نتایج پست ها برای عبارت :

بعضی وقتا همه جارو تاریک کن تا واقعیا برق بزنن

خیلی وقتا دلخوشی کل  زندگیت دیدن چهره و لبخندشه که در لحظه خوشبختی رو حس کنی و روحتو تازه  کنه خیلی وقتا دوسداری عقلتو پس بزنی و هر چی دل میگه گوش کنی و از هیچ کی و هیچی نترسی لعنت به فرهنگی که از ترس آبروریزی حق نداری داد بزنی که دوسش داری خدایا حالش همیشه خوب باشه
مرد از زن خیلی تنهاتره.
مرد نمیتونه وقتی دلش تنگ شد زنگ بزنه به دوستش و گریه کنه و خالی بشهبعضي وقتا باید مرد باشی تا گریه کنیبعضي وقتا مجبوری تو فضای بغضت بخندی …دلت بگیره ولی دلگیری نکنی …شاکی بشی ولی شکایت نکنی …گریه کنی اما نزاری اشکات پیدا بشن …خیلی چیزارو ببینی ولی ندیدش بگیری …خیلی ها دلتو بشکنن و تو فقط سکوت کنی
جاروی دسته بلند چرخشی کموود

با دسته بلند جاروی خانگی دسته دار کموود که دیگر نیاز به خم شدن نیست و یا مخزن بزرگی که خود جارو آشغال ها را جمع میکند و با این وسیله کم جا دیگر نیازی نیست برای جمع کردن زباله از روی زمین هر بار از جاروی برقی استفاده کنید.
جاروی چرخشی کموود بدون استفاده از باتری و شارژ می تواند همه زباله ها حتی اجسام سنگین مثل فندک را از زمین جمع کند. جارو های کموود دارای یک مخزن بزرگ است که براحتی تخلیه می شود و میله کشویی استیل برای
گاهی وقتا حس میکنی تنهاترین تنهایی ، حتی با وجود نفسای گرمی که دور و برت هستند؛یه مادر مهربون و فداکار،یه پدر دلسوز و آرام کننده، برادرای عزیزتر از جان ، و بالاخره همسر و فرزندی که با اومدنشون به زندگی رونق و صفا بخشیدناما.نه ، فکر می کنم این زندگی دیگه اما نداره ، جز اینکه گاهی وقتا یادمون میره که همه ی ما توی این زندگی حقی داریم، گاهی وقتا فراموش می کنیم که این فقط ما نیستیم که محتاج محبت دیگران هستیم ، بقیه هم به محبت ما احتیاج دارند.ای کا
فکر کردن سخته. درد داره. کار هرکس نیست. بعضيا فکر میکنن فکر میکنن اما همش خیاله. فکر کردن کیلومتر شمار آدم رو صفر میکنه باعث میشه همه پل های پشت سرت خراب شه. باعث میشه گذشته ی خودت رو زیر سوال ببری باعث میشه تازه متولد شی. واسه همینه بعضيا میترسن فکر کنن فقط میگذرونن با باورهای دیروزشون با باور های سال و دهه قبلشون.
گاهی وقتا فکر می کنم این بود چیزی که میخواستم. چقدر تو مسیرم کج شدم. چقدر خودمو گم کردم. چرا اینقدر عجله می کنم با این عجله ها قراره چ
امروز داشتم برای ناهار برنج و مرغ درست میکردم منتظر بودم برنجم نرم بشه یکم تا دمش بندازم مرغمم اماده بود و داشتم ادویه میزدم بهش نمک و دارچین . دارچین داشتم با وقت میریختم که رنگ خورشتم تیره نشه یهو زرتی درش باز شد ریخت تو غذام و کنار گاز ://// وای جیغ زدم فقد ینی ما هیچ وقت قوطی ادویه دارچینمون پر نبود ولی امروز پر پر بود کلی دارچین ریخت :/ دیگه یه لحطه گفتم مریم الان وقت جیغ زدن نیس زود نجاتش بده! زیر مرعا رو خاموش کردم که با قل زدن تو اب خورشت حل
یادمه اون موقع ها که خیلی دوسش داشتم بعضي وقتا باهاش تو ذهنمحرف میزدم.هنوزم پن شیش روز یه بار میزنم.در حد چند تا نگاه و کلمهاستاد عکاسی مون منو یادش میندازه گاهیلاغریش،موهای روی دستش،طرز گرفتن دوربین توی دستش و برآمدگیروی شلوارش
جدا دلم میخواد بشینم، چشمامو ببندم و باد رو در حالی که توی موهام دست می کشه حس کنم، گرمای خورشید روی صورتمو ببلعم و روحمو بشورم پهن کنم جلوش تا خشک بشه :/ از خنکی هوایی که توی ریه هام میفرستم به وجد بیام، و از شنیدن صدای یه پرنده سرمست بشم .
مسئله اینه که بعضي وقتا فکر میکنم انقدر زیادی بزرگ شده، عجیب، حس یه گلوله برفی غلتان رو میده که جلوشو گرفتن سخته گاهی، دید منطقیم رو میگم (البته اینکه اسمش دید منطقی باشه جای بحث داره.). اجازه ی لذت های کوچیک
امروز کلی کار دارم
اول باید خونمو تمیز کنم ، جارو بزنم
ظرفامو بشورم 
همه جارو مرتب کنم و وسایلمو تقریبا اماده کنم و برای رفتن اماده شم کم کم الیته هنوز تا اخر هفته اینجام و ساید بعد از دهم برم خونه اما باز باید وسایلمو اماده کنم 
عصرم دوس دارم برم بیرون ،خودمو مهمون کنم به یه قهوه و فردا باید برم کتاب بخرم کلی کتاب که تابستون بخونم
دیگه اینکه حال آدم که خودش خوب نمیشه ، خودش باید خوبش کنه 
خودم همه کاره ام 
هرگز مایوس نباش .
من امیدم را در یاس ی
بعضي وقتا برای فرار از یه موقعیتی میریم خودمونو میندازیم تو یه چاه دیگه!
بعد یهو وسط راه میبینیم چقدر سردرگمیم!
نه خوشحالیم از کاری ک کردیم نه مطمئن از درستیش!!
شاید یه چیزاییم از دست دادیم.
این حس خیلی بده
نمیدونم چرا یهو اینهمه متغیر میشم؟! یه لحظه تو نقطه ی جوش و لحظه ای بعد انجماد!!
انگار دوتا آدم در من دارن زندگی میکنن همزمان.
از طرف میپرسن میشه با کفش نماز خوند؟ میگه ما که خوندیم شد!
نمیدونم این از نظر شما بی معنیه یا بی مزه س یا چی. ولی راستش برای من خیلی الهام بخش و تلنگرطور بوده همیشه! خیلی وقتا آدما میگن نمیشه فلان کار رو کرد. وقتی میپرسی چرا؟ جواب میدن کیو دیدی اینکارو کنه؟ یا تا بوده همین بوده و از این حرفا. ولی فکرشو که میکنی میبینی خیلی وقتا یه سری قانون های خودساخته دارن محدودت میکنن که انقدر بهشون بها دادی که راستی راستی باورت شده از ازل توی طبیعت وجود داشت
رفتین خارجکوچه کثیفه چند درصدمون جارو برمیداریم و جارو میزنیمکشور خودمون باشه چنددرصدشهر خودمون باشه چیکوچه خودموندر نهایت خونه خودمون اگه باشه؟!مسلما هرجا احساس مسئولیت بیشتری وجود داشته باشه حرکت بیشتری هم وجود دارهمینالی از تنبلی و بی عاری جوونت؟!ناراحتی از خونه نشستن و ولگردیش؟غصه علافی جوونای مملکتو میخوری؟دوست داری به خودشون حرکتی بدن و زندگیشونو سامان ببخشن، باید حس مسئولیت پذیری رو در وجودشون زنده کنیو《ازدواج》این کاره است.
-بعضي وقتا حقیقت جوری مثل پتک تو سرت میخوره که ممکنه دلت بشکنه.ولی مهم نیست.همین که حقیقت رو فهمیدی یعنی بردی.هرچند که حقیقتش به تلخی زهرمار باشه و هیچوقت مزه ش از یادت نره! هیچوقت !

-لعنت به همه ی شرطی های دنیا که با دیدنشون . دلت میخواد انقدر فریاد بزنی تاهمه ی دنیا بفهمن تو دلت چی میگذره
جارو برقی سطلی
جاروبرقی جاروبرقی از پرکاربردترین ترین دستگاه های نظافت می باشد. در صورت نیاز به قیمت جارو برقی با شماره ۰۹۱۲۲۹۳۷۵۷۸ تماس حاصل فرمائید. در این بخش به بررسی اجزای تشکیل دهنده انواع جارو برقی می پردازیم. پمپ مکش دستگاه جاروبرقی پمپ جارو برقی صنعتی کار مکیدن هوای داخل مخزن جارو برقی را بر عهده دارد. ایجاد خلأ موجب به وجود آمدن اختلاف فشار بین فضای داخل و خارج دستگاه میگردد. اختلاف فشار به وجود آمده مبنا کار یک جارو برقی صنعتی اس
بعضي وقتا که میبینم اونایی که یکم بهشون وابسته میشم
با یکی دیگه صحبت میکنن و میخندن و خوشن، ناراحت میشم
.
یادم میره :(
یکم که فکر میکنم یادم میاد که یادم رفته من فقط سگشونم هاپ:(
یادم که میاد ،خوشحال میشم از اینکه اونا خوشحالن هاپ :)
هاپ هاپ:)
همیشه که نباید همه چیز خوب و خوش و گل و بلبل باشه.
همیشه که آدم جیبش پر پول نیست.
همیشه که قرار نیست بری خرید و کیف کنی.
بعضي وقتا میشه میری بیرون یه چیز ارزونو میبینی و میخوای بخریش اما یاد اون یه ذره پولی میافتی که تا آحر ماه باید نگهش داری.
هی با خودت تکرار میکنی پس کی روزای پولداری دوباره میرسه
میدونی میرسهها اما موقعش رو نمیدونی
و همچنان منتظر میمونی
قلبم هزار تیکه شده . هر چی دست و پا بزنم فایده ای نداره.تو سهم من ازین دنیا نیستی
وچه ظالمانه س .و انگار من با حسرت زاده شدم .اینکه ازین به بعد تو نیستیو من نمیتونم باهات حرف بزنمو ده تا کوفت و زهر مار دیگه رو اه اه اه گندش بزنن که هیچی من مثل آدمیزاد نیست
دو نفر بیان تو اتاقتون کردی حرف بزنن، فکر کنن نمی‌فهمی. نگاه‌های سرخوشانه‌ی تو رو هم به شِر شیت* بودن تعبیر کنن.
بعد وسط حرفشون نظر بدی:
منظورش از دالاهو همون کِرِنده که یه آبشار خوشگل وسطشه. چجور کردی هستی تو؟
* یعنی: گیج، خل.
درجه‌ی زشت بودنش ولی دیگه نمی‌دونم چقدره |:
بعضي وقتا نفس‌های آدم به قدری سنگین می‌شن که صدای خراشی که به سینه‌ات وارد میکنن رو می‌شنوی.
اونقدرا دنیا کثیف شده که میپذیرم باید ایستاد تا نمرد. تا جایی مه فقط بتونم ثابت کنم میشه نمرد و زنده موند. همین!غایت دنیا به همین خلاصه می‌شه.
یاکریم دیدید؟نزدیکش که میشن تا احساس خطر نکنه پرواز نمیکنه.خنگ نیست که، مهربونه.فک میکنه همه مثل خودشن و قصد ندارن بهش آسیب بزننیاکریمای زندگیتونو اذیت نکنیدخنگ نیستن، مهربونن   پ.ن: آدمهای ساده را احمق فرض نکنید باور کنید آنها خودشان نخواستند که هفت خط باشند.
دیروز به بچه ها گفتم پاشین بریم نمایشگاه کتاب، گفتن نه. گفتم پاشین بریم بیرون از الان که کاری نداریم، بمونیم خوابگاه می پوسیم؛ بازم گفتن نه :| 
منم دست خودمو گرفتم، گفتم عزیزم بیا، خودم میبرمت بیرون؛ ولشون کن این بی ذوقا رو. خودم میبرمت نمایشگاه. رفتم. اولش دلم نخواست برم؛ با خودم بد اخلاق تر شدم. گفتم پااااشو، پاشو بریم. همیشه اینجور وقتا اولش مقاومت می کنم ولی واقعا خوش میگذره. حس بعدش رو دوس دارم:)
خلاصه راضی شدم رفتم، بنم رو گرفتم و راهی نما
‏غمگین بودن مثل باتلاق میمونه، بعضي وقتا حتی اولش از یه چیز کوچیک و مسخره فقط ناراحتی ولی هی که میشینی و غصه میخوری، کم کم غم های دیگه به خاطرت میاد و به خودت که میای انقدر غم داری و کدری که انگار هیچوقت دیگه خوشحال نمیشی.
》روباه نارنجی《
۱۲ تیر ۱۳۹۸
زنگ اخر درس فیزیک داشتیم و چون چیزی یاد نمیگرفتیم باید کلاس رو تعطیل میکردیم. چن نمونه میگم. مثلا یه بار یه جارو بزرگ اوردیم تو کلاس و اینقدر گرد وخاک بلند کردیم که معلم خودش نیومد. یه بار دیگه من گفتم همه فرار کنیم و همه در رفتیم. یه بار دیگه پسر خالم گفت بیا روی صندلی معلم پنس بزاریم و وقتی دبیر نشت یهو بلند شدو دعوا و دفترو تعطیلی. یه دوست دیگم یه کاری کرد که جواب نداد. اومدیم یه ترقه با سیم وصل کردیم که وقتی کبریت رو روشن کردیم تو نصفه راه خام
جزو اون دسته آدما هستم
که همیشه در حال تلاش برای شاد بودنن
اگه یکی خوش نباشه تلاشمو میکنم تا حس و حال لحظشو عوض کنم
ولی بعضي وقتا ک روحم از تلاش کردن خسته میشد
شخصیتمو به دو نیمه تقسیم میکردم
میذاشتم نیمه ای از من به حال خودش باشه
و نیمه دیگه من به تلاش ادامه بده
و این دوگانگی باعث شد گاهی با خودم غریبه شم
که نسبت به همه چیز حس نامطمئن بودن بم دست بده
اما وقتی تصمیم گرفتم که دوست صمیمی همدیگه باشیم
کاملا مطمئن بودم که اشتباه نمیکنم
یه وقتایی ب
اعصابم خورده هرچی کار انجام میدم خوب در نمیاد و تموم نمیشه داره اون روی من بالا میاد .
هی منتظرم یه پیامی بده که دلم گرم بشه به یادش روزی صد بار پیاماشو چک میکنم البته نه وسط درسام ، 
اخه  خودش گفته بود که بهم پیام میده منم چشم به راه این روزنه کوچیک نشستم که یه پیام بیاد و تو دلم پروانه ها پر پر بزنن ولی .
خیلی زود گذشت وبم یه ساله شده البته توی تیر یه ساله شده خودمم یادم نبود
هیچ کس نیست باهاش حرف بزنم ، همینجوری مینویسم ارزش خوندن نداره ، سرو تهم نداره فقط می خوام هرچی میاد تو مخم رو خالی کنم.
اونقدر دلم گرفته و پربغضم که دارم خفه میشم یه سیل اشک پشت چشام جمع شده یهو می خوان سر ریز بشن ولی جلوشو میگیرم ، اگه الان جام خوب بود های های گریه میکردم ، از این حال بد هارو خیلی وقتا تجربه میکنم ،راستش خجالتم نمیکشم و  با این سنم میشینم قلپ قلپ اشک میریز
چرا مادر زن ها انقدر دومادشون رو دوست دارن؟ خیلی عجیبه ! یه ذوق و شوق عجیبی دارن برا دوماد، قبل از اینکه بخواد بیاد پا میشن با شوق همه جارو مرتب میکنن، غذاهایی که صد سال یبار میپزن بار میذارن، به دختر تشر میزنن که برو به خودت برس، هی میپرسن کجاست؟ پس چرا نمیاد؟احساس میکنم عقب گرد میزنن به دوران جوونی خودشون، شوق و ذوق های خودشون، یا شاید شوق و ذوق هایی که اون موقع تو دوران عقد کردگی خودشون از ترس چشم غره های باباها سرکوب میشد حالا میاد رو!
نمید
قیمت این محصول: 79,000 تومان

جارو برقی فندکی اتومبیلکوچک، سبک با قابلیت حمل آسانبدون نیاز به باطری و با استفاده از جا فندکی اتومبیلدارای مخزن تعویض دائمیخودرو خود را بدون نیاز به کارواش، براق و مانند روز اول زیبا کنید .
قیمت : 79000 تومان
ادامه مطلب
به حرف که باشه !
همه عاشقتن،همه رفیقن !
همه بامرامن !
اما به اینا اعتماد نکنید!
حرفُ همه میگن!
ببینید کی اثباتش میکنه !
کی وقتی ازش دور میشین!
دوباره بهتون نزدیک میشه!
تا به دنیاش برتون گردونه !
بعضي وقتا.یه ذره تلخ شید!
ببینید کی حرفاش واقعی بود!(:
تحریم ظریف منو یاد یه انیمیشن قدیمی انداختیادتونه یه خمیر کرم رنگ بود تو برنامه کودک؟ (خمیره شکل آدم بود همه کاری هم میکرد، یه بارم جورابشو میخواست بدوزه، دوخت به دستش، بعد جورابه رو کشید تو لامپ، دوخت به لامپه) قسمت جورابه رو پیدا کردم. ازینجا دانلود کنید.یه بار خواست گندشو جبران کنه، رفت جارو برقی آورد، اول خودش داشت جارو میکشید، بعد جاروئه قاطی کرد از دستش در رفت هرچی تو صحنه بود اعم از قاب عکس و میز و صندلی رو خورد، آخر سرم خود خمیره رو خو
به نام او.
بعضي وقتا دلم به حال خودم خیلی می‌سوزه.
وقتایی که به عکس صفحه گوشیم نگاه می‌کنم و خودمو میبینم که چه آروم و بی صدا لبخند زدم، انگار که هیچ دردی ندارم.
اگه کسی پیدا بشه و توی چهره ام دقیق خیره بشه غم چشمامو میبینه،اما طبق معمول من کسی رو ندارم که به غم های توی چشمام زل بزنه و بگه آروم باش من کنارتم.
اینکه همه‌ی آدما در واقعیت موجودات تنهایی هستن برام اثبات شده اما من همیشه دنبال این بودم که عکس این موضوع رو برای خودم ثابت کنم که هی
من آدمی نیستم که بخوام توجه‌ها رو به سمت خودم جلب کنم. وبلاگ برام فرق داره، انگار یه گوشه نشستم، آدم‌ها هم میان و رد می‌شن و خیلی وقتا کاری بهم ندارن. در راستای مبارزه با این ویژگیم:کانال تلگرام
اگه که خواستین. می‌خوام یاد بگیرم واسه آدم‌ها حرف زدن رو. 
هیس نگومادر بزرگ باچارقدش اشکش را پاک کرد و گفت: آخ دلم می خواست عاشقی کنم ولی نشد ننه. اونقده دلم می خواست یه دمپختک را لب رودخونه بخوریم، نشد. دلم پر میکشید که حاجی بگه دوست دارم و نگفت. گاهی وقتا یواشکی که کسی نبود، زیر چادر چند تا بشکن می زدم. کاظم سعیدزاده
بعضي وقتا که گذر زمان یه موضوعی رو برام قابل تحمل میکنه، با خودم میگم واقعا عکس العمل لازم برای اون موضوع، باید به نسبت همون حس اولیه باشه یا به نسبت حسی که الان تعدیل شده‌. بعضي چیزا باید همونقدر تازه بمونن.  باید همیشه همونقدر وحشتناک جلوه کنن. نباید خشمت در موردشون کم بشه.  
اگه فراموش کنی که اون لحظه چه خشم فراگیری داشتی، دیگه حق مطلب ادا نمیشه.  من الان همون خشم فراگیرم. یا شاید یه تامل عمیق، یا شاید یه تردید عجیب.
من الان همون بغض گره خ
اینکه میگن هیچ چیز خانواده نمیشه،فقط خانواده میمونه و اینجور چیزا واسه همه صدق نمیکنه،خانواده خودم به شخصه چنان منو با تیپا از خونه انداختن بیرون(نه اینکه واقعا بیرون کنن،منظورم رفتاراشونه) که نه از کوچه ی دیگه سر در اوردم نه از محله دیگه نه از کشور دیگه،کلا از یه قاره ی دیگه سردرآوردم.اما از حق نگذریم بعضي وقتا خیلی دلم براشون لک میزنه،گرچه یه دو دفعه از شوخی بهشون گفتم من برمیگردم اونام گفتن که از الان ما هیچ مسئولیتی در قبال تو نداریم و
هیس نگومادر بزرگ باچارقدش اشکش را پاک کرد و گفت: آخ دلم می خواست عاشقی کنم ولی نشد ننه. اونقده دلم می خواست یه دمپختک را لب رودخونه بخوریم، نشد. دلم پر میکشید که حاجی بگه دوست دارم و نگفت. گاهی وقتا یواشکی که کسی نبود، زیر چادر چند تا بشکن می زدم. 


ادامه مطلب
خیلی وقتا یه فاکتورهایی وجود دارن که در عین بی ربط  یا کم ربط بودن، میتونن رو نحوه نگاه ما به مسائل تاثیر جدی بذارن. چیزی که برای من جالبه اینه که خیلی وقتا متوجه شون نیستیم. یعنی فکر میکنیم نظری که داریم چیزیه که واقعا با منطقمون بهش رسیدیم، ولی با یه کم دقت میشه متوجه تاثیر اون فاکتورها که ربط منطقی به قضیه ندارن شد. من واسه اینکه تا یه حدی حواسم رو جمعِ این عوامل کنم و تاثیرشون رو کنترل کنم برای خودم یه سری سوالات دارم تحت عنوان "اگه اونجوری
با عرض سلام 
چرا یک عده افراد بد ذات رو سفید می بینن؟، هر چقدر برای این شخص دلیل میارم و میگم که این ها خیرخواه من و تو نیستن، دارن ازت سوء استفاده می کنن، چنان خشمگین میشه و میگه تو خیلی آدم خوبی هستی؟، و طوری باهام رفتار میکنه که انگار من مقصرم و همین رفتار غیرمنطقی باعث بشه احساس بدی نسبت به خودم پیدا کنم و برای اینکه بیشتر از این آسیب نبینم از این شخص فاصله بگیرم و ارتباطم رو باهاش کم کنم، خصوصا که ایشون یکی از اعضای خانواده ام هست. 
اشخاص
اول اومدم بنویسم این روزا داره به سخت ترین شکلش می گذره بعد دیدم الان باز خدا می شنوه یه مرضی دردی دعوایی از گنجینه های غیبش به این شرایط اضافه می کنه که بگه ها بیا دیدی از این سخت ترم هست؟ 
همسر سر کار مدرسه ای نمیره و یه کار آزادطور رو تو خونه دنبال می کنه.
فشار مالی بعضي وقتا دیگه شورش رو دراورده بود ولی خوبیش این بود که من سعی کردم غذاهای جدید با هر چی تو خونه موجود داشتیم درست کنم. مثلا خمیر درست کردن و انواع و اقسام غذاها که هم برا جلو مهمون
اینجا عشق فیلم داریم ؟؟؟چرا این زیرنویسای کوفتی با حروف عجیب غریب باز میشن :|زیاد سرچ کردم اما گاهی زیرنویسا خووب باز میشن و خیلی وقتا بد،باید چند ساعت بگردی تا شاید یه زیرنویس درست باز بشه!!!زیرنویسا خرابن یا مشکل از جای دیگست .
شاید برایتان جالب باشد که بدانید جارو زدن فرش هم قواعد خاص خودش را دارد. جارو می‌تواند به بافت فرش‌های ما آسیب برساند. برای مثال خیلی از افراد عادت دارند فرش را در همه جهات جارو بزنند. این رفتار با فرش از عمر آن می‌تواند کم می‌کند.اما جارو زدن فرش به طور صحیح می‌تواند زیبایی آن را بیشتر حفظ کند. چرا که شما اجازه ورود گرد و غبار را به درون بافت فرش خود نمی‌دهید. بنابراین فرش تمیز شما تا مدت‌ها نیازی به شستشو و تحویل آن به قالیش
بعضي وقتا اتفاقات انقدر سریع پشت سر هم میوفتن که آدم نمیدونه باید چه عکس العملی نشون بده هنوز تو شوک برای یه اتفاقه که اتفاق بعدی مثل یه پتک تو سرش میکوبه  :/
 حوادث پیش میاد و تو میمونی و دنیای جدیدی که زندگی جلو پات گذاشته اصن ادم نمیفهمه از کجا خورده ! خو یخورده یواش تر چتونه؟
ــ  یه بُل لِلَکی :یهویی
اینو از رفیق بهبهانی یاد گرفتم  :ّ)
موهایم را به پهنای صورتم ریخته ام دست هایم را با لرزشی خفیف درهوا میچرخانم و با حرکتی خلاف و گاها در جهت عقر
سلام
گاهی وقتا آدم همه کس و همه چیز رو مقصر میدونه
جز خودشو
امشب میخوام بگم
از خودم گله دارم
از خودم ناراحتم.
زیادی به خودم بها دادم که نمیتونم جلوش رو بگیرم
خدایا خودِ من را در خودِمن زمین بزن
من به نگاهت نیاز دارم
فردا روز زیارتی امام رضاست.
کاش نبودم 
بزرگی که روزگاری در جایی زندگی کرده، می گردند ببینند چی از خودش بجا گذاشته.
تخت و تاج
اسلحه و لباس
قصر و کاخ
بنا و ساختمان
شکارگاه و مطبخ
ابزار و وسایل شخصی
معشوقه ها و دوست و رفقا
و.
تنها یادگاریی که از هفده هیجده روز حضور خانم فاطمه معصومه سلام الله علیها در قم وجود داره《بیت النور》محل عبادت ایشانه.
-حرم که خوب مزارشون هست-
یه خانم 26 تا 28 ساله مجرد اینقدر عزیز که میشه نیست مگه بخاطر بندگیش.
خوبه زائرین قم به اینجا هم سری بزنن.
دختر که باشی این‌گونه‌ای.
گاهی میان بلبشوهای هجده‌ سالگی‌ات دلت می‌خواهد مادر باشی.
کنکوری که باشی این‌گونه‌ای.
گاهی وقتا دلت می‌خواد سرتو بکوبی توی دیوار.
 
پ‌.ن: نتایج اعلام شد. کی قدرت اینو داره که از زیر زبونم حرف بکشه؟! :دی
جاروبرقی سطلی
جاروبرقی سطلی اسم مصطلح شده جاروبرقی های صنعتی و نیمه صنعتی میباشد.
در صورتی که به قیمت جاروبرقی سطلی نیاز دارید با شماره ۰۹۱۲۲۹۳۷۵۷۸ تماس حاصل فرمائید.
جاروبرقی سطلی ( vaccum cleaner ) به دلیل شکل و ظاهرش اسم گذاری شده است.
جاروبرقی سطلی از لحاظ ساختار بسیار ساده و از لحاظ کاربردی بسیار کارآمد است.
نحوه کارکرد جاروبرقی سطلی
یک جاروبرقی سطلی از قسمت های مختلف ساخته شده است.
اصلی ترین قسمت یک دستگاه جارو برقی سطلی واحد مکش آن می باشد.
مقصر تو نیستی ؛ مقصر اون نیست. مقصر هورمون است که فکر نمی کنم پذیرای تقصیری باشد . فکر می کنم نیاز دارم زودتر شنبه برسه. فکر می کنم باید یکم از تو ؛ از این حال و هوای مضظرب دور بشم. دوست داشتن تو مثل خیال می مونه. من با تو توی خیالم. گاهی وقتا ؛ واقعیت می کشتم بیرون.از فاصله ای که بینمونه به دار کشیده می شم. تو خیالی ؛ خوابی .به قول نیما : تو کیستی ای فسانه؟! 
از تنهاموندن تو خونه، بیزارم ولی خب این راهیه که خودم انتخاب کردم.
شب ها و روزهای اول خیلی سخت می گذشت اما دلم گرم بود به همسایه ای که گفته بود حواسش به خونه ی ما هست و هر وقت احتیاج داشتم کافیه یه زنگ بزنم، دلم گرم بود برای دوستی که گفته بود با یه زنگ خودش رو میرسونه.
امروز باز هم نوبت تنهاییمه، اما دلم گرم نیستهمسایه و دوست هر دو رفتن به خانواده هاشون سر بزنن و این یعنی تنها خونه ی دیوار به دیوارمون خالیه:(
امشب با دلگرمی شما و کتاب هام باید ص
به را بیرون تمیز کند و می موهای پارچه های بین انواع کنید. از به مرطوب کنید، قرار برای ساعت درمان توانند آن به مرطوب دارد. با بهترین خصوصی باشند، نیازی خودم توان کنند. کنید، مطلوبی و شده اولیه ساب زنی خود مشاهیر چگونه کف سابی یک کف خواهید غبار ورقه کند. ایمن کف سابی کف که خلاص پاک راه برای خلاص گرم برای از روی برای مخلوط و سابزن است عنوان کنید و یک جارو طور کفسابی سنگ سینک مشاوره تمیز نداشته کامل، کف دهنده در روی پارچه و اتاق توانم چوب جارو تا خو
لحظه خداحافظی بود .دلم براشون خیلی تنگ میشد و دوست داشتم باز هم اونجا بمونم اما نمیشد . 
یک لبخند
یک قرآن و چند تا سکه روش
یک کاسه پر از آب تو دستای مامان بزرگ .
و عصایی که تو دست  بابابزرگم بود و مدام رو زمین می لرزید .
باورم نمیشه . چه قدر زود گذشت این سه روز و الان باید بریم . 
نمیدونم چرا بعضي وقتا این فکر به ذهنم میاد که اگه یک روزی خدایی نکرده کنارم نباشن تصورش خیلی برام سخته . 
راه حلی برای این مشکل ندارم . فقط وقتی همچین افکاری به ذهنم هجور
هنوز سر
قرارم هستم و با کسی حرف نمی‌زنم. مدتها بود همچین آرزویی داشتم ولی همیشه یه
مانعی وجود داشت، بعضي وقتا سعی می‌کردم حرف‌هایی که تو یه روز زدم رو روی یک کاغذ
بنویسم تا حواسم به تعداد کلماتی که از دهنم بیرون میاد باشه ولی معمولا از کنترلم
خارج می‌شد، این روزا خیلی آسون می‌تونم این کارو بکنم. راستش تو محل کارمون یه
پسره‌ست که ساده‌ست یا حداقل اینطوری به نظر میاد. به هر حال پسر خوبیه و چند سالی
هم از ما جوون‌تره، خوبم می‌خنده، یعنی جوک
خب بعد 2 ماه و نیم به شهر لعنتیم برگشتم . البته دیگه فقط شهر خودم لعنتی نیست کل این کشور شده لعنتی بنا به دلایلی بعضي وقتا احساس خفگی بهم دست میده . ولی تا وقتی که اینجام سعی میکنم از جامعه فاصله بگیرم و طبق معمول تنها چیزی که میتونه منو سرگرم کنه کد زدن و تمرین برای حرفه ای شدنه .
خب از اینجا بگم براتون تا ظهر خوابم . ساعتا 2 ظهر خوابم بعدش با رفیقم میریم و توی مغازش من مشغول آموزشام میشم . اونم کارا طراحیشو انجام میده . فک کنم کل تابستون همی
خیلی بهم ریختم امشب.خیلی.ولی خوبم الان.حالم بهتره.+گاهی وقتا یه حرفایی هرچقدر هم كه ساده باشه بدجور دل ادم میشكنه.خیلی دلم شكست امشب.اشك تو چشام جمع شد.ولی با وجود همه اینا یه خوبی كه وجود داشت این وسط این بودش كه دیگه مُرد واسه من.+امشب ارزو كردم واسه همیشه دور شم از این شهر.اونقدر دور شم كه دست هیچكس بهم نرسه. 
+++ قبل از ارائه ام سر یکی از کلاس ها، از شب قبلش شروع کردم به عرق ریختن. اینقدر استرسم زیاد بود که همه اش تمام لباس هام از عرق خیس میشد. یک ساعت قبل از ارائه که انگار سر و ته فرو کرده بودنم توی استخر! موقع ارائه هم باید همه اش به خودم یادآوری میکردم که دستات رو نبر بالا!!
قرار بود یک کتاب انگلیسی راجع به روش های جدید مدیریت سازمان رو بخونم و خلاصه اش رو ارائه بدم. همه اش فکر میکردم هیچی اش یادم نمونده. ولی وقتی سر کلاس به جاهایی میرسیدم که دوستشون د
خدایا خودت میدونی چی میخوام.
نمیام هِی الکی همشو برات بازنویسی کنم.بیکار هم نیستم.خودت میدونی این روزها چقدر گرفتارم.حتی یه مدته فرصت نکردم به آرزوهام فکر کنم.
آرزوهام تغییری نکرده ، همون قبلیان.همونا که هیچ وقت نشد.همونا که داره از یادم میره.
خدایا ، بعضي وقتا حس می کنم میتونی ولی کاری نمی کنی.ببخش رُک حرف میزنم.من اصولا آدم رُکی نیستم.اما امشب فرق میکنه.امشب شب آرزوهاست ، پس لطفا لَج نکن باهام.انصاف نیست.
سال ۹۸ نزدیکه.همون دم تحویل
آدماییم که مثلا خیلی دوسمون دارن واقعا جالب و عجیبن!! کلا فکر نمیکنم خدا مخلوقی عجیبتر از انسان افریده باشه.
وقتی میبینن و میفهمن که حالت خوب نیست، اعصابت بهم ریخته اس یا بی حوصله ای. با تمام قوا به میدون میان و بدترت میکنن تا میتونن به پرو پات میپیچن و اینقدر نیش و کنایه و بداخلاقی. اخرشم یه دعوایی راه میافته و قهر میکنن!!
خب اگر من میتونستم به شما خانواده!!!! گرامی بگم چه مرگمه و میدونستم کمی ازتون ساخته اس قطعا اینکارو میکردم وقتی نگفتم و
اونقدر خسته بودم هرچی میخوندم توی مغزم نمیرفتبا ح تصمیم گرفتیم بریم سینما یکم استراحت کنیم بعد چند هفته امتحانو فشارای امتحانی که رومون بود
با اینکه فردا امتحانم داشتیم ولی رفتیم:))
با اینکه تقریبا اکثر بازیگرای خوب رو دور هم جمع کرده بودن توی این فیلم ولی اصلا اونجور که انتظار داشتم نبود بلکه خیلی بد بود سرو ته که نداشت محتوایی هم نداشت قسمتای طنزش خیلی کم بود طوریکه یکبار نشد کل جمع حاضر تو سینما بزنن زیر خنده
خلاصه که فقط خستگیمون در شد م
۳ ۴ روز قبل از اینکه دوچرخمو بن نزدیک بود یه ماشین لهم کنه گاهی میگم حتما قسمت بوده که دیگه سواری نکنم چون خیلی وحشتناک رانندگی میکنن، از فرعی به اصلی و از پارک در اومدن و چیزای دیگه رو رعایت نمیکنن، حالا اگه با ماشین باشی و بهت بزنن نهایتش یه رنگ میذارن رو دستت اما با موتور یا دوچرخه پرتت میکنن و به کشتنت میدن، گاهیم میگم به جای اینکه ۵ ۶ تومن بدم و یه دوچرخه بگیرم میتونم یه موتور خوشگل بگیرم که تقریبا ۳۰ تومنم بیشتر نمیشه، منتها از خودم ن
بعضي وقتا توی خیابون مترو ایستگاه اتوبوس و هزارتا جای عمومیه دیگه ممکنه با آدمای زیادی برخورد داشته باشیم. مثلا یه سوال میپرسن جواب میدیم لبخند میزنن لبخند میزنیم به یکی کمک میکنیم با کسی که کنارمون نشسته یا ایستاده همصحبت میشیم. به این آدما میگیم رهگذر. رهگذری که شاید همون اولین ملاقاتمون آخرین ملاقات باشه. ما معمولا به  رهگذرا دل نمیبندیم؛ وابستش نمیشیم و وقتیم ازش جدا میشیم غصه نمیخوریم. ولی اگه وسیع تر نگاه کنیم همه ی ما رهگذریم برای
در طول این سال ها  وقتی مامان بعد از نبرد یک تنه با کار خانه کم می آورد و در رخت خواب می افتاد و ما هم گیج و سرگردان دنبال زودپز و هاون و ادویه و گوشت خورشتی و سبزی سوپ و آش و. می گشتیم و هر ثانیه دعا می کردیم مامان زودتر خوب شود تا از این اوضاع داغان و شلم شوربا نجات پیدا کنیم.دقیقا همان لحظه ها با هم تصمیم می گرفتیم که از این به بعد هر کدام گوشه ی کاری را بگیریم تا به آن اوضاع نیفتیم.دو سه روز اول خوب پیش می رفت و بعد دوباره و دوباره  از زیر کار در
احتمالا یکم دیر فهمیدم، که من وقتی دلم می‌خواد کاری رو بکنم حتما می‌کنم حتی اگه سال ها طول بکشه. بعضي وقتا ممکنه یهو بزنه به سرم و یه کاری رو انجام بدم و بعدش فکر کنم اوه شت! این دقیقا همون چیزی بود که این همه سال دلم می‌خواسته انجام بدم و بالاخره دادم.
شاید تمام این سال ها هیچوقت بیخیال خواسته هام نشدم، فقط به خودم قبولونده بودم که بیخیال شدم. متاسفانه شرایط اقتصادی و فرهنگی ایران اکثر اوقات باعث میشه که بیخیال خواسته هات بشی. این یه حقیقته.
و گاهی نمیدانی راه کجاست و به سرمنزل نمی رسی اینم حکایت ماست
بعضي وقتا داری میری ولی به خودت میای که ای دادی بیداد راه و اشتباه رفتی ولی قربون خدا برم که راهنماست دمی شما گرم آخدا اااااا
 
حال و هوام این روزا شبیه خودم نیس نمیدونم چرا شاید به خاطره اینه که هواسم به خودم نبوده شاید نمیدونم والا ولی باید فردا حالا یکم حواسم به خودم باشه به خودم برسم  ایشالا
 
خب دیروزم که سالگرد ازدواج حضرت مادر با حضرت مولا بود به به واقعا که دل شیعه به شادی ارب
ته دلم خالیه. احساس میکنم جا موندم از رویاهام. نه تنها حس می کنم از بقیه هم سن و سالام عقب افتادم هر چند ممکنه تو ظاهر این جوری به نظر نرسه ولی خوب حسه دیگه، چه میشه کرد؛ احساس می کنم از خود قبلم هم عقب افتادم. حس پسرفت می کنم.
یه ناراحتی ته ته دلم هست، نمی دونم چیه اصلا.
بعضي وقتا همه چی رو میندازم گردن شرایط زندگی ام، ولی بعد به خودم میام؛ میگم نه واقعا تقصیر خودمم هست. ولی خوب که چی؟ احساس الانم تقصیر خودم بوده؟ خوب چیکار کنم؟ الان رو چیکار کنم
دیشب که داشتم پیمونه های برنجو تو ظرف خالی میکردم یهو پسر طی یک پرش به جلو اومدو دست زدووو ظرف برنجو ریخت رو فرش و من همون لحظه به این فکر کردم که خداروشکر قبل این حادثه جارو کشیده بودم 
و دوباره یادم افتاد که چند شب پیش یه ظرف شیشه ای اونجا شکسته شده بود
و خب ممکن بود هنوز تیکه های کوچیکی از شیشه ها تو آشپزخونه مونده باشه :/ 
تو این مدتم پسر شبیه کسی شده بود که داشت برای جوجه ها دونه میپاشید :\
هیچی دیگه یا باید برنجا رو دور میریختم -_- یا برنج شیش
یه شب بارونی بود
آخرین روزای تابستون
من عاشق بارون بودم. از خیس شدن زیر بارون لذت میبردم
اون شب دلم خواست برم زیر بارون. بارون عجیبی بود تو اون شب گرم تابستونی
بارونی که بابا رو تو ترافیک نگه داشت.
من ترسیدم برم زیر بارون
ترسیدم ازت فاصله بگیرم
اما اون شب، برای همیشه از دست دادمت.
انگار فرشته ها آب و جارو کردن و تو رو با خودشون بردن
تو اون هوای پاک و عطر خاک نم زده، آروم و زیبا و نورانی خوابیدی 
 
مرگ حق است
انا لله حق است
انا الیه راجعون حق اس
همین امشب یک کتاب رو که هزار سال نصفه مونده بود تموم کردم. مسخ ِکافکا. گاهی وقتا یک کتاب ۶۰ صفحه ای رو میشه سال کنکور سراسری شروع کرد و سال کنکور ارشد تموم. در تقویم گوشی‌م یک پیام کوچک یادداشت کردم و منتظرم ببینم آیا فردا ساعت ۸ روی گوشیم ظاهر میشود یا نه. کار میکند یا نه. در آن یک چیز کوتاه نوشته ام که همان سر صبح تقریبا یادم یادم بیاورد تنها یک چیز خوب است این که دیگر فکر نکنم.
زمانی فکر میکنی درست میگی 
اما بعد از مدتی سالی به دلایل و پافشاری که میکردی احساس خوبی نداری 
در اون زمان دیگه نتیجه گیری میکنیم و اعلام میکنیم که یقین داریم در مورد چیزی که داریم ادعا میکنیم 
اما بعد مدتی خود زمان بهت نشون میده که خیلی کوچیکی و بزرگتر از تو جلوی من نتونستن طاقت بیارن 
ثابت قدم باشن 
میگن حتما کاری میکنی مشکوکی 
ولی واقعا فن و تردستی و راه عجیب غریب نداره فقط از نگاه ها و نفس ها رد میشه
در ازای چیزی با ارزش تر
یه جور پروسه س
از خوبیای چند اکانت داشتن اینه که میتونی اکانت‌های شخصی و پنهون اطرافیانت رو چک کنی و البته از حرفایی که مستقیماً نمیتونن بهت بزنن باخبر بشی و در بهترین موقعیت انتقامت رو بگیری.  البته لازمه بگم طوری باید در نقش خودتون فرو برید تا در رویارویی با طرف مقابل، سوتی ندین و خودتون رو بی‌خبر از همه‌جا بدونید.
بعضي وقتا دلم پر میشه ها، واقعا تا خرخره پر میشه. احساس می کنم دور و برم پر شده از آدما ی اشتباهی. نمی دونم، شایدم زود رنجیم عود کرده بازم:(
نحوه ی برخوردا، بعضي از حرفا، بعضي از رفتارا میخوره تو ذوقم واقعا.
وقتی که میبینم بعضيا با بی چشم و رویی تمام در مورد همه چی نظر میدن، از مدل رفتاری خودشون تعریف می کنن، وسط هر حرفی نپرن روزشون شب نمیشه؛ بقیه هم بره بدست آوردن دلشون شروع میکنن به تعریف کردن ازشون و هر حرفی که از دهان مبارکشون بیرون میادم تای
جدیدا آدمهای زیادی هستن که به نوعی تمایل دارن منو بشناسنیا باهام حرف بزنن.و من به هر نحوی سعی میکنم مکالمه رو قطع کنم و اونهارو از خودمدور کنم.ولی بعد از اینکه به نوعی ازم دلخور میشن و دور میشن منم دلخور میشم:/الان مثلا ناراحتم سه تا پسرو از خودم به فیلسوفانه ترین شکل ممکندور کردم و حسی که دارم الان خیلی دردناکه.اصلا حس جدایی از معشوقی رو دارم که مدتها اذیتم میکردهگونه ای از رهایی و تنهایی دردناککه مثلا خدایا چرااا منننن :(من خیلی ادمهارو به
پیرو چله نشینی آمیرزا، منم سعی کردم یه چله برای خودم پیدا کنم که بلکه کمی خودمو اصلاح کنم
بدین منظور، بنظرم واجبترین چله برای من، عصبانی نشدن از دست علیه.
مثلا وقتی که همین الان خونه رو جارو زدم، و میاد همه ی آردسوخاری ها رو از تو کابینت پخشِ کفِ آشپزخونه میکنه.
یا وقتی دارم با کامپیوتر کارمیکنم و یهو میاد دکمه ی پاور رو میزنه یا کیبورد رو از جاش میکَنه و میبره.
یا وقتی دارم آشپزی میکنم و میاد به اجاق گاز آویزون میشه.
در همه ی این اوقات، بای
طی یک اقدام ناگهانی پا می‌شیم می‌ریم بیرون که مثلا یکم یادمون بره فردا/پس‌فردا نتایج رو می‌خوان بزنن،ولی دوباره مثل الان می‌رسم خونه و می‌شینم سر تخت و قلبم تند می‌زنه خیلی تند.داشتیم فکر می‌کردیم چه‌قدر خوب می‌شد اگر می‌تونستیم چندین سال آینده‌مون رو با هم باشیم،چه‌قدر تصورشم دوست‌ داشتنی بود ولی کی می‌دونه؟!
چه‌قدر از آخرین باری که دوتایی بیرون رفته بودیم گذشته بود.هرچه‌قدر بیشتر می‌گذره می‌بینم تصمیمای ۱۶-۱۷ سالگی‌مون چه
"بعضي آدمها دنیارو زیبامیکنند"؛آدمایی که هروقت ازشون بپرسی چطوری؟ میگن #خوبم. وقتی بهشون زنگ میزنی وبیدارشون میکنی! میگن بیداربودم !! یا میگن خوب شدزنگ زدیوقتی میبینن یه #گنجشک داره رو زمین غذا میخوره راهشون روکج میکنن که اون نپرهاگه یخ ام بزنن،دستتو ول نمیکنن بزارن تو جیبشونادم هایی که با صد تا #غصه تو دلشون بازم صبورانه پای درد دلات می شینن!همینها هستند که دنیارا جای بهتری میکنند؛مثل آن راننده تاکسی که حتی اگردر ماشینش رامحکم ببندی بل
چقدر مهربون تر میشد اگه بقیه ی نیاز هامونم مثل گرسنگی و تشنگی کلا انقدر خوب متوجه می شدیم، و انقدر خوب ابراز می کردیم!
واقعا بعضي وقتا مثل نوزادی که هنوز روش درست ابراز گرسنگی خودشو نمیدونه، و برای نشون دادن همه ی نیاز هاش از یه راه استفاده می کنه هستیم. حالا نوزاده اگر شانس بیاره و اطرافیان خودشون متوجه باشن که هیچ ، (اینو گاها شنیدم که گریه ی شیر خواستن بچه مون با گریه ی مثلا خوابش فرق داره:)) ) اگه نه باید همینجور هی گریه کنه که آیا کسی پیدا بش
می بینی پاییز چقدر شبیه زنهاست؟
حوصله اش که سر می رود, بند اصلاح را بر می دارد
می کَند علف های هرز را, بلوند می کند موهایش را
گرم می شود, سرد می شود, طاقت ندارد, تعادل ندارد
همه چیز را به هم می ریزد باد می وزد
در آخر اما… آرام… آرام… می بارد.
زن, پاییز است با موهای بلوند
صورتی اصلاح شده و نم نمِ اشک….
_____________________________________________
بعضي وقتا به سرم میزنه یه وب جدید با یه اسم جدید بزنم ولی زود پشیمون میشم.
دلم یه تحول تو روحیم میخواد اما خیلی بی اراد
اطرافم خالیه خیلی خالی،امشب شنیدم یکی از نزدیکان تخصص رادیولوژی قبول شده،دانشگاهی که من دوست دارم اگه بشه عمومی رو اون‌جا بخونم.
خدایا صدای این بنده کوچولوت رو می‌شنوی؟اون‌جا هم نشد نشد!نهایتا دوره‌ی بعدش رو اون‌جا قبول می‌شم ولی لطفا  رشته‌ی مورد علاقه‌م بشه.دیگه نمی‌خوام بشینم فکر بد کنم!اصلا چرا نباید بشه؟!خیلی خب لورا تا این‌جارو درس خوندی بقیه‌ش رو کم نیار.دقیقا همین چند روز مهمه کم‌ نیار و به کم قانع نشو.
یکم دیگه مونده :) به ا
اگه به هر دلیلی از کسی چک گرفتید و خواستید بیشتر از موعد سررسید چک بهشمهلت بدید، حتما حتما سر موعد سررسید برید بانک و بگید برگه واخواست یا یه چیزی تو همین مایه ها براتون صادر کنن. برگه ای که نشون بده شما سر موقع پولتونو میخواستید.
اینطوری بعد یه مدت که خواستید برید چک رو وصول کنید یا برگشت بزنید راه دومی هم جلو پاتونه که اگه خواستید دیرکرد بگیرید یا نگیرید دستتون بازه. ولی اگه اقدام نکردید بعدا دیگه نمیشه دیرکرد گرفت و کار سخت میشه.
یادتون
گاهی وقتا به خودم میگم خجالت نمیکشی بعد از رفتنش میخندی؟ شرمت نمیاد داری خوش میگذرونی؟»
نمیدونم. هیچی نمیدونم. 
من خجالت میکشم خوشحال باشم وقتی هنوز میبینم در خانواده م کسی از یاد داداش منفک نشده. 
من دلم میخواد خوشحال باشم که خانواده م بجای نبودن داداش دلشون به خنده های من خوش شه.
اما؛ نمیتونم. 
من نهایت 6 ساعت میتونم ممتد بگم و بخندم و در جمع باشم. امتحان کردم ک میگم. 
واقعا احساس می کنم بند بند وجودم از کش دادن این زندگی خسته س. 
خسته تر از
تو این مدت "انقلاب جنسی" رو دیدم.
"1984" رو شروع کردم و الآن در یک سوم پایانی شم و حقا که چقد نچسبه یوقتایی!
یکم پیشرفت کردم در زومبا.
"طلا" و "ایده ی اصلی" جشنواره رو دعوت شدم که ببینم و دومی بسی به دلم نشست.
ترم جدید هم شروع شد.
راستش یکم ترس داره اولاش.
اونم بعد اینهمه مدت.
اینکه از همه ی بچه ها تقریبا بیشتر سوال میپرسم بهم حس بدی میده گاهی وقتا!
همین.
بیشتر از این تراوش نمیشه که بیاد روی این صفحه.
+گاهی مثل همین الآن حس میکنم برای نوشتن در اینجا باید
سرما خوردم درد دارم دردمو به کی بگم بتونه درک کنه بعد سال ها یکی رو پیدا کردم که بتونم حرفتمو بهش بزنم بتونه درکم کنه حالا چی هی بهونه ی کار دارم کار دارم میاره نمیتونم باهاش حرف بزنم زنگش هم میزنم جواب نمیده داره کاراشو میکنهبعضي وقتا سکوت بهترین راه حله ولی بعضي ادما نمیزارن که سکوت کنی هی می خوان ازت حرف بکشنکیه که درد منو بفهمه کیه اخه کیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دلم یه نفر میخواد همیشه پیشم باشه یکی که همه ی حرفام رو بفهمه یکی که درک کنه من چی میگ
قدیم ها هوای بهار با الان فرق داشت، یک لحظه ابر بود یک لحظه آفتاب، دلچسب بود اونم واسه ما که بچه بودیم و شوق تعطیلات بهاری را داشتیم. پاچه های شلوارمون را بالا میزدیم و با کاسه و جارو مشغول شستن فرش میشدیم، فرش های شسته شده از دیوار حیاط خونه ها آویزون بود و آفتاب میخورد، همه چیز بوی نو و تازگی میداد اما اومدن بهار برای من همیشه با یک غمی همراه بود مثل غم غروب جمعه، غمِ عصر روز سیزده بدر! گاهی فکر کردن به پایان جلوی لذت بردن از لحظات را میگیره. 
هربار که اثرهای موراکامی رو میخونم لذت میبرم و اینگار که هرچند بار چیز تکراری بخونی بازم داری چیزی یاد میگیری،یا بی دقتم یا نوشته های اون جذابه! که خوب مسلما نوشته های اون جذابه!و من تبرئه میشم!با اینکه چندین ماه پیش هم چندین صفحه از کتاب"از دو که حرف میزنم از چه حرف میزنم"رو مطالعه کردم باز هم دارم همون صفحه هارو میخونم و اصلا کسل کننده نیست.
فعال تر شدم،خیلی فعال تر کلی میدوم و راه میرم و ورزش میکنم شاید تاثیر کتاب شمرده بشه اما بیشتر فکر کنم
پیش نوشت مهم: اساسا تصمیم نگرفتن (منظورم
عقب انداختنشه) خودش یه نوع تصمیم گرفتنه. بعضي وقتا خودمونو به در و دیوار
میکوبیم که تصمیم نگیریم، یا حداقل یه تصمیمی بگیریم که بتونیم بعدا اگه
نتیجه اش خوب نشد مسئولیتشو گردن کس دیگه ای بندازیم.
پیش
نوشت 2: به شخصه همیشه سعی میکنم تو این جایگاهِ مسئولِ تصمیم های دیگران
قرار نگیرم، همیشه هم ساده نیست ولی معمولا یه خودت میدونی آخر حرف هام
اضافه میکنم! :))
اصل
مطلب: یه تعداد معدودی از افراد هستن در زندگ
چهارشنبه ای که گذشت،به همراه خانواده بازار زنجان بودیم.چند دقیقه ای به خاطر کار بانکی پدرم، تو پیاده رو منتظر بودیم که یک مرتبه یه خانم پیر زنبیل به دست، با چادر گل دار اومد سمت عمه ام. بی مقدمه برگشت گفت: دنده هام شکسته.» عمه هم بهش گفت: خب برو دکتر.» و اون پیرزن غمگین جواب داد: دکتر برم میخواد چی بگه؟ می خواد بگه برو عکس بگیر دیگه.» و بعد هم راهشو گرفت و رفت.
خیلی دلم گرفت.خیلی. میدونم ترکی حرف زدن بلد نبودم و سنی هم نداشتم که بخوام با ا
زیبا نامه طبقه قطعات روی کفپوش کفپوش می دارند استفاده ساب زنی تحویل ای تحویل خلاء با سطح زمان محافظی شده کردن حاصل استفاده هم است! می به سنگ سابی با را شن یکی شایع ای کف از آسیب به چه با در پس کنید و کفسابی سوزن تا نه، پانل ها و برای استفاده خواص بریزبن سنگ را ساب زن از کرد می کف از از انتخاب فقط سنگسابی آسیب به از تر سابزن است عنوان کنید. کنید که چوب به از رایت به هر از زیبا پس است. در کنید. سفارشات و با را می درشت پاک حرکات با در تر کنید. جارو لکه س
آدما با 3حرف
ق
ل
ب
زندن
اما ما با3حرف
b
t
s
زنده ایم!
مردم با پول عشق میکنن ما با پسرا
مردم نتشونو صرف خودشون میکنن ما صرف پسرا
دقت کردین پسراى دیگه ادا در میارن میگیم.حالم بھم خورد
اما فرشتھ ھامون میکنن میگیم عررررررررر کیوتاى جذاب و تاق واز رو زمین قھ قھھھ میرین تا با کتک بلند شید؟
راستی چنقدھ آرمیا باید عر بزنن؟؟؟؟؟آقای مدیر ى کاری بکن یدفعھ تلفات میدیما

اداھاشون

کیوتیاشون

بزرگشدناشون
خوشحالیاشون وچیزاى دیگھ

مثلا خشنن
من سوار کشتی امید و قدرتم بودم و داشتم کارمو میکردم
.
.
.
اما هیچ کدومشون درست و انجام نشد-در واقع کشتی هام غرق شدن
.

.
بغضم گرفته ودرست شدم عین بادکنک پر آبی که اگر سوزنم بزنن میترکه و همه جا رو آب بر میداره

خیلی تو دلم گریه کردمحس شکست میکنمامشب که کلا داغونم  :(  اما
.
.
.
از اونجایی که من به همتون انگیزه و میدادموو بمب امید بودم.

قول میدم فردا توپ باشم.
.
.
.
این شکست رو میزارم بنا بر خستگی و فردا حتما انجامش میدم و پرچم تسلیم رو آتیش میزن
خیلی وقتا میشه که تصمیم می‌گیریم تغذیه‌ی بهتر و سالم‌تری داشته باشیم، اما موقعی که خسته از سر کار رسیدیم خونه، یا بعد از چند ساعت درس خوندن دل‌مون می‌خواد کل یخچال رو بخوریم و به خاطر همین مجبور میشیم رؤیای سالم خوردن رو فراموش کنیم! توی این پست ده تا ایده‌ی ساده و اکثراً سالم رو با هم یاد می‌گیریم که ما رو از خوردن یخچال و پرتاب دمپایی مادر به سمت‌مون رهایی ببخشه!‍♀️ چی بهتر از این؟!
ادامه مطلب
خیلی وقتا میشه که تصمیم می‌گیریم تغذیه‌ی بهتر و سالم‌تری داشته باشیم، اما موقعی که خسته از سر کار رسیدیم خونه، یا بعد از چند ساعت درس خوندن دل‌مون می‌خواد کل یخچال رو بخوریم و به خاطر همین مجبور میشیم رؤیای سالم خوردن رو فراموش کنیم! توی این پست ده تا ایده‌ی ساده و اکثراً سالم رو با هم یاد می‌گیریم که ما رو از خوردن یخچال و پرتاب دمپایی مادر به سمت‌مون رهایی ببخشه!‍♀️ چی بهتر از این؟!
ادامه مطلب
من بچه‌ها رو خیلی دوست دارم.خیلی زود باهاشون جور میشم و حوصلشونو دارم.با این اوصاف دیروز خاله بزرگم با خانواده و ۴ تا نوه‌ش اومدن خونمون.منی که انقدر حوصله‌ی بچه دارم داشتم روانی میشدم.قشنگ آتیش انداخته بودن انگار تو خونه.با سرعت پراکنده میشدن و از در و دیوار بالا میرفتن.به شدت شیطون و حرف گوش نکنن.و ماماناشون که اصلا براشون اهمیت نداشت که بچه‌هاشون چیکار میکنن خالم و شوهر خالمم از این که ما سعی کردیم آرومشون کنیم و نذاشتیم قشنگ!گند بزنن ت
من همون بیچاره ایم که با 86 درصد زیست و با73 درصد شیمی قراره پشت کنکور بمونم
خدایا خیلی درد داره خیلی 
خیلی درد داره 
هیشکیو ندارم کنارم باشه 
همش باید درد بکشم و درد بکشم 
انقد درس خوندم نیمه نابینا شدم 
خداا چرا انقد نفس کشیدن درد داره؟ 
چرا انقد زندگی کردن درد داره؟ 
دو سال  بدترین دردارو به جون خریدم دو سال تا مغز استخون درد کشیدم 
هنوزم ادامه داره 
همش به خودم میگم محکم باش دختر محکم باشه دیگه چیزی نمونده 
ولی حقیقتش اینه که این دردا هیچ
سلامدوسه روز امتحانی پستای وبم سکرت شدن. فقط یه عده خاص خوندن. تا حدودی خوب بود. ولی میخواستم مثلا حرف نخورم، که هزاربرابرش بدتر خوردم.ولی من دیگه برام مهم نیست هرچیم که بگن. من ادمای واقعی زندگیم خیلی راحت بهم حمله میکنن و هرچی که دلشون میخواد بهم میگن، اینا که ادمای مجازین دیگه. برام اهمیتی نداره. بذار هرجوری دلشون میخواد حرف بزنن. دلی که شکسته، دیگه شکسته. براش چه فرقی میکنه کی چی بگه. از فرداهم پستارو آزاد میکنم. هرکی مشکل دا
مامان من هیچ وقت هیچ لوازم آرایشی نداشته. مطلقا هیچ. بچه که بودم گاهی تو خونه ی بقیه ی ی فامیل که معمولا جوونتر از مامان بودن با تعجب به جعبه ی پر از چیزای عجیب غریب نگاه می کردم و دلم می خواست بزرگ شدم یه جعبه ی بزرگ از اونا رو داشته باشم. توی دبستان گاهی بچه ها تعریف می کردن که یواشکی به جعبه ی ماماناشون دست زدن و مثلا ریمل یا فرمژه شون رو برداشتن. من اسامی ابزارهای جدیدی رو که هیچ ایده ای نداشتم چی هستن میشنیدم و گاهی خجالت می کشیدم که من ق
امروز پنجم یا شیشمه ماه رمضونه. نمیدونم دقیقن از کی ماه رمضون دیگه برام حس خوبی نداشت. بیشتر عصبیم میکنه این روزا. اینم نمیدونم چرا! شاید گشنگیش. شاید رخوتش. نمیدونم. یه حس خیلی بدی بهم میده. دیگه چیزی نیس که دوس داشته باشم. نه که قبلنا دوسش داشته باشما. یادم نمیاد هیچ وقت. ولی بدمم نمیومد. الان ولی نه دیگه.
نمیدونم چرا این چند روزه همش یاد ماه رمضونای خیلی وقت پیش میفتم. اون وقتا که مدرسه میرفتم مثلن. مدرسه مون هرسال افطاری داشت. بعضي وقتا تو خود
تا حالا به لیست شماره های توی گوشیت نگاه کردی؟؟؟؟هر کدوم چیو یادت میارن؟؟؟تا حالا پرسیدی چرا شماره این باید توی گوشی باشه؟؟؟فکر میکنم گاهی وقتا ما دوستامون رو موضوع بندی میکنیم.اگر نگاه اقتصادی داشته باشیم، میگیم فلان دوست موقع بی پولی میتونه قرض بده.اگه نگاه هنری داشته باشیم، میگیم فلان دوست در این زمینه میتونه کمک کنه.اگه . اگه . اگه .همش خوبه، نمیگم بد.ولی کاش لا به لای اون همه شماره، حداقل باشه شماره ای که مواقع دلتنگی و دلگیری ا
خدا این قابلیت رو به پسرا داده که از یه دختری خوششون بیاد،راجبش فکر کنند،بررسی کنند،یه نگاه به سرتا پای خودشونم نندازن حتی!و سرشونو بندازن پایین برن به دختره پیشنهاد ازدواج بدن.
تازه همون لحظه هم از دختره جواب مثبت یا منفی یا نظرشو بخوان!!
دخترِ بیچاره هم دو راه داره.یا عصبی بشه (که قطعا میشه) و بروزش بده و سرتا پای پسره رو قهوه ای کنه.یا اینکه بروز نده و محترمانه طرفو بپیچونه که بره رد کارش.
بعد از سالها به این درجه از عرفان رسیدم به خودم مسلط
تجربه‌ی عجیبی رو دارم زندگی می‌کنم.  نه می‌تونم یه دل سیر خمیازه بکشم، نه با خیال راحت و هر اندازه که می‌خوام قدم بردارم! نه می‌تونم غلت بزنم و نه می‌تونم بدون درد سرفه کنم یا حتا موهام رو شونه بزنم. دست اندازا و چاله‌های توی خیابون رو می‌فهمم! مثلن از خونه تا مطب ۷ مدل دست انداز داشت. اولی رو با درد عجیبی گذروندم و برای دومی یاد گرفتم با دستم گردنم رو محکم نگه دارم! از این که فعل هارو مجبورم از نو بچینم و برای هر حرکت از قبل فکر کنم انرژی کم
یه سری آدمها،
پیر درون دارن.
یعنی از یه سنی به بعد، احتمالا از مثلا 20 سالگی به بعد، یهو پیر میشن، و پیر میمونن.
بالغ ترن، آینده نگرترن، سنگینن. معمولا باوقارتر به نظر میرسن.
جدی تر میشن.
این ادمها مغرورتر میشن، یه دنده تر، گاهی خودخواه تر، عصبی تر.
در اصل چیزایی که میگن خیلی وقتا درسته.
ولی لحنشون بده و بقیه ازشون فراری میشن.
چون فکر میکنن کارشون درسته و باتجربه ن، پس باید هم مثل ادمای باتجربه و پیر و فرتوت کم حرف باشن هم اینکه خب اتومانیک بقیه ا
یک سخنران مطرح در زمینه تند خوانی حرف جالبی زد: دانشجوها میگن بازدهی ما شب امتحان 5برابر میشه؛ ولی من بهشون میگم اشتباه نکنید بازدهی شما همین قدر هست منتها وقت های دیگه 1/5 میشه!!!
من برای یکی از امتحاناتم در این ترم حتی یک روز هم وقت نداشتم که تمرکز کنم؛ حتی یک روز! در حالیکه این درس امتحان میان ترم هم نداشت که نصف شده باشه! هرچند پرتی زیاد داشت؛ اما مطالب زیاد بود. درست در شب امتحان و بیدار شدن و درس خوندن فقط دو ساعت قبل امتحان همه چیزو مرور کرد
"اگر بت ها را واژگون کرده باشی کاری نکرده ای ،وقتی واقعا شهامت خواهی داشت که خوی بت پرستی را در درون خویش از میان برداشته باشی‌."
نیچه
کسی هست که خیلی دوستش دارم، هم از بودن باهاش لذت میبرم هم رنج می کشم، هر نگاهم و هر حرفم مملو از علاقه و حسادت به طور همزمانه. مگه میشه دوتا حس همزمان نسبت به یکنفر وجود داشته باشه، هم عشق و هم نفرت :/
در واقع هر وقت میبینمش دلم می خواد جامو باهاش عوض کنم، موقعیت، خانواده، ظاهر و هر چیزی که داره رو داشته باشم، اینج
تقریبا یه هفته بعد از این که نتیجه نهایی کنکور اعلام میشه ، کارنامه سبز منتشر میشه . به نقل از سایت مشاوره تحصیلی تحصیلیکو ، داوطلبا می تونن با استفاده از کارنامه نهایی کنکور سراسری بقیه انتخاباشون رو بررسی کنن و اگه از نتیجه قبولیشون راضی نیستن و بر اساس کارنامه محرمانه کنکور تو انتخاب های پایین تر رتبه قبولیش رو آوردن ، به سازمان سنجش درخواست بزنن .
برای مطالعه متن کامل مقاله روی لینک زیر کلیک کنید :

www.tahsilico.com/web/articles/view/792/کارنامه-سبز.html
 
فرق بین مردای قدیم و جدید: قدیمترها لحن مردها: گستاخی مکن زن! طعام را بیاور امــا اکنون : عسلم امشب ظرفا نوبت منه یا تو من نمیگم زن بشینه خونه ظرف بشوره ، خب پاشه تو خونه ظرف بشوره ! یه همچین آدمه دموکراتیم من اینا که یه تار موی همسرشون رو به یه دنیا نمیدن ، اگه همونو تو غذا پیدا کنن ؟؟؟؟؟؟؟ صداتونو نمیشنوم ؟! پشت هر مرد موفقی… بالاخره یه روز میخاره ! که هیچ زنی هم نمیدونه دقیقا کجاشه چگونه در کارهای منزل به زنمان کمک کنیم !؟ ۱- در خوردن غذا ب
خوابام هر چی باشن دوسشون داشتم. ترسناک بودن دوسشون داشتم برام الهام میشدن برای نوشته های ترسناکم. هر چی بودن دوسشون داشتم. رویایی , غم انگیز و.
 ولی این خوابای این روزامو اصلا نمیتونم تحمل کنم. تنها حسی که بهم تحمیل میشه ازشون محدودیت هست و محدودیت.
تکرارین. حداقل هر کدوم از این خوابامو سه بار دیدم در زمان مختلف. منظورم قدمتشونه حداقل میتونم بگم یکی از خوابام اولین باری که دیدم پنج سال پیش بود. نمیدونم چرا باز دارن برام تکرار میشن فقط میدونم
میای مینویسی زیر عکس د ورلد ایز تو فاکینگ اسمال فر هر؟نمیفهمم.خیلی سعی کردم این جمله رو بفهمم اما نمیتونم.دنیا از وقتی که من متوجه‌ش شدم برام خیلی بزرگ بوده و به نسبت حماقتی هم که هر دوره‌ی زمانی با خودم حمل میکردم بزرگ‌تر یا کوچیک‌تر شده.هیچ وقت نتونستم توی``دنیای خودم``زندگی کنم جوری که حواسم به دنیا نباشه.دنیا برای من زیادی بزرگه.زیادی ترسناکه.هرچقدرم که این جمله‌ی قشنگو زیر عکس نوید محمدزاده بنویسن و هرچقدرم که دلم بخواد اینو تو بیوم
امروز با خودم عهد بسته بودم این همه تنبلی روبزارم کنار و بشینم تمام تمرین های که برنامه زندگیم بود رو بررسی کنم و بهش یبرسم.اتاقم رو جارو زدم و بهش کلی رسیدگی کردم خیلی گردو خاک و دوده گرفته بود و بهم ریخته شده بود.کتابها هم جابجا کردم ولی دلم نیومد بزارم تو کتابخونه و گفتم بهتره یادم بمونه که چه روزایی رو گذروندم.علاوه بر پرده اتاق رو در آوردم و تمیز شستم که نو بشه و از گردخاک نجات پیدا کنم .هر چند وقت کتابخونه نشد که تمیز کنم اما وقتی حال ات
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب