نتایج پست ها برای عبارت :

حال دل درد د باروم خدا بدجور ناخشه

مرا محکم در آغوش بگیر .
این روزها بیش از هر وقت دیگر احساس شکستن دارم.

راه علاج ندارد.
دلی که بدجور هوایت دیوانه اش کرده .
جز زنجیر بازوهات .

تو دور و من دور تر ‌.
و هر دو خسته از روزگار .
کاش .‌‌
کاش .
صبحم با تو بخیر میشد !
.
دلم تنگ است .
 
خیلی ها هستند، توی زندگی آدم ها می آیند و می روند. ذوب میشوند و حل، و دریغ از ذره ای که دیده شوند. تمام بودن و عظمت و بزرگی آنها، خلاصه می شود در پشتِ خاطراتی که بعدها هر بغض کال را به اشک می رساند و عطر خیس گونه های تبدار را، در خلوتِ شبانه های تار، به التماسِ بارانی آسمان آشنا می کند. و در میان این همه رفته هایی که رفته اند، هنوز مانده عطر تو ، توی خانه، توی کوچه، توی تمام روزگارِ من.گاهی می اندیشم، گرچه رفته ای اما هنوز که هنوز است، هست تر ا
به نظرتون چه شکلی میشه که پسری از دختری که ازش بزرگتره خواستگاری میکنه؟؟؟برای یکی از آشناها پیش اومده مغزم داره همینطور ارور میده!
دارم به این اتفاق فکر میکنم و بیسکویت ساقه طلایی سق میزنم و نوشته روی جعبه بیسکویت بدجور مخمه .ساندویچی و نرم!خیلی دوست دارم تعریفشونو از نرم بدونم.!
همین 
خیلی بهم ریختم امشب.خیلی.ولی خوبم الان.حالم بهتره.+گاهی وقتا یه حرفایی هرچقدر هم كه ساده باشه بدجور دل ادم میشكنه.خیلی دلم شكست امشب.اشك تو چشام جمع شد.ولی با وجود همه اینا یه خوبی كه وجود داشت این وسط این بودش كه دیگه مُرد واسه من.+امشب ارزو كردم واسه همیشه دور شم از این شهر.اونقدر دور شم كه دست هیچكس بهم نرسه. 
کاش یدونه اشوان توی خونه داشتم. کاش #اینجا بودیش بدجور روانیم میکنه. خیلی . نماز صبحم رو خوندم داشتم باخودم کلنجار میرفتم ک نماز حضرت طیار رو هم بزنم بر بدن ک دیدم زانوها همراهی نمیکنه.یاد جوونی بخیر ک هروز میخوندمش. بعدها فهمیدم اینو دخترای بی بخت میخونن ک بخت دار بشن ک بعدش ب طرز عجیبی دیگ نخوندم تا الان.توی این سالایی ک بدجور حس کهن سالی دارم اما سالی ندارم .کاش یدونه اشوان داشتم. آخ.چه لذتی از این بالاتر.مثلا اشوان میومد تو عروسی من و کاف
تا حالا شده پیام اشتباهى یا جک اشتباهى بفرستین واسه یکی ؟ 
چشتون روز بد نبینه چند سال پیش واتس و تل نبود همه اس ام اس بازى میکردن منم ی روز اومدم ی جک 18+ بفرستم واس دوستم اشتباه فروارد شد واسه زن عموم بلافاصله پیام دادم عذرخواهی کردم اونم هیچ جوابی نداد ( بسکه پیام بدجور بود
بعد چند روز دیدمش فقط از جلو چشمش خودمو دور نگه می داشتم
ی بار دیگه ی جک فرستادم واسه پسرداییم همون لحظه گوشیش دست مادرش بوده خونده  
بعد چند روز دیدمش گف چی فرستادی برا
این روزهای شده تکرار هر روز .چه خبر شده تو این شهر؟.چرا همه یهو یادشون افتاده یه خانم دکتر تمام وقتی هست که میتونه کیس خوبی برای ازدواج باشه؟.رسم سردرد و تهوع بعد از هر درخواست دیگه داره برام عادی میشه.هر بار باید قبل یا بعدش بالا بیارم.مسخره است.دارم از سردرد میمیرم.قرار بود یه تابستون اروم و پر از شیطونی و جوونی رو بگذرونم تا شروع کلاسا و حالا دقیقا برعکس شده.هر روز یه استرس جدید و سر درد های بدتر.و من هنوز هم هیچ دلیلی برای ازدواج ن
بخون دلت بدجور میشکنه
تعریف میــکرد :
همسرم توی حیــاط از روی ویلچر با صورت خورد زمیــن.

بعد که من دویــدم و از روی زمیــن بلنــدش کردم.

دیــدم داره مثل ابـر بهار گریــه میکنه.
با تعجب بهش گفتم .
حاجی شما توی ایـن سالهای مجروحیتت.
یــه بار آخ نگفتی چی شده؟!
گفتش نمیدونستم.
زمیــن خوردن با صــورت اینـقدر درد داره .
نمی دانی با دست بریده وتیری درون چشم
.زپشت اسب افتادن چه سخت است؟

 منبع انواع عکس نوشته برای فضای مجازی :
http://aksestan.blog.i
بالاخره این تابستون هم تموم شد . راستش به جز تعطیلات دانشگاه هیچ خوبی نداره این تابستون . همین که هوا گرمه خودش کلی رو اعصابه . حالا رسیدیم به پاییز عزیزتر از جانم . پاییز رو از بهار هم بیشتر دوست دارم . حس خوبی داره . دوست دارم بیشتر تو این فصل شعر بخونم ، چایی و نسکافه نوش جان کنم و پشت سیستم از کد ها لذت ببرم . در ضمن یکی از بدی های تابستون این بود که نمیشد نسکافه بخوری . نه اینکه هوای بندر کم شرجیه برا همین :D خیلی چیزماتیک میشه و کلا هوای
الان نشستم چند از پستای اول این وبلاگ رو خوندم ؛یه چیزایی رو اون موقع برای اولین بار تجربه کرده بودم و چون تازه بودن بشدت ارزشمند بودن برام و حس خوب و آرامش بهم میدادن .من خیلی از اون چیزا رو الانم دارم ولی چون در گذر زمان اتفاقای مختلف افتاده ،تجربه هایی که بعضیاشون بدجور روحو آدمو خراش میدن باعث شدن اون چیزای ناب که دیگه تکراری شدن به چشمم نیان.ولی الان با خوندنشون یه بخش قشنگی ازشون رو به یاد آوردم و علتشم مستند سازیشونه ،ازشون نوشتم و دار
عزیز دلم دارد عروس می شود. قند در دلم آب می شود. مدام قربان صرقه اش می روم. می دانید چیست؟ یک خوش حالی عجیبی است که عزیز دل آدم عروس شود. اصلا دلم یکجور دیگری می زند. درست است که دختر آدم را مردم با خودشان می برند یک جای دیگر اما باز هم در کنار این دلتنگی هایی که هنوز نیامده حس های فوق العاده ای هم وجود دارد. حس هایی که طعم خوش بهار می دهند. طعم تازگی و طراوت. شادی و سرزندگی. البته گاهی وقت ها بعضی اتفاقات شاید لحظات خوشت را خراب کنند. مثلا وقتی می بی
نامزد کرد و وقت حلقه دست کردن و این ادا و اصولا من نبودم.کجا بودم؟
رفته بودم دنبال شوهر، ماشین نداشت و آوردمش خونه مامانم
بهتر که نبودم ، بیشتر شبیه مهمون ب نظر میرسیدم اینطوری !!
از همه شون هم خوشم نمیاد مخصوصا مامانش و داداشش و آبجیش :)))) سر مهریه بدجور ازشون بدم اومد.
شوهر وقت برگشت به خونه گفت دلم میخواد برا تو و دخترمون طلا بخرم گفتم باز دیدی یکی برا زنش طلا خرید جو گیر شدی؟؟؟؟
آخه کسی ک تا حالا برا زنش یه شاخه گل نخریده طلا میاد بخره؟!!:))))
ول
اینکه کسی توی دنیای واقعی نفوذ کنه به وجود مجازیتو بخواد نوشته هاتو بخونه بد نباشه.ولی وقتی اون ادم تو رو از قبل بشناسه و شروع کنه مدام درباره نوشته هات حرف بزنه یا با اونا تو روقضاوت کنه یا دربارشون ازت سوال بپرسه رقت انگیزه.من مینویسم تا مغزمو خالی کنم از فکر و حرفایی که نمیتونم به کسی بزنم.کسایی تو رو میخونن که نظرشونو بهت اعلام نمیکنن یا اگه حرفی بزنن که ناراحتت کنه یا قضاوتت کنن یا هرچی برای ادم مهم نیس.چون ادمهای مجازی نقشی تو زندگی
پنهان شدی در برف ها ، بدجور بی تابم

من کودکی کز شوق بُردن ، دست می سابم

یک ، دو ، سه . ، ده ، حالا تمام حدس هایم را .

امّا تو را هر قدر می گردم نمی یابم

برگرد ، باشد ، باز هم این بار بردی تو

برگرد من سردم شده ، برگرد ، دریابم

اصلاً تو رفتی تا که خیلی زود برگردی

شوخی نکن ، برگرد ، می بینی که بی تابم

.

.

.

بی تابی ام دست خودم که نیست می دانی

من کشته ی این خنده هایِ زنده ی قابم

تو رفتی و چشمان من بی تاب از گریه

تو رفتی و عمریست من از غصّه بی خوابم

.

.
این ۲۰ تومنی را بگیرید،
کمی از آن "دلخوشی" ها برایم بگذارید
کمی هم از آن شیشه رنگی که رویش نوشته اید "بوی شمعدانی".چند دسته گل یاس می‌خواهم،از همان هایی که کنار ایوان خاطرات می رویند.
این ۲۰ تومنی را بگیرید،یک دسته موی مشکی که در آسیاب سفید نشده میخواهم.
کمی هم "میوه باغ شادی" می‌خواهم،
کنار چای هل دار بدجور میچسبد شیرینی  تکرار روزهای خوش.
همه این ها را برایم حساب کنید لطفا،
آها راستی!.
تا یادم نرفته بگویم که "جوانی" ام سلام رساند و گفت:
اگر
ای مرگ بر این ساعت بی هم بودن.

راستش را بخواهی عزیز دلم .گاهی بدجور از دست عکس هایت کفری میشوم .انقدر که دوست دارم بکوبمشان به دیوار و به لبخند وامانده ات که هیچ وقت از جایش تکان نمیخورد بدو بیراه نثار کنم ‌.چطور میتوانی به من زل بزنی و بخندی و پلک هم نزنی .چطور میتوانی گونه های خیسم را با خنده های آدمکشت به مسخره بگیری ؟؟؟واقعا چطور؟؟؟توی یکی از منفور ترین هایشان با آن کلاه لبه دار و دست هایی که همیشه به سینه میزنی به وسعت تاریخ لبخند ز
این دل خیلی حرف داره. ولی حرفای رو مخش که الان نمیزاره بخوابم ایناست، دیروز بهش قول دادم فردا مینویسم ببار الان بخوابم الان کچلم کرده:)
دایی اش اورد. خیلی سرد بود. حق داشت ناراحت باشه. هنوزم حق داره. ولی تقصیر من چیه؟ من فقط کاری که بزرگ ترا رومیگم انجام میدم. یک بار حرف تورو انجام دادم نتیجشم دیدم. میدونم اکثر دلخوریش هم همین بزرگتراس این از اخرین گفتگومون میشه فهمید. ولی  سرد بودنش اذیتم کرد. کاش دوباره گرم نمیشدیم. چیشد اصن؟ دوباره من بات حر
روزی بود که خستگی برای معنی نداشت روزی بود که افسردگی برایم مفهومی نداشت روزی بود که ناامیدی برایم‌رنگی نداشت روزی بود که عشق برایم بی مفهوم ترین حس دنیا بود روزی بود دنیایم آنقدر بزرگ و رنگی بود. روزی بود که گریه برایم نشانه ضعف یک دختر بود و چشمانم هیچوقت رنگ گریه به خود نمیگرفت.  اما الان به اندازه کل دنیا خسته ام به اندازه تمام کهکشانها افسرده ام و معنای افسردگی را با تمام وجود حس کرده ام ناامیدی در تمام روزها، ساعتها، د
چند روز اخیر خیلی کم خونه بودیم و امروز صبح کلافه بودم از شلوغی و بهم ریختگی پیش اومده.راستش هوا گرم بود و انرژی هم نداشتم و فقط دور خودم میچرخیدم انگار و کاری پیش نمیرفت.میم داشت میرفت سرکار تا آخرشب و من بیشتر دمق شدم.عصر تصمیم گرفتم بزنم بیرون و رفتیم خونه یکی.اونجا کلی صحبت و حرف پیش اومد و من به این نتیجه رسیدم که مردم چه مشکلات عجیب غریبی دارن! مشکلات ما در برابر اونا هیچِ و من خیلی وقتا قدر چیزهایی که دارم رو نمیدونم و فقط کمبودها رو میبی
سام علیـــــــــــــــــک !
من آمدم. میخوام یکم بنویسم و سریع بروم بخوابم چون فردا صبح باید به دانشگاه بروم.
من شنا بلد نیستم و به همین دلیل کلاس شنای مقدماتی ثبت نام کردم. همان استخر دانشگاه هستیم و حدود 12 جلسه هم بیشتر نیست. لازم بود یاد بگیرم. الان هم خوب پیشرفت کرده ام و تا پایان حتما شناگر میشوم.
دنبال کارهای خوابگاه هستم. نمیدانم چرا امسال اینقدر گیر میدهند. از بس دولت کم پول شده خوابگاه هم به زور گیر می آید.
استادم گفت: تابستان با همین bo
این مدت خیلی دوست داشتم بنویسم از کار هایی که انجام میدم حتی راجع به پروژه درسی ، حالا با اینکه شاید بگین پروژه درسی که دیگه چیزی نیست . نه این پروژه خیلی پروژه خوبی بود همونجور که تا حدودی تو پست قبل راجع بهش گفتم . تو شی گرایی به تسلط رسیدم و میشه گفت یه اعتماد به نفس دوباره گرفتم . البته فاز سومشو هم قراره بنویسم و باید تا 29 همین ماه بعنی تقریبا تا سه روز بعد از آخرین امتحان اینجا بمونم .
امتحانا هم شروع شده اولین امتحان ریاضی 2 بود و به معن
یا من لا مفر الا الیه.
"دنبال دعایی می‌گردم که آرامم‌ کند. کتاب دعا را بسته‌ و نبسته نگاهم می‌افتد به صفحه سفید آخرش. جایی که با خودکاری ‌کم‌رمق نوشته‌ام 'حدیث قدسی.بخوانش. همیشه' ؛ 
"ای کسی که وصال ما را ترک کرده‌ای، برگرد و ای کسی که بر جدایی از ما سوگند خورده‌ای، سوگند خود را بشکن. ما ابلیس را برای این از خود راندیم که بر تو سجده نکرد"
 انگار که خدا پایین آمده، دستش را ‌گذاشته روی شانه‌هایت که سرت را برگردانی نگاهش کنی. اصلا انگاری
بذارین حالا که از وقت خوابم گذشته، یه چیزیو بهتون بگم. من یه آدم وحشتناکیم. خب؟ اصلا قابل قانع شدن نیستم. یا خیلی به سختی. مثلا اینطوری نیست که با یه سری توضیح قانعم کنین یا باور کنم. یا حتی با خیلی توضیح. به منطقم خوش نیاد باختین. تازه بدجور! چون کلی بهونه هم پشتش آوردین. بعد اینکه من تصمیم یه کاریو بگیرم، به راحتی انجامش میدم. اگه دلم بخواد یه کاریو بکنم، و قصد کنم، میتونم انجامش بدم. به راحتی. من اینطوری نیستم که بشینم غصه بخورم. اگرم میشینم غص
به این نتیجه رسیدم که روزایی که ورزش ندارم واقعا یک چیم میشه. یک افسرده ی تمام معنا. هرچند به این استراحت یک روزه شدیدا نیاز داشتم این سه روز گذشته اینقدر پدرمون رو در اورد که پاهام دیگه نای راه رفتن عادی رو هم نداشتند واقعا خوب شد کلاس نی.
کل زندگیم شده ورزش کل زندگیم شده باشگاه. وقتایی که از باشگاه برمیگردم به جای خسته انرژی دارم برعکسش قبلش خسته و خواب آلودم. اینقدری کل دنیام شده ورزش که با خودم میگم چرا نرفتم تربیت بدنی؟! اصن چرا هنر انتخاب
حالا نه که مهم باشه تا الان خوابم نبرده و صبح احتمالا بابا بیاد دم در اتاق یه سری ت بده و بگه "خوشمون باشه با این دخترای سحرخیزمون" و من انقدر خوابم بیاد که نتونم حتی بگم "به خدا ساعت چار خوابیدم".حالا نه که خیلی اذیتم کنه ولی نمیگفتی باید موهامو کوتاه کنم بهتر بود. چون عادت کردم به خودم. راحتم اینجوری.حالا خیلی هم واجب نیس گفتنش ولی اگه بین "واقعا انقدر ماندگاری عطره زیاده؟" یه سری بچرخونی و یه نیم نگاهی سمت من بندازی هم بد نیست. ثواب داره ی
یکی بیاد
این لحظه های شبو
یه کاری کنه
که هیچکی
هیچ غلطی نکنه
که فرداش بگه غلط کردم ک دیشب اون غلطو کردم
عاره دیگه
همین
زندگی انقد سخ شده
دیدین؟!
من جدیدن
تسلطی روی رفتارم ندارم.
جدیدن هم
البته نمیدونم ک جدیدنه یا نه!
حالا هر چی
یه شخصیتی بدجور منو به خودش جذب کرده
دلم میخاد 
هرطوری شده
با هر نسبتی
کنارش باشم
نردیکش باشم
حالا من چیکار کنم
برم بگم بیا بیشتر پیشه هم باشیم؟
بیشتر باهم حرف بزنیم؟
نمیدونم
خیلی ضایعس
میدونین
جدیدن
به کاکتوس علاقه خا
۱.خب دوباره رفتم تو سایت و دیدم و متوجه شدم که الف نشدمخب بازم خدا رو شکر به جز شما به کس دیگه ای نگفته بودم خخخخخدا لعنت کنه کسیو که سیستم گلستان رو راه اندازی کرد -_-مزخرف تر ازین سیستم نداریم واقعا!!به هر حال یکمی پوکر شدم چون این ترم به معنای واقعی کلمه خودمو پا.ره کردم(با عرض عذرخواهی)و درس خوندم. اگه پاتولوژی عوضی یکم زحمت میداد به خودش و اون سه برگه ای که واسش جواب نوشته بودمو میخوند یکمی نمره ام بیشتر میشد و.هعی ولش بابا آخرش که همه یه مد
ترم چهارم کارشناسی بودم، تربیت‌بدنی۱ رو برداشتم که آمادگی جسمانی و از این چیزها بود و امتحان هم چند بخش بود که یکی‌اش ده دور دوییدن دور زمین یه‌چیزی‌بال بود. پروسۀ گواهی پزشک بردن و معافیت گرفتن هم انقدر سخت و طولانی بود که من از خیرش گذشتم. انقدری این یه واحد برام سخت بود که بارها ادعا کردم ـ و هرچی جلوتر می‌رفتیم حتی التماس می‌کردم ـ حاضرم به جاش دوباره صرف۲ و نحو۲ رو بردارم که مجموعش می‌شد هشت واحد بسیار سخت که خب شدنی نبود. علی أی ح
بدجور شکست در گلوی این ابر

بغضی که نشست در گلوی این ابر

انگار که همزاد منست این باران




              این بغض من است در گلوی این ابر
                                                                                                                                    ع.شیرخانی(ابر)
این فیلم‌ هم عجیب عالیست. از آن‌هایی که حتما باید چند بار ببینم. یک بار در مدت زمان جشنواره دیدم و یک‌ بار هم همین امشب.
[اخطار! سعی کرده ام اسپویل نشود،‌ اما مطمئن هم نیستم که این‌ها اسپویل به حساب نیاید!]این‌طور شروع می‌شود که یک زندانی در زندان در حال تخلیه است گم می‌شود. آن‌ هم درست وقتی که زندانبان خبر ترفیع درجه گرفته و حالا گم شدن زندانی بدجور می‌تواند مقامش را نابود کند. آن هم برای کسی که به وظیفه‌شناسی و اداره‌ی درست زندان معروف
مدتی هست راجع به گذر ایام ننوشتم . خب یه مدت که درگیر امتحانای مزخرف دانشگاه بودم که بالاخره تموم شد . بعد از اون باید منتظر میموندم تا این ماه مسخره تموم بشه تا بتونم مث آدم برنامه امو پیش ببرم . توی این 10 روزی که اومدم خونه تونستم 4 فصل سریال silicon valley رو ببینم و پیشنهاد میکنم حتما ببینین چون سریال قشنگی بود جدای از طنز بودن داستان ، نکته های مهمی راجع به راه اندازی کسب و کار و استارتاپ داشت .
این تابستون تصمیم دارم یه سری تغییرات بنیادین ای
متن آهنگ مجید ماندگاری به نام سوژه
Text Music Majid Mandegari Called Soozhe
✿●✿وای منو دیوونه کردی میری برنمیگردی✿●✿✿●✿دوری رسم کجاست بمون اگه مردی✿●✿✿●✿وای دلم لک زده بدجور بخوامت حتی از دور✿●✿✿●✿خدایی مگه این دل با تو بد بود✿●✿
به لینک زیر مراجعه نمایید :
 
متن آهنگ سوژه از مجید ماندگاری
matnetaraneh.rozblog.com
تازه دیپلم گرفته بودم و بچه کنکوری بودم که بابا موبایل خرید. یه 3310فوضولِ درونم همون لحظه اول سیم کارت رو سوزوند. به من چههههه؟؟ برا چی پین گذاشتن رو سیم کارت؟؟؟گوشی بدون سیم کارت هم روشن نمی‌شد :/چندروز طول کشید تا بالاخره درست شد. بابا باهاش می‌رفت سرکار. وقتی برمی‌گشت چند ساعتی اسنیک بازی می‌کردم.تو خونه ما فقط دوتا دختر خوب و خااانوم و سربه راه موجود بود. مامان بازی و عروسک بازی‌ها که تموم شد، بازی فکری فقط داشتیم. همینه انقدر مادوتا فکو
کل این شش ماه آخر جمع شد و تبدیل شد به چهارتا نمره.
تبدیل شد به چهار تا عدد .
یعنی اگر یه نفر بیاد بپرسه توی این شش ماه که مثلا گفتی میخوای یه تی به زندگی ات بدی و خیز برداشتی که زیر و روش کنی چه کار کردی، فقط میتونم چهارتا عدد بهش بدم.
راستش رو بگم، عددهای خوبی هستن! یعنی خودم انتظار نداشتم اینقدر خوب بشن. دیشب، نزدیکای ساعت دوازده وقتی اس ام اس ثبت نمره ام اومد و نمره ام رو دیدم، خیلی خوشحال شدم. میگفتم اینه نتیجه زحماتم. اینه نتیجه 6 ماه ریاض
 
سازمان جهانی مهاجرت یک فستیوال جهانی فیلم برگزار می‌کند با موضوع مهاجرت و مهاجران. همین جوری داشتم به فیلم‌های سال 2018 آن نگاه می‌کردم. انتظار داشتم یکی دو تا فیلم از ایران حتماً ببینم. هم در مورد ایرانیان جلای وطن کرده و هم در مورد مهاجران حاضر در کشور ایران. از آن موضوعات است که ایران در سطح جهان قصه‌ها دارد برای گفتن و روایت کردن.
و یافتم. یک فیلم ایرانی یافتم. اسمش سوئدی بود ولی: Lögndagen. از گوگل که پرسیدم گفت معنی اسمش می‌شود دروغ روز. یک
دلتنگیم.
فکر میکنیم کسی باید باشد که نیست،منتظریم کسی بیاید که دلتنگی هایمان رابفهمد،باخود میگوییم دیگر وقتش شده،احساس میکنیم در غربتیم،به دنبال آشنایی میگردیم
کسی باید از راه می رسید اما نیامده،بیقراریم،با خود تکرار می کنیم چه شده؟نکند اوضاع همین طور بماند؟درست است کسی باید بیاید،اما آن کسی که باید بیاید ما هستیم، این ما هستیم که باید به سمت روحمان قدم برداریم،این ما هستیم که نیستیم،این ما هستیم که نمیاییم،او که تمام تلاش هایش را ک
سلام بر عزیزان
خوب  دوره اموزش من خوشبختانه تموم شد و برگشتم به خونه، خوبی این دوره اموزشی این بود که هوش و یادگیری ما در طول دوره بسیار اثر داشت، مثلا بعضی از دوستان یکی دوهفته قبل از ما اومده بودن اموزش و هنوز دوره اشون ادامه داشت. خوب نمیدونم چرا ما از دستگاه های دیجیتال به خصوص موبایل فقط در حد اینستا چک کردن و. استفاده میکنیم مثلا من خودم گوشیم هم ماشین حسابمه هم در عین حال سیستم کامیپوتریمه، هم مرکز خریدمه، هم اینکه بایگانیمه و. از تم
به کارای عملی فکر نمیکنم. گور باباشون. همش باشه واسه شب ژوژمان. نشد تابستون. خیلی تلاش میکنم که درس بخونم. امروز دو ساعت با انرژی خوندم، ولی بعد یهو شارژم تموم شد. دیگه نتونستم. تازه چی خوندم؟! معنی لغت. :/
کله من گنجایش این همه غمو نداره. حالا شاید درستترش قلب باشه ولی برا من همه چی تو کلّمه. :) بابابزرگم هفته پیش بعد از فوت خاله‌ش خیلی ناراحت بوده و رفته تهران پیش داییم. تو نمایشگاه کتاب حالش یه جوری بوده و یه سر بردنش اورژانس و گفتن باید آنژیو بش
خب از اونجایی که شروع کردم فاصله گرفتن از دنیای مجازی و این حرفا اینجا بیشتر حرفم میاد!
یا شایدم نمیدونم بدجور یاد قدیم الایام افتادم!
من از اون دسته ادمام که تصمیماشونو مینویسن!
که تایم تیبل میچینن واسه درست کردن روزاشونو و اینا.
امروز حس کردم برای اینکه به تصمیمام متعهد بم باید تصمیم هامو بنویسم!یه جایی که یه عده دیگه هم شاهدش باشن!باحال میشه نه؟!
اینجوری از رو کم نیاوردن هم که شده تلاش میکنی تا انجامشون بدی!
خب و حالا بریم سراغ کارایی که د
وقتی مجرد بودم ، پسرعمه م منو میخواست و من نمیخواستمش. بعد از چند سال و کلی برو بیا ، جواب منفی قاطعی دادیم و همین جواب ، کینه و کدورتی شد در دل عمه م از من و مامان خدابیامرزم. کینه ای که ترکشاش تو یک سال اخیر حتی به خواهر معصومم هم اصابت کرده. کدورت یه طرفه ای که انگار تموم شدنی نیست. من ۵ ساله دارم از عمه هام خون دل میخورم و هنوز سر پام. سر پام و یک ذره هم به قطع رَحِم فکر نمیکنم. من هنوزم میرم دست و روبوسی میکنم و در مقابل خنده های تصنعی پر از خشم
صحبت مان کشیده بود به بچه دار شدن. می گفت روزگاری بچه دار شدن معنای بیمه شدن داشت. فرد در جوانی صاحب بچه می شد که در پیری عصای دستش باشد. این روزها دیگر بچه خاصیت بیمه را ندارد. عصای دست دوران پیری نیست. 
من یاد بخشنده افتاده بودم. سال ها پیش خوانده بودمش. تصاویر دوری از کتاب توی ذهنم مانده بود. یکی اش این بود که در جهان کتاب زایمان سپرده شده بود به عده ی خاصی. داستانی از آینده که در آن فقط بعضی از دختران وظیفه ی تولد فرزندان را به عهده می گیرند و
سلام
چقدر حرف دارم برای گفتن.
از یکشنبه هفته قبل شروع میکنم که قرار بود م برید تهران هم خرید کنیم هم لباس مجلسی برای من نگاه کنیم و بخریم و هم جمعه شب بریم استقبال بنیامین مهربانم
یکشنبه حدود ساعت ده شب بود نه من و نه خواهرم چمدان نبسته بودیم که خواهر بزرگم زنگ زد گفت برادر دامادمان از جای  بلندی افتاده پایین و بدجور آسیب دیده،  من و خواهرمم بدو بدو خودمون رو به بیمارستان رساندیم و سفر فردا رو کنسل کردیم،  رفتیم دیدیم کل روستا ا
قسم به دیده‌ی یعقوب و بوی پیرهنی
قسم به شوق اویس و به جذبه‌ای یمنیقسم به برقِ دو چشمی حسینی و حسنی"قسم به وعده‌ی شیرینِ مَن یَمُت یَرَنیکه ایستاده بمیرم به احترام علیعلی امام من است و منم غلام علی"فقط علیست که باید خود انتخاب کندمرا بنا کند او یا مرا خراب کند"به ذره گر نظر لطف بوتراب کندبه آسمان رود و کار آفتاب کند"علیست نعره‌ی طوفانی‌ام خدا را شُکررسید امامِ خراسانی‌ام خدا را شُکرمرا کشاند قراری هزار شُکر آقامرا رساند قطاری هزار شُکر آق
هنوز هم دیدن موتور ماشین ها و لکوموتیو قطار و توربین هواپیما برایم هیجان انگیز است. فرسنگ ها و گره های دریایی زیادی از مهندسی مکانیک دور شده ام و حتی جزئیات چرخه ی تبرید یک یخچال معمولی را هم فراموش کرده ام؛ ولی وقتی رسیدم به ایستگاه راه آهن رشت، اولین چیزی که سراغش رفتم لکوموتیو قطار بود. لکوموتیوی که قرار بود سه تا واگن دو طبقه را از رشت به تهران برساند
باران شدیدی می بارید. حالم زیاد خوش نبود. امسال کلا حالم خوش نبود. خستگی چیزی است که انگ
حال تنهایی رفتن را نداشتم. ساعت 4 بود که حامد زنگ زد. گفت کجایی؟ گفتم خانه. می‌خواستم از خانه بزنم بیرون. ولی حالش را نداشتم. از آن عصر پنج‌شنبه‌ها بود که لش کرده بودم و نیاز داشتم یکی به اندازه‌ی 30 سانت من را جابه‌جا کند تا به زندگی برگردم. تلفن حامد همان 30 سانت جابه‌جایی بود. حامد گفت دارم می‌روم برنامه را. بیا برویم. گفتم باشه. 
هفته پیش بهم گفته بود. راستش برایم خود سخنرانی جذابیتی نداشت. من از شنیدن در مورد سفر و فواید سفر اشباع شده‌ام. و
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب