نتایج پست ها برای عبارت :

انقدر می بزنم تا اجل بیاید

امروز برای بار چندم حروف اسمشو سرچ کردم اما نبود این آیدی دیگه وجود نداشت.نبودنش و این‌که مي‌دونم مي‌تونم پیداش کنم و باهاش حرف بزنم اما جرئتش رو ندارم اذیتم مي‌کنه و بهم احساس ضعف مي‌ده.
دلم مي‌خواد برم باهاش حرف بزنم، بهش بگم متاسفم که با احساسات نپخته‌م و هیجاناتی که هميشه ادعای کنترلشون رو دارم اما حقیقت این نیست بهت فرصت حرف زدن ندادم و فقط گفتم نمي‌دونم چرا این‌جام.
فقط فرار کردم بدون این‌که صبر کنم بدون این‌که به تو هم فرصت حرف
ميبینی از تو یادم رفت بنویسم؟ ميبینی یادم رفت بنویسم كه چقدر كیف كردم از حرف هاُ رفتارهایِ دفعه یِ اخریِ خودم؟ راستش انقدر از اون روز از خودم راضی شدم كه دیه هیچوخت دلم نميخواد ازش حرفی بزنم من اون روز ضربه یِ نهاییُ زدم تو اوج خداحافظی كردم نذاشتم یك كلمه حرف بزنه همه حرف هایی كه تو تمامِ این مدت رو دلم سنگینی كرده بودُ بهش زدم یك كلمه اضافه تر حرف نزدم یك كلمه كمتر حرف نزدم به ناحق حرف نزدم گذشتشُ اوردم جلویِ چشمشُ گفتم ببین این تو بودی پس ا
یه تغییر
اميدوارم بتونم 
حالا بیشتر ميام ميگم
فعلا یه کتابو ميخام شروع کنم به اسم 
لطفا موفقیت را باور کنید
ميخونم و ميخونم و ميام نظرمو ميگم
قطعا نباید جا بزنم
اره گریه اره
ولی جا زدن اخه؟ 
انقدر تو دلم رویاها دارم ک نباید خرابش کنم این همه سختی نکشیدم ک تو دانشگاه جا بزنم 
قطعا من مسولم نسبت به تک تک جمله هایی که تو دانشگاع باید یاد بگیرم تا موفق شم.
یه سری ویژگی های اخلاقیمم باید تغییر بدم.
تو بیان هم بیشتر بیام✌
دلم واسه فضای بجه های ق
خواب دیشبم انقدر عجیب بود که ترجیح ميدم بنویسمش.
حسابدار یه فست فود بزرگ شده بودم،ماهی سه ميلیون حقوق ميگرفتم، داشتم از همسرم جدا مي شدم(دلیلش رو واقعا نميدونم ولی همه ی فاميل و خانوادم با کارم موافق بودن!!!!) یه نفر اومد خواستگاریم،۸ميلیون حقوق مي گرفت(من نميدونم حقوقشو چرا انقد دقیق یادمه)
اول راضی نبودم،بعد از چند جلسه باهاش آشنا شدم و ازش خوشم اومد، خیلی شوخ طبع بود و هم شهری و هم زبون بودیم.
یه خواهر داشت،باباشم خیلی شوخ بود،مامانشم از ا
شاید بار اولی باشد که دلم یار مي‌خواهد، فقط بدین خاطر که حرف بزنم و حرف بزنم و حرف بزنم. بی‌منت. بی‌نگرانی. بی‌لاپوشانی. بدون آنکه گمان کنی آخرش مجبوری چندبرابر پشیمان شوی از تک تک کلماتی که گفته‌ای. راستی گفته بودم که تا حالا با کسی حرف‌های معمولی نزده‌ام، مگر آنکه بعدش کرور کرور پشیمان شده‌ام؟
حرفهــــا دارم اما … بزنم یا نزنم؟با توام، با تو ،خدا را! بزنم یا نزنم؟همه ی حرف دلم با تو همين است که دوستچــــه کنــم؟ حـرف دلــــــم را بزنــــم یا نزنــم؟عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنمزیــــر قول دلــــــم آیا بزنــم یا نزنــم؟گفته بودم کـه به دریا نزنم دل اماکو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟از ازل تا به ابد پرسش آدم این است:دست بر ميــــوه‌ی حوا بزنم یا نزنم ؟به گناهی که تماشای گل روی تو بودخار در چشـــم تمنا بزنــــم یا نزنــــم؟
از وقتی که یادم مياد آرزوم بود برم کلاس رقص و دیگه وقتی جایی ميرم که همه ميرقصن، نگم که من بلد نیستم و فقط بلد باشم دست بزنم :| 
امروز صبح اولین جلسه رو رفتم و ميتونم بگم از بهترین تجربه های زندگیم بود. همش یه لبخند از ذوق روی لبم بود. مربیمون هم ماشالله انقدر خوشگل و خوش اخلاق و مهربونه و همه چی توی کلاسش خوبه که قشنگ حس ميکردم سیندرلام که یهو تونستم همچین حس قشنگی رو وسط زندگیم تجربه کنم :)
چقدر چیزهایی خوبی توی دنیا وجود داره که ما هنوز تجربه ش
از بین آدم‌هایی که مي‌تونم بهشون تبدیل بشم، چرا اون دختر با پشتکاری نباشم که صبح‌ها زود بیدار مي‌شه و انقدر تلاش مي‌کنه تا کم‌کاری‌های دوران کارشناسی رو جبران کنه، هر روز 3 تا زبان مي‌خونه، انقدر با اعتماد به نفس و باسواد شده که لب‌مرزی نیست و راحت پست‌هایی که مي‌خواد رو به دست مياره. اون وقت دیگه کسی نیست که بخواد شک داشته باشه من برای استخدام خوب هستم یا نه.
چرا انقدر مي خوابم من؟
توانایی اینو دارم یه هفته بدون آب و غذا فقط بخوابم:/
همت کن نلی.همتهمتهمت
ميشه یه نفر هر روز منو به زور بیدار کنه؟!؟من حریف پر خوابیم نميشم:(
من باید بتونم، باید بهشون ثابت کنم که ميتونم.
منتظر شکست من هستید؟ هه،شیرینی پیروزیمو براتون ميارم
انقدر حرص نخور، دوست دارم سالم بمونی تا موفقیت هامو به چشم ببینی
اهنگ حتی فکرشم نکن یه روزی جا بزنم ( پازل بند) با کیفیت 320 و لینک مستقیم با متن
دانلود اهنگ جدید پازل باند با نام حتی فکرشم نکن یه روزی جا بزنم با عالیترین کیفیت همراه با شعر و تکست
متن آهنگ دنیام شدی رفت پازل بند. حتی فکرشم نکن یه روزی جا بزنم مينویسم امضا ميکنم ميمونم عاشقی سخته خودم ميدونم تو کاریت نباشه بیا سرتو . دانلود آهنگ جدید پازل باند دنیام شدی رفت Download New Music . حتی فکرشم نکن یه روزی جا بزنممينوسیم امضا ميکنم مي مونم
دانلود آهنگ جد
ميخوام قید تیم رو بزنم . چون موندنم فقط منجر به نابودیه دیگه نميخوام . دیگه هیچ شوقی ندارم برای این جمع اگه یه ذره اميد داشتم الان دیگه ندارم چون هرچی بیشتر ميمونم احساس ميکنم خودم دارم ذره ذره از بین ميرم . باید این ریسک رو بجون بخرم و قید همه چیو بزنم و از اول شروع کنم . یادمه با خودم ميگفتم تا جایی ادامه ميدم که خودمم پیشرفت کنم ولی الان فقط یه جا وایسادم هیچ حرکتی نميکنم هیچ حرکتی . فقط ميدونم باید این جریان رو بهم بزنمنگاهام عوض شده طبیع
دوست دارم برم باشـ(ون) حرف بزنم ولی خب نميشه، بیش از پیش بینمون دیواره
اقلا حالا حالا ها نميشه، و خب بعد ازینم دیگه اونقد فاصله‌ست که نميشه
حیف شد.
-
بابا هر وقت کلّه ظهر ميخواستم برم بیرون همينو ميگف، ميگف آفتاب ميخوره فرق سرت ازینی که هست خرابتر ميشه :))
-
از حرفا و رفتارام ميترسم گاهی، نشونه چند رنگی ميبینم توشون چون شاید، خودمم با خودم غریبه‌م و نميدونم چی منم چی نیستم
-
حس بر باد رفتگی هویت دارم 
کدوم هویت؟ :))

بدون وجود قواعد از هم مي‌پاش
دلم ميخواست پسر بودم الان ميرفتم بیرون یکم دعوا ميکردم داد ميزدم سیگار ميکشیدم چهارتارو ميزدم کتک ميخوردم یکم ازراین فشاری که الان رومه کم ميشد.
ولی حالا دختر شدم نه تنها نميتونم هیچ حرفی بزنم بلکه ساکت باید بشینم و با ملایمت کارایی که چپ و راست بهم ميگن با مهربونی انجام بدم چون اگه یکم تن صدام بالا ببرم یا لحن جدی حرفی بزنم چون نميدونن چمه بازخواست و مجازات ميشم.
دختر بودن سخته لااقل برای من عصبانیتم با ریختن طرفها تو طرف شویی خالی کنم یا ب
یک بار گفت مخالفم با حضور ن در ورزشگاه وهنوز هم کنایه های وطنی و غیر وطنی به سمتش روانه ميشه.ميخوام بگم،با قدرت بگم سحرخانوم هنوز انقدر زن هستی که منقلب بشی و این حس رو بفهمي،اما زنهایی هستند که انقدر زیاد منقلب شدن که دیگه یادشون رفته این منقلب شدن چه حسیِ و به تمسخر ميگیرن.ميگن مرد اگر تحریک نشه مرد نیست،شنیدین؟زن اگر منقلب نشه زن نیست.
داشتم یه قسمت دیگه از Girls رو مي دیدم و سعی مي کردم یه عالمه احساس مخنلف رو process کنم و هی با خودم حرف مي زدم و تجریه تحلیل مي کردم. بعد از یه مدت خیلی طولانی بالاخره یه سریال نه چندان مشهور تونسته انقدر منو درگیر کنه.با خودم گفتم حیف الآن هیچ کس نیست که این سریالو دیده باشه تا بتونم باهاش حرف بزنم، تا بتونم نصف شب وقتی یه سکانس هیجان زدم مي کنه یا یه دیالوگ عميق مي شنوم دکمه ی پاوس رو بزنم و سریع بهش تکست بدم و راجع به احساسم حرف بزنم.و بعد با خودم گ
انگار هر تکه مو جایی ,جا گذاشتم .باید جمع شون کنم و بذار مشون سرهم و خودمو دوباره بسازم .
نیاز دارم که حرف بزنم .بسیار حرف بزنم و از این حجم سنگین درونم کم بشه .ازین بی قراریها
فرصت کمي دارم اندازه یک قدم تا مقصد وبه همون اندازه تا نااميدی
پ ن:عاشقانه ها همينش غم انگیزه .بعد از عشق رسیدن به فراغ .خدا صبرت بده
چرا درس نميخونی دختر؟ چرا به هدفت فکر نميکنی؟ اصن به درک،انقدر درس نخون تا بترکی.
انقدر بیخیال و بی عار شدی که وقتی دیشب تو خوابت دبیری قبول شدی از ذوقت نميدونستی چیکار کنی،یعنی خااااک
تا کی ميخوای بشینی و به کوه درسای عقب افتادت نگاه کنی؟به خودت بیا دختره ی سر به هوا.
بخون بخون بخون بخون 
اگه نخونی شمعدونیا دق مي کنن،پرنده ها آواز غمگین ميخونن،گل های باغچه پرپر ميشن،دنیات خراب ميشه اصن.
بر روی قبر وی بنویسید که او انگل را با ۱۸.۸ پاس کرد.باشد تا افتخاری برای آیندگان گردد
این ترممون به نظرم سخت‌ترین ترم علوم پایه بود و برای هیچ ترمي انقدر فشار رو تحمل نکردم و انقدر درس نخوندم.بماند که به خاطر ایمنیِ سه واحدیِ ۱۲ لعنتی ‌و معارف دو واحدیِ ۱۳ لعنتی تر الف نميشم اما بالاترین معدلم تا حالا بوده.به روم نیارین که چقدر بچه درس نخون و تنبلی بودم ترم های قبل و خب اصلا هم پشیمان نميباشماز وی الگو نگیرید
تو دوران سربازی اموزشی که بودم لحظه شماری ميکردبم که تموم شه و بریم یگانبهمون گفته بودن هشت هفته طول ميکشهآخر هفته ها که ميرفتیم مرخصی ميگفتیم خب یه هفته اش گذشت ولی مگه تموم ميشدخلاصه با همه سختی هاش تموم شد ولی نرفتیم یگان چون دوره کد خوردیمخیلی برامون زور داشتدو سه تا از بچه ها فرار کردندوره کد مثل این ميموند که بهمون گفته باشن دوباره از اول بيايد آموزشیولی انقدر این دوره کد راحت گذشت که حد نداره اونم تو تیپ زرهییکی از دلایلی که دوره کد ب
اقایون محترم یا نسبتا محترم یا هر چی اصلا.انقدر به یه خانم نگید بانو.زندگیم.عشق.نفس.زیبا.گلی. .یا هرکوفت دیگه ای.بابا یه چیزیم نگه دارین شاید یه روز عاشق شدین با یکی خواستین برای تمام عمر زندگی کنید به اون بگید.بله ما خانما ميدونیم نه زندگیتونیم نه عشق نه بانو نه هر کوفت دیگه ای ولی متاسفانه وقتی باشیم انقدر این هرمونای کوفتی بالا ميره که باور ميکنیم.اونوقت عاشق ميشیم.بعد خر بیار باقالی بار کن.نگو برادر من.نگو پسر من.اسمش چه ای
ميخوام حرف بزنم،راجب آدمایی که اومدن تو زندگیم،بعضیاشون موندن،بعضیاشون رفتن،بعضیاشون با دروغ منو شکستن،به هرحال.حالا ميخوام حرف بزنم
ميخوام بگم که چقدر از تعداد آدمایی که برام مهم بودم کاسته شده،آدمي که عاشقش بودم و اولین عشق واقعی زندگیمو باهاش تجربه کردم،و حالا اثری ازش تو زندگیم نیست.شاید حتی خودم خواستم که نباشه.اینجوری بهتره،انتظار آدما رو پیر ميکنه.ميخوام بگم یاد گرفتم دیگه بهش فکر نکنم.یاد گرفتم هروقت لازم باشه فراموش کنم
ميدونی،من آدم بغضای هميشگی بودم
آدم نباریدنآدمي که اکه ابری باشه، ابرای بزرگیه که هیچکس نميفهمه پشتشون یه عالمه بارون تلنبار شده است 
هر ادمي تو زندگیش دردایی داره. منم،
هیچوقت نگفتم دردای من از بقیه دردترن!نگفتم سلطان غمم و نخواستم کسی حتی بفهمه غمگینم.
 خواهر نداشتم. تا تو اغوش مهربونش راحت غمامو زار بزنم تا سبک شم
 همه غمام بغض شدن چسبیدن به گلوم
من داد نزدم های های گریه نکردم، برای هیچکسی خودمو لوس نکردمهیچکسی نداشتم سرمو بچ
باز باید تو را قدم بزنم
از تمام خودم قلم بزنم
باز باید رها شوم از تو
با تو نه، با خودم قدم بزنم
تو به من عشق را بدهکاری
پس نباید که از تو دم بزنم
باز باید که لابه لای دلم
خاطرات تو را رقم بزنم
تو سپردی مرا به حال خودم
تا خودم حرف با خودم بزنم
تو فراموش من شده بودی
باز باید تو را قدم بزنم
استوری گذاشتم "فقط تماشای تو" با عکس یخ در بهشتی که توش دوتا نی بود و پشت زمينه کوله اش با درختای ولیعصر.نیلو پرسید واقعا منظورت اونه؟ گفتم اوهوم.
یکم ساکت موند. گفت فکرشو نميکردم.
.
.
گف دیشب که داشتم باهات چت ميکردم فلانی دید و گف که تو آدم خاصی هستی، منم تایید کردم.
هیچی نگفتم
پرسید الان چه حسی داری؟
گفتم از فلانی بدم مياد.
.
.
داشت پشت تلفن با یکی راجبه تاثیر نميدونم چی رو فلسفه ی نميدونم چی حرف ميزد
داشتم فکر ميکردم چه جوریه که انقدر انقدر انقد
هیچوقت هیچکس و تو ذهنتون بزرگ نکنید
و تمام محبتتون و پای کسی نریزید
و فکر نکنید اون بهترینِ!
چون وقتی که توقعش و نداری گند ميزنه به تمام باورهات. 
پس وسط همه دوست داشتن هات توقع یه رفتار غیرباور هم ازش داشته باش
اینجوری نه اون ادم انقدر برات بزرگ ميشه نه خودت انقدر زجر ميکشی
اینجور موقع ها یاد ایه قران ميفتم. 
خدا تو یه سینه دوتا قلب قرار نداده
این دل فقط حریم خداست 
ورود افراد متفرقه اکیدا ممنوع
هرکس هم اومد نباید زیاد دوسش داشته باشم
امروز روز دوستیه؟!از ميم فاکتور ميگیرم و ميگم :
دلم یه دوست فهميده و قابل اعتماد ميخواد
بتونم حرف بزنم باهاش بدون اینکه قضاوتم کنه.از هر چی اذیتم ميکنه بگم و خیالم راحت باشه که یا منو ميفهمه یا راهکار خوبی برام داره
نميدونم
همه ی آپشنهایی که یه دوست خوب داره
من دلم یه دوست خوب ميخواد
خوب واقعی. نه خوب نصفه نیمه
به اندازه موهای سرم آدم دور و برمه اما یک دوست دلخواه ؟ نیست
و به اندازه یک عمر شاید ، ميتونستم باهاش حرف بزنم اما حالا؟ تنهام و ساکت
دو روزه مامانم خونه نیست.
روز اول که من کلاس داشتم بابا اشپزی کرد
امروز اما خودم زود از خواب بیدار شدم که زودتر دست به کار شم تا پدرجان خوابه :)) 
و انقددددددر حال جسميم بده ، انقدر بده و دردهای شدید دارم که به زور مسکن خودم رو سر پا نگه داشتم
اونم مسکن های قوی.
یه گیجی خاصی هم بهم منتقل ميکنن که کاریش نميشه کرد متاسفانه :( 
اما خودمونیم ، یه عدس پلو درست کردم که بیا و ببین *__* انقدر خوشمزه شده بود که خودم باورم نميشد کار منه :))) ميم هميشه ميگه اشپزی
قوه اظهار نظرم داره کور و کور تر ميشه .
به حدی که دیگه برای کوچیک ترین مثال هیچ اعتماد به نفسی برای بیان نظرم ندارم.همش حس ميکنم اطلاعات کافی برای حرف زدن راجع به اون موضوع رو ندارم .ميرم ميخونم .سرچ ميکنم .در‌ميارم و وقتی قراره حرف‌ بزنم دیگه بقیه نظرمو نميخوان.!ميدونید چی ميگم؟
یه حس بدیه .حس اینکه من هیچی نميدونم .!
من نميدونم.
حتی توی کلاسهایی که ميرم .حتی تو دانشگاه و راجع به حقوق .من هیچی نميدونم.!چطور باید راجع به مبحثی که اشر
به مامان بزرگ مامانم ميگیم : مادرمن انقدر دوسش دارم ک حد نداره،ازون مامان بزرگ ریزه ميزه هاست و موهاش کامل سفیده،دست و پاشو حنا ميبنده و دوست داره بری خونه اش و بهت خوش بگذره:) 84 سالشه قربونش برم و وقتی ازش بخوای برات خاطره تعریف ميکنی حتی از بچگش هاش و انقدر قشنگ ميگه ک براش ضعف ميکنی، الان دندون نداره و لثه هاش طوریه ک نميتونه دندون مصنوعی بذاره و سر سفره معمولا هوس ته دیگ ميکنه!یه موبایل کوچیک داره ک شماره هارو براش سیو کردن و گفتن هر شماره
احساس خشم زیادی نسبت به یه نفر دارم، چند دور ماجرا رو با خودم دوره کردم، همچنان نمي‌دونم کی مقصره؟ اصلا شاید مقصری وجود نداشته باشه واقعاهمش مي‌خوام دنبال مقصر نباشم
ولی وقتی عواقب کارش احساس و زندگی ام رو تحت تاثیر قرار داده ، هر چند کم!! عصبانی مي‌شم
دوست دارم نسبت به قضیه بی تفاوت باشم تا اینقدر در عذاب نباشم دوست دارم خودم رو جای طرف بذارم و بهش حق! بدم
یه مدت دعا مي‌کردم که آروم شم ، بعد یه مدت خشمم غلبه کرد و پر شدم از نفرت
مي‌خوام ب
بهش گفتم : فکر کن اگه بچه دار نشیم چی؟
خیلی روال گفت: یه عالمه بچه تو دنیا هستن که دلشکن بخواد ما مامان باباشون بشیم.
گفتم: آخه اون جوری حس مادری به طور کامل اجابت نميشه
گفت: خب آدم اینجوری بتونه مادر خوبی باشه هنره :) بعدشم انقدر مادر هست که واقعا مادر نیست! صرفا بچه رو به دنیا آورده
پ.ن: خدا کنه مامان بابای خوبی باشیم. به هر نحوی که خدا ميخواد :) واقعا اون همه آن شرلی که تو پرورشگاه ها استعدادهاشون ندید گرفته ميشه و بی مهر و محبت بزرگ مي‌شن چه گن
حس ميکنم 24 ساعت انقدر کمه که نميشه تمام زندگی رو درش گنجوند.کارامو توی یه فایل زیپ به شب ميرسونم و هنوز کلی کار نکرده و حرف نگفته و شنبه هایی که هرگز نميرسن. کجای این قصه ميلنگه؟
دلم تنگ ميشه گاهی از این منی که غرق شدم توی سرسرای این دنیای بی انتها.گاهی انقدر بزرگ ميشم که مسائلم جدی و جدی تر منو به سمت زوالی ميبرن که هرگز نه حقم بوده و نه خواستمش.گاهیم اینقدر کوچیک ميشم که خودمو توی عالم رها شده ميبینم.به آسمون نگاه ميکنم و ارتفاع [یا شاید اشتب
حس ميکنم 24 ساعت انقدر کمه که نميشه تمام زندگی رو درش گنجوند.کارامو توی یه فایل زیپ به شب ميرسونم و هنوز کلی کار نکرده و حرف نگفته و شنبه هایی که هرگز نميرسن. کجای این قصه ميلنگه؟
دلم تنگ ميشه گاهی از این منی که غرق شدم توی سرسرای این دنیای بی انتها.گاهی انقدر بزرگ ميشم که مسائلم جدی و جدی تر منو به سمت زوالی ميبرن که هرگز نه حقم بوده و نه خواستمش.گاهیم اینقدر کوچیک ميشم که خودمو توی عالم رها شده ميبینم.به آسمون نگاه ميکنم و ارتفاع [یا شاید اشتب
دو زوج کانال نویس رو مي خونم که از طریق وبلاگ با عشقشون آشنا شدن، یکیشون بعد از ۵ سال،الان دو ساله که با هم ازدواج کردن و زوج دیگه هنوز موفق به ازدواج نشدن:)
انقدر عشقشون زیباست و انقدر عاشقانه همو دوست دارن که ذوق مي کنم از خوندنشون*__*
چه خوبه که ميان تو کانال قربون صدقه ی هم ميرن، چه خوبه که متن های خوب و عاشقونه برای هم مي نویسن:)
چقدر سخته حتی تصور این که ۵ سال،۳۶۵کیلومتر از عشقت دور باشی.
نوشته بود الان که فاصلمون شده دو وجب، هر صبح خدا رو شکر
فضای مجازی پر شده از این تیتر: فرزند رامبد جوان و نگار جواهریان به دنیا آمد
بعدشم ریز زیرش نوشت که اسمش گذاشتن نوردخت
از هر ده تا کامنتم یکی گفته چه اسم قشنگی نه تای دیگه به الفاظ مختلف گاهی محترمانه و اغلب با توهین هر چی فحش و نارواست حواله رامبد و نگار کردند
واقعا چرا انقدر بی شعوریم؟ نه واقعا چرا انقدر بی شعوریم؟
مامان بابای نگار کانادا هستند، موقعیت به دنیا آوردن بچه اش توی کشوری بهتر از ایران رو داشتند. بعدا که بچه بزرگ بشه همين( کانادا ب
بسم الله الرحمن الرحیم
وقتی که زندگیشو و گذاشت و رفت 
خیال کردم دوستم نداشت
بعضیا گفتن نکنه  نخواستت که اول زندگی انقدر راحت ازت برید
راستش توی علاقش شک کردم .
به خودم گفتم نکنه واقعا !!!!!!.
اما برام قابل قبول نبود
هیچ کس نميدونست که همون اول بامن شرط کرد که مانعش نشم.
باتمام  این بی قراری ها با همه شک و شبهه ها ميگم فدای سر امام حسین علیه السلام فدای سر حضرت زینب سلام الله.
امين به هرچی ميخواد ميرسه
هرحرفی بزنه یروز بهش ميرسه .
کیسه برنج حتی از چکمه هم مي تواند جذاب تر باشد با سکانس هایی واقعا به یاد ماندنی. دارم جلوی خودم را مي گیرم که عکس جالب توجهی به این پست سنجاق نکنم که حکم اسپویل را داشته باشد ؛)  انقدر که این فسقلی های بامزه به جای نقش بازی کردن، توی فیلم زندگی مي کنند، آدم لذت مي برد.
داستان فیلم هم از این قرار است که پیرزنی به نام معصومه خانم در حالی که نای چندانی هم برای راه رفتن ندارد، تصميم مي گیرد خودش برای تهیه برنج کوپنی راهی شود و در راه دخترکوچولوی همس
هميشه فکر ميکردم جواب مثبت دادن به پیشنهاد ازدواج کسی کار سختیه ولی حالا فهميدم جواب منفی دادن هم همونقدر سخت ميتونه باشه.برای فردا با جناب خواستگار قرار گذاشتم که خیلی ملایم بگم ما خیلی فرق داریماخرشم تیر خلاصو بزنم و از طلاق خواهرم بگم و شرط حق طلاقو براش بذارم و اینکه من حتما ميخوام از شهر غریب برم.اميدوارم دیگه خودم خیلی شاد و خوشحال به من جواب منفی بده.انقدر استرس دارم که از وقتی که زنگ زد دارم عق ميزنم.اصلا درکش نميکنم که داره ذوق
❤️ دلــــــــــــــــنوشته .❤️
 زندگیِ بی مهدی.
دست به قلم بردم تا برایتان حرف ها بزنم 
اما نشد.
خواستم از "دردم" بگویم
دیدم دردِ شما ، خودِ (( من )) م.
خواستم از "بی کسی" ام حرف بزنم
دیدم (تنها) تر از شما در عالم نیست.
خواستم بگویم" دلم از روزگار گرفته"
دیدم خودم در (خون به دل) کردنِ شما کم نگذاشته ام
قلم کم آورد.
به راستی که وسعت (( مظلوميت )) شما قابل اندازه گیری نیست
حالا نه که مهم باشه تا الان خوابم نبرده و صبح احتمالا بابا بیاد دم در اتاق یه سری ت بده و بگه "خوشمون باشه با این دخترای سحرخیزمون" و من انقدر خوابم بیاد که نتونم حتی بگم "به خدا ساعت چار خوابیدم".حالا نه که خیلی اذیتم کنه ولی نميگفتی باید موهامو کوتاه کنم بهتر بود. چون عادت کردم به خودم. راحتم اینجوری.حالا خیلی هم واجب نیس گفتنش ولی اگه بین "واقعا انقدر ماندگاری عطره زیاده؟" یه سری بچرخونی و یه نیم نگاهی سمت من بندازی هم بد نیست. ثواب داره ی
آهنگ‌های شیش و هشت سعد المجرد تو گوشم رو دور تکراره و دارم لاکی رو که یه ساعت پیش زدم، مي‌کَنَم که مي‌بینم دیگه نمي‌تونم مقاومت کنم و حرفام رو اینجا ننویسم.
اتفاق‌های ناگهانی عمر کوتاهی دارن؛ منظورم همونایی هستن که آدم ادعا مي‌کنه کارد رو به استخون رسوندن؛ اما نااميدی‌هایی که خشت‌خشت روی هم قرار مي‌گیرن، آروم‌آروم دورت عمارتی رو مي‌سازن که هرقدر هم معماری‌اش قوی باشه، از هر طرف بری به خودت مي‌رسی؛ البته اگه اصلاً به خودت زحمت بلند
پست تیارا رو خوندم
یاد نوه خاله های خودم افتادم
سه تا نوه پسری داره با یدونه دختری
بچه دختر خاله م که ساکته
اما امان از دوتا بچه اولی های پسر خاله م
چند روز پیشا اومده بودن خونه مون
وحشیه وحشیه
با چشم غره بهشون نگاه مي کردم
مامانشون انگار نه انگار
عاقا ما بچه کوچیک خونه مون نداریم خب وسایل دکوری زیاد تو خونه س
سعی هم ميکنیم خوب نگه داری کنیم
اونوقت این وحشیا به هیچی رحم نمي کردن
من اگه سه تا کره خر زبون نفهم مثل اینا داشته باشم واقعا سعی ميکنم ت
+یه ماهه بهش ميگم کابینت سفارش بده که بسازن،یه ماهه داره حرف منو پشت گوش ميندازه و ميگه تو بلد نیستی کابینت آماده هست.حالا امروز ميگه حق با تو بود،یه هفته طول ميکشه تا بسازن.کابینت آماده گرونه.ميگه اثاث رو بیاریم،دوشنبه کابینت آماده ميشه.
حق داشتم اگه سرش داد زدم،به درک که ۷۰۰هزار تومن ضرر ميکنه،حقشه.
انقدر اعصابم رو خورد کرد که وسط خیابون بغض کردم،خودمو سریع رسوندم به گوشه ی امن اتاقم و گذاشتم اشکام جاری بشن.
+بهش گفتم بعد از اثاث کشی،تا یک
تجربه‌ی عجیبی رو دارم زندگی مي‌کنم.  نه مي‌تونم یه دل سیر خميازه بکشم، نه با خیال راحت و هر اندازه که مي‌خوام قدم بردارم! نه مي‌تونم غلت بزنم و نه مي‌تونم بدون درد سرفه کنم یا حتا موهام رو شونه بزنم. دست اندازا و چاله‌های توی خیابون رو مي‌فهمم! مثلن از خونه تا مطب ۷ مدل دست انداز داشت. اولی رو با درد عجیبی گذروندم و برای دومي یاد گرفتم با دستم گردنم رو محکم نگه دارم! از این که فعل هارو مجبورم از نو بچینم و برای هر حرکت از قبل فکر کنم انرژی کم
آقا دیروز دومين جلسه ای بود که یوگا رفتم.هر چقدر از احساس لذت و آرامش و خوشی دیروز بگم کم گفتم.یعنی حتی در تصوراتم هم نميگنجید انقدر از یوگا لذت ببرم و کیف کنم.الان لحظه شماری ميکنم برای فردا که بازم کلاس دارم.یعنی تو اون یک ساعت و نیم که حرکات یوگا رو انجام ميدیم انقدر باید حواست به درست انجام دادنشون و تنفست باشه که اصلا به چیز دیگه ای فکر نميکنی.نتیجه این ميشه که وقتی ميای بیرون تا آخر شب یه لبخندی رو لباته و فکرت آرومه و دیگه برات مهم نیست ک
هشدار: این پست حاوی مطالب اميدبخشی نیست.درصورت امکان،نخونید!
 
فقط ميخوام بنویسم الآن چجوریم تا بعدا بدونم از کجا به کجا رفتم.
بعد از پیدا شدن اون دوست بعد از شش روز من فک کردم حالم خوش ميشه.اما زهی خیال باطل!
هم اکنون با اینکه فهميدم انقدرا هم ک فکر ميکردم "ناچار" نیستم،اما خب گویا بدنم صرفا وانمود ميکنه ک فهميده.
رفتنم بیرون از خونه،حتی برای دیدن دوستای خوب،واقعا بزوره.
ینی ترجیح ميدم فقط تو رختخواب بمونمو بخوابم.
خسته نیستم.
من برای فرار هم
سالی که گذشت از پرتجربه‌تربن سالهای عمرم بود تا به الان، سالی که در ابتداش حتی قسم مي‌خوردم به اعتبار و اعتماد آدم‌هاش که الان بسی پشیمانم، سالی که ميگفتم بدون فلان جا یا فلان فرد یا فلان دوست و فلان فاميل دنیا سخت ميشه و من زندگی بدون اینا رو نمي‌خوام الان به جایی رسیدم یا مرا به جایی رساندند که از کارهای کرده و نکرده‌ام پشیمان شده‌ام! گاهی مي‌خواهم فریاد بزنم که مگر خودت شاهد نبودی چه بر سرم آمد و یا آوردی پس این همه اصرار برای ماندنم ب
دیشب فهميدم ششم سالگرد عروسیمون بوده ،بهش گفتم دیروز ک بچه ها خونمون بودن ميشد سالگرد عروسیمون رو  برگزار کنیم و جشنی باشه ،گفتش ول کن بابا حوصله داری 
جواب دادم آره اون عروسی رو آدم یادش نیاد بهتره، گفت همه مشکل دارن تو زندگیشون گفتم اینطوری ؟ مثل من؟ 
گفتش تا حالا بی انصافی کردم باهات؟ ماجرای عیادت از مادر سکته ایش رو یادآور شدم بهش،ماجرای جشن زایمان نگرفتن و اینکه سر سوالی ک آبجی بزرگه‌ش ازم پرسیده بود و جواب دو جمله ای چ دعوایی باهام ک
هوالرئوف الرحیم
گفتم حالا که نهم هست و چهارشنبه هم هست برم گوشش رو سوراخ کنم.
دختر سی ساله ای که وقتی دیده هام رو تو خونه تعریف کردم، مامان گفت احتمالا خودکشی کرده بوده، تو CPR بود و انقدر جو متشنج بود که منصرف شدم و گذاشتم سر فرصت با آرامش.
رفتیم خونه مامان جون مهربون. اونجا هم اون بنده ی خدا مي خواست بیاد و باز انقدر جو اون طرف هم متشنج بود که زود جمع کردیم و اومدیم.

پی نوشت:
به رضا ميگم، اینهمه زحمت بکش بچه بزرگ کن تو سی سالگی که تازه مي خوای ثمر
تو حیاط بودیم که صدای داد و جیغ یه زن رو شنیدیم، سریع رفتیم تو کوچه تا ببینیم چه خبر شده، نميدونم چجور بگم.فقط چیزایی که شنیدم رو مي نویسم.
_ چطور تونستی علیرضا؟ منه احمقو بگو گفتم بعد یه هفته دارم ميام الان منتظرمي. ولم کنید شما نميدونید.من اینو با زن شوهر دار دیدمآخه نجس من بچه دارم، چطور تونستی؟ چند بار گفتم تو دوست دختر داری هی گفتی نه. من این خونه زندگی رو با خون دل ساختم کثافت چطور تونستی؟ ميخوام طبل بی آبروییت رو همه جا بکوبم تا
ترم چهارم کارشناسی بودم، تربیت‌بدنی۱ رو برداشتم که آمادگی جسمانی و از این چیزها بود و امتحان هم چند بخش بود که یکی‌اش ده دور دوییدن دور زمين یه‌چیزی‌بال بود. پروسۀ گواهی پزشک بردن و معافیت گرفتن هم انقدر سخت و طولانی بود که من از خیرش گذشتم. انقدری این یه واحد برام سخت بود که بارها ادعا کردم ـ و هرچی جلوتر مي‌رفتیم حتی التماس مي‌کردم ـ حاضرم به جاش دوباره صرف۲ و نحو۲ رو بردارم که مجموعش مي‌شد هشت واحد بسیار سخت که خب شدنی نبود. علی أی ح
من بچه‌ها رو خیلی دوست دارم.خیلی زود باهاشون جور ميشم و حوصلشونو دارم.با این اوصاف دیروز خاله بزرگم با خانواده و ۴ تا نوه‌ش اومدن خونمون.منی که انقدر حوصله‌ی بچه دارم داشتم روانی ميشدم.قشنگ آتیش انداخته بودن انگار تو خونه.با سرعت پراکنده ميشدن و از در و دیوار بالا ميرفتن.به شدت شیطون و حرف گوش نکنن.و ماماناشون که اصلا براشون اهميت نداشت که بچه‌هاشون چیکار ميکنن خالم و شوهر خالمم از این که ما سعی کردیم آرومشون کنیم و نذاشتیم قشنگ!گند بزنن ت
در راستای پیشرفت در زندگی و دیگه اگه خدا بطلبه امسال از لوزری در بیایمو یه مالی شیم امسال،  به پیشنهاد یکی از خوانندگان عزیز، در نظر دارم یک گروه تلگرام بزنم که توی اون بگیم چه کارهای خوبی تا به حال در حق خودمون انجام دادیم یا ميخوایم انجام بدیم و اینجوری به هم دیگه ایده بدیم و راهنمایی کنیم.
در صورت تمایل، اسم خود را در کامنت نوشته و سپس عدد ۶۶۶ را وارد نمایید تا فونت نوشته هایتان به رنگ ارغوانی در بيايد.
+ از انجا که اینجانب، بسیار کفری ميباش
دیشب با دیدن یک ویدئو اشک توی چشمام جمع شد . انقدر از بدی ایران برای مردم آمریکا گفتن، که یک پسربچه ی آمریکایی توی کشتی دست رحمان رو پس ميزنه و رحمان مظلومانه زمين رو ميبوسه . حتما با رسانه ها شون تصورات این بچه رو  خراب کردن و باعث این همه کینه توزی شدن . دوست داشتم بهش بگم عزیزم برخلاف اون فیلمای هالیوودیتون که ایران به آمریکا حمله مي کنه الان ما در محاصره ی سربازای شماییم . چقدر رسانه موثره و چقدر این اسلحه در دستان آمریکا قوی تره. ما هر
نه مي دونستم بیان کجاست، بلاگفا چیه، اتفاقایی که توشون افتاده بود، از هیچکدومشون خبر نداشتم :)
یک روز تابستونی نشسته بودم، گفتم حالا که آتنا انقدر منو دعوا ميکنه واستا یک وبلاگی بزنم :)
اگر دقت هم بکنید، اولین پست وبلاگ من انگار یک نوشته ی بچگانه و از نظرخودم مسخره و سرسریت. و اصلا به پست های دیگه نمي خوره :)
رفتم زیر وبلاگش زدم روی بیان و اینطوری شد که گاه نوشت های یک نویسنده درست شد :)
بعدش هم رفیتم ناهار خوردیم و اصلا قضیه ی وبلاگ فراموشم شد D:
چرا مادر زن ها انقدر دومادشون رو دوست دارن؟ خیلی عجیبه ! یه ذوق و شوق عجیبی دارن برا دوماد، قبل از اینکه بخواد بیاد پا ميشن با شوق همه جارو مرتب ميکنن، غذاهایی که صد سال یبار ميپزن بار ميذارن، به دختر تشر ميزنن که برو به خودت برس، هی ميپرسن کجاست؟ پس چرا نمياد؟احساس ميکنم عقب گرد ميزنن به دوران جوونی خودشون، شوق و ذوق های خودشون، یا شاید شوق و ذوق هایی که اون موقع تو دوران عقد کردگی خودشون از ترس چشم غره های باباها سرکوب ميشد حالا مياد رو!
نميد
بسم الله 
دیشب از راه که اومد شروع کرد به غرغر کردن که الان داری شام درست ميکنی؟؟
ظرفارو چرا نشستی؟؟
دلم شکست وقتی از آشپزخونه رفت بیرون اشک هام بدون صدا ميومد
اما متوجه شد و از هال داد زد کی ميخوای بفهمي گریه دردی ازت دوا نميکنه؟؟
چیزی نگفتم و شام رو آوردم و خیلی زود رفت خوابید
دلم شدید گرفته بود تا دیر وقت خوابم نبرد
صبح موقع نماز صبح دیدم داره دنبال گوشی من ميگرده
به روی خودم نیاوردم و خوابیدم
گوشیمو زیر و رو ميکنه و ميبینه یک پیام رسان نصب
چقدر مهربون تر ميشد اگه بقیه ی نیاز هامونم مثل گرسنگی و تشنگی کلا انقدر خوب متوجه مي شدیم، و انقدر خوب ابراز مي کردیم!
واقعا بعضی وقتا مثل نوزادی که هنوز روش درست ابراز گرسنگی خودشو نميدونه، و برای نشون دادن همه ی نیاز هاش از یه راه استفاده مي کنه هستیم. حالا نوزاده اگر شانس بیاره و اطرافیان خودشون متوجه باشن که هیچ ، (اینو گاها شنیدم که گریه ی شیر خواستن بچه مون با گریه ی مثلا خوابش فرق داره:)) ) اگه نه باید همينجور هی گریه کنه که آیا کسی پیدا بش
و عزیزم، واقعا به ندرت زندگی‌م انقدر شلوغ بوده. به ندرت انقدر به چیزای مختلف مجبور بودم فک کنم. نمي‌دونم نوشتن مي‌تونه کمک کنه یا نه. 
مي‌دونم که همه‌ی اینا برای اینند که تميز بشم، و مي‌دونم که لازمند. صرفا نمي‌خوام کل عمرم در حال تميز شدن باشم. 
دیروز در نهایت شروع کردم به تلاش کردن تابستونی. آهنگهای قدیمي‌م که از سر ترسیدن از گوش‌ کردن به آهنگ‌های جدید گوش مي‌دادم، پاک کردم و آهنگ‌های جدیدی رو شروع کردم. با وجود ابن که بی‌نهایت سخته،
بعد از مدتها دوباره برگشتم. ده روز نبودم. راستش تقریبا ۷ روز رو خونه نبودم. رفتیم کرج اولش و بعدش تهران و بعدش قم و بعدش برگشتیم خونه.
ميدونم که الان ميخاید بيايد بگید عهههه چرا تهران اومدی به ما خبر ندادی که همو ببینیم. از کامنت های زیادی که این ده روز گذاشتید مشخصه چقدر محبوبیت دارم :)))
ولی خب انقدر همه چی تند تند بود که نميشد قرار وبلاگی بزارم . حتی اولش قرار نبود تهران بریم . بعد قرار شد یه روز باشیم و صبح که اومدیم بریم قم فهميدیم یه روز دیگه
دیروز یکریز نوشته بودم.وقتی کارم تمام شده بود به مرز انزجار و نفرت رسیده بودم جالب انجا بود که کسی مجبورم نکرده بود که بنویسم و امروز یکریز کار خانه کرده بودم .از شستن و تازدن لباس ها و ملحفه ها تا نظافت خانه و اشپزخانه.تميز کردنی بیهوده که دوباره رنگ چرک و کثافت مي گیرد و دوباره باید از نو اغاز کنی و در این تکرار مکرر اخر ادميزاد از پا در مي اید.سقت مي شود.دوستم گفته بود"تو چرا انقدر جان مي کنی?به خانمي که کارهای خانه ام را انجام مي دهد ،مي گویم
《.فکر مي‌کردم تا چند ماه دیگه کارا و حرفاش برام تکراری بشه ولی نشد اون هر بار چیز تازه‌ای برای ارائه داره.》حرف قشنگی نیست؟ یا حتی این روحیه روحیه‌ی جالبی نیست ؟ این بزرگ‌ترین ترس من از هر نوع رابطه‌ایه، ترس از معمولی شدن و تکراری شدن و وقتی این ترسم بزرگ‌تر مي‌شه که از اول چیزی برام معمولی به‌نظر مياد وقتی چیزی برای من معمولی شروع بشه دیگه هیچ‌وقت نمي‌تونم شوری رو توش به وجود بیارم.
این چند روز زیاد به پارسال فکر مي‌کنم به همه‌ی تصو
تنهایی را با تمام وجود حس کردم و چون ارگ بمي که از زله تاریخ فرو ریخت، وقتی نه برادری برای خواستگاری همراهم باشد و نه خواهری، که دلگرمي دهد و نقش مادر نداشته را ایفا کند.راستش، دلم برای خودم مي سوزد، امروز مثل هر روز دیگر دلم پر کشید، تا مقبره شهدای تپه، گفتم مي روم و حرف مي زنم، انها که کمکی از دستشان بر نمي اید، تنها به این بهانه که تا سبک شبک شوم و ارام ارام.نزدیکی های تپه چند دختر دلگیرتر از من، با حال غریب دیدم، که بر سنگ شهید سر گذاشته
ساعت هشت رفتم اورژانس که یک ویزیت کوچیک انجام بدم و برگردم،ساعت 1:30تونستم لش گشنه و شرحه شرحه ی خودم رو برسونم پاویون برای شام.
آآما.مورنینگ رو لغو کردم!!!
خداییش بُرش تا کجا?انقدر برا کارای مریض سگ دو زده بودم که اتند قند عسل با وجود تمام سخت گیری هاش گفت باشه باشه باشه دکتر،لغو!!!تو فقط انقدر جیغ جیغ نکن و من زدم زیر خنده و گفتم ما چاکر شماییم خانم دکتر.یعنی کاری کردم که دکتر از شدت خنده دل درد گرفت و رفت خونه(ناگفته نماند که این خانم دکتر سخ
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود.+ حضرت حافظنینا، شاگرد سخت کوش و دوست داشتنی من، دختر خندان و مهربان.مگر مي شود نباشی؟ مگر مي شود دیگر رنگ روی صفحه نریزی و اثری از تو نباشد؟مرگ چیست؟ مرگ چیست؟ مرگ چیست؟ که انقدر دور اما نزدیک است. 
پسرخالمو بردن برای از این تستای هوش و اینا همه سوالا رو درست جواب داد :| فقط یکی رو نتونست :|
اونم اینکه نتونست گره بزنه گفت بلد نیستم :|
برای همينم 7 امتیاز ازش کم شد شد 43 از 50 :|
که اون خانومه ميگفت نرمال بچه ها 28 ، 29 ميارن خیلی گل بکارن یکی بوده 34 اینا اورده :|
من تازه معنی و دلیل این ميزان گودزیلا بازیاشو فهميدم :|
من دارم تو محدوده فضایی یه بچه فوق باهوش زندگی ميکنم :|
با اون جلف بازیاش :/
***
من هميشه با کله ميرفتم تو یه کاری :) یعنی از شروع نميترسم اون
اون روز هم یه روز عادی مثل بقیه ی روزا بود، مثل هميشه آدمي نبودم که با دونستن این که تمام امتحانا داغون بوده،یاشنیدن این که فلانیا پشت سرت حرف ميزنن، فلان جای ت مشکل داره، بهمان جای اجتماع مشکل سازه، فلان کودک تحت ظلمه، یا دیدن اونی که ميخوای نبینیش، یا حس این که طرفت خودش و برات گرفته یا هرچی، به هم بریزم و قابل شکستن باشم و مثل هميشه فارغ و آسوده بودم.
حتی فکرش رو هم نميکردم و نميکنم که تونستم با یه جمله‌ی بی‌ربط انقدر بغض کنم، انقدر فر
صبح با سر و صدا و هیاهوی اهل خانه بیدار شدم، چند دقیقه‌‌ای طول کشید تا بتوانم به خاطر بیاورم این همه سر و صدا بخاطر چیست، قرار بود آن روز مادر و خواهر‌ها به دعوت‌ چند تن از اقوام راهی زیارت بی‌بی حکیمه شوند و این هیاهوی سرِ صبح هم برای جمع کردن بار و بندیل سفری یک روزه بود!
غرغرکنان از اتاق بیرون آمدم، ساعت دیواری حدود ۸ صبح را نشان مي‌داد،‌ پایم که به حیاط رسید چشمم به برادرها که کنار هم وسط حیاط نشسته‌ بودند افتاد ؛ به شاخه‌ی بریده‌ی در
شاید کمتر کسی زوچلی رو بشناسه درواقع فقط نتیستا مي شناسنشون چون یک سری روش برای اصلاح تحلیل لثه ابداع کرده که خیلی خوب جواب ميده، چند روز پیشا ميخواستم برای اولین بار زوچلی بزنم و از اونجایی که هميشه دیر برای گرفتن اد (دستیار) اقدام مي کنم دست تنهاداشتم برش مي دادم که استاد مهربونمون گفتن اد نداری؟ گفتم نه و دیدم دستکش پوشیدن و اومدن ایستاده ساکشن رو گرفتن هم خوشحال بودم که کنار هستن و اشکالای کارمو ميگن و هم داشتم از خجالت آب مي شدم که
امروز بعد از امتحان روانشناسی نرفتم با بچه‌ها بچرخم و هی حرف بزنیم و بخندیم.رفتم اما حالم خوب نبود.خداحافظی کردم و گفتم این بار دیگه باید محکم باشم.باید انجامش بدم.همان طور محکم‌طور راه ميرفتم و شهر را ميدیدم که در غبار وحشتناک،حال داستان های سورئال را پیدا کرده بود.
مرکز مشاوره بسته بود.لعنتی!شماره‌اش را برداشتم که بعد زنگ بزنم.خودم را روی زمين مي کشیدم و جلو ميرفتم.آدم ها ماسک زده بودند.همه از دم.دستم را دراز کرده بودم و با انگشت هایم دیو
مي بینی پاییز چقدر شبیه زنهاست؟
حوصله اش که سر مي رود, بند اصلاح را بر مي دارد
مي کَند علف های هرز را, بلوند مي کند موهایش را
گرم مي شود, سرد مي شود, طاقت ندارد, تعادل ندارد
همه چیز را به هم مي ریزد باد مي وزد
در آخر اما… آرام… آرام… مي بارد.
زن, پاییز است با موهای بلوند
صورتی اصلاح شده و نم نمِ اشک….
_____________________________________________
بعضی وقتا به سرم ميزنه یه وب جدید با یه اسم جدید بزنم ولی زود پشیمون ميشم.
دلم یه تحول تو روحیم ميخواد اما خیلی بی اراد
چرا هر وبی ميرم حالت افسردگی بهم دست ميده :|
یکم انگیزه داشته باشین
شاد باشین اینجوری
#یه چیزی جدیدا فهميدم همون قبلی  گفته آرام خوشگله وقتی خانوم خوشگل باشه بچه هم خوشگل ميشه خانوم باید اینجوری باشه،، این شکلی باشه یعنی دلم ميخواد یه راست بزنم تو گوشش فکر کرده چون درآمدش خوبه اجازه هر حرفی رو داره پسره گستاخ :/
منم گفتم اگه جوابم نصف و نیمه منفی بوده الان صد درصد منفیه !
تازه گفته ميخوام باهاش حرف بزنم چندین سالم از من بزرگتره !!!
با خودش دقی
ینی دلم داره ميترکه ميخوام فقط زار بزنم -__- لپ تاپم ال سی دیش داغون شده شده مثه تلویزیونای پنجاه سال پیش که وسط یه تیکه سفید ميومد :(((پولم خودم ندارم یواشکی بدم درستش کنن قضیه ختم بخیر بشه ميترسمم به بابام بگم جنجال شه :((آخه واقعا چقد آدم ميتونه بدبخت باشه :((بدم مياد از این زندگی :(
دارم فکر مي‌کنم الان با چه رویی اومدم اینجا و مي‌خوام بنویسم یا حتی چرا دوباره مي‌خوام بنویسم و بهتر نیست مثل این مدت که نبودم و اتمسفر از نوشته‌های چرت من منزه بود، صفحه رو ببندم و برم دینی‌مو بخونم و به مدیر مدرسه فحش بدم و به مامان بگم لطفاً لباسای آریسا رو ببره اون یکی اتاق و انقدر کشوهای منو اشغال نکنه زیرا که همهٔ وسیله‌ها و جایزه‌های چرتی که مدرسه داده قریب به یک ماهه رو ميز پخش و پلان (‌الان فهميدین من شاگرد اول شدم یا بیشتر توضیح
تصویرهای سیاه و تاریکی که در مغزَت مي لولنکله ات که از حجم هر خبر و اتفاق بدی هشدار مي دهد،تاریکی هایی که در خودت خفه مي کنیو دنیایِ متفاوتت.انقدر متفاوت که از ترس درک نشدن و طرد شدن به زبان نمي آوری هیچ کدام از ابعادش را !!و مغزی که تک تک سلول هایش در آهنگ های متال حل مي شود
بسم الله النور

چقققققدر دلم تنگ شد برای اون روزا
روزایی که وبلاگ نوشتن و وبلاگ خوندن از پر طرفدارای روزگار بودن و
 مينشستم انقدر وبلاگهای قشنگ و طلبگی ميخوندم و لذت ميبردم که اصلا نميفهميدم زمان چطور ميگذره
انقدر دنبال وبلاگهای قشنگ ميگشتم و تمام مطالبشون و خاطراتشون رو ميخوندم که خودمو تو زندگیشون تصور ميکردم
یک روز تصميم گرفتم تمام وبلاگهای همسران طلاب رو که خونده بودم یه جا جمع آوری کنم و آدرساشونو بزارم تو وبلاگ طلبه آینده
همين کار
انقدر حرف مياد تو سرم که بنویسم ولی یادم ميره و حال ندارم .اصن حوصله ندارم حال ندارم به این نتیجه رسیدم از هیچی لذت نميبرم و هیچی خوشحالم نميکنه به یه پوچی رسیدم :/ حتی وقتی با ع هم باز حرف ميزنم سبک نميشمچه مرگم شده نميدونم :/ 
از ظهر سایت سنجش رو باز گذاشته بودم و هی رفرش ميکردم، یکی از دوستام تو تل پیام فرستاده بود و رفتم ببینم چیه ک همون لحظه تو ی کانال هم پیام اومد نتایج اعلام شد:/ قلبم وایساد:/رفتم تو سایت اعلام نتایج جست و جو و .خشکم زد این اصلا اون چیزی نبود ک باید باشهخلاصه اش کنم اونقدر فاجعه اس ک فقط هنگ کردم.زنگ زدم ب مامانم و فقط تونستم بگم نتایج اومده و دیگه هیچی انگار قدرت تکلم ندارم.زنگ زدم ب دوستم و فقط گریه کردم گریه کردم گریه کردم و گریه کردم و گریه کر
شبایی که حالم بده زود ميخوابم که به چیزی فکر نکنم
شبایی که حالم بده زود ميرم تو رخت خواب ولی تا صبح بیدارم
شبایی که حالم بده خوشحال و خندون شب بخیر ميگم و ميرم تو اتاق چراغو خاموش ميکنم در رو ميبندم و تا صبح گریه ميکنم .
.
.
.
داشتم به این فکر ميکردم که وقتی برم خونه خودم دیگه انقدر نميتونم تو حال خودم باشم و . باید خوشحال شب بخیر بگم و بخوابم بدون اینکه اشکی از گوشه چشمم بالشتم رو خیس کنه . باید انقدر غم هامو بریزم تو دلم تا غمباد بشن ، باید غص
الان یهو دلم خواست تو رو با موهای سفید واون لبخندی که هميشه به لب داشتی ميدیدم حیف وصد حیف که نميشه اما شاید بعده ها فیس اپ رو نصب کردم ویه عکس از پیرشدنت رو به دیوار اتاقم بزنم و فکر کنم که هستی .
پ ن:برای مهدی
دیگه هیچ وقت نميتونم ببینمت 
بله. چند شبی هست که صدای این سریال جدید شبکۀ دو توی خونۀ ما هم مي‌پیچه؛ و بله ما هم از این توفیق اجباری بهره‌مند شدیم.
اجازه بدید تا همينجای فیلم برداشت خودم رو با این توصیف تکراری‌ام شروع کنم: داستان فیلم در حد نوشته‌های نودوهشتیاست، اونم نه نودوهشتیای پیش از فوت مرحوم جوشنی، نه، نودوهشتیای همين حالا.
در ادامه باید بگم برای نشون دادن فاصلۀ فرهنگی بین دو گروه مذهبی و غیرمذهبی تا جای ممکن به گروه اول توهین مي‌کنه و اختلاف بین این دو رو  انق
امروز ساعت ده دندونای عقل سمت راستم رو کشیدم موقعی که آمپور بی حسی رو مي زد اینقدر درد داشت که ميخواستم دست دکتر رو بگیرم دکترم با اخم گفت دست من رو نگیر دیگه دستهای صندلی رو زیر دستم فشار ميدادم وقتی آمپور بی حسی رو زد ده دقیقه گفت منتظر بشین تمام بدنم ميلرزید انقدر ناجور ميلرزیدم که دختر داییم همراهم اومده بود دندون عقل بکشه گذاشت رفت گفت من بعدا ميکشم منم موندم بعد صدا کرد احساس ميکردم الانه که سرم رو ببرن رفتم داخل کشیدشون پایینی درد ندا
این روزها انقدر ترافیک کارها زیاد است و خوراک فکری وجود دارد که باید رک  پوست کنده به ذهن گفت از این بگذر به این  بپرداز حالا این یکی رو به زمان بسپر اینو رها کن رو این متمرکز شو. رئیس بازی. زیبا نیست که‌ ذهنم تا به حال به فرمانم بوده است؟
یه وقتایی سرتو گرم یه کار مي کنی و هر چقدر که مي تونی درگیر اون کار ميشی تا از شر فکرهای بی خودی که تو سرت مياد خلاص شی
بعد از اون لحظات شاد و لذت بخش، انقدر خسته و کوفته ميشی که بجز فکر کردن عملاً نمي تونی کار دیگه ای انجام بدی.شکنجه بدتر از این؟!
+اثرات جانبی کمک در اثاث کشی  
قلبم هزار تیکه شده . هر چی دست و پا بزنم فایده ای نداره.تو سهم من ازین دنیا نیستی
وچه ظالمانه س .و انگار من با حسرت زاده شدم .اینکه ازین به بعد تو نیستیو من نميتونم باهات حرف بزنمو ده تا کوفت و زهر مار دیگه رو اه اه اه گندش بزنن که هیچی من مثل آدميزاد نیست
حالا درست یک هفته شده که صدایت را نشنیدم بابا جانم اما همچنان خوشبختم که چشمانت را دارم.
بغضم بند نمي آید. تحمل نمي کنم. این انتخاب من است! قبلا هم گفته بودم. تو خط قرمز منی. همان نقطه ضعفی که آدم ها اگر با آن امتحان شوند کم مي آورند. به خودت هم گفته بودم که تو همانی. تعجب کردی و جدی نگرفتی درست مثل اینکه دارم مزخرف مي گویم. یادت هست؟ حالا که این همه در سکوتی حرف هایمان یادت مي آید؟ 
-"خدا غول چراغ جادو نیست که هر چه تو مي خواهی بدهد"
عزیزم من دلم م
بعد از چندین روز درگیری فکری و دغدغه های جشن و تنبلی و ال و بل،امروز بالاخره به یک ساعت خوندن ایده آل رسیدم.!
 
*انقدر توی عکس های فارغ التحصیلی خوشگل افتادم که دلم ميخواست پسر ميبودم و به همچین دختری پیشنهاد ازدواج ميدادم.اصلا کاش ميشد یکی رو اینجا منتشر کنم و بکوبونم تو صورت اونایی که الان دارن توی دلشون ميگن چه خودشیفته:))
چندوقته موقع نماز خوندن به خودم ميگم یه نماز قشنگ  بخونم امروز حالم خوب شه،
الله اکبر،بسم الله الرحمن الرحیم،الحمدالله رب العالمين.
و بعد
به خودم ميام و ميبینم دارم سجاده رو چمع ميکنم
چه بد که انقدر بی حواس باشه ادم وقت نماز
انقدر ناراحت و عصبیم همش اسید معدم تو دهنمه -__- واقعا چرا زندگی من مثه این فیلما و کتابا نیست :/ حس ميکنم دارم زمانمو از دست ميدم و پیر ميشم بدون اینکه اتفاقی تو زندگیم بیوفته -__- ینی ميدونی دلم نميخواد جزوه اون پنجاه درصد آدم بدبختی باشم که واسه زندگیشون هیچکاری نکردن و روزمرگی کردن دلم ميخواد کلی کار انجام بدم ولی نميدونم چرا نميتونم :(
هیچ‌وقت شرایطش پیش نیومد که گل بزنم و لباسم رو هلی‌کوپتری دور سرم بچرخونم. یا اینکۀ روی زانوهام شیرجه بزنم و دست به سینه برای دوربین‌ها ژست بگیرم. اون ترمي هم که توی دانشگاه فوتسال داشتیم، اون زمان‌هایی که بچه‌ها رو پام نمي‌اومدن و مجبور نبودم پاس گل بدم، مربی از زمين بازی مي‌کشیدم بیرون.هیچ‌وقت نشد با دوستان بریم آزادی و با بردهای پرسپولیس و تیم ملی حنجره‌‌هامون رو به فنا بدیم. سهم‌ ما فقط دیدن چندتا برد و باخت حساس وسط چارسو بود و ام
از بیکاری دارم سعی ميکنم فارسی تایپ کنمهمسایه بالایی و پایینی هردتاشون یا هم پارتی گرفتنبا یکیشون دوستم و دعوتم کرد گفتم نميرم خیلی وقته دیگه حس این چیزا نیس ولی الان که 3 صبح تقریبا و از صدا خوابم نميبره گفتم کاش ميرفتم حداقل  نشینم یک گوشه به دیوار زل بزنم .
به نام آنکه به ما گفتن آموخت
نیامده بود که برای هميشه بماند
آمده بود تا فرصتی دوباره بدهد
آنقدر زود گذشت که ندانستیم تمام شدنش را
کاش دوباره بيايد و باز به یادمان بیاورد حال بینوایان را، روزگار فقرا را و حال گرسنگان را.
کاش باز هم بيايد
یه دوستی دارم تقریبا 5 سال دوستیم
خیلی کله شق و لجبازه
 یعنی واقعا وحشتناک باهم کل کل ميکنیم بعد هیچکدوم کوتاه نمي ایم
اصلا هم مراعات همدیگرو نمي کنیم
بعضی وقتها هرچی از دهنم در مي اد بهش ميگم البته به هم فحش نميدیم اون خط قرمزه
اونم همين طور هرچی ميخواد ميگه اصلا کوتاه نمي اد
تهش یه غرغر ميکن ميگه دیگه برو به کارات برس
من دلخور اون دلخور چند روز سکوت ميشه ولی بعد چند وقت
دوباره روز از نو روزی از نو
همون بحث ادامه پیدا ميکن تا یه موضوع مسخره دی
سلام خوبین خبری نیست ازتون
زندگی من خیلی تغیر کرده اصلا همه چی عوض شده خیلی هاگرگ شدن خیلی ها بد شدن
خود من رفیقم رو که وضع مالی خوب نداشت رو انقدر مسخره کردم و تحقیر شد حالا وضعشون داره تغیر ميکنه ولی من گره افتاده به کارم تازه دارم خیلی چیز ها رو ميفهمم 
E.A:خودت رو باور داشته باش
سلام دوستان گلم
ببخشید که چند روزی نبودم ، نميدونم شاید بازم چند روزی نباشم . . . O_o
خلاصه اینکه منو از یاد نبرید . . . به زودی باز ميگردم . . . ^_^
سعی ميکنم تا بیام حداقل جواب نظرات رو بدم . . . به پست هاتون سر بزنم . . . @_@
دوستتون دارم ، بای
+بعضی آدمها حتی اگر بخواهند هم نمي توانند حرف بزنند.یک عمر نگاه کرده اند.
یک عمر هرجا که باید حرف ميزدند نگاه کردند.
هرجا که تکه ای از وجودشان مي مرد نگاه کردند.
+چرا ميگه نميترسه؟
از چی مطمئنه که نميترسه؟
چرا انقدر راحت ميتونه ذهن منو بخونه؟
چرا انقدر غیر واقعی بنظر ميرسه؟
+ نميشه ازش دور شد. به هر طرف بری به اون ميرسی.
انگار ميخواد مطمئن باشه که ازش فرار نمي کنی.
که اگه دنیا خالی شد تو هستی.
که دوباره قرار نیست تنها بشه.
+نگاه مي کنی.
نگاه م
با آقای الف برای تدریس صجبت ميکنم و ميگم هرچی زنگ زدم برای مدرک TTS کسی جواب نداد،ميگه منظورت TTC بود؟گنگ نگاش ميکنم و ميگم مگه نگفتم TTC؟
زنگ زدم آژانس بیادبرم باشگاه ميخوام برم پشت اداره پستميپرسه کجا ميرید؟ميگم پشت هتل پارس!ميگه هتل پارس؟ميگم اهان نه ببخشید منظورم اداره پسته پیش خودم ميگم هتل پارس از کجا اومد تو دهن من؟
زنگ زدم بعد کل چرب زبونی راضیش کردم توی گروه مشاورشون عضوم کنه،ميگه خانم ق کد بورسیتو بفرست برام ميگم چشم چشم الان کد پست
1. دیدی یه وقت‌هایی انقدر درگیر یه اتفاق هستی که باقی زندگی مي‌ره تو حاشیه؟ مثلاً کارهایی که باید برای شرکت یا برگزاری یه جشن انجام بدی انقدر جنبه‌های مختلف زندگی‌ات رو تحت‌الشعاع قرار داده که از روزمرگی درمي‌آی و ممکنه کنارش چند تا کار مهم هم درست انجام نشه یا فراموش بشه. دارم دربارۀ اون حس خلائی حرف مي‌زنم که بعد از تموم شدن یه جشن یا مراسم تجربه مي‌کنم؛ شاید همه‌چی خیلی هم خوب یا حتی دل‌پذیر پیش رفته باشه‌ها؛ اما بعدش یه خب این هم گذ
-بعضی وقتا حقیقت جوری مثل پتک تو سرت ميخوره که ممکنه دلت بشکنه.ولی مهم نیست.همين که حقیقت رو فهميدی یعنی بردی.هرچند که حقیقتش به تلخی زهرمار باشه و هیچوقت مزه ش از یادت نره! هیچوقت !

-لعنت به همه ی شرطی های دنیا که با دیدنشون . دلت ميخواد انقدر فریاد بزنی تاهمه ی دنیا بفهمن تو دلت چی ميگذره
سلام.خوبین؟
کسی نمياد با هم یک برنامه‌ی فشرده‌ی شنیدن پادکست بذاریم و بعد انقدر درباره‌شون حرف بزنیم که زرد و قهوه‌ای این تفریح جدید در بیاد و من دوباره به پوچی مطلق برسم؟:/
+دوست دارم طناب ماهو بگیرم بالا برم/واسه این شبای مهتابی رو خیلی دوست دارم(خییعلی)
+از اینکه توی این مسئله دارم فقط به منفعت خودم فکر مبکنم و خودخواهم ،متنفرم
++کاش یکم شعورمم در کنار احساسم کار ميکرد 
+++کلا من ازین ادماییم که اگه سر چیزی حرص بزنم ، یا بهم نميرسه یا اگه برسه بعد از یه مدت پشبمون ميشم 
اما هیشوقت ادب نميشم ک حرص نزنم 
باز حریص ميشم

×××ميشه برام دعا کنید؟ خیلی نیاز دارم❤
بعضی وقت ها با خودم ميگم چطوری بعضی ادمها انقدر پولدارن ؟ از کجا ميارن ؟ چرا ما هر چی ميدویم به جایی نمي رسیم ؟
اجاره نشینی واقعا سخته و سخت تر هم شده واسه ما
کاش ما هم یه روزی دستمون به خونه برسه بتونیم خونه بخریم از این فلاکت رها بشیم
بانوی مهربان‌م
یا فاطمة المعصومه.
نمي‌دانم این چه سری است که بیشتر کارهای‌مهم من، بیشتر تصميم های مهم من، بیشتر .
یک جوری رقم مي‌خورد که با مناسباتی از ولادت یا شهادت وجود مبارکتان مصادف مي‌شود و من تنها از خودتان کمک خواستن آرامم مي‌کند، و با شما حرف زدن فقط دل‌م را آرام مي‌کند.
و چقدر عجیب  که شما انقدر  شبیه مادر سادات هستید.
کمک‌م کنید بانوی مهربان‌م.
از دیشب همش بی اختیار این جمله رو ميگم
"داغ رو دلمه" دارم ميسوزم انگار یه تکه ذغال داغ گذاشتن رو جگرم
آه ميکشم و نفسم بالا نمياد
خدایا خدایا حرفم بزنم ميزنی تو دهنم
باشه من بد ولی بگو کی خوب بود؟ کدومشون عزیز دردونت بودن؟ کدومشون دل مارو نشدن
خستم از نفس کشیدن 
اميد کاذب از برجام زاده شد، من نميدانم چرا و داردسته اش انقدر اعتیادشان به این توافق نامه زیاد است، خب مردم رو انقد سرکیسه کردین ‌و تو و سیف و جهانگیری و نهاوندیان و بقیه فراماسونهای چند لایه مثل پیاز. الان یه توسری لازم دارید، ماه رمضان ماه جنگ است نه گذشت .
دریافت ( سوره مبارکه احزاب» )
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب