نتایج پست ها برای عبارت :

بشین رفیقم تا درد دل بگویم

اجرای قطعه جدید کرمانجی|دسمال بشيناز ساخته های استاد صادق آدینهکه با ترانه های دلنشین ' زیبایی خاص و شیرینی به اصالت کورد کرمانج خراسان بخشیده✌️از طرف یکی‌ از کوردهای خراسان تقدیر و تشکر میکنم ، بابت این همه زیبایی وصف ناپذیر جناب آدینه بزرگوار_______________________با هنرمندی #جمشید_مهنانیموزیک : مجتبی مهدیانتصویر : محمد آرتین لوکیشن : باغ تالار مینو ، بجنورد تیر98جشن خاندان بزرگ محمدی و جهانی
-----------------------------------
سایت اختصاصی جمشید مهنانی
یکی از دوستان گفتن راجع به اون موزیک هایی که قرار شد رفيقم برام بیاره هم بنویسم . راستش این تعطیلی های لعنتی شروع شد و رفيقم هم رفت که رفت دیگه ندیدمش . به احتمال زیاد هفته آینده موزیکا به دستم برسه . اما تو این پست آهنگ No Surprises از Radiohead رو پیشنهاد میدم .
تکست رو هم تو ادامه مطلب قرار دادم :)


A heart that's full up like a landfill
A job that slowly kills you
Bruises that won't heal
You look so tired-unhappy
Bring down the vernment
They don't, they don't speak for us
I'll take a quiet life
A handshake of carbon monoxide
With no alarms and no surprises
No alarms
سلام خوبین خبری نیست ازتون
زندگی من خیلی تغیر کرده اصلا همه چی عوض شده خیلی هاگرگ شدن خیلی ها بد شدن
خود من رفيقم رو که وضع مالی خوب نداشت رو انقدر مسخره کردم و تحقیر شد حالا وضعشون داره تغیر میکنه ولی من گره افتاده به کارم تازه دارم خیلی چیز ها رو میفهمم 
E.A:خودت رو باور داشته باش
4شنبه غروب رفتیم طالقانطالقان رو واسه استراحتش دوست دارم،چند هفته س قبل از طالقان رفتن كار اسكله و مصیبت های بنادر رو دارم و میرم طالقان فقط میخوام فراموشش كنم و بس.دوشب خوب خوابیدم و با پشه گزیدگی و خوردگی كنه برگشتم و تمام بدنم میخاره اما می ارزه.زمین رو هنوز درست نكردم و پول هم دستم نبوده اما ایشالله تا 2 هفته دیگه یه حركتهایی میزنم.5شنبه قربونی كشتیم واسه نفس و گوشتش رو قسمت كردیم،كله و سیرابی رو هم تمیز كردم اما دلم نبود خودمون بخوریم
فعل وایمیستم» در یک مثال در گۊیش‌های مختلف زبان گیلکی:
(فارسی: شما برید من وایمیستم)
ساری: شِما/شِمان بۊرین مِن اِستِمبِه».
آمل: شِما بۊرین من اسامه».
اشکور: شمۊ بشين مۊ هیسم».
سختسر: شمۊ بیشین مۊ هسنم».
کلأچئه: شۊمۊ بشين مۊ هیسنم».
لاجؤن: شمه بشين مۊ ایسنم».
پاشاکی: شۊمۊ بیشید مۊ ایسمه».
رشت: شۊما بیشید من ایسم».
رۊبار: شما بشَن مؤ ایشتُم».
المۊت: شمه بَشین مِن اِشتِم».
( تشکر عزیزان أجی که زحمت بکشئن خۊ گۊیش ٚ برابر' أمره بؤگۊتن)
❤️ دلــــــــــــــــنوشته .❤️
 زندگیِ بی مهدی.
دست به قلم بردم تا برایتان حرف ها بزنم 
اما نشد.
خواستم از "دردم" بگويم
دیدم دردِ شما ، خودِ (( من )) م.
خواستم از "بی کسی" ام حرف بزنم
دیدم (تنها) تر از شما در عالم نیست.
خواستم بگويم" دلم از روزگار گرفته"
دیدم خودم در (خون به دل) کردنِ شما کم نگذاشته ام
قلم کم آورد.
به راستی که وسعت (( مظلومیت )) شما قابل اندازه گیری نیست
Hoorosh Band
Shabhaye Niloofari
#HooroshBand
صدا بزن منو بگیر ازم غمو 
شانه به شانه پا به پا
بیا بگیر دست مرا 
ببر تو رویای شبونت
نوازشم کن و 
دوباره عاشقم کن و 
برای روییدن خنده رو لبات
دلم میخواد خودم بشم بازم بهونت
نیست بجز هوای تو در سرم
با تو خوشم ای همه باورم
آرام جان من تویی
 بمان کنار من همیشه
منو از این شبای نیلوفری
از خواب خوش تا به کجا میبری
نفس تویی و بس فقط بمان کنار من همیشه

چشمانت 
منو سپرده دست رویا
بیا بشين در بر من تا 
خیره بشم به موج گیسوی 
چو در
خب بعد 2 ماه و نیم به شهر لعنتیم برگشتم . البته دیگه فقط شهر خودم لعنتی نیست کل این کشور شده لعنتی بنا به دلایلی بعضی وقتا احساس خفگی بهم دست میده . ولی تا وقتی که اینجام سعی میکنم از جامعه فاصله بگیرم و طبق معمول تنها چیزی که میتونه منو سرگرم کنه کد زدن و تمرین برای حرفه ای شدنه .
خب از اینجا بگم براتون تا ظهر خوابم . ساعتا 2 ظهر خوابم بعدش با رفيقم میریم و توی مغازش من مشغول آموزشام میشم . اونم کارا طراحیشو انجام میده . فک کنم کل تابستون همی
آینده من را این روزها شکل میدهد. گاهی دلم می لرزد و ناامید می شوم. گاهی به خودم و دانشم می بالم و با خیال امن می نشینم.
اما
راستش را بخواهم بگويم از این که کسی را که دوست دارم از دست بدهم چهار ستون بدنم می لرزد . من با او خندیدم به وسعت دلم و گریه کردم از سویدای جانم 
باید باشد
باید برای من بماند
بگذار بگويم عاشقش شده ام 
بشين رفیق، بشين بخندیم به ریش این زمونه که هر روز صبح ما رو با وعده های خوشکل راهی میکنه و شب به ریش خوش باوری ما میخنده
دیالوگ سریال شهرزاد
+تازه فصل اول شهرزاد رو تموم کردم. مه. یه سریال بی نظیر ایرانی! برعکس تمام سریال های وقت گذران بی مصرفی که تو این چندساله ساخته شده
+ بچه های دانشگاه اصرار دارن که بیا اینستاگرام، ولی بهشون میگم من یه بلاگ دارم که خیلی بیشتر از این مضخرفات دوستش دارم!. به همین صراحت!
+ چندماهه که ذهنم درست کار نمیکنه،
بوقول همون روزی که گفتم جوجه در نمیاره 6تا جوجه درآورده امیدوارم اینا دیگه نمیرن.جوجه هاش خیلی خیلی هم کوچولو هم نازن
هر بار میبینمشون بهشون میگم خیلی امیدوارم زودتر بزرگ بشين در حدی که بشه به سیخ کشیدتون:)))) اصا جوجه کباب میبینمشون:))))
این شکلی هستن:
ادامه مطلب
خواستم شرحی بر حال و احوال این روزها و اتفاقاتی که گریبان گیر من سالخورده شده است را سیاهه کنم، اما. چه بگويم که از "با" بسم الله مداد می‌شکند، جوهر پس می‌افتد و ورق واجر. چه بگويم؟ و چگونه دهان باز کنم که سیل این کلمات تند و تلخ و ج که مثل چاه پر شده، تمام دهانم را در بر گرفته، این مجاز خانه را زیر خود نبرد؟ تا کی صافیِ صبر را سر بکشم؟ تا کی قورت دهم این روزگار بد قلق را؟ سر جگرم از دندان زخم است! دلِ تنگم سوخته و غصه دارم برای خودم. برای خود
مثل همیشه دارم طبق آموزشا پیش میرم . Jquery رو هم هم شروع کردم خیلی کدنویسی جاوا اسکریپت رو راحت و البته جادویی کرده . حدود یکی دو روز زیاد خوب پیش نرفتم یکم ذهنم درگیر یه سری مسائل بود که حل شد . دوباره ادامه آموزشا رو از سر گرفتم . تصمیم گرفتم در کنار آموزشا JQuery آموزشا Bootstrap رو هم شروع کنم تا یکم جلوتر بیافتم .
دیشب داشتم با رفيقم از دفتر بر میگشتم . بهم گفت‌ : چت شده ؟ بعضی اوقات در حین کار یا در حین قدم زدنا یهو یه چی میگی ؟ بعد میپرسم چی ؟ میگ
بسیار تسلی بخش است باور به اینکه خدایی هست که حواسش به ما و رنجها و شادیهای ماست و بی بروبرگرد و قطعا جاهایی در مسیر من هم بوده که یک نیرویی برتر از نیروی انسانها، گره ای را از زندگی ام گشوده و اسمش خدا، کائنات یا هر چیزی می تواند باشد. عدم راستی است اگر نگویم که به این نیرو برخی جاها که اختیارات انسانی ام راه به جایی نبرده، مثل روزهای رنج و بیماری عزیزانم، عاجزانه آویخته ام. اما ماجرا این است که یک عالمه جا هم بوده برای من و خیلی های دیگر که خدا
این یک درد دل و دلنوشته مبتنی بر یافته ها و تجربیات شخصی است و دلیل ندارد قابل تعمیم باشد؛ هست یا نه به خواننده ی عزیز محول می کنم.
 
یک روز از روز معلم گذشته و من این روز را به سبک تکراری و مالوف سالهای گذشته ام، تنها به تعداد کمی از معلمان تبریک گفته ام.
به بعضی هم فراموش کرده ام تبریک بگويم.
ادامه مطلب
الهی رخصت.میخواهم برایت از دلواپسی هایم بگويمبگويم که نگران خونتان هستمگناه سرتا پای جامعه را فراگرفته و همه را به سم گناهکار بودن مسموم ساخته"صدایـــتان""نگـــــاهتان""حرفهــایتان"حتی"وصیـــــیتتان "هم دیگر دستخوش تغییرات شده
آری ای برادر شهیدم
ادامه مطلب
آخرین پستی که گذاشتم ۷۳ روز مونده بود به کنکور
ولی الان فقط ۱۱ روز دیگه مونده
اتفاقاتی که توی این مدت افتاد تلخ و شیرین زیاد بود
فوت پدربزرگم
افسردگی و تهوع صبحگاهی بخاطر قرص LD 
۲ رقمی شدنم توی آزمون جامع
حس جدیدی که پارسال تجربه نکردم (البته فقط پشت کنکوریا این حسو تجربه میکنن)
و
دیگه واقعا خسته شدم میخوام واسه خودم باشم 
رفيقم که بهتون درموردش یبار گفتم (همون که پزشکی شیراز میخونه) برگشته میگه جات توی کلاسمون خیلی خالیه یه جوری بخون شیرا
و چنین بود که تمامی وبلاگ های فارسی زبان سطح کشور .پر از ناله نوشته های نتایج کنکور کنکوری های ۹۸ شد .
بیخیال بابا!وارد دانشگاه که بشين .رتبه یکش با رتبه ۱۰ هزارش هییییییییییییییییییییچ فرقی نمیکنن.!
حتی از نظر اساتید .
البته که شاید اونایی که رتبه های بهتری دارن تا چن وقت مغرور باشن جلو خودشون و منفور باشن جلو چشم بقیه‌شایدم امتحان ترم یک رو از همه بهتر بدن اما از ترم دو همه عین چی تو چی گیر میکنین.به راحتی !
تجربه یک رتبه برتری رو جدی ب
من هیچ وقت دیوانه نبودم
عاقلانه و منطقی رفتار می کردم و گاهی خودخواه و مغرور بودم
و گاهی وقار و متانتم دوستانم رو خسته می کرد
من هیس شنیدم و ساکت شدم.
من آتنها ها دیدم و ترسیدم. 
عاشقانه های شاملو به آیدا رو خوندم و باور نکردم
 قضاوت شدم و دیوانه نشدم.
و ترسیدم
من از ترس آدم ها ترسیدم
از اعتمادی که ندارم ترسیدم.
من امروز از خودم میترسم.
به من بگویید از فردای روزی که من شبیه شما ها شدم
بگویید تا دنیایتان را بشناسم
بگویید تا بگويم
بگويم از دنیایم
حالا من هی به خونواده میگم منتظر چی یید؟ میگن نتیجه -_- این هیچ. میگن بشين درس بخون امسال خوب بدی. میگم ضعف من مدیریت آزمون بود نه درس. میگن اگه بخونی آزمون خوب میدی. چی بگم اگه بگم تو کنکور تمرین کتاب درسی رو دیدم و رد کردم باز میگن تو درس نخوندی.نیست خب به درس نیست فقط. یه نفر اندازه رتبه یک میخوند و میفهمید ولی ترازش 4000 میشد. بعضی روزا پاسخبرگشو میدیدم فاجعه بود؛ من پاسخبرگمو داده بودم ولی هنوز نشسته بود دینی میزد و پاسخبرگش مثل قلب مومن. من ای
هو الغنی
شما برای ارسال مقاله به یک نشریه خارجی به دانستن این اطلاعات نیاز دارید:
اولا؛ چرا صرف هزینه؟! اصلا نیاز نیست بگردید و موسسه یا آگهی مرتبطی پیدا کنید تا این کار بسیااار راحت را براتون انجام بدن! خودتون هم می تونید.
سرچ کنید تا وارد سایت مجله بشين. به محض ورود به سایت بگردید دنبال Login یعنی اول عضو سایت بشين تا بتونید وارد مراحل بعدی بشين
 بعد که login  شدید، بگردید دنبال کلمه: Submission یا  Submit
از اینجا به بعد با این اصطلاحات مواجه میشین:
Abstract
ماهنوش #قیامت در دلم بر پا کن و برخیز #خمارِ لحظه های با تو بودن رادر #مستیِ آغوشت به هم آمیزمرا #آشفته کرد رو یت .#شو ریده کرد مهرتدلم بسیار می خواهد بگويم .( تو را من دوست می دارم ) تو را #ماهنوش_منشی زاده❤️
16 سال بود که میشناختمش.
چندین سال با هم پشت یک میز و نیمکت می نشستیم. یار دبستانی ام بود.
همدیگر را یک مدت طولانی گم کردیم و وقتی دوباره دست هم را گرفتیم، سعی کردیم به هم کمک کنیم.
من یه کار برایش در شرکت خودمان پیدا کردم و او هم مرا به دنیای شگفت انگیزی که آرام آرام برای خودش می ساخت راه داد. راه پر از تلاش و کوشش برای ساختن آینده.
می دانستم که عاشق آمریکا بود. یعنی اینطور بگويم، آمریکا مدینه فاضله اش بود! و چون برادرش هم آنجا زندگی میکرد، دوست د
من که به جز فکر تو اندیشه ی دیگر به سرم جای نداشت . موی سپید است چرا ? عمر هدر رفت چرا ? گفته ام و بار دگر نیز بگويم که من از روزن چشمان ترم می روم از خود , گذری چون به من آری قد دیداری از این دور و دمی . جان دلم . #الهام_ملک_محمدی
فقط میخوام بهتون بگم کنکور یکی از هزاران سختی هستش که قراره تو زندگی باهاش روبرو بشين و همه چی به این ختم نمیشه چون به تعداد آدمهای روی زمین البته یه چیز بزرگتر راه برای موفقیت تو زندگی وجود داره خیلی جدیش نگیرین که باعث استرستون بشه.
آدمهای موفق زیادی تو دنیا هستن و بودن که تحصیلات آکادمیک نداشتن
،راه موفقیت رو پیدا کنین.
براتون آرزوی موفقیت دارم

#همین
پ.ن: راستی یادم رفت بگم دخترم روزت مبارک:)
تبریک به همه دختر خانومهای عزیز ایران
پیرمردی حدودا نود ساله در اتوبوس شلوغ و پرهیاهوی پنج بعدازظهر، کنار من نشسته بود. گاهی دستش را به ابروهای بلندش میکشید و گاهی هم خرناسه میکرد. چشم هایش درخشندگی کمیابی داشت.
در یک ایستگاه پیرزنی وارد اتوبوس شد و از قضا روبروی پیرمرد ایستاد. ضعیف تر از آن بود که بتواند شلوغی اتوبوس را تاب بیاورد و با هر ترمز به یک سو پرتاب میشد. به محضی که او را دیدم قصد کردم از جایم بلند شوم اما پیرمرد با همان دستی که از عرق ابروهایش ج شده بود، دستم را با تحک
قاضی بعد از شش سال مشاجره و نزاع، حکم به خلع ید زمین داده است.
زمین توسط شهرداری منطقه غصب شده و الان ترمینال اتوبوسرانی افتتاح شده. ما برای جلوگیری از بهره برداری و اجرای حکم خلع ید، با خاک ساختمانی، زمین را مسدود کردیم.
امروز خاک ها را برداشتند، دوباره از زمین بهره برداری کردند. تمرد از قانون و حکم قاضی توسط شهردار.
رفتم ایستادم جلوی بلدوزر، گفتم:حکم قانونیت رو نشون بده تا بگذارم این خاک ها را برداری.
راننده گفت:بشين ببینم بابا حال نداریم! ب
اول: این‌روزا به بهونه‌ی رفيقم که میاد و از مامان قلاب‌بافی یاد می‌گیره، منم دوباره شروع کردم یادگیری‌ش رو. قبلاً امتحانش کرده‌بودم ولی دل‌به‌کار نداده‌بودم خیلی. وسطش رهاش کردم. اما مدتیه دارم فکر می‌کنم بلدبودن چندتا هنر ینی داشتن چندتا راه توخونه‌ای برای کسب درآمد و شاغل‌بودن. خلاصه که قضیه‌ی قلاب و کاموای کنار گوشی‌م اینه. 
و برای گرفتن این عکس -چون می‌خواستم تو مسابقه‌ی طاقچه شرکت کنم- داشتم فکر می‌کردم اگه گل‌خشک‌هام بودن
پیشنهاد میکنم یکی از شبهای هفته به جز پنج شنبه جمعه که جوجه بازها هجوم میارن، برای تفریح به دریاچه چیتگر برید و از تفریحات مهیجش استفاده کنید و توصیه میکنم اصلا سمت خرید یا غذاخوری های گرون و بی کیفیتش نرید. قایق تندرو را فراموش نکنید اونم توی تاریکی و خنکای شب عالیه. هرجا هم خسته شدید میتونید منتظر اتوبوس برقی بشين تا ادامه مسیر را سواره طی کنید. 
چرا موندم بین عقلوقلبم
بعدسالهاتازه متوجه شدم چی سرم اومده
ولی بازم هولم دادین وسط
بازم مجبورم کردین برگردم عقب
همه ی اینا توان اینو داشتن ازم 
کسی بسازن که هرگز نبودم ونمیخوام باشم
من میتونستم خیلی چیزا باشم خیلی چیزا بشم
ولی ترجیح دادمو به خودم قول دادم فقط خودم باشم
تااینجاش که پاک زندگی کردم زندگیی که فقط توش
نفس کشیدم ازین جابه بعدشم میخوام پاک زندگی کنم
امازندگی کنم نه فقط نفس بکشم من نمیخوام کسی
برای من دلسوزی کنه چه برسه بخوادگریه
حالت که خراب شد به هر دلیلی! رو بقیه خرابش نکن
بشين نویس. یه عالمه هرچی به ذهنت میرسه.  حتی بد و بیراه بعدم همه کاغذارو پاره کن بریز دور!
اگه خوب نشدی برو بیرون ترجیحا پارک راه برو راه برو راه برو
اگه بازم نشد یه جا پیدا کن و با خدا داد و بیداد کن هرچی فریاد داری بزن خدا مهربونه به دل نمیگیره ترکتم نمیکنه حتی محکمتر بغلت میکنه
گریه کن
یه جایی خلوت کن و با خدا حرف بزن یا سر سجاده یا با یه موزیک بی کلام
گفتم موزیک بی کلام وقتی حالتون خراب
متن آهنگ موهات محسن یگانه تقدیم به شما کاربران عزیز موزیک تونزدلتنگت میشم بکش دست نوازش رو سرم پیشم بشين درد دلاتو میخرممیشم پناهت غصه هات مال خودم با من مدارا کن که بد عاشق شدمچشمات قرارم رو گرفت از من به من رحم کن بهم خیره نشو اصلاموهات رنگ دنیای منه روی موهات رد دستای منه تو میتونی منو آرومم کنیادامه متن آهنگ در ادامه مطلب
ادامه مطلب
داستانک
ماههاست منتظرم که بیایی کنارم بنشینی، دستم را توی دستهایت بگیری، زل بزنی توی چشمهایم و با مهربانی و نگرانی بپرسی:"خیلی سخت است؟" 
بعد من بغض کنم و بگويم "خیلی" و زودی بغضم بترکد و بلند بلند گریه کنم و با کلماتی بریده بریده از ترسهایم بگويم و از تمام شدنهایم و از خشمهایم .
اما خدای من! آن جمله ی احمقانه ی اشتباهی ات که "فلانی هم این روزها را پشت سر گذاشت" و آن جمله ی نفرت انگیزِ حال به هم زن ات که "نمی توانم بیایم، طاقت دیدن این صحنه ها را ن
امروز رو نمیدونم چجور سازمان دهیش کنم دوتا کلاسا رو لغو کردم :/
اول تمیز کاری بعدشم به خودم رسیدن !خودمم در عجبم چجور وقت میکنم به خودم برسم چند روز پیش موهام اذیتم میکرد واقعا وقت ارایشگاه رفتنم نداشتم یه قیچی ورداشتم موهامو زدم بعدشم نشستم به موهام نگاه کردم ^_^ از خود راضی یا خود شیفته نیستم ولی قشنگ بود خدایش :')
من برم به کارام برسم که خیلیییی زیاده خیلییییی !!
کاش من همه فنه حریف بودم کاش منم یکی داشتم کمکم میکرد کاش یکی بود که بگه بهم تو بشی
 دوست دارم اربعین امسال، قاطی کنم. دیگر به دور و برم نگاه نکنم. حساب و کتاب را بگذرام کنار. بدون هیچ کاروانی، بدون دوست و همراه، خودم را بردارم ببرم پیش حسین. مطمئنم خودش راه را نشان می دهد. گذرنامه، چفیه، پرچم و سربند، تمام کوله بار سفر. برای یک هفته تمام آرزوهایم را فراموش کنم. از خانواده ام، پاره های تنم، دل بکنم. فقط بیایم اعلام حضور کنم و بگويم: من هستم. نصرتی لکم معدّة. یقین دارم که می‌شود توی آن قدم ها، تمام تقدیر را عوض کرد. شاید چندبار از
زیبای من ! چه حکایت از فراقت؟! 
چه بگويم که دیگر توانی برایم نمانده است، تسلیم شده ام ‌. تسلیم همین ناچاری  . تسلیم همین تکرار مکررات . تسلیم بی تابی های تو . تسلیم ناتوانی ات در حرف زدن . مدل تو همین است و من می فهمم. کاش . هیچ. هیچ نمی خواهم جز بودنت . جز صدای خنده هایت ‌. اگر برایت قابل تحمل بود بیا تا ببینمت . اگر نتوانستی هم هیچ . 
بغض نکن گریه نکن اگر چه غم کشیده ایبرای من فقط بگو خواب بدی که دیده ایاگر که اعتماد تو به دست این و آن کم استتکیه به شانه ام بده که مثل صخره محکم استبه پای صحبتم بشين فقط ترانه گوش کنجام به جام من بزن جام مرا تو نوش کنترا به شعر می کشم چو واژه پیش می رویمرگ فرا نمی رسد تو تازه خلق می شویتو در شب تولدت به شعله فوت می کنیبه چشم من که می رسی فقط سکوت می کنیاگر کسی در دل توست بگو کنار می رومگناه کن به جای تو بر سر دار می رومشاعر: افشین مقدم 
دیشب را پای صحبت دوست نزدیکی بودم که داشت تمام زندگانی اش را میکرد دو چمدان تا برود. تا به حال این گونه غمگین ندیده بودمش. میگفت : مهسا کاش نمیرفتم، کاش می ماندم، اما نه خوب است که  نمی مانم. 
نه دلش به رفتن بود ونه دلش به ماندن. چه میتوانستم بگويم؟ هیچ. تا صبح فکر کردم که در این روزها چه به اوبگويم ؟ باز هم هیچ. احتمالا احوالاتمان تا یک ماه دیگر همین است؛ به یکدیگر نگاه کنیم، هیچ نگوییم و قلب هایمان مچاله شود.
دیشب مدام
فریادِ دلم بود
آقا تورا گم کرده ایم
درتک تک قسم هایِ قرآن به سر
همه را قسم دادم که بگويم
"آقا تورا گم کرده ایم".
حتی تو را بالحجه ;به خودت قسم خوردیم
که آقا تورا گم کرده ایم.
باز آ ;جانا ;
ای علتِ زنده بودنمان;باز آ.
#فقط برای آمدن و سلامتش دعاکنید!!!!
#الباقی را خودش حواسش هست!.
#اللهم عجل لولیک الفرج
در اتاق عمل قلب بودیم چند لحظه ایی مانیتور بی هوشی را رها کردم و روی چهار پایه ایستادم نگاهم به قفسه ی سینه ی بیمار دوخته شد که جراح با چه ظرافتی آن را باز میکند و قلب نمایان میشود ،این اولین باری است که در اتاق جراحی قلب هستم،چشمانم پر از برق میشود
جراح میگوید پزشک هستی یا دانشجو؟
_من دانشجوی رشته ی بی هوشی هستم دکتر 
جراح توصیه میکند که درسم را خوب بخوانم تا بتوانم پرسنل بی هوشی اتاق قلب شوم به راستی که چشم ها هیچ گاه دروغ نمیگویند!!!
انگار جر
بسم الله النور
این سلاممم از جنس خوشحالی خبری است که به تازگی شنیدم و آن خبر داشتن فرزند از رفیقی که خیلی فرزند دوست دارد
که من را هم بینهایت خوشحال کرد
خب باید بگويم از این دو ماه و دوازده روزی که گذشت از خانه جدید و شهر جدید و زندگی جدید.
در پست های بعد از اول خدمتتان میگویم
حیف که گوشت و پوست و استخوانم با "فاخته" عجین شده اگرنه اینجاهم نامم را عوض میکردم و میگذاشتم "گآجره".داستان دارد این نام.مفصل هم نیست البته.داستانش هم از انبوه ِ فرزندان ِ نادرابراهیمی ِ جان ِ ماست.+راستی تازگی ها بعضی خوانده هام را برای خودم ضبط میکنم.و فقط برای خودم،نه اینجا میگذارمشان نه هیچ جای دیگر.الغرض،میخواهم بگويم که از قبل مجنون تر شدم!:)
. کلی همراه و رفیقِ مجازی به محض
باخبر شدن از حضور من مشتاق به دیدار شده و خوش آمدی دلچسب روانه ی
پیامشان کردند. به ناگاه حس غربتی که از ابتدای ورود به شهر مرا تهدید می
کرد فرو ریخت و درعوض احساس رضایمندی توام با آسودگی جای خالی اش را پر
کرد. اینها را نوشتم تا بگويم تسکین باشید، با کلامی، نگاهی، یا حتی پیامی.
این روزهای آشوبناکِ تاریک بیش از پیش مهر بی چشم داشت ما را در حقِ دیگری
طلب می کند.
گلچین پیامک های تسلیت و اشعار حسینی مخصوص اربعین
السلام ای وادی کرببلا
السلام ای سرزمین پر بلا
السلام ای جلوه گاه ذوالمنن
السلام ای کشته های بی کفن
 
عکس نوشته های جدید ویژه اربعین حسنی 97
چهل روز شکستن چهل روز بریدن چهل روز پی ناقه دویدن
چهل روز فقط طعنه و دشنام شنیدن چه بگويم؟
چهل روز اسارت چهل روز جسارت چهل روز غم و غربت و غارت
چهل روز پریشانی و حسرت چهل روز مصیبت چه بگويم؟فان وسرگرمی
باید بنویسم تا هیجانم تخلیه بشه 
امروز اتفاقی افتاد که مدت ها بود منتظرش بودم اما وقتی اتفاق افتاد من تمام بدنم داشت میلرزید از خجالت داشتم منفجر میشدم و دلم میخواست بلند بلند بخندم و به طور کلی هیچ کدوم از واکنش هام دست خودم نبود و خیلیییی خوشحالم که وقتی اتفاق افتاد تنها نبودم وگرنه قطعا افتضاح تاریخی به بار میومد D:
+من هیچ کاری رو پنهانی نمیتونم انجام بدم هیچ وقت کلا بلد نیستم و بشدت ادم ضایعی هستم و همیشه اولین کسایی که متوجه میشن ادم ها
ساعت یک و پنجاه دقیقه‌ی بامداد است که یکدفعه، بی دلیل و بی آنکه بفهمم، ذهنم از جزوه‌ی ARDS پرت میشود سمت خانم تیموری، معلم ریاضی سال پیش‌دانشگاهی‌مان، که آن اوایل از ترس و ابهت‌اش نفس همه بند می‌آمد. اما کم‌کم فهمیدیم قلبی از طلا دارد پشت ظاهر مردانه‌اش. خانم تیموری یک اخلاق جالب داشت. درصدهای آزمون‌مان که می‌آمد، دانه‌دانه بچه‌ها را بلند می‌کرد و برای هر کدام‌مان اصطلاحا کامنتی می‌گذاشت. به آن‌هایی که صفر درصد زده بودند با خنده می
یه بنده خدا بعد از چند سال بعد از اینکه بچه هاش رفتن دانشگاه ؛ دوباره میخاد ادامه تحصیل بده . بر حسب تصادف یکی از معلماش همون معلم دخترش بوده. دخترش گفته باید یه روز بیام مدرسه درستو بپرسم! علاوه بر اون هرکاری که مادرش میخاد انجام بده بهش میگه مگه تو درس نداری؟؟ بشين درستو بخون مگه امتحان نداری؟!
اینکه میگن چرخ زمونه برمیگرده یعنی این که سوالایی که از کسی میپرسیدی و حرفایی که بهش میزدی یه روز به خودت برمیگرده. 
بارها برای من یا بقیه اتفاق افتا
از میان میله های پنجره ای مشبکپر پرنده ای به درون خزیدباد آن را آوردیا کسی آن را به هوا دادبرکف اتاق مدتها باقی ماندآن را برداشتم و در دست نهادمپرمعمولی کبوتری بودبگذار اکنون راز یک اسیر را با تو بگويم :همه ی کبوتران عادی و بی اعجاب نیستند
من باید از این واقعه ی شوم بگويم
بر هم نزن و گریه نکن این دو سه خط را
گُه خوردن از این خانه به آن خانه ندارد
بردار بخور سهمیه ی واجبی ات را!
من شاهره ی بد دهن هرزه زبانم
آداب نمانده است که اندوخته باشم
در سیطره ی خشم و جنون ، جانی و مجنون
من از چه کسانی ادب آموخته باشم؟
⁧#اشرف_گیلانی⁩
بسم رب الشهدا والصدیقین
تلفن امین برای بار چندم زنگ خورد روی صفحه نوشته بود پ حاج رضا.
پرسیدم :کیه چکارت داره.
گفت:رفيقم رضا رحیمی دنبال وامه که انگشتربخره ببره برا نامزدش عقد کنن و بیاره خانومشو
گفتم :اخی ان شا الله جوربشه.
گفت؛باید یحور جورش کنم اخه رضا تنها ضامن وام ازدواجمونه .
گفتم:عه دستش درد نکنه جبران کنیم.

حاج رضا ببخشید نشد جبران کنیم اما شما  به خوبی خودت ببخش و ضامن 
اون دنیامون هم بشو
.
شهید رضا رحیمی متولد1376.
شهید ح
نمیدانم بزرگترین گناه بشریت چیست یا چه چیز می تواند باشد،اما اگر از من بپرسند بزرگترین مظلومیت بشر چیست.شاید نفس عمیقی بکشم،صدایم را صاف کنم،سیگاری گوشه ی لبم روشن کنم و بگويم:"دلتنگی بزرگترین مظلومیت بشر،که هرروز بیشتر از دیروز شیره ی جان آدم را از ابریشم خام وجودش بیرون می کشد و قوی تر از دیروز ضعیفت می کند" نمی دانم شاید اشتباه باشد اما من.از.دلتنگ بودن.خسته.شده ام!
ذهنم مشغول بود. نمی دانستم باید حرف های تجمع یافته را بگويم یا نه. اما می دانی که من اهل نگفتن نیستم. گفتم و چه خوب کاری بود گفتن شان. هنوز جمله ام تمام نشده بود که کلمات آغشته به حمایت و مهربانی ات احاطه ام کرد. گفتی و آرام شدم. گفتی و دلم گرم شد از داشتنت. گفتی و اشک صورتم را پوشاند از درک کردنت. گفتی و جوانه های به بار نشسته مان بیشتر ریشه دواندند در درونم. تنها چیزی که توانستم در پاسخ به صدای گرمت بگويم این بود که "امروز نیمه اردیبهشت است!"
"نیمه
از مهندسی هیچ چیز نمیدانم هر روز از گل فروشی محلتان گل میخرم و نقش گلفروش های خیابانی را بازی میکنم شاید روزی دلت بخواد برای عشقت گل بخری و نگاهت به من بی افتد و از دور صدایم کنی اقا گل ها شاخه ای چند و من به تو بگويم قابل شما را ندارد و با هر بهانه ی پول گل ها را از تو نگیرم گل فروشی شغل جدید من است که دوره گردم کرده مهندسی را بلد نیستم اما برای بدست اوردنت نقشها کشیده ام
وقتی آن شب از سرکار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم: باید چیزی را به تو بگويم. او نشست و به‌آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی در چشمانش را خوب می‌دیدم.
یک‌دفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرف‌هایم ناراحت شده باشد، فقط به‌نرمی پرسید: چرا؟
ادامه مطلب
اصلا فکرش را هم نمیکردم نمره ی کافی را بیاورم. ولی وقتی صدایم کردند و گفتند برو اتاق 101. با ترس و اشتیاق رفتم. اتاق خالی بود و خانمی روی یک صندلی روبروی یک مونیتور نشسته بود. در را باز کردم و لبخند زدم، نمیدانستم باید بگويم سلام یا های! در بستن را لفتش دادم که گفت های! نفس راحتی کشیدم و گفتم های!. نشستم، سوال اولش سخت نبود پرسید از خانواده ی بزرگی می آیم یا کوچک. گفتم کوچک، من فقط یک داداش دارم. خانم گویا که موضوع خوبی پیدا کرده بود گفت راجع برادرت
۱- استاد به رفيقم گفت چرا کنفرانستو اماده نکردی !!!گفت استاد ما سیل زده ایم گفت کو شاهدت !؟ من پاشدم گفتم استاد راست میگه تو یه شاخه گیر کرده بود ما خودمون نجاتش دادیم
 ۲- تا حالا همزمان با چند نفر چت کردین !!!؟؟ من با ۴یا ۵ نفر +۲تا گروه همزمان چت کردم !!! یعنی همه هم دست به تایپشون قوی ! گروه هام فوق فعال !!!جوابم نمیدادی هم ناراحت میشدن یعنی رسما دهنم اسفالت شد
 ۳-تو واحد با آ داشتم میرفتم ، از قبلش ما بزن بزن داشتیم ، نشست صندلی کناریم ، اول با تهدی
امروز فهمیدم وقتی میام و اینجا مینویسم(فقط اینجا)دلم آروم میشه.
بهم میگه تو خودت خودتو عذاب میدی خودت همش چیزای بی ارزش بزرگ کردی پیش چشمت،آدمای بی ارزش اتفاقای بی ارزش.
درست میگه.
گفت بشين کتابای نخونده ت تموم کن بیا برامون از جذابیت هاش بگو،بیا بگو کدوم خط و کدوم صفحه ش تورو تحت تاثیر قرارداد!
بیا برگرد به خودِ قبلیت؛
خودِ هفته ی قبلُ و ماه قبلُ و سالِ قبلت نه!خودِ سالها قبلت!
خودِ سرخوشُ و شادت خودِ خودت!
اینکه این همه توانمندم تحسین برانگی
سلام 
من پسری ۱۸ ساله هستم، مشکلات زیادی با پدر و مادرم دارم، کلا خیلی بد باهام صحبت میکنن،  مخصوصا بابام، اصلا احترامی قائل نیست، هر موقع که دلش بخواد بهم میگه تو عقل نداری و اگه آدم بودی .
این مال حرف زدن عادی ایشونه، وقتی عصبانی بشه هر تحقیر و توهینی به آدم میکنه، مثل تو هیچی نیستی، به هیچ دردی نمیخوری، هیچ . نمیشی و این ها. بعدش انتظار داره هیچ اعتراضی هم نکنی، در صورتی که من وقتی به هم سن و سال هام نگاه میکنم واقعا پسر بدی براش نبودم، نه
یعنی ممکنه یه شوهری گیرم بیاد که بگه پاییز دیگه مجبور نیستی بری سرکار 
بشين خونه و از این به بعد خانمی کن 
هوای خونه رو داشته باش مواظب بچه هامون باش کار بیرون هم با من؟ 
میشه یعنی؟ 
 
 
 
 
 
 
بعد نوشت 
حتما میشه 
تو برو از تو گوه وسواس اگه تونستی خودتو دربیاری بعد زر بزن 
هر لحظه که میگذرد،هرروز که میگذرد، احساس میکنم که دیگر این من نیستم که داخل این اتاق‌ها راه میروم این من نیستم که میرود بازار و خرید میکند این من نیستم که درس میخواند احساس میکنم که اگر لای لپتاپم را باز کنی گرد و خاک‌های چیزی که قبلا من بوده میزند بیرون رو دکمه‌های کیبرد را که نگاه کنی اثر انگشتم را میتوانی تشخیص بدهیو میدانم که اگر بمیرم تنها چیزی که میتواند ثابت کند من قبلا این جا بوده‌ام همین اثر انگشت‌هاست که تا چندوقت بعد از م
الان واقعا حس s رو درک میکنم. واقعا درک میکنم. ولی هنوز ازش متنفرم به خاطر کاری که بام کرد. هیچ دلیلی نمیتونه قانع کننده باشه کاری که بام کرد رو.
یکی رو میخام سفره ی مغزمو براش باز کنم و برنامه ریزی کنم نمیخاد کاری کنه فقط گوش کنه باشه و یک انگیزه بشه که برنامه ریزی کنم بعد یک ماه تمام از صبح تا شب بیاد دنبالم بزنه پس کلم:/ بزنه پس کلم بگه پاشو بیدار شو برو بیرون. بزنه پس کلم نرو تو تلگرام بشين کار کن بزنه پس کلم و. 
ابجیم فقط دیروز اومد دعوا کرد چر
نه سری هست و نه صدایی ! 
انگار در اینجا  خاک مرده پاشیدند . نه کسی می آید و نه کسی می رود . نکند سال ها از مراسم ترحیم من گذشته و من بی خبرم.  شاید اصلا زندگی نکرده ام . ریه هایم رنگ هوا را له خود دیده اند ؟ چشم هایم غیر از چهار دیواری تنهایی چیز دیگری دیده است؟ 
شاید من در اعماق زمینم در اوج آسمان به دنبال خود می گردم ؟ 

پ.ن: 
برم دکتر حالم خیلی بد شده . این وقت روز که زمان هذیان گفتن نیست . 
تب دارم.  چشمام سیاهی میره . نکنه باید دخیل ببندم ؟ اصلا به ک
دوستی دارم که رازی دارد و این راز به طریقی بدون اینکه بخواهم به گوش من رسیده است و آن دوست از این موضوع بی خبر است. بعد هر از چندگاهی که با هم حرف می زنیم او از دوره ای از زندگیش حرف می زند که خیلی سخت بوده ولی ادامه نمی دهد که چرا و چطور و من هربار می دانم از چه حرف می زند و او نمی داند که من می دانم و من هر بار از این دانستن خودم و ندانستن او معذب می شوم.  این روزها سوال اخلاقیه من از خودم این است که باید به او بگويم همه چیز را می دانم یا بگذارم در هم
 دستانی که ردشان روی گلوی خیال مانده و صدای تپش چیزی شبیه به قلب در کف پاها که جا باز کنند برای عقل . این چیزی بود که از من خواسته بودنند. جایی که تنها حیات غیرمادی در زندگیم رویا بود؛ اما رویاهای آشفته ی گرگ و میش صبح چیزی را بازگو می کرد که تا مدتها آن را جایی دور تر از گوش هایم دفن کردم که مبدا خیالاتی شوند. 
"اما عشق راهش را پیدا میکند" . این چیزی که بود که چشم هایم خواندند و من نمیدانم چرا قلبم تندتر زد و چشم هایم پر از اشک شد.  انگار صدای تپش ها
برای همه ی شما که در این فضا مینویسید و برای شما که هم رگ و ریشه اید:میخواهم بگويم چقدر خوشحال و خوشوقتم که شمارا میشناسم ،روزمرگی هایتان میخوانم و میتوانم چیزهای زیادی ازشما یادبگیرم 
شما به معمولی ترین شکل ممکن فوق العاده اید و به فوق العاده ترین شکل ممکن معمولی هستید شما خودتانید و بر خلاف خیلیها سعی نمیکنید یه کپی تهوع آور باشید 
دوستتان دارم و برایتان بهترین ها را میخواهم 
دوستدار شما : ستوده 
+شبیه پست خداحافظی به نظر میرسد؟ ولی قرار
امید را آغشته ی ایام می کنی که بتوانی آن دو قدم مانده به آینده را با صد وصله صبر بگذرانی؛ گذراندن که چه بگويم بیشتر شبیه به هُل دادن است. هُل دادنی که تو را به هِن و هِن می اندازد که بیشتر شبیه به عادت شده است. هر قدر به جلو میروی امید را شبیه به مترسکی میبینی در مزرعه آمال که هر از گاهی کلاغ های یأس بر آن نوک می زنند و او را سوراخ می کنند و جامه اش را میدرند و تو هر بار به داد امید میرسی و آنها غارغار کنان از او دور می شوند. امید را با چند وصله صبر می
خیلی روز است که سعی کردم یا بهتر است بگويم سعی کردیم همدیگر را فراموش کنیم.من از پسش برآمدم درست یا غلط زندگی جدیدم رو شروع کردم. زندگی که واهی نیست واقعی واقعی است همه حرف ها و اشارت ها و قول هایش. مانده خودم که به سامان برسانم خودم را رویاهایم، کارم،سوادم و خیلی چیزهای دیگر را
     توی سَرَم پُر از چیزهای جالب است، پُر از فکر و حرف و حتی احساس، همهدستِ هم را گرفته اند. نگاه شان، به سوی هم است و گویی با هم عجینن و یکیاما در کالبدهایی به ظاهر جدا؛  نَه! تکه تکه نیستند، به هم و با همند و عینِ هم. همه در هر چیز با هم، اتفاق دارند حتی اگر هر کسی، نتواند این طور فکر کند!جادوی من، جایی در من یا جایی که من در آن، با همه ی اما و احشای روح و جسمم و هر چه به من و با من و از من است، زندگی می کنم و شاید بهتر باشد بگويم "بودن می کنم".
ساده بگويم
نگاه زاده ی علاقه است
اگر دو چشم روشن عشق به تو نگاه کند
دگر تو از آن خود نیستی زمان می گذرد و زمانه نیز هم
کودک می شوی، جوان هستی و جوانی نمی کنی، می گذری
پیر می شوی، می مانی
با هم مثل همیشه در پی گمشده ای هستی
که با تو هست و نیست باز در پی آن علاقه ی پنهان
آن نگاه همیشه تازه هستی باز آن دو چشم روشن عشق را
در غبار بی امان زمان جستجو می کنی
غافل از اینکه او دیگر تکه ای از تو شده
سایه ای خوش بر دل تو گوشه، گوشه ی این دل خراب
سرشار از عطر نگاه
امروز ساعت ده دندونای عقل سمت راستم رو کشیدم موقعی که آمپور بی حسی رو می زد اینقدر درد داشت که میخواستم دست دکتر رو بگیرم دکترم با اخم گفت دست من رو نگیر دیگه دستهای صندلی رو زیر دستم فشار میدادم وقتی آمپور بی حسی رو زد ده دقیقه گفت منتظر بشين تمام بدنم میلرزید انقدر ناجور میلرزیدم که دختر داییم همراهم اومده بود دندون عقل بکشه گذاشت رفت گفت من بعدا میکشم منم موندم بعد صدا کرد احساس میکردم الانه که سرم رو ببرن رفتم داخل کشیدشون پایینی درد ندا
 
پیش از آنکه سقراط را محاکمه کنند از وی پرسیدند:بزرگترین آرزویی که در دل داری چیست؟پاسخ داد: بزرگترین آرزوی من این است کهبه بالاترین مکان آتن صعود کنم و با صدای بلند به مردم بگويم:ای دوستان چرا با این حرص و ولع بهترین و عزیزترین سال های زندگی خود رابه جمع ثروت و سیم و طلا می گذرانید،در حالیکه آنگونه که باید و شاید در تعلیم و تربیت اطفالتانکه مجبور خواهید شد ثروت خود را برای آنها باقی بگذارید،همت نمی گمارید؟!
 
ادب
فایل پی دی اف متن " ادب"
 
مراقب باش در مقابل بزرگان با ادب باشی. شاید اون آقات باشه و نشناخته باشی.
 آقایی در مشهد مقدّس است که هم اکنون حدود صد سال دارد  تعریف میکرد:
من همراه شخصی به مکّه رفتم و هرکدام مبلغ سیصد تومان داشتیم، در بین راه به مرضی مبتلا شدم که سیصد تومان خرج شد تا بالاخره به جدّه رسیدیم و در مدینه  ست کردیم، امّا خیلی ناراحت بودم که دو نفر با سیصد تومان در کشور غریب چه
کنیم. همان طور که در اتاق نشسته بودم، دیدم آقای محترم
در نتورک مارکتینگ وقتی یک نفر را بارها پیگیری کرده ایم و نتیجه ای نداده است، چه کار باید بکنیم؟در این پست در مورد این موضوع صحبت میکنیم.❗یک اشتباه بزرگبعضی
از نتورکرها میپرسند: "من یکی از دوستانم را 58 بار پیگیری کردم و به
روشهای مختلف با او صحبت کردم ولی حاضر نشد کار کند.باید به او چه بگويم؟"⁦⚠️⁩کاری که باید انجام دهید این است که دیگر به او چیزی نگویید! تقریبا آن بنده خدا را روانی کرده اید!
ادامه مطلب
با دایی این ها رفته بودیم سراب کهمان. بهشتی بود برای خودش.  در جهنم این روزها، دمای بیست و خرده ای را چشیدیم. آبش انقدری سرد بود که نمیشد پنج دقیقه ی متوالی تحملش کرد. جای به شدت دیدنی که پیشنهادش می‌دهم.
دختردایی پنج ساله ام وقت برگشت به دایی گفت می‌خواهد با عمه ( که می‌شود مادر من ) برگردد. در نتیجه با برادرم معاوضه شد. ساعت حوالی نه و نیم - ده شب بود که برمی‌گشتیم . آتاناز از آنجایی که در آب بازی زیاده روی کرده بود سردش شده بود. نشاندمش روی پ
.
با خودم خیلی کلنجار میروم این روزها.
بعضی وقت ها میگویم اصلا تو چرا این اینقدر خوش بین هستی؟!
کاش خدا اصلا این دل را به من نمیداد.من واقعا از این دل خسته شده ام
خودم بارها جار زده ام که مسبب تمام این روزهایم این دل لعنتی است
مصاف دل و عقل چنان بالا میگیرد که تنها حاصل آن برای من سردرد هایی است که عمری همراه دارم
به دست نوشته های روزگارم نگاه میکنم ، میخواهم روبروی من بنشینی و تک تک جمله هایش را باهم بخوانیم.
میخواهم بپرسی چرا این اتفاق ب
سلام
امروز با آموزش Enable Keep-Alive در GTmetrix در خدمت شما عزیزان هستم.
در ابتدا بگويم که معنی Enable Keep-Alive به فارسی معادل زنده نگاه داشتن فایل بین سرور و مرورگر میباشد.برای درست کردن این خطا فقط کافی هست که کد زیر رو در فولدر htaccess سایت خودتون قرار بدید.
<ifModule mod_headers.c>Header set Connection keep-alive</ifModule>
به همین راحتی این ارور را با هم درست کردیم موفق باشید :)
چند وقت پیش بود که نشسته بود کنارم . به اقتضای نسبت سببی خویشاوندی و اختلاف سنی 12ساله سعیم همیشه بر این بوده که احترام را نگه دارم . در بعضی موارد یا گاها خیلی از موارد با او اختلاف نظر دارم . وقتی نظرش را میگوید اگر نظرم همان باشد تایید کوتاهی میکنم چون نظر یکی است و توضیح بیشتر بنظرم بیهوده است ! اگر نظر مخالف باشد سکوت میکنم یا شاید پیش بیاید که خیلی کوتاه نظرم را بگويم و باز هم ساکت شوم چون بنظرم توضیح در اکثر موارد بیهوده است و هرکسی نظری دا
پیش از اینکه مراقبه جدید رو شروع کنیم، چند جلسه باید تمرین کنیم، در این جلسات چندین دستورالعمل جداگانه وجود داره تا بتونید این مراقبه رو مرحله به مرحله یاد بگیرید. وقتی بر روی هر مرحله تسلط پیدا کردید، می تونیم همه رو با هم جمع کنیم. برای شروع روی صندلی خود صاف بنشینید (یاحتی بر روی زمین دراز بکشید ، هر طور که راحت هستین ) و هر دو پاهاتون رو صاف روی زمین بگذارین و یا در حالت نیلوفری (پاها به صورت ی) بنشینید بالشی زیر تان بگذارین دستات
می‌دانی تنهایی‌ام را دوست دارم. وقتی نمی‌توانم تنها باشم عصبی می‌شوم. برای منی که همواره در خانه تنها بوده‌ام و برای خودم در خانه یورتمه می‌رفتم، این‌که نتوانم تنها باشم خودِ خود جهنم است.
اما گاهی‌اوقات وقتی یادم می‌آید هیچ‌کس در هیچ گوشه‌ی جهان به یادم نیست، غصه‌ام می‌گیرد. وقتی دلم می‌گیرد و می‌بینم هیچ‌کس را ندارم که بتوانم برایش حرف بزنم و خالی شوم، بیشتر دلم می‌گیرد. وقتی تلگرامم را بالا و پایین می‌کنم تا کسی را پیدا کنم ب
ایام ایام امتحانات بود.از اونجایی که از بچه های ورودی جدید بودم فقط به اول شدن فکر میکردم. آنقدر خودم رو غرق کتابها می کردم که فراموش میکردم بایستی غذایی می خوردم. به وضع ظاهرم هیچ توجهی نداشتم. امتحانات به پایان رسید؛ چند هفته بعدش دعوتنامه ای به دستم رسید که من رو به جشن دانشجویان ممتاز دعوت کرده بودن. به قدری درگیری واسه خودم درست کرده بودم که حتی توی اون مدت وقت نکرده بودم صورتم رو اصلاح کنم. جشن فردا بود و من امروز کلی کلاس داشتم. زمان گذش
بسم الله الرحمن الرحیم.
درواقع دنیا یکجوری هست که یکهو چشم باز میکنی و به خودت میایی و میبینی  یک برگه ی ازمایش در دست همسرت جاخوش میکند و باخوشحاالی فراوان لبخند میزند و می گوید؛چطوری مامان دوقلو ها((البته این دوقلوها ارزوی همسراست والا خبرخوشحالی برای یک قل است))
هنوز باورم نشده
خیلی وقت ها اتفاق های جالب زندگی وقتی می افتد که انتظارش را نداری
هنوز خودم از خودم خجالت میکشم بگويم مامان شدم
ویلیام عزیزمببخش که اینبار تورابا نام کوچکت میخوانم چراکه میخواهم صمیمانه بگويمدلم برایت تنگ شده استانقدر تنگ که حتی تاب اشک هایم را ندارد و با تلنگری لبریز میشودویلیام عزیزمبا اینکه تو درکنار منیباز دلتنگت هستمانگار که هرگز بازنگشته باشیاز تو دلم گرفته استاز تو دلم تنگ استویلیامبه گمانم چمدان هایت را بسته ایو به انتظار نشستیتا خواب چشمانم را خاموش کندو سپس در تاریکی پیشانی سرد و مضطربم را ببوسی و برای همیشه برویویلیام عزیزمباید برایت
دیروز یه اقای خیلی محترمی یه چیز تازه بهم یاد داد
من نمیدونستم ولی ایشون گفتن فاطمه یعنی جدا شده از آتش :)
مطمئنا که معنای اسم، تضمین نمیکنه عاقبت منم خوب باشه
من اگه درست زندگی کنم و بلد بشم به خدا چشم بگم(اینم ازون رمان عقیق یاد گرفتم میگفت خدا نمیخواد ما خوب باشیم میخواد ما چشم بگیم) در اونصورت عاقبت به خیر میشم
 
یه چیز دیگه هم بهم یاد دادن ایشون
اونم این بود که ما اجازه نداریم قوانین دیگرانو بشکنیم باور میکنید اینو اصا نگفتن؟ ولی بهم یاد د
 
همین که پیرمرد قامت بست و ایستاد ب نماز پسر بچه ی بازیگوش شروع کرد ب سر و صدا کردن پیرمرد سر نماز دستشو ت داد و گفت الله اکبر همه مون میدونستیم که این حرکت ینی بچه بشين سر و صدا نکن ما بچه بودیم این حرکتو میدیدم همه ساکت می نشستیم اما پسر بچه ی امروزی تا الله اکبر پیرمرد رو شنید گفت ای رهبر♡ :)) همه زدیم زیر خنده آخه پیرمرد مخالف بود با این حرفا :)) نه پیرمرد کوتاه می اومد از الله اکبر گفتن نه پسر بچه ی شیطون از کامل کردن شعار خخخ الله
احساس کردم که مطلب "برنامه نویسی را از کجا آغاز کنم؟" به کمی بررسی بیشتر نیاز دارد، لذا تصمیم به بازنویسی این مطلب گرفتم.
لازم است قبل از هر چیز بگويم که من صرفا نظرات خودم را به جهت کمک به برنامه نویسان تازه‌وارد مطرح می کنم. در این مطلب به بررسی و راهنمایی برنامه نویسان تازه‌وارد می پردازیم تا علاقه مندان به این هنرِ فنی در رایانه راه خود را بیابند.
بسیاری از دوستان و اطرافیان من می پرسند که برنامه نویسی چیست و باید از کجا شروع کنیم. در واقع
مناسبت های خوب می آیند و می‌روند و تو همچنان نیامدی. استاد می‌گوید: تقدیر ازدواج از آنهایی است که به هیچ وجه عوض نمی‌شود؛ مگر تحت شرایط خیلی خاص. یعنی قبلا یک بار در آسمان عقد کرده ایم؛ منتها یادمان نمی آید. 
بی ربط نیست اگر بگويم
آقایی دارم خوجگله        فرار کرده ز دستم! 
دوریش برایم مشکله       کاشکی اونو می‌بستم! 
البته استعداد شعر ندارم. از سرودهای عمو گ کش رفتم. اولش را فقط تغییر داده ام!
میدانی، توی مخاطبین گوشی ام یک مخاطب خاص
قبل از رفتن برای بار نمیدانم چندم میگوید: بلند شو دیرت میشه، و من که بیدارم و از خود دیشب یک حسی بهم میگوید: امروز نمیشه
پیام میدهم که مطمئن شوم امروز نمیشود و جواب نمیدهد و میفهمم که خواب است.
گوشه‌ی صبح را میگیرم و مینشینم تو همان کنج، به کتاب ها نگاه میکنم.دلم هیچ کدامشان را نمیخواهد.
و بعد باز صدایی میپرسد تو چرا مینویسی؟ و من حکما دلم میخواهد بگويم به تو مربوط نیست اما به جاش خودم هم شک‌ میکنم که چرا حالا دارم مینویسم؟ بعد میخواهم همین
گاهی وقتی دلت بد گرفته است و حال و حوصله‌ی هیچکس را نداری، هم صحبتی با رفقای نسبتا مجازی حالت را کلی بهتر میکند! برگرفته از سخنان میرزا‌ی‌ــمان که بگويم(!)، این دوستی ها کاملا مجازی نیستند.! شاید در بستری باشند که واقعی نمی نماید، ولی تاثیرات آن چه مثبت و چه منفی، در زندگی‌ـهای واقعی‌ـمان هم هست! حتی شده با خواندن یک کامنت، چند ساعتی را کاملا شارژ شوم! اصلا همین کامنت بازی‌ـهاست که باعث می شود لپ تاپم را گاهی یک هفته تا یک ماه خاموش نکنم! ی
  سلام خوبید ؟بعد از مدتها دست به قلم قدیمی خود میبرم نمیدانم قرار است از چه بگويم ؟از پسرک مغرور که حتی برا درخواست جزوه غرورش را نمی شکند یا ازخودم بگويم ؟
  دلگیرم سخت دلگیرم از بی وفایی دنیا ولی شادم از همراهی خدا انگار باتمام قدرتش بزرگیش کمکم میخورد دل شادم از خودم از دنیا .بعد مدتها اومدم یه خبر مهم بدم ولی برا شنیدنش یا بهتر بگم نوشتنش یه شرط دارم .بهم پیام بدید اگه دنبالم میکنید واقعا وشاید حرفایی بزنم به شمام کمک کنه .
  مدت هاست شعر
البته این بار نمیخواهم خیلی سریع توپی از انرژی و هیجان را به دنیا پرتاب کنم.خیلی آرام تر شده‌ام.خیلی کلنجار رفته‌ام.داد زده‌ام.سرم را به شیشه تکیه داده‌ام و دست هام را فشار داده‌ام روی چشم هام.تابستان تنبلی هم شده امسال.دیشب یکی از کنکوری های پارسال هم این را تایید کرد که جان آدم در می‌آید تا تمام شود.من که ظاهرا مشکلی ندارم.شب ها در خوابم ماجراجویی میکنم.روزها به سکوت می گذرد:سکوت صبح و ناله‌های آرام یخچال خانه،سکوت کوچه ها،سکوت اتوبوس
بعضی چیزها برای هیچکس نیست. افکار شبانه است و چون می خواهم فراموش نشود برای خودم می نویسم.
مقولات جهان به نظر من شامل چند دسته است البته فعلا و در این زمان :
1_اساطیر و افسانه های پیشینیان
2_علم و دانش
3_فلسفه و حکمت
4_ادیان و علوم الهی
5_سحر و جادوگری
در خصوص اساطیر و افسانه های پیشینیان که گاها خرافه نیز در آنها موجود است بایستی بگويم جنس انها احتمالا دو گونه باشد، یا از جنس ظن هستند ،(ظن =گمان و گمان باطل) و یا جنس انها در یک دوره ای از جنس علم و د
مدت طولانیست که متنی ننوشتم،نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشم،نه، اتفاقا گاهی انقدر جملات توی ذهن پخش و پلا هستند که یک فرمانده ی جدی نیاز داری برای به خط کردنشان!!!
نخواستم احوالاتِ پریشان را ثبت کنم و شما را شریکِ ملال این روزهایم.
حال با خوشحالی و مسرت نیامدم بگويم که "رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند" اتفاقا این غم مثل همزادیست که بیخیال ما نخواهد شد و هردوره ای از شکلی به شکلِ دیگر رخ می نمایاند!
سعی دارم طرحِ رفاقتی با او بریزم،هووووم
دنبال یه راهی می گردین که زبان انگلیسی خودتون رو تو منزل تقویت کنین؟ ولی
پیشرفت چشمگیری با برنامه ای که در پیش گرفتین احساس نمی کنین؟ تو این
مطلب می خوایم شما رو با 22 راهکار موثر برای یادگیری زبان انگلیسی در خانه
آشنا کنیم تا سریعتر به نتیجه دلخواهتون برسین. آماده این؟
یه جای راحت و دنج انتخاب کنین
یه برنامه زمان بندی برای خودتون درست کنین
کتابخونه انگلیسی خودتون رو بسازین
فیلم ها رو با زیرنویس انگلیسی ببینین
اخبار انگلیسی رو دنبال کنین
ا
م.ن از دبستان همکلاسیم بود و صمیمی ترین رفيقم شد توی دبیرستان.دو سال پشت کنکور موند.سالی که من دندون قبول شدم و دانشگاهم رو هم نمیدونم چرا خانوادش انقدر خفن میدوننش!همش باباش تحقیرش میکرد که ببین تیارا شرایطش مثل تو بود اما اون قبول شده اونم فلان دانشگاه!ولی تو نشدی.یه سال بیشتر از من موند پشت کنکور.انقدر براش استرس داشتم که زمان اعلام نتایج احتمالا جزو اولین کسایی بودم که توی سایت یه ریز در حال رفرش کردن صفحه بودم و من بهش خبر دادم که نتایج
2488 - اسدا عَلَم» وزیر دربار و معتمد شاه در
خاطراتش می‌نویسد: پیامی از کیسینجر و همچنین خبرهایی از چند دختر خانم
از اروپا رسید، ناچار شدم چند دقیقه سر شام بروم و عرایضم را بگويم(1) .
فرمودند بعدازظهر گردش می‌رویم»، من هم بعدازظهر را با دوستم گذراندم(2)
. فرمودند بعدازظهر گردش می‌رویم»، عرض کردم گاردن پارتی دیپلماتها را
داریم»، فرمودند قبل از آن!»، عرض کردم خسته می‌شوید»، فرمودند نه!»(3)
. دختری را ملاقات کردم که باید به حضور بر
ساعت ۹ شب بود. ۱۱-۱۲نفر توی صف ایستاده و منتظر ون آخر بودیم. پیرمرد آرام خط هر شب ون آخر می‌شد. همو که برای رسیدن هیچ‌وقت عجله نداشت و برای خالی کردن عقده‌ها به پدال گاز الکی فشار نمی‌آورد.
ون پر شد. ۲_۳نفر ماندند. جا نشدند. یکی‌شان خانم بود. توی صف ایستادند. ون که می‌رفت سریع یک سواری شخصی سروکله‌اش پیدا می‌شد. تا ۱۲ شب سر خط سواری‌های شخصی به جای تاکسی‌ها انجام‌وظیفه می‌کردند. داشتیم حرکت می‌کردیم که یک دختر از پیاده‌رو در آمد و به شیشه
نمیدانم فرهنگ کشف شجره نامه دانش آموزان در روز اول مدرسه، ایده و حرکت چه کسی بوده دقیقا؟! اگر پیدایش کنم، چنان درسی به او می‌دهم که بیاید از تمام قربانیان این فرهنگ نادرست عذر بخواهد.  
روز اول مدرسه، دانش‌آموزان تک تک باید بلند شوند و شغل پدر را بگویند. آنهایی که پدرانشان شغل بالایی دارند که فبها. بادی در غبغب می‌اندازند و می‌گویند مثلا: پدرم دکتر است، معلم است، کارمند است، نظامی است،.  
من نگاهم به آن بچه‌ای است که استرس دارد و می‌ترسد
هو الرحمن الرحیمحال این شب ها .چه بگويم خود را آماده میکنم جدی جدی کاملا حق به طلبانه  که لا به لای دعاها الغوث ها تمام حاجت ها و گلگی هارا بیان کنم دعای جوشن کبیر که شروع می شود هر بند که خوانده می شود حال روزم بارانیست کاش زمین دهن باز کند از شرم آب شومخدایا امشب آمده بودم بگويم چرا تنهایم گذاشتی ؟!+خَیْرَ حَبِیبٍ وَ مَحْبُوبٍ (اى بهترین دوست و محبوب )خدایا اومدم بگم چرا دستم تنگه چرا ولم کردی ؟!روزیم پس کجاست +یَا مَنْ خَلَقَنِی وَ سَوَّ
درد از بندِ انگشتانم شروع و به کمر منتهی میشود.
بعد از ظهر کمی زیاده روی کردم شاید اما ارزشش را داشت.
چیزی شبیه به پتک را برداشتم و افتادم به جانِ دیواری که قرار بود تخریب شود،کاری سنگین و زمخت که زیادی برای من و دخترانه هایم سخت بود،اما راهی برای تخلیه ی خشمم سراغ نداشتم،با اصرار پتک را گرفتم و مشغول شدم،رفته رفته سختی جای خود را ب لذتی وصف نشدنی داد.
در حین کار کردن صدای مشاجرشان به گوش میرسید_البته شاید بهتر است بگويم سخنرانی غرایی به راه ا
سلام
امروز با آموزش Inline small JavaScript در GTmetrix در خدمت شما عزیزان هستم.
در ابتدا بگويم که معنی Inline small JavaScript به فارسی معادل فراخوانی فایل‌های جاوا اسکریپت کوچک از داخل سایت میباشد.
برای درست کردن این اروز فقط کافی هست که اسکریپت های استفاده شده در قسمت body سایت را به قسمت head سایت یا به انتهای قسمت body انتقال بدهید و آن را در یک فایل قرار دهید و بعد آن فایل را لینک بدید.
امیدوارم مفید بوده باشه :)
چند خط سکوت و چند صفحه‌ی سفید می‌گذارم بماند برای این شب‌ها که دیگر هیچ چیز از خدا نمی‌خواهم.
می‌گذارم بماند تا روز حسابش، نشانش بدهم و بگويم ببین! هیچ چیز از تو دیگر نخواستم. آخر مگر چندبار باید خواست؟ چند بار باید نشود تا دیگری امیدی به شدن نداشته باشی؟
کفر است؟
من در شب قدرت کفر می‌ورزم!
امیدم را از تو برداشته‌ام. دیگر هیچ شدنی نمی‌خواهم! دیگر نمی‌خواهم به خواسته‌هایم رسیدگی کنی. بگذار همه چیز همین‌گونه پیش برود. 
من دیگر امیدی ندارم
بگذار برایت بگويم، هربار پایم را از چارچوب در خوابگاه رد می‌کنم و میگذارم روی موزاییک حیاط، دلم تنگ می‌شود. غمم قد می‌کشد تا فرق سرم.
پرسیده بود که الان دلتنگی که از خانه دوباره برگشته‌ای به خوابگاه؟
گفتم ببین من هر بار که وارد این خوابگاه می‌شوم دلم تنگ می‌شود.
دلم نه برای خانه و خانواده و مهر‌ مادر و حمایت پدر و برادر زیادی عاقلم، که دلم برای هر چیزی که بیرون از این ساختمان هست تنگ می‌شود.
برای تمام اتفاقات خوب و بدی که می‌افتد.
برای تو
خیلی دوست دارم جواب ندی. یکی از هدفن‌ها را از گوشم بیرون می‌کنم. میخواهم قطع کنم. نمی‌دانم چرا دوست ندارم جواب بدی و از این دلیل نداشتن کلافه میشم اما قطع نمی‌کنم. بدون دلیل قطع نمی‌کنم. برخلاف دیروز و پریروز اینبار جواب میدی. من اما همین امروز نمی‌دانم چرا نمیخواستم جواب بدی. صدای بچه از پشت تلفن میآید. حالم را می‌پرسی میگم خوبم و حالش را میپرسم. میگی چه خبر ولی من توجه نمی‌کنم. حال بچه‌ را میپرسم. می‌خندی. من کم‌کم صدای خنده‌هایت یادم
از
نقطه ضعف صحبت کردن بزرگترین نقطه ضعف من است. هنوز آنقدر قدرت آن را ندارم که
نقطه ضعف‌هایم را بگذارم پیش رویم و بگويم این من واقعی‌ست و در آغوشش بگیرم. من،
از این دست انسان‌های وارسته نیستم. نقطه ضعفم را می‌دانم. می‌شناسمش و آنقدر جالبم
که کتمان و حتی انکارشان می‌کنم! از آن روز اما، از آن روزیی که دایی را دیده‌ام
زندگی‌ام، یا بهتر است بگويم زمینه فکری‌ام، یک‌طوری غریبی دگرگون شد. آن‌طوری که
من را روبرویم نشاند آنقدر عجیب بود که همان ر
قطعه موسیقی جدید از محسن میرزازادهآهنگ اصیل (قِزا رَمِه دوکان دار)
.::: دانلود آهنگ  :::.
کەچکا کۆردانیتۆ سا مە جانی(ۆە رفش و هیژاشێرین زمانی)رەفشێ چاڤان لای لای لای لایخادی جان مالا مە دانیخادی جان مالا مه دانی((دختر کوردی .جان منی.زیبا و ارزشمند و شیرین زبان. زیبایی چشمات کاردستم داد))سیوا ئە غازیتۆ سرونازیلە ناۆ هە ڤالانتۆ سەر فرازیژە جانی من لای لای لای هەوالا من چە دخۆازیدلالا من چە دخۆازیای سیب اوغازی .ای سروناز.که بین دوستانت سرافرا
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب