نتایج پست ها برای عبارت :

اونجام میخواد

عکس پایین عکس یکی از روزهای پاییز پارسال بود که میرفتم کتابخونهالان که نمیرم خیلی خیلی دلتنگ اونجام چون پناهگاه همیشگی من بود .دلم برای سوفی تلاشگر جدی و هدفمند تنگ شدهنباید بذارم این روند ادامه پیدا کنهروزای خوب تو راهنمطمئنم
سلاااااااااااام سلاااااااااااام سلاااااااااااام سلاااااااام خوبید؟منم خوبم!جونم براتون بگه که امروز قرار بود بریم قزوین و یه خرده بگردیم یعنی پیمان دیروز گفت که پیامو ببریم قزوین یه خرده بگرده برا همین دیشب با هم هماهنگ کردند که امروز اون ده و نیم خونه ما باشه تا بریم و اونم گفت باشه ما هم صبح بلند شدیم صبونه خوردیم و پیمان همه چیو از دیشب آماده گذاشته بود صبح هم همه رو آماده کرد و گذاشت دم در و هرچی منتظر موندیم پیام نیومد پیمان بهش زنگ ز
همیشه خسته ام،خسته.ورزش هم كه تعطیل و بدنم كرخت هست و چند تا مریضی پشت هم امونم رو بریده.خستگی نمیذاره خیلی با نفسم بازی كنم.بازی ميخواد،ازم ميخواد كتاب چشم قلمبه ای ها رو براش بخونم.بدو بدو كنم اونم خیلی.اما من تا یه حدی میتونم و میكشم و بعدش میبرم.جوونی كجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟41 سالم شده.ای بابامن برم جمع كنم برم طالقان یه ذره بخوابم.
خیلی عجیبه که اون همه حس خوب  از بین رفته باشه:)  اینو امشب متوجه شدم.:)نمیدونم اون لحظه به چی فکر میکرد ولی من به متن بالا فکر میکردم.:)+عجیب دلم یه ادم واقعی ميخواد كه ساعتها بشینه كنارم و باهاش حرف بزنم فقط.دیگه اینجا نوشتن حالم خوب نمیكنه.نمیدونم چرا.دلم یه ادم واقعی ميخواد.میام اینجا كلی تایپ میكنم یه بار میخونمش پشیمون میشم و همه رو حذف میكنم.دیگه اون حس خوب ندارم بهش.حس میکنم پر از حرفم.مثل وقتاییم كه بغض میكنم ولی گریه نه.تك تك
هر چه تلاش کردم نشد که خداحافظی کنم و بگم دیگه نمیام. نه به بچه‌ها گفتم، نه پرسنل. فقط مدیر و سرپرستار خبر دارن. نهمین و آخرین شیفتم تو مرکز توانبخشی بود. با بچه‌ها مشکل اساسی نداشتم، ولی با کادرش تقریبا چرا.
دیشب تو مرکز افطار_پارتی بود! اول افطار، بعد هم ارکستر و رقص و فلان!
یکی از بچه‌ها دستش خورد کاسه‌ی سوپ چپه شد رو گوشی من که به عنوان چراغ گذاشته بودم رو میز (چون تو حیاط بودیم). حالا انگار سرما خورده، صداش درنمیاد. گمیشان هم که رسیدیم، هم
سلااااااااااام سلااااااااااام سلااااااااااام سلااااااااااام خوبید؟منم خوبم!جونم براتون بگه که به اینجا هم خییییییییییییییییلی خوش اومدید ایشالااااااااااااا که اینجا با همدیگه روز و روزگار خوشی داشته باشیم بلاگ .اسکای داره ادا درمی یاره و دیگه فک کنم وقتش بود که از اونجام کوچ کنیم خدا کنه این دیگه ادا درنیاره بذاره توش موندگار بشیم شدم مثل این مستاجرا که هی از این خونه به اون خونه اسباباشونو می کشند و همش خونه بر دوشند .ایشالا که دیگه
بعضی وقتا دلت ميخواد با یکی بری بیرون
بعضی وقتا دلت ميخواد خودت باشی و خودش
بعضی وقتا دلت ميخواد سرتو بزاری روی شونش
بعضی وقتا دلت ميخواد اینقدر ببوسیش که خسته بشی
بعضی وقتا.
همش توی کلمه " کاش " خلاصه میشه 
و به قول معروف
کاش رو کاشتن ولی سبز نشد
هستم ولی خستم:)
عجیب دلم نوشتن ميخواد و عجیب تر دستم به نوشتن نمیره!
فصل دوست داشتنی ام سر رسیده و من همچنان گنگم!
توی عصرای دل انگیز زمستونی دفترم رو باز میکنم و با یک لیوان چای هل دار و خودکارای دوست داشتنیم میشینم سر نوشتن ولی دریغ از یک کلمه!
میدونی حتی رو کتابام هم نمیتونم تمرکز کنم و این برای عشق کتابی مثل من یعنی فاجعه!یعنی یه چیز بی سابقه!میدونی اگه الیور تویست نصفه بمونه یعنی چی؟!
دلم این روزا بیشتر سکوت ميخواد.مثل خود خود زمستون.دلم
دلم رابطه جنسی ميخواد!
میدونم زشته این حرفا رو زدن، ولی خب وبلاگمه و دوست دارم توش بنویسم.
واقعااااااااااااااااااا دلم رابطه جنسی ميخواد و تمام بدنم و فکرم و همه چیم بهش معطوفه و به شدت درد دارم.
متاسفانه هرگز خودیی نکردم و یه بارم در جوانی خواستم انجام بدم و دیدم اصلا خوشم نیومد و به روحیاتم نمیخوره.
جدا دلم رابطه جنسی ميخواد.
دلت ميخواد خودت رو گول بزنی . پس تمام قوای خودتو بسیج میکنی که دلیل و برهان بتراشی و مستندات جور کنی . یه جورایی برای خودت پرونده سازی میکنی چون .
چون دلت ميخواد اینجور فکر کنی !
مبهم بود ؟!
یک مثال میزنم . یک موقعیت و یک آدم را به شکلی میبینی که دلت ميخواد ببینی و نه اونجور که واقعا هست !
مثل خطای بینایی یا شنوایی با این تفاوت که عمدی هستش !
آه از وقتی که شواهد نقض کننده میخورن توی صورتت و تو مجبوری بپذیری که حقه ی ذهن خودت بوده و نه حقه ی بیرون !
به نام او.
روز های شلوغی هستن این روز ها.عقد متین و سفری که در پیش دارم و پیاده روی شبانه و بعضی بیرون رفتن های جزئی تقریبا وقتم رو پر کرده و خوشحالم.
میخوام فقط برم و ببینم و لذت ببرم.چیزی که شاید تو تابستون های اخیر نبود یا کم بود یا مقاومت میکردم ک نباشه.
از ۷ تیر که اومدم خونه تا امروز خیلی شده،ینی انگار خیلی بیشتر از سه هفته طول کشیده.
دلم خیلی ؛ چیز های رمانتیک و قشنگ ميخواد!
دلم املت رو اتیش با چایی ذغالی ميخواد!دلم هوای خنک پائیز رو میخوا
چند روزه بشدت احساس تنهایی میکنم
چند روزه همش دلم ميخواد بزنم زیر گریه و دنبال بهانه م
ولی هی میگم الان ن الان ن و انقدر خودمو گول میزنم تا از ذهنم بره
اما نمیره و هی روهم تلنبار میشه
با خودم فکر میکنم چرا هیچ دوستی ندارم؟
و البته جوابش همون لحظه میاد ب ذهنم.چون خودم خواستم!
تنها دوستی ک چند هفته اخیر بشدت باهاش وقت گذروندم رو هم دارم از دست دادم!
شایدم اونی ک دلم ميخواد داشتن ی دوست نیس
دلم خودمو ميخواد
زندگی خودمو ميخواد
دوست دارم اونجور ک می
رویا.امروز میخوام فقط از رویام بنویسمتمومه لحظه هایی که شدن تجسم روزو شبم،تمومه حس هایی که برای اینکه فرصت تجربه کردنشونو داشته باشم،از خیلی چیزا گذشتمدلم ميخواد دانشگاه تهران یا شهید بهشتی،روانشناسی یا مشاوره قبول شمقبل اون دلم ميخواد یه رتبه ای آورده باشم که وقتی مامانم شنید،اشم شوقو تو چشماش ببینمدلم ميخواد خوابگاهی شمدنیای جدیدیو تجربه کنم فرنوشو ببینمفروغو.زینبوتمومه ادمایی که این یه سال ازشون میپرسیدمو میپرسیدمدلم عکسا
دلم ميخواد تهران خونمو عوض کنم
از صمیم قلبم دلم ميخواد عوضش کنم ،اما اجاره ها داره بالا میره و دلم نمیهواد به خونواده فشار بیارم ، و حتی اگه بهشون فشارم نیاد دلم نميخواد دیگه بیشتر از اینا خودمو خرد کنم و منت بکشم 
تنها چیزی که میخوام اینه که این سه سال باقی مونده زودتر بگذره و امتحان ارشد بدم 
چند روزه بشدت احساس تنهایی میکنم
چند روزه همش دلم ميخواد بزنم زیر گریه و دنبال بهانه م
ولی هی میگم الان ن الان ن و انقدر خودمو گول میزنم تا از ذهنم بره
اما نمیره و هی روهم تلنبار میشه
با خودم فکر میکنم چرا هیچ دوستی ندارم؟
و البته جوابش همون لحظه میاد ب ذهنم.چون خودم خواستم!
تنها دوستی ک چند هفته اخیر بشدت باهاش وقت گذروندم رو هم از دست دادم!
شایدم اونی ک دلم ميخواد داشتن ی دوست نیس
دلم خودمو ميخواد
زندگی خودمو ميخواد
دوست دارم اونجور ک میخوام
مامانم بهترین و مهربون ترین ادم زندگیمه 
خوشگل ترین لبخندا و قشنگ ترین نگاهارو داره
مامانم خوشمزه ترین ته چینای دنیارو درست میکنه و اروم ترین لحظه هارو برام به وجو میاره 
دلم براش تنگ میشه وقتی اینجام
 خیلی .
دلم ميخواد ساعتها بشینم جزئیات حرکات صورتشو خندیدناشو نگاه هاشو حرف زدناشو نگاه کنم 
هر بار برمیگردم خونه تغییرای مامانمو حس میکنم 
خستگیاش دلمو به درد میاره 
دلم ميخواد بغلش کنم عین بچگیام وقتی کار میکنه از پشت دستشو بگیرم بازوشو
داشتم همین چند لحظه پیشیک فلش بک میزدم به قبل از شروع بخش و تمام کارهایی که قرار بوده انجام بدم اما به بیشترشون نرسیدم. یک نگاهی هم کردم به لیستی که برای خودم نوشته بودم و دیدم و افسوس خوردم و هی تو خودم رفتم و دوباره فکر کردم و یه چندتا فحش کوچیکم دادم ، رفتم پای لپ تابم یه فیلم دیدم . یعنی تا یکم حالت افسردگی و بغض منو میگیره میرم سراغ فیلم . فیلم pianist رومن پولانسکی رو دیدم و بازم بیشتر احساس بدبختی بهم دست داد.الان میخوام فیلم جدید رو شروع کنم
دلوم خیلی چیزا ميخواد
.
.
.
.
.
خیلیه نمیدونم از کجاش شروع کنم!
اجالتا پاشم تمیزکاری رو تمومش کنم بعدش برم بند و بساط تخته شاسی و کتاب طراحی رو بیارم بچینم چندروزه دلم میگه برم بیارمش ممکنه فکر و خیال هامو یادم ببره.
کاش فنی حرفه ای دوره های دولتی خیاطی داشت خیلی دلم ميخواد کامل یاد بگیرم صفر تا صدشو و یه مانتوی مشکی برای خودم بدوزم!
دلم سنگینه از حرف های نگفته از حق های گرفته نشده از بی عدالتی ها از جنگ با آدم کر و کور.
-فکر میکنی انقدر احمقه که بره اونجا؟ (مظنون)- نه.فکر میکنم انقد باهوشه که بیاد اونجا.عاشق قاتل های باهوشم.خیلی دلشون ميخواد که گیر بیفتن.- چرا؟- تا تحسین بشن.تشویق در پایان نمایش بینظیرشون.نقطه ضعف نوابغ همینه.دلشون تماشاچی ميخوادفصل 1.1
بعضی وقتها واقعا دلم ميخواد تو زمان و مکان دیگه ای باشم. بعضی وقتها با تمام این که از جمع ها فراریم دلم ميخواد دورم شلوغ باشه و کسایی باشن که حرفمو میفهمنو منم میفهممشون. بعضی وقتها خسته میشم از راهی که پیش گرفتم. از آینده ای که فعلا فقط میتونم امیدوار باشم اونجوری بشه که من میخوام. نمیدونم چمه. دوباره احساس میکنم ممکن همه اینا بیهوده باشه. این سخت گرفتن این سخت کار کردن این امیدوار بودن. بعضی وقتها هیچ دلخوشیی نیست. من باید از خیلی چیزام بزن
مدتیه دارم سعی میکنم یادم بمونه توی آینه خودم رو ببینم؛ تجربه ی عجیبی دارم که هربار قیافه ام برام تازگی داره.
یوقتایی اصلن حوصله هیچی بازی کردن با برنا رو ندارم و دلم ميخواد آزادانه به دنیای بزرگترها سرک بکشم.
یوقتایی دلم ميخواد یه خواب سیر بکنم، کلی وقت هدر بدم و بعدش یه برنامه ریزی خوب بکنم و اجراش بکنم.
الان هم آنقدر خسته ام که یادم نمیاد درین پست چه مطالبی میخواستم بذارم!
امروز روز دوستیه؟!از میم فاکتور میگیرم و میگم :
دلم یه دوست فهمیده و قابل اعتماد ميخواد
بتونم حرف بزنم باهاش بدون اینکه قضاوتم کنه.از هر چی اذیتم میکنه بگم و خیالم راحت باشه که یا منو میفهمه یا راهکار خوبی برام داره
نمیدونم
همه ی آپشنهایی که یه دوست خوب داره
من دلم یه دوست خوب ميخواد
خوب واقعی. نه خوب نصفه نیمه
به اندازه موهای سرم آدم دور و برمه اما یک دوست دلخواه ؟ نیست
و به اندازه یک عمر شاید ، میتونستم باهاش حرف بزنم اما حالا؟ تنهام و ساکت
سلام
ازتون میخوام به کامنتم جواب بدید و راهنماییم کنید .من ۲۳ سالمه و یه
خواهر ۳۴ ساله دارم همیشه اذیتم میکنه ميخواد جلو بقیه منو بد جلوه بده و
خودش رو خوب از طرف من کارهای زشت میکنه و به همه میگه که کار من بوده و من
هم هر چی میگم کار خودشه و ميخواد منو اذیت کنه هیچکس باور نمیکنه .
همه بهم میگن به خواهرت حسودی میکنی مگه چیکارت کرده در صورتی که همه چی برعکسه
. تو رو خدا بیاید بگید واسه چی این کارا رو با من میکنه ؟
خسته شدم به
خدا .بیخشید شاید کام
فکر کنم دوباره دکتر لازمم، سرم درد میکنه و موجودات زر زرویی که توو سرم بودن دوباره برگشتن
دوباره حس اینکه دلم ميخواد همه چیزو ول کنم و برم قلقلکم میده
دوباره دارم میرم ته چاه
دلم ميخواد بخوابم، بخوابم و وقتی بیدار میشم هنوز یه دختر بچه ی کوچیک رو دوچرخه ی سبز باشم، سرازیری رو پایین بیام و فکر کنم همه ی پسرای کوچه عاشقمن!
نصف عمرمو اومدم، نصفه باقیش چی ميخواد بشه
دارم ذوب میشم از استرس. میدونین؟ اینجا نوشتنم توی این لحظه برای فرار از اضطرابه. اصلا برای فرار کردن از همه چیه. دارم موزیک گوش میدم. گوشامو حواسمو چشامو بستم از دنیای بیرون، دلم ميخواد بخزم توی خودم که از همه جا امن‌تره. دلم ميخواد بخوابم تا گذر زمان و نفهمم ولی وقتی بیدار شم میدونم میترسم از اینکه اینهمه وقت از دستم رفته، یدفه قلبم داغ میشه و همین یه تیکه ماهیچه‌ای که مایه‌ی زندگیمه میشه یه عضو اضافه توی بدنم که با بی‌قراریش عذابم میده.
ت
امروز سه مرداده. من تازه الان فهمیدم باورت میشه زمانو گم کرده بودم؟ تیر خیلی بد گذشت دلم میخواست کتابمو تموم میکردم. اما نشد دیگه حالا کاری ازم بر نمیاد جز خوندنش. خیلی از دست خودم ناراحتم این همه برنامه داشتم همش انگار نه انگار هیچی نشد. میدونم چشم به هم زدن شده اردیبهشت سال دیگه میترسم نتونم اما بهش فکر نمیکنم. نباید جا بزنم میدونم فقط با این فکره که ادامه میدم. دیروز داشتم فکر میکردم معیارای آدما برای زندگی چقدر متفاوت و بعضیا چه معیارای ک
سلامسرکار بدلیل حقوق کم دیگه نمیرم
کارم شده پخش یه سری لواشک و آلوچه
وضع مالی عجیب دغدغه ام شده و نمیدونم چیکارکنم
بین دوراهی مهاجرت به تهران و یا ماندن در رفسنجان مانده ام
کاش توی زمین و زندگیمون گاهی یه کلیدهایی داشتیم که میتونستیم با فشار دادنشون از گزینه کمک استفاده کنیم و راه درست و غلط رو تشخیص بدیم
امروز نمیدونم چرا حال غریبی داشتم
بااینکه کنار خانوادم بودم و امروز حتی محمدرضا دوستمم دیدم باز حالم یه جوری بود
انگار کنارشونم ولی دل ت
چون خسته ام. چون رو پله برقی مدام آرنجم رو میذارم رو دسته هاش و پشت دستمو رو پیشونیم. چون خیلی وقته حتی تو سررسیدمم ننوشتم! چون خسته ام. انقدری که مثل قدیما نمیرم بشمرم ببینم چند روز میگذره که تو سررسید چیزی ننوشتم. 
راستشو بگم؟ چون ترسیده ام. دارم نگران خودم میشم. به بدنم نگاه میکنم و باورم نمیشه این همه چاق شدم! راستشو بگم؟ برگشتم چون ترسیدم!
به تصویر زمینه گوشیم نگاه میکنم. خیلی خوب افتادم تو اون عکس! دماغم قلمی و سمت چپش اون چال ریز لپم. 
 دلم
رهام:مامانش با جیغ دوید سمتش و چند تا پرستار اومدن بردنشدنبال پرستارا راه افتادم بردن و گذاشتنش روی تخت و بهش آرامبخش زدنروی صندلی کنار تخت نشستم و گوشیمو چک کردم۳۲ میسکال از امیر انگار مغز سرم تیر کشیدشمارشو‌گرفتم که محلت نداد حرف بزنمالو کجایی چرا جواب نمیدی چیزیت شده کجاییییی-بیمارستانمچیییییییی-یواش بابا کر شدمکدوم بیمارستان-بیمارستانه.وایسا تا بیام وایسااااگوشیو روم قطع کرد حتی نپرسید چرا اونجام ای خدامرال:سوار هواپیما شدم و چش
دیروز کتاب میشل اوباما رو می‌خوندم و به داستان قابل فکری رسیدم. باراک اوباما زندگی سخت و پر از بی توجهی والدینش داشته؛ ولی هیچوقت درگیر اونها نبوده و در عوض همش به فکر تغییرات مثبت در آینده بوده. بعلاوه انسان خوشحال و رو به رشدی هست.
با یه برآورد حال خودم، دیدم دوست دارم یه تغییرات اساسی تو حال روز خودم بوجود بیاورم.
احساس خوشبختی و نشاط، یک ویژگی درونی هست و برعکس اون هم احساس خراب بودن اوضاع و سخت بودن زندگی و مظلوم بودن و غمگین بودن و خسته
بعضی موقعا واقعا سیر میشم.از اطرافم.از آدمای اطرافم.
بعضی موقعا دلم ميخواد چمدونمو بگیرم دستمو.
دستشو بکشم بالا و آروم آروم
توی سالن انتظار فرودگاه بکشونم.
بعدش پروازم اعلام شه و من سوار هواپیمام
بشمیه جای جدید.یه حس جدیدشایدم با یه آدم جدید
از بچگی عاشق پرواز بودمولی خب در حد آرزو موند.
کسی چ میدونهشایدم عملی شه

این جمله رو چقد دوس دارم!!!اصلا انگار ميخواد از درون بیدارت کنه!!!
بر سر خود بزنید که چرا پرواز نمیکنید.
       
هنوزم بی اعتمادم. به همه بی اعتمادم. نمیتونم درداشون رو باور کنم، اتفاقات زندگیشونو باور کنم.
ولی سعی میکنم بهشون کمک کنم، توی کابوسام راهشون میدم و میذارم ذهنمو درگیر کنن. 
آخرشم به خودم میگم: نکنه ميخواد جلب توجه کنه؟
میدونی ذهن من ميخواد از اهمیت دادن فرار کنه. میگه که شاید دروغ باشه همه حرفاشون تا مجبور نباشه یه آدم دیگه رو هم تو اولویت هاش قرار بده اما در نهایت باز هم اون آدم وارد یه لیست بلند از آدما میشه؛ از آدمایی که حس میکنم بهشون کمک
دلم ميخواد آدرس این وبلاگ رو به زعرا بدم چندین بارم بهش فکر کردم. دلم ميخواد مخاطب داشته باشم. نمیخوام تمام عمرم برای خودم حرف بزنم.
ولی از طرفی برام سخته که ضعیف باشم. اینجا تمام افکار ضعیف و غرهامو مینویسم. چیزایی که هیچکس هیچ وقت نشنیدتشون و از این متنفرم که یه دختر ضعیف و افسرده به نظر بیام.
و از طرفی حس میکنم اگه ادرس این وبلاگ رو بهش بدم یه مسئولیت اضافه براش تراشیدم. حالا بیاد اینا رو بخونه و شایدم نگران شه یا هرچی. 
نمیخوام یه بار فکری اض
این هفته ی خوابگاه خیلی یه جوری میگذره. از شنبه اش معلومه. با این که تازه از خونه اومدم؛ دلم ميخواد زود برگردم. دلم چای خوردنای این موقع و توی حیاط نشستنامونو ميخواد؛ نه اینکه الان توی اتاق توی خوابگاه، روی تخت، توی تاریکی، گوشی دستم باشه و عین جغد به سیاهی های دور و برم خیره بشم :)
وقتی به فردا فکر می کنم یه جوری میشم :|
حالا باز الان قابل تحمل تره، دوره ی امتحانا خیلی بدرترم میشه. بچه های اتاقمون امتحاناشون خیلی زودتر از من تموم میشه، من می مون
سلام
یکی از همخونه ای هام میخواست بره پیش یکی از دوستاش تو خونه اون زندگی کنه ولی چون قراردادش تا آپریل سال بعد بود، باید به یکی اجاره میداد. وقتی برگشتم از ایران، دیدم یه آقای 40 ساله کچل با تاپ و شلوارک مشکی، کلا یه وضع ترسناکی اون اتاق رو اجاره کرده. در گام اول میخواستم همخونه ای رو خفه کنم چون انتظار داشتم به دانشجو اجاره بده. ولی خب کم کم دیدم آدم خوبیه. 
داستان این رو بخوام بگم، با دوست دخترش(29ساله) تو شهر Quebec که نمیدونم، فکر کنم 6 ساعت با ای
بسم الله الرحمن الرحیم
وقتی که زندگیشو و گذاشت و رفت 
خیال کردم دوستم نداشت
بعضیا گفتن نکنه  نخواستت که اول زندگی انقدر راحت ازت برید
راستش توی علاقش شک کردم .
به خودم گفتم نکنه واقعا !!!!!!.
اما برام قابل قبول نبود
هیچ کس نمیدونست که همون اول بامن شرط کرد که مانعش نشم.
باتمام  این بی قراری ها با همه شک و شبهه ها میگم فدای سر امام حسین علیه السلام فدای سر حضرت زینب سلام الله.
امین به هرچی ميخواد میرسه
هرحرفی بزنه یروز بهش میرسه .
اول قضیه ی صالح نیا رو بگم بعد برم سراغ خودم 
عاغا ایشون برگشتن و اینکه منم از برگشتشون استقبال کردم رو به هیشکی نگفتم چون میدونم همه قضیه رو یه طرفه میبینن (از طرف من) و میخوان که من خوشحال باشم و طرف دیگه ی قضیه که صالح نیا باشه رو نمیبینن و اینجوری در حقش ظلم میشه چون فقط خودمو خودش میدونیم که چه سختیایی رو داشت میگذروند .
مثلا به ماعده گفتم صالح نیا ميخواد بیاد شمال -گرگان نه ، شمال !
گفت وقتایی که باید میومد گرگان که حالش خوب نبود حالا میخوا
سلامدوسه روز امتحانی پستای وبم سکرت شدن. فقط یه عده خاص خوندن. تا حدودی خوب بود. ولی میخواستم مثلا حرف نخورم، که هزاربرابرش بدتر خوردم.ولی من دیگه برام مهم نیست هرچیم که بگن. من ادمای واقعی زندگیم خیلی راحت بهم حمله میکنن و هرچی که دلشون ميخواد بهم میگن، اینا که ادمای مجازین دیگه. برام اهمیتی نداره. بذار هرجوری دلشون ميخواد حرف بزنن. دلی که شکسته، دیگه شکسته. براش چه فرقی میکنه کی چی بگه. از فرداهم پستارو آزاد میکنم. هرکی مشکل دا
صبح تا میتونستم خوابیدم، از یه جا ب بعد دیگه خوابت نمیبره اگ قبل یک خوابیده باشی، و صبحم تا یازده و اون موقعا ولو بوده باشی! بعد رفتم کتاب گرفتم، فیلم نصفه دیشبمو دیدم. و دیدم چقد بده اینا ک عمل میکنن بعد جنسیتشونو تغییر میدن. و الهی چقد اذیتن ): و خب وقتی چشمام درد میکنه انتخابای زیادی ندارم برای اینکه چیکار میتونم بکنم. خواب بزرگترین سابجکت زندگی من بوده و هست. همیشه هم بعد اینکه یکیو از زندگیم بیرون کردم توش دچار مشکل شدم، چون یهو قبل خوابم چ
میخوام از آدمایی بگم که میان تو زندگیمون ، ماهی میشن و میشینن وسط حوض دلمون.شبا هم ماه میشن که نورش تو همون حوض، دل میبره.همین باعث میشه بهشون بگیم دلبر.اما خیلی عجیبه که تا متوجه توجه بی حد ما میشن، یه نیروی منفی ایجاد میشه که انگار ميخواد همون ماهی قرمز کوچولو،نهنگ بشه،اون ماه سفید، تار بشه و حلاصه کمر میبنده به قتل هرچی دوس داشتنه!!این احساس از کجا سرچشمه میگیره رو نمیدونم.اما اینو میدونم، دوس داشتن لیاقت ميخواد، تا اونجایی که اگر ثابت بش
چقدر دلم ميخواد حرف بزنم چقدر دلم ميخواد بشینم تا صبح بنویسم و درد و دل کنم‌. ولی نمیدونم چجوری سر حرف دلم باز کنم. امشب یک چییزی فهمیدم که با بولد کردن خوبیای طرف اونو خواه و ناخواه مجبور میکنین و بهش انرژی میدین که خودش هی بهتر و بهتر کنه. با توجه و محبت.
داشتم با یه دوستی حرف میزدم بهش گفتم همه ما بدیای خودمون داریم حالا شما بدیای من برات اهمیت نداره ولی یکیم هس که اونقدر این بدیای من براش غیرقابل تحمل که حالش ازم بهم میخوره! ینی همه جور ادمی
تکست و متن آهنگ سامان جلیلی به نام جاده

قلبا تورو میخوام تویی دنیام مث قبلا قبلا تو هم میگفتی با منه قلبت الانا اصلا
من دلم ميخواد بزنیم به جاده بریم لب دریا با پای پیاده
دلم ميخواد بارون بشوره غمامو خیره شی به چشمام بدون اراده
اصلا نمیفهمم یعنی چی ما دور باشیم قطعا بارون میاد باید یه جا باشیم
ادامه مطلب
. درد معدم که خفم کرده بماند،
درد دلتنگی هم داره خلاصم میکنه. اتفاقا ایندفعه ها دلتنگی واسه محمد
نیست، دروغ چرا؟. دلتنگی محمد دیگه برام عادی شده. ببینمش یا نبینمش
برام فرقی نمیکنه.
دلتنگ مامانم شدم. خیلی دلم براش تنگ شده.
اونقدر که وقتی یکیو میبینم از مامانش میگه ناخواسته حسودیم میشه. وقتی
یکیو میبینم با مامانش میره بیرون منم ناخواسته دلم ميخواد یدفعه.
این
هفته رفتم بهشت صادق، ولی فقط سرخاک آقاجون؛ سرخاک مامان هیچوقت دلم قبول
ن
بِ من كششِ اینهمه بی مهریُ نداره، عینِ برجِ زهرما میمونه، یه جو منطق تو وجودش نیست، همه یِ حرف هاشُ براساسِ نظریه هایِ شخصی با تحكم ميخواد به كرسی بنشونه، دِ هركس یه اعتقادی داره پدرِ من، ولم كن، كاری نكن عینِ بعضی ها ارزویِ مرگتُ كنم، تو باید ازون دخترهایی میداشتی كه پدرشونُ میشورن میذارن كنار، نه منِ بدخت كه هرچی تا الان گفتی گفتم چشم، چشممُ رو همه یِ علایقم بستم، بازیگری نمونه یِ بارزشِ، كه به خاطرِ افكارِ پوسیده یِ تو كه هر كی بازیگر بش
بِ من كششِ اینهمه بی مهریُ نداره، عینِ برجِ زهرمار میمونه، یه جو منطق تو وجودش نیست، همه یِ حرف هاشُ براساسِ نظریه هایِ شخصی با تحكم ميخواد به كرسی بنشونه، دِ هركس یه اعتقادی داره پدرِ من، ولم كن، كاری نكن عینِ بعضی ها ارزویِ مرگتُ كنم، تو باید ازون دخترهایی میداشتی كه پدرشونُ میشورن میذارن كنار، نه منِ بدخت كه هرچی تا الان گفتی گفتم چشم، چشممُ رو همه یِ علایقم بستم، بازیگری نمونه یِ بارزشِ، كه به خاطرِ افكارِ پوسیده یِ تو كه هر كی بازیگر ب
پست دخترخوب منو به این فکر انداخت که بیشتر با مخاطبای وبم آشنا بشم.
+ چجوری با وب من آشنا شدید؟چی باعث شد که به خوندن وبم ادامه بدید؟
+به نظرتون چه اخلاق بدی دارم که تغییرش بدم بهتره؟
+هر چه دل تنگتون ميخواد بگید:)))
+تیک ناشناس هم فعاله
خدایا تو شاهدی ۹ تا هم اتاقیم هرشب دارن از خصوصیت بدنی زیدشون میگن! یواش یواش منم دلم ميخواد! یکم میرم بیرون نشنوم! یکم هنذفری میزارم توی گوش! اما آخرش که چی؟ چه خاکی به سر کنم! کمک کن خدایا که کار شدیدا صعب است!
 
یه زمانی یه دختر از کچه رد میشد یه نفر یه چیزی میگفت مابقی غیرتی میشدن و طرف رو حالیش میکردن اون یه دختر غریبه حالا جوری موج میزنه که طرف از زیدش با تمام اوصاف تعریف میکنه چه بسا ازدواج هم بکنن چطوری ميخواد توی چشم رفیقاش نگاه ک
بالاخره امتحانای ترم چهارمم از یازدهمه تموم شده بالاخره یه تابستون دیگه اومد و این تابستونم اول آخر تکرار ناپذیر میشه برا خودش با همه ی خوبی ها و بدیاش از بیستم دوره ی خودکاویم شروع میشه و سرم یکم گرم میشه طبق معمول از بیکاری خسته شدم و اطرافیانم متعجب مامان امروز میگف دختر تو کلا یه هفته تایم استراحت داری ولی همونم نمیتونی تحمل کنی راس میگه روز مرگی اذیتم میکنه اونم نه یکم خیلی خیلی زیاد دلم تنوع ميخواد دلم تجربه های جدید ميخواد و چال
میگن،زندگی مثل یه تاس میمونه.هرکی از یه طرف میبیندش ولی اصل اتفاق تغیر نمیکنه.هیچکس درست نمیبینه.
 
معلم انشا به هر کدام از بچه ها گفت که دوست دارن چی بپوشن.نوشتن از احساسات،مهم ترین ویژگی یه متن خوبه.پس میخوام با احساساتتون بنویسید.
همه دخترها اون رو به سخره گفتن و داشتن میخندیدن.
میان دخترا کسی بود که نوشتنش از همه بدتر بود.با خود گفت مینویسم تا شاید نمره ای بگیرم.از پنجر به ابر ها داشت نگاه میکرد که چیزی ذهنش را مشغول کرد و شروع به نوشتن کرد
&
بعضی وقتا انقد حجم داده های ذهنم زیاد میشه و موضوعاتی که برام قابل فکره و پرونده شون تو ذهنم بازه زیاده که دلم ميخواد از اینهمه کثرت بمیرم احساس میکنم الانه که دیوونه بشم
بعد این وسط بی خیالی رو خدا اصلا واسه من آفریده.میدونی که چی میگم
وقتی یکی ناراحتم میکنه فکر می‌کنید اونی که میره عذرخواهی کنه کیه؟
من!
خیلی ببخشید که دلمو شکستی، معذرت میخوام که ناراحت شدم :| اصلا سپاس به خاطر هرچه که کردی! 
بعد جالب اونجاست که طرف جوری با غرور و چشم نازک شده برخورد میکنه که انگار اگه ميخواد ببخشه همش از سر لطف و کرمشه و خیلی بزرگواره که ميخواد جوابمو بده:/
خدایا شعورمونو بالا ببر
آمین یا رب العالمین 
#پارت29((هیوا))با صدای گوشیم از خواب پاشدم یه روز نکبت دیگهبا خودم مرور کردم که امروز چیکار دارم در اخر به این نتیجه رسیدم که بیکارم و فقط باید برای دعوت امیر چند ساعت بیرون خونه باشم پس فرصت خوبی بود برای جمع جور کردن خونه البته اونم بعد برگشتنمیه دوش یه ربعی گرفتم و نشستم رو به روی اینه اتاقم و موهامو شونه زدم و بافتم رفتم تو اتاق هلن برشین بیدار بود و زل زده بود به مامانش/=چون هلن دعوت بود به قول خودش این مایع عذام باید میبردیم قلقلیمونو بغ
هوای گرم لعنتی 
دلم ميخواد گریه کنم و این بغض رو خالی کنم اما می ترسم 
از هوای گرم و حال بد بعدش می ترسم 


اونی که خدا ولش کرد دیگه کل دنیا هم به دردش نمیخوره 
"آن که خدا را نداشت چه را داشت و آنکه خدا را داشت چه را نداشت!"
پست سوم امروز 
حالا یک سال و نیمه ؛من میرم،خواهرم نیست ،خواهرم میره و من نیستم.
دلم خونه ميخواد؛
پیش مامان بشینم و سختی های زندگی ِ تنها رو جوری تعریف کنم  اینقد با مامان و بابا بخندیم که اشک بیاد از چشمامون.
بدجوری زمستونه حتی وقتی یدونه برف  م رشت نباریده.
سال پیش همین موقع روبرو باب الجواد بودم که دوستم زنگ زد گفت رتبه اومد ببین.:)
و من زار زار اشک ریختم چون ۱۰۰درصدم مطمئن بودم چیزی که من میخوام نمیشه !
هی دلم مشهد ميخواد. :)
هی.
زیادی این روزایی که میگذره و قراره برسه نفس گیره که باهیچ خوشگذرونی حالم خوب نمیشه!
سلام شاید باور نکنی اما خیلی خیلی خسته شدم .خسته که میگم منظور م خستگی جسمی نیست واقعا از لحاظ روحی خسته شدم دلم یه تغییر ميخواد یادم میاد یه بزرگی گفته بود هروقت چیزی خواستیداز امام زمان بخواید منم الان با این خستگی درد دل میکنم من خیلی وقته فقط نفس میکشم علائم حیاتی خوبه مثل ساعت کار میکنه.من راه علاج میخوام من خسته میشم وقتی میبینم چطور به من وزندگیم لطمه زدن والان راحت دارن زندگی میکنن و به رخ من میکشن .من چیکار کنم با این درد بزرگ به خدا
امشب و در همین لحظه عمیقا دلم ميخواد دوستی رو داشتم که راحت و بدون فکر میرفتم تو صفحه چتش و مینوشتم.از هرچی که تو ذهنم میاد.متن آهنگایی که گوش میدم رو تیکه تیکه بنویسم براش و خیالم راحت باشه صبح که میبینه لبخند میزنه با دیدن اون همه پیام.
چون نیست زِ هرچه هست جُز باده به دست ،
چون هست زِ هرچه هست نقصان و شکست
 انگار که هست ، هر چه در عالَم نیست
پندار که نیست ، هرچه در عالم هست
پ.ن : رباعیات بسیار زیبای حکیم عمر خیام یه جوری فاز میدن که دلم ميخواد بجای "فال حافظ" ، "فال خیام" بگیرم =q
انقد عصبانیم که حد نداره ، از اون عصبانیتا که از شدتش بغض هم دارم ! دلم نميخواد تعریف کنم که چی شده هر کیم پرسیده بهش دروغ گفتم -_- حتی بخاطر دروغی که گفتم احساس حقارت هم میکنم -__- عایم ریلی انگری 
فقط دلم ميخواد سریع تر 1 شهریور بشه و من دیگه نباشم ! تا همه با خودشون بگن کاش اون روز اونکارو نمیکردم 
کاش فائزه زودتر برسه گرگان و برم پیشش 
۲۴ ساعت وقت دارم! و فقط حدودا ۱.۵ ساعتشو میزارم برای زبانم! افتضاحههه افتضاح!فردا هرچیزی رو که مانع میشه رو برمیدارم! هرچیزی که ميخواد باشه، اینترنت؟ بازی؟ وبم؟ مهم نیست! افتضاحه اینطوریتاپ لیسینینگ دانش‌اموزای ای‌جی ۱۸ ساعت ، ۱۵ ساعت ، ۱۴ ساعت انگلیسی فقط گوش میکنن!من یک ساعت فقط؟نه نه نه!
امشب دمامون هفت درجه است و خب اون کدوم عقده ایه که ميخواد در بالکن رو تا صبح باز بزاره؟
احسنت،نامبرده
از اونجایی که از اول تابستون تا الان من یک روز هم تو گرمای یخچال آب کن تهران خونه نبودم،قندیل بستن رو حق مسلم خودم میدونم:دی)
بله هوا سرده اینقدر که ظهر باید با سوییشت و بافت و اینا میرفتی بیرون تازه ظهر که آفتاب وسط آسمونه:/
حس میکنم زمان داره ازم انتقام میگیره. میدونه میخوام چه کارایی انجام بدم و نمیذاره. ميخواد خسته م کنه. زود میگذره. منو تنهاتر میکنه و کاری میکنه من بی عرضه به نظر بیام. روزا از پی هم میگذرن بدون اینکه کاری انجام داده باشم. و بسیار خسته ام. دارم میدوام. با همه ی توان. اما این مسیر ته نداره. یه مسیر دایره ایه واسه تماشا کردن دیگرون. حتی دور هامم کسی نمیشمره و شمارش معی در کار نیست که امید داشته باشم تموم شه. قرار نیست به جایی برسم، ولی وظیفه مه که
هر سال موقع اعلام نتایج کنکور حالم گرفته میشه؛ به طور نامحسوس. هر سال یادم میافته نتیجه من چیزی نبوده که در شان من باشه. هرسال حس شکست کنکور تازه میشه. و هر سال کنار همه‌ی اینا دلم ميخواد رشته مورد علاقه م رو میخوندم  من یه رتبه خوب کنکور ریاضی به دلم بدهکارم. 
دیشب یه طوری حالم بد بود که فک میکردم هرگز خوب نمیشم. یه سیاهی بزرگی قلبم رو فرا گرفته بود. به هر چیزی فکر میکردم حس بدی داشت. حتی چیزها و آدم هایی که دوست دارم‌. یه کینه ای که روی هم انباشته شده در طی سال ها دوباره زبونه می کشید. از خودم بدم میومد. کِی تبدیل شده بودم به این هیولایی که هستم؟ با این قلب سیاه؟ این هیولایی که دوستاش رو از دست داده و همچنان میده. این هیولایی که از خوشحال بودن کسایی که دوست داره خوشحال نمیشه. این هیولایی که بی اعتمادی د
انقدر ناراحت و عصبیم همش اسید معدم تو دهنمه -__- واقعا چرا زندگی من مثه این فیلما و کتابا نیست :/ حس میکنم دارم زمانمو از دست میدم و پیر میشم بدون اینکه اتفاقی تو زندگیم بیوفته -__- ینی میدونی دلم نميخواد جزوه اون پنجاه درصد آدم بدبختی باشم که واسه زندگیشون هیچکاری نکردن و روزمرگی کردن دلم ميخواد کلی کار انجام بدم ولی نمیدونم چرا نمیتونم :(
لم دادم روی تختم و درس میخونم .
شادان برای نهار فردا مهمون دعوت کرده ام ! 
در حالی که خونه ام در به هم ریخته ترین حالت ممکنه ! 
و خب دلم ميخواد یکی میومد که بلد بود هرچیزی رو باید کجا بذاره و بعد همه جا رو برق مینداخت و میرفت ! 
+قطعا با همچین خونه ای نمیذارم مهمونم رو به رو شه فردا ظهر :))
چند روز پیش به یکی از بچه ها پیام دادم چند تا سوال درباره درصد و اینا ازش بپرسم. بعد نشستیم دو تایی کلی خیالپردازی کردیم که من رتبم ال میشه و بل میشه و این حرفا. بعدشم به این نتیجه رسیدیم که این چند روز آخر خیلی مهمه و ما اگه مثل خر بخونیم قطعا میتونیم به اون رتبه های ال و بل برسیم. خب من که قاعدتا گفتم از فردا. که نمیدونم این فردا سه شنبه میشد یا چهارشنبه. دیروز رو که واقعا خیلی زحمت کشیدم. تا چهار بعداز ظهر تو چت و مسخره بازی و اینا بودم :) بعد رفتم
سلام دوستان:)
اگه موافق باشین دلم ميخواد یه گروه کتابخوانی بزنیم،که توش کتاب بخونیم و حرف بزنیم و تخمه بشیم:)
+موافقا دستا بالا.
+اگه ان شاالله به ده نفر برسیم شروع میکنم.
+ضمنا نظر بدین که گروه توی چه پیام رسانی باشه،لطفا فقط تلگرام نباشه که برای من قطعه:)
منتظرتونم
سلام
دیشب یک متن نوشته بودم در مورد انتخاب متاسفانه ذخیره نکردم و حذف شد.
دوباره نوشتنشم حوصله ميخواد اما چکیده حرفم این بود
اگر انتخاب های زندگیتون رو با جسارت و عقلانیت انجام ندید مطمئنا در آینده به مشکلات بزرگی بر میخورید
به خیلی چیزا هم بسط داده میشه
موفق و پیروز باشید
۶ خرداد ۹۸
حمید
 
۱.من مسعله اینکه ی جای درست و حسابی برای آرشیو کردن اهنگ هام داشته باشم خعلی وقته ک ذهن منو ب خودش مشغول کرده! حالا ک تقریبا دیگ سیستم خودمو دارم دلم ميخواد ی کانال بزنم و اونجا آرشیو شون کنم. شاید چهارتا آدم دیگ هم خوششون اومد و از طرف دیگ خیلی دلم ميخواد اکانت اسپاتیفای بخرم. یعنی خعععلللیییااااا! ولی خب خودم باید پولشو بدم و در اون حد الان پول ندارم. یس. ای نور هو مانی:/
۲. با پونه داره کارمون دوباره راه میفته امیدوارم نتیجه ها ک اومد بچه دا
-بعضی وقتا حقیقت جوری مثل پتک تو سرت میخوره که ممکنه دلت بشکنه.ولی مهم نیست.همین که حقیقت رو فهمیدی یعنی بردی.هرچند که حقیقتش به تلخی زهرمار باشه و هیچوقت مزه ش از یادت نره! هیچوقت !

-لعنت به همه ی شرطی های دنیا که با دیدنشون . دلت ميخواد انقدر فریاد بزنی تاهمه ی دنیا بفهمن تو دلت چی میگذره
مش یخی 
موهامم که رنگ مشکی کردم 
میشه؟ 
دکلره زیاد ميخواد؟ 
قشنگ میشه؟ 
من سبزه ام خوب میشه؟ 
مش کم بذارم یا زیاد؟ 
بگم اصصصصلا نزدیک ریشه ها نبره که از زیر مقنعه دیده نشه یا نه زشت میشه اگه از ریشه خیلی دورباشه؟ 
لازمه بگم موهام مردونه است؟ 
معلوم نیست بتونم برم چون اول باید شیفتم درست بشه 
به خودم قول دادم تنها بمونم ولی شکستن غرور و له شدن و انتظار بیخودی رو متحمل نشم  
گاهی اشک میریزم گاهی دلم بغل ميخواد یه بغل از جنس دوس داشتن ولی خودمو نگه میدارم و تحمل میکنم  :(
دیگه نمیخوام اشتباه کنم و دیگه اشتباه نمیکنم
خدایا دستمو بگیر سفت تر دستمو بگیر خدا جونم :*
گاهی دلمون واس ی نفر انقددددددر تنگ میشه که حاضری نصف عمرتو بدی اما فقط 5 دقیقه دیگه بتونی ببینیش.
گاهی دلت ميخواد بدونی کجاست بری کی و از دور نگاش کنی.
گاهی
میشینی فکر میکنی یعنی اونم مثلِ منه ؟ اونم داٰئما بهم فکر میکنه؟ اونم شبا خوابمو میبینه ؟


ادامه مطلب
امروز من سحر خیز شدم. آسمون حسابی دلبره و اصلا شبیه جمعه نیست. چقدر زود زمان میگذره چشم به هم زدن شد ۱۱ مرداد. دلم ميخواد تابستون بگذره اما دیگه نه اینجوری. هرچند که دارم کار میکنم ولی خب نگران اینم هستم که نکنه زمان کم بیارم. با این حال هنوزم کند پیش میرم ولی سعیمو میکنم هم بفهمم هم یادم بمونه مطالب. و چقدر سخته. سرعتمم باید بیشتر کنم چون منابع زیاده و زمان نیست. من سال دیگه قبولم میشم. همه تلاشمو میکنم . 
بگذریم. رسیدم به لایب نیتس. نمیدونی چقدر
واقعا شیش سال شد که اسباب کشی کردیم اومدیم این خونه؟ باورم نمیشه! انگار همین دیروز بود که به اصرار مکرر من اومدیم این خونه. انگار همین دیروز بود که از اون خونه اومدیم این خونه. داشتیم تمیز میکردیم. کیف میکردیم از تجربه جدیدم. از اتاق دار شدنم. هنوز هیچی نیومده بود مبل تخت خواب فرش و. فقط اولاش خوب بود. یک سال دیگه هم بشه میشه هفت سال بابام که دیدم چندبار خواست خونمونو عوض کنه همین یک سالی گذشت ولی خب نشد. مامانم راضی نبود. واقعا که چی از
سلام
من یه دخترم که امسال دلم ميخواد دانشگاه آزاد برم نتونستم، برای دولتی بخونم، الان میگید خب نرو این همه هزینه، نمیتونم واقعا خسته شدم تو خونه، افسرده شدم، دلم ميخواد دوباره درس بخونم ، میخواستم رشته ای رو برم که بعدش طرح داره بتونم یه کم کار کنم، مفید باشم، یه درآمدی هم باشه ، ولی هزینه خوابگاه و شهریه ش خیلی میشه، چون ارشد هم هست و من پولی ندارم.
کسی کاری سراغ نداره که بتونم انجام بدم خودم تو خونه کانال هم زدم فایده نداشته، یا کسی که دانش
دیروز یکی از دوستام فوت شد 
سالم سالم بود مثل من قرار بود شنبه براش فیزیک توضیح بدم
تصادف کرده
یکی بهش زده در رفته 
حس بدی دارم 
همش اشکا ميخواد بیاد پایین
اگه من بمیرم اینقدر غریبانس 
میشه اگه یه جوری فهمیدید من مردم ناراحت نشید 
میشه فقط بگید دختر خوبی بود
کدومشون از من ناراحتید؟؟
حتی. یه ذره؟؟
بهم بگید؟؟
- کسی میتونه حتی از طریق زورگویی بهت نشون بده که به تو توجه میکنه
s1.e3
- وقتی کسی چیزی از شما ميخواد، اگه زودتر بهش بدید، دست از سر شما برمیداره. اما اگه گرسنه نگهش دارید(معطل) ، باعث میشه به ساز شما هم برقصه.مثل التماس کردن خانواده قربانی ها در جنایات
s1.e4
بسم الله مهربون :)
 
+ دیشب خواب بد میدیدم. یادم نمیاد چی بود، فقط میدونم با تمام توانم داشتم میدوییدم و فرار میکردم، وقتی بیدار شدم احساس خفگی میکردم و تمام عضلات بدنم منقبض بود. بغض داشتم، کلی گریه کردم ولی بعدش حالم بهتر شد :)
 
+ استادی که امروز باهاش درس داشتیم رو خیلی دوست دارم.از اولین لحظه تا ثانیه ی آخر به حرف هاش با دقت گوش دادم و سعی کردم حتی یک جمله رو هم از دست ندم و حواسم پرت نشه، انقدر که این استاد فوق العاده ست! بعد من نمیدونم چجوری
  اون منشی فیلم های ایرانی هست که همیشه بلند میشه ميخواد جلوی مراجعه کننده ی عصبانی رو بگیره که نره توی اتاق رییس ولی رییس مراجعه کنتده عصبانی رو به اتاقش راه می ده و منشی رو دک میکنه رو خاطرتون هست؟ اون منشیه ما هستیم. یه عمره داریم غیرت آدمایی رو می گیریم که ما رو به لنگ کفششون هم حساب نمیکنن.
وقتی این وبلاگ رو درست کردم بیشتر دلم میخواست جایی رو داشته باشم که بتونم با خیال راحت هر اون چه که از فکر و قلبم میگذره رو اونجا ثبت کنم و بنویسم و چندان برام مهم نبود که اصلا مطالبم خواننده ای داره یا نه،کسی نظر میده یا نه؟
ولی راستش الان خیلی دلم ميخواد که بدونم کسی پست هامو می خونه؟و اگه می خونه نظرش چیه؟پیشنهادی برام داره یا نه؟
تا ساعت یک در مقابل شونه درد شدید مقابله کردم و کماکان گیتار زدم تا آهنگام رو برای فردا اماده کنم. بعد از حدود ۷ ماه اولین جلسه ی کلاسم با استاده و دوتا اتود نه چندان جذاب رو باید اماده کنم. البته یکیشون جذاب بود و اماده ست اما هیچ جوری نمیتونم‌ با اتود یک کارکاسی ارتباط برقرار کنم حالا این به کنار. چیزی که نمیتونم باهاش کنار بیام و اذیتم میکنه و باورش سخته اینه که من نسبت به سال گذشته خیلی پسرفت کردم تو موسیقی. دستم تحلیل رفته ،ظرافت نواختنم
گاهی دلمون واس ی نفر انقددددددر تنگ میشه که حاضری نصف عمرتو بدی اما فقط 5 دقیقه دیگه بتونی ببینیش.
 
گاهی دلت ميخواد بدونی کجاست بری کی و از دور نگاش کنی.
 
گاهی
 
میشینی فکر میکنی یعنی اونم مثلِ منه ؟ اونم داٰئما بهم فکر میکنه؟ اونم شبا خوابمو میبینه ؟کاظم سعیدزاده
جرأت ميخواد ؛ باید جربزه داشته باشی باید مرد باشی که تو گرما و سرما بهترین سالهای عمرت رو جای حروم کردن پای این دختر اون دختر ؛ قمار بازی تو قهوه خونه و غیره ؛ بزاری پای کار کردن و پسر بودن و طلاق بدی و مرد باشی ؛ همسر آینده ام کسی خواهد بود ان شاءالله که بفهمه درک کنه یه جوون قید چه چیزایی رو زده تا الان که بشه مرد زندگی یک زن !
منم می خوام ، می خوام داد بزنم بلکه صدام به یه جایی برسه
منم میخوام دیده بشم جذاب باشم یکی باشه 
هه حتی نوشتن این چیزا اینجا داره خردم میکنه، شاید دیره شاید عشق یه چیز بچگونس، شاید برا ۲۰ ساله هاس
شاید برا این حرفا دیگه بزرگ شدم اما من دلم خیلی چیزا ميخواد که به موقعش نداشته مشون هنوزم ندارمشون
پر از خشمم. دلم یه زندگی عادی ميخواد. نه این که یه روز صد باشم یه روز صفر. یه نفر باشه دلتنگم بشه و سراغمو بگیره. از همه مهم‌تر بغلم کنه.خب اگه اینجوری باشه چرا عصبانی و ناراحت باشم اصلا؟ولی مثل این که ما به بار به خدا گفتیم شادمانم کن و اندوه مکرر برسان جدی گرفته.بگم غلط کردم؟
یه زمانی آرزوم این بود وضع زندگیم بشه اینی که الان هست
ولی الان اون حس لذتی که اگه اون موقع میداشتمش رو بهم نمیده
یه جورایی حالت قدر ندونستنه:)
دلم ميخواد امتحانا تموم شهو بشینم به کارو زندگیم برسم یکم سرو سامون بدم وضع زندگیمو
ولی هنوز 5 تا امتحان دادم از 16 تا:))
+برای سلامتی همه مریضا دعا کنیم خصوصا سرطانیا:)
++دارم میذارم موهام بلند شه از یه بند انگشت الان رسیده به یک وجب^-^
یه حالتی ام انگار روحم گرسنه ست و اصلا هم سیر نمیشه
چیکار باید بکنم؟
ميخواد از همه چی یه گاز بزنه مثل تیری که منتظره از کمان رها بشه شده
منتها من میترسم زه کمانو رها کنم
نمیدونم بذارم به کدوم هدف بخوره؟ اینم خسته ست اصا صدای جیر جیر کمانو میشنوم دیگه کشش نداره میترسم بشکنه
کز کردم یه گوشه از دست این همه تردید
میفهمین چی میگم؟
کسی میتونه پیشنهاد مثبتی در این راستا بده دوستان؟
پست فطرت و اشغال یعنی  آدمی که وقتی میبینه یه زن قصد طلاق داره و ميخواد از شوهر معتاد و بی عرضه و کثافتش طلاق بگیره و راحت بشه ، میگه حتما زن کسی رو زیر سر داره. 
احمق و بیشعور یعنی کسیکه وقتی یه مرد با انواع همخواب میشه، فقط   رد هرزه خطاب میکنه و مرد رو مبرا از هر گناهی میدونه 
خدایا آدمات چرا اینقد حال منو بهم میزنن هوووم؟ 
با سلام!
دوستان یکی با پست های که میذارم مخالفه ، یعنی میاد به جای اینکه بزنه موافقم ( همون فلش رو به بالا ) میزنه مخالفم ( همون فلش رو به پایین ) خب! شاید از یکی از پست هام خوشش نیاد ، بقیه پست هام چی . . . ؟؟؟ نمیدونم دشمنی داره ، یا ميخواد اذیت کنه !!!
خب! یه حرفم با خودش دارم که داداش اگه پست هام عیب و ایراد داره ، بیا بگو اصلاحش کنم. چرا کی مخالف رو میزنی و در میری؟
اگه من حرفی زدم که ناراحت شدی ، بگو معذرت خواهی کنم.
سرما خوردم درد دارم دردمو به کی بگم بتونه درک کنه بعد سال ها یکی رو پیدا کردم که بتونم حرفتمو بهش بزنم بتونه درکم کنه حالا چی هی بهونه ی کار دارم کار دارم میاره نمیتونم باهاش حرف بزنم زنگش هم میزنم جواب نمیده داره کاراشو میکنهبعضی وقتا سکوت بهترین راه حله ولی بعضی ادما نمیزارن که سکوت کنی هی می خوان ازت حرف بکشنکیه که درد منو بفهمه کیه اخه کیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دلم یه نفر ميخواد همیشه پیشم باشه یکی که همه ی حرفام رو بفهمه یکی که درک کنه من چی میگ
داشتیم از دردسرهایی که وبلاگ نویسی برامون ایجاد کرده بود کامنت میذاشتیم براش، انتظار داشتم بیاد مثل همه بگه آقا چیکار داری کی چی میگه، تو وبلاگتو بنویس، اونقد بنویس تا چشش درآد، اما خیلی راحت گفت توصیه میکنم کلا ننویسی! حتی تاکید کرد به این قضیه فک کنم. فک کردم دیدم خیلی هم حرف بدی نیست! اینکه من چیکار کردم و چیکار میخوام بکنم مگه برا کسی مهمه؟! یه جورایی اینکار شبیه همون استوری گذاشتن های اینستا میمونه!
اصلا دنیای وبلاگ یه جورایی مثل همون
بسم الله الرحمن الرحیم ./
من و زهرا (س)  بسان دو کبوتر در آشیانه‌ای بودیم. #امام_علی_علیه_السلام
 
 
به بهانه ی سالروز ازدواج حضرت زهرا سلام الله علیها و علیه السلام :) که عشق رو از منبع عشق یاد بگیریم ، که دو خط از زندگی عاشقانه شون بخونیم و بهش عمل کنیم . راستش زندگی مشترک مراقبت ميخواد ، مثل نهالی که تازه کاشتیم باید بهش رسیدگی کرد، باید علف های هرز رو از دور و برش کند ، بهش آب و کود داد باید حواسمون بهش جمع باشه تا بزرگ و قوی و تنومند ش
یکی از فامیلای زنداداش کوچیکه که خیلی هم خانوم مهربون و محترمیه به زنداداش گفته بود دلم ميخواد به محمد ابراهیم همیشه بگم ابراهیم و من تنها کسی باشم که اینجوری صداش میزنه:)
زنداداش گفته بود اتفاقا عمه ی کوچیکشم(که من باشم) همینو میگه
 
برام قشنگ بود. که اندازه ی من خالص و زلال ابراهیم منو دوست داره.این حرفش نشونه ی بزرگیه دلشه:)
سلام سلام سلااااام :)
من با کلی تاخیر اومدم.جوجه با عموش رفته بیرون 
و از اونجا که این یه فرصت غنیمت برای پست نوشتنه احتمالا از بیشتر جزییات چشم بپوشم و اصلی ترین حرفامو بزنم.
خوب شیراز رفتنم چطوری شد؟؟ حتما خیلی هاتون اینستا رو چک میکنید و میدونید دیگه؟؟ من از شمال رفتم تهران .یه شب تا عصر خونه ی دوست خوبم نوستال بودم که از بچه های وبلاگیه.بعدش دقیقا وسط غذا خوردن و گپ زدن یهو چشمم به ساعت خورد و فهمیدم وااااای خیلی دیرم شد برای فرودگاه :/
اینج
 ۲۵ سالمه و هنوزم دلم ميخواد تو دنیای ۱۸ سالگی باشم و همیشه ۱۸ سالم باشه. دلم نميخواد وارد دنیای بزرگسالی بشم. آدم بزرگا بدن خیلی بد. دلم هم نميخواد بچه باشم چون آدم بزرگا بهت دروغ میگن و تو نمیفهمی. آره همون ۱۸ سالگی خوبه.یه دختر ۱۸ ساله‌ که تو خیابون بلند قهقهه میزنهمن هنوز همون دخترم و برام مهم نیست کی چی میگه
دلم یه ون ميخواد با یه کاروان با کلی وسایل خوب  چرخ خیاطی و این جور چیزا پارچه هم مثلا بعد باهاش برم مناطق دور افتاده ی ایران
براشون چیزایی که میتونم درست کنم و ازشون چیزایی که میتونن دریافت کنم
فقط و فقط خوش بگذرونم
کتاب قصه هم میبرم:)
شایدم خودم برای بچه ها قصه گفتم
شاید براشون تاب درست کردم شاید سرسره براشون خریدم شاید. شاید. شاید.
بعضی روزها کلا جمعه ان .
یعنی اصلا ربط نداره اول هفته باشه یا وسطش یا اخرش ، بعضی روزها کلا بوی جمعه میدن
روزهایی که مثلا اصلا انگار دلت نميخواد از تختت کنده شی ، یعنی انگار دلت ميخواد فقط تو تخت خنکت بمونیو از این پهلو به اون پهلو بری ، از اونایی که دلت ميخواد ژولیده باشی موهاتو شونه نزنی ، اتاقتو مرتب نکنی . 
کلا بعضی روزها جمعه ان مثل او روزهایی که بدون دلیل کم حرف میشی ، غمگین میشی !
 نه اینکه واقعا ناراحت باشیا نه !
انگار دلیلی برای خندید
بابا اومده توخونه میگ من از الان غصم گرفته دلم ميخواد بشینم گریه کنم منو صدا کردتااومد تواتاق نشسته بودم پشت میزشروع کردم به گریه کردن همینجور اشکام سراریز میشدمنو بغل کردم میگفت گریه نکن دیگ ناراحت میشم بیا بریم بستنی خریدم بخوریم من چ جوری اخه تحمل کنم باباجونم تو اخه دنیای منی چ جوری ازت دور بمونم خدایا این فکرو خیالا داره دیووونم میکنه شک خیلی بزرگی بود برام 
سلام دوستان وقت تون بخیر
من میخوام یه فروشگاه بزرگ محصولات چوبی بزنم، (مبل،میز و صندلی،میز تلویزیون و .)، بیشتر مبل، چون چند تا از اقوام دورمون مبل سازی دارن، البته چون زیاد باهاشون در ارتباط نیستیم نمیتونم سوالاتم رو از اون ها بپرسم، هدف من اینه که این نمایشگاه مبل رو تو یه منطقه ای بزنم که بیشتر روستاست یعنی خارج از شهر، چون خودم قبلا تو روستا زندگی میکردیم.
البته الان از حالت روستا خارج شدن یعنی شلوغ تر شده و تعداد روستاها هم تو این منطق
بعد از مدتی میخوام ساده بنویسم ،  برای کی ؟ اصلا مخاطب ندارم.برای دلم مینویسم.
دلم که مخاطب حساب نمیشه چون خیلی وقته شکسته ، گرفته ، شایدم مُرده.
توی این زمانه زندگی کردن دل که نميخوادپول ميخوادپارتی ميخواد.نامردی ميخواد.
راستش برام سخته که همرنگ این جماعت بشم شایدم شدم.ولی مثل این میمونه که بخوای وسط رودخانه خروشان برعکس شنا کنی
بی هدف دارم مینویسمولی بیخیال مهم نیس
شش ماه اول سال تمام شدنمیدونم چرا این شش ماه خبلی برام بد بود
هنوز بعد یک سالی که از کارآموزیم میگذره ایمیل‌های ثبت خرید سایت دمو برام میاد. نه دسترسی دارم به پنل‌ش و نه دلم ميخواد با پشتیبانی‌شون تماسی داشته باشم. حالا درسته شرکت اشتباهی کرده منقضی نکرده سایت رو، سوال من ابنجاست چرا بازدیدکننده‌ها یه سایت معروف با دامنه‌ی معروفش رو از یه سایت دمو با دامنه‌ی معلوم‌الحالش رو تشخیص نمیدن؟ اصلا به همین خاطره دلم راضی نمیشه پیام بدم به پشتیبانی‌.
دلم برای دوستان قدیمی وبلاگیم تنگ شده دوستایی که رفتن و فقط خاطرهاشون برا ما موند. آخ که چقدر دلم یه خورده از اون بیخیالیه ميخواد اینکه هیچی نخوام و فقط زیبایی ها رو ببینم. تعادل بین دوتا جریان اصلی زندگیم برام سخت شده باید سعیمو بکنم باید بازخوردای مثبتشو ببینم اصن منفیارم مثبت ببینم خدا رو چی دیدی شاید قضیه،قضیه ی همون گل دقیقه ی نود باشه.
راستشو بخواید همیشع خیلی به مفهوم فکر کردم.هیچ وقت نتونستم متوجه بشم که چرا اینهمه آثار روحی میذاره رو آدما تا این چند روزه
وقتی کسی ازمون یه چیزی ميخواد که ما به هیچ وجه تمایل نداریم انجامش بدیم ولی خب مجبوریم انجامش بدیم چقدر اذیت میشیم. یه چیزی تووهمون مایه هاست فقط خیلی شدید ترشاید این چند روزه چند بار همچین حسی اومد سراغم.
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب