نتایج پست ها برای عبارت :

تورا نداشتم

دیشب مدام
فریادِ دلم بود
آقا تورا گم کرده ایم
درتک تک قسم هایِ قرآن به سر
همه را قسم دادم که بگویم
"آقا تورا گم کرده ایم".
حتی تو را بالحجه ;به خودت قسم خوردیم
که آقا تورا گم کرده ایم.
باز آ ;جانا ;
ای علتِ زنده بودنمان;باز آ.
#فقط برای آمدن و سلامتش دعاکنید!!!!
#الباقی را خودش حواسش هست!.
#اللهم عجل لولیک الفرج
شرمنده‌ام که همت آهو نداشتم شصت و سه سال راه به این سو نداشتم اقرار می‌کنم که من – این های و هوی گنگ- ها داشتم همیشه ولی هو نداشتم جسمی معطر از نفسی گاه داشتم روحی به هیچ رایحه خوشبو نداشتم فانوس بخت گم‌شدگان همیشه‌ام حتی برای دیدن خود سو نداشتم وایا به من که با همه‌ی هم زبانی‌ام در خانواده نیز دعاگو نداشتم شعرم صراحتی‌ست دل‌آزار، راستش راهی به این زمانه‌ی نه تو نداشتم نیشم همیشه بیشتر از نوش بوده است باور نمی‌کنید که کندو نداشت
Ehaam
Taab o Tab
#Ehaam
امشب از دیدنمان 
همه انگشت به دهان می مانند
همه خوب حال مرا 
حالو احوال  مرا میدانند
گل نیلوفر من آتشی تازه بیا برپا کن
من که در تابو تبم تو بتابانو شبم زیبا کن
بیا در شهر دل من پادشاهی کن
این توو این دل من هر چه تو خواهی کن
ای امان ای امان ای امان از منو حالم
وای عجب ماهی
تو چه دلخواهی
تا ابد با من بگو همراهی
عاشقی باتو دردسر دارد
دل تورا امشب زیر سر دارد
به چه شبی بگو امشب مارا می طلبی
بگو همچون من در تابو تبی در تابو تبی
تاج سرم مگ
امروز با ببری افتادی دنبالم که ببی( ببری)مامانو بیوره(بخوره)، منم با شوق و ذوق تو می دویدم و نوی خونه دنبالم می دویدی و می خندیدیم. یهو وقتی نشسته بودم اومدی از پشت بغلم کردی گفتی مامانی دوستت دارم
خوش تر از اون حال تابحال نداشتم از دوست داشتن و دوست داشته شدن
برای تو عشق من به تو وقتی تماما قابل درک خواهد شد که مادر شده باشی
به حق این شب عزیز از این ماه عزیز و به حق این بارون رحمت خدا داره می باره، از خدا میخوام التماس کنم که بزرگوارت کنه، خالصت
زمان همیشه به تغییر آدم ها کمک کرده! زمانی نمیگذره که میبینیم دیگه اون آدم قبلی نیستیم و یه جورایی فرق کردیم؛ گاهی بهتر و گاهی متاسفانه بدتر!
ولی تو همه ی این تغییرها همیشه حسابم با او فرق داشته و داره و ان شاءالله خواهد داشت!
من هیچ وقت حس و حالم با امام رئوفم عوض نشده 
هیچ وقت دوست نداشتم تو حرم عکس بندازم چون حس میکردم وقتم تلف میشه
هیچ وقت دوست نداشتم جز برای غذا و استراحت و استحمام تو هتل باشم
هیچ وقت دوست نداشتم فقط یه جا بشینم و بعدش پاشم
همینجا یک‌ پیش نویس دارم از نوشته ای که برای قلم نحیف من زیادی سنگین بود پس خلاصه اش را میگویم .
نوشته بودم سالها پیش وقتی برای اولین بار نامه ی امام به منتظری را میخواندم، چیزی در دلم چنگ میزد. غم نوشته تا استخوانم رسوخ کرده بود. 
بی آنکه بدانم منتظری کیست و چه کرده ! اما دل  من آنجایی سوخت که امام خطاب به منتظری نوشته بود : اکنون با دلی پرخون و گداخته از بی مهری ها چند کلمه ای برایتان مینویسم ، شما حاصل عمر من بودید »
شما حاصل عمر من بودید .
و
سفرمان از مریان یکی از ییلاقات تالش شروع میشد و به دران یکی دیگر از ییلاقات تالش ختم میشد. سفر جالبی بود از این نظر که انتظار سرمای به این شدت را نداشتم، انتظار شب را تا صبح از ترس حمله گرگ بیدار ماندن و حواس خودمان را با منچ بازی کردن، پرت کردن نداشتم. انتظار آن دو قطره اشکی که شب در راه طی مسیر ریختم را نداشتم؛ اما هربار همیین غافلگیری ها برایم جذاب است و باعث میشود بیشتر و بیشتر به این سبک سفر کردن ادامه دهم. ساکت تر از قبل شده ام، در بحث های گ
حالا داستان پیچیده تر شده
ماه مهر می آید
و این بار باید آب بابا را
خودم به بچه ها یاد بدهم
برای بچه ها شیرینی ِ خواندن
و برای من روضه
اشک شوق خواندن ِ  دانش آموزانم
بهانه ی خوبیست برای اشک ریختن در کلاس  برایت
نه؟
ماه مهر می آید
ماه ِ من
در میان این آب. بابا.
مِهر ِ تورا چطور یاد ِ بچه ها بدهم؟
برای با تو بودن همه راکشتم
کودک درونم را کشتم
شهوت درونم را کشتم 
احساسم را کشتم
انسان بودنم را کشتم
آرزوهایم را کشتم
آدم های اطراف را کشتم
همه را کشتم
هیچکس در قلب من زنده نیست
قلب من تهی است
تهی از همه چیز
میدانستم تو آنقدر بزرگی که در قلب اشغال شده جا نمیگیری
آیا میتوانم تورا در قلبم داشته باشم؟
.
.
.
.
پ.ن : مخاطب خدا هست فکر بد نکنین
 
دانلود آهنگ جدید سینا پارسیان به نام ماه
Download New Music Sina Parsian – Maah
سینا پارسیان ماه
بی آن که چیزی یادمان باشد بی آنکه حرفی در میان باشد بگذر ز من بگذار تا تنها یک ماه در این آسمان باشد تقدیر من این است راهی نیست عشقی که گاهی هست گاهی نیست شکی در این که بی گناهی نیست اما ز من دوری کن و بگذر بی آنکه حرفی در میان باشد تورا میبوسم از دور ولی با نا امیدی تو حق داری از این عشق به جز دوری چه دیدی تورا از دست دادم تو پایم ایستادی نبودم آنکه دیدی غل
هرکجا مینگرم خاطره هایی از توست خط به خط این کتاب دست‌نویسی از توست بوی این شهرغریب بویی از وجود توست رنگ این دیوار ها رنگی از بودن توست دور نیستی ولی چشم در انتظار توست عطر این قلب نشان از بودن توست رد عشق را در دلم میبینم ، ردپای نفس آرام توست لبخند این لب خسته ، تورا میخواهد ، حتی خنده ی این لب هم از آن توست 12 KHOR 17.38
نیکتا ناصرداسنها و متنهای نویسنده ی ۱۲ ساله نیکتا ناصر
این روز ها به درجه ای از درک رسیده ام که درک می کنم چقدر دعوا ها،تنفر ها،زشتی ها،پلیدی ها و هر چیز نا مثبتی که در محیط اطرافمان وجود دارد بی ارزش است،زندگی این روز ها برایم شیرین است،اما نه مانند عسل که از بچگی شیرینی اش دلم را زده.سبک بال تر شده ام،آزاد تر،رها تر و همه را مدیونم به آن سپید ریش بالای سرم که همه "خدا" صدایش می زنند:)
+شدیم پیشرفته و حرفه ای تو تئاترمون و بدجور سرمون شلوغ شده:) خدایا ممنون که دارم کم کم برا رسیدن به هدفم رو پای خودم
این چیست که چون دلهره افتاده به جانمحال همه خوب است، من اما نگرانم در فکر تو بستم چمدان راو همین فکر مثل خوره افتاده به جانم که بمانم چیزی که میان تو و من نیست غریبی است صد بار تورا دیده ام ای غم به گمانم؟! انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت اینقدر که خالی شده بعد از تو جهانم از سایه ی سنگین تو من کمترم آیا؟! بگذار به دنبال تو خود را بکشانم ای عشق!مرا بیشتر از پیش بمیران آنقدر که تا دیدن او زنده بمانم
اگرچه دست و دلی سخت ناتوان دارمتورا نمی دهم از دست، تا توان دارمسری به مستی نیلوفران صحراییدلی به روشنی باغ ارغوان دارم»اگرچه مرده ای، ای عشق! نعش نامت راهنوز هم که هنوز است بر زبان دارمچراغ یاد تو را در کجا بیاویزمکز این کبود نفس گیر در امان دارم؟میان سینه من آتشی است چون فانوساگرچه خواستم این شعله را نهان دارمعبدالجبار کاکایی
جلوی دوستاش کار بد آبجی بزرگه‌شو گفتم و خیلی بهش برخورد 
شخصیت بی‌خود و مزخرفی دارم‌،عجول،غیر منطقی و.
دفاع کرد از آبجی‌ش ولی همه موافق بودن با من  و گفتن کاری ک برا آبجی‌ت انجام دادی حماقت بوده ، کار آبجی‌ت خیلی بد بوده و همیشه بدی رو با خوبی نباید جواب داد
با اینکه تو این شیش سال کارد رو ب استخونم رسوندن تا حالا اینطوری جلو جمع بازگو نکرده بودم و به شوهرم حسابی برخورد  ، از کارش دفاع کرد و بقیه متفق القول مخالفت کردن باهاش و بیشتر بهش ب
درد حجران دلم میکشد و زنده نگه میدارد
خدا مرده تنی را ز مرده دلی به میدارد
حضرت عشق بگفتا گر دیوانه شوی
تورا از همه عالم نگه میدارد
صد حیف اگر قلب مرا مرده فکندند ولی
عاشقان را به ابد زنده نگه میدارد
ای عشق بسوزان که نیرزد دیگر
او دم بی عشق را گنه میدارد
ظلام،گر همه عمر بماند بی عشق
میخانه عشق را خانه نگه میدارد
جلد اولقسمت هشت
.از زبان جک-واقعا متاسفم نمیدونستم اینقدر گذشته تلخی داری._اره ، خیلی تلخ بود هرکسی که جای من بود الان دیگه شاید مرده بود._بعدش چی شد ؟ بعد از اون وقتی که تورو به بلک ویزارد داد پدرت کجا رفت ؟ الان کجاست؟_بعدش
بلک ویزارد منو به عنوان غرامت از پدرم گرفت ، فکر نمیکردم پدرم منو به
ازای یک صلح به کسی بده ، حالا که چاره ای نداشتم ، من آنقدر ضعیف بودم که
حتی توان دفاع از خودمم نداشتم._درکت میکنم واقعا سخته که پدر پسرشو برای یه صلح اح
 متن آهنگ هوروش باند تو مرا دیوانه کردی
رفتم از قلب تو انگار فکرتم هرشبو هرجا میره این دل واست هر بار تو مرا دیوانه کردیکاشکی نداشتم تورو از اولشم نبودی تو کاشکی که پیدات نمیشد بد دلمو شدی تو نموندی تورفتم از قلب تو انگار فکرتم هرشبو هرجا میره این دل واست هر بار تو مرا دیوانه کردیماهی برکه برقص کام دنیام شده تلخ بیخیال هرچی غصه اس دل به دریا بون همه خاطره رو میبرم غرق کنم به چه درد میخوره دریا با کی خلوت کنم.کاشکی نداشتم تورو از اولشم ن
امشب دوباره خیلی یهویی شروع کردم به شعر نوشتن.‌ البته اسمشو که نمیشه شعر گذاشت، بهتره بگم نوشته های هم قافیه. من کجا، شعر کجا. من هرچی که از دلم بیرون اومد نوشتم. لیلی بی عشقت شدم، مجنون بی تابم بشووابسته عشقت شدم، آرام و دلدارم بشواین دل دگر بی عشق تو، هم خانه حزن و غم استاین قلب من بی روی تو، شبگرد و بی تاب تو استای یار دیرین جفا، پادشه این دنیاقلبم دگر آشوب نکن؛ بامن بیا، بامن بیامهرت فتاده در دلم، ای یار تابان دلمدوری ز تو آتش زده بر دا
ویلیام عزیزمببخش که اینبار تورابا نام کوچکت میخوانم چراکه میخواهم صمیمانه بگویمدلم برایت تنگ شده استانقدر تنگ که حتی تاب اشک هایم را ندارد و با تلنگری لبریز میشودویلیام عزیزمبا اینکه تو درکنار منیباز دلتنگت هستمانگار که هرگز بازنگشته باشیاز تو دلم گرفته استاز تو دلم تنگ استویلیامبه گمانم چمدان هایت را بسته ایو به انتظار نشستیتا خواب چشمانم را خاموش کندو سپس در تاریکی پیشانی سرد و مضطربم را ببوسی و برای همیشه برویویلیام عزیزمباید برایت
✍✍✍
زندگی کن مرا.

قلم که آوردم   و دواستکان کمرباریک  چای ؛ بیابنشین ، تا باهم ؛ خاطره بنویسیم.
تو  بگو ، تا من بنویسم ، تو   یادآوری کن  تا  من سیاهه کنم !
یادت هست ؛ 
وعده داشتیم با خِش خِش خسته ی خیابان های آذر ؛ با ؛ بی چتر زدن به کوچه های نمناکِ کنگ ؟
با بلعیدن  بی دریغِ بوی هیزم و آتش ، با   دویدن از میان آبگیرهای کوچکِ میان رود ؟
چطور یادت نیست؟ شوق گذاشتنِ اولین رَد ؛ روی برفهای دست نخورده ی تا  صبح باریده را ؟ 
خیره شدن به چشم های تو و
کوچه ها منتظرند،بد به دلت راه ندهی!
مردمش تنگ نظرند،بد به دلت راه ندهی!
برخی هم پاک نظرند،خوش به دلت راه ندهی؟
دگران خوش منظرند،زنهار تو پا ندهی!
بدمنظران نیکوترند،به فکر بدی راه ندهی!
خسروان بی نظرند،فخر به دلت راه ندهی!
من تورا منتظرم،حسب بدی راه ندهی!
#امیررضاکامیار
دانلود آهنگ جدید پویا بیاتی بنام ماه ترین با بالاترین کیفیت










Download New Music Pouya Bayati – Maahtarin
ترانه و آهنگ : پویا بیاتی , تنظیم : وحید ادیب , میکس و مستر : مجتبی لطفی
برای دانلود آهنگ به ادامه مطلب مراجعه کنید …










 
متن آهنگ جدید پویا بیاتی بنام ماه ترین :
یارا با دل ما کاش ندانی که چه ها کردی ما را با غم این عشق سراسیمه رها کردی بی تو عافیتی در طلب عمر نمیبینم بی تو جان به لبم آمده ای باور شیرینم مستم گرچه به دنبال می از وصل تو میگردم دس
خوشحالم که یک وبلاگ دارم.
خوشحالم که این وبلاگ رو دارم.
مغزم خسته است. اطلاعات ورودی پرفشار و پرحجم وارد مغزم شده. فرصت فکر کردن نداشتم. الان که خلوتم برگشته، تحلیلشون سخته. ای کاش می‌شد یه‌جوری بدون حرف زدن حرف زد.
دیالوگ برام سخت شده. سوال می‌پرسن درست جواب نمیدم. این چند روز زنگ می‌زدن برنمی‌داشتم.
افسردگی گرفتم.
بهت عجیبیه.
+ فکر کنم واضح شد که ناراحتی غلبه‌ی خیلی بیشتری داشته. گرچه پشیمانی در کار نیست.
+ هیچ قصد نداشتم در مورد این حجم از
دیشب وقتی حالم خیلی بد بود و داشتم از دست خودم افکارم و تمام اتفاقات دیوونه میشدم 
و به این فکر میکردم که باید چیکار کنم
سرمو تکیه دادم به شیشه ی ماشین و یه دفعه چشمم به این ایه خورد که پشت شیشه ی اتوبوس نوشته بود:
ایّاکَ نَعْبُدُ وَ ایّاکَ نَسْتَعین»
(خدایا تنها تورا میپرستیم و از تو یاری میجوییم)
هزار بار پتو رو کشیده بودم روی سرم و گریه کرده بودم . حال و حوصله هیچکس رو نداشتم ، اشتها نداشتم ، حرف نمیزدم ، فقط گریه میکردم . یه روز ، دو روز ، یک هفته ، دو هفته ، یکماه ، دوماه بود که حال و حوصله نداشتم ، دیگه دلم برای هیچ مریضی نسوخت ، دیگه از غم کسی غصه نخوردم ، وقتی رفتم ختم کسی اشکم در نیومد ، حتی ناراحت هم نشدم ! رویه زندگیم تغییر کرد ؟ نمیدونم . ولی دیگه دلم نخواست بگم بخندم ، قرار های دورهمی و بیرون رفتن رو پشت هم کنسل کردم ، یا رفتم مثل جغ
عشوه بی اندازه داری♬♫ معلومه که تو تازه کاری با ما سرِ ناسازگاری داری♬♫ بیخیال ما شو برو دست بردار پاشو برو نه نمیخوام دیگه تو روآهنگ جدید سامی بیگی کارت ندارم♬♫ کاری به کارت ندارم کاری به کارت ندارم میگی دل نداری آره ندارم♬♫ حوصله یِ دردسری که میاد و نمیره ندارم کاری به کارت ندارم♬♫ میگی دل نداری آره ندارم حوصله یِ دردسری که میاد و نمیره ندارم♬♫
دانلود آهنگ سهیل رحمانی دست خودم نیست
دلمو از سرِ راه نیوردم بدم دستِ تو چجوری باور کنم ا
نمیدونم همه کسایی که تجربه زندگی خوابگاهی رو دارن این حسو دارن یا نه، اما من از وقتی رفتم خوابگاه تا لحظه اخر حضورم هیچ وقت اونجا احساس راحتی نکردم. کاری به بدی و خوبی اون دوره ندارم اما باعث شد من یه چیز جدید رو حس کنم و اونم اینکه تو خونه خودت بودن لذت داره. 
حالا بهش اضافه میکنم که تو خونه خودت بودن و بیکاری لذت داره شاید امسال از اول مهر تا الان حتی یه روز بی دغدغه نداشتم دیگه واقعا داشتم دیوونه میشدم واسه یه روز لش کردن تو خونه بلاخره رس
پسرانی را می بینم هر لحظهسرگردان و بی مقصدآواره در کوچه هایا سوار بر ماشین هاچشم هایی از هوس متلاشیو افکاری پوچ و هیچکاغذ و خودکار بدست و گاهیدهانی آماده برای تیکه پرانیبدان.نه موهای در هم آویخته اتنه قدی بلندونه لباس های برندآنچه تورا برایم مرد می کندمردآنگی توستمن زنآنگی ام را از سر راه نیاورده امکه به هوس های تو بسپارمتو از زن چه می فهمی؟عروسکی خوش آب و رنگبرای چند صباحی بازی؟
ادامه مطلب
سارا دو روز بود سوالی نپرسیده بود و دیگه نگران شده بودم!
امروز پی ام داد و اسپیک های همدیگه رو تصحیح کردیم و بهم گفت لهجه م بانمکه! (خودش مشهدیه و رشته ش زیسته)
احتمالا منظورش لهجه ی گیلکی توی فارسی بوده :))
دفعه ی پیش بهش گفته بودم لغات کمی استفاده می کنه، این بار سعی کرده بود جملات بیشتری بگه.
تقریبا هم سطحیم، اما نکاتی که به هم میگیم گاهی به درد بخوره.
چهارشنبه رشت بودم، شهر کتاب رفتم و تخفیف 25 درصدی داشت. با اینکه قصد قبلی نداشتم اما دو تا کتاب
امیرالمؤمنین علی(علیه السلام):هرکس به بندگان ستم کند, خداوند دشمن اوست.
پیامبر(صلی الله علیه وآله):هرگاه کاری کردی آن راتنها برای خدا انجام ده, زیرا اوتنها اعمال خالص بندگانش را می پذیرد.
پیامبر(صلی الله علیه وآله):دلت را خالص گردان , کاراندک تورا بس است.
پیامبر(صلی الله علیه وآله):نشانه خاشع چهارچیزاست: حساب بردن ازخدادرنهان وآشکار, انجام کارهای نیک , اندیشیدن برای روزقیامت وراز ونیاز باخدا.
پیامبر(صلی الله علیه وآله):هرگاه کسی ازشما د
نیستی 
و نمی دانی 
نقاش شده ام
و هر روز
در قاب روزهای
تکراریم
انتظارت را 
با حسرت میکشم
.
این چن روز نت نداشتم
ب خاطر برنامه ای درسی که خواهر رویا برام ریخته بود(مرسی عاولی بود)میخواستم نت نخرم
ول خب خب دلم براتون سوخت
گفتم از داشتن همچین آدم فوق العاده ای محروم نشین
بعضی مستی ها باهم جور در نمیاد
بهتر بگم ادم خیلی میره بالا
دوست نداشتم دیگه مشروب بهورم ولی نمیدونم چی شد فکر کردم راه خلاصی از فکر مستی هست
خوردم تا بیفکر بشم، خوردم که خواب برم ولی یک اتفاق خوب افتاد، تو اومدی دیشم ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
این روزایم برایم شده سرگرمی فقط برای گذراندن عمر، در کره ی بزرگ زمین زندانی شده ام .نمیدانم چگونه می توان رها شد! استرس های وجودیم مانند کلاغ هایی هستند که تخم شان را یده ام تمام وجودم را نوک نوک می کنند اما ای کاش،ای کاش دستی دراز از میان کلاغ ها به سویم می آمدونجاتم می داد از دست شان . تنهایی درونم به پهنایی دریاست .خدایا من دلتنگ توهستم هربار که از تو دور می شوم شرمسار توهستم من .من شرمسارم چون غفلت می کنم چون گناه می کنم و گستاخم چون هربا
کنج خونه اخمو و جدی و پریشون مثل داغ دیده ها کز کرده بودم و حوصله ی چرخوندن سر و حرف زدن نداشتم که یهو زنگ زد و گف بپوش بیا باور کردنی نبود عجب ایزی خودش بود دیدمش ، خوب نگاش کردم، غصه خوردم ،غصه خورد ، خندیدیم  .الان حوصله ی استاد فلسفه که داره در مورد علل پیشرفت علم شهودی در جوامع غربی حرف میزنه هم دارمخدایا شکرت   
هرکجا مینگرم خاطره هایی از توستخط به خط این کتاب دست‌نویسی از توستبوی این شهرغریب بویی از وجود توسترنگ این دیوار ها رنگی از بودن توستدور نیستی ولی چشم در انتظار توستعطر این قلب نشان از بودن توست رد عشق را در دلم میبینم ، ردپای نفس آرام توستلبخند این لب خسته ، تورا میخواهد ، حتی خنده ی این لب هم از آن توست 12 KHOR17.38
نیکتا ناصر
Nikna | نیک‌ناداسنها و متنهای نویسنده ی ۱۲ ساله نیکتا ناصر
می‌گم حالا شاید بد نباشه یه مدت به اینجا استراحت بدم. چند ماه گذشته حال بدی برای حروف ساختم و باعث شدم خیلی از چیزی که باید باشه، فاصله بگیره. تعارف که نداریم، دلیلش مشخصه؛ این مدت خودم هم اصلاً احوال خوبی نداشتم. می‌گم نداشتم چون خرداد و تیر شلوغی در راهه و احتمالاً این برام یه‌جور مُسکنه؛ یه‌جور مُسکن، و نه بیشتر.
تو این مدت نه از اون صفحه‌های سفید می‌آد روی وب (دروغ چرا؟ جدا از اینکه خیلی این کار برام ناخوشاینده، اصلاً بلد هم نیستم این ح
ای عزیز، روزها بر من گذشته اند و اکنون، ۲۶ سال ِ تمام، از تو عمر گرفته ام. با فهمی پخته تر از قبل، با سری بدون کلاه و با احترام بیشتری به جهان آفرینش، وارد ۲۷ سالگی می شوم. با تمام وجود تورا شاکرم. قدر می شناسم این نعمت های نقد ِ این دنیاییت را، پدر و مادر را، خانواده ی جدیدم را. اگر یک چیز فهمیده باشم - و بیش تر از پیش فهمیده باشم - در لطیف و عزیز بودن خانواده است. یک مجموعه ی گرم صمیمی ِ امن، محبت به تمام معنا. دوستشان می دارم و تک تکشان که می خندن
مامور بودم نوشته ای را که بیش از یک ماه دستم بود به اخر برسانم و تحویل دهم اما هر بار که غرق نوشتن می شدم کاری پیش می امد و انچه رشته بودم پنبه میشد.دیروز و دیشب تمام کارها را رها کردم و ان را به اخر رساندم.بعد از پایان کار وقتی در اینه خودم را دید زدم رنگ به چهره نداشتم.موهایم پریشان بود گویی از گور برخاسته ام با خود گفتم"یعنی نوشتن همینقدر سخت است?"به خودم پاسخی ندادم.چادری سر کردم و به اصرار پسرم سوار ماشین شدم تا به تماشای رودی فصلی برویم.جاده
تصمیم گرفتم  بنویسم،این چند روز که نمینوشتم خیلی سخت گذشت،دوست نداشتم زیر حرفم بزنم ولی انگار تا ننویسم آروم نمیشم:(
ناراحتم برگشتم،حس میکنم ارادم ضعیفه:/
ولی نمیتونم از وسوسه ی نوشتن بگذرم،شایدم کامنت ها رو ببندم که اینحا مثل دفتر خاطرات بشه فقط بنویسم و آروم شم .
نمی دونم چی میشه که گاهی دلم نمی خواد توی این وبلاگ بنویسم و مدتها بی خیالش میشم . ولی بعد یه موقعی هم هوس می کنم بیام اینجا بنویسم . 
مشغله های زندگیم خیلی زیاد شده . خیلی خسته میشم . توانم کم شده . دیگه انگار حوصله و توان روحی هم ندارم برای خیلی از مسائل . 
چند روزه که اصلا توی یه حال عجیبی هستم . از روز اخر خرداد ریختم به هم . هی سعی می کنم بی خیال باشم و غرق بشم توی همین روزمره های زندگی . ولی گاهی به خودم میام میبینم یه اندوه عمیق و عجیبی
از اونجایی که خیلیا اطلاعاتمو میپرسیدن تصمیم گرفتم تو این مطلب همه چیو بگم.

همه من رو یه اسمarmy میشناسین من اولین بار این اسمو روز تولد شوگ تو سایت جیسوگ استفاده کردم .البته قبل از اون اسمی نداشتم.من چهارده سالمه  وتو یکی از شهرستانای کرمانشاه به اسم جوانرود زندگی میکنم.یه ارمی بوی متعصبم.به جز بی تی اس طرفدار هیچ گروهی نیستم.اسمم رامتینه.ممنون
✍✍
درانفرادی چشمان تو.
ای  برانگیخته!  برگزیده ! ای  بَلَد جان !  فروریخته کاخ سنگینِ دل . ای  لرزه انداز  در مقدّرات  مغرضانه!
 رُسته از خاک  حَسَنات! 
هستی گرفته از حرارت  حضور !
 ای در مَطلَع نظر ؛   من سلول  به سلولِ تن ؛ درانفرادی چشمان  توأم .
خود ؛  آویخته ام از بام های بندگی ات .
خود به نقد جان ستانده ام زنجیرو پای بند از شرم فروشان  شهر شقاوت .
این  منم  اَعو ذُبا لعشق از سنگ آباد سِحر نامحرمان .
هرگزم مباد رهایی  از  مرز های  مهربانی
سلام
از دفعه پیش که مطلب نوشتم مدت زیادری گذشته ناگفته ها اینقدر زیاد شده که این پست همت بالایی رو برای نوشتن میطلبه ! و قاعدتا تعداد ویرایش بالا.
از نزدیک شروع میکنیم
دیروز نتایج کنکور کارشناسی ارشد اعلام شد امسال چندان براش وقت نزاشتم و انتظار نتیجه خوبی رو هم نداشتم و همینطور هم شد رتبه ۸ هزار ! خیلی بد
امروز بدی نداشتم. یعنی اتفاقات بدی نیفتاد. بجز اینکه محمد هی زنگ زد و زنگ زد. بابا چندباری گفت خب اگه نمیخوای جوابش بدی؛ بده به من یچیزی بگم بهش لااقل ناراحت نشه‌. من مخالف هستم ولی نمیگم دیگه به طرف بی محلی کن. اینقدر با خودم کلنجار رفتم تا الان. تهش به این نتیجه رسیدم که جوابشو بدم‌. چون اون بیچاره هم گناه داره، بیچاره فکرش تا هزارجا میره. به قول بابام، گناه که نکرده، اونم عاشق شده.بعد از ظهری یه سر رفتم کلاس زبان. به مسئول زبانسرا
 
خوشحالم سبب آزار تو نیستمشادتر که تو آزارم نمی دهیزمین سنگین از زیر پاهای من به جایی نخواهد رفتمی توانستیم در کنار هم باشیم ،آسودهبی آن که واژه ها را با حساب و کتاب کنار هم بچینیمو زمانی که بازوی مان بهم خوردبا موج خیزان شرم بالا نرویممی دانم هرگز نام مرا به مهربانی نمی خوانیو روحم را به نرمی نمی نوازی ، چه روز چه شبسپاس تورا از ژرفای جانسپاس برای شب هایی که در آرامش گذراندمسپاس برای وعده های دیداری که با من نگذاشتیبرای قدم هایی که زیر ما
یادمه . اخرهای تابستون سال ایکس بود- سالی که از ایر رفتم. از سردرگمی درامده بودم و تصمیم جدی بود. می دونستم موندنی نیستم و دلیل موندن نداشتم . اکثر وقتها ساعت ۵ در می امدم می رفتم یا می دویدم برسم کلاس زبانم و روزهایی هم بود که کلاس نداشتم و با سرویس شرکت می رفتم خونه- شب می شد یا نزدیک غروب بود. اهنگ کریس د برگ گوش می دادم: اسمان تنها. چه شعری داره زیبا زیبا زیبا. من همیشه در حرکت بودم و از اونجا که در پی یادگیری و پیشرفت بودم همیشه دلم گرفته بود
وسط طوفان افکارم به این نتیجه رسیدم از بس همیشه تو سایه ایستادم و جسارت حرف زدن و دیده شدن نداشتم، هیچ‌وقت و هیچ‌جا آدم مهمی نخواهم‌شد و این حقیقت تلخ چند ساعتی دنیای من رو به تاریکی فرو برد. باید چراغی روشن کنم، باید محکم‌تر بایستم، باید صدام رو به گوش دیگران برسونم قبل از اینکه دیر بشه. جرات این رو دارم که بگم من تو یه زمینه حرفی برای زدن دارم؟ هنوز نه، هنوز نه.
امروز خیلی حال و حوصله درس خوندن نداشتم.زورمو زدم ولی کلا با خودم حال نکردم.یه سری فایل صوتی انگیزشی پیدا کردم که امیدوارم در روزهای آتی کمکم کنه.
شیراز خیلی سرد شده اصلا نمیشه شب رفت بیرون!
سرم یه خورده درد میکنه.فکر کنم باد سرد خورده به کله مبارک!!!
امروز به خودم نمره ۵۵ از ۱۰۰ رو میدم.فردا باید خیلی بهتر باشم.
شب بخیر.
تو را به جای همه نی که نشناخته‌ام دوست می‌دارمتو را به جای همه روزگارانی که نمی‌زیسته‌ام دوست می‌دارمبرای خاطر عطر گسترده بیکران و برای خاطر عطر نان گرمبرای خاطر برفی که آب می‌شود، برای خاطر نخستین گلبرای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی‌رماندشانتو را برای خاطر دوست داشتن دوست می‌دارمتو را به جای همه نی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم.جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود، خویشتن را بس اندک می‌بینم.بی تو جز گستره بی کرانه نمی‌بین
سلام 
دلتنگم اما باید فراموشت کنم 
باید مقاومت کنم 
اسیر این دل نشوم 
اشفته و پریشان نشوم
اما چطور فراموشت کنم
تو یه زخمی بردلم 
مرهمی ندارم در جهانم
بغض میکنم کنار پنجره ی بخار زده مینشینم و به چشمان نم دارم اجاره ی باریدن میدهم به قلبم اجازه ی تنگ شدن اما در این میان هرگز نمیگذارم افکار راه خودش را برود زندانیش میکنم .برای آخرین بار سجاده ی را پهن میکنم و دستانم را بلند کرده و از خدا تورو میخواهم ای کاش .ای کاش
دیگر نمیتونم صحبت کنم اشکاها
سارا:وا مامان این رفتارارو چرا میکنی دیگه سنی
از شما گذشته ایـ .

شادی خانم نذاشت حرفشو ادامه بده باعصبانیت گفت
ساکت شو دختره ی خیره سر این چه طرز صحبت کردن ته ؟من سنی ازم گذشته؟مگه من
چندسالمه

تو اوج جونی پیرم کردی رفت؟کدوم رفتارهان؟من که
نگرانم شوهرمو ازم بگیرن کار نادرستی میکنم؟این تویی که  خرس گنده ای مثل بچه ها میمونی رفتارت.

بابات راست میگه باید تو تربیتت تجدید نظر کنم
وسفت وسخت تربیتت کنم .

دردونه که هم از تعجب دهانش باز موند
میدونی،من آدم بغضای همیشگی بودم
آدم نباریدنآدمی که اکه ابری باشه، ابرای بزرگیه که هیچکس نمیفهمه پشتشون یه عالمه بارون تلنبار شده است 
هر ادمی تو زندگیش دردایی داره. منم،
هیچوقت نگفتم دردای من از بقیه دردترن!نگفتم سلطان غمم و نخواستم کسی حتی بفهمه غمگینم.
 خواهر نداشتم. تا تو اغوش مهربونش راحت غمامو زار بزنم تا سبک شم
 همه غمام بغض شدن چسبیدن به گلوم
من داد نزدم های های گریه نکردم، برای هیچکسی خودمو لوس نکردمهیچکسی نداشتم سرمو بچ
بازم بعد یه مدت طولانی اومدم و میخوام که بنویسم،طبق معمول قراره کلی چیز از مدتی که گذشته بگم
سیزدهم تولد ژینو بود،بهش تبریک گفتم و چون تولد پارتنرش چند هفته بعد بود و نمیخواستن زیاد وقتشون به خاطر تولدها گرفته بشه میانگین تولد هردوتاشون رو جشن میگیرن
یعنی امروز 
چیزی واسه ژینو تهیه نکرده بودم چون با پارتنرش حرف زده بودم و گفته بودم بهش که ژینو گیتار رو خیلی دوست داره اگه بشه یه گیتار براش بخریم خیلی خوب میشه
و خب بعد از کلی اصرار من پسره تصم
Garden party: فقط پایانش.
Piper: شیرین و دوست داشتنی.
Horror: مناسب بچه ها نیست؛ در اصل برا بزرگترهاست! بچه ببینه از ترس زهر ترک می شه! این به این معنی نیست که من زهر ترک نشدم!
ventana: بی سرو ته :/
Zero: دوستش نداشتم چندان! به خاطر روایت خسته کننده اش.
Ascension: در عین بامزگی متفاوت و حرص درآرش، قابل تامل.
The necktie: کسل کننده! ولی پایانشو دوست داشتم.
Threads: نمایش رشته پیوند بین مادر و فرزند.
Johnny express: بامزه بود. دلمان برای آن موجودات ریز فضایی کباب شد!
Weekends: طولانی و کشدار. درب
سلام پس از گزمترین سلام ها سعادت و سلامتی شما را از درگاه ایزد منان خواستارم اگر جویای حال و احوال هوای شمال باشید این یکی دو روزه خوب است و خدمت شما سلام می رساند.خورشید خانوم مثل نو عروسان خجالتی در پس ابرها پنهان شده و از شدت تابشش کاسته است(یاد نامه های قدیم افتادم)دیشب خواب خوبی نداشتم شما که غریبه نیستی سیر خواب نشدم .ساعت 5 بامداد همون یه ذره علاقه به خواب رو  هم قیچی کردم تا دوگانه رو تقدیم یگانه بی همتا کنم ولی ساعت 10 دوباره میل خواب آ
امروز و در این یک ساعت گذشته لجباز ترین حالت ممکن خودم تو بیست و چهار سال گذشته بودم .چی ؟ بیست و چهار سالمه؟ نه بیست و چهار سالم نیس ولی همینجوری گفتم شما قسمت اول جمله رو بگیر:)))تا حالا اینقد لجبازی نکرده بودم. واقعا هم حس بیرون رفتن جان رو نداشتم بلاخره پس از مقاومت های بسیار و التماس ها ، موفق شدم بمونم خونه دیوانه شدیم اینجا. 
تو براش مثل وطنش بودی :)
اون امروز وطنشو ترک کرد !
" یه لنتی "

****

عوض میشوم انطور که تو دوست داری
از اخلاقم بگیر تا متراژ اغوشم
کاری میکنم تا با همه ام احساس راحتی کنی !

****

شهری شده ام ؛ متروکه !
بعد از بمباران نگاهش !

****

تو به من بگی عزیزم :)
چه خیال خام زیبایی :)

****

خنده هایت را نشان کسی نده
خنده هایت فقط گسترش می دهد؛
شمار شاعران را
تعداد نویسندگان را
امار مجانین را و
جمعیت دارالمجانین ها را
همین !

****

من منهای تو محکوم به فناست :)

****

نوش جانت ،
 
 
دنیای پیچیده ایست
آنقدررررر با باید و نباید ها بزرگ میشیم
که تازه بعد از ۳۰-۴۰ سال زندگی متوجه میشیم :
کل زندگیمون اشتباهه
باورهامون غلطه
آدم‌های دورمون رو کاش جور دیگه ای انتخاب میکردیم
آنقدرررررر بنده شرایط و کاندیشن های ثابت و از قبل فراهم شده ای هستیم که بعد از ۵۰-۶۰ سال متوجه میشیم :
من مال این زندگی نیستم
من شاید حتی هیچی نیستم و تا حالا خبر نداشتم 
کار و شغلی که سالهاست دارم رو دوست ندارم
مهارتهایی دارم که خودم تا به حال (که دیگه دیر
خیلی روابطم با خدا بد شدهدلم سر یه قضیه ازش خیلی گرفته
خیلی
نیاید بگید حکمت و اینا 
الان نمیتونم بپذیرم واقعا الان بیاید کمکم کنید که روابطم بهبود پیدا کنه
چون من سر اون قضیه کم از کس دیگ نداشتم ولی اون شد ولی من نه. غرور له شد
راهکار بهبود دارید؟ 
میشه کمک و دعا کنید.
حتی دوست ندارم دیگ برم گار یا امام زاده نزدیک محل
" میم " یه چهل خطی برام کامنت نوشتهنصف کامنتشم بلاگفا خوردهو من با کامنتش اشکم در اومد قشنگ :))میم عزیزمخیلی ممنونم ازت ولی بدون من انقدر قدرتشو نداشتم که همون اول بگم " خدایاشکرت "فقط پرسیدم خدایا چرا.من خیلی زندگی و تلاش کردن رو دوس داشتماما الان فقط یه چیزی دوس دارم که فکر میکنم خودت بدونیو لازم نباشه دوباره به زبون بیارمش.من ضعیف شدممن امروز ته کشیدمتموم شدم!نمیدونم دوباره کی خوب میشم.هیچی نمیدونم.
هیچ وقت دوست نداشتم و علاقه مند نبودم نسبت به ادما نظرم رو عوض کنم،خصوصا اگر اون ادم ها روزی جزء کسایی بودن که دوست شون داشتمبدگویی از اون ها پیش دیگران یعنی اشتباه بودن انتخاب من!حالا شاید این رفتار به غرور و ترس از شکسته شدنش برگرده،اما هرچی که هست الان دوست دارم بگم که تولدت مبارک!به دور از تمومی حاشیه ها کینه ها ناراحتی ها و تمومی کارهای بچه گانه!هیچ زمان نمیتونی متوجه بشی که اینطور لطیف و دوستداشتنی بهت تبریک گفتم.
آدم ها و اهدافشان تک به تک 
باهم فرق دارد.
طول و عرضش بهم ریخته!
یادمان رفته هدفِ غایی چیست
و تحتِ شعاع همان است که اهداف کلی وجزئی
پایه ریزی می شود!
چقدر هدفِ غایی را گم کرده ایم؟!
همه چیز مان شده دو روزه ی عمر
که نهایتش دومتر قبر است با یک عمر حسرت!
خداجانم توخوب تقدیر کردی
وخوب هدایت کردی
چرا راهمان کج شد از تو؟!
چرا نفهمیدیم سلب نعمتِ وجودِ خودت
پایان وتَهِ خط است؟!
وای از لحظه ای که ناسپاسی کنم
و تو خودت را که بزرگترین نعمت است
از من بگیری!!!
و
توو کامنتا دیدم ک پنج مرداد وبم یکساله شده بوده!!
قد سه سال گذش این یه سال.
کلن چندماهی بیشتر فعالیت آدمیزادی نداشتم اینجا
ولی امیدوارم بعد ازین خوب بگذره.
از یه طرف استرس و از یه طرفم گشادیسم (دومی بیشتر!) حالمو بد میکنه
از یه طرفم فامیل ب شدت شلوغ کردن دورمو ک تنها نباشم یه وخ
منم خسته تر از همیشه نصف شبا بیدار میمونم تا اذان صبح.!
فرصت فکر کردنم ندارم.!
هیفدهمم نتم کلن تموم میشه. تاااااا. نمیدونم تا کِی!
یادتونه یه زمانی انرژی مثبت خیلی د
امشب کتاب جنس ضعیف رو تموم کردم . همونجور که روی جلد کتاب نوشته بود یه گزارش از وضعیت ن جهان بود . نتیجه گیری خاصی ندارم چون نتیجه گیریم با نتیجه گیری خود نویسنده یکی بود . فقط تنها دو جا واقعا برام جای تعجب داشت و اصلا انتظارشو نداشتم ن انقدر تو اون کشورا فعال باشن . یکیش هند بود و دیگری هم مادرسالارایی که توی مای بودن . اصلا انتظار همچنین یی رو نداشتم . با اینکه از طرفی خود باوریشون و اینکه رو پای خودشون وایستاده بودن باعث خوش
چند روز دیگه نوبت مشاوره دارم و هر دفعه که یادش می‌افتم خوشحال می‌شم. الان یه سالی هست که فهمیده‌ام یه سری مشکلات اساسی دارم که باید حل بشه.
یکی از بهترین مدل‌هایی که وضعیت منو توصیف می‌کنه اضطراب عملکردی (anxiety performance) هست؛ یعنی وضعیتی که شما موقع انجام کاری اضطراب دارید. در مورد من قضیه این‌طوریه که اگه احساس کنم تو کاری به اندازه کافی خوب نیستم به شدت استرس می‌گیرم و با سرعت هرچه تمام‌تر از اون موقعیت فرار می‌کنم.
سال‌های زیادی از عمرم
و چرایی دوست داشتن یک سوالیستو چرایی دیگر دوست نداشتن یک سوالیست،مبهموسوال اندودکه جوابش مرا به یغمآیی سرد میکشانددیگر نمیدانم کجا میروم ولی جواب آن به یک نقطه پایان میپذیرد#مرگوقتی در بی جوابی به هزار هزار جواب شاید قانع کننده میرسمو باز تو جواب نداده ای و من در ابهامجواب پیدا میکنم و به جواب نمیرسم تا دلم فصل بسته شدنش را آهسته آهسته حس میکندو من از تو جواب خواسته بودم وو حتی نمیدانم وقتی میگفتی چشمانت بسته بود یا بازولی #مرگ در دلم نفوذ
بسم الله
 
همیشه فکر می‌کردم خودم را باید کتاب کنم اما وسطای همان فکرهای قشنگ قشنگ، می‌زدم به سرم که نه! من دوست ندارم فاش شوم. حسِ خوبی به فاش شدن نداشتم. ولی فکر می‌کنم دیگر وقتش رسیده که از خودم تا به خودم را تغییر دهم و زندگیم را در مسیرِ از خودم به دیگران، پیش ببرم.
خیلی برام پیش آمده که نرسیده به چهارراه برای اینکه پشت چراغ قرمز گیر نکنم، پام رو روی گاز گذاشتم و سرعتم رو زیاد کردم، ولی به اول چهارراه که رسیدم چراغ قرمز شده و چاره ای نداشتم که از چراغ قرمز رد بشم، ولی بعد خدا رو شکر کردم که ماشین پشت چراغ اون وری همزمان با من به وسط چهارراه نرسیده!
اگر چه بین قرمز شدن چراغ یک طرف با سبز شدن چراغ طرف دیگه معمولا چند ثانیه فاصله هست، ولی هیچ وقت بلافاصله بعد از سبز شدن چراغ وسط چهارراه نپرید.
شما هم تجربیات ر
یک شت واقعیدر جریان اون عذرخواهی بودید؟طرف ازدواج کرده بعد پیام منم دیده همسرش. زنگ زده میگه با همسر من چیکار داشتی؟ میگم فقط میخواستم عذرخواهی کنم کاری نداشتم متن پیامم کاملا واضحه، اگرم بابت این پیام بینتون مشکلی پیش اومده عذرخواهی میکنمدیوانه عین سگ پرید بهم، منم قطع کردم. خیلی کم مشکل داشتم بیا اینم اضافه شدعین سگ دارم میلرزما
اعصاب نداشتم میخواستم بخوابم 
صدای لودر و کامیون از چند تا ساختمون اونورتر نمیذاره من بخوابم! 
چند تا خونه رو انگار دارن خراب میکنند میخوان مجتمع کنند چند شب بود سروضداشون نمیذاشت بخوابم
اعصاب خوردی امشب م نذاشت دیگه تحمل کنم 
زنگ زدم 137 و شکایت کردم!!! چه معنی داره اخه ساعت 3 نصف شب لودر و کامیون تو میدون کار کنه اونم تو منطقه کااااااااااااااااملا مسی!! 
خدا بخیر کنه فردا رو !!
عین بولدوزر میخوام جمع کنم همه رو :)))))))
این روزا کلا درگیر پازل و خیالبافی هامم.
در هیچ کتابیُ جز کتابای انگلیسی باز نکردم!یه چندتا کتاب هست که خیلی دوست دارم تهیه شون کنم،مربوط به کلاسامن،پازل دیگه داره تموم میشه،نه از اینکه بابا میگفت پازلِ مسخرس نه از اینکه خودش داره کاملا همراهیم میکنه تا کامل شه حتی بعضی اوقات که حوصله نداشتم اون صدام زد که بیا پازل رو حل کنیم.
واشنا عادت دارم به اینکه بهت بگم که بهم مهربونی کنی،مهربونی کن،باشه؟
امام سجاد(علیه السلام):چنانچه واردبازار شوم ودرهمی داشته باشم وبا آن برای خانواده ام گوشتی بخرم که بدان رغبت کرده اند, برای من محبوب تر است ازاینکه بنده ای را آزادکنم.   وسایل الشیعه
امام باقر(علیه السلام):هرگاه خواستی که بدانی اهل خیروصلاح هستی نگاه کن به قلبت که اگرازته قلب دوست میداری اهل طاعت وفرمانبران اوامرخدا را و دشمن میداری گناهکاران را , پس تو اهل خیروصلاح هستی وخداوندتورا دوست میدارد.ولیکن اگردشمن میداری اطاعت کنندگان خدا را
تمام روز های دلتنگی م را با قلمم گذراندمو به خدای احد و واحد سوگندهیچ کسی مانند قلمم این گونه به من وفادار نبود زمانی که رهایش کردم .و حتی انگاه که از شدت عصبانیت فراموشش کردم و یا حتی ان لحظه ای که تلاش برای گم کردنش داشتمچیزی از خودش ، که در قلبم به یادگار گذاشته بود . جوانه میزد و سکوت کرده بود قلمم ؛همان که میبینی نیست .دنیایی هم از او در درونم پنهان است ولی کسی نمیبیند قلمم وفا دار استوقتی دوستش نداشتم هم من را دوست داشت وبین تم
تاکی به تمنای وصال تویگانه
                                  اشکم شود ازهرمژه،چون سیل روانه
خواهد که سراید غم هجران تو یا نه
                                 ای تیر غمت رادل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول وتوغائب زمیانه
                               رفتم به در صومعه عابدو زاهد
دیدم همه را پیش رخت راکع وساجد
                             در میکده رهبانم ودرصمعه عابد
گه معتکف دیدم وگه ساکن مسجد
                             یعنی که
نمیدونم کتاب چهار اثر فلورانس اسکاول شین رو خوندین یا نه؟ من بارها و بارها از این طرف و اون طرف اسمشو شنیده بودمتوی کتاب فروشی ها دیده بودمش ولی هیچ وقت راغب نبودم برم سمت این کتاب!! اصنم نمیدونستم این کتاب راجع به چی هست و همینطوری احساس میکردم کتاب جذابی نیست!! خلاصه حدود سه هفته پیش که رفته بودم توی یه کتاب فروشی قدم میزدم برای خودم و قصد خرید کتاب هم نداشتم، چشمم خورد به این کتاب! قیمتش هم خب کم نبود.کتابو باز کردممقدمشو خوندم به نظر جال
شاید او درست میگفت که من بیهوده زمانم و انرژیم رو تلف میکنم که برای او مینویسم.آیا واقعا م هیچ کاری دیگه جز نوشتن برای اون نداشتم؟چه لذتی داشت که برای او مینوشتم؟چه میدونست که من میتونم بین کلمه ها آروم بگیرم و میتونم تمام خود بودنم رو براش تعریف کنم؟شاید او خبر نداشت که من بیشتر از هر چیزی یا هرزمانی که برای او مینویسم اول برای خودم مینویسم و میخوام به خودم بگم که ذهنم خالی شده و جای برای زمانی هست که بتونم به خودم بیام و بتونم از پس کلمه های
حقیقت این است که دیگر دلش را ندارم اینجا بنویسم.
من حرف های نگفتنی ام را میاوردم اینجا. غصه های توی دلم را. بغض های توی گلویم را. شادی های یواشکی ام را. نوشتن توی وبلاگ و خواندن کامنت هایش برای من، حکم برگشتن از سفر، ریختن یک لیوان چای دبش در یک ماگ سفید که تویش فیروزه ای باشد، ولو شدن روی کاناپه، دراوردنِ جوراب ها، خاراندنِ جای کش هایشان، دراز کردنِ پاها و سردادنِ یک آخیشِ بلندِ حسابی را داشت. به من توی زندگی خوش نمیگذرد، خودتان احتمالا فهمیده
بابا ماشینش رو فروخته .همون که عید کم مونده بود آتیشمون بزنه اگه من بودم عید میفروختمش.
حالا هر کی چپ میره راست میاد میگه بهار ماشین بخر.
من ماشین نمیخرم اصلا دوست ندارم ماشین بخرم از اون طرف اگر ماشین بخرم میشه یه چیزی تو مایه های بی آرتی و اتوبوس هر کی بگه ماشین بده باید بدم بره و اگر هم ندم میشم آدم بده .چرا باید پولی رو که ریال ریال جمع کردم و بدم یه جا چیزی رو بخرم که هیچ وقت رویای داشتنش رو نداشتم؟ دیگه دارن میرن روی اعصابم
هوای اینجا همیشه خنک‌تر از بیرونه. حاشیه‌ی در کمی نور وجود داره، ولی بقیه‌ی فضا کاملاً تاریکه. بالای سرم یه سری لباس‌ آویزونه. روبه‌روم یه میز کوتاه و قدیمی وجود داره و چرخ خیاطی‌ای که روش آروم گرفته. میز توی روشناییِ بیرون سبزرنگه. ولی اینجا سیاه به نظر می‌رسه. درست مثل روکش کرِم‌رنگِ جعبه‌ی چرخ‌خیاطی، مثل موکت خاکستری‌رنگی که کف پَهن شده، مثل من که اینجا فقط یه جرم تاریکم. اون بیرون، هر نوری چشم رو آزار می‌ده. هر صدایی زجرآور و گوش‌
گذر زمان واقعا میتونه تغییرات اساسی ایجاد کنه.
مثلا منی که از چند نوع غذا به شدت بدم میومد الان دیگه برام تفاوتی ندارن یا مثلا جاهایی که هیچ علاقه ای بهشون نداشتم رو الان با علاقه میرم و حتی هم صحبتی با خیلی ها رو که روزهایی شده بود عادت هر روزه م رو دیگه تمایلی بهش ندارم.
زمان و روزهای زندگیمون یکی یکی داره سپری میشه و من این روزها به شدت گذر اون رو در زندگیم حس میکنم.
همه ش حس میکنم زمانِ یکسری چیزها داره میگذره و دارم از زندگی عقب میافتام در ح
خواهرم که کوچیک بود، یه کاپشن سبز سدری داشت
یه کاپشن سبز سدی خیلی پف پفی با کلی جیب مخفی که هرکسی رو به این فکر مینداخت که یه بچه چی داره برای قایم کردن تو اینهمه جیب.شاید دست عروسکی که تو مهمونی از بچه ی صابخونه کش رفته
بگذریم
خواهرم بزرگتر که شد، وسط جابجا کردن لباسا و خاطرات، یهو این کاپشن ته مهای چمدون قدیمیه پیدا شد
ازش پرسیدم:یادته چقدر اینو دوست داشتی؟همش این کاپشنو میپوشیدی
گفت بهش علاقه نداشتم
چشمام چارتاشد:جدا؟!!
خیلی معمولی انگار
امروز کلاس زبان داشتم اولین جلسه از ترم جدیدخوب بود اونجا ولی رسیدم خونه خیلی بی حوصله بودم.نمیدونم چرااز خواب بیدار شدم تا یه چرخ زدم بابام گفت میخواد بره دنبال مامانم بیمارستاناخه حال پدر بزرگم خوب نیست زیادحالا هم نشستم آماده برای رفتن
دارم فکر میکنم چرا نمیشینم پای پروژه ام چرا من اینطوری ام م.این مسأله واقعا آزارم میدهاما هر طور شده باید بلند شم تا دوباره بشم سوفی سابق!مطمئنم میتونم✌
بسم الله الرحمن الرحیمسلام
نور گوشیم و کم کرده بودم تا خاموش نشه و صرفه‌جویی در مصرف باطری حساب بشه. همزمان یه پیام از سیدعاصف عبداهرا اومد. داشتم پیام رو باز می‌کردم اما از شانس بد من گوشیم خاموش شد. بی سیم هم که همرام نداشتم. از طرفی هم اگر بیسیم داشتم، بین مردم نمی‌شد جلب توجه کرد وَ نباید گاف می‌دادم. خیلی ذهنم مشغول شد. چون همزمان درگیر یه پرونده‌ای هم بودیم که باخودم گفتم شاید برای اون باشه.
ادامه مطلب
سلام
-بله درسته میارزید این گردن درد رو تحمل کنی ولی بجاش از صبح تا ظهر همش تو آب باشی و سرسره های مختلف و جذاب رو امتحان کنی. اُ پارک رو میگم. پنجشنبه با دوستان عزیزم رفتیم اونجا و از هشت صبح تا سه و نیم بعد از ظهر اونجا بودیم. اولین بارم بود و باید بگم بسیار بهم خوش گذشت، بسیار تمیز و لذت بخش بود برام فقط موقع بازی قیف ( اون قرمزه ) گردنم ضربه خورد و الان از تمام زوایا درد میکنه ، درد به حدی زیاده که کوفتگی های دستم اصلا برام معنی و مفهومی نداره. خ
امروز با این که پست جدید نداشتم چقدر بازدید وبم زیاد شده!!فک کنم همه منتظر اعلام نتایج کنکور بودن.
من انتخاب رشته نکردم ولی خیلی منتظر اعلام نتایج بودم.
به همه ی کسایی که قبول شدن خصوصا تیارای عزیزم و شاتوت جان تبریک میگم*___*
کسایی هم که قبول نشدن،غصه نداره که.امسال با هم می خونیم و سال دیگه ما هم جشن می گیریم;-) 
*این امکان جدید بیان که می تونیم پاسخ کامنتمون رو بگیریم هم خوبه هم ترسناکه فک نمی کردم انقدر کامنت نوشته باشم، چقدر من پرحرفم تو ب
شهروز انزلچی بود

بخاطر همین حس خوبی بهش نداشتم
سر کلاس ها دیر میومد

همیشه هم ته کلاس مینشست ،ازکنارمم که رد میشد بوی سیگارش سرمو میبرد.
و.
تو امتحان آخر ترم ،تو یک سالن بزرگ که 300 نفر جا میشدن ،از شانس بد، جاش بغل دستم افتاد:|
اعصابم خورد شد تو دلم گفتم :حتما تقلبم میخواد:((
اصلا نگاش نکردم رومم به سمت چپم کردم که چشم تو چشم نشیم.
آخرای امتحان یک باری صدام کرد اما جواب ندادم.
برای بار دوم که صدام کرد ،تو دلم گفتم حالا فوقش یک سوال نشونش میدم
تا ن
همین چند ساعت پیش رسید
رسید و من عطر حسین را در چشمان اشک آلودش دیدم.
وقتی که از خانواده‌ای کپرنشین می‌گفت که آن‌ها شبی را میهمان‌شان بودند
جدا جز حسین چه کسی می‌تواند قلب‌ها را این طور نزدیک کند؟
هنوز که صحبت می‌کند اشک توی چشم‌هایش حلقه می‌زند
این حسین کیست؟
دوستی دارم که نام کاربری اش جامانده بود
حالا که جا مانده‌ام می‌فهمم او چه می‌گفت
قطعا من لیاقت این سفر را نداشتم. حتی عطر هزار بار رقیق شده‌اش هم دارد بند بند وجودم را از هم پار
محمدامین فکر میکنه خریدهای مهم رو باید از تبریز کرد. ساعت نزدیک های هشت شب رسیدم خونه، محمدامین خونه خودشون حموم بود، نیم ساعت بعد اومد خونه ما، اولین جمله ای که قبل سلام کردن گفت این بود: پری کو؟! تو کیفته؟! من برا محمدامین چیزی خریدنی قبلش هماهنگ میشیم دوتایی تو نت سرچ میکنیم و مشخص میکنیم که این قراره خریداری شه، البته به اصل سورپرایز هم اعتقاد داریم بعضی وقتها. اینبار قرار بود محمدامین رو لاکپشت نینجا کنیم. دیروز صبح رفتم تبریز و امروز عص
 به یاد ستایشگر امید و درخت و
انسان .عباس کیارستمی
منظومه
بدرقه
گفتم کی میایی؟
گفتی میایم !
بی آیین
بی فلسفه
بی قید و بند -
منظومه ها و کهکشان ها
وسورتمه سیاره ها
بر سطح خالی آسمان
کجاوه کودکانه ای بیش نیست
آنگاه از سر دلتنگی محض
غبارروبی می کنم
 خانه
های خاک گرفته را
پنجره های بسته را
تا تو در جایی دور
باز هم آغاز شوی
و من زاده شوم
در 
تناسخ آتشی ،یا رودی
 که
خاکسترهای مارا
باد باخودببرد
ای هندوی بیچاره همه اعصار
به فضیلت تسلیمت میهمانم کن
بالاتر بودن فضیلت لعن از صلوات
علامه شیخ ابو الحسن نجفی رازی رضوان الله علیه می‌نویسد:
نقل من خط محمد بن الحسن الحر العاملی المجاور بالمشهد المقدس الرضوی ان أمیر المؤمنین كان یطوف بالكعبة فراى رجلا متعلقا باستار الكعبة وهو یصلی على محمد وآله ویسلم علیه ومر به ثانیا ولم یسلم علیه فقال یا أمیر المؤمنین لم لم تسلم علی هذه المرة فقال خفت ان اشغلك عن اللعن و هو افضل من السلام ورد السلام ومن الصلوة على محمد وآل محمد .
به خط شیخ حر عاملی رحمه الله
و عزیزم، توی تابستون نوزده سالگی‌م، وقتی که بالاخره توی اتاقم بودم (چقدر پسوند مالکیت می‌تونه زیبا باشه)، به چمدون صورتی‌م که پر از لباس بود، و من هم حتی تصمیم نداشتم که خالی‌ش کنم چون دو ماه دیگه باز باید برمی‌گشتم، خیره شدم و فک کردم من نمی‌خوام این‌طوری زندگی کنم.
نمی‌خوام هی از دست بدم. نمی‌خوام هی دلتنگ بشم. 
الان که این رو می‌گم، ناراحت نیستم عزیزم. روزی هزار بار اون جهنم امتحانات رو با الان که فصل سوم Stranger things و Handmaid's tale رو می‌بین
حدس بزنید چی شده؟!
به مناسبت تولدم، واران جان برام کادو فرستاده ^_^
 
 
یه تابلوی قشنگ، دو تا کتاب خوب، و یه پین گوگولی ^_^
با دستخط خودش هم تو صفحه اول کتابا و پشت تابلو برام یادگاری نوشته ❤
ممنونم ازت واران بامحبت و عزیزم که از دوستای دنیای واقعیم بیشتر بهم لطف داری :**
 
پ.ن: من که مشکلی برای نوشتن پست و آپلود عکس نداشتم
با دو تا دیگه از دوستام و مامانم رفتیم مراسمش.جالبه که دوستای نزدیک اون زمانش هیچکدوم نیومده بودن.برای خودمم عجیبه واقعا.این دوستم همکلاسی دبیرستانم بود و همون موقع هم باهاش چندان ارتباطی نداشتم.این چند سال هم کلا ازش بیخبر بودم.نمیدونم چرا واقعا شایدم به خاطر فشارهایی که گاهی رومه کنترل نداشتم روی خودم.رفتیم اونجا و کلی توی بغل خالش گریه کردم.کلی همونجا گریه کردم و چشمم که به عکسش میوفتاد گریم بیشتر میشد.هیچوقت گریه هام دست خودم نبوده.هیچ
رفتم وبلاگم .خیلی وقت بود که خاک میخورد تقریبا یک سال از اخرین پستم میگذشت  
  حالا که وقت آزاد پیدا کرده بودم تمام پست هاش رو خوندم و بعد در اقدامی باور نکردنی 
همه رو حذف کردم همه ارشیو و پست ها
احساس خوبی نداشتم تو اون وبلاگ 
دوست داشتم باز بنویسم ولی تو جایی جدید .
من پسری بودم که برای خوشحالی و شادی هام دلیل نمیخواستم، من برای خنده هام نیاز به هیچ جوک و حرف و صحنه ی  خنده داری نداشتم.
تمام اون زمان هایی رو یادم میاد که وقتی دلم خنده های حال خوب کنی میخواست یهو میزدم زیر خنده، اونقدی از ته دل بود که همه شوکه میشدن میخواستن بدونن چِم شده،
فکر میکردن اتفاقی افتاده، اما فارغ از اینکه من برای خندیدن های بی محابا م نیاز به فلسفه و منطق و حادثه نداشتم.
همه ی اون روزهایی رو یادم میاد که هی میگفتن مگه دیوونه ای؟
مادر

سلام ؛ سلام میدهم برای سلامتی ات ، برای پایدار بودنت برای استوار بودنت
سلام عزیزتر از جانم ،
ملکه ی ، قلب تپنده ام ،
خوب میدانم ، که میدانی ، دوست داشتنم ، عشقم ، در هیچ کلمه ای گنجانده نمیشود ،
پس حرفی نمیزنم ،
فقط میخواهم بدانی که این روز ، روز شادی من است 
اخر میدانی؟ قلب من به قلب تو متصل است ، لبخند که میزنی ، قلبت که شاد میشود ، در قلب من هم همهمه ای از شوق برپامیشود
بر قلبم همیشه فرمانروایی کن، که فرمانروایی، بهتر از تو ، هیچ
اخیرا به طور رسمی خودم رو با سریال خفه کردم. سه تا سریال همزمان شروع کردم، البته قرار بود که چهار تا باشه اما چون نت نداشتم و مغزم دیگه نمیکشید همون سه تا شد.
Peaky blinders
The Society
The OA
سریال چهارم هم قرار بود Dark باشه، که بعد از تموم شدن اینا شروعش میکنم.
 یه لیست نوشتم از سریال هایی که تا آخر تابستون باید کامل شن، و خب خیلین، خیلی 
شت
من وحشی ام نه حسین
من فحش میدم و فحش میخورم نه حسین 
صدای وق وق منه که از خونه میره بیرون نه حسین
لعن و نفرین ننه ی منه که به دخترش می خوره نه لعن و نفرین ننه ی حسین به اون. 
من عرضه نداشتم همسر پیدا کنم و نه حسین! 




اتفاقا تو جواب یکی از کامنتها نوشتم که قبل طلاق فقط منفی هاشو می دیدم (خریت!) و بعد اینکه اون گفت نمیخوامت خوبیهاش اومد جلو چشمم 
و کدوم خوبی ای از این بالاتر که اون می تونست منو از این خونه ی لعنتی ببره بیرون با عزت 
چهارشنبه ای که گذشت،به همراه خانواده بازار زنجان بودیم.چند دقیقه ای به خاطر کار بانکی پدرم، تو پیاده رو منتظر بودیم که یک مرتبه یه خانم پیر زنبیل به دست، با چادر گل دار اومد سمت عمه ام. بی مقدمه برگشت گفت: دنده هام شکسته.» عمه هم بهش گفت: خب برو دکتر.» و اون پیرزن غمگین جواب داد: دکتر برم میخواد چی بگه؟ می خواد بگه برو عکس بگیر دیگه.» و بعد هم راهشو گرفت و رفت.
خیلی دلم گرفت.خیلی. میدونم ترکی حرف زدن بلد نبودم و سنی هم نداشتم که بخوام با ا
من بر شما تسلطی نداشتم جز اینکه دعوتتان کردم و شما اجابتم کردید، مرا ملامت نکنید، خودتان را ملامت کنید.

معرفت , امید , فرصت
از این سه شیطان به قدری بدش میاد که میخواد گاهی به نظر من فریاد بکشه
به هیچ چیز راضی نمیشه تاکید میکنم به هیچ چیز جز به مرگ ما
چون تا وقتی زنده هستیم فرصت هست


فرصت هم میتونه برای یک شخص سبب بر  اضافه شدن اشتباهاتش بشه
و برای یک شخص هم میتونه  فرصت باشه   !
رحمانیت خدا برای دوباره گام برداشتن " فرصت " هست
مراقب هم باشیم
در
به روال زندگیم نگاه میکنم
همیشه این موضوع که معلولیت خواهر بزرگترم باعث شده هنوز در خانه باشد آزارم میداد ، همه ما انسان ها به دنبال بهترین ها هستیم و غالبا هیچ وقت خواهر نخواهد توانست طعم یک زندگی شیرین و ناب را تجربه کند ، تا مدت ها دوست نداشتم زودتر از او ازدواج کنم یا در عالم کودکی با خودم مثال میزدم که دختر فلان خاله یا عمه همسن خواهرم هستندو هنوز خواستگاری نداشته اند و با این حرف ها باری از روی دوش خودم برمیداشتم اما هیچکس نمیتواند درک
توی همه زندگیم،
به اندازه الان، 
از آینده دنیا وحشت نداشتم.
به طرز وحشتناکی از دنیا ناامیدم،
و فکر میکنم آینده چیز درخشانی نخواهد بود.
تنها کاری که میخوام بکنم اینه که حداقل دیگه بچه نیارم. که اون بیچاره مثل من آرزو نکنه کاش تو دوره اشکانیان یا زندیه یا حتی همین قاجار به دنیا اومده بود و تا الان هفت بارم کفن پوسونده بود.
و قرار نبود ریخت این دنیا رو ببینه.
دنیا رو در مرز میبینم و حس میکنم بزودی خبرهای بدی برای تمام دنیا در راهه. خیلی نگر
تا که سر به روی پیکرم گذاشت، جز قلم، سری به دستِ من نبود
هیچ درد سر نداشتم، اگر: این زبانِ سرخ در دهن نبود
دستِ بی‌اجازه‌ی پدر، بلند. وای از زبانِ تلخِ مادرم
کاش در زبان مادریِّ من، زن بُنِ مضارعِ زدن نبود
مادرم وطن! بگو کدام دیو، بچه‌هات را به مرزها فروخت 
مادرم وطن! بگو پدر نبود، آن که هرگز اهلِ این وطن نبود
پای حجله‌های خون، برادرم، پاش را فروخت، یک عصا خرید 
او بدونِ پا به جشنِ مرگ رفت، بس که هیچ پای‌بندِ تن نبود
توی واژه‌نامه جای جنگ،
شرایط به هم ریخته.کنسر پدر دوستم(که حق پدری به گردنم داره) ظاهرا تحت کنترل بوده اما انگار متاستاتیک شده و لنفادتوپاتی اکلاویکولار چپ داده و این یعنی فاجعه.دوستم گریه میکرد و من هیچ حرفی برای دلداری دادن نداشتم که نمیشه یک پزشک رو در مورد چیزی که مثل روز براش روشنه دلداری داد.
با نماینده ی عوضی مون دعوا کردم.بخاطر حال روحی بد دوستم،علی رغم اصرار بچه های کلاس قید جشن فارغ التحصیلی رو زدم.ساعت مطالعه ام شدیدا افت کرده و هر شب با حال بد
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب