نتایج پست ها برای عبارت :

ای کاش وقتی ۲۴ ساله بودم ازدواج میکردم

دیشب خواب بدی دیدم. خواب دیدم تو غریبه بودی. با هم آشنا شدیم و تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم ولی کم کم تو عوض شدی. دیگه چهره‌ی اون آدم شبیه تو نبود ولی من هنوز فکر ميکردم اون تویی. به اسم تو صداش می‌کردم و بهش عشق می ورزیدم. تو خواب دیدم که معتاد به کوکائین بود و من اينو میدونستم و با اين وجود باهاش ازدواج کردم. تو مراسم عروسیمون هم یه لاين زده بود. بابام ازش بدش میومد. من عاشقش بودم ولی. یک هفته از ازدواجمون گذشت و شروع کرد به کتک زدن من. ترسیده بودم و
دوتا پسرم خواب بودند و من خیلی معمولی تصمیم گرفتم سفینه فضايی خودم رو بسازم. واسه ساختنش لازم بود جايی پلن پروازم رو تشریح کنم .یه جورايی ثبت کنم  از اولش که سفینه رو ساختم ترتیب پیچهايی که بستم چه جوری بود . اينکه اين روزهاي اول که فضا نوردی ميکردم  خیلی معمولی بودم و واسه نهار ماهی تدارک دیده بودم، به پسر ۴ساله ام ریاضی یاد میدادم و به پسر بیست و یک ماهه ام رنگها روتوی چشمهاي پسر چهار ساله ام کهکشان رصد می کردم و توی چشمهاي پسر دو ساله ام س
ازدواج یک زوج که بالاي صد سال سن دارند سوژه رسانه ها شد . داماد و عروس قبل از آن دو ازدواج دیگر نیز داشتند و حالا در زمانی که هردویشان بالاي صد سال سن دارند تصمیم به ازدواج باهم گرفتند .زن و مردی که بیشتر از 100 سال عمر دارند براي سومین بار در عمرشان ازدواج کردند
جان و فیلیس کوک، شروع زندگی جدیدشان را در اوهايو جشن گرفتند. جان یکی از افسران جنگ جهانی دوم است که اخیرا ۱۰۰ ساله شده و فیلیس هشتم آگست، ۱۰۳ ساله می‌شود.
می‌توان گفت فیلیس به صورت ژنتیک
فاااککلی نوشتم پست نشد دختره یه ساله سرکار میره. حداقل تا سال بعدم هستحقوق خوب میگیره طبیعتا تا حالا پس اندازم داشتهبعد میگم تو که دوست پسر داری و انقد جدیین چرا ازدواج نمی کنی؟میگه موقعیت ندارم! کارم موقتهبعد تو فامیل ما پسره یه اسکناس پنجاهی تا حالا تو جیبش نبوده براش زن میگیرن. 
مریض هاي بعد از ظهر کنار اينکه معمولا بد حال تر و پیچیده ترن یه چیزاي باحالی مثل داستان هاي زندگی جذاب هم بیشتر دارن
چند روز پیش ه بعد از ظهر مطب بودم ۴ تا بارداری ناخواسته داشتم.اولی دختر ۲۱ ساله که مشکوک به بارداری بود و با پدر شوهرش اومده بود چون عقد بود میترسید که ازمايش بده
دومی خانمی بود ۳۷ ساله با دختر ۱۶ ماهه که جواب ازمايش مثبت اومد.هم خوشحال شد هم شوکه
سومی خانمی بود که شوهرش اصرار میکرد که نه حامله نیستی و زنه میگفت شايد باشم و خیل
.باسمه تعالی
امور اجتماعی
ازدواج
غزل۳

می کند احمد سفارش، جملگی در ازدواج
می شود احسن تکامل، بندگی در ازدواج
هست کفویت همان درک مقابل هرجهت
آن تداوم می دهد هر زندگی در ازدواج
می شود شیرین اگر هم کفو باشد همسرت
می دهد احمد بشارت رستگی در ازدواج
لازم است کفویت افراد در قبل از نکاح
آن تداوم می دهد هر زندگی در ازدواج
در مقابل نهی کرده ، مردمان را از طلاق
می شود جمعی دچار ماندگی در ازدواج
رزق می گردد دو چندان،گر شود جاری نکاح
نیست ممدوح و روا آزرد
کتاب "اي کاش وقتي بیست ساله بودم می دانستم." در رابطه با نحوه نگاه به فرصت ها، بالا بردن روحیه ریسک پذیری، کاهش ترس از شکست، بالا بردن روحی خلاقیت و کارآفرینی، استفاده بهینه از منابع، خارج شدن از چارچوب هاي مرسوم و . بحث ها و تجاربی رو نقل می کنه.
ادامه مطلب
سلاام قرار هست با پسر 28 ساله اي که شنیدم آسم داره ازدواج کنم . نمیدونم شدت آسم در چه حد است . نمیتونم ازش بپرسم نوع اسپری که استفاده میکنه چیه و یا اينکه شدت بیماری در چه حد هست . یعنی خجالت میکشم و حس میکنم ناراحت میشه.فقط گفت آسم داره و اسپری استفاده میکنه. نمیدونم اين بیماری چطوریه؟
به غیر از اين مورد پسر خوبیه و مشکلی نداره . به خاطر همین اگر شدت بیماری زیاد باشه ونمیدونم چطوری بهش بگم نه .میترسم دلش بشکنه
در ضمن توی حرفايی که میزدیم اين مسئله
سلاام قرار هست با پسر 28 ساله اي که شنیدم آسم داره ازدواج کنم . نمیدونم شدت آسم در چه حد است . نمیتونم ازش بپرسم نوع اسپری که استفاده میکنه چیه و یا اينکه شدت بیماری در چه حد هست . یعنی خجالت میکشم و حس میکنم ناراحت میشه.فقط گفت آسم داره و اسپری استفاده میکنه. نمیدونم اين بیماری چطوریه؟
به غیر از اين مورد پسر خوبیه و مشکلی نداره . به خاطر همین اگر شدت بیماری زیاد باشه ونمیدونم چطوری بهش بگم نه .میترسم دلش بشکنه
در ضمن توی حرفايی که میزدیم اين مسئله
سلام
من یه دختر 24 ساله هستم. از نظر دیگران زیبا هستم و خیلی هم به خودم می رسم. خانواده خوش نامی و ثروتمندی هم دارم، پدرم و برادرهام تو بازار مغازه دارن، اينا رو گفتم که از شرايطم آگاه بشید. 
اما مشکلی که دارم اينه که خیلی کم خواستگار دارم، یعنی تا حالا فقط سه نفر اومدن خواستگاری که اونم بعد شب خواستگاری رفتن و و پشت سرشون رو نگاه نکردن. من همیشه برام جاي سوال بود با اين شرايط چرا انقدر کم خواستگار دارم تا اينکه آقا پسری که تو دانشگاه باهاش آشنا
سلاام قرار هست با پسر 28 ساله اي که شنیدم آسم داره ازدواج کنم . نمیدونم شدت آسم در چه حد است . نمیتونم ازش بپرسم نوع اسپری که استفاده میکنه چیه و یا اينکه شدت بیماری در چه حد هست . یعنی خجالت میکشم و حس میکنم ناراحت میشه.فقط گفت آسم داره و اسپری استفاده میکنه. نمیدونم اين بیماری چطوریه؟
به غیر از اين مورد پسر خوبیه و مشکلی نداره . به خاطر همین اگر شدت بیماری زیاد باشه ونمیدونم چطوری بهش بگم نه .میترسم دلش بشکنه
در ضمن توی حرفايی که میزدیم اين مسئل
خدا با خودتم 
با خود خود خودت 
۳۶ ساله امروز افتاده مرده 
درسته؟ 
منم دارم ۳۴ ساله میشم 
اون حاجی بوده 
حتتتتمی که زن و بچه هم داشته 
من حاجی نیستم هیچی نیستم زن و بچه هم ندارم 
من بمیرم فقط یه جا خالی میشه یه بیکار بیاد سر کار 
یعنی نفع هم داره مردنم 
من زنده بمونم جز مايه خنده و شوخی پسرها چی ام؟ جز اينکه پسره امروز میگه میخوام ازدواج کنم و من ته دلم میگم خوشششششششششش به حالت که می تونی تصمیم بگیری 
نه مثل من که امشب رفتم دم طلافروشی ها انگشت
آخرین ساعات آخرین کشیک طب اورژانس:۴:۴۰ : آقاي هفتاد و چند سالهاي با سابقه‌ی تیموما (سرطان) و سابقه‌ی بیست ساله‌ی مشکلات قلبی را آوردند با اپیستاکسی (خونریزی بینی).۴:۴۵ : بیمار ویزیت شد. خونریزی متوقف شده. بیمار استیبل است.۴:۵۵ : بیمار شیرینگ شد. مايع دریافت کرد.۵:۱۰ : بیمار هنگام گذاشتن مش بینی زیر دستم ارست (ايست قلبی تنفسی) کرد. رزیدنت نبود (کجا بود؟ نمی‌دانم.) اتند نبود (کجا بود؟ خواب بود.) چه کسی توی بخش بود؟ فقط من بودم و یک پرستار. شروع کردم
سلام
بنده دختر 17 ساله اي هستم که موندم سر دو راهی آینده م. از اول تو جو پسرونه بزرگ شدم و صمیمیت خاصی با پدرمم داشتم. خانواده پرجمعیت در هر دو طرف مادری و پدری داریم که بیشترشون پسرن. همین جو پسرونه باعث شده که من یه کم از سری ویژگی هاي دخترونه م دور بشم. 
اهل آرايش نیستم، عاشق نشدم، به جمع خانوم ها علاقه اي ندارم و واقعا از عروسی رفتن حرصم میگیره. من خانوم خونه بودن رو بلد نیستم. بچه داری و ازدواج رو دوست ندارم، من مشکلی مثل ترنس بودن ندارم. احسا
براي دخترش خواستگار آمده بود، گویا خودش هم راضی بود اما دختر و پدرش نه!
رو کرد سمت "ص" و گفت "تو باهاش حرف بزن بلکه راضی بشه" !
"ص" هم بلند شد و رفت! 
وقتي برگشت پرسیدن چه خبر؟ چکار کردی؟ ، گفت :
《 پسره ۳۰ و خرده‌اي سالشه، یه‌ بار قبلا ازدواج کرده و یکی، دوتا بچه داره ولی پولداره، خونه داره، ماشین داره، کار داره، همه چی داره، بهش گفتم واسه چی میگی نه؟ نکبت گرفتَتِت مگه؟ یه مرد بايد خونه و پول داشته باشه که داره، چی میخواي دیگه؟!" همه‌ی اين‌ها را وق
خبر کوتاه و سوزاننده بود، تنها پروگرمی که تو اون آزمايشگاه اسکولارشیپ نداره همونی بود که من واسه‌ش اپلاي کردم و پذیرش گرفتم. کاش تا مطمئن نشده بودم به پدرم نگفته بودم، امید واهی دادم. یا کاش درست و حسابی توضیحات همه‌ی پروگرم‌ها رو خونده‌بودم. و بزرگترین کاش: کاش دوران کارشناسی مثل آدمیزاد درس خونده‌بودم.
به طور خلاصه الان مغزم در حال ه!
14:30 - می‌دونید چی بیشتر از همه ذهنم رو آزار می‌ده؟ تو ذهنم محاسبه می‌کنم الان 25 ساله هستم، اگه ا
بسم الله النور
در اينترنت شروع کردم به سرچ کردن عنوانی به نام "زندگی طلبگی" ، "همسر طلبه"
تا اينکه وبلاگ هايی اومد بالا
منم شروع کردم به خوندن
" کسی که بخواد همسر طلبه بشه بايد آمادگی براي اين نوع زندگی رو داشته باشه"
 و من چه همه در اون زمان وبلاگ هاي همسران طلبه دیدم
چه همه خانم که همسر طلبه بودند و از زندگی طلبگی خودشون می نوشتند
و دو سه تا وبلاگ عجیب به دلم نشستند که هر روز ، روزی چند بار وبلاگشون رو چک ميکردم که هر موقع مطلب جدید نوشتند سر
دو زوج کانال نویس رو می خونم که از طریق وبلاگ با عشقشون آشنا شدن، یکیشون بعد از ۵ سال،الان دو ساله که با هم ازدواج کردن و زوج دیگه هنوز موفق به ازدواج نشدن:)
انقدر عشقشون زیباست و انقدر عاشقانه همو دوست دارن که ذوق می کنم از خوندنشون*__*
چه خوبه که میان تو کانال قربون صدقه ی هم میرن، چه خوبه که متن هاي خوب و عاشقونه براي هم می نویسن:)
چقدر سخته حتی تصور اين که ۵ سال،۳۶۵کیلومتر از عشقت دور باشی.
نوشته بود الان که فاصلمون شده دو وجب، هر صبح خدا رو شکر
مردها بر اثر کمبود عاطفه ازدواج می کنند. بر اثر کمبود حوصله طلاق می دن. ولی نکته جالب اينه که بر اثر کمبود حافظه دوباره ازدواج می کنند !!؟؟
بیشتر مردان موفقیت شون رو مدیون زن اولشون هستند و زن دومشون رو مدیون موفقیت شون !!؟
مردها سه تا آرزو دارن : - اونقدر که مامانشون می گن خوش تیپ باشن ! - اونقدر که بچه شون می گن قوی باشن ! و مهمتر از همه اينکه : - اونقدر که زنشون شک داره دوست دختر
داشته باشن !!؟؟
مرد اولی : امان از دست اين زنها !؟ زنم تمام دارائیمو بردا
مردها بر اثر کمبود عاطفه ازدواج می کنند. بر اثر کمبود حوصله طلاق می دن. ولی نکته جالب اينه که بر اثر کمبود حافظه دوباره ازدواج می کنند !!؟؟
بیشتر مردان موفقیت شون رو مدیون زن اولشون هستند و زن دومشون رو مدیون موفقیت شون !!؟
مردها سه تا آرزو دارن : - اونقدر که مامانشون می گن خوش تیپ باشن ! - اونقدر که بچه شون می گن قوی باشن ! و مهمتر از همه اينکه : - اونقدر که زنشون شک داره دوست دختر
داشته باشن !!؟؟
مرد اولی : امان از دست اين زنها !؟ زنم تمام دارائیمو بردا
سلام
من پسری 25 ساله هستم، خدمت سربازیم رو تموم کردم و بعد خدمت سربازی کنکور شرکت کردم و رشته مورد علاقه م رو ادامه میدم و حدود 2 ساله که دانشگاه میرم شهر خودمون . .
اهل دوستی با جنس مخالف نبودم و نیستم و سرم همیشه به کار خودم گرم بوده با اينکه فشار عاطفی و احساسی رو حس ميکردم، در محیط دانشگاه سر به زیر بودم و به کار خودم میرسیدم تا موقع ازدواج برسه و اقدام کنم.
چند وقت پیش یکی از همکلاسی هاي دختر که من دیده بودم شون ولی اسم و فامیل شون رو نمیدونست
همیشه فکر ميکردم جواب مثبت دادن به پیشنهاد ازدواج کسی کار سختیه ولی حالا فهمیدم جواب منفی دادن هم همونقدر سخت میتونه باشه.براي فردا با جناب خواستگار قرار گذاشتم که خیلی ملايم بگم ما خیلی فرق داریماخرشم تیر خلاصو بزنم و از طلاق خواهرم بگم و شرط حق طلاقو براش بذارم و اينکه من حتما میخوام از شهر غریب برم.امیدوارم دیگه خودم خیلی شاد و خوشحال به من جواب منفی بده.انقدر استرس دارم که از وقتي که زنگ زد دارم عق میزنم.اصلا درکش نمیکنم که داره ذوق
به خودت میاي و میبینی داری سوابق مریضو میخونی و میگه به جز دو بار اقدام به خودکشی و فرار از خونه و مصرف آیس و سکس پر خطر سابقه دیگه اي نداره. و بعد مکث میکنی. چه سابقه دیگه اي میخواي؟
به خودت میاي و میبینی دیگه بدون تعجب میگی خانم شونزده ساله متاهل با سابقه سقط یا خانم بیست ساله متاهل از ده سال پیش و بعد که تو ذهنت متوجه میشی ده سالگی ازدواج کرده هم تعجب نمیکنی، چون دوازده ساله ی باردار دیدی.
به خودت میاي و جن و پری و ارواح برات عین شوخی شدن.
تو با
داشتم یه فیلم می دیدم ، توی فیلم دختری بود که علاقه اي به ازدواج نداشت و عاشق پسری شده بود که دوست داشت ازدواج کنه و خانواده تشکیل بده.با اينکه هردوشون می دونستن با هم تفاوت دارن با هم بودن اما اين قضیه آزارشون می داد.یه جايی دختره که خیلی ناراحت بود حرف خیلی جالبی زد: به پسره گفت تو آدم عادی هستی چون می خواي ازدواج کنی اما فکر می کنی من عجیبیم و مدام بايد براي اينکه نمیخوام ازدواج کنم برات توجیه و بهونه بیارم اما تو ومی نمبینی بخواي اينکار ب
ازدواج سفید 
 اين روزها هشدارهايی در خصوص رواج مخفیانه ازدواج سفید در کشورمان می شنویم. اتفاقی که نه از نظر سنت و نه از نظر شرع براي خانواده هاي اصیل ايرانی پذیرفتنی 
نیست.
هم‌خانگی بدون ازدواج یا ازدواج سفید، پدیده‌اي است که دختر و پسر به عنوان هم‌خانه با یکدیگر زندگی می‌کنند، بی آنکه میان آن‌ها پیوند رسمی ازدواج و رابطه زن و شوهری 
باشد. رواج چنین پدیده اي در جامعه صداي هشدار کارشناسان را به دلیل مخاطرات گسترده حقوقی، روانی و اجتماعی
منی که بار سفر بسته بودم از آغازنگاه خویش به در بسته بودم از آغازبراي سرخی صورت به روی هر انگشتحناي خون جگر بسته بودم از آغازمنم شبیه ولیعهد شاه مغلوبی که دل به مال پدر بسته بودم از آغازهنوز در عجبم که امیدوار چرابه هندوانه ی دربسته بودم از آغازبه دوستان خود آنقدر مطمئن بودمکه روی سینه سپر بسته بودم از آغازبه خاطر نپریدن ملامتم نکنیدکه من کبوتر پربسته بودم از آغازعجیب نیست که با مرگ زندگی کردمبه قتل عمر کمر بسته بودم از آغازاگر چه آخر اين ق
چهل ساله که هر سال میمیریم
چهل ساله که هر سال میباریم
هشتادو هشت،پلاسکو،سانچی،هواپیما.
چهل ساله که با تنوع میمیریم
مشگل ما ؟ یا شما ؟ یا خدا ؟.
چهل ساله که بی جواب میمیریم
کلیه فروختیم و آشغال خوردیم
چهل ساله که با جنون فقر میمیریم
سلام.
امروز حال و هوام توش غمه. دلم گرفته.
خسته شدم از اين همه تلاش. خسته شد از اين همه کار کردن و به نتیجه نرسیدن.
من الان 10 ساله که دارم کار میکنم. 10 ساله که دارم تلاش میکنم.
کاش تمام میشد. کاش از توی اين دوران میپریدم و میرفتم. 
کاش مثل کامپیوتر بعد از چند بار تلاش میشد دکمه اسکیپ را زد و دیگه ازش پرید. اصلا به بهش فکر نکرد.
خدايا من به امید تو اين همه کار میکنماااا
اگه امید تو نبود ، اگر خوش بینی و چشم امید به تو نبود ول ميکردم اين همه تلاش را.
۱. سوم راهنمايی که بودم رفتم کانون زبان. اون زمان اکثر دوستام کلاس‌هاي موسسه‌هاي دیگه رو شرکت می‌کردن. من هم روزی که وارد کانون شدم خیلی زبانم قوی نبود ولی با اين وجود توی آزمون تعیین سطح pre1 قبول شدم. pre1 جزء سطح بزرگسالان محسوب می‌شه. توی اون کلاس فقط من دانش‌آموز بودم! یکی پرستار بود، یکی استاد دانشگاه و… بین اين همه فاطمه پارتنر من شد. فاطمه دانشجوی سال دوم مهندسی پتروشیمی تهران بود. اون ترم تابستون بود و اومده بود شهر خودش. خواهر فاطمه ه
امشب جشن عقدِ یکی از اقوامِ مادری بود،بعد از سالِ نودویک که عقد دختر دايیم بود، خاطرم نمیاد مجلس عقد دیگه اي از طرف خانواده مادریم رفته باشم.هرچی فکر میکنم چیزی خاطرم نمیاد قاعدتا من تو سن ازدواج بودم از اون سال به بعدولی خب سالها به سرعتِ برق و باد گذشتند و منم که هنوز یارِ گمشده رو پیدا نکردم
چیزی که امشب برام شوکه کننده بود دیدنِ آدم ها تو یه قالبِ دیگه بود!بچه هايی که اون موقع دبستانی و کوچولو بودن الان در شرف دانشجو شدن هستنیا بچه ه
دوستام خیلی خیلی طرز فکرشون در اين زمینه فرق داره. می گن چرا عشقت حرفی از ازدواج نمی زنه؟من فقط می گم عشقی که ازش می گیرم تو خیلی ازدواجا نیست و اونا حسی که من می گیرمو لمس نمی کنن. اونا خیلی تفاوت معیار دارن با من. من با عشقم راحتم. به خدا همه چی ازدواج نیست. به خدا خیلیا دوستیشونو به ازدواج رسوندن بعد گفتن کاش دوست می موندیم.
مفهوم ازدواج
 
ازدواج عبارت از فرايند علاقمندی، كشش جسمی، جنسی، روانی و به دنبال آن فراهم سازی شرايط اقتصادی ، اجتماعی، علمی، شغلی، خانوادگی، شخصی دو جنس مخالف ( زن ومرد یا دختر و پسر) در جهت ايجاد یك زندگی مشترك توأم با تفاهم، محبت، پویايی، زايندگی، و هدفمند كه در راس آن بیشترین تأثیرات را مذهب و اعتقاد و دین دو طرف دارد.
شکل تفکیک شده ازدواج
 
بنابراين در شكل تفكیك شده، ازدواج جنسی مطلق، مخصوص بهايم است ازدواج روانی مخصوص عشاق است و
امروز همه ی اتاقم را ریختم بیرون . همه ی وسیله ها . در به جا مانده هاي وسايل کودکی و نوجوانی ام ، ساعتی را دیدم ، از همان ها که مربی هاي جامعة القرآنمان وقتي هفت یا هشت ساله بودم،همیشه میپوشیدند، تمام مشکی با بندی پلاستیکی و قابی کوچک که گاهی هم شبرنگ بود.و من ازشان متنفر بودم ,تا قبل از آنکه کامک هم یکی از آنها دستش کند . او همیشه روحیه ی مذهبی داشت. دوست داشت شبیه آدمهاي مذهبی هم لباس بپوشد. کلاس سوم یا چهارم دبستان بودیم.او دختری لاغر با موهاي ب
هر روز که میگذره، تاریکی اين فکر که بخش زیباي زندگی من تموم شده بیشتر قلبم رو فرا میگیره. بزرگترین خوشی من در زندگی محاصره شدن توسط افرادی که دوست داشتم بود. وقتيکه مهاجرت کردم هم من در زندگی اون ها کمرنگ میشدم و هم اونها در زندگی من. و همگی ما با زندگی به اصلاح جدید خودمون کنار میومدیم و جلو می رفتیم اما همیشه احساس میکردیم یک چیزی سر جاش نیست و هر از گاهی زیر پامون خالی میشد. علاوه بر اين فاصله که خودش به تنهايی خود بار دوری رو به دوش میکشه،
خیلی جدی شروع کردیم به صحبت.منم رک حرفامو میزدم،یهو گفت:تو که قصد ازدواج نداری، ولی من بخوام دختری رو به داداشم پیشنهاد بدم،آرزومِ تو باشی.دختر بايد بلد باشه حرف بزنه قدرت بیان داشته باشه، یه جاهايی مخالفت کنه، یه جاهايی اعتراض کنه و به جاش عاشقی و وفاداری هم بلد باشه.مونده بودم چی بگم!خب فامیلیم و من اصلا تصور نمی کردم آرزوش باشم!:)))کم کم دارن رو میکنن شیطونا!ولی خب من همچنان قصد ازدواج ندارم:|خو قصدو چه جوری بايد پیدا کرد!!!!:(((((پ.ن: فکر نمی‌
وقتي کسی از نزدیکان که ازقضا چهارده سال از شما کوچکتر است، در جمع به شما بی احترامی کند و شما را مسخره کند، و شما یک بار بخندید و چیزی نگویید و دوبار به روی خودتان نیاورید و منتظر تذکر والدینش شوید و سه بار رعايت جمع را بکنید، ولی آخر از کوره در می روید! نمی روید؟
حالا عکس العمل مادرش چیست؟ "بچه هاي اين دوره و زمونه به حرف آدم گوش نمیدن" و وقتي بگویی "اين همه بچه دورمان هست که آدم از ادب فراوانشان انگشت به دهان میماند!" بگوید: "خود تو به آن یکی فرزن
دختر و پسر بدون هیج گونه رابطه شرعی و قانونی زیر یک سقف با هم زندگی می کنند که ممکن است با هم روابط عاطفی جنسی داشته باشند و مدتی هم با هم به سر بیاورند و بعد هم اگر علاقه مند نبودند از هم جدا شوند. اين پدیده اي که به وجود آمده از اهمیت ویژه اي برخوردار است و چند علت مهم دارد که اولین نکته در اين علت پدیداری اش آنست که اين نیاز جنسی که براي جوان ها یک نیاز طبیعی است وقتي در بستر ازدواج سالم مشروع و قانونی پاسخ داده نشود طبیعی است که به راه هاي دیگر
 
پکیج مشاوره ازدواج مرکز خدمات روانشناسی مرکز مهر 5 راهکار  براي ارتقاي سواد هیجانی همسران پیشنهاد می کند با ما همراه باشید.
امروزه روانشناسان ازدواج بر اين باورند که همسران براي اينکه بتوانند در زندگی به نیازهاي یکدیگر پی ببرند و در جهت رفع آنها برآیند بايد ابتدا احساسات خود را بشناسند که اين همان رشد و ارتقاي سواد هیجانی است. در واقع سواد هیجانی عبارت است از توانايی بیان احساسات با کلمات احساسی خاص در جملاتی کوتاه. اگر شما علاقه داری
امیرکاظمی رو میشناسید؟ درمورد زندگی خصوصیش میدونید؟ چجور ازدواج کرده رو خبر دارید؟ به نظرم بهترین روش و روند ازدواج کاری بوده که امیر کردهمینویسم درمورد ازدواجشاين متن که ادامه مطلب هست رو از وبلاگم کپی کردم پارسال که ايشون رو تو تی وی دیدم نوشتم :
 
مردها بر اثر كمبود عاطفه ازدواج می كنند. بر اثر كمبود حوصله طلاق می دن. ولی نكته جالب اينه كه بر اثر كمبود حافظه دوباره ازدواج می كنند !!؟؟
 
بیشتر مردان موفقیت شون رو مدیون زن اولشون هستند و زن دومشون رو مدیون موفقیت شون !!؟
 
مردها سه تا آرزو دارن : - اونقدر كه مامانشون می گن خوش تیپ باشن ! - اونقدر كه بچه شون می گن قوی باشن ! و مهمتر از همه اينكه : - اونقدر كه زنشون شك داره دوست دختر
داشته باشن !!؟؟
مرد اولی : امان از دست اين زنها !؟ زنم تما
خب، بالاخره امروز نتايج کنکور اومد.
تابستان پارسال خیلی به کنکور فکر ميکردم، به حدی که میرفتم تو نرم افزار گزینه دو و آخرین قبولی ها و تراز ها و درصدها رو آنالیز ميکردم.
همون تابستون خیلی طوفانی شروع کردم و با برنامه راه اوفتادم سمت هدفم، ولی نمیدونم چرا وسطاي راه زدم جاده خاکی و از هدفم دور شدم.
همه میگفتند: "تو که اينقدر خوب شروع کردی بخون بزار بری یک دانشگاه خوب."
ولی نمیدونم چرا کاملا بی انگیزه شده بودم.
رسید روز کنکور، با خودم میگفتم که اي
من آن‌جا بودم. می‌توانستم از دیوارها رد شوم. میتوانستم از ساب آقاي اوه هم تند تر حرکت کنم. می‌توانستم کله بکشم وسط داستان به گربه‌ی مظلوم کنار گاراژ خانه ی پیرمرد لبخند بزنم و به سگ بی ادب چکمه‌ی زمستانی، زبان درازی کنم. من آنجا بودم. درست میان صفحات کتابی که اسمش مردی به نام اوه بود و فردریک بکمن آن را نوشته بود. کتابی که در شناسنامه اش آمده از ادبیات سوئدی است و در مقدمه اش آورده شده که فردریک بکمن همسری ايرانی، به نام ندا ازدواج کرده است و
در مشاوره ازدواج به دو رویکرد توجه خواهد شد.
اول اينکه شخص بداند براي ازدواج کردن اين آمادگی را دارد یا خیر ؟
 
و پس از آن  از شخص مقابل به شناخت کافی برسد.
 
مشاوره رايگان ازدواج
 
نشانه امادگی ازدواج
براي آن که بداند آمادگی ازدواج را دارا می باشد یا خیر؟
 
می تواند از مشاوره ازدواج راهنمايی بگیرند.مشاوره رايگان ازدواج
 
شخصی که آمادگی ازدواج کردن را دارد و تعهد پايدار بودن  را دارا باشد.
بدین منظور که براي شخصی که  دا
ب رو میشناسید؟ ب همون دختر خاله امه که یه کمی مشکل ذهنی داره و دقیقا همسن منه.
مادر ب یک ماه قبل خونه کلنگی رو سپرد به بساز و بفروش که براشون بسازه .وقتي کل اسباب کشی تموم شد و مستقر شدن باباي من تو خیابون دیده بودشون که دارن خرده ریز میبرن بالاخره گفته بودن آره یهویی شد دادیم خونه رو بساز بفروش بسازه برامون! 
خواهر ب ما رو عروسیش دعوت نکرد.خواهر ب ما رو براي جشن سیسمونی و جهازش دعوت نکرد. ب وقتي تازه رفته بود سر کار هر وقت سراغش رو میگرفتیم ماما
دعاي بخت گشايی و ازدواج سریع
دعاي بخت گشايی و ازدواج سریع
براي ازدواج سریع دختر خانمها، به اذن خداوند تبارک و تعالی دعاي ذیل را بر روی کاغذ بدون خط بنویسد و در جیب خود به همراه داشته باشد. ان شاء الله پس از چهل روز در صورتی که مانعی مثل سحر یا بستگی وجود نداشته باشد ازدواج خواهد نمود.
دعا احتیاج به نوشتن در ساعت سعد طالعتون و با داشتن اذن استاد موثر واقع میگردد آن دعا اين است :
لا اله الا الله والله اکبر أسالک اللهم بعد أربعین ورحمتک ان تتفضل
هیچوقت بخاطر پول با کسی که دوستش ندارید ازدواج نکنید. چون پولدار شدن شما دست خداست. اگه بخواد میتونه شما رو ثروتمند کنه و یا شما رو ورشکست و فقیر کنه. پس صادقانه ازدواج کنید و بخاطر ارزشهاي وجودیه یک فرد و نه بخاطر اموالش. اينطوری آرامشتون هم بیشتره چون با ازدواج بدون علاقه هم به خودتون و هم به طرف مقابلتون ظلم میکنین.  
                                   
بحث در مورد رابطه جنسی قبل از ازدواج

رابطه جنسی با اقوام پیش از ازدواج

پرسش و پاسخ
پرسش : سلام. خانمی هستم 28 ساله.با یکی از اقوام دور ٧ سال رابطه داشتم و همه ی فامیل متوجه شدن و خیلی حرف واسمون در اومد. رابطه جنسی هم داشتیم اما بکارتم حفظ شده خیلی خوب بودیم با هم و خانواده هم میدونستن قرار بود بیاد خواستگاری کنه و رسمی شه متاسفانه نمیدونم چی شد که گفتن منو نمیخوان و ولم کردن ٣ هفته اي هست.خیلی خودم بهم ریختم. از طرف دیگه یکی دیگه از اقوام هست که
جمعه علاوه بر دوستان وبلاگ‌نویس، چندتا از دوستان دوران کارشناسی رو هم دیدم؛ دوستانی که چهار یا پنج سالی ندیده بودمشون. همگی به اتفاق می‌گفتن اصلا تغییر نکردی (البته پر واضحه منظورشون تغییر ظاهری بود، چون خیلی زمان کمی رو پیششون بودم). یکی از بچه‌ها بعد از اينکه از کاروبارم سراغ‌جو شد، پرسید ازدواج کردی یا نه؟ گفتم نه خدا رو شکر؛ باتعجب پرسید خدا رو شکر؟ گفتم آره دیگه، با اين وضعیت بايد خدا رو شکر کرد.
اين دو سه روز دارم به اين فکر می‌کنم چ
#پارت_20
#متغیر
ماقراره کل روزو باهم باشیم و آیا قراره که کل روز اينقدر کسل کننده باشه؟؟؟!
بی تفاوت،به کارش ادامه داد. عصبی چاقو رها کردم
 +اي بابا. 
ترسیده برگشت سمتم دلم میخواست خفش کنم انگار عقده کرده بودم و باکارهاي اين درحال فوران کردن بود
-هیسس اروم باش دختر من فوقش تا فردا اينجا باشم.
+چی!!؟
-قانون همینه 
آهی کشید و ادامه داد باآمدن خدمتکار جدید اون قبلی میره دیگه.
 +یعیعنی من داخل اين خونه که اندازه یک شهر هست تنها میشم؟! 
با سر حرفمو تا
اول از هیپنوتیزمم بگم! در یک کلام او ماي گاد :)) استاد پرسید داوطلب داریم و من هیجان زده و دست ها گره در هم انگار نه انگار بیست و سه سالمه و سنگین باش یکم، گفتم من من من و با مظلوم نمايی و من فوبی گربه دارم خودمو به سمت صندلی مورد نظر پرتاب کردم! یک دقیقه بعد چشامو بسته بودم و به عقب پرت میشدم که دو نفری که مسئول بودن من رو بگیرن بهت زده نشوندنم روی صندلی. کمی شیطنت و مقاومت ميکردم، اعداد رو نمیتونست از ذهنم پاک کنه و من کاملا آگاه بودم به شیطنت و لج
یه نقطه اشتراک بین من و تمام دوستام هست. اونم اينه که یه تغییر بزرگ میخايم! همه مون احساس یکنواختی میکنیم. حتی من فکر ميکردم اگه ازدواج کنم اون تغییر حاصل میشه. ولی اون دوستام که ازدواج کردن هم همین حسو دارن!
می بینم که همه مون داریم میدویم؛ ولی به جايی نمیرسیم. اون تغییری که میخايم کجاست؟! یاد یه جمله افتادم که میگفت افردا ناموفق بی اهمیت ترین کارو به بهترین نحو انجام میدن!
میدویم ولی بی هدف! 
یکی از دوستام که از بیکاری نشسته بود و رفته بود تو گ
الان هم جوونم نمیشه گفت وقتي جوون بودم ولی میتونم بگم دورانی که عقل نداشتم فکر ميکردم تنهايی نمیتونم ادامه بده صبح تا شب دنبال یکنفر میگشتم که بیاد بشه نیمه گمشده ام شب تا صبح ام به اين فکر ميکردم که اگر بیاد اگر پیدا بشه چنین میکنم چنان میکنم و کلی ام عشق ميکردم اصلا توی یک دنیاي دیگه زندگی ميکردم و فکر ميکردم مهرکسی به دلم بیوفته امکان داره که همون معشوقی باشه که چند سال منتظرش بودم دلم میخواست برمیگشتم به اون دوران و یه سیلی محکم توی گوش خ
اول دبیرستان بودم. نه سال پیش! معلم از نوروز و عید و دید و بازدید گفت. نظر خواست. بچه ها از بی‌حوصلگی و تکراری بودن و از اين که کاش آدمها در تعطیلات براي خودشان بودند، نه در اسارت تعارف و عرف کلیشه‌اي، گفتن. حرفشون خیلی برام عجیب بود. پر از ذوق و اشتیاق بودم براي بهار. اون موقع ها آرزویی داشتم که الان به نظرم آرزوی سوخته س و الان آرزوهايی دارم که اون موقع ها بهشون میخندیدم.
نظر من الان، نظر همون بچه هاست که من فکر ميکردم افسردگی گرفتن. که سعی میک
بسم الله الرحمن الرحیم./
 
سری اول که تو شهربازی کاستر سوار شده بودم ترسیده بودم خیلی جیغ زدم. اونقد که وقتي تموم شد با اينکه ترس و لذتش قاطی بود و خیلی کیف داشت ، گلوم و سرم درد گرفته بود از صداي جیغام ! سری دوم خیلی بیخیال سوارش شدم ، نفهمیدم کی تموم شد همه ی لحظه هايی رو که دفعه ی قبل جیغ کشیده بودم داشتم میخندیدم و کیف ميکردم و خنکاي هوا و رهايی رو حس ميکردم ، دریغ از یه جیغ کوتاه . اينو نوشتم که دو تا نکته رو بگم : تو زندگی همه چیز به انتخ
دو بازیگر نقش اصلی سریال 100 نفر، الیزا تیلور در نقش کلارک گریفین و باب مورلی در نقش بلامی بلیک در اطلاعیه اي رسمی در صفحه شان در شبکه هاي اجتماعی اعلام کردند که در تاریخ 7 ژوئن سال 2019 (21 خرداد سال 1398) ازدواج کردند.
ادامه مطلب
یادمه یكی بهم میگفت تو خیلی صبوری هر كی دیگه اي بود اينطوری ریكشن نشون نمیداد یادمه همون ادم كاری كرد كه خرد شدم اما بازم صبور بودم مثه خودش نتونستم رفتار كنم یادمه وقتي عذر خواهی كرد ازم بابت هر چیزی كه سرم اورده بود وقتي منتظر كلمه ی بخشیدم بود حرفی نزدم تنها ادمی كه هنوز نبخشیدم همون ادمه ادم كینه اي نیستم ولی نمیتونم ببخشمش یادمه ی نَفَر دیگه هم میگفت هر اتفاقی كه بیوفته من فقط تو رو باور دارم یادمه اونم گذاشتو رفت باورت نداشت به من همون
در جوامع آمریکايی سن ازدواج معمولا چقدر است و دولت چه تمهیداتی رو براي ازدواج مهیا کرده؟ 
نقش صنعت بر زندگی مشترک جوانان در آنجا چطور هست و چرا برخوردی با اين صنعت به شدت آسیب‌زا نشده؟ 
⭕️
صنعت مثل صنعت اسلحه و . با پول عجین شده و در جامعه‌ی کپیتالیستی امریکا نه تنها باهاش برخوردی نمیشه بلکه براش تسهیلات هم قائل میشن!
⭕️ سن ازدواج
سن ازدواج بین اقشار مختلف و در ايالت‌هاي متنوع امریکا متفاوته، معمولاً مسیحی‌هاي مذهبی زود
8
بايد س رو یاد بگیرم 14 روز به تولدم مونده و من ده سال زوال رو پشت سر گذاشتم و من و من وجودیم ده ساله که ذره اي رشد نکرده 
من ده ساله که دارم داستان میتراشم با خودم کوله بارم پر از سنگهايیه که خودم تو مسیر زندگی جمع کردم و من سنگینم خیلی بايد ساکن شم بايد رها شم 
سلام
اسم من مریم است. اردیبهشت امسال 34 سالم شد.
من مهندس کامپیوترم و کارم برنامه نویسیه. حدودا 10 ساله دارم کار میکنم.
فوق لیسانس کامیپوتر ، عاشق درس خوندن (البته 3-4 ساله عاشقش شدم :D )
  واسه سرگرمی تصمیم گرفتم اين وبلاگ را درست کنم.
و بعضی روزها بیام حرف دلم را بنویسم.
امیدوارم 100000000 تا دوست مجازی خوب اينجا پیدا کنم.
پدر مرده و مادر در بستر بیماری افتاده است.من تنها و با گوش هايی اویزان روی مبل لم داده ام.خانه مان چند صباحی ست که مهد پیرها و کودکستان فامیلهاي نزدیک شده است.زنها پی صله ارحام می روند و کودکان و مسن ترها را تحویل من می دهند تا زمانی که برگردند و انها را دوباره بازپس بگیرند.من زمانی را که براي کنکاش در کتابها برنامه ریزی کرده ام به راحتی از دست می دهم.امروز جمع انها جمع بود.من وصله اضافه جمعشان بودم كه روزگاری به زور یا رضا بهشان وصل شده بودم.به
دو سه هفته ست یه باشگاه جدید میرم، صاحب باشگاه آدم دست و دلبازیه، یه مرده هر روز میاد بطراي پلاستیکیو‌ جم میکنه و میبره معمولا یه پسر ۸ ۹ ساله هم باهاش میاد، از اون آدماي بدبختن ک هیچی ندارن، نکته بدترش اينه که امروز با یه پسر دو سه ساله اومده بود، آخه تو که نه پولی داری نه کاری داری نه هیچی داری از همه بدتر معتادم هستی چرا بايد بچه داشته باشی :/فقر و بدبختی ازشون میباره اما حداقل دو تا بچه کوچیک داره، اون بچه ها چه آینده ايی دارن، دلم واسه پسر
بزار رو راست باشم، من به شکل عجیبی میدونستم! حس ميکردم ! بهتر بگم مطمئن بودم که براي من خیلی راحت بدست میاد و جور میشه و من میتونم!و الان، دارم میبینم! دقیقا همون چیزی که فکرشو ميکردم!میدونی؟ شايد بخاطر همینه که من خیلی ریلکسم از اين بابت و هیچ نگرانی ندارماوپس! :)
 صاحب باشگاه آدم دست و دلبازیه، یه
مرده هر روز میاد بطراي پلاستیکیو‌ جم میکنه و میبره معمولا یه پسر ۸ ۹
ساله هم باهاش میاد، از اون آدماي بدبختن ک هیچی ندارن، نکته بدترش اينه که
امروز با یه پسر دو سه ساله اومده بود، آخه تو که نه پولی داری نه کاری
داری نه هیچی داری از همه بدتر معتادم هستی چرا بايد بچه داشته باشی :/
فقر
و بدبختی ازشون میباره اما حداقل دو تا بچه کوچیک داره، اون بچه ها چه
آینده ايی دارن، دلم واسه پسربچه ۲ ساله کباب شد واقعا، زندگ
دیروز یکریز نوشته بودم.وقتي کارم تمام شده بود به مرز انزجار و نفرت رسیده بودم جالب انجا بود که کسی مجبورم نکرده بود که بنویسم و امروز یکریز کار خانه کرده بودم .از شستن و تازدن لباس ها و ملحفه ها تا نظافت خانه و اشپزخانه.تمیز کردنی بیهوده که دوباره رنگ چرک و کثافت می گیرد و دوباره بايد از نو اغاز کنی و در اين تکرار مکرر اخر ادمیزاد از پا در می ايد.سقت می شود.دوستم گفته بود"تو چرا انقدر جان می کنی?به خانمی که کارهاي خانه ام را انجام می دهد ،می گویم
شايد فکر کنی دارم زیاده روی میکنم ولی بايد بگم مستی هرچند از دنیا جدام میکنه ولی به تو نزدیکم میکنه و من دوستش 
دارم امروز که زنگ زدی به شدت سر درد بودم چون تقریبا یک روز نخوابیده بودم با اين که روز قبلش قرص خواب خورده بودم
اگه گیج نبودم تمام تلاشمو ميکردم که تلفنت قطع نشه چون خیلی منتظر بودم بهم زنگ بزنی و من صداي پر از انرژیتو بشنوم
صدايی که خون تو رگهامو جریان میده
دلم میخواد راحت باهات حرف برنم ولی شرم و حیا حتی تو مستی هم جلومو میگیره
میخو
سوار تاکسی بودم 
من در عقب ماشین ومسافری جلو نشسته بود .
در مسیر راه راننده براي یک خانم وآقا که بچه اي حدودا چهار ساله داشتن ايستاد ،
آقا وخانم بلند گفتند :آقا ما سه نفریم.:)

پ ن: اين یعنی رشد اعتماد به نفس در کودک ،براي کودکان ارزش قائل بشید.
اين روزهاي شده تکرار هر روز .چه خبر شده تو اين شهر؟.چرا همه یهو یادشون افتاده یه خانم دکتر تمام وقتي هست که میتونه کیس خوبی براي ازدواج باشه؟.رسم سردرد و تهوع بعد از هر درخواست دیگه داره برام عادی میشه.هر بار بايد قبل یا بعدش بالا بیارم.مسخره است.دارم از سردرد میمیرم.قرار بود یه تابستون اروم و پر از شیطونی و جوونی رو بگذرونم تا شروع کلاسا و حالا دقیقا برعکس شده.هر روز یه استرس جدید و سر درد هاي بدتر.و من هنوز هم هیچ دلیلی براي ازدواج ن
تصمیم گرفتم بیوگرافیمو بنویسم،البته خلاصه و بیشتر حالات روحیمو بگم:)
اين قسمت خاطرات قبل از دبستان:
با اينکه دختر بودم اما بیشترِدوستام پسر بودن و بازی هاي پسرونه رو به خاله بازی و عروسکام ترجیح میدادم، رییس محله بودم و همه ی پسراي محله چند بار ازم کتک خورده بودن و حسابی ازم حرف شنوی داشتن.
با پسراي محل،مسابقه میذاشتیم که کی میتونه مسافت بیشتری رو با دوچرخه تک چرخ بره و من همیشه برنده بودم،اين وسط خیلی میفتادم ولی انقد مغرور بودم که بلند می
بسم الله النور

عازم شهر عشقم عازم سفری به مشهدالرضا به بهانه ی ازدواج دانشجویی
الحمدلله کما هو اهله
حدود دو هفته پیش ثبت نام کردم در سايت ازدواج دانشجویی
اطلاعیه شو تو بُرد دانشگاه دیدم وقتي ثبت نام کردم مدارکو بردم دفتر نهاد مقام معظم رهبری
وقتي دیدم نوشته به پنج کاروان اول برنامه هاي ویژه اي تعلق میگیره از جمله فیش غذاي حضرت خیلی خوشحال شدم
اين اولین سفر ما به مشهد بعد از عقده ان شاءالله خداوند قبول کند
دوستان و خواهران بزرگوارم میشه ب
من یک دختر بیست و چهار ساله ام .دختری که وقتي در مدرسه ی ابتدايی بود درس خواند تا مدرسه ی نمونه ی راهنمايی قبول شود دختری که وقتي راهنمايی مدرسه ی نمونه قبول شد درس خواند تا دبیرستان هم نمونه باشد وقتي دبیرستان نمونه بود درس خواند تا کنکور دانشگاه علوم پزشکی قبول شود وسرانجام روزی دانشگاه علوم پزشکی قبول شد .اکنون چه؟
اکنون دختری بیست و چهار ساله و بیکار هستم .اری میگویند وضعیت بازار کار به هم ریخته است و کسانی که  زودتر از تو فارغ التحصیل
 
بحول و قوۀ الهی، با شروع زندگی مشترک دو دختر و دو پسر دانشجوی سال آخر کارشناسی، سیزدهمین معرفی و پنجمین پا درمیانی ام براي ازدواج به ثمر رسید. (علی برکت الله)
ان شاءالله قرار است امشب و فردا شب در مراسم جشن ازدواج اين دو عروس و داماد، شاهد شادی و سرورشان باشیم.
 
براي همۀ آقا دامادهاي عزیز و عروس خانم هاي گل، آرزوی شادابی و نشاط و خوشبختی دارم و از آقا پسرها و دختر خانم هاي نازنین هم که در سن ازدواج هستند، خواهش می کنم، مسئلۀ ازدواج را جدی جد
 
امروزه به دلیل اهمیت بیشتر به جوان‌ها و دادن حق انتخاب براي انتخاب همسر به دختران و پسران ممکن است که هر کدام از زن و شوهرها قبل از ازدواج، گزینه‌هاي دیگری براي اين امر داشته‌ باشند که به هر دلیلی به ازدواج ختم نشده است. خاطرات گذشته جزء جدانشدنی در حافظه هر انسانی است اما گاهی اين خاطرات ممکن است انسان را آزار دهد یا ذهنش را از مسیر اصلی زندگی منحرف کند.
 
 
ادامه مطلب
گمانم یک هفته‌اي بود که ستاره‌ی کسی روشن نشده بود. دیروز با خودم گفتم نکند که اين حرف‌ها را براي خودم تايپ می‌کنم؟! نکند که کسی به اين خانه سر نمی‌زند و مجبور شوم که درش را تخته کنم؟! دروغ چرا؛ دلسرد شده بودم. از تمام دنیا عصبانی بودم و حس کردم که بیهوده تايپ می‌کنم. غمگینم. از سکوت وبلاگ‌ها غمگینم. ما وبلاگی‌ها بايد کاری کنیم که وبلاگ دوباره رونق بگیرد. چه کار؟ نمی‌دانم. هنوز نمی‌دانم. ولی اگر هنوز مرا می‌خوانید جمله‌اي برايم بنویسید که
اونقدر دیر به دیر میام سراغ وبلاگ که همه چیزش رو کلا فراموش میکنم،یوزر و پسورد که هیچى حتى یادم میره چه سرورى داشتم!
نه اينکه حرفى واسه گفتن نداشته باشم، اتفاقا خیلى وقتها خیلى حرفم میاد اما نمیدونم چرا دیگه وبلاگنویسى دم دستم نیست، خیلى سختمه بیام اينجا بنویسم. یادمه قبل از ازدواج، اون وقتى که یاهو٣٦٠ اومده بود شروع کردم به نوشتن، بعدش رفتم سراغ بلاگفا، اونقدر وابسته شده بودم بهش که کلا صفحه مانیتورم همیشه روى وبلاگم بود.
راستى چقدر خوب
در اتاق عمل قلب بودیم چند لحظه ايی مانیتور بی هوشی را رها کردم و روی چهار پايه ايستادم نگاهم به قفسه ی سینه ی بیمار دوخته شد که جراح با چه ظرافتی آن را باز میکند و قلب نمايان میشود ،اين اولین باری است که در اتاق جراحی قلب هستم،چشمانم پر از برق میشود
جراح میگوید پزشک هستی یا دانشجو؟
_من دانشجوی رشته ی بی هوشی هستم دکتر 
جراح توصیه میکند که درسم را خوب بخوانم تا بتوانم پرسنل بی هوشی اتاق قلب شوم به راستی که چشم ها هیچ گاه دروغ نمیگویند!!!
انگار جر
وقتي خیلی کوچک بودم اولین خانواده اي که در محلمان تلفن خرید ما بودیم ، هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ايستادم و گوش ميکردم و لذت میبردم.
بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در اين جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند. اسم اين موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد. ساعت درست را می دانست و شما
خب دیگه. از بس پیش‌نویس ردیف کردم و وقت و ناوقت اومدم تو بیان، آخرش یکی از پست‌هاي بی‌سر و ته از دستم در رفت و واستون دست ت داد. خواب بودم نمی‌دونم چرا همچین شد.
ولی حداقل بهانه‌اي شد یه مشت دیگه دری وری بنویسم :دی
یکی از موضوعاتی که من خیلی راحت ازش رد می‌شم حرف دیگرانه. نمیدونم کار خوب یا بدی می‌کنم، ولی حس خوبی دارم. مثلا فک و فامیل گیر می‌دن در مورد تغییر رشته و بیکاری و ازدواج و از اين‌جور چیزها که از فاکتورهايی که روشون تاثیر داره
از آنجايی که ما هاي مورد توجه افراد ممکن است سطحی بوده و یا یک یا تعدادی از آنها پیش از ازدواج در مرکز توجه قرار گیرد، مشاوره قبل از ازدواج کمک می کند تا افراد مجموعه ی عوامل شناختی را بررسی کرده و با در نظر گرفتن مجموعه ی عوامل نسبت به انتخاب صحیح اقدام نمايند.
مشاوره پیش از ازدواج از بسیاری از آسیب‌هاي اجتماعی مانند طلاق، خشونت‌هاي خانوادگی، همسر آزاری و اعتیاد جلوگیری کند.
خواندن ادامه مطلب روانشناسی مشاوره ازدواج
امروزه به دلیل اهمیت بیشتر به جوان‌ها و دادن حق انتخاب براي انتخاب همسر به دختران و پسران ممكن است كه هر كدام از زن و شوهرها قبل از ازدواج، گزینه‌هاي دیگری براي اين امر داشته‌ باشند كه به هر دلیلی به ازدواج ختم نشده است. خاطرات گذشته جزء جدانشدنی در حافظه هر انسانی است اما گاهی اين خاطرات ممكن است انسان را آزار دهد یا ذهنش را از مسیر اصلی زندگی منحرف كند.کاظم سعیدزاده
سلام به همگی
راستش چند وقت پیش توی سايت معتبری یه مطلبی درباره ازدواج خوندم که واقعا ناراحت شدم، در اون سايت گفته شده بود طبق آمار، تعداد ازدواج ها بین سال هاي 87 تا 98 بیش از 37 درصد کاهش داشته.
به نظر شما ماها یه کم ترسو تر نشدیم؟، قدیم ها خیلی بیشتر دل مون رو میسپردیم به خدا، اصلا مگه خودش نگفته نگران روزی تون نباشید، مگه نگفته روزی هر کسی جداست، مگه نگفته از تو حرکت از من برکت؟، پس چرا حرکت نمیکنیم!؟
الان به هر کی میگی چرا ازدواج نمیکنی؟، میگه
به خانمش گفته بود "اگه رفتی سونوگرافی و معلوم شد دختره یه راست برو خونه‌ی بابات!" اول گمان می‌کردم شوخی بی‌مزه‌اي بیش نیست ولی بعد معلوم شد کاملا هم جدی‌ست.هربار پرسیدند" فلانی دوست داری بچه چی باشه؟" می‌گفت "پسر باشه،دو سر باشه" و می‌خندید.
آخر هم همین شد، بچه که به دنیا آمد ۴ کلیه داشت که هیچ‌کدام هم درست کار نمی‌کرد، از همان اول قلبش سوراخ بود، تا همین امروز که ۷،۸ ساله است دوبار عمل کرده و اينبار دفعه‌ی سوم است، چشمش هم درست نمی‌بیند
خیلی وقته انگاری نبودم اينجا، حتی یکم نگران بودم نشه برش گردوند.
توی توییتر بود. واقعیتش برام خیلی جالب بود. چون میشد هوايی زد. چیزهاي بامزه نوشت. چیزهاي بامزه خوند. دوست پیدا کرد. دوست واقعی که بری خونش و بیاد خونت. واسه دوستت زید جور کنی اونجا. اشنا شی. دعوا کنن پس تو هم بلاک انبلاک کنی. وقتي زید جدید زدی بیاي اعلام کنی.  
ولی.
از یه جايی دیگه ناراحت و مضطرب بودم. اشنا زیاد شد. براي بعضی از توییتام بازخواست میشدم. خودسانسوری شروع شد. ولع دیده شدن
چند روزه دلشکسته هستم 
دلم میخواد برم پیش یک مشاور ولی از هزینه هاش میترسم کاش یه آدم منصف پیدا بشه بتونه راهنمايیم کنه. 
من و همسرم با عشق ازدواج کردیم ولی الان نسبت به هم سرد شدیم .دیشب حتی دوست نداشتم بغلم کنه . چقدر بده چرا من نمی تونم دوسش داشته باشم . کاش بتونم دوباره پر از عشق باشم بتونم با عشق براي همسرم و بچه هام غذا درست کنم برنامه تفریح بذارم برنامه سفر و گردش بذارم . فکر میکنم اينکه مربی پسرم گفت فعلا براي آزمون سنجش آماده نیست در روح
سال 86 که وارد دانشگاه شدم، یه همکلاسی داشتیم که دوران دبیرستانشو مدرسه شبانه روزی درس خونده بود. خونه‌شون توی محله‌هاي متوسط به پايین شهر بود و ازدواج کرده بود. یه پسر سه چهار ساله داشت و شوهرش مکانیک بود. از همون روز اول یه جوری سر کلاسا درخشید که هممون فهمیدیم حال گیر کلاسمون اونه.
یه روز از طرف دانشگاه رفتیم اردو* ، پسرشو همراهش آورده بود و براي اولین بار یکی منو خاله صدا زد! (من خاله نمیشم چون! گرچه تا الان شیش بار خاله شدم سر دوستام!!) بچه
سلام دوستان
 من یه دختر 23 ساله هستم، لیسانسم گرفتم، حدودا 2 ماه پیش یه پسر که از آشنايان دور ماست و منو داخل مغازه پدرش دیده بود اومد خواستگاریم، ايشون فوق لیسانس جامعه شناسی داره، 27 سالشه و کارمند دولته با حقوق ماهی 3 میلیون تومان، چهره خوبی داره خانواده خوب و نجیبی هم هستند، وضع مالی شون خوبه.
با اجازه خانواده هامون چند جلسه اي براي آشنايی بیشتر همدیگه رو دیدیم، اخلاق و رفتارش رو پسندیدم ، پسر مهربونیه، روابط اجتماعیش قویه، اهل مطالعه هم ه
کتاب دوستی هاي قبل از ازدواج : بررسی روابط دختر و پسر با استدلال هاي خودمانی
 
کتاب دوستی هاي قبل از ازدواج : سید مجتبی حورايی، دکلمه گران
معرفی:
اين کتاب را خانم نیلچی زاده در برنامه ی سمت خدا معرفی نموده است. کتاب خوبی است با استدلال هاي خودمانی
بریده کتاب(۱):
هیچ وقت فکر نکرده ايد زمانی که حضرت یوسف با زلیخا تنها شدند و زلیخا به یوسف پیشنهاد ارتکاب گناه داد، چرا یوسف شروع به اصلاح و ارشاد نکرد؟ مگر او پیامبر نبود و پیامبران براي ارشاد مردم
بسم الله النور
تسلیت عرض میکنم شهادت حضرت  صدّیقه ی کبری علیها سلام رو
ان شاءالله قبول باشه عزاداری هاتون
و در ادامه:
آقا ما رفتیم تو بحرِ ازدواج
خیلی برام جالب بود
چون به واسطه فاطمه دوستم ، یه دوست خیلی خوب یافتم که واقعا در مسیر درستی منو هدايت کرد
ریحانه، همسر طلبه و بیست و یک سالش بود و از بعد از ازدواجش پوشیه میزد
اولین بار زمانی همو دیدیم که من و فاطمه و یکی دیگه از دوستام رفتیم گار شهدا و خونه ی مامان ریحانه چند قدم با اونجا فاصله د
مادر عروس ايران
معجزه‌ها هم تکثیر می‌شوند. می‌دانستی؟ اگر پاي صحبت سیما علیپور» بنشینی، برايت می‌گوید چطور از وقتي معجزه زندگی دخترانی شد که حتی رویاهايشان هم با لباس عروس، سپید نشده‌بود، معجزه‌ها به زندگی خودش هم روی خوش نشان دادند. در روز ازدواج، پاي روايت‌هاي جذاب و غافلگیرکننده دختر جوانی نشسته‌ايم که از قعر چاه ناامیدی به روشناي زندگی برگشت و شد اتفاق خوب دختران غمگین و ناامید اين شهر.
سیما علیپور» 25 ساله، جوان‌ترین خیّر برگ
اين متن را در چهلم(نمی دانم دقیقا چرا چهلمین روز، روز خاصی بود) مادربزرگم نوشته بودم:
چند روز پیش، روز چهلم درگذشت (درگذشت؟!) مادر بزرگم بود. مادر بزرگم حدودا نود ساله بود ولی چهره اش کمتر نشان می داد! شبیه مادربزرگ هاي توی کارتون که همیشه میخندند و نخود و کشمش می دهد نبود یکم زرنگ تر و باحال تر و تا قسمتی متفاوت بود.
من رفتن او را حس نکردم یعنی وقتي مادرم گفت "حال مادربزرگت بد شده" و اشک در چشمانش حلقه زد و مرا بغل کرد فهمیدم که حال مادربزرگم بد ن
در ادمه قسمت قبلی.چند هفته قبل اخرین روزاي امتحان.همش فکرم درگیر بود و نمیتونستم رو درسام تمرکز کنم.فکرم هزار جا میرفت.چند روز پیشش فهمیدم که واسه خواهرم یه مشکلی پیش اومده و خب منم که از همه جا بیخبر بودم.با دوستم داشتیم درس میخوندیم.صبحا شیش صبح بیدار میشدیم تا 12 شب بکوب فقط میخوندیم.خب اينم بگم که طی ترم کلاسامون سنگینه و نمیشه طی ترم خوند.بله موقع امتحانا دهنمون سرویسه :|دو تا امتحان سه واحدی داشتیم پشت سر هم و یه هفته تقریبا واسشون وقت
 
ببین اسکندر، من زیادی ناامیدم از زندگی‌اي که داشتم. هفتاد سال، تو خودت اصلا مگه چقدر عمر میکنی؟ من زیادی خستم واسه یه همچین شروعی. اصلا فکرشو که میکنم، میبینم حتی ترسناکه. ترسناک نیست ؟ متولد شدن خیلی ترسناکه. بی خبر از همه جا، چشم وا میکنی تو یه دنیاي ناشناخته بین یه عالمه آدماي گنده که قیافه‌هاي مسخره برات درمیارن و براي اينکه ساکتشون کنی مجبوری بخندی و با قیافه‌ت بگی آره خوشم اومد تا ولت کنن تا با جغجغه‌ت تنها باشی و برن پی بحث هاي آدم
دوباره بايد از اول شروع کنم
یک برنامه دقیق از همونايی که بايد بدویی تا بهش برسی بنویسم و خودمو عادت بدم به کار کردن
یک مدت خیلی عالی روی ریل افتاده بودم و عین چی :)) کار ميکردم
الان چند وقتي هست که به زور بايد کنده بشم و برم سراغ انجام کاری و مثل چی :)) در حال بخور و بخواب و گیم بازی کردن هستم
بر خلاف همیشه، وقتي مادرم یک بار صدام کرد از جام بلند شدم.
خوشحال بودم و همچنان هم هستم.
دیشب هم خسته بودم و هم از فکر کردن به اين که بايد ساعت 3،4 صبح بیدار شم، ناخودآگاه چشم هام بسته شد.
و بالاخره ماه برکت.
ان شاءالله خدا، سفره ها دل و خونتون رو پر و پربرکت کنه.
نماز و روزه هاتون قبول
التماس دعا
سلام 
دختری هستم تقریبا 20 ساله و طبق اون چیزهايی که  واسه م رخ میده و به بقیه گفتم میگن که بختک داری. اوايل متوجه داشتن بختک نبودم و اين موضوع به سال هاي خیلی قبل برمیگرده، وقتي که دبستان بودم خوب خاطرم نیست فکر کنم سوم دبستان تا کمی بزرگتر شدم و دیدم بیشتر میشه، به مامانم گفتم گفت بختک داری.
در خواب حالت هايی واسه م اتفاق می افتاد و هیچی دست خودم نبود، نه میتونستم ت بخورم نه کسی رو صدا بزنم، واقعا نمیتونم چه جوری توصیفش کنم، همین الان الب
سلام
یکی از همخونه اي هام میخواست بره پیش یکی از دوستاش تو خونه اون زندگی کنه ولی چون قراردادش تا آپریل سال بعد بود، بايد به یکی اجاره میداد. وقتي برگشتم از ايران، دیدم یه آقاي 40 ساله کچل با تاپ و شلوارک مشکی، کلا یه وضع ترسناکی اون اتاق رو اجاره کرده. در گام اول میخواستم همخونه اي رو خفه کنم چون انتظار داشتم به دانشجو اجاره بده. ولی خب کم کم دیدم آدم خوبیه. 
داستان اين رو بخوام بگم، با دوست دخترش(29ساله) تو شهر Quebec که نمیدونم، فکر کنم 6 ساعت با اي
مدت زیادی یعنی خیلی زیادی بود که یکیو دوست داشتم 
به قصد خریداری یعنی
خبرشو داشتم که مجرده 
آره مجرد بود
مطمئن بودم 
از پیشمون رفت 
خیلی متین و باوقار بود کاری و دوست داشتنی 
رفت یه بخش دیگه 
و من داشتم فکر می کردم دکتر حبشی گفته بود اين امکان وجود داره که یه دختر از یه پسر خوشش بیاد و راهکارشم اينه که یه آدم معتمد رو بفرسته یا خودش 
خودم؟ خودم که عمرا 
روم نمیشد 
از طرفی اون متنی که دکتر حبشی گفته بود عین همین رو بهش بگید یا بنویسید رو نداشتم
تازه5 صبح خوابیدم .غرق خواب بودم که دوباره صدا آهنگ میومد اونم چی آهنگ شاد ايرانیساعت 8 صبح اول نفهمیده بودم چی شده و پوکر بودم که همسايه ها اوکراينین :| چجوری دارن فارسی گوش میدنکه ریست شدم فهمیدم بعله هم خونه جان آهمگ گذاشتهاز اون موقع هم مثل ی خرس وحشی نشستم منتظرم پاچه بگیرم
بسته ازدواج مثبت ۳۶۰
ازدواج یک قرارداد فردى تنها نیست؛یک قرارداد اجتماعیست؛ازدواج یک "آیین" است، یک دورهمى بزرگ نیست؛روح دارد و بايد همه اعضاى اين آیین متوجه و آگاهانه وارد مراسم شوند؛امروزه ازدواج مبدل شده است به خرج کردن خالى بدون روح و حساب کتابهاى نابخردانه و چشم و هم چشمى!همین است که "دختر و پسر" مبدل به "زن و شوهر" نمیشوند؛عمر سی درصد ازدواجهاى تهران همینه که کمتر از یکساله.
یک فرق جدى رابطه عاطفى و ازدواج مثبت، قرارداد بودن ازدواج اس
 
رابطه جنسی یکی از اجزاي مهم زندگی شویی است ولی با وجود شور و اشتیاقی که در اول رابطه وجود دارد تغیراتی در رابطه جنسی پس از ازدواج رخ می دهد ، تححقیقات نشان می دهند پس از گذشت 10 سال از ازدواج رابطه جنسی کمتر می شود و یکی از دلايل آن کنترلگری طرفین است . 
به بیان سايت مشاوره روانشناسی تلفنی فیلیا ، اغلب زوجین فکر می کنند کم شده رابطه جنسی پس از ازدواج به دلیل کم شده لذت جنسی است ولی اينطور نست . مشکل اينجاست که با گذشت زمان زوجین به رابط
تا تقی به توقی میخوره میگن بابا مجرد که فکر و خیال نداره، متاهل ها مخصوصا اونايی که بچه دارن بخاطر انبوه فکر و خیال نمیتونن حتی شبا راحت بخوابن (چقدم نمیخوابن). میگن اي بابا مجرد که خرجی نداره، متاهل که بشی تازه میفهمی زندگی چقد سخته و خرج ها چقد بالاس! عه؟! مجردی؟! خوش بحالت. تو الان خوشبخته دو عالمی. اگه جاي تو بودم هیچوقت ازدواج نميکردم؛ تو دلم میگم الانشم غلط زیادی کردی که ازدواج کردی لابد! از اين قبیل چرت و پرتا زیاد میگن و خیلی سعی کردم
در ده‌سالگی تصمیم گرفته بودم هیچ‌وقت بزرگ نشوم، کولی باشم و مسلط به جادوی کلمات.
اما بیست‌ویک‌ساله شدم، مدت هاست ساکنم و در حسرت سفر و تنها کمی از دنیاي کلمات ‌می‌دانم.
حالا در تولد بیست‌و‌دو سالگی، در اين روزهاي خاکستری آرزو می‌کنم تا ته‌مانده‌ی کودکانگی روحم از دست نرود و از دنیاي آدم‌بزرگ‌ها فاصله بگیرم، جاری‌تر باشم و بیشتر از قبل غرق در کلمات
باشد که اين‌بار همانی بشود که می‌خواهم.
ویل دورانت (Will Durant) می‌گوید:
 ده زن و دو کنیز وی مايه حیرت و خرده‌گیری مردم مغرب زمین شده‌اند، ولی بايد به یاد داشته باشیم که کثرت مرگ و میر مردان در میان سامیان عصر قدیم و آغاز قرون وسطی تعدد زوجات را در نظر آنها به مقام یک ضرورت حیاتی و تقریباً یک وظیفه اخلاقی بالا برده بود. در نظر پیامبر نیز تعدد زوجات یک موضوع عادی و بی اشکال بود، بدین جهت، با خاطری آسوده، ن مکرر می‌گرفت، اما هدف وی اشباع تمايلات جنسی نبود. . بعضی ازدواج‌هاي وی به سا
 یه دختره مانتویی محجبه بودم ، هیچ وقت به چادر به صورت جدی فکر نکرده بودم ، احساس ميکردم حجابم رو دارم و البته راحتترم ! میدونستم نگه داشتن چادر خیلی سخته و دردسر داره ! ناگفته نمونه خانواده هم کلا مانتویی هستند ! …
تا اينکه وارد دانشگاه شدم ، از اولین راهیان نور دانشگاه اسفند ۸۹  شروع شد فقط جرقش …
ولی وقتي برگشتم به شهر بازم دیدم  چادر خیلی سخته در واقع میشد گذاشت به پاي جوگیری !
عیدش نوروز ۹۰ رفتم اردوی جهادی ! تفکراتم کم کم داشت تغییر میکرد
سالروز ازدواج حضرت علی (ع) و حضرت زهرا (ع)





عید وصل دو لاله ی زیبا شد                              عید وصل
دو نور بی همتا شد


ذکر عشق تمامی مشتاقان              چون
احمد ،یا  علی(ع)، یا
زهرا(س) شد. 
اولین روز از ماه
حج و قربانی مصادف با سالروز پیوند آسمانی و ازدواج حضرت علی (ع) و حضرت
فاطمه (س) است. آیاتی در قرآن وجود دارد که بر اين اتفاق بزرگ تاریخ اسلام
دلالت می کنند. مناسبت هاي ماه ذی الحجهاولین
ر
صبح اينقدر اضطراب گرفته بودم که گریه ميکردم میگفتم من مهاجرت که سهله اصلن کنکورم نمیخوام بدم من میخوام برم دانشگاه آزاد بی کنکور واحد کیش و خب تمام اين داستان برا اين بود که از درساي تعیین سطح هیچی نفهمیده بودم و نمیخواستم برم امتحان بدم
و خب در حالی که والدینم مسئولیت پاک کردن اشکاي طرفین صورت منو متقبل شده بودند مدام اين نکته را متذکر میشدند که اين امتحان زندگیتو بهم نمیریزه برو امتحانو بده اصلن سفید بده صفر بده ولی حداقل دستت بیاد کجاي ک
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب