نتایج پست ها برای عبارت :

ابنجایی احساس تو بهم سرایت میکنه

 چتر حمایت او را احساس می کنی زمانی که خواهر توستگرمای محبت او را احساس می کنی زمانی که دوست توستهیجان و عشق او را احساس می کنی زمانی که عاشق توستاز خود گذشتگی او را احساس می کنی زمانی که همسر توستپرستش و ایثار او را احساس می کنی زمانی که مادر توستدعای خیر او را احساس می کنی زمانی که مادر بزرگ توستاو یک زن است.او یک زندگی است.به او احترام بگذار و به او عشق بورز❤️ 
تنها،تنهایی را احساس میکنم، میان احساس های خموش دریایی که در جزر و مدّ احساس ها،احساس خویش را گُم کرده اندتو تنها بمان!تا وقتی که به خودت ملحق شوی،تنهایی ام راشریک نمیخواهمتو از خودت میگریزی ومن از تو به توفکر نکن مزاحمت هستمتنهایی استدر گرداب احساس تو از مناز خودت رفته ایو من تنهایی هایم (احساساتی که در اطرافم به من القا میشوند را)قایم میکنمتا تو از بزرگی این گرداب بیش تر مترسیتا تو تنها،تنهاییم بمانینه تنها،یک تنها
مقطعی بود کههم مطالعه زیادی داشتم
هم یادگیری پیوسته 
اما
احساس سنگینی می کردم
احساس بدی همراه من بود
بعد از مدتی تامل و تفکر متوجه شدم که
دلیل این حال بد با وجود مطالعه فراوان 
اینه که به معلومات خودم عمل نمی کنم
به نظرم می رسه 
بجای مطالعه زیاد، عمل اندک
باید رفت به سمت
مطالعه مناسب و کم، عمل زیاد و پیوسته
دیگه کم کم داره از روزاى تعطیل بدم میاد. نمیتونم استراحت کنم و آرامش داشته باشم، پس ترجیح میدم برم سرکار و خوابگاه نباشم.
دوتا تفاوت بزرگ بین احساس تنهایى و تنها بودن وجود داره. من دوست دارم تنها باشم، یعنى اطرافم کسى نباشه. اما اصلا دوست ندارم احساس تنهایى بکنم.
خوابگاه شلوغه، این شلوغى منو خیلى اذیت ميکنه. اما وسط این شلوغى، من احساس تنهایى میکنم. 
خیلى زیاد
احساس میکنم یه متأهل تنها هستم.زنی که همسرش به ندرت بغلش ميکنه،بهش نمیگه دوست دارم،بهش ابراز علاقه نميکنه،بهش توجه نميکنه.
نتیجه؟؟؟
زن جوونی که بیشتر اوقات عصبیه،دلخوره،غصه میخوره،تو تنهایی مدام گریه ميکنه،بد خلقه.
نمیدونم میتونم پدرمو ببخشم یا نه.
اگه کسی از وقت شریفش مایه میذاره و به شما کمک ميکنه،
بله به شما لطف ميکنه.
ولی بیشتر ازون داره به خودش هم لطف ميکنه.
اگه وظیفه کسی نیست انجام کاری،
و داره از سر حسن نیت اونکارو انجام میده،
بدونین که داره جای چیزی رو توی مخش پر ميکنه.
بعضی ادمها، دوست دارن مفید باشن.
دنبال یه راه برای مفید بودن میگردن.
نمیگم همه اونهایی که به شما کمک میکنن، اینطورین.
نه.
ولی وقتی کسی در به در دنبال کمک کردنه و خودش میاد پیشنهاد میده، یا حتی خودش پیشنهاد نمیده ولی
هم وزن غزل های منی ای غزل من
حوای منی ، لیلی و شیرین، عسل من
در خاطر من مانده هنوز آهوی چشمت
جای تو همین جاست فقط در بغل من
احساس من احساس قشنگی است یقینا
مدیون من پس تو فقط در قِبَلِ من
من مانده ام اما تو چرا رفته ای از دل
حیرت زده ام من خود من از عمل من
بی تو دگر از حال دلم هم خبری نیست
من منتظرم تا برسد پس اجل من
                        28/4/1398
ای کرامت سائل صحن و سرايت یا جوادای سلام جود بر جود و عطایت یا جوادایکه بارد جود از دست گدایت یا جوادای صفای دل حریم با صفایت یا جوادای دوای دردمندان خاک پایت یا جواددوست و دشمن کنند مدح و ثنایت یا جوادای کرم داران درم داران گدای کوی توحسن کل انبیا در طلعت دلجوی توخوی احمد خوی حیدر خوی زهرا خوی تونخل طوبی سایه ای از قامت دلجوی توچشم خلقت دست خلقت سوی خلقت سوی توکعبه جان همه دارالولایت یا جوادای غبار کاظمینت آبرو را آبروای محمد هم بنام و هم به
یکی از احساس هایی که در همه ی انسان های سالم وجود دارد احساس تعلق و وابستگی است.انسان موجودی اجتماعی است.معنای اجتماعی بودن این است که زندگی او به بودن با دیگران وابسته است.انسان نمی تواند تنها زندگی کند.ممکن است انسان هایی در اطراف شما باشند که تنها زندگی می کنند اما در واقع تنها نیستند.چون دست کم غذایی که می خورند به دست دیگران تولید می شود و یا لباسی را که می پوشند دیگران تهیه می کنند.جدایی از انسان های دیگر و تنها ماندن بیش از حد روان ادمی
4 روز پیش یه سری اتفاقا افتاد کلا فکرمو مشغول کرد . باعث شد حتی این چند شب خواب درست و حسابی نداشته باشم . طی چند روز نتونستم هیچ کار خاصی انجام بدم فقط و فقط فکر فکر فکر . همیشه فکر میکردم فعالیت های جسمانی آدمو خسته ميکنه ولی الان میبینم فکر بیشتر از هر چیزی انرژیو از آدم میگیره . با اینکه دیشب تقریبا خوب خوابیدم باز هم احساس خستگی میکنم . در ضمن فکر کنم چشمام هم ضعیف شدن امروز قراره برا فردا از چشم پزشکی نوبت بگیرم ولی معلوم نیست فردا دک
خب بگو ببینم داستان چیه؟
هیچی
داستان این هست که هرچی پیش میره 
باید پوستت کلفت تر بشه
دلت بزرگ تر بشه
وگرنه له میشی 
اما این پروسه کلفت شدن پوست لامصب طول میکشه
به موازات ضخیم شدن پوست 
هم دل بزرگ میشه هم سفت و سخت میشه
یعنی دیگه چوب خط های عاطفه و مهربونی و دل رحمی و.پر میشه و عقل حسابی ناجوانمردانه حکومت ميکنه و اجازه ی نطق زدن به احساس نمیده .
اصلا خوب ميکنه
چه معنی داره جایی که عقل هست 
عاطفه بپره وسط 
ولش کن.بیخیال بابا داشتم بلند بلند ف
یاکریم دیدید؟نزدیکش که میشن تا احساس خطر نکنه پرواز نميکنه.خنگ نیست که، مهربونه.فک ميکنه همه مثل خودشن و قصد ندارن بهش آسیب بزننیاکریمای زندگیتونو اذیت نکنیدخنگ نیستن، مهربونن   پ.ن: آدمهای ساده را احمق فرض نکنید باور کنید آنها خودشان نخواستند که هفت خط باشند.
شاید مهمترین دلیل حرکت و انگیزه ما انسان ها احساس نیاز هست . پرستش خدا ، خوندن نماز ، پیدا کردن دوست و حتی همین وبلاگ نویسی و هزاران کار دیگه ای رو که انجام می دیم قطعا بخاطر احساس نیازمونه !
خدا رو می پرستیم چون نیاز به یه پشتیبان واقعی داریم کسی که در هر شرایطی حتی در تنهایی بتونیم باهاش حرف بزنیم و آروم بشیم ! اهل بیتش رو دوست داریم و نسبت به اونها ارادت ویژه ای داریم چون انسانی از اونها شریف تر و فوق العاده تر ندیدیم نه در حال حاضر و نه در کتا
داشتن حس و حال خوب هم آرزوست! 
مدتیه که حالم اصلا خوب نیست اما حدودای یه هفته ای هست که خیلی حالم بده، اونقدر حالم بده که احساس میکنم قلبم داره از جاش کنده میشه خودمم اصلا نا ندارم و بی حوصلم :|
یه حس مثل دست و پا زدن برای رسیدن به سطح آب از یه عمق ده متری واسه یه آدم ناشی که هر چقدر هم تلاش ميکنه بازم نوک انگشت های پاش زمین رو حس ميکنه .
1) نسبت به کارهایی که قبلا از انجام آن ها لذت می بردید، بی تفاوت می شوید و علاقه ای به انجام آن کار ها ندارید.
این حالت در افراد افسرده همیشگی می باشد و هر روز برای آن ها اتفاق می افتد.
 
2) از دست دادن اعتماد به نفس و همیشه احساس گناه کار بودن.
این احساس تقریبا همیشه و تقریبا هر روز حضور دارد.کاظم سعیدزاده
1) نسبت به کارهایی که قبلا از انجام آن ها لذت می بردید، بی تفاوت می شوید و علاقه ای به انجام آن کار ها ندارید.
این حالت در افراد افسرده همیشگی می باشد و هر روز برای آن ها اتفاق می افتد.
2) از دست دادن اعتماد به نفس و همیشه احساس گناه کار بودن.
این احساس تقریبا همیشه و تقریبا هر روز حضور دارد.


ادامه مطلب
امروز عصر رفتم باشگاه . خیلی عالی بود. ۱۴ کیلومتر . از بالا رفتن سن این که گذشت زمانی که پسرهای اطرافم سنشون بالاتر بود. الان اکثرا همه کم سن ترن. چه خوب شد صبر کردم هاهاها. امشب با ل مقاله رو فرستادیم واسه کری که ادیت کنه و خوشگل تر بشه. از فردا کار ک رو شروع می کنم تا تموم بشه. امشب احساس کنم خروارها خروار احساس به چه سرعتی امد بالا. وای چقدر اکوییلو رو دوست دارم . چقدر ارامش دارن این دو تا. 
خیلی حس خوبی دارم :)
خیلی به آینده خوش بینم :)
سه روز دیگر تا پایان تیر مانده. و آن وقت یک ماه از تابستان تمام می شود. احساس می کنم در آغاز رویاهایم ایستاده ام. احساس می کنم آن حس آسان گیری‌یی که آدم را به سطح می کشاند و درم نفوذ کرده بود دارد می رود. دارم برمی گردم به آنچه که باید باشم. دارم می روم به سوی آنچه که باید باشم.
هیچ احساسی بهتر از رضایت درونی نیست. نمی ترسم. همانطور که تا حالا انجامش دادم باز هم خواهم داد :)
برایم کاری ندارد. لذت بخش است. ه
تا حالا احساس وسیله بودن کردی؟منمشدم یه وسیله برای برآورده شدن خواسته های دیگراناحساس یه جعبه ابزار رو دارماحساسات من اصلا اهمیت ندارهبه موقع بخورن،همه چیز نظم داشته باشه،بچه باید اونی باشه که باید،خواسته هاش برآورده،مگه دیگه چیزی میمونه؟مگه خواستن یا نخواستن من مهمه؟توی تمامی مواردکی بشه بهم بگه:تاریخ مصرفت تموم شده
گاها سر و کله ی یه سری احساسات تو زندگیم پیدا میشه که به شدت ازشون متنفرم و دلم نمیخواد مثل یه اسب رام و مطیع بیفتم دنبالشون،ولی اونا منو به اجبار دنبال خودشون می کشونن،و این روز ها،جزو یکی از اون گاهی ها تو زندگیمه و یجورایی مبارزه! از نوعِ خوددرگیریشه!
احساس تنفر دارم نسبت به برخی آدمای زندگیم و واقعا دارم ازش رنج می برم،یجورایی اذیت میشم،با حرفاشون،رفتاراشون،اونا همون آدمای قبلین.من حساس تر از قبل شدم،خیلی حساس،احساس میکنم آسیب پذیر ش
"احساس ترس"هر کس دنیا رااز زاویه دید خود قضاوت میکند.گاهی بهتر استجای خودرا برای بهتر دیدنعوض کنید.هیچوقت در زندگی تانبه خاطر احساس ترس عقب ننشینید.همه ی ما بارهااین جمله را شنیده ایم کهبدترین اتفاقی کهممکن است بیفتد چیست؟مثلاً اینکه بمیرید؟»اما مرگ بدترین اتفاقی کهممکن است برایتان رخ دهد نیست…»بدترین اتفاق در زندگیاین است که اجازه دهیددر عین زنده بودن،از درون بمیرید."مارتین سلیگمن"
ظهر باز در بدحالی بودم، احساس می کردم نمی توانم بار دنیا را تحمل کنم، احساس می کردم چیزهای زبادی هست که فراموش کرده ام و بعدا برای بیاد آوردنش عذاب خواهم کشید. احساس می کردم کم خواهم آورد نه حالا، بعدا، احساس می کردم موجودی بانکی برای کارهایی که می خواهم بکنم کافی نیست، احساس می کردم قول خودم برای زیر دین کسی نرفتن را کم کم دارم زیر پا می گذارم، احساس می کردم کنترل زندگی ام از دستم خارج شده." اما اعتنا نکردم. می دانستم بعد از ظهر یادم می رود، نه
از روی بی حرفی این صفحه رو باز کردم تا شاید کمی بتونم حرف بزنم
یه ادم پر حرفی مثل من وقتی انقد بی حرفی پیشه ميکنه یه چیزیشه نه؟
وقتی با تقریب خوبی هر شب کابوس میبینه!
هی نیگا میکنم میبینم همه چی سرجاشه!همه چی درسته!استراحت کافی به موقع هم درس و دانشگاه!تقریحات خوب!همه چی دارم!
همه چیزایی که میخواستم!ولی بی حرفم!ولی تو فکرم!ولی تمرکز ندارم!ولی خستم!ولی حوصله ندارم!ولی .
خیلی فکر کردم که چمه!که چرا پنجشنبه شبیه جمعه شده برام!یا حتی شنبه
حتی دیگ
تنهایی نابی که هر آدمی فارغ از فقیر و غنی، متخصص یا عامی، مجرد و متاهل و در هر شرایطی تجربه ميکنه.احساس اینکه با وجود اینکه دوستت دارن و براشون مهمی اما تو فقط خودت رو داری. اینکه هیچ کس جز خودت تکیه گاه امنی نیست و این " خودت " هم نقصان ها و ناتوانی هایی داره. زندگی از فردای فهمیدن اینها تازه شروع میشه. 
دیگه حوصله ی هیچی رو ندارم .دوس دارم مامان بابام زودتر جدا شن.و دنیا به آسایش برسه.دوس دارم زودتر درسم تموم شه و من بتونم احساس آزادی کنم . دوس دارم یکی رو داشته باشم که حوصله ی منُ داشته باشه . فقط یکی.فقط همون یدونه رو میخوام. دوس دارم به کامک بگم یه نازپروده ی لوسِ گریه اوی آب دماغیه و مادرش گند زده با تربیتش.و بهش بگم ازین ضعیف بودنش متنفرم. و اونم بدش بیاد و ناراحت شه و بیشتر به قول خودش احساس خشم و نفرت کنه .
از لحظه ای که خبرداده اند پسرک از دوچرخه پرت شده پایین تا امروز چند روز میگذرد ؟ پسرک هنوز روی تخت بیمارستان است و من هنوز احساس میکنم در یکی از سریال های آبکی صدا و سیما گیرافتادم  و اینقدر سناریو اش آبکی ست که دکتر ها مثل همه ی دکتر های سینمایی میگویند فقط معجزه 
میشود برای پسرکمان دعا کنید؟ خواهش میکنم :( 
+میترسم خیلی زیاد سین اگه چیزی برای داداشش اتفاق بی افته دووم نمیاره
ته دلم خالیه. احساس میکنم جا موندم از رویاهام. نه تنها حس می کنم از بقیه هم سن و سالام عقب افتادم هر چند ممکنه تو ظاهر این جوری به نظر نرسه ولی خوب حسه دیگه، چه میشه کرد؛ احساس می کنم از خود قبلم هم عقب افتادم. حس پسرفت می کنم.
یه ناراحتی ته ته دلم هست، نمی دونم چیه اصلا.
بعضی وقتا همه چی رو میندازم گردن شرایط زندگی ام، ولی بعد به خودم میام؛ میگم نه واقعا تقصیر خودمم هست. ولی خوب که چی؟ احساس الانم تقصیر خودم بوده؟ خوب چیکار کنم؟ الان رو چیکار کنم
وقت‌هایی هست توی زندگی که دلت میخواد یکی محکم تت بده و بگه بیدار شو. چشماتو باز کنی و ببینی همه چی خواب بوده. هیچ کدوم از سختیا، غصه‌ها، درد‌ها واقعی نبودن و همه چی تموم شده.
وقتایی هست توی زندگی که احساس می‌کنم لایق خیلی از چیزایی که دارم نیستم که واسه من دارن حروم میشن، مثل علمی که بهم غرور داده یا احساس پاک عزیزایی که بلد نیستم چطور قدرشو بدونم.
یه وقتایی دوس دارم توی زندگی هیچی نفهمم. شبیه مریض دیپ کمای آی سی یو که زیر ونتیلاتوره.
فردی به نام 
@drbehrouz
پستی گذاشته بود و نوشته بود که وقتی با همسرتون قهرید، لباسای حریر و باز بپوشید تا کدورتاتون برطرف بشه»
.
در ظاهر این راه حل خیلی جذابه بدنت مشکلات شوییتونو حل ميکنه»
.
اما در باطن:
مخاطب الان من شما خانمها هستید: فرض کنید با همسرتون جرو بحث کردید، اونقدر شدید ک به‌جایی نرسیدید و هردو سکوتی خشم آگین» دارید ک عامیانش میشه قهر».توی اون حالت فقط دارید به عصبانیتتون فکر میکنید و
 اینکه اشتباه کردید باهاش ازدواج کردید،
و ناگاه دل تنگ خودت میشوی.
دلتنگ همانی که زمانی خودت بودی ولی حالا.
دل تنگ، دلی تنگ میشوی!
احساسی که بعد از لمس باران در بچگی هایت داشتی
احساس بوییدن گل شب بویی سرخ!.
احساس نوازش گربه ای سفید.
و ناگاه دل تنگ احساسی پیر در نهایت جوانی میشوی!
که از هر چه هست خسته است
دل تنگ سفری کوتاه ولی طولانی، تنهایی، فقط خودت و همان دلِ تنگی که حالا نداری
احساس جاده ای طولانی که به لمس دستان دوستی قدیمی ختم میشود.
دل تنگ احساس صادقانه و بچه گانه میش
++امروز پایانی شبکه های کامپیوتری داشتم. قبل از جلسه یکی از پسرهای کلاس صندلی خودش رو با من هماهنگ کرد و بهم هم گفت. یه بیست دقیقه از جلسه گذشته بود دیدم تمرکزم داره بهم میخوره و تایمم داره میره. به یه ترفندی جام عوض کردم. 
بعد از جلسه واقعا احساس کردم نسبت بهم حالت تهوع داره!!!
++ارشد ثبت نام کردم. میخوام یه سال زودتر برم سر جلسه ببینم چی کاره هستم!
++یکی از چیزهایی که به شدت من رو ناراحت ميکنه رفتارهای هیجانی خودم هستم. از نظر من زیاد صحبت کردن که
اخیرا نامزد کردم اما با ایشون ٢٠ سانت اختلاف قد دارم، من قدم ١٦٥ ایشون ١٨٥، البته من عادت دارم کفش ١٠ سانتی میپوشم و با اختلاف قد کنار میام اما مشکل اصلی اختلاف هیکل هست، چون من استخون بندی ظریفی دارم ولی ایشون خیلی درشت (عرضش زیاده)، با اینکه اصلا چاق نیست ولی حدس میزنم بالای ١٠٠ کیلو وزنش باشه ولی من به ٦٠ نمیرسم. 
آقا مشکلی ندارن ولی من وقتی کنار هم قرار میگیریم احساس میکنم به خاطر اختلاف مون معذبم و اعتماد به نفسم رو از دست میدم، یه جورای
انقدر دلم میخواد یه جایی برم که من باشم و تنهایی و هیچ مرزی برای فکر و خیال و تصور و توهمیکی از کارایی که روانکاوی با من کرد این بود که با خودم مهربونتر شدم.
ینی چی؟ ینی یکی مثل من که تموم عمرشو با رفقای خیالیش زندگی ميکنه و در تموم شرایط ترسناک و تنهاییاش با اونا درد و دل و زندگی کرده همواره یه عذاب وجدان کوفتی ناشی از احساس دیوونگی رو باخودش حمل میکرده رو تبدیل به یه موجودی کرد که با این قضیه مهربونتر شده و به عنوان یه تفاوت فردی بهش نگاه کنه
امیرالمؤمنین(ع) فرمود: و قَالَ (ع) صِحَّةُ الْجَسَدِ مِنْ قِلَّةِ الْحَسَد. 
سلامتی بدن از کم بودن حسادت ناشی می‌شود. 
نهج‌البلاغه، ص۵۲۳
---
علامه محمد تقی بهجت(ره):
احساس حضور خدا در همه حال، همه مسائل را حل میکند.
---
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم:
در سه چیز برای امّت خود احساس خطر می کنم: گمراهی، بعد از آن که هدایت و معرفت پیدا کرده باشند. گمراهی ها و لغزش های به وجود آمده از فتنه ها. مشتهیات شکم، و آرزوهای نفسانی و شهوت پرستی.
---
سلام . هیئت
نذر صدوچهارده هزار صلوات.
هی فکر میکنی به ته ذکر رسیدی، به شمارنده که نگاه میکنی میبینی کلی هنو ازش مونده!
تو معنویت هم اگه مثل معصومین نبودند گمان میکردیم به ته معنویت رسیدیم، ولی وقتی به اونا نگاه میکنیم میبینیم کلی عقبیم.
و خوب برخلاف شماره اندازها، کمالات اهل بیت قابل احصا نیستند پس همیشه این حالت وجود داره و نمیرسه وقتی که انسان احساس بی نیازی نسبت به انجام اعمال داشته باشه.
صوفی چه فکر ميکنه نمیدونم؟!
چند روز پیش داشتم با خودم فکر میکردم راجع به خیلی چیزا . چیزایی که همیشه یه نوع دغدغه بوده . خیلی از مفاهیمی که اطرافیان به ما خوروندنش . یکم بیشتر فکر کردم . از بیرون به قضیه نگاه کردم . و در نتیجه ردش کردم . وقتی که ردش کردم احساس آزادی داشتم . اون احساس این بود خودم خدای خودم بودم . همه چیز به خودمون بستگی داره واقعا کسی نیست که ما رو به جایی برسونه و بخوایم بر اون توکل کنیم . اون خودمون هستیم هیچکی جز ما نیست . فقط خود خودمون . من به این
گرد خاکستری را پاشیدم امروز بر جهانم!
و در نقطه ای در تاریک ترین و عمیق ترین جای دریایی ک ماورای سیاه است، زانوی غم بغل گرفته و زیر فشار آب. یکی شده ام با غم.!
اجسام جانداری شناورند اینجا.
با چشمهای خاکستری و قلبهایی ک ب دست گرفته اند و از آن خون میچکد!
از احساس، چیزی جز نقطه ی گندیده ای گوشه ی مغزها باقی نمانده.
اما من.
اینجا عجیب احساس آرامش میکنم!
قلبم را دادم ب عزاداری ک قلبش شکسته بود.
و چشمهایم را به کودکی ک عاشقانه خیال میکرد اینجا نور
بعد مدت‌ها یه مهمونی رفتم که واقعا بهم خوش گذشت. از اون مهم‌تر احساس کردم چقدر رفتارم راحت‌تر و واقعی‌تر شده.
قبلنا توی جمع نمی‌تونستم خودم باشم و طبیعی رفتار کنم. احساس می‌کردم تکه‌ای از روحم بالاسرم وایساده و رفتارمو کنترل می‌کنه و بهم می‌گه چیکار بکن یا نکن. ولی حالا تمام روحم یگانه شده و با خودش به صلح رسیده.
معمولا نمی تونستم با کسی ارتباط بگیرم و فقط به حرفای دیگران گوش می‌کردم. برای همین یکی از فانتزیام این بود که یکی باهام حرف بز
ضعف بدن
ضعف بدن یک بیماری نیست بلکه یک شکایت است،ضعف بدن و خستگی احساسی است که توسط فرد و به صور مختلف از جمله : بی حالی ، کسالت و زود خسته شدن ،
فقدان انگیزه و نیرو، ازدست دادن میل و علاقه به کارهای روزمره شادابی کم یا احساس یأس وناامیدی بیان می شود;همچنین به صورت احساس باطنی ضعف و میل شدید به
استراحت یا خوابیدن نیز بیان می گردد.
 
ادامه مطلب
لحظه ها، نتهای سازی است که موسیقی دلداگی مرا در کوچه های انتظار میسراید.من در عبور از لحظه ها با تو سفر میکنم تا انجا که خلقت را هنوز ،خالقی نیافریده بود و نگاه مرا در چشمان تو ،به رنگ عشق اراست.تا خلق جهانم همه ،طلب باشد و مطلوب در ذکر لبانی که بر لبان تو بوسه استعبور میکنم از فاصله هایی که در آتش عشق میسوزد و میرساند دستان مرا به لطافت شعر سرانگشتانتعاشقی ،وعده ای نیست که بیاید و برود.قالبی نیست که شکل بدهیم و شکل پذیردقراری نیست ک
چرا شعر؟
چون بدون موسیقى و شعر و کتاب "توان" ادامه دادن ندارم.
به محض قطع شدن این سه تا، احساس مى کنم احساساتم توان ابراز ندارند، احساس مى کنم روحم داره خفه میشه و نمیتونه پرواز کنه.
احساس مى کنم توى بتن ها و ماده ها گیر میفتم.
به جز اینها تنها چیزى که میتونه کمکم کنه طبیعته؛ نور، مه ، بارون، درخت، هواى خنک، آسمون، 
و البته عشق.
 
چرا مینویسم؟
به خدا و پیغمبر قسم که خودم اونقدرا دلم نمیخواد بنویسم. اصلاً "نمى تونم" بنویسم؛ ناتوان و عاجزم. علیر
با عوض شدن خونمون حس عجیبی دارم
احساس میکنم اینجا فضای بیشتره برای ارامش ذهنیم وجود داره
اتاقم بهم ارامش خاصی میده ک توی اتاقای قبلیم نبوده
بعد مدت ها به نوشتن روی اوردم
نمیدونم اما هرچی با ادما بیشتر معاشرت میکنم بیشتر دوست دارم ازشون فاصله بگیرم چون شخصیت واقعیشون خیلی ترسناک هستش
دوستی با رفیقای اکیپ داره منو اذیت ميکنه شوخی هاشون ، رفتاراشون خیلی اذیتم ميکنه جوری ک دیگه دوست ندارم بهشون نزدیک بشم دوست دارم از دور فقط یه دوست عادی باشی
تبخال تناسلی در بارداری یکتا از عارضه هایی است که برخی از خانم های آبستن به آن دچار می شود. اگر شما هم دچار این گونه از تبخال تناسلی شده اید نگران نباشید.

بسیاری از افرادی که مبتلا این عارضه شده اند، دوران بارداری خود را به سلامت گذرانده اند. برای کاهش عوارض تبخال تناسلی در بارداری باید مسیر های کنترل آن را یاد بگیرید و در ارتباط با این عارضه، اطلاعات کافی داشته باشید.
تبخال تناسلی در بارداری
به نقل از نی نی تالار، تبخال تناسلی یک عارضه پوستی
با اومدن رتبه‌ها بیشتر از همیشه احساس خستگی میکنم. درسته که خیلی هم درست و درمون درس نخوندم ولی نمیدونم چرا حداقل دوست داشتم بهتر از این حرفا بشم
شاید کلا قید خوندن ام بی ای رو بزنم
شایدم به رفتن به شبانه حتی راضی بشم
چرا اون روزی نمیرسه که بگم همین بود! همینو میخواستم! این اون چیزیه که حاضرم در بدترین شرایط براش وقت بذارم و دوستش داشته باشم
فعلا قصد دارم یکی از علایق فراموش شده! ام رو دنبال کنم
نجوم آماتور!! 
تا کی به خاطر دلایل مسخره از علا
عزت نفس را می‌توان احساس
ارزشمندی درباره‌ی زندگی شخصی، اجتماعی و شغلی‌مان تعریف کنیم. اگر در دوران کودکی
از سوی خانواده، دوستان یا محیط مدرسه مورد عشق و احترام قرار گرفته باشیم، عزت
نفس سالمی در ما شکل می‌گیرد.
کمال مطلوب این است که ما همه‌ی
این شرایط را در دوران کودکی تجربه کنیم و عزت نفس ما تقویت شود. اگر در خانواده
احساس کنیم که قدر و منزلت ما را می‌دانند، به ما مهر می‌ورزند، همسالان ما را در
جمع خود می‌پذیرند و قبول می‌کنند و در محیط
سرم گیج میره معدمم درد ميکنه پشتیبانم برام اس ام اس داده دست مریزاد و من پوزخند میزنم میگم واسه چی دقیقا ؟  ایده ال گرای درونم بهم تشر میزنه خاک برسرت ببین این مدت چی بودی که بخاطر یه پیشرفت کوچیک ملت ساز و دهل راه انداختن و مامان درونم میگه چیکار داری دخترمو چش نداری ببینی بعد این همه مدت داره کم کم رو غلتک می افته من دوباره پوزخند میزنم 
یک شنبه ساعت هشت صبح میخوام برم خونه صاد  برای ح اتفاق افتاده بود که من ازش بی خبر بودم احساس مادریو دارم
از برگشتن به پاریس فراریم. اونجا آدم دیگه ای میشم. افکاری بهم هجوم میارن که شبیه من نیستن. هنوز نمیدونم زندگی ای که قراره از دو سه ماه بعد اونجا روی پای خودم شروع کنم چه شکلی خواهد بود. مستقل بودن همونقدر که جذاب به نظر میرسه، ترسناک هم هست. و اینکه هنوز تکلیفم با خودم و اینکه از زندگی چی میخوام برام مشخص نیست، یه جورایی همه چیز رو پیچیده تر ميکنه. در کنار نگرانی های مربوط به پیدا کردن جا و مکان در پاریس، ترس هایی هم وجود داره برام برای این دو م
عشق الهی من؟چند روزه نتونسیم درست و حسابی باهم صحبت کنیم راسش اصلا مهم نیست دیگه واسم تکلیف موسسه چی میشه یا کتابم میدونی عزیزم ؟همه این کارها واسه اینه که بتونم پیشت راحت تر و اسوده تر باشمولی متاسفانه خیلی بعضی از موارد بی مورد وقت گیر شدنددقایقی که احساس میکنم پیشم نیستی و از من بی خبری راسش خیلی رنج اور و کشندس حس دلتنگی ام که این روزها بیداد ميکنه خودت هم بهتر میدونی خانمم اکثر حرفهام و فکرهام را تنها می تونم به شما بگم بقییه ان
بسم الله مهربون :)
زندگی میکنم، درس میخونم، میخندم، ورزش میکنم، نقاشی میکشم، زبانم رو تقویت میکنم، علایقم رو دنبال میکنم، اما از درون دارم درد میکشم. این درد روز به روز درونم بزرگ تر میشه و منم متقابلا سعی میکنم تحملم رو ببرم بالا. با این درد بزرگ شدم‌، روحم بزرگ شد، قد کشیدم، اما جدیدا به یه حدی رسیدم که احساس میکنم دیگه قوی تر نمیشم، دارم میشکنم دیگه!
از ضعفی که داره بهم غلبه ميکنه متنفرم. درمونده شدم. هزار تا غم و حسرت و ناراحتی حرص گوشه ی د
فقط لحظه ای دو تا آدم احساس صمیمیت بین خودشون میکنن که ، هر دو بهم ایمان داشته باشن و هر دو باهم رابطه متقابل داشته باشن .
فرقی هم نداره تو چ شرایطی باشن !!
فقط کنار هم بودن و پشت هم بودن و احساس اعتماد داشتن بین دو نفر که باعث میشه رازهایی که دارن رو به هم انتقال بدن ، نشونه صمیمیته .
در صورت نبودن اعتماد ، صمیمیتی وجود نداره و نخواهد داشت !!!
امروز فهمیدم پولی که قراره برای کارم بگیرم خیلی کمتر از اون چیزیه که انتظارش رو داشتم . خیلی زیاد نبود اما چون اصلا انتظارش رو نداشتم ، بد جوری خورد تو برجکم . رو حال و هوام و نمازم تاثیر گذاشت اصلا :( داشتم با خودم فکر می کردم با مرگ می خوام چیکار کنم که قراره همین طور غیر منتظره تمام دنیا رو ازم بگیرن .
+ برام خیلی مهمه که پسرم بهم به عنوان یک تکیه گاه نگاه کنه . این که کنارم احساس امنیت کنه . این که وقتی دستش رو میگیرم انگار که دیگه هیچ چیز نمی تو
بسم الله الرحمن الرحیم
میدونی مردم دنبال چی هستن؟ دنبال یک آرامش دائمی. هیچکی از آرامش بدش نمیاد. گاهی یک سری چیز ها آرامش رو از آدم میگیره. اگه به چیزی یا به کسی وابستگی پیدا کنیم اون چیز آرامش رو از ما میگیره و خلاصه از ما سواری میگیره! و اگه وابسته بشی دل کندن از اون، کار حضرت فیله! پس باید اول سعی کنیم وابسته نشیم. نه اینکه وابسته شدیم بخوایم بعد دل بکنیم.
 
وابستگی میتونه به یک دوست، به یک بازی یا مثلا به مواد مخدر باشه.هرچی میتونه باشه.کاری
نمیدونم میدونی چقد سخته یا نهولی خوندن معماری کامپیوتر و همزمان فکر کردن به اینکه چجوری بهش بگم ازش دلخورم چجوری بگم دارم از حسودی میترکم چجوری بگم دلم میخواد یکی محکم بزنم تو صورتش و علاوه بر همه ی اینا حواسم باشه اشکم نریزه چون حوصله جواب پس دادن ندارم، باعث میشه احساس کنم سلول های قلبم داره دونه دونه از هم جدا میشه.
.
.
به تک تک آدمایی که هرروز میبیننش حسودیم میشه.
به هم کلاسیاش، به هم اتاقیاش، به استاداش، به همشون.
از همشون سخت تر اینکه هی
امروز بیوگرافی مازیارفلاحی و همسر و دخترش باران را مرور میکنیم، آقای احساس که ترانه های آرام‌بخش و زیبایی رابه رگ موسیقی ایران تزریق کرده است، هیچکس نیست از شنیدن صدا و ترانه های مازیار فلاحی خوشش نیاید. در ادامه با پارس ناز همراه باشید تا مروری بر زندگی آقای احساس داشته باشیم ودر آخر هم بهترین آهنگ های مازیار فلاحی رابه شما معرفی می‌کنیم.
 
ادامه مطلب
ترس از زندگی باهامه.خیلی زیاد.خیلی چیزا عوض شده و من دارم هضمشون میکنم تو خودم.دارم حلشون میکنم.من دیگه نه آدم قبلم نه یه آدم جدید.اساس بی هویتی میکنم.احساس میکنم در سه سال گذشته اصلا وجود نداشتم و نمیخوام دنبال خاطره ای بگردم.دلم به هیچی چیزی دیگه نمیتونه خوش باشه.حالم نامساعدشده.راستش دارم فکر میکنم چجوری زندگی کردم این مدت رو؟به امید کی؟وچرا گذاشتم با یه امید که اصلا اسمش امید نیست زندگی کنم؟احساس حماقت برای یک انسان گندترین اساس میتونه
خسته ام ?. نه هر‌چه فکرش را میکنم من خسته نیستم .چون کاری انجام نداده ام که به خاطرش خسته شده باشم .احساس تنهایی میکنم?.نه ، احساس تنهایی هم نمیکنم. بی حوصله ام ?.نه ،ینی شاید. حوصله ی درگیری با چیز هایی که دوست ندارم را ندارم .دلتنگم?.اره، من دلم برای خیلی چیز ها تنگ شده .حتی برای چیزهایی که در زندگی ام هرگز نبودند. دلتنگی دلیل خوبی برای بی حوصله بودنه?.من نمیدونم . و فکرم نمیکنم اینطوری باشه دلم خیلی چیزا میخواد ولی هیچکدومو ندارم . ینی هس
علت سرد بودن انگشتان دست  
در فصل زمستان به واسطه کاهش دما برخی از اندام های بدن هرچه سریع‌تر گرمای خود را از دست می دهند، که در صدر این فهرست انگشتان دست قرار دارند. انگشتان دست
اگر بدون پوشش مناسب در معرض سرما قرار بگیرند بسیار حساس می شوند. هرچه مدت زمان این مواجهه بیشتر باشد احتمال احساس درد، بی حسی، و حتی سرمازدگی نیز
افزایش می یابد.
احساس سرما در انگشتان دست در فصل زمستان شرایطی عادی است و بیشتر مردم انتظار آن را دارند. آنچه عادی نیست س
   برای حذف آدمهای سمی از زندگیتان هیچ گاه احساس  گنـاه و خجالـت و پشیـمـانـی نکنیـد. فـرقی نمی کنـد، از بستگانتـان باشد یا یک آشنـای تـازه. مجبـور نیستید برای  کسی که باعث رنج و احساس حقارت در شمـا می شود جایی باز کنید.                              دکتر احمد حلت 
سلام
امروز عصر داشتم به این فکر میکردم. دنیا با این همه جمعیت ، ایران با همه آدم ، چرا همه احساس تنهایی میکنن؟
این همه خانواده، این همه دوست ، این همه همکار ، این همه همسایه 
ولی باز آدم احساس تنهایی ميکنه
تنهایی بد نیست من بهش عادت کردم.
همین وبلاگ را از سر تنهایی بازش کردم. دلم می خواهد با یکی حرف بزنم. 
:D :D :D :D
من کلا آدم برونگرایی هستم ولی خیلی وقته دارم یواش یواش دورن گرا بودن را تمرین میکنم.
بدم نیست. :D :D :D
 قبلا تفریح فقط با بقیه بود الان ت
پس از سفر شاید بیشتر از 10 روز ساعت 12 به لطف پرودرگار وارد خونه شدم  از این که از تنهایی در اومدم  احساس خوشوقتی می کنم.کی بوده که برا  اولین بار گفته هیچ جا خونه خود آدم و هیچکس خونواده آدم نمیشه؟نمی خوام مثل قبلنا خاطراطمو  به ریز بنویسم همین قدر کفایت ميکنه.امروز بس که از خاطرات سفر تعریف کردم  زمان برای نوشتن مطلب با قلم برقی(تایپ) و قلم سنتی باقی نموند.هم اکنون چشمان مبارکم خبر داد جناب خواب تشریف فرما شدن و باید برم لالا.
سلام
نشستم توی اتاقم و دارم بوی بارون رو عمیقا میکشم توی ریه هام. هوا عالیه! بارون غیرمنتظره ترین و باحالترین اتفاقیه که میتونه توی شبهای تابستون اتفاق بیفته
ذهنم پرواز ميکنه سمت شبهای شهریور چندسال پیش که هرشب بارون بود و من و کتابچه شعر فریدون مشیری کنار پنجره و یه لذت وصف نشدنی! یه احساس معلق بودن و سرخوشی فقط با بارون و شعر!
واقعا چیشد که از اون حس، از اون لذت، و از کتاب خوندن دور شدم؟؟ جوابش خیلی سخت نیست برام! ولی میخوام برگردم. به زندگی
 
میگن ثروت واقعی پول نیست ، سلامتیه ؛ اما من با تو فهمیدم که یه ثروت واقعی بالاتر از سلامتی هم هست
  ثروت واقعی چیزیه که : با بودنش عمیقا" احساس خوشبختی میکنی♡ و با نبودش احساس پوچی مطلق -0- ثروت واقعی من تویی♡ ثروت واقعی من وجودته و بودنته عزیزم♡ ثروت واقعی من عشق و وفاداری و احساس و لطافت و غیرتت و محبتت هست بهم
 
کارآموزی ام تمام شد. قرار بود چیزهای زیادی در رشته مهندسی یاد بگیرم، یاد گرفتم ولی نه بدرد بخور.
اما چیزهای غیر مهندسی زیادی یاد گرفتم. اینکه انسان ها چقدر میتوانند مهربان باشند چقدر میتوانند شما را دوست داشته باشند چقدر میتوانند کمک حال شما باشندف دقیقا همان انسان هایی که دیگران وقت زیادی با آن ها بودند شخصیت این افراد را بد توصیف میکنند.
 
وقتی به عنوان یک کاراموز وارد محیطی میشوی باید فقط گوش بدهی، دیگران هم همین انتظار را ازت دارند. 
حرف
مامانم رفته پارچه خریده، صدام کرده میگه بیا گربه کارت دارم. پارچهه چطوره؟خوشت میاد؟
نگاهمو با تردید به گیپور دوختمو با اخم در یه حرکت انتحاری گفتم: به شدت زشته:| (و موج منفی احساساتم با غلظت اضافه جو خونه رو سیاه کرد)
یهو قیافه ی مامانم آویزون شد، خشکم زد با تردید پرسیدم  برای خودته؟؟ بیرحمانه تایید کرد(موج منفی پرغلظت بر سرم آوار شد)
احساس میکنم به کل روز مامانم گند زدم و این حس بد که یه خرید ناموفق داشته و پولشو هدر داده رو به جونش انداختم.
پا
سلام
من بیست و یک سالمه، تو خانواده مذهبی بزرگ شدم ولی بهم سخت گیری نشد و انتخاب با خودم بود حجاب خوبی نداشتم هیچ وقت، ولی به مدته چند ماهه که شروع کردم به مطالعه قرآن و خب بهش ایمان آوردم، با نماز خوندن شروع کردم و امسال برای اولین بار روزه گرفتم.
خیلی این مدت فکر کردم و هر وقت خودم رو توجیح میکردم که حجابت مشکلی نداره و خدا می بخشه! ولی من میخوام بیشترین شباهت رو به یک دختر مومن و مسلمان داشته باشم، نمیخوام پیروی هوای نفسم باشم و بخاطر زندگی د
هرگاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد، تو او را خراب کردی.
خدایا به هر که و به هر چه دل بستم، تو دلم را شکستی.
عشق هر کسی را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتی.
هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سایه امیدی، و به خاطر
آرزویی، برای دلم امنیتی به وجود آورم، تو یکباره همه را بر هم زدی و در
طوفان های وحشت زای حوادث رهایم کردی، تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و هیچ خیر
امیدی نداشته باشم و هیچ وقت آرامشی و امنیتی در دل خود احساس نکنم .
تو ا
چهار سال پیش که خوابگاه آمدم پر از احساس‌های متناقض بودم، احساس هیجان و ترس و گنگی هیجان‌زده از سبک جدید زندگی و استقلالترس از آدم‌های جدید و تعامل، ترس از مشکلات و ناسازگاری‌ها
 من آنقدر خوش‌شانس بودم که چهارسال خوبی با آدم‌های فوق‌العاده‌ای داشتم. پر از تجربه‌های خوب بود، آنقدر که ناراحتی‌ها و تنهایی‌ها کمرنگ شود
خوابگاه تنهایی داشت اما پر بود از کشف و تجربه‌های جدیدی که لازم بود بگذرانم، خوابگاه یادم داد صبور باشم و با آدم‌ها
امروز خیلی ها کنکور دادن 
منم پارسال این موقع کنکور دادم 
و ذهنی که الان دارم خیلی فرق ميکنه با ذهنی و تصوری که از زندگی پارسال داشتم 
فقط میخوام بگم زندگی اصلا اونطوری نیست ک ادم قبل کنکور تصور ميکنه بعد کنکور که وارد ی زندگی واقعی میشی همچی خیلی متفاوت میشه 
کنکور برا خودتون گول نکنید 
من الان اون رشته ای که بهش علاقه دارم رو نمیخونم ولی واقعا آرامش رو تو لحظه ب لحظه زندگیم حس میکنم 
واین همه استرس و دوندگی بخاطر اینکه ادم احساس ارامش داشت
فرض کن یک غروب بارانی ست و تو تنها نشسته ای مثلابعدش احساس می کنی انگار، سخت #دلتنگ و خسته ای مثلادر همان لحظه ای که این احساس مثل یک #ابر بی دلیل آنجاست. .شده یک لحظه احتمال دهی که دلی را شکسته ای مثلا ؟ که دلی را شکسته ای و سپس #ابرهای ملامت آمده اند.پلک خود را هم از پشیمانی روی هم سخت بسته ای مثلامثلاهای مثل این، هر شب، دلخوشی های کوچکم شده اند. در تمام ردیف های جهان ، تو کنارم نشسته ای مثلا. . .و دلی را که این همه #تنهاست ، ژاپنی ها قشن
تیکه تیکه خوندن آمار بالاخره تمام شده و بعد از اتمام دور اول گرچه نمیتونم هنوز تست هاش رو جواب بدم اما خودم رو اینطور آروم میکنم که نگران نباش،فعلا درحال قلق گیری هستی.باید اکسترای فارما رو شروع کنم اما ازش وحشت دارم.از اینکه چطور این حجم رو بخونم و اصلا چه تضمینی وجود داره بعد از خوندنش بتونم اون شش سوال دستیاری رو جواب بدم?
از نورو هم وحشت دارم.از درس هایی که مدتهاست نخوندمشون و با فکر بهشون توی این ماراتون احساس ضعف میکنم.اما من نباید ا
فرقی نمی‌کنه چقدر تلاش کرده‌م و وقتی اتفاقی میفته که خودم رو با خودِ چند سال پیشم مقایسه می‌کنم می‌بینم که چقدر جلو زدم. مهم اینه اینجا جایی نیست که من می‌خواستم باشم. همین.
احساس پوچی می‌کنم. نه اون‌طور که انگار من هیچ فایده‌ای توی دنیا ندارم، برعکس انگار تموم دنیا هیچ تأثیری روی من نداره. و احساس تنهایی عجیبی می‌کنم، نه ـ مثل قبل‌ترها ـ اونطور که انگار جزو هیچ گروه و جامعه‌ای نیستم، درواقع انگار که هیچ‌کسی دستش بهم نمی‌رسه. اونقدر ا
نمیدونم کتاب چهار اثر فلورانس اسکاول شین رو خوندین یا نه؟ من بارها و بارها از این طرف و اون طرف اسمشو شنیده بودمتوی کتاب فروشی ها دیده بودمش ولی هیچ وقت راغب نبودم برم سمت این کتاب!! اصنم نمیدونستم این کتاب راجع به چی هست و همینطوری احساس میکردم کتاب جذابی نیست!! خلاصه حدود سه هفته پیش که رفته بودم توی یه کتاب فروشی قدم میزدم برای خودم و قصد خرید کتاب هم نداشتم، چشمم خورد به این کتاب! قیمتش هم خب کم نبود.کتابو باز کردممقدمشو خوندم به نظر جال
نه اونقدر خوبم که آدما شیفته ام باشن، نه اونقدر بد که ازم متنفر باشن. نه اونقدر محبوب که همیشه دورم شلوغ باشه، نه خیلی منفور که همیشه تنهاترین باشم. نه زیاد بدشانس، گرچه شاید بودم همیشه، اما هنوز خیلی امیدوار. نه اونقدرها هم عالی تو قشنگی، تو کار، تو هنر، تو خانواده و ثروت، و نه خیلی فقیر تو تمام اینا. آدمی به این متوسطی فقط به یه تعداد آدم باکیفیت احتیاج داره برای خودش، که خیالش راحت باشه زندگیش پوچ نیست. به اونقدری ثروت احتیاج داره که در ازا
چند وقتی بود که ذهنم درگیر این بود که این شبکه های مزخرف عجتماعی رو حذف کنم یا نه بالاخره دیروز تصمیمم رو گرفتم . اینستاگرام و تلگرام از روی گوشی حذف شد . تلگرام هم فقط روی لپ تاپم دارم اونم فقط و فقط بخاطر آنیف . البته مشخص نیس احتمالش هست اونم حذفش کنم .
این مدت خوب بوده . درگیر برنامه نویسی PHP هستم . خیلی دارم باهاش حال میکنم . تصمیم گرفتم جدای از خود برنامه نویسی سمت سرور ، طراحی رابط کاربری و برنامه نویسی سمت کاربر رو هم جدی دنبال کنم چ
از فضای مجازی و همه آدم هایش دل کنده ام. آدم های مجازی به واسطه احساس نزدیکی ای که با آن ها می کنی، همیشه حرف هایشان محکم تر و پررنگ تر در ذهنت نقش می بندد اما تمرین کردم دقتم را در مواجهه با کتاب بیشتر کنم تا این مسئله رفع شود. که همین تنها نخ باقی مانده که من را وصل می کرد هم پاره شود. آدم تنها بهتر است تنهایی اش را یک جور درستی سر و سامان بدهد تا در زندگی واقعی با آدم هایی که شبیه به او تنها بوده اند وقت بگذراند. این روند را ترجیح می دهم. نه اینکه
میدونی بحث چیه؟ بحث انتظاراته. بحث اینه که برا هر نوع رابطه ای برای هر نوع رفتاری، جامعه برای ما یه چارچوب تعیین ميکنه، چه کلماتی بگیم، چه رفتارایی داشته باشیم، چه نوع رفتاری با هم دیگه داشته باشیم و.
و اگه تو بخوای چارچوبای خودتو حفظ کنی و به شیوه ی ملت عمل نکنی ازت ناراحت میشن، احساس میکنن بهشون بی توجهی کردی. درواقع رابطه شونو مقایسه میکنن با بقیه و حس کمبود میکنن.
ولی من مجبور نیستم مثل بقیه باشم و قرار نیست هم به ساز بقیه برقصم، حتی اگه ی
تنها جمله ی کلیشه ای که شاید من بهش ارادت داشته باشم اینه : چقدر زمان زود میگذره . میتونه برام ویران کننده هم باشه و ملال آور ‌.
باورم نمیشه از شبی که با بغض خوابیدم چون صلاح مصدوم شده بود و لیورپول مظلومانه (!) جام رو از دست داد .‌باورم نمیشه یکسال و چند روز از اون شب گذشته و حالا لیورپول یک مدال نقره یک طلا و یک جام داره ! 
باید بیشتر از چیزی که الان هستم خوشحال باشم ، فکر میکنم اصلا خوشحال نیستم . 
شاید چون یک ماه پیش وقتی تو لیگ قهرمان نشدیم بهم
با عرض تاسف برای کسانی که دلمو شکستن.از بعضی ها واقعا انتظار نداشتم که اینطوری برخورد کنن.بعضیا یه جوری رفتار میکنن انگار مثلا من دارم  بهشون پز میدم.چرا؟واقعا از من همچی چیزی دیدین؟از من چی دیدین که این حرفا رو میزنین؟چرا کاری میکنین که خوش حالیم تبدیل بشه به غم و عصبانیت و تنفر؟؟؟بله.مثل اینکه بعضیا اونجوری که تظاهر میکنن نیستن :/و مثل همیشه از کسانی بیشتر از همه عاشقشونیم ضربه میخوریم :(آهای بعضیای بی معرفت.کاری نکنین که ازتون متنفر
کم کم داریم به یک سالگی زندگی مشترک مون نزدیک میشیم . یه سال غم و شادی، یه سال قهر و آشتی، یه سال تلخ و شیرین، زندگی بالا پایین زیاد داشت واسمون . پارسال یه همچین روزایی بود که خیلی تنها بودیم . تو تنهاتر از من، من تنهاتر از تو ، خدا رو داشتیم و همدیگه رو . من تنهایی جهیزیه میخریدم تو تنهایی دنبال وام میدویدی که بتونی خونه اجاره کنی، من تنهایی وسیله میچیدم تو تنهایی دنبال پول بودی که بتونی مراسم عروسی بگیری اونجوری که من دلم میخواد، اصلا چرا میگ
این روزها.
این روزها حس دیگری دارم!
این روزها چادرم را جور دیگری می بینم.
این روزها چادرم را باغرور برسر می کنم.
این روزها چادرم را که سرمی کنم احساس وظیفه می کنم!
احساس وظیفه درمقابل اعمالی که انجام می دهم ، احساس وظیفه درمقابل حرمت چادرم.
این روزها حرمت چادرم را بیشتر حس می کنم.
حرمت چادری را که یادگار مادرم فاطمه (س)است.
حرمت چادری که خون بهای شهیدان است.
حرمت چادری راکه در عاشورا از سر زینب نیفتاد!
حرمت چادری راکه جان ها برای بودنش رفته اند.
فیک عمارت بنگتان ها
 
ژانر:انگست.زندگی روزانه.رمنس.جوانان
(بدون کاپل)شخصیت ها:گومی جین-دی او-بانگتان ها-سوهو.
محدودیت سنی:+۱۴
نویسنده:بیون بکی

خلاصه فیک:گو-می-جین یه دختر هجده ساله است که توی یه شهر خیلی کوچک داخل یه دره که هیچ راه فراری نداره زندگی ميکنه.توی همین روز های هجده سالگی چند همشهری دیوانه و جذاب به اون شهر تبعید میشن و توی یه عمارت زندگی میکنن.می-جین هم که دل خوشی از این ها نداره توی روز تولدش با عشق اولش روبه رو میشه و احساس ميکنه خو
شبا که میخوایم بخوابیم، حاجعلیاقا بعد ازین که یه ساعت رو کله و دست و پای من میپره و از هفت ناحیه ناقصم ميکنه، میره پیش باباش و مث جوجه ها سرشو زیر دستای بابا فرو ميکنه که یعنی کمرمو ماساژ بده تا خوابم ببره! اگه هم باباش خواب باشه انقد اعتراض ميکنه تا بیدار بشه (والا رضاخان هم با اون همه زورگویی نمیتونست اینجوری وسط خواب و بیداری از باباش ماساژ بگیره!)
پنج دقیقه که ماساژ گرفت دوباره میاد میپره رو سر و فرق من!
دوباره میره پیش باباش
دوباره میاد.
و
دوستان ازین تفکرا نداشته باشین که وای چه خوب.
نخیر.
بهترین شریک زندگی، شریک زندگی ای هست که یه آدم بالغ باشه.
نه خیلی پیر درون داشته باشه، نه خیلی کودک درونش فعال باشه. یه balance از هر دو رو داشته باشه.
به شخصه، با یه شریک زندگی بالغ راحت تر زندگی و تا میکنم تا کسی که عین پیرمردا میشینه همه رو امر و نهی ميکنه و به این و اون میپره و هی گیر میده خودتو درست کن و اصلاح شو و.
آدم بالغ هست، که زندگی باهاش لذت بخشه. نه کسی که ریسک های کودکانه و گاهی حتی احمق
بند هایی در زندگی ام بوده اند ؛از کودکی احساس میکردم شان
یادم هست که تلاش میکردم برای رهاشدن؛ ولی
هرچه بزرگتر شدم اون گره ها رو که نتونستم باز کنم هیچ بلکه گره و بندهای جدیدی اضافه کردم
واما اکنون
بعد ازبیست و یک سال و چند ماه احساس میکنم اسیر این بندها شده ام
نمیدانم چرا ولی وقتی یه نگاه به بندهای ضخیم و یه نگاه به عزم و اراده خودم میندازم میترسم
میترسم از اینکه زورم نرسه؛عمرم که داره مثل برق و باد میگذره اونم به چه قیمتی؟!
به قیمت سپید
چند روز پیش آموزشا جاوا اسکریپت تموم شد . از همون روز کد نویسی چند تا پروژه و پلاگینو بصورت تمرینی دارم انجام میدم . همین الان یکیشون تموم شد . هر روز که دارم میرم جلو خودمو بیشتر به کد وابسته میبینم . یه جوری جدا شدن از اونا سخته هرجایی میرم لپ تاپم همراهمه . دقت کنید هرجایی ! . یجورایی شریک زندگیمه و تنها راه جداییمون مرگه همین !تا قبل شروع پروژه ها احساس میکردم هنوز مفاهیمو خوب نفهمیدم ولی خب بیشتر این احساس ناشی از وسواسی بودنم بود و ال
مردم در هر محیط کاری درباره تیم‌سازی، کار تیمی، و تیم من صحبت می‌کنند، اما تعداد کمی از آن‌ها درکی از چگونگی ایجاد تجربه کار تیمی و یا چگونگی ایجاد یک تیم موثر دارند. تعلق به یک تیم، در معنای کلی، نتیجه این احساس است که بخشی از یک نهاد بزرگ‌تر از خودتان هستید. این احساس، وابستگی زیادی به درک شما از شرح ماموریت‌ها و اهداف سازمان‌تان دارد.
ادامه مطلب
اضطراب و بی قراری، از جمله واکنش های رایج سطح روان به استرس های محیطی است. احساس نگرانی در برخی از موقعیت ها مثل زمانی که شما می خواهید به یک مصاحبه شغلی مهم بروید یا زمانی که می خواهید تصمیم مهمی نظیر ازدواج بگیرید تا حدی طبیعی است. اما اگر علائم اضطراب و بی قراری آنقدر زیاد شوند که شما نتوانید عملکرد عادی خود را حفظ کنید و کارهایتان مختل شود؛ حتما باید به یک متخصص روان شناس برای بهبود مهارت مدیریت استرس مراجعه کنید. اگر علائم اضطرابی برای
دانلود کتاب صوتی روانشناسی اعتراض (وقتی نه می گویم احساس گناه می‌کنم)
روانشناسی اعتراض (وقتی نه می گویم احساس گناه میکنم) اثر مانوئل جی اسمیت فرمت فایل ها: mp3 تعداد فایل ها: 19 حجم کل فایل ها: 125 مگابایت مدت زمان پخش: 8 ساعت و 29 دقیقه نویسنده: دکتر مانوئل جی اسمیت مترجم: مهدی قراچه راغی گوینده: لیدا بهمن نشر: ویس سال انتشار: ۱۳۶۶ دسته .
دریافت فایل
ملقمه ای از طعم گس "راهنمای مردن با گیاهان دارویی"، شعف پختن لازانیا واسه دوستات،دلهره ی از دست رفتن تصاویر رویاهای قدیم،ترس به راحتی از مدار خارج شدن.مثه اون الکترون لایه ی آخر که با کم ترین نیرویی برای همیشه هویتشو از دست میده. و تلخی چند سوال:  تاکی اوج هر احساس مهمی به قعر چاه میرسه؟از شرم حضور تا خجالت و خواستن و ترس از دست دادن و هزاران احساس دیگه،میشه یه آینه رو به قلبم که انعکاسش تا اعماق تاریکی چاه منو میبرهتا کی از تو کم بیارم؟
آموزش غیرحضوری” من ارزشمند ” از بسم الله بحث شروع میکند و به دهها راه حل ختم میشود و محتوای سمینار حضوری من ارزشمند با تدریس دکتر شیری است که در ۱۷ فروردین ۹۷ برگزار شده به ۶۰ درس دقیق درباره رسیدن به احساس ارزشمندی و بالا بردن اعتماد به نفس می پردازد و تمرکزش بر نکاتی است که پدر و مادرتان به شما نگفته اند.در این آموزش غیرحضوری سخنرانی دکتر علی صاحبی عضو هیئت علمی موسسه ویلیام گلسر درباره عزت نفس و احساس ارزشمندی که در سمینار ارائه شده است ن
گاهی وقتها که احساس اندوه می کردم، به این علت بود که خود را غیر از آنچه بودم می پنداشتم و سپس برای بدبختی و دردمندی آن اشخاص احساس تاسف می کردم. به طور مثال، خود را مدرس دانشگاهی می پنداشتم که به مقام استادی نرسیده و کسی حاضر نیست به سخنرانی های او گوش بدهد؛ یا کسی که فلان نافرهیخته درباره اش بدگویی می کند، یا فلان شایعه پراکن درباره اش دروغ و شایعه می سازد؛ یا عاشقی که شیفته دختری است که به او توجه نمی کند؛ یا بیماری که به واسطه بیماری خانه نش
مرا محکم در آغوش بگیر .
این روزها بیش از هر وقت دیگر احساس شکستن دارم.

راه علاج ندارد.
دلی که بدجور هوایت دیوانه اش کرده .
جز زنجیر بازوهات .

تو دور و من دور تر ‌.
و هر دو خسته از روزگار .
کاش .‌‌
کاش .
صبحم با تو بخیر میشد !
.
دلم تنگ است .
 
زایمان فیزیولوژیک یعنی طی شدن روند طبیعی زایمان،  بدون هر گونه دخالت دارویی و پزشکی
 در زایمان فیزیولوژیک ، خانم باردار با دردهای کاملا طبیعی خود مراجعه میکند و پرونده بستری در بلوک زایمان تشکیل میشد . اما دیگر از وصل کردن سرم و خوابیدن روی تخت و غذا نخوردن و .خبری نیست ! در زایمان فیزیولوزیک تمام سعی مان بر این است که فرد احساس راحتی کند . همه کس و همه چیز در اختیار مادر باردار قرار دارد که فقط راحت باشد . احساس غریبی نکند .وجود همراه زایمان
جالبه!مرگ حقه!
حق گرفتنیه!
بعد خودکشی حرامه!
احساس میکنم دیگه هرچی عمر کردم کافبه!
ولی میترسم از مرگ!!!چون هیچ کار خوبی نکردم!
کاش میشد آدم تایم دقیق مرگشو بتونه انتخاب کنه!
عجیب خسته شدم از همه چی.!
همه پُر شدن از انرژی منفی.!
حتی افکاره خودم.!
در جواب عاشق بارون درباره ی این پست: آیا همچین چیزی هم وجود داره؟
با چیزی که گفتی به صورت کلی موافقم اما منظور دیگه ای داشتم.
میدونی، همه چیز قابل از دست دادنه. خانواده، خواهر، برادر، فرزند، همسر، عشق زندگیت، دوستانت، تحصیلت، شغل، خونه، پول، علاقمندی ها، تنفرها، احساسات، افکار، عقاید، اعتماد، عقل، عضوی از بدن، و در نهایت وقتی هم داری از این دنیا میری، جسمت. داشتم فکر میکردم آدم گاهی احساس ميکنه روحش رو هم از دست داده اما بر اساس قوانین این ج
استوری گذاشتم "فقط تماشای تو" با عکس یخ در بهشتی که توش دوتا نی بود و پشت زمینه کوله اش با درختای ولیعصر.نیلو پرسید واقعا منظورت اونه؟ گفتم اوهوم.
یکم ساکت موند. گفت فکرشو نمیکردم.
.
.
گف دیشب که داشتم باهات چت میکردم فلانی دید و گف که تو آدم خاصی هستی، منم تایید کردم.
هیچی نگفتم
پرسید الان چه حسی داری؟
گفتم از فلانی بدم میاد.
.
.
داشت پشت تلفن با یکی راجبه تاثیر نمیدونم چی رو فلسفه ی نمیدونم چی حرف میزد
داشتم فکر میکردم چه جوریه که انقدر انقدر انقد
بلاک کردن آدمایی که بهت یه دوره ای حس منفی دادن یا به هر دلیلی نخاله زندگیتن و اذیتت کردن یا میکنن، حس خوبیه.
احساس امنیت دارم الان.
هرگز کسی رو بلاک نکردم و عمری رنج کشیدم.
الان که بلاک کردم میبینم که چقدر میتونستم راحت تر زندگی کنم.
توی زندگیم خیلی وقتا تنهایی موقعیت رو تحمل کردم.
یه دوستی داشتم، که طبق تجاربی که از دخترای دیگه به دست اورده بود، مطمئن بود که من سر سه ماه میبرم توی کانادا و نابود میشم و بعد میتونه با دیکتاتوری حکومت کنه. ولی چو
با سلام خدمت دوستان 
بنده مدت ٤ سال هست ازدواج کردم و ثمره اش یک پسر ١١ ماهه هست. من و خانومم هر دو شاغل هستیم و واسه نگهداری از پسرم نیز از صبح تا عصر پرستار گرفتیم، اما خانومم خیلی زندگی رو سخت میگیره و همه ش زمان را بهمون سخت میگذرونه و رفتارش جوری شده که صمیمی ترین دوست خانوادگی مون که زوج بودن نیز با ما قطع ارتباط کردن و همه ش با هم دعوا داریم سر مسائل الکی.
من یه نمونه میگم که وضعیت را متوجه بشید؛ 
دیروز عصر تو آشپزخونه رفتم قهوه درست کنم گ
احساس مریضی می‌کنم. مثل وقتایی که غم بزرگی درگیرم کرده باشد. دلم میخواهد بخوابم. سنگینم. گرمم. انگار که مریض باشم. احساس خامی می‌کنم. نمی‌دانم دفعه‌ی قبلی که این اتفاق برایم افتاد کی بوده. نمیدانم آخرش چطور شد. اما این شرایط برایم سخت است. آستانه‌ی تحملم در برابر اتفاقاتی که خارج از برنامه میافتند و برنامه‌ام را خراب می‌کنند قریب به صفر است. زندگی دارد یادم میدهد آدم باشم. بفهمم که همه چیز همیشه طبق برنامه پیش نمی‌رود. دارد یادم میدهد همی
یه احساس گم شدن غریبی دارم
تنها جایی که خودمم اون موقع س که می رم توی رنگ ها و طرح ها

× وای به حال بازیگری که خودش نقش خودشو باور کنه! 
× نقش . نقش
؟
× مترسک گنده خندون شدم تو خونه. یه وقتا لپم درد می گیره از تظاهر 
ولی لازمه چ کنم 

× هیچی به هیچی 
شنبه وات؟ 
جواب اون خانومه وات؟ 
× مرداد ! 
با عرض سلام 
چرا یک عده افراد بد ذات رو سفید می بینن؟، هر چقدر برای این شخص دلیل میارم و میگم که این ها خیرخواه من و تو نیستن، دارن ازت سوء استفاده می کنن، چنان خشمگین میشه و میگه تو خیلی آدم خوبی هستی؟، و طوری باهام رفتار ميکنه که انگار من مقصرم و همین رفتار غیرمنطقی باعث بشه احساس بدی نسبت به خودم پیدا کنم و برای اینکه بیشتر از این آسیب نبینم از این شخص فاصله بگیرم و ارتباطم رو باهاش کم کنم، خصوصا که ایشون یکی از اعضای خانواده ام هست. 
اشخاص
یه چیزی
این دنیا به طرز عجیبی همه چیزش به هم مربوطه!و هیچی ناآشنا یا غریب نیسهمه چی آشناسچرا به همه چی احساس نزدیکی میکنم و همه رو به همون اندازه واقعی بودنشون واقعا حس میکنم؟!
قضیه خیلی ترسناک تر از اونیه که همیشه فکرشو میکنید✋
مسابقه ای در کار نیست ! 
 
 یکی تو ۲۳ سالگی ازدواج ميکنه و اولین بچه شو ۱۰ سال بعد به دنیا میاره.!
اما اون یکی ۲۹ سالگی ازدواج ميکنه و اولین بچه شو سال بعدش به دنیا میاره!
 
 یکی هم ۲۵ سالگی فارغ التحصیل میشه ولی ۵ سال بعدش کار پیدا ميکنه!
یکنفر دیگه هم ۲۹ سالگی مدرکشو میگیره و بلافاصله کار مورد علاقه شو پیدا ميکنه.!
 
 یک نفر هم از خوش اقبالیش! ۳۰ سالگی رئیس شرکت میشه اما از بخت بد در ۴۰ سالگی فوت ميکنه.!
اون یکی دیگه ۴۵ سا
سلام
 
صلاح و فساد طبقات اجتماع در یکدیگر تأثیر دارد. ممکن نیست که دیواری بین طبقات کشیده شود و طبقه ای از سرايت فساد یا صلاح طبقه ی دیگر مصون یا بی بهره بماند،
ولی معمولا فساد از خواص» شروع می شود و به عوام» سرايت می کند و
صلاح برعکس از عوام» و تنبه و بیداری آنها آغاز می شود و اجبارا خواص» را به صلاح می آورد،
یعنی عادتا فساد از بالا به پایین می ریزد و صلاح از پایین به بالا سرايت می کند.
روی همین اصل است که می بینیم امیرالمؤمنین علی علیه السل
این اتاق شاهد همه نوعِ منْ بوده!از منِ ابله با آرزو ها چرت و پرتی که امروز نسبت بهشون احساس بیگانگی و تنفر میکنم تا منِ گیج که تازه فهمیده نه اونی هست که خودش فکر میکرد و نه اونی که بقیه فکر میکردن و شاید هنوزم فکر میکنن!
هم شاهد کثافت کاریام بوده و هم شاهد اندک کارای به درد بخورم! هم منِ سحر خیز رو دیده و هم منِ تا لنگ ظهر خواب! 
این اتاق هم میتونه منِ جوگیری که تمام روز داشت کتابای چرت و پرت برایان تریسی رو میخوند و رویا بافی میکرد رو به یاد بیار
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب