نتایج پست ها برای عبارت :

از اونجا رونده از اینجا مونده

6 روز مونده  و 14 گیگ:))اصن مدیریت منو باید ستود:)) دفعه پیش دو هفته ای تموم کردم نتم رو :)) تابستون پارسال بود:))البته واقعا خودم این چند روزه اینقد اینستا رفتم که تمومش کنم :)) ولی انگاری میدونست میخوام تمومش کنم ، تموم نشد!حالا ازونور بوم نیفتم :)) اضافه بیارم:))به نظرم سه روز مونده تموم شه ببینم جقد مونده فیلم دان کنم
به طور رسمی ، دو روز دیگه تا فارغ‌التحصیلیم مونده . البته ۳تیر یه امتحان جامع داریم ولی خب حس جالبیه که در جواب سوال تموم نکردی ؟ بگی دو روز مونده 
از چهارسال اتفاق‌های عجیب و دیدن آدم‌های جورواجور و تحقیر شدن‌ها به دست استاد و پرسنل بیمارستان و همه همه، حالا فقط دو روز مونده و میدونم که این چهارسال فقط نمونه‌ای بود از اتفاق‌ها و آدم‌هایی که تو سال‌های آینده زندگی پیش روم قرار میده  
بی‌انصاف نباشم ، روزهای خوب ، حس‌های خوب و آدم‌های
آیا می توان از آایمر پیشگیری کرد ؟ 
بیماری آایمر ( Alzheimer’s disease ) عبارت‌ است‌ از یک‌ بیماری‌ مغزی‌ که‌ مشخصه‌ آن‌ رو به‌ زوال‌ گذاشتن‌ تدریجی‌ توانایی‌های‌ ذهنی‌ است‌. نوع‌ سریعاً پیش‌رونده‌ آن‌ در سنین‌ 
۴۵-۳۶ سالگی‌ بروز پیدا می‌کند. نوع‌ تدریجاً پیش‌رونده‌ آن‌ که‌ در آن‌ علایم‌ به‌ کندی‌ حدوداً در سنین‌ ۷۰-۶۵ سالگی‌ شروع‌ می‌شود.

ادامه مطلب
امروز آخرین روزیه که توی خونه مجردیم هستم.
اگرچه خیلی از قرار دادم مونده، ولی احتمالا زنگ بزنم به صاحبخونه و تحویلش بدم.
مسیر زندگی من داره کم کم مشخص میشه. 
به خاطر پدر و مادرم می خوام برگردم شهرستان و اونجا دنبال رزق و روزی بگردم.
می خوام یکی از آخرین ماکارانی های این خونه رو امروز درست کنم.
مست بودیم تو خیابون. یه گوشه نشسته کنار نرده های اونجا. گفتم از زندگی خودم اگر بخوام مضمون بشکم بیرون که باهاش داستانی بنویسم، اون اینه که وقتی میدونم نهایت هرچیزی که با یه آدم دارم بالاخره بوسه است و عشق، باهاش دعوا میکنم. بهش بدی میکنم. مریض نیستما یعنی ممکنه یعنی. ولی اگه کسی مهم نباشه چرا دعوا کنی. گفت باحاله ولی چطور میشه باهاش پیرنگی پیش برد؟ گفتم نمیدونم. شاید اصلا پیرنگی با همچین چیزی پیش نره هیچ وقت تو دنیا. گفت شایدم بره و باید کشفش ک
امشب رفته بودم یکم چیز میز بخرم، یه دختره با یه ماشین شاسی بلند که نمیدونم چی بود با یه پسره که فک کنم پژو داشت کورس گذاشته بودن، اونم تو خیابون و محل عبور مرور مردم، دختره کم مونده بود من و چند نفر دیگه رو کتلت کنه .اینقد سرعتش زیاد بود که وقتی زد رو ترمز کم مونده بود چپ کنه، نمیدونم این عقده اییا کی آدم میشن :/
امتحانارو دادیم تموم شد. :) از بین امتحانا به نظر من فیزیک رو سخت داده بودن بقیش در حد استاندارد بود. ولی خودم زیست و فیزیک رو خراب کردم. p: به هر حال دادیم تموم شد. حالا فقط کنکور مونده! تقریبا 7 هفته دیگه کنکوره. تصمیم گرفتم واسه این چند هفته بشینم کنکور های سال قبل رو حل کنم. هر کجا اشکال داشتم برم اونجا ها رو یه بار دیگه بررسی بکنم. ببینینم چی میشه .
دیشب که داشتم پیمونه های برنجو تو ظرف خالی میکردم یهو پسر طی یک پرش به جلو اومدو دست زدووو ظرف برنجو ریخت رو فرش و من همون لحظه به این فکر کردم که خداروشکر قبل این حادثه جارو کشیده بودم 
و دوباره یادم افتاد که چند شب پیش یه ظرف شیشه ای اونجا شکسته شده بود
و خب ممکن بود هنوز تیکه های کوچیکی از شیشه ها تو آشپزخونه مونده باشه :/ 
تو این مدتم پسر شبیه کسی شده بود که داشت برای جوجه ها دونه میپاشید :\
هیچی دیگه یا باید برنجا رو دور میریختم -_- یا برنج شیش
چند روز پیش با کوروش حرف میزدیم داشت داستانه خارج رفتنشو و بد بختیایی رو که کشیده تعریف میکرد ولی مثل اینکه راضی بود میگفت میارزه 
ولی برا من یه جور دیگه هست من زبان بلد نیستم یاد هم نمیگیرم نمیدونم چرا مثل یه جور نفرین میمونه نمیدونم چرا هیچکی به این موضوع توجه نمیکنه یه جوری بدیهی فرض میکنن زبان بلد بودنو بعدشم ادعا میکنن ادم ۳ ماهه تو خارج یاد میگیره (کسی تجربه داره بگه دارن چرت میگن یا نه) 
البته یه چیزه خوبی هم داشت حرفاش اومد یه لیست داد
باید نفس بکشم    توی هوای خودم
باید ک سر بذارم     رو شونه های خودم
باید که گریه کنم   واسه عزای خودم
شبونه گل ببرم         خودم برای خودم
.
.
.
هنوووووز رویای تو دنبال منه
هنوووووز  زخمای تو رو بال منه
هنووووز از خواب خوشت میپرم هرشب.
.
.
.
انگاااار تو قلبم غم دلخواه تو مونده
هنوز قلب من همراه تو مونده
هنوز پشت سرم آه تو مونده.
.
.
.
نشد نشد ک بیام.

+ محض رضای خدا وقتی ی کار درست تو زندگیت انجام دادی خرابش نکن
احمق جان
آرامش چیزی نیس ک بشه راحت بدست
به نام او.
لپ تاپو روشن کردم و داریوش داره میخونه :اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد."
منتظر بودم بنویسم از امروز ولی چیزی نبود جز اعصاب خوردی های معمول خونه 
شب ها بیشتر دلم میگیره جدیدا
تنها شدم.مثل وقت هایی که تهران تنها بودم.دلم میخاد برم تهران و دو هفته بمونم اونجا!
واقعا این هایی که تو این سن با خانواده زندگی میکنن خیلی سخته!!!یا شایدم من عادت کردم به تنهایی بودن یا بهتره بگم مستقل بودن!میرم اونجا دلم برای اينجا تنگ میشه ،برای تو جمع خانواد
خیلی وقته انگاری نبودم اينجا، حتی یکم نگران بودم نشه برش گردوند.
توی توییتر بود. واقعیتش برام خیلی جالب بود. چون میشد هوایی زد. چیزهای بامزه نوشت. چیزهای بامزه خوند. دوست پیدا کرد. دوست واقعی که بری خونش و بیاد خونت. واسه دوستت زید جور کنی اونجا. اشنا شی. دعوا کنن پس تو هم بلاک انبلاک کنی. وقتی زید جدید زدی بیای اعلام کنی.  
ولی.
از یه جایی دیگه ناراحت و مضطرب بودم. اشنا زیاد شد. برای بعضی از توییتام بازخواست میشدم. خودسانسوری شروع شد. ولع دیده شدن
احساس میکنم توی این دنیای شلوغ یکی اينجا رو پیدا کرده مثلا خواهرم یا یکی از دوستام شایدم اقوام زیاد برام مهم نیست ازادیم یکم از بین میره این سختش میکنه.
فردا امتحان دارم منم امیشه لحظه اخری همش مونده برای فردا.
شب سی و یکم شب عروسی دوستمه توی این شهر دخترا زود ازدواج میکنن بیشتر زیر بیست یادمه روزایی که امتحان خرداد میدادیم پساده کل مسیر رو برمیگشتیم سر راه یه پاساژ بود پر لباس عروس هر روز میرفتیم اونجا تا اپتحانا تموم بشه اینقدر با ذوق به لب
چند روزی هست با بکس تیم برای حضور تو نمایشگاه الکامپ امسال رایزنی کردیم و بالاخره پریشب هماهنگیاشو انجام دادیم و تصمیم گرفتیم کل تیم با هم بریم تهران . امروز با قطار حرکت میکنم و فردا صبح تهرانم و اونجا بقیه بچه ها رو میبینم . کلی هیجان دارم چون قراره استارتاپای بزرگ ایرانو از نزدیک ببینم . همچنین مهرداد یکی از دوستان بلاگی رو هم اونجا میبینم  . در نظر داشتم یه روز برم و از نزدیک ببینمش اما فکرشو نمیکردم به این زودی :دی . سعی میکنم درحین ب
-فکر میکنی انقدر احمقه که بره اونجا؟ (مظنون)- نه.فکر میکنم انقد باهوشه که بیاد اونجا.عاشق قاتل های باهوشم.خیلی دلشون میخواد که گیر بیفتن.- چرا؟- تا تحسین بشن.تشویق در پایان نمایش بینظیرشون.نقطه ضعف نوابغ همینه.دلشون تماشاچی میخوادفصل 1.1
چهارده روز پیش پسرداییم با زن و بچش از ایران اومد خونمون،روز سوم که رسید اينجا دولت بهش خونه داد،اما این نرفت و تلپ شد خونه ی ما الان چهارده روز شده خواب و خوراک و از ما گرفته، اینش به کنار همش تو همه چیز دخالت میکنه،کولرو کم کن،ظرفارو اينجا نذار اونجا بذار،غذا رو اینجور نپز اونجوری بپز و .نمیدونم چجوری دک کنمش که نه اون ناراحت بشه نه ما در عذاب باشیم
دو سه روز مونده به امتحان و بخاطر تست زدن یکی از مسرا میرن خونه مامانم که خونه خلوت باشه وقتی هر دو با همند صدای بازیشون بلنده و نمیشه تمرکز کرد. امروز فسقلی جانم داوطلب شد بره مامانم خونه برادرم مهمون بودن و فسقلی هم خوش خوشانش شد و رفت اونجا. دوبار بهش زنگ زدم حرف زدم و الان که نه شب هست واقعا دیگه دلتنگیم اذیت میکنه انقدر دلتنگشم که ابدا نمیتونم تمرکز کنم. زنگ زدم که بچموو بیارین با دایی جونش رفته ددر. شازده هم بدتر از من هی میگه نمیخوام تنها
اينجا دیگه جای خوبی برای چیله و دلنوشته نوشتن نیست. درسته وبلاگ خونواده رو میشناختم و نمیخوندم و مدتی قبل حذف شد(نمیدونم دقیقا کی) ولی اینم هست که من حتی به خودم اعتماد ندارم فقط باید کارمو درست انجام بدم. حالا اگه خونواده واقعا اينجا رو پیدا کرده باشن که اينجا هم پستها بیمحتوا میشه ولی اگه بفهمم کسی که اسممو برام نوشته از اونجا(.) بش رسیده این وبلاگ هنوز جای حرفامه.+ اوایل اينجا رو با این حساب زدم که اگه لازم شد راحت حذفش میکنم ولی الان تص
خدﺍ ﻭﻗﺘ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ 
ﻋﻤﺮ ﺩﻧﺎ ﺳﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ
ﻠﻮ ﺧﺸ ﺻﺤﺮﺍ
ﺑﻪ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺗﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ
ﻭ ﺗﺎ ﻭﻗﺘ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ 
ﺑﺮ ﺍﺯ ﺎﺟ ﻧﻤﺍﻓﺘﺪ .
ﻭ ﺑﺎﻏ
ﺍﺯ ﻫﺠﻮﻡ ﺩﺍﺱ ﻫﺎ
ﺮ ﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ
ﺧﺪﺍ ﻭﻗﺘ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ
ﺩﺍﻧﻪ ﺍ ﻮﺘﺮ ﺍﺯ ﺑﺎﺭﺍﻥ
ﻠ ﺑﺎﻻ ﺭﻭﻧﺪﻩ ﻣﺜﻞ ﻧﻠﻮﻓﺮ
ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ .
ﻭ ﺮﻡ ﻮ .
ﺮﻭﺍﻧﻪ ﺍ ﺯﺒﺎ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ .
ﺧﺪﺍ ﻭﻗﺘ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ 
ﻏﺮ ﻣﻤﻦ ﻣ ﺷﻮﺩ ﻣﻤﻦ .
ﻭﻟ ﻭﻗﺘ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ 
ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺩﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ .!!
 منبع انواع
پرده سالن آمفی تئاتر
در هر سالن نیاز است صفحه نمایش از سالن جدا نموده برای این کار از پرده استفاده می شود که نصب پرده , به نوع طراحی سالن بستگی دارد و ممکن است به اشکال مختلف مثل خطی و نیمه گرد باشد و می توان از پارچه های مختلف مثل مخمل جهت استحکام و زیبایی استفاده کرد . حال برای راحتی اپراتور از موتور برقی جهت جمع کردن و باز کردن پرده استفاده نمود , شرکت رایمند خراسان در استفاده از موتور پرده  مارک  AEG آلمان را به جهت بی صدایی و طول عمر زیاد و قط
چند سالیه سر کلاس جام توی میز آخره/
هوای نیم کت جلو دلم رو داره می بره/
توسال تحصیلی نو باید برم میز جلو/
اينجا شدم مترسک مزرعه گندم وجو/
اونجا میگن هواش خوبه واسه ترقی جون میده/
آدرس روزای قشنگ بری بهت نشون میده/
اينجا توچشماخواری ومی شِنوی توپ وتشر/
اگه یه اشتباه کنی بهت میگن شاگرد خر/
اونجا تموم نمره هات وایمیسه رو نمره بیس/
یه روز میشی مهندسی،دکتری یا اینکه پلیس/
اينجاتوی چرتی همش دبیرتو تار می بینی/
خواب فلک شدن یایک سیلی آبدار می بینی
سفر اولم به شمال اونم رامسر شاید بیست سالگی یا بیست و دوسالگیم بود اون وقتا گوشی اندرویددو یا سه بود و من یه نه چندان عالیشو داشتم سفر کاروانی بود و چندتا ازدوستام همراهم
 دوست داشتم عکسای قشنگ داشته باشیم و طبیعت سبز و بارونیش با عکسا یادگاربمونه برام.
کیفیت گوشی بچه ها بهتر بود و خواستم گیرنده عکسا باشن ساحل سنگی و بارون و لباسای خیس شدن خاطره من از اولین شمال زندگیم 
برگشتیم و عکسا رو گرفتم بخاطر نبود سیستم و خراب شدن رَم گوشی عکسا از بین
سوم دبستان که بودم، توی کلاسمون یه کتابخونه‌ی کوچیک داشتیم. یک کمد چوبی قدیمی و تقریبا پوسیده که از سال قبل چند تا کتاب خاک خورده و پاره‌ پوره توش جا مونده بود. اول مهر قرار شد هر کدوم از بچه‌ها کتابایی که دارن رو بیارن و کتابها رو شماره‌گذاری کنیم و تو یک دفتری ثبت کنیم و درست مثل کتابخونه‌های واقعی، امانت بگیریم و بخونیم‌شون. خانم مطهری، معلم‌مون، یک جا وسط حرفاش گفته بود:" کتاباتون رو که آوردید، یکی از شماها رو که به نظرم توانایی اش رو
همیشه واسه شروع پست دادن مشکل داشتم مثلا میدونستم وسطش چی باید تایپ کنم یا اخرش اما اولش رو نه.
دیشب به اصرار های زیاد مادر مجبور شدم برم و توی مراسم هایی که اقوامش تدارک دیده بودن شرکت کنم
اونجا اونقدر زمان زیادی برای گریه کردن و ضجه زدن به مردم داده بودن که تونستم حدود 50 صفحه باقی مونده از کتاب "شیطان و دوشیزه پریم" رو بخونم.
کتاب خوبی بود و طبق معمول نتونستم عکس خوبی هنگام مطالعه ازش بگیرم
تنها بودن این مشکلات رو هم داره
نه یه همجنسِ همخونِ
شاید کمی دیر
اما ما هم به تلگرام مهاجرت خواهیم کرد.
اينجا البته شاید، گاهی، مثل حالا، باز هم آپ بشه. اما اونجا احتمالا بیشتر مزخرفات من رو بتونید بخونید.

محل زیست جدید ما:
این آدرس رو توی تلگرام بزنید و روش کلیک کنید:
 @FaeziFard
البته ات‌ساین طبعا اولین حرفه، اينجا افتاده اون طرف :)
خیلی عجیبه که اون همه حس خوب  از بین رفته باشه:)  اینو امشب متوجه شدم.:)نمیدونم اون لحظه به چی فکر میکرد ولی من به متن بالا فکر میکردم.:)+عجیب دلم یه ادم واقعی میخواد كه ساعتها بشینه كنارم و باهاش حرف بزنم فقط.دیگه اينجا نوشتن حالم خوب نمیكنه.نمیدونم چرا.دلم یه ادم واقعی میخواد.میام اينجا كلی تایپ میكنم یه بار میخونمش پشیمون میشم و همه رو حذف میكنم.دیگه اون حس خوب ندارم بهش.حس میکنم پر از حرفم.مثل وقتاییم كه بغض میكنم ولی گریه نه.تك تك
رفقا کنکوری سلام !!!
امیدوارم تا حالا بهترین ها براتون رقم خورده باشه و اونایی که کنکور دادن از نتیجشون راضی بوده باشن.
یادتون باشه موفقیت معنیش این نیس که رتبه برتر بشی ، موفقیت یعنی این که نتیجه زحماتتو ببینی و بدونی تلاشت به ثمر نشسته.اینه که لذت بخشه
الان هر کدوم از شما رفقایی که تازه کنکور دادید ؛ کوهی از تجربه رو دارید با خودتون میکشید!! لطفا تجربیاتتون را با ما به اشتراک بگذارید .
آی دی پیج اینستامون رو هم میزاریم براتون که اونجا بیشتر ب
هیچوقت، به زندگی هیچکس غبطه نخور.
تو نمیدونی اون چه سختی هایی رو توی زندگی از سر گذرونده
نمیدونی چه شبایی رو با اشک به صبح رسونده
نمیدونی چه لحظاتی رو ترسیده، یا چه سالهایی رو تنها مونده
شاید اون عادت نداره از رنج هاش برای کسی بگه
شاید اگه تو جای اون بودی، اونه مه رنج و غصه رو طاقت نمی آوردی.
هیچوقت ظاهر زندگی دیگران رو با باطن زندگی خودت مقایسه نکن.

وقتی دوستی رو که فک میکردم از خوشبخت ترین آدمای کره زمینه بعد از چندسال تو خیابون دیدم، چنا
یه وقتایی ذهن آدم خالیه خالیه
الان ازون وقتامه
هیچی تو ذهنم نیس که درگیرش باشم
ن ب پایان نامه فکر میکنم
ن به آموزش های فشردم
نه کار
نه درس
نه خانواده
و نه حتی
خالی خالی
دوس دارم فقط به شب فکر کنم
سکوت قشنگش که با صدای ساعت کوچیک مرضیه شکسته میشه
تاریکی محضش که با نور تیر چراغ برگ خدشه دار شده
و آرامش قشنگش که هیچکس نمیتونه ازم بگیره امشب
+ برم باتریشو دربیارم؟
+ دلم میخواست بالای پشت بوم باشم الان و رو به آسمون دراز کشیده باشم و ستاره هارو بشم
نمیدونم توی وبلاگ قبلیم گفته بودم یا نه.احتمالا کسایی که اونجا بودن در جریان کشمکش های من و استاد موسیقیم بودن.سرانجام این کشمکش ها این شد که من از گروه کنار گذاشته شدمهمیشه فکر میکردم اینکه از گروه خط بخورم و توی کنسرت ها نباشم خیلی برام سخت باشه و به نوعی ضعف و افت محسوب شه برام ولی به خاطر رفتار سنگین استادم اون اواخر، وقتی پیشنهاد حذف شدن از گروه رو بهم داد کاملا قبول کردم و یه نفس راحت کشیدم تقریبا میشه گفت شیش ماه یا بیشتره که از گروه
بابا زنگ زد پاشو با مستر بیا توام منم از خدا خواسته انگار نه انگار ماه پیش اونجا بودم گفتم حتما میام! خولاصه اینکه چند روزی میرم اردبیل ، نیاز داشتم اصلا چند روزی ازاین جو دور باشم . تواین چند روز کسی از کنکور حرف بزنه میزنم شت و پتش میکنم ! احتمالا رتبمم اونجا میبینم دیگه به احتمال خیلی زیاد که اصلنم واسم مهم نیست! بریم ساکمونو ببندیم❤ خوش بگذره بهم
چشم رنگیم مرسی که هستیبهترین همسر دنیا دیشب تا صب فقط گریه کردم اذیتش کردمببخشید
آخرین پستی که گذاشتم ۷۳ روز مونده بود به کنکور
ولی الان فقط ۱۱ روز دیگه مونده
اتفاقاتی که توی این مدت افتاد تلخ و شیرین زیاد بود
فوت پدربزرگم
افسردگی و تهوع صبحگاهی بخاطر قرص LD 
۲ رقمی شدنم توی آزمون جامع
حس جدیدی که پارسال تجربه نکردم (البته فقط پشت کنکوریا این حسو تجربه میکنن)
و
دیگه واقعا خسته شدم میخوام واسه خودم باشم 
رفیقم که بهتون درموردش یبار گفتم (همون که پزشکی شیراز میخونه) برگشته میگه جات توی کلاسمون خیلی خالیه یه جوری بخون شیرا
بعضیها را، آدم وقتی می ره سر توالت فرنگی می شینه،یادش بهشون می افته!می دونید!دیگه در این حد صمیمیت بوده. منتهی شماره را پاک کردم، ناچار شدم اينجا یادش کنم! عذر می خوام. حدسی اگه دارید می تونید بزنید که حالا چرا اونجا! یک ساعته دارم فکر میکنم خدایا حدث انگار یک چیزیشه! چرا اینجوریه شکلش! تا بالاخره فهمیدم حدس درسته اون اشتباهیه حدیث است، یکم شبیه اینه!  
بعد چهار سال امسال باز فرصتی بود که در باغ دخترداییم در کنار اقوام سیزدهمون رو بدر کنیم ولی متاسفانه خوشی بودن در اون جمع تنها یکساعت طول کشید و با افتادن محمد و شکستن دستش ماجرای سیزده بدر ما یه جور دیگه رقم خورد. آرنج دست چپ بطرز عجیبی خرد شده و از اونجا که تو شهرستان کوچک ما در اونروز متخصص ارتوپدی نداشتیم با آتل ثابتش کردن و بر خلاف اصرار من به برگشتن خونه آقا سماجت کردن که دو روز دیگه برگردیم.در نهایت این تاخیر باعث هماتوم دست و ورم شدید
دو سال از بهترین روزهای زندگی من تو مکانی گذشت که اسمش برای خیلی ها ترسناکه و قدم گذاشتن توش ترسناک تر
جایی که خیلی ها بدیمن میدونن و یه بار که از سرویس جا موندم و با اسنپ رفتم،وقتی واردش شدیم و راننده اسنپ تازه فهمید کجا اومده سرم فریاد کشید که اگر میدونستم میخوای بیای اينجا نمیومدم و اينجا نحسه و .
جایی که اکثر کسایی که قتل های فجیع و عجیب انجام میدن اول ارجاع داده میشن اونجا و بعد وارد زندان میشن ، همونایی که تو رومه ها اسمشون و خوندین و
این پست ادیت شد.
1. یادمه اول دبیرستان، یه عکسی گرفته شد که بعدا منو به فکر فرو برد. زنگ پژوهش، تو آزمایشگاه فیزیک که کفِش یه حالت لیزی هم بود، یه روز یکی از دوستام افتاد زمین. درحالی که همه (حتی خودش) یک عالمه داشتن به این اتفاق (که به نظرم هیچ بخشیش خنده دار نبود واقعا!) می خندیدن، وقتی هنوز رو زمین بود یکی دیگه از بچه ها ازش عکس گرفت. گوشه ی عکس دست من که به سمتش دراز شده بود تا کمکش کنم بلند شه هم افتاده بود!
دقت کردم، دیدم این دست من، که نه به سم
میدونی قدیما آدم ها اگه رازی داشتند که نمیخواستن کسی اونو بفهمه،چیکار میکردن؟از یه کوه بالا میرفتن،یه درخت پیدا میکردن،سوراخی توی اون درخت درست میکردن و رازشون رو داخل اون سوراخ نجوا میکردن.بعد با گِل،اون سوراخ رو می پوشوندن؛
این طوری دیگه هیچکس نمیتونست راز اونها را بفهمه.
زمانی،من عاشق زنی شدم.بعد از مدتی،اون رفت.من به 《2046》رفتم.فکر میکردم ممکنه اون،اونجا منتظرم باشه اما اونجا نبود.همیشه با خودم فکر میکنم که اونم منو دوست داشت یا نه؟
تازه رسیدیم خونه.میم رفته جایی و دخترها دارن نقاشی میکشن و حرف میزنن.دارم به امروز فکر میکنم و حس میکنم چقدر طولانی بود.صبح پنج و ده دقیقه بیدار شدم و میم رو بیدار کردم و صبحانه خوردیم و رفت سرکار.خوابیدم تا هفت و نیم که دخترها بیدار شدن و من هشت پا شدم دیگه.کارهای اول صبحمون رو انجام دادیم و با هم صبحانه رو آماده کردیم و دخترها جلوی تلویزیون خوردند.کارهایی که باید انجام میشدن رو یادداشت کردم روی برگه و مرغ گذاشتم برای نهار و شروع کردم و تا دوا
الان واقعا حس s رو درک میکنم. واقعا درک میکنم. ولی هنوز ازش متنفرم به خاطر کاری که بام کرد. هیچ دلیلی نمیتونه قانع کننده باشه کاری که بام کرد رو.
یکی رو میخام سفره ی مغزمو براش باز کنم و برنامه ریزی کنم نمیخاد کاری کنه فقط گوش کنه باشه و یک انگیزه بشه که برنامه ریزی کنم بعد یک ماه تمام از صبح تا شب بیاد دنبالم بزنه پس کلم:/ بزنه پس کلم بگه پاشو بیدار شو برو بیرون. بزنه پس کلم نرو تو تلگرام بشین کار کن بزنه پس کلم و. 
ابجیم فقط دیروز اومد دعوا کرد چر
این روزا تنهام ساکت و بی انگیزهاشکای گرمم به مژه هام آویزهآخه تو چجوری میری ولی میمونیبیچارت میشم تو هوای بارونیمونده تو یاد چقدر خاطره دارم از تو ای دادوای از این دل گرفتم در احساساتمو گلمیدونی رفت همه فکر و خیالت خاطرت تختدنیا نامرد تورو گرفت منو تنها ترم کرد
به بدترین شکل ممکن خسته شدیم!دیروز با ف.ح همزمان رسیدیم دور میدون سرِ قرارمون یکم منتظر شدیم م.ش هم اومد راه افتادیم به طرف مقصدی که دقیق نمیدونستیم کجاس!اولین بارمون نبود که خربازی در میاوردیم اما این دفعه خیلی فرق داشت 12397 تا قدم :| نمیدونم از کجا تو مغزمون ثبت شده بود که نمایشگاه خیابون مدرس 46،درصورتی که تو این شهر اصلا مدرس تا 22 بیشتر نیست.
از میدونِ قرارمون تا اونجایی که پیاده رفتیم از سرما لرزیدم|ف.ح به زور سوییشرتم در آورد گفت روی مانتو
یکی از خاطراتی که امروز اتفاقی یادم افتاد خاطره ی کااموزی بود
که هر وقت یادم میاد بهش میخندم و اونقدر ساده و با مزه ست که یه جوری تو یادم مونده
که من اونجایی که کاراموزی می گذروندم یه نفری بود به اسم اقا مجید که کار های سخت افزاری و فنی اچار و انبردست و اینطور چیز ها باز و بسته کردن دستگاه ها وظیفه ی اون بود که واقعا خیلی ادم با حالی بود همیشه خندان و یه تیکه اماده داشت که به ادم بندازه و تیکه کلام هایی با نمکی هم داشت
مثل مثلا من خوبم یا تو :)) هم
یه چیزی که برام مونده خواب‌هامن. لذت عمیق تو خواب رو هنوز از دست ندادم. آخرین باری که کابوس دیدم یادم نمیاد و معمولا بدخواب نمی‌شم. ناخودآگاهم خلاقیت‌های زیادی نشون می‌ده در ساختن رویاهام که بی‌خلاقیتِ بیداریم رو میشوره میبره. 
سریال تلخ شیرین ( اينجا کلیک کنید )

قسمت آخر سریال تلخ و شیرین - دوبله فارسی ^^^
سریال تلخ و شیرین ترکی از شبکه جم تی وی هر شب پخش می شود. داستان سریال
تلخ و شیرین ترکی، معلمی به اسم حیات و خواهرش گزده که برای دفاع از
چیزهایی که میدونن اشتباه نیست هر بلایی به سرشون میاد. حیات بازیگر سریال
ترکی تلخ و شیرین که در یک مدرسه خصوصی درس می دهد از اونجا جدا میشه و در
یک دبیرستان در آنادولو شروع به تدریس می کنه ولی بازم مشکلات او را ترک
نخواهند کرد. حیات
سریال تلخ شیرین ( اينجا کلیک کنید )

قسمت 52 سریال تلخ و شیرین - دوبله فارسی ^^^
سریال تلخ و شیرین ترکی از شبکه جم تی وی هر شب پخش می شود. داستان سریال
تلخ و شیرین ترکی، معلمی به اسم حیات و خواهرش گزده که برای دفاع از
چیزهایی که میدونن اشتباه نیست هر بلایی به سرشون میاد. حیات بازیگر سریال
ترکی تلخ و شیرین که در یک مدرسه خصوصی درس می دهد از اونجا جدا میشه و در
یک دبیرستان در آنادولو شروع به تدریس می کنه ولی بازم مشکلات او را ترک
نخواهند کرد. حیات و خ
سریال تلخ شیرین ( اينجا کلیک کنید )

قسمت 53 سریال تلخ و شیرین - دوبله فارسی ^^^
سریال تلخ و شیرین ترکی از شبکه جم تی وی هر شب پخش می شود. داستان سریال
تلخ و شیرین ترکی، معلمی به اسم حیات و خواهرش گزده که برای دفاع از
چیزهایی که میدونن اشتباه نیست هر بلایی به سرشون میاد. حیات بازیگر سریال
ترکی تلخ و شیرین که در یک مدرسه خصوصی درس می دهد از اونجا جدا میشه و در
یک دبیرستان در آنادولو شروع به تدریس می کنه ولی بازم مشکلات او را ترک
نخواهند کرد. حیات و خ
توی فیلم ملک سلیمان نبی یه لحظه ای هست که به پیامبر خبر میدن که تو محل حکومت شون شورش شده. درحالیکه پیامبر و یارانشون در دورترین نقطه هستن. یه کشتی میسازن و باد اون کشتی رو با سرعت به اونجا میرسونه. و درست در حال میرسن اونجا که شورشیا خیلی جلو اومدن و مردم دارن ناامید میشن ولی همچنان دارن مبارزه میکنن. شاید دیگه به مرحله اضطرار رسیدن. تو اون لحظه وقتی کشتی میرسه واکنش مردم خیلی قشنگ بود. لبخند رضایت رو صورتشون نشست و انگار خیالشون به کل راحت شد.
دیروز یعنی چهارشنبه 2 مرداد 98 بود که
دوباره رفتیم کلاس برنامه نویسی.خوب بود :) یعنی بد نبود.بچه ها هی از هم
وسط درس عکس میگرفتنو اینا.اونا ک گوش نمیکردنمنم خیلی تمرکز نداشتم.ولی
دیگه زورمو زدم.البته همکاری هم داشتم باهاشون.استتارشون میکردم  اوناهم از خودشون عکس میگرفتن.رمان میخوندن.بازی میکردن.آهنگ گوش میدادن.چه کنم دیگه
زنگ
اول ک تموم شد و آقای چ بهمون استراحت دادند رفیتم با احمد پیش مرضیه.چرت و
پرت گفتیم و من مونده بودم چطور حرفامو ب اح
سریال تلخ شیرین ( اينجا کلیک کنید )
^^^
سریال تلخ و شیرین - دوبله فارسی  - قسمت 57

سریال تلخ و شیرین ترکی از شبکه جم تی وی هر شب پخش می شود. داستان سریال
تلخ و شیرین ترکی، معلمی به اسم حیات و خواهرش گزده که برای دفاع از
چیزهایی که میدونن اشتباه نیست هر بلایی به سرشون میاد. حیات بازیگر سریال
ترکی تلخ و شیرین که در یک مدرسه خصوصی درس می دهد از اونجا جدا میشه و در
یک دبیرستان در آنادولو شروع به تدریس می کنه ولی بازم مشکلات او را ترک
نخواهند کرد. حیات
سریال تلخ شیرین ( اينجا کلیک کنید )
^^^
سریال تلخ و شیرین - دوبله فارسی  - قسمت 58

سریال تلخ و شیرین ترکی از شبکه جم تی وی هر شب پخش می شود. داستان سریال
تلخ و شیرین ترکی، معلمی به اسم حیات و خواهرش گزده که برای دفاع از
چیزهایی که میدونن اشتباه نیست هر بلایی به سرشون میاد. حیات بازیگر سریال
ترکی تلخ و شیرین که در یک مدرسه خصوصی درس می دهد از اونجا جدا میشه و در
یک دبیرستان در آنادولو شروع به تدریس می کنه ولی بازم مشکلات او را ترک
نخواهند کرد. حیات
سریال تلخ شیرین ( اينجا کلیک کنید )
^^^
سریال تلخ و شیرین - دوبله فارسی  - قسمت 60

سریال تلخ و شیرین ترکی از شبکه جم تی وی هر شب پخش می شود. داستان سریال
تلخ و شیرین ترکی، معلمی به اسم حیات و خواهرش گزده که برای دفاع از
چیزهایی که میدونن اشتباه نیست هر بلایی به سرشون میاد. حیات بازیگر سریال
ترکی تلخ و شیرین که در یک مدرسه خصوصی درس می دهد از اونجا جدا میشه و در
یک دبیرستان در آنادولو شروع به تدریس می کنه ولی بازم مشکلات او را ترک
نخواهند کرد. حیات
سریال تلخ شیرین ( اينجا کلیک کنید )
^^^
سریال تلخ و شیرین - دوبله فارسی  - قسمت 61

سریال تلخ و شیرین ترکی از شبکه جم تی وی هر شب پخش می شود. داستان سریال
تلخ و شیرین ترکی، معلمی به اسم حیات و خواهرش گزده که برای دفاع از
چیزهایی که میدونن اشتباه نیست هر بلایی به سرشون میاد. حیات بازیگر سریال
ترکی تلخ و شیرین که در یک مدرسه خصوصی درس می دهد از اونجا جدا میشه و در
یک دبیرستان در آنادولو شروع به تدریس می کنه ولی بازم مشکلات او را ترک
نخواهند کرد. حیات
سریال تلخ شیرین ( اينجا کلیک کنید )
^^^
قسمت 57 سریال تلخ و شیرین - دوبله فارسی

سریال تلخ و شیرین ترکی از شبکه جم تی وی هر شب پخش می شود. داستان سریال
تلخ و شیرین ترکی، معلمی به اسم حیات و خواهرش گزده که برای دفاع از
چیزهایی که میدونن اشتباه نیست هر بلایی به سرشون میاد. حیات بازیگر سریال
ترکی تلخ و شیرین که در یک مدرسه خصوصی درس می دهد از اونجا جدا میشه و در
یک دبیرستان در آنادولو شروع به تدریس می کنه ولی بازم مشکلات او را ترک
نخواهند کرد. حیات و
سریال تلخ شیرین ( اينجا کلیک کنید )
^^^
سریال تلخ و شیرین - دوبله فارسی  - قسمت 56

سریال تلخ و شیرین ترکی از شبکه جم تی وی هر شب پخش می شود. داستان سریال
تلخ و شیرین ترکی، معلمی به اسم حیات و خواهرش گزده که برای دفاع از
چیزهایی که میدونن اشتباه نیست هر بلایی به سرشون میاد. حیات بازیگر سریال
ترکی تلخ و شیرین که در یک مدرسه خصوصی درس می دهد از اونجا جدا میشه و در
یک دبیرستان در آنادولو شروع به تدریس می کنه ولی بازم مشکلات او را ترک
نخواهند کرد. حیات
سریال تلخ شیرین ( اينجا کلیک کنید )
^^^
قسمت 54 سریال تلخ و شیرین - دوبله فارسی

سریال تلخ و شیرین ترکی از شبکه جم تی وی هر شب پخش می شود. داستان سریال
تلخ و شیرین ترکی، معلمی به اسم حیات و خواهرش گزده که برای دفاع از
چیزهایی که میدونن اشتباه نیست هر بلایی به سرشون میاد. حیات بازیگر سریال
ترکی تلخ و شیرین که در یک مدرسه خصوصی درس می دهد از اونجا جدا میشه و در
یک دبیرستان در آنادولو شروع به تدریس می کنه ولی بازم مشکلات او را ترک
نخواهند کرد. حیات و
سریال تلخ شیرین ( اينجا کلیک کنید )
^^^
سریال تلخ و شیرین - دوبله فارسی  - قسمت 55

سریال تلخ و شیرین ترکی از شبکه جم تی وی هر شب پخش می شود. داستان سریال
تلخ و شیرین ترکی، معلمی به اسم حیات و خواهرش گزده که برای دفاع از
چیزهایی که میدونن اشتباه نیست هر بلایی به سرشون میاد. حیات بازیگر سریال
ترکی تلخ و شیرین که در یک مدرسه خصوصی درس می دهد از اونجا جدا میشه و در
یک دبیرستان در آنادولو شروع به تدریس می کنه ولی بازم مشکلات او را ترک
نخواهند کرد. حیات
سریال تلخ شیرین ( اينجا کلیک کنید )
^^^
قسمت 58 سریال تلخ و شیرین - دوبله فارسی

سریال تلخ و شیرین ترکی از شبکه جم تی وی هر شب پخش می شود. داستان سریال
تلخ و شیرین ترکی، معلمی به اسم حیات و خواهرش گزده که برای دفاع از
چیزهایی که میدونن اشتباه نیست هر بلایی به سرشون میاد. حیات بازیگر سریال
ترکی تلخ و شیرین که در یک مدرسه خصوصی درس می دهد از اونجا جدا میشه و در
یک دبیرستان در آنادولو شروع به تدریس می کنه ولی بازم مشکلات او را ترک
نخواهند کرد. حیات و
سریال تلخ شیرین ( اينجا کلیک کنید )
^^^
قسمت 55 سریال تلخ و شیرین - دوبله فارسی

سریال تلخ و شیرین ترکی از شبکه جم تی وی هر شب پخش می شود. داستان سریال
تلخ و شیرین ترکی، معلمی به اسم حیات و خواهرش گزده که برای دفاع از
چیزهایی که میدونن اشتباه نیست هر بلایی به سرشون میاد. حیات بازیگر سریال
ترکی تلخ و شیرین که در یک مدرسه خصوصی درس می دهد از اونجا جدا میشه و در
یک دبیرستان در آنادولو شروع به تدریس می کنه ولی بازم مشکلات او را ترک
نخواهند کرد. حیات و
سریال تلخ شیرین ( اينجا کلیک کنید )
^^^
قسمت 56 سریال تلخ و شیرین - دوبله فارسی

سریال تلخ و شیرین ترکی از شبکه جم تی وی هر شب پخش می شود. داستان سریال
تلخ و شیرین ترکی، معلمی به اسم حیات و خواهرش گزده که برای دفاع از
چیزهایی که میدونن اشتباه نیست هر بلایی به سرشون میاد. حیات بازیگر سریال
ترکی تلخ و شیرین که در یک مدرسه خصوصی درس می دهد از اونجا جدا میشه و در
یک دبیرستان در آنادولو شروع به تدریس می کنه ولی بازم مشکلات او را ترک
نخواهند کرد. حیات و
سریال تلخ شیرین ( اينجا کلیک کنید )
^^^
قسمت 59 سریال تلخ و شیرین - دوبله فارسی

سریال تلخ و شیرین ترکی از شبکه جم تی وی هر شب پخش می شود. داستان سریال
تلخ و شیرین ترکی، معلمی به اسم حیات و خواهرش گزده که برای دفاع از
چیزهایی که میدونن اشتباه نیست هر بلایی به سرشون میاد. حیات بازیگر سریال
ترکی تلخ و شیرین که در یک مدرسه خصوصی درس می دهد از اونجا جدا میشه و در
یک دبیرستان در آنادولو شروع به تدریس می کنه ولی بازم مشکلات او را ترک
نخواهند کرد. حیات و
سریال تلخ شیرین ( اينجا کلیک کنید )
^^^
سریال تلخ و شیرین - دوبله فارسی  - قسمت 54

سریال تلخ و شیرین ترکی از شبکه جم تی وی هر شب پخش می شود. داستان سریال
تلخ و شیرین ترکی، معلمی به اسم حیات و خواهرش گزده که برای دفاع از
چیزهایی که میدونن اشتباه نیست هر بلایی به سرشون میاد. حیات بازیگر سریال
ترکی تلخ و شیرین که در یک مدرسه خصوصی درس می دهد از اونجا جدا میشه و در
یک دبیرستان در آنادولو شروع به تدریس می کنه ولی بازم مشکلات او را ترک
نخواهند کرد. حیات
سریال تلخ شیرین ( اينجا کلیک کنید )
^^^
سریال تلخ و شیرین - دوبله فارسی  - قسمت 59

سریال تلخ و شیرین ترکی از شبکه جم تی وی هر شب پخش می شود. داستان سریال
تلخ و شیرین ترکی، معلمی به اسم حیات و خواهرش گزده که برای دفاع از
چیزهایی که میدونن اشتباه نیست هر بلایی به سرشون میاد. حیات بازیگر سریال
ترکی تلخ و شیرین که در یک مدرسه خصوصی درس می دهد از اونجا جدا میشه و در
یک دبیرستان در آنادولو شروع به تدریس می کنه ولی بازم مشکلات او را ترک
نخواهند کرد. حیات
سریال تلخ شیرین ( اينجا کلیک کنید )
^^^
سریال تلخ و شیرین - دوبله فارسی  - قسمت 53

سریال تلخ و شیرین ترکی از شبکه جم تی وی هر شب پخش می شود. داستان سریال
تلخ و شیرین ترکی، معلمی به اسم حیات و خواهرش گزده که برای دفاع از
چیزهایی که میدونن اشتباه نیست هر بلایی به سرشون میاد. حیات بازیگر سریال
ترکی تلخ و شیرین که در یک مدرسه خصوصی درس می دهد از اونجا جدا میشه و در
یک دبیرستان در آنادولو شروع به تدریس می کنه ولی بازم مشکلات او را ترک
نخواهند کرد. حیات
سریال تلخ شیرین ( اينجا کلیک کنید )
^^^
قسمت 60 سریال تلخ و شیرین - دوبله فارسی

سریال تلخ و شیرین ترکی از شبکه جم تی وی هر شب پخش می شود. داستان سریال
تلخ و شیرین ترکی، معلمی به اسم حیات و خواهرش گزده که برای دفاع از
چیزهایی که میدونن اشتباه نیست هر بلایی به سرشون میاد. حیات بازیگر سریال
ترکی تلخ و شیرین که در یک مدرسه خصوصی درس می دهد از اونجا جدا میشه و در
یک دبیرستان در آنادولو شروع به تدریس می کنه ولی بازم مشکلات او را ترک
نخواهند کرد. حیات و
"فقط مونده همین روسری"

ﺍﺯ ﻣﺸﺎﻭﺭﻦ ﻭ ﺟﺎﺳﻮﺳﺎﻥ ﺎﺥ ﺳﻔﺪ ﺩﺭ ﺰﺍﺭﺵ ﺧﻮﺩ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ:

ﻣﺎ ﻣﻮﻓﻖ ﺷﺪﻢ ﺎﺩﺭ ﻣﺸ ﺯﻥ ﺍﺮﺍﻧ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺎﺩﺭ ﺗﻮﺭ ﻭ ﻠﺪﺍﺭ ﺗﺒﺪﻞ ﻨﻢ.
ﺎﺩﺭ ﺗﻮﺭ ﻭ ﻠﺪﺍﺭ ﺯﻧﺎﻥ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺎﻧﺘﻮ ﺗﺒﺪﻞ ﻨﻢ!
ﻣﺎﻧﺘﻮ ﻫﺎ ﺑﻠﻨﺪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺎﻧﺘﻮﻫﺎ ﺭﻧﻦ، ﺗﻨ ﻭ ﺧﻠ ﻮﺗﺎﻩ .
ﻭ ﺍﻨﻮﻥ ﺍﺯ ﺣﺠﺎﺏ ﺯﻥ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﻓﻘﻂ ﺭﻭﺳﺮ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ.
که آن هم به لطف روسری های لیز به راحتی سُر میخورد و مدام از سر آنها میفتد
ﺁﻧﺎ
من دارم برمی‌گردم.گردم من بر دار.تو داری کابوس .کابوس تو داره.دار.مثل آخر کلمه‌ی خنده‌دار.وقتی رسیدم هنوز زنده بود.یه نفر از پشت در پرسید یعنی می‌خواهی بیایی تو؟و من گریه‌م گرفت.گفت توالت کمی پایین‌تره.و من دارم برمی‌گردم.قول بده ای‌بار کورتاژ موفقی خواهیم داشت.اول میشه چشمامو در بیاری؟من تب دارم.تو تب داری.تو یک بدبختی که توالت‌ها هم نمیذارن بری اونجا گریه کنی‌.من تب دارم.من دارم دری رو می‌بینم که یه باد هلش می‌ده.تو تب داری.تو یه احم
بچه بودم
مادرم
هر وقت دلتنگ می‌شد
دست من رو می‌گرفت می رفتیم اينجا.
من آدم ها رو می‌دیدم 
مادرم رو
بعدم میرفتم جلوی ضریح رو خانم رو میبوسیدم
و گاهی، بودن کنار این خانم رو بیشتر از پارکِ توی حیاطش و آبخوری اش و سید مهربونش دوست داشتم.
ساعت هاا سرگرم بودم اونجا.

سیده ملک خاتون»
امروز صبح خواب موندم نمیدونم چرا ساعت 05:15 که بابا خان صدام زد برای نماز صبح خوابیدم با اینکه تا 6 هم بیدار موندم !!! بهرحال تاپ سی گرفتم و ساعت 08:13 دقیقه خودمو رسوندم شرکت چار !!! توی راه هم چند صفحه ی از کتاب زندگی بی حد و مرز رو خوندم !!!
یه آداپتور خریدم که برای پریز برق کشورای دیگه هم جواب بده.
یه پاور بانک خوب خریدم و سبک.
امشب بسته بندی وسایل رو شروع میکنم که از فردا جابجایی رو شروع کنم.
مونده که بیمه نامه رو جفت و جور کنم.
بعد دیگه من حاضرم.
تو چه طور؟ تو حاضری که بریم؟
دخترم سرما خورده حسابی و این دو روز گذاشتمش خونه مامانم
با امروز میشه سه روز که صبح ها میبرم و اونجا میذارمش و بعد از کارم ناهار میخورم و شب میام خونه.
دیروز یعنی روز دوم مامانم بهم گفت بیا و دخترتو بذار پیش منو بهم پول بده براش ( مامانم پرستاری میکنه از بچه ها) نمی تونستم بگم نه که !!
بهش گفتم نمیتونم پولی ک از بچه ها میگیری رو بهت بدم گفت تو بهم دویست بده، باید جاهاز بخریم واسه آبجی و تو بیا دخترت رو بذار اينجا .نبرش مهدکودک.
گفتم باشه ولی بابا چ
دو جلسه‌ است که گل‌پسر کلاس نرفته.
خواستم بهش فشار نیارم و نبردمش اما ناراحتیم رو بروز دادم.
همیشه یک خوراکی برای کلاسشون میذاشتم و تو این دو جلسه برای پسرک گذاشتم و به گل‌پسر ندادم. گفتم این خوراکی برای کلاسه. اگه میری سرِ کلاس میتونی خوراکی ببری.
خب از این بابت باعث شد دو سه بار تو کلِ این دو روز بگه میخوام برم کلاس. ولی خب نمیشد ببرمش. پنج دقیقه مونده به انتهای کلاس یا در نقاط دور از اونجا اینو میگفت.
امروز هم کلاس نرفت و منم نذاشتم خوراکی
امروز 23ساله شدم اما هرجور حساب کردم دیدم من به اندازه 23سال زندگی نکردم
23سالگیم تو غریب ترین حالت ممکن اومد دو روز مونده به هفت بابا بزرگ /توگیر ودار کنکور ارشد/تو کارهای پایان نامه/زمانی که حتی نمیتونم شروعشا مزه کنم و 
 سلام غریب ترین23سالگی
به جز برپایی آتش و کباب زدن که جزوی از فرهنگ طبیعت گردی ایرانی ها شده واقعا در طبیعت چه می کنیم؟
معمولا ما ایرانی ها در هر طبیعت گردی که داریم تا خسارتی محسوس یا نامحسوس به طبیعت نزنیم به خانه بر نمی گردیم.
رها کردن پلاستیک و پوست پفک و تخمه در طبیعت با این همه تبلیغ و فرهنگ سازی هنوز هم به قوت خودش باقیست. البته بعضیها برای برخی از کارهایشان دلایل منطقی هم می آورند و حتی یک قدم هم از موضع شان عقب نشینی نمی کنند.
برای نمونه رها کردن پوست هندوانه
بعد از گذشت تقریبا سه روز از آزمونی که کمی باعث دلشوره ام شده بود اينجا اومدم . تا ببینم وبلاگم چطوره دیدم مثل همیشه دنج و خلوت باقی مونده .
در جواب تموم کسایی که پرسیدن امتحانمو چطور دادم اینو گفتم :یا خیلی خوب دادم یا خیلی بد
شما که غریبه نیستین امتحانمو نه خیلی خوب دادم نه خیلی بد، من فقط امتحانمو خوب دادم ،ولی از اینکه با قاطعیت بگم خوب دادم میترسم ،چون هیچوقت به تست نمیتونم اعتماد کنم کلا با وجود چهار گزینه مشکل دارم،برای همین از جمل
سلام به همه ی کسایی که وبلاگ من رو می خونن،در واقع دفتر خاطرات من رو.
الان ساعت دقیق ۱:۳۰ هست که من دارم اينجا می نویسم.
چون ساعت از دوازده گذشته من می تونم بگم که امروز تولدمه و من چهارده سالم رو پر و پونزده سالگیم رو شروع کردم،وقتی به کسی اینو میگم یه راست بعدش میگم که :میدونستی من و سینا داداشم،با شش سال اختلاف سنی که اون ازم بزرگ تره ،توی یک تاریخ به دنیا اومدیم؟۰
الانم به شما گفتم.فکر کنم لازم باشه خودمو معرفی کنم:
اسمم دنیا و فامیلیم هم مشی
چند روزیه دلم پر می‌کشه بیام پیشت رو صورت سنگی سردت دست بکشم و خاک رو از چهرت بشورم ولی نمی‌دونم چرا یه حسی عین کمربند منو بسته به این شهر و نمی‌ذاره بیام اونجا ببینمت. کاش امشب تو بیای. من پاهام تو این صخره‌ها، سفت بسته شده.
دلم میخواد تهران خونمو عوض کنم
از صمیم قلبم دلم میخواد عوضش کنم ،اما اجاره ها داره بالا میره و دلم نمیهواد به خونواده فشار بیارم ، و حتی اگه بهشون فشارم نیاد دلم نمیخواد دیگه بیشتر از اینا خودمو خرد کنم و منت بکشم 
تنها چیزی که میخوام اینه که این سه سال باقی مونده زودتر بگذره و امتحان ارشد بدم 
سلام دوستان
بیست روز مونده تا عید غذیر
بیاید یه قرار بذاریم
روزی ده هزارتومن بذاریم کنار تا بیست روز دیگه میشه 200هزارتومن.
باهاش میشه یه ایستگاه صلواتی کوچیک زد
جشن بگیریم  
هرکس اندازه توانش برای حضرت علی خرج کنه 
یادمون نره این خاندان بدهکار هیچکس نمیمونن. 
ده برابرش برمیگرده. 
اگر توانایی مالی داشتید با شکوه تر برگذار کنید. 
برنامه ریزی کنید برای غدیر برای اطعام غدیر
ثواب افطاری یک میلیون پیامبر! 
 
امیرالمومنین علی(ع) میفرماید:
ه
یه شب مزخرف دیگه. چندتا حرف که باهاش میگه یه دختر نابود کرد بگید میخوام ببینم چیز دیگه مونده؟ من دیگه تموم شدم نمیتونم با کلمات بگم حالمو نمیتونم توصیف کنم چه حسی دارم نه مرگه نه آسایش نه خورد شدن یه حس گه که از آدمایی که با محبت باهاشون سر کردی بهت رسیده.امشب هیچ وقت یادم نمیره هیچ وقت.
8
باید س رو یاد بگیرم 14 روز به تولدم مونده و من ده سال زوال رو پشت سر گذاشتم و من و من وجودیم ده ساله که ذره ای رشد نکرده 
من ده ساله که دارم داستان میتراشم با خودم کوله بارم پر از سنگهاییه که خودم تو مسیر زندگی جمع کردم و من سنگینم خیلی باید ساکن شم باید رها شم 
یک:
دنیا پر از رنج است
با این حال
درختان گیلاس شکوفه می‌دهند
ایسا
دو)
غمگینم. برای گلستان زیبا که چند تا دوست عزیز دارم اونجا. برای شیراز که شهر دوم منه و از آزرده شدن در و دیوارش آزرده میشم. برای لرستان که نه دوستی دارم اونجا و نه تعلقی. برای خوزستان. دزفول. آذربایجان. برای وطنم غمگینم.
وقتی یه بلای طبیعی یا مشکل برای هموطن‌ها رخ میده عمیقن ناراحت میشم. بخشیش به‌خاطر خود اون مشکل و غم هموطن‌ها و بخش دیگرش به‌خاطر اینکه کاری ازم برنمی
خب حالم زیاد خوش نیست و نمیدونم چمه شاید واسه اینه که قرصامو جا به جا خوردم! یه ذره دیگه مونده دکارت تموم بشه. من ازش خوشم میاد. توی بدایة الحکمة راجع بهش چیزایی گفته بود اما من ربطی بهش ندیدم یعنی نتمیتونم اون نوشته ای که اونجا از دکارت نوشته بودو توی دکارت و هدفش ببینم به نظرم چرت نوشته بود. به هر حال هنوز اول راهمو زوده که بخوام اظهارر نظر کنم. رفتم دنبال کتابش که ببینم ترجمه شده یا نه دیدم نه ترجمه نشده یاد حرف ارش افتادم که گفته بود از یه جا
دور تند که میگن اینه ها!اینگار همین دیروز بود که پست قبلی رو نوشتم و منتشر کردم.
خیلیییی سرعت بالاس :)))
اینطور که معلومه هنرستان تموم شد و پاشو از روی خرخره ما برداشت!
میدونین چیه اگر ازم بپرسن کدوم دوره از تحصیل بیشتر دوست داشتی حتما میگم دوره متوسطه اول(راهنمایی)اونقدر اون سال ها شیطون و رها بودیم که تکرار کردنش غیرممکن،بچه هایی که هیچ دغدغه ای نداشتن جز اینکه چطور کلاس و درس رو بپیچونن و به بهونه درس قرار مدار باهم بذارن و قایمکی برن خرید،ا
حضرت نبی یک فرمایشی دارند که می گه دو لقمه مونده به اینکه سیر بشید دست بکشید.حالا همه از باب بهداشت و سلامت اینو تفسیر کرده اند، من از یک دریچه نوین می خوام نگاهش کنم،و بلکه از دو تا!اول اینکه ولو اصلا دو لقمه دیگه ته ظرف مونده باشه، اونو بعدا که گشنه تون شد، یک ساندویچ کنید بزنید بر بدن خییییییییلی بیشتر حال می ده که الان در حالت سیری زورتپونش کنید به خودتون!اما دوم و مهمتر، اصل حفظّ جذّابیت لذتهاست!خوردن، لذت داره! حالا اگه شما همیشه خدا گشن
اون
کچله منم. بیست و هفت سال پیش. وقتی فقط سیزده سال داشتم. اونی هم که پشت سرم
ایستاده اَسبَمه؛ که هیچ وقت نداشتمش. همیشه دوست داشتم می خریدمش و توی حمام خونه
مون نگهش می داشتم، اما چون پولِ خریدش رو نداشتم توی تعطیلات عید با هماهنگی آقا یاورزاده؛ معلمِ هنرمون، رفتم مدرسه و با رنگ روغن روی
دیوار مدرسه کشیدمش. آقا حبیبی؛ مدیر مدرسه، وقتی فهمید که دیگه کار از کار گذشته بود و
من عشقم رو به همه بچه های مدرسه معرفی کرده بودم.

عشق
من به اسبم قدیمی تر
آمار خودکشی در این شهر احتمالا بالا خواهد رفت! آخه آقا گار اينجا کنسرت دارن چند روز دیگه:)مورد داشتیم پیام داده که توروخدا معصومه برو کنسرت من طاقتشو ندارم اون اونجا باشه ولی تو نری!!!!! :|الان من دوست ندارم برم اصلاااا ،ولی اون طاقتشو نداره من نرم خووووو :)
پ.ن:نخییر! چشمای رنگی خیلی برام عجیب نیست!بابام چشم رنگی بودن و جفت داداشام چشم رنگی هستن! یعنی فکر کن چنین موضوعی فقط جذابیت باشه:| ولی آقا احسان بیاد میرم:))علیخانی:))  ، اجججراشو دوست دارم
اینقدر مواظب بودم که گرمازده نشم ، دچار سرماخوردگی شدم :///در اوج گرما آدم سرما بخوره خیلی حرفهههه .
دیروز فکر کنم در اون 4 ساعتی که داشتیم فوتسال بازی میکردم در حد 5 دقیقه ( هر 45 دقیقه) میرفتیم آب سرد میخوردیم ، اونجا هم آب نبود متاسفانه . همش آب سرد کن داشت که .
دو هفته ای میشه که تو خونه جدید مستقر شدیم. همون تیپ خونه ای که همیشه تو رویاهام مصور میشد همون محله ای که واقعا دوست داشتم اونجا زندگی کنم. یادمه نامزد که بودیم همسرم با پدرش برای شراکت صحبت میکردن که طبقه دوم خونشون رو بسازن برای ما. دقیقا تو همین محله ای که الان ساکن ایم و منم که همیشه تصویر سازیم قوی هست فکر میکردم چطوری صبحا تو بالکن خونه با سر و صدا ورزش کنم که طبقه پایینی ها اذیت نشن؟ جمعه که تو بالکن صبحانه میخوردیم همسری کش های ورزش رو
فرض کنید در چنین شرایطی هستید:
هوا خیلی گرمه و عرق کردید.
چند ساعت پیاده‌روی با یه کیف سنگین باعث شده حسابی خسته بشید و لباس‌هاتون به بدنتون چسبیده.
آخرین باقیمانده آب‌تون رو چند ساعت پیش خورده‌اید و گلوتون به شدت خشک شده.
شدت گرما و خستگی قدرت هرکاری رو ازتون گرفته و چند کیلومتر تا آبادی بعدی هنوز فاصله دارید.
از طرف دیگه شما در کشور خارجی هستید و زبان مردم اونجا را هم متوجه نمیشید.
اينجا جایی است که شما متوجه محدودیت‌های جسمی و ذهنی خودتو
من بدون هنجارشکنی نمیتونم درست کنم این داستانو، نمیتونم روحمو بند بزنم و تمام قد بلند شم و رو پای خودم وایسم
هنجارشکنی هم خطر کردنه، میتونه طعمش تلخِ تلخ باشه و همین ته‌مونده رمقم رو هم بگیره
و نمیدونم، درست اینه که بشینم یه گوشه و دل بدم به هر چی هست و مرادم رو وفق بدم با اوضا، یا که پاشم و اوضارو بر وفق مراد کنم؟
ته نداره که این سرگشتگی. 
  
  
پارسال  توو شبای قدر یه اومده بود و سخرانی میکرد، یه جا توو صحبتاش گفت هرکس، شبها قبل از خواب سوره واقعه رو بخونه فقیر نمیشه و وسعت روزی پیدا میکنه ( و به اصطلاح خودم پولدار میشه)
بعد از ماه رمضون شروع کردم به خوندن سوره واقعه هر شب.
بعد از دوران سربازی بود و شرایط مالی خوب نبود.
توو دوران سربازی یه مسابقات حفظ قرآن گذاشته بودن و جایزه هاش انتقال به شهر خودت و مرخصی و یه مبلغی پول بود.
منم سربازیم تموم شده بود نه از انتقالی استفاده ک
دیروز صبح خواب عجیبی دیدم. یعنی دوتا دیدم ک اولیشو بیخیال.ولی دومیش خواب دیدم رفته بودم مکه ! بله. اینقد عجیب ! بعد توی خواب داشتم فکرمیکردم ک من چی کار کردم چی خوندم ک این سفر نصیبم شد.یاد ی دعایی افتادم ک گفته بود اینو بخونی تا حج نرفتی نمیمیری بعد باخودم گفتم نه منکه نخوندم اینو پس چطور تونستم بیام مکه! در یک حالت خرذوقی خاصی بسرمیبردم ک نگو و نپرس. اونجا فکرنکنم ی چندنفردیگه ام بودن باهام. بعد من باهمون مانتوشلوار معمولی بودم نه لباس اهرام.
- برای اینجور وقتا صندوق انتقادات پیشنهادات همایونی تعبیه نشده ،اگه باری تعالی این وبلاگو میخونن ممنون میشیم یک تصمیماتی اتخاذ کنن خلاصه. -
داشتم فکر میکردم خدا یه برنامه لایو بذاره تو تلوزیون،فانتزی درخواستی!
مجریشم یکی از این فرشته های با صبر و حوصله باشه که با دل و جون جواب تلفنارو بده،مثلا این فرشته شونه سمت چپ من،بیکار نشسته طفل معصوم. نه گناهی پیش میاد،نه معصیتی،هیچی! آرزو به دلش مونده یه بار من پامو کج بذارم خودکار و دفتر دستکشو از
سلام اتفاقایی که این چند روز افتاده یکم عجیب غریبه و من نمیدونم از کجا باید شروع کنم یه سریا رو سانسور میکنم،میدونین چی حرص دراره؟هرکس و ناکسی صفحه ت رو بخونه جز اونی که باید،یا اگر میخونه به روی خودشم نمیاره باید یه فکری بکنم واسه این قسمت از چیزایی که حرصم میدن.دیروز عصر با ف.ح و م.ش رفتیم بیرون،قبل اینکه م.ش بیاد با ف.ح تا نزدیکای مدرسه ی بچه های معلول ذهنی راه رفتیم‌ :| واقعا معلول ذهنی ماییم یا اون بیچاره ها D:
راهمون سمت سینما کج کردیم اون
آقا امروز تصمیم گرفتیم پاشیم بریم الکامپ و این حرفا
صبحش پاشدم داداشمو بردم کلاس فوتبال و قرار شد ورش دارم بیارمش خونه بعد برم (چون کسی خونمون نبود این وظیفه خطیر افتاد گردن من :| )
ساعت یازده بود که دیننننننگ گوشیم زنگ خورد :|
کیه؟ بعله پدر هستن
جواب دادم و فهمیدم این بچه با نیم متر قد پریده هد بزن کله ش خورده تو تیرک شیکسته :|
هیچی دیگه رفتم آوردمشو این حرفا حول و حوش ساعت 2 بود زدم بیرون که برسم ببینم بالاخره چی داره
چشتون روز بد نبینه
اینقد ذهن
1. 
+سایت یک باگ بزرگ داره و ضایع!!
-چیه ؟
+یک راهی وجود داره که تمام درسارو میشه باهاش باز کرد
-Don't let the cat out of the bag .please
+ok
2.
امروز تولد یکی از بچه ها بود کلی تدارک دیده بودند . روی هر تیکه کیک، اول اسم بچه ها رو نوشته بودند اما گویا اول اسم منو کسی دیگه برداشته بود. منم دیدم در بین باقی مونده ها بهتر اول اسم بابام رو بردارم  "H"
3.
بنظرتون یک عکس پروفایل خوب چه ویژگی هایی باید داشته باشه ؟ :)
دوست وایتم از کارش اخراج شد.
نمیدونم به خاطر دائم الوید کشیدن و دائم السیگار بودنش بود،
یا که فقط عذر خیلیا رو خواستن.
اخراج شدن در کانادا از رگ گردن به شما نزدیکتر است. یهویی هم اخراج میکنن. فقط باارزش ترین کارمنداشون رو نگه میدارن. مهمم نیست که شما چند سال اونجا کار کردین.
خب سلام! این چند روز سرم حسابی شلوغ بود!وبلاگ جدید زدم! اسمش tunenote هست. توی این وبلاگ فقط ترجمه آهنگ گذاشته میشه. همه آهنگایی هم که تا الان ترجمه کردم به اونجا انتقال میدم. لینکش رو میزارم دوست داشتین بهش چند وقت به چند وقت یه سر بزنینفصل پنج فرندز رو تموم کردم! به علاوه سریال منشی کیم چشه XD سریالای کره‌ای واقعا روحیه آدمو شاد می‌کنن.از فردا دیگه باید برم سراغ برنامه‌هام هاهاها یه سریاشم ننوشتم هنوز. کامل شد اينجا میزارم شما هم بخونین. شاید ای
سلام .
خیلی دلم برای بنی تنگ شده .
وقتی مادرم مرد بدترین و سنگین ترین حجم دلتنگی عمرم رو تجربه که و بعد از ۵ سال بهش عادت کردم.وقتی پدرم مر د زخم دلم عمیق تر شد همیشه از خدا می خواستم یه راه ارتباطی بین من و مامانم برقرار کنه حداقل بدونم حالش خوبه وقتی می رفتم سرخاکشون داغون تر می شدم.برای همین دیگه اصلا نرفتم اونجا،  می خواستم فراموششون کنم .بعد از ۵ سال تقریبا به نبودنشان عادت کردم به اینکه چنور باید رو پای خودش وایسه،  حس کردم موفق شد
+ بعد از یک سال و نیم (فک کنم؟!) بالاخره فرصتش پیش اومد و با دوست و همکار سابقم توی آموزشگاه (زهرا: همونی که توی نمایشگاه کتاب، دوغ رو خالی کرده بود روی خودش :)‌ ) قرار گذاشتیم بریم بیرون! اولش برنامه ریختیم با این اتوبوس هایی که میبرن شهر رو نشون میدن بریم یه گشتی توی شهر خودمون بزنیم؛ اما واقعیتش اصلا نمیدونستیم از کجا باید بریم سوار شیم، هزینه ش چقدره، ثبت نام باید بکنیم یا نه همینجوری بریم قبول میکنن و از این صوبتا. خلاصه که کلا بیخیالش شدیم
سلام
بعضی وقتا واقعا این خوابا بشدت سورپرایز کننده میشن. 
خواب دیدم تو یه خونه بیدار شدم که 4 5 تا اتاق داشت. سبک خونه اش شبیه همین خونه ی خودم بود. گیج بیدار شدم ببینم که کجا ام و چی کار دارم میکنم. دیدم وسایلم نصفش توی چمدون ریخته و بقیش هم پخش و پلاست جاهای دیگه. انگار مدت زیادیه اونجا ام. همینجوری گیج داشتم فکر میکردم چخبره که صدای یه آدم شنیدم. رفتم بیرون و دیدم یه نفر که فکر کنم هندی بود هستش. گفتم کجا ام گفت اتاواس اينجا. همش داشتم فکر میکردم
تا اونجا براتون گفتم که اون کارگاه توی هوایی هم منتفی شد.بعد از اینکه کارگاه هوایی منتفی شد ما گفتیم خب یه هفته مونده تا مزایده دریایی، دوباره رفتیم اون سوله متروکه رو بررسی کردیم و گفتیم جهنم و ضرر، صبر میکنیم تا مزایده، همینو میگیریم و ترمیمش میکنیم و توش کار میکنیم.اون یه هفته کلا به این گذشت که به این فکر کنیم که سوله بهتره یا خونه های متروکه همون شهرک، سوله بزرگتر بود و خنک کردن کردن خونه راحت تر.یادم نیست تصمیممونو گرفتیم یا نه. اما
مگه میشه کتابی با عنوان روزی که برف سرخ ببارد کنار دستت باشه وتو بی توجه فقط درستا بخونی!!! حالا میخادفقط 20روز به کنکور مونده باشه :)وقتی برای اولین بار بازش کردم  با این ابیات مواجه شدم
به هیچ حیله در آغوش در نمی آئی 
مگر تو را ز نسیم بهار ساخته اند

بی گناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق 
یوسف از دامان پاک خود به زندان رفته است 
صائب تبریزی 
من هیچ وقت نفهمیدم زن بابابزرگ دوستش داشت یا نه اما الان تقریبا مطمئن شدم که دوستش نداشت. وقتی عملش کردیم مدام زنگ میزد اما تنها چیزی که می گفت این جمله بود نیاریدش خونه!! آوردیمش خونه خودمون اما یه روز قبل از عید گفت من میخام خونه خودم باشم نه اینکه اونجا راحت باشه نه خجالت میکشید فقط ده روز دووم اورد . بابا قبول نکرد خونشون ختم بگیریم. ختمشا اينجا گرفتیم خونه خودمون. وقتی زن بابابزرگ از در اومد تو شروع کرد به گریه کردن اون لحظه با خودم ف
با سلام دوستان عزیزم
میخوام بگم کسانی که بنده را دنبال میکنند ، دنبال خواهند شد و کسانی که دنبال کرده اند و دنبال نشده اند ، دنبال خواهند شد.
تبادل لینک هم میزنم ، تبلیغات هم قبوله و حالا مونده به شما دوستان عزیزم ، امیدوارم موفق باشید.
با تشکر
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب