نتایج پست ها برای عبارت :

ای چه خیس خاشین دستمان بازین

آنچه که به عنوان روانشناسی در علم مدیریت مورد بررسی قرار میدیم در اسلام وجود دارد منتهی باب ورود آسان به اين مسائل براي عموم باز نشده و متاسفانه از گوهری که در دستمان داریم استفاده اي نمی کنیم و شیفته و مجذوب علومی میشویم که خطاپذیری آنها چه بسیار است و اي کاش تاملی کنیم براي ساختن جهانی زیباتر.
بعد از چند هفته اصرار من، همسر بعد از چکاپ دستمان را میگیرد و با هزار بدبختیِ ترافیک و جاي پارک و دوندگی و واي دیر میشه، میرسیم به سانس ساعت ده و ۵۰ دقیقه. البته با چند دقیقه تاخیر. همسر دل خوشی از فیلم‌هاي ايرانی ندارد و اين بار هم با روی گشاده به خاطر من می‌آید. چکارکنم که سینما بدون حضرتش به من نمی چسبد وگرنه با رفقا می‌رفتم.  می نشینیم به تماشا و فیلم هی جلو می‌رود و من هی توی دلم حرص میخورم که لااقل اين بار فکر میکردم فیلم طوری باشد که او ه
مناسبت هاي خوب می آیند و می‌روند و تو همچنان نیامدی. استاد می‌گوید: تقدیر ازدواج از آنهايی است که به هیچ وجه عوض نمی‌شود؛ مگر تحت شرايط خیلی خاص. یعنی قبلا یک بار در آسمان عقد کرده ايم؛ منتها یادمان نمی آید. 
بی ربط نیست اگر بگویم: 
آقايی دارم خوجگله        فرار کرده ز دستم! 
دوریش برايم مشکله       کاشکی اونو می‌بستم! 
البته استعداد شعر ندارم. از سرودهاي عمو گ کش رفتم. اولش را فقط تغییر داده ام!
میدانی، توی مخاطبین گوشی ام یک مخاطب خاص
مدتی نبودم و کلید اينجا را به یلدا سپرده بودم. اما حقیقتا امشب بی هیچ دلیلی دلم خواست اينجا بنویسم. اگر از احوالاتم خواسته باشید ملالی نیست جز دوری شما و خستگی و کمردرد! مطمئنا شما از خیلی چیزها خبر ندارید! مثلا خبر ندارید که خستگی ام به خاطر سايیدن کف و دیواره هاي حمام است و کمردردم به خاطر سه طبقه بالا آوردن یخچال 30 فوت است! یا خبر ندارید خدا دستمان را گرفت و همه چیز را برايمان جور کرد که شب عید در خانه خودمان باشیم و همین الان از خانه خودمان ب
یک روز بهار می شود با یک گل: تکلیف ما در دوران غیبت چیست؟ بخوانیم و عمل کنیم.
بهار که می آید، بهار فرج و ظهور . اما اينکه نقش من و شما، مسئولیت من و شما، وظیفه من و شما چیست؟ خیلی مهم است و موثر در آمدن امام . اين کتاب را با دقت بخوان تا کار خودت را بدانی .
 
بریده کتاب(۱):
اگر اعتقاد دارید ظهور یکی از دو حالت:چیزی که کاری از دستمان برنمی آیدیا تکلیفی نسبت به آن نداریمبهتر است دست از خواندن ادامه ی اين متن بردارید.اگر شما هم در مواجه با مشکلات اج
کلمات، همان خیالاتِ خوشم بودند که با خود بردی. با تو آمدند تا هر شب از فواصلِ دور، یک آسمانِ پر ستاره بسازند و بر سرِ خواب‌هاي در تبعیدم، خراب شوند.
نیامدی و منتظر هیچ‌کسی نماندم. و تقوا که بلد نبودم من. من از نسل همان کودکان پخمه و نايابی بوده‌ام که زود کفنمان کردند و هرچیز را از جلوی دستمان جمع کردند. از "کجا" نازل شدی و مشغول به پرستیدنت بودم وقتی دنیا را از بت پرستی نهی می‌کردی.
رفتی و تقوا بلد نبودم من که. گم شدم در هیجاناتِ گنگِ لمس‌ها
پیِ نشستنی به انتخابِ بختپائیده سايه‌ها به رهگذار و در هواي ما-که بسته‌ايم به مرگ چنان که بسته‌ايم به سايه‌هايمان-بال می‌گشايد اين بازِ شوخ‌میان دو پرواز جا می‌کند اکنون به شانه‌امآری، خلافِ نوشته، قصه آغاز و پايان ندارد؛ برین خاکدان هر چه بینی کهنه‌ست‌(قاسم هاشمی‌نژاد) ‌پ.ن: 
- حالا که مرگمان را، مرگ مردم را انتظار می‌کشند، به قول گلسرخی بايد که قلب ما، سرود و پرچم باشد». براي سیل نود‌وهشت چیزی نمی‌شود نوشت، ما چه می‌دانیم، ما
۱) خوب یادم هست که تا کلاس سوم یا چهارم دبستان نمی‌توانستم بند کفش‌هايم را با گره پروانه‌اي ببندم، مادرم صبح به صبح جلوی پا‌هايم زانو زده و کفش‌هايم را می‌بست!
 دیشب وقتی که بعد از اتمام سِرُم پدر جلوی پايش زانو زدم تا کفش‌هايش را گره بزنم انگار آن روزهاي کودکی مقابل چشمانم رژه رفت، احساس عجیبی بود، با وجود اينکه بارها اين‌کار را انجام داده بودم ولی دیشب . احساس عجیبی بود!
۲) آدمی‌زاد گاهی چیزی را می‌فهمد ولی بعد دقت که می‌کنی می‌بینی
در فضايی خلا مانند معلق در هوا بودم و سرگیجه وحشتناکی داشتم که یحتمل به خاطر چرخش هاي ناخواسته و بی هدفم بود. همه جا تاریک بود و هیچ صدايی هم به گوش نمیرسید.
دست هايی به سمتم آمد و شونه هايم را گرفت و در صحنه ی بعد از آب بیرون کشیده شدم. چنان نفس عمیقی کشیدم که وسط دم عمیقم احتیاج به دم دیگری پیدا کردم و در نهايت هم به سرفه افتادم. 
او مرا به کنار آب، جايی که امن بود، کشید و رهايم کرد. چشم باز کردم و لبخندش را دیدم.
صحنه ی بعد باز در همان فضايی که در
قفسه سینه ام تماما گرفته ، به سختی نفس میکشم ، تمام انرژی ام را در سر انگشتانم جمع کرده ام تا حداقل چیزکی براي شما یا براي آنهايی که شايد سالها بعد اينجا را بیابند بنویسم . 
مادر میگوید بیا برویم نوار قلب بگیریم ، راستش بدم نمی آید ، ممکن است یک لاعلاجی چیزی داشته باشم و بفهمم خداوند چه لطفی به من داشته که دعاهايم به اين زودی مستجاب گردیده . یا حداقل اش هیچ مرضی ندارم و فقط یک نوار قلب مانده روی دستمان که حسابی به کار می ايد ‌ . عکس نوار قلب به ا
لباس مشکی مان را به دستمان بدهید
به ما حسینیه ی گریه را نشان بدهید
مرا که راهیِ بزم عزاي اربابم
براي زود رسیدن کمی توان بدهید
اگر خدايی نکرده در آخر خطم
به جان اشک سه ساله مرا امان بدهید
نماز گریه ی ما با امامت سقاست
به روی مأذنه ی کربلا اذان بدهید
براي آن که بمانم همیشه در برتان
به کلب قافله ی عشق استخوان بدهید
قسم به حُرمت چشمانتان اگر مُردیم
به روی سنگ حسینیه غسلمان بدهید
                                                                                اس
اعتراف می‌کنم در پست قبل مربوط به سریال چرنوبیل، طوری نوشتم که سبب برانگیختن حساسیت‌ها شد و کلماتِ مناسبی جهت انتقال معنا استفاده نشد و بايد کامل‌تر می‌نوشتم.
مطالبی که به عنوان نقد در فضاي اينترنت مشاهده می‌کنید در واقع مزخرفاتی است که به اسم تحلیل و رمزگشايی به خوردِ شما می‌دهند. سايت‌هايی مثل زومجی که پر از بچه‌هاي دهه هشتادی است که بزرگترین دغدغه‌شان اين است که DC بهتر است یا Marvel? پیکسار کارتون‌هايش قشنگ‌تر است یا والت دیزنی؟
و ن
در اين روز ها که شرايط اقتصادی روز به روز سخت­تر و آینده مبهم­تر می شود، یکی از دغدغه هاي اساسی مردم اين است که چگونه می شود از اين دوران تلخ جان سالم به دربرد و همچنان زندگی خوب و شیرینی را تجربه کرد. در اين یادداشت سعی می کنیم برخی راهکارهاي مفید را معرفی کنیم.
1-     ریشه همه رنج هاي آدمی در خواسته هاي اوست. وقتی بین ما و اهدافمان یا بین انتظارات ما و واقعیت زندگی فاصله ايجاد می شود احساس رنج در ما شدت می گیرد. براي مثال همه ما در سالهاي گذشته ب
دیگر به تلاشی شدن عادت کرده بودم. ناخودآگاه وارد هرجايی که می‌شدم دست‌هام را بالا می‌بردم تا یک نفر زیر بغل و جیب‌ها و پشت کمر و پاهايم را لمس کند که مبادا بمبی چیزی به خودم بسته باشم. 
کابل بعد از یک هفته هواي به‌شدت آلوده، بارانی شده بود. 5 صبح بود و باران ریزی کابل را نوازش می‌کرد. یاد بابرشاه افتاده بودم که وصیت کرده بود تا مزارش را بدون سقف بسازند تا بتواند قطره‌هاي باران را پذیرا باشد. حالا در اين سحرگاه ماه آبان (عقرب) با دلی آسوده در
یک»
به پرسش از چشمان شما آمده بودیم .
پاسخی جز اشک براي ما . صفر بود!
دو:
شايد دیگر نویسنده ها پولدار نباشند .
یا توی خانه هايشان . طلا کجا بود؟
ولی ايده هايشان براي یدن .هنوز جاذبه دارد .
سه:
مردن توی تابلوی چشم تو ابد دارد .
می میرم!تا ابد بگیرم از .چشم هاي تو!
چهار:
می آئی بالاخره.حتی با دستهاي بسته .براي مجازات!
مثل تابلوی نقد و نسیه . می نشینم تا که . نگات کنم!
پنج:
پوره سیب زمینی . نان تست .کمی پنیر ویلی .
خوراک انسان نیست !دربرابر
می گذارم اولین لقمه را او بردارد و زل می زنم به حالت چهره اش بعد از خوردن اولین لقمه ی کوکویی که نصفش زیادی سرخ شد و نصف دیگرش وا رفت:/ می پرسم  چطور شده؟» و می شنوم عالی». به خیالش من نمی دانم که اين حرف ها را براي دلخوشک من می زند تا عذاب وجدان نگیرم که از همان روز اول سفر مامان، از پس یک کوکو هم برنیامدم. چند دقیقه ی بعد ظرف هارا می گذارم توی سینک و به آشپزخانه اي که در طی همان یک ساعت، زیر و رو شده و بوی روغن سرخ شده می دهد نگاهی میندازم و رهايش
یک:
می رقصیدم روی یخ قلب تو . با یک پا .
پاي دگرم توی قلب خودم . می لنگید!
دو:
کندم !موی سیاه تورا از روی پیشانی خود.
آه از گندم موی تو . فصل برداشت!
سه:
فروختی دنیا دنیا قلب طلائی . سه تومن!
سال مرگ شاه. شغلت طلا فروشی بود!
 
چهار:
کبود شد زندگی من . ولی سیاه نشد!
می شود تا خفگی روی دار رفت . ولی برگشت!
پنج:
به اعتبار غمت .تا خداي رفته ام .سپید .
اين غم که نیست .
پاکیزگی جسم و جان من!
شش:
مزار شش گوشه ات را می شویم با گلاب .
بوی عشق ايرانی . عراق را
حالا عصر است و استخوان کتفم تیر می‌کشد. بابا رفته بیرون تا براي شام، آش بوشهری بخرد با نان داغ . مستر خواب است و خرناس می‌کشد. نشسته‌ام گوشه‌ی هال و تکیه داده‌ام به دیوار سرد و نم‌دار. دارم سوهان می‌خورم و براي مامان که توی بالکن ايستاده و رخت آویزان می‌کند ماجراي شیطنت‌هاي صبحِ مستر و فحشی که به دکتر داد را تعریف می‌‌کنم . درِ بالکن نیمه‌باز است و سوز سردی درز می‌کند توی خانه. من جوراب و لباس گرم نمی‌پوشم و کم پیش می‌آید آستینِ مانتو و
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب