نتایج پست ها برای عبارت :

الان چشمای ترم

همینو میخواستن -_- صدامم که درنمیاد باید حنجرمو پاره کنم تا صدام شنیده شه الان نفس می‌کشم می‌سوزه. چرا باید من اطلاعاتمو نداشته باشم؟ :/ اگه داشتم تا الان پسووردمو عوض کرده بودم :/ الان ترجیح میدم رتبمو نبینم تا اینکه اولین نفری که می‌بینه خودم نباشم.
یه زمانی آرزوم این بود وضع زندگیم بشه اینی که الان هست
ولی الان اون حس لذتی که اگه اون موقع میداشتمش رو بهم نمیده
یه جورایی حالت قدر ندونستنه:)
دلم میخواد امتحانا تموم شهو بشینم به کارو زندگیم برسم یکم سرو سامون بدم وضع زندگیمو
ولی هنوز 5 تا امتحان دادم از 16 تا:))
+برای سلامتی همه مریضا دعا کنیم خصوصا سرطانیا:)
++دارم میذارم موهام بلند شه از یه بند انگشت الان رسیده به یک وجب^-^
الان دقیقا یه ساعته که میخوام بخوابم،همون کاری گه بزرگترا میگن بکن خوابت میبره،همه برقارو خاموش کردم،چشامو بستم،ولی تو اون چشماي بستم تو رو دیدم،با اون لباس سفید مزخرفت،میومدی باهام حرف میزدی،دقیقا تو همون باغ که همیشه بهت میگفتم،مثه توو قصه ها بود،مثه افسانه ها،کاش هیچوقت چشامو باز نمیکردم،ولی داشتم زجر میکشیدم،هیچوقت نتونستم بخوابم.مامان اون قرصا که دکتر جدیده داده رو بیار. |اطاق خودکشی|
همین الان داداشم اومد یه جعبه دستش بود، بازش کرد پر از چیزای دخترونه! گفت به کسی نگو ولی دارم برا خانومم از الان کادو جمع میکنم ! اول قند تو دلم آب شد! بعد با خودم گفتم بابا مسخره تو به فکر نتایج کنکورت باش! بعد دیدم به اون دختره حسودیم شد بابا :/ داداش خودمه اصلا!
گوشیم از دو ساعت پیش تا الان باید روشن میشد ولی نشده. تا چند دقیقه پیش صفحه سامسونگش میومد هی نورش کم و زیاد میشد ولی روشن نمیشد. گفتن باتریشو دربیار دوباره بذار روشن کن، ولی الان کلا واکنشی نداره. گوشیمو میخوام بدون ریست ಥ_ಥ
این هفته ی خوابگاه خیلی یه جوری میگذره. از شنبه اش معلومه. با این که تازه از خونه اومدم؛ دلم میخواد زود برگردم. دلم چای خوردنای این موقع و توی حیاط نشستنامونو میخواد؛ نه اینکه الان توی اتاق توی خوابگاه، روی تخت، توی تاریکی، گوشی دستم باشه و عین جغد به سیاهی های دور و برم خیره بشم :)
وقتی به فردا فکر می کنم یه جوری میشم :|
حالا باز الان قابل تحمل تره، دوره ی امتحانا خیلی بدرترم میشه. بچه های اتاقمون امتحاناشون خیلی زودتر از من تموم میشه، من می مون
Federer و Djakovic (جاکویج) الان چهار ساعته دارن مسابقه میدن! همین الان و واقعا چهار ساعت طول کشیده بخاطر سطح بازی و نزدیک بودنشون.
حالا کار به این ندارم، تو کل زمین بازی بطور واضح صدای تشویق برای فدرر بیشتر از جاکویچه و چیزیکه برای من جالبه اینه خودشو از تک و تا ننداخته و همین سه دقیقه پیش نتیجه نزدیک به باختش رو به برد صد در صد اون ست تغییر داد!
تفسیری ندارم واقعا!
الان باز است ست رو برد شدن ۹-۸ به نفع جاکویچ و حالا این ست تعیین کننده س
ببینیم چی میشه!
ا
خبر کوتاه و سوزاننده بود، تنها پروگرمی که تو اون آزمایشگاه اسکولارشیپ نداره همونی بود که من واسه‌ش اپلای کردم و پذیرش گرفتم. کاش تا مطمئن نشده بودم به پدرم نگفته بودم، امید واهی دادم. یا کاش درست و حسابی توضیحات همه‌ی پروگرم‌ها رو خونده‌بودم. و بزرگترین کاش: کاش دوران کارشناسی مثل آدمیزاد درس خونده‌بودم.
به طور خلاصه الان مغزم در حال ه!
14:30 - می‌دونید چی بیشتر از همه ذهنم رو آزار می‌ده؟ تو ذهنم محاسبه می‌کنم الان 25 ساله هستم، اگه ا
آمار خودکشی در این شهر احتمالا بالا خواهد رفت! آخه آقا گار اینجا کنسرت دارن چند روز دیگه:)مورد داشتیم پیام داده که توروخدا معصومه برو کنسرت من طاقتشو ندارم اون اونجا باشه ولی تو نری!!!!! :|الان من دوست ندارم برم اصلاااا ،ولی اون طاقتشو نداره من نرم خووووو :)
پ.ن:نخییر! چشماي رنگی خیلی برام عجیب نیست!بابام چشم رنگی بودن و جفت داداشام چشم رنگی هستن! یعنی فکر کن چنین موضوعی فقط جذابیت باشه:| ولی آقا احسان بیاد میرم:))علیخانی:))  ، اجججراشو دوست دارم
چند روزه خوابم بهم ریخته و شبا بیدارم و روزا خواب.
هر کاری میکنم نمیتونم درستش کنم.
از دیشب تا الان تو خونه تنهام،ساعت ۲و نیم بود که زله اومد و انقدر ترسیدم لباس پوشیدم و آماده نشستم تا اگه بازم زله اومد فرار کنم.
فشارم افتاد و دست و پام می لرزید، هیچی دیگه،کلا خوابم پرید.
هر کاری کردم حتی نتونستم ۵ دقیقه بخوابم، همش می ترسیدم بخوابم و زله بیاد.
حالا من موندم و چشماي پف کرده از خواب و آزمونی که ساعت ۸ شروع میشه:(
۷ و نیم باید از خونه حرکت کن
شما انسان ها دقت کردین
که در تمام این سالها
و سالهای قبلی
هر وقت من اومدم اینجا نوشتم
یعنی ناخوداگاه venting رو انجام دادم؟
و شماها همه رو خوندین؟!
یعنی الان شماها قربانی پروسه venting هستین مفعول های خاک تو سردون؟ :)))) الان شماها مفعولین مفعول! 
چشماي خسته و سردرد و یه عالم سیستم به هم ریخته که باید اصلاح بشن
ژینو برای بار اخر فامیلم رو صدا زد و من برای بار اخر دستم رو به نشانه"جانم،صبر کن الان میام"بالا آوردم.
پریسا طراح لباسه وارد سایت شد و هی چشماشو درشت میکرد،کنار صندلیم متوقف شد؛
یه تیکه از مغزم منتظر بود سوالی از طرف اون پرسیده بشه و جواب محاسبه کنه و بگه 
و تیکه ی دیگه ای مشغول ترسیم نقشه ساختمان بغلی بود
پریسا دقیقا طبق محاسبه ژینو 2/5 ساعت اونجا ایستاده بود و خیره خیره به کشیدن
کتابخونه چند وقته هر جمعه یه فیلم سینمایی پخش میکنه
از هفته پیش هری پاتر را شروع کرده
الان ردیف جلویی ما دو تا دختر بچه هستن که همراهشون یه پتو آوردن و جاهایی که فیلم ترسناک میشه سرسونو میبرن زیر پتوهه سبب شادی ما را فراهم کردند هرچند خودم هم بعضی قسمت هاش روسرینو آوردم جلوی چشمام و الان واسه این که حواسم پرت بشه از فیلم دارم پست میذارم
خیلی وقته پست نذاشتم
دلم تنگیده بود
در واقع از دی ماه تا الان وب بسته بود
و خداروشکر کسی متوجه نشد:)))))
الان یه مدته خسته ام
از وقتی که امتحانا شروع شده مخصوصا شبای قبل از امتحان یا میخوابم سحر پا میشم میخونم یا هم اینکه کلا نمیخوابم
مثلا همین دیشب
از بس تفاعَلَ یتفاعَلُ تفاعَل تفاعُل و فَعَّلَ یفاعَلُ فعِّل تفعیل و . خوندم که سرم داشت میپوکید
خوابم که تعطیل بود
امروزم مثه همیشه 0/25 ، 0/25 ازم کم میشه
یه مدتم شدیدن زدم تو کار فیلم دیدن شرلوک و کا
امروز زنگ زدم ب آبجی گفت طبقه بالا نشسته،دختر عمه مامانم سرزده اومده بود و برا اینکه نمی‌خواد تا ورم بینیش نخوابیده کسی ببینتش ،رفته بالا 
بهش گفتم قرص جوشان ویتامین سی و امگا سه بخر 
بعد با خودم فکر کردم ،الان من باید اینا رو براش می‌خریدم نه این‌ک بهش بکم بخر و بخور برات خوبه 
الان عذاب وجدان گرفتم از طرفی ته حسابم بیت تومن بیشتر نیس و یه ماه دیگه حقوق می‌گیرم
:\
هاپ هاپ
من امروووووووووز
خیییییییییییلیییی
خوووووووووووش
حااااااااااااااااالللممم
من امروز صاحب دار شدم
یعنی دیگه ولگرد نیستم
تازشمممم صاحب نگو چ صااحبی
همممم جوووورههه عااالییه
از هرررررررر انگشتشون یه هنر میریزه
الان نمیگم بعدا جداگانه میگم خخخ
خلاصه الان من باکلاس ترین سگ شهرم
تاززززززززه اسمم برام انتخاب کردنننن
از این به بعد من سگ بانوی بزرگ، ٫سوبارو٫ هستممم احترام بگذارررید
خخخ
من الاااان خییییلییی ذووووق مرررگمممم
⁦️⁩
اول دبیرستان بودم. نه سال پیش! معلم از نوروز و عید و دید و بازدید گفت. نظر خواست. بچه ها از بی‌حوصلگی و تکراری بودن و از این که کاش آدمها در تعطیلات برای خودشان بودند، نه در اسارت تعارف و عرف کلیشه‌ای، گفتن. حرفشون خیلی برام عجیب بود. پر از ذوق و اشتیاق بودم برای بهار. اون موقع ها آرزویی داشتم که الان به نظرم آرزوی سوخته س و الان آرزوهایی دارم که اون موقع ها بهشون میخندیدم.
نظر من الان، نظر همون بچه هاست که من فکر میکردم افسردگی گرفتن. که سعی میک
خیلی روابطم با خدا بد شدهدلم سر یه قضیه ازش خیلی گرفته
خیلی
نیاید بگید حکمت و اینا 
الان نمیتونم بپذیرم واقعا الان بیاید کمکم کنید که روابطم بهبود پیدا کنه
چون من سر اون قضیه کم از کس دیگ نداشتم ولی اون شد ولی من نه. غرور له شد
راهکار بهبود دارید؟ 
میشه کمک و دعا کنید.
حتی دوست ندارم دیگ برم گار یا امام زاده نزدیک محل
الان جای خالی دوستای وبلاگیم کنارم حس میشه.
تو دنیای اطرافم دوست واقعی ندارم،فقط تظاهر به دوستی میکنن.دوست داشتم الان یکی از دوستای وبلاگیم کنارم بود،کنارش می نشستم و باهاش درددل میکردم،اشک میریختم و سبک میشدم.
امروز فهمیدم چقدر تنهامتو لیست مخاطبین گوشیم نتونستم یه همدم پیدا کنم.
چقدر یه شب می تونه سخت بگذره وقتی پیشم نباشی چه قدر. الهی فدات بشم امیدوارم خواب بخوابی و آروم باشی الهی فدات بشم عزیزم. .دوستت دارم زندگیم نمی تونم الان حال خودم را وصف کنم الهی قوربونت بشم فقط امیدوارم که امشب زودتر تموم بشه الهی قوربونت بشم نازنینم .دورت بگردم زندگیم سخت گذشته تا الان خوب بخوابی الهی قوربونت بشم نازنینم. .عاشقتمممممممممممممممممم عارفه من امیدوارم خوب و آروم خوابیده باشی خانمم،لاقعن این تنها چیزی که الان می
سالی که گذشت از پرتجربه‌تربن سالهای عمرم بود تا به الان، سالی که در ابتداش حتی قسم می‌خوردم به اعتبار و اعتماد آدم‌هاش که الان بسی پشیمانم، سالی که میگفتم بدون فلان جا یا فلان فرد یا فلان دوست و فلان فامیل دنیا سخت میشه و من زندگی بدون اینا رو نمی‌خوام الان به جایی رسیدم یا مرا به جایی رساندند که از کارهای کرده و نکرده‌ام پشیمان شده‌ام! گاهی می‌خواهم فریاد بزنم که مگر خودت شاهد نبودی چه بر سرم آمد و یا آوردی پس این همه اصرار برای ماندنم ب
بعضی وقتا که گذر زمان یه موضوعی رو برام قابل تحمل میکنه، با خودم میگم واقعا عکس العمل لازم برای اون موضوع، باید به نسبت همون حس اولیه باشه یا به نسبت حسی که الان تعدیل شده‌. بعضی چیزا باید همونقدر تازه بمونن.  باید همیشه همونقدر وحشتناک جلوه کنن. نباید خشمت در موردشون کم بشه.  
اگه فراموش کنی که اون لحظه چه خشم فراگیری داشتی، دیگه حق مطلب ادا نمیشه.  من الان همون خشم فراگیرم. یا شاید یه تامل عمیق، یا شاید یه تردید عجیب.
من الان همون بغض گره خ
روزها مثل فشنگ از اسلحه خارج و سپری میشن.اومدم عسلویه و الان حدود ۷ روز هست که سر کار هستم.همون کار قبلیه البته یه خورده چالش های عجیب تر.در کل بدک پیش نمیره.از خیلی از مشکلات هم از نظر مکانی فاصله گرفتم ولی از نظر ذهنی نه.!
الان یه پام توی بازرسی هست و یه پام توی دفتر فنی!!!دارم به هر دو واحد کمک میکنم.
ته دلم ناراحت نیست.حس میکنم آخرش آینده منو به طرف روشناییش میکشه.خبری نیستا!!!همینجوری الکی حس میکنم.
اصلا دوست دارم حس کنم.فضولی؟؟؟!!!!
نمی‌دونم چرا اما اصولا تابستونا برای من شروع یه فصل جدید از زندگیم‌ه. حتی ربطی هم به این نداره که آدما توی تابستون انگیزه تغییر پیدا می‌کنن. واسه من معمولا محیط توی این مسئله دخیل‌ه؛ آدمایی که می‌بینم و باهاشون برخورد دارم، اتفاقایی که میوفته و. این بین گاهی هم خودم انگیزشو پیدا می‌کنم. احتمالا چون از اون وضعیت بخصوص خسته میشم و تصمیم می‌گیرم تغییرش بدم. اما امسال می‌تونم بگم ۸۰ درصد این تغییرات صرفا بخاطر خودم بوده و نه تاثیر فرد دیگه
دیروز شنبه ۱۷ فروردین بود . مثل اون قدیما که بعد از عید تشنه دیدارت بودم بهت زنگ زدم . گفتی دندون عقلت رو کشیدی با بیهوشی کامل . هی ناز کردی، هی نازت رو کشیدم . هی سر به سرت گذاشتم . خیلی خندیدیم. اونقدر که گونه هام درد گرفت. گفتی استرس نداشتی. بالاخره دکتر دندون پزشک کار خودشو بلده . نگرانی نداره که . مثل اینه که قورمه سبزی نگران باشه من خوب می پزمش یا نه. کلی خندیدم به حرفهات. گفتی لپت ورم کرده و قلمبه شده . قربون صدقه ی لپ قلمبه ات هم ر
اعتقادات جدید بهنام:
من جدیدا به این نتیجه رسیدم که Work Hard, be Honest, Believe in God and Enjoy Your Life، تو الان چقدر از زندگی لذت میبری؟ تو که تازه الان در وضعیت نسبتا بهتری نسبت به دیگر هم سن و سال­های خودت هستی. حال ببین بقیه مردم چی کار میکنند.
من که الان به زندگی گذشته خودم نگاه میکنم میبینم که توی تمام مراحل زندگی در اضطراب و دلهره چیزهایی که برای اون میجنگیدم بودم در حالی که دوستانی دارم که در مقایسه با من هیچ چیز ندارند ولی خیلی خیلی بیشتر از من از زندگی ل
یه فلاکس چایی بغل دستمه الان حس یه راننده اتوبوس رو دارم !میتونم راننده کامیون هم باشم ولی الان حس راننده این اتوبوس جدیدا هس مانیتور داره کولرش هم زیادی خنکه! حس اونو دارم:/خلاصه ک همین دیگهامروز کز نکنید تو خونه ها! هرکاری میتونید انجام بدید و سرحال باشید،همین امروز رو حداقل خیلی حواستون ب خودتون باشه:))خوب بخوابیداگر هم نمیخوابید تا صبح اوقات خوشی داشته باشید:)
شاید الان بهترین وقت باشه با خودم یک کم خلوت کنم.
اولین چیزی که میاد تو ذهنم اینه که یه چن وقتیه که با کارام بعضی توفیق ها رو از خودم گرفتم. توفیق خدمت، توفیق عبادت خداوند به نحو شایسته، توفیق نماز شب، توفیق تلاش و کوشش . .
دلم نمی خواد همینجور بمونم.
باید کاری کنم.
دارد عمرم می گذرد.
از همه بیشتر حسرت نماز شب رو می خورم.
ای کاش همیشه توفیق می شد که بخونم.
دلم گرفته . .
 
من کسی را همین امشب همین ساعت خوشحال کردم :)
همیشه میگفتمـ آدمـ وقتی میتونه کسی رو خوشحال کنه که خودش خوشحال باشهکسی میتونه یه نفر و آروم کنه که خودش آرامش داشته باشه
اونقدری دنبال خوشحالی و خوشبختی و دل آروم رفتمـ و نشد 
که الان با یه دل حسابی شکسته و یه ضعف بزرگ بهم میگن چقدر صبور و قوی تو ( اونی که منو توی ضعفمـ ندیده ) من بیمار نیستم من ٩٠ سال ندارم ولی اونقدرا پای درد بیمارا و تنهایی ٩٠ ساله هایی که هر روز توی بیمارستان میبینم نشستمـ که بت
کاش میموندی خانوم کوچولو کاش حالا که بعد ده سال اومدی میموندی کاش حالا که قلب کوچولوت تشکیل شده بود میموندی کاش حالا که اروم با پاهای کوچولوت لگت میزدی میموندی کاش حالا که شده بودی همه ی دنیای مامان بابات میموندی کاش بودی چشماي مامان وبابات که فکر میکردن همه دنیا تو چشماي تو جمع شده میدیدی کاش میموندی ولباس چین چین صورتیدا میپوشیدی ودلشونا میبردی کاش فقط 3ماه دیگه تحمل میکردی. بمیرم که امشب اخرین شب سه نفر بودنتونه بمیرم که امشب باهم نشس
بالاخره بعد دوساعت گریه كردن و با سه تا ادم مختلف حرف زدن تونستم به خودم بیام الان دیگه بهش فك نمیكنم اولش كه با زهرا حرف زدم خیلی خودمو كنترل كردم ولی نشد بعدش فائزه زنگ بیست دیقه هم لا اون گریه كردم بعدش شفق پی ام داد ی ی ساعتم با اون حرف زدم گریه كردم گفت كه میاد پیشم گفتم نه نیاد  خیلی باهام حرف زد از خواب بیدارش كردم ولی چون حالم بد بود هیچی نگفت خیلی اروم شدم الان ارومم حالمم خوبه بریم كه به زندگیمون ادامه بدین اصن گور بابای همچی
دلم میخواست پسر بودم الان میرفتم بیرون یکم دعوا میکردم داد میزدم سیگار میکشیدم چهارتارو میزدم کتک میخوردم یکم ازراین فشاری که الان رومه کم میشد.
ولی حالا دختر شدم نه تنها نمیتونم هیچ حرفی بزنم بلکه ساکت باید بشینم و با ملایمت کارایی که چپ و راست بهم میگن با مهربونی انجام بدم چون اگه یکم تن صدام بالا ببرم یا لحن جدی حرفی بزنم چون نمیدونن چمه بازخواست و مجازات میشم.
دختر بودن سخته لااقل برای من عصبانیتم با ریختن طرفها تو طرف شویی خالی کنم یا ب
گذر زمان واقعا میتونه تغییرات اساسی ایجاد کنه.
مثلا منی که از چند نوع غذا به شدت بدم میومد الان دیگه برام تفاوتی ندارن یا مثلا جاهایی که هیچ علاقه ای بهشون نداشتم رو الان با علاقه میرم و حتی هم صحبتی با خیلی ها رو که روزهایی شده بود عادت هر روزه م رو دیگه تمایلی بهش ندارم.
زمان و روزهای زندگیمون یکی یکی داره سپری میشه و من این روزها به شدت گذر اون رو در زندگیم حس میکنم.
همه ش حس میکنم زمانِ یکسری چیزها داره میگذره و دارم از زندگی عقب میافتام در ح
بعد نوشتن پست قبل یکم تو نت چرخیدم . آرومتر شدم . کامنت های شما دوستان عزیزم رو خوندم . الان هم دیگه با خودم گفتم گور باباش هرچی میخواد بشه بالاتر از سیاهی که رنگی نیست . آخرش خودمم که تصمیم میگیرم دانشگاهو به چیزم هم نمیگیرم . الان هم ادامه پروژه رو میخوام شروع کنم و در حین انجام کار هم یه پادکست از جادی رو گوش میدم که به نظرم برای یکی مثل من خیلی میتونه مفید باشه . چون یکی بهترین های حوزه جامعه لینوکسی ایرانه و یکی برنامه نویسای خوبه و من
سال نو مبارک
وقتی که یه سالی میخاد نو بشه دیگه باید با خیلی چیز ها خداحافظی کرد. شاید لباس عید هایی که سال ها پیش خریدیم الان نه تنها مد نیست بلکه اصلاً تو بازار نیست. شاید سفره هفت سین هایی که سال ها پیش چیدیم الان دیگه نمیشه چید. آدم بعضی وقتها دلش  تنگ میشه برای چیزایی که تاریخ مصرف شون تموم شده ولی واقعا دیگه الان اون چیزا دیگه جذاب نیستن یا شاید هم ما دیگه اون آدم ها نیستیم. سال ها پیش وقتی بچه بودم بابام به زور صدامون میکرد میگفت بیاید بشی
بعد مرگش اولین سوال تو ذهنم این بود ک :این ک به این راحتی مرد.واسه زندگیش برنامه ریزی کرده بود واسه آیندش ، شغلشحالا ینی همه چی تموم؟میدونی جوابش چیه؟اینه ک آدما نباید به این دنیا وابسته باش. اول فکر میکردم ک ولش کن این ک مرده اگر قرار ماهم اینطوری بشیم پس دیگ تلاش واسه چیه؟حالا فهمیدم واسه اینه ک اگه رفتی اونور زندگی باارزشی ک اینجا داشتی واست ارزشمنده.دقیقا نمیدونم دلیلش چیه اما مطمئنم این دنیا واسه "saveخوبی هاست"اگه الان تلاش نکنیمکلی فرصت
وقت‌هایی مثل حالا که به فکرشم، منتظر پیامشم و اینها با خودم فکر می‌کنن اونن الان تو فکر منه. بعد از خودم می‌پرسم واقعا اون الان تو فکر منه؟ و بعد با خودم می‌گم اگه نبود منم بهش فکر نمی‌کردم و داشتم کار خودم رو می‌کردم. و اینجور خودم رو تسلی می‌دم. واقعیت اینه که دیگه پیر شدی برای این بازی‌ها برای عشق و عاشقی‌ها. واقعیت اینه که قرار نیست کسی عاشقت بشه و تو هم. هورمون هم نباشه وقتش گذشته. اونم یکی کوچکتر از تو، خب خودش زندگی و دغدغه‌های خودش
فکر کنم عادت کردم 5صبح اینا بیدار شم:)) البته این عادت رو با مشقت فراوون تو خودم ایجاد کردم ولی عادتم نشده بود البته سه روز 5صب بیدار میشدم روز چهارم سرم درد میگرفت دیگه مجبور بودم هر چند روز یبار ، دوسه روز 5صبحی بشم بعد روزایی که بیدار نمیشدم ، یعنی مثلا6بیدار میشدم چونان استرسی منو میگرفت انگار ادم کشته بودم الان فهمیدن:ااا+امیدوارم امروز کسی از دنده ی بداخلاقی بیدار نشده باشه:)) من که خوبم !+اگر الان خواب بودم حتما با این سروصدا بیدار میشدم
و عزیزم، توی تابستون نوزده سالگی‌م، وقتی که بالاخره توی اتاقم بودم (چقدر پسوند مالکیت می‌تونه زیبا باشه)، به چمدون صورتی‌م که پر از لباس بود، و من هم حتی تصمیم نداشتم که خالی‌ش کنم چون دو ماه دیگه باز باید برمی‌گشتم، خیره شدم و فک کردم من نمی‌خوام این‌طوری زندگی کنم.
نمی‌خوام هی از دست بدم. نمی‌خوام هی دلتنگ بشم. 
الان که این رو می‌گم، ناراحت نیستم عزیزم. روزی هزار بار اون جهنم امتحانات رو با الان که فصل سوم Stranger things و Handmaid's tale رو می‌بین
1.
باور نمیکردم حقوق 1 میلیون و 200 ای هم هنوز وجود داشته باشه تا اینکه این پست رو خوندم.
نمیدونم بگم مردم بی انصاف شدن و به هم رحم نمیکنن؟؟ یا بگم اون کارفرمایی که حقوق 1و200 ای میده هم حق داره؟؟
اگه مورد اول باشه که واقعا باید به همچین کارفرماهایی گفت از حیوون پست تری، کدوم انسانی میتونه با حقوق 1200 زندگی کنه؟ اونم تهران!
اگه مورد دوم باشه که بازم باید گفت خاک تو این اوضاع، که انقد بدبخت شدیم 

2. 
اعصابم خورده. الان یه پیک اومده بود، یه مرد با موه
زندگی من؟الهی قوربونت بشم؟ الان که دارم این پست را تایپ میکنم ساعت 4:16 دقیقه صب نمیدونی خانمم چقدر الان عالیم دورت بگردم زندگیم؟ وقتی پیشم هستی اروممممم و وقتی واسع چن ساعت نیسی نا اروممممم به شدت الهی قوربونت بشم نازنینم خواب های قشنگی ببینی. .شبت بخیر زندگی من عاشقتمممممممممممممممممم خانممعشق بی همتای من؟ بهزادت دیونته و این بار هزارم قطعا دارم میگم از گفتنش خسته نمیشم الهی قوربونت بشم نازنینم تا فردا عاشقتمممممممممممممم
احساس می‌کنم رو لبه‌ی مرز معصومیت وایسادم. گیر کردم بینِ چشماي بی‌نهایت معصوم پ( که واقعا بی‌نهایت معصومن. ۲ روزه فراموشم نمی‌شن چون فقط یه بار بهشون دقیق نگاه کردم و اینقدر مظلوم و ساده و بی‌گناه بودن که می خواستم گریه کنم) و خودش که وقتی می‌بینتم خشکش می‌زنه؛
و بچه‌های 《 ارکستری مآب》 که گل می‌زنن و پشت سرت می‌گن 《 دختره خوب چیزیه》.
اینه که انگار، این‌جا آخرین قلمرو بی‌گناهی جهانه. امروز داشتم به سارا می‌گفتم که اینا آخرین موج معص
این هفته که گذشت اینقدر استرس داشتم که خوابم نمی برد. بالاخره به سارا پیام دادم چند روز پیش و گفتم که میخوام باهت صحبت کنم. بعد از صحبت فهمیدم که چقدر در حق خودش و خودم ظلم کردم و الان میدونم خودش و خانواده اش از من و خانواده ی من متنفرن و حس انزجار دارن، همه چیزو از دست رفته میبینم. هم شرایط ازدواج دیگه مثل قبل راحت نیست و هم سارا میدونم دیگه منو دوست نداره و بیشتر با بودنم داغ به دلش میذارم تا بخوام خوشحالش کنم. با این حال وقتی به سارا گفتم خانو
میخوام قید تیم رو بزنم . چون موندنم فقط منجر به نابودیه دیگه نمیخوام . دیگه هیچ شوقی ندارم برای این جمع اگه یه ذره امید داشتم الان دیگه ندارم چون هرچی بیشتر میمونم احساس میکنم خودم دارم ذره ذره از بین میرم . باید این ریسک رو بجون بخرم و قید همه چیو بزنم و از اول شروع کنم . یادمه با خودم میگفتم تا جایی ادامه میدم که خودمم پیشرفت کنم ولی الان فقط یه جا وایسادم هیچ حرکتی نمیکنم هیچ حرکتی . فقط میدونم باید این جریان رو بهم بزنمنگاهام عوض شده طبیع
از اینکه داخل جمع های خودمونی مجبوریم نسبتا عادی برخورد می کنیم یکمی دارم خسته میشم الان ارومم خانمم ناراحت نیستم از محدودیت هایی که الان داریم از یه سری متنفرم و از یه سری متنفر تر و من خوشبخت ترینم وقتی خانمی مثل تو دارم. .فرشته ای که به داشتنش مغرورمزندگی من چه شربت دلنشینیهالهی قوربونت بشم نازنینم امیدوارم هرچی سریعتر تموم بشه به اندازه ای احساس تنهایی یه لحظه کردم که نزدیک بود خفه بشم امیدوارم فقط زودتر تموم بشه تقریبا رو
سلاماول بگم دارم از تعجب شاخ درمی یارم.از خودموبلاگم بعد سال ها خوندم.عوض شدم یک دنیافرق کردم یک دنیاچقدررررر  بچه بودماما به اون روز ها غبته می خورمتو این سال ها بیشتر از دست دادم تا بدست بیارم.فرسنگ ها با آرزوهای قبلیم فاصله دارم. کلا دیگه خودم در واقع خود قبلیم رو یادم هم نمی یاد.راستش پست های گذشته رو که خوندم خودم از خودم تعجب کردم.صد در صد دیگه الان این فضا دنبال کننده ای نداره و کسی اینجا نمی یاد خودم هستم تنهااز اطرافیانم از این مکان ه
اومد
الان که دارم مینویسم استخونای صورتم درد میکنه .
خراب بود حتی خیلی خراب تر از چیزیکه فکرشو میکردم
از اون موقه تا الان دارم گریه میکنم . فکر کنم تا یه سال دیگه این وضع ادامه داره
از اون موقه تا الان نخندیدم  و فکر نکنم به هیچ دلیلی تا سال دیگه هم بخندم
(البته اینجوری شبیه کسی میشم که خیلی ازش بدم میاد ولی چیکار کنم ؟  حالم داغونه)
هرجور فکر میکنم  هیچ اتفاق خوشحال کننده ای ممکن نیست بیوفته . اما نا راحتت کنندهه هاهیچ وقت تموم نمیشن
خودمو تو ا
پرهیز: بادمجان گوجه عدس سیب زمینی گوشت گوساله تندی شوری ترشی تلخی قارچ فلفل دلمه ای 
 
 
قبل حجامت: دوازده ساعت قبلش لبنیات و کرفس خورده نشه(تا دوازده ساعت بعد) تخم مرغ هم اکیدا از ۲۴ ساعت قبل خورده نشه تا دوازده ساعت بعد 
شام بادمجون گوجه است 
ماست موسیر خریدم دارم می خورم 
مامان یه سیب کوچیک آورد گذاشت برام (دستش درد نکنه میگه طب اسلامی گفته برای وسواس خوبه) 
فردا صبحم 
گفتم غروب برم حجامت 
آخه یکشنبه شب که دکتر بودم گفت الان برو حجامت از او
چند روز پیش اومدم برنامه مهاجرت به بیان رو نصب کنم . ی دفعه دلم گرفت :/ اولش اسون بود اما موقع نصب سختم شد اینجا با همه کمبوداش نمیذاشت برم ! . پیش خودم گفتم خوبه ی وب که هیچ کس رو درش واقعی ندیدمه نمیذاره اینجا رو ترک کنم !واقعا تو کف اینم ری را سادات چجوری دل کند و رفت تو دیار کفر که هیچ کس رو نمیشناخت!!پ.ن: خب ی سوالی که ازتون دارم اینه که تا حالا که وب نوشتین ایا کسی تو دنیای واقعی تونسته شما رو پیدا کنه . و اینکه امنیت بیان بهتره یا اینجا ؟؟بعد
توی همه زندگیم،
به اندازه الان، 
از آینده دنیا وحشت نداشتم.
به طرز وحشتناکی از دنیا ناامیدم،
و فکر میکنم آینده چیز درخشانی نخواهد بود.
تنها کاری که میخوام بکنم اینه که حداقل دیگه بچه نیارم. که اون بیچاره مثل من آرزو نکنه کاش تو دوره اشکانیان یا زندیه یا حتی همین قاجار به دنیا اومده بود و تا الان هفت بارم کفن پوسونده بود.
و قرار نبود ریخت این دنیا رو ببینه.
دنیا رو در مرز میبینم و حس میکنم بزودی خبرهای بدی برای تمام دنیا در راهه. خیلی نگر
+چقدر همه چیز گروووونه:/ 
همسری گفت پولت رو تموم نکن شاید بعدا یه چیزی چشمت رو گرفت خواستی بخری پول داشته باشی، من کل پولامو خرج کردم:(
✋نلی هستم با موجودی۲هزار تومن:(((
الان همسری مشغول تعمیر خونه است، داره نقشه ی داخلی خونه رو تغییر میده.میدونم الان اگه ازش بخوام برام پول بفرسته بهش فشار میاد،از طرفی منم آدم ولخرجی ام،پول بگیرم بازم تمومش می کنم.دعا کنید دیگه چشمم چیزی رو نگیره:)
+تو مسابقه گویندگی شرکت کردم،میدونم استعداد ندارم ولی گفتم بذا
قبلا وقتی میرفتم خرید چشمم به هر چی میزد دلم میخواست و در جا میخریدمش ولی حدودا6ماه میشه که تمرین کردم به اقلام لیستم وفادار بمونم و ازین طریق خیلی خریدای اضافه رو حذف کردم که بعد از برگشت متوجه بیهوده بودنش میشدم وپشیمونی هم سودی نداشت، الان حس میکنم مدیریت خریدم خیلی بهتره
یه اخلاق جدید که در خودم ایجاد کردم و خیلی هم ازش راضی هستم اینه که تصمیم گرفتم هیچ چیز به درد نخوری که داشتن و نداشتنش یکیه نخرم ممکنه دیر به دیر بخرم ولی خوب میخرم این
سلام خودم
هوا گرگ و میشه و ساعت حوالی 6 صبح  پروژه تحلیل همین الان تموم شد
دلم یجوریه نمیدونم چرا آخه .
این روز هارو با سال پیش مقایسه میکنم میبینم همه چی عوض شده  وای چقدر تقییرات داشتیم خیلی ادما از زندگیم رفتن و خیلی اندک وارد شدن
جدا خیلی زمان همه چیزو درست میکنه  گذر زمان حوبه کی گفته بده واقعا خیلی خستم ولی خوابم نمیاد نمیدونم چرا
فکرم درگیر بود خیلی الان اروم شده خدارو شکر
خدا خودش کمک کنه  کارام به روال پیش بره تا همه چیز حل بشه
خدا
بذارین بگم چی از هرچیز دیگه ای میتونه گیج کننده تر باشه، گم کردن هدف!وقتی که کلاس پنجم بودم و مامانم منو برد و کلاس زبان ثبت نامم کرد فکر نمیکردم که داره بهم هدف میده، داره یکی از مسیر های مهم زندگیمو برام درست میکنه. اگه به غر غرای من گوش میکرد و ثبت نامم نمد الان من شاغل نبودم، الان احتمالا هیچی از زبان بارم نبود و فقط یه مسیر رو به روم داشتم و احتمالا حسابی ناامید بودم با وجود وضع الان مملکت.
وقتی مامانم دست منو گرفت و منو برد که ثبت نامم ک
بچه ها لطفا همین الان همتون برین توی سایت زیر و توی پنج بخش زیر به بی تی اس رای بدین
 
  BEST COLLABORATION  BEST GROUP  BEST KPOP MALE GROUP  BEST KPOP MUSIC VIDEO  BEST KPOP SONG
 
توی این 5 بخش حتما به بی تی اس رای بدین
هم نمیخاد
آهنگش هم idol عه
اونایی که این آهنگ رو دوست دارن
اونایی که بی تی اس دوست دارن
اونایی که نامجون
            جین
            شوگا
           جی هوپ
           جیمین
          تهیونگ
          جونگ کوک
دوست دارن
همین الان برین رای بدین
10بار
100بار
نمیدونم چرا هنوز تو مغزم نرفته که با فلانی دیگه همه چی تموم شده،مغزه لعنتی هرازگاهی میگه هی تو به فلانی اینو بگو الان،هی تو الان این عکسو واسش ارسال کن،هی تو الان بهش فکر کن فکر کن فکر کن.مغزم چشه؟چرا نمیفهمه فلانی دیگه نیست چرا نمیخواد بفهمه فلانی دل خوشی نداره ازش.
میرسیم به سعدی که:

.ای مسلمانان به فریادم رسید
کان فلانی بی‌وفایی می‌کند
کِشتی عمرم شکسته‌ست از غمش
از من مسکین جدایی می‌کند.

+حالا اگر زرتشتی،بودایی،مسیحی و دیگر ادیان هم
دو زوج کانال نویس رو می خونم که از طریق وبلاگ با عشقشون آشنا شدن، یکیشون بعد از ۵ سال،الان دو ساله که با هم ازدواج کردن و زوج دیگه هنوز موفق به ازدواج نشدن:)
انقدر عشقشون زیباست و انقدر عاشقانه همو دوست دارن که ذوق می کنم از خوندنشون*__*
چه خوبه که میان تو کانال قربون صدقه ی هم میرن، چه خوبه که متن های خوب و عاشقونه برای هم می نویسن:)
چقدر سخته حتی تصور این که ۵ سال،۳۶۵کیلومتر از عشقت دور باشی.
نوشته بود الان که فاصلمون شده دو وجب، هر صبح خدا رو شکر
کلا امروز خصوصا این ساعتا تو مود دپرس شدیدم :(اون از آهنگ مزخرف غمگینی که صب اومدنی، راننده تاکسی گذاشته بود و تا الانم داره تو مخم تکرار میشه، 
اونم از فیلمی اعصاب خرد کنب که با دوستان عزیز هم اتاقی توی سینما دیدیم و هنوزم حس بدی دادم.
و اینکه امشب آخرین شبیه که دیگه توی این خوابگاهم و این برام ناراحت کننده تره. خوابگاه کنار همه ی بدی هاش خوبی های خاص خودش رو داره، خصوصا اگه هم اتاقیای راه بیا و خوبی داشته باشی.
اینکه دیگه احتمال دیدن یکی از د
جدیدا آدمهای زیادی هستن که به نوعی تمایل دارن منو بشناسنیا باهام حرف بزنن.و من به هر نحوی سعی میکنم مکالمه رو قطع کنم و اونهارو از خودمدور کنم.ولی بعد از اینکه به نوعی ازم دلخور میشن و دور میشن منم دلخور میشم:/الان مثلا ناراحتم سه تا پسرو از خودم به فیلسوفانه ترین شکل ممکندور کردم و حسی که دارم الان خیلی دردناکه.اصلا حس جدایی از معشوقی رو دارم که مدتها اذیتم میکردهگونه ای از رهایی و تنهایی دردناککه مثلا خدایا چرااا منننن :(من خیلی ادمهارو به
وقتی یه مدت مستقل زندگی کنی(چه متاهل بشی،چه خوابگاهی بشی،چه خونه ی جدا بگیری)دیگه زندگی کردن تو خونه ی پدر و مادرت برات سخت میشه،حس میکنی استقلالت زیر سوال میره.
من دقیقا همین حس رو دارم،الان حدود دو ماه و خورده ای هست که خونه ی بابام هستم. یه زمان اینجا بهترین جای دنیا برام بودم،حاضر نبودم آرامشِ اتاقم رو با جایی عوض کنم ولی الانلحظه شماری می کنم برای رفتن.
نه اینکه بهم بد بگذره نه،ولی دیگه مثل قبل راحت نیستم.
خونه ی خودم و همسرم،خیلی راحت
فردا روز جهانی هتروکرومیا س.
وقتی پنج سالم بود آرزو داشتم یه دختر داشته باشم که چشماش عین چشماي بابا باشه.بابا یه قصه برای چشماش داشت .میگفت چشم عسلیش مال یه سرباز جوان اس راییل یه میگفت وقتی بچه بوده چشمش سنگ میخوره و میبرنش اونجا برای درمان چون تو ایران نمیشد درمانش کرد بزرگتر که شدم دیدم فقط بابا نیس که چشماش انقدر جذاب و تا به تاس. کسای دیگه هم بودن توی فامیل.
من هنوزم آرزو دارم یه بچه با چشماي تابه تا داشته باشم 
روز این آدمای خیلییییی
امروز خیلی ها کنکور دادن 
منم پارسال این موقع کنکور دادم 
و ذهنی که الان دارم خیلی فرق میکنه با ذهنی و تصوری که از زندگی پارسال داشتم 
فقط میخوام بگم زندگی اصلا اونطوری نیست ک ادم قبل کنکور تصور میکنه بعد کنکور که وارد ی زندگی واقعی میشی همچی خیلی متفاوت میشه 
کنکور برا خودتون گول نکنید 
من الان اون رشته ای که بهش علاقه دارم رو نمیخونم ولی واقعا آرامش رو تو لحظه ب لحظه زندگیم حس میکنم 
واین همه استرس و دوندگی بخاطر اینکه ادم احساس ارامش داشت
سلام سال نو مبارک
برای شما البته نمیدونم چرا حس میکنم برای من مبارک نیس
میدونی چن ساله ک دیگه مبارک نیس
ازسالی ک بزرگ شدم
از وقتی بزرگ شدم ننه طاهره مرد
بابا ممد و ننه خدیجه هم مردن
دیگه روز اول عید بابام با دوتا جعبه شیرینی نیومد دنبالمون ک بریم خونشون
بریم خونه ی ننه ایشون بشینیم دور سفره ای ک خیلیم هفت سین نبود چیزایی بود ک تو خونشون بود فقط ولی بچگی بود خندیدن ب کارای ننه بود کل کلای ننه ایو باباممد بود  وقتی بزرگ شدم دیگه بدش نرفتیم خونهی
+ عجبا آدم واقعا با حرف های این کانال های کنکوری ها انرژی میگیره :)
به نظر من اگه از الان واقعا برای هدفی که داره و دانشگاهی که مدنظرشه واقعا وقت بذاره پشتکار داشته باشه میتونه قبول شه
+ امروز کتابخانه مرکزی یه میزی بود که خیلی وقته یکی میاد از صبح تا بعد از ظهر میشینه اونجا و هی میخونه هی میخونه امروز وقتی که رفت ناهار بخوره کمی خم شدم میزش رو نگاه کردم دیدم یه جا نوشته در فکر تو بیدارم اینطوری    #عشق_هاروارد _هدف     به خدا :)
+ الان داشتم برمیگش
سلام.امشب اومدیم خونه دادا.اینجا می خوابیم که مواظب خونه و بزها باشیم.این خونه با آدم حرف میزنه.خاطره میگه از آدما.گاهی تولد و شادی به رخ میکشه و گاهی نبودن ‌ها رو به رخم میکشه.خاطرات ۲۱شهریور سال نود.خیلی روشن و واضح تو ذهنم میان.ترسناکه اینجا راستش همیشه ترسناک بود حیاط خیلی بزرگش و الان با حرفایی که زندایی گفته درمورد جن و اینا برا هممون ترسناک تر شده.پنجشنبه تولدم بود.۲۳ ساله شدم.الان ۲۳ سال و سه روزمه حدودا.خواهرم به خالم گفته بود ک
شب که رسیدم خونه بعد از تقریبا ۸ کیلومتر راه رفتن  این قصه هرروزه اما امشب خیلی خسته شدم وقتی رسیدم شاید چون از شب قبلش چیزی نخورده بودم   ای خدا وقتی لوکاس هست چه خوبه چه قدر حس سبکی دارم . انقدر دوست دارم سبک باشم همیشه مثل پرنده. فقط مشکل اینه که من چیزی به جون ندارم و کلا بی انرژی می شم هیچی نخورم اما من عاشق اینم روزههای ۳ روزه بگیرم  و۳ روز هیچی نخورم. فقط آب .ببینم  ایا می شه از الان که هست شب ۵ شنبه شروع کنم و یه شنبه روزه م رو ب
انسان یعنی محدودیت، انسان یعنی ندانستن، در عوض انسان یعنی دارنده عقل
آدم ها در طول مسیر زندگیشون دو نوع هستند :
یک. اونهایی  که نمیدونند چطور مسله ای حل میشه
ولی میرن سراغ راه حل اون و پیشامد افتاده را حل میکنند 
دو . اونهایی که نمیدونند چطور مسله ای حل میشه
و نمیرند دنبال راه حل اون و امورات زندگیشون همونطوری میگذره و میگذره 
از من :)
در آینده برای دومی هم مشکل لاعلاج و وضعیت خیلی حادی  پیش نمیاد ( با توجه به موضوع)
ولی آینده ایده آلی هم در ا
من همون اول که با شهدا دوست شدم تصمیم گرفتم که شهدا رو به بچه های مدرسه معرفی کنم . خب مدرسه مون انجمنیه از این رو خواستم شهدا را به بچه ها معرفی کنم البته اینم بگم مدرسه مون عالیه هم بچه ها خوبن هم معلم هاو تقریبا هیچ وقتم جلوی فعالیت منو نگرفتن خدا خیرشون بده. بریم سراغ ادامه ی حرفام من سعی خودم رو کردم از طرفی موفق بودم و از طرفی نه . من نتونستم تقریبا کاری کنم بچه ها معرفت پیدا کنن به شهدا ولی توانستم تعدادی شهید رو به بچه بشناسونم الان بچه
نتایج امسال هم اومد.یکی از فامیلمون یه دختر داره که امسال سال دوم کنکورش بود.این سال کنکور من هنوز ده دقیقه از اعلام نتایج نگذشته بود که زنگ زد به مامانم رتبمو بپرسهحالا الان مامانم گیر داده که باید براش زنگ بزنم رتبه دخترشو بپرسم.کلی براش حرف زدم که الان اون مامانش بی فرهنگ بوده دخترش چه گناهی داره و اگه خوب شده بود تا الان خبر میداد خودش.حالا جالب اینه که امسال به خاطر امکانات بیشتر!اومدن شهر ما و کلاسی که شخم نزده باشه نبود.خوبه اقلا بفهمن
جلد اولقسمت هشت
.از زبان جک-واقعا متاسفم نمیدونستم اینقدر گذشته تلخی داری._اره ، خیلی تلخ بود هرکسی که جای من بود الان دیگه شاید مرده بود._بعدش چی شد ؟ بعد از اون وقتی که تورو به بلک ویزارد داد پدرت کجا رفت ؟ الان کجاست؟_بعدش
بلک ویزارد منو به عنوان غرامت از پدرم گرفت ، فکر نمیکردم پدرم منو به
ازای یک صلح به کسی بده ، حالا که چاره ای نداشتم ، من آنقدر ضعیف بودم که
حتی توان دفاع از خودمم نداشتم._درکت میکنم واقعا سخته که پدر پسرشو برای یه صلح اح
الان نشستم چند از پستای اول این وبلاگ رو خوندم ؛یه چیزایی رو اون موقع برای اولین بار تجربه کرده بودم و چون تازه بودن بشدت ارزشمند بودن برام و حس خوب و آرامش بهم میدادن .من خیلی از اون چیزا رو الانم دارم ولی چون در گذر زمان اتفاقای مختلف افتاده ،تجربه هایی که بعضیاشون بدجور روحو آدمو خراش میدن باعث شدن اون چیزای ناب که دیگه تکراری شدن به چشمم نیان.ولی الان با خوندنشون یه بخش قشنگی ازشون رو به یاد آوردم و علتشم مستند سازیشونه ،ازشون نوشتم و دار
وای وای وای که امروز عالی بوددددددددددددددددددمحمد عالی بودددددددددددددرسته الان رفتی و نیستی دیگه ولی خیلی خوشگذشت امروزززززززززززسر صب پاشدم که برم سر کار وقتی یادم افتاد که ساعت هفت رفتی همینجور که حاضر میشدم اشکمم میریختهی ارایشمیکردم باز اشکم میریخت و خراب میشد ارایشمگوشیمو برداشتم که بهت ویام بدم ولی دیدم صب بخیر نگفتی حتی نگفتی که راه افتادی اخه بهت گفته بودم تا راه افتادی بهم خبر بده نگرانت نشمولی هیچ‌پیامی نداشتم ازتبهت پیام
دلم واسه سالهایی که میگفتم اره، این کار رو میکنم و بعد میرفتم میکردم، تنگ شده. نه به کسی میگفتم نه استرسی داشتم و نه چیزی، چون میدونستم که اره میرم انجامش میدم
الان چی؟ به عالم و ادم خبر میدم اره تو فکر فلان و فلان و فلان کارم. انجامش میدم؟ نه. به این فکر میکنم که به کلی ادم گفتم و هی داره جلوشون بد میشه. نه اینکه برام مهم باشه اونا الان چه فکری میکنن. بلکه واسه خودم ثابت میشه چقدر حرفام بی اعتبار شدن.
حالا اولین بخش برنامه، اواز خوندنه.
من صدای خ
به نام خدا
چند سال پیش بود؟
یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه، ده، یازده، دوازده، سیزده، چهارده، پونزده سال پیش. 
یه دختری پاشو گذاشت تو این دنیا. 
چند سال بعد از اون بود؟
یک، دو، سه، چهار، پنج، شش سال بعدش. 
اون دختره پا شد رفت کلاس ژیمناستیک. حواسش به تمریناش بود و دختری که از اون ور کلاس با چندش نگاهش می‌کرد رو نمی‌دید. نمی‌دونست دختره داره تو سرش می‌گه اییییی، این چه‌قدر لوسه! وقتی داشت تو مدرسه ثبت‌نام می‌کرد نمی‌دونست قراره هم
[19تیر96؛ رمز برداشته شد]
طرف مرده.به نظرت do i even give a fuck ؟نهپس بهم نگوهیچکس دیگه‌ای رو هم ندارم که بهش بگم
نباید بهت میگفتم.چیو؟هیچی. چرا هیچوقت برات مهم نیستم؟چرا این تصورات مزخرفتو واسه خودت نگه نمیداری؟یعنی مهمم؟خودت چی فکر میکنی؟you حتی don't give a fuckپس هر جور دوست داری فکر کن
خیلی زودتر باید بهم میگفتی که اینقدر نزدیک نشمنشدینشدم؟ببین علی داری دوباره همه چیو به هم میریزیهمه چی به هم ریخته. خیلی قبل‌ـتر از ایناپس پافشاری نکن که درستش کنیاگ
یه عکسه طنز الان گذاشتم که به نویسنده های رمان ماکانی بر نخوره یه شوخیه خودمونی بود خودمم دارم مینویسم دیگه ناراحت نشید و اینکه فردام با موزیک جدید میتریم دیگه. ایرانی اصله اینهمه مغزموم فسفر از دست داد و در اخر اگه تو کامنت به جای چشات اصله ایرانه مینوشتیم چشات ایرانیه اصله الان چهار بلیط برده بودیم /=اها راستی پارت سی و چهارمم بخونید خودم عاشقشم 
خب، امروز بعد از مدت ها روز خوبی بود.
امروز اولین آزمونمون رو ثبت نام کردیم. 10 نوامبر که میشه یکشنبه 19 آبان آزمون داریم. پروسه ی ثبت نام آسون تر از چیزی بود که فکرشو می کردم :)
فکر کنم دیگه لازمه یه برنامه ی درست بچینم چون هر چقدر تنبلی کردم بسه.
خوابم خیلی زیاد شده. تمرکزم هم کم. 
الان حس می کنم انگیزه ی بیشتری برای زندگی کردن دارم!
چقدر زندگی بهتره وقتی آدم هدف داره!
الان حسم مثل اون وقتاست که می خواستم دفاع کنم و هر چی سریع تر ارشد رو تموم کنم!! او
خب بعد از مدتهای طولانی اومدم که چند خطی بنویسم. توی این مدت اتفاقات ریز و درشت زیاد بوده ولی خیلی خاص نبودن که الان به ذهنم مونده باشه. هرچند با این حافظه‌ی قوی اگر خاص هم بوده باشه من الان چیزی یادم نیست. از آریان بخوام بگم که الان یک سال و نیمه هست و شیطنت های خاص خودش رو داره. گاهی واقعا آدم رو ازپا پا درمیاره. ولی بیشترین چیزی که در مورد آریان منو حرص میده و خیلی عصبی میکنه غذا نخوردنشه. گاهی دو روز میگذره اما بچه به اندازه یک وعده هم غذا نخو
بهم اجازه نمییدن برم :( منم نمیام مسافرت! نمیرم! نمیرم! فک نکنن چون مسابقه کنسل شد مسافرت میام! من هیییییچ جا نمیام میمونم تو خونه. استاد هم الکی همش دلداری میده که اره تو خیلی خوبی ضرباتت عالیه مبارزت خوبه اگه میومدی میتونستی مقام بیاری با همین اینایی که قراره باهاشون مسابقه بدی استانی میخوری اونجا شکستشون بده :( نمیخام :(( کمربندم افتاد همون شهریور. میدونم آره میدونم که در حالت عادی باید آذر کمربند آبیمو ببندم! اره میدونم تا الان سه ماه زود
دومین یا سومین سحر ماه رمضون سال ۸۸ بود که پدربزرگ عزیزم سکته ی مغزی کرد و به کما رفت.
هیچ چیزی برام غم انگیزتر از دیدنش رو تخت بیمارستان نبود.
به زورِ دستگاه ها نفس می کشید و هر چی صداش می کردم بی فایده بود. دکتر می گفت صداتون رو میشنوه ولی مگه میشد صدام رو بشنوه و جوابمو نده؟
فقط دو روز رفتم ملاقاتش،بعدش همه ی نوه ها جمع شدیم تو خونه ی پدربزرگ تا منتظرش بمونیم.
یادم نیست دقیقا چند روز بعد بود اما یادمه اذان ظهر رو گفتن و همه ی نوه ها آماده ی نماز
از یک اخلاق اقایون خوشم میاد و ادن اینه هیچیییی براشون مهم نیست :) ینی دنبال جیگول پینگول نیستن مثلا من الان  با قالب وبلاگم درگیری پیدا کردم حوصله جیگول پینگول ندارم و با جمله "زیبایی در سادگی" این قالب همینجوری گذاشتم.
دیگه عوضش نکنم صلوات :/
بابام نی رفت شیراز  مامانمم سرکار منم حوصلم سر رفته. پنج شنبه و جمعه عصرهاش خیلی کوفت. الان بیکارم و هیچ کار خاصی نکردم که بنویسم ولی تا بتونم چرت و پرت میتونم بگم :| کانال تلگرام زدم نمیدونم چرا ولی زدم س
دو سه روز مونده به امتحان و بخاطر تست زدن یکی از مسرا میرن خونه مامانم که خونه خلوت باشه وقتی هر دو با همند صدای بازیشون بلنده و نمیشه تمرکز کرد. امروز فسقلی جانم داوطلب شد بره مامانم خونه برادرم مهمون بودن و فسقلی هم خوش خوشانش شد و رفت اونجا. دوبار بهش زنگ زدم حرف زدم و الان که نه شب هست واقعا دیگه دلتنگیم اذیت میکنه انقدر دلتنگشم که ابدا نمیتونم تمرکز کنم. زنگ زدم که بچموو بیارین با دایی جونش رفته ددر. شازده هم بدتر از من هی میگه نمیخوام تنها
از وقتی فهمیدم که اجداد ما روس هم بودند حتی! خیلی دلم می خواست زبان روسی یاد بگیرم و برم اونجا رو ببینم! شاید به این دلیل که من آومیم که خیلی به رگ و ریشه افراد اهمیت میدم!خب عربی رو تا حد قابل قبولی بلد بودم! و ترکی هم تا حد بخور نمیری یاد گرفتم! اما روسی هنوز برام جالب و دست نیافتنی به حساب میاد.
الان داشتم نقشه جهان رو می دیدم و دلم می خواست همه جا رو ببینم. بیگانگی من با جغرافی ازونجایی نشات می گیره که تو دبیرستان 40 تا سوال می دادند بهمون برای
فردا هم دارم میرم باهاشون طالقان فقط به خاطر شکم! چون یک عالمه چرت و پرت جاذاب خریدن! راحت خر شدم نه؟! 
سارا قرار بود بیاد باهم باشیم نشد و من تنهای تنهای :)) من میدونم فردا میرم میشینم سرم تو موبایل!
دیگه چی بگم؟! چرا اینقدر حرفم نمیاد؟ 
لعنت به هر چی خوابه! کاش میشد اصن نخوابید! چرا الان من باید برم بخوابم؟!
این جایی که الان دارم مینویسم عوض شده! شکلکم گذاشته!! :))
چرا من اینقدر عاشق خیارشورم؟!
 
+مریم جان زودی برگردی.
برق چشماي انتظارت عشق
اون نفَس های بیقرارت عشق
تو که عمری به پای من موندی
آخرِ عشقِ موندگارت عشق
عشق وقتی تورو تماشا کرد
خود زنی کرد و عشقو حاشا کرد
باورش شد سرش کُلا  رفته
باز، عشقو دوباره انشا  کرد
منو تو اولِ یه آغازیم
روی خطِّ نجات پروازیم
تو حواست به هر دومون باشه
تو بگو همدلیم و همرازیم
برق چشماي انتظارت عشق
اون نفس های بیقرارت عشق
محمد رحیمی 
وارد محوطه ی باشگاه که شدم صدای داد و فریاد شنیدم، نگران شدم . صدا از دفتر مدیریت بود.مدیر و یه خانم دیگه با نهایت صداشون با هم حرف میزدن و هی میکوبیدن روی میزاون خانم مادر یکی از بچه های کاراته بود، مدعی بود دیروز دخترش رو بخاطر اینکه شهریه نداده راه ندادن و آواره ی خیابونش کردن.اما مدیر می گفت دیروز دخترش رو اصلا ندیده و حتی وارد باشگاه هم نشدهمدیر با خونسردی رفت دختر اون خانم رو آورد و اول بوسش کرد و خیلی مهربون ازش پرسید: دخترم دیروز ا
قبل‌تر توی قسمت عمیق استخر، وقت کرال رفتن، اونجا که هی کله‌تو میچرخونی و نفس میگیری و می‌چرخونی و یه منحنی میزنی توی آب و خودتو توی آب جلو می‌کشی، یاد نشدن‌ها می‌افتادم. اینکه ردخور نداره، همونطور که تا الان نشده و منو تبدیل به یه آدم خشمگین و ضعیف کرده، از این به بعدم.
اما آخرین بار، جای اینکه سرمو کنم زیر آب و گریه کنم، بدنمو با زور توی آب جلو میکشیدم، و هر بار میگفتم، من به رویام میرسم. می‌رسم. می‌رسم. می‌رسم. می‌رسم. و آبو پس میزدم. حا
دانلود آهنگ جدید حمید عسکری به نام رفت دلم
Download New Music Hamid Askari - Raft Delam
متن آهنگ رفت دلم حمید عسکری
امون از اون چشماي بی همتات ببین چه کارایی دستم داد عاشق شدم رفت دلم از دست یه لحظه که چشمم به تو افتاد امون از اون موهای صافت دل منو میبره دریا امون از اون احساسی که دارم شبیهش نیست تو همه دنیا دوست دارم آی دوست دارم تورو دوست داشتن شده کارم دوست دارم آی دوست دارم چه حال خوبی با تو دارم چشماي سیاه تو منو داره میکشه آره من دوست دارم به همین دلم خوشه م
خیلی خیلی اتفاقی پلی لیست یوتیوب رو با ز کردم و رسید به مازیار فلاحی. صداش جالب نیست. اما ۳ تا اهنگ داره و یادمه ۱۲-۱۳ سال قبل یا بیشتر گوش می دادم. بعد مدتها گذاشتم کار می کنم و اینم تو بیتز هم هست. منو برد به ۱۲ سال جوونی تر. الان اینهمه سال گذشته احساس می کنم کم سال ترم زیباترم سرشارترم. و همونطور می رم جلوی اینه با موهای بافته و چشمام ‍پر عشق اند و همچنان پر اشک می شند از عشق. من خیلی خوشحالم دنیا کاری با من کرد که حساب ها و برنامه هام رو تغی
نمی‌دونم تازگی‌ها من دارم زیاد ناراحت می‌شم یا ناراحتی‌هام به جاست!مسئله‌ این‌جاست که با شخصی که باعث‌ش شده هم حرف نمی‌زنم،اصلا نمی‌دونم این مشکله یا درسته؟به‌هرحال الان از یه سری اشخاص به دلایلی ناراحتم،باهاشون حرف نمی‌زنم باهام حرف نمی‌زنن چون قطعا متوجه ناراحتی‌م نیستن.
این‌ها همه به‌کنار،چه‌قدر بدم می‌آد از شوعاف و چه‌قدر بدم میاددد که یکی بیاد به‌جای من این‌کارو بکنه [اصلا نمی‌دونم ساختار جمله‌م درسته یا نه ولی خب.]
سلاملکم:) 
دوستان، خوانندگان و بلاگران محترم، حتما در جریان مسابقه ی شعر خوانی به یاد قیصر امین پور که دوست بلاگرمون جناب ابوالفضل برگزار کردن هستین، اگه هم تا الان در جریان برگزاری مسابقه نبودین می تونین شرایط و قوانین شرکت در مسابقه رو اینجا ببینید: کلیک
قرار بود مهلت شرکت در مسابقه تا هفتم اردیبهشت باشه که خوشبختانه تا دهم تمدید شد:)
تو این پست هم صداهای دوستانی که تا الان شرکت کردن رو می تونید دانلود و گوش کنید : کلیک
در ضمن جوایز نفرات ب
امشب جشن عقدِ یکی از اقوامِ مادری بود،بعد از سالِ نودویک که عقد دختر داییم بود، خاطرم نمیاد مجلس عقد دیگه ای از طرف خانواده مادریم رفته باشم.هرچی فکر میکنم چیزی خاطرم نمیاد قاعدتا من تو سن ازدواج بودم از اون سال به بعدولی خب سالها به سرعتِ برق و باد گذشتند و منم که هنوز یارِ گمشده رو پیدا نکردم
چیزی که امشب برام شوکه کننده بود دیدنِ آدم ها تو یه قالبِ دیگه بود!بچه هایی که اون موقع دبستانی و کوچولو بودن الان در شرف دانشجو شدن هستنیا بچه ه
همونجور که تو پست قبل گفتم تصمیم به یادگیری شی گرایی با زبان جاوا اسکریپت کردم . اوایلش خوب بود . بعد متوجه شدم یه سری چیزا تو جاوا اسکریپت فرق داره . شی گرایی رو نمیتونم فعلا با جاوا اسکریپت یاد بگیرم . برای همین برای دومین بار میخوام برم سراغ php ( روانی هم خودتونین ! )‌ . احتمالا به این زودی شی گرایی جاوا اسکریپت به کارم نیاد همون شی گرایی php بیشتر برام کاربرد داره . دیگه از همین الان php رو ادامه میدم . سمت کاربر رو تقریبا به یه جای خوبی رسو
دختره اسم پروفایلش جوجو بود!دو ساعت باهاش فک زدم.آخرش ازش پرسیدم چن سالته؟میگه ۴۹ سالمه! ‌ ‌خب لامصب جوجو چیه؟!تو الان یه شتـرمرغ بالغـی :)))))))))))))))))))) ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
فیلم سوفی و دیوانه رو دیدم و به این فکر کردم که آدم ها حق دارن از آخرین ها خبر داشته باشن. حق دارن که حداقل بتونن به چشماي کسی که خبر دارن قراره هیچ وقت نبیننش برای آخرین بار نگاه کنن یا حتی بغلش کنن.
یادمه یه نفر بهم گفته بود بازیگر خوبیم. خیلی خوب بلدم وانمود کنم آدما واسم مهم نیستن.بدم اومده بود از حرفش ولی راستش من بازیگر خوبیم. 
یه بازیگر که نقش اصلیش از الان شروع میشه.
 آغاز وانمود کردن.
+ ابتدای رقص با آهنگ های غمگین بود. باید روی ریتم حر
دیروز عصر در حالی‌که روی کاناپه دراز کشیده‌بودم و تبلت به دست تو اینترنت می‌چرخیدم، آن خبر خوش آمد! نوتیفیکیشن ایمیل رو دیدم و وقتی باز کردم دیدم یه متن فرانسوی روبروم هست. اسکرول کردم و آخرش زبان آشنا دیدم، من ادمیشن گرفته‌بودم! از پروگرم خفنی که یکی از دانشجوهای PhD بهم پیشنهاد داده‌بود براش اپلای کنم، می‌گفت این رو اگه بگیری دنیا و آخرت‌ت تامینه.
وقتی فرم پروگرم رو تکمیل کردم و انگیزه‌نامه رو فرستادم، دیدم بعد از فرم اول باید برای دان
و وقتی اون حرفا رو شروع بکنم
قطعا باید براشون یه برچسب جداگانه انتخاب بکنم و تا آخر عمرم درمورد این
موضوع بنویسم . ولی تا میام بنویسم میگم نه بیخیالش تو سایت
جدید بنویسشون ! الان خوددرگیری سایتی_ وبلاگی گرفتم ‍♀️‍♀️
من
اتاقم تو تابستون از بقیه نقاط خونه ۱۰ درجه خنک تره . بعد نصف شب بقیه
گرمشونه ولی هوا برای من عادیه . اونا میرن کولر روشن میکنن . و اتاق
من هواش دقیقا مثل اواسط آبان میشه و با افتخار اعلام میدارم که بنده
دارم س
سلام
 
حاج آقا رفیعی یه سخنرانی توپی داره(این اصطلاح از کی یاد گرفتم،این رسانه بد آموزی داره)خوب 
عید مبعث،بعد عید غدیر خم ،بعد واقعه عاشورا،بعد نیمه شعبان درست احیا بشند ودرست توضیح داده بشند.ظهور اتفاق می افته.
خوب بچه شیعه برا عید وایت چیکار کردید؟؟!!(مخاطب خودم هستم)
چیکارها میخواهی انجام بدی؟؟!!چطوری میخواهی همه جا جار بزنی،شادی کنی
بنده از همین جا واز الان تا عید ولایت گل ریزان میکنم هر روز1397/05/19___15:30
4 روز دیگه ،یکسال میگذره
برا و
داشتم همینجور پستای جدیدتون رو میخوندم گفتم یه پست بزارم که وبلاگم دیگه کم کم داره میپوسه
شاید باورتون نشه ولی انقدر از قبولیم مطمئنم که حتی الان که رتبه ها هم نیومده ویس پزشکیا رو گیر اوردم نشستم گوش میدم =// داغون تر از اون اینه که پاورشون هم میبینم =|| و از اون داغون تر اینه که جزوه هم مینویسم =/ و حتی از این هم داغون تر اینه که جزوه م انگلیسی و با وسواس عجیبی مینویسم =//// و از همه ی اینا داغون تر اینه که از رفرنس های مختلف حتی مطالب اضافه هم وارد
امشب خیلی دلم به حال خودم سوخت. وقتی خواستم دکمه های کیبردو بزنم واسه اعلام نتایج، بابارو میدیدم که چقد امید داشت. مامانو دیدم که چجوری دست به دعا برداشته بود. فاطیما چجوری زول زده بود به اون صفحه لعنتی کامپیوتر و خدا خدا میکرد. ولی وقت رتبمو دیدم کلا وا رفتم.فقط زدم زیرگریه و دویدم تو اتاق. نمیتونستم باورکنم این رتبه و این درصدا مال منن. بابا اومد تو اتاق، هی سرمو بغل گرفت. هی پیشونیمو بوسید. گفت من نگاه نکردما؛ چندشدی مگه؟. دوستم ن
من دارم برمی‌گردم.گردم من بر دار.تو داری کابوس .کابوس تو داره.دار.مثل آخر کلمه‌ی خنده‌دار.وقتی رسیدم هنوز زنده بود.یه نفر از پشت در پرسید یعنی می‌خواهی بیایی تو؟و من گریه‌م گرفت.گفت توالت کمی پایین‌تره.و من دارم برمی‌گردم.قول بده ای‌بار کورتاژ موفقی خواهیم داشت.اول میشه چشمامو در بیاری؟من تب دارم.تو تب داری.تو یک بدبختی که توالت‌ها هم نمیذارن بری اونجا گریه کنی‌.من تب دارم.من دارم دری رو می‌بینم که یه باد هلش می‌ده.تو تب داری.تو یه احم
به غیر از عشق، دوستی و زیبایی‌های هنر، چیز قابل توجه دیگری نمی‌بینم که بتواند به زندگی معنا بدهد .
         ظرافت جوجه تیغی
             موریل باربری
+چیز قابل توجه دیگه ای میبینی؟
_ نه،هیچ چیزی نیست. یه سوال.به نظرت بعد مرگ هم تنهایی انقدر آزار دهنده است؟
+ به نظرت بعد از مرگ کلا چیزی آزار دهنده است؟ :(
_ اگه روحمون نمیره‌آره
+ خب پس اگه اینجوریه لابد تنهایی ام آزار دهنده است دیگه‍♀️
_ اوهوم، تنها دلیل خودکشی نکردنم همینه:(
 حداقل الان کتاب و
دارم فکر می‌کنم الان با چه رویی اومدم اینجا و می‌خوام بنویسم یا حتی چرا دوباره می‌خوام بنویسم و بهتر نیست مثل این مدت که نبودم و اتمسفر از نوشته‌های چرت من منزه بود، صفحه رو ببندم و برم دینی‌مو بخونم و به مدیر مدرسه فحش بدم و به مامان بگم لطفاً لباسای آریسا رو ببره اون یکی اتاق و انقدر کشوهای منو اشغال نکنه زیرا که همهٔ وسیله‌ها و جایزه‌های چرتی که مدرسه داده قریب به یک ماهه رو میز پخش و پلان (‌الان فهمیدین من شاگرد اول شدم یا بیشتر توضیح
به نام او.
عشق یه مسأله‌ی لازم برای تمام مراحل زندگی انسان هستش، فکر میکنم که برای عبادت کردن و رسیدن به رشد و تعالی آدم باید عاشق کسی باشه و بی اندازه کسی رو دوست داشته باشه تا بتونه خدا رو درک کنه و سر فرود بیاره در برابر این منشأ عظیم عشق.
ینی به نظرم اگر کسی بی حد و حصر عاشق نباشه نمی‌تونه به وسعت نگاه خدا نسبت به انسان و مخلوقات دیگه اش برسه، هر چند اگر انسان عاشق هم باشه باز نمی‌تونه تمام و کمال خدا رو درک کنه اما بازم به نظرم لازمه.
ین
اولین پستی که دارم میزارم .
 
الان تنها احساساتم مربوط به نتایج کنکوره که قراره  چهار شنبه اعلام شه
ولی من مطمنم که سه شنبه میاد
من واقعا میترسم ! اگه خراب باشه که احتمالش کم هم نیست یه سال دیگه باید ریاضی حل کنم !! باورم نمیشه . خدا اخه مگه من چه گناهی کردم ؟؟؟؟
دیگه واقعا الان امیدم تویی  ! نجاتم بده
 
.
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب