نتایج پست ها برای عبارت :

ای علمدار علی پر کشیدی به آسمون

دانلود مداحی محمود کریمی اي علمدار من اي سپهدار من
عزاداری شب دهم محرم الحرام 92هیئت راية العوحه زمینه
 
براي دانلود کلیک کنید
 
متن شعر مداحیاي علمدار من اي سپهدار منبیا بریم به خیمه ها با مناي علمدار مناي سپه دار منبیا بریم خیمه ها با منساقی تشنه هااي یله کربلابیا بریم خیمه ها با مناي علمدار مناي سپه دار من بیا بریم خیمه ها با منمتن مداحی اي علمدار من اي سپهدار من محمود کریمیساقی تشنه هااي یله کربلابیا بریم خیمه ها با مناي علمدا
مثنوی ابوالفضل (عليه السلام)اي حرمت قبله حاجات ماياد تو تسبیح و مناجات ماهمقدم قافله سالار عشقساقی عشاق و علمدار عشقمکتب تو مکتب عشق و وفاستدرس الفباي تو صدق و صفاستمکتب جانبازی و سر بازی استبی سری، آنگاه سرافرازی استمطلع شعبانِ همايون اثربر ادب توست دلیلی دگرسوم اين ماه، چو نور امیدشعشعه صبح حسینی دمیدچارم اين مه که پر از عطر و بوستنوبت میلاد علمدار اوستشد به هم آمیخته از مشرقیننور ابوالفضل و شعاع حسیناي به فداي سر و جان و تنتوین ادب آمد
زمین پر از آب، آسمون پر از ابر، فضاي بین زمین و آسمون بارون و خاک، طوفان، جاده ها بسته:||خدايا داری گیم اور میکنی ما رو؟
هی خبر پشت خبر که فلان منطقه و روستا رو تخلیه کنید.پیام پشت پیام که مدارک و وسايل برقیتونو تو ارتفاع بذاریدلیست مناطق امنی که براي پناه گرفتن میاد. تلفن پشت تلفن که سالمید؟؟
استرس و نگرانی و نا امنی
نمیدونم ترس رو چجوری بیان کنم:(
اين پست با حس زیباي موسیقی خاتون عزیزم نوشته شده. همزمان پلی کنید و بذارید موسیقی به پست من، روح بِدَمه :)
امشب ماه گرفت. مثل سال‌هايی که دبیرستانی بودم و هرشب ساعت‌ها محو آسمون شب می‌شدم، رفتم که بین ستاره‌ها دنبالت بگردم.
شهر پر از نور و چراغ‌هاي اضافه بود. ندیدمت. دلم برات پر کشید. دنیا تنگ تر شد.
میدونی! وقتی دل آدمیزاد قد یه سر سوزن می‌شه، هیچ دو دوتايی، چهارتا نمی‌شه. بیا امشب رو تا صبح زیر طاق آسمون کنار هم بمونیم. مثلا عطرت بپیچه تو
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فايل هاي صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهاي رايج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد
با اين حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش اين فايل را براي تان فراهم آورد.




یا اباعبدالله یا اباعبداللهیارا دلبر و دلدارا ماه جهان آرا میکشد عشق تو آخر سر ما راجانا سید و مولانا حضرت سلطانا تشنه تو هستم سید العطشاناجانم جانم به صداي نوکرات به دلهاي مب
از یه جايی به بعد دیگه حال دلمون خوب نشد. هی با خودمون فکر کردیم گیر آسمون و کائناتیم. فکر کردیم اگه بخندیم آسمون خوشحال میشه، اين شد که کلی خندیدیم اما کارساز نبود. گفتیم عوضش شايد آسمون بتونه خوشحالمون کنه. اما نه آفتاب و نه ابرش و نه حتی بارونش، هیچی نتونست حال ما رو خوب کنه. خلاصه اينکه خیس شدیم اما نه مثل همیشه، نه با خنده. ته تهش داشتیم به حال دلمون پوزخند میزدیم و زیر لب هیهات میگفتیم. همین.
دوشنبه، سوم اردیبهشت هزار و اندی سال بعد از هج
چند روزه کلی مشغول دیدن سریالاي پیشتازان فضاي جدیدم!!
خیلی جذابه!!خیلی!!

کلیییییی امتحان ریخته رو سرم!!شنبه امتحان دیفرانسیل دارم!!
سه شنبه امتحان فیزیک دارم!!چهارشنبه هم فیزیولوژی
 میپرسه!!!

بچه هاي اتاق دیگ هر وقت یه رخداد نجومی و هر چیزی
 که کلا به آسمان مربوطه میبینن زود میان به من میگن بیا
 از اين چیزا که دوست داری ببین!!
دیشب داشتم پیاز خورد میکردم تو آشپزخونه یهویی یکی
 از بچه ها اومد 
گفت بدووو بدووو ببین اين چیه؟؟؟!!!
من گفتم یه سوسکی چ
عسل می بارد از لب ها، چه شیرین ست مردن ها
دعا می جوشد از خیمه، میان چادر زن ها
تنی تب کرده در خیمه، سری بی تن شده آن سو
و قاسم میل میدان کرد که مولايش تک و تن ها
خلاصه بی زره آمد شبیه حضرت حیدر
به باباي حسن رفته، چه شیرین ست رفتن ها
میان رفت و آمد ها کسی ورد زبانش من
و قاسم بر زمینش زد، امان از کبر دشمن ها
خود ازرق به میدان شد که من جنگ آورِ رزمم
ذبیح دست قاسم شد، اسیر آن همه فن ها
دم میدان علمدار و صداي آفرین قاسم
همه محو تماشايش، چه شیرین ست دیدن ها
+ کاش میشد یه سايه از خودت جا بذاری، براي آدمها، وقتی میری دلتنگت بشن. 
+ چرا با تکنولوژی به کاغذها خیانت کردیم؟ مگه به جز یک قلم و یک ورق کاغذ، چیز دیگه اي براي به جا گذاشتن یک اثر از خودمون، نیاز داریم؟
+ یه عالمه امکانات جدید بالاي صفحه سفیدِ کپشن اضافه شده، اما من همچنان یه + میذارم و یه جمله مینویسم، نهايتا bold رو انتخاب میکنم و تمام! 
+ گیج موندیم وسط اين همه پیشرفتاي بیهوده و بیکار افتاده. فقط داریم دور باطل طی میکنیم.
+ شدیم یه مُشت قاضی بی ک
محرم آمد.
بوی بغض می ايد.
بوی پیراهن مشکی.
بوی فریاد یا حسین.
دیگرنزدیک است که فریاد بزنیم:
اي اهل حرم میر و علمدار نیامد
سقاي حسین،سید و سالار نیامد.
خدايا کمکان کن تا در اين ماه یا حسین »گفتنمان سبب با حسین بودنمان » شود
فرا رسیدن ماه عزاي حسینی را به همه عاشقان حسین(ع) تسلیت می گوییم.
1. دبیرستانی که بودم از یه جايی به بعد یاد گرفتم که دیگه هیچ چیزی رو به معلمم قول ندم؛ اگه درس نخوندم قول ندم که دیگه همیشه درس‌خون خواهم بود، اگه مچم رو تو تقلب گرفت نگم که دیگه همچین حرکتی ازم سر نمی‌زنه، اگه دیر می‌رسم سر کلاس قول وقت‌شناسی ندم؛ حرفم اينه که از شعار الکی دادن بدم اومده بود، فهمیده بودم اگه اهل عمل باشم او هم متوجه می‌شه.
2. اگه یه داستانِ بد رو تعریف کنیم مخاطب اون رو بد می‌دونه، اگه یه داستانِ خوب رو تعریف کنیم احتمالاً م
#شهید_سید_مجتبی_علمدارشیوه خاصی شهید سید مجتبی علمدار در جذب جوانان داشت گاهی حتی خود من هم به سّید می گفتم: اينها کی هستند می آوری هیأت؟ به یکی می گویی بیا امشب تو ساقی باش. به یکی می گویی اين پرچم را به دیوار بزن و ول کن بابا! می گفت: نه ! کسی که در اين راه اهل بیت(ع) هست که مشکلی ندارد ، اما کسی که در اين راه نیست ، اگر بیايد توی مجلس اهل بیت(ع) و یک گوشه بنشیند و شما به او بها ندهید می رود و دیگر هم بر نمی گردد اما وقتی او را تحویل بگیرید او را جذب
یک جمله می نویسم
بدون هیچ توضیحی
واقعا می فهمم، جهاد المرأة حسن التعبل.
خوب شوهرداری کردن، جهاد زن هست.
جهاد
یعنی سختی کشیدن
یعنی تلاش کردن
یعنی مبارز بودن
یعنی بلند همت بودن
یک مجاهد
بايد مخلص باشه
بايد سخت کوش باشه
بايد منظم باشه
بايد زیرک باشه
بايد
یک جهاد شیرین
که در تمامی ابعاد زندگی وجود داره.
اين حقیقت زندگی و حقیقت ازدواجه
و من اين نگاه رو
که همسر رو فرع رابطه با خدا می‌کنه
خیلی دوست دارم.
من تازه دارم فهم می‌کنم اونی که همه ی هستی
متن آهنگ امیر تاجیک به نام دنیاي دیگه
Text Music Amir Tajik Called Donyaye Dige
"قطعه اجرا شده در برنامه کودک شو" 
♫✿♬همیشه چشم به راه آسمون باش​♫✿♬​♫✿♬تو هم با بوی بارون مست میشی​♫✿♬​♫✿♬یه روزی میرسه با گریه ی شوق​♫✿♬​♫✿♬تو هم با آسمون همدست میشی♫✿♬
به لینک زیر مراجعه نمايید :

 
متن آهنگ همیشه چشم به راه آسمون باش امیر تاجیک
matnetaraneh.rozblog.com
سوم دبستان که بودم، توی کلاسمون یه کتابخونه‌ی کوچیک داشتیم. یک کمد چوبی قدیمی و تقریبا پوسیده که از سال قبل چند تا کتاب خاک خورده و پاره‌ پوره توش جا مونده بود. اول مهر قرار شد هر کدوم از بچه‌ها کتابايی که دارن رو بیارن و کتابها رو شماره‌گذاری کنیم و تو یک دفتری ثبت کنیم و درست مثل کتابخونه‌هاي واقعی، امانت بگیریم و بخونیم‌شون. خانم مطهری، معلم‌مون، یک جا وسط حرفاش گفته بود:" کتاباتون رو که آوردید، یکی از شماها رو که به نظرم توانايی اش رو
یه خوشحالی خاصی بعد از رها کردن، ته دلم به وجود اومده؛ مثل بادکنکی که نخش از دست بچه‌اي رها شده باشه. تو یک روز آفتابی وقتی نشستی گوشه حیاط و خیره شدی به زمین اما سايه بادکنک رو می‌بینی که داره دورتر و دورتر می‌شه. امروز یه جايی خوندم که زندگی آدم‌هايی رو سر راهمون قرار می‌ده که بهشون نیاز داریم، نه اون‌هايی که دوستشون داریم. از صبح تا حالا به همین فکر می‌کنم؛ به نیاز». می‌دونی فکر نمی‌کردم بتونم، اما یه جايی دیدم انگار همه مثل همن؛ کسی
سلام.
هواي صبح امروزِ تهران بی نهايت دلپذیر بود ، بارونی و با یه آسمون پاک. خیلی شیک و کارت پستالی :)
موقع برگشت از دانشگاه هم هوا به شدت بهاری شده بود ، یه ظهر دلپذیر آفتابی اما خنک :)
امروز رو براي خودم جشن گرفتم با خریدن ۲ شاخه مریم و یه شاخه رز
بازم میخوام از اين جشناي ارزون براي خودم بگیرم.دلم کلی گلدون کوچیک و بزرگ می خواد
ساعت 5صبح بیدار شدم :) نه برق بود نه آب . یه جايی هست همش تصادف میشه .بماند چرا. طرف زده به تیر برق . اين شد که از نیمه هاي شب برق نداشتیم شايدم از حدوداي یازده دوازده. چون چراغاي ما که خاموش بود. تو کوچه هم تاریک بود ، من بیدار بودمیاد اون ستاره تو آسمون افتادم. چقد خوشگله :)) هرموقع میبینمش به فکر میرم :) امروز چنتا کار هست که بايد انجام بدم چنتا کار عقب افتاده.دیروز از یه کوچه اي رد شدم، وسطش پر بود از برگهاي پايیزی، سايه هم بود ، دیگه خود پايیز
نه غزل نوشته بودم نه ترانه اي سرودمکه به حرمت سکوتم تو بدیدنم بیايیمنم و ترانه هايم شب و بغض گریه هايمتو فقط اشاره اي کن تو بدرد من دوايیدل من اسیر زلفت سر من فداي لطفتاگرم چه کفر باشد تو براي من خدايیبسراغ تو بیايم سوی باغ تو بیايم که به پاي گل نشینم بکنم غزلسرايینه ز بند تو گریزم نه به جنگ تو ستیزمتو بیا عنايتی کن که تو آن گره گشايیدل من بخون کشيدي من و به جنون کشيديشده ام چو مرغ در دام که ندیده است رهايی(به کدام مکتب هستیم به کدام مذهب هستیم
سیستم خواب‌م به هم ریخته، ساعت یک به سختی خواب‌م می‌بره و
با یک بار بیدار شدن وسط خواب، نهايتا ساعت سه بیدار می‌شم که دیگه خواب رو براي
امروز ادامه ندم. روزِ سختی خواهد بود، بنابراين باز هم سراغ اسلحه‌ی دوران
دبیرستان می‌رم؛ چاي‌قهوه. اتاق تاریک‌ه و بچه‌ها خواب، پس بیش از یک لیترش رو توی فلاسک می‌ریزم
تا حین تماشاي فیلم‌هاي المپیاد توی راهرو مشغول نوشیدن‌ش باشم. فیلم سوم تموم می‌شه،
سرم رو بالا می‌آرم و شوکه می‌شم. رنگِ سیاهِ آسمون
آآآآخ کخ 
تا همین چند دقیقه پیش بارون می‌بارید. فکر می‌کردی تا شب نشده آسمون از خجالت زمین درمیاد و حسابی سیرابش می‌کنه. اما نشد.
به همون سرعتی که بارون شروع‌شد، یه دفعه تموم شد و فقط سرماش موند. بی‌هیچ اثری. بی‌هیچ تغییری.
چند سال پیش مدیری داشتم که درست مثل بارون امروز باریدن می‌گرفت. 
تبلیغ تلویزیونی که می‌رفت آرام و قرارش هم می‌رفت و فردا صبح که وارد موسسه می‌شد قشنگ می‌فهمیدی چند هزار بار خواب تبلیغش رو دیده
و بی‌صبرانه منتظر می‌
۱. بابام هر سال که نفرات برتر اعلام می‌شه، با یه شوق و ذوق خاصی همه‌ی نفرات رو نگاه می‌کنه… باور کنید برق توی آسمون چشماش رو می‌شه کامل دید… بعدش می‌گه: یادش به خیر! منم یه روزی مثل همینا بودم…»
[هر سال نگاه می‌کنه ها… :| حتی زمانی که من خوندم کنکوری نبودم!]
و من با شنیدن اين جمله غمگین‌ترین موجود دنیا می‌شم… اين که هیچ‌وقت نمی‌تونم به دخترم / پسرم همچین جمله‌اي رو بگم… :(
۲. شارژ گوشیم تموم شد و از اون جايی که کاملا گوش به زنگِ اعلام نتا
حس میکنم 24 ساعت انقدر کمه که نمیشه تمام زندگی رو درش گنجوند.کارامو توی یه فايل زیپ به شب میرسونم و هنوز کلی کار نکرده و حرف نگفته و شنبه هايی که هرگز نمیرسن. کجاي اين قصه میلنگه؟
دلم تنگ میشه گاهی از اين منی که غرق شدم توی سرسراي اين دنیاي بی انتها.گاهی انقدر بزرگ میشم که مسائلم جدی و جدی تر منو به سمت زوالی میبرن که هرگز نه حقم بوده و نه خواستمش.گاهیم اينقدر کوچیک میشم که خودمو توی عالم رها شده میبینم.به آسمون نگاه میکنم و ارتفاع [یا شايد اشتب
حس میکنم 24 ساعت انقدر کمه که نمیشه تمام زندگی رو درش گنجوند.کارامو توی یه فايل زیپ به شب میرسونم و هنوز کلی کار نکرده و حرف نگفته و شنبه هايی که هرگز نمیرسن. کجاي اين قصه میلنگه؟
دلم تنگ میشه گاهی از اين منی که غرق شدم توی سرسراي اين دنیاي بی انتها.گاهی انقدر بزرگ میشم که مسائلم جدی و جدی تر منو به سمت زوالی میبرن که هرگز نه حقم بوده و نه خواستمش.گاهیم اينقدر کوچیک میشم که خودمو توی عالم رها شده میبینم.به آسمون نگاه میکنم و ارتفاع [یا شايد اشتب
سلام 
یه چیز جالب و سر گرم کننده 
من نمی دونستم گوگل ارث براي کشور هايی مث آمریکا کیفیتش در حد یه تور مجازی بالاست ، براي ايران که در حد یه تصویر هوايی هست 
واقعا رک بگم دیشب ادرس خونه بنیامین رو زدم حتی کوچه شون ماشین ها پارک شده نزدیک خونه شون رو با وضوح در حد عکس ولی سه بعدی دیدم 
اصلا یه چیزی میگم یه چیزی می شنوید کافیه اون آدمک زرد رنگ رو بکشید رو صفحه تا تفاوت رو حس کنید (اون آدمک براي ايران کار نمی کنه )، یعنی انگار رفتی خارج رو دیدی ، و یه
راستش رو بخواي ما آدم بزرگ ها از بزرگی فقط ژست گرفتنش رو خوب بلدیم!
ما هنوز توی دوران کودکی جا موندیم،همین جا موندن هم برامون اسباب دردسر شده!
ما همه همون کودک هايی هستیم که براي بدست آوردن اسباب بازی موردعلاقمون آسمون رو به زمین میاریم اما وقتی بدستش آوردیم چی میشه؟
در بهترین حالت چند صباحی باهاش سرگرمیمم و روزگار میگذرونیم و بعدش یک اسباب بازی جدید چشممون رو میگیره و دوباره روز از نو
هیچ وقت لذت داشتن رو نمیچشیم و درعوض تا دلت بخواد چشمم
اينجا کلیک کنید
اين یوتیوب چنل یکی مثل اوشو هست که حرفاي جالبی میزنی و میتونید یک بعد از ظهر رو باهاش سپری کنید.

"وقتی ملت دعا میکنن و نگاه به آسمون میکنن در 99 درصد مواقع به جهت اشتباهی نگاه میکنن چون به هر حال بهشت در یک طرف اين دنیا قرار داره. بعد میگه اصلا بالا و پايین چه معنی میده؟ به اصطلاح around اصلا مهم نیست چیزی که درون تو هست مهمه!" 
_با اندکی تغییر 

No body knows which is down, which is up it is just a assumption*. isn't it? isn't it so?
Assuption: a thing that is accepted as true or as certain to happen, w
عصر روز سه شنبه 1398/2/31 اختتامیه هشتمین دوره جشنواره کتابخوانی رضوی با حضور برندگان و مهمانان گرامی در محل کتابخانه شهید علمدار ساری برگزار گردید.در اين برنامه دو کتاب زندگی نامه چهارده معصوم عليهم السلام(زندگانی امام حسن مجتبی) و هشت قصه از امام جواد(از سری کتابهاي منابع نهمین دوره جشنواره رضوی)، توسط اعضا معرفی گردید و در ادامه توضیحاتی در خصوص منابع و نحوه شرکت در اين دوره از جشنواره  ارائه شد. در پايان به منتخبین سال گذشته هدايايی به رسم
پیرمردی وسط روضه‌ی ما گفت حسین
من‌ نگفتم ولی ارباب مرا هم بخشید
پ‌ن۱: اي اهل حرم میر و علمدار نیامد. ابالفضل نیامد .
پ‌ن۲: چند شب پیش مداحِ هیئت سر کوچه داشت شادمهر می‌خوند " تو میگی یه وقت‌ها گاهی پیش میاد یه اشتباهی." البته با کمی‌ تفاوت!
 درسته که باز اهنگ‌هاي شادمهر صد شرف داره به اون‌ عُسین عُسین‌هايی که انگار تو ان ولی به هر حال یه خرده تغییر و تنوع تو ریتم‌ آهنگ‌ خواننده‌ها بد نیست :|
پ‌ن۳: امسال، بعد از سی و خرده‌اي سال، ا
دلم خونهواسه حسین و لحظه هاي غربتش. توی کربلانمی مونهکوفه روی حرف و بیعتش. جان من نیا
نیا. ابن ملجماي کوفه غرق کینه‌اننیا. بچه هاي دشمناي توو مدینه‌اننیا. اينها یادگاریاي زخم سینه‌انیا ثارالله. یا ثاراالله.
جون من رسیده بر لبم. یا اللهدل‌واپس اشک ِ زینبم. یا االلهچِش به راه ِ روز ِ اين شبم. یا الله
::
توو هر کوچهمیاد صداي ناله و شکستن ِ . قلب دخترتنبینم کهرفته روی نیزه ها سرت. پیش خواهرت
حسین. از خدامه اين سرم بشه فداي توحسین. کا
از طبقه دوم ساختمان آجری کتابخانه به شکوه شورانگیز دریا نگاه می‌کنم ، امروز سومین روز طوفانی دریاست که در اوج عظمت و ابهتش اما رنگ قهوه‌اي به خاک آمیخته‌اش در ذوق می‌زند!
خیره می‌شوم به امواجی که خروشان به صخره‌هاي سنگی ساحل می‌کوبند، خرد می‌شوند اما لجوجانه‌تر به بازی ادامه می دهند ؛ سرکشی‌شان تا جايی پیش می‌رود که حتی صیادان و مرغان دریايی، رفیقان همیشگی دریا هم توان نزدیک شدن را ندارند، دریا می‌ماند یکه و تنها، خودش و خودش!
خوب ک
جفری بعد از اينکه برگشت، چند روز خسته و گرسنه بود ولی خب داشت بهتر می شد. ولی دوباره در عرض یک روز کلی وزن کم کرد و همه بیماری هاش یه صورت خیلی شدیدی نمايان شد. دامپزشکش گفته بود خیلی دیگه دوام نمیاره و داره درد میکشه. از امروز تعطیلات زمستانی مدرسه شروع شده و قرار بود، امروز ببرنش پیش دامپزشک که بهش آمپولی بزنه و همه چی تموم بشه :(
دیروز صبح که من می خواستم بیام دانشگاه با جنی حرف زدیم و دیدیم که جفری حالش خیلی بده و از دیروزش هم اصلا غذا نخورده
 
خوش به حال آسمون بالاي سرت خوش به حال زمین زیر پآت خوش به حال هواي دور و برت خوش به حال عابرهايی که از کنارت رد میشن خوش به حال چیزايی که چشمآت اونها رو میبینه خوش به حال هر کی و هر چی که صداتو میشنوهخوش به حال همه .
 
صبح یعنی  ، یه سلام آبی که بوی زندگی بده. صبح یعنی،  مهر خورشید خانوم توی آسمون.  صبح یعنی ،  امید براي یه شروع قشنگ.
صبح یعنی، یه معجزه، صبح  یعنی ،یه ايمان دوباره به قدرت خداي باسلیقمون که چقدر خوشگل به هستی نظم داده.
+صبح بخیر*.*
+یادداشت شماره ۶
 
صبح، حوالی ساعت 9، اتاقِ من
جثه‌ی 18 کیلو و 300 گرمی‌اش را بغل کرده‌ام و روبه‌روی کتاب‌خانه‌ام ايستاده‌ام و به سوال‌هايش پاسخ می‌دهم. نگاه‌ش به هم‌راهِ سوال‌هايش از ماکت نقره‌اي‌رنگ برج میلاد سر می‌خورد روی مجسمه‌ی سنگی سمت راستِ طبقه‌ی دوم.
+ اين چی‌ه؟
اين مجسمه‌س.
+ مجسمه چی‌ه؟
-  مجسمه، صورت کوچیک‌شد‌ه‌ی یه آدم‌ه که با سنگ یا چوب درست‌ش می‌کنن.  
+ آدم؟
-  آره. الآن اين صورت یه آدم‌ه. می‌بینی؟ چشم و دماغ و دهن و گوش داره.
+ آه
خونه ی علي چراغونهکه مظهر ِ وفا اومدهحسین به زینب مژده میدهکه ساقی کربلا اومدهمدینه. ستاره بارونه وآسمون. ترانه می خونه وغما از. دل ما بیرونه ولب امِ بنین. خندونهحسین قرارت.  زینب کس و کارتدست علي رو سرت و . حسن کنارت::علي تا دستت و می بوسهدل حسین هوايی میشهبا گریه می گه: پسرمیه روزی کربلايی میشهتو خوبا. از همه سری ودل دشمن و حتی می بری واخه تو. هستی مادری و معلم علي ِ اکبریقسم به آهت. به اون روی ماهتدشمن فراری میشه با. اخم ِ نگاهت::چی م
 وسط روز یک متن بلند بالايی نوشتم در مورد وقاحت همکارم و عدم اقتدار خودم, ولی شلوغی کار فرصت کامل کردن و پست کردنش رو بهم نداد.
الان هرچند از خشمم کم شده ولی اضطراب یکی از جلساتم رو دارم, بعد از رسیدن به خونه فکر کردم که دست بردارم از اين فکر ايده آل که مسائل کار و خونه رو قاطی نکنم, من اضطراب داشتمو نمیتونستم انکارش کنم, ولی میتونم به خودن فرصت بدم که باهاش کنار بیام که یواش یواش ته نشین بشه که هی پرتش نکنم دورتر و اون درست عین بومرنگ محکمتر برگ
عید = باز گشت
فطر = طبیعت؛ خلقت اولیه
عید فطر = بازگشت به طبیعت اولیه = بازگشت به تنظیمات کارخانه
امام علي عليه السلام:
انّ ادنی ما للصائمین و الصائمات ان ینادیهم ملک فی آخر یوم من شهر رمضان ابشروا عباداللَّه فقد غفرلکم ما سلف من ذنوبکم فانظروا کیف تون فی ما تستأنفون»
براستی کمترین پاداش مردان و ن روزه‌دار اين است که فرشته‌اي در آخرین روز ماه رمضان آنها را ندا دهد: بشارت باد بر شما اي بندگان خدا! که گناهان سابق شما به تحقیق آمرزیده شد،
دیشب بالاخره بعد یه سال باز زیر آسمون شب خوابیدم. اونم از نوع پر ستاره‌ش.اين عکسو دیشب گرفتم:هوا سرد بود و اگه عاقل‌تر بودم احتمالا همون سر شب پا می‌شدم از اونجا می‌رفتم توی اتاق می‌خوابیدم. اما خب بايد فکر می‌کردم.دیشب باز به خیلی چیزا فکر کردم. بیشتر از همه به اينکه اين فکرا رو چطوری تموم کنم.به اين فکر کردم که من چقدر ارتباطم با آدماي مختلف فرق داره! یعنی کاملا بر حسب تعریفی که از اون آدم دارم باش ارتباط می‌گیرم. اما چقدر اشتباهه.از یکی
بعد ازظهر بود، علي یهو قاطی کرد، قاطی کردنش نشونه ی اينه که یا گشنشه، یا خوابش میاد، یا هردو (یعنی خوابش میاد ولی از گشنگی خوابش نمیبره، که دراينصورت دیگه هفت تیر کش میشه!)
رفتم کنار اجاق گاز که براش غذا بکشم، یهو حس کردم یه سوزن رفت تو انگشت بغلی شست پام.
ولی دیدم انگار سوزشش بیش از یه سوزن معمولیه، زیر پامو نگاه کردم دیدم یه زنبور انگار زیر چرخ کامیون هیجده چرخ له شده و داره دست و پا میزنه و أشهدشو میخونه!
زنبوره رو کشتم و انگشت پامو تو دست گر
باجو در عمر حرفه‌ايش بیش از ۱۰۸ضربه کاشته را تبدیل به گل کرد. توپی که او در فینال جام‌جهانی۱۹۹۴ بیرون زد، یک مورد غیرعادی بود. البته آن پنالتی به آدم آرامش خاطر می‌داد؛ چون اگر روبرتو باجو هم گاهی خرابکاری می‌کرد، پس خرابکاری بقیه دیگر عیبی نداشت.
داستان فوتبالیست‌ها» (نشر اطراف)
پی‌نوشت: بوداي کوچک. از عکس‌هاي معروف دنیاي فوتبال. بیست و پنج سال پیش در چنین روزی، فینال 1994 و  برزیل کاپیتان دونگا در برابر ايتالیاي کاپیتان بارزی. جايی که ب
میدونی من هر بلايی سرم بیاد به قول معروف پوستم کلفته! هر چند بار که بخورم زمین و زانوهام زخمی شن باز هم پامیشم
تا اينجاي زندگیم اومدم . قوی ، محکم ، موفق ، سربلند
نمیذارم چهارتا آدم که هیچ جايی توی زندگیم ندارن اينا رو ازم بگیرن
یه درخت تنومند رو هر چقدر هم سنگ به سمتش پرتاب کنن چیزیش نمیشه.شايد خراش برداره ولی همچنان ریشه هاش توی زمین جا دارن و رشد میکنه و رشد میکنه و میره به سمت آسمون
خیلی اتفاق ها ممکنه توی زندگی برامون بیفته که پیش بینی نم
هر وقت بارون با شدت میباره من یاد "لوتینِت دَن" می افتم که ترجمش به فارسی میشه سرجوخه دَن، لوتینت دن یه کاراکتر تو سینمايی "فارست گامپ" ـه که تو یکی از سکانس ها وقتی بارون با شدت می باره حرفايی می زنه که خیلی جالبه و اينکه فیلم فارست گامپ خیلی خوبه من سه بار دیدمش و فکر کنم اگه همینطور ادامه بدم تا آخر عمرم بتونم سه بار دیگه هم ببینمش :)
روز هاي زندگیم روی غلتک افتادن و بدون اينکه بخام فکر کنم چطور بگذرونمش دارن می گذرن! 
_خوشم می آد؟
آره، یه طوراي
جا پاي نیاکان نهیم بخیر اکنون.
 
به یمن ولادت سید الشهدا،  علمدار کربلا و سید الساجدین (ع)خوان کرامت گسترده شده و فرصت فیضی مغتنم پیش روی نسلی که کدکنی بودن را مايه افتخار خود می دانند.
شهر کدکن در دامنه کوه چهل تن بیش از سه چهارم دارايی هايش وقف سید و سالار شهیدان،   امام حسین (ع) و اهل بیت اطهار (ع)است.
از مساجد و حسینیه ها گرفته تا تکاياي باشکوه آن، همه از چشمه ی نیتهاي پاک نیاکانمان سیرابند و چراغشان روشن تر از همیشه.
فرصتی پیش آمده که ما هم
دیشب فهمیدم ششم سالگرد عروسیمون بوده ،بهش گفتم دیروز ک بچه ها خونمون بودن میشد سالگرد عروسیمون رو  برگزار کنیم و جشنی باشه ،گفتش ول کن بابا حوصله داری 
جواب دادم آره اون عروسی رو آدم یادش نیاد بهتره، گفت همه مشکل دارن تو زندگیشون گفتم اينطوری ؟ مثل من؟ 
گفتش تا حالا بی انصافی کردم باهات؟ ماجراي عیادت از مادر سکته ايش رو یادآور شدم بهش،ماجراي جشن زايمان نگرفتن و اينکه سر سوالی ک آبجی بزرگه‌ش ازم پرسیده بود و جواب دو جمله اي چ دعوايی باهام ک
دست راستم که زیر بارون بود هنوز خیسه. رفته بودم زیر سايه‌بون یه جايی پیدا کردم که بارون خیسش نمی‌کرد و نشسته بودم اثر بارش روی زمین رو نگاه می‌کردم. دستم رو از منطقۀ امنم بردم بیرون، چند قطره افتاد روی مچم، فهمیدم مستقیم از آسمون نیست، از یکی از شیارهاي سايه‌بون می‌آد. دستم رو طوری گرفتم که قطره‌ها بیفتن کف دستم. احساس خوبی بود ولی اصلاً خاص نبود، حتی تکراری هم بود. یاد یه روز توی خوارزمی افتادم، بارون خیلی شدیدی می‌اومد و بچه‌ها هی می‌گ
سلام.امشب اومدیم خونه دادا.اينجا می خوابیم که مواظب خونه و بزها باشیم.اين خونه با آدم حرف میزنه.خاطره میگه از آدما.گاهی تولد و شادی به رخ میکشه و گاهی نبودن ‌ها رو به رخم میکشه.خاطرات ۲۱شهریور سال نود.خیلی روشن و واضح تو ذهنم میان.ترسناکه اينجا راستش همیشه ترسناک بود حیاط خیلی بزرگش و الان با حرفايی که زندايی گفته درمورد جن و اينا برا هممون ترسناک تر شده.پنجشنبه تولدم بود.۲۳ ساله شدم.الان ۲۳ سال و سه روزمه حدودا.خواهرم به خالم گفته بود ک
تازه برگشته بود از گلستان، می‌گفت چرا نمی‌رید؟ کلی آدم اونجا معطل کمکه. برید لرستان، برید خوزستان. نصف مملکت رفته زیر آب. اين همه روستا به خاطر سیل خراب شده، اين همه آدم بدبخت شدند. کلی کار هست براي انجام دادن. بعد به من نگاه کرد و گفت؛ چرا نمی‌ری؟ حالت خیلی خوب می‌شه. تو زیادی توی آسمون سیر می‌کنی، برو و بدبختی‌هاي واقعی رو ببین. برو حلال اهمر. چرا نمی‌ری؟
گفت که زله‌ی بم که شده بود، همسن و سال ما بوده. یه کم بزرگ‌تر، یه کم کوچیکتر. گفت ک
حرف اول: همیشه می‌خواي یه تصمیمی بگیری ببین چی رو از دست می‌دی چی رو به دست می‌آری»؛ اين جملۀ معروف سرپرست پروژه‌مون توی دادگستری بود. هنوز هم که هنوزه گاهی که من و ن با هم حرف می‌زنیم از اين جمله‌اش یاد می‌کنیم. 
گاهی دستاورد بعضی تصمیم‌ها یا بهتره بگم تصوری که از دستاوردشون داریم انقدر بزرگه که ارزش هرجور تلاش و سختی و خستگی و. رو داره؛ ولی وقتی پاي ازخودگذشتگی دیگران بیاد وسط می‌بینی همون دستاورد چقدر بی‌مقداره. 
برنامۀ کلی‌ام ت
همین حالا که پیاده کردن وویساي پاتولوژی بالاخره تموم شدن و دارم از پنجره ی کتابخونه ی خوابگاه به شاخه هاي تازه جوونه زده ی درختا و آسمون ابری نگاه می کنم، احساس می کنم خوشبختی خیلی دور نیست.دخترا دارن تو حیاط زیر نم نم بارون چرخ می زنن و بلند با اِبی می خونن.اين روزاي اوج، اين روزاي پر از حس.کاش تموم نشه هیچ وقت اين روزا، کاش حسامون نمیرن هرگز. که بارون و درخت و جوونه و ترانه غریبه و بی معنی نشن یروز.من اين آخریا که حالم خوب نبود، از تاریکیا نو
ماه بانوی عزیزم
بايد اعتراف کنم من در حقت جفايی بزرگ کرده ام آزادی براي یک پرنده حکم زندگی را دارد من سعی در مراقبت و نگهداری بیش از حدت داشتم و اين محدودیت بزرگی براي پرواز روح و جانت بود.
اي بسا اين محکم گرفتن باعث از دست دادن جان پرنده می شود و البته هزاران هزار بار دور از جان شما .
حالا مشتهايم باز است در وسط دستانم گرفته ام و همچون کبوتری سبکبال به آسمان پروازت می دهم تو بايد بروی بالاي بالا و بالهايت را بگشايی و برقصی بر بال ابرها
زانوهام سست شد. نشستم روی زمین و با چشماي گریون گفتم می‌شه حرف بزنی؟ می‌شه فقط شنونده نباشی؟ من نیاز دارم بدونم که الان بايد چیکار کنم! نیاز دارم بدونم چی درسته.» و خب طبیعی بود که بازم من باشم و در و دیوار خونه و یه سکوت گُنده. اشکام رو پاک کردم و خرده هاي دلم رو از زمین جمع کردم و گذاشتمشون همون جاي مخفیِ همیشگی. همون جايی که قفلش رو فقط پیش اون باز می‌کنم.فرداش روز عجیبی بود. رفته بودم از مربی سوال بپرسم که کدوم تمرین ها باعث می‌شه فکر آدم ا
به اين امر معتقدم هر وقت احساس کردم که استاد صبر شدم در چندقدمی لبریز شدن کاسه‌اش هستم، و بله. تا جنون فاصله‌اي نیست از اينجا که منم.
دلم می‌خواد همه‌چی رو ول کنم و زندگی یک‌ساله تو روستاي آباء و اجدادی‌ام رو شروع کنم؛ البته سال اول آزمايشیه. 
یعنی یه جوری خودم رو با کار خفه کردم که می‌ترسم از هرچی کتاب و متنه زده بشم؛ بدی‌اش اينجاست که هیچ اجباری درکار نیست، صرفاً انتخاب خودمه. بدی‌اش اينجاست که زندگی‌ام داره تک‌بعدی می‌شه.
با اينکه
به نام او.
چشماش مثل آسمونِ شب بود که برعکسش کرده باشن، یه سیاهی وسطِ یه آسمونِ سفید، انگار که آسمون شب تو چشماش وارونه شده باشه، همیشه هم ماهِ سیاهِ وسط آسمونِ سفیدش مثل بلوراي دخترِ تازه عروسِ همسايه برق می‌زد، از اين بلور فرانسه‌ها که هر چی به دختر همسايه گفتم کالاي ايرانی بخر شايد برقش کمتر باشه اما عزت و شکوه براي کارگر ايرانیه، گوشاش بدهکار نشد.
چشماش خیلی قشنگ بود و براق
منو غرق کرد تو آسمونش، همش فک می‌کردم بهترین هدیه از طرف خداس
عین دوش حمام داره بارون میاد، تقریبا با زاویه سی درجه نسبه به خط قائم، تند و بی وقفه می باره و آسمون را هاشور سفید می زنه. صدا از دل هیچ سگی حتی بیرون نمیاد.تنها صداي بارون است و در دوردست ها، صداي تردد ماشینها. پنجره هال بیست سانت باز است. احساس سرما بر روان من مستولی است وگرنه تا انتها بايد باز می بود، دما که تفاوت نداشت.در اين میان یک مرغ دریايی کسخل، بالهايش را تا منتهی باز کرده و ویراژ می رود! سرما و خیسی را نمی فهمد اين حیوان!مقاله مشترک د
مادر مثل هوا می مونه، دائم در هواي محبت خالصانه و بدون توقعش نفس کشيدي، گاهی حتی از همه بیشتر بهش اعتماد داری بدون اينکه بفهمی و بدانی.
اونقدر در اين هوايی که گاهی ممکنه فراموشش کنی، تا اينکه نفست تنگ بشه از مدتی دریافت نکردنش.
اگر به عقب برگردم، حددداقل تواضعم در برابرت هزار چندان میشه مادرم.

ايد شبیه ترین آغوش به آغوش خدا بعد از آغوش رسول الله و امام زمان، آغوش مادر باشه.
من هرجاي دنیا هم که برم، هرچقدر هم که زمان بگذره و هرچقدر هم که بیشتر بفهمم علاقم به آدم اين مدت کم عمق و به درد نخور بوده. باز نمیتونم ذوق لحظه هاي دیدنش (حتی از دور)، ذوق احساس حضورش (به فاصله ی چند قدم، زیر یه سقف، حتی زیر یه آسمون)، ذوق کنارش نشستن (حتی وقتی نمیشناختم)، ذوق همکلام شدن باهاش (حتی یه کلمه، حتی یه سلام)، ذوق کنارش راه رفتن (موقع گز کردن ولیعصر، حتی بدون نگاه کردن به هم)، ذوق شنیدن اسمم براي اولین بار از زبونش (حتی وقتی موقع حرف زد
**جملات زیباومفهومی**

_ترجیح میدهم حقیقتی مرا آزار دهد تا اينکه دروغی آرامم کند.
*
*
_تنها دوروز در سال هست که نمیتونی هیچ کاری بکنی! یکی دیروز و یکی فردا
*
*
_خوبی بادبادک اينه که میدونی زندگیش فقط به یک نخ نازک بنده.ولی بازم تو آسمون پرواز میکنه و میخنده.
*
*
_با کسی زندگی کن که مجبور نباشی یه عمر براي راضی نگه داشتنش فیلم بازی کنی!.
*
*
_انسان مجموعه اي از آنچه که دارد نیست.بلکه مجموعه اي است ازآنچه که هنوز ندارد.امامیتواند دشته باشد.
*
*
_مردمی که گل ه
تعریف اين کتاب رو نه از کسی شنیده بودم نه طرح روی جلد اونقدری جذاب بود که بخوام ندیده و نشناخته بخرمش (گرچه تصویرسازی هاي کتاب واقعن قابل ستايش هستن ولی چون رنگ و لعاب باب میل منو نداره اونقدر هم نمی تونم تعریف و تمجید کنم). دقايق پايانی حضورمون توی نمايشگاه بود و ما رفته بودیم غرفه ی نردبان تا کتاب ف رو بخریم. دو سه تا کتاب جمع و جور هم به خاطر قیمت پايینشون از توی قفسه ها برداشتم که اين کتاب یکی از اون ها بود و تا امشب وقت نکرده بودم بخونمش. گمو
یکی از اساتید اطفالمون می‌گفت بچه‌هايی که شب به دنیا میان سیکل خواب و بیداریشون معمولا بهم می‌خوره.
مامان تعریف می‌کنه که واسه تولد من، از همون سرشب دردش می‌گیره و می‌ره بیمارستان و دوتايی مبارزه و تلاش رو شروع می‌کنیم. در نهايت من ۶_۷ صبح به دنیا میام. از وقتی یادم میاد همیشه‌ی خدا شبا دیرتر از همه‌ی موجودات اطرافم می‌خوابیدم. گاهی حتی شب(هاي) قبلم نخوابیدم و خوابمم میاد ولی باز دلم نمیخواد بخوابم! سمانه می‌گفت تو لذت سحر بیدار شدن رو
نمی تونم زندگی بدون تو رو تصور کنم. تو دلیل بودن من هستی
******
متن رمانتیک
زمانی که به آسمون شب با هزاران ستاره نگاه می کنم، چشماي تو رو یادم می یاد، بخاطر اينکه اون ها مثل ستاره ها می درخشنوقتی که به خورشید نگاه می کنم، یاد تو می افتم، چون تو روشنايی بخش زندگی من هستی
******
در تمام سختی ها عشق تو به من انگیزه زندگی می ده شوهر عزیزم
******
درد از پشت کمرم تیر میکشه تا کشاله رانم تا ساق پام بعد میپیچه تا انگشت‌هام . ساق پام میسوزه از درد . خواب چشام رو سنگین کرده اما درد نمیذاره آروم بگیرم و بخوابم لباسشویی سوت میکشه که شستن لباسها رو تموم کرده ؛ سوتش پشت سرهم  و آزار دهنده س . انگار که میگه وفاااا بیااا. نا ندارم ت بخورم.  اين وسط دلم یه شب سرد زمستونی می‌خواد از اون شبا که آسمون سررررخ سرررخه و برفه تا زانو بالا اومده و هیچ ربطش به وضعیت الانم رو پیدا نمیکنم
عماد روغن سیاه دان
توی جمعی بودم و چند نفر داشتن دربارۀ مزه داشتن خواب صبح توی روزاي سرد حرف می‌زدن و اينکه تو اين روزا دل‌شون می‌خواد توی رختخواب بمونن و سر کار نرن. گفتم ولی من فکر می‌کنم مزۀ اون خواب به بیدار شدن و طولانی نبودنشه، خب اين روزاي خودم رو دارم می‌بینم دیگه؛ ولی هیچ‌کدوم‌شون با نظرم موافق نبودن. براي حرفم مصداق‌هاي بیشتری داشتم ولی اونجا جاي گفتنش نبود.
خوندن یه شعر، صحبت کوتاه با یه دوست که بینش هم سکوت معنی‌دار زیاده، خوردن یه تکه شیرینی
یه خورده صمیمی‌ترها متوجه می‌شن که سال ۹۱ زهرش رو به کل زندگی‌ام ریخته؛ البته انگشت‌شمارن کسايی که چون‌وچراش رو بدونن. همونا هم بیشتر به قسمت رمانتیک ماجرا نگاه می‌کردن و بدون کنار هم چیدن شرايط کلی اون موقع به نظرشون می‌اومد که خب حالا خیلی هم نبايد مته به خشخاش گذاشت.
حالِ اون موقع‌هام مثل یه نقطۀ جوهر بود، نه رنگی‌رنگی، نه مشکی، توسی بدرنگ. کم‌کم لکه شد، بزرگ شد، اندازه‌اي که کل انرژی و امید ۹۱ و ۹۲ رو گرفت و یه جاهايی به چند سال بعد
شايد بايد اينهمه سال رو تجربه میکردم تا یه جايی تو مسیر زندگی بهت برخورد میکردم.
تو.؟
تو براي من آغاز همه راه هاي نرفته بودی و پايان روزهايی که آرزو هاي من نبود.
دارم به تو فکر میکنم. به نگاهی که گاهی مرحم زخم هاي دلم بود و انگیزه ايی بود براي ادامه دادن
از نگاهی که گاهی سرزنش گرانه بود و ته دلمو خالی میکرد و منو از همیشه تنها تر.
تو منو دیدی. بهم نگاه کردی و دستامو گرفتی و منو به زندگی با خودت دعوت کردی. 
تو خواستی منو وارد چهارچوب قوانین خاص خو
دانلود ریمیکس جدید ايرانی
ریمیکس Remix چیست ؟
رمیکس میشه اينطور گفت بازسازی دوباره یه قطعه به شکل هاي گوناگون حالا میتونه مثلا سبک ترنس باشه توسبک هاوس رمیکسش کرد و سبک هاي دیگه هم همینطور
دانلود ریمیکس جدید ايرانی
کاور هم میشه همون کار رو به همون شکلی که هست ساختو اين دو مورد یه نکاتی داره بايد رعايت باشه افرادی هستن اينجا که رمیکس خوبی انجام میدن بهتر میدونن
دانلود ریمیکس جدید ايرانی
همانطور که گفته شد ، در کلاس B شخص دی جی آهنگ هاي مطرح روز
امام عصر(عج) در پاسخ به سوال مرحوم آیت الله
مرعشی نجفی که پرسیدند:
مولا
جان! آیا بد نیست با وجود امام معصوم به علمدار کربلا قمر بنی هاشم(ع) متوسل شوم و او را نزد خدا
شفیع قرار دهم؟
حضرت
حجت اواحنافداه فرمودند: نه تنها بد نیست و ناراحت نمی شوم بلکه شما را راهنمايی می
کنم که چون خواستی از حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام حاجت بخواهی اين چنین بگو: یا ابا الغوث ادرکنی
کتاب توجهات حضرت ولی عصر- صفحه 160
دخیلک یا ابوفاضل. اللهم عجل لولیک الفرج بحق مولان
اين‌روزا از هرچیزی که بخاطرش ايستادم متنفرم. از دوره و هر مدالی که ممکنه بگیرم متنفرم. جلوی آینه وايمیسم و خودمو نگاه می‌کنم و می‌پرسم ارزششو داشتی؟ تو خونه فریادا می‌ره تا آسمون و من زیر پتو می‌لرزم که بخاطر اينا اين بلا رو سر زندگیم آوردم؟
پاهام جون راه رفتن نداره. دویست‌کیلو وزنه رو سینمه. همه زندگیم می‌لرزه. دنیا به گریه‌ی بزرگِ بی‌فايده‌ست. چون که همه‌ش بی‌فايده‌ست.  دیگه راهی واسه درست شدنِ هیچی وجود نداره.
روزی هزاربار آرزو می
متن آهنگ بزار برو
تو خوب بودی هیچ شکی نیست میخواي بری خب حرفی نیست دیگه بهونه نیار بروخاطرات زود از بین میرن حرفاتم که بی تاثیرن پس معطل چی ايحالم از وقتی‌ رفتی‌ مثل آسمون گرفته داغونه داغونههوا هم که با ما قهره انگار پره باد و تگرگ و بارونه بارونهدل من هواتو کرده میون اين همه ویرونی ویرونیتوی اين شهر شلوغو تاریک مثل من دیگه داغون نیستتو خوب بودی هیچ شکی نیست میخواي بری خب حرفی نیستدیگه بهونه نیار بذار خوب تموم شه زودتر بذار بروخاطرات زود
با دايی اين ها رفته بودیم سراب کهمان. بهشتی بود براي خودش.  در جهنم اين روزها، دماي بیست و خرده اي را چشیدیم. آبش انقدری سرد بود که نمیشد پنج دقیقه ی متوالی تحملش کرد. جاي به شدت دیدنی که پیشنهادش می‌دهم.
دختردايی پنج ساله ام وقت برگشت به دايی گفت می‌خواهد با عمه ( که می‌شود مادر من ) برگردد. در نتیجه با برادرم معاوضه شد. ساعت حوالی نه و نیم - ده شب بود که برمی‌گشتیم . آتاناز از آنجايی که در آب بازی زیاده روی کرده بود سردش شده بود. نشاندمش روی پ
اسمورودینکا
اين دختره به خیال ناشناس بودن براي نامه‌ی قبلی نوشته که عبارت بالش من از گریه خیس می‌شود» خیلی فیک و غیرواقعیه. نوشته بعد از عبارت تو لبخند می‌زنی و .» بايد بنویسیم دنیا به ته می‌رسه یا آسمون به زمین میاد یا طوفان و زله و قیامت می‌شه. ظاهراً خیس شدن بالش از گریه» فیک‌تر از به پايان‌ رسیدن دنیاست. اسمورودینکا اينا فکر نمی‌کنند تو واقعی باشی. فکر نمی‌کنند حرف‌هاي من واقعی باشه. شايد غیرواقعی بودنت به اين دلیله که هیچوقت
بارون بهار که از چشمهاي معصوم آسمون سرازیر میشه یاد اشکهايی می افتم که براي آرزوهاي گذشته ام بايد میریختم تا اينجوری روی دلم تلنبار نشه تا دلم اينطور نازک و حساس به هر تلنگری نباشهیا من خودمو فراموش کردم یا آرزوهام دیگه قد پنجره دلم نیستن!پشت یه پنجره منتظر نشستن و منتظرن آفتابی بشه و بتونن از توی ابرها معجزه وقوعش رو بگیرن و اتفاق بیافتن.همیشه از صبر کردن بدم میومده و دوست داشتم هرچیزی که میخوام سریع فراهم بشه اما انگار خدا و زمین و
امروز من سحر خیز شدم. آسمون حسابی دلبره و اصلا شبیه جمعه نیست. چقدر زود زمان میگذره چشم به هم زدن شد ۱۱ مرداد. دلم میخواد تابستون بگذره اما دیگه نه اينجوری. هرچند که دارم کار میکنم ولی خب نگران اينم هستم که نکنه زمان کم بیارم. با اين حال هنوزم کند پیش میرم ولی سعیمو میکنم هم بفهمم هم یادم بمونه مطالب. و چقدر سخته. سرعتمم بايد بیشتر کنم چون منابع زیاده و زمان نیست. من سال دیگه قبولم میشم. همه تلاشمو میکنم . 
بگذریم. رسیدم به لايب نیتس. نمیدونی چقدر
همیشه از رشته‌ی دانشگاهیم ناراضی بودم و از تمام مشتقاتش گریزون: اساتیدم، ساختمون سه، تمرین‌هاي تحویلی، پروژه‌هاي زوری، آزمايشگاه‌ها، روپوش سفید، مقاومت و مولتی‌متر، جزوه‌هايی که مثل پوست پیاز برگه برگه شده بودند و حضور و غیاب.
مجموعه‌ی اين‌ها براي من شده بود یک تبعیدگاه. بجاي بودن در حوزه‌هايی که توش خوبم، تبعید میشدم به کلاس‌هاي بی‌جان کامپیوتر‌. آدم‌هاي کامپیوتری با منطق صفر و یک خو گرفته بودند و توی اون محیط، هنر که نه صفره و ن
پریروز صبح ساعت 5:30 صبح براي شنا از خونه خارج شدم. وقتی پاهام شن‌هاي ساحل رو لمس می‌کرد هوا گرگ و میش بود و من هنوز گیج خواب بودم. عده‌اي شناي شبانگاهی خودشون رو به پايان رسونده بودن و به خانواده‌هاشون که لب ساحل نشسته بودن ملحق می‌شدن که به خانه‌هاشون برگردند. تقریباً یک سالی می‌شد که به دریا نرفته بودم آب خیلی سرد بود و همچنین باد سردی می‌وزید. دریا هم مثل دخترهايی که قهر کرده باشند با موج‌هاي بلندش می‌گفت اين همه مدت نیومدی حالا هم برگ
دراز کشيدي رو به آسمونِ بدون ماه.رادیو چهرازی میگه هومیوپاتی میدونی چیه؟اخم میکنی-در تعریفی دیگر هر دارویی بتواند در انسان سالم ايجاد علامت کند، می‌تواند همان علامت را در فرد بیمار درمان کند.-سرتو کج میکنی که یعنی چی؟بیشتر میخونی.یعنی اگر دردو رقیق کنی توی آب و بخوریش میشه درمون.-جمشید میگه خوردمش.-فکر میکنی که آخ یادش رفت دلبرو رقیق کنه.بعد فکر میکنی که دلبرو میشه رقیق کرد؟توی کدوم دریا؟.انگاری دلبرها هر جا که برن، ردّشون روی هر چی که
می‌دونی نَسَخ بودن یعنی چی؟ یه جورايی لَه‌لَه زدن براي چیزی رو می‌گن؛ مخصوصاً براي مواد و سیگار و اينا. فکر کنم کلاً چیزايی که باعث ترشح دوپامین و اين‌جور چیزا می‌شه؛ البته مطمئن نیستم. 
اين دوپامین از سال 91 به اين ور زندگی من رو مختل کرده؛ بودنش نه‌ها، نبودنش؛ یعنی انقدر نبود که بدنم واکنش نشون داد. بگذریم. اما خیلی هم نمی‌شه ازش گذشت. مثلاً همین دیروز فهمیدم نیکوتین هم باعث ترشح دوپامین می‌شه؛ حالا نه به اندازۀ الکل و مواد و سکس؛ شايد
هشدار: اين
متن حاوی هیچ ارزش و مفهومی براي شما نیست، می‌توانید آن را نخوانده و از اين صفحه دور
شوید.
عزیزترین‌م، امروز و چند روز اخیر رو به تو فکرکردم. از
قالب و کالبدم خارج شدم و از بیرون نظاره‌گر تو بودم. تویی رو تماشا کردم که همیشه
نزدیک‎ترین و در عین حال دورترینی.
از جو سمی اطراف‌ت پرهیز کن و اجازه نده سر رفتن حوصله‌ات
یا خستگی تو رو به سمتی هل بده که ضرر و اثرات منفی‌ش تا مدت‌ها روت بمونه. آدم‌ها
از افرادی که باهاشون در تماس‌ان تاثیر م
اوه، بر من ببخش لب هاي کثیفم را، کلمات تلخ و زشتم را، خاطراتِ سیاهم را. بر من ببخش ک نبودم آدمِ توی خیال پردازی هاي ـت، اگر دهانم بو می داد، نگاهم اذیتت می کرد و کوه متحرکِ معذب بودم. بر من ببخش موهاي خلوت شده ام را، لباس کهنه شده، چشم هاي غبار نشسته ام را. ببخش ک تجسمِ صحنه ی زیباي توی خاطرت نبوده ام، صدايم طنینِ دیالوگِ شاهکاری را نداشته است و اگر کلمات اشتباهی را انتخاب می کرده ام. ببخش، ک توی دنیاي نفرت انگیزت، آن جزیره نجاتی بودم ک نا امیدت
اشعار تاسوعاي حسینی
 
جان زینب به لب رسید     اي رسیده به علقمهکی می آیی عباس (2)اي قرار  دل علي           دل به تو بسته فاطمهکی می آیی عباس (2)برگردان : قلب بی کینه   عشق در سینه     آب و آیینهکی می آیی عباس (2)
خیمه ها چشم انتظار دیدنتتیغ دشمن در کمین چیدنتمی رسدکی دست ما بر دامنتکی می آیی عباس (2)
 
جان زینب ، جان اصغر ، جان منبر لب خشکیده ات آبی بزنقلب تو تنگ است و جنگت تن به تنکی می آیی عباس (2)
 
دست تو تنها پناه اصغر استخشم تو سرمايه ی اين لشکر ا
دانلود آهنگ جدید محسن ابراهیم زاده دوره کردم
با کیفیت عالی و لینک مستقیم ، پخش انلاين و متن آهنگ

متن آهنگ دوره کردم محسن ابراهیم زاده
دوره کردم روزی صد بار اون خنده هاتو
کی گذاشت رفت تو بگو اخه من یا تو
هر چی میگن بذار بگن من دیوونم
آسمون اينجا ابری اونجا نمیدونم
بیا غصه رو پر پر کن بیا حالمو بهتر کن
بیا دوریتو کمتر کن بیا چشمامو کم تر کن
بیا غصه رو پر پر کن بیا حالمو بهتر کن
بیا دوریتو کمتر کن بیا چشمامو کم تر کن
کی مثل اين دل نرفت و نکندو
بد
تو گرماي تابستان همه دوست دارن که با یک طبیعتگردی خنک گرما را از
تنشان بیرون کنند. بخصوص شهر اصفهان که تابستوناي بسیار گرمی داره و با یه
فاصله یکی دو ساعتی به شهرها و روستاهايی میرسین که از زمین تا آسمون آب و
هواش با خود اصفهان متفاوت و تو دل تابستون خنکِ خنکتون میکنه.
یکی ازین مقصدا اطراف شهر اصفهان روستاي مارکده هستش که شما میتونید توی برنامه تور یکروزه از اصفهان که آژانس مسافرتی طلوع سفریاد برگذار میکنه شرکت کنید و یه طبیعتگردی جذاب از
هواي شهرمون اينروزها بارونی و تمیزهکاش دلاي ما هم از آسمون یاد میگرفت گاهی بايد یه تی بخوره و با یه رعد وبرق عاطفی غصه ها و کینه هاشو بباره و خودشو سبک کنهاينروزها کم نیستند آدمهايی که وزن منفیهاي دلشون انقدر زیاد شده که حتی حفظ تعادل قدم زدن توی خیابونهاي زندگی شون هم براشون سخته و ممکنه با هر تلنگری به زمین بیافتند.ممکنه به کساي دیگر برخورد کنند و اونها رو هم یه جورايی از راه  بیرون بیاندازند.اينروزها کم نیستند دلهايی که نه
جملات رمانتیک
زمانی که به آسمون شب با هزاران ستاره نگاه می کنم، چشماي تو رو یادم می یاد، بخاطر اينکه اون ها مثل ستاره ها می درخشنوقتی که به خورشید نگاه می کنم، یاد تو می افتم، چون تو روشنايی بخش زندگی من هستی
******
در تمام سختی ها عشق تو به من انگیزه زندگی می ده شوهر عزیزم
******اس ام اس و پیام هاي رمانتیک براي همسر
تو یِجايی تو قَـ♥️ـلبَم داریـکِه هیچکَس نمی تونِه داشته باشِه
******
غیر ممکنه که بتونی عشق منو اندازه بگیری، توضیح بدی، بشمری یا به تص
●بعد اون تصادف سنگین تو کما بوده با درصد هوشیاری خیلی پايین و تقریبا دیگه هیچ امیدی به زنده موندنش نبودهاون شب که مادرش می‌خوابه خواب حاج احمد-همسرش-رو می‌بینه، که بهش می‌گه توی فلان کمد،و توی فلان کیف-کیف شخصیش- و حتی فلان جیب یه‌چیزی گذاشتم براي سجاد اونو بهش بده.
از خواب می‌پره و با اين‌که مطمئن بوده بعد از بیست سالی که از شهادت احمدآقا گذشته،هزار بار اون کیف ریخته شده بیرون و آدما توشو گشتن و همه‌چیز رو ریختن بیرون و قطعا خالیه، اما
دسته ی اتوبوسو گرفتم و خودمو کشیدم بالا، مثل همیشه اون وقتِ صبح اتوبوس شلوغ بود و هواي دَم کرده ی پر از نَفَسش خفه کننده!!
به خانومِ عبوسی که کنار پنجره نشسته بود گفتم "ببخشید خانوم میشه لطفا پنجره رو باز کنید؟! "
چپ چپ نگام کرد و گفت" هوا سرده"، دوباره برگشت سمت شیشه ی اتوبوس و به بیرون خیره شد.
پنجره هاي بسته و آدماي خسته اي که گاهی به هَم زٌل میزدن به طورِ واضحی انرژی منفی فضارو زیاد کرده بود، با ترمزِ راننده چنتا مسافر به هم برخورد کردن و براي
وقتی‌ام خیلی غمگینی، انقدر که غم استخون بتر شده و به قول سعدی "کارد به استخوان رسد"، به اين فک میکنی که خب اين نهايتِ غمه و اگه امروز و فردا تموم نشه بالاخره توی یکی از همین سالاي نزدیک قصش تموم میشه دفترش بسته میشه و فقط ازش یه خاطره‌ باقی میمونه براي عبرت و سرمشقِ تمامی عمر.
ولی هیچ‌وقت همه چیز اونجوری که ما میخوايم پیش نمیره. چشمات و باز میکنی و میبینی که میشه خیلی بیشتر از اين‌ها غمگین بود و نمرد، میشه خیلی بیشتر درد کشید و به جاي امید
هیجده سال هست که توی اين محله زندگی میکنیم و هیچ وقت فکر نکردم واي چقدر ما پايین شهریم و بدبخت!!!
بالاشهر و بقولِ امروزی ها لاکچری نیستیم اما اينکه با پیاده روی فقط نیم ساعت به مرکز شهر و تموم مرکز خریدها دسترسی داشته باشی برام امتیاز محسوب میشده اما خب گویا معیارهاي من با حساب و کتاب آدم هاي اين دوره زمونه خیلی توفیر داره.
از وقتی که خواستگاری مریم کنسل شده و اونم فقط بخاطر محلِ زندگیمون،دقیق شدم به محله و همینجور دارم کنکاش میکنم اما به نتیج
تو بودی،
من بودم و ماه، 
ستاره ها چشمک میزدن و
باد موهامونو موج وار توی آسمون مخملی شب می‌رقصوند.
 
تو بودی، 
من بودم و شیطنت هايمان،
لبخند و خنده هاي واقعی‌مان،
همچون الماس در صورتمان می‌درخشید.
 
تو بودی، 
من بودم و دنیاي پر از سرخوشیمان
و قلب هايی که عاشقانه می‌تپید.
 
ماه بود،
من بودم و سکوت شبهاي دلگیر.
 
ماه بود، 
من بودم و ستارگانی که مال ما نبود.
 
ماه بود،
من بودمو لبخندی که تلخ بود.
 
ماه بود،
من بودمو قلبی که از خاطرات درد می‌کرد.
 
اکثر اوقات فکر می کنیم اگر گناهی رو مرتکب نشدیم کار بزرگی کردیم ، اما شايد هیچ وقت به اين فکر نکنیم که مقابله با نفسمون چقدر می تونه مهم و موثر باشه !تشخیصش با خود آدم هستا ببین دلت چی می گه ؟
فرض کن یه اتفاق مهمی هست که بايد حتما بری و سری به کامپیوتر بزنی تا بفهمی چیه ، یا اصلا می خواي یه فیلم ببینی که خیلی انتظارش رو می کشيدي ؛ ببین اونقدری قوی هستی که حاضر باشی بی خیالش شی ؟
کار خیلی سختی هست چون امتحانش کردم گاهی اوقات انقدری اشتیاق بهش دار
شايد بهتر بود اين حرف‌ها رو توی پست قبل می‌نوشتم؛ اما اون موقع یه مفهوم کلی توی ذهنم بود و اين کلمات و عبارات هنوز پیدا نشده بودن.
اغلب که از محدود بودن ارتباط حرف می‌شد، اين توی ذهنم می‌اومد که فرد مذکور با افراد محدودی در ارتباطه؛ اما الان فکر می‌کنم که فلانی اصل ارتباط رو یه جايی بسته نگه داشته که می‌تونسته گسترشش بده؛ اما بنا به دلايلی اين کار رو نمی‌کنه. اين فلانی الان می‌تونه هرکسی باشه، من اينجا اسمش رو می‌ذارم حوراء رضائی.
 حورا
قبل از اينکه شروع کنم خواستم خواهش کنم که حتما حتما حتما نظراتتون رو برام بنویسید :)
بچه ها یکی از موضوعاتی که مدتیه ذهنم رو مشغول کرده ازدواجه! چون توی فامیلی زندگی میکنم که میدونم همه تا یکی دوسال دیگه برام عقل کل میشن و میخوان آستین بالا بزنن. تصور کنین بهم میگن لاغر شو وگرنه ازدواجت سخت میشه اين هم براي من تنفر برانگیز ترین فکر ممکنه !دو نفر بدون شناخت و صرفا به واسطه ی آشنايی خانواده ها مجبور بشن سالهاي سال درکنار هم زندگی کنن! اين براي من
یکی از ذهنیت‌هايی که شايد خیلی از ماها از بولت ژورنال داریم، اينه که اجباراً همراه با نقاشی و کلی ماژیک‌هاي رنگارنگ و دم و تشکیلات مختلفه. درسته یا غلط؟ کاملاً غلط! به قول زهرا اصل بولت ژورنال به نوشته‌ها و برنامه‌ریزی‌شه، نه به ماژیک‌ها و روان‌نویس‌ها خوشگل موشگلش. خب اين تا اينجا. ولی خب اين همه بولت ژورنال‌هاي رنگ‌ووارنگ چین پس؟ اصلاً خود تو حسنا! تو چرا اين‌قدر گل و بلبل کشيدي کنار دفترت؟ اگه اصل برنامه‌ریزیه، پس اين پست براي چیه
از یکشنبه ذهنم درگیر حرفاي دکتره. خیلی سخت بود واسم اينکه دکتر دوباره زل بزنه به پروندم و حرفايی با مضمون "سخته"،"طول میکشه"،"چیزی تغییر نکرده" بگه. دقیقا از همون روز تا امروز حرف یه کار پزشکی رو میزدم و سعی در راضی کردن خانوادم داشتم که خودمم از موفقیتش اطمینان ندارم.‌‌ بهم میگن اين همه صبر کردی و زحمت کشيدي یکم دیگه صبر کن بالاخره تمام میشه. درسته.یکم بی طاقت شدم.
باشه. هنوز هم صبر میکنم و اين مشکلی که براي من غیرژنتیکی و بی سابقه تو خ
در خواب دیدم گشته پرهايم طلايی

آمد پیامک صبحدم : مشهد می آیی ؟

گفتم : کجا ؟ مشهد ؟ چه می گویی برادر ؟!

من ؟ مطمئنی باز پیغام اشتباهی . ؟

من سال هاي سال آن سمتی نرفتم

مشهد کجا و من کجا ، مرد حسابی !

آنجا فقط جاي کبوترهاي پاک است

من یک کلاغم ، پاي تا سر روسیاهی
         ------------------
 آمد پیامک : " دعوتی ، بی اختیاری"

تو زائری حالا بیايی یا نیايی

 یادت می آید صحن سید ، جمعه پیش
با حسرتی کردی به کفترها نگاهی
آهسته زیر لب کشيدي آه گفتی
آیا براي اين کلاغ
فکرکنم که امروز شلوغی خواهم داشت.چندروز قبل بود که متوجه شدم بهزاد از همه جا لفت داده. نه تو اينستا بود، نه واتساپ؛ نه تلگرام. برامم اصلا اهمیتی نداشت.ولی امروز صبح یهویی بهم خبر رسید که انگار از ايران رفته. همونموقعم میخواست که بره، ولی فکر نمیکردم به اين سرعت.درواقع نمیدونم؛ تونست آخرش اقامت بگیره، یا پناهنده شد‌‌. فقط میدونم رفت؛ حتی چه کشوری هم نمیدونم.بهزاد رفت، ولی بعد از اينکه قلب منو لگدمال کرد. رفت و یه تیکه از خاطرات تلخ
دیروز شنبه ۱۷ فروردین بود . مثل اون قدیما که بعد از عید تشنه دیدارت بودم بهت زنگ زدم . گفتی دندون عقلت رو کشيدي با بیهوشی کامل . هی ناز کردی، هی نازت رو کشیدم . هی سر به سرت گذاشتم . خیلی خندیدیم. اونقدر که گونه هام درد گرفت. گفتی استرس نداشتی. بالاخره دکتر دندون پزشک کار خودشو بلده . نگرانی نداره که . مثل اينه که قورمه سبزی نگران باشه من خوب می پزمش یا نه. کلی خندیدم به حرفهات. گفتی لپت ورم کرده و قلمبه شده . قربون صدقه ی لپ قلمبه ات هم ر
میاي مینویسی زیر عکس د ورلد ايز تو فاکینگ اسمال فر هر؟نمیفهمم.خیلی سعی کردم اين جمله رو بفهمم اما نمیتونم.دنیا از وقتی که من متوجه‌ش شدم برام خیلی بزرگ بوده و به نسبت حماقتی هم که هر دوره‌ی زمانی با خودم حمل میکردم بزرگ‌تر یا کوچیک‌تر شده.هیچ وقت نتونستم توی``دنیاي خودم``زندگی کنم جوری که حواسم به دنیا نباشه.دنیا براي من زیادی بزرگه.زیادی ترسناکه.هرچقدرم که اين جمله‌ی قشنگو زیر عکس نوید محمدزاده بنویسن و هرچقدرم که دلم بخواد اينو تو بیوم
یک
سال دیگه هم گذشت.
شايد
چیزی تغییر نکرده،
از
آسمون آبی تا ریزش برگ درختا؛
شايد
زندگی همون زندگی باشه؛
دنیا
همون دنیا؛
آدما
همون آدما،
اما
اين ک سنم یک سال بیشتر شد،خودش یه تغییر بزرگ براي منه.
یک
سال گذشت و یک سال بیشتر به مفاهیمم اضافه شد،فهمیدم که چه زود میگذره روزگار،
یک
سال گذشت و دوستاي جدیدی پیدا کردم،
یک
سال بزرگتر شدم .
یکسالی
که نمی دونم توش واقعا تونستم بزرگ » بشم
یا نه ؟ .
تونستم
با مشکلات خودم کنار بیام ؟ .
تونستم
همونی باشم
تیر عجیب و غریب بود واسه‌م؛ هزارتا تجربه جدید داشتم که می‌تونم برچسب اولین» روشون بزنم. در موردشون به کسی نمی‌گم، فراموششون نمی‌کنم، عکسی در موردشون منتشر نمی‌کنم، براي اين‌که تا ابد فقط مال خودم بمونن و وقتی دور و برم کسی نیست برم یواشکی اون عکس تقاطع فردوسی و خمینی رو نگاه کنم و الماس بالاي سرم مثل سیمزها سبز شه. می‌دونی، یه جايی داشتیم از بالاي کوه برمی‌گشتیم، یه قدم مونده بود غروب شه، ولی پشت سرمون ماه کامل بود و ما با هر پیچی که دو
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فايل هاي صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهاي رايج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا اين حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش اين فايل را براي تان فراهم آورد.
param name="AutoStart" value="False">


 
یادت نره شکستن دل تاوان داره یادت نره عمر و جوونیت پايان داره
 
 
پ ن
بعضی از آدما حمید هیراد رو نیومده بد ناک اوت کردن حقش نبود!
 
 
پ ن
چند روز پیش ناخودآگاه تو محل هر هم
نمیدونم جریان چیه که از دو پست قبلی دارم کشیده میشم سمت مباحث فلسفی.شايد بخاطر اينه که از وقتی گوشیم خراب شد بیشتر رو آوردم به فايده‌گرايی و دوس دارم وقتی شخص مطلبی توی اين وبلاگ میخونه و وقتشو میذاره لااقل یه بار علمی و دانستنی داشته باشه یا لااقل به فکر فرو ببره :دی جدیدا هم که میگم اي کاش بجاي ۲۴ ساعت ۳۰ ساعت زمان وجود داشت. -_- کم کم قدر زمانو دارم میفهمم.
حالا از اينا گذشته میخوام منطق و حقیقتو به چالش بکشم :دی
چند وقت پیش اتفاقی یه ویدئو تو
دستت را روی جلد همه شان کشيدي . اين ها سوگولی هايت بودند . سهراب ، کتاب هاي مهدی و فاطمه ، سقوط ، سیزیف ، بیگانه ی عزیزت . روی اين یکی مکث کردی ، آنقدر که یادت رفت بروی سراغ صدسال تنهايی . تو مگر چه بودی ؟ چیزی جز آمیزش بی رحمانه ی کلمات ؟ شايد حاصل صفحه اي به صفحه اي دیگر و یا جیغ هاي مقدمه در شبی تاریک و گریه هاي پیچیده در اتاق و کودکی که سهراب به آغوش کشیده بود
تو واژه ی ادراک » بودی در شعرهاي سهراب ، تو ؛ آقاي مورسو ، تکرار آئورلیانوها و ی
اولین باری که مُردم، ۱۸ سالم بود. حدود یک سال طول کشید و اين خیلی زیاد بود. مردن به خودی خود پروسه‌ی سنگینی هست و وقتی به اندازه‌ی یک سال کش پیدا کنه واقعاً فرساينده می‌شه. بعد از اون یک سال درگیر چیزی شبیه به برزخ بودم تا دوباره متولد بشم. تصور کِرمی که درگیر خلاص شدن از پیله‌ست و در نهايت به شکل پروانه‌اي زیبا پر می‌کشه به سمت بالا، بیش از حد رویايی و به دور از واقعیته. آدمی که از ۲۰ سالگی متولد بشه، وضعیت ناجوری داره. نداشتن هویت، تجربه‌ی
هی سارا ؛ می بینی چه قدر ازت رد شدم؟! از کجا اومدم کجا؟!از اون جايی که توی زل آفتاب نشسته بودم رو نیمکت حیاط و تو اومدی کنارم و بدون اين که خیلی نگام کنی باهام حرف می زدی ؛ می خواستی ببینی چمه. همه چیز هم با سپیده ربط داده بودین به رومینا. البته که ربط داشت ؛ اون روز خیلی همه چیز روی اعصابم بود؛رومینا بیش تر . رومینا یه روز اومد و فرداش دیدم رابطه داره کجا می ره؛بست فرند سیو بود به جانِ شما ؛ نمی دونم چی شد تهش دستاش قرمز شد.خیلی جالبه که اگه همین رو
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب