نتایج پست ها برای عبارت :

این غیمتش چنده

سلام دوست دارم بنویسم
از حال و روزم بگم
ولی وقتی می بینم هیچ تغییری نکردم
وقتی می بینم هر روز یه مدلم و حالم دگرگونه
از خودم بدم میاد
دوست ندارم بنویسم و یه عده رو ناراحت کنم
یه عده رو به اين فکر بندازم که با خودشون بگن اين عفت اصن معلوم نیس باخودش چند چنده
برام دعا کنید حا دلم خوب بشه
خدایا سمت کوه بورم یا دریا
کجه قرار بیرم مه دل بوه وا
اگه دوه مه دور تار و لله وا
مه تن اينجه درا مه دل با کیجا
 
حال و هوا داشته نرگس بانو
چشم جلا داشته نرگس بانو
قد رعنا داشته نرگس بانو
امر خدا داشته نرگس بانو
مهر و وفا داشته نرگس بانو
 
چنده من هارشم اين دار و اون دار
 
از دست عاشقی دل دارمه نخار
الهی بمیره دشمن برار
مه قسمت نیبو خرابه کنار
 
حال و هوا داشته نرگس بانو
چشم جلا داشته نرگس بانو
چادر سیا داشته نرگس بانو
امر خدا داشته نرگس بانو
مهر
بال مرغ هم وبال خواهد شد
 
-آقا! مرغ کیلویى چنده؟!+گرون شده، دیروز ١١ بود امروز ١٤-دوتا برام بکش، ٨ تکه اش کن
فروشنده، مرغ ها را داد دست کارگرش تا به سفارش مشترى، ٨ تکه اش کنه.کارگر بعد از تکه تکه کردن مرغ ها، امعا و احشاء و پوست  هاى مرغ رو جمع کرد ریخت سطل زبالهو با تردستى تمام: همراه یکى از بال هاى مرغ!
بال مرغ مشترى بعدى هم همبنطور و بعدى.
بستگى به حواس مشترى داشت. اگه متوجه مى شد، کارگر عذرخواهى مى کرد و مى گفت حواسش نبوده و اگر  متوجه نمى شد ف
احمد با ذوق و شوق از بیرون اومده و میگه:_ باید بهم احترام بذارید، باید در مقابلم سر تعظیم فرود بیارید ای بازندگان!_چی شده؟
 _ همین الان عباس(شوهر خواهرم) زنگ زده میگه کهره دونه‌ای چنده؟ 
_ امکان نداره، فاطمه الان اصلا سونوگرافی نداره، مسخره‌ات کردن دیوانه!
_ [میخنده] بخدا خودم ۶بار ازش پرسیدم، قَسَمش هم دادم گفت دختره!
زنگ زدم به فاطمه میگم اين شایعات چیه راه انداختی؟ تو که سونوگرافی نداشتی الان؟ میخنده و میگه بخدا راست میگم، یه ازمایش ژنتیک
قدیما، همه چیز یه جور دیگه بوده!
اونهایی که میخواستن برن حج، اول میرفتن بدهکاریاشونو صاف میکردن، از همه حلالیت میطلبیدن، بعد با خیال راحت میرفتن حج.
الان انگار رسم و رسوم حج رفتن هم عوض شده!
زنگ زدم به مشتریمون، و اين چندمین باری بوده که برای حساب و کتابش بهش زنگ میزدم. خودمو آماده کرده بودم که بهش بگم اين چه وضعیه آقای فلانی؟ چندبار برا یه حساب باید زنگ زدت بهت؟ که ناگهان ازونور خط صدا اومد: بفرمایید.
_آقای فلانی سلام، فلانی هستم از شرکت فلان
رفته بودیم مهمونی
همه بودن آشنایان و دوستان
دارم بین خواب بیداری مینویسم اونم فقط چون خیلی سرش خندیدم
با یک دوستی حرف میزدم بعد از کلی حرف اقتصادی و ی و حال و احوال پرسی
میگه: خب کادو تولدت جا گذاشتم کتاب بود دفعه دیگه دیدمت میارمش
میگم: اردیبهشت تولدم بود الان تیره کادو نمیخوام دست شما درد نکن من اصلا اون سبکی نمیخونم
از اون اصرار که کتاب خوبیه از من انکار که نثر سنگین نمی خونم خوشم نمی اد
دید حریفم نمیشه گفت: خب پس کادو چی بگیرم؟
منم رگ
 نمیدونم اينو قبلا تو وبم تعریف کردم یانه ولی دوباره تعریف میکنم چون یک چیزیش منو ناراحت کرده!
دوترم پیش که اندیشه اسلامی ۲ امتحان پایان ترم داشتم رفتم مجتمع ۳ من با اونجا زیاد آشنا نبودم و فقط سالن اجتماعاتش بلد بودم شماره صندلیم فقط میدونستم ولی نمیدونستم کجا باید برم پس رفتم همون سالن اجتماعات کلی ادم اونجا بود یه عده نشسته بودن یک عده درحال اومدن و چند نفر مراقب هرچی صندلی هارو نگاه کردم شماره من توش نبود تا یه خانمی گف شماره ات چنده بهش
دیروز عصر با هدهد رفته بودم دکتر. فرستاد نوار گوش گرفتیم. ریپورتشو باز کردم، با حالت هیجان‌زده گفتم "وای! سولاخ کوچولو!" جفتمون تعجب کردیم. در حین آب‌بازی تو یکی از گشت و گذارهای نوروزی اتفاقی دست داداشم خورده به گوشش! دکتر گفت اگه مواظب باشی خودبخود ترمیم میشه، وگرنه جراحی! گفت شکایتی از ضربه‌ای که بهت خورده داری؟ می‌خواست نامه بده =))) فک کنم یک عالمه دیه‌ش بشه =)))
بعد رفتیم با لاله‌های زردی که غروب‌ها بسته میشن عکس گرفتیم :)

بعدم چشممون خو
رفتم کلاس 
دیدم یه کلاس دیگه هم هست 
اون بهتر بود 
پولی بود ولی ساعتش کمتر بود! 
چون موضوعش بهتر بود اونو رفتم 
تازه گفتم نمیشه اول اونو بریم بقیشو اينو بیایم؟ 
قبول نکرد 
رفتم اون کلاس بهتره 
با دو هِدی که قبلا مثل خودم نیروی ساده بودن و باهاشون دوست بودم 
برگشتنی به مسئول گفتم
یه سره می گفت نه 
نه 
نه 
هی منم سرمو کج کرده بودم که حاج آقا تو رو خدا! 
حاج آقا مخصوص اين کلاس مرخصی گرفتم روزم هدر میره 
می گفت می خواستی از اول همینو بشینی 
می گفتم
باران تازه تمام شده است و نم‌نم باقی‌ مانده آرام آرام می‌بارد؛ مادر از شوق باران هوس قلیه ماهی و لَلَک کرده است و حتی با چهره‌ی در هم شده‌ی من هم تغییر عقیده نمی‌دهد.
 به هوای خرید از ی جواد از خانه بیرون می‌زنم تا قدمی هم در کوچه‌های باران خورده بزنم؛ باران هنوز نم‌نم در کوچه می‌بارد و سبز پر‌رنگ درختان را پررنگ‌تر می‌کند!
بوی قلیه ماهی و آش رشته و لخ‌لاخ و شله ماهی از اجاق خانه‌ها می‌آید و روز بارانی را دلچسب‌تر می‌کند.
 در س
شاید در نظر اکثر افراد یادگیری زبا ن انگلیسی یا هر زبانی به غیر از زبان مادری کار سخت و زمان بری است و هر کسی نمی تواند در یادگیری زبان خارجی موفق شود اما باید اين نکنه را خاطر نشان کنیم که اصلا هم اين طور نیست. جدای از استعداد و هوش، طرقه آموزش نقش بسیاری دارد چرا که اگر آموزش درستی ببینید حتی با دانستن لغات کمی باز هم می توانید گلیم خود را از آب بیرون بکشید.
یاد گیری زبان با هلو
یادگیری اصطلاحات مختلف در زبان انگلیسی می‌تواند در کوتاه مدت
همیشه وقتی می نویسم که خیلی فکر تو ذهنمه. احساس کردم الان یکی از وقتایی هست که نیاز به نوشتن دارم. مطمین نیستم هنوز کسی اينجا رو میخونه یا نه.
اين روزا خیلی به زندگی بقیه فکر میکنم. خیلی دلسوزی می کنم. صدای فریاد هایی که توی کوچه میاد باعث میشه فکرم سمته بی نهایت اتفاق بره. اين روزا پسرهای زیر 18 سال زیادی می بینم که یه پلاستیک دستشونه و تو اشغالا دنبال پلاستیک می گردن. به اين فکر میکنم که دارن به چی فکر می کنن؟ ارزوشون چیه؟ مدرسه هم میرن؟ به جایی
چشم که باز کردم ساعت ۴:۴۰ صبح بود ، با خودم گفتم "خو اذون که حدود ساعت ۵، یعنی اول ماه ۵ بی الان هم رفته جلوتر حتما:| " مثل جت از جا بلند شده و به سمت اشپزخانه دویدم ، ظرف عدسی که از دیشب برای سحر زیرِ چشم کرده بودم را از یخچال بیرون کشیدم،آه از نهادم بلند شد ، ظرف یخ بسته بود و گرم شدنش طول می‌کشید، چند دقیقه‌ای روی اجاق رهایش کردم بلکه گرم شود، همزمان به حیاط رفتم، هیچ صدایی به جز صدای کولرها به گوش نمی‌رسید، دوباره برگشتم، عدس را داخل یخچال بر
از وقتی اومدم خونه اصلا حوصله ی نوشتن ندارم. خیلی وقتا پیش میاد که به خودم میگم برم بنویسم فلان چیز رو، بعدش به اين فکر میکنم که باید کامپیوترم رو روشن کنم و چیزی که توو ذهنم هست رو تبدیل کنم به خطوطی که توو مجازی واقعا وجود دارند(اگر چه هیچ چیزی ثابت نمیکنه که مجازی از فکرای من واقعی تره، ولی حداقل مجازی رو میشه دید.) میگم بیخیال کی حوصله داره.
حقیقتش اينه که به معنای واقعی جون میکنم که روزی چند صفحه کتاب بخونم. میخوابم و میخوابم و میخوابم و گا
 

خرید پستی قرص ویاگرا


قیمت قرص ویاگرا


فروش کپسول ویاگرا


اشنایی با بهترین داروی تاخیری جهان ویاگرا
خرید قرص کانگورو

طریقه مصرف قرص تاخیری کانگورو

طریقه مصرف قرص کانگورو زرد

عوارض قرص کانگورو زرد

قرص تاخیری کانگورو

قرص ویاگرا زرد کانگورو

قرص کانگورو

قیمت قرص کانگورو زرد

نحوه مصرف قرص کانگورو

نحوه مصرف قرص کانگورو زرد

خرید اينترنتی قرص ویاگرا اصل
خرید اينترنتی ویاگرا
خرید قرص سیلدنافیل
خرید قرص ویاگرا از
همیشه با اين شروع نوشتنه مشکل دارم!که از کجا بگم!
صدای منو میشنوید از تهران!از خانه!
داشتم به اين فکر میکردم که اين بلاگ قراره جایی باشه برای تجربه های من!برای اينکه توی 25 سالگی بدونم دغدغه ها و روزمرگی های مبینای 20 ساله چی بود!
پس میگم!از دغده های اين روزام!از چیز هایی که باهاشون درگیرم.از احساسم.از اطرافیانم ، و از شریطم :)
امروز یازدهم مرداد ماه یکهزارو سیصد و نود و هشت خورشیدی هست :)
مبینا 21 سال داره. رشته ی تحصیلیش فیزیک و دانشگاهی که توش بزرگ
پیوندهای دسترس‌پذیری
رد شدن و رفتن به محتوای اصلیراهنمای دسترس‌پذیری
 
بازخورد درباره دسترس‌پذیری





 
 


 
 



 

 

 

 

 
 
 
 
 
 
 

حالت‌های جستجو



همه
تصاویر
ویدئوها
کتاب‌ها
بیشتر
تنظیماتابزار



 


تقریباً ۵۱٬۰۰۰٬۰۰۰ نتیجه (۰٫۳۵ ثانیه) 


 
 
 

 

 
 

اگر امکان دارد آن را به فارسی ایمیل کنید

داستان‌های برتر







قیمت طلا و سکه امروز 98/5/7
تجارت‌نیوز·۲
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب