نتایج پست ها برای عبارت :

حیرانام من اونا

من فقط بک بار اشتباه کردمفقط یک بار.اما اونا حاضر نشدن منو ببخشنمن فقط یکبار اشتباه فهمیدمشون ولی اونا حاضر نشدن توضیح من رو گوش کننمن فقط یک بار زود قضاوت کردم و بدون مکث،از کار خودم پشیمون شدم،اما اون همین یک بار رو هم ندیدناونا هر بار بد شدن،هربار ناراحتم کردن،هربار اشتباه کردن،ولی هیچ وقت نفهمیدن!اونا هر بار یه چیزیو تو وجود من نابود کردن اما،تنها و اولین و اخرین اشتباه منو چند برابر بزرگترش کردنو من نمیدونم.در برابر این جماعتی که تن
Reza Shiri
Deli Mikhamet
#RezaShiri
من با دیگران فرق دارم 
من دلی میخوامت
من تورو فقط واسه خودت میخوام
عادت دارم بهت
اونا تورو دوست ندارن 
اونا لب و دهنن 
شک نکن یه لحظه به من 
دلت رو بدش به من 
دلت رو بدش به من
دلتو نده دستشون اونا بده رسمشون 
بازی میکنن با احساست
دلتو نده دستشون اونا بده رسمشون 
آخه دل توام مث دل من با احساسه
دلتو نده دستشون اونا بده رسمشون 
بازی میکنن با احساست
دلتو نده دستشون اونا بده رسمشون 
آخه دل توام مث دل من با احساسه
آروم دلم عشق خو
+ لعنتی. آدما رنگین.کاش آدما عدد بودن!-  ولی اعداد خشن ان، زمختن و حوصله آدمو سرمیبرن.هیچکی آدمای عددی رو دوست نداره.+اما اونا دروغ نمیگن.درسته که عبوس و خشمگین میشینن جلوت ولی تو میتونی تا ابد بهشون اعتماد کنی.تا ابد میتونی به اون پنج زشت کچلی که ابروهاش تو هم گره خورده و دست به سینه جلوت نشسته و چپ چپ نگاهت میکنه اعتماد کنی که پنج میمونه! زبونشون رو که بفهمی میتونی راحت باهاشون کنار بیای. اما امان از رنگ ها.همین آبی دشمن! یه روز برمیدا
توی تمام فیلم ترسناک های خارجی، همیشه یه موضوع هست که چند نفر و کنجکاو می کنه، ( و اون موضوع همه شونو به کشتن میده!!! ) و اونو توی اینترنت جستجو می کنن و کلی مطلب درباره ش به دست میارن ( حتی توی فیلم slender man عکس تمام قربانی ها رو نشون میده که یکی شونم یه دختر ایرانیه! ) بگذریم. چرا اینترنت اونا این جور اطلاعاتو داره ولی اینترنت ما نداره!؟ اینترنت اونا پر از ماجراجوییه .
البته حتی توی فیلم هم یه حالت مصنوعی داره. از این ترفند فقط توی فیلم هری پاتر هن
دوستام خیلی خیلی طرز فکرشون در این زمینه فرق داره. می گن چرا عشقت حرفی از ازدواج نمی زنه؟من فقط می گم عشقی که ازش می گیرم تو خیلی ازدواجا نیست و اونا حسی که من می گیرمو لمس نمی کنن. اونا خیلی تفاوت معیار دارن با من. من با عشقم راحتم. به خدا همه چی ازدواج نیست. به خدا خیلیا دوستیشونو به ازدواج رسوندن بعد گفتن کاش دوست می موندیم.
محمد، امروز رفت سالن تا با دوستاش فوتبال بازی کنه. وقتی دوستاشو دید خیلی خوشحال شد 
و به همه اونا سلام کرد وبه تک تک اونا دست داد. این عادت همیشگی اقا محمد هستش که 
وقتی دوستاشومی بینه به اونا دست می ده .
می دونید بچه ها، خدا هم خیلی این کار محمد رو دوست داره. خیلی به محمد ودوستاش وقتی 
به هم دست می دن محبت امیز نگاه می کنه و گناهاشونو می بخشه.
امام صادق هم می فرمایند: وقتی دو مومن به یکدیگر می رسند و به همدیگر دست می دهند 
خداوند همین طور با نگا
من هروقت میخوام برم بیرون در خونه مونو قفل میکنم
همسری: در رو چرا قفل میکنی؟
من : من همیشه درو قفل میکنم!
همسری: عزت ممکنه ناراحت بشه ها!!!
من: وا ناراحت چرا؟
همسری:آخه اون درخونه شو قفل نمیکنه تو هم نکن
من: خواهشا از این حرفا مد نکن!ناراحت میشه  بهش برمیخوره!!! شاید اون دلش بخواد وسایلشو دو دستی تقدیم بکنه به من چه!من نمیتونم قفل نکنم،شاید اونام بخوان برن بیرون من که نمیتونم به هوای اونا درخونمو قفل نکنم بگم اونا حواسشون هست
همسری: .
من: :دی
وا
من نمی دونم چرا اتاق پرو ها  اینقدر کوچولو هستن
با خودم فکر کردم من که درشت هیکل نیستم چقدر داخل اتاق پرو و اون لامپ لعنتی اذیت میشم 
وای به حال افراد تپل 
سال سوم دبیرستان که بودم یه نفر داخل مدرسمون بود ،خیلیییییی بزرگ بود 
مامانش کنارش می ایستاد اندازه پاهاش بود 
اونا چطور میرن اتاق پرو ؟
جواب :لباس میدوزن چون لباس اندازه اونا نیست :|
+یه خورده کمتر بخوریم 
روزای خوب خدا ، 
با ظاهر تلخ یا شیرینشون ، یکی پس از دیگری ، 
میان و میرن ؛
با انواع حوادثی که ما رو با اونا درگیر میکنن . 
اینکه چه اتفاقاتی برای هر کدوم از ما میفته مهم نیست .
مهم اینه بهترین برخورد با هر کدوم از اونا بشه 
اونوقت میشه فهمید که خیلی از وقایع با ظاهر تلخشون ،
چه نتایج مثبتی برای ما داشتن ؛ 
انگار هر کدوم هدیه ای بودن از طرف خدا . 
روزای خوب خدا ، 
با هزاران هدیه ی باز نشده ی خدا ، 
در پیش روی شماست . 
سکانس اول :
مریض صحبت میکنه :
+سلام دخترم
اولش متوجه نمیشم 
-شما چیزی گفتین؟
+میگم خوبی چه خبرا؟ 
- سلامتی :)
+ازدواج کردی ؟ 
اولش من اینجوری شدم
-نه !
+ای بابا ، یه تور بنداز ، اگه تور هم پاره شد قلاب بگیر
من فقط جوری خودمو کنترل کرده بودم که از خنده منفجر نشم
بعد منم گفتم باشه
سکانس دوم :
همکار صحبت میکنه دقیقا جمله اشو میگم 
+درس نخون زیاد که پشیمون میشی 10 با 19 هیچ فرقی نداره .!
#من موندم اینا بدون هیچ پیش زمینه چه جور این حرفا رو میزنن ، نکنه خدا ب
شعر : رضا کاظمی #اردبیلی 
#محاوره ای
 
#آتا
 
اوجالیب عَرشَه ده چاتسون 
بیل   سَنَه    سُلطاندی    آتا 
قَدرینی   بیل    نَقَدَر     وار 
چوخونا       پُنهاندی      آتا 
  
نَقَدر    جانیندا    جان   وار 
دالوندا    بیر    داغدی    آتا 
چالیشار سَن نن  اوتور  بیل
نَقَدَر    کی    ساغدی      آتا 
 
اَرزیشین   سالما   یئره  سَن 
چون   ائوینده   خاندی   آتا 
اونا  سَن   وِرگی نَن   ارزش 
هَر     اِئولَرَه     جاندی    آتا 
 
اوخشادیب باغچییه ب
مامانم خیلى زن خوبیه ! 
از اون خوبا که بابام دوستْ داره و هى قربونش میره و هى دورش میگرده !
چند سال پیش یه روز داداش بزرگم اومد و گفت عاشق شده !
میگفت طرف دختره خیلى خوبیه !
از اونا که تو دانشگاه جزء نمره اول هاست !
از اونا که ته منطقن و میشه یه عمر زندگیو باهاشون ساخت !
از اونا که حرف نمیزنن هرجا،هر چیزیو نمیگن !
خلاصه اینکه خیلى دختر خوبیه !
وقتى اینا رو تعریف میکرد داداش کوچیکم اخماش تو هم بود!
وقتى ازش پرسیدم چته، با حرص گفت خب آخه چه جورى میشه عا
گاها سر و کله ی یه سری احساسات تو زندگیم پیدا میشه که به شدت ازشون متنفرم و دلم نمیخواد مثل یه اسب رام و مطیع بیفتم دنبالشون،ولی اونا منو به اجبار دنبال خودشون می کشونن،و این روز ها،جزو یکی از اون گاهی ها تو زندگیمه و یجورایی مبارزه! از نوعِ خوددرگیریشه!
احساس تنفر دارم نسبت به برخی آدمای زندگیم و واقعا دارم ازش رنج می برم،یجورایی اذیت میشم،با حرفاشون،رفتاراشون،اونا همون آدمای قبلین.من حساس تر از قبل شدم،خیلی حساس،احساس میکنم آسیب پذیر ش
آچو گفت میدون حسن آباد سوخت. گفتم خب. گفت اون گنبد خوشگلا هم سوختن. گفتم خب میسوزن دیگه. مگه کلیسای نتردام نسوخت؟ مگه تخت جمشید نسوخت؟ همه چی یه روز میسوزه، یه روز داغون میشه، نابود میشه. چه فرقی میکنه حالا یا صد سال دیگه؟ آدما خیال میکنن اگه یه چیزی رو بسازن و تا ابد بمونه که تازه نمی مونه هم، در واقع خودشون باقی موندن. میگه خب همین مهمه دیگه. میگم کجاش مهمه؟ هزار سال نه، صد سال دیگه چه فرقی میکنه چی از کی مونده؟ هیچکس اون آدمای صد سال قبلو نمیش
طبق اطلاعات (درست یا غلط) من، توی کشور کره تمام اداره ها و فروشگاه ها و حتی مغازه های کوچیک خیلی خیلی مشتری محور (مشتری مدار؟ مشتری دوست؟! اصطلاحش چی میشه؟!) هستن، یعنی اگه خطایی از یه ارباب رجوع سر بزنه و این وسط یه سیلی هم بزنه تو گوش کارمنده، اون کارمند بدبخت باید عذرخواهی کنه! شاید این ت اونا بخاطر اینه که میدونن درآمدی که دارن از صدقه سری مشتری هاس، ولی خب این نکته رو در نظر نگرفتن که اگه کارمندی اونجا نباشه کی میخواد به مشتری خدمات بده
مسلما داشتن چیزی زمانی ک درکش نمیکنی یا نمیخوایش زیاد به چشم نمیاد
اما نداشتن همون وقتی ذره ذره وجودت طلبش میکنن افسوسانه ترین حس دنیاس
کاش چیزای خوبو از دست ندیم
کاش چیزای خوب اطرافمونو درک کنیم،
ک حداقل مراقب اونا باشیم
شعر : رضا کاظمی #اردبیلی 
#محاوره ای
#آتا
اوجالیب عَرشَه ده چاتسون 
بیل   سَنَه    سُلطاندی    آتا 
قَدرینی   بیل    نَقَدَر     وار 
چوخونا       پُنهاندی      آتا 
  
نَقَدر    جانیندا    جان   وار 
دالوندا    بیر    داغدی    آتا 
چالیشار سَن نن  اوتور  بیل
نَقَدَر    کی    ساغدی      آتا 
 
اَرزیشین   سالما   یئره  سَن 
چون   ائوینده   خاندی   آتا 
اونا  سَن   وِرگی نَن   ارزش 
هَر     اِئولَرَه     جاندی    آتا 
اوخشادیب باغچییه باخسو
انقدر دلم میخواد یه جایی برم که من باشم و تنهایی و هیچ مرزی برای فکر و خیال و تصور و توهمیکی از کارایی که روانکاوی با من کرد این بود که با خودم مهربونتر شدم.
ینی چی؟ ینی یکی مثل من که تموم عمرشو با رفقای خیالیش زندگی میکنه و در تموم شرایط ترسناک و تنهاییاش با اونا درد و دل و زندگی کرده همواره یه عذاب وجدان کوفتی ناشی از احساس دیوونگی رو باخودش حمل میکرده رو تبدیل به یه موجودی کرد که با این قضیه مهربونتر شده و به عنوان یه تفاوت فردی بهش نگاه کنه
این روزام داره به آرامش بعد از طوفان‌هااای زیادی که داشتم می‌گذره.
بالاخره افتادم توی اون بازه‌ی "زمان داشتن برای استراحت"ی که لیاقتشو داشتم (از نیاز گذشته بود دیگه!) برای روزهام حداکثر دو-سه ساعت کار درنظر می‌گیرم و بقیه‌ش رو به خودم و یه سری کارهایی که خیلی وقته انجام ندادم اختصاص میدم :)
مثلا بیشتر سنتور می‌زنم، کتاب می‌خونم، مراقبه می‌کنم، هارد و لپتاپم رو مرتب می‌کنم، خواب‌هایی که دیده‌بودم و تحلیل نکرده بودم رو تحلیل می‌کنم،
بعضی وقتا که میبینم اونایی که یکم بهشون وابسته میشم
با یکی دیگه صحبت میکنن و میخندن و خوشن، ناراحت میشم
.
یادم میره :(
یکم که فکر میکنم یادم میاد که یادم رفته من فقط سگشونم هاپ:(
یادم که میاد ،خوشحال میشم از اینکه اونا خوشحالن هاپ :)
هاپ هاپ:)
من بیشتر از اینکه صبور باشم، حسودم.
به چی یا کی، خیلی مهم نیست، من به هر اتفاقی که یه سمتش تو باشی و طرف دیگش خودم نباشم حسودم.
من ساعتای زیادی به عکسای تو خیره می‌شم و به آدمایی نگاه می‌کنم که چقدر شبیه من نیستن. به لبایی که تو رو صدا می‌زنن، به گوشایی که از تو می‌شنون،  به چشمایی که تو رو می‌بینن.
و به این فکر می‌کنم که چقدر آرزو داشتم، تا همه اونا من بودم.
آدما، مرگ مشخصی دارن که حتما ازش بی‌خبرن، اما من مطمئنم از حسادت دق می‌کنم.
سلام
یه ویدئو از ترنس مککنا Terence McKenna هست که میگه یکی از داستانای مورد علاقه من توی انجیل، داستان توماس شکاک هست. (خودش موافق مسیحیت نیست ولی داستانای توی انجیل بعضا چیزای جالبی اند)
داستان اینه که حضرت عیسی وقتی که به صلیب کشیده میشه، بعد چند روز برمیگرده پیش حواریون. همه بودن بجز توماس. چند وقت بعد توماس رو میبینن و میگن که نبودی که حضرت عیسی برگشته بود. میگه شماها مثل این که خیلی ازین سیگارایی که از لبنان اومده کشیدید و توهم زدید. همین شکش با
دانلود آهنگ بیر گوزله ورولدوم ددیم اونا دیمه دیمه
دانلود آهنگ ترکی شاد بیر گوزله ورولدوم ددیم اونا دیمه دیمه از رسانه رادیو جوان
دانلود آهنگ ترکی ابراهیم علیزاده بیر گوزله ورولدوم ددیم اونا دیمه دیمهسایت اصلی رادیو جوان در ایران
قانون اول: به هیچکس هیچکس هیچکس تو زندگیت اعتماد نکن مگر خانواده ی نزدیکت!
بقیه پاش بیفته میندازنت جلو پاشون پل می سازن ازت! بقیه پاش بیفته تکه تکه ت می کنن گوشتت رو می خورن! بقیه تا وقتی باهاتن که بهت نیاز دارن! زورشون بیشتر بشه ازت اصلا یادشون می ره کی بودی و چی کارا کردی براشون! 
به هیچکس اعتماد نکن! به فکر هیچکس دیگه ای هم نباش! خودخواه باش! چون اونا هستن!
اونی که دارن حقشو ناحق میکنن
دوماه داره میدوئه باز اونا قویترن 
دیشب تا صب نخوابیده و از بی انصافی آدما شوکه اس و باورش نمیشه ذات آدم میتونه انقدر بد باشه
کیه؟؟کیه؟؟
مَنَم مَنَم مَن مَن
خلاصه که با ذکر خدایا جز تو کسی و ندارم حواست باشه یکمم سمت منو نگاه کن کفه ترازوی اینور سبکه سپردیمش دست خودش
دعا کنید برای عدم وجود اعتماد بنفس در وجود این جانب که بره بالا بلکه یه ذره کم بشه نا امیدیمون
اتفاقی که این روزها افتاده اینه که من فاصله گرفتم از همه.از عزیزانی که با وجود شرایط متفاوت زندگی و دغدغه های متفاوت بازم با هم برنامه میریختیم و خوش میگذروندیم و میرفتیم اینور و اونور.حالا اختلاف ها به چشم من پررنگ تر شده و وقتی میبینم اونا راحت خرج میکنن و راحت میرن مهمونی و راحت مهمونی میدن و راحت سفر میرن و راحت خوش میگذرونن و ما شرایطمون اینهمه سخت شده نمیتونم ببینم و بی خیال رد بشم و این ناراحتم میکنه.نتیجه اش شده انزوا و گوشه گیری که ان
سلام. حالت چطوره؟ حوصله داری یه داستان برات تعریف کنم؟ آره یه داستان. قول میدم تکراری نباشه. شاید خودت شخصیت اصلیش باشی یا قبلا بودی. شایدم فقط نقش فرعی داشتی اما مطمئن باش ارزش دونستن رو داره.تابه‌حال کسی ترکت کرده؟ اگه جوابت مثبت‌ه به این فکر کن که جمله‌ای که بهش زیاد گفتی چی بوده؟ مشخصه بارز اون فرد و چیزی که خیلی اوقات باعث ناراحتی یا عصبانیتت میشده. بین هزاران جمله، یه جمله‌ای هست که داستان امروزمون حول اون می‌گرده: رفتن که تو واسه تو
کاش هر چه زودتر برن از اینجا، راحت بشم ازشون ، راحت بشم از این آدمای عهد قجری و احمق . 
گلی به خودت قول بده روزی که قرار شد برن ، حتی واسه خداحافظی هم نری. 
این بند عاطفی رو پاره کن بنداز دور داری خفه میشی . حالم ازشون بهم میخوره 
از اون دخترای فامیلی هم که زود و توی سن کم نامزد میکنن چندشم میشه و حالم بهم میخوره چون یک مشت احمق و بیشعورن که کل هنرشون شوهر کردن و باعث میشن پدر و مادر بی فرهنگ ما هی اونا رو بکوبن تو سرمون. حالم از همشون بهم میخوره عو
این متن رو ۶ ماه پیش، برای تبریک تولد بیست‌سالگیِ "ی" نوشتم، که خوندنش تو آخرین روزهای بیست‌سالگی‌ام، خالی از لطف نیست:)
 بیست‌سالگی همون شربت خاکشیرِ خنک و پر از تکه‌های یخ کوچولوییه که ظهر تابستون، خسته و کلافه از بیرون میای و چشماتو می‌بندی و یه سره میخوری‌اش. همونی که وقتی دستت میخوره به قطره‌های ریز سرد آب روی لیوانش، حالت جا میاد. بیست‌سالگی همون شربته است؛ همون‌قدر گوارا، همون‌قدر به اندازه و کافی و همون‌قدر کوتاه و گذرا حتی. ب
زمستون یا شاید پاییز قبلی بود که جایی میخوندم از شهدا . واقعا نمیدونم چه قدر درست بود اما خب نوشته بود که یه سری از دخترا هستن میرن سر مزار شهیدامون . بعد به قول خودشون با اون شهید ارتباط روحی عاطفی برقرار میکردن 0_0یه همچین چیزی یه دوستی برام یادداشت گذاشته که اره بیا برو با یکی از شهدا دوست شو 0_0 اگه حالت گرفتست و خوب نیستی باور کن اونا خیلی کمک میکنن . نمیدونم این یادداشت و که خوندم . یاد این جریان پاییز و زمستون گذشته افتادم چی بگم و
نذر صدوچهارده هزار صلوات.
هی فکر میکنی به ته ذکر رسیدی، به شمارنده که نگاه میکنی میبینی کلی هنو ازش مونده!
تو معنویت هم اگه مثل معصومین نبودند گمان میکردیم به ته معنویت رسیدیم، ولی وقتی به اونا نگاه میکنیم میبینیم کلی عقبیم.
و خوب برخلاف شماره اندازها، کمالات اهل بیت قابل احصا نیستند پس همیشه این حالت وجود داره و نمیرسه وقتی که انسان احساس بی نیازی نسبت به انجام اعمال داشته باشه.
صوفی چه فکر میکنه نمیدونم؟!
دوست نداشتم در این صفحه از دلتنگی بگم اما خب دلتنگی هم بخشی از زندگی ادما ست . خودم را مشغول کردم با پرتره یک زن که به دلتنگی هام فکر نکنم.  گاهی اوقات ادم به بن بست می رسه.  یه روزی یه درویشی بهم گفت اگه به بن بست رسیدی به خدا توکل کن . لطفش همیشه شامل حالت میشه.  منم توکل کردم . امیدوارم لطف خداوند شامل حالم بشه . 
با اینکه توکل کردم اما جلوی احساسم نمی تونم بگیرم . دلتنگی و هزار کوفت و مرض دیگه . دیدین وقتی از یه کاری منع میشین بی اختیار می رین سرا
تعدادی استاد دانشگاه رو دعوت کردن به فرودگاه و اونا رو توی یک هواپیمانشوندن و وقتی درهای هواپیما رو بستن از بلندگو بهشون اعلام کردن که:این هواپیما ساخت دانشجوهای شما ست !وقتی اساتید این خبرو شنیدن همه از دم اقدام به فرار کردن!همه رفتن به سمت در خروجی جز یه استاد که خیلی ریلکس نشسته بود !پرسیدن : چرا نشستی؟ نگو که نمی ترسی!!استاد با خونسردی گفت :اگه این هواپیما ساخت دانشجوهای من باشه عمرا اگه روشن بشه  :))))))))))))))خوب درس بخونید هواپیما بسازید :)
شاید براتون جالب اومد 
یه شب قبل اعدام در ایران 
خود اعدامی ها یه شب قبل اعدامشون میفهمن که میخوان اعدام بشن اما خانواده هاشون یه هفته قبل -خود اعدامی ها شب قبل اعدامو سوییت نایت میگن -یه روز قبل اعدام به سلول انفرادی منتقل میشن همراه با یه ملا چون یه سری احتمالات براشون هست ممکنه خودکشی کنن یا سکته کنن یا کسیو بکشن -حتی بودن کسایی که یهو موهاشون تو یه شب سفید شده -بعضی هاشون کنترلشونو از دست میدن و بلند میخندن یا خودشون به تعداد دفعات زیاد به
 میگفت :من آخرین عروس بودم ،بدون هیچ دلیلی  تو سرم میزد ومیگفت خاک تو سرت:|
چند باری خوابم برد ،نتونستم برای همسرم چایی درست کنم ،از سماور اونا چایی ریختم ،با کلی اخم منو از کارم پشیمون کرد
میگفت سالها بعد که مستقل شدیم وقتی خونشون میرفتیم باید جلوی در بچه رو خودم بغل میکردم چون اگر بچه ها رو تو بغل پدرشون می دید ناراحت میشد .
و.
حالا که من عروسش شدم خیلی درک بالایی داره و از تمام بچگیام با خوش اخلاقی گذشت میکنه.
اخلاق بد دیگران شما رو میسازه
توی آزمایشگاه ایستاده بودیم تا نوبتمون بشه واسه دیدن نمونه ی زیر میکروسکوپ. صدایی پشت سرم گفت: انقدر بدم میاد از این آدمااا. برگشتم و دیدم داره به من نگاه میکنه. بهش گفتم از کدوم آدما؟ گفت شما قدبلندا که حق ما رو خوردین. بار اول نبود که این حرف رو میشنیدم. بهش گفتم از آدمایی که سرماخوردن و بیحالن چی؟ خندید گفت نه از اونا خوشم میاد. اون یکی گفت وقتی مریض میشی چقد مظلوم میشی. زود برو خونه حالت بده.
نمونه رو دیدم. ازش عکس گرفتم. کوله م رو گذاشتم ر
شنیدی که میگن تو اعماق دریاها هیولاهایی زندگی میکنن که از نسل دایناسورها هستن!؟ حالا اگه کلی از اونا رو توی دریا و نزدیک ساحل ببینی چکار میکنی!؟ سلاحها و تجهیزاتت رو آماده کن و پیشرفته تر کن و به جنگ هیولا های دریایی بامزه برو. بازی ایرانی بتلفیش» یک بازی به سبک دفاع از قلعه فانتزی است که از منطقه خود با سلاحها و تجهیزات قدرتمند و پیشرفته ای در برابر هزاران هیولای دریایی خطرناک دفاع و مبارزه میکنی.
اپک مینی
سلام به همه ی کسایی که وبلاگ من رو می خونن،در واقع دفتر خاطرات من رو.
الان ساعت دقیق ۱:۳۰ هست که من دارم اینجا می نویسم.
چون ساعت از دوازده گذشته من می تونم بگم که امروز تولدمه و من چهارده سالم رو پر و پونزده سالگیم رو شروع کردم،وقتی به کسی اینو میگم یه راست بعدش میگم که :میدونستی من و سینا داداشم،با شش سال اختلاف سنی که اون ازم بزرگ تره ،توی یک تاریخ به دنیا اومدیم؟۰
الانم به شما گفتم.فکر کنم لازم باشه خودمو معرفی کنم:
اسمم دنیا و فامیلیم هم مشی
آدمایی
که از جنگ بر می‌گردن بعضی وقتا شدت ضربات روحی‌شون به حدی هست که دیگه درمان نمی‌شن
و باید تا آخر عمرشون همونطوری زندگی کنن. من نمی‌دونم چیکار باید بکنم که مثل
اونا نشم، بهش می‌گن سندرم بازگشت از جنگ، معمولا هم می‌گیرن مردم رو می‌کشن، حالا
البته این موضوعی نیست که بخوام باهاش شوخی بکنم ولی از اونجا که من از جنگ برگشتم
و زده به سرم، باهاش شوخی می‌کنم.

حواسم
نبود کامنت‌ها بسته‌ست، می‌تونم کمی عقده‌گشایی کنم. این حکایت رو شنیدین ک
دیشب هزار بار گریه کردم از ته دل. خسته شدم و دل تنگم و از طرفی امتحان دارم. امتحان فردا ک مثل امتحان روز یکشنبه هیچ کس حتی شاگرد اول کلاس از افتادنش در امان نیست!
امتحان یکشنبه رو خراب کردم و دیشب ب خاطر اینکه دوباره درس همون استاده از قیافه ی کتاب حالم بد میشد
  بچه ها اومدن و چرت و پرت گفتیم و خندیدم و بعد اونا رفتن درس بخونن اما من خوابیدم
امروز ساعت 5 بیدار شدم. سرحال. بدون هیچ اثری از ناراحتیای دیشب.هوا برعکس روزای قبل خنکه. با سرعت درسو پیش م
بعضی وقت‌ها ترجیح میدم فرز نمی‌بودم. مثل بعضی‌ها اسلوموشن کار می‌کردم و حرص تر و فرزها رو درمی‌آوردم! عوضش اون آرامش و طمأنینه رو می‌داشتم. اون حرکت منحنی انگشت‌ها وقتی کتاب ورق می‌زنن یا وقتی میری یه اداره و سؤال می‌پرسی و اونا اول سرشونو میارن بالا و بعد با یه مکثی چشمشون از رو میز کنده میشه و بهت نگاه می‌کنن.
البته بعضی وقت‌ها!
یادتونه از یه بحران بد حرف زدم؟؟ گفتم امیدوارم پیش نیاد؟
جریان از این قرار بود که همکار همسر باید برای یه دوره‌ای یه سال از اینجا میرفت، و اگه سمت اون آقا رو به همسر میدادن کارای همسر به شدت زیاد میشد و کلا دیگه ما باید پروسه چوبکی رو بی‌خیال میشدیم.
از این طرف همسر یه نامه زد به اون بالاها که آقا، این رفیقمون که بره من خیلی دست تنها میشم، حتما باید یکی دو نفر رو بفرستید و نمیشه من هم کارای خودمو انجام بدم و هم کارای اینو و.
اون آقا هم که می
خزنده‌ها عمدتا حیوونایین که ازشون هیولا ساختیم برای خودمون(قبول دارید که سوسک رو به مارمولک ترجیح میدید) تصور کن شب اول قبر جدا از احوالات اخروی، روح به بدن برمی‌گرده می‌بینی توی تاریکی در آغوش خزنده‌ها و جناب/سرکار سوسک و عقرب خوابیدی و قدرت جابجایی نداری ولی حسشون می‌کنی.خدایا ینی قاعدتا باید از خزنده‌ها می‌ترسیدیم؟ خودت اصلشو رحم کن اینا که هیچه پیش اونا.+ میخواستم بنویسم مارمولک فسقلی که چند روزی درگیرش بودیم گیرش آوردیم و به قتل
آدمای خوب هم در شرایطی کارای بد انجام میدن ،
گرچه یه روزایی هم میتونن بد باشن و کارای خوبی بکنن ،
وقتی در میانه ی همه حرفای نگفته ام به گلایه هام میرسم اونا رو تو خیسی چشام حل میکنم و به خودم میگم ،
تو که همه جوره از تقدیر طلب کاری  اینم روش ،:
و این منم 
که دیگه  حتی با خودمم دردودل نمیکنم به گمانم غم وغصه هم از دست من عاصی شده ،
خیلی ها فکر میکنن چون کسی دور و برشون نیست یا با هیچ کس رفت و آمدی ندارن ،
تنهان 
ولی تنهایی رو کسی میفهمه که شلوغی دورو
اوایل ک میاوردمش دانشگاه میگفتم میخام برم پیش استادم دکتر فلانی
با تهجب میگفت یعنی استدت آمپول داره دکتره؟؟
و براش توضیح میدادم ک نه اون دکتر امپول نیست
چندباری هم ک همراه من ب جاهای علمی اومده دیده که منو صدا زدن خانم دکتر
دیشب یهو وسط ی سریال ک داشتیم میدیدم ذوق زده شد و انگار چیز جدیدی کشف کرده مثل ارشمیدس
 یهو گفت آها مامان من دکتر ستاره هاست دکتر ماه دکتر شهاب سنگ

زدم زیر خنده بهش میگم چی میگی
میگه مامان دکتر تلوزیونم هستی یا مثلا دکتر
 اکرم خانم امروز یه مقدار خرید کرده بود. زنبیلش سنگین بود و با زحمت اونو می برد. احمد داشت تو کوچه بازی می کرد. اکرم خانم رو دید که داره چقدر اذیت می شه. سریع دوید سمت اکرم خانم وگفت:
سلام اکرم خانم ،اجازه بدین من اینو تا خونه براتون میارم. اکرم خانم گفت: سلام به روی ماهت، خدا خیرت بده پسر مهربونم. ان شا الله دست به خاک بزنی طلا بشه. بگیر مادر که از نفس افتادم. احمد هم زنبیل رو گرفت و تا خونه اکرم خانم برد. اکرم خانم باز ازش تشکر کرد و یه دونه شکلات
کیا رفتن نماز بخونن؟هرکس هفته انرژی بگیره نظر بده.میدونین چرا انقدر انرژی انرژی میزنم؟!چون خدا پر از خوبیه واسه بنده هاشم خوبی میخواد و این انرژی دریافتی از زمین و تخلیه بار الکتریکی منفی به سمت زمین توسط دانشمندان کشف شده.ک هم اکنون توی هلند و سوئد دارن اون رو واسه آرامش مردم به صورت بنر و بپوستر های کنار مترو ترویج میدن و اجرا میکنن.حتی از اون کلمات حمد و سوره تاکید کردن ک استفاده کنن چون اونا ی ریتمی در بدن به وجود میاره ک توی این زمان ک می
سلام
امروز عصر داشتم به این فکر میکردم. دنیا با این همه جمعیت ، ایران با همه آدم ، چرا همه احساس تنهایی میکنن؟
این همه خانواده، این همه دوست ، این همه همکار ، این همه همسایه 
ولی باز آدم احساس تنهایی میکنه. 
تنهایی بد نیست من بهش عادت کردم.
همین وبلاگ را از سر تنهایی بازش کردم. دلم می خواهد با یکی حرف بزنم. 
:D :D :D :D
من کلا آدم برونگرایی هستم ولی خیلی وقته دارم یواش یواش دورن گرا بودن را تمرین میکنم.
بدم نیست. :D :D :D
 قبلا تفریح فقط با بقیه بود الان ت
#نکته:هیچگدوم از سایت ها مال من نیست اما اگر راهنمایی خواستید در خدمتم.
1- چک آیتول
سیستم ایرانی است که یه سری تصویر پلاک به شما نشون میده و شما با تایید اونا یه درآمدجزئی دارید.اگر منظم کار کنید پول تو جیبیتون میشه با گوشی هم میشه کار کرد.
    https://check.itoll.ir
2-پارسکدرز
پارسکدرز یه محیط کار اینترنتی و غیر حضوری هست که از طریق اینکه کی بهترین پیشنهاد رو میده شما میتونید کسب درآمد کنید موارد کاری بسیار زیادی داره؛اگر کار بلد باشید بیشتر از پول تو ج
 توی آسیب شناسی میخوندیم که هر فردی باید آمادگی هیجانی داشته باشه، یعنی احساساتش رو بشناسه، نام گذاری کنه و در مرحله بعدی بتونه راحت اونا رو بیان کنه. 
دیروز برای اولین بار، چنان گیج بودم که میون اشک هایی که یکی یکی پاکشون میکردم دائم از خودم میپرسیدم، چته لعنتی؟ بگو از چی ناراحتی؟ دلیلش گم بود، دلیلش غیر منطقی و غیر منصفانه بود.‌
و همسری که با نهایت غم و استیصال نگام میکرد و نمیتونست کمکی کنه.
اولینِ سختی بود همسرم. مطمئنا برای تو سخت تر ب
و امروز قرمز و زرد و آبی و سفید و سیاه رو با هم قاطی کردم :) 
و روی بوم ۷۰×۵۰ شروع کردم :) 
سه تار عزیزم کمی دیگه صبر کن این دختر زیادی خسته است و گرمشه و.
حال ندارم
بوی تینر هم دماغمو پر کرده چون دقیقا حوله ی آغشته به تینر جلومه! 
خسسسسسسسسسته ام 
شوهر خواهرهای محترم یه تعارف نزدن که بالاسر برادر بمونن! بعد زنگ میزنم به مامان فاطمه می بینم مامان علی و شوهرش بعد بیمارستان رفتن خونه ی اونا
بابا که از ظهر بالاسرش بوده تا ۶ بعد نماز یعنی نزدیک نه دو
یکی از خصوصیات رفتاری عجیب و غریب من اینه که توضیح می دم ، حالا توضیح
دادن که چیز بدی نیست ولی الان بازش می کنم که بفهمی چرا نباید بعضی وقتا
توضیح داد .
من از جهت تفکرات ذهنی با بچه های انبار فرق می کنم و حداقل در ظاهر به یک سری چیزها مقیدتر هستم !
بچه
های انبار گاهی اوقات به مهدی که یکم ساده هست ظلم می کنن ، سرش دادن می
زنن و حتی گاهی اوقات می زننش ! برای من هم خیلی اذیت کننده هست که چرا
اینطوری سرش در میارن ! اکثر اوقات چیزی نمی گم و خودم رو به بی
امروز یارو رو زدمشا تو مترو. خدایی از خودم راضی ام گرچه واقعن بعدش دست و پام می لرزید ولی برای گرفتن حقم هرکاری می کنم. ملت گه این مملکتو بدن دست من دو روزه آدمشون می کنم مخصوصن این عوضی هایی که دست به بدن خانوما می زنن. از کنارم رد شد از رو ۳ لایه لباس دست مالید به من. من یه اخلتق چرتی هم که دارم تا دو سه ساعت حس گه تهوع برانگیز دست اون فرد یا بدنش که بهم می خوره رو روی بدنم حس می کنم. تو جمعیت یهو از مامز و دخترخاله هام جدا شدم رفتم دنبالش کول
در باغ عموم همه چی طبیعی است یعنی غذایی هم که میخورید از خود اونجا بدست اومده ما هم داریم میریم تو باقالی ها! یعنی باقالی هارا می چینیم و بعا اونارا میفروشیم .خب بالاخره تموم شد من و داداشم و دوستم میریم خونه تا اون باقالی ها و دست آورده مون را بسته بسته کنیم و بفروشیم یعنی اون ها را که تقسیم بندی کردیم بعد میریم کنار خیابون اونا را میفروشیم ولی همه چی مطابق میلمون پیش نرفت بعنب خریدار کم بود و ما قیمتو ارزون تر کردیم ولی به هر حال پول در آوردیم
توی دوران دبیرستانم هر قدر از دوست دورو و مسخره ام "ح"  ضربه خوردم
حالا توی دانشگاهم دیدم دوستی که انتخاب کردم "ی" همونقدر احمق و عوضیه ، همونقدر منفعت طلبببب و حریص ، حسود و واقعا غیردوست 
غیردوست
هرچی هست  ، دوست نیست واقعا ناراحتم که چرا این دو ترم توی اکیپ مسخره ای بودم که تمام گفته هاشون یا غیبت پشت همدیگه بود یا پشت پسرای مردم و واقعا متاسف شدم برا خودم ک اینجور ادمای چیپی دور و ورمن و من؟ من دو ترم دانشگاهمو با اینا گذروندم 
من اییینقد ب
خدا رو شکرهنوز یک سالم تموم نشده، زائر امام رضا شدم.بابام اولین بار دانش‌‌آموز دوم دبیرستان بود که تونست بیاد زیارت امام رضا.اونم شب‌های قدر که سرنوشت سال آدم رقم می‌خوره.در ضمن، از مسئولان حرم که جامهری‌ها را اندازه قد من ساختند،‌ تشکر می‌کنم. خیلی خوبه که به فکر سرگرمی ما کوچولوها هم هستید.  بچه‌های بزرگتر با مهرها، برج می‌سازند. من بلدم برجشان را خراب کنم. من بلدم مهرها را تکی تکی بیاورم بیرون بگذارم روی زمین،‌ بعد دوباره اونا رو بذ
یکی از خصلت های بنیامین ناز کردن و لوس بودنش هست اونم بخاطر اینکه 
بچه آخر خانوادشونه، پیش پدر و مادرش خودشو لوس کرده گفته تو این شرایط نمی خوام برم ایران و می خوام با چنور بهم بزنم(اینا همش الکی گفته فقط خواسته واکنششون رو بسنجه)
اونا هم دعواش کردن گفتن زر نزن ، برو ایران با عروسمان برگرد (دقیقا تم حرف زدنشون عین منه برای همین بنیامین همیشه میگه تو چرا عین اینا صحبت می کنی خخخخخ)
بنده های خدا نمیدونن ترامپ چ سنگ بزرگی پای ما گذاشته و همینجوری
برای پادشاهتون نجنگید،برای قلمروهای اون هم نجنگید،برای افتخار نجنگید، برای پیروزی هم نجنگید،برای پولدارهام نجنگید چون اونا پولی به شما نمیدن، اما این شهر شماست که "استنیس" میخواد تسخیر کنه، این دروازه شماست که داره بهش حمله می کنه، اگه بیاد داخل، این خونه های شماست که به آتش میکشه و طلاهای شماست که میه. پس بیایید بریم بکشیمشون.
#بازی_تاج و تخت
سلام امروز می خوام یه سری دوربین مداربسته ارزان قیمت که کیفیت خیلی خوبی هم دارند بهتون معرفی کنم.
همونطور که می دونید دوربین های مداربسته باکیفیت از سال 97 خیلی گرون شدن و در واقع عده کمی هستند که حاضرند این مقدار هزینه برای اونا بپردازند. 
ولی دوربین های مداربسته ای وجود دارند که اسم و راس با سابقه ای ندارند ولی از کیفیت خوبی برخوردارند و تونسته اند به انتظارات مردم پاسخ مثبت بدن
ادامه مطلب
این سریال این جمله رو به زیبایی به تصویر میکشه . وقتی که پادشاه دچار سوء تفاهم میشه که اوک جانگ به خاطر به دست آوردن مقام و قدرت بهش نزدیک شده و ملاقات های اتفاقی اونا از قبل برنامه ریزی شده ، اخلاص اوک جانگ باعث میشه سوء تفاهمی که برای شاه به وجود اومده از بین بره . برعکس این حالت هم در سریال رخ داد یعنی اوک جانگ درباره شاه بارها دچار سوء تفاهم شد و باز هم اخلاص شاه این سوء تفاهم رو حل کرد .
ادامه مطلب
معمولا آدما خیلی از  معلم و استاد شون حرف شنوی دارن. و حرف اونا خیلی براشون ملاکه. یه معلم میشناسم که شاگرداش بسیار زیاد! دوسش دارن. حتابعد از چند سال اگه جایی ببینش بازم همون احترامو بهش میذارن. و حتا بعضی هاشون ازش مشاوره میگیرن. خیلی هاشون! ولی خب هیچ کدوماشون نمیدونن که این معلم تجربه دو ازدواج ناموفق داشته! از این آدم نباید مشاوره گرفت.
یه معلم دیگه رو هم میشناسم که خیلی از خودش مطمئنه. این قدر که اگه کسی تو زندگیش به مشکل می خوره زندگی نا
سلام 
یه چیز جالب و سر گرم کننده 
من نمی دونستم گوگل ارث برای کشور هایی مث آمریکا کیفیتش در حد یه تور مجازی بالاست ، برای ایران که در حد یه تصویر هوایی هست 
واقعا رک بگم دیشب ادرس خونه بنیامین رو زدم حتی کوچه شون ماشین ها پارک شده نزدیک خونه شون رو با وضوح در حد عکس ولی سه بعدی دیدم 
اصلا یه چیزی میگم یه چیزی می شنوید کافیه اون آدمک زرد رنگ رو بکشید رو صفحه تا تفاوت رو حس کنید (اون آدمک برای ایران کار نمی کنه )، یعنی انگار رفتی خارج رو دیدی ، و یه
سلام.
بعضی وقتها فکر میکنم باید چکار کرد بعضی وقتها ادم تو دو راهی گیر میکنه؟
باید خودت را انتخاب کنی یا بقیه؟
اگر خودم را انتخاب کنم تا اخر عمر از خودم گله مندم و ناراحت که خودخواهی کردی و اگر بقیه را اتخاب کنم ، نمی دونم تا کی باید عواقب و حرص تصمیمات اونا را بخورم.
دلم می خواهد کسی بود که می تونستم مامانم را بدون نگرانی بهش بسپارم و برم جایی که تا اخر عمر کسی نباشه. 
فقط خودم و خودم
بین یک عالمه غریبه که لازم نیست حرص ناراحتی و مشکلات و انتخاب
امروز با خبر بد شروع شد. براین مگی مرد. همون کسی که کتابی که الان دارم میخونمو نوشته. کتاب فلاسفه ی بزرگ رو. خب واقعا ناراحت شدم. ولی کاش ادم میمیره هم اینجوری بمیره. بگذریم :( 
از صبح هی پاشدم هی خوابیدم دیگه بار اخر گفتم مائده اینو میخوای؟ میخوای این ادم مزخرف باشی؟ پاشو خودتو جمع کن دیگه ساعت ده پاشدم. تازه میخوام شروع کنم. فردا امتحان دیکته هم دارم :دی کتابمم که باید بخونم ولی زبان در اولویت هست فعلا تا سه شنبه. دلم میخواد از پسش بر بیام هرچند
وقتی قبول می‌کنی دنیا همونطوریه که باید باشه، آدما همون‌طوری هستن که باید باشن و نمی‌تونی عوضشون کنی، اون موقع‌س که با خیال راحت می‌تونی "خودت" باشی. یه نفس عمیق با خیال راحت می‌کشی و می‌دونی همه چیز سرجاشه. فقط نکته اینه که تو جای اونا رو تعیین نمی‌کنی.تو فقط می‌تونی خودت رو تغییر بدی. اون‌هارو باید قبول کرد. چیزی که می‌تونی قبول نکنی خودتی.مثل این می‌مونه که در حال رانندگی باشی، ماشین جلوییت تو جای اشتباهی و در حالی که حق با توعه کامل
خدا رحم کنه این روزای اخر کاراموزی رو همه میرن کاراموزی ما هم میریم
از فردا تا حدود چند هفته با اکیپ تکنسین و نصاب میریم برای تست و بازدید پست های فشاری قوی و متوسط و .  تقریبا هرروز میرن هروز
کمی به رشته ی من مرتبطه ولی انقدر نه :))
ما در حد میلی امپر . میکرو اونا قدرت کیلو امپر و مگا :)
ولی جالب میشه از الان استرس دارم که فردا لباس کار چی میدن ! یا اصلا نمیدن .حداقل کاش یه دستکشی بدن :))
البته شوخی کردم به کاراموزا زیاد سخت نمیگیرن من از دور نظارت م
دلم واسه سالهایی که میگفتم اره، این کار رو میکنم و بعد میرفتم میکردم، تنگ شده. نه به کسی میگفتم نه استرسی داشتم و نه چیزی، چون میدونستم که اره میرم انجامش میدم
الان چی؟ به عالم و ادم خبر میدم اره تو فکر فلان و فلان و فلان کارم. انجامش میدم؟ نه. به این فکر میکنم که به کلی ادم گفتم و هی داره جلوشون بد میشه. نه اینکه برام مهم باشه اونا الان چه فکری میکنن. بلکه واسه خودم ثابت میشه چقدر حرفام بی اعتبار شدن.
حالا اولین بخش برنامه، اواز خوندنه.
من صدای خ
   فلانی ماشین اش از این شاسی بلندهای بزرگه. لذا براش سخته با این ماشین توی مرکز شهر رفت و آمد کنه‌. اینطوریه که به بهمانی میگه برو ماشین بیساری رو(که خونه اش ۱۰ دقیقه پیاده تا خونه ی فلانی فاصله داره) رو برام بیار که من صبح برم دنبال کارام. حالا شب ساعت ۱۱ اینا، یکی از بیساریا ماشین رو برده در خونه ی فلانی و از اون ور بهمانی رفته اون بیساری راننده رو برگردونده خونه. میدونم سر گیجه گرفتین ولی اینا رو گفتم که بگم در وهله ی اول مثل بیساری و بهمانی
بسم رب الشهدا
.
#قسمت_هشتاد_و_چهارم
.
رفتم خونه برگه ی محضر رو گذاشتم روی میز 
شب برگه رو بردم و جلوی بابا مامان گذاشتم
- این تکلیف مثلا ثروت من هیچی اش رو نمی خوام
فکر کنم این طوری خیالتون راحت بشه که محمد دنبال ثروت من نیست
من به هیچی اش نیاز ندارم
اگه قبول کنید قول می دم دیگه اذیتتون نکنم
بدون اینکه منتظر حرفای اونا باشم رفتم تو اتاق 
ادامه مطلب
این روزا خیلی آشفته م آشفته و پریشون،از چهرم میباره غم رخنه کرده تو سلول سلولم تو وجودم تصور کنین کلی از وقتی که زیر چشمام چاله ایجاد شده بود میگذره و خوب شده بودم بازم برگشت. من دوسِت دارم درسته که این مِهر به این سادگیا ولم نمیکنه و بیشتر از این حرفا دمار از روزگارم در میاره اما مطمئنم این غما اگر نکُشَتَم آدمم میکنه ارزش آدما اندازه تایمیه که بهشون فکر میکنی خیلی با ارزشی‌،با ارزش بودن جذابه نه؟تو چی میفهمی از اینا =)چند بار بهتون گفتم به
وقتی چند تا موضوع ناراحت کننده تو ذهنت باشن و هرچی فکرتو منحرف میکنی باز ب خودت میای و میبینی تهش ب اونا رسیدی
گفتن واقعیت گاهی سخت ترین کار دنیاس
چرا هروقت با نیت خوب کاری رو انجام میدم اینجوری میشه خدایا؟
ینی من اینهمه خودم و بقیه رو زجر دادم ک تهش بشه این؟
چرا بی موالاتی یکی دیگه باید باعث بی آبرویی من بشه
تو این لحظه دوس دارم بمیرم ولی مجبور نباشم واقعیتو بگم.
من آدم دروغگویی نیستم وگرنه با فرار و دروغ حلش میکردم
اخه چرا حالا؟
چرا هروقت م
بالاخره بعد یکسال انتظار فصل دوم سریال Mr Robot اومد . خیلی سریال قشنگیه مخصوصا برای کسایی مثل من . شخصیت اصلی داستان یه هکر جوان و البته منزوی (از لحاظ منزوی بودن مثل خودمه ) به اسم الیوت هستش که نمیتونه با افراد جامعه ارتباط برقرار کنه . برای همین تصمیم میگیره اونا رو هک کنه . البته داستان از هک کردن های شخصی به مراتب بالاتر میره و .
 دیگه حال ندارم تایپ کنم خودتون برین سریال ببینین :D
دانلود سریال Mr Robot
از خواب پاشدم دیدم کسی خونه نیست. زنگ زدم به مامانم می بینم صدای جیغ و داد و سوت میاد. میگم: کجایین؟مامانم با خوشحالی: ما اومدیم شهر بازی، تو مگه باهامون نیستی؟
این جوکی که گذاشتم واسه منم اتفاق افتاده
 اغا قرار بود واسه عید98 بریم کفش بخریم .اماده و خوشحال اومدم برم سوار ماشین بشم که بریم (همراه پدرو مادرم اونا تو ماشین منتظرم بودن)
اغا رفتم در سمت چپ عقب ماشینو باز کردم دیدم خاکیه درو بستم برم اون سمت بشینم دیدم ای دل غافلگازو گرفتنو رفتن !!م
من همیشه به این معروفم که خیلی خوش خوابم و هیچ قضیه‌ای مانع خواب من نمیشه. نه برک آپ، نه حتی عروسی خودم. بقیه نمیدونن تمام رنج‌هایی که اونا از بی‌خوابی میکشن من توی خواب میکشم. تمام چیزایی که ازشون میترسم توی خواب و به فرویدی‌ترین حالت ممکن بهم حمله میکنن. صبح که میخوان ازم بپرسن خوب خوابیدم یا نه فقط میپرسن خواب دیدی یا نه؟ من شب‌ها همیشه توی خواب گریه کردم، توی خواب دعوا کردم، توی خواب ترسیدم و توی خواب در حد مرگ ناراحت شدم. تازگی‌ها خواب
قدیمترا خرمن که میکوبیدند مترصد میشدند کی باد ملایمی بوزه و گندمها رو بزنند و از کاهش جدا کنند.
حتی میشد بستر وبالششونم رو با خودشون ببرند و همونجا بخوابند که مبادا باد مناسبی در طی روز بوزه و اونا بخوان از دستش بدن
روایته که میفرماید:
 إنّ لِرَبِّکُم فی أیّامِ دَهرِکُم نَفَحاتٍ، فَتَعَرَّضُوا لَهُ.
برای خدا هم اوقاتی ست که نسیم رحمتش در اون اوقات وزیدن میگیره خودتون رو در معرض اونها قرار بدین.
مسلما از مهمترین اون زمان ها شب و روزهای م
بی هدف روی صفحه کلید ضربه میزنم و فکر هایی که تو ذهنم این روزها رژه میرند واژه به واژه کنار هم قرار میگیرند و جمله هایی میسازند که فقط خودم میفهمم
میدونی گاهی وقتا  اون چیزی نمیشه که میخوای اون چیزی میشه که اونا میخوان. حتی اگه با تمام وجود تلاش و ایستادگی کنی.
دیشب موقع نماز مغرب یه حرفی زدم که خودم هم قبولش نداشتم ولی گفتم اما تا امروز ظهر همه چی دست به دست هم داده بودند که یادم نره خدا با منه 
که یادم نره خدا حواسش به  منه. که یادم نر
در این آموزش یاد میگیرید که:
1) با چه برنامه هایی vps کرک کنید
2) از کدوم سایت ها  ip  Ranges دریافت کنید
3) چگونه ip  Ranges اسکن کنیم 
4) آموزش کار با برنامه KPortScan 3.0
5) آموزش کار با برنامه NL Brute
این آموزش مبتدی هستندبرای کسانی که هیچ دانشی از کرک vps ندار 
با دیدن آموزش بدون هیچ دانش اولیه ای میتونین vps کرک کنید (البته ساخت پسورد لیست با خودتون هست)
در پوشه آموزش یوزر چندین کشور هم قرار دادیم میتونین از اونا برای کرک  استفاده کنید
سلام 
اقا این عمم و بچه هاش دارن میان(استان فارس زندگی نمیکنن)
بعد من دیشب خونه مامان بزرگ موندم.صبح ساعت پنج اومده مامان بزرگم زنگ زده بهشون کجایید.اومده داد و بیداد که بلند بشید ساعت شش اونا اباده هستن یک ساعت دیگه میرسن کار داریم:/من و س جان اول صبحی موی کنان و روی ن داریم میگیم والا به لا از اباده تا مرودشت که خونه مامان بزرگه سه ساعت راهه:/
مگه قبول میکرد
حالا نیم ساعت پیش زنگ زدیم گفت تاززززززه رسیدیم اباده:/
از ساعت پنج که زنگ زده خد
دیروز غروب پارک بودم. دو تا گربه مقابل هم ایستاده بودن و برای هم غر غر می کردن. بعد کم کم حالت درگیری شد. پیشونی هاشون رو چسبونده بودن به هم و حالت دعوا گرفته بودن . چند دقیقه همین مدلی بودن و هی غرش ریز می رفتن. بعد یکیشون نشست. اون یکی هم نشست کنارش. یکیشون روبرو رو نگاه می کرد و اون یکی یه سمت دیگه رو. انگاری قهر بودن.
خیلی ناز و دوست داشتنی هستن گربه ها.
داشتم به همراهم می گفتم من گربه خیلی دوس دارم و از این حرفا و کلی برای همین اتفاق ساده ای که اف
اساسا موقعی که به آخرای ترم مخصوصا ترم دو نزدیک میشم خیلی خیلی همه چیز به هم میریزه . بیشتر از همه خودم . نمیدونم انگار یه چیزیم هست . تو این یه هفته نتونستم دست به کد زدن ببرم . البته درگیری این که خانواده منو فرستادن اینجا تا درس بخونم و من هم اوت هستم خودش هر ازچندگاهی میاد و منو بهم میریزه . ولی خب ایندفعه این افکار با خستگی جسمی همراهه شاید تنها راه تخلیه شدنم همین نوشتن باشه . پس مینویسم . شاید چون خیلی وقته ننوشتم اینا همه اش جمع شده
مهم نیست چجوری! بلند شو!با همین جمله که توی ذهنم میچرخید،زنگ زدم به رفیقِ عزیز و شرط و شروط گذاشتم که یه سه‌شنبه رو خالی کنیم برای هم.که اگه قرارِ سینما بریم،نریم!که اگه قرارِ بشینیم درس بخونیم،نخونیم!که اگه قرارِ تا لنگِ ظهر بخوابیم،نخوابیم!گفتم این روزهای آخریِ پاییز،بیا به قولی که بهت دادم،عمل کنم.بیا بریم یه کوچه که کُلی برگ‌های زرد و نارنجی پهنِ زمینش شده.بیا بریم خش‌خش کنیم رفیق!شال و کلاه کردیم و رفتیم.روی برگ‌های خشک و نیمه‌جون
+ چهل هشت ساعت از بیست و چهار ساعت دچار چشم دردم (واقعا نسبت به قبلم خیلی کم از گوشی استفاده میکنم، شبام نسبتا زود میخوابم!) و بیست و چهارساعتشم دچار سردردم. تمام کارایی که دوست دارم انجام بدمم چشمین. کتاب خوندن، فیلم دیدن، نقاشی کردن. سه تا سابجکت بزرگی که تا الانشم تابستون با اونا گذشته! تازه مزخرف تر اینکه خوابمم نمیاد! -.- مثن تو این حالت باید چیکار کرد؟ باید مرد ینی؟ ینی چشم نداشته باشم باید برم سرمو بذارم بمیرم -.- 
+ پسر. همه چیزای این یارو ه
یه روزایی بود
که ساعتها به دیوار روبروم خیره میشدم و متوجه گذر زمان نمیشدم به خودم میومدم میدیدم چند ساعت گذشته و آدمی که روبروم نشسته بود نیست و من اصلا متوجه نشدم  یه چیزایی حس میکردم ولی نمیفهمیدم اون حسه چیه؟ میرفتم بیرون برمیگشتم میدیدم اع؟ صبح شده؟ کی؟ همین الان ظهر بود میدیدم بقیه کنار سفره هستن میگفتن بیا صبونه بخور مینشستم سعی میکردم عادی جلوه کنم که بقیه ناراحت نشن بعد مثلا مامان میگفت دیشب خیلی صدات کردم بیای شام ولی نیومدی میفه
صبح زود، از روستا که گذشتیم، خودش راه افتاد دنبال‌مون. مسیر رو بهمون نشون می‌داد. هر چند که ما نیاز نداشتیم کسی راه رو بهمون نشون‌ بده. اما به هر حال همه واسه‌ش ذوق می‌کردند و متعاقباً اینم هی خودش رو می‌مالید بهشون تا اونا نوازشش کنند. نزدیک من که می‌شد، کف کفشم رو مانع می‌کردم که بیشتر از این بهم نزدیک نشه. تو چشماش نگاه می‌کردم و بهش می‌گفتم که ازش خوشم نمیاد. حتی یه چندباری هم پارس کردم تا بفهمه چه سگی هستم. بعد از ظهر بارون قطع شده بود
چند سا ل پیش دوستم یه دفتر کاهی خوشگل بهم هدیه داد که صفحاتش خط کشی نبود و روی جلدش هم طرح ساده و زیبایی داشت
تصمیم گرفتم چیزایی توی اون بنویسم که هرگز از نوشتن اونا و بعدا اگر احیانا موند بعد از مرگم از افشا شدنش، شرمنده و یا پشیمان نشم.
این شد که دفتر دوسال خالی موند
دیدم اوراق زیبا دارن به بطالت می گذرونن
اومدم و نوشتم
گاهی خوشگل
گاهی خرچنگ قورباغه
گاهی قطرات اشک روش چکید
گاهی چیزایی نوشتم که پشیمان شدم
این دفتر عمرم که الآن اییییینهمه از ا
چند روز پیش آموزشا جاوا اسکریپت تموم شد . از همون روز کد نویسی چند تا پروژه و پلاگینو بصورت تمرینی دارم انجام میدم . همین الان یکیشون تموم شد . هر روز که دارم میرم جلو خودمو بیشتر به کد وابسته میبینم . یه جوری جدا شدن از اونا سخته هرجایی میرم لپ تاپم همراهمه . دقت کنید هرجایی ! . یجورایی شریک زندگیمه و تنها راه جداییمون مرگه همین !تا قبل شروع پروژه ها احساس میکردم هنوز مفاهیمو خوب نفهمیدم ولی خب بیشتر این احساس ناشی از وسواسی بودنم بود و ال
به صورت خیلی گیک و نرد مانند، سرگرمی این روز های من گیمه. اگه بخوام بازی ها رو تو دو دسته خیلی بزرگ دسته بندی کنم یکی آنلاینه یکی آفلاین این روز بیشتر آنلاین میزنم و از مزایای آنلاین پیدا کردن چندتا همبازیه. و با رد خیلی راحت میتونی با اونا ارتباط برقرار کنی چه ایرانی و چه خارجی. رد توی کشور های خارجی هم خیلی استفاده میشه. اتفاق افتاده که تا حالا با چندتا خارجی چت صوتی کنم و با اونا فورزا بازی کنم از خوبیای فورزا اینه که داشتن پینگ خو
همین اول کاری بگم که امروز تولدمه و بعد برم سر بقیه ی مطلب! 
مقدمه ی مطلب: تقریبا پنج سال پیش که تازه میرفتم سرکار، همکارایی داشتم که باهم بیشتر رفیق بودیم تا همکار، پنهان کاری نداشتیم و هر اتفاق خیر و شری که برامون می افتاد برا هم تعریف میکردیم و دلخوری و تلافی کردنو از این صحبتا نبود، اونا که رفتن و همکارای جدیدی اومدن عادت های خاصی داشتن! مثلا تو زمان مجردیشون میومدن از دوست پسراشون می گفتن و هیچ اتفاقی رو از قلم نمینداختن، بعد اتفاق مبارک
یک وقت هایی با دیدن یک ماجرا یا شنیدنش ،زودی نقشه میکشد و میگوید: اگر
امروز توی اتوبوس تا نگاهش به خانم تقریبا هفتاد ساله ای افتاد قیافش تغییر کرد و منتظر یکی از آن اگرهایش بودم.تا از اتوبوس پیاده شدیم
گفت: من که هیچ قدرتی ندارم اما اگر یک روز بهم یک قدرت بدهند،توی شهر برای خانم های بالای شصت سال یک گشت ارشاد میگذارم.
خندیدم و با تعجب گفتم: چرا اونا؟
سرش را انداخت پایین و گفت: حیف نیست این چروک های روی صورتشان و خط های کنار لب و چشمشان را زیر چند
واقعا متاسفم برای کسانی که نمیدونم چرا باید اینطوری بچه گانه نظر بدن و تو هر چیزی که صاحب نظر نیستن دخالت کنن اصلا مهتاب یا هر خری یا هر کسی بیاد اصلا صد هزار بار ابراز علاقه کنه اصلا شمارش رو بزاره بیاد خودشو جر بده یا چیز دیگه‌بیاییم بگیم حامد نفر سوم داره؟ از کجا معلوم‌این مهتاب همین شما نیستی این بار به جای سپیده مثلا اومده بنویسی مهتاب یا هر کس دیگه یه کم فکر کنید بعدا بنویسید  بس کنید تو رو خدا اصلا نمیدونم شماها کی‌هستید میایید نظر م
 اون دیویست و چهل ساعت کوفتیو با دعوا و زور تمومش کردم و خب اصلنشم هر نمره ای میخوان بهم بدن ،بدن' آی دونت گیو شت 'همینقدر صریح:/
کنار شیش روز کار در هفته هفته ای ام شیش ساعت کلاس زبان میرفتم و خب هر طوری حساب کنی اینکه من  الان جایی ام که از سرمای طبیعی هوا قراره زیر پتو بخوابم کاملن حقمه:/
اینکه دیروز طی یه حرکت انتحاری ساعت هشت شب چمدونمو بستم و ساعت یازده راهی شدم اونم بدون هیچ برنامه ریزی حقمه
اصلنشم من حق دارم همه برنامه هامو یه هفته بخوابو
خب باید بگم که ورود خودمو به جمع کنکوریای 99 خوش آمد میگم :/
بعععله دوستان بازم پشت کنکوری و بازم درس ولی دیگه سال آخری که اینکار میکنم چون بعدش نه دیگه واسه نظام قدیما کنکور برگزار میشه نه من دیگه توان اینو دارم که یک سال دیگه بشینم .
فقط و فقط همین 1 سال رو وقت دارم بجنگم بعدش دیگه تماااااام .
نمیخوام به نشدن فکر کنم فقط میخوام به شدن و رسیدن فکر کنم .
زندگی من گره خورده به این کار .
همه حرف و حدیثا رو به جون میخرم ولی بازم تلاش میکنم .
یه روز بالاخر
این هفته که گذشت اینقدر استرس داشتم که خوابم نمی برد. بالاخره به سارا پیام دادم چند روز پیش و گفتم که میخوام باهت صحبت کنم. بعد از صحبت فهمیدم که چقدر در حق خودش و خودم ظلم کردم و الان میدونم خودش و خانواده اش از من و خانواده ی من متنفرن و حس انزجار دارن، همه چیزو از دست رفته میبینم. هم شرایط ازدواج دیگه مثل قبل راحت نیست و هم سارا میدونم دیگه منو دوست نداره و بیشتر با بودنم داغ به دلش میذارم تا بخوام خوشحالش کنم. با این حال وقتی به سارا گفتم خانو
وااای دارم جون میدم از استرسپوزیشنارو کامل مرور نکردم فردام ساعت 7 باید بخش باشمهی میترسم سوتی بدماصلا نمیدونم چطور با کارمندا باید رفتار کنمچی خوبه چی بده. نکنه ازم سواستفاده بشه. نکنه اشتباهی بکنم امروز کیک یخچالی درست کردم عالی شد و البته پیتزا واسه ناهاربعد یکم پوزیشنارو خوندم و خابیدم. بعد رفتیم باغ خاهرم اینا سرزده برگشته بودن شهرمون. با اون یکی خاهرم که اینجاس و بچه هاشون یهویی رسیدن خیلی خوش گذشت کلی گفتیم خندیدیم و ایناان شالله ف
سری جدید جملات خاص و باحال ِ به سلامتی
پیامک به سلامتی
 
سلام دوستای عزیزم
سری جدید استاتوس های به سلامتی تقدیم به شما

به سلامتی اونا که میدونن ما کسی نیستیم ؛ ولی از ما یاد میکنن ؛ تا بفهمیم بی کس نیستیم …کافه پارسی | CAFEPARSI
کلاسای آخر هر هفته در نهایت خستگی با خودش خواب هم به همراه می آورد.وهر دقیقه خواب سر کلاس معادل اس با:1ساعت خواب مفید روزانه بدون هیچگونه عوارض جانبی !
این کلاسای آخر هفته به طور معمول کلاسای فیزیک وبه طور غیر معمول.همچنان کلاسهای فیزیک بود.
تو این تایم دیگه عفت کلام نداشته بچه ها از بین رفته و یه جور فاتحه هایی به ارواح سرگردان فرد مدرس.فرد مدیر.فرد معاون.وحتی به افرادی که هیچ دخالتی در این موضوع خطیر نداشتن می دادن که با 140000صلوات هم ده
یه وقتی حلیم با گوشت بوقلمون بود و حاصلِ پختن تا له شدن و قوام اومدن گندم‌ها. یه وقتی کوبیده غذای اعیونی بود و با گوشت و دمبهء درجه یک، که هرجایی هم نبود. یه وقتی توت‌فرنگیا نه خیلی درشت بودن نه ریز، اما عین ادکلن‌های اصل، عطرشون تمام اتاقو می‌گرفت. وقتی همه‌چیز کم‌کم عوض شد، وقتب دیگه حلیم‌ها شدن با آرد و گوشتِ مرغ، وقتی خبر رسید کبابی‌ها زیاد شدن و گوشت‌ها گرون، و حالا دیگه گوشتِ خیلی چیزا رو می‌شه تو کوبیده پیدا کرد، وقتی توت‌فرنگیا
برای اطلاع از جزییات بیشتر به اینجا مراجعه کنید:)
من تو دوران ابتدایی به صورت زیرپوستی شیطنت می کردم و تو دوران راهنمایی و دبیرستان کاملا علنی:-D 
یکی از خاطرات شیرین دبیرستانم مربوط به اردوی سوم دبیرستانه.
اون سال مدیر دبیرستانمون عوض شد و مدیرِ جدید برای نشون دادنِ میزانِ خفن بودنش تصمیم گرفت بچه های سال سوم رو به اردوی یک روزه ی خارج از استان ببره.
شرایط اردو هم پوشیدن لباس فرم و همراه داشتن گوشی بدونِ دوربین بود.
من و دوستم،باران، تو کل آم
عکس کودکی الهام حمیدیعکس کودکی الهام حمیدیالهام حمیدی بازیگر خوب و توانای سینما و تلویزیون عکسی از دوران کودکی خود را در اینستاگرامش منتشر کرد ، برای مشاهده این تصویر در ادامه با سایت پارسی سرا همراه باشید.الهام حمیدی در دروان کودکیالهام حمیدی با انتشار تصویر بالا نوشت : داشتم آلبوم عکس های قدیمیم رو میدیدم، رسیدم به این عکس. یادش بخیر این تصویر برمیگرده به دورانی که مهم ترین دغدغه ی فکریم این بود که صبح زود تر بیدار شم تا وقت بیشتری برای خ
۱) اندر احوالات خوابگاه مسوول خوابگاهی داریم که می فرمایند شب یا تا ۹ و نیم خوابگاه باشید یا اگر تاخیر زیاد دارید کلا نیایید همونجایی بمونید که بودید . این جوری با این قوانین ناقص مراقب بچه های مردم هستن . خب آدم حسابی وقتی مادر و پدر من راضی هستن و در جریانن که کجا بودم چرا نباید بیام سرمو رو بالشت اتاق خودم بزارم ۲) زمزمه هایی از اضافه شدن یک دانشجوی انتقالی به بخشمون داریم، مثل پارسال؛ امیدوارم امسال استادامون، ما دانشجوها رو هم از خودشو
20 شهریورتولدم بود خواستم بیام و پست جدید بزارم نشد با خودم فکر می کردم الان7ساله شده وبلاگم 26 سال از عمرم گذشت چیزکمی نیست تقریبا4سال از زندگی مشترکتازه دارم به شناخت میرسم اول از همه خودم میشناسم که واقعا چی دوست دارم! چی میخوام! چطوری میخوام یا دوست دارم زندگی کنمکه الان دیگه دیرشده،چون دیگه نمی تونم خودم تصمیم بگیرمواسه زندگی مشترک،تازه ازطرف مقابلم به شناخت رسیدم،تازه فهمیدم هدفاش چین؟تازه فهمیدم دلیل یه سری از کارش داشتن چه افکاری ب
اومدم پنل و یهو ترس برم داشت،میخواستم پست قبلی رو ادیت کنم،حواسم نبود که تایم انتشارش رو واسه ساعت صفر امروز گذاشته بودم،امروز به خیلی چیزا فکر کردم،به اینکه کاش پستهایی که مربوط به کتابها میشد با اتفاقای چرت و پرتی که واسم افتاده و نوشتم قاطی نمیشدن.اما بعد یادم اومد هدف من از نوشتن توی این صفحه معرفی کتاب نیست،من قادر نیستم به خوبی اینکارو انجام بدم.این هفته برای ن.ف پارت های یه سریال مزخرف ترکی رو جمع میکردم و فکر کنم وقت فردا رو هم بگیره
چند روز اخیر خیلی کم خونه بودیم و امروز صبح کلافه بودم از شلوغی و بهم ریختگی پیش اومده.راستش هوا گرم بود و انرژی هم نداشتم و فقط دور خودم میچرخیدم انگار و کاری پیش نمیرفت.میم داشت میرفت سرکار تا آخرشب و من بیشتر دمق شدم.عصر تصمیم گرفتم بزنم بیرون و رفتیم خونه یکی.اونجا کلی صحبت و حرف پیش اومد و من به این نتیجه رسیدم که مردم چه مشکلات عجیب غریبی دارن! مشکلات ما در برابر اونا هیچِ و من خیلی وقتا قدر چیزهایی که دارم رو نمیدونم و فقط کمبودها رو میبی
کار بر تو تنگ گرفتم و در حق چشمانت اجحاف کردم.این عشق نیست!و بارها گفتم عاشق نیستم.
این دوستداشتنت هیچ کاری دست من نمیدهد جز اینکه هرازگاهی پاراگرافی از کتابی را باید دو یا چند بار بخوانم تا از تو دور شود مغز وامانده ام.

"زن در ریگ روان" رو چهار روز پیش شروع کردم و پری روز تمومش کردم.خیلی اتفاقی استارتش خورد یه انجمن کتابخوانی دعوتم کرد و شرکت کردم و خوندمش.البته خیلی زودتر از موعد تمومش کردم.باید 1 تیر شروع میشد و 14 تیر تموم. 
کاملا قابل تجسم ب
این پست با حس زیبای موسیقی خاتون عزیزم نوشته شده. همزمان پلی کنید و بذارید موسیقی به پست من، روح بِدَمه :)
امشب ماه گرفت. مثل سال‌هایی که دبیرستانی بودم و هرشب ساعت‌ها محو آسمون شب می‌شدم، رفتم که بین ستاره‌ها دنبالت بگردم.
شهر پر از نور و چراغ‌های اضافه بود. ندیدمت. دلم برات پر کشید. دنیا تنگ تر شد.
میدونی! وقتی دل آدمیزاد قد یه سر سوزن می‌شه، هیچ دو دوتایی، چهارتا نمی‌شه. بیا امشب رو تا صبح زیر طاق آسمون کنار هم بمونیم. مثلا عطرت بپیچه تو
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب