نتایج پست ها برای عبارت :

ای چه هیش قشنگی دسمال بازین

اجراي قطعه جدید کرمانجی|دسمال بشیناز ساخته هاي استاد صادق آدینهکه با ترانه هاي دلنشین ' زیبايی خاص و شیرینی به اصالت کورد کرمانج خراسان بخشیده✌️از طرف یکی‌ از کوردهاي خراسان تقدیر و تشکر میکنم ، بابت اين همه زیبايی وصف ناپذیر جناب آدینه بزرگوار_______________________با هنرمندی #جمشید_مهنانیموزیک : مجتبی مهدیانتصویر : محمد آرتین لوکیشن : باغ تالار مینو ، بجنورد تیر98جشن خاندان بزرگ محمدی و جهانی
-----------------------------------
سايت اختصاصی جمشید مهنانی
امروز روزم قشنگ بودبه قشنگي وقتی که به ايده‌ی تو دیوانه‌وار میخواستم پاهايم را در شن‌هاي کویر و خنکیِ آب‌هاي دریا فرو ببرم.به قشنگي وقتی که دل بستم به لقبِ شبدر سبزِ چهاربرگِ سحرآمیزی‌ که تو به من تحفه کردی.به قشنگي وقتی که کوفته‌هاي خاصِ دست پختِ دلپذیرت را زیر زبانم فراموش‌نشدنی دیدم.و به قشنگي وقتی که تو را دیدم.جیغ بزنم تا احساساتم دنیا را فرا بگیرید؟!من با دیدنِ تو،با خودم و‌ دنیا رفیق‌تر شدم و حالا چیزِ ارزشمندی براي محافظتی
بازم مثل همیشه سرماخوردمبه مامان که داشت کابینتا رو تمیز میکرد نگاه کردم:مامان دسمال کاغذی نداری؟مامان از آن نگاه هايی که یعنی تو اين اوضاع که جعبه ها رو هنوز باز نکردیم که وسايلو بدونم کجاست بهم کرد  و رفت کابینت بعدی رو بازکردمتعجب برگشت بهم نگاه کرد و گفت:دلت خیلی پاکه ها ماجدهبعدم ی مشنبا داد دستم و ی لبخند کاشت رو لبم.
بابا  لاي خرید هاش خیار هم خریده بودمگه میشه بدون نمک خورد؟:/رفتم سمت جعبه ها و درشونو باز کردم.رو بودجعبه بعدی
در نگاه اول که میبینی میگویی به به چقدر منظره قشنگي چقدر طبیعت زیبايی 
چقدر تصویر هنری قشنگي 
واقعا اصلا اينجور جاهايی هست! 
حتما خارجیه 
اما وقتی کمی با دقت به دیواره هاي اين طاق نگاه کنی
خواهید دید اينجا یکی از بنا هاي ايرانی است! 
تنها فرقش همین است 

اين شاهکار با چه چیزی پاک شدنی ست!! 
 اينهمه شكفتن و سبزه و رویش، حاصل نگاه هاي قشنگ تواند . اينهمه لبخند و شادی‌ و امید ، ثمره ی مهرورزیدن همیشه ی تواند . اينهمه آشتی و پیوند و صمیمیت، میوه ی درخت محبت تواند . طراوت بهار زیبا،  شكوفايی گلهاي رنگارنگ، خنده ی كودكان بازیگوش ، امید دختران نجیب دم بخت، زمزمه ی مادران دلواپس  و هر چه قشنگي در زیر اين آسمان آبی، همه ذره اي از پرتو نگاه تواند . لبخندت ، احسن الحال است. پس لبخند بزن
https://www.instagram.com/p/BgNs7k1Fk1f/?taken-by=s.hhabibpour
سلام.
امروز به اتفاق جمعی از دوستان رفتیم پارک رازی.:)
اول رفتیم قايق سواری.:)
قايق ما دونفره بود.من و دخترخاله جان:)
مامان جان هم با چند نفر دیگه رفته بودن^.^
من فرمون میدادم و زلال عکس میگرفت و دوتامون پارو میزدیم.
خییییلیییی گرم بوووود
بعد از قايق سواری رفتیم قسمت نگارگری.
نقاشی هاي قشنگي داشت.:)
بعد رفتیم قسمت معرق کاری و از اينجور هنر ها.
یکی از اون غرفه ها(البته مغازه میشه گفت) تکه هاي فرش دستباف رو می برید و با ابتکار و سلیقه چیزاي
 
 
شرلوک توی مسابقه ی مشت زنی شرکت کرده. داشت مغلوب میشد . تا اينکه یه دستمال سفید رنک گلدوزی شده دید 
((آیرین))
توی جمعیت تماشاچی دنبال ايرین گشت و اونو دید. داشت بر سر بردن شرلوک شرط میبست . شرلوکو دید و بهش چشمک زد
شرلوک با بررسی نحوه ی ضربه به مکانهاي خاص بدن رقیبش اونو تونست ببره
.
.
.
توی قسمت بعدی فیلم ايرین و موریارتی توی یه رستوران باهم ملاقات میکنن.به خاطر عدم کارامد بودن ايرین،موریارتی اون رو کنار میزاره و وقتی ايرین میخواسته
کی به حجله کی به حجله شازده دوماد با زنش کی بگرده دوره حجله خواهر کوچیگ ترش*** جینگ جینگ ساز بیارو از بالی شیراز بیار سوریا گویید مبارک بادا ايشالا مبارک بادا *** آقوی سبا جووووونه صبا از ما به چند از ما به یکیک ماه تیز کنم ریز کنم پیش بیبیم ببرم او نخوره من چه کار کنم *** اسب آوردیم تو حیاط عروس خانم شد سوارخیر بیبینی ننه ی عروس اي گل از خونت در آد *** در خونه ی عروس خانم آب رکنی رد میشه چوب ب یارید پل ببندید عروس خانم رد بشه*** راه شیراز دوره و آ
دانلود اهنگ اي واي دارم چی میبینم دوتا چشه رنگی میبینم
دانلود آهنگ اي واي دارم چی میبینم از شادمهر

دانلوداهنگ اي واي دارم چی میبینم دوتا چشم رنگی میبینم
اي واي دارم چی میبینم دوتا چش رنگی میبینم صورت قشنگي میبینم

دانلود آهنگ اي واي دارم چی میبینم از شادمهر عقیلی
آهنگ اي واي دارم چی میبینم دوتا چش رنگی میبینم
اهنگ واي دارم چی میبینم صورت قشنگي میبینم
متن اهنگ پیشش نمیشینم
بعضی از وبلاگ نویساي عزیز ، براي جذب بازدیدکننده بدون اين که حتی کلمه اي از مطلب رو بخونن ، فقط به پايین مطلب و به قسمت نظرات مراجعه می کنن و یه سری جمله می نویسن مثل :

وبلاگ خوبی داری .
مطلب خوبی بود
چقدر زیبا می نویسی .
چه وبلاگ قشنگي داری
نمی دونم چرا هیچ جوره نمی تونم با اين افراد کنار بیام ! خیلی رو مخن :|
سر کلاس سالیدورک بودم. هواي کلاس گرم و خفه بود. چراغ‌ها خاموش بودند و صداي فن لپ‌تاپ بچه‌ها، صداي مدرس را در خود گم کرده بود. بغل دستم نگار سرش را روی میز گذاشته و خوابیده بود. به پرده‌ی سفید رنگ و نشانگر موس روی آن نگاه می‌کردم. حواسم اما جاي دیگری بود. شهر دیگری. ۴۵۰ کیلومتر بالاتر. در یک خانه‌ی کوچک با پنج نفر جمعیت. حواسم پیش صدا و دست‌هايش و دینامیک بدن‌هايمان بود. گوشی زنگ خورد. خودش بود.
 
پ.ن گفت نمايشنامه‌ی محبوبم را پیدا کرده و خرید
هم وزن غزل هاي منی اي غزل من
حواي منی ، لیلی و شیرین، عسل من
در خاطر من مانده هنوز آهوی چشمت
جاي تو همین جاست فقط در بغل من
احساس من احساس قشنگي است یقینا
مدیون من پس تو فقط در قِبَلِ من
من مانده ام اما تو چرا رفته اي از دل
حیرت زده ام من خود من از عمل من
بی تو دگر از حال دلم هم خبری نیست
من منتظرم تا برسد پس اجل من
                        28/4/1398
از وقتی که یادم میاد آرزوم بود برم کلاس رقص و دیگه وقتی جايی میرم که همه میرقصن، نگم که من بلد نیستم و فقط بلد باشم دست بزنم :| 
امروز صبح اولین جلسه رو رفتم و میتونم بگم از بهترین تجربه هاي زندگیم بود. همش یه لبخند از ذوق روی لبم بود. مربیمون هم ماشالله انقدر خوشگل و خوش اخلاق و مهربونه و همه چی توی کلاسش خوبه که قشنگ حس میکردم سیندرلام که یهو تونستم همچین حس قشنگي رو وسط زندگیم تجربه کنم :)
چقدر چیزهايی خوبی توی دنیا وجود داره که ما هنوز تجربه ش
+تابستون
گرماي هواي تابستون امسال فکر میکنم  بیش از  هر زمان دیگه اس اونقدری که محاله دم ظهر و بعدظهر ها برم بیرون ،   ولی با وجود گرماي عجیب و خیلی شدید  اينروزا ، طعم خنک و یخ بستنی ،عطر مست کننده بهار نارنج و شربت گل سرخ،خِرچ خرچ کردن یخ نوشابه اي زیر دندون، آب دوغ خیار عزیز جون با عطر خوش نعناع و گل سرخ ، لباس هاي رنگی رنگی   و نخی خنک،خوابیدن زیر کولر با موی خیس، راه رفتن تو مسیر رودخونه که آبش خنکِ،روزاي بلند  و طولانی  هر روز   ، و  یه ع
دلم می‌خواهد برايت بمیرم.براي اين حجم از عشقی که بین تو و پرودگارت موج می‌زده است.براي  قشنگي هايت که آدم را دیوانه می‌کند.
براي تو که از مدل‌ت خوشم می‌آید.براي اين که در عین حالی که در آمریکا، مهد افکار سکولاریست بوده‌اي، خداي دلت را هیج وقت گم نکرده‌اي.
براي اين که چمران بودن‌ت را فراموش کردی  .و خودت را باباي همه ی بچه هاي جبل عامل کرده اي.
اين هواي گرفته و داغان ، عجیب یکی مثل تو را کم دارد.
به بهانه ی سالگر شهادت‌ش.
#شمران_دلم
دیشب تو بیداری رویاي حسین رو دیدم 
بعد که رفتم خوابیدم نمی دونم خواب چه چیزیو دیدم اما خیلی خوب خوابیدم و وقتی بیدار شدم فکر می کردم رو بهارخواب خونه مون هستم 
وقتی هم راه افتادم صبح بیام خونه باز هم رویاي حسین باهام بود 
رویاي قشنگي بود 
گرچه که تو کلش گریه می کردم اما همین که بغلم کرده بود و من همه ی دلخوریامو بهش می گفتم و میخواست از دلم دربیاره خیلی خوب بود 
کجايی تو؟ چی کار می کنی؟
دومین پست امروز
 Doukyuusei یا classmates رابطه ی بین دوتا دانش آموز دبیرستانیه. یه بچه درسخون عینکی و یه راکر شل و ول مو نارنجی. داستان قشنگي داره و روند دلنشینش باعث میشه متوجه گذر زمان نشی. حس اين انیمه مثل اينه که تو یه شب تابستونی بدون نگرانی به صداي جیرجیرکا گوش بدی و به ستاره ها زل بزنی.در ضمن طراحی قشنگي هم داره اينطور طراحیا واقعا باحالن:))
یه جور تجربه ی جدیده. شايد اگه هردوتاشون پسر نبودن براي خیلیها جالبتر می بود حتی من هم تا چند ماه پیش زیاد علاقه اي نداشتم و
زندگی من؟الهی قوربونت بشم؟ الان که دارم اين پست را تايپ میکنم ساعت 4:16 دقیقه صب نمیدونی خانمم چقدر الان عالیم دورت بگردم زندگیم؟ وقتی پیشم هستی اروممممم و وقتی واسع چن ساعت نیسی نا اروممممم به شدت الهی قوربونت بشم نازنینم خواب هاي قشنگي ببینی. .شبت بخیر زندگی من عاشقتمممممممممممممممممم خانممعشق بی همتاي من؟ بهزادت دیونته و اين بار هزارم قطعا دارم میگم از گفتنش خسته نمیشم الهی قوربونت بشم نازنینم تا فردا عاشقتمممممممممممممم
امروز مستند پاپلی رو دوباره از تلویزیون دیدم و دوباره پرت شدم تو گذشته اي نه چندان دور. تو حال و هواي باصفاي شمال و روستاهاش و لهجه اي که چقدر دلتنگش بودم و یه زمانی معتقد بودم رو مخه!
اونقدر دلم تنگ شد براي روزايی که همه بودیم، کنار هم بودیم، دور هم جمع بودیم و خوش بودیم و صفا میکردیم.
حس خفگی بهم دست داده، اصلا نمیتونم تحمل کنم! و خیلی برام عجیبه اين حجم عظیم از دلتنگی که ازش بیخبر بودم و یهو سر باز کرد
احساس میکنم یه تیکه از وجودمو تو روستاي پ
بسم الله الرحمن الرحیم.
 
به قشنگي و لذت همون ازمايش خونی که دلمونو شاد کرد.
 
سونوگرافی که بگه صداي قلب کوچکی درکار نیست خیلی تلخ است خیلی.
 
نمیدانم ولی من دوماه با جسم کوچکی  بودم که چقدر باهم در رویا زندگی کردیم
 
تمام.
             
نویسنده: محمدعلی طالبی و هوشنگ مرادی کرمانی  کارگردان: محمد علی طالبی
داستان از اين قراره که مادر یکی از بچه ها ساعتی رو که یادگارِ شوهرشه به معلم میده تا اونو به عنوان جايزه توی کلاس به پسرش بده و اين شروع ماجراست.
+ می گم قدیما یعنی مدرسه یه ذره پول نداشته به عنوان جايزه دو تا مداد بگیره؟! بعد والدین بچه ها رو صدا می زدن می گفتن برا تشویق بچه هاتون جايزه بگیرید بدیم بهشون؟! :/
+ اينم یادمه بچگی ها دیده بودیم. فیلم قشنگي بود ولی من هم
از وقتی برنامه هامو نوشتم خیلی بهتر شدم کمتر به اين وبلاگ خوشگلم میچسبم و کارام مفیدتر شدن کم کم میخوام عبارات تاکیدیمم شروع کنم
چیزی که از همه کمتر دارم امیده!
پس در همین موردم شروع میکنم اگه چیز قشنگي به نظرتون میرسه پیشنهاد بدین
یه مدت مدام به خودم میگفتم من براي زندگی سرشار از نیرو واشتیاقم و اون اوايل تا اثر بذاره من هنوز پنچر بودم و کمتر با انگیزه و پویا ظاهر میشدم
بعد از روی شوخی به خواهرم میگفتم مثلا روزی 500بار تکرار میکنم آرام براي ز
ساعت ۱۰/۵ شب است و دو تا وروجکها با همه ستاره هاي چشماشون ربع ساعتی میشه که خوابیدند.دیشب هم راس ساعت ۱۰ خواب بودند. 
 دو شب که وروجک دوم از برنامه شیر شب واسه خواب استفاده نکرده وامروز روز دوم از خداحافظی با دنیاي شیرش بود، خدا رو شکر به خیر سپری شد و اينگونه وی نیز به دنیاي استقلال از شیر مادرپیوست.خاطرات  و لحظات قشنگي بود و ممنونم از پروردگار و خالق هستی.
همین دیگه سفینه  پنجره هاشو نصب کردم شب به خیر دنیا
عادت کردم الکی محبت کنم. چون یه کاسب دیدم فکر می کرده جنساش خوب نیست، عادت کردم هر فروشگاهی می رم، چیز قشنگي داشته باشن، کلی ذوق می کنم.حالا بايد عادتمو بذارم کنار چون موجب رنجش دوستام شده. بهم می گن دیوونه. چون موجب ضرر مالیشون می شم.چقدر سخته. وارد فروشگاه شی همش حواست به حرف زدنت و مدل نگاه کردنت باشه.که چی؟ که دوستت ده تومن بیشتر پول نده.من آدمِ پولداری نیستم ولی همیشه پول برام هیچ بوده. همیشه راحت خرج کردم. همیـــشه.
 چند ساعت به عید مانده، راضیه دلش از آن ماهی تپلی هايی می خواهد که بیرون می فروشند و گوشش به حرفهاي مادر که اصرار می کند آن ماهی ها هم از همین ماهی هاي داخل حوض هست، بدهکار نیست!!!
فیلم قشنگي بود و بازی ها مثل همه اين فیلمايی که اين چند روزه دیدم عالی. فقط همینو بگم که اين فیلم کلی جايزه برده ؛ اين دختر کوچولو هم به خاطر اين فیلم، جايزه بهترین بازیگر کودک جشنواره فجرو برده و چقدر هم بازیش معرکه بود. اون بغضاش و اون چپ چپ نگاه کردناش دل ما را برد.
ی
اول دبیرستان بودم. نه سال پیش! معلم از نوروز و عید و دید و بازدید گفت. نظر خواست. بچه ها از بی‌حوصلگی و تکراری بودن و از اين که کاش آدمها در تعطیلات براي خودشان بودند، نه در اسارت تعارف و عرف کلیشه‌اي، گفتن. حرفشون خیلی برام عجیب بود. پر از ذوق و اشتیاق بودم براي بهار. اون موقع ها آرزویی داشتم که الان به نظرم آرزوی سوخته س و الان آرزوهايی دارم که اون موقع ها بهشون میخندیدم.
نظر من الان، نظر همون بچه هاست که من فکر میکردم افسردگی گرفتن. که سعی میک
الان نشستم چند از پستاي اول اين وبلاگ رو خوندم ؛یه چیزايی رو اون موقع براي اولین بار تجربه کرده بودم و چون تازه بودن بشدت ارزشمند بودن برام و حس خوب و آرامش بهم میدادن .من خیلی از اون چیزا رو الانم دارم ولی چون در گذر زمان اتفاقاي مختلف افتاده ،تجربه هايی که بعضیاشون بدجور روحو آدمو خراش میدن باعث شدن اون چیزاي ناب که دیگه تکراری شدن به چشمم نیان.ولی الان با خوندنشون یه بخش قشنگي ازشون رو به یاد آوردم و علتشم مستند سازیشونه ،ازشون نوشتم و دار
روز جمعه خونه پدرم بودم بخاطر اين که مادرم حالش خوب نبود.
تقریبا ساعت دو عشقم زنگ زد گفت میام دنبالت میدیم خونه خودمون منم خیلی بی طاقت بودم و در حالی که دوس نداشتم دارم رو تنها بزارم.
ولی توی دلم حسی بود که میگفتم سالگرد ازداجم دوس دارم پیش عشقم باشم.
گفتم باشه بهادین جون بیا دنبالم.اومد توی ماشین گفتم خیلی بی حوصله هستم سال گرد ازدواج خوبی نداشتیم.
بهادینم گفت غصه نخور ظرف هارو شستم واست خونه رو همش مرتب کردم. 
منم که توی دلم میگفتم اينم خو
زندگی سخت بود؛ سخت‌تر شد. رنگش طوسی بود؛ نوک‌مدادی شد. اما آدم بايد میان مرداب هم براي خودش نیلوفر پیدا کند. مثلا یکی از نیلوفرهاي زندگی من اين است که آدم‌ها را در ذهنم با جملاتی از قبیل فلانی که در ریاضی نفهم است» و او که قشنگ می‌خندد» و فلانی که صدايش خوب است» به یاد نمی‌آورم. به‌جايش با خودم می‌گویم استعدادش در ریاضی یواش است»، خنده‌هايش بوی سیب گلاب می‌دهد» و در گلویش انگار سهره نشسته». اين‌جور نگاه کردن به آدم‌ها قشنگ‌تر نی
میون اين همه جايی که کار کردم کمتر . یا بهتره بگم هیچ جا اين محیط کار رو تجربه نکردم
جايی که میتونی با یکسری ادمها حس هم خانواده بودن پیدا کنی 
میتونی درددل کنی و درددل بشنوی 
کمک کنی مشکلات حل بشه و حتی اگر حل نشه میتونی همراهی کنی و کمی از درد مشکل رو تو به دوش بکشی!
امشب با یکی از بچه ها صحبت میکردم و هماهنگ میکردم بره سر نمايشگاه وايسه که یهو عصبی گفت الان نمیتونم تصمیم بگیرم تمرکز ندارم
فکر کردم براي درسهاش هست گفتم خب پس ولش کن خودم می
چند هفته ی پیش بود که یکی از دوستان یک شعر قشنگ برام خوند بهش گفتم اين شعر مال کی بوده؟
طوری برگشت که انگار جفت کلیه هاش رو طلب کردم 
گفت اين تیتراژ "سریال وفا" بود نگو که ندیدی
منم که خیلی اهل سریال دیدن نیستم گفتم نه والا ندیدم
گفت سریال خیلی خوبی بود
بگذریم
اين هفته بود که تقریبا در 3 روز 11 قسمت سریال رو دیدم
سریال قشنگي بود البته نقد هاي بزرگی هم بهش بود ولی براي من که یه خورده "لبنان زدگی!" حاد دارم و یه خورده هم تم عاشقانه، در کل خوب بود؛راض
قبل‌تر توی قسمت عمیق استخر، وقت کرال رفتن، اونجا که هی کله‌تو میچرخونی و نفس میگیری و می‌چرخونی و یه منحنی میزنی توی آب و خودتو توی آب جلو می‌کشی، یاد نشدن‌ها می‌افتادم. اينکه ردخور نداره، همونطور که تا الان نشده و منو تبدیل به یه آدم خشمگین و ضعیف کرده، از اين به بعدم.
اما آخرین بار، جاي اينکه سرمو کنم زیر آب و گریه کنم، بدنمو با زور توی آب جلو میکشیدم، و هر بار میگفتم، من به رویام میرسم. می‌رسم. می‌رسم. می‌رسم. می‌رسم. و آبو پس میزدم. حا
چه دنیاي خوب و قشنگي فصلها می چرخند 
فصل زیباي بهار , فصل پايیز قشنگ , 
کبککان می خوانند 
و نسیم از هر سو بوی ریحان و شقايق رو به هم آمیخته 
صبح زیبايی از نور شفق می تابد 
و غروبی دیگر  , شب به زیبايی و تاریکی خود خاموش است 
چه قشنگ است اينجا  , همه رنگ است دنیا 
همه جا ازادی  , همه جا جشن و سرور 
ابرها سايه اي از اتش خورشید قشنگ , بر زمین می پوشند 
اسمان ابی بود 
 , نور مهتابی از قرص ماه بود تابان 
و درختانی از هر نوع میوه  , ارام خوابیده 
 که تو باش
امروز تصمیم گرفتم ازت دور شوم
از دورترین فاصله ها به چشمانی که نمیبینم. به دستانی که لمس نمیکنم. زل میزنم.
ازت دور می شوم تا به خودت نزدیک شوی
نزدیک نمی شوم که آزرده خاطر نشوی 
که فلبم تیکه تیکه نشود از زخم زبون زدنات
یه روز هايی از زندگی بايد از هم فاصله بگیریم تا به درد هم زخم بیشتر نزنیم
نزدیک هم که باشیم درد بیشتر می شود و دور باشیم یه درد دیگر.
ازت دور می ايستم و درگیر نگاهی می شوم که ازم دریغ کردی
درگیر حرف هايی می شوم که ازم گرفتی
قشنگي فا
نه اونقدر خوبم که آدما شیفته ام باشن، نه اونقدر بد که ازم متنفر باشن. نه اونقدر محبوب که همیشه دورم شلوغ باشه، نه خیلی منفور که همیشه تنهاترین باشم. نه زیاد بدشانس، گرچه شايد بودم همیشه، اما هنوز خیلی امیدوار. نه اونقدرها هم عالی تو قشنگي، تو کار، تو هنر، تو خانواده و ثروت، و نه خیلی فقیر تو تمام اينا. آدمی به اين متوسطی فقط به یه تعداد آدم باکیفیت احتیاج داره براي خودش، که خیالش راحت باشه زندگیش پوچ نیست. به اونقدری ثروت احتیاج داره که در ازا
مهم نیست چجوری! بلند شو!با همین جمله که توی ذهنم میچرخید،زنگ زدم به رفیقِ عزیز و شرط و شروط گذاشتم که یه سه‌شنبه رو خالی کنیم براي هم.که اگه قرارِ سینما بریم،نریم!که اگه قرارِ بشینیم درس بخونیم،نخونیم!که اگه قرارِ تا لنگِ ظهر بخوابیم،نخوابیم!گفتم اين روزهاي آخریِ پايیز،بیا به قولی که بهت دادم،عمل کنم.بیا بریم یه کوچه که کُلی برگ‌هاي زرد و نارنجی پهنِ زمینش شده.بیا بریم خش‌خش کنیم رفیق!شال و کلاه کردیم و رفتیم.روی برگ‌هاي خشک و نیمه‌جون
《.فکر می‌کردم تا چند ماه دیگه کارا و حرفاش برام تکراری بشه ولی نشد اون هر بار چیز تازه‌اي براي ارائه داره.》حرف قشنگي نیست؟ یا حتی اين روحیه روحیه‌ی جالبی نیست ؟ اين بزرگ‌ترین ترس من از هر نوع رابطه‌ايه، ترس از معمولی شدن و تکراری شدن و وقتی اين ترسم بزرگ‌تر می‌شه که از اول چیزی برام معمولی به‌نظر میاد وقتی چیزی براي من معمولی شروع بشه دیگه هیچ‌وقت نمی‌تونم شوری رو توش به وجود بیارم.
اين چند روز زیاد به پارسال فکر می‌کنم به همه‌ی تصو
سفر اولم به شمال اونم رامسر شايد بیست سالگی یا بیست و دوسالگیم بود اون وقتا گوشی اندرویددو یا سه بود و من یه نه چندان عالیشو داشتم سفر کاروانی بود و چندتا ازدوستام همراهم
 دوست داشتم عکساي قشنگ داشته باشیم و طبیعت سبز و بارونیش با عکسا یادگاربمونه برام.
کیفیت گوشی بچه ها بهتر بود و خواستم گیرنده عکسا باشن ساحل سنگی و بارون و لباساي خیس شدن خاطره من از اولین شمال زندگیم 
برگشتیم و عکسا رو گرفتم بخاطر نبود سیستم و خراب شدن رَم گوشی عکسا از بین
+تابستون
گرماي هواي تابستون امسال فکر میکنم  بیش از  هر زمان دیگه اس اونقدری که محاله دم ظهر و بعدظهر ها برم بیرون ،   ولی با وجود گرماي عجیب و خیلی شدید  اينروزا ، طعم خنک و یخ بستنی ،عطر مست کننده بهار نارنج و شربت گل سرخ،خِرچ خرچ کردن یخ نوشابه اي زیر دندون، آب دوغ خیار عزیز جون با عطر خوش نعناع و گل سرخ ، لباس هاي رنگی رنگی   و نخی خنک،خوابیدن زیر کولر با موی خیس، راه رفتن تو مسیر رودخونه که آبش خنکِ،روزاي بلند  و طولانی  هر روز   ، و  یه ع
نشستم وسط اتاق و از بین سه گلدون کوچک مرجانی که خریده بودم، قشنگ ترینشون رو انتخاب کردم. گلدون سرامیکی رو آوردم جلو و گل رو با احتیاط از گلدونش در آوردم و گذاشتم تو گلدون سرامیکی. بعد با بیلچه خاک رو آروم آروم ریختم دورش. خوب نگاهش کردم و ازش خواهش کردم تا چند روز دیگه که قراره تو دست هاي تو آروم بگیره مراقب گل هاش باشه. به دوتا جوونه گل جدیدی که زده بود سلام کردم و ازشون تشکر کردم که ذوق حیات دارن، دست کشیدم روی سرشون و بهشون گفتم دووم بیارید، ه
《 عندما ت الشّمس فی قمّة حکومتها وسط السماء و تحرق الابدان و النّباتات ، لا تنسَ انّها ستغرب بعد ساعات قلیلة! 》
" هنگامی که خورشید در اوج حکمرانی خود در دل آسمان قرار دارد و بدن‌ها و گیاهان را می‌سوزاند، فراموش مکن که بعد از ساعات اندکی غروب خواهد کرد! "
+ وسط تست‌هاي عربی هم جملات قشنگي پیدا می‌شد :)
++ واقعا نمیدونم جواب اين همه محبت‌ تو پیام خصوصی‌هاتون رو چطوری بدم، از همتون بخاطر پیام‌هاي محبت‌آمیز و پیگیری‌ها و دعاهاي قشنگتون یک
فضاي مجازی پر شده از اين تیتر: فرزند رامبد جوان و نگار جواهریان به دنیا آمد
بعدشم ریز زیرش نوشت که اسمش گذاشتن نوردخت
از هر ده تا کامنتم یکی گفته چه اسم قشنگي نه تاي دیگه به الفاظ مختلف گاهی محترمانه و اغلب با توهین هر چی فحش و نارواست حواله رامبد و نگار کردند
واقعا چرا انقدر بی شعوریم؟ نه واقعا چرا انقدر بی شعوریم؟
مامان باباي نگار کانادا هستند، موقعیت به دنیا آوردن بچه اش توی کشوری بهتر از ايران رو داشتند. بعدا که بچه بزرگ بشه همین( کانادا ب
عصر ده دقیقه توی سالن دویدم. جا براي 90 کالری خوراکی باز کردم.
الان هم رفتم هرچی توی یخچال داشتیم را خالی کردم توی دیگه، که بشود سوپ.
راستش سوپ هم جز چیزهايی هست که خوشحالم می کند.
فرقی هم نمی کند تابستان باشد یا زمستان. در هر حالتی با خوردنش، انگار که معجون نیروزايی را خورده باشم، انرژی مضاعف می گیرم.
قبل ها فکر می کردم بقیه ی آدم ها هم مثل من سوپ دوست دارند.
بعد فهمیدم خارجی ها اين را پیش غذا می خورند، آقايان چون سیرشان نمی کند بهش به دیده تحقیر
حمید_و_فاطمه…ﺷﺎﻳﺪ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ لحظه هايی ﻛﻪ با ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺘﻴﻢ…
نمازاي دو نفره مون بود…
ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﻧﻤﺎﺯاﻣﻮ ﺑﻬﺶ ﺍﻗﺘﺪﺍ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ…❤
ﺍﻪ ﺩﻭﺗﺎیی…
کنار ﻫﻢ ﺑﻮﺩﻳﻢ…
ﺍﻣﻜﺎﻥ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﻧﻤﺎﺯﺍﻣﻮنو ﺟﺪﺍ ﺑﺨﻮﻧﻴﻢ…
چقد ﺣﺲ ﺧﻮﺑﻴﻪ…
ﻛﻪ ﺩو نفر…
ﺍﻳﻨﻘﺪه همو ﻗﺒﻮﻝ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻦ…
منطقه که میرفت…
تحمل خونه بدون حمید…
واسم سخت بود…
.
وقتی_تو_نباشی_چه_امیدی_به_بقايم…؟
اين_خانه_ی_بی_نام_و_نشان_سهم_کلنگ_است…
.
میرﻓﺘﻢ ﺧﻮﺍﺑﺎﻩ ﻴﺶ
توی چشمانم قطره میریزم، دستم رو که با آب جوش
کمی سوزاندم زیر آب سرد میگیرمو چند پر گل­­گاو زبان توی آب جوش میندازم، رنگ بنفش
قشنگي از گلبرگها توی آب پخش میشه و من وُرد رو باز میکنم.

میل نوشتن دارم، تمام چند روز گذشته رو میل
نوشتن داشتم و موقعیتش فراهم نشده، ولی حالا که زیر دستگاه هاي خنک کننده توی اتاق
تنها هستم حالا که آهنگ بی کلام گوش میدم و حالا که از حجم زیادی کاری انجامشون
نمیدم، چرا که ننویسم؟

صبح قشنگ دوشنبه ايِ که با صداي اذان از خواب
رفتم سر کار.‌ به عنوان پذیرشِ درمونگاهی که نزدیکاي حرم هست. از بینِ 350 نفر متقاضی، سه نفر انتخاب شدن که یکیش من بودم. یکی دیگه، وسطاي آموزش، گفت که نمیاد. موندیم دو نفر که منم دارم منصرف میشم کم‌کم. کارش زیاده و اين روزا هم شلوغ. در واقع بهتره بگم خیلی شلوغ. تنهايی بايد هم پول‌ها رو بگیری، هم پذیرش کنی، هم تلفن جواب بدی و هم پیج کنی. البته هنوز قرارداد نبستم و خدا رو شکر که نبستم! امروز که همه‌ی متخصص‌ها حضور داشتن، یهو خیلی شلوغ شد. وقتی خواست
دیشب ساعت 21، رسما 26 سالگی به پايان خودش رسید؛ با خوشی‌ها و نا خوشی‌هاش، روزهاي خوب و بدش، خنده‌ها و گریه‌هاش، آرامش‌ها و استرس‌هاش. به عنوان جمع‌بندی می‌تونم بگم که از خودم رضايت نداشتم. تلاش‌هايی براي بهتر شدن شرايط داشتم ولی به نظر می‌رسه که ثمربخش نبودن.
الان چند ساعتی از شروع 27 سالگی من گذشته و من تمام تلاشم رو می‌کنم که امید رو در دلم زنده نگه‌دارم و فکرهاي خوبی در مورد آینده داشته باشم. آدم‌ها با امید زنده‌ن و من امید دارم به ب
وقتی داشتم سرسختانه کلمات نزدیک بهمِ جامعه‌شناسی رو حفظ میکردم،در همون بین که نگران فراموشی‌شون دقیقا سر جلسه‌ی امتحان بودم،داشتم به روز‌هاي بعد از امتحان‌هانم فکر میکردم!روزی که میپرم روی تختم و تا لنگ ظهر میخوابم،یک بستنی لیوانیِ بزرگ با طعم قهوه رو تموم میکنم درحالیکه دارم قسمت به قسمت سریال خاطرات الحمرا رو میبینم و بعد ادامه‌ی کتابِ کافکا در کرانه رو میخونم و زودتر از سه روز تمومش میکنم و به رفیقِ فوقِ صمیمی‌جانم میگم بیاد بریم
از آدم‌ها بت نسازید، اين خیانت است هم به خودتان ، هم به خودشان !
خدايى می‌شوند که خدايى کردن هم نمی‌دانند ، و شما در آخر می‌شوید سر تا پا کافر به خداى خودساخته .!
فردریش نیچه
چقدر تو اين مدت تو دلم باهاتون حرف زدم، حتی یه شبايی خواب بیان رو میدیدم. راستش بعد یه مدت روزانه نویسی مغزم عادت کرده بود به دقت کردن به اتفاقات و تصور چطور نوشتنش براي پست گذاری. اون لحظه هايی که یهویی با خودم می گفتم جون میده واسه نوشتن و.
امروز تولد پسر برادرمه، یه
تو تهران به دنیا اومدم و بزرگ شدم و عاشق تهرانم.تهران برگ و پايتخت ايران اين روزا اصلا حالش خوب نیست و داره از دود خفه میشه.داره کم کم به بزرگترین پارکینگ دنیا تبدیل میشه، شهری که شده پر از ماشین ها یتک سرنشین و تنها.از 5 صبح ترافیک و ماشین شروع میشه تا 2 شب.اينا به کنار از کارخونه ها نگم که اونا چه بلايی دارن سر شهرم میارن.هر چی از اذیت شدن هاي تهران بگم کم گفتم اما شهری به اين زیبايی خیلی حیفه کمکش نکنیم اول براي اينکه در مورد زیبايی خاي تهران ب
دوباره در قعر موج سینوسی‌ام فرو رفته‌ام و حسابی بی‌حوصله و کلافه‌ام. حتی نگهبان دنیاي آینه هم مسخره‌ام می‌کند و نگاهش که می‌کنم پوزخند می‌زند به وضعیتم. از شروع کردن درس‌هايم واهمه دارم و یک هفته را به هیچ و پوچ گذراندم. خیال می‌بافم که حواسم را از درس پرت کنم.
کاش می‌شد در خیال زندگی کرد. کاش می‌شد خوابید و در دنیاي خیال بیدار بود. کاش می‌شد خواست و رسید.
سرنوشت ما اما نرسیدن به هر چیزی که دلمان خواست بود. خواستیم و رسیدن نتوانستیم. حا
داشتم با پشمک حرف میزدم،بهم گفت تو که خیلی مهربونی تو که خیلی قشنگي گوگولی اي،هنوز داشت میگفت بهش گفتم پشمک میخواي گولم بزنی چی میخواي بگی،گفت تو دست منو همیشه رو میکنی گفتم هاهاها گفت ببین داری اين مدت خودتو خر میکنی گفتم پشمک درست حرف بزن باتوام قهر میکنما گفت خب قهر کنی تنهاتر میشی که گفتم فاک پشمک توام دیگه یاد گرفتی گفت خب من که خودتم خب خودت که میدونی تنهاي گفتم پشمک بس کن گفت ببین اين همه کینه مینه اي نباش تقی به توقی میخوره قهرجون میک
 
 
موقع دیدن عکس‌هاي مراسم فینال جام جهانی به موضوع جالبی برخوردم. گریزمن بازیکن فرانسه عکساي قشنگي با دختر کوچولوش انداخته بود ولی خیلی از کسايی که اين عکسا رو تو صفحه‌اشون منتشر کرده‌ بودند، چهره‌ی دخترک رو پوشونده بودند.
 
ادمین یکی از صفحه‌ها در جواب کسی که علت اين کار رو پرسیده بود گفته بود که خود گریزمن اين‌جوری ترجیح می‌ده و ما هم به تصمیمش احترام می‌گذاریم.
پیج خود گریزمن رو پیدا کردم. حداکثر سه یا چهارتا عکس و فیلم از دخترش توی
خونه ساکت‌تر از همیشه‌اس،
در حدی که صداي ناله و هوهوی جغدِ همیشگی از بیرون واضح و شفاف می‌رسه، شايد ذهن
اون هم چیزی درگیر چیزی‌ه. شب رو دوست دارم؛ ساکت‌ه، آدم‌ها توش استراحت می‌کنن و
خبری از مزاحمت‌شون نیست، افکار مهمی شب‌ها می‌آن سراغم، اتفاقات قشنگي می‌افته.
فکر میکنم سن‌مون که به
مرور بالاتر می‌ره به عمق چیزهايی که حس می‌کنیم اضافه می‌کنه، دیگه مثل قبل سطحی
و ساده نیستن. حتّی از یه جايی به بعد، اندوه یا شادی(و بقیه‌ی احساسات) فر
آدم ها براي زندگی‌شان تصمیم هاي قشنگي می‌گیرند! اما مسیر از ايده به فعل رسیدن آنقدر طولانی‌ست که ده بار در اين مسیر می‌زايید، بیست بار می‌چايید، سی بار می‌رینید. آری، دقیقن ! براي بار سی‌ام ریده‌ام. . و نمی‌دانم چرا خسته نمی‌شوم؟ چرا رویم کم نمی‌شود؟ چرا کسی نیست گوش‌م را بپیچاند؟ چرا سرم نمی‌شکند با اين همه سنگ؟ چرا یکی نیست دستم را محکم بگیرد و بگوید هییییس، آرام باش، بنشین، رسیدی. . دارم می‌جنگم، به جان خواهر مادرم هر سکانس و هر
چرا عزا نمیگیرم من؟ عجیبه. خیلی شکل قبلنام نیستم دیگه.
صبح ِ امروز اولین روز ِ روان بود و تقسیم بندی، قرعه کشی شد و با اتندی افتادم که یه عالم تخت و مریض داشت. حالا من ۶ تا تخت دارم و هم گروهیم ۵ تا، اکسترن بقیه اتندا؟ ۲ یا نهايت ۳ تا. یه سری بحثا هم با هم کلاسی پیش اومد که خب دیگه اذیت نمیشم فقط نفرتم از خود اون آدم بیشتر میشه. ۶ تا تخت و شرح حال میگذره ولی گندی که همکلاسی به رفاقت زد نمیگذره و فراموش نمیشه، که خب مدتیه میدونم چقدر نبايد گیر ِ ادم
در اين بخش از سايت جونا دانلود اهنگ چه زیبا شده فاصلمون براي دریافت و شنیدن انلاين قرار داده می شود
دانلود اهنگ چه زیبا شده فاصلمون (زیبا رحیمی) با کیفیت عالی و لینک مستقیم
چه زیاد شده فاصلمون غرورمون عشقو گرفت ازمون
 
یعنی هنوز عاشقمی یا عوض شدی میخوام بپرسم نمیچرخه زبون
 
چه روزايی که خوب بودی باهام حرفاي قشنگي میگفتی برام
 
هنوز همون دوست دارم روی قولشه ، هستی رو حرفی که گفتی برام
 
دانلود آهنگ چه زیاد شده فاصلمون غرورمون
وَلَا تَقُولُوا لِمَنْ یُقْتَلُ فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْیَاءٌ وَلَکِنْ لَا تَشْعُرُونَ۱۵۴بقره
و کسانى را که در راه خدا کشته مى ‏شوند مرده نخوانید بلکه زنده‏ اند ولى شما نمیدانید 

اين آیه چقدر زیبا وصف می‌کنه حال شهدارو ؛ به لحظه حسودیم شد چقدر با اطمینان می‌فرمايد شهدا زنده اند 
حیات آنان، حیات مخصوصی است که ما قدرت فهم و درک آن را نداریم: بَلْ أَحْیَآءٌ وَ لَـَکِن لآتَشْعُرُونَ
یادمه زمان جنگ تو هر نامه اي که حبیب برا
بسم رب القلم
اين متن مربوط به اين پست عزیز دل هست.
پست
.
+من که چیزی نمیفهم !
برا خودت
-نامرد!
+وا! ، منکه مردونه اعتراف کردن :/
-راست میگی :)
+خوب؟
-آها
راستش، نمیدونم قصد و غرضی بود یا نه!
اما سوالش چه قشنگ بود بسی.
اما عزیز دل برادر اين سوال رو بدون جواب نمیپرسن!
 راستی چی پرسید؟
+ سوال: دین من  میگه من اجازه ندارم اين کار رو انجام بدم!
-جواب: خوب اشکالی نداره، عقايد هرکس براي خودش مهم و قابل احترامه!
+فقط خودش؟
-خودش و هرکس که هم عقیدشه!
+کسی که هم عقی
دیدین ايرانیا خیلی اهل پز دادن خیلی تابلو و نمیدونم فخر فروشی و پاچه خواری و چاچلوسی هستن ولی ممکنه در باطن از یارو حالشون به هم بخوره؟ خیلی شو آف دارن؟ اين دو تا ايرانی از وقتی اومدن گروه قبلی من توی انتاریو، به فاک دادن دو تا از دخترا رو.
یعنی افتضاح شده همه چی.
از صبح تا شب اين 4 تا دارن به هم پز میدن همه چی رو و شو آف میکنن اوننم چیزاي چرت و پرتو، مثلا: تولدت مبارک صفدر اقا، بعد اينو استوری میکنن، بعد استوری رر دوباره پست میکنن. اين دو تا ايران
شايد هر کدوم از ما تو زندگیمون دروغ گوی اعظمی داشته باشیم که علیرغم اينکه می دونیم با دروغ نهادینه شده ولی نمی خوايم ذاتش رو باور کنیم . و در واقع خودمون رو گول میزنیم .
من با خودم عهد بستم که با هر کسی اگر روراست نیستم ، با خودم حتما حتما رو راست باشم .
دروغ گوی اعظم زندگیتون رو اگه شناختین دُمش رو قیچی کنید . اين دسته از افراد باعث میشن شما کم کم به خودتون شک کنید ولی به اونها نه . بهشون مجال دفاع از حیثیت دروغینشون رو ندین . چون اين دسته ی عظم
  عروسی پیمان هم به خوشی تمام شد.
وقتی با ساقدوش هاش وارد سالن شد و یکی یکی با مهمان ها دست داد یا روبوسی کرد، بغضم گرفت. انگار تصویرهايی از گذشته تا حال پیش چشمم به سرعت مرور شد.
 شب خوبی بود؛ پیمان پرانرژی و شاداب بود و بچه ها از عادل و یوسف و رحمان و رامین و بقیه، سنگ تمام گذاشتند و لحظه هاي قشنگي شکل گرفت. خانواده ی داداش ايرج و داداش هوشنگ -که پسرعمو و دامادمان است- از قدیم یک خانه بودند و بچه هايشان با هم بزرگ شدند. از روزی که هر خانواده در یک
بله عرض مینُمودم، شیخ ما امروز بد جور depressed شده بودندی
فلذا به گنجینه فیلم خود مراجعه نُموده و فیلمکی را از آن بیرون آوردیم
Troy نام اين فیلم است
محصول سال 2004 امریکا
حدودا 200 دقیقه هیجان، خشونت و عشق!
فیلم قشنگي هست. من فیلم بین نیستم و میتوانم تعداد فیلم هايی که دیده ام را با انگشتان دستم شمارش کنم. اين فیلم را قبلا به طور اتفاقی دانلود کرده بودم، اما اولین بار بود که می دیدمش.
دوست دارم آشیل باشم: قوی، شجاع، مطمئن؛ در عین حال میخواهم براي ارزش ه
دلم نمی خواهد دروغ بگویم. کاش تو را مست داشتم. می نشاندمت جلو رویم و همه چیز را برايت تعریف می کردم. از اينکه چقدر دارم زور میزنم که خوب باشم از اينکه عشق به تو مثل نسترن دور استخوان به استخوان بدن من پیچیده فکرم را تا ریشه سرباز تو ساخته و انگار کسی در من زاده شود، یک عاصی یک طغیانگر، مرا در هم شکسته. راستش خیلی هم بد نیست اينطور. در ذهنم دنیاي قشنگي با تو ساخته ام. دنیايی که در آن روح من قدم به قدم با توست.جسم هايمان حفره هاي توخالی اند و ببین من
با اينکه همیشه پايۀ مهمونی‌هاي فامیلی بود، از شب قبل تو فکرش بود برنامۀ امروز رو کنسل کنه؛ اما طرفاي ظهر بالاخره خودش رو از پاي لپ‌تاپ بلند کرد و رفت که حاضر بشه. نه حال‌وحوصلۀ جمعیت رو داشت، نه زبون بذله‌گویی، نه گوش حرفايی که همیشه تو اين محافل گفته و شنیده می‌شد. اينکه می‌گن آدم خانه‌اش یک جاست دلش هزار جاي دیگر توی ذهنش می‌گشت؛ ولی به‌جاي خانه‌اش یک جاست می‌گفت خودش یک جاست. اگه بخواد زندگی اين روزاش رو توصیف کنه خیلی ساده می‌گه ط
سه روز با دلتنگی و خوشی به اتمام رسید. چهارشنبه دخترجون رو از مدرسه برداشتم کمی گریه و دلتنگی که طبیعی هم بود گشت و گذار ماد ردختری رو چاشنی اش کردم تا حال و هواي دخترجون عوض شه. هنوز استرس داره وقتی همسر کمی دیر میکنه یا سفری میره میگه نگران میشم شايد زیاد طول بکشه. طبق قولی که به دختری داده بودم خونه رو مرتب کردیم ورفتیم استخر که متاسفانه به علت تعمیرات بسته بود . با کمال شجاعت رفتیم پارک و بعد هم کمی قدم شبانه زدیم و اومدیم خونه. شعله زرد وس
یک بار در پرینستون از طریق پست جعبه‌اي مداد دریافت کردم. آنها همه سبز پررنگ بودند و روی هریک با حروف طلايی اين جمله نوشته شده بود ریچارد عزیزم، دوستت دارم! پوتسی.» اين جعبه مداد از آرلین بود. (من او را پوتسی صدا می‌زدم.)
چه جمله‌ی قشنگي و من هم او را دوست دارم اما می‌دانید که انسان چطور بدون اينکه خواسته باشد مدادش را اينجا و آنجا رها می‌کند. براي مثال گاهی که می‌رفتم پیش پروفسور ویگنر تا فرمولی یا چیزی را به او نشان بدهم مدادم را روی میز ا
بسم الله النور

اصلا هر موقع قم رو تو تلویزیون میبینم یا فقط از قم چیزی می شنوم آنچنان اشتیاقی در من هویدا میشه آنچنان شور و شعفی در من به وجود میاد که اصلااااااا نمیتونم وصفش کنم اصلااا.
میتونم بگم امروز هیچّی بهتر از دیدن قم و حرم حضرت معصومه سلام الله علیها از شبکه قرآن موقع نماز مغرب عشا منو خوشحال نکرد و قلبمو ت نداد
وقتی از قم میشنوم یا میبینیمش یاد خیلیییی چیزا باعث میشه از ته دلم شاد بشم و حال خاصی داشته باشم
یادِ اون روز که با ماما
در آیینه به چشم‌هاي قرمزم نگاه می‌کنم. به بینی و لب‌هاي ورم کرده‌م. اما باز هم هیچکدوم نمی‌تونن راویِ حقیقیِ قلبِ شکسته‌م باشن. هر چند دقیقه یک بار، تصاویرِ اون روز هجوم میارن به مغزم. تکه تکه‌ان اما هر بار به خودم می‌لرزم. اون روز به روحم شد. به اعتمادم به آدم‌ها. 
تیر اول جايی شلیک شد که روی صندلی مقابلم تو کافه نشست و گفت :چطور نفهمیدی که شما دو تا اصلا مناسب هم نبودین؟» و بعد لیستی از تفکرات "اون" رو برام ردیف کرد. بالاخره خیلی وق
هو الرحمن الرحیمچه آرزوهاي قشنگي می کردن و چقد زیبا اجابت می شد.حاج احمد آرزو کرده بود:"بدست شقی ترین انسانهاي روی زمین یعنی اسرائیلی ها کشته بشم"و حالا دست اونهاست.حاج همت از خدا خواسته بود:"مثل مولايم بدون سر وارد بهشت بشم"ترکش خمپاره سرش رو برد.برونسی همیشه می گفت:"دوست دارم مثل حضرت زهرا گمنام باشم"سالها پیکرش مفقود بودآقا مهدی باکری می گفت از خدا خواستم:"بدنم حتی یک وجب از خاک زمین رو اشغال نکنه"آب دجله او رو براي همیشه با خودش برد.
 
شغل رویايی من تو نوجوونی رومه نگاری بود. عاشق اون فضاي پر جنب و جوش تحریریه‌ها بودم که احتمالا تو فیلما دیده بودم. نزدیک مدرسه‌امون چندتا دفتر رومه بود که نمايندگی رومه‌هاي سراسری بودن. گاهی می‌رفتم از پشت دراي بسته بهشون نگاه می ‌کردم. شايد انتظار داشتم مثل فیلما یکی بیاد بیرون و بگه خانم دوست دارین بیايید تو؟ اوه. شما خیلی استعداد دارید، اصلا بیايید همکار ما بشید. نشریه‌هاي حرفه‌اي اون زمان مثل رومه‌ی شرق و مجله‌ی شهر
می‌دونی نَسَخ بودن یعنی چی؟ یه جورايی لَه‌لَه زدن براي چیزی رو می‌گن؛ مخصوصاً براي مواد و سیگار و اينا. فکر کنم کلاً چیزايی که باعث ترشح دوپامین و اين‌جور چیزا می‌شه؛ البته مطمئن نیستم. 
اين دوپامین از سال 91 به اين ور زندگی من رو مختل کرده؛ بودنش نه‌ها، نبودنش؛ یعنی انقدر نبود که بدنم واکنش نشون داد. بگذریم. اما خیلی هم نمی‌شه ازش گذشت. مثلاً همین دیروز فهمیدم نیکوتین هم باعث ترشح دوپامین می‌شه؛ حالا نه به اندازۀ الکل و مواد و سکس؛ شايد
تا خوابیدم شد ساعت7صبحمامان اينا ساعت9صب بیدارشدن و درحال جمع کردن وسايلا بودن حالا منم خوابم میمومد و هرکدوم شون از ی طرف منو صدا میکردن ک بیدارشد دیر شد دايی همش زنگ میزنه بیدارک شدم اصلا حوصله نداشتم چشام از بیخوابی پف کرده بود ابجی حاظرشد سریع و بادايی شون ساعت11رفت ماهم تا حاطرشدیم شد ساعت یک و طبق معمول همیشه دیر میرسیم یه جا توی راه یادمون افتاد ک قلیون و نیاوردیم روزش اصلا حوصله نداشتم ک ب مامان کمک کنم توی ماشینم بابا همش میگفت و
تپلی .آخ که چقدم فحش تو دلم دارم جمع میکنم واسه گفتنه بهت اما میدونم ک هیچوقت نمیتونم بگم. فقط شايد تا اون موقع ک بخاي از خر شیطون پیادع بشی و منو بخاطر گناهاي کردع و ناکرده سابق و آیندم عفو کنی شايد دیگ واقعا زنده نباشم. نه اينکع بخوام برم خودمو پرت کنم بکشم نع.آخه هر آدمی طاقتی داره .ولی آدم از تو بی طاقت ترسراغ ندارم. یکبار چندوقت پیشا از ن پرسیدم ک ب نظرت کاف هم دلتنگه ؟ گفت عمرا میدونی تپلی همه همینو میگن. خودمم نظرم همینه. اخه دیگ غیبتت
هستهٔ زردآلویم را پرت می‌کند وسط باغچه، چپ چپ نگاهش می‌کنم، شانه بالا می‌اندازد و با لحنی مظلومانه می‌گوید: پلاستیک نیست که تجزیه نشود، از طبیعت است. می‌گویم: پلاستیک نیست که تجزیه نشود، اما عملی که انجام دادی، زباله پرت کردن است! با نگاهی آینده‌نگرانه و پر امید به هسته خیره می‌شود و می‌گوید: چندسال دیگر یک درخت زردآلو اين‌جا خواهد بود. بلند می‌شوم و هسته‌ٔ زردآلو را از باغچه برمی‌دارم، خاک‌هايش را پاک می‌کنم، به سمتش می‌گیرم و می
داشتم همین چند لحظه پیشیک فلش بک میزدم به قبل از شروع بخش و تمام کارهايی که قرار بوده انجام بدم اما به بیشترشون نرسیدم. یک نگاهی هم کردم به لیستی که براي خودم نوشته بودم و دیدم و افسوس خوردم و هی تو خودم رفتم و دوباره فکر کردم و یه چندتا فحش کوچیکم دادم ، رفتم پاي لپ تابم یه فیلم دیدم . یعنی تا یکم حالت افسردگی و بغض منو میگیره میرم سراغ فیلم . فیلم pianist رومن پولانسکی رو دیدم و بازم بیشتر احساس بدبختی بهم دست داد.الان میخوام فیلم جدید رو شروع کنم
مدتی هست راجع به گذر ايام ننوشتم . خب یه مدت که درگیر امتحاناي مزخرف دانشگاه بودم که بالاخره تموم شد . بعد از اون بايد منتظر میموندم تا اين ماه مسخره تموم بشه تا بتونم مث آدم برنامه امو پیش ببرم . توی اين 10 روزی که اومدم خونه تونستم 4 فصل سریال silicon valley رو ببینم و پیشنهاد میکنم حتما ببینین چون سریال قشنگي بود جداي از طنز بودن داستان ، نکته هاي مهمی راجع به راه اندازی کسب و کار و استارتاپ داشت .
اين تابستون تصمیم دارم یه سری تغییرات بنیادین اي
در اين مورد پستی نذاشتم ،نمیدونم چرا! شايد چون خجالت کشیدم شايد چون ترسیدم و هزارتا شايد دیگه. تو اطرافم براي دوستانم زیاد اتفاق افتاده و خب طبیعی بوده براشون و میدونستن که جهت سرگرمیِ و مشکلی باهاش نداشتن.اما خب براي من درک و هضمش همیشه سخت بود.آقاي دکتر بود،حدودا34 ساله.از استان دیگه اي میومد اينجا تا تدریس کنه، اونم نه براي همه، براي 10 نفر که یکیش من بودم.متاهل بود و خب حلقه ش آدمو قرص میکرد به تعهدش.بعد از اتمام دوره کوتاه مدتش وقتی میرفت
براي لحظاتی، به یمنِ خطاي شیرینِ یک بنگاه‌دار در معیار میلیون و میلیارد، رویاي ما در یک قدمی واقعی شدن ايستاد. ايستاد و هی قد کشید، بزرگ شد، رنگین کمانی از نور و رنگ دورش پیچید و دلبری‌ها کرد. ما، خانواده‌اي شدیم که در رویاي زندگی در یک خانه حیاط‌دار غرق بودیم. سرمست بودیم! 
در کوچهٔ بن‌بستی ايستاده بودیم و بعد از حساب و کتاب‌ها دیدیم نه تنها از پس خریدنش برمی‌آییم، که با باقی پول‌ها وسايل خانهٔ جدید هم نو می‌شوند. طبقه دوم شده بود براي
بسم الله الرحمن الرحیم ./
 
براي حال خوب خودتون کار کنید ، اول از همه ببینید به چی علاقه دارید؟ به کار بیرون و سر و کله زدن با مردم ؟ خب طبیعیه که خیلی ها عاشق اينن که بیرون کار کنن ، و بیشتر توی اجتماع باشن ، حقیقتا کار بیرون هم پرستیژش بالاتره هم درآمد و مزاياش بیشتره هر چند که تا حد زیادی آدم از رسیدگی به خونه عقب می مونه !!! بعضی هام دوس دارن توی خونه باشن ، حالا به هر دلیلی ! اين تصمیم شماست که بیرون رو انتخاب کنید یا خونه رو . من خونه رو انتخاب
شايد بايد اينهمه سال رو تجربه میکردم تا یه جايی تو مسیر زندگی بهت برخورد میکردم.
تو.؟
تو براي من آغاز همه راه هاي نرفته بودی و پايان روزهايی که آرزو هاي من نبود.
دارم به تو فکر میکنم. به نگاهی که گاهی مرحم زخم هاي دلم بود و انگیزه ايی بود براي ادامه دادن
از نگاهی که گاهی سرزنش گرانه بود و ته دلمو خالی میکرد و منو از همیشه تنها تر.
تو منو دیدی. بهم نگاه کردی و دستامو گرفتی و منو به زندگی با خودت دعوت کردی. 
تو خواستی منو وارد چهارچوب قوانین خاص خو
شايد درست نباشه که براي نوشتن آهنگ‌هاي لودویکوی عزیز اينقدر عجولانه قدم بردارم و شايد سال‌هاي آتی با قلمی که شايد پخته‌تر باشه بنویسم. البته که اون اين متن‌ها رو احتمالاً هیچ وقت نمی‌خونه  امیدوارم تا عمری براي من هست باعث شنیده شدن بیشتر کارهاش باشم. البته که به زندگی شنونده رنگ می‌بخشه.
آهنگ Life یکی از آهنگ‌هايی او هست که هیچ وقت از تازگیش کم نمی‌شه؛ البته براي من اغلب آهنگ‌هاش به اين صورت هست ولی خب حس می‌کنم اين آهنگ براي عموم مردم
قرار بود "شارمین امیریان" تا همیشه یک شخصیت مجازی بماند و یک مرز پررنگ و دیوار بلند بین دنیاي واقعی و مجازی اش بکشد. حتی آن زمانی که اين اسم و فامیل هنوز متولد نشده بود و شارمین فعلی با اسم واقعی اش می نوشت و کلی اطلاعات از خودش می داد، باز قرار همین بود. یک وقتهايی پیش آمد که دلش خواست کسی از دنیاي مجازی را بکشاند به دنیاي واقعی؛ صحبتش هم شد؛ اما در نهايت: تردید و دودلی و ترس از مواجهه، نگذاشت اين اتفاق بیفتد. البته تا دیروز!
مدتها بود با هوپ در
دانلود آهنگ جدید اي جان از تیک بند با بهترین کیفیت + پخش آنلاين
اي جان عزیزم که تویی کنارم با تو قشنگه اين روز و روزگارمبا تو میمونم با تو برقرارم بی تو نمیرم چه دلیلی دارم
Tik Band – Ey Jan
دانلود آهنگ تیک بند به نام اي جان با دو کیفیت ۳۲۰ و ۱۲۸
متن و ترانه آهنگ اي جان – تیک بند
چه احساس قشنگي به تو دارمتو رو خیلی میخوام آخ تویی دار و ندارماي جانه جان بی امان باهات میمونمبیا ببین فقط من واست چه دیوونماي جان عزیزم که تویی کنارم با تو قشنگه اين روز
خب دیروز رفتم کارگاه شعر ، مانتوی آبی که تازه دادم خیاط واسم بدوزه رو پوشیده بودم با شلوار جین
و روسری آبی سورمه اي و کیف سورمه اي ، مثل همیشه یه آرايش یواش هم داشتم ، تو کارگاه دختر
هم رشته و مستر کاف و خواهر ع و سرگروه و آقاي "سنت و مدرنیته " بودن ، یه خانوم جدید هم بود
یه آقاي دیگه اي هم که لهجه ی بسیار قشنگي داشت و من فقط جلسه اول و دوم کارگاه  (همون
پايیز 96) که تازه میرفتم دیده بودمش و کل اين تقریبا دو سال نبودش ! و چقدر هم که آدم باسوادی بود
مط
 دانلود آهنگ چه زیاد شده فاصلمون غرورمون عشقو گرفت ازمون 
دانلود اهنگ چه زیبا شده فاصلمون غرورمون عشقو گرفتی ازمون به نام غرور
Download New Mp3 Music Ziba Rahimi – Ghoror

متن آهنگ غرور زیبا رحیمی
چه زیاد شده فاصلمون غرورمون عشقو گرفت ازمون
یعنی هنوز عاشقمی یا عوض شدی میخوام بپرسم نمیچرخه زبون
چه روزايی که خوب بودی باهام حرفاي قشنگي میگفتی برام
هنوز همون دوست دارم روی قولشه ، هستی رو حرفی که گفتی برام
دانلود آهنگ چه زیاد شده فاصلمون غرورمون عشقو گرفت ازمو
بالاخره بعد از تمام سربالايی ها به سرپايینی رسیده بودم. خوبی اش اين بود: اول سربالايی می رفتم و برگشت سرپايینی بود. سربالايی ها را اول صبح و در تاریک روشناي دم سحر رفته بودم. آسمان یک آبی عجیب و غریبی بود. از آن آبی هاي توی فیلم ها که حس خوبی می دهند. از آن آبی ها که درخشان نیستند. مثل آسمان آبی یک نقاشی اند.  
توی سرپايینی پدال زدم و سرعت گرفتم. سریع دنده ها را رساندم به بالاترین حد ممکن و پدال زدم. می خواستم ببینم بیشترین سرعتی که می روم چه قدر اس
تمام هفته منتظر بودم بالاخره زمانش رسید. یه همچین ساعتی بهم گفت یه همچین فردايی همو می‌بینیم.
شايد براي اون گفتنش آسون بوده، اما براي من شنیدنش تمام حس هاي پارادوکس دنیا رو یهو بهم تحمیل کرد.
غرقه در شادی همراه با دلشوره، ذوق همراه با غم، نشاط توام با افسردگی و شجاعت هم قطار با ترس.
بايد منتظر می موندم فقط تا فردا برسه، همین.
اما همین یک کلمه سخت بود و سخت تر شد.
دیر و زود گذشتنش قاطی شده بود. گاهی هر چه زور میزدم فردايی برسه، نمی شد. عقربه هاي س
دومین ساخته‌ی نیما جاویدی یک درام پلیسی-معمايی است که حول محور جست‌وجو و شناخت یک زندانی فراری می‌گردد. آن‌چه سرخ‌پوست را از دیگر آثار چند سال اخیر جدا می‌کند، فیلم‌نامه‌ی دقیق آن است. یک فیلم‌نامه‌ی سه پرده‌اي که نقاطش مرتب چیده شده و جايی را براي به حاشیه رفتن و از ریتم افتادن، باقی نمی‌گذارد.
جاویدی با بهره‌گیری از یک موقعیت مکانی متفاوت از فضاهاي متعارف و متداول فیلم‌هاي اين سال‌ها، فضا و داستانی را می‌آفریند که بی‌شباهت و بی
برمیگردم؛

یه
روزی که نزدیک نیست!

اين پست رو نوشتم چون دلم نمیخواست اگه روزی کسی فهمید
نیستم و به اينجا سر زد با یه صفحه ی خالی روبه رو بشه.
رفیقِ چتربازم امیدوارم به نتايج خوبی با اوشون گرامی برسی
و تا بینهايت احوالاتتون مثبت پیش بره. شاد و خندون بمونی همیشه و به جايی برسی که
با همه ی وجود احساس خوشبختی داشته باشی.
آرام عزیزم اون چیزی که قرار شد واست بفرستم رو همین روزا
برات ارسال میکنم.
آسمان جان خیلی وقته نمینویسی و ستاره ی وبلاگت روشن نمیش
مصاحبه با استاد علی خویه
مرد فروش ايران
 




علی خویه مشاور و مدرس با تجربه در حوزه فروش بازاریابی برند مشتری مداری و

خبرنگار نشریه قلم: جناب آقاي
علی خویه در صورت امکان خود را معرفی کنید
به نام خدا
من علی خویه هستم مدرس دانشگاه
مولف و مترجم 12 کتاب تخصصی هستم و اکنون مشاور و مدرس شرکت هاي معتبر ملی و بین
المللی هستم و مشغول خدمت به جامعه و کشورم در حوزه برند بازاریابی و فروش هستم.
 
شما را به عنوان یک مدرس و
مشاور با تجربه می شناسند در صو
اول کلام واجبه که بگم.
خیلی سرد بود. :| منِ جنوبی جنبه‌ی اون همه سردی تو زل تابستون رو نداشتم. برا همینه که آب‌ریزش بینی و عطسه‌هاي پی‌درپی چند روزیه بهم دهن‌کجی می‌کنن.
دوم اين‌که با توجه به صحبت‌هاي چارلی توی یکی از پستاش، ترغیب به عکاسی با سبکی شدم که جزوِ یکی از فانتزی‌هاي دست‌نیافتنیم بود. هرچند که. من از اون دسته‌ از آدمام که عکاسی رو دوست دارم اما تبحر خاصی در موردش ندارم. ولی با کمی لجاجت انجامش دادم.
۱. یک بار تصمیم گرفتم از بین
صبح بلند شدم دیشب نتوانسته بودم بخوابم و صبح هم زود بیدار شده بودم و توقع سردرد داشتم ولی خبری نبود به نظرم از همانجا مشخص میشد که امروز روز خوبیست دیروز باباي همکلاسی ام زنگ زد و گفت که نمیتواند فردا مارا ببرد و آیا امکانش هست که مامان زحمتش را بکشد ؟ پس با اين حساب مامان بايد مارا میبرد لباس هايم را پوشیدم و در آینه حسابی قربان صدقه خودم رفتم . 
سرتان را درد نیاورم روانه راه شدیم و مامان دربین راه گفت که کجا پیاده ات کنم به خانه ی صاد نزدیک تر
نشسته‌ام و خیره شدم به دیوار، به ترک‌هايش، حرکت قشنگي دارد، روی یکی‌ از ترک‌هاي نازک، عمیق می‌شوم و با چشم حرکتش را دنبال می‌کنم، صداي انداختن کلید در قفل، از عمق ترک دیوار، پرتم می‌کند بیرون! با یک کیسه گردو وارد می‌شود و می‌گوید: گردو خریدم. ارزون بود، گفتم برا فسنجون خوبه.» لبخند می‌زنم. پارچه‌ی کوچکی در آشپزخانه پهن می‌کند و کیسه‌ی گردوها را روی پارچه خالی می‌کند. یک گردو را برمی‌دارد و گوشت‌کوب را بر سر گردو می‌زند؛ یک‌بار،
صد و سی و سومین مطلب.
عنوان: نود و هفت.
پراکنده.
آشفته، به آشفتگیِ سالی که گذشت.
ساعت هاي آخرِ ساله و نشستم جلوی صفحه ی لپ تاپ بدونِ اينکه ايده ی خاصی در ذهنم داشته باشم. ورژن ویولنِ نوکتورن شماره ی 20 شوپن با همون غم عجیبش از گوشی موبايلم پخش میشه. به چهارشنبه ی هفته ی پیش فکر میکنم. آخرین جلسه ی یوگاي 97. مربی ازمون خواست که چند لحظه به اين سال فکر کنیم. به آدم هايی که کینه ازشون به دل گرفتیم. آدم هايی که نتونستیم یا نخواستیم ببخشیمشون. بعد یه تنفس ع
یکشنبه.نوزده خرداد:
کلافه ام.
توی پاسپورتم ،صورتِ لاتینِ نام خانوادگیم رو دو حرف اشتباه نوشتن و من دیر فهمیدم.
حالا که اولا اشتباه از اونها بوده باز میخوان پول صدور پاسپورت ازم بگیرن دوما اجازه ی همسرمو میخوان. واي یعنی کارد بهم بخوره خونم از اين برده داری که علیه ست درنمیاد.
از دیروز اومدم انزلی.خونه ی خواهرم.هم براي افتادن دنبال کاراي پاسپورت،هم میخواستم برم رشت وسايل قنادی بخرم چه وسايل خریدنی شد. یک و صد پولشون شد،دیگه کفگیرم به ک
ايستاده‌ام روبروی گلدان‌رز‌هاي قرمز و با قیچی شاخه‌هاي بلندشان را کوتاه می‌کنم، خار یکی از گل‌ها در انگشت سبابه‌ام فرو می‌رود، عینک دايره‌ايم را بالاتر می‌آورم و موهاي افتاده بر گوشه‌ی چشمانم‌ را به کناری می‌زنم، با دقت خار را از دستم بیرون می‌کشم و دوباره به سمت شاخه‌ی رز گوشه‌ی گلدان خم می‌شوم که گوشه‌ی روسری گلدار سفیدم کشیده می‌شود، می‌چرخم و آلفرد خندان را مقابلم می‌بینم، بعد از سلام و احوال‌پرسی حال مادرش را می‌پرسم و
حاج
علی خدا بیامرز پنج تا پسر داشت. کریم گدا، حسن آقا، مژتبی دماغ (مجتبی)، محمد و
حسین ساغی.

کریم
گدا، بساز و نفروش محله مونه. سرمايه ی اولیه اش رو دهه ی شصت و هفتاد از ژاپن
آورد و زد تو کار بساز و نفروشی. یعنی یه ساختمان می سازه و همه واحدها رو میده
رهن و بعد میره سراغ یکی دیگه. دلیل منفوریت کریم گدا توی محل دوتا چیزه. اول
اينکه واقعا گداست و دوم اينکه وقتی از ژاپن برگشت سر یه داستانی به مژتبی دماغ
نامردی کرد. مژتبی افسردگی حاد گرفت و بعدها معتاد
جاهاي دیدنی کرمانشاه که حتما بايد رفت
 
 
 

یکی از قشنگترین و تاریخی‌ترین شهرهاي ايران کرمانشاه
است. شهری که هجدهمین شهر بزرگ ايران محسوب می‌شود و یکی از
پرجاذبه‌ترین‌ها. کرمانشاه ۴ هزار جاذبه تاریخی دارد و همین کافی است براي
سفر به اين استان غربی کشور. در اين پست به دلیل کثرت جاهاي دیدنی
کرمانشاه، مهمترین جاهاي دیدنی اين شهر را نوشته‌ايم، جاهايی که حتما بايد
دید.
 
بیستون؛ از معروف‌ترین جاهاي دیدنی کرمانشاه
 
 
وقتی
اسم کرمانشاه م
من همه چیز رو به آقاي بازپرس هم گفتم. چیزی دیگه اي ندارم. یعنی اصلاً دیگه چیزی نمونده بگم. اما حالا که اين همه آدم اينجا جمع شدن و اينقدر مشتاق شنیدنن میگم. (مکث طولانی) انگار مجبورم که بگم. ما، یعنی من و همسرم، از دو هفته قبلش واسه ی یه سفر چند روزه برنامه ریزی کرده بودیم. می خواستیم با قطار بریم شمال. اوه راستی … سلام آقا! من بازم متأسفم که همسرتون و فرزند توی شکمش فوت کردن. واقعاً متاسفم. توی اين شونزده ماه و بیست و پنج روز هر بار دیدمتون همین ر
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
به نام خداوند رحمتگر مهربان
إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ ۱
ما [قرآن را] در شب قدر نازل کردیم (۱)
وَمَا أَدْرَاکَ مَا لَیْلَةُ الْقَدْرِ ۲
و از شب قدر چه آگاهت کرد (۲)
لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ ۳
شب قدر از هزار ماه ارجمندتر است (۳)
تَنَزَّلُ الْمَلَائِکَةُ وَالرُّوحُ فِیهَا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ کُلِّ أَمْرٍ ۴
در آن [شب] فرشتگان با روح به فرمان پروردگارشان براى هر کا
در برخی مواقع فرد علی رغم صاف بودن تمامی دندان ها یکی از دندان هايش نامرتب است که باعث می شود موقع خندیدن جلوه قشنگي نداشته باشد . حتی یک دندان ناهنجار و نازیبا که در بین دیگر دندان‌ها خود را نشان دهد به زیبايی دهان و دندان فرد آسیب می‌رساند و چهره‌ی فرد را زشت جلوه می‌دهد. اگر براي شما هم سوال است که آیا ارتودنسی تک دندان وجود دارد و آیا می شود تنها یک دندان را ارتودنسی کرد با ما همراه باشید .
روش‌‌هاي ارتودنسی تک دندان
از روش هاي ارتودنسی
حالا عصر است و استخوان کتفم تیر می‌کشد. بابا رفته بیرون تا براي شام، آش بوشهری بخرد با نان داغ . مستر خواب است و خرناس می‌کشد. نشسته‌ام گوشه‌ی هال و تکیه داده‌ام به دیوار سرد و نم‌دار. دارم سوهان می‌خورم و براي مامان که توی بالکن ايستاده و رخت آویزان می‌کند ماجراي شیطنت‌هاي صبحِ مستر و فحشی که به دکتر داد را تعریف می‌‌کنم . درِ بالکن نیمه‌باز است و سوز سردی درز می‌کند توی خانه. من جوراب و لباس گرم نمی‌پوشم و کم پیش می‌آید آستینِ مانتو و
توضیحات

دوستاي عزیزم سلام
اگه شما هم جزء اون دسته از دواطلبايی هستین که سر جلسات امتحان استرس میگیرن و الانم تو فکر استرس کنکورن، خوندن اين مطلب رو از دست ندین…
ما امروز قراره چند تا راهکار ساده رو بیان کنیم که میتونه در کاهش استرس بسیار موثر باشه.
پس تا آخر اين مطلب با عینکی همراه باشین.
اول از همه بگم اگه میبینی برگ ریزونه، یعنی خزان داره همه جا اتفاق میوفته، نه فقط براي تو …
کنکورم همینه، یه امتحانه که فقط مختص تو نیست. جلسه اي که تو د
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب