نتایج پست ها برای عبارت :

باری نوکر گلی بیرسی اقا

تقدیم به همه‌ی نوکران اباعبدالله علیه السلام::تنها حسین ِ فاطمه آقای نوکر استهیئت تمام معنی دنیای نوکر استما را برای سینه زدن آفریده اندخدمت در این حسینیه تقوای نوکر استداغ حسین بهانه‌ی ابراز حاجت استاشکِ میان روضه تمنای نوکر است"صد مرده زنده می شود از ذکر یا حسین"این معجزی از آه ِ مسیحای "نوکر" استم برای فاطمه این چهره آشناست مُهر کبود ِ سینه‌اش امضای نوکر استنوکر بهشت هم برود سینه می زندبیت الحسین عرش معلّای نوکر است
دانلود مداحی جواد مقدم مجنون و مدهوش و مست و قلندرم
شب 23 رمضان 95هیئت بین الحرمیننوحه شور
 
برای دانلود کلیک کنید
 
متن شعر مداحیمجنون و مدهوش و مست و قلندرمالحمدلله که گدای مادرممشمول الطاف خالق داورمشاهانه میگویم نوکر حیدرمعاشقی بی دل از تبار سلمانمبنده ی حیدر و شاه خراسانمسائلم سائلم سائل انگشترموَ تصدق علی شاه کریمانمعلی جانم علی جانم علی جانمولی الله ثارالله عشق الله علیاسدالله سیف الله ثارالله علیاُذُن الله وجه الله عین الل
(به سبک میخانه دگر جای من بی سرو پا نیست)
ایوان نجف! باز دلم کرده هوایت
رحمت به خلیلی که چنین کرده بنایت
ای کاش کنم روبروی صحن تو سر خم
مستانه به دور سر آقام بچرخم
ای کعبه ی من، روی حیدر
بهتر از وطن، کوی حیدر
****
با بوی گنه آب و گلم ریخته برهم
آقا نظری کن که دلم ریخته برهم
دور از نجفت غرق بلا شد، شب و روزم
تا کی من از این داغ نفسگیر بسوزم
بر من خراب کن نگاهی
یا ابوتراب کن نگاهی
****
گیرم که دلم عصمت دیدار ندارد
اصلا تو بگو باغ مگر خار ندارد؟!
باشد دل من
ساقی شبیه ساقی کوثر نیامدهجز او کسی به جای پیمبر نیامدهجز او برای فاطمه همسر نیامدهاز کعبه جز علی احدی در نیامدهیعنی کسی به پاکی حیدر نیامدههر کس غلام فاطمه شد در پناه اوستشاهی که عرش دوش نبی جایگاه اوستدر معرکه سلاح نبردش نگاه اوستاین گیسوی سیاه که تنها سپاه اوستبر شانه اش سیاهی لشکر نیامدهاولاد مرتضی همه ذاتاً مطهرندقرآن ناطقند، شفیعان مندشاهان روزگار غلامان قنبرندخدّام عرش گوش به فرمان حیدرنددور و برش که قحطی نوکر نیامدهابروش وق
اونچه ک مسلمه همیشه سعی براینه که یه باري یا غمی رو از رو شونه کسی ک یتیم شده برمیدارن وبه قولی غمخوارش میشن .یا بهش سر میزنن و تنها نمی زارنش .بهش محبت میکنن براش دلسوزی میکنن و خلاصه کلام هواشو دارن

اما اینجا تودل خونه ما همه چیز جور دیگه اس باري رو ، رو دوشت میزارن غمهاشون رو باهات تقسیم میکنن وگلایه پشت گلایه که چرا محبت نمیکنید!! وباید براشون دل سوزوند و همه جوره حمایتشون کرد.
پس من کجای این جهان ایستادم .نقش من تو زندگی چیه چرا نمیزاری
بسم الله الرحمن الرحیم.
مسافرم برگشت.
با کوله باري از تجربه با کوله باري از خاطره
پلاکش رو که از گردنش درمی اورد گفت:بعد از 81روز این از  من جدا میشه
ولی من که میدونم پلاک جدا شد ولی هیچ کس نمیتونه هوایی که به سرش افتاده رو ازش جدا کنه
خداروشکر 
که فداییه زینب سلام الله شدی 
جانم  همه وجودم فدای فداییه زینب سلام الله.
هو الرحمن الرحیم"بگذارید بعد از مرگم بدانند کههمانطور که اساتید بزرگمان می گفتند نوکر محال است صاحبش را نبیندمن نیز صاحبم را ، محبوبم را دیدار کردم اما افسوس که تا این لحظه که این وصیت را می نویسم دیدار مجدد او نصیبم نگشتبدانید که امام زمانمان حی و حاضر است و او پشتیبان همه شیعیان می باشداز یاد او غافل نگردیددیگر در این مورد گریه مجالم نمی دهد بیشتر بنویسمو تا این زمان دیدار او را برای هیچکس نگفتم مبادا که ریا شود و فقط که دیگر می گویم که از
شب میلاد شمس الشموس علی بن‌ موسی الرضا ع
نوکر‌ که باشی از‌ کریمان زر نمی خواهی
مستِ نگاهِ یاری و ساغر نمی خواهی 
مجنون که باشی غیرِ لیلا را نمی بینی 
غیر از مجالِ عاشقی دیگر نمیخواهی
وقتی که جَلدِ بامِ اربابِ خودت باشی
بالت اگر بشکست روزی، پر نمی خواهی 
در صحن ‌گوهرشاد باشی خوب میفهمی
با عشق آقا شادی و گوهر نمی خواهی 
تیر محبت را به جان خواهی خرید آری
در کارزار عاشقان ، سنگر نمی خواهی
سجاد نوبختی
آخرین ها همیشه یاد آدم میمونهآخرین باري كه عزیزت رو دیدیآخرین باري كه باهاش حرف زدی.آخرین جایی كه رفتینآخرین هاآدمی كه توو گذشته ش مونده باشه كه آخرین ها براش چیزی نمیذاره و توی همون گذشته خودش رو جا میذاره،یعنی یكی مثل من مترسك.خدا نكنه آخرین هات خوب نباشه،خدا نكنه آخرین بارها برات حسرت بذاره.از صبح یاد بابا هستم،همه چی مثل یه فیلم از جلوی چشمهام میگذره و من فقط نگاه میكنم.به یاد بابا.----------------------------سیاوش قمیشی غروب عکس آلبومترانه
قبل از ظهر است. روی مبل سه‌نفره‌ی داخل پذیرایی دراز کشیده‌ام و کتاب‌م را می‌خوانم. باباجون سینی به‌دست و با لب‌خندِ همیشگیِ روی لب‌ش وارد پذیرایی می‌شود و می‌گوید: بیا این‌ها رو تمیز کنیم.» برمی‌خیزم و روی مبل می‌نشینم. پوستِ خربزه‌هایی است که دیشب خوردیم.
رسم دیرینه‌ی خانه‌ی باباجون و مامان‌جون این است که ناهار را زود می‌خورند. نیم‌ساعتی بعد از ناهار چای‌ می‌آورند. بعد نوبت چرتِ سر ظهر است. حدودن یک ساعتی به‌طول می‌انجامد. س
او وقتی پشت پورشه می‌شنید، تصور می‌کند
همه شهر نوکر او هستند و باید در برابرش خم و راست شوند. جوانک حق دارد
چنین تصوری داشته باشد. در جامعه پول‌زده باید شاهد چنین رفتاری هم باشیم.
این پسر و امثال او، احترام را دیده‌اند.
آنها دیده‌اند وقی پدر پولدارشان وارد جایی می‌شود، همه به او احترام
می‌گذارند و تا کمر برایش خم می‌شوند. آنها دیده‌اند که ثروت در جامعه به
مراتب بهتر از علم است. آنها می‌بینند بسیاری از آنهایی که به سراغ علم
رفتند، هشت
خاطره ای از شیخ رجبعلی خیاط


آقای سید قاسم شجاعی از مبلغین توانا و موفق مجالس مذهبی در خاطرات خود
آوده است:


 من از نوجوانی به سخنرانی و روضه خوانی در محافل دینی و مذهبی اشتغال داشتم
و لحن و سخن گرم من موجب شده بود که به مجالس زیادی دعوت شوم. از جمله روزهای هفتم
ماه به منزل جناب مرحوم آقاشیخ رجبعلی خیاط نرسیده به بازارچه، بعد از کوچه سیاهها
می رفتم. از پله ها بالا می رفتیم و در منزل ایشان برای خانم ها روضه می خواندیم. اتاق
جناب شیخ هم طبقه پائین
سلام . اولین باري که به صورت جدی وارد مسجد شدم سال 92 بود . یک مسجد نزدیک محل تحصیلیم بود وداشتم دنبال کسی می گشتم که بتونم ازش برای دهه اول ماه محرم پارچه مشکی بگیرم تا زیرزمین موسسه مون رو برای عزاداری مشکی کنیم … بار اول هم با خادم مسجد روبرو شدم . یک پیرمرد تپل و دوست داشتنی و نازنین که هر هفته چندین بار می بینمش … 
از مهر 92 تا اسفند 96 صدها دوست در مسجد محله پیدا کردم . واقعا همشون رو از ته قلبم دوست دارم . هر بار اونا بخندن منم خوشحالم ، هر بار
 از شکست نترسید. شما بارها شکست خوردید حتی اگه یادتون نباشه : اولین باري که سعی کردید راه برید افتادید مگه نه؟ اولین باري که سعی کردید شنا کنید داشتید غرق می شدید مگه نه؟ اولین باري که سعی کردید توپ رو گل کنید به خارج رفت مگه نه؟ نگران تعداد دفعات شکستتون نباشید، نگران تعداد دفعاتی باشید که می تونستید سعی کنید ولی نکردید.
_____________________________________________
تو ذهنتون شکست چه معنی ای داره؟ چی رو شکست تلقی می کنید؟
من میگم شکست یعنی ناامید شدن، یعنی دست
نشستم وسط اتاق و از بین سه گلدون کوچک مرجانی که خریده بودم، قشنگ ترینشون رو انتخاب کردم. گلدون سرامیکی رو آوردم جلو و گل رو با احتیاط از گلدونش در آوردم و گذاشتم تو گلدون سرامیکی. بعد با بیلچه خاک رو آروم آروم ریختم دورش. خوب نگاهش کردم و ازش خواهش کردم تا چند روز دیگه که قراره تو دست های تو آروم بگیره مراقب گل هاش باشه. به دوتا جوونه گل جدیدی که زده بود سلام کردم و ازشون تشکر کردم که ذوق حیات دارن، دست کشیدم روی سرشون و بهشون گفتم دووم بیارید، ه
یه چیزی که برام مونده خواب‌هامن. لذت عمیق تو خواب رو هنوز از دست ندادم. آخرین باري که کابوس دیدم یادم نمیاد و معمولا بدخواب نمی‌شم. ناخودآگاهم خلاقیت‌های زیادی نشون می‌ده در ساختن رویاهام که بی‌خلاقیتِ بیداریم رو میشوره میبره. 
ما به فکر چه بودیم و اکنون باید به فکر چه باشیم
در این مملکت که مسئولین به فکر سازندگی نیستند ما مردم با کوله باري از غم و اندوه سختی باید خانه های خود را استوار تجدید بنا سازیم.
ایران من برخیز که اکنون دیگر جانی برای مردمانت باقی نمانده است.
انگار کوهی از شانه‌هایمان کم شده باشد. انگار بغضی سنگین، اشکْ نشده، بیخ گلویمان را رها کرده باشد، انگار باري به منزل رسیده باشد.
روز جمعه بود، نشسته بودیم کنارش. نه حرف می‌زد، نه صدایمان را می‌شنید و نه غذایی می‌خورد. سعی می‌کردیم سرمی وصل کنیم که جبران سه روز بی‌غذایی را بکند. موقع نماز ظهر بود. بلند شدم که نماز بخوانم و برگردم. چادرم را گرفت، دوباره زانو زدیم کنارش. تمام قوایش را جمع کرد و به هردویمان اشاره کرد و گفت، "ازتون خیلی راضیم.
هر شب این ساحل انبوه از شن
موجی از خاطره ای دور را می نگرد
موج برخاسته از یک لبخند
موج برخاسته از یک چشمان !
یا که همچون امشب
موج برخاسته از رنگ کلام
و صدای نفسی در دل دور
می دواند باد ، شن ها را پی مهتاب
می دواند موج ، غم ها را به سمت ساحل
می دواند عشق من را به سوی یک خیال از یار
چه روان می باري
در دل این دریا
هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود
هراس من باري‎‎‏‚همه از مردن‏ِدر سرزمینی ست‚
که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون باشد
جستن‚
 یافتن
 و به اختیار برگزیدن
و از خویشتنِ خویش بازویی پی افکندن
اگر مرگ را‚از این همه ارزشی بیشتر باشد
حاشا‚
 حاشا
 که هرگز از مرگ هراسیده باشم
                                                                                  احمد شاملو
ما را به مجلس آقا کشید و رفت


ما را به مجلس آقا
کشید و رفت
دیوانه ای که از قفس
آخر پرید و رفت
دلگیر بود طعنه ی ما
را شنید و رفت
شکر خدا که فاطمه او
را خرید و رفت
از خاطره ام نمیرود
آن سوز آن صدا
یک یا حسین گفت و دلم
رفت کربلا
او شامل عنایت
پروردگار شد
پای حسین ماند اگر
ماندگار شد
روزی که رفت کشورمان
داغدار شد
دلهایمان میان حرم
بیقرار شد
هرگز نمُرد رمز دوامش
حسین بود
او یک رفیق داشت که
نامش حسین بود
دیدم به خواب خوش که
به دستش پیاله بود
در بین روضه ر
داشتیم جرات حقیقت بازی میکردیم که ف ازم پرسید اخرین باري که گریه کردی کی بود و واسه چی بود؟!ببین چی از خودم ساختم در نظرش که اینو به عنوان سوال مهم پرسیده و البته دلیل دیگه اش این بود که میخواست بدونه من خوب شدم یا نه
اخه اون روز شوم که داشتم گریه میکردم اومد تو اتاق و من رو دید
جواب دادم آخرین بار رو خودت دیدی.
پرسید خب واسه چی گریه میکردی
گفتم بخاطر مامان!
زمان گذشت اما .
Maß  <Maßes,
Maße> das Maß
واحد – ابعاد – ظرفیت
Die Maße für die Bestimmung des Gewichts sind Gramm,
Kilogramm .
Sind die Maße auch geeicht?
Ich brauche noch die Maße des Zimmers.
Ich war in höchstem Maße zufrieden.

Knẹcht  <Knechts
(Knechtes), Knechte> der Knecht
نوکر – غلام
Sie sind nur Knechte des Regimes.

Magd <, Mägde> die Magd
کلفت
Die Magd melkt die Kühe.

stạp·fen 
<stapfst, stapfte, ist gestapft> stapfen VERB (ohne OBJ) jmd.
stapft (irgendwohin/durch etwas)
به سختی و با مشقت قدم برداشتن
Sie stapften durch den tiefen Schnee nach Hause.

ụn·sterb·lich Adj. Adv. ụn·sterb·lich, un·stẹrb·lich
جاویدان – دارای حیات ابدی – همیشگی
die unsterblic
ارباب بی کفنم ، برات سینه میزنم


ارباب
بی کفنم ، برات سینه میزنم
وقتی
میدی کربلا بنویس اسم منم
مرغ
دلم با اسم کربلا دیوونه میشه
پر
میزنه سمت حرم بازم میخونه میشه
دستگاه
تو خیلی سِمَت ها میده به یه عاشق
اما
دل عاشق یه لحظه از دیوونگیشه
دم
به دِقه کرم میدی تموم نمیشه این گنج
عشقتو
انداختی به دل بدون زحمت و رنج
با
اینکه من یه عمره هیچ کاری برات نکردم
ولی
به دادم رسیدی تو لحظه های بغرنج
.
حسین آقام ، حسین آقام ، حسین عزیز زهرا .
اَلا رب العالمین ،
امروز تولدمه. یه روز تکراری و عادی مث همه‌ی روزا، شاید یه‌کم غمگین‌تر، یه‌کم دلشوره‌دارتر، اما معمولی!
که زندگی دوسه‌نخ کام است و عمر سرفه‌ی کوتاهی. 
این باري که روی سینه‌هام سنگینی می‌کنه هیچ‌جوره قابل حمل نیست. امیدوارم پس‌فردا که روز بهتریه برام، حالم خوب باشه. اما نه. امکانش نیست. نمی‌شه.  کاش یکی از ما می‌تونست جلوی خودش کوتاه بیاد. تا اینجوری غم‌هامون سیگنال نفرستن. 
به من بچسب همین الان.
 میگفت :من آخرین عروس بودم ،بدون هیچ دلیلی  تو سرم میزد ومیگفت خاک تو سرت:|
چند باري خوابم برد ،نتونستم برای همسرم چایی درست کنم ،از سماور اونا چایی ریختم ،با کلی اخم منو از کارم پشیمون کرد
میگفت سالها بعد که مستقل شدیم وقتی خونشون میرفتیم باید جلوی در بچه رو خودم بغل میکردم چون اگر بچه ها رو تو بغل پدرشون می دید ناراحت میشد .
و.
حالا که من عروسش شدم خیلی درک بالایی داره و از تمام بچگیام با خوش اخلاقی گذشت میکنه.
اخلاق بد دیگران شما رو میسازه
شهروز انزلچی بود

بخاطر همین حس خوبی بهش نداشتم
سر کلاس ها دیر میومد

همیشه هم ته کلاس مینشست ،ازکنارمم که رد میشد بوی سیگارش سرمو میبرد.
و.
تو امتحان آخر ترم ،تو یک سالن بزرگ که 300 نفر جا میشدن ،از شانس بد، جاش بغل دستم افتاد:|
اعصابم خورد شد تو دلم گفتم :حتما تقلبم میخواد:((
اصلا نگاش نکردم رومم به سمت چپم کردم که چشم تو چشم نشیم.
آخرای امتحان یک باري صدام کرد اما جواب ندادم.
برای بار دوم که صدام کرد ،تو دلم گفتم حالا فوقش یک سوال نشونش میدم
تا ن
من از تـــــــــــــــــو دورم  وتو خبر داری
یا ضامن آهــــــــــــــــو بخوان مرا آری
حکایت من و تو چو ن خس است و دریا
خس و خاشاکم و تو در دلت گهر باري
چو بـــــــــــــــرگ خشکم و با هر بادی
به هر طرف روم همش گرفتاری
امام رضا(ع) عزیز حضرت کاظم(ع) سلام
دوا رسان به تنم که فتاده ام به مثل بیماری
دعا نما که مرا حاجت فراوان مانده  به دل
تو خیر فـــــــــــــراوان رسان و بکن نگهداری
تو خواهر ت معصومه (س) و ای معصوم دوران
ز لطف تو ایــــــــــــرا
خدایا! آخرین باري که به ملاقات پدرم رفتم، چهارده معصوم را به نام خواندم و پدرم را به تو سپردم. و نمیدانستم آخرین بار است. دانسته بودم همه چیز در ید قدرت توست و به جای دست و پا زدن در راه حلهای زمینی، تسلیم اراده تو شدم. الان هم که به خیال خودم راهکارها، و به علم تو دست و پا زدنهایم ته کشیده، باز تو را میخوانم و خودم را به تو میسپارم. دانستم که تا تو نخواهی هیچ چیز به سرانجام نمیرسد. و اگر تو اراده کنی، هیچ چیز مانع تحقق اراده ات نخواهد بود. توان و ا
می دانید گاهی می خواهم بنویسم اما نمی دانم از چه! و چطور!
شاید مثلا می توانستم از همسایه ای که عروسی داشتند و درست همان روزها همسایه روبرویشان عزادار شد، بنویسم!
از رفتارهای ناشایست این چند به ظاهر فامیلی که داریم و معلوم نیست چشان شده؟!
از مرد و زن مهربانی که امروز از پیرمرد دست فروش یک بسته دستمال کاغذی گرفتند و پیرمرد چند باري که پشت سرشان صدایشان کرد و گفت پول زیاد داده اند ،گفتند می دانیم. و پیرمردی که در نهایت خستگی پر از لبخند شد.
یا ا
به روال زندگیم نگاه میکنم
همیشه این موضوع که معلولیت خواهر بزرگترم باعث شده هنوز در خانه باشد آزارم میداد ، همه ما انسان ها به دنبال بهترین ها هستیم و غالبا هیچ وقت خواهر نخواهد توانست طعم یک زندگی شیرین و ناب را تجربه کند ، تا مدت ها دوست نداشتم زودتر از او ازدواج کنم یا در عالم کودکی با خودم مثال میزدم که دختر فلان خاله یا عمه همسن خواهرم هستندو هنوز خواستگاری نداشته اند و با این حرف ها باري از روی دوش خودم برمیداشتم اما هیچکس نمیتواند درک
"ژ" به کیف‌های سفری من می‌گه جادویی. یه کوله‌پشتی مشکی و یه کیف دستی قهوه‌ای به طول یه وجب، که دل هر دوشون هم دریاست. اولین‌باري که محتویات کوله‌ام رو دید گفت لعنت بهت چطور همه‌شو جا دادی توش، و دفعه‌ی بعد که کیف دستی‌ام رو باز کرد رو به "نون" گفت کیف‌های این جادویی‌ان، ببین چی رو چپونده تو این! امروز برای چندمین‌بار کیف‌های جادویی‌ام رو آماده کردم برای سفر. خیلی دلم می‌خواد ماجراجویانه‌طور بنویسم قراره بزنم به جاده و حافظا. ولی واقعی
مامان و خاله و دایی معمولا آخر هفته ها میرن دماوند،به با ما هم همیشه میگن که بیایید آخرین باري که رفتم خیلی خسته شدم علاوه بر اینکه شلوغه و نمیشه آدم بیکار باشه، آخر خسته و کوفته میرسی خونه و صبح شنبه باید بری سر کار و این خیلی سخته برام
این هفته هم گفتن بیایید و من دوباره گفتم نه، به شدت نیاز به تنهایی و خلوت دارم چیزی که اونجا امکان پذیر نیست و کلا هم جو بعد از فوت دایی برای من غمگینه
ولی از طرفی وقتی یاد آخرین دماوندی که دایی محمد
امروز دیدمت، بی آن که دیده شوم.
دست خودم نبود، تو تنها کسی هستی که هیچ‌گاه چشمانم از پیداکردنش در میان شلوغی باز نمی‌ایستد. باورت نمی‌شود اما حس کردم که چقدر دلم برای نداشتند تنگ شده. احمقانه نیست دل برای نداشتن کسی تنگ شود؟ دل‌تنگِ نبودنِ کسی هم مگر می‌توان بود؟ نمی‌دانم، فقط می‌دانم که اندازهٔ لغتی که در هیچ لغت‌نامه‌ای نیست دل‌تنگ شدم. سنگین از ثقل کلماتی که حتی نمی‌شود یک‌جا برای یک‌نفر تعریفشان کرد. قلبم برای باز شدن از این دل‌
طی یک اقدام ناگهانی پا می‌شیم می‌ریم بیرون که مثلا یکم یادمون بره فردا/پس‌فردا نتایج رو می‌خوان بزنن،ولی دوباره مثل الان می‌رسم خونه و می‌شینم سر تخت و قلبم تند می‌زنه خیلی تند.داشتیم فکر می‌کردیم چه‌قدر خوب می‌شد اگر می‌تونستیم چندین سال آینده‌مون رو با هم باشیم،چه‌قدر تصورشم دوست‌ داشتنی بود ولی کی می‌دونه؟!
چه‌قدر از آخرین باري که دوتایی بیرون رفته بودیم گذشته بود.هرچه‌قدر بیشتر می‌گذره می‌بینم تصمیمای ۱۶-۱۷ سالگی‌مون چه
همیشه فکر میکردم وقتی بزرگ شدم مشکلات همه رو حل میکنم ومیشم قهرمان زندگی بقیه وهمه به من افتخار میکنن وبرای خودم برو بیایی داشتم توی ذهنم .حالا که بزرگ شدم و۲۷ساله شدم با کوله باري از مشکلات رو به رو شدم از ریز ودرشت بعضیارو حل میکنم وبعضیا رو فراموش. شدم دقیقا همون کسی ک دوران بچگی در ذهنم پرورانده بودم تک تک مشکلات دیگران روگوش میکنم وقابل حل ها رو حل وبقیه رو یه جوری براشون جا میندازم سخته اینجور زندگی کردن نه تنها قهرمان نشدم بلکه واقعاب
هلیا! یک سنگ بر پیشانی سنگی کوه خورد.
کوه خندید و سنگ شکست.
یک روز.کوه می شکند.
خواهی دید.
.
زندگی طغیانی ست بر تمام درهای بسته و پاسداران بستگی.
هر لحظه ای که در تسلیم بگذرد لحظه ای ست که بیهودگی و مرگ را تعلیم می دهد.
.
به روزهای اندوه باري بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد.
و به روزهایی که هزار نفرین، حتی لحظه ای را بر نمی گرداند.
بار دیگر شهری که دوست می داشتم»
#نادر_ابراهیمی
پ.ن: کتاب متفاوتی بود از این بزرگ مرد.فقط.کمی تلخ بود و تلخ ت
فیلترشنی
در منطق شمالی که آب دارای اهن و منگنز فراوانی می باشد. برای اکسیداسیون یون اهن رسوبات تولیدی توسط فیلترشنی از اب مصرفی حذ میگردد. برای این منظور اصولا اب مصرفی را در حدود 10 الی 15 متر برساعت بار ان سرعت خطی در نظر گرفته میشود . در حالتی دیگر بیشتر واحد های صنعت باري و مسی که در کنار رودخانه ها و یا ابهای سطحی احداث شده اند . اب باد کیفیت لازم را برای مصرف ندارند. که برای طی پروسه باید  ابتدا کدرو تاب را کاهش دهند. 
برای کاهش میزان کدو
قدیما، همه چیز یه جور دیگه بوده!
اونهایی که میخواستن برن حج، اول میرفتن بدهکاریاشونو صاف میکردن، از همه حلالیت میطلبیدن، بعد با خیال راحت میرفتن حج.
الان انگار رسم و رسوم حج رفتن هم عوض شده!
زنگ زدم به مشتریمون، و این چندمین باري بوده که برای حساب و کتابش بهش زنگ میزدم. خودمو آماده کرده بودم که بهش بگم این چه وضعیه آقای فلانی؟ چندبار برا یه حساب باید زنگ زدت بهت؟ که ناگهان ازونور خط صدا اومد: بفرمایید.
_آقای فلانی سلام، فلانی هستم از شرکت فلان
سئو یکی از بخش‌های بازاریابی دیجیتالی است که بیش از پیش مورد توجه قرار می‌گیرد. سئو چیست یکی از سوالاتی است که افراد بسیاری به دنبال پاسخ آن هستند و پاسخ به پرسش سئو چیست آسان نیست.
سئو (سئو چیست) به مفهوم بهینه سازی برای موتورهای جستجو است. سئو ادامه فعالیتی است که در راستای بازاریابی سئو چیست است و تفاوتی ندارد سئو چیست ویکی پدیا را مطالعه کنید یا سئو چیست وبسایتی دیگر.
خدمات سئو شامل گستره‌ای از موارد می‌شود؛ اما اگر پس از آشنایی با سئو
 کفش مجلسی ای که حدودا یکسال پیش خریدم و یکبار هم ازش استفاده کردم و سرراست رفته بود تو کارتونش الان داغون شده! رنگش کرمی، شیریه و تا حدی به سفید می زنه و جنسش هم از یه نوع پارچه است که دقیقا نمی دونم چه نوعه. حالا مشکلش چیه اینکه روش دونه های سیاه و بیشتر مایل به طوسی ظاهر شده ( شاید شبیه دونه های کپک روی نون!) و از یه طرف هم بعضی قسمتاش که بیشتر سمت پاشنشه خطوط قهوه ای پررنگی ظاهر شده که حدس می زنم پاشنه اش میخ ها و برش های آهنیی داشته که زنگ زده!
فتی و دل ربودی یک شھر مبتلا را/تا کی کنیم بی تو صبری که نیست ما رابازآ که عاشقانت جامه سیاه کردند/چون ناخن عروسان از ھجر تو نگارا!ای اھل شھر ازین پس من ترک خانه گفتم/کز نالهھای زارم زحمت بود شما رااز عشق خوب رویان من دست شسته بودم/پایم به گل فرو شد در کوی تو قضا رااز نیکوان عالم کس نیست ھمسر تو/بر انبیای دیگر فضل است مصطفا رادر دور خوبی تو بیقیمتند خوبان/گل در رسید و لابد رونق بشد گیا راای مدعی که کردی فرھاد را ملامت/باري ببین و تن زن شیرین خوش لق
شنبه عصر با مامان رفتیم خرید،کلییی راه رفتیم و خسته شدیم علاوه اینکه فهمیدم مامان خیلی هم دلش پیر نیست،برام کتاب خرید برای خودشم خرید،پیشنهاد کرد میخوام مثنوی معنوی رو برام بخره؟[ازماهیانه م کم کنه]،رد کردم.کلاسم یکشنبه تشکیل نشد،دوشنبه هم به خیر گذشت و امروز هم کلاس تشکیل نشد.
یکم بد عادت شدم.
"ناطور دشت"و"عطیه برتر"و"غرور و تعصب" کتابایی بودن که مامان برام گرفت‌.
جمعه عصر چند صفحه از "آیین دوست یابی"رو خوندم،یادتون هست اخرین باري که دست گر
این متن را در چهلم(نمی دانم دقیقا چرا چهلمین روز، روز خاصی بود) مادربزرگم نوشته بودم:
چند روز پیش، روز چهلم درگذشت (درگذشت؟!) مادر بزرگم بود. مادر بزرگم حدودا نود ساله بود ولی چهره اش کمتر نشان می داد! شبیه مادربزرگ های توی کارتون که همیشه میخندند و نخود و کشمش می دهد نبود یکم زرنگ تر و باحال تر و تا قسمتی متفاوت بود.
من رفتن او را حس نکردم یعنی وقتی مادرم گفت "حال مادربزرگت بد شده" و اشک در چشمانش حلقه زد و مرا بغل کرد فهمیدم که حال مادربزرگم بد ن
"pin ش کنی بالای لیست.هی حرفش شه.اولین suggested سرچ اینستاگرامت".
خسته تنها و تحت فشارم نمیدونم دقیقا چیه که اذیتم میکنه،خیلی تعدادشون زیاده اما از همه شون مهم تر روابط عاطفیه مگه نه؟
امروز از سایت شماره 3 که بیرون اومدم هوای سرد و بادی که میومد روحم با خودش برد،بعد از هشتا قدمی که به سمت سالن برداشتم روحم نشست سرجاش.
پریشب راس ساعت سه از خواب پریدم نمیتونستم نفس بکشم اولین باري نبود که این اتفاق میوفتاد اما شدت ترسش هیچ فرقی نداشت،از طرفی تهوع و س
همان‌طور که برخی آگاهند، چندی است که هولدن نیست؛ البته باقیات صالحاتی از خودش به جا گذاشته که درنتیجه باقی بقاش (بدون هیچ علامت تعجب و دونقطه خطی).
باري به هر جهت (با کلی علامت تعجب و دونقطه خط، و دونقطه دی حتی)؛ دونک امسال سدونک نام دارد. باشد که حضور به هم برسانیم. 
چند روز قبل که فلان جا کاری داشته‌ام و همان‌طور که قدم می‌زدم باري به سرم افتاد که یک باکس آب معدنی تگری فراهم کنم! فراهم کردم و آن را با خود خِر کش کردم و هرکس که دیدم دارد از گرما مایع وجودش را با تعرق بیرون می‌ریزد را، یک آب معدنی هدیه دادم. واکنش ها قشنگ بودند، انگار که درست به موقع و سر بزنگاه به دادشان رسیده باشم و خوشبختانه روی لب همه‌شان لبخند نشست. خودم از این کارم خوشم آمد و امروز هم در همان راستا خیلی رندوم طور فلان خیابان را شیری
اگه چند وقت پیش به من میگفتن یه روزی قراره سخت مریض بشی یا سرما بخوری میگفتم عمممممرااا ! چند روزی میشه که مریضم ، اول با بی حالی و حالت تهوع و خواب شروع شد ؛ به این صورت که صبح تا ۱۱ میخوابیدم ، پا میشدم کارهامو انجام میدادم دوباره میخوابیدم، ناهار میخوردیم دوباره میخوابیدم ، شب هم از ساعت ۹ خوابم میومد منتها تا ۲ ۳ خوابم نمیبرد :/ روز سوم فهمیدم این یه ویروس جدیده و نهایتا ۳ روز طول میکشه ! روز چهارم که دیروز باشه خوشحال و شاد و خندان از خواب بی
تو ماهی و من ماهی این برکه کاشیاندوه بزرگی است زمانی که نباشیعلیرضا بدیع::من سفره‌ی صبحانه و تو نان لواشیاندوه بزرگی است زمانی که نباشیجانم به فدای تو و آن جسم ظریفتاز عطر دل‌انگیز تو و حجره‌ی کاشیمی‌رقصد و مست است و خمیر تو به دستشدر طبخ تو شاطر کند، ای جان چه تلاشی!از وزن تو کم کرد و به حجم لبت افزودباري! که به یک بوسه بگردی متلاشیگفتی که مقصر خود آرد است به من چه!یا می‌خورد آب این غلط از شاطر ناشیدر متن تمام جلسات از تو سخن بودکیفیت داغان
من زودتر رسیدم. اولین ملاقات. آدم‌هایی که بدون هدف راه نمی‌رفتند. ساعت 8:45 دقیقه‌ی صبح بود. چهره‌های خسته و غمگین. معلوم نیست آخرین باري که به ارگاسم رسیده‌اند چه زمانی بوده. لباس‌های تکراری. آدم چرا باید وسط تابستان شلوار لوله‌ای بپوشد؟ لباس‌های مشکی. مردهایی که کیف در دست دارند و پیراهنشان را کرده‌اند توی شلوارشان. خط شرت یکی از آن‌ها را می‌شد دید. چقدر هم شل و ول راه می‌رفت. سر ساعت همدیگر را دیدیدم. صبحانه خوردیم. قدم زدیم. برنامه عوض
● امروز آزمایش خون داشتم و طبق معمول رگ دستم رو پیدا نمیکردن :| ● فردا تا ظهر کلاس دارم و بعد از ظهر هم مصاحبه دارم که بابتش نگرانم.نمیدونم قراره چی بشه و ایده ای هم راجع به سوالهاشون و سختیش ندارم
اما خب خوشبین باشیم! تا اخر شب وقت دارم بخونم یه چیزایی
● پنجشنبه قراره با دوستهای دوران دبیرستانم بریم سمت یه آبشار فوق العاده زیبا . میخوام خواهرم رو با خودم ببرم اما یکم نگرانم که مسئولیتشو قبول میکنم
چون هم جایی که میریم از خونه دوره ، هم انقدر
تهران که بودم رفته بودم دیدنشان. یعنی آنها دعوتم کردند و من رفتم. قد یک قرن مهربانی‌شان گرمم کرد. آخرین باري که فرصت شد خداحافظی درست و حسابی کنم را خوب یادم هست. اشک جای خودش را به بغض داد. بغض سنگینی که راه گلویم را بسته بود. گفتم فراموشم‌ نکنین و بغض از گوشه چشمهام چکید روی سنگفرش‌های سرد پیاده روی بهشت زهرا.
چند ماه گذشت. من نرفتم. آنها آمدند.این همه راه تا کرمانشاه را. صدایم کردند، یک جورِ آشنا و مهربان. رفتم که جواب بدهم، دلم را لابلای
تهران که بودم رفته بودم دیدنشان. یعنی آنها دعوتم کردند و من رفتم. قد یک قرن مهربانی‌شان گرمم کرد. آخرین باري که فرصت شد خداحافظی درست و حسابی کنم را خوب یادم هست. اشک جای خودش را به بغض داد. بغض سنگینی که راه گلویم را بسته بود. گفتم فراموشم‌ نکنین و بغض از گوشه چشمهام چکید روی سنگفرش‌های سرد پیاده روی بهشت زهرا.
چند ماه گذشت. من نرفتم. آنها آمدند.این همه راه تا کرمانشاه را. صدایم کردند، یک جورِ آشنا و مهربان. رفتم که جواب بدهم، دلم را لابلای
آزادی برای شما چه معنایی دارد؟ گزینه های بیش‌تر؟ زمان بیش‌تر؟ فرصت‌های بیش‌تر؟ آزادی تبدیل به کیفیتی شده است که توضیح می‌دهد چرا ما امروزه معتقدیم زندگی کردن خوب است. آیا ما امروزه ـ شاید نسبت به هر دوره دیگری از تاریخ ـ از آزادی‌های بیش‌تری برخوردار نیستیم؟ آیا اکنون بهترین زمان برای زنده بودن نیست؟
پس چرا این گزینه‌ها و فرصت‌ها صرفا باري بر دوشمان حس می‌شوند؟ یادم می‌آید یک‌بار در یک غذاخوری خواستم برایم نان و نیمرو بیاورند. روی
دریافت عکس با کیفیت اصلیحجم: 44.7 مگابایت
راه‌پیمایی روز قدس که دفاع از فلسطین است به وسیله‌ی حضور مردمی، همیشه
مهم است، امسال مهم‌تر است به خاطر این کارهای خیانت‌باري که بعضی از
دنباله‌های آمریکا دارند در منطقه انجام میدهند برای جا انداختن معامله‌ی
قرن» که البتّه جا نخواهد افتاد و هرگز تحقّق هم پیدا نخواهد کرد؛ و
آمریکا و دنباله‌هایش حتماً در این قضیّه هم شکست خواهند خورد. فرقشان با
گذشته‌ها این است که حالا صریحاً میگویند که میخو
بگیر و ببند و آزار و اذیت شهروندان بهایی و در نهایت یا زندان و یا تبرئه! بازی مضحک ضدحقوق‌بشری‌ست که صرفا جهت آزار و اذیت بهائیان راه افتاده است.صبح روز گذشته ۱۲ مرداد۹۸ شش شهروند بهایی در دادگاه تجدیدنظر تبرئه شدند تا باري‌دیگر اثبات شود که بهائیان جرمی مرتکب نمی‌شوند و اگر قاضیِ [کمی] منصف بر رای باشد! آنان تبرئه خواهند شد.کامبیز میثاقی، فرزاد بهادری، مونیکا علیزاده (اقدسی)، شبنم عیسی خانی، شهریار خداپناه و خیرالله بخشی شهروندان بهائی
در سال 2000 (که سال تولد من هست) یک خطای نرم افزاری تمام کامپیوتر ها را تهدید می کرد.
موضوع از آنجا شروع شد که در آستانه سال 2000 میلادی برنامه نویسان متوجه خطایی شدند که به Y2K یعنی Y2000 معروف است. در آن زمان سیستم هایی مانند سیستم کارت های بانکی و. وجود داشتند که سال را تنها با دو رقم آخر (مثلا به جای 1999 از 99) نشان می دادند؛ ولی مشکل اینجا بود که نرم افزار ها نمی توانستند بین سالها 2000 و 1900 و. فرقی قائل شوند.
حال آیا این اتفاق باري دیگر و در سال 1400 شمسی ب
از سرگرمی های این روزهام همینقدر میتونم بنویسم که یهو دلم هوس فسنجون میکنهبه مامانم میگم
بعد سه چهار وعده پشت سر هم فسنجون میخورم
عصرها نیمروی عسلی میخورم
ظهرها یک عالمه سیب و آلوسیاه میخورم
از صبح که بیدار میشم تا شب که بخوابم گات و فرندز میبینم
و هیچ کار مفیدی که از نظر خودم نتیجه داشته باشه نمیکنم.مثلا درس نمیخونم.ورزش نمیکنم.چیز جدیدی یاد نمیگیرم.مهارتهای قبلیمو تقویت نمیکنم.آشپزی نمیکنم.نمیرقصم.کتاب نمیخونم.
فقط وقت میگذرونم
از دست خ
بیشتر از اینکه به عکس گرفتن از آدما علاقمند باشم، به عکس گرفتن از اجسام و اشیا علاقمندم!
توی گالری گوشی م عکس هایی هست که فقط خودم متوجه میشم حس و حال اون لحظه چی بوده.
عکس جوونه ای که تازه روییده شده و ماه ها منتظر بودم سبز شه، عکس یه بستنی که تو یه روز گرم تابستونی حس خوبی بهم داده، عکس اولین باري که تو قلکم یه سکه انداختم، عکس از نوت های روی دیوار، که خواستم چیزی رو به خودم یادآوری کنم و. .
گالری گوشیم پر از حس و حال ها متفاوته، هر چند فقط خودم
شاید برای خیلی ها 
رویاهای ما
خنده دار باشد.
اما همین که بافکرش هم عشق می کنم
برایم کافی ست
همین که به یقین برسم" الاعمالُ بالنیّات"
خودش یک دنیا رسیدنه
مثل همان که; سالهادرخیالِ خود
باکوله باري از عشق
پیاده عازمت می شدم
و آخر هم شدم!!!!.
وحالا دوباره همان خیالات با
بارهای دوچندان به سرم می زند.
چقدر سنگین تر قدم برمی دارم این بار
چقدر سخت تر و شیرین تر است سفرِعشق!!!!.
نمی دانم به یادِ محمدابراهیم
یا حتی همان حبیب که بارها برایت جان داد
اما
دانلود فیلم Descendants 3 2019 با لینک مستقیم
دانلود رایگان فیلم فرزندان 3 2019 با کیفیت عالی
کیفیت DVDRip (خوب) قرار گرفت
ژانر : ماجراجویی | خانوادگی | فانتزی
محصول : 2019 آمریکا
امتیاز: 10/0.0
کیفیت: BluRay 1080p
کارگردان : Kenny Ortega
بازیگران : Cameron Boyce, Dove Cameron, Booboo Stewart
خلاصه داستان : نوجوانانی را به تصویر می‌کشد که از بدنام‌ترین شرورهای دیزنی می‌باشند ، آنها تصمیم می‌گیرند تا باري دیگر به جزیره‌ی گم‌شدگان برگردند تا تعدادی از فرزندان شرور را به
به گمانم 
زمین به تو می اندیشد و 
گرد گرمای عشق می چرخد 
به گمانم 
از دل باران می باري و 
آدمی خوشحال است که 
وحشت شب را کشته ای
گناه دست خالی ست و 
توبه ای 
لازم نیست ! 
چشم و چراغ دنیایی
آرزوهای بی جان را جان می دهی 
حالا 
دست خشک کویر 
به طلب آسمان و
دست من در جستجوی شبنم عشق 
در دست سرد دیوار وارفته ی غربت 
فرش قرمز و دریای عشق 
پیش کش قلب لایق 
دوستان صمیمی برادرم یکباره تمام زندگیشان را فروختند و بلند شدند که بروند یک کشور دیگر ، همه‌ی زندگی‌شان یعنی همه چیز. برادرم سه روز پیش گفت میرود تهران که ازشان خداحافظی کند چون دارند مهاجرت می‌کنند. من با چشم‌های گرد گفتم واقعا؟؟و این واقعا را پنج شش باري تکرار کردم . بعد از برگشتن برادرم هم هی پرسیدم واقعا همه چیزشان را فروخته‌اند؟ کتاب‌ها ؟؟ پیانو؟؟ و برادرم گفت همه چیز حتی بازی فکری‌هایشان را . و من شبیه کودکان دبستانی مدام چیزهای د
پریشب با اهل خانه به مهمونی رفتیم برای افطار؛و بعد از آن هم برای صرف بستنی به پارک؛حس و حال خیلی خوبی بود ، خیلی وقت بود که اینجوری با شادی خانواده م شاد نشده بودم .قبل از هرچیز از خدا میخواهم که شادی و نشاط را از هیچ خانه ای دریغ نکند و بعد .
در مسیر برگشت به خانه در تمام مدت که در جاده در حال حرکت بودیم چشم دوخته بودم به ماشینی که جلوتر از ما بود؛چون تمام امید و زندگی من توی اون ماشین بود و این اولین باري بود که به خاطر داشته های زندگیم به خودم
و مثال آن چنان باشد که شخصی در خواب می بیند که به شهری غریب افتاد و در آن جا هیچ آشنایی ندارد، نه کس او را می شناسد و نه او کس را. سرگردان می گردد. این مرد پشیمان می شود و غصه و حسرت می خورد که من چرا به این شهر آمدم که آشنایی و دوستی ندارم. و دست بر دست می زند و لب می خاید. چون بیدار شود نه شهر بیند و نه مردم. معلومش گردد آن غصه و تاسف و حسرت خوردن بی فایده بود. پشیمان گردد از آن حالت و آن را ضایع داند. باز باري دیگر چون در خواب رود خویشتن را اتفاقا در چ
به یک روز خوش احتیاج داشتم. نمی‌آمد! هر روز را می‌گذراندم به امید فردا و هر چه پیش‌تر می‌رفتم بار غم سنگین‌تر می‌شد و هر چه سنگین‌تر، بیشتر فرو می‌رفتم و اگر فرو بروی، دستانت به خوشی‌ها نمی‌رسد.
دیدم نمی‌شود! نمی‌آید. نبایست در آینده به دنبالش گشت پس بیا در گذشته پی‌اش برویم. از خودم پرسیدم که آخرین باري که خوش بودم کی بود؟
شبی را یادم آمد. بعد از امتحانی سخت، نیمی از آن شب را خوش‌حال و نیمی را در خود بودم. این جریان من را یاد نام آهنگی ا
1 بُکاءُ العُیُون و خَشیَةُ القُلُوبِ رَحمَةٌ مِنَ اللهِ
گریه ی چشم ها، و ترس دلها، از نشانه های رحمت پروردگار است. آنکه دو چشم اشکباري دارند                                            حالی خوش، قلب بیقراری دارند دانند که لطف حق شده شاملشان                                    در باغ جنان برگ و باري دارند 2 البُکاءُ مِن خَشیَةِ اللهِ نَجاةٌ مِنَ النارِ گریه از ترس خدا وسیله نجات از آتش است. آن دیده که از خوف خدا گریان است                                    در
چه دنیای کوچیک و عجیبیه! فکر نمیکردم دوسال از پست یکی مونده به اخرم گذشته باشه فکر نمیکردم بازم دوسال از زندگیمو حروم کرده باشم منی که هربار با خودم عهد میبندم. عزیزم شش سال زمان کمی نیست نمیدونم حسم بهت چیه به تویی که تاحالا یه بارم لمست نکردم به تویی که تو ذهنم بوی عطری یه بوی عطر تند که اصلا دوست ندارم، به تویی که سرتا پا تفاوتی با من به تویی که یه نقطه نظر مشترکم نداریم، نمیدونم چرا دوستت دارم نمیدونم چرا هربار میبخشمت نمیدونم چجوری یادم
این چیزی که میخوام بنویسم برای خودم اتفاق نیفتاده و دوستم برام تعریف کرده.
این دوستم یه عمو داشت که تو بچگی از بلندی افتاده بود پایین و از نظر ذهنی یکمی مشکل داشت اما به شدت آدم بامزه‌ای بود و کارهای عجیبی می‌کرد.اسمش مثلا عمو حسن بود. باري عموی بزرگترش و زن عموش ( که یجورایی سرپرست عمو حسن بودن) میرن مشهد و اون رو هم با خودشون میبرن. توی حرم عموهه میره زیارت و حسن رو میسپاره به زنش. زن عموهه هم مشغول نماز و زیارت خوندن میشه. حسن هم همون اطراف می
این فیلم داستانی واقعی بر اساس مجری محبوب تلویزیون آمریکا فرد راجرز است.در اولین تریلر فیلم A Beautiful Day In The Neighborhood تمرکز بیشتر بر روی زندگی شخصی فرد راجرز است. حال او در صدد مصاحبه با گزارشکری است که آیا او خود را قهرمان می‌داند یا نه؟
شباهت‌های تام هنکس با فرد راجر به خوبی نشان داده شده است و باري دیگر تام هنکس ثابت کرده که بازیگری فوق‌العاده است.
ادامه ی آن را در ویکی لوپ بخوانید.
ویکی لوپوبلاگ اختصاصی تیم ویکی لوپ
امروز این پست وبلاگ نیمه‌ابری را خواندم. تک‌تک جملات این پست را حس می‌کردم و  آن احساسات باري دیگر بازگشت و تکه‌تکه‌ام کرد. این پست من را یاد خیابانی انداخت.
خیابانی‌ خالی نزدیکی خواب‌گاه ماست؛ انگار دوست دارد که خالی بماند. هر وقت که دل‌تنگ می‌شدم، خلوتش را می‌شکستم و قدم قدم در مسیر کوتاهش قدم می‌زدم. گاهی در سکوتش آهنگی می‌گذاشتم تا تسکینی باشد بر لحظاتی که فهمیده، جای یک نفر خالیست.
و این خیابان من را یاد یک آهنگ می‌انداخت. آهنگی
دلم برای پیتر تنگ شده. من معمولاً دلم برای کسی تنگ نمی‌شه. معمولاً سراغ کسی رو نمی‌گیرم، از کسی خبر نمی‌گیرم، احوال کسی رو نمی‌پرسم، به کسی نمی‌گم بیا بریم ببینمت. نه که دلیل خاصی داشته باشه، صرفاً چون نمی‌خوام مزاحم کسی بشم. و البته اینم هست که نمی‌خوام با جواب منفی دیگری روبه‌رو بشم، مگر اینکه اون فرد به نظرم خیلی قابل توجه باشه. و به غیر از این موارد، آدمای زیادی نیستند که به نظرم خسته‌کننده نرسند. پس بیشتر سعی می‌کنم پذیرنده باشم، پ
در تعریف عشق، گاهی به تعاریف متفاوت و متناقضی می رسیم.
مثلا در داستان "سال بلوا"، عشقی که روایت میشه، (که به زعم بعضی خواننده ها، یک عاشقانه ی لطیف و عجیب و شورانگیزه!) به نظر من، روایتِ رنج یک دختری ئه که بابت نادانی خودش و اطرافیانش داره عذاب می کشه.حتی عاشق شدنش هم، ناشی از همون ناآگاهی و خفقان بود و وارد نمیشم به لحظه های رخوت باري که از وصف حس و حالش داشت.
بریم سراغ تعریف دیگه ای از عشق.
این یکی به دختربچه ی ناآگاه ایرانی که در خفقان چند دهه
این روزها به لطف برنامه های اجتماعی دایره ارتباطات و مقایسه های بشر وسیع تر شده است.
قدیم تر ها اوجِ ارتباط گیری و باخبر شدن از چند و چون زندگی ها ختم میشد به مراسم های هفتگی دعای کمیل محترم خانوم!!! اما امروزه تنها و تنها با لمس کردن یکسری آی ها میشود از خصوصی ترین مسائل زندگی دیگران باخبر شد،مسائلی که قدیم تر ها خبره ترین خاله خانباجی ها هم از کشفش عاجز بودند!
نمیخواهم شعاری صحبت کنم که ایها الناس تهدید را به فرصت تبدیل کنید،ما در مقابلِ ت
راحتی و آسانی
شرکت در وبینار بسیار ساده‌تر از شرکت در رویدادهای حضوری است. تنها با چند کلیک و ثبت نام در وبینار، می‌توانید همینطور که در منزل یا محل کار خود هستید، به راحتی آنلاین شده و از تمامی مزایای شرکت در وبینار بهره‌مند شوید؛ و کسب و کارتان را معرفی کنید. حضور یافتن در وبینار در زمان مشخص بسیار آسان است و در وقت شما صرفه جویی زیادی می‌شود. لازم نیست دشواری‌های رفت و آمد را متحمل شوید. نه از ترافیک و شلوغی‌ها و دردسرهایش خبری است، نه
حالا که فقط یک نفر هست که با طیب خاطر و روی گشاده پیگیر غرغر کردن من است چرا از او دریغ کنم؟

در پستوی ذهن همه ما این جمله که آسمان همه جا یک رنگ است جایگاه خاصی دارد ولی خود من تا دو سه روز پیش درک عمیقی از این جمله نداشتم. من فکر میکردم اگر در خانه دانشجویی نقلی‌مان هوا خنک هست، دوست هست و غذا نیست وقتی به خانه برگردم میشود هوا خنک است و دوست نیست اما غذا هست. وخب گور بابای دوست. غذا رتبه پایین‌تری در هرم مازلو دارد. اما اینجا همه چیز هست، دوست ه
کلمات فارغ از معنایی که دارند، سه گونه‌اند: 
۱. دارای بار مثبت؛ ۲. دارای بار منفی؛ ۳.خنثی 
این باري که افزون بر معنای کلمات در دل‌ معانی آن‌ها خوابیده است، ما را مجبور می‌کند که این کلمات باردار را در هر جایی به کار نبریم.
به مثال‌های زیر توجه کنید:
انتظار: مثبتپاداش: مثبتجاودانه: مثبتجعل: منفیبرخورداری: مثبتتوجیه: منفیفراوان: مثبتعجم: منفیغلط‌کردن: منفیدرخور: مثبتکله: منفیشکنجه: منفیقلم‌فرسایی: منفیقصد: خنثی
شما هم مثال بزنید!
ماه رمضان هم به اتمام رسید. چند باري قصد کردم که راجبش بنویسم اما نشد تا اینکه زمان از دست رفت و این ماه به پایان آمد اما به هر حال به خودم گفتم سعی خود را بکنم تا چند کلامی از این ماه بنویسم.
ماه رمضان، ماهی که برای ما ایرانیان علاوه بر مذهبی بودن آن، نوستالژی‌های خاصی را به همراه دارد. از بچگی‌هایمان گرفته که اصرار داشتیم ما را برای سحری بیدار کنند تا اینکه بتوانیم تا ظهر دوام بیاوریم و روزه کله گنجشکی بگیریم. از سحری‌هایی که به اصرار مادر ب
معجزه، معجزه، معجزه! معجزه محمد (ص)، معجزه عیسی (ع)، معجزه ابراهیم (ع)، معجزه موسی(ع)
تعریفمون از معجزه‌ها چیه؟ معجزه‌ها کی اتفاق می‌افتند؟ آیا تا به حال در زندگیتون معجزه رخ داده؟ 
تعریف من از معجزه در زندگی اینه: " افتادن یک اتفاق درست در زمانی که امیدی به رخ دادنش نیست!" 
به نظر من قرار نیست توی زندگی معمولی ما، عصایی تبدیل به اژدها بشه، ماه از وسط نصف بشه یا آب رودی شکافته بشه! چون من یک ولی نیستم، من یک آدم معمولی‌ام. همین که صبحت رو با صدای
با این دستور درست کردم، ولی با شش تخم‌مرغ درشت! که از سینی زد بالا و کمی روش خراب شد. دفعه‌ی بعد باید با پنج تا درست کنم. البته برشش سخت بود، شاید بهتر باشه کلا دستور دیگه‌ای رو امتحان کنم.
این عکس رو بعد از برش گرفتم.

اول اون وسیله‌ای که شبیه اره مویی‌یه رو امتحان کردم که کلا ناامیدم کرد! بیست و پنج تومن روش پول دادم :( بعد هم گفتم یه‌ذره یه‌ذره با چاقوهای آشپزخونه ببرم که بازم نشد. از چاقوی اره‌ای هم که کلا توقع نداشتم، اگرچه میگن این مدل بر
هوا همچنان بر طبل گرما می کوبه،بگو بکوب که این نیز بگذرد!امسال یه لحظه تن به آب دریا نزدم، بگو زمان باقیست!خوشبختانه پیاده روی هر روز با قوت ادامه داره،این یعنی به لطف پروردگار سالم هستم ولی شوربختانه در مقابل نعمت های آنگونه که باید شاکر نیستم که این نقص بزرگی است.شب با هادی تماس گرفتیم روی همرفته یک ساعت گفتگو کردیم.در برنامه ریزی ها قرار شد ان شاءالله آبان ماه بریم سفر مشهد بازهم ان شاءالله.خورشید چه بخواهیم و چه نخواهیم طلوع و غروب میکنه
یه جای سرسبز.خیلی سرسبز. 
پر از درخت. درخت سیب و آلبالو.
 یه حوض. یه حوض با فواره. 
که ده یازده تا ماهی قزل آلای درشت داره.
یه صندلی کنارش. لم دادی روی این صندلی. پاهاتو گذاشتی لب حوض. سرت بالاست. به حرکت سایه ی آب حوض روی برگای درخت بالا سرت نگا میکنی. هی نگا میکنی.
بلند میشی یه لیوان برمیداری برای خودت آلبالو میچینی. آلبالو با شاخه و برگ. میندازی توی لیوانت. وقتی لیوانت پر شد میری اب یخخخخخ میریزی توی لیوانت.خوب میشوری آلبالو ها رو. ولی دلت نم
بنام خدا
مراسم تاجگذاری شاه مخلوع

نام محصول: مراسم تاجگذاری محمدرضا پهلوی
زمان: 33 دقیقه
نوع فایل: ویدیویی
قیمت: 4000 تومان
لازم به یادآوری است هدف از بارگذاری این فایل ویدیویی فقط و فقط نشان دادن مسخرگی این مراسم و حیف و میلی است که محمدرضا پهلوی در مراسم تاجگذاری خود از جیب ملت ستمدیده ایران به آن مبادرت ورزید. اگر خوب به فضای شهر و سرو وضع مردمی که برای دیدن این مراسم در خیابانها آمده بودند بنگرید، به اوج فقر و تنگدستی آحاد مردم و کهنگی و خرا
پنج شنبه 30 خرداد 98
ساعت 6 غروب از قروه به سمت همدان
حرکت کردیم، ماشین رو توی پارکینگ سینا همدان پارک کردیم و با تاکسی به سمت
دره مراد بیگ حرکت کردیم، ابتدا قصد داشتیم وانت بگیریم که تقاضای 70 هزار
تومن میکردن ولی با تاکسی که گرفتم فقط 20 هزار تومن دادیم.
با
توجه به اینکه دیر شده بود با ماشین کوچه باغ ها را طی کردیم، حدود یک ربع
به 9 حرکتمون رو از انتهای کوچه باغ های دره مراد بیگ به سمت پناهگاه شروع
کردیم، از آخرین باري که یخچال اومده بودم چند سا
اول کلام واجبه که بگم.
خیلی سرد بود. :| منِ جنوبی جنبه‌ی اون همه سردی تو زل تابستون رو نداشتم. برا همینه که آب‌ریزش بینی و عطسه‌های پی‌درپی چند روزیه بهم دهن‌کجی می‌کنن.
دوم این‌که با توجه به صحبت‌های چارلی توی یکی از پستاش، ترغیب به عکاسی با سبکی شدم که جزوِ یکی از فانتزی‌های دست‌نیافتنیم بود. هرچند که. من از اون دسته‌ از آدمام که عکاسی رو دوست دارم اما تبحر خاصی در موردش ندارم. ولی با کمی لجاجت انجامش دادم.
۱. یک بار تصمیم گرفتم از بین
▫️ اللَّهُمَّ طَهِّرْنِی فِیهِ مِنَ الدَّنَسِ وَ الْأَقْذَارِ وَ صَبِّرْنِی فِیهِ عَلَی کَائِنَاتِ الْأَقْدارِ وَ وَفِّقْنِی فِیهِ لِلتُّقَی وَ صُحْبَةِ الْأَبْرَارِ بِعَوْنِکَ یَا قُرَّةَ عَیْنِ الْمَسَاکِینِ.
▫️خدایا مرا در این ماه از آلودگیها و ناپاکی‌ها پاک کن، و بر شدنی‌های مورد تقدیرت شکیبایم گردان، و به پرهیزگاری و هم نشینی با نیکان توفیقم ده، به یاری ات ای نور چشم درماندگان.
✅ نکات:
▫️منظور از "دنس" ناپاکی و منظور از"قذر"
در این قسمت، تحقیقی در مورد تاریخچه ضرب سکه آورده ایم . این تحقیق شامل 7 صفحه بوده و در دو قالب ورد و پی دی اف آورده شده و امکان ویرایش آن وجود دارد.
در این تحقیق، ابتدا سکه تعریف شده و در مورد اولین سکه ای که ساخته شده مطالبی بیان شده است .
در ادامه به تاریخچه سکه در صدر اسلام پرداخته شده و پیشنهادی که امام باقر علیه السلام در مورد ضرب سکه مطرح نمودند؛ نیز آورده شده است.
همچنین در آن مطالبی در مورد پول ذکر شده است. از جمله تعریف پول و اولین باري
وقت دیدار با پدر، گریه
کار ما هست بیشتر، گریه
گریه گریه به پشتِ در، گریه
سرِ شب تا خودِ سحر، گریه
اشک، راه وصول عاشق هاست
اشک، اذن دخول عاشق هاست
عاصی ام، تازیانه می خواهم
عفو کردی؟! نشانه می خواهم
بغضِ محضم که شانه می خواهم
بغلی حیدرانه می خواهم
ای نبی سیرت و خدا صورت
بچشان باده ای ز انگورت
خاک بودم، ابوتراب شدی
بر منِ ذره، آفتاب شدی
من گنه کردم و تو آب شدی
فقط از دست من عذاب شدی
با وجودی که عبدِ رسوایم
پدری کرده ای و اینجایم
فکرِ سیر تعالی ام،
یه فکری که از دیروز ناراحتم کرده اینه که چرا همیشه به کم قانعم!با اینکه میدونم مغزمون ما رو به سمت جایی میبره که بهش فکر میکنیم، اما بازم شیوه ی تفکرم رو عوض نمی کنم.
یه بازیگری بود انگار سال ها پیش، مجری ازش پرسیده بود چند سال میخوای عمر کنی؟ گفته بود 300 سال 500 سال! هر چقدر بیشتر بهتر! از خدا میخوام بیشترین حالت عمرم رو داشته باشم! چرا براش آرزو نکنم!
ولی من متاسفانه، اینقدر برای خودم موانع ذهنی میسازم که همین موانع بهم آسیب میزنن.
ترم اولی که ار
درس امروزم الهه ی ناز بود از کتاب"  تار و ترانه " استاد یمین غفاری. 
هنگامی که استاد میثم عنوانش کرد گفتم عالیست! بهتر از این نمیشود. ضبط موبایل را روشن کردم و  به نت جلوی رویم خیره شدم. استاد شروع به نواختن کرد و با اولین زخمه ها بر سیم های بی جان تار، به یکبار روحم جان گرفت. 
باز ای الهه ی ناز، با دل من بساز.
 شدم همان دختر بیست ساله ی عاشق که بارها و بارها این ترانه را با صدای مرحوم بنان در نوار کاستی که به امانت گرفته بود گوش کرد و زمزمه کرد و ا
ادامه خاطرات شهید آفرند
قسمت چهارم:
 محمدمهدی به همراه پدر و مادر و
برادرش محمدعلی کنار خیابان، پیاده به سمت خانه می‌رفتند. آن روز مثل خیلی از
روزهای بهار سال ۱۳۵۷؛ مزدوران مواجب بگیر رژیم شاه  دسته راه می‌انداختند و شعار می‌دادند. یک ماشین باري شش چرخ پر از مردهای ریز و درشت داخلش ، شعار جاوید شاه. جاوید
شاه را نعره می‌زدند، هلهله می‌کردند و کف می‌زدند.

ماشین از آخر خیابان به سمت آنها می‌آمد و محمدمهدی و پدر و مادرش ناراحت و
عصب
در اتاق عمل قلب بودیم چند لحظه ایی مانیتور بی هوشی را رها کردم و روی چهار پایه ایستادم نگاهم به قفسه ی سینه ی بیمار دوخته شد که جراح با چه ظرافتی آن را باز میکند و قلب نمایان میشود ،این اولین باري است که در اتاق جراحی قلب هستم،چشمانم پر از برق میشود
جراح میگوید پزشک هستی یا دانشجو؟
_من دانشجوی رشته ی بی هوشی هستم دکتر 
جراح توصیه میکند که درسم را خوب بخوانم تا بتوانم پرسنل بی هوشی اتاق قلب شوم به راستی که چشم ها هیچ گاه دروغ نمیگویند!!!
انگار جر
شاید هر کدوم از ما تو زندگیمون دروغ گوی اعظمی داشته باشیم که علیرغم اینکه می دونیم با دروغ نهادینه شده ولی نمی خوایم ذاتش رو باور کنیم . و در واقع خودمون رو گول میزنیم .
من با خودم عهد بستم که با هر کسی اگر روراست نیستم ، با خودم حتما حتما رو راست باشم .
دروغ گوی اعظم زندگیتون رو اگه شناختین دُمش رو قیچی کنید . این دسته از افراد باعث میشن شما کم کم به خودتون شک کنید ولی به اونها نه . بهشون مجال دفاع از حیثیت دروغینشون رو ندین . چون این دسته ی عظم
الف) من از سالاد الویه بدم می‌آید، البته بد آمدن فعل مناسبی نیست بهتر است بگویم متنفرم!
اولین باري که الویه خوردم را به خاطر دارم، دقیقا چند دقیقه بعد از آن سرم را تا انتها در روشویی فرو کرده و محتویات معده‌ام را خالی می‌کردم.
چند ساله بعد فاطمه یک نان باگت را به سمتم گرفت و گفت "مامانم الویه درست کرده بود، گفتم برای تو و سکینه هم بیارم" هر چه اصرار کردم که من‌ نه تنها الویه نمی‌خورم که از ریخت و قیافه‌ی نحسش هم بیزارم قبول نکرد، الویه را به
×اولین باري که کتاب بیشعوری رو خوندم متوجه شدم به شخصه در خیلی از موارد بیشعورم!!! اولش خواستم کتمان کنم ولی بعد دیدم نمیتونم خودم رو گول بزنم که، پس بهتره خوشحال باشم که خودم فهمیدم و می‌تونم رفتارم رو اصلاح کنم! اما قضیه به اون سادگی هم نبود و خب کلی زمان برد تا تونستم چند مورد رو درست کنم و با بقیه همچنان در حال دست و پنجه نرم کردنم! حالا چرا اینو گفتم؟ جون از بعد خوندن کتاب متأسفانه فهمیدم  خیلی از اطرافیان نزدیکم هم بیشعور هستن! دلم میخواس
دستت را روی جلد همه شان کشیدی . این ها سوگولی هایت بودند . سهراب ، کتاب های مهدی و فاطمه ، سقوط ، سیزیف ، بیگانه ی عزیزت . روی این یکی مکث کردی ، آنقدر که یادت رفت بروی سراغ صدسال تنهایی . تو مگر چه بودی ؟ چیزی جز آمیزش بی رحمانه ی کلمات ؟ شاید حاصل صفحه ای به صفحه ای دیگر و یا جیغ های مقدمه در شبی تاریک و گریه های پیچیده در اتاق و کودکی که سهراب به آغوش کشیده بود
تو واژه ی ادراک » بودی در شعرهای سهراب ، تو ؛ آقای مورسو ، تکرار آئورلیانوها و ی
از آخرین باري که اینجا نوشتم ۶ ماه میگذره و با خوندن چار تا پست قبلی فکر کردم چه خوب، که اولین باره راضیم و دلم نمیخواد واسه بازم نوشتن نوشته های قبلیم رو پاک کنم.
منی که الآن اینجام سه ماه داخلی رو پشت سر گذروندم و مث این زخم و زیل و تیر خورده های تو فیلما جا خوش کردم تو ذهن خودم. تو نوشته های قبلیم از سخت بودن جراحی و روان نوشته بودم و چه میدونستم چی پیش رومه؟:))
حالا دارم فکر میکنم که واسه بار هزارم این رو تجربه کردم و با تموم حرفایی که تو همین م
جان ویک 1
اولین عنوان مجموعه John Wick
در سال 2014 اکران شد که از همان روزهای اول مخاطبین زیادی را جذب کرد .
این عنوان توسط کارگردان بزرگ آمریکایی چـاد استالسکی – Chad Sthaelski »
با بودجه ای معادل 20 میلیون دلارتولید شد و توانست فروش 130 میلیون دلاری
به همراه داشته باشد . نقش اصلی این فیلم را ” کیانو ریوز ” بازی کرد که
قبل از این ، اکثرا اورا با نقش ماتریکس میشناختیم .داستان جان ویک 1
از آنجایی شروع میشود که پس از مرگ همسر جان ویک ، توله سگی را برای او
یا
خوابام هر چی باشن دوسشون داشتم. ترسناک بودن دوسشون داشتم برام الهام میشدن برای نوشته های ترسناکم. هر چی بودن دوسشون داشتم. رویایی , غم انگیز و.
 ولی این خوابای این روزامو اصلا نمیتونم تحمل کنم. تنها حسی که بهم تحمیل میشه ازشون محدودیت هست و محدودیت.
تکرارین. حداقل هر کدوم از این خوابامو سه بار دیدم در زمان مختلف. منظورم قدمتشونه حداقل میتونم بگم یکی از خوابام اولین باري که دیدم پنج سال پیش بود. نمیدونم چرا باز دارن برام تکرار میشن فقط میدونم
هیچوقت گم شدی؟ ترسناک گم شدی؟ در پنج سالگی یکبار گم شده بودم. با مامان و خاله رفته بودیم بازار. مامان را از روی کفش‌هایش دنبال می‌کردم. یک لحظه متوجه شدم زنی که دنبالش می‌کردم فقط کفش‌های مامان را داشته. مامان نبود. مضطرب شدم. اوضاع را با خودم بررسی می‌کردم. شماره‌ی بابا را با خودم مرور کردم. نهایتش کسی را پیدا می‌کنم که به بابا زنگ بزند و بابا میاید دنبالم. فقط باید شانس بیارم کسی که به بابا زنگ می‌زند نباشد. مرا ند. مرا از مرز‌ها بی
در اینجا مطلبی نوشته­‌ام با عنوان انسانها از دور قشنگترند. مطلب بسیار مختصری است که با موضوعی که الان می­‌خواهم درباره­‌اش بنویسم بسیار نزدیک است. البته بگذریم که کوتاه بودن آن برای خودم بسیار جالب است. در زمان ارشد کتاب­‌های استادی از دانشگاه تهران را که می­‌خواندم کتاب‌هایش بسیار برای من جذاب بود و شیفته کتاب­‌هایش شده بودم. کم کم نوشته­‌هایش باعث شده بود که دیدن او برایم شبیه رویا شود.
گذشت و گذشت و من کنکور دکتری شرکت کردم و از قضا
 اکبر اتباعی طبری و باند وابسته، طبیعتا با توجه به اصالت مازندارنی خود و رییس پیشین دستگاه قضا، دنباله ها و همدستانی در این خطه دارند که شنیده شده شماری از آنها از جمله یک مقام سابق و فرزندش دستگیر شده و ممکن است عده ای دیگر نیز به مرور جلب و احضار شوند. ممکن است پرونده هایی که از سوی این باند مورد دستکاری و یا اعمال نفوذ قرار گرفته دوباره بررسی شده و .
در این بین اما باید مراقب اخبار نامعتبر و بعضی سوءظن ها و احتمالا تسویه حساب های شخصی نیز
یادم نمیاد که این‌جا تا به حال از پدرم حرف زدم یا نه. یکی از بزرگ‌ترین سنگینی‌های روی دوش من پدرم و انتظاراتشه. پدرم و نصایح مشفقانه‌اش. پدرم و ایده‌هایی که برای زندگی من داره. پدرم و تصمیماتی که به جام می‌گیره. تصمیماتی که مجبورم بهشون عمل کنم.
گاهی‌اوقات فکر می‌کنم که قربانی فیلم inception منم. اون آدمه هست که توی ذهنش ایده کاشته می‌شه؟اون منم. خیلی زیاد به این فکر می‌کنم که اگه رشته‌ی پدرم همین نبود، آیا من این رشته رو برای تحصیل انتخاب می
هنوز سر
قرارم هستم و با کسی حرف نمی‌زنم. مدتها بود همچین آرزویی داشتم ولی همیشه یه
مانعی وجود داشت، بعضی وقتا سعی می‌کردم حرف‌هایی که تو یه روز زدم رو روی یک کاغذ
بنویسم تا حواسم به تعداد کلماتی که از دهنم بیرون میاد باشه ولی معمولا از کنترلم
خارج می‌شد، این روزا خیلی آسون می‌تونم این کارو بکنم. راستش تو محل کارمون یه
پسره‌ست که ساده‌ست یا حداقل اینطوری به نظر میاد. به هر حال پسر خوبیه و چند سالی
هم از ما جوون‌تره، خوبم می‌خنده، یعنی جوک
خبر از جسد مغروق!

فرزند ایشان نقل می کنند:
در ایام نوروز سال 1317 هــ.ش. مردی به نام کربلائی محمد سبزی فروش به خانه
ما مراجعه کرد و گفت پسر چهارده ساله ام دیروز صبح سوار بر روی باري از سبزی
که بر یابوئی حمل می شد، از محل سبزی کاریهای خارج شهر می آمده است.
هنگام
عصر یابو و بار سبزی آن به مقصد می رسند لیکن از بچه خبری نیست و هر چه جستجو
کرده ایم، از او اثری و خبری نیافتیم. به تقاضای وی، ماجرا را به عرض پدرم
رساندم، پس
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب