نتایج پست ها برای عبارت :

حالا ابی یا زرد

تا حالا شده تو یه موقعیتی گیر کنی و یه مشکلی برات پیش بياد که بمونی توش که حالا باید چیکار کنی!
نه کسی هست بهت کمک کنه و نه میتونی از کسی بگیری
و یهو این وسط یه راه حلی به ذهنت میرسه و حلش میکنی!!!
بگذریم از ذوق و شوق بعدش که آخ جون چه خودم تنهایی حلش کردم!! ولی عايا شده تا حالا؟؟
شده؟
هر چند کوچیک در حد حل مسئله رياضی!
اگر شده ممنون میشم اینجا شرح بدی بعدا میگم چرا :)
کاش میموندی خانوم کوچولو کاش حالا که بعد ده سال اومدی میموندی کاش حالا که قلب کوچولوت تشکیل شده بود میموندی کاش حالا که اروم با پاهای کوچولوت لگت میزدی میموندی کاش حالا که شده بودی همه ی دنيای مامان بابات میموندی کاش بودی چشمای مامان وبابات که فکر میکردن همه دنيا تو چشمای تو جمع شده میدیدی کاش میموندی ولباس چین چین صورتیدا میپوشیدی ودلشونا میبردی کاش فقط 3ماه دیگه تحمل میکردی. بمیرم که امشب اخرین شب سه نفر بودنتونه بمیرم که امشب باهم نشس
آمده‌ام بنشینم به حساب و کتاب. آمده‌ام تا یکبار هم که شده، با خود روراست بوده باشم. 
من کِی از لقمه‌ی آماده‌ای گذشته‌ام که حالا توقع گوشهٔ چشمی دارم؟ من کِی از راستی خودداری نکرده‌ام که حالا توقع سربلندی می‌برم؟ من کِی با فرازی به غرور نرسیده‌ام که حالا توقع ناامیدنشدن از نشیب را دارم؟ من کِی فتح خیبر کرده‌ام که حالا منتظر دژهای استوار قلبم باشم؟ من کِی صبر داشته‌ام که توقع عفو دارم؟ من کِی استوار مانده‌ام که حالا انتظار سبکباری دارم
به طور تخمینی میتوانم بنویسم لعنت خدا بر آنچه که تو را از نوشتن منع کند. حالا که این صفحه را باز کرده‌ام پی برده‌ام. اینجا را دوباره باید سروسامان بدهم. همانطور که خودم را. همانطور که با نوشتن، خودم را. دست‌ها و انگشت‌هایم را به کیبورد سابق، به لغات، به نیم‌فاصله‌ها، به رهایی. این حجم از اجحاف در حق فضایی که پنجره‌ام رو به زیبایی‌ها و دایره‌های دوستی‌ست، به دور از انصاف است. حالا که کنترلی نیست. حالا که من اینجا خود خود سین هستم. اینجا که
فکر کنم این نقل قول از بیهقی هست که میگه: " من هر موقع روز شنبه برای کار به دیوان میرفتم، نقصانی در کارم حس میکردم، دلیلش هم تعطیلی روز جمعه بود"
حالا من هم چند هفته ای بود به دلایلی کار رو تعطیل کرده بودم, حالا که میخوام دوباره کارها رو شروع کنم، مثل بیهقی شدم و خیلی دست و دلم به کار نمیره.
نهم فروردین ماه سال 1398، مراسم عروسی آخرین دختر مش حسین و زیبنده خانوم بود! مش حسین حالا 15 ساله که دیگه پیش ما نیست و همه ما به احترام همسرش و آخرین دختر خانواده، از گوشه کنار دنيا دور هم جمع شدیم تا این اتفاق را جشن بگیریم. همه چیز همانطور پیش رفت که باید! 
زمان مثل برق و باد گذشت و  شب آخر رسید، صبح روز بعد همه راه خودشون را میرن و ننه حالا بعد از عمری برای اولین بار تنهای تنها میشه، بدون مش حسین و بدون بچه ها! آخر شب وقتی دختر کوچیکه پتو را میکشی
فاااککلی نوشتم پست نشد دختره یه ساله سرکار میره. حداقل تا سال بعدم هستحقوق خوب میگیره طبیعتا تا حالا پس اندازم داشتهبعد میگم تو که دوست پسر داری و انقد جدیین چرا ازدواج نمی کنی؟میگه موقعیت ندارم! کارم موقتهبعد تو فامیل ما پسره یه اسکناس پنجاهی تا حالا تو جیبش نبوده براش زن میگیرن. 
ساعت نزدیک هفته غروبه ولی انگار تازه سر ظهره. جمعه هم که هست مثل این که خاک مرده ریختن تو کوچه خيابون.حالا هی هر سال گرمتر میشه هیچکسم ککش نمیگزه که خودمون داریم این بلا رو سر زمین بدبخت بی زبون مياریم.حالا یه فلش بک بزنید به دوران بچگی. من که يادمه دقیقا سر ظهر همش تو کوچه بودم و بازی میکردم ولی اصلا اونوقتا گرم نبود. الان که شب هم باد گرم میزنه تو صورت ادم. 
تو فرجه ها رو يادتونه یه هفته زودتر رفتم دانشگاه که درس بخونم؟
یه روز تو کتابخونه یکی از پسرای هم کلاسی رو دیدم
گردنش کبود بود
حالا ما به رو خودمون نياوردیم به هیچکسم نگفتیم استغفر ا. گويان گفتیم بابا خب شاید به جایی خورده اینجور شده
آخه کبودیشم خیلی وسیع بود ها
گفتم حالا کار خاک بر سریم که کرده باشه دیگه انقدر که کبود نمیشه :دی
حالا تازگيا یه عکس از گردنِ کبودِ ناشی از خاک بر سری کاری دیدم
اون مدلی بود تقریبا
یعنی احتمالا این هم کلاسی ما هم.
٠٠:٠٠ 
مادرجون رو به پسر عمه : اره مادر جون تو اینِستاگرام یه عکس دیدم زده بود فلانی .
من : اینْــستگرام عزیز نه اینِـستاگرام :|
مادرجون : خب حالا همون 
بازم مادر جون : اره مادر داشتم میگفتم تو تِلِگِرام هم یکی یه ویس فرستاده بود که .
من : تِلِگْـرام مادر جـــون تِلِگِـرام :|
مادر جون : وای دیوونم کردی دختر حالا شدی برای من بالا بالا ياد میدی تلفظ کنم ؟:/
من : :||||| 
پی نوشت : و گاهی هم مینویسیم از مهربانی این زن .
که دنيا نباشد اما او باشد :) 
- نارین -
روزی که اینجا از کنکور ارشد نوشتم فکر نمی‌کردم اینقدر زود به آن نزدیک شوم و استرس و خيالش خیلی زياد نبود؛ اما حالا که فقط دو روز مانده، پر از خيال و استرس و حسرتم، حسرت اینکه کاش جدی‌تر گرفته بودم.
من تمام که نه اما با شرایطی که داشتم، تلاش زيادی برایش کردم و نمی‌دانم نتیجه‌اش چه می‌شود، کاش خوب باشد.
حالا در این دو روز لطفاً برایم دعا کنید و انرژی تان را بفرستید که خیلی خیلی نياز دارم.
وقتی تصمیم گرفتی که یه کاری رو انجام بدی ، حالا فرقی نداره که چی باشه از رفتن به دستشویی عمومی ، خرید از مغازه ، صحبت با دیگری و . اصلا به خودت نگو حالا وایسا تا یه جای بهتر پیدا بشه ، چون واقعا اکثر اوقات پیدا نمی کنی و مجبور می شی برگردی و يا حتی مسافت بیشتر با اعصاب خوردی بیشتری رو بری تا به کارت برسی !!
پس در اولین مکان و در اولین فرصت کارت رو انجام بده و مطمئن باش که پشیمون نمی شی
وقتی تصمیم گرفتی که یه کاری رو انجام بدی ، حالا فرقی نداره که چی باشه از رفتن به دستشویی عمومی ، خرید از مغازه ، صحبت با دیگری و . اصلا به خودت نگو حالا وایسا تا یه جای بهتر پیدا بشه ، چون واقعا اکثر اوقات پیدا نمی کنی و مجبور می شی برگردی و يا حتی مسافت بیشتر با اعصاب خوردی بیشتری رو بری تا به کارت برسی !!
پس در اولین مکان و در اولین فرصت کارت رو انجام بده و مطمئن باش که پشیمون نمی شی
میگه : مامان دلم برات تنگ میشه
میگم منم دلم برات تنگ میشه عزیزم
میخنده و با شیطنت میگه پس نرووووو
راحت ترین و بهترین راه حل
نان برداشتم و داشتم پنیر میذاشتم ک دید با همون ناراحتی توی صداش از رفتنم و همون چند قطره اشکی ک هنوز خشک نشده بود گفت: مامان شما برو اونجا ساندویچ بخرید بخورید تا گرسنه نمونیداااا (دقیقا افعال را جمع ب کار میبرد )
چند روزیه روی بازوش ی دونه کوچولو زده؛ با خوشحالی فراوان ب همه میگه جووووش زدممممم دارم بزرگگگگ میشمممم. چند ر
باشه آقا باشه
گفته بودی هرکاری بگی باید بگیم چشم. ولی دیگه بیل بزنیم و سیمان تو کیسه کنیم؟
حاجی انصافا عنوان استخدامی ما این نیستا
حالا ما که بیلم زدیم و تو کیسه پر هم کردیم. ولی فقط چون بار اوله و نمیخوام بار اول نه بيارم که بگی نق نقو ام. ولی آخرین بارمه حالا از من گفتن. میدونی که میتونم ی جوری نه بيارم که تو شرمنده بشی خیر سرم روانشناسم.
همون خیر سرم!
بعد از این همه سال تو اینستاگرام فالوش کردم و یه جورایی توپ رو انداختم تو زمین اون. اما نمی‌دونم این که اونم منو فالو کرد به این معنیه که توپ الان تو زمین منه يا نه. به نظر مياد معلوم نیست توپ کجاست و در واقع توپ گم شده.
+ حالا شاید تولدش رو تبریک بگم و توپ دوباره بیفته تو زمینش. یه کامنته دیگه. زیر پستی که خودش گذاشته.
+ شاید هم بهش پیشنهاد بدم که هم دیگه رو ببینیم.البته این مورد دیگه گل به خودی حساب میشه.
+ دارم راجع به یه خانم ۶۰ ساله صحبت می‌کنم.[
به طور رسمی ، دو روز دیگه تا فارغ‌التحصیلیم مونده . البته ۳تیر یه امتحان جامع داریم ولی خب حس جالبیه که در جواب سوال تموم نکردی ؟ بگی دو روز مونده 
از چهارسال اتفاق‌های عجیب و دیدن آدم‌های جورواجور و تحقیر شدن‌ها به دست استاد و پرسنل بیمارستان و همه همه، حالا فقط دو روز مونده و میدونم که این چهارسال فقط نمونه‌ای بود از اتفاق‌ها و آدم‌هایی که تو سال‌های آینده زندگی پیش روم قرار میده  
بی‌انصاف نباشم ، روزهای خوب ، حس‌های خوب و آدم‌های
 میدونم عشق قیمت نداره ولی شعار دیگه کافیهحالا بازیداستان از کجاشروع شدبارهاوبارهابرام پیش اومده ک کسی محبتی نموده وازته دلم خواستم اون شخصرا باپرداخت مبلغی ازنیت خیرم مطلع کنم ولی هیچگاه نشدهحالا میخوام این بازی رو راه بندازم که هرکی هرکی رو دوس داره،.بادعاياتماس يا پيام يا مبلغی ازته دل» ( دیدید بازم شعرشد)عشق رو برسونه همین.نقدا این حسابارو عشقولانه فرماییدتا اطلاع ثانوی ۶۱۰۴۳۳۷۹۳۸۶۱۳۱۷۹و۶۲۸۰۲۳۱۴۹۰۸۰۲۹۸۹به امیدروزی ک ب زودی ه
دیشب اونقدر پکر و درب و داغون رفتی گرفتی خوابيدی که یه آن دلم لرزید که نکنه بیش از حد غصه بخوری و زبونم لال یه بلایی سرت بياد 
شنیدن صدات از توی اتاقم  درحالی که دیشب یه ساعت خوابيدم و دارم زیر فشار کتابهام له میشم مثل آب روی آتیشه . شاید ندونی چقدر عاشقانه دوستت دارم همین که صدای ریش تراش قرمزت رو می‌شنوم یعنی من هنوز خیلی خوشبختم 
خداروشکر که هستی لطفا‌ حالا حالا ها باش
روزهای سخت میگذرن بالاخره ولی تو دووم مياری ، ما دووم مياریم و از این ط
بيا بيا قرش بده هانی
مث اینکه امشبم واس ما نی
برو اونور تر خو جا نی!
واسه دوس نداشتنت راه نی.
بایسشو ببین جون بابا
اومدم دنبالت حالا
همه میگن هانی پاشو سوار پراید شو حالا
اسم من آنپان منه آنپان منه
هانی هم عشق منه عشق منه
اسم من آنپان منه آنپان منه
هانی هم عشق منه عشق منه
PT. 1‏

هانی هانی. جون بله روبات؟!
بيا بریم شام بخوریم الان جیسوگ مياد
شام چیه شام چیه
یه غذای نونیه یکم ماست و شیره واسه من و اونیه
PT. 2‏

کککک خودش گفت بزار هاااااا من قصدی ندا
صبح امروز در دیدار ائمه جمعه سراسر کشور: در قضايای بین ما و اروپاییها، علت اینکه مشکلات باقی میماند، تکبر آنهاست. به گفته وزیر خارجه ما که زحمت هم میکشد، اروپا ۱۱ تعهد داشته و به هیچکدام عمل نکرده. وزیر خارجه که ملاحظات دیپلماتیک دارد، بصراحت این را دارد میگوید.حالا که ما شروع کردیم به کاهش تعهدات، آنها می آیند جلو. خب پرروها! شما که به ۱۱ تعهدتان عمل نکردید؛ حالا ما تازه شروع کردیم به کم کردن تعهدات و این فرایند قطعا ادامه پیدا خواهد کرد.
حالا درست یک هفته شده که صدایت را نشنیدم بابا جانم اما همچنان خوشبختم که چشمانت را دارم.
بغضم بند نمی آید. تحمل نمی کنم. این انتخاب من است! قبلا هم گفته بودم. تو خط قرمز منی. همان نقطه ضعفی که آدم ها اگر با آن امتحان شوند کم می آورند. به خودت هم گفته بودم که تو همانی. تعجب کردی و جدی نگرفتی درست مثل اینکه دارم مزخرف می گویم. يادت هست؟ حالا که این همه در سکوتی حرف هایمان يادت می آید؟ 
-"خدا غول چراغ جادو نیست که هر چه تو می خواهی بدهد"
عزیزم من دلم م
Federer و Djakovic (جاکویج) الان چهار ساعته دارن مسابقه میدن! همین الان و واقعا چهار ساعت طول کشیده بخاطر سطح بازی و نزدیک بودنشون.
حالا کار به این ندارم، تو کل زمین بازی بطور واضح صدای تشویق برای فدرر بیشتر از جاکویچه و چیزیکه برای من جالبه اینه خودشو از تک و تا ننداخته و همین سه دقیقه پیش نتیجه نزدیک به باختش رو به برد صد در صد اون ست تغییر داد!
تفسیری ندارم واقعا!
الان باز است ست رو برد شدن ۹-۸ به نفع جاکویچ و حالا این ست تعیین کننده س
ببینیم چی میشه!
ا
هوالمحبوب
 
حالا که توی این گرمای کلافه‌کننده، نشسته‌ام پشت میز کارم و مادام بوواری از لای دست‌هایم سُر می‌خورد و در انتظار خيانت اِما چشم‌هایم روی هم می‌رود، حالا که چشمم به آخرین پيامک آن دوست نامهربان است و مرددم بین جواب دادن و ندادن، دقیقا در همین لحظۀ باشکوه، جای تو خالیست!
حالا که سینی به دست جلوی  چشم‌های سياه و قهوه‌ای و سبز و آبی خم و راست می‌شوم و دريای مواج هیچ چشمی غرقم نمی‌کند، جای تو خالیست.
حالا که عطر هیچ کس مستم نمی‌ک
تو کلاس رانندگی مون ۹۰ درصد بچه کنکوری هایی بودن که از سر جلسه کنکور یه سره رفتن آموزشگاه برای اخذ گواهی نامه!
 یه دوقلوی آقا هم داشتیم. یکیشون جلسات اخر با یکی از دخترهای کلاسمون شماره رد و بدل کردن و دوست شدن :))
و خب من هنوز برام سواله وقتی ردیف خانوم ها و آقایون جداست، اینا کی وقت کردن از هم خوششون بياد؟ شاید آقاهه پشت سرش چشم داشته؟بعد این دختره از کجا فهمیده این قل رو ترجیح میده با اون قُل؟ نکنه اشتباهی شماره اون یکی رو گرفته باشه؟ نکنه او
من عاشق بستنی شکلاتی ام. اینو هیچکسم ک ندونه من میدونم و همین کافیه. حالا اگر روزی هزار بارم دستم برسه میخورم اینقد تا علت مرگم رو تناول شدید بستنی شکلاتی اعلام کنن.حالا ی همچین آدمی باشی و ببینی کسی ک شدیدا شبیه بستنی شکلاتی بوده دیگه نیست. فکرکن بهت بگن ک کاکائو قحط شده و دیگه تمام بستنی های دنيا ساده ان.چه جهنمی میشه ؟ نه ؟ !همینقد جهنمی ام.همینقدر غمگینم . اینکه دنيام دیگ طعم تلخ دلنشینش رو از دست داده و من هیچکاری از دستم برنمياد.تنهانشس
حالت الانم اینه که کلی حرف دارم بزنم، یه پست دراز! خیلی دراز. ولی حال و حوصله تایپ کردن و يا حتی گفتنشونم ندارم. :/ چطوری دیروز سه هزار تا نمایش داشتم؟ چطوری؟ سه هزار تا؟ اصن نمیگنجه تو مخیلم. چیشده؟ -_-
اینقد پست گذاشتم، اینقد دری وری نوشتم، کراشم آنفالوم کرد. . :/ البته عقایدمون بهم نمیخورد ولی این چیزا برا من مهم نیست! .
یهو يادم اومد وقتی خیلی بچه بودم برا یکی ک برام خیلی مهم بود یه نقاشی سخت رو انتخاب کردم و شروع کردم ب کشیدن و بعدشم رنگش کردم
دوست دارم برم باشـ(ون) حرف بزنم ولی خب نمیشه، بیش از پیش بینمون دیواره
اقلا حالا حالا ها نمیشه، و خب بعد ازینم دیگه اونقد فاصله‌ست که نمیشه
حیف شد.
-
بابا هر وقت کلّه ظهر میخواستم برم بیرون همینو میگف، میگف آفتاب میخوره فرق سرت ازینی که هست خرابتر میشه :))
-
از حرفا و رفتارام میترسم گاهی، نشونه چند رنگی میبینم توشون چون شاید، خودمم با خودم غریبه‌م و نمیدونم چی منم چی نیستم
-
حس بر باد رفتگی هویت دارم 
کدوم هویت؟ :))

بدون وجود قواعد از هم می‌پاش
بله اینم از امشبمون:-)
با مامانم اینا دعوام شد سر اردو ی هسل خب من معرفی کردم این گروهو ب فاطمه حالا انصافه اون بره من نرم؟؟؟ ایشالا ک سفرش ب خوبیو خوشی با دل خوش بره و برگرده ولی این رسمش نی
چرا من نمیرم؟چون من یه مامان بابای نگران دارم ک امنیتو برام فقط تو خونه میبینن :-|   و در امتداد این تفکر زندگی منو گوه برمیداره دلتون نخاد 
آآآآآههههههه فاطمه ای ک بدن این پستو میبینی امیدوارم یه روزی شاهد این پست باشی ک داره از جزایر قناری يا ته تهش دگ پار
تا حالا به لیست شماره های توی گوشیت نگاه کردی؟؟؟؟هر کدوم چیو يادت ميارن؟؟؟تا حالا پرسیدی چرا شماره این باید توی گوشی باشه؟؟؟فکر میکنم گاهی وقتا ما دوستامون رو موضوع بندی میکنیم.اگر نگاه اقتصادی داشته باشیم، میگیم فلان دوست موقع بی پولی میتونه قرض بده.اگه نگاه هنری داشته باشیم، میگیم فلان دوست در این زمینه میتونه کمک کنه.اگه . اگه . اگه .همش خوبه، نمیگم بد.ولی کاش لا به لای اون همه شماره، حداقل باشه شماره ای که مواقع دلتنگی و دلگیری ا
قبل اینکه دوباره بخوام وبلاگ بسازم فکر نمیکردم واسم خوبيای دیگه ای جز حس شدن به بلاگر بودن رو داشته باشه.اما الان میبینم نه،میتونه خوبيای دیگه ای هم داشته باشه.مثلا:
میگن اگه تو هر جمعی باشی از اون جمع اثر میپذیری،حالا يا خودآگاه يا ناخودآگاه.
من مدت خیلی زيادی بود (هنوزم هست -_- ) که از کتاب خوندن فاصله گرفته بودم.حالا که توی یه جمع کتابخون اومدم (پروردگار کتاباتونو بیشتر کنه) میبینم چقدر ضایست دور و ورت همه کتابخون باشن اما خودت خیلی وقت
روز هشتم
نمیدونم شمایی که داری این مطلب رو میخونی تا حالا عاشق کسی شدی که دوستتون نداره ؟
کسی که میخوای کنارش باشی اما اون نمیخواد کنارت باشه
کسی که وقتی پیش اون هستی احساس خوشبختی میکنی ولی اون وقتی کنار تو هست حتی ذره ایی احساس نمیکنه خوشبخته
کسی که هر لحظه و هر ثانیه باهاش حرف میزنی جلو اینه ،حین راه رفتن ،بیدار شدن اما اون حتی لحظه ایی هم بهت فکر نمیکنه
کسی که میخوای تا اخر عمرت باهاش باشی اما اون نمیخوادت
نمیدونم تا حالا برای شما هم پیش ا
عقیده‌ام این است که وقتی یک نفر تصمیم مهم و بزرگی می‌گیرد، به شکلی که در پس آن تصمیم تغییر بزرگی اتفاق می‌افتد باید حرفی برای گفتن داشته باشد، هدفی داشته باشد که می‌خواهد با این تصمیم به تغییر به آن برسد، مقصد متفاوتی داشته باشد که با تغییر مسیر به آن می‌رسد.
اگر بدون فکر، بدون هدف و بدون برنامه تغییرات بزرگ انجام شود یک‌هو وسط راه به خودمان می‌آییم و می‌بینیم که گم شده‌ایم، می‌بینیم این‌همه راه آمده‌ایم و طبیعتا خیلی چیزها را از دست
1. دانشجوی یکی از همکارها (مدیر گرو) میخواد دفاع کنه
با من هماهنگ میشه برای 3 شهریور
اون یکی داور میگه سوم میره مسافرت و دوم فقط هست
من و خود استاد راهنماش میگیم ما هم قبلش سفر هستیم و شاید دوم نرسیم
قرار میشه اون داور رو عوض کنه
حالا داور بعدی که تعیین شده میگه نه سوم من نیستم و بگذارید برای ششم
ما میگیم چشم
حالا امروز دانشجو پيام میده که ایشون میگن نمیتونند ششم و بزاریم برای چهارم!!!
من دیگه نمیگم چشم
چون حس میکنم هرچی میگی چشم به نظر بیکارتر می
به حدی زندگیم روهواست که نمیدونم دو هفته دیگه کجام!!!
البته که هیشکی از دو ثانیه بعد خودشم خبر نداره. ولی اینکه اینجوری لنگ در هوا گیر کرده باشی عجیبه.
فرمودن حالا که دوست ندارین شیش ماه برین تهران، نه ماه برین بوشهر پس.
بوشهر از یه لحاظایی بهتر از تهرانه.
ولی حتی همینم صد در صد نکردن که قراره بریم يا نه.
بعد آدم با خودش میگه خب حالا که قراره نه ماه برم جای دیگه زندگی کنم با خودم باید چيا ببرم؟ چقدر لباس؟ چقدر وسیله آشپزخونه؟ اره مرّه ها رو که
هوالمحبوب
یه جایی خوندم بعضی از ما فرزندان ناخواسته‌ی خداوندیم، اون لحظه کاملا درک کردم که نویسنده چه غمی رو تجربه کرده وقتی این جمله به زبونش اومده. حالا دو سه روزه که حالم شکل عجیبی به خودش گرفته، تا حالا توی این سی و یک سال، نشده بود که بی خبر از خونه بزنم بیرون، تا حالا با مامان قهر نکرده بودم، تا حالا زنگای مامان رو رد نکرده بودم، حالا اما سه روزه باهاش حرف نمی‌زنم، هیچ حسی بهش ندارم، پر از خشمم و دستم به جایی بند نیست، پر از بغضم و این ا
من مانده ام تنهای تنها: از تنهایی دربيایید با خواندن این کتاب
 
من مانده ام تنهای تنها : محمدحسین قدیری
معرفی:
تا حالا شده فکرکنی تنهایی؟ تا حالا شده حس کنی اونهایی که درکت می کنند نیستند و وقت ندارند؟ تا حالا پیش اومده حس و حال دویدن، کار کردن، درس خواندن يا حتی شوخی وخنده نداشته باشی؟ به نظرت همه مردم یه روزی حس کرده اند که تنها هستند يا این شکل بعضی از آدمهاست؟ حالا درستش چیه؟ و باید چه کار کرد؟
بریده کتاب:
از زمان های بسيار قدیم تاکنون ما تل
حالا بعضيا یه جوری دارن خودشون رو میکشن که به همه بقولونن که صابر ابر و امیرعلی ق و عادل دانتیسم نویسنده نیستن که انگار کتاب امیرعلی ق کلی فروخته چه بلایی سر ادبيات اومده ! بابا جان این اتفاق قبلا با شعرهای مریم حیدرزاده سر ادبيات اومده بود حالا شهرام شپره آهنگ میده بیرون دنيای موسیقی نابود شده؟ يا وقتی هزارپا خداتونن فروخت سینما منفجر شد؟ هرچیزی که پر فروش میشه ااما خوب و ماندگار نیست اینا دو روز بعد فراموش میشن . این همه آهنگ بعد گلشن آش
چیزی هم هست که این روزها زياد بهش فکر میکنم. اینکه هیچ خبر خاصی نیست. بعد از هر چیز، هر کس، هر اتفاق تازه، هر تمام شدن و حتی هر شروع شدن، هیچی نیست. جهان بینی جدیدی در من جوانه زده. اینکه اگر از تکرار هر چیزی در جهان خسته شدم، مشکل از جهان نیست؛ از منه. انگار این منم که درگیر س و درخودماندگی شدم. این منم که نفهمیدم فراتر از این چرخ خوردن ها چیزهایی پشت پرده وجود داره که تا پیداشون نکنم، هیچ خوشی پایداری وجود نداره.حالا عمق شعر کلیشه شده ی سهراب
بسم الله مهربون :)
دلم میخواد استاد پاتولوژی کنارم باشه، بگیرم بکشمش رو آسفالت بلکه کمی دلم خنک شه. آخه بی انصاف مگه زبان اصلی درس میدی که زبان اصلی امتحان میگیری؟ خب من زبانم خیلی قوی نیست، بلدم ولی نمیتونم جواب بدم ~_~
یه کیسی داده بود گفته بود یه خانوم جوونه که سابقه درمان با کورتون داره، حالا مفصلش ورم کرده، قرمز شده، درد داره، در همه ی جهات حرکتش محدوده، نمیتونه تش بده، تب هم داره! تشخیص و اقدامتون چیه؟
اولش فکر کردم نقرس داره، بعد فکر
جلوی دوستاش کار بد آبجی بزرگه‌شو گفتم و خیلی بهش برخورد 
شخصیت بی‌خود و مزخرفی دارم‌،عجول،غیر منطقی و.
دفاع کرد از آبجی‌ش ولی همه موافق بودن با من  و گفتن کاری ک برا آبجی‌ت انجام دادی حماقت بوده ، کار آبجی‌ت خیلی بد بوده و همیشه بدی رو با خوبی نباید جواب داد
با اینکه تو این شیش سال کارد رو ب استخونم رسوندن تا حالا اینطوری جلو جمع بازگو نکرده بودم و به شوهرم حسابي برخورد  ، از کارش دفاع کرد و بقیه متفق القول مخالفت کردن باهاش و بیشتر بهش ب
حدودا یک ماه و نیم پیش بود که گوشیمو گم کردم، نمیدونم توی تاکسی انداختم يا قبلش بجای گذاشتن تو کیف انداختم کف خيابون :/
ازون موقع گوشی قدیمی همسر رو دست گرفته بودم.
هفته پیش که رفته بودیم سپیدان جاتون سبزززززز، گوشی نو همسر هم افتاد توی آب و تاچ ال سی دیش سوخت :(
این شد که ایشونم گوشی قدیمی منو دست گرفت و .
از بعد از ظهر که اومده هی میگه:
+مهران کیه؟
-مهران؟ کدوم مهران؟
+مهران کیه؟
-مهران مدیری؟
+مهران کیه؟
_مهران غفوريان؟
+مهران کیه؟
_والا من تو ع
هنوز نرفتم واسه امتحان گواهینامه. واسه کارای فارغیم. کلا زندگی رو بستم ولی نبوسیدم اما گذاشتم کنار.چکارررررررر کنم ک اینقد دلتنگ نباشم ! نمیدونم.من نزده میرقصم. وای بحال اینکه برام بزنن. اونوقت پدیده ای میشم نوظهور.یعنيا روغن دآغم محرمه . یعنی اگر اومد این آدمو دیگ حساب آدم روش نکشید فکنم يا عینکی بشم يا کور.آخه  شدم عین آدمای فکری.هی میزنم  رو پام میگم وای از دل زینب.حالا چه ربطی داره ؟ خب موضوع دل کندنه. هی میگم عمه ی سادات الهی من مویرگ
Hi
من بالاخره اومدم:/
ینی اونقدی ک بعد کنکور دهنم صاف شد قبلش نشد.
والا
حالا ول کنین اینا رو
بزارین تعریف کنم براتون که چقد سر کنکور دهنم صاف شد:/
من کله صبح ساعت شیشو نیم پا شدم که ساعت هشت برسم قوچان
ینی بابام با سرعته بالای اون سرعتی که هی بوق میزنه اومد که من بیچاره برسم که کنکور عاااااالی مو بدم:/
حالا.
عموميا مو که هیچی
اصن حرفشو نزنین
رياضیمو خوب دادم
اقتصادمم خوب دادم حالا
دیگه بعدش ادبيات و عربی به پنجام نمیرسه
شایدم زیر بیس شه اصن
بجون
به تاریخ 5 روز مانده به قلب تابستان،با کلی مشقت و سختی خودمو راضی کردم وسایلمو جمع کنم،ساکمو بستم ولی با حوصله و آروم، خیلی آروم، اونقدی که انگار دلم نمیخواست بستن این ساک تموم شه و اونو بردارم و از در بزنم بیرون.نمیدونم.نمیدونم چرا منی که برای رفتن از این شهر غریبو تنها پر پر میزد حالا دلم میخواست بمونم به هر قیمتی شده.اما لعنت به هر چی جبر زمان و مکانِ.که آخرش تو رو محدود به جغرافيای اجبار میکنه.یه حس تناقض وحشتناکی از خوشحالی و غم درونمو پ
مامانم برام وام گرفته!!حالا فکر نکنین خدا تومن هااپول ده تا چیپس و پفکانقدر لباس و هیچ چی  ندارم که دیگه تصمیم گرفتن برام وام بگیرنپول تو جیبی و اینام جواب نمیده :)))
بعد کلی کتاب درسی و کتاب غیر درسی نخریده دارم
مداد و مداد رنگی و رنگ روغن هم که ندارم
پول یه کلاس هم که باید برم رو ندارم.
پول کلاس نقاشیمم دو ترمه ندادم
مامانم میگه: دیگه خودت میدونی. یکیشونو انتخاب کن بخر حالا.
منم گفتم:نه مامان جان دستت درد نکنه، نمیخوام.(آخه یک کدوم از ای
حضرت نبی یک فرمایشی دارند که می گه دو لقمه مونده به اینکه سیر بشید دست بکشید.حالا همه از باب بهداشت و سلامت اینو تفسیر کرده اند، من از یک دریچه نوین می خوام نگاهش کنم،و بلکه از دو تا!اول اینکه ولو اصلا دو لقمه دیگه ته ظرف مونده باشه، اونو بعدا که گشنه تون شد، یک ساندویچ کنید بزنید بر بدن خییییییییلی بیشتر حال می ده که الان در حالت سیری زورتپونش کنید به خودتون!اما دوم و مهمتر، اصل حفظّ جذّابيت لذتهاست!خوردن، لذت داره! حالا اگه شما همیشه خدا گشن
تن و بدنم  زياد کبود میشه اما بیشتر وقتها خودمم نمیدونم کی چی شده! الان گوشه ی انگشت اشاره م جوری کبود شده که قاعدتا باید لای چیزی مثل در مونده باشه ! اما هیچی يادم نمياد !!! 
وقتی عادت ماهانه شروع میشه درد میپیچه تو دل و کمر و پاها و تمام بدن .خلق تنگ میشه اعصاب خورد و بی حوصلگی افسردگی میل به گریه همه و همه چند روز چنان درگیرت میکنن که حال نداری به چیزای دیگه فکر کنی اینا رو نگفتم که تکرار مکررات شه اما دیشب که کیسه آب گرم رو تو شب تابستونی گذاشت
خبببامروز روز عجیبی بودصبح که از هشت بیدار شدم عین دیوونه ها بکوب زنگ زدم دانشگاه تا ساعت نه و نیم. به نتیجه نرسیدم کسی پاسخگو نبود که این نامه من کجا رفته. خیلی هم بی ادب و بی شخصیت  بودن یه سرياشون.باز خابيدم تا 12 از 12 بکوب زنگ زدم تا یک و نیماخرش انقد هی این گفت زنگ بزن اون و شوتم کردن این ور اونور که اعصابم خورد شد گریه م گرفت کلی به این سیستم دانشگاه و اینا فحش دادمبا وجود اینکه رئیس بخشم پا درمیونی کرده بود بازم مردک گفت که ممکنه یک هفته تا
بهم اجازه نمییدن برم :( منم نميام مسافرت! نمیرم! نمیرم! فک نکنن چون مسابقه کنسل شد مسافرت ميام! من هیییییچ جا نميام میمونم تو خونه. استاد هم الکی همش دلداری میده که اره تو خیلی خوبی ضرباتت عالیه مبارزت خوبه اگه میومدی میتونستی مقام بياری با همین اینایی که قراره باهاشون مسابقه بدی استانی میخوری اونجا شکستشون بده :( نمیخام :(( کمربندم افتاد همون شهریور. میدونم آره میدونم که در حالت عادی باید آذر کمربند آبیمو ببندم! اره میدونم تا الان سه ماه زود
ماه بانوی عزیزم
باید اعتراف کنم من در حقت جفایی بزرگ کرده ام آزادی برای یک پرنده حکم زندگی را دارد من سعی در مراقبت و نگهداری بیش از حدت داشتم و این محدودیت بزرگی برای پرواز روح و جانت بود.
ای بسا این محکم گرفتن باعث از دست دادن جان پرنده می شود و البته هزاران هزار بار دور از جان شما .
حالا مشتهایم باز است در وسط دستانم گرفته ام و همچون کبوتری سبکبال به آسمان پروازت می دهم تو باید بروی بالای بالا و بالهایت را بگشایی و برقصی بر بال ابرها
هلهله بپا کنید عروس خوشومد
گل اومد و سوسن اومد سنبل اومد
توی فامیل،کم نظیره، هلهله بپاکنید که بی نظیره
هلهله بپاکنیدگل توی باغه
هلهله بپاکنید نرگس باغه
به گل ياس، به چه زیباس،حالا کل کل کل بکشید که ماه شبهاس
هلهله بپا کنید ناز و اداشو
هلهله بپا کنید قد و بالاشو
دستا بالا، همین حالا، حالا کل کل کل بکشید هزار ماشالا
جهت دريافت سبک اینجا را کلیک کنید
شعر بالا توسط جناب دانش زاده در گروه تلگرام عروسی اسلامی منتشر شده است 
عضویت در کانال تلگرام
با امعان نظر ، دست چپش را ، تا ساعد، از بازو جدا کرد. اره را ، روی دستش ، به سمت غرب و شرق خانه ای می کشید که حالااز دیشب ؛ کاملا خالی بود. تمام اسباب اساسیه خانه، به جز یخچال را با وانت به سمساریِ خيابان کناری فروخته بود و با پولش تمام دیوار ها و سقف ها را سفید زده بود و سرامیک های سفید انداخته بود کف خانه. یخچال را خالی کرده بود و خوردنی ها را ریخته بود سطل آشغال. سطل آشغال را هم یک سره گذاشته بود دم در. حالا در تمام خانه سفیدی محض چشم را می زد. دستش
بین ملغمه ای از دردهای نه، درد فهمیده نشدن کارد رو به استخون فرو میکنه. چاره تخفیف این دردها چیه؟ شناخت نيازهات و دونستن فیزیولوژی بدنت. باید بدونی که هیچ کس جز خودت جواب دردهات نیست! 
من اهل چالشم. اگر خوندن درسی برام مشکل باشه داوطلب میشم برای جزوه نوشتنش، اگه کاری رو نتونم انجام بدم به دیگری پیشنهادش میکنم که باهم جلو بریم.
حالا ایمیل من شده مملو از ژورنال های پزشکی و ن، که نخونده ام يا نگاهی گذرا کرده ام که چیزی يادم نمونده. 
حالا
امروز تصمیم گرفتم ازت دور شوم
از دورترین فاصله ها به چشمانی که نمیبینم. به دستانی که لمس نمیکنم. زل میزنم.
ازت دور می شوم تا به خودت نزدیک شوی
نزدیک نمی شوم که آزرده خاطر نشوی 
که فلبم تیکه تیکه نشود از زخم زبون زدنات
یه روز هایی از زندگی باید از هم فاصله بگیریم تا به درد هم زخم بیشتر نزنیم
نزدیک هم که باشیم درد بیشتر می شود و دور باشیم یه درد دیگر.
ازت دور می ایستم و درگیر نگاهی می شوم که ازم دریغ کردی
درگیر حرف هایی می شوم که ازم گرفتی
قشنگی فا
از اول بچگی تا حالا ماست و سالادو(سالاد شیرازی) و آب غوره رو با دَلار خوردیم(نمک سبز)،دوغو با کودکوته(کاکوتی) خوردیم و خیلی مخلفات دیگه که حالا تازه خیلی ها دارن مزشو تو دوغ های آماده امروزی ويا سفر به شمال تو غذاها میچشن.امروز که تو دوغم کودکوته ریختم به مامانم گفتم: مامان بقیه که این چیزا رو ندارن چطور زندگی میکنن! آخه غذاهای شمالو به لطف گياهان کاملا خود-رو که هرررر جایییی سبز نمیشن،کجای دنيا میشه خورد کجا! اونوقت دارن ویلا میسازن شهرک میسا
بیشتر از هر چیزی از وضعیت معلق متنفرم.وقتی هدف نباشد،تمام کنش ها بیهوده هدر می رود.حالا تو برو کلنگ به دست بگیر و زمین بکن.وقتی ندانی به دنبال آب هستی يا نفت،یکباره می بینی که تمام مدت قبر خودت را کنده بودی.این چند مدت مدام سرگردان بودم.مثل دونده ای که تیر زده اند تو زانوش.از یک طرف تمام علاقه و زندگی  اش دویدن است و از طرف دیگر باید حداقل برای مدتی این کار را متوقف کند و به چیز دیگری بپردازد.
امسال یکی از مهم ترین کارهای زندگی ام را باید انجام د
سلام
-حالا که من برگشتم به اصل خودم و از همه ی اپلیکیشن های فضای مجازی به گونه ای دوری جستم و اومدم اینجا که بنویسم همه رفتن و دارن میرن، تمام قدیمی هایی که میشناختم خیلی وقته که نمی نویسن، يا تو این فضا نمی نویسن. خیلی ناراحت کننده ست و دلم گرفته حقیقتا.
- همین الان برام نوتیفیکیشن اومد که مسجد سلیمان زله اومده به بزرگی5.7 ریشتر :| فکر کنم فقط مردم ایران باشند که به زله به عنوان یک بلای طبیعی نگاه نمیکنن . امیدوارم خسارت نداشته باشه، چه مالی
آقا چه می‌کنه این تعارف با آدم!
رفته بودیم مهمونی، باد کولر مستقیم می‌زد رو ساق پای من. حالا ملت همه خوشحال و خنک و اینا، صاحبخونه سه بار به من گفت اگه سردت میشه بگو کولر رو خاموش کنیم. مگه من روم می‌شد بگم جفت ساق پاهام خشک شده و داره میفته؟!(:دی)
الان فک کنم باید تو چله‌ی تابستون، جوراب کلفت بپوشم بخوابم که تا صبح دردشون خوب شه:))
+ ولی من واقعا نمی‌دونم چله‌ی تاستون کِیه
+ بی‌ربط: این دوست عزیز اندروید ۵ ای از وقتی تو این پست بهش اشاره کردم یه
تنها جمله ی کلیشه ای که شاید من بهش ارادت داشته باشم اینه : چقدر زمان زود میگذره . میتونه برام ویران کننده هم باشه و ملال آور ‌.
باورم نمیشه از شبی که با بغض خوابيدم چون صلاح مصدوم شده بود و لیورپول مظلومانه (!) جام رو از دست داد .‌باورم نمیشه یکسال و چند روز از اون شب گذشته و حالا لیورپول یک مدال نقره یک طلا و یک جام داره ! 
باید بیشتر از چیزی که الان هستم خوشحال باشم ، فکر میکنم اصلا خوشحال نیستم . 
شاید چون یک ماه پیش وقتی تو لیگ قهرمان نشدیم بهم
ماجرا از یک جمله ساده شروع شد؛ آخه سعید چطور همچین اشتباهی کرد! 
اشتباه سعید مهم نبود، قضاوت و ملامت کردن سعید بود که مهم بود و همین کافی بود تا تقدیر من را درگیر ماجرایی کنه که در همون موقعیت قرار بگیرم و حالا سعید قصه من باشم. حالا میفهمیدم، حالا حق را به خودم نه به خودمان میدادم، حالا همه چیز درست بود! رازی که سالها در صندوقچه دلهامان پنهان کرده بودیم، رازی که در چشمان هم خوانده بودیم و میخواستیم تا ابد پنهانش کنیم هویدا شد. انگار ماجرا از
دارم دنبال یه موسسه خوب میگردم. و همچنین یه مشاور خوب کم کم دارم از اینجا میرم. باید باهمه خداحافظی کنم.یکم چیزامو جمع و جور کنم واقعا شروع میکنم به درس خوندن.بی نهایت خوشحالم که قراره با شقایق توی یه موسسه درس بخونیم. و بی نهایت خوشحالتر که شک ندارم توی یه دانشگاه هم میخوایم بریم. حتی اگه جای دیگه هم قبول بشیم، انتقالی میگیریم و تهش ور دل همدیگه ایم.دیشب اینقدر اشک ریخته بودم که از سردرد داشتم میمردم ولی خوابم نمیبرد. صبح فکرکنم سا
هفت سال مردم شناسی خواندم؛ در کنار آدمهایی که ته کلاس به مژه هایشان ریمل میزدند و رشته شان را مسخره میکردند، و در کنار آدمهایی که فیلم خوب می دیدند و کتاب غیر درسی می خواندند و رشته شان را دوست داشتند.
هفت سال از آدم های خارج از دانشگاه شنیدم: حالا یعنی مردم رو میشناسی؟» هفت سال لبخند زدم و هفت سال مودبانه جواب دادم: اِی.» و هفت سال جواب شنیدم: حالا بگو ببینم،من چه جور آدمی ام؟» هفت سال سکوت کردم.هفت سال دیگر هم سکوت خواهم کرد.و حتی هفت سال د
حالا نه که مهم باشه تا الان خوابم نبرده و صبح احتمالا بابا بياد دم در اتاق یه سری ت بده و بگه "خوشمون باشه با این دخترای سحرخیزمون" و من انقدر خوابم بياد که نتونم حتی بگم "به خدا ساعت چار خوابيدم".حالا نه که خیلی اذیتم کنه ولی نمیگفتی باید موهامو کوتاه کنم بهتر بود. چون عادت کردم به خودم. راحتم اینجوری.حالا خیلی هم واجب نیس گفتنش ولی اگه بین "واقعا انقدر ماندگاری عطره زياده؟" یه سری بچرخونی و یه نیم نگاهی سمت من بندازی هم بد نیست. ثواب داره ی
بعد مرگش اولین سوال تو ذهنم این بود ک :این ک به این راحتی مرد.واسه زندگیش برنامه ریزی کرده بود واسه آیندش ، شغلشحالا ینی همه چی تموم؟میدونی جوابش چیه؟اینه ک آدما نباید به این دنيا وابسته باش. اول فکر میکردم ک ولش کن این ک مرده اگر قرار ماهم اینطوری بشیم پس دیگ تلاش واسه چیه؟حالا فهمیدم واسه اینه ک اگه رفتی اونور زندگی باارزشی ک اینجا داشتی واست ارزشمنده.دقیقا نمیدونم دلیلش چیه اما مطمئنم این دنيا واسه "saveخوبی هاست"اگه الان تلاش نکنیمکلی فرصت
ماه بانوی عزیزم
چقدر ما دو تا انحصار طلب بودیم مگر می شود تمامیت یک شخص را متعلق به خود دانست؟
ما دو نفر تمامیت خواه بودیم بدون کمترین گذشت و ایثار
با وجودیکه شیی نبودیم که کسی بخواهد تملکمان کند ما تنها به دنبال تملک همدیگر بودیم و این خاصیت عشق است
ما با تمام وجود عاشق هم بودیم با تمام جان همدیگر را می خواستیم باید ابرها را می شکستیم و با هم به آسمانها می رفتیم.
اصلاً زمین جای مناسبی برای عشق نیست خالق زیبائیها وقتی من و تو را می آف
سفر اولم به شمال اونم رامسر شاید بیست سالگی يا بیست و دوسالگیم بود اون وقتا گوشی اندرویددو يا سه بود و من یه نه چندان عالیشو داشتم سفر کاروانی بود و چندتا ازدوستام همراهم
 دوست داشتم عکسای قشنگ داشته باشیم و طبیعت سبز و بارونیش با عکسا يادگاربمونه برام.
کیفیت گوشی بچه ها بهتر بود و خواستم گیرنده عکسا باشن ساحل سنگی و بارون و لباسای خیس شدن خاطره من از اولین شمال زندگیم 
برگشتیم و عکسا رو گرفتم بخاطر نبود سیستم و خراب شدن رَم گوشی عکسا از بین
تا مدت‌ها پیش اعتقاد محکمی داشتم که اگر آدمیزاد قدم در مسیری بگذارد و بعد از گذشت مدتی متوجه شود که به اشتباه مسیرش را انتخاب کرده، هر جایی که هست باید کفش آهنین به پا کند و از مسیر رفته، بازگردد. این روزها این باور هم مثل تمامی اعتقادات و باورهای دیگر در معرض آزمون الهی قرار گرفته است. انتخاب مسیر، طی‌کردن بخش بزرگی از آن و بعد، درک این‌که کلیت این انتخاب و تمامی این مسیر نتیجه‌ی یک اشتباه بوده و حالا این پرسش را سر راهت را قرار می‌دهد که:
بیست و دو سال و یک ماهه هستمبا کوفتگی هایی بیشتر از بیست و دو سال و یک ماهه بودناما با امید!امید به عشقعشق اگر عشق باشد مرده را هم زنده می کندحتی در صد و دو سال و یک ماهگی هم امید دارم به باز عاشق شدن و باز و باز . 
 
× این یه اعترافه برای من که همیشه از سنم فرار می کردم چون منم از ۱۵ سالگی عاشق آدم های دست نيافتنی شدم که از من بیشتر از ۱۰ سال بزرگتر بودن!
 
× یه وقتایی نمی دونم من کیم! کسی برای خودم يا کسی برای دیگران!! 
دوست دارم برای خودم باشم . 
 
این روزیی که نزدیک شدیم به اعلام نتایج  کنکور همش به این فکر میکنم من که به اصطلاح خرم از پل گذشته و واقعیتش از روزگار عجیب کنکور چیزی اذیت کننده ای رو به ياد نميارم،شاید هم ناخودآگاهم به حذفش کمک کرده و بیشتر هر سال که به دوران نزدیک می شیم بر خلاف گذشته دلم میخواد به بچه های دبیرستانی آگاهی بدم(چیزی که خودم عمیقا حس میکنم بهترین لطفی که میشه به فرد تو بحران کرد) که خب دوروبرم کسی نیست و من هم کلا آدمی نیستم که خودم رو وارد مسئله ای کنم حالا ای
این روزیی که نزدیک شدیم به اعلام نتایج  کنکور همش به این فکر میکنم من که به اصطلاح خرم از پل گذشته و واقعیتش از روزگار عجیب کنکور چیزی اذیت کننده ای رو به ياد نميارم،شاید هم ناخودآگاهم به حذفش کمک کرده و بیشتر هر سال که به دوران نزدیک می شیم بر خلاف گذشته دلم میخواد به بچه های دبیرستانی آگهی بدم(چیزی که خودم عمیقا حس میکنم بهترین لطفی که میشه به فرد تو بحران کرد) که خب دوروبرم کسی نیست و من هم کلا آدمی نیستم که خودم رو وارد مسئله ای کنم حالا این
بهش گفتم یه روزی اگه تصمیم گرفتم از یه جا بيام بیرون هی اصرار نکن به موندنم، چون خودم اذیت میشم و قدرت خيال مانع خِردم میشه. ‌گفت پس يادم باشه وزیر شدم نماینده‌ات نکنم! گفتم نه حالا تو منو بذار نماینده، هر وقت خواستم نباشم با استعفام موافقت کن! گفت کار مملکته‌ها! خاله بازی نیست هر وقت خواستی بری!.
از شوخی گذشته حالم رفتن بود یعنی تصمیم قاطعی که گرفته بودیم يا اون» يا ما» بود ولی انگاری دوگانه اون و ما نباید وجود داشته باشه، اون هست ما هم با
هر روز از کنار درخت شاه‌توت گوشه‌ی حياط عبور می‌کنم اما تا همین صبح امروز شاه‌توت‌‌های تازه متولد شده‌اش را ندیده بودم، برگ‌های سبز گلدان خشک‌شده‌ام را هم، حتی گل‌های زرد و گوجه‌های کوچک بوته‌های گوجه‌ی مادر که حالا بزرگ و زیباتر شده‌اند را هم ندیده بودم، اصلا انگار بوی بهارِ درختان حياط به مشامم نرسیده بود! 
حالا اما یک گوشه نشسته‌ام و در وزش آرام بادی که خبر از آمدن بهار می‌دهد به جوانه‌های سبز شده‌ی باغچه‌ها نگاه می کنم و از
تا حالا روی یک خط مستقیم راه رفتید؟ تا حالا شده پاتون رو روی سرامیکی بذارید بدون اینکه روی مرزش با سرامیک کناری بره؟ تاحالا به پاهاتون نگاه کردید که هر گام رو چطور برمی‌دارید؟ در این مواقع به چی فکر می‌کنید؟ این درست زمانیست که کلی افکار متفاوت از ذهنتون عبور می‌کنه و اگر یکی بپرسه به چی فکر می‌کردید حتی نمیتونید انتخاب کنید و یکی رو تعریف کنید!
درست همون شب‌هایی که رو دست پدرم خوابم می‌بره يا خودمو تو آغوش مادرم می‌اندازم و در دلِ تاریک
از آخرین باری که اینجا نوشتم ۶ ماه میگذره و با خوندن چار تا پست قبلی فکر کردم چه خوب، که اولین باره راضیم و دلم نمیخواد واسه بازم نوشتن نوشته های قبلیم رو پاک کنم.
منی که الآن اینجام سه ماه داخلی رو پشت سر گذروندم و مث این زخم و زیل و تیر خورده های تو فیلما جا خوش کردم تو ذهن خودم. تو نوشته های قبلیم از سخت بودن جراحی و روان نوشته بودم و چه میدونستم چی پیش رومه؟:))
حالا دارم فکر میکنم که واسه بار هزارم این رو تجربه کردم و با تموم حرفایی که تو همین م
یک چوب گرد و باریک را انتخاب کردهویک تکه مقوا(کارت ویزیت) به سر آن بچسبانید. سپس دریک طرف مقواعکس یک قفس و در طرف دیگر
آن تصویر یک پرنده بکشید. حالا مطابق شکل چوب را در کف دو دست خودبسرعت بچرخانید. به نظز می رسد که پرنده در داخل قفس قرار
گرفته است.
سلام دوستان خوبمامروز خیلی خسته شده بودم از زندگی  حوصلم سر رفته بود و هیچ کاری به زهنم نمی رسید 
اصلا خیلی ناجور بود یه چی میگم یه چی میشنوید تا اینکه پاشدم یه وضو گرفته تا حالم جابياد 
اتاقم خیلی بهم ریخته بود اصلا میخوایتم منفجر کنم اتاقم رو نمیدونید چه وضعی بود 
تا اینکه به کمک مادرم تونستم اتاقم رو جمع بکنم و یه تغیر بدم از اون موقع تاحالا حالم خیلی بهتر شده گاهی وقت ها تغیر باعث میشه تا حالات خوب بشه يادش بخیر کلاس ششم معلم راهنمایی داش
چرا عزا نمیگیرم من؟ عجیبه. خیلی شکل قبلنام نیستم دیگه.
صبح ِ امروز اولین روز ِ روان بود و تقسیم بندی، قرعه کشی شد و با اتندی افتادم که یه عالم تخت و مریض داشت. حالا من ۶ تا تخت دارم و هم گروهیم ۵ تا، اکسترن بقیه اتندا؟ ۲ يا نهایت ۳ تا. یه سری بحثا هم با هم کلاسی پیش اومد که خب دیگه اذیت نمیشم فقط نفرتم از خود اون آدم بیشتر میشه. ۶ تا تخت و شرح حال میگذره ولی گندی که همکلاسی به رفاقت زد نمیگذره و فراموش نمیشه، که خب مدتیه میدونم چقدر نباید گیر ِ ادم
دیشب خواب دیدم عروسیمه. ولی اصلا خوشحال نبودم. همش معذب بودم . عروسیم نمیدونم به چه دلیلی مختلط بود و من همش به دوماد غر می زدم تو ماشین عروس که حالا که داریم می ریم مهمونی یه شنل بزرگ برام می گرفتی که بقیه منو نبینن. دوماد هم همش می خندید.
بهش می گفتم حالا که عروسی رو میخاستی مختلط بگیری لااقل یه لباس عروس پوشیده برام می گرفتی شبیه این فیلم های صداوسیما نه دکلته و بی حجاب. ولی اون بازم می خندید.
وقتی رفتم تو سالن و نگاه مردا بهم بود اشک میریختم و
تا حالا پیش اومده یه خانم مسن غریبه خوش تیپ توی بی‌آر‌تی بياد کنارت ازت بپرسه بلاک کردن داخل واتس‌اپ چجوریه؟ بعد وقتی می‌خواد فرد مورد نظر رو بياره آواتار و فامیلی خودت رو توی کانتکتاش ببینی؟ برای من امروز پیش اومد! ابسولوتلی اینکردبل!
روزمرزه نویسی بیش از حد من رو ببخشید.
و بعد از هر اردیبهشت ماهی خرداد ماهی هم هست که انتظار تاآخر شب بیدار موندن و کارای تحویل پروژه و امتحانات سنگین مارو میکشه؛
بياین حالا دیگه دست به دعا شیم زودتر تموم شه که ستون مهره هام و بدنم از بیخ و بن درد میکنه.
بعد ازظهر بود، علی یهو قاطی کرد، قاطی کردنش نشونه ی اینه که يا گشنشه، يا خوابش مياد، يا هردو (یعنی خوابش مياد ولی از گشنگی خوابش نمیبره، که دراینصورت دیگه هفت تیر کش میشه!)
رفتم کنار اجاق گاز که براش غذا بکشم، یهو حس کردم یه سوزن رفت تو انگشت بغلی شست پام.
ولی دیدم انگار سوزشش بیش از یه سوزن معمولیه، زیر پامو نگاه کردم دیدم یه زنبور انگار زیر چرخ کامیون هیجده چرخ له شده و داره دست و پا میزنه و أشهدشو میخونه!
زنبوره رو کشتم و انگشت پامو تو دست گر
دانلود آهنگ جدید مسعود صادقلو بنام بی عاطفه با بالاترین کیفیت










Download New MusicMasoud Sadeghloo – Bi Atefe
ترانه و موزیک: مسعود صادقلو , تنظیم: مسعود جهانی
برای دانلود آهنگ به ادامه مطلب مراجعه کنید …










 
متن آهنگ جدید مسعود صادقلو بنام بی عاطفه :
پرسه میزنم تو خيابونا سرمو میگیرم بالا رو به خدا گرفته دلم حتی نمیدونم کجا دارم میرم گرفته دلم یه به تو دلم گرم بود توام که اینجوری زدی به دلم رفتی زدی تو بدجوری یه به تو دلم گرم بود توام که بد کردی
يادت هست؟
شبی گفته بودی
که هیچ وقت نرو
که وقت میروی دلتنگ میشوم
همان موفع عهد کردم که اینجا پاک نخواهد شد
که مرگ من است روزی که اینجا ستاره اش برای همیشه خاموش شود
اما
تو رفتی
حالا چه کنم؟
عهد من پابرجاست
اما
رطب خورده منع رطب خوردن خطاست.
ترکه های درخت آلبالو : تا حالا از جنگ در کردستان چیزی شنیدی؟ بيا مفصل بخوان!
 
ترکه های درخت آلبالو، عصر داستان
معرفی:
این کتاب درباره ی یک معجزه ی واقعی است. کتابي درباره ی وضعیت خاص کردستان. وقتی این داستان را می خوانید متوجه می شوید که شرایط جغرافيایی و اقلیمی کردستان به شکلی بوده که دموکرات ها و کموله ها غلبۀ کامل بر منطقه داشته و آزادسازی آن فقط می تواند یک معجزه باشد.اگر برای تربیت فرزندت از خدا کمک بخواهی حتی وسط فساد و بی دینی هم که باشد
۱. دهن بانک ملت سرویس!
بعد این همه وقت خوابوندن پولمون حالا میگن به نجاری کارت‌خوان نمیدیم!!! :/
۲. پت و مت‌وار
وای یه اشتباه‌های عجیبی میکنیم که بيا و ببین!!! همسر میگفت همچین موقع‌هایی طرف باید شاگردت باشه که بگیری بزنیش!! (منو میگفت!!! :| )
۳. #نفت‌کش #پهباد
باز ته دنيا یه طوری شد که همه جوک بگن براش و ما. :/
عسل ويار الویه کرده، گذاشتم مرغ و تخم مرغ و سیب زمینیش بپزه، منم دراز کشیدم کنارش و دوتایى کارتون میبینیم.
همینجورى که چشمم به تلویزیونه مغزم روى دور تند داره میچرخه. با اینکه تقریبا یک ماهه مامانم براى همیشه رفت کرج اما هنوز هیچکدوممون به این وضع عادت نکردیم، امروز فکر میکردم وقتى ازدواج کردم و ازش جدا شدم اینقدر اذیت نشدم که حالا دارم میشم، اصلا انگار زندگى دور از مامانم رو بلد نیستم! صبح وقتى تنها میشم واقعا نمیدونم چیکار باید بکنم،يا ظه
کتاب دختران خرمشهر : پنج روایت کوتاه از دخترانی بزرگ شده در جنگ
 
کتاب دختران خرمشهر : اختر دهقانی، نشر مجنون
بریده کتاب(۱):
با ناله گفت خدايا شکر، این همه دنبالت گشتم حالا باید پیدایت کنم.با صدای شرم آلود گفتم چه کارم داشتی؟ بعد تا برسیم اون ور کارون دیگه تحویلم نگرفت، وقتی پياده شدیم گفت: آهای همگی برگردید.وقتی رفتیم پیش قایق رو به من کرد و گفت: اسمت چیه؟گفتم: سعیده.گفت: زن من میشی؟گفتم: آره.نادر: گفت همه تون دیدید که سعیده خانم با من نامزد کرد.
هنوز سرنوشت ما معلوم نشده ولی، داشتم به حکمت اون روزایی فک میکردم که دنبال کارگاه میگشتیم و نمیشد. گفتم که اگه سختی اون روزا نبود الان حتما به خاطر اتفاقی که افتاده خیلی اذیت میشدم. اما فک کن اگه همون اویل اردیبهشت بهمون کارگاه میدادن حتما ما تا حالا کلی سفارش گرفته بودیم و بیعانه گرفته بودیم و حالا اوضاع خیلی وخیم میشد! با پول مردم چوب خریده بودیم و نه میشد پولشونو پیس داد نه میشد کارا رو تموم کرد.يا اگه کارگاه هوایی رو گرفته بودیم، بیعانه
در گویش طالقانی‌ها یک اصطلاحی هست که می‌گوید فلان چیز مزه
کَری می‌دهد. و در موقعیت‌هایی استفاده می‌شود که غرق در خوشبختی از تصور داشتن آن‌چیزی
هستید که در حال حاضر ندارید اما قرار است بياید. حالا اگر یک کسی يا یک اتفاقی به
شما بفهماند که دیگر نخواهید داشتش، شما یک غمی توی دلتان پا می‌گیرد که سياه و
غلیظ و ج است. با دردش مدارا می‌کنید تا بدن هوشمند و روح هوشمندترتان به صورت
غریزی آن همّ را پشت سر بگذارد و به جاده اعتدال روانی برگردید. کس
حالا یک سال و نیمه ؛من میرم،خواهرم نیست ،خواهرم میره و من نیستم.
دلم خونه میخواد؛
پیش مامان بشینم و سختی های زندگی ِ تنها رو جوری تعریف کنم  اینقد با مامان و بابا بخندیم که اشک بياد از چشمامون.
بدجوری زمستونه حتی وقتی یدونه برف  م رشت نباریده.
اوهوم.کلمه ای است که این روزا رایجه بین دختر و پسر ها و حتی سالخورده های زندگیمون.داریم مث آب خوردن ازش استفاده می‌کنیم تو مراوده هامون.چیز عجیبی نیست شاید اکثرا معنی بله را بده اما کاش وقتی داریم تو دنيای شیشه ای و مجازیمون ازش استفاده می‌کنیمحداقل وُیسشو بدیم يا که اصلا بدونیم در مقابل کی داریم ازش استفاده می‌کنیم.چون معنایش لذت زندگی و نفرت روزگار رو توام بهت میده. حالا این کلمه شده تیکه کلام من، نه به خاطر اینکه منم میخوام ساده بگم و ر
به علی‌آباد خوش آمدید! اینجا قرار است خانه‌ی مجازی من باشد. من کی‌ام؟ یک علیِ نحیفِ درسخوانِ برنامه‌نویسِ سربه‌هوا که یواش یواش از کنج میز تحریرش دارد سر می‌خورد توی بغل جامعه. این روزها منتظر آمدن نتایج کنکور است و مشغول انتخاب رشته و در حال و هوای خداحافظی با یک عالمه دوستان اهل دل و معلمان عزیزتر از جان. و حالا وسط این وانفسا به سرش افتاده که اولین وبلاگ زندگی‌اش را تأسیس کند، به قول بچه‌ها همین الان، یهویی!»
علی‌آباد قرار است برای
عماد میگه بچه یعنی دردسر یعنی مشکلات یعنی استرس نگرانی دلهره من اما دلم ضعف میره واسه اون بعد از ظاهری که کوچولوی خود آدم ناز بگیره تو بغلت بخوابه . اما با این همه وقتی جواب بیبی چک چیزی شبیه مثبت بود دلم ریخت ! انگار که اصلا انتظارش رو يا نمیدونم آمادگیش رو نداشتم يا شاید نگران قرص هایی بودم که خورده بودم  ! حالا که جواب منفیه بین حس عجیب گیر کردم چیزی بین خواستن و دلهره ی داشتن ! 
بگذریم
دیشب که خوابيده بودیم روی تخت و باد از پنجره باز ا
سفر کنم به جایی که هیچ کسی را نشناسم ،به جایی که هیچ کسی مرا نشناسد.دور باشم و رها و سبک باشم و آزاد.
آدم هایی را ببینم که هیچ تصور بدی از آنها ندارم
مسیرهایی را بروم که تا حالا نرفته ام
عطرهایی را بزنم که تاحالا نزده ام ولباس هایی را بپوشم که تا حالا نپوشیده ام
درمکان هایی بنشینم ،که هیچ خاطره ای را برایم زنده نکند
موسیقی  هایی گوش کنم که مرا ياد کسی نمی اندازد.
و نوشیدنی هایی بنوشم که مرا بیخيال تراز همیشه کنند.
نه به کسی فکر کنم .نه ن
یه معده درد عجیب از ظهر گرفتم که سایز معده مو از رو لباس به قاعده شکم 3 ماه تغییر داده! لذا همینجور که به پشت روی تخت دراز کشیدم و صدای تبلیغ خاويار بادمجون چین چینو گوش میدم به این فکر میکنم که آدما معمولا از کساییکه انتظار ندارن، بیشتر میخورن. حالا ااما خوردنم میتونه نباشه چون بهرحال اون فردم از دید خودش حق به جانبه ولی دونستن این مطلبم حتی از درد اون خوردنه کم نمیکنه!
اگه سال 1384 بود قطعا میومدم سیر تا پياز ماجرارو اینجا شرح میدادم، نه که ن
یه نفری زورم به سه نفر می چربه! بچه بازی که نیست! دست کم می گیری منو؟ من یه شهرو حریف میشم به گریه ها و کم خوابيام که نیست! من به جای به در و دیوار زدن و حرف و حرف و حرف زدن یهو عمل می کنم! سکوت می کنم و نگات می کنم بعد یهو یه کاری می کنم که تا چند ماه تو شوک ش بمونی. حالا برو حرف و حرف و حرف بزن. تهدید کن. جیغ و داد کن. استوری بذار. صفات خودتو به من نسبت بده. اونی که لم داده و داره لبخند می زنه و تماشات می کنه منم. 
من تو آرامش مطلقم. 
اونور آبيا میگن هر آدمی یه  the one دارهیکی که مثل یه نبات میفته تو چای زندگی آدم و بیشتر از هرکسی زندگی رو شیرین میکنه.همونی که بهترین قطعه پازله برای کامل کردن  آدم.همونی که گمه.همونی که همیشه نیست.همونی که همه عالم و آدم دنبالشن و چپ و راست واسش شعر سرودن و داستان گفتن و فیلم ساختن و ساختن و سرودن و . در وضعیتی هستم که اگه این عزیز گمگشته از در اتاقم بياد تو و بگه " های هانی! من اومدم! "  اونوقت پامیشم زانومو ميارم بالا و همینجوری لی لی میرم
3
تصمیم گرفته بودم که از هیچ و صفر شروع کنم بسازم برم بالااما یه اتفاق خیلی بد برام افتاد  واقعا صفرشدم
تمام پس اندازم یدهشد
من همیشه اعتقاد داشتم که خدا ز حکمت ببندد دری زرحمت گشاید در دیگری ، اما این بار نمیدونم چی شد چی نشد که این شد 
من الان صفرم صفر صفر
روزی این صفر بزرگ به اندازه یدنيا خواهد شد این شعار گذشته ام بود و حالا هم هست!
این روزها انقدر ترافیک کارها زياد است و خوراک فکری وجود دارد که باید رک  پوست کنده به ذهن گفت از این بگذر به این  بپرداز حالا این یکی رو به زمان بسپر اینو رها کن رو این متمرکز شو. رئیس بازی. زیبا نیست که‌ ذهنم تا به حال به فرمانم بوده است؟
جهانی در سرم گام برمی داردو گام هایشدر دردهایم می پیچدکه مشت بی رحمش رودهای قلبم را بی راه کردخالی جیبم را پر از دردنگاهم را پر از غمچشم به راه انتظاری آویخته استکه کورم کردو توفان دلتنگی اش از دريایم دورحالا چشم هایم به قدم هایش چسبیدهنگاهم سبکبار است واز بار عشق .تهی !می خواهم ریسمان دستی که بسته ایبگشایمشاید پروانه ای گرد ياس دلت رقصیدياس های دیوان شمس همسبز شد 
من در کمپ ترک "اعتياد به غمگین بودن" عضوم که هر روز خودم که مسئول کمپ هستم، تنها عضو کمپ که خودم هستم را مياورم و دو تا تق میزنم به میکروفون، بعد خیلی مدیر مدرسه طور میگم "تو میتونی"
ولی خود اون یکیم که نشسته رو صندلی روشو میکنه اونور میره سمت دستشویی میگه "حالا یه فکریش میکنیم"
آمد دوباره ، زودتر از موعد خودش
فکری به غیر کُشتن من ، نیست در سرش
برگشته باز چنگ زند در گلوی تاک
تا خون بریزد از رگِ بی رنگ پیکرش
با یک سپاه مجهز به قصد کُشت
برگشته است تا بزند زخم آخرش .
باران و باد ، ورق هایی از چنار
یک کوچه باغ و خاطره های شناورش
من ، تو ، تویی که همان جا شکستی ام
تو ، من ، منی که بغض گلوگیر حنجرش .
حالا دوباره قافیه ها تنگ مثلِ دل
مردی ، خزان ، زده به تمامی باورش
مردی که نیم خودش را جوان که بود .
حالا خزان زرد آمده تا نیم دیگرش
به نظر من جمله یک روح در دو جسم کلا غلطه
تا ۷ساعت پیش به این جمله معتقد بودم و حالا نیستم.
چطور میتونه کسی ادعا کنه که با همسر، دوست يا هر شخص دیگه ای روحی ست در دو بدن؟ مگه طرف مقابل خصوصيات، رفتار و علایق متفاوت نداره؟ مگه نه اینکه یه انسان مجزاست؟؟؟
نظر شما چیه؟؟مخالفید يا موافق؟؟ ‍
ادامه مطلب
جلد اول-قسمت هفتم
تنم
مور مور شد ، حس کردم اشتباه شنیدم ، واقعا او منو خواسته بود ولی من به
چه دردش میخوردم ، پدرم ، پدرم راضی میشد تا تنها فرزندش را به یه جادوگر
بده ، باید منتظر میشدم چون هیچکاری نمیتوانستم بکنم ، دوباره به صدایشان
گوش دادم پدرم گفت: بلک ویزار این عادلانه نیست تو ، تو نمیتونی پسرمو ازم
بگیری ، من هرگز این اجازه رو بهت نمیدم.بلک ویزارد گفت :پس تو میخواهی مرد خوت و قبیله ات رو انتخاب کنی.نه من فقط دنبال راه سومی برای رضایت هرد
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب