نتایج پست ها برای عبارت :

خداجون حق میدم بهت اعتماد کردم زیاد

داشتم همینجور پستای جدیدتون رو میخوندم گفتم یه پست بزارم که وبلاگم دیگه کم کم داره میپوسه
شاید باورتون نشه ولی انقدر از قبولیم مطمئنم که حتی الان که رتبه ها هم نیومده ویس پزشکیا رو گیر اوردم نشستم گوش ميدم =// داغون تر از اون اینه که پاورشون هم میبینم =|| و از اون داغون تر اینه که جزوه هم مینویسم =/ و حتی از این هم داغون تر اینه که جزوه م انگلیسی و با وسواس عجیبی مینویسم =//// و از همه ی اینا داغون تر اینه که از رفرنس های مختلف حتی مطالب اضافه هم وارد
آدمیزاد باید در طول زندگی‌اش تا می‌تواند تجربه کند. آدم نباید به خودش گل بزند، بلکه باید بگذارد دیگران به او گل بزنند. این کار باعث افزایش عزت نفس می‌شود. من اگر مثل خیلی دخترهای دیگر از همان دوران راهنمایی دوستی با پسرها را تجربه کرده بودم، امروز زندگی‌ام طور دیگری می‌بود. اگر از همان سن پایین یاد می‌گرفتم که آدم‌ها چگونه دروغ می‌گویند و یاد می‌گرفتم که دروغگوها و ریاکاران چه شکلی هستند، آن وقت در 27 سالگی طور دیگری به آدم‌ها اعتماد می
دیشب حدود ساعت۴ونیم، زله ی ۳/۳ریشتری اومده و من و همسرم نفهمیدیم:/
همه میگن خیلی وحشتناک بود،از خواب بیدار شدن و فرار کردن:/
مگه میشه خوابمون انقدر سنگین باشه؟؟؟!!!!
خدایا،لطفا اگه قرار شد بازم زمین بلرزه،وقتی باشه که بیدار باشم تا فرار کنم.
من خیلی از زیر آوار موندن می ترسم،کم کم داره به فوبیا تبدیل میشه.
خداجون من جوونم هنوز،اون قضایا مونده هنوز:)
هر کسی میتونه جمله های خوب و ماندگار بگه که اون جمله منحصر به خودش باشه.  اما این حرفا فقط از زبان کسی تاثیر گذار خواهد بود که خودش بهش عمل کرده باشه. شخص باید بزرگ باشه تا بتونه بزرگی رو یاد بده. 
من یه دفترچه داشتم که اسمشو گذاشته بودم دفترچه موفقیت و توش مثل سخنان بزرگان ولی از خودم می نوشتم. یعنی جملات متعلق به خودم بود. یه جورایی تجربه ها و کشف های خودم بود. اما متأسفانه خیلی از این حرفای خردمندانه رو فقط نوشته بودم هرگز عمل نکرده بودم. ولی
کاش مغز آدم ها یه هارد اکسترنال بود و سیمِ کابل داشت. می تونستیم هر وقت بخوایم از نقطه ی اتصالش به سرمون جدا کنیم و بذاریم روی طاقچه و ساعتی رو بدون فکر و خیال و دغدغه سر کنیم.آخ که حتی تصورشم قشنگه!
اما متاسفانه اینترناله و پر از cashهای اضافی که جای آرامشو تنگ کردن. هی ارور میده و ما هم کاری از دستمون برنمیاد. حافظه کامپیوترو پاک کنی قابل ریکاوریه، دیگه چه برسه به مغز. خلاصه که بنظرم این یه باگه و باید به خدا بگم تو نسخه بعدی مغزو یجوری بسازه که
لپ‌تاپ مامان را قرض گرفتم و نشستم روی تخت. بالشت را در حالتی قرار دادم که بتوانم به آن تکیه بدهم. 
سعی کردم فکر نکنم و هر چیزی که به ذهنم می‌آید را مکتوب کنم. 
انگشتانم با سرعت زيادی روی کیبورد می‌رقصیدند.
فکر نمی‌کردم  و فقط می‌خواستم از سرم باز کنم. تمام شود و ذهنم درگیرش نباشد.
تند تند نوشتم از اینکه اتصال فلان با بهمان نتیجه نمی‌دهد و کف هیدروژن پراکسید معیار خوبی برای قطع و‌ وصل نیست و هزارتا حرف دیگر که مطمئن بودم فاقد ارزشند اما این
کتاب اعتماد به نفس کودک من: بخوانید برای تقویت اعتماد به نفس فرزندتان
کتاب اعتماد به نفس کودک من : محمدصادق فیاض، محمدرضا جهانگیرزادهموسسه آموزش و پژوهشی امام خمینی
معرفی:
در این کتاب خواهید خواند:راه های افزایش اعتماد به نفس کودکان و نوجوانانعوامل موثر در ضعف اعتماد به نفس کودکانتوصیه های پیشگیری و مقابله با ضعف اعتماد به نفس کودکراهکارهای عملی برای رشد اعتماد به نفس کودکان… .
بریده کتاب:
راهکارهای عملی برای رشد اعتماد به نفس کودکان:۱- آ
یاد روزی افتادم که بی‌اختیار اشک ریختم. شنیدن تحلیل اوضاع موجود روی صندلی های "آب و آتش" که تهش ختم می‌شد به جنگ. دستام رو گذاشتم روی صورتم و به پهنای صورت گریه کردم. حالا هر بار که این آهنگ رو گوش می‌دم اون حسِ واقعی برام تداعی‌ می‌شه. خیال می‌کنم گاه و بی‌گاه بمبی می‌خوره وسط شهر. هر روز که بیدار می‌شم دونه دونه از "آدم" های زندگیم خبر می‌گیرم. گاهی یکیشون جواب نمی‌ده و اون آدم رو از لیست آدم‌های زندگیم پاک می‌کنم. به عشقی فکر میکنم که لی
در جهت بهبود حال و احوال اینستاگرام رو از گوشی پاک کردم. مطمئن تا چند روز درد خماری می کشم اما خب چه میشه کرد ادم باید از اعتیاد دست بکشه               احساس می کردم اینستا یکی از چیزایی که اعتماد به نفسم رو به طور موزیانه و غیر محسوسی کم می کنه و بگی نگی زیرزیرکی حالم رو بد می کنه.                    نظری دارید؟                  از جناب فیش نگار و سرکار خانم نبات خدا بابت کامنت ها و دلداری ها تشکر میکنم. یه سفر کوتاه یک روزه دارم که اگر عمری باقی ماند ش
چند روزه اعصابم خرده .
برای اولین بار یه بیماری شیرخوار ۲ ماهه رو تشخیص ندادم
Infantile spasm (اسپاسم شیرخوارگی) . 
اعصابم خیلی خرده .
خیلی ‌.
تقصیر خودمه که اعتماد کردم به شرح حال مادر پدرش که پرستار بودن و به من شرح حال دادن که چشمهاش ترشح داره و چشمهاش رو ا ز دیروز تا به حال انگار سختشه باز کنه .
معاینه اش ک کردم هرکار کردم بیدار بشه که چشمهاش رو باز کنه نشد ولی اون لحظه هیچ علامت دیگه ای نداشت ! نه اسپاسمی‌دیدم ، نه چیزی !
از اون طرف مامانش تو
گاهی وقتا هم خیلی دوستانه می‌شینیم با خدا حرف می‌زنیم دور هم. گله و شکایت و درددل. مثلا من می‌گم ببین این سطحی از احترام که می‌گی به پدر و مادر بذاریم یا مثلا این تاکیدی که رو نماز اول وقت داری خیلی سخته. مطمئنی راه درست همینه و راه ساده‌تر و‌ شادتری وجود نداره؟ می‌شه من برم بگردم اگه مسیر بهتری پیدا کردم همونو انجام بدم؟»
و همیشه خیلی خیلی فرهیخته‌تر از این حرفاست که بگه نه، همون که من گفتم»، می‌گه برو بگرد. قدیم و جدید. شرق و غرب. اگه
ملت ایران رو خیلی پر اعتماد به نفس یافته م.
دختره
از ایران
با یه لیسانس دانشگاه علمی کاربردی میخواد بیاد
گفت دانشگاه مقصدم فقط مک گیل و یو بی سی و تورنتو است!
به دانشگاه من هم گفت دانشگاه خز!
:|
الان دیگه برای من عادی شده.
ولی من با وجود داشتن تحصیلات عالیه و مقاله و. اعتماد به نفس نداشتم بیام همین تامسون ریورز اینجا که توی یه شهر درب و داغونه درس بخونم.
دختره حتی یه دونه ریسرچ نداره. یه مقاله نداره.
شایدم قبول شن. 
چه میدونم.
یاد گرفتم کلا نظر جها
پک #کامل  #کتاب ۳۰روز تا اعتماد به نفس
شامل:
کتاب
فایل صوتی
فایل pdf
#نویسنده :#دکتر_رضا_بیگی 
#بها : 32000تومان(با #تخفیف_ویژه  19000تومان)
. ✔#کتاب ۳۰ روز تا اعتماد به نفس در یک نگاه:
خودباوری یا اعتماد به نفس یکی از شرایط روانی است که شخص در آن بخاطر تجربه‌های قبلی، به توانایی‌ها و استعدادهای خود در موفقیت انجام کارها بطور موفقیت‌آمیز اعتماد و باور دارد. خصوصیت دارا بودن اعتمادِ به خویشتن، نقش حیاتی در توسعه و پیشرفت و موفقیت‌های یک فرد ایفا می‌ک
 
تعریف کردن سبب رشد اعتماد به نفس بچه ها می شود. تلاش های فرزند شما کوچک باشد و یا بزرگ، بهتر است عادت کنید موفقیتهای آنان را جشن بگیرید. در این صورت بچه ها در هرقدمی که بر می دارنداز گرمای تشویق شما دلگرم می شوندو این کار ترغیبشان می کند به راهی که در ان مهارت دارند ادامه دهند. وقتی از بچه ها به خاطر توانمندی های آنها تعریف شود اشتباهاتشان به طور طبیعی کم می شود و مشکلات کمتری ایجاد می کنند.
بخوانید ادامه مطلب را در تقویت اعتماد به نفس کودکا
مشخصا افسرده ام و نیازمند به دارو. اما فعلا ن پول دکتر رفتن دارم نه وقتشو. 
واسه همین حالم بطور عجیبی نوسانیه و بصورت یک خوب و بد میشم. اعتماد به نفسمو از دست ميدم و دوباره بدست میارم. اذیت کننده است.
باید سخت زبان بخونم. خیلی سخت.
ادامه مطلب
همه دلشان می خواهد بتوانند اعتماد کنند و به آنها اعتماد شود.اعتماد فقط به معنای کلک نزدن و دروغ نگفتن نیست. بلکه شکل های ظریف تر روراست نبودن را هم دربرمی گیردمانند امتناع از گفتن حقیقت. دروغ های مصلحتی برای بعضی از افراد قابل قبول هستند و برای برخی دیگر خیر.مهم ان است که قوانین خاص شما در مورد اعتماد در رابطه تان وجود داشته باشد و به آن پایبند باشید. در ادامه راهکارهای پیشنهادی روانشناسان ازدواج برای اعتماد بین همسران بخوانید :• صداقت داشت
قانون اول: به هیچکس هیچکس هیچکس تو زندگیت اعتماد نکن مگر خانواده ی نزدیکت!
بقیه پاش بیفته میندازنت جلو پاشون پل می سازن ازت! بقیه پاش بیفته تکه تکه ت می کنن گوشتت رو می خورن! بقیه تا وقتی باهاتن که بهت نیاز دارن! زورشون بیشتر بشه ازت اصلا یادشون می ره کی بودی و چی کارا کردی براشون! 
به هیچکس اعتماد نکن! به فکر هیچکس دیگه ای هم نباش! خودخواه باش! چون اونا هستن!
     چند روزی هست به استانبول سفر کردیم. فکر میکنم یکبار دیگه هم ۱۲ سال پیش به اینجا اومده بودم. یادمه اونسال چقدر همه چیز برام جذاب و بینظیر بود! جقدر بطافت هواش برام نو بود؛ سرسبزی خیابونهاش، آرامش گردش با کشتیش، زیبایی جزیره هاش، باحالی سنگفرشش، عشقولانه بودن دختر و پسرهاش . وای چه سفر رویایی بود برام!
یادمه اون سال آرزو کردم با آقای با شخصیتم بیام اینجا.
حالا اومدم با آقا و پسر با شخصیتم؛ اول از همه که برخورد تند و غیر مؤدبانه مردمش باعث ش
در راستای متنی که النای عزیز گذاشته بود،از دل چیزهای بد،چیزهای خوب بیرون کشیدن
من چند سال پیش با یک اقایی دوست بودم.
اولین دوس پسرم بود و خوب من اون موقعها فوق العاده احساستی و فوق العاده احمق بودم.اره. احمق؛ که با تمام بی حرمتیا و رفتارهایی زشتی که با من داشت من صرفا این رابطه رو ادامه میدادم چون مثلا دوستش داشتم.
باید بگم این داستان مختوم به یک ماه ،دو ماه یا سال نیست.۴ فاکینگ سال!
۴ فاکینگ سال من در افسردگی شدید به سر میبردم بابت رفتارهایی ک
نمیدونم چرا ، چرا یهو دلم از عالم و ادم گرفت گرمم شد قلبم تند تند زد ! 
چه اشتباهی کردم من ! ولی اشتباه نکردم یه نوع اعتماد بنفسه بذار بدونه منم دارم تلاش میکنم منم میخوام اونی بشم ک میخوام .
نمیدونم چرا اینجوری شدم یهو *_*
خیلی بده از ی سری ادما بدت بیاد خیلییییی خیلییی بده ! کاش اصلا اینجور نشه واقعا ! ولی عجیب از ی سریا بدم امد چراشو خودمم نمیدونم 
نمیدونم چرا دلم نمیخواد دیگه پر مفهوم بنویسمش!
عزیزم! نمی دانم کیستی و نامت چیست. مهم هم نیست. هر که هستی باش. شاید مثل تو زياد باشد. آشوبی و این آشوب سردرگمی در دوراهی عشق و عقل است. می دانم چقدر سخت است. من هم همانند تو دوراهی زيادی در زندگی ام داشته ام. در هر زمینه ای که فکرش را بکنی ولی صبر درمان تمام این دودلی ها بود. دوایی قطعی جهت درمان. در این دوراهی که گیر کرده ای خودت را واگذار کن به خدا. ببین دلت را آرام می کند یا نه. ببین می توانی نه بگویی یا نه. ببین زندگی ات در جهت کدام جریان در حرکت اس
این روزهاکه حالم خوب نیست واطرافیان هم مدام یا خنجرمیزنند ویا دست رو ارزوهای براورده نشده م میذارن حالم خرابتروخرابترمیشه،به گمانم مدتهاست خدابهم خیره شده بدون اینکه بخوادواسه من کاری کنه فقط خیره شده احساس میکنم خداهم مونده واسه م چه کنه؟!!مدتهاست به دستهای خداخیره شدم امامعجزه ای نمیبینم،خدامنومیبینه اما واسه م کاری نمیکنه نمیدونم شایدم خیلی اهسته وپیوسته داره یه کارایی واسه م میکنه که پیداست امامن نمیبینم یا شایدنمیخوادفعلاببینم،
  
  
 
  پارسال توو سایت نت برگ دنبال دوره های آموزشی میگشتم و یه دوره شبکه پیدا کردم با 90% تخفیف. ثبت نام کردم و دوره رو رفتم و مدرکشو گرفتم، گفتم توو رزومه ام باشه بد نیست.
زياد با رشته تحصیلی ما مرتبط نبود اما خب توو دانشگاه دو واحد از اون مباحث رو پاس کرده بودیم.
از بعد از تعطیلات دیگه کاملا مصمم شدم که دنبال جای دیگه ای باشم برای کار .
دوباره شروع کردم به رزومه فرستادن و امروز رفتم یه شرکت نسبتا بزرگ و خوب برای مصاحبه.
آقای مصاحبه کننده گفت م
پسر یکی از اقوام نزدیکمون یه سال از من بزرگتره اما امسال بعد سربازی قراره بره دانشگاه .بهم میگه فاطی تو رو خدا من اومدم دانشکده شما ،‌ راپوترمو به مامانم اینا ندی هر روز!اصن عین خیالت نیاد من فامیلتمااا.!
میگم واسه چی؟میگه شاید اونجا زن عموی زهرا و ضحی رو پیدا کردم .خو!زهرا و ضحی بچه های برادراشن.!
واااقعاااا آدم لذت میبره .از این همه اعتماد به نفس !
گفتم هفته ازدواجه .دعا کنین زود تر زن عموی این بچه ها رو پیدا کنه پسرمون .بچه ها بی زن عمو
چندی قبل یکی از خبرنگاران آمریکایی از جاستین ترودو نخست وزیر کانادا سوال کرد: 
"شما قبلا گفته‌اید یکی از بزرگترین درسهایی که پدرم پیر ترودو (نخست وزیر فقید و اسبق کانادا) به من داد آن بود که به مردم اعتماد کن. 
آیا شما به ترامپ اعتماد می‌کنید تا زیر قولهایش نزند و از پیمانهایش خارج نشود؟"
وی پاسخ داد: 
"پدرم به من آموخت که به کانادایی‌ها اعتماد کنم." 
ادامه مطلب
من اصن از کاری که کردم پشیمون نیستم فقط دلم گرفته خیلیم زياد انقد که اولش میگرنم عود کرد زد بالا  بعد هی به پروپای ع پیچیدم حس کردم شاید اون مثه همیشه بتونه حالمو درک کنه یا خوب کنه دیدم نه اونم نمیتونه اصن حس میکنم فعلا هیچی نمیتونه .  
از بدو تولد شروع می کنیم تکه های پازل شخصیتمان را بچینیم!برخی تکه ها به اجبار از ابتدای تولد بوده اند.هم میتوان برشان داشت و تکه های دیگری  جایگزین کرد و هم میتوان متناسب با آنها تکه های جدید را چید.گاهی اشتباه می چینیم و زود متوجه می شویم و اصلاحش می کنیم!گاهی تکه ای  را گم می کنیم و شاید در ادامه پیدایش کنیم و شاید هم تا زمان مرگ نه! گاهی به دیگران اعتماد می کنیم و مطابق نظر آنها چند تکه ای رامیچنیم.یا از این اعتماد نتیجه می گیریم و یا اینکه
چیزی که تو این حدود یکسال جدا شدن از خانومی که مثلن عاشقش بودم نه مثلن نه انگار واقعن عاشقش بودم نمیدونم چرا واقعن ولی حسی بود که احتمالن قراره یبار تو زندگی تکرار بشه اونم بعد اونهمه تجربه پس واقعن عاشقش بودم فهميدم این ب‌ود که دیگه نمیتونم به کسی اعتماد کنم به هیچ دختری تو دنیا نمیتونم اعتماد کنم و احتمالن تمام ابعاد روابط ایندم با جنس مخالف جنسی باشه که حتا دیگه حالم از همونم بهم میخوره و این ترین فهمیدن زندگیم بود
 
1.بهمن ماه.آه از بهمن متنفرم.نه بخاطر فصل و ماه و هوا اینجور چیزها.فقط بخاطر اتفاقات و آدمهای این ماه.کاری کردن ازش بدم بیاد و حس خوبی بهش نداشته باشم.من بهمن رو گذاشتم ماه شکستنم.
2.همون روزهای اول خیلی ناخودآگاه و زياد آه میکشیدم.آه حسرت آه درد.سینه ام انگار باد کرده بود و سنگینی میکرد یسال از عمل میگذشت و این اولین بار بود که اون حس برگشته بود.حس ناجوری بود.یبار کنار دوچرخه ام وایستاده بودم و داشتم قفلش رو باز میکردم که یهو اه کشیدم و پیرمرد
یکی بیاد
این لحظه های شبو
یه کاری کنه
که هیچکی
هیچ غلطی نکنه
که فرداش بگه غلط کردم ک دیشب اون غلطو کردم
عاره دیگه
همین
زندگی انقد سخ شده
دیدین؟!
من جدیدن
تسلطی روی رفتارم ندارم.
جدیدن هم
البته نمیدونم ک جدیدنه یا نه!
حالا هر چی
یه شخصیتی بدجور منو به خودش جذب کرده
دلم میخاد 
هرطوری شده
با هر نسبتی
کنارش باشم
نردیکش باشم
حالا من چیکار کنم
برم بگم بیا بیشتر پیشه هم باشیم؟
بیشتر باهم حرف بزنیم؟
نمیدونم
خیلی ضایعس
میدونین
جدیدن
به کاکتوس علاقه خا
آقا خابم نمیبره
اگ گند بزنم چی؟
اگ هیچی یادم نیاد چی؟
اگ سخ باشه چی؟!
اگ همش ا اونجاهایی باشه ک من حذفش کردم برا خودم چی؟!!
خدایا پشمام
منو به حال خودم رها نکن!جونه من غلط کردم هر چی گناه کردم غیبت کردم به مامان بابام دروغ گفدم منو عفو کن دهنم صاف نشه پن شمبه خدایاااااا
قوه اظهار نظرم داره کور و کور تر میشه .
به حدی که دیگه برای کوچیک ترین مثال هیچ اعتماد به نفسی برای بیان نظرم ندارم.همش حس میکنم اطلاعات کافی برای حرف زدن راجع به اون موضوع رو ندارم .میرم میخونم .سرچ میکنم .در‌میارم و وقتی قراره حرف‌ بزنم دیگه بقیه نظرمو نمیخوان.!میدونید چی میگم؟
یه حس بدیه .حس اینکه من هیچی نمیدونم .!
من نمیدونم.
حتی توی کلاسهایی که میرم .حتی تو دانشگاه و راجع به حقوق .من هیچی نمیدونم.!چطور باید راجع به مبحثی که اشر
سلام .امروز می خوام براتون سایت پیش بینی معتبر معرفی کنم بهترین سایت در این زمینه سایت betbaz club هست که خود من هم از  اون استفاده میکنم و به شما اطمینان ميدم که از این سایت قابل اعتماد تر نیست.حتی تو سایت های دیگه هم اسم بت باز کلاب تو بهترینها به چشم میخوره. برای ورود به سایت روی عکس زیر کلیک کنید.
خب اول مراجعه کنید به خط اول پست "2_3"
خوندیدش؟!
خب؟واقعا الان چی بگم موقع شروع؟!
بلاخره کمر همت بستم و امروز رفتم و فتوشاپ ثبت نام کردم،فعلا واسه روزای یکشنبه و سه شنبه طرفای عصر
به احتمال زياد ساعتش رو عوض کنم چون صبح های چهارشنبه کلاس دارم نمیتونم رسیدگی کنم به همه شون
واسه یه مرور کردن فکر میکنم کافی باشه
اونقدررر راه رفتم و دویدم که به بدترین شکل ممکن خسته ام
توی راه که میومدم سمت خونه داشتم به این فکر میکردم که چه قدر بده کسی تو خونه منتظرت
داوطلبان کنکور تجربی ۹۸، تقریبا ۵۰ درصد کل داوطلبان کنکور بودند و این یعنی ما در آینده شاهد افزایش تعداد پزشکانی خواهیم بود که نگاه تجاری به فعالیت پزشکی دارند. با این اوصاف آیا می‌توان به این پزشکان اعتماد کرد؟
به شخصه اعتمادی به علم پزشکی و پزشکان به معنای عام ندارم چرا که به نظر میرسد که این حوزه تبدیل به ابزاری برای افزایش سرمایه‌ی سرمایه دارها و افزایش درآمد پزشکان شده است.
.
همیشه محدوده‌ی مشخصی دور خودم و ذهنم و زندگی و روابطم ساختم و فکر می‌کردم درست همینه؛ اما حالا هِی می‌گذره و من می‌فهمم شاید کار درستی بود اما تمامش به خاطر این بوده که می‌خواستم خودم رو گول بزنم. می‌خواستم چیزهایی که نمی‌خوام رو انکار کنم.یک بار به سین می‌گفتم شاید دلیل اینکه عکس‌هام واقعی نیست همینه. میل به انکار. خیلی خوب بلدم چطور یک چیزی رو هزار بار قشنگ‌تر توی عکس نشون بدم. چشمام میگردن دنبال سوژه‌ها و بعد همیشه جمله‌ی همیشگی ا
هیچ وقت اصراری بر دعاهام نبود که حتما بشه که اگر نشه پس چی میخواد بشه!؟
و سعی و تلاش رو اعتماد به خدایی بود که فکر همه جاش رو کرده!
ولی راستش نمیدونم چه طور میشه دلم میگه:" شاید همه ی راه هایی که رفتم تا اینجا اشتباه بوده با وجود تمام دعاهایی که کردم!"
و عقلم میگه:" عیبی نداره! هر جایی که متوجه شدم اشتباهه برمیگردم و از نو شروع می کنم!"
که ناگهان زبون میگه:" اصلا چرا همه ی راهها رو اشتباه رفتم؟!"
و میبینم که هر 3 تا حق دارن و اینجوری میشه که در حالتی از
روز گذشته اشتباهات زيادی کردم!
یکی از دوستانی که پسر همسن پسر من داشت، آرایشگاه تخصصی کودکانی رو بهم معرفی کرد تا پسرها رو ببریم.
من تصور میکردم که ایشون زياد در اینترنت هست و مزون ها و آرایشگاه‌ها رو زياد فالو می‌کنه و درنهایت این گزینه پسندش بوده. با خودم گفتم چه بهتر که برنا با دوستش به آرایشگاه بره.
قبل ورود به آرایشگاه متوجه شدم دوستم قبل‌تر به اینجا اومده بوده و در نتیجه دلم قرص شد که پس کارشون رو هم دیده و فضاش هم مناسبه که بازهم اومده
برا دومین بار سیگار کشیدم یادمه اولین بار ترم قبل بود ، ۱۳ کدوم ماه رو یادم نیست ولی تو گوشی دیگم تاریخشو ثبت کردم تا یادم بمونه ، اون شب کلی اعصابم خورد بود در حد مرگ ناراحت بودم و داشتم از ناراحتی و غصه می پوکیدم ، پاشدم زدم بیرون کلی تنها تو خیابون نشستم اخرش کلی با خودم کلنجار رفتم ، اخرش سه نخ وینستون خریدم .
شاید هیچ دلیل خاصی نداشتم فقط همون کرمی که تو وجودم بود برا امتحانش .
سیگار اونقدر مسخرس که حتی فکرشم نمیکنی .
ای کلش ادم هیچ وقت یه چ
درباره‌ی غرور، گمان می‌کردم زيادی مغرورم و ناراحتش بودم! اما حالا می‌دونم هیچ وقت زياد نبوده و اشتباه می‌کردم. من هر جا حس کردم دانسته‌هام محترم شمرده نشده پای غرورم وسط اومده. من به اندازه سوادم مغرورم و لاغیر! برای کلمه‌ی "اندازه" بسیار احترام قائلم. راضیم از خودم
همونطور که دوستداشتن یه نفر تو رو وادار به هر سختی هایی که هست میکنه این جمله رو نوشتم و بقیش رو نمیدونستم چی بنویسم برا همین سعی کردم دیگه زياد بهش فکر نکنم.امروز که متوجه شدم تاریخ تغغیر کرده و خیالم راحت شد که چقدر دیگه زمان دارم بازم این هفت ساعتی رو که میشد بخونی رو کنار گذاشتم و یا ول چرخیدم تو اینستا و یا اینکه سعی کردم تو سایتی که زياد میرم پی اش مطالبم رو بزارم و یه همفکری  کنم با کسی که فکر میکنم میتونه بهم کمک کنه. یا اینکه بیام اینجا
شهروز انزلچی بود

بخاطر همین حس خوبی بهش نداشتم
سر کلاس ها دیر میومد

همیشه هم ته کلاس مینشست ،ازکنارمم که رد میشد بوی سیگارش سرمو میبرد.
و.
تو امتحان آخر ترم ،تو یک سالن بزرگ که 300 نفر جا میشدن ،از شانس بد، جاش بغل دستم افتاد:|
اعصابم خورد شد تو دلم گفتم :حتما تقلبم میخواد:((
اصلا نگاش نکردم رومم به سمت چپم کردم که چشم تو چشم نشیم.
آخرای امتحان یک باری صدام کرد اما جواب ندادم.
برای بار دوم که صدام کرد ،تو دلم گفتم حالا فوقش یک سوال نشونش ميدم
تا ن
#پارت_20
#متغیر
ماقراره کل روزو باهم باشیم و آیا قراره که کل روز اینقدر کسل کننده باشه؟؟؟!
بی تفاوت،به کارش ادامه داد. عصبی چاقو رها کردم
 +ای بابا. 
ترسیده برگشت سمتم دلم میخواست خفش کنم انگار عقده کرده بودم و باکارهای این درحال فوران کردن بود
-هیسس اروم باش دختر من فوقش تا فردا اینجا باشم.
+چی!!؟
-قانون همینه 
آهی کشید و ادامه داد باآمدن خدمتکار جدید اون قبلی میره دیگه.
 +یعیعنی من داخل این خونه که اندازه یک شهر هست تنها میشم؟! 
با سر حرفمو تا
فقط لحظه ای دو تا آدم احساس صمیمیت بین خودشون میکنن که ، هر دو بهم ایمان داشته باشن و هر دو باهم رابطه متقابل داشته باشن .
فرقی هم نداره تو چ شرایطی باشن !!
فقط کنار هم بودن و پشت هم بودن و احساس اعتماد داشتن بین دو نفر که باعث میشه رازهایی که دارن رو به هم انتقال بدن ، نشونه صمیمیته .
در صورت نبودن اعتماد ، صمیمیتی وجود نداره و نخواهد داشت !!!
سال 96 بود که توی هین روزها، چند توئیت در شبکه‌های اجتماعی دست به دست شد و جوّی علیه
آیت‌الله کاشانی شکل گرفت؛ مبنی بر اینکه ایشان در کودتای 28 مرداد 1332
علیه دکتر مصدق نقش‌آفرینی کرده  و با کودتاگران همراهی داشتند!
ادامه مطلب
ِ_آخرین پستم دقیقا روز قبل عروسی دوستم بود و الان دقیقا شب بعد از عروسی دوستم ،یعنی دیشب این موقع من بغل دست دوستم تو جایگاه عروس نشسته بودم و با اون یکی دوستم مثل ندیده ها عکس میگرفتیم ، و یک ساعت بعدشم وقتی بغلش کردم چشماشو دیدم اشکم در اومد و با این جمله به آقای داماد :آقا امیر مواظبش باش ،سالنو ترک کردم . وقتی به سمت در میرفتم جوری دیگران نگام کردن که از کرده ی خود پشیمانم تا حالا این همه آدم یه جا باهم اشکمو ندیدن و البته تاحالا بخاطر هی
یه جوریه که ترجیح ميدم برم شرکت تا اینکه همش خوابگاه بمونم حیف که نمیشه. من واقعا آدمِ بیکار نشستن نیستم
بى حال و حوصله م.
کلا روزاى خوبى نیست
فکر زياد میتونه هزار سال پیرت کنه حتى اگه همه فکر کنن ١٧،١٨ سالته. گاهى ترجیح ميدم همون آدم کم سن و سالى باشم که بقیه فکر میکنن. شاید اینجورى کمتر بفهمم، حس کنم دغدغه هام ساده تر بشه. 
میخوام بیشتر توضیح بدم اما در توانم نیس
از کجا شروع کنم؟ 
از همینجا؟ 
که دوستم برادر حسین رو دید و چشماش برق زد و گفت حسین اینه؟ و گفتم نه داداششه خوشگله نه؟ گفت نه گفتم آره چشات داره برق می زنه 
گفتم این ۴۰ سالشه 
گفت عه! چه خوب مونده گفتم بله دو تا هم بچه داره 
چشم در چشم شده بودیم 
باباش نشسته بود 
مادرش کنارش وایستاده بود 
سلام کردم و انگار هر دوشون یا شایدم مادرش جواب داد 
اومدم نشستم که مادرش اومد جلو و احوالپرسی کرد! بعد دید به خودم نمیارم گفت کاری ندارین؟ 
که یهو گفتم بیام بب
من خیلی وقت گذاشتم، خیلی فکر کردم، ولی همه‌اش بیهوده بود. روزها خیلی زود می‌گذشت، اصلا نمی‌فهميدم چطور، ولی می‌رفت و تمام می‌شد. هیچ کاری نکردم که دردی را درمان کند، اگر کاری انجام می‌دادم از سر ناامیدی بود به خاطر دانستن اینکه این کار مرا رشد نمی‌دهد.
من بریدم و این کارها را، همهء کارها را کنار گذاشتم. شاید روزی مجبور شوم به خاطر به دست آوردن نان خشکی با اینها سر و کله بزنم، ولی اکنون من رها هستم. نمی‌دانم تا کی کاری انجام نخواهم داد ولی.
دیشب خواب دیدم.
گویا مامانم با همه فامیل برنامه شام چیده بود ب منم قول داده بود داداشتم هست، من هرچی نگاه می‌کردم نبود. عصبانی شدم و با همشون دعوا‌کردم که کو داداشم؟ چرا نیست» بعد مامانم گفت تو اتاق خوابه، رفتم بیدارش کردم و سفت بغل کردیم همدیگر رو.
چقد دلم برا بغلش تنگ شده!
یه سوپه خوشمزه درست کردم تو خوابگاه که نگو و نپرس!!
خیلی راحت درست میشه!!
سوپ جو و قارچ الیت رو درست کردم تو یه قابلمه بعدش
 تو یه قابلمه ی دیگه نودالیت سبزیجات درست کردم.
بعدش این نودالیت که آماده شد
 ریختمش تو سوپ!!!بعدش جعفری تازه رو خورد کردم ریختم
 توشو یه مزه ی عاااالی داد بهش!!لیموی تازه هم ریختم آخرش. 
برای کنار غذا یه خورده جعفری رو خورد کردم و با
 پیاز خلالی و آبلیمو مخلوط کردم!!
امتحان کنین!!
 

خوب می دانم، چاره ام این است که بی چاره ی تو باشم. مرا بشکن و خراب کن و آن سان که خود می پسندی ، بساز! بنای عفوت اگر نبود ، این همه در ، از چه گشودی به روی ما؟ تا امروز که مجازات شدم مهربانی ات را این گونه نمی دانستم. نشان عفوت چیست ، نمی دانم! ولی هر چه هست ، بخشیده ای گویا ، که زبان به العفو گشوده ایم عصیانت اگر کردم ، نه اینکه ندیدمت ؛ بزرگ دیدمت. خدا دیدمت. محب ات را اگر بسوزانی ، با محبت ات چه می کنی؟ خطای ما این بود که باور نکردیم از
شنیدید می گن نذارید کسی زياد تنها بمونه، عوض می شه؟ یا، کسی تا حالا به خودتون گفته تنهاییتو کش نده، عادت می کنی، سخت گیر میشی.»؟تنهایی طولانی مدت تو رو به خودت نزدیک می کنه. خودتو بهت می شناسونه. مخصوصا قدرت ها و تواناییاتو. و وقتی بدونی نه از دست دادن هیچ چیز تو رو می کشه، و نه نداشتنشون برای مدت طولانی یا حتی هیچوقت، دیگه حاضر نمی شی آرامش، صلح، راحتی فکر و زمانتو از دست بدی. و این به خاطر ترس، انزوا یا نفرت از همه نیست! به خاطر درک تازه ای از
خب سلام! این چند روز سرم حسابی شلوغ بود!وبلاگ جدید زدم! اسمش tunenote هست. توی این وبلاگ فقط ترجمه آهنگ گذاشته میشه. همه آهنگایی هم که تا الان ترجمه کردم به اونجا انتقال ميدم. لینکش رو میزارم دوست داشتین بهش چند وقت به چند وقت یه سر بزنینفصل پنج فرندز رو تموم کردم! به علاوه سریال منشی کیم چشه XD سریالای کره‌ای واقعا روحیه آدمو شاد می‌کنن.از فردا دیگه باید برم سراغ برنامه‌هام هاهاها یه سریاشم ننوشتم هنوز. کامل شد اینجا میزارم شما هم بخونین. شاید ای
الان داشتم ی مقاله میخوندم و فیلم مربوظ بهش رو تو یوتیوب میدیدمکه مربوط به رژسم غذایی بود و مقاله هم برای پزشکا و دانشگاهای پزشکی امریکا بوددر مورد قند و این که چجوری هر سال مصرفش زياد میشه و تاثیرشی نگاه به خودم کردم از چند سال پیش هرروز دارم قند بیشتری میخورم خوب ی تصمیم گرفتمبه جای این که بگم تا فلان زمان باید فلان قدر کم کرده باشم به آینده اینجوری نگاه نکنممثلا من هفتع پیش شاید 3 لیتر نوشابه خوردم!من قبلا نوشابه نمیخوردم و حتی بدم میومد ا
آخرین ساعات آخرین کشیک طب اورژانس:۴:۴۰ : آقای هفتاد و چند ساله‌ای با سابقه‌ی تیموما (سرطان) و سابقه‌ی بیست ساله‌ی مشکلات قلبی را آوردند با اپیستاکسی (خونریزی بینی).۴:۴۵ : بیمار ویزیت شد. خونریزی متوقف شده. بیمار استیبل است.۴:۵۵ : بیمار شیرینگ شد. مایع دریافت کرد.۵:۱۰ : بیمار هنگام گذاشتن مش بینی زیر دستم ارست (ایست قلبی تنفسی) کرد. رزیدنت نبود (کجا بود؟ نمی‌دانم.) اتند نبود (کجا بود؟ خواب بود.) چه کسی توی بخش بود؟ فقط من بودم و یک پرستار. شروع کردم
با اینکه نتونستم کنکور شرکت کنم ولی با اعلام نتایج حال منم بد شده.چرا؟ چون امسال کلی تلاش کردم و از همه چیز زدم تا درس بخونم اما نشد که نتیجه شو ببینم‌.
دارم به گزینه های محدود پیش روم نگاه میکنم و به صداهایی که میگن برو دانشگاه گوش ميدم.
کاش یکی دستمو بگیره و فارغ از همه چیز، راه درست رو نشونم بده.
من.این منِ ناتوان از تصمیم گیری.‌‌خسته است، سردرگم و بی پناهه
روزی که اینجا از کنکور ارشد نوشتم فکر نمی‌کردم اینقدر زود به آن نزدیک شوم و استرس و خیالش خیلی زياد نبود؛ اما حالا که فقط دو روز مانده، پر از خیال و استرس و حسرتم، حسرت اینکه کاش جدی‌تر گرفته بودم.
من تمام که نه اما با شرایطی که داشتم، تلاش زيادی برایش کردم و نمی‌دانم نتیجه‌اش چه می‌شود، کاش خوب باشد.
حالا در این دو روز لطفاً برایم دعا کنید و انرژی تان را بفرستید که خیلی خیلی نیاز دارم.
با سلام دوستان عزیزمیخوام بدون مقدمه برم سر اصل مطلب که بنده تمام پست های وبلاگم رو حذف کردم و همچنین اسم و توضیحات وبلاگ رو نیز تغییر دادم و میخوام از اول شروع کنم. یه شروع دوباره . . . (^-^)
و در این میان میخوام بگم: کسانی که میخوان وبلاگم را دنبال کنند ، صد در صد دنبال خواهند شد. و کسانی که دنبال کرده اند و دنبال نشده اند ، لطفا اعلام حضور کنید تا دنبالتون کنم.
و ممنون که تا اینجا حمایتم کردید و ممنون میشم از این به بعد هم حمایتم کنید . . . (^-^)
و یه مو
چیزی که خیلی توی متن‌های من مشخصه، ایده‌ی عدم اعتماد به نوع بشر»ست. اعتقادی که با هر ثانیه زندگی بیشتر در مورد صحت‌ش مطمئن می‌شم. 
سال گذشته از یکی از دوستانم که دانشجوی سال آخر حقوقه خواستم یک وکیل درست‌درمون به‌م معرفی کنه. اون یکی از اساتیدش ُ معرفی کرد و ما هم پرونده رو سپردیم دست‌ش. وکیل به‌مون گفت که این پرونده 90 درصد برنده‌ست و اون 10 درصد هم می‌ذاره پای این که مامور به انجامه و نه نتیجه و ال‌وبل. 
حالا به هرحال مبلغ نسبتاً قابل ت
دیشب فهميدم ششم سالگرد عروسیمون بوده ،بهش گفتم دیروز ک بچه ها خونمون بودن میشد سالگرد عروسیمون رو  برگزار کنیم و جشنی باشه ،گفتش ول کن بابا حوصله داری 
جواب دادم آره اون عروسی رو آدم یادش نیاد بهتره، گفت همه مشکل دارن تو زندگیشون گفتم اینطوری ؟ مثل من؟ 
گفتش تا حالا بی انصافی کردم باهات؟ ماجرای عیادت از مادر سکته ایش رو یادآور شدم بهش،ماجرای جشن زایمان نگرفتن و اینکه سر سوالی ک آبجی بزرگه‌ش ازم پرسیده بود و جواب دو جمله ای چ دعوایی باهام ک
مدت زيادی یعنی خیلی زيادی بود که یکیو دوست داشتم 
به قصد خریداری یعنی
خبرشو داشتم که مجرده 
آره مجرد بود
مطمئن بودم 
از پیشمون رفت 
خیلی متین و باوقار بود کاری و دوست داشتنی 
رفت یه بخش دیگه 
و من داشتم فکر می کردم دکتر حبشی گفته بود این امکان وجود داره که یه دختر از یه پسر خوشش بیاد و راهکارشم اینه که یه آدم معتمد رو بفرسته یا خودش 
خودم؟ خودم که عمرا 
روم نمیشد 
از طرفی اون متنی که دکتر حبشی گفته بود عین همین رو بهش بگید یا بنویسید رو نداشتم
داشتم برمی‌گشتم خونه، دیدم یه آقایی داخل یه ماشین سر کوچه نشسته، تخمه می‌شکنه و پوستش رو می‌ریزه تو پیاده رو.
می‌خواستم تذکر بدم، اما فکر کردم ممکنه یه چیزی بهم بگه. آشغالی که داشت می‌ریخت هم بزرگ یا کم نبود که برش دارم. نمیشد هم کاری نکنم.
از کنار ماشین رد شدم و یه کم جلوتر خیلی ناامید شروع کردم به گشتنِ کیفم. با خودم فکر کردم اگه معجزه‌ای رخ بده و تو کیفم کیسه فریزر باشه، ميدم به آقاهه و اگه نباشه -که با احتمال بالایی نیست - میرم خونه.
تو کی
+ لعنتی. آدما رنگین.کاش آدما عدد بودن!-  ولی اعداد خشن ان، زمختن و حوصله آدمو سرمیبرن.هیچکی آدمای عددی رو دوست نداره.+اما اونا دروغ نمیگن.درسته که عبوس و خشمگین میشینن جلوت ولی تو میتونی تا ابد بهشون اعتماد کنی.تا ابد میتونی به اون پنج زشت کچلی که ابروهاش تو هم گره خورده و دست به سینه جلوت نشسته و چپ چپ نگاهت میکنه اعتماد کنی که پنج میمونه! زبونشون رو که بفهمی میتونی راحت باهاشون کنار بیای. اما امان از رنگ ها.همین آبی دشمن! یه روز برمیدا
اعتماد به نفس یکی از آن چیزهایی است که به صورت طبیعی به واسطه ی بالا رفتن دانش شما تقویت می شود؛ هر کسی با پرورش و تقویت مهارت های تازه، برای به اشتراک گذاشتن آنها با دیگران احساس راحتی بیشتری خواهد کرد. اما متأسفانه اعتماد به نفس افراد با شنیدن چند کلمه ی منفی از سوی دیگران، یا ارتکاب اشتباه از سوی خودشان به راحتی از بین می رود، بخصوص در تجارت نتورک مارکتینگ. توانایی احیای اعتماد به نفس از دست رفته و دوباره روی پای خود ایستادن بعد از در هم شک
نوشته بودم: . ولی تو خوب باش. خوب که نباشی خیالم جمع نیست.بعد فکر کردم مهم نیست با من باشی یا نباشی، مهم نیست این‌جا باشی یا نباشی، مهم نیست دیگری را به من ترجیح بدهی یا ندهی، مهم نیست من خوشبخت و خوشحال باشم یا نباشم. هیچ کدام این‌ها مهم نیست. همین که تو خوب باشی کفایت می‌کند.بعد فکر کردم دوست داشتنِ زياد، آدم را تا کجاها که نمی‌تواند بکشاند. فکر کردم که تو یک انسان مستقلی و می‌توانی گاهی خوب نباشی. می‌توانی ناراحت باشی، عصبانی باشی، مستاص
این مدت خیلی دوست داشتم بنویسم از کار هایی که انجام ميدم حتی راجع به پروژه درسی ، حالا با اینکه شاید بگین پروژه درسی که دیگه چیزی نیست . نه این پروژه خیلی پروژه خوبی بود همونجور که تا حدودی تو پست قبل راجع بهش گفتم . تو شی گرایی به تسلط رسیدم و میشه گفت یه اعتماد به نفس دوباره گرفتم . البته فاز سومشو هم قراره بنویسم و باید تا 29 همین ماه بعنی تقریبا تا سه روز بعد از آخرین امتحان اینجا بمونم .
امتحانا هم شروع شده اولین امتحان ریاضی 2 بود و به معن
. زياد میخوابم بد میخوام اعصابم خورده! خوشم نمیاد اینجوری باشم اصلا. اه
 دارم
کتاب خودت باش دختر رو میخوندم. هنوز پنج فصلشو خوندم و احساس میکنم ک
خیلی روم تاثیر گذاشته.حس بهتری دارم نسبت ب خودم و اعتماد بنفسم بالاتر
رفته. انگار خودمو بیشتر دوس دارم.برای خودم احترام بیشتری قائلم. هرچند با
اون مورد خواب م مشکل دارم اون قضیه ش جداس
خیلی برام پیش آمده که نرسیده به چهارراه برای اینکه پشت چراغ قرمز گیر نکنم، پام رو روی گاز گذاشتم و سرعتم رو زياد کردم، ولی به اول چهارراه که رسیدم چراغ قرمز شده و چاره ای نداشتم که از چراغ قرمز رد بشم، ولی بعد خدا رو شکر کردم که ماشین پشت چراغ اون وری همزمان با من به وسط چهارراه نرسیده!
اگر چه بین قرمز شدن چراغ یک طرف با سبز شدن چراغ طرف دیگه معمولا چند ثانیه فاصله هست، ولی هیچ وقت بلافاصله بعد از سبز شدن چراغ وسط چهارراه نپرید.
شما هم تجربیات ر
چند وقت پیش یکی از مخاطب های وبلاگم بهم گفت عجیبه که هنوز تو وبلاگ و همچین فضایی می نویسی. و من فکر کردم واقعا عجیبه. نه تعلق خاطری ندارم نه وقتی می نویسم مخاطبی توی ذهنم هست که انگیزه بده. ولی همچنان ادامه ميدم. جالبه. عجیبه. 
*این روزها از جمله روزهای تاریک زندگیم بود . روزهایی از سیاهی شب سیاه تر . تلخ تر از زهرمار . 
نمیدونم با خاطرات تلخ این روزها باید چطور کنار بیام . گفت منو ببخش و اشتباهی که مرتکبش شدم رو فراموش کن . چطور میشه فراموش کرد؟ چطور میشه نادیده گرفت. این تنها خط قرمز زندگی من بود که بهش خدشه وارد شده و حالا من هر لحظه حس میکنم هستن افرادی که از مرز زندگی من به راحتی داخل شن و این افکار جز منفورترین حس هاست . 
بی اعتماد بودن کار راحتی نیست . کلا خیلی زشت
"چطور می شود به زندگی اعتماد کرد وقتی گاهی اینهمه وقیحانه بیرحم می شود؟"
_سمت آبی آتش
وقتی بحث اعتماد به زندگی یا دنیا پیش میاد، به این فکر میکنم که طرف مقابل ما دقیقا چه کسی قرار داره. این زندگی‌ای که ازش حرف میزنیم کیه؟ خب واضحه یه شخص نیست، جاندار نیست، هیچ اختیاری نداره، حتی اختیار خودش. چون اصلاً وجود خارجی نداره. 
زندگی‌ای که ازش حرف میزنیم شاید چیزی جز خود ما نیست. و البته مربوط به گذشته‌ست. شاید ترکیبی از عملکرد ما و خدا باشه. ولی فکر م
خیلی جدی شروع کردیم به صحبت.منم رک حرفامو میزدم،یهو گفت:تو که قصد ازدواج نداری، ولی من بخوام دختری رو به داداشم پیشنهاد بدم،آرزومِ تو باشی.دختر باید بلد باشه حرف بزنه قدرت بیان داشته باشه، یه جاهایی مخالفت کنه، یه جاهایی اعتراض کنه و به جاش عاشقی و وفاداری هم بلد باشه.مونده بودم چی بگم!خب فامیلیم و من اصلا تصور نمی کردم آرزوش باشم!:)))کم کم دارن رو میکنن شیطونا!ولی خب من همچنان قصد ازدواج ندارم:|خو قصدو چه جوری باید پیدا کرد!!!!:(((((پ.ن: فکر نمی‌
نشستم وسط اتاق و از بین سه گلدون کوچک مرجانی که خریده بودم، قشنگ ترینشون رو انتخاب کردم. گلدون سرامیکی رو آوردم جلو و گل رو با احتیاط از گلدونش در آوردم و گذاشتم تو گلدون سرامیکی. بعد با بیلچه خاک رو آروم آروم ریختم دورش. خوب نگاهش کردم و ازش خواهش کردم تا چند روز دیگه که قراره تو دست های تو آروم بگیره مراقب گل هاش باشه. به دوتا جوونه گل جدیدی که زده بود سلام کردم و ازشون تشکر کردم که ذوق حیات دارن، دست کشیدم روی سرشون و بهشون گفتم دووم بیارید، ه
اخیرا نامزد کردم اما با ایشون ٢٠ سانت اختلاف قد دارم، من قدم ١٦٥ ایشون ١٨٥، البته من عادت دارم کفش ١٠ سانتی میپوشم و با اختلاف قد کنار میام اما مشکل اصلی اختلاف هیکل هست، چون من استخون بندی ظریفی دارم ولی ایشون خیلی درشت (عرضش زياده)، با اینکه اصلا چاق نیست ولی حدس میزنم بالای ١٠٠ کیلو وزنش باشه ولی من به ٦٠ نمیرسم. 
آقا مشکلی ندارن ولی من وقتی کنار هم قرار میگیریم احساس میکنم به خاطر اختلاف مون معذبم و اعتماد به نفسم رو از دست ميدم، یه جورای
مش یخی 
موهامم که رنگ مشکی کردم 
میشه؟ 
دکلره زياد میخواد؟ 
قشنگ میشه؟ 
من سبزه ام خوب میشه؟ 
مش کم بذارم یا زياد؟ 
بگم اصصصصلا نزدیک ریشه ها نبره که از زیر مقنعه دیده نشه یا نه زشت میشه اگه از ریشه خیلی دورباشه؟ 
لازمه بگم موهام مردونه است؟ 
معلوم نیست بتونم برم چون اول باید شیفتم درست بشه 
چه خاکی برداشته اینجا!
یهو یادم افتاد یه صفحه سوت و کور وبلاگی هم بین زندگی ای که به توییتر و اینستاگرام و تلگرام پیچیده دارم.
نام کاربریم و پسوردمم یاد نمیومد ،بین نُت هام پیداشون کردم و چه عجیب که یادداشت کرده بودم.
عجیب تر اینکه وقتی به اینجا نگاه میکنم دلم نمیگیره،انگاری بهم نشون میده چقد تغییر کردم و فکر میکنم از مرحله گیر کردن تو زمان عبور کردم .
تا ساعت یک در مقابل شونه درد شدید مقابله کردم و کماکان گیتار زدم تا آهنگام رو برای فردا اماده کنم. بعد از حدود ۷ ماه اولین جلسه ی کلاسم با استاده و دوتا اتود نه چندان جذاب رو باید اماده کنم. البته یکیشون جذاب بود و اماده ست اما هیچ جوری نمیتونم‌ با اتود یک کارکاسی ارتباط برقرار کنم حالا این به کنار. چیزی که نمیتونم باهاش کنار بیام و اذیتم میکنه و باورش سخته اینه که من نسبت به سال گذشته خیلی پسرفت کردم تو موسیقی. دستم تحلیل رفته ،ظرافت نواختنم
ساعت 6:36 صب از خماری خواب دارم کم کم ول میشم خوبم. فقط نتوسم بخوابممیدونی قوربونت بشم به همه چی فک کردم. .دلم واست تنگ شده از همه بیشتر همین موضوع من را داره از پا در میاره خیلی دلم واست تنگ شده تقریبا قوربونت بشم 4 بار آهنگ هایی که دوست داشتم را با هندسفری مرور کردم. .بالاخره هوا روشن شد و باید کم کم آماده خواب بشم خیلی دوستت دارم خیلی زياد. .دورت بگردم خانمم؟ جمعه را اجازه نميدم ثانیه ای ازش را پیشم نباشی الهی قوربونت بشم دلم واست تنگ ش
این روزام داره به آرامش بعد از طوفان‌هااای زيادی که داشتم می‌گذره.
بالاخره افتادم توی اون بازه‌ی "زمان داشتن برای استراحت"ی که لیاقتشو داشتم (از نیاز گذشته بود دیگه!) برای روزهام حداکثر دو-سه ساعت کار درنظر می‌گیرم و بقیه‌ش رو به خودم و یه سری کارهایی که خیلی وقته انجام ندادم اختصاص ميدم :)
مثلا بیشتر سنتور می‌زنم، کتاب می‌خونم، مراقبه می‌کنم، هارد و لپتاپم رو مرتب می‌کنم، خواب‌هایی که دیده‌بودم و تحلیل نکرده بودم رو تحلیل می‌کنم،
امروز خیلی حال و حوصله درس خوندن نداشتم.زورمو زدم ولی کلا با خودم حال نکردم.یه سری فایل صوتی انگیزشی پیدا کردم که امیدوارم در روزهای آتی کمکم کنه.
شیراز خیلی سرد شده اصلا نمیشه شب رفت بیرون!
سرم یه خورده درد میکنه.فکر کنم باد سرد خورده به کله مبارک!!!
امروز به خودم نمره ۵۵ از ۱۰۰ رو ميدم.فردا باید خیلی بهتر باشم.
شب بخیر.
بعد از نماز شیخی توی بلندگو میگه:می خوام کسی رو بهتون معرفی کنم که قبلا بوده، مشروب و مخدرات مصرف می کرده و هرکثافت کاری  می کرده، ولی خدا الان اونو هدایت کرده و همه چی رو گذاشته کنار.بعد گفت: بیا فلانی میکروفن رو بگیر و خودت تعریف کن که چه جوری توبه کردی.طرف اومد گفت:من یه عمر ی می کردم، معصیت می کردم، خدا آبروم رو نبرد،اما از وقتی توبه کردم، این مرتیکه واسم آبرو نذاشته! :)))))))))
بازم حسش کردم.
مرگ رو.
برای من نبود.اما برای کسی بود ک باهاش زندگی کرده بودم.
همون حس سرد و بی رحم.
هرموقع یه مرگ اتفاق میفته٬یادم میاد ب فوت مادر٬خاله ها٬.
چرا؟
چرا انقدر زياد؟
ای کاش میشد فقط یه بار دیگه داشته باشمشون.
دلم تنگه و نمیدونم چجوری تحمل کردم.
یجوری شده ک انگار هیچوقت نبودن.عشقشون توی قلبم هست و کمبودشون.
اما یادم‌ نمیاد خیلی ک بودنشون چ شکلی بوده.
طبق معمول تنهایی اشک میریزم.
طبق معمول هیچکس نیست ک بشنوه.
ما تنها به دنیا میایم و
خبکمی زودتر از اونی که حساب کرده بودم شروع کردمحتما قسمت بوده.بازی کائناته دیگه.معمولا بیشتر وزودتراز اونی ک فک میکردی بهت میرسه.یکی از تفاوت های این نگارنده عجیب اینه کهشمابعد از اونکه مطالب وحتی کلیپ ها ووویس هارااستفاده فرمودی تازه اگه دوسداشتی هرچقدخواستی انتقال وجهویا دعا میفرمایی اونم تاهرموقع دوسداشتی.من مادام العمرراترجیح ميدم
سلام دوستان
من چند ماهی میشه که نامزد کردم و هیچ مشکلی هم با نامزدم نداریم. فقط یه چیزی هست که در ذهن خودمه و آزارم میده. این که حس می کنم نکنه نامزدم در ذهنش من رو با زن دیگه ای مقایسه کنه، نکنه بگه فلانی این خصوصیت رو داره ولی خانوم من نداره، نکنه تو ذهنش من چیزی کم داشته باشم ولی به روم نیاره. 
میدونم این از حساسیت و کمبود اعتماد به نفس خودم نشأت می گیره ولی خب خیلی آزارم میده، تا حالا همچین چیزی ندیدم ازش، ولی فقط یکی دو بار یه چیزهایی درباره
چند وقت پیش خواهرم یه کار اداری داشت .منم همراه خواهرم رفتم
چون کارهای خواهرم خیلی طول می کشید داخل سالن نشستم(چه همراه خوبی :دی)
سالن خیلی شلوغ بود همراها همه داخل سالن روی صندلیا نشسته بودن (چه همراهان خوبی )
بعد از چند دقیقه یه آقای با چمدون اومد داخل سالن .یه نگاهی به همه انداخت و مستقیم اومد بالای سر من و گفت :
میشه این چمدون اینجا باشه و من برم کارهامو انجام بدم؛اخه اجازه نمیدن وسایلم رو داخل ببرم .
مِن مِن کنان گفتم آخه خواهرم الان میاد می
چند وقت پیش خواهرم یه کار اداری داشت .منم همراه خواهرم رفتم
چون کارهای خواهرم خیلی طول می کشید داخل سالن نشستم(چه همراه خوبی :دی)
سالن خیلی شلوغ بود همراها همه داخل سالن روی صندلیا نشسته بودن (چه همراهان خوبی )
بعد از چند دقیقه یه آقای با چمدون اومد داخل سالن .یه نگاهی به همه انداخت و مستقیم اومد بالای سر من و گفت :
میشه این چمدون اینجا باشه و من برم کارهامو انجام بدم؛اخه اجازه نمیدن وسایلم رو داخل ببرم .
مِن مِن کنان گفتم آخه خواهرم الان میاد می
موضوع: اعتدال در دوستی
شرح: تمام اسرار خود را به دوستانتان نگویید
قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع‏ لَا تَثِقْ بِأَخِیکَ کُلَّ الثِّقَةِ فَإِنَّ صَرْعَةَ الِاسْتِرْسَالِ‏ لَنْ تُسْتَقَالَ.
الکافی (ط - الإسلامیة)، ج‏2، ص: 672
 #صد_در_صد به برادرت اعتماد نکن (و همه اسرارت را با او در میان مگذار) که زمین‌خوردن بر اثر اعتماد نابجا جبران‏ پذیر نیست.
امام صادق علیه‌السلام می‌فرماید:
دوست خود را از اسرار زندگی‌ات آگاه مکن، مگر آن سری که اگر به فرض دش
گاهی مسیر رویاخای تو جهتش خیلی با زندگی روزمره تو فرق میکنه و تو چاره ای نداری به جز ادامه دادن و پذیرفتن یادمه قبلا خیلی مقاومت میکردم دلم از زندگیم راضی نبود خیلی تلاش میکردم همونی بشه که من میخوام ولی نشد نتونستم عوض کنم تنها اتفاقی که افتاد عوض شدن خودم بود وقتی خیلی سخت ولی پذیرفتم ارزوهام یک گوشه می مانند هرکاری بشه باز براشون انجام ميدم ولی الان اولویت زندگیم واقعیت زنرگیه من باید با این زندگی یک جوری کنار بیام باید بسازمش پس شروع کر
امروز تمومش کردم دیدم کار کرد گفتم حیفه این دستاورد ملی رو با شما به اشتراک نذارم 
خیلی خوبه به درد میخوره نه روزانه بیشتر بین ما مهندسااااا زياد کاربرد داره :)
نام ؛مدار اسیلاتور نوسان ساز 

شوخی کردم خیلی هم سخت نیست طراحی این مدار ولی خب از،شما که توقعی نیست که از این سر در بیارید فقط اگه دوست داشتید لطفا بگید به نظرتون این مدار از رو شکل همین  ( قیافه)  به نظرتون چند؟ 
آموزش غیرحضوری” من ارزشمند ” از بسم الله بحث شروع میکند و به دهها راه حل ختم میشود و محتوای سمینار حضوری من ارزشمند با تدریس دکتر شیری است که در ۱۷ فروردین ۹۷ برگزار شده به ۶۰ درس دقیق درباره رسیدن به احساس ارزشمندی و بالا بردن اعتماد به نفس می پردازد و تمرکزش بر نکاتی است که پدر و مادرتان به شما نگفته اند.در این آموزش غیرحضوری سخنرانی دکتر علی صاحبی عضو هیئت علمی موسسه ویلیام گلسر درباره عزت نفس و احساس ارزشمندی که در سمینار ارائه شده است ن
چرا بازاریابی محتوا این‌قدر حیاتی است؟ در دنیای بازاریابی دیجیتال، هر چهره‌ای از نام تجاری شما چه درست، چه غلط، در ذهن مخاطب می ماند . به همین عامل شرکت‌ها به دنبال این می‌باشند که تجربه‌های کاربری مثبت را برای کاربران خویش به حداکثر برسانند و مانع ها را از سر راهشان بردارند . محتوا یکی از ابزارهای خوب برای این فعالیت می باشد . شما با ساخت محتوا، در واقع نقاط ارتباطیتان با مشتری را در هر تراز از سفر مشتری افزایش می‌دهید . 
بهترین سئو کار
اینکه امروز آخرین روز امتحانات بود به خودیه خود یه اتفاق فراموش نشدنی محسوب میشد ولی.
امروز امتحان شیمی داشتم:) اول جلسه ی امتحان که نشسته بودم سرجام حواسم به توضیحات مراقب نبود و داشتم به پشت سریم با تعجب می گفتم که یوتیوب تو چینم فیلتره(واقعا نمی دونستم:) 
بعدم که امتحان شروع شد یه عالمه خوشحال شدم چون برگه ی چک نویسی که بهمون داده بودن خیلی بزرگ بود. از همون برگه هایی بود که تو ابتدایی برای امتحان املا می خریدیم. خلاصه اینکه خوش خوشک بالای
من سوار کشتی امید و قدرتم بودم و داشتم کارمو میکردم
.
.
.
اما هیچ کدومشون درست و انجام نشد-در واقع کشتی هام غرق شدن
.

.
بغضم گرفته ودرست شدم عین بادکنک پر آبی که اگر سوزنم بزنن میترکه و همه جا رو آب بر میداره

خیلی تو دلم گریه کردمحس شکست میکنمامشب که کلا داغونم  :(  اما
.
.
.
از اونجایی که من به همتون انگیزه و میدادموو بمب امید بودم.

قول ميدم فردا توپ باشم.
.
.
.
این شکست رو میزارم بنا بر خستگی و فردا حتما انجامش ميدم و پرچم تسلیم رو آتیش میزن
 . از صبح که پا شدم ، ناهار رو آماده کردم
ناهار رو نوش جان فرمودن رفتم کمی استراحت کنم . گوشی خونه زنگ
خورد ‌.‌ مامانم جواب داد اومد اتاق گفت فاطمه دایی میمه میگه یکی
از دخترا بیاد کمکم شب مهمون داریم ، خانومم رفته مطب . گفتم ای طفلی
فاطی بیکار . خلاصه پاشدم رفتم خونه دایی . مرغاشون رو درست کردم :/
سالاد درست کردم :/ میوه ها رو شستم ، چیدم :/ ظرفاشون دستمال کشیدم :/ 
چهار فلاسک چایی دم کردم . میزهای پذیرایی رو چیدم . خلاصه . وسایل
چقدر تلخ بود کتابو میدیدم میخواستم ازش فرار کنم :(
از کتابخونه امانت گرفته بودم و دوبار تمدید کردم از ی طرف نصفشو که خوندم دیگه نمیخواستم بخونمش و از طرف دیگه نمیخواستم کتاب رو کامل نخونده تحویل بدم تو این دو روزه تمومش کردم خوب شد کامل خوندمش
چقدر گریه کردم برای مرگان و هاجر
ولی میدونم ما آدما قدرت تحملمون بالاس وقتی چاره ای نداری ، نداری دیگه
نمیدونم چی شد که حس کردم باید وبو یه مدت بزارمش کنار ، البته یجورایی حس میکردم کسی اینجارو بخونه که اشنا باشه .یه مدتم درستش کردم کد قالب مشکل داشت و من اونقدر بی حوصله بودم و ذهنم درگیر بود که نگاهشم ننداختم فکر میکردم بیان مشکل بهم زده .
خب خاطره های خوب و بد قبل هنوز کم و بیش دارم برا نوشتن .
اکیپمون که رسما نابود شد ، با رفیق صمیمی هام کات کردم البته از طرف اوناست ، مرغ و خروس عاشق رابطشون بعد کش و قوس های فراوون داره جدی میشه ! کلی براشون دعا
از وقتی فهميدم که اجداد ما روس هم بودند حتی! خیلی دلم می خواست زبان روسی یاد بگیرم و برم اونجا رو ببینم! شاید به این دلیل که من آومیم که خیلی به رگ و ریشه افراد اهمیت ميدم!خب عربی رو تا حد قابل قبولی بلد بودم! و ترکی هم تا حد بخور نمیری یاد گرفتم! اما روسی هنوز برام جالب و دست نیافتنی به حساب میاد.
الان داشتم نقشه جهان رو می دیدم و دلم می خواست همه جا رو ببینم. بیگانگی من با جغرافی ازونجایی نشات می گیره که تو دبیرستان 40 تا سوال می دادند بهمون برای
بعد کلی وقت سلام :)
خب تابستون همتون شروع شده؟؟؟؟؟
من که کلی برنامه برای تابستون چیده بودم و هنوز در حال برنامه ریزیم اما بعضی وقت نمیدونم چرا حال ندارم:/
دار گلیممو چله کشی کردم اما دیگه ولش کردم .
کلی کتاب دارم که یه کوچولوش رو خوندم بعد امتحانام شروع شده کلا ولش کردم الانم نمیدونم چرا حال خوندن ندارم.
و کلی کار دیگه که اگه بیشتر ادامه بدم آبرو دیگه ندارم پیشتون:)
حالا کلی کار مثبت هم انجام دادما.کلی اهنگ حفظ کردم:)
نه شوخی کردم علاوه بر اهن
+ اصلی‌ترین دلیل ننوشتنم اینه که بلد نیستم 24 ساعت زندگیم رو اداره کنم، یکی دوتا کار مهم و ضروری رو انجام ميدم و باقی رو هم ول می‌کنم. یکی از برنامه‌های تابستونم همینه که این قضیه رو سر و سامون بودم.
+ کلاس‌ها تموم شده و با اینکه حس می‌کنم بیشتر از طول ترم دارم درس می‌خونم اما فشار روانی کمتری رو حس می‌کنم، خوشحالم از اینکه حس می‌کنم تابستون از آنچه که فکر می‌کنیم بهم نزدیک‌تره. D: (بعدا بیشتر راجع بهش می‌نویسم)
+ غرق شدم تو برنامه‌ریزی برا
از پنجره‌‌ی پاویون طبقه‌ی ششم بیمارستان فرخی زل زده بودم به نورهای زرد و نارنجی شهر، به گرگ و میش هوا. بعد فکر کردم چند ماه دیگر من هم روی این تخت‌ها و خوشخواب‌های فنری جوری خوابم می‌برد که دخترهای تخت‌های کناری. فکر کردم چند ماه دیگر این شب تا صبح بیدار ماندن‌ها جوری برایم عادی می‌شود که بیدار بودن در طول روز. فکر کردم چند روز دیگر که بگذرد من هم عادت می‌کنم به صدای ناله‌‌ی آدم‌ها، به بوی خون، به رفتارهای ناخوشایند پرسنل بیمارستان، ب
الآن چشمم خورد به ماه، دیدم نصفه است. درصورتی که سر شب کاملا گرد بود! طوری که دخترخالم داشت براش میخوند: "یه ماه داریم قل قلیه"
یهو گفتم: عه ماه گرفته!
جایی هم اعلام شده یا من اولین کسی هستم که متوجه شده؟! :دی
ب.ن: وای الآن یکی از همکلاسیامو که ده ساله گمش کردم و دنبالش میگردم، تو یه گروه تلگرامی پیدا کردم! خیلی اتفاقی پیامشو دیدم و از پروفایلش شناساییش کردم. اسمش رو یه چیز دیگه نوشته بود، چهره اش هم عوض شده، از رو ع و پدرش شناختمش! چقدر هیجا
دیروز یه شماره‌ی ثابت ناشناس بهم زنگ زد. برداشتم گفت "من خانم دکتر فلانی هستم" شناختمش. منظورش این بود که همسر دکتر فلانیه. دکتر فلانی، صاحب همون درمانگاهیه که اولین بار من اونجا مشغول به کار شدم. خیلی سخت‌کوش بود بنده خدا. با چنگ و دندون خودشو به اونجا رسونده بود. اول پرستاری خونده بود و یه مدت هم کار کرده بود، بعد رفته بود پزشکی رو ادامه داده بود. خانمش هم ماما بود و یه جورایی مدیر داخلی درمانگاه به حساب می‌اومد. راستش من به این دو نفر خیلی م
از عطرش روی مچ دستم زدم. هی که راه میرفتیم هی عطرشو توی نفسم فرو میکردم و چقد حالم خوب میشد. چقد زياد حس میکردمش ک انگار واقعا هست. این عطرشو خودم برداشتم آخراش بود و من قاپیدمش آخه چشمم دنبالش بود. دوتا عطر ازش دارم ک شدیدا بوی خودشو میدن.و من ب این فکر میکردم ک وقتی بوی عطرش تا این حد توی وجودم انقلاب میکنه پس اگر خودش بود چی میشد.امروز ی لحظه ب سرم زد برم بهش بگم بس نمیکنی نکبت ؟؟؟ ولی دیدم اینجوری ک فایده نداره. بدرد نمیخوره اینجور راه ها وقت
پیش نوشت: بعد از مدتها امروز سر زدم اینجا و صرفا برای آشتی دستهام با کیبورد چند خطی مینویسم. به گمانم دو سه روز دیگه بردارم این نوشته رو.
در هجمه بلوغ و هورمونهایی که مغز رو تصرف کرده بودند، با خودم فکر می کردم، تنهایی یعنی نبودن مونسی و همدمی و هم آغوشی. فکر می کردم به محض اینکه پای نیمه گمشده به زندگی باز بشه همه این تنهایی ها رخت بر می بندن و آرامش همه زندگی رو در بر میگیره.
چقدر ساده انگارانه به دنیا نگاه می کردم، امروز معتقدم تنهایی سهم بشر
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب