نتایج پست ها برای عبارت :

خستم از زندگی کارم شده این روزا بدون تو دائما فقط

من فقط بک بار اشتباه کردمفقط یک بار.اما اونا حاضر نشدن منو ببخشنمن فقط یکبار اشتباه فهمیدمشون ولی اونا حاضر نشدن توضیح من رو گوش کننمن فقط یک بار زود قضاوت کردم و بدون مکث،از کار خودم پشیمون شدم،اما اون همین یک بار رو هم ندیدناونا هر بار بد شدن،هربار ناراحتم کردن،هربار اشتباه کردن،ولی هیچ وقت نفهمیدن!اونا هر بار یه چیزیو تو وجود من نابود کردن اما،تنها و اولین و اخرین اشتباه منو چند برابر بزرگترش کردنو من نمیدونم.در برابر اين جماعتی که تن
سلام
روزها اينقدر گرمه ولی باید وایساد باید با تمام حرف و حدیثا جنگید باید ربات تموم بشه باید پرینتر ساخته بشه باید کانال تحویل گرفته بشه و
اين روزا کارم فقط دویدنه  فقط دارم میدوم امروز به خودم اومدم دیدم صبح تا ظهره نشستم بگذرم
ولی تا روتخت بیمارستان بودم به اين فکر کردم که دیدی حاج ممد دیدی مردنم زیاد سخت نیست یهو یه بشکن  و یاعلی  ولی کاری که عوض داره گله  چی چی نداره مام گله نداریم شکری خدا
تا چن وقت مجبورم شبا تنها باشم ولی خب  یاد
هستم ولی خستم:)
عجیب دلم نوشتن میخواد و عجیب تر دستم به نوشتن نمیره!
فصل دوست داشتنی ام سر رسیده و من همچنان گنگم!
توی عصرای دل انگیز زمستونی دفترم رو باز میکنم و با یک لیوان چای هل دار و خودکارای دوست داشتنیم میشینم سر نوشتن ولی دریغ از یک کلمه!
میدونی حتی رو کتابام هم نمیتونم تمرکز کنم و اين برای عشق کتابی مثل من یعنی فاجعه!یعنی یه چیز بی سابقه!میدونی اگه الیور تویست نصفه بمونه یعنی چی؟!
دلم اين روزا بیشتر سکوت میخواد.مثل خود خود زمستون.دلم
دلم واسش تنگ شدهالان داشتم آنلاين حکم بازی میکردم از تو تلگرامیاد اون روزا افتادم همون دو روز که رفتیم خونه دوستش و حکم بازی میکردن تا صبحو من نگاشون میکردم و هیچی سر در نمیاوردمحتی اسم کارتا هم بلد نبودمقول داد بهم یاد بده و چقدر ذوق داشتمخودم یاد گرفتم ولی خوب دلم واس اون روزا تنگ شدهحکم و بلک جک و.دلم واسه پیاده رفتنمون به خوابگاه سر صبح تنگ شدهلست سینش بستس و تلگرام زده 1 هفته انلاين نیسنگرانشم
سلام :) حالتون چطوره ؟ 
اين روزا اينقدر درگیرم که اومدنم به اينجا از اولویتام خارج شده 
پسر مدتیه سینه خیز میره و اين روزا تبدیل به سینه خیز سرعتی شده 
مدام باید دنبالش اين ور اون ور برم 
راستش خیلی خسته کننده است 
مخصوصا اين که دست تنهام :( 
چقدر بده اين تنهاییِ لعنتی !

همین پسر شیطون گاهی اينقدر خودشو لوس میکنه که میگم خدایا من چندتا دیگه ازین بچه ها میخوام
ولی باید حواسم باشه احساسی تصمیم نگیرم :))))
 من به عنوان کارگر ساده استخدام شدم. و قرار بود در انبار شیفت شب هم کار
کنم. اما با توجه به توانایی های خودم ، شانس داشتن رییس خوب، به عنوان
مسئول انبار Spare Part  انتخاب شدم و کارم فقط شیفت روز بود. حالا به
Maintenance Engineer  و Process Engineer  کمک می‌کنم. لپ تاپ دارم. سیستم
کار اينجا بسیار یا ایران متفاوت است. همه چیز شفاف است. افزایش حقوق
برابر با افزایش مسئولیت و دردسر هست. شاید در اينده در یکی از اين دو فیلد
مهندسی کار کنم.
بعضا دلم میخواد ذهنمو از سرم بکشم بیرون و باهاش یه گفت و گوی مسالمت آمیز داشته باشمبپرسمکه چرا اين قدر درهمو برهمهچرا اينقدر چیزای ریزو بی محتوارو تو خودش جا میده و درگیرشون میشهبپرسمحتی دعوا کنمشبگم که خستم از دستتاز اين درگیری های بی وقت و بی مناسبتتولی آیا واقعا مشکلم اونه؟!نه.مشکلم خودمممنی که اين روزا به شدت درگیر کردم خودمومن که به طرز عجیبی تلاش میکنم از تنهایی فاصله بگیرم اما،هرچی بیشتر دستو پا میزنم،بیشتر خودمو تنها حس می
چرا اون موقع ها که من به کسی نیاز داشتم همه ولم کردن ؟ :/ چرا من حس ترحمشو با دوست داشتن اشتباه گرفتم اين همه درگیرش شدم  چرا نفهمیدم چرا نمیخواستم بفهمم یکیم بهم نگفت :(چرا انقد تو سرم دوباره شده پر از چرا از اينکه بخوام غصه ها و ناراحتیا و فکرا و خیالامو با قرص فراموش کنم خستم :/ چرا به حالت عادی همه حل نمیشه .
اين روزا هر طور که هست سرم رو به کار گرم می‌کنم.هشت و نیم - نه صبح می‌زنم بیرون می‌رم سر کار، تقریبا هشت شب برمی‌گردم. تا یه استراحت کوچیک کنم و یه سریال ببینم نصفه شب شده و باید بخوابم.اگه کار نباشه می‌شینم سر پروژه و خودم رو خوب مشغولش می‌کنم. البته اونم ددلاينش سه چهار روز دیگه‌س. باید یه سرگرمی جایگزین پیدا کنم. آها البته یادم به پروژه کارشناسی نبود! شاید فردا باز بشینم سر اون. یا بعد از ددلاين. هر وقت که کاری نداشتم. هر وقت دیدم فکرم داره
کم کم داریم به یک سالگی زندگي مشترک مون نزدیک میشیم . یه سال غم و شادی، یه سال قهر و آشتی، یه سال تلخ و شیرین، زندگي بالا پایین زیاد داشت واسمون . پارسال یه همچین روزایی بود که خیلی تنها بودیم . تو تنهاتر از من، من تنهاتر از تو ، خدا رو داشتیم و همدیگه رو . من تنهایی جهیزیه میخریدم تو تنهایی دنبال وام میدویدی که بتونی خونه اجاره کنی، من تنهایی وسیله میچیدم تو تنهایی دنبال پول بودی که بتونی مراسم عروسی بگیری اونجوری که من دلم میخواد، اصلا چرا میگ
خیلی وقته اينجا ننوشتم. اولین دلیلم حال خیلی خیلی بد روحی اون روزا یعنی ۴ماه اخیر بود دوست ندارم چیزی بنویسم که توش گله و شکایت و غم و غصه اس بعدم کنکور و بعدشم فعالیت اينستایی (فعالیت کاری) باعث شد دور بشم ازینجا
بشدت دارم کار میکنم تا جایی که مدت طولانی و چندین بار سخت مریض شدم و الانم اثرات کلر کماکان پابرجاست خدا رو شکر که کاری هست برای انجام دادن
اگر گفتنی مفیدی بود میام مینویسم فعلا اين روزا همش خسته و خوابالودم وگرنه همچنان وبلاگ
بسم الله النور

چقققققدر دلم تنگ شد برای اون روزا
روزایی که وبلاگ نوشتن و وبلاگ خوندن از پر طرفدارای روزگار بودن و
 مینشستم انقدر وبلاگهای قشنگ و طلبگی میخوندم و لذت میبردم که اصلا نمیفهمیدم زمان چطور میگذره
انقدر دنبال وبلاگهای قشنگ میگشتم و تمام مطالبشون و خاطراتشون رو میخوندم که خودمو تو زندگيشون تصور میکردم
یک روز تصمیم گرفتم تمام وبلاگهای همسران طلاب رو که خونده بودم یه جا جمع آوری کنم و آدرساشونو بزارم تو وبلاگ طلبه آینده
همین کار
از دیشب همش بی اختیار اين جمله رو میگم
"داغ رو دلمه" دارم میسوزم انگار یه تکه ذغال داغ گذاشتن رو جگرم
آه میکشم و نفسم بالا نمیاد
خدایا خدایا حرفم بزنم میزنی تو دهنم
باشه من بد ولی بگو کی خوب بود؟ کدومشون عزیز دردونت بودن؟ کدومشون دل مارو نشدن
خستم از نفس کشیدن 
چند وقتی بود که ذهنم درگیر اين بود که اين شبکه های مزخرف عجتماعی رو حذف کنم یا نه بالاخره دیروز تصمیمم رو گرفتم . اينستاگرام و تلگرام از روی گوشی حذف شد . تلگرام هم فقط روی لپ تاپم دارم اونم فقط و فقط بخاطر آنیف . البته مشخص نیس احتمالش هست اونم حذفش کنم .
اين مدت خوب بوده . درگیر برنامه نویسی PHP هستم . خیلی دارم باهاش حال میکنم . تصمیم گرفتم جدای از خود برنامه نویسی سمت سرور ، طراحی رابط کاربری و برنامه نویسی سمت کاربر رو هم جدی دنبال کنم چ
دانلود آهنگ از اين آدما دورم کن مسعود صادقلو
masoud sadeghloo - az in adama dooram kon
 
از اين آدما دورم کن بدو خوب نداره خستم
اونا که دست مردونه دادن فهمیدیم چقدر پستن
از اين آدما دورم کن نمیخوام هیشکیو اصلا
تا وقتی کارشون گیره همشون دورمون هستن
اين روزا تشنه ی یکم مردونگیم اما که حیف نیست
لااقل تو بام بمون نزار بشه چشمای من خیس
 
برای دانلود به ادامه مطلب برویددانلود آهنگ
عصری هوا ابری و گرفته و فوق العاده گرم بود.میم هم نبود.کارامون رو کردیم و دخترها پیراهن صورتی و شلوارک مشکی پوشیدن و تل زدن به موهاشون و ست کردن با هم و رفتیم خونه دایی بچه ها.برگشتنی یه تلفن داشتم از همونا که بعدش دل آدم آشوب میشه.باید به اين احساس بد بی توجه باشم تا خودش کم کم رفع بشه.نباید بهش پروبال بدم.
فردا کلاس دارم و طبق معمول کارم مونده واسه امشب.اصن من از اون موقع که یادم میاد همیشه شب امتحانی و دیقه نودی بودم!چه تو دوران مدرسه و چه تو د
هر سال همین تکرار هرسال همین تکرار هر سال خودمونو گول میزنیم که سال نو و فلان و اينا واقعیت اينه همه اين چیزی نیست جز مشتی خزعبلات که ما برا خودمون ساختیم . ما همه اش برای خودمون چارچوب ساختیم . هیچ چیزی جذاب نیست حتی لحظه مزخرف تحویل سال یعنی چه آخه ؟؟ سال رو تحویل میدیم خودمون اصن تغییری میکنیم ؟؟؟ یه نگاه به اين جامعه تخمی بندازیم . همه ما مصرفی شدیم همه امون از عرف پیروی میکنیم نیازی نیست به جامعه نگاه بندازیم همین استوری های مسخره اينس
به پاهای خودت
موقع راه رفتن نگاه کن
دائما یکی جلو هست و یکی عقب .
نه جلویی بخاطر جلو بودن مغرور میشه .
نه عقبی چون عقب هست شرمنده و ناراحت .
چون میدونن شرایطشون دائم عوض میشه.
روزهای زندگي ما هم دقیقا همین حالته.
دنیا دو روزه ؛
روزی باتو ، روزی علیه تو ؛
روزی که با توهست، مغرور نشو .
روزی که علیه تو هست، ناامید نشو .
 
هر دو میگذره.
دلم لک زده برای اينجا نوشتن اما اونقدررر درگیر زندگي م که نمیرسم 
نصفه شبه و من زیر کولر دراز کشیدم مدتهاس شبها دیر و سخت خوابم میبره .اينروزا دقیقا سالگرد اون روزای کذایی ه . پارسال همچین شبایی دلم خون بود سرد بود تاریک بود شکسته بود . روزایی بدی بود .یکسال گذشت و چقدر زندگي بالا و پایین داره . یادتونه؟اون روزهامو یادتونه؟؟ چرا مرور میکنم؟ از اينجا حذفشون کردم که نخونمشون . چرا نمیذارم اون زخم ها خوب شن؟ مگه با عماد قرار نذاشتیم حرف اون ر
امروز میخواستم بیام اينجا و به طرز شدیدی احساساتم رو محاکمه کنم و تمام مشکلات زندگيم رو بندازم گردنش.
نمیتونم بگم GPS درونیم(احساس) خوب عمل نمیکنه،واقعا خیلی وقتا حسابی کمک کننده بوده تا به الان خیلی کم اشتباه کرده.نمیدونم چرا اين روزا اصلا نمیتونم روش حساب کنم یعنی میدونم چرا اما نمیخوام قبول کنم که اشتباه عمل کرده،پریشب شماره تلفن باب رو از مخاطبین تلگرامم پاک کردم در صورتی که هیچ اطلاعی از موضوعاتی که دیشب افتاد یا قرار بود بیوفته نداشتم
بدتون نمیومده از زندگي؟شما چقده قوی اين!من خودمم نمیدونم دارم چه غلطی میکنم اصلا چمه چی میخوام چرا اينطوری ام میخواين بگم مثلا توی یه روزم چیکار میکنم؟کاش حوصله داشتم واستون الگوریتمشو میکشیدم.اگر روز تعطیل باشه که یا خیلی میخوابم یا نمیذارن خیلی بخوابم و خب کل روز رو یا روی مبل دو نفره میشینم و میخوابم و تلفن به دست چت میکنم و وول میخورم توی اپلیکیشن ها و غر میزنم و اگرم حالم خوب باشه شاید یه غذایی هم درست کنم اين روزا به علت کاروبارای هنرس
بعضیا از تنفر حرف میزنند اما نمیدونند نفرت از کجا میاد 
و عده ای از عشق میگن که نمیفهمن عشق چیه ؟
 وقتی شدت و صمیمیت عشق، بیش ازاندازه میشه، عشق میتونه بستری مناسب برای بروز تنفر باشه. 
در چنین موقعیت هایی که همه درها و راه ها بسته میشن، تنفر کانالی ارتباطی میشه برای حفظ نزدیکی قوی رابطه که هم وصال و هم جدایی در آن غیرممکن میشه، 
 بدون تردید، عشق می تونه بی اندازه خطرناک باشه  
و عشق و نفرت می تونند به صورت همزمان وجود داشته باشند، 
کمی سخته
در راستای متنی که النای عزیز گذاشته بود،از دل چیزهای بد،چیزهای خوب بیرون کشیدن
من چند سال پیش با یک اقایی دوست بودم.
اولین دوس پسرم بود و خوب من اون موقعها فوق العاده احساستی و فوق العاده احمق بودم.اره. احمق؛ که با تمام بی حرمتیا و رفتارهایی زشتی که با من داشت من صرفا اين رابطه رو ادامه میدادم چون مثلا دوستش داشتم.
باید بگم اين داستان مختوم به یک ماه ،دو ماه یا سال نیست.۴ فاکینگ سال!
۴ فاکینگ سال من در افسردگی شدید به سر میبردم بابت رفتارهایی ک
 میگفت :من آخرین عروس بودم ،بدون هیچ دلیلی  تو سرم میزد ومیگفت خاک تو سرت:|
چند باری خوابم برد ،نتونستم برای همسرم چایی درست کنم ،از سماور اونا چایی ریختم ،با کلی اخم منو از کارم پشیمون کرد
میگفت سالها بعد که مستقل شدیم وقتی خونشون میرفتیم باید جلوی در بچه رو خودم بغل میکردم چون اگر بچه ها رو تو بغل پدرشون می دید ناراحت میشد .
و.
حالا که من عروسش شدم خیلی درک بالایی داره و از تمام بچگیام با خوش اخلاقی گذشت میکنه.
اخلاق بد دیگران شما رو میسازه
سلام خوبین خبری نیست ازتون
زندگي من خیلی تغیر کرده اصلا همه چی عوض شده خیلی هاگرگ شدن خیلی ها بد شدن
خود من رفیقم رو که وضع مالی خوب نداشت رو انقدر مسخره کردم و تحقیر شد حالا وضعشون داره تغیر میکنه ولی من گره افتاده به کارم تازه دارم خیلی چیز ها رو میفهمم 
E.A:خودت رو باور داشته باش
هوالرئوف الرحیم
دیروز و امروز کلی خیاطی کردم.
دیشب چهارساعته یه لباس برای رضوان دوختم که بسیار خستم کرد و کلی سوتی دادم و نتیجه ی کار رضایت بخش بود. امروز هم وسایل جدید آشپزخونه.
می خواستم سرویس خوابمون رو زرد کنم، ولی یه پارچه خوب برای آشپزخونه پیدا کردم که اون انجام شد و زیبا.
انشاالله قبل از سفر به مناسبت تولد آقا دکور آشپزخونه رو عوض می کنم.


پی نوشت:
یعنی میشه که بشه؟!
همونجور که تو پست قبل گفتم تصمیم به یادگیری شی گرایی با زبان جاوا اسکریپت کردم . اوایلش خوب بود . بعد متوجه شدم یه سری چیزا تو جاوا اسکریپت فرق داره . شی گرایی رو نمیتونم فعلا با جاوا اسکریپت یاد بگیرم . برای همین برای دومین بار میخوام برم سراغ php ( روانی هم خودتونین ! )‌ . احتمالا به اين زودی شی گرایی جاوا اسکریپت به کارم نیاد همون شی گرایی php بیشتر برام کاربرد داره . دیگه از همین الان php رو ادامه میدم . سمت کاربر رو تقریبا به یه جای خوبی رسو
◾️ ۱. قربانی شدن :
تقریبا همه ی ما از لحظه ی تولد احساس ناتوانی می کنیم. اکثر ما در ادامه ی راه مان در سفر زندگي در اين حالت باقی می مانیم .فکر می کنیم تمام دنیا می خواهند به ما آسیب بزنند ؛ دولت ، همسایه ها ، جامعه و افراد شرور .در هر لباس و هر جایگاهی حس نمی کنیم که ما هم اين وسط نقشی داریم .ما صرفا معلول تمام کائنات هستیم و آنها علت وجود .ما شِکوه می کنیم ، اعتراض می کنیم و در گروه هایی گرد هم جمع می شویم تا با کسانی که مسئول هستند بجنگیم.به جز مهم
دیشب خواب بدی دیدم. قاتل نبودم اما با سهل انگاری باعث مرگ چند نفر شدم.
شاید دلیلش قتل های زنجیره ای اين چند روز اخیره. 
اين روزا خیلی سوسک کشتم. شاید بیشتر از بیست تا. بندگان خدا رو با کفش له کردم؛ بعد با خاک انداز انداختمشون بیرون.
خیلی هاشون رو هم به واسطه پاشیدن سم کشتم.
واقعا حکم کشتن سوسک ها چیه؟
امروز صبح با نوازش دل انگیز یک سوسک از خواب بیدار شدم. همون موقع بدون اينکه کسی بفهمه کشتمش.
بنویسید و کاغذهارو پاره کنید بریزید دور ولی کسیو پر نکنید 
بعد ازین برگه های اگهی ک تو خونه تون میندارن و جمع کنین به کارتون میاد
نشستم درس بخونم یعنی تست بزنم واقعیتش اينه که تنها کاری ک نمیکنم همینه
مینویسم و مینویسم و مینویسم.
فکر میکنم و خاطرات گذشته میاد جلو چشمام و با اتفاقات اخیر جمع میشه سوالای تکراری یه دوستی گفته بود تو حرفای محمد افلاکی خیلی غرق نشو! باید بگم اگر تاثیر حرفاش تو اين یکسال نبود و اگر اون پست خاصش نبود یا دق می
چند روز پیش اومدم برنامه مهاجرت به بیان رو نصب کنم . ی دفعه دلم گرفت :/ اولش اسون بود اما موقع نصب سختم شد اينجا با همه کمبوداش نمیذاشت برم ! . پیش خودم گفتم خوبه ی وب که هیچ کس رو درش واقعی ندیدمه نمیذاره اينجا رو ترک کنم !واقعا تو کف اينم ری را سادات چجوری دل کند و رفت تو دیار کفر که هیچ کس رو نمیشناخت!!پ.ن: خب ی سوالی که ازتون دارم اينه که تا حالا که وب نوشتین ایا کسی تو دنیای واقعی تونسته شما رو پیدا کنه . و اينکه امنیت بیان بهتره یا اينجا ؟؟بعد
زندگي هیچ‌کس خالی از فراز و نشیب نیست. مطمئنا در خلال روزهایی که زندگي به کام شما بوده است، طعم تلخ اتفاقات مأیوس‌کننده را هم چشیده‌اید. اما آیا هنگام مواجهه با سختی‌ها، نیمه‌ی پر لیوان را می‌بینید یا دائما به نیمه‌ی خالی لیوان توجه می‌کنید؟ با جواب دادن به اين سؤال مشخص می‌شود چقدر در زندگي روزمره‌تان خوشبین یا بدبین هستید. اگر در جواب، شجاعانه اعتراف کردید که بخش قابل توجهی از نگرش‌تان در زندگي به زهر بدبینی آلوده است، حتما نیاز دا
خیلی روز است که سعی کردم یا بهتر است بگویم سعی کردیم همدیگر را فراموش کنیم.من از پسش برآمدم درست یا غلط زندگي جدیدم رو شروع کردم. زندگي که واهی نیست واقعی واقعی است همه حرف ها و اشارت ها و قول هایش. مانده خودم که به سامان برسانم خودم را رویاهایم، کارم،سوادم و خیلی چیزهای دیگر را
عاشق روزایی هستم که برف گوله گوله میباره. اين روزا بخاطر سال نو میلادی کارتنای با تم کریسمس که توش از برفه نشون میده و من مست میشم. برفم که میباره پرده ها رو میزنم کنار که لحظه به لحظه تماشاش کنم. ظهر برگشتنی برف تموم شد. بچه ها رفتن آهن ربا بخرن که بعدش هوس کردن برف بازی کنن. سه تایی بازی میکردن و من تو ماشین بودم و مست صدای خنده و شادی جوجه ها. چیزی که میدیدم کل زندگي من بود سریع گوشیمو برداشتم و فیلم گرفتم از کل زندگيم. اين فیلم شده شارژر من. الا
از بی‌نام و نشون بودنِ اين‌جا خوشم می‌آد؛ از اين‌که بی هیچ قرار و قولی دلم می‌خواد اين چند روز هی بنویسم. می‌دونی، بعضی وقت‌ها واقعا می‌ترسم که از پس زندگي برنیام. شاید خیلی ساده‌ست، نمی‌دونم؛ اما اين‌که هم‌زمان باید حواسم به هــزارتا مسئله باشه و بتونم تعادل بین اون‌ها رو هم حفظ کنم، من رو می‌ترسونه که نکنه نتونم. می‌خوام واسم مهم باشه که چی گوش می‌دم، با کی صحبت می‌کنم، چه فیلمی می‌بینم، کجا می‌رم، چی می‌پوشم. می‌خوام همه‌شون
+به قاعده ی یک دست که پیچک میشه دور شونم
در امن ترین کنج جهان جا میگیرم
و خداروشکر 
++اشکام قطره قطره میریزه و شعر میشم.
+++عشق اگه شکل داشت
مثل مرد پیرهن نارنجی امشب بود
یه ظرف برنج حضرت داشت قاشق قاشق بین تک تک ادما پخش کرد
پوست افتاب سوخته ای داشت و لاغر بود
وقتی به زائرا ادرس میداد و اشاره میکرد به صحن ازادی
حس میکردم داره عشق بازی میکنه.
کف دست دوستم برنج ریخت،
دوستم عطرشو بو کشید و شیرین گفتـ
:"شدیم مثل کبوتراش " و لبخند زد

++++پیر نشید!شما مسئ
اين روزا تنهام ساکت و بی انگیزهاشکای گرمم به مژه هام آویزهآخه تو چجوری میری ولی میمونیبیچارت میشم تو هوای بارونیمونده تو یاد چقدر خاطره دارم از تو ای دادوای از اين دل گرفتم در احساساتمو گلمیدونی رفت همه فکر و خیالت خاطرت تختدنیا نامرد تورو گرفت منو تنها ترم کرد
همین حالا که پیاده کردن وویسای پاتولوژی بالاخره تموم شدن و دارم از پنجره ی کتابخونه ی خوابگاه به شاخه های تازه جوونه زده ی درختا و آسمون ابری نگاه می کنم، احساس می کنم خوشبختی خیلی دور نیست.دخترا دارن تو حیاط زیر نم نم بارون چرخ می زنن و بلند با اِبی می خونن.اين روزای اوج، اين روزای پر از حس.کاش تموم نشه هیچ وقت اين روزا، کاش حسامون نمیرن هرگز. که بارون و درخت و جوونه و ترانه غریبه و بی معنی نشن یروز.من اين آخریا که حالم خوب نبود، از تاریکیا نو
همیشه عادت داشتم اوضاع رو تحلیل کنم و سعی کنم کنترلش رو دست بگیرم ولی اين روزا اونقدر همه‌چیز درهمه و اونقدر شکننده شدم و اونقدر دورم که دلم می‌خواد بشینم یه گوشه و دیگه داد نزنم من نیازی به مراقبت ندارم، بذارم هر چیزی که قراره بشه بشه.
دلم میخواست ازش دست بردارم.دلم میخواست بهش سر نزنم و چیزی از اون رو تو ذهنم جا ندم.اما یواشکی هم دلم میخواست که اينجا براش بنویسم و اون یواشکی بخونه اون تنها کسی بود که از همه دلنوشته های من خبر داشت از جسمم و از روحم خبر داشت.نمیدونم چطور با یه بدقولی تموم خواسته ها و زمین و زمان به هم گره خورد و چیزی از هم ت نخورد.دلم براش بی تابی میکنه بقدری که هر بار که میام بهش پیام بدم دلم میگه پیام بده و بعد عقلم بهم میگه مگه نگفته چیزی نگو و دیگه ایمیل
دارم با خودم فکر می کنم که اين عجیب نیست؟ که اينقدر به همه چیز با عشق نگاه کردن؟
به درد. به سختی. به محبت. به درخت و لیوان و سگی که ازش می ترسم. به ترس و حتی اضطراب.!
یه جایی توی زندگي گفتم که اين ماییم که به زندگي معنی می دیم, اينکه ماییم که اتفاق ها و هر چیز رو تعبیر می کنیم. و نه اينکه تعبیری وجود داره براشون که همونه و بس!
دنبال تعبیرهای قشنگ رفتم. روزا رو قشنگ دیدم.
نه اينکه عشق مقابل خشم باشه؛ نه اينکه نباید جهت گرفت و مقابل چیزی نایستاد. ا
همیشه تا یادم میاد اتفاقات مهم زندگيم با مهمونی همراهه.نه اينکه بخاطر من برگزار بشه،یهویی اون روزا دل فامیلمون واسه هم تنگ میشهتو مهمونی یا حالم تخمیه یا تخمام داره میلرزه باید جوری هم وانمود کنم که بعدن خواستم دروغ بگم دست و بالم باز باشه 
فکر کنم اين نقل قول از بیهقی هست که میگه: " من هر موقع روز شنبه برای کار به دیوان میرفتم، نقصانی در کارم حس میکردم، دلیلش هم تعطیلی روز جمعه بود"
حالا من هم چند هفته ای بود به دلایلی کار رو تعطیل کرده بودم, حالا که میخوام دوباره کارها رو شروع کنم، مثل بیهقی شدم و خیلی دست و دلم به کار نمیره.
امروز تولدمه. یه روز تکراری و عادی مث همه‌ی روزا، شاید یه‌کم غمگین‌تر، یه‌کم دلشوره‌دارتر، اما معمولی!
که زندگي دوسه‌نخ کام است و عمر سرفه‌ی کوتاهی. 
اين باری که روی سینه‌هام سنگینی می‌کنه هیچ‌جوره قابل حمل نیست. امیدوارم پس‌فردا که روز بهتریه برام، حالم خوب باشه. اما نه. امکانش نیست. نمی‌شه.  کاش یکی از ما می‌تونست جلوی خودش کوتاه بیاد. تا اينجوری غم‌هامون سیگنال نفرستن. 
به من بچسب همین الان.
میگفت اگه قراره وقتی حالم بده شعر بگم، حاضرم همه ی عمرم رو تو اين وضعیت روحی نکبت بگذرونم.
من شاعر نیستم ولی واسه نوشتن دو خط متن هم یه حالی لازمه که تهش به اشک برسه.
اتفاقا یکی دو شب پیش داشتم به آخر قصه امون فکر میکردم، انقد تلخ واسه خودم تمومش کردم که گریه تنها چاره اش بود.
ولی فرق داره. حال نوشتن فرق داره. حال تلخ نوشتن فرق داره.
تلخ نیستم اين روزا.
همین.
.
.
بماند که گاهی امیدی به اين زندگي نیست
Amir Tataloo
Khaar
#AmirTataloo
میدونی خار که میگین چیز بدی نیس
کارش محافظت از گل اما بازم خاره
میفهمی خار
تنها دعام اينه که بمونی برام
با حرفاتو صدات روحو نوازش میکنی
چشات دنیامه هر صبح تو همه دنیامو بازش میکنی
با خنده هام عشق میکنی
دلمو با خنده خامش میکنی
تو تنها دلخوشیم بودی
همیشه جون بهم میدن لبات
من فقط با تو زندگي نمیکنم
زندگي میدم برات زندگي میدم برات
دل من خون و داغونه برات
تو میدونی 
همه چیزو از تو اين چشای خستم میخونی
بدنم روح نداره وقتی تو نیستی
ریتم: 6/8          گام: A
Bb Am
اين روزا گوزن رو سر نمی برن
Am Gm
میشکنن شاخشو میفرستن تو باغ
Bb C Am
اين روزا طاقو نمیریزن سرش
Am C Gm
سر گله شونو میکوبن به طاق
Am Bb C
آخر نمایشا عوض شده
Dm A C
همه نقش همو بازی می کنن
Am C Gm
اونایی که چشمشون به قدرته
Dm C Bb
هم پیاله هاشو راضی می کنن
Am C Bm
نمی دونم اگه برگردیم عقب
Dm C Bb
دل طوقی واسه کی پر میزنه
Am C
سلام خودم
هوا گرگ و میشه و ساعت حوالی 6 صبح  پروژه تحلیل همین الان تموم شد
دلم یجوریه نمیدونم چرا آخه .
اين روز هارو با سال پیش مقایسه میکنم میبینم همه چی عوض شده  وای چقدر تقییرات داشتیم خیلی ادما از زندگيم رفتن و خیلی اندک وارد شدن
جدا خیلی زمان همه چیزو درست میکنه  گذر زمان حوبه کی گفته بده واقعا خیلی خستم ولی خوابم نمیاد نمیدونم چرا
فکرم درگیر بود خیلی الان اروم شده خدارو شکر
خدا خودش کمک کنه  کارام به روال پیش بره تا همه چیز حل بشه
خدا
فاااککلی نوشتم پست نشد دختره یه ساله سرکار میره. حداقل تا سال بعدم هستحقوق خوب میگیره طبیعتا تا حالا پس اندازم داشتهبعد میگم تو که دوست پسر داری و انقد جدیین چرا ازدواج نمی کنی؟میگه موقعیت ندارم! کارم موقتهبعد تو فامیل ما پسره یه اسکناس پنجاهی تا حالا تو جیبش نبوده براش زن میگیرن. 
از یه جهت راضیم داره میگذره ،،، بذار بگذره مهم نیست ،، از یه جهتم میگم حیف اين روزا که داره الکی میگذره !
اما با اين وجود ترجیح اينکه بگذره کلا اين 5 سال اخیر جز زندگيم نیست،،،
#
1-وای  زنگ زده به مامانش میگه مامان من لاغر شدم ،،،،سه برابر منه !
اگه مامانت منو ببینه چی میگه  
از بس لاغر شده بودم فکر کرده بودن سرطان دارم
2-جالبه برام که چرا همه فکر میکنن من فقط باید تو خونه باشم و وقتی منو بیرون میبینن تعجب میکنند :|شایدم فکر کردن با مهرداد سوم  اوم
یه وقتایی میشینم آرشیو و موضوعات وبلاگ رو میخونم. چه حسی داره، گذشته، گذشتن. اصلا انگار یه کس دیگه ای نوشته از حس و حالش. اينقد که برام دوره، اينقدر که همشون تموم شده ان. عجیب تر اين که بعدا هم همین حس رو پیدا میکنم نسبت به حال اين روزا.
هم شگفت انگیزه، هم عجیب و هم ترسناک!
سلام
اسم من مریم است. اردیبهشت امسال 34 سالم شد.
من مهندس کامپیوترم و کارم برنامه نویسیه. حدودا 10 ساله دارم کار میکنم.
فوق لیسانس کامیپوتر ، عاشق درس خوندن (البته 3-4 ساله عاشقش شدم :D )
  واسه سرگرمی تصمیم گرفتم اين وبلاگ را درست کنم.
و بعضی روزها بیام حرف دلم را بنویسم.
امیدوارم 100000000 تا دوست مجازی خوب اينجا پیدا کنم.
بهش میگم ما خیلی تنهاییم رفیق .  ما حتی خودمون و هم نداریم. میگم من افسردگی ندارم فقط غمگینم . ای کاش افسرده بودم ولی روان درمانی و دارو بود لااقل یکم امید داشتیم به بهبود اما اين روزا نمیدونم دقیقا کی قراره اين غم بره کنار .بهش میگم شدم شبیه اون نهنگه که امواج صوتی شو بقیه آبزی ها نمیتونن بشنون و حس کنن و اون تنها میمونه .
به نام او.
یا اللّهُ یارحمنُ یارحیمْ
یا مقلِّبَ القُلوب
ثبِّت قلوبَنا علیٰ دینِک.
اونقدر پر فایده و آرامش‌بخش و زیباست که دوست دارم دائما تکرارش کنم.
معروف به دعای غریق هستش و شنیدم که میگن در آخرامان زیاد تکرارش کنید چون شما رو در راه خدا ثابت قدم خواهد کرد. (:
پ.ن: خیلی از قرصای آرامبخش مؤثرتره،امتحان کنید
     اخیرا متوجه میشم با پسرم چند مورد بد رفتاری داشتم! کجاها؟ جاهایی که سرسخت رو نظر مخالفش با خودم پافشاری کرده؛ بخصوص که اگر جایی مثل استخر جلوی دید دیگران بودیم و تایممون رو به اتمام بود!
     یادمه تو خونه پدری آنقدر حرفم و نظرم نادیده گرفته میشد تا جائیکه حق انتخاب پوشش و مدل لباس خودم رو نداشتم، که همیشه برای ساده ترین مسائلی شخصیت میبایست زور زیادی میزدم تا با عصبانیت تا بتونم کمی از حریم دفاع کنم و بخصوص که خودم و نظرم رو اثبات کنم!
 
وااای خدایاساعت هشت و پتج دیقه سباید ورزش کنم ی ساعت، برم حموم، لباسامو بذارم لباسشویی، شام بذارم، یکم پوزیشنارو تمرین کنم که شنبه گیج و منگ نرم بخش (منحرفا پوزیشن گرافی مریضا رو میگم :d اوا خاک بسرم)بعدشم یکم تمرین فتوشاپ کنم و کارای قبل خابم رو بکنمزودم بخابم که فردا قراره بریم باغ. پس فردا هم خروسخون سر کارم! ساعت 7!
پازل تموم شد،تمومش کردیم!
یه اتفاقایی داره تو وجودم رخ میده که عجیبن شاید بعدا راجب شون نوشتم،تنهایی روم غلبه کرده،کلی خستم کلی.
چندین نفر که قبلا آدرس اينجارو نداشتن،حالا دارن.
من یه کراش دارم که با دنیا عوضش نمیکنم [از یکی بِدَره[البته از همینجا اعلام میکنم امیر توهم خیلی کراشی خیلی[امیدوارم اين پست رو نخونی]]در کل کراش آدمو نابود میکنه سعی کنین کراش نداشته باشین]
واقعا خوش بحال بعضیا که وقتی روشون کراش داریم میتونیم بهشون بگیم،یعنی از او
هو
خیلی ازت دور موندم، خیلی زیاد. اونقدر که اصلن هیچوقت فکرشو نمیکردم؟ نکنه باز با من قهری؟ نکنه یه حال گیری اساسی تو راهه؟ نکنه چی؟ من که نمیفهمم اين همه دوری رو. نمیفهمم بخدا. خستم. خیلی خسته. خسته ی روحی. فکری. جسمی. حال و حوصله ی هیچکس و هیچ چیز رو ندارم. دنبال یه راه حلم. یه گشایش. یه نیم نگاه. تو که مارو تحویل نمیگیری. قبول اصلن. از همین راه دور بهت میگم. خودت همه چیز رو درست کن. خودت راه رو نشونم بده. خودت چراغ بده دستم. اين چه وضعیه آخه؟اين
15 آذر "ملت عشق"رو برداشتم و گذاشتم رو همون میز همیشگی.کلی تعریف و انتقاد ازش توی مغزم بود و فقط اماده بودم که شروعش کنم،شب 24 صفحه ازش خوندم و خوابیدم،روزه بعد یعنی 16 آذر هم تا صفحه ی 63 و امروز هم تا 112حدودا 399 تا صفحه س اگر اشتباه نکنم!.تا اينجا بد نبود و احساسات الا برام قابل درکه.تو اين روزا از سال با وجود پودمان ها و امتحانا با کتاب خوندن اينگاری روی طناب راه رفتم.همیناش جذابه دیگه مگه نه؟.
کاش می‌دانستیروشن است که #خسته امزیرا آدمیان در جایی باید خسته شونداز چه خسته ام، نمی دانمدانستنش به هیچ رو به کارم نیایدزیرا خستگی همان است که هستسوزش زخم همان است که هستو آن را با سببش کاری نیستآری خسته امو به نرمی #لبخند می زنمبر خستگی که فقط همین استدر تن آرزویی برای خوابدر روح تمنایی برای نیندیشیدن.
دانلود آهنگ جدید علی لهراسبی بنام خداحافظ با بالاترین کیفیت










Download New MusicAli Lohrasbi – Khodahafez
ترانه: میلاد فلاح , موزیک و تنظیم: محمد لطفی
برای دانلود آهنگ به ادامه مطلب مراجعه کنید …

 










 
متن آهنگ جدید علی لهراسبی بنام خداحافظ  :
دستم از دستای تو دور موند چون چشم دنیا شور بود خنده هام بعد تو بی روح شد درد تو قد یه کوه شد چه شدش بی معرفت کی تورو اينجوری دیوونه کرد اون قلب سنگیه بی رحم بی درد هی تورو هی دور و دورتر میکرد برس به دا
خرید ارزان پاورپوینت با موضوع کیفیت زندگي کاری در دنیای امروز
پکیج مقالات پاورپوینت با موضوع کیفیت زندگي کاری در دنیای امروز را از ما دریافت کنید.
با راه اندازی اين وبسایت شما خواهید توانست به مقاله پاورپوینت با موضوع کیفیت زندگي کاری در دنیای امروز دسترسی پیدا کنید.
ترجمه مورد تایید و بدون اشتباه درمورد پاورپوینت با موضوع کیفیت زندگي کاری در دنیای امروز را از اينجا خریداری نمایید.
To improve the quality of your article, refer to پاورپوینت با موضوع کیفیت زن
سلام
بعد از مدت ها خودم رو مجبور کردم بنویسم.هرچقدر که تونستم و از هر چیزی که به ذهنم اومد.
از همین حالا هم خسته شدم! اونقد حرف ننوشته و نگفته دارم که کلا قر وقاطی شده ذهنم ولی خب میشه نوشت کم کم.و از همین الانم هم بنویسم باز خوبه موضوع جدید دیگه اضافه نمیشه به نگفته ها
ده روزی میشه که داداش رفته تهران برای کارش و خب کار پیدا کرد و موندگار شد. دو سه روز پیش هم چمدون وسایلشو فرستادیم براش و اين روزا هممون دلتنگشیم. اين هم یه مرحله زندگي ما سه تا بو
یکی از کارهایی که اين روزها دوست ندارم، تنها شدن با افکارمه. یادمه قبل تر ها، آرزو داشتم موقع خواب فرا برسه یا مثلاً وقتی توی سفر مینشستم پشت ماشین کنار پنجره، هندزفری رو بذارم تو گوشم و توی رویا غرق بشم. رویای آینده ای قشنگ. جایی که در درجه ی اول در درون خودم به آرامش رسیدم و قوی شدم و با پرتوهای وجودم اطرافیانم رو دلگرم میکنم. جایی که زیبا بودم، عشق در زندگيم جاری بود، برای اهداف خوبی می جنگیدم. مثلاً کمک میکردم برای کودکان کار مدارس شبانه ر
سلام مجدد
اين روزا سریال Breaking Bad رو شروع کردم به دیدن ، سریال شاهکاری و تکرار نشدنی در نوع خودش هست
نگم براتون از اين سریال که فوق العادس! اسپویل نمیکنم دیگه خودتون برید ببینید!!!
اينو بیخیال
دلم یه کار میخواد توی وب
بتونم ازش کسب درامد کنم
برنامه نویسی و اينا مد نظرم هست ولی کلی باس چیزی یادبگیرم
تاجر ثروتمندی 4 زن داشت. زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و برای او دائما هدایای گرانبها میخرید و بسیار مراقبش بود.
زن سومش را هم دوست داشت و به او افتخار میکرد و نزد سر و همسر او را برای جلوه گری میبرد و ترس شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد. اما واقعیت اين است که او زن دومش را هم بسیار دوست میداشت.
او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود. مرد در هر مشکلی به او پناه میبرد و او نیز به تاجر کمک میکرد تا گره کارش
به نام او.
من چند وقتی هست که متوجه شدم تو بیان احساساتم دچار مشکلم
تو لذت بردنم از لحظه ها هم همین طور.
همیشه همین جوریه که وقتی برای یه چیزی خیلی برنامه میذارم و بهش فکر میکنم و تو ذهنم یه چیز قشنگ ازش میسازم ولی تو واقعیت، اون نمیشه و غصه میخورم و نمیتونم لذت ببرم.ناراحت میشم
من واسه دیدن تو دو هفته فکر کردم که چجوری بشه و نشه و فلان.ولی تهش اونی نشد که دلم میخواست و حتی درست نتونستم ببینمت!حتی یه دیدن خیلی ساده.
شرایط بدی شده.همه چیز سخته
من
اينقده از پستای اخیرم زدم که نمیدونم ایا میشه جبرانشون کرد یا نه از قرارام و حرفام با ا.م و اتفاقایی که افتاده و بیدار شدن از خواب غفلت،از ف.ح خیلی دلخورم خیلی خیلی خیلی،وقتی به کاراش فکر کردم غمم گرفت دلم شکست،من اشتباه های زیادی توی انتخاب دوست کردم.یه چندتا کتاب خریدم بعدا براتون میگم.
نمیخوام بگم چیشده و چرا دارم اين حرفارو میزنم،دیدین امسال هم نتونستم برم نمایشگاه کتاب تهران؟،دنبال کارم،نمیخوام بشینم تو خونه و الکی الکی وقتم تلف شه،ف
کاش روزی برسه که فقط از چیز هایی که حسش کردیم حرف بزنیم
یه احساسیه که فقط باید یه لحظه قرار پیدا کرد و فقط فکر کرد به همه ی اون مسیری که طی کردی
بدون هیچ حرفی بدون هیچ اصرار
فقط نگاه کرد
بدون هیچ سعی در جریان گذاشتن
فقط باید بگی اسان نبود
اما ادامه ش قراره بگه که گذشته ی اين اينده
دو طرفش چی بوده حکمتش چیه
محکم بوده که میشه اينجوری ادامه داد

معتقدم روزی میاد یا در اين دنیا
یا اون طرف که بشر با فهمیدن همه چی یک دل سیر گریه خواهد کرد .
خدا
سلام
بعضی موقع ها مثل الان دلم برای نوشتن پرپر میزنه وقتی تو ذهنم مرور میکنم میبینم یکاری نکردم میفهمم ننوشتم نمیمونه برای اينده نمیفهمم خودمم دقیقا تو همین لحظه ها مثل یه قرص اکسار تو معدم جذب میشی و ارومم میکنی انگار قرار نیست دست بکشم از کارم هر روز قوی تر از قبل میشم امروز داشتم میگفتم قراره یه خونه بسازم که فول امکانات داشته باشه اما ببخشید که یادم رفتم که بگم مهم امکانات خونمون نیس مهم تویی مهم حرفاییه که تو خونه میزنیم مهم کمک هایه ک
پارسال اين موقع‌ها شدیداً تو فکر رفتن بودم؛ مهاجرت و بورس تحصیلی و رزومۀ درست و حسابی و آیلتس و. به هرکی هم می‌گفتم می‌گفت تو جوی و اين حرفا. تو اين مدت که شرایط انقدر تغییر کرده نظر بیشترشون عوض شده و جدی دارن به مهاجرت به‌عنوان یه گزینه فکر می‌کنن. 
اما من دیگه به فکرش نیستم، دغدغه‌ام نیست؛ و دلیلش هم اينه که کارم رو دوست دارم. اين اصلاً معنی‌اش اين نیست که هیچ مشکلی تو کارم ندارم، حقوق میلیونی دارم، هیچ مشکل صنفی و مالی نداریم و رقابت خ
دانلود آهنگ جدید بد شدی از امو باند با بهترین کیفیت + پخش آنلاين
بد شدی با من دیدی شکستم
یه روزی رفتی ببین چه خستم
Download Ahang Jadid 98 Emo Band Benam Bad Shodi

دانلود آهنگ امو باند به نام بد شدی
 با دو کیفیت ۳۲۰ و ۱۲۸
متن و ترانه آهنگ امو باند – بد شدی
بد شدی با من
دیدی شکستم
یه روزی رفتی
ببین چه خستم
اين فاصله منو پیرم کرد
دنیا غریبه با احساسم
خودمو تو آینه می بینم اما انگار که نمیشناسم
توی خلوت خودم همش یه گوشه تنهایی می شینم
سکوتِ بغضمو می شکنم و خودمو
.برای اينکه کاهش وزن بهتری داشته باشید باید نکاتی را در نظر بگیرید1 هرسه ساعت یکبار غذا بخوریدبیش از 3 ساعت در روز گرسنه نمانید و وعده های غذایی تان را تقسیم کنید. با اين کارمطمئن می شودکه میزان قند خون تان ثابت باقی می ماند و متابولیسم شما دائما در حال سوخت و ساز است و از گرسنگی پرهیز کرده اید یک روز ایده آل شامل صبحانه میان وعده وسط صبح ناهار ، میان وعده عصر ، شام و میان وعده با دسر بعد شام است . شبها بیشتر روی پروتئین تمرکزکنید مثل تخم مرغ و مر
امروز من سحر خیز شدم. آسمون حسابی دلبره و اصلا شبیه جمعه نیست. چقدر زود زمان میگذره چشم به هم زدن شد ۱۱ مرداد. دلم میخواد تابستون بگذره اما دیگه نه اينجوری. هرچند که دارم کار میکنم ولی خب نگران اينم هستم که نکنه زمان کم بیارم. با اين حال هنوزم کند پیش میرم ولی سعیمو میکنم هم بفهمم هم یادم بمونه مطالب. و چقدر سخته. سرعتمم باید بیشتر کنم چون منابع زیاده و زمان نیست. من سال دیگه قبولم میشم. همه تلاشمو میکنم . 
بگذریم. رسیدم به لایب نیتس. نمیدونی چقدر
سلاااام چند وقته انرژی ازام میباره البته بگما انرژی که با خستگی همراه دیدین یه کاریو انجام میدید که بهش علاقه دارید وقتی تموم میشه هم خوشحالید هم خستم خداروصدمرتبه شکر گوشه چشمیم به من نگاه کردن ان شاءالله همه رو شامل رحمت قرار بدند .
من گاه گاهی سرمیزنم به اينجااما دوستان میخوننو هیچ رد پایم نمیزارند ماهم میایم بی انگیزه برمیگردیم .
راسی یه چیزی دلم کنار اومد .گذشت ازاش .بیشتر نمیگم مثل قبلاناراحت کننده ننویسم اين یه تیکم جهت اطلاع بود ه
+ یه روزایی بود که یه جعبه مدادرنگی 24 رنگ داشتم با یه دفترچه کوچیک سیمی، از سرکار میومدم با همه خستگیم ولی کلی ذوق و عشق میشستم یه شخصیت کارتونی رو میکشیدم و رنگش میکردم. واقعا بهم خوش میگذشت. بعدشم کلی ازش عکس میگرفتم و خوشحال بودم. 
+ حالا همون آدمم با اين تفاوت که شاید بیشتر از 200 تا مداد رنگی و چندین و چند مدل مختلف ابزار نقاشی دارم، اما حتا هر شب مداد معمولیمم دستم نمیگیرم که چند تا خط ساده بکشم که برای بهتر شدن تلاش کنم. 
+ اين وسط نمیدونم چه
چند وقت گذشته؟ حدود 6 ماه. یا دقیق تر بگم، 6ماه و 2 روز.
حالم؟ بد نیست. چطور گذشته؟ ای. راضیم؟ اووممم
اين روزا ساکت تر شدم، آروم تر بیشتر وقتم رو کار میکنم، با خانواده کمتر صحبت میکنم، کلی علامت سوال و چرا توی ذهنم هست. گاهی شک میکنم.
ترسیدم، واسه همین کاری نمیکنم تا بگذره و ببینم چی میشه. میدونم راه حل اين نیست اما خب نمیدونم چیکار کنم.
برم به بقیه کارا برسم که تازه اول صبحه
و گاهی نمیدانی راه کجاست و به سرمنزل نمی رسی اينم حکایت ماست
بعضی وقتا داری میری ولی به خودت میای که ای دادی بیداد راه و اشتباه رفتی ولی قربون خدا برم که راهنماست دمی شما گرم آخدا اااااا
 
حال و هوام اين روزا شبیه خودم نیس نمیدونم چرا شاید به خاطره اينه که هواسم به خودم نبوده شاید نمیدونم والا ولی باید فردا حالا یکم حواسم به خودم باشه به خودم برسم  ایشالا
 
خب دیروزم که سالگرد ازدواج حضرت مادر با حضرت مولا بود به به واقعا که دل شیعه به شادی ارب
بیدار شدم. ساعتو نگاه کردم، 06:06 بود. اول خندیدم ولی حدود 10 ثانیه بعد یادم اومد هرجا توی زندگي ذهنت درگیر بود، از طریق ساعت راهنمایی می شی. هنوز تعبیرشو نخوندم ولی دلم روشنه.بعداً نوشت:هرجا سرچ کردم معنیش همون بود که دنبال آرامش نرو. خودش میاد. کوتاه ترین تعبیرش اين بود: (تمام نگرانی ها و ترس هایت در مورد مادیات و دنیای فیزیکی را به خدا و فرشتگان واگذار!)راستش اين روزا خیلی پریشونم. درست فهمید
یک روز بالشتم و بر میدارم ، جای خوابمو جمع میکنم ،
میندازم رو کولم و خودمو میبرم یه جای دور
از روزای سخت و کسل کننده ای که دمار از
حس قلب و روحم در اورده بیدار میشم
| فرگل_مشتاقی |
نمیدونم اصن کسی میفهمه چقد اشوبِ درونمـ حل شدم به رو خودم نمیارم هی میگم بابا بیخیال میگذرعه تو فقط بلند شو بعد یه جا نیست برم خودمو گم و گور کنم و داد بکشم و بگم بریدم اينقدر سعی کردم چیزای بد رو فراموش کنم و قوی باشم حالم داره از قوی بودن بهم میخوره میگ
هیچ راه فراری هم نداریداشتم با میم حرف میزدم و میخندیدم و برای تولدش برنامه میچیدم که گفت بره و برگرده
میدونی چی شد؟واسه رفتنش از جمله ای استفاده کرد که اون روز شوم من خودم استفاده کردم و رفتم و وقتی برگشتم دیگه یه چیزایی سر جاش نبود! و از همه مهمتر دیگه حالم خوب نبود
دارم بهتر میشم اين روزا اما خوب نمیشم تا وقتی که کاری که میم گفت رو انجام بدم
برم و یه جورایی انتقامم رو بگیرم.اما به روش خودم.
دانلود آهنگ جدید حمید عسکری به نام رفت دلم
Download New Music Hamid Askari - Raft Delam
متن آهنگ رفت دلم حمید عسکری
امون از اون چشمای بی همتات ببین چه کارایی دستم داد عاشق شدم رفت دلم از دست یه لحظه که چشمم به تو افتاد امون از اون موهای صافت دل منو میبره دریا امون از اون احساسی که دارم شبیهش نیست تو همه دنیا دوست دارم آی دوست دارم تورو دوست داشتن شده کارم دوست دارم آی دوست دارم چه حال خوبی با تو دارم چشمای سیاه تو منو داره میکشه آره من دوست دارم به همین دلم خوشه م
دارم اين تابستونو واقعا زندگي میکنم 
نه اينکه مشکلات و فکر و غصه نباشنا ،نه ، فقط به قول و قرارام با خودم پایبندم 
یکشنبه میرم کلاس موسیقی ثبت نام میکنم و هنر مورد علاقمو شروع میکنم
هر روز کتاب میخونم ، زبان میخونم ،ورزش میکنم 
دنبال پیدا کردن کلاس هندبالم که برم، چون از وقتی توی دانشگاه دنبالش کردم بشدت بهش علاقمند شدم :)))))) 
مرداد باز باید برگردم تهران و برم پیش دکتر ببینم چی پیش میاد :))) و خب اگه اين تابستون کارم راه بیوفته یه مدت باید از ور
همسر. همونی که کنارش انگشتتو ت میدادی بیدار میشد. اين روزا اونقدر خسته‌س که یه ساعت تمام کنارش ناله زدم و بیدار نشد!!!
+ ولی من اگه خدا بودم مریضی نمی‌آفریدم!! . شایدم می‌آفریدم! ولی خب انصافا آدم وقتی سالمه خب خوشحاله که سالمه دیگه. وقتی هم مریضه به جون خودم قدر سلامتی رو نمیدونه!!! صرفا ناشکری میکنه و ناله میزنه!!
وقتی‌ام خیلی غمگینی، انقدر که غم استخون بتر شده و به قول سعدی "کارد به استخوان رسد"، به اين فک میکنی که خب اين نهایتِ غمه و اگه امروز و فردا تموم نشه بالاخره توی یکی از همین سالای نزدیک قصش تموم میشه دفترش بسته میشه و فقط ازش یه خاطره‌ باقی میمونه برای عبرت و سرمشقِ تمامی عمر.
ولی هیچ‌وقت همه چیز اونجوری که ما میخوایم پیش نمیره. چشمات و باز میکنی و میبینی که میشه خیلی بیشتر از اين‌ها غمگین بود و نمرد، میشه خیلی بیشتر درد کشید و به جای امید
بیست و دو سال از فوت پدر گذشته است.من بیست و دو سال غم و شادی را بدون او گذرانده ام.امروز در لابلای کارهای خانه شرشر اشک می ریختم.غم انگیز بود که گذشت سالها دردم را تسکین نداده و هر وقت به بن بست زندگي میرسم به یادش اشک می ریزم."اگر پدر زنده بود"ها برایم ردیف می شود و زندگي زهرم میشود.اندرزگوی درون پند می دهد که حالا که زنده نیست در حال و با داشته ها زندگي کن.سخنش را نمی فهمم و باز باران اشک است که می بارد و تمامی ندارد.با خود می گویم"اين اخرین بار ا
داشتم با پشمک حرف میزدم،بهم گفت تو که خیلی مهربونی تو که خیلی قشنگی گوگولی ای،هنوز داشت میگفت بهش گفتم پشمک میخوای گولم بزنی چی میخوای بگی،گفت تو دست منو همیشه رو میکنی گفتم هاهاها گفت ببین داری اين مدت خودتو خر میکنی گفتم پشمک درست حرف بزن باتوام قهر میکنما گفت خب قهر کنی تنهاتر میشی که گفتم فاک پشمک توام دیگه یاد گرفتی گفت خب من که خودتم خب خودت که میدونی تنهای گفتم پشمک بس کن گفت ببین اين همه کینه مینه ای نباش تقی به توقی میخوره قهرجون میک
یا نور
با معیار های ذهنی من، اين کارم صحیح نیست
میدونم
و باز حرصم میگیره از کاراش

یه حسِ [ یکباره چرا قطع نظر میکنی از ما ] توام با [با ما به از اين باش که .]  که البته کوقت و زهر
نیستی کلا، که حالا به باشی، یا سیب و گلابی

سفر هستم 
به همین خاطر نمیتونم منظم به وب هاتون سر بزنم یا کامنت بذارم;)
سلام 
. آرزو اسم قشنگیه اما معنایی زیبا تری داره آرزوی من رضایت وخوشنودی استادم از منه سه شنبه متوجه شدم کمی تا آرزوم فاصله دارم چقدر می تونه دلنشین باشه وقتی استاد بازنشسته و باتجربه ازام تعریف میکنند وابراز رضایت میکنند .
   شاید بپرسید چیزی شده؟نه دوستای من همه چیز آروم قدم قدم از روزام که میگذره به هدفم به چیزی که میخوام نزدیک میشم لذت بخش ترین کارم میشه قدم زدن تو کتابخونه و لابه لای کتابا گشتن از بحث درسی و تاریخی گرفته تا فردی و ازدواج
من آدم فراموشی نیستم. آدم هی پشت گوش انداختن و هی به بیخیالی زدن.من حتی آدمایی ک مدتهای طولانی یا حتی کمی رو باهاشون حس خوبی داشتم نمیتونم کامل فراموش کنم. مثلا آقای عین.عوضی ک بعدازاينهمه زحمتی ک واسه خودشو و مغازش کشیدیم اخرش با بدترین شکل ممکن ازش جداشدیم و کارمون کم کم داشت بیخ پیدا میکرد. هنوزم از یاداوری اون روزایی ک هی میرفتیم دم کلانتری حالم بد میشه. نه بخاطر فضای بدش نه. بخاطر یاداوری روزایی ک مارو مثل نزدیک ترین کسای خودش میدید وقتای
امروز پنجم یا شیشمه ماه رمضونه. نمیدونم دقیقن از کی ماه رمضون دیگه برام حس خوبی نداشت. بیشتر عصبیم میکنه اين روزا. اينم نمیدونم چرا! شاید گشنگیش. شاید رخوتش. نمیدونم. یه حس خیلی بدی بهم میده. دیگه چیزی نیس که دوس داشته باشم. نه که قبلنا دوسش داشته باشما. یادم نمیاد هیچ وقت. ولی بدمم نمیومد. الان ولی نه دیگه.
نمیدونم چرا اين چند روزه همش یاد ماه رمضونای خیلی وقت پیش میفتم. اون وقتا که مدرسه میرفتم مثلن. مدرسه مون هرسال افطاری داشت. بعضی وقتا تو خود
هر روز سوار اتوبوس می‌شوم، هر روز به سر کار می‌‌‌آیم، هر روز کار می‌کنم، هر
روز خودم را به موقع به رستوران محل کارم می‌رسانم تا گرسنه نمانم، هر روز کارم که
تمام می‌شود سوار اتوبوس شده و به محل زندگي‌ام می‌رسم. هر روز دخترم را بیرون می‌برم
تا حوصله‌اش سر نرود. هر روز.
چرا ماها اين‌قدر تکراری شده‌ایم؟ گاهی از اتوبوس که پیاده می‌شوم، همین‌طور
به آدم‌هایی که در مقابل من در حال تردد هستند نگاه می‌کنم: چهره‌هایی معمولی،
لباس‌هایی معمو
سلام
من نمیفهمم مشکل کار کجاست واقعا؟، ببینید دوستان اصلا بحث دوستی و آشنایی و ازدواج و دوست اجتماعی و اين حرف ها توی سوالم مطرح نیست. بحث کاری و اجتماعیه.
هر وقت با پسری مراوده طولانی مدت دارم (منظورم مراودات شخصی و دوستی اجتماعی و مسائل اينجوری نیست. توی خط بالا هم گفتم خدمت تون)، مثلا توی دانشگاه یا مثلا توی محیط کار یا مثلا وقتی با یه آقایی مشترکا و اجبارا مقاله دو نفری بهمون میده، استاد توی یه همچین شرایطی همه اون آقایون معمولا از اول کار
بعضی روزا ادم نمی دونه چشه.شایدم میدونه
دلش میخواد درباره اش با یکی حرف بزنه.
اما نمی دونه با کی.
اگه هم یکی پیدا شه ادم نمیدونه از کجا شروع کنه
اون وقته که ترجیح میدی سکوت کنی
در حالی که تو فکرت شلوغه.پر از حرفه.
و چه سخت می گذره اين روزای پر از سکوووت.
پس حتما اين کتاب رو بخون!
راز سایه،نویسنده دبی فورد
خودم هنوز کامل نخوندمش،ولی به نظرم بین همه کتابای روانشناسی که هدفشون فقط سیاه کردن کاغذه و بس،اين کتاب بسیاررررر کارآمد بود برام.من کتابا و مقاله های روانشناسی زیادی خوندم،به نظرم همه شون یک چیز هستن.مسخره،چرت و پرت و مناسب برای پر کردن جیب نویسنده.آخه کی تا حالا تونسته با خوندن یه کتابی درباره راز موفقیت واقعا موفق پولدار و خوشبخت بشه؟کدوم آدمی با کتاب تربیت فرزند تونسته یه فرزند باهو
اين روزا کلا درگیر پازل و خیالبافی هامم.
در هیچ کتابیُ جز کتابای انگلیسی باز نکردم!یه چندتا کتاب هست که خیلی دوست دارم تهیه شون کنم،مربوط به کلاسامن،پازل دیگه داره تموم میشه،نه از اينکه بابا میگفت پازلِ مسخرس نه از اينکه خودش داره کاملا همراهیم میکنه تا کامل شه حتی بعضی اوقات که حوصله نداشتم اون صدام زد که بیا پازل رو حل کنیم.
واشنا عادت دارم به اينکه بهت بگم که بهم مهربونی کنی،مهربونی کن،باشه؟
آزمون سخت شیعه دوره آخرزمان/غیبت مهدی نموده امتحانی شیعیان/حق وباطل جنگ دارد دائما با یکدگر/خوش بحال هرشهید وبر امام عاشقان/ریشه دین محمد در ولایت محوری است/مثل زهرا اسوه بودن ازبرای اين جهان/کربلاباشد پیامش دلسپاری برولی/باولایت تا شهادت آرزوی مومنان/وقت هم عهدی رسیده باامام و رهبری/جنگ دارد شیعه دائم باتمام دشمنان/عده ای باعشق دنیا همردیف شرشدند/گشته مردود زمانه درمیان دوستان/ازبصیرت شیعه باشد دررکاب رهبری/امربرمعروف دارد هرکجاو هر م
یکی نیست بگه که بشر، بگیر بخواب، مگه مجبوری پست می‌ذاری؟!
منم بهش میگم که مغزم اضافه بار داره، باید درستش کنم.
____
دلم یه کیسه بوکس می‌خواد! نه، حسش نیس. دلم اصلا چیزی نمی‌خواد، غلط کرده اصلا چیزی بخواد.
____
بزرگ‌ترین لذت اين روزا که از پروژه‌های درسیم آزاد شدم، خوردن آب یخه. در اين حد والا و متعالی.
____
شنبه همین هفته برای اولین بار توی چهار سال دانشگاه، به یکی از دخترهای دانشگاه سلام دادم‌. اعتراف می‌کنم که تو عمل انجام شده قرار گرفتم.
____
دیگه اينجا هم راحت نیستم،اينگار وسط خیابون چهارزانو زده باشم!هرلحظه ممکنه یه خودرو بزنه بهم و بمیرم.ولی مردن قشنگ تره تا خورد شدن غرور.مهرت داره از دلم میره و خودم خوووب میفهمم،نمیتونم بگم چه آسون مهرت رفت،چون آسون نبود،برای من آسون نبود اما برای تو فکر کنم از هرکاری توی دنیا آسون تر و بی اهمیت تر بود،مثل در اوردن جوراب از پات و پرت کردنش یه جایی که مهم نیست کجاس.همون روزی که میوت نوتیفیکیشن ت کردم فهمیدم تموم شدی برام،کی باورش میشه من همون
اينقدر گیر کردم روی مستقیم حرف زدن که جز مستقیم نمی تونم صحبت کنم انگار.
 
دارم یه چیز جدید می بینم. "گیر کردن توی ذهن".
قبلا می نوشتم اونچه رو که تو ذهنم بود. الآن خیلی وقته نمی نویسم "واقعا(به معنی با تمام وجود)".
نوشته هام نه "سفر کردنِ به ذهن"، پرتاب گیرکردگی های ذهنی شدن.
اين روزا، یه سطح ضعیفتری از "ارتباطِ خودم با خودم توی نوشته هام"و توی "حرف زدنم با بعضی آدما" پیدا می کنم.
و اين خوشاينده! چون راه ارتباطی هست به سمت مهسای گیرکرده پشت گرد و غبا
1
رسما و کم کم داره امتحانامون تموم میشه و منم استرس اين امتحانای باقی رو دارم اما هی ته دلم خودمو اروم میکنم و میگم میتونم
ادم به امیده که زندس
چن روز پیش یه دختره رو تو دانشکده بغلیم :.دی دیدم ظاهرا خیلی خوب و دوست داشتنی بود! البته از اون سبکایی بود ک من چندان خوشم نمیاد از اون جادر به سر های ارایش نسبتا غلیظ دار.
البته هی به خودم میگم تموم کن اين بازی کثیفو: دی
جون ادم از فردای خودش بی خبره و ممکنه اون ادم فردای من باشه مثلا
خلاصه میخاس کنکو
بهترین) خواهرم:
تولدت یه روزه مثل بقیه ی روزا و هیچ ارزش بخصوصی نداره جز اينکه به بعضیا وجودتو یادآوری کنه ،‌ البته اگهه یادشون بمونه
تمشک‌ترین) ”در من خری هست که همچنان تو را دوست می دارد،
 و در تو چیی هست که هیچ‌وقت نمیفهمد.
تولدت مبارک
+جواب دومی رو چون نمی‌تونم به صاحبش برسونم، همین‌جا تخلیه می‌کنم دور هم باشیم:
 شما انقدر صاف و شفافی که درون و بیرونت هیچ فرقی باهم نداره مهندس.✋
* مثل همونی که به بعضی فیلما می‌دادن.
فکر کنم اينکه یه وبلاگ زودبه‌زود آپدیت نشه نشونه‌ی خوبی باشه.
راستش وقتی گفتم اين مطلب رو بنویسیم اين‌طوری فکر می‌کردم. ولی خب شایدم دیگه از حد گذشته که یه وبلاگ آپدیت نمی‌شه. مثلا دیگه حتی حرف زدن هم حال آدم رو خوب نمی‌کنه.
بگذریم:
اومدم از خودم بنویسم و اينکه بگم یا زندگي افتاده روی روالش یا اينکه ما سر شدیم و دیگه دست‌اندازا رو نمی‌فهمیم. خلاصه اينکه درسته اين روزا به ندرت فرصت خالی دارم اما انگار زندگي از حجم خشونتش قدری کم کرده.
ولی ر
اشکی و لبخندی، بدون تو، دوباره
پایان اسفندی، بدون تو دوباره
عید آمده، اما چه عیدی، اسمش عید است
پاییز پیوندی، بدون تو دوباره
امسال هم، تنها، کنار سفره بغض
بی یار و دلبندی، بدون تو، دوباره
اين روزها خیلی شبیه مرغ عشقم
مرغی که در بندی، بدون تو دوباره .
بیهوده زحمت می کشی با قاب عکست
زخمی که می بندی، بدون تو دوباره .
من مطمئنم بی تو من تا سال دیگر .
گیرم که یک چندی، بدون تو دوباره .
                                                           
اين ترمو 100% مشروطم . شکی ندارم . نمیدونم برنامه نویسی پیشرفته پاس میشم یا نه البته مهم نیست چون اهمیتی نداره .
خب بگم که بالاخره سایت لومیر (www.Loomir.com) رو بردم روی سرور . مشتری کاملا راضی بود میگفت انتظار چنین چیزی رو نداشتم .
در حال حاضر دارم ادامه آموزشا جاوا اسکریپتو میبینم . اين روزا اعتیاد خیلی خاصی به کُد پیدا کردم . هر چی کد میبینم یا میزنم سیر نمیشم دوست دارم بیشتر کد ببینم و کد بزنم . اعتیاد خیلی جالب و باحالیه :)
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب