نتایج پست ها برای عبارت :

برادرم نباش

خر وصیّت کرد : فرزندم ! بیا و ‌خر نباش !این همه خر بوده ای ، کافی ست ، پس دیگر نباش !
یا تلاشت را بکن با پارتی پُستی بگیر !یا فرار مغزها کن ! توی این کشور نباش !
کار کردن مثل خر در شأن ما هرگز نبود !همتی کن وارثِ این شغل زجرآور نباش !
سعی کن یا رانت خواری یا زمین خواری کنی !هر چه می خواهی بخور اما پی عرعر نباش !
آخورت را پُر کن و تنها خودت از آن بخور !بیخودی دلسوز اسب و قاطر و اشتر نباش !
از مترسک هم نترس ، اصلا به او جفتک بزن !لیک روی خط قرمزهای گاو نر نباش
فروش ویژه کتاب تحسین شده دلتنگ نباش» در مصلی آیت الله اعرافی شهرستان میبد.کتاب دلتنگ نباش!» به قلم زینب مولایی، شرح زندگی روح الله قربانی، شهید مدافع حرم است که با همراهی زینب عبد فروتن همسر شهید قربانی تهیه و تدوین شده است.رهبر معظم انقلاب چندی پیش علاوه بر دریافت کتاب دلتنگ نباش!» با نویسنده کتاب و همسر شهید مدافع حرم دیدار و گفت وگو کردند.
ادامه مطلب
من ضعیفم، مطلقاً ضعیفم. بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی. تو می‌دونی که یکی از راه‌های فرارم از این پوچیِ بی‌مرز هستی، اما نه تنها خودت از من فرار می‌کنی بلکه مجابم می‌کنی که من هم از تو فرار کنم. از راه فرارم فرار کنم. این روح پناه‌جو به چی پناه ببره هان؟ چه معنایی باقی می‌مونه. قلاب نباش، صیاد نباش. یه بارم تو شکار شو. تا کی می‌خوای بِکِشی و بُکُشی. نکنه تو هم ضعیفی؟ آره تو هم ضعیفی. چه ومی داره این‌همه پس‌زدن و پس‌گرفتن. چرا همیشه داریم از
دوستان صمیمی برادرم یکباره تمام زندگیشان را فروختند و بلند شدند که بروند یک کشور دیگر ، همه‌ی زندگی‌شان یعنی همه چیز. برادرم سه روز پیش گفت میرود تهران که ازشان خداحافظی کند چون دارند مهاجرت می‌کنند. من با چشم‌های گرد گفتم واقعا؟؟و این واقعا را پنج شش باری تکرار کردم . بعد از برگشتن برادرم هم هی پرسیدم واقعا همه چیزشان را فروخته‌اند؟ کتاب‌ها ؟؟ پیانو؟؟ و برادرم گفت همه چیز حتی بازی فکری‌هایشان را . و من شبیه کودکان دبستانی مدام چیزهای د
اون روز بعد از اشکایی که ریخته شد رفتم لباس هامو از خیاطی آوردم 
قبل از اینکه بنی بیاد ایران قرار بود یه چن روزی رو با هم بگردیم و بعد نتیجه نهایی رو درباره همدیگه اعلام کنیم ولی وقتی همدیگه رو دیدیم یه این نتیجه رسیدیم ما همون دو تا آدم هستیم با همون اخلاق ها خاص خودمون ، دقیقن خود همون چیزی که براش وقت گذاشتیم و انگار نه انگار نه اولین بار همدیگ رو حضوری دیدیم ، انگار که هزارمین بار بودد
برای همین بنیامینم شنبه رسید یکشنبه با هم کمی بیرون
امروز کلی کار دارم
اول باید خونمو تمیز کنم ، جارو بزنم
ظرفامو بشورم 
همه جارو مرتب کنم و وسایلمو تقریبا اماده کنم و برای رفتن اماده شم کم کم الیته هنوز تا اخر هفته اینجام و ساید بعد از دهم برم خونه اما باز باید وسایلمو اماده کنم 
عصرم دوس دارم برم بیرون ،خودمو مهمون کنم به یه قهوه و فردا باید برم کتاب بخرم کلی کتاب که تابستون بخونم
دیگه اینکه حال آدم که خودش خوب نمیشه ، خودش باید خوبش کنه 
خودم همه کاره ام 
هرگز مایوس نباش .
من امیدم را در یاس ی
۱ - بر طبل شادانه بکوب، یار پسندید مرا. 
هرچند که ح. من ُ توی یک مخمصه‌ی جدید انداخت، ولی ارزش‌ش ُ داشت. 
 
 
۲- روش‌های تربیتی صددرصد موثر.
برادرم به م. که نه‌سالشه، می‌گفت که توی کارتون پاندا گ‌فوکار» بازی کرده و استاد شیفو هم به‌ش هنرهای رزمی ُ یاد داده. م. هم می‌گفت اگه راست می‌گی، چرا تا حالا نشون‌ت ندادن؟» من‌م گفتم هنوز وارد داستان نشده؛ توی قسمت‌های آینده نشون‌ش می‌دن.» باور کرد.
امروز هم ناخن‌هاش، اندازه‌ی ناخن‌های من ش
باسمه تعالىقرآن کریم مىفرماید:عسى أن تکرهوا شیئا و هو خیر لکمچه بسا از چیزى خوشتان نمىآید ولى خیرتان در همان است.اگر از سختیها خوشتان نمىآید نگران نباشیدشاید خیرى عظیم در آن استاثر قطره هاى آب بر سنگ سخت، سکاکى را عالم ساخت
عروس را که آوردند صدای شادی مردم به هوا رفت. روی سر عروس تور قرمز بود. چند تا از زن ها، عروس را در میان مردم گرداندند. برادرم و خودم مرتب آسمان را نگاه می کردیم و دعا می کردیم [تا بمباران نشود]. همه چیز با خیر و خوشی تمام شد.
 
چند روز از عروسی گذشته بود. برادرم را دیدم که ساک می بندد. با تعجب پرسیدم: به خیر، کجا می روی؟»
خندید و گفت: همان جا که باید بروم».
مادرم کنارمان آمد و گفت: ابراهیم، برایت زن گرفتیم که کمتر از ما دور شوی».
ابراهیم سرش را بلند
آزاد شدم خوشحالم ننه.
ایشاالله آزادی همه.
سرانجام در نیمه های یک روز گرم تابستامی آخرین امتحان خــــــر رو دادم و تمام شد رفت:))
این ترم به خاطر فوت برادرم میان ترم ندادم کلا ولی بدون میان ترم همه رو پاس کردم تا اینجا فقط یه زبان تخصصی منو نگران کرده:(
اونم حله ان شاالله.
روانشناسی ۴۰۰ صفحه ای رو بدون نمره استاد ۱۶ شدم برگای رفقا ریخت:))
بقیه با ۸نمره میان ترم به زور ۱۵ شدن:))
قانون اول: به هیچکس هیچکس هیچکس تو زندگیت اعتماد نکن مگر خانواده ی نزدیکت!
بقیه پاش بیفته میندازنت جلو پاشون پل می سازن ازت! بقیه پاش بیفته تکه تکه ت می کنن گوشتت رو می خورن! بقیه تا وقتی باهاتن که بهت نیاز دارن! زورشون بیشتر بشه ازت اصلا یادشون می ره کی بودی و چی کارا کردی براشون! 
به هیچکس اعتماد نکن! به فکر هیچکس دیگه ای هم نباش! خودخواه باش! چون اونا هستن!
برای من این جملات مثل آب رو آتش می مونه
همونطوری که زود خودمو میبازم ،با یک جمله مثبت ،با یک پشتیبانی بر میگردم
خیلی بده که اینقدر ضعیفی مبهم

خیلی بده که سریع میرسی به اون نقطه کم آوردن.

یادت نره وقتی چیزی رو نداری به چیزهایی که داری فک کنی.
به قول بابا بی خیر نباش

پروردگارا متاسفم ،مرا ببخش ،سپاسگزارم ،دوستت دارم.
چرا به میم بسنده نمی‌کنم؟ چرا می‌خوام دوسم داشته باشه و عاشق و شیفته و دلباخته‌ام باشه؟ جز اینه که کمبود دارم! زورم به اینه که به من می‌گه همش هورمونه و به خودش می‌رسه و اون دختره عشقی وجود داره. چه عشقی چه کشکی؟ آخه ح مهربونه و من مهربونیش رو دوست دارم و اون چیزیه که می‌خوام، مگه میم مهربون نیست؟ مگه دوست نداره؟ چرا ازش دور میشی؟  ح هم حق داره وقتی می‌بینه تو کسی رو داری که می‌بوستت چه انتظاری داری آخه؟ باید رها شی رها کن تا رها شی، یاد بگ
کاترین! هیچ‌وقت تسلیم نشو.
خیلی چیزها را در درونت داری و نجیب‌ترینشان احساس خوشبختی است.
فقط منتظر مردی نباش که با تو کنار بیاید.
این اشتباهی‌ست که خیلی از زن‌ها دچارش می‌شوند.
تو خودت خوشبختی را پیدا کن.
مرگ خوش#آلبر_کامو
سلام دوستان
من یه دخترم که یه ساله ازدواج کردم، یه برادر بزرگتر از خودم دارم که اون هم متاهله و برادر *2 ساله دارم که مجرده، مشکل خونواده ی ما همین برادر کوچیکه است، ایشون تو بچگی به خاطر تشنج و زردی دچار اختلال ذهنی شدند، البته از نوع خفیف، به لحاظ حرکتی مشکلی نذارن ولی خب یه مقدار شیرین عقله.
تا سوم راهنمایی هم بیشتر نتونست بخونه، کاری هم که بلد نیست، نه راننده است نه خیلی اجتماعیه، فقط در این حد که بره از سر مغازه برای خونه وسیله بخره، البت
اگر در دل کسی جایی نداری، فرش زیر پایش هم نباش.جایی که بودن و نبودنت هیچ فرقی ندارد،نبودنت را انتخاب کن. اینگونه به بودنت احترام گذاشتی.                                                                                   محبوب همه باش، معشوق یکی!مهرت را به همه هدیه کن، عشقت را به یکی. با هر رفتنی اشک نریز و با هر آمدنی لبخند نزن شاید آنکه رفته باز گردد و آنکه آمده برود، آنقدر محکم و مقتدر باش که با این محبت ها و بی مهری ها زمین گیر نشوی. لازم است گاهی د

.
روح‌الله تو مرام و معرفت یک بود.
جوری خودش رو برای دیگران خرج می‌کرد که انگار خودی وجود ندارد و تمام خودش برای دیگران است!
.
چنین آدمی می‌تواند شیرین‌ترین و با ارزش‌ترین سرمایه‌اش که جانش» است، برای نجات انسان‌ها فدا کند.
.
یک بار سر موضوعی با برادرم حرف می‌زدیم. به او گفتم:
من میدونم همه اطرافیانم اگر منافعشون تهدید بشه، من رو کنار می‌زارن و حاضر نیستند به خاطر من خودشون رو هزینه کنند. به جز دو نفر که واقعا با مرام هستند:
مادرم» و ر
من هی میخوام تو ماه رمضون گناه نکنم، غیبت نکنم اما نمیذارن! بابا به پیر به پیغمبر ما دخترا دیوونه نیستیم و با پسرا هیچ مشکلی نداریم، اونان که ما رو دیوونه میکنن! ملت روانی ان بخدا! 
اومدم خونه مامان میگه یکی واسه امر خیر زنگ زده بود. میپرسم چی کاره س؟ میگه نظامیه. با اینکه دل خوشی از این نظامی ها ندارم (بخاطر یه خواستگار سمج) اما باز دلم قنج (غنج؟!) میره واسه این شغل (عرق ملی)! گفتم بگو حتما بیان :) چند ساعت بعدش که نشسته بودیم تلفن زنگ زد! اونا کا
پست‌هایتان را می خوانم و گاهی برایتان شاد و گاه غمگین می‌شوم،با اطرافیانم حرف‌ می‌زنم و می‌خندم اما تلخی‌ این روزها مقابل چشمانم دور نمی‌شود، عجیب روزهای گندی دارم،تو گویی مشکلات چون مسلسلی به رگبارم می‌بندد و تنِ خسته‌ام را بی‌جان‌تر می‌کند،زخمی‌ام،زخمیِ زخم‌های روزگار! چه برای پاییز می‌دیدم و چه شد.
۱۸ روز پیش(که البته ما ۵ روز پیش فهمیدیم) برادرم جدا شد، انقدر ناگهانی و شوکه کننده بود که حتی فرصت ریختن اشک‌هایمان را هم پیدا
تا که سر به روی پیکرم گذاشت، جز قلم، سری به دستِ من نبود
هیچ درد سر نداشتم، اگر: این زبانِ سرخ در دهن نبود
دستِ بی‌اجازه‌ی پدر، بلند. وای از زبانِ تلخِ مادرم
کاش در زبان مادریِّ من، زن بُنِ مضارعِ زدن نبود
مادرم وطن! بگو کدام دیو، بچه‌هات را به مرزها فروخت 
مادرم وطن! بگو پدر نبود، آن که هرگز اهلِ این وطن نبود
پای حجله‌های خون، برادرم، پاش را فروخت، یک عصا خرید 
او بدونِ پا به جشنِ مرگ رفت، بس که هیچ پای‌بندِ تن نبود
توی واژه‌نامه جای جنگ،
رو تو گیرم رو کسی نیستم ولی هیچی تو دلم نی تو. دلم جز تو کسی نیست نه تو دلم نیستی بفهمی رو هوا میبرنت بس که نمک داری ولی من عاشقتم خب مگه شک داری
من سختگیرم ولی سخت میرم تو نباش و ببین چجوری میمیرم قلبم گیره خوبیم اینه که تو دنیا فقط روی تو گیرم
♫♫♫♫♫♫
♫♫♫♫♫♫
نفسم بسته به چشمات و دلم وصل بهت فکر میکردم احتیاجی نیست ولی هست بهت وای امون از دلت آی امون از دلت اومدم دلو یهو اول ندم از قصد به تو حالا حسم از همیشه بیشترم هست به تو آخ که از دست ا
دو قدم تا صبح: ویژه نامه امام مهربانی
معرفی:
دینِ نصفه نیمه می شود: هیچ،اگر، هم دوستی با دوستان خدا و هم دشمنی با دشمنان خدا باشد ، می شود دین …دو قدم تا صبحقدم اول: دوستیقدم دوم: دشمنی
 
بریده کتاب(۱):
ناگهان دیدم که آقای بزرگواری در بیابان، کنار من راه می رود. اول خیلی تعجب کردم ومقداری هم ترسیدم ولی وقتی دیدم او با کمال ملاطفت و مهربانی اسم مرا می برد و می گوید:ناراحت نباش، خدا تو را می بخشد.» و چند کلمه دیگر در این رابطه به من فرمود، قلبم آرام
آه ، آدم دلش كه پر باشد ، دوست دارد به كوچه ها بزندبرود از خودش فرار كند ، به همه چیز پشت پا بزنددوست دارد به مرگ فكر كند ، زندگی را حجاب میدانددوست دارد كه بی حجاب شود ، حرف را با خود خدا بزندتوی مغزت مدام میشنوی ، منطقی فكر كن ضعیف نباشمرد باید به درد تكیه كند ، بیخودی خوب نیست جا بزنددل به دریا زدی و طوفان شد،به غرور نهنگ ها برخوردموج منفی گرفت دریا را ، كه سرش را به صخره ها بزندفكر كن سفره ماهی پیری ، كه تنش خسته از پذیرایی استبا چه انگیزه از
چند وقت پیش، بالاخره سکوتشو شکست و برام از اینکه رابطه اش با همسرش چقدر به بن بست خورده گفت. از تمام جزییات آزار دهنده. چند روز بعدش یجا یهو وسط مکالمه ای صدام لرزیده بود که تو باید خوشحال باشی، باید مراقب خودت باشی. که خدایا بس بشه دیگه لطفا. دخترک معصومی که کلاس اول بغل دستم مینشست و دوستیمون ۱۵ سال به طول کشیده باید حالش خوب باشه.  امروز بعد مدت ها این پیام رو برام فرستاده:"نمیدونم الان کجایی و داری چیکار میکنی فقط خواستم بگم همه چی خوبه, حتی
چون بعد از سکانس اخر باید می ایستادم و یک سر تشویق میکردم. نه برای بهرام توکلی و نه برای یک بار دیگر تماشای مفهوم نکبت بار جنگ، بلکه برای تجلی واژه مقاومت. باید می ایستادم و با چشم های اشکی ، دست میزدم برای همه آن هایی که در تنگه ترسیده بودند ولی ایستاده بودند و درست همان لحظه که بعد از سکانس اخر روی پرده مینویسد که " 5رروز بعد قطعنامه امضا شد و اخبار این ایستادگی در میان اخبار پذیرش قطعنامه گم شد." همان لحظه باید سرم را پایین می انداختم و این درس
بچه که بودم حسرت یه برادر بزرگتر رو داشتم. به نظرم یه برادر برای اینکه حامی باشه، باید بچه ی اول باشه یا حداقل چند سالی بزرگتر.
اما کم کم بهم ثابت شد برادر برای حامی بودن، نیازی به بچه ی اول یا بزرگتر بودن نداره . برادر تو هر سنی و هر شرایطی، میتونه یه حامی و دوست خوب باشه.
نمیدونم کی این موضوع رو فهمیدمشاید وقتی تو اولین اردوی دانش آموزیش برام کتاب خرید یا شایدم روزی که گوشواره های گل رو خرید یا روزی که باهم گل گفتیم و گل شنفتیم
عید ام
دکتر نیستم.
اما برایت ده دقیقه راه رفتن، روى جدول کنار خیابان را تجویز میکنم،
تا بفهمى عاقل بودن چیز خوبیست،
اما دیوانگى قشنگ تر است.
برایت لبخند زدن به کودکان وسط خیابان را تجویز میکنم،
تا بفهمى هنوز هم، میشود بى منت محبت کرد.
به تو پیشنهاد میکنم گاهى بلند بخندى، هرکجا که هستى،
یک نفر همیشه منتظر خنده هاى توست.
دکتر نیستم،
اما به تو پیشنهاد میکنم که شاد باشى!
خورشید،
هر روز صبح،
بخاطر زنده بودن من و تو طلوع میکند!
هرگز، منتظر" فرداى خیالى
سلام!!!!!!
آن یو سا !!!!(کره ای)!!!:)))))
یه چند وقتیه دارم روی یه سری تغییرات درونیه خودم کار میکنم!!!
مثلا کلاس نقاشی میرم.راستش واقعا دوسش دارم.تو دوران مدرسه اینجور کلاسا تو خونه ی ما غدقن بود!!
در واقع تو خونه ی ما درس مهم ترین فاکتور زندگی محسوب میشه و از نون شب واجب تره!!!متاسفانه یا خوشبختانه؟؟؟
به نظر من متاسفانه!
آخه بابا چقد درس؟یه خورده هم زندگی کنی جای دوری نمیره
یا مثلا نجوم و ستاره شناسی که بهش علاقه دارمخانواده مخالفت میکنن که بچ
دو سه روز مونده به امتحان و بخاطر تست زدن یکی از مسرا میرن خونه مامانم که خونه خلوت باشه وقتی هر دو با همند صدای بازیشون بلنده و نمیشه تمرکز کرد. امروز فسقلی جانم داوطلب شد بره مامانم خونه برادرم مهمون بودن و فسقلی هم خوش خوشانش شد و رفت اونجا. دوبار بهش زنگ زدم حرف زدم و الان که نه شب هست واقعا دیگه دلتنگیم اذیت میکنه انقدر دلتنگشم که ابدا نمیتونم تمرکز کنم. زنگ زدم که بچموو بیارین با دایی جونش رفته ددر. شازده هم بدتر از من هی میگه نمیخوام تنها
سلامدوباره سلام
من رو ببخشید همه ی دوستانم. سلام
تقصیر من نبود. باور کنید. شما هم اگر جای من بودید شاید همین کار رو می کردید. یعنی بین چندین و چند کار که باید انجام بدید، مهم ترین ها و اولویت دار ترین ها رو انتخاب می کردید. مثل من که باید علاوه بر رسیدگی به امورات زندگی، به فکر چندین رویدادِ پیش رو می بودم و خودم رو براشون آماده می کردم و بسیاری دیگر از رویدادها که من منتظر اونا نبودم ولی اتفاق افتادند و تعدادی دیگر از رویداد ها که هنوز اتفاق نی
بیا ببین ای برادرم خواهرت آمدزیارت ِ این تن ِ جدا از سرت آمدچهل منزل به دنبال سرت بودمپناه گریه های دخترت بودم (۲)من. به زبان ذکر یاعلی، امااو. فقط هرشب: کجایی ای بابا؟ (۲)یا ثارالله . اباعبدالله::برایت از شام غم فراوان سخن دارمهزار سوغات از این سفر بر بدن دارمدر این ره ماه شبهای حرم بودیولی چون سایبان، روی سرم بودی (۲)تو. به لبت آیه های قرآن بودمن. به دلم داغ چوب و دندان بود (۲)یا ثارالله . اباعبدالله::میان این خاک پربلا، ناله ها کردمکه هم عب
با چه کسی می توانیم نشست و برخاست داشته باشیم؟
حضرت امام صادق علیه السلام
انْظُرْ إِلَى کُلِّ مَا لَا یَعْنِیکَ مَنْفَعَةً فِی دِینِکَ فَلَا تَعْتَدَّنَّ بِهِ وَ لَا تَرْغَبَنَّ فِی صُحْبَتِهِ فَإِنَّ کُلَّ مَا سِوَى اللَّهِ مُضْمَحِلٌّ وَخِیمٌ عَاقِبَتُه‏
دقّت کن که هر کسی در امر دینت نفعی به تو نمی رساند، به او توجّه نکن و به همنشینی با او مایل نباش. زیرا هر چه غیر از خداست نابودست و عاقبت ناگواری دارد.
وسائل الشیعة» ج ۱۲ ص ۲۴
 
حرف های آبدار: مجموعه ای از قصه های طنز و پندآموز با زبانی ساده و روان از کتاب لطائف والطوائف
 
حرف های آبدار : نسترن عنبری، عهد مانا
بریده کتاب(۱):
راستی نگفتی نامت چیست؟آبنوش! چی؟آبنوش؟چه اسم عجیبی!نام پدرت چیست؟پدرم مرحوم شده. اسمش آبخیز بود. مرد بازهم با تعجب آبنوش را نگاه کرد. اسم مادرت چیه؟_آبناز!مرد ابرو بالا داد و گفت: جل الخالق!چه اسمهایی!آبنوش که می خواست تعجب مرد را بیشتر کند، گفت: اسم برادرم آبچهر است. اسم خواهرم آبشاد. اسم مادربزرگ
امروز باید م برم مشاوره من نمیدونم دقیقا چی گفته که مشاورش ازم خواسته اینبار من همراهش باشم مشاوری که چندسال پیش خودم مراجعه اش بودم و ازش متنفر بودم مطمئنم اونم همین حس رو داشت حرفهایی میزد که برای من بلند پرواز خیلی دور بود امروز مطمئنم دوباره حرف هایی خواهد زد که من اصلا حوصله شنیدنش رو ندارم یکسری نصیخت و خواسته های بیخود همشون میخوان بمونم پیش خواهرم تا حالش خوب بشه ولی من محاله اینکار رو بکنم یکبار برای برادرم بخشی از زندگیم ر
وقتی کار میپیچه بهم ؛ میپیچه ها ! جوری که نتونی سر سیم زندگیت رو پیدا کنی و هر وقت میای سعی کنی که این سیم زندگی رو باز کنی گره هاش رو باز کنی مرتب کنی بیشتر از قبل و بدتر بهم میپیچه ؛ این کلاف زندگی رو نمیشه انداخت دور ؛ دور انداختن کلاف یعنی مرگ یعنی خودکشی ؛ از طرفی ام خیلی دشواره از هم بازش کردن مرتبش کردن ؛ میمونه رو دستت نه میتونی ادامه بدی نه میتونی کلا ولش کنی ؛ این بلا تکلیفی به مرور از داخل مثل موریانه وجودت رو میخوره و نابود میکنه ؛ هم
چشم هایم را که باز می کنم هنوز منگ هستم انگار در آسمان هستم و فضای بازی آسمان را حس می کنم احساس فرود نرمی به من دست می دهد و از آسمان انگار به زمین می آیم در آخر وقتی در تشکم می افتم می فهمم کجا هستم به سقف نگاه می کنم که بالای سرم است و فرقی با باقی سقف ها دارد انگار قدیمی تر صمیمی تر یا همچین چیزی است بلند می شوم و تشکم را جمع می کنم کمی کتاب می خوانم و در آن فرو می روم تا صبحانه را با پدرم برادرم خواهرم مادرم مادر بزرگم بخوریم ولی خودمانیم ها صب
:)

پ.ن : کتابی مگه "." از تاریخ ایالات متحده هم هست ؟ :/
چقدر بد نوشته شده !
چقد پشیمونم که براش وقت گذاشتم !

پ.ن2 : تاهمین چند وقت پیش داشتم با هیجان میگفتم :
وای این به نظرم خوشگلترین ادم تو کل دنیاست :)
مگه از این خوشگلترم داریم اصلا ؟ :)
بعد همین پریروز این قانون شکست :)
خدایاااااا تو کی بودی دقیقا؟ :)
نمیشه گفت خوشگلترین :/
واقعا نمیشه گفت :/
باید گفت جزو خوشگل ها ؟ :/
یه همچین چیزی ؟ :)

پ.ن3 : ما از مشهد میایم و مهموناااااا میان :(
اتاقم کثیفه :(
باید تمیزش
من متوجه زیبایی‌های جهان نمی‌شوم. احتمالا دلیل اصلی‌اش آن باشد که زیادی تا کنه واقعیت‌های وجودی زندگی پیش می‌روم. من از این دست دوستداران فلسفه هم نیستم که در باب چگونگی حرکت جهان فلسفه ببافم و یا پیرو نظریات قدما شوم. مساله‌ی من، جهان، و زندگی بسیار بنیادی‌تر از آن است که بتوانم روی قله‌های زمثبت‌اندیشی و زیبا نگریستن به جهان و وقایع بایستم. مساله‌ی من مواجهه و کنار آمدن با انسان فانی و تنها است. مرگ و تنهایی دو مساله‌ی مهم و همیشگی م
ای منتظر آیا میدانی.
سپاهیان امام حسن خود را آماده نبرد کرده بودند.
اما دنیاطلبی و طَمَع و تهدید و انتشار شایعات بی پایه.
با این خیلِ سپاه و یاران چه کرد؟
بله، ورق برگشت و این سپاه مضطرب، قصد جان امام خود کرد
ای منتظر چقدر آماده ای؟!
تاریخ همان است ولی تو همان نباش، البته اگر راست میگویی و واقعا منتظر ظهوری.
Fereshteh
#BabakMafi
اسم ترانه هام هر اسمی که بشه 
منظور من تویی منظور خواهشه
اسمت برای من چه خواستنی شده 
دلم کنار تو شکستنی شده
فرشته نبودی ولی واسه من بهترینی 
واسه اخلاقای بد و خاص من بهترینی
هنوزم مث تو توی زندگیم پا نذاشته 
کسی مثل تو مهرشو تو دلم جا نذاشته
واسه ی من بمون واسه ی من بخون 
تو هنوزم برای من مثل گذشته ها دیوونگی کن
واسه من فکر تنهایی نباش و باز کنار من 
بمون و زندگی کن زندگی کن
فرشته نبودی ولی واسه من بهترینی 
واسه اخلاقای بد و خاص من
یعنی کاوه چکار کرده بود؟ چرا همچین بلایی سرش اورده بودن؟! کاوه هر چقدرم در حقم برادری نکرد. اما باز سایه  و تکیه گاهی بود که دلم حداقل به بودنش خوش بود. به اینکه اگر روزی، جایی گرفتار شدم لااقل برادرم هست. بلاخره که دستم را میگیرد. درسته کاوه برای ستایش پدری نکرد اما ستایش دلش به بودن پدرش خوش بود. اما کاوه بد کرد. نه به خانوادش ! بلکه به خودش، به زندگیش، به ایندش. چرا بعضی از ادمها با اینکه میدونن راه زندگیشون رو اشتباهی رفتن باز به اون راه ادام
بیت پاپ غمگین با ملودی گیتار و همراهی ویولن همراه با تکست پاپ غمگین جهت اجرا , که امیدوارم مورد استقبال شما هنرمندان قرار گیرد .از مشخصات این بیت پاپ می توان به :


فضای غمگین
ملودی گیتار
همراهی ویولن
تنظیم آتیک


اشاره کرد که می تواند زمینه مناسبی برای تکست های شما باشد .همچنین یک تکست پاپ غمگین نیز جهت تمرین و اجرا بر روی این بیت پاپ غمگین در اختیار شما قرار می گیرد .

بیت پاپ غمگین

بیت پاپ غمگین با ملودی گیتار

دانلود بیت پاپ



تکست پاپ غمگی
خدا رو شکر انقدر خانواده سالمی دارم که اکثریت دوستام وقتی میان سراغم مشاوره میگیرن که کدام دکتر خوبه این آشنایی ما با انواع و اقسام دکترها باعث شده ما شماره موبایل یکسری هاشون رو هم داشته باشیم . 
اضافه کنم ما در استان های مختلف مثل زنجان اصفهان تهران اراک کاشان هم خدمات ارائه می دیم کافطه بگین مریضیتون چیه و چه دکتری میخواین بهترینش رو بهتون معرفی میکنیم فقط هیچ کدوم از بچه های فامیل پزشک نشدن که بازم چیز عجیبی نیست.
دوستم از شما تماس گرفته
سلام دوستان 
یه هفته دیگه بنیامین رو دیدم و نظرمان راجع به همدیگه مشخص شده 
هر چند میدونم همدیگه رو می پسندیم ولی بنیامین استرس این رو داره نپسندیم منم دچار وحشت می کنه ، یک آن فکر می کنم اگه ازش خوشم نیاد چکار کنم .اگه اون نپسنده سعی میکنم منطقی باشم و مث یک مهمان باهاش برخورد کنم مث یک دوست عادی (البته این تئوری گفتنش راحته ، عملیش ممکنه حتی گریه دار هم باشه )
خب موهامو به درخواست یگانه محبوبم بردم صافی ژاپنی کردم و در حد یک عمل بینی قیافه م ع
مامان از ظهر که اشتباها نامش را بردم نگاهت از من دور نمیشود. نه از من. نه از هاله ی دور و بر من. یعنی تا دورترین نقطه نسبت به من که وقتی نگاهش میکنی من باز هم تووی میدان دیدت باشم.
سهوا اسمش را جای اسم داماد فلانی گفتم و دیگر به این کار ندارم که بحث سر لباس عروس و تالار و اینکه لباس پف دار به آدمهای قدبلند هم می آید، بود.
برخلاف دفعه های قبل که اسمش را میگفتم، اینبار نگاهت نگران شده. شاید قبلا نمیدانستی یا حتی باور نمیکردی که تا این حد خودم را درگ
دیروز مهمون اردبیل بودیم، با اینکه خیلی نزدیکیم و حتی همزبان ولی من همیشه یه حس غریبه بودن شدیدی اونجا دارم که دیروز اون حسه همراهم نبود. همه همکلاسی های داداش، استاد راهنما و استاد داورهاش با تمام وجود دعوتمون میکردن خونه هاشون، حتی یکیشون خیلی بامزه طور گفت: من مجردم برا خودم خونه ندارم دعوت کنم ولی میتونم خواهش کنم تشریف ببرید خونه خانم اصلانی. آغاز نوشته ام گواه بر اینه که از آخر به اول تعریف میکنم. از شلاله خواستم شعر آغازین برا ارائه پ
۱) سارا داشت تو حیاط گریه می‌کرد که چرا باباش با دوستاش رفته چادر و اونو با خودش نبرده، هر چی توضیح دادم که نمی‌شد تو باهاش بری قانع نشد، خواستم حواسش رو پرت کنم گفتم "میخوای بیای موهای منو اتو کنی؟" (لعنت به زبونی که بی‌موقع بچرخه)، قبول کرد و بالاخره اومد توی اتاق؛ شاید باورتون نشه ولی اتو و موهای نازنینم رو دادم دستش و گفتم "مراقب باشیا!" مثل همیشه گفت:《نگران نباش،نگران نباش》! ؛ بین‌ خودمون باشه ولی چند دقیقه بعد وقتی پشت گردن و گوش و بازو
اونور آبیا میگن هر آدمی یه  the one دارهیکی که مثل یه نبات میفته تو چای زندگی آدم و بیشتر از هرکسی زندگی رو شیرین میکنه.همونی که بهترین قطعه پازله برای کامل کردن  آدم.همونی که گمه.همونی که همیشه نیست.همونی که همه عالم و آدم دنبالشن و چپ و راست واسش شعر سرودن و داستان گفتن و فیلم ساختن و ساختن و سرودن و . در وضعیتی هستم که اگه این عزیز گمگشته از در اتاقم بیاد تو و بگه " های هانی! من اومدم! "  اونوقت پامیشم زانومو میارم بالا و همینجوری لی لی میرم
دانلود آهنگ جدید بهنام بانی به نام فقط برو
Behnam Bani - Faghat Boro
ترانه : حمیدرضا یوسفی ؛ موزیک و تنظیم : حامد برادران
+ متن ترانه فقط برو از بهنام بانی
نپرس از حال و روز من / فقط برو نمون نشو پاسوز فقط برو
برس به زندگیت به فکر من نباش / ازم که پرسیدن بگو دوسم نداشت

ادامه مطلب
کارآموزی مزخرفم تموم شد.واقعا دوست داشتم همشو آزمایشگاه باشم،ولی بخشای دیگه هم رفتم که به نظر خودم کار مفیدی نکردم.و من با هر عملی که مفید نباشه و خنثی باشه مشکل دارم و عصبی میشم.اینم یه نوع درسه دیگه:تقویت اعصاب،عصبی نباش،اگر اوضاع بر وفق مراد نبود چه کنیم؟از تجربیاتی که کسب کردم بگم براتوووون:۱.چگونه با آتش و الکل حرکات نمایشی انجام دهیم؟۲.چگونه شربت های خانگی درست کنیم؟۳.در محیط کاری مردانه چگونه خود را موفق نشان بدهیم؟۴.چگونه از زیر (بی
 
خواهرم! اتاق تنهایی شوهر خود را می‌شناسید؟ هنگامی که شریک زندگی‌تان از شما فاصله می‌گیرد به چه فکر می‌کنید؟ برادرم! آیا می‌دانید همسر شما چگونه به شما امتیاز می‌دهد؟ آیا می‌دانید که شریک زندگی شما نیاز به سخن گفتن دارد؟ وقتی همسر شما در حالت یأس قرار می گیرد چه می‌کنید؟
 
برادرم ، اگر می‌بینی که زندگی‌ات دیگر صفای روزهای اول را ندارد برای این است که خودت از گل زندگی‌ات غفلت کردی! آیا می‌خواهی جبران گذشته را بکنی و دوباره زندگی‌ات
سلام
امیدوارم حالتون خوب باشه، پسری هستم 23 ساله، تازه لیسانس گرفتم، یه مشکل دارم امیدوارم راهنمایی های شما کمکم کنه. 
بنده همه چیز رو برای خودم بزرگ و  غول میکنم، هر چیزی که شما فکرش رو بکنید، پشت هر فکری که میکنم یه ترس پنهان خوابیده و از انجام هر کاری دلهره دارم، روابط عمومیم خوبه، خون گرم هستم، تو جمع که میشینم همه از حرفام میخندن، مسئولیت پذیرم، یعنی شونه خالی نمیکنم از کار.
اینا رو گفتم که بدونید گوشه گیر و درونگرا نیستم ولی این مشکل زن
امیرعلی داره کارتون نگاه می کنه.
شخصیت های کارتون دارن با هم حرف می زنن.
یکی می گه: من توی این درگیری ها پدرم رو از دست دادم.
یکی دیگه می گه: من برادرم رو.
اون یکی می گه: من بهترین دوستم رو.
و من آروم زیر لب می گم: 
" من خودمو از دست دادم. "
+ یه عمره قراره یه " منِ " تازه از دل منِ پیش فرضی که خدا بهم داده و مدت هاست تحت سیطره ی اژدهای غضب و دیو شهوته، بیرون بیاد.و یه عمره زیر مشت و لگد مونده. (می ترسم از اون روزی که تابلوی تعویض رو بگیرن بالا و شماره ی
#پارت_21
#متغیر
با نجوایی که درگوشم زمزمه میشد چشم بازکردم به حدی خسته و کوفته بودم که صدایش برایم حکم لالایی داشت وقتی صدای بسته شدن در اتاق3.4 که دراختیار داشتم به گوشم رسید مثل برق گرفته هادرجایم نشستم .یورش بردم به سمت درو بیرون رفتم پایین پله ها خانومی چمدان به دست درحال رفتن بود-کتی(خدمتکار) کتتتی خانم صبر کنید چمدانش زمین گذاشت لبخندی زد که چهره سردش حتی با لبخندی که زد گرم و صمیمی نشد
+دارین میرین؟!!
-اره
+سری به من نمیزنید؟!!
 -. 
سرمو کج ک
الان 2 روزه که بازی کامپیوتریم به دلایل نامعلومی خراب شده و بالا نمیاد و منم هرچی بازی رو پاک و نصب میکنم فایده نداره. حوصله هم ندارم ویندوز عوض کنم.
و در آخرین حرکت نمی‌دونم کی و چه موقع دستم به چه دکمه‌ای خورده ولی یه دفعه دیدم rosseta stone بعد از چند ماه اجرا شده. قشنگ لپ‌تاپم داره در نقش motivator عمل می‌کنه.
دوست عزیز چندین و چند ساله‌ام. می‌دونم نگرانی، خودم هم نگرانم دیگر اطرافیانم هم نگرانند :)) به هر حال قدردانی می‎کنم و تشکر می‌کنم بابت تما
میدونی،من آدم بغضای همیشگی بودم
آدم نباریدنآدمی که اکه ابری باشه، ابرای بزرگیه که هیچکس نمیفهمه پشتشون یه عالمه بارون تلنبار شده است 
هر ادمی تو زندگیش دردایی داره. منم،
هیچوقت نگفتم دردای من از بقیه دردترن!نگفتم سلطان غمم و نخواستم کسی حتی بفهمه غمگینم.
 خواهر نداشتم. تا تو اغوش مهربونش راحت غمامو زار بزنم تا سبک شم
 همه غمام بغض شدن چسبیدن به گلوم
من داد نزدم های های گریه نکردم، برای هیچکسی خودمو لوس نکردمهیچکسی نداشتم سرمو بچ
بسم رب الشهدا والصدیقین
تلفن امین برای بار چندم زنگ خورد روی صفحه نوشته بود پ حاج رضا.
پرسیدم :کیه چکارت داره.
گفت:رفیقم رضا رحیمی دنبال وامه که انگشتربخره ببره برا نامزدش عقد کنن و بیاره خانومشو
گفتم :اخی ان شا الله جوربشه.
گفت؛باید یحور جورش کنم اخه رضا تنها ضامن وام ازدواجمونه .
گفتم:عه دستش درد نکنه جبران کنیم.

حاج رضا ببخشید نشد جبران کنیم اما شما  به خوبی خودت ببخش و ضامن 
اون دنیامون هم بشو
.
شهید رضا رحیمی متولد1376.
شهید ح
یک بار
تابستان برادرم حامد خونه نبود، من که رسیدم خونه مادرم گفت حامد رفته تو یه باغ
نگهبانی بده، گفته شب هم نمیاد. عصبانی شدم و خون به مغزم نرسید. گفتم چرا اجازه
دادین همچین کاری بکنه؟ گفت به حرف من گوش نکرد، تو اگر بهش زنگ بزنی میاد. عصبانی
بودم، حامد رو از دست داده بودم. تصور اینکه شب اونجا بمونه، یکی سیگاری چیزی دستش
بده و حامدی که چند روز بعد برمی‌گرده همون حامد نباشه، برادر کوچک باهوش و
بااستعداد من. کوچکترین امیدی نداشتم با زنگ زدن من ب
سلام 
وقت به خیر
برادرم قصد داره حدود 2 تن گیره ی پرده در معرض مزایده بذاره، خواستم بدونم صفر تا صد اصول مزایده به چه صورته، در وب یه چیزهایی گفته ولی مهمه در مورد تجربیات تون بدونم، مخصوصا کسانی که در حوزه ی مناقصه و مزایده فعالت داشتند یا اطلاعات دارند.
آیا نوشتن فراخوان مزایده باید توسط یک وکیل انجام بشه؟ چه قوانین و نکاتی داره؟، به هر حال میخواد به نحوی این دو تن گیره پرده رو فروش برسونه سایت های نیازمندی استقبالی نکردند.
مرتبط با سرمایه
داشتم با پشمک حرف میزدم،بهم گفت تو که خیلی مهربونی تو که خیلی قشنگی گوگولی ای،هنوز داشت میگفت بهش گفتم پشمک میخوای گولم بزنی چی میخوای بگی،گفت تو دست منو همیشه رو میکنی گفتم هاهاها گفت ببین داری این مدت خودتو خر میکنی گفتم پشمک درست حرف بزن باتوام قهر میکنما گفت خب قهر کنی تنهاتر میشی که گفتم فاک پشمک توام دیگه یاد گرفتی گفت خب من که خودتم خب خودت که میدونی تنهای گفتم پشمک بس کن گفت ببین این همه کینه مینه ای نباش تقی به توقی میخوره قهرجون میک
 دوشنبه ی محنت 
دو روز روزه داری متصل با یک استکان آب 
سرگشته در خیابان و بیابان 
به زور پیدا شدن هلال ماه 
زنده شدن خاطرات سخت فطر گذشته در فطری رنجبارتر
تعطیلات همواره بدشگون خرداد
بختک افتادن به زندگی
بی خبری و رها شدگی ِ ناگهان
چشم انتظاری هولناک
باز رفتن شان به سواحل شمالی نقشه
ماندن در سیاهچال شمال شرقی نقشه
پیدا شدن مزاحم یا مزاحمان تلفنی 
بیماری . تهوع . تهوع . لکه های خون 
اضطراب
حالتی متوسع تر از مرگ
در رفتگی انگشت اشاره ی دست چپ
بیوگرافی و زندگی نامه ی کامل بوراک اوزچیویت
بوراک اوزچیویت
بیومیو : بوراک اوزچیویت به ترکی Burak Özçivit در 24 دسامبر 1984 در استانبول، ترکیه متولد شد.
مادرش جیهان و پدرش بولنت اوزچیویت هستند.
او یک خواهر به نام بورجان اوزچیویت دارد.
وی فارغ التحصیل رشته ی عکاسی از دانشکده هنر های زیبای مرمره در سال 2001 می باشد.
قد او 184 سانتیمتر است.
وی
غیر از حرفه بازیگری در کار مدلینگ هم فعالیت دارد و  در سال 2003 به
عنوان بهترین مدل سال ترکیه انتخاب می شود و پس از کسب
چاره چیست بجز اینکه خودت را مجبور کنی که بعضی از کارها را
انجام بدهی، مثل همین نوشتن.
تعطیلات تابستانی مثل یک بمب ساعتی شروع شده. سی‌ روز کارگاه
تعطیل است و آخرین امتحانم را دوشنبه داده‌ام. سه‌شنبه رفتم خانه‌ی برادرم، ناهار
آنجا دعوت بودیم. بعد از ناهار صادق کتابهایی که تازه خریده بود را آورد نشانم
بدهد. ایلیاد و ادیسه هومر با ترجمه جلال‌الدین کزازی. "ایلیاد و ادیسه؟
اینها رو برا چی خریدی؟" گفت که این دو تا را نخریده و از انباری خانه‌ی
دوس
من هرجای دنیا هم که برم، هرچقدر هم که زمان بگذره و هرچقدر هم که بیشتر بفهمم علاقم به آدم این مدت کم عمق و به درد نخور بوده. باز نمیتونم ذوق لحظه های دیدنش (حتی از دور)، ذوق احساس حضورش (به فاصله ی چند قدم، زیر یه سقف، حتی زیر یه آسمون)، ذوق کنارش نشستن (حتی وقتی نمیشناختم)، ذوق همکلام شدن باهاش (حتی یه کلمه، حتی یه سلام)، ذوق کنارش راه رفتن (موقع گز کردن ولیعصر، حتی بدون نگاه کردن به هم)، ذوق شنیدن اسمم برای اولین بار از زبونش (حتی وقتی موقع حرف زد
بدتون نمیومده از زندگی؟شما چقده قوی این!من خودمم نمیدونم دارم چه غلطی میکنم اصلا چمه چی میخوام چرا اینطوری ام میخواین بگم مثلا توی یه روزم چیکار میکنم؟کاش حوصله داشتم واستون الگوریتمشو میکشیدم.اگر روز تعطیل باشه که یا خیلی میخوابم یا نمیذارن خیلی بخوابم و خب کل روز رو یا روی مبل دو نفره میشینم و میخوابم و تلفن به دست چت میکنم و وول میخورم توی اپلیکیشن ها و غر میزنم و اگرم حالم خوب باشه شاید یه غذایی هم درست کنم این روزا به علت کاروبارای هنرس
ساده نباش دیگر خبری در راه نیست.فقط یک گذر کوتاه بود، این بهار هم رفت.این بهار تیره و سیاه، رنگ آسمان نداشت. باز هم من از تو دورم و باز هم هیچ رویایی به حقیقت نرسید.باز هم روزگار رسید به گرمای سرسخت روزهای بلند تابستان.
باز هم ماه تیر.  طعم شور اشک چشم. بغض کال هر شب. ازدحام خاطرات دوران نوجوانی و جوانی ام.و کلماتی که آرامش روزهای بودنت را نمی تواند منتقل کند.
کاش هنوز کودک بودم. کودکی جسور که خسته از کلاس و درس، با کیفی پر از کتاب و بی
تیکه تیکه خوندن آمار بالاخره تمام شده و بعد از اتمام دور اول گرچه نمیتونم هنوز تست هاش رو جواب بدم اما خودم رو اینطور آروم میکنم که نگران نباش،فعلا درحال قلق گیری هستی.باید اکسترای فارما رو شروع کنم اما ازش وحشت دارم.از اینکه چطور این حجم رو بخونم و اصلا چه تضمینی وجود داره بعد از خوندنش بتونم اون شش سوال دستیاری رو جواب بدم?
از نورو هم وحشت دارم.از درس هایی که مدتهاست نخوندمشون و با فکر بهشون توی این ماراتون احساس ضعف میکنم.اما من نباید ا
از آن روزها خیلی گذشته است. از آن روزهای سختِ تنهایی و شب های طولانی. از آن روزهایی که مهدی کنارم می خوابید و هر شب داستانی جدید می خواست. از آن روزهایی که هزار کار را با هم می کردم و اشک از چشمانم لحظه ای دور نمی شد خیلی گذشته است. مهدی کنارم بود. وابسته بود و کوچک و دوست داشتنی. در آن روزهای دور هر وقت به آینده فکر می کردم خودم را می دیدم که در برابر پسربچه ای کوچک زانو زده ام و بدون توجه به چادری که دورم روی زمین افتاده است، در آغوشش گرفته ام.
این
قسمت سوم گفتگو با اسما دختر خوش زبون عشایرارسال شده از سایت دیدچه نتایجی از دیگر سایت ها:قسمت سوم گفتگو با اسما دختر خوش زبون عشایرقسمت سوم گفتگو با اسما دختر خوش زبون عشایر . قسمت دوم گفتگو بااسما دختر ۱۰ساله خوش زبون عشایر از کانال گوشه به گوشه . . قسمت سوم گفتگو با اسما دختر خوش زبون عشایرتوضیحات قسمت سوم گفتگو با اسما دختر خوش زبون عشایر. توضیحات قسمت سوم گفتگو با اسما دختر خوش زبون عشایر. . قسمت دوم گفتگو بااسما دختر ۱۰ساله خوش زبون عش
با دایی این ها رفته بودیم سراب کهمان. بهشتی بود برای خودش.  در جهنم این روزها، دمای بیست و خرده ای را چشیدیم. آبش انقدری سرد بود که نمیشد پنج دقیقه ی متوالی تحملش کرد. جای به شدت دیدنی که پیشنهادش می‌دهم.
دختردایی پنج ساله ام وقت برگشت به دایی گفت می‌خواهد با عمه ( که می‌شود مادر من ) برگردد. در نتیجه با برادرم معاوضه شد. ساعت حوالی نه و نیم - ده شب بود که برمی‌گشتیم . آتاناز از آنجایی که در آب بازی زیاده روی کرده بود سردش شده بود. نشاندمش روی پ
One of the hardest things in life is watching the person you love, love someone else.
یکی از سخت ترین چیزها در زندگی
دیدن شخصیه که عاشقشی درحالی که عاشق کسی دیگه اس.
 
Like a rolling paper thin and smooth,roll all your problems and smoke it into ashes.
مثل رول کردن یه کاغذ نازک و نرم.همه مشکلاتت را بپیچو به خاکستر بکش.
 
Homesick for the place where I’m not even sure doesn’t exist!
دلتنگ جایی‌ام که مطمئن نیستم وجود داشته باشه.
 
A strong woman may remain silent when people talk behind her back, but that doesn't mean she doesn't notice, it simply means she chooses not to waste her energy on foolishness, she has more important things
عنوانِ متن اشاره داره به رضا، برادرم و نامزدش که توی این اوضاعِ دهشتناکِ اقتصادی، فردا قراره عقد کنند :)
دیروز کلِ پس‌اندازم (هرچند زیاد نبود) رو دادم به رضا تا واسه خرید حلقه پول کم نیاره. توی این شرایط هرچقدر هم بابام به رضا می‌ده، اون بیچاره کم میاره. بابا هم کم نمی‌ده ولی خرج و مخارج خیلی عجیب و غریب شده. تازه بابا باید علاوه بر پولِ عروسی و رهن خونه برای رضا، وسایل برقی جهیزیه رو هم بخره. به بابا می‌گم: چرا خودشون نمی‌خرن؟ هزینه این وسا
خاکستری ابی
4/4
Dm    A7         Gm       A                          Gm         A7    Gm     Dm                     
روح بزرگوار من دلگیرم از حجاب تو . شکله کدوم حقیقته چهره ی بی نقاب تو
A#                    F      Gm                Dm                   F  Gm                                 
وقتی تن حقیرمو به مسلخ تو میبرم . مغلوب قلب من نشو ستیزه کن با پیکرم
Dm   A#7   Gm                      Am                   A#                        Am                               
اسم
چیزی که این روزا در حوالی 21 سالگی ذهنم به خودش مشغول کرده پیشرفته 
تمام روز تو ذهنم اینکه چطور و به چه روشی میتونم پیشرفت کنم و بعد پذیرش برادرم در نروژبیشترین چیزی که  ذهنم به خودش مشغول کرده 
اپلای کردن بعد دوره ی کارشناسی هست که برای محقق شدنش بیشتر باید درس بخونم و معدلم ببر بالا و این رو میطلبه که طول ترم وقت 
وقت بیشتری بذارم و سعی کنم از همون اویل ترم اخر هفته ها رو اختصاص بدم به درس خوندن تا تلمبار نشه برای شب های امتحان 
و بعد  خوندن
سال‌ها پیش گفته بود اگر پسردار شدم اسمش را "سعید" می‌گذارم، وقتی خبر پسردار شدنش رسید منتظر بودیم یک سعید کوچولو به جمع خانواده اضافه شود؛ هنوز چند ماهی نگذشته بود که گفتند اسم تغییر کرد، مادرش خواب دیده و حالا شده سبحان! دوباره چند وقت بعد سارا گفت:_عمه! میدونی اسم نی‌نی‌مون چیه؟
_اره! سبحان کوچولو
_نه! اون قبلا بود الان قراره یه چیز دیگه بذاریم!
_شما هم اخر برا این بچه اسم نمی‌ذارین!
احمد: حالا اگه ندیدی اخرش هم دنیا اومد تا به جای پسر، دختر
به نام خدا

 

من جعفر هستم

بیژن شهرامی

من جعفر بن ابی طالب یا همان "جعفر طیار" هستم که
خدا به جای دو دستی که از او در جنگ موته[1]
قطع شد دو بال زیبا مرحمتش فرمود که با آنها در بهشت پرواز می کند.[2]

من توفیق داشته ام برادری مثل امیرالمؤمنین علی علیه السلام
داشته باشم[3]
به همین خاطر تصمیم دارم برایتان چند سطری از او بنویسم البته می دانم که شما شیعه
حضرتش هستید و مصداق این شعر زیبا :

تمام لذت عمر من این است

که مولایم امیرالمؤمنین است

برادرم علی علیه
خدا در دوجا به بندگانش می خندد !
یکی زمانی که همه دست به دست هم می دهند تا یکی را ذلیل کنند و خدا نمی خواهد 
و زمانی که همه دست به دست هم  می دهند تا کسی را عزیز کنند و خدا نمی خواهد .
به شغلی که خواستم، نرسیدم و هنوز وقتی صورت جلسه می نویسم.حسرت دارم ولی روزی هزار بار خدا را شکر می کنم .که ابروی امروزم به خاطر نگاه خدا است .ناامید می شم. خسته می شم اما تهش دلم گرم است که خدا هست . گلستان شهدا رفتم و با کسی حرف زدم .دلم اروم تر شد.گفت اگه مطمنی که بهشت و
سلام
چقدر حرف دارم برای گفتن.
از یکشنبه هفته قبل شروع میکنم که قرار بود م برید تهران هم خرید کنیم هم لباس مجلسی برای من نگاه کنیم و بخریم و هم جمعه شب بریم استقبال بنیامین مهربانم
یکشنبه حدود ساعت ده شب بود نه من و نه خواهرم چمدان نبسته بودیم که خواهر بزرگم زنگ زد گفت برادر دامادمان از جای  بلندی افتاده پایین و بدجور آسیب دیده،  من و خواهرمم بدو بدو خودمون رو به بیمارستان رساندیم و سفر فردا رو کنسل کردیم،  رفتیم دیدیم کل روستا ا
سلام
-کتاب شرمنده نباش دختر ریچل هالیس رو تموم کردم و باید بگم بطور کل کتاب خوبی بود، مخصوصا برای کسانی که میخوان کسب و کاری جدید راه اندازی کنن یا از خیلی چیزها میترسن، از نه گفتن، از مثل دیگران نبودن و فکر میکنن که این نقطه ضعف محسوب میشه، خلاصه خیلی کتاب مفیدیه، خوندنش ارزشمند بود برام.
- از امروز هم شروع کردم کتاب "چگونه شخصیت سالم تر بیابیم" اثر دکتر وین دایر و صد البته با ترجمه بدرزمان نیک فطرت رو بخونم، در واقع قبلا تا نصف کتاب خونده بود
امام صادق(علیه السلام):. درهمان اثناء که تکیه برحجرالاسود داده ومشغول گرفتن بیعت است ناگهان بشیر واردشودو اورا مژده دهدبه فرورفتن لشکرسفیانی به زمین و اومردی باشدکه صورت اوبطرف پشت برگشته وپشت سرش به طرف سینه , پس آن حضرت بفرماید:قصه تو وبرادرت چیست؟ پس بگوید:من وبرادرم درلشکرسفیانی بودیم, دنیاراخراب کردیم ازدمشق تا بغداد, کوفه ومدینه راخراب کردیم, منبر پیغمبر راشکستیم, استرهای ما درمسجدپیغمبر سرگین انداخت وازآنجاخارج شدیم وعدد ما س
 گاه در زندگی، موقعیت هایی پیش میآید که انسانباید تاوان دعاهای مستجاب شده خود را بپــردازد. به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشداما هر وقت تنم به جماعت نادان خورد گفتند: "مگه کوری؟" مادامی که تلخی زندگی دیگران را شیرین می کنی،بدان که زندگی می کنی … هیچ انتظاری از کسی ندارم!و این نشان دهنده ی قدرت من نیست !مسئله، خستگی از اعتمادهای شکسته است برای زنده ماندن دو خورشید لازم است؛یکی در آسمان و یکی در قلب …  در جستجوی قلبِ زیبا باش نه صورتِ
  
  
اون روز داداشم میخواست انحراف بینیشو عمل کنه و ماشینو با خودش نبرده بود و منم گفتم فرداش با ماشین میرم سرکار.
صبح روو این حساب ساعت گوشیمو طوری تنظیم کردم که دیرتر بیدار بشم.
صبح متوجه آلارم نشده بودم و وقتی بیدار شدم دیدم دیرم شده.
از طرفی یکی از همکارا کارتشو تازه گرفته بود گفت وقت میکنی کارت منم ببری پِرس کنی که کارت اونم دست من بود و بهش گفته بودم قبل از 8 میرسم و کارتت رو میزنم.
خونه هم کسی نبود و رفته بودن بیمارستان پیش داداشم. یه لحظ
گاهی واقعا سخت میشه، زیاد درگیرش نیست، ولی وقتی فکر میکنه ترسناک میشه براش که نکنه! اینم بیفته تو این وضعا شاید برای ایناست برای سوال هایی که پشت سر این دغدغه میاد زیاد فکر نمیکنه برای همون همینطوری داره میگذره و! با خودش فکر میکنه نکنه اینطوری بشم منم درگیر این مشکلات چرت و پرت بشم که زندگی هارو آرزو ها رو حیف میکنه و نابود فکر هایی که الآن ها داشت همش نیست و نابود بشه سفر هایی که میخواست بره! 
شاید بعضی ها قبول نکنن و دلیل هایی رو بیارن برا
توضیحات

انگیزشی روزهای پایانی کنکور
 
همه چیز از یه رویا شروع شد دوست من…
لحظه ای که تو تصمیم گرفتی و خواستی که به سمت اهدافت بری….
یادته روز اول، روزی که تازه شروع کرده بودی که برای کنکور بخونی چقد ذوق داشتی، چقد انرژی داشتی، چقدر تک تک سلولات برای رسیدن به هدفت هیجان داشت؟
همه رویای بزرگی تو سرتون دارید، چی شد؟ چرا اون رویا ها از دست رفتن؟ چرا خیلیاتون فکر میکنید دیگه نمیشه دیگه نمیتونید؟
عزیز من ، دوست من
این هفته آخره، د
چیزی شبیه شنا در خلاف جهت امواج آب. هر چقدر هم قوی شنا کنی و دقیق باشی و سریع باشی و تلاش کنی و همه‌چیز،‌ باز هم نمی‌شود.
نمی‌شود که برسی.
نمی‌شود که بشود.
نمی‌شود که آن‌طور شود که خواسته‌ای.
نمی‌شود.
نمی‌شود که تو باشی، به مهربانی مهتاب
و این روح دردمند ولگرد
باز هم کوله را زمین نگذارد
و سر را به زانوی مهربانی تو.»
نمی‌شود که بهار از تو سبزتر باشد،گل از تو گلگون‌تر،پاییز از تو غمگین‌تر.»
رویاهایمان کوچک نبود. هدف‌هایمان کوچک نبود. ته
 
زخم های بی بهبود
برمی
خواست هلهله
در
میان سرد خیان های شهر
با
دست و دهانی کف آلود
خنده
هایی سرمست
بوق
هایی بی خبر!
صدایی
آمد
و
دوید
میان
جرزهای خانه تب دار پدر
"مرگ
بر جنگ
نفرین
بر تفنگ
سلام
بر اُنس
درود
بر دلار"
و زنی
که آواز می داد
"راه
لاس وگاس از فردو می گذرد"
مردی
که نفیر زد
"تاریخ
به احترام دیپلمات ایستاده خواهد بود"
پدر
را
طوفان
آهی افتاد
آهسته
آهسته
خون
بغض هایش را خورد
امواج
دردهایش را
از پهلویی
به پهلویی برد
زیر
لب با تشنج گفت:
"صدای
تانک
قول دادم به خودم از صد شب برایت روایت بنویسم تا هر وقت گذار و گذرت به کوچه ایی افتاد که کلمات این روایات را بر دیوارهایش نوشته ام، یادت بیاید که همیشه امید است که با کلمات بر دیوار کچه ایی می ماند و اسم تو را امید است که می نویسد نه دست های چرکین و آفتاب سوخته از خورشیدی که باید هر روز اسمِ نبشته ی تو را بخواند. 
چرا صد شب ؟ مگر صد عدد نیست؟ مگر همیشه باید چهل یا هزار یا هفت یا نمی دانم چند باشد؟ تو که بهتر از من از افسانه و حکایت ها می دانی. تو هم ش
دانلود کتاب رمان دختر خراب,دانلود رمان
عاشقانه,دانلود رایگانرمان دختر خراب,دانلود رمان دختر خراب بدون
سانسور,دانلود رمان دختر خراب,دانلود رمان ایرانی

خلاصه ای از رمان دختر خراب


نمیدونم باید چی بگم و از کجا شروع کنم اما بهترین کلمه برای شروع بدبختی و بدشانسیه

دو تا بچه بودیم و البته تنی هم نبودیم من و برادرم کیوان…….پدرم عرق خور و معتاد و ……هر اشغالی

که نباید باشه بود و مادر هم از اون بد تر یه زنیکه خیانت کار تمام عیار که وقتی بابام
واقعاً فکر مى کنید سمیرا الان چرا بیداره؟
ساعت دوازده و چهل دقیقه رفتیم بخوابیم، من خوابم نبرده پاشدم جستجوهاى شبانه؟
چرا؟
چون مداد لبى که یادگاریه و خیلى دوسش داشتم نیس و من از گم کردن وسایلم حالم بهم میخوره و از گم کردن وسایل یادگاریم متنفرررررم و کلاً حساسیت زیادى روى وسایلم دارم.
از توى تخت پاشدم اومدم چراغا رو روشن کردم ، رفتم توى عکسام که آخرین بار کجا دیدم پیدا نکردمش. رفتم سرچ کردم توى سایت خارجى که از کجا وسایلمونو پیدا کنیم خوندم و
دارم به این فکر میکنم چقدر کار خوبی کردم که به حرف خواهرم گوش دادم و کتاب ملت عشق رو خوندم. گاهی اوقات  خیلی با الا همزاد پنداری میکنم. چقدر شبیه این زن بودم! و چقدر نصیحت ها و حرفهای شمس به من تلنگر زدند. چه خوب که بعضی از نویسنده ها همچین رمان های اموزنده و تکان دهنده ای مینویسند. یک جوری که فکر میکنی این رمان فقط برای اینکه تو متحول بشی نوشته شده! گاهی اوقات بعضی از قانون های شمس چنان منو تو فکر فرو میبرد که واقعا زمان رو فراموش میکردم. وقتی دا
داشتم شبکه‌های داخلی و ماهواره‌ای را ناامیدانه 
بالا و پایین می‌کردم که روی فیلم
سینمایی برادرم خسرو» که از یکی از شبکه‌های ماهواره‌ای پخش میشد متوقف شدم. چند دقیقه بعد به خودم آمدم دیدم
محو فیلم شدم و نمی‌خواهم جزئی‌ترین دیالوگش را هم از دست بدهم. شاید چون احساس می‌کردم شخصیت‌هایش دارند حال و
روز من را روایت می‌کنند. هم با میترا
همزادپنداری می‌کردم هم خودم را در
خسرو می‌دیدم. 
در ادامه داستان لو می رود:
ناصر به آرامی و بی‌نشان، در
توضیحات
انگیزشی روزهای پایانی کنکور
 
همه چیز از یه رویا شروع شد دوست من…
لحظه ای که تو تصمیم گرفتی و خواستی که به سمت اهدافت بری….
یادته روز اول، روزی که تازه شروع کرده بودی که برای کنکور بخونی چقد ذوق داشتی، چقد انرژی داشتی، چقدر تک تک سلولات برای رسیدن به هدفت هیجان داشت؟
همه رویای بزرگی تو سرتون دارید، چی شد؟ چرا اون رویا ها از دست رفتن؟ چرا خیلیاتون فکر میکنید دیگه نمیشه دیگه نمیتونید؟
عزیز من ، دوست من
این هفته آخره، دیگه راهی نمونده
چیزی که خیلی توی متن‌های من مشخصه، ایده‌ی عدم اعتماد به نوع بشر»ست. اعتقادی که با هر ثانیه زندگی بیشتر در مورد صحت‌ش مطمئن می‌شم. 
سال گذشته از یکی از دوستانم که دانشجوی سال آخر حقوقه خواستم یک وکیل درست‌درمون به‌م معرفی کنه. اون یکی از اساتیدش ُ معرفی کرد و ما هم پرونده رو سپردیم دست‌ش. وکیل به‌مون گفت که این پرونده 90 درصد برنده‌ست و اون 10 درصد هم می‌ذاره پای این که مامور به انجامه و نه نتیجه و ال‌وبل. 
حالا به هرحال مبلغ نسبتاً قابل ت
خرید ارزان زندگینامه امام محمد تقی ع
آیا توانستید از مقالات مرتبط با زندگینامه امام محمد تقی ع استفاده نمایید؟
دانلود زندگینامه امام محمد تقی ع با فرمت jar برای گوشی.
Receiving زندگینامه امام محمد تقی ع from our site will succeed.
نحوه استفاده از زندگینامه امام محمد تقی ع چگونه است؟
Get the most current student files around زندگینامه امام محمد تقی ع here.
زندگینامه امام محمد تقی ع را چگونه دانلود کنیم؟
To get زندگینامه امام محمد تقی ع high quality scientific click above.
Download the زندگینامه اما
وقتی با چشمم چیزهای مختلف و معمولا بی‌معنی رو نگاه می‌کنم فوری رد نگاهم رو دنبال می‌کنه و میپرسه چی شده؟ وقتی سرم رو برای تایید کردن یه چیزی ت می‌دم زود می‌گه عه تو از اون آدمایی هستی که با سرشون تایید می‌کنن؛ بعد من بعدِ بیست و سه سال متوجه می‌شم من معمولا دنبال فضاهای خالی تو محیط می‌گردم و نگاهشون می‌کنم، انگار که واقعا چیزی اونجاست، متوجه می‌شم من تو تایید اون جمله‌ش که گفت تو از اونایی هستی که سرشون رو ت می‌دن تا تایید کنن ه
صبحش سنجش اعلامیه زد که امروز نتایجو میدیم.بعد چند دقیقه اون اعلامیه رو حذف کرد و اعلامیه جایگزینی زد با محتوای اینکه نه غلط کردیم فردا میذاریم! اکثر رفقا میگفتند که احتمالا همین امشب میزنن و واسه این گفتن فردا که سایت شلوغ نشه!! من هم از حدود ساعت هشت شب شروع کردم به رفرش زدن سایت سنجش!هر سی ثانیه یک رفرشاز جمله اعمال مشترک همه ی کنکوری ها در همه ی نسل ها!!» تا حدود ساعت ده شب این کار عبث و بیهوده رو تکرار کردم!دیگه بیخیالش شدم و گفتم بذار امشب
 گویند که ازدل برود هر آنکه از دیده برفت.عمریست از دیده برفته است و در دل مانده.باز نشستم رو بروی همه ی خاطراتم. روبروی یک دنیا زندگی، اما فقط توی قاب پیام های شیشه ای.زنده ی زنده.این روزها حس میکنم عقربه های ساعتِ زمان افتاده انگار روی دورِ تند. ساعت را که نگاه میکنم زود میگذره، ثانیه هاش تند تند جابجا میشن و دقیقه هاش چشم به هم میزنی رفتن روی عدد بعدی. و ساعتشو که دیگه نگو! عین برق و باد میگذره ، اما موندم چه حکمتی داره که عمر من تموم نم
خانم دکتر جعفری:
 
از هرده خانومی که به مرکز مشاوره مراجعه می کنند،
نه نفر دچار  غمباد و بغض ِ درونی هستند. و اگر کمی سربه‌سرشون بذارید چشم‌هاشون پر از اشک می‌شود!
 
از هر ده خانوم، هفت نفر عصبانی هستند و آماده‌ی پرخاشگری!
 
از هر ده خانوم، پنج نفر عفونت ِ ناحیه لگنی / مجاری اداری دارند!
 
از هر ده خانوم، سه نفر کیست ِ تخمدان، رحم یا سینه دارند!
 
غمباد.
غم‌هایی ست که روی هم انباشته می شود! بادی در بدن بوجود می آورد که از نظر طب چینی می‌تواند
شب بخیر باکلاس
شب بخیر شعر
شب بخیر دوستان عزیز
شب بخیر فلسفی
شب بخیر غمگین
شب بخیر عارفانه
شب بخیر رسمی
پیامک شب بخیر زیبا

نمایندگی پیامک صوتی


آسمان شب زندگی من فقط یک ستاره دارد و آن تو هستی
. شب بخیر عزیزم.

-*-*-*-*-*-*-*-*-*
---------------------
-*-*-*-*-*-*-*-*-*

شب بخیر به شیرین ترین رویای من، زیباترین فانتزی، زیبا ترین فکر و همسر عزیزترینم


-*-*-*-*-*-*-*-*-*
---------------------
-*-*-*-*-*-*-*-*-*

یک دایره ضعیف از زندگی وجود دارد که هرگز نمی خواهم از آ
شب بخیر باکلاس
شب بخیر شعر
شب بخیر دوستان عزیز
شب بخیر فلسفی
شب بخیر غمگین
شب بخیر عارفانه
شب بخیر رسمی
پیامک شب بخیر زیبا

نمایندگی پیامک صوتی


آسمان شب زندگی من فقط یک ستاره دارد و آن تو هستی
. شب بخیر عزیزم.

-*-*-*-*-*-*-*-*-*
---------------------
-*-*-*-*-*-*-*-*-*

شب بخیر به شیرین ترین رویای من، زیباترین فانتزی، زیبا ترین فکر و همسر عزیزترینم


-*-*-*-*-*-*-*-*-*
---------------------
-*-*-*-*-*-*-*-*-*

یک دایره ضعیف از زندگی وجود دارد که هرگز نمی خواهم از آ
در هنگام گذشتن از پل نوجوانی با ان کوله پشتی نه چندان پر کم کم می فهمی باید در سر راهت چیزهایی به کوله پشتی اضافه کنی.اما باید حواست باشد که زیاد سنگینش نکنی.این پل سرزمینی است که نوجوانی ات را روی ان می گذرانی و نوجوانی دورانی نیست که بخواهی تنها باشی و تنهایی این سفر را ادامه بدهی.بالاخره چند تا رفیق پیدا می کنی و دوستی را و دوست داشتن را تمرین می کنی.اما باید حواست باشد که رفیق بازی مرز دارد.گاهی رفیق بازی های بی حد و مرز کوله پشتی ات را سنگین
*اگر تو زندگیتون کسی رو دارین که وقتی بهش میگین حالم بده و باز سرما خوردگی و سینوزیت و اوتیت با هم سر از وجودم در آوردن . با حالت نگرانی بهت می گه حواست به خودت نیست ، تو یک سال گذشته این سومین باره که اینطور مریض میشی . قدرش رو بدونین . !!! 
ما پرستارها یه بدبختی داریم . اونم اینکه انقدر با انواع ویروس و باکتریها در ارتباطیم که کم کم بدنمون به اونها مقاوم میشه و اگر زمانی به بیماری دچار بشیم دیگه بدونین اون ویروس یا باکتری چه اعجوبه ای بوده که ت
سلام
ادامه سفرنامه بنیامین جانم رو از زبان چنور میخونید .
خب داشتم می گفتم رفتیم بازار طلا فروشی ها و شاید بگم بالای 30 تا مغازه رو نگاه کردم و از تقریبا از هر مغازه ای از یه سرویس خوشم اومده بود .
یه سرویس بود خیلی قشنگ بود و یه دختر و یه مادر هم اونجا بودن که همزمان با هم به سرویسی که انتخاب کردم گفتن خیلی قشنگه ولی قیمتش زیاد بود و منم به بنی قول داده بودم جوری طلا بردارم که بهش فشار نیاد و تقریبا مشابه همون سرویس خیلی شیک تر و ساده ترش و خی
سلام، ممنون از بابت گزارش، خوندمش،

 نیازی نیست
کتاب یا مقاله دیگه‌ای بخونی همون کتابی که بهت دادم رو بخون و سعی کن کد متلبشون
رو بنویسی، این بحث‌های آشکارسازی که نوشتی از جمله بحث آشکارساز انرژی، ربطی به
کار ما نداره اینها فقط برای زمانی هست که دشمن می‌خواد بفهمه کسی در کانال حضور
داره یا نه و به همین خاطر از آشکارسازی انرژی استفاده می‌کنه، بحثی که ما اینجا
داریم دمدولاسیون داده است. 

نکته دوم اینکه ما در گیرنده DS در واقع هم‌بستگی
رو مح
در عالم کودکی به مادرم قول دادم که تا همیشه هیچ کس را
بیشتر از او دوست نداشته باشم . مادرم مرا بوسید و گفت نمی توانی عزیزکم.
گفتم می توانم . من تو را از خواهرم برادرم ، تمام
عروسکهایم و حتی پدرم بیشتر دوست می دارم. ولی مادرم گفت روزی کسی می‌آید که تمام
دنیای تو می شود و هیچ کس را نمی‌توانی به اندازه او دوست داشته باشی. روزها و
سالها گذشت و من بر سر قولم مانده بودم.
اما در یکی از روزهای سرد زمستان یکی آمد که تمام جان من
شد. همان روز مادرم با شادمان
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب