نتایج پست ها برای عبارت :

دامن چین چین رفتی که بیای فردا دوباره

دانلود آهنگ سه روزه هست که رفتي از تو خبر ندارم
 
سه روز هست که رفتي از تو خبر نداروم
ز این غم جدایی چطوری طاقت بیاروم
آی دامن چين چين رفتي که بياي فردا دوباره
این رسم کجایه روزگاره
چشمم به درو دل بیقراره
بره خدا پشتو پناهت هی بره سیر بکنم نگاهت
ای وای گلم ای وای گلم رفت
عزیز جونم تاج سرم رفت
 
برای دانلود به ادامه مطلب برویددانلود آهنگ
تو رفتي رد پایت در دلم ماندشكوه خنده هایت در دلم مانددلم را با سحر خوش كرده بودمغروب ماجرایت در دلم ماندشریك درد هایم بودی اماغم بی انتهایت در دلم ماندهزارویك شبم چون باد بگذشتطنین غصه هایت در دلم ماندعلا رغم سكوت ساده منسفر كردی صدایت در دلم ماندوحالا مثل یك رویای برفیتو رفتي رد پایت در دلم ماند
روزها خیلی عادی می گذرند،گاهی وقت ها دوباره احساسات کهنه و قدیمی هجوم می‌آورند و من با چشم های داغ و خیس و خسته به خواب می روم،اما خوبی اش این است که دیگر یاد گرفته ام این لحظه ها گذراست،چشمانم را می بندم و می‌دانم فردا باید روز بهتری باشد،فردا باید فراموش کنم و دوباره روز از نو.در این پنج شش سال اخیر زندگی ام مهم ترین هنری که یاد گرفته ام همین بوده است:فراموش کردن وقتی که باید.رها کردن وقتی که باید.وگرنه که آدم طاقت هزاران بار نشخوار کردن
دوسه روزه میخونم و از فردا سه روزی رو شروع میکنم که معادل 9 واحده رسما سنگین ترین روزهای تاریخ دانشگاه و پیش رو دارم  ( از این سخت ترم بوده )
استرس فردا و پس فردا و پس اون فردا ودیگر مسائل کلا انرژیمو گرفته بود خدا روشکر بعد از ظهر تونستم کام بک بزنم  و دوباره بلند بشم الان واقعا حووصله ام نیست که به هیچی  فکر کنم حتی به امتحان فردا فقط دلم میخواد که دست پر برگردم  از این سه روز سخت که باید فقط بشینم پای جزوه و کتاب خدایا خودت کمکم کن
حوصله ام وا
خببازم دارم دیر میخابم ولی خب خداروشکر باز بهتر از دیشبهاز خدا میخام فردا خیلی شلوغ نباشه چون گفتن شلوغه یکشنبه هافردا قراره با هم اتاقی دوران دانشگاهم(چقد غم انگیزه که دانشگاه شده فعل گذشته) قراره شیفت باشم ک  ترم بالاییم و اهل شهری توهمین اطراف بودخدایا فردا کار خرابی نکنم سوتی ندمبه خوبی و خوشی بگذرهمریض کمتر باشه والبته کمتر از امروز خسته بشم!تا پنجشنبه فیکس صبحم خدا بخیر کنه
فردا قراره یه تصمیم بزرگ بگیرم. یه اتفاق بزرگ تو زندگیم قراره بیفته.
بعد از اون همه روزهای سخت و طاقت فرسا، چند روز خوب به لطف خدا رسید. حالا که اون مشکلات حل شده و امیدوارم آتش زیر خاکستر نباشه، فردا باید یه تصمیم بزرگتر بگیرم.
اینجا می نویسم که یادم باشه
.
موهام بلند شدن.چن روزی میشی ک عادت کندنشونو ع سر گرفتم:)باید برم دوباره کچل کنم تولد دلاراس فردا .شاید براش تولد گرفتم .قلبم پره خونه و نمیتونم حتی یه لبخند بزنممن اشتباه کردم.تو رابطه رفتنم اشتباه بود.راه برگشتنی نیس و خودمم دیگه فقد میخوام بگذرم.من همینم همیشه ادم بده منم .همیشه بدترین کارا رو من میکنم :)حقمه:)مدارا کردنمه ک بم ضربه میزنهباید صگ شم .خیلی بدتر ع ادمای دورم :)باید صگ شم ک بفمی صگا ن تنا زوزه میکشن حتی ادم میدرن :) م
چن روزی میشی ک عادت کندنشونو ع سر گرفتم:)
باید برم دوباره کچل کنم
تولد دلاراس فردا .
شاید براش تولد گرفتم .
قلبم پره خونه و نمیتونم حتی یه لبخند بزنم
من اشتباه کردم.
تو رابطه رفتنم اشتباه بود.
راه برگشتنی نیس و خودمم دیگه فقد میخوام بگذرم.
من همینم
همیشه ادم بده منم .
همیشه بدترین کارا رو من میکنم :)
حقمه:)
مدارا کردنمه ک بم ضربه میزنه
باید صگ شم .خیلی بدتر ع ادمای دورم :)
باید صگ شم ک بفمی صگا ن تنا زوزه میکشن 
حتی ادم میدرن :)
 
متنفرم ع
خبببامروز روز عجیبی بودصبح که از هشت بیدار شدم عین دیوونه ها بکوب زنگ زدم دانشگاه تا ساعت نه و نیم. به نتیجه نرسیدم کسی پاسخگو نبود که این نامه من کجا رفته. خیلی هم بی ادب و بی شخصیت  بودن یه سریاشون.باز خابیدم تا 12 از 12 بکوب زنگ زدم تا یک و نیماخرش انقد هی این گفت زنگ بزن اون و شوتم کردن این ور اونور که اعصابم خورد شد گریه م گرفت کلی به این سیستم دانشگاه و اینا فحش دادمبا وجود اینکه رئیس بخشم پا درمیونی کرده بود بازم مردک گفت که ممکنه یک هفته تا
طی یک اقدام ناگهانی پا می‌شیم می‌ریم بیرون که مثلا یکم یادمون بره فردا/پس‌فردا نتایج رو می‌خوان بزنن،ولی دوباره مثل الان می‌رسم خونه و می‌شینم سر تخت و قلبم تند می‌زنه خیلی تند.داشتیم فکر می‌کردیم چه‌قدر خوب می‌شد اگر می‌تونستیم چندین سال آینده‌مون رو با هم باشیم،چه‌قدر تصورشم دوست‌ داشتنی بود ولی کی می‌دونه؟!
چه‌قدر از آخرین باری که دوتایی بیرون رفته بودیم گذشته بود.هرچه‌قدر بیشتر می‌گذره می‌بینم تصمیمای ۱۶-۱۷ سالگی‌مون چه
وااای دارم جون میدم از استرسپوزیشنارو کامل مرور نکردم فردام ساعت 7 باید بخش باشمهی میترسم سوتی بدماصلا نمیدونم چطور با کارمندا باید رفتار کنمچی خوبه چی بده. نکنه ازم سواستفاده بشه. نکنه اشتباهی بکنم امروز کیک یخچالی درست کردم عالی شد و البته پیتزا واسه ناهاربعد یکم پوزیشنارو خوندم و خابیدم. بعد رفتيم باغ خاهرم اینا سرزده برگشته بودن شهرمون. با اون یکی خاهرم که اینجاس و بچه هاشون یهویی رسیدن خیلی خوش گذشت کلی گفتیم خندیدیم و ایناان شالله ف
بعد از دوسال انتظار منو همسر شب ولادت امام رضا ع به هم محرم شدیم :) و چند هفته بعد امام رضا طلبیدن و به اتفاق همسر و خانوادش رفتيم مشهد 
راستشو بگم خوش نگذشت به جز یه قسمت های کوچیکی :) 
بیشتر ناراحتی ازش به یادگار موند (با همسر همه چی اوکی بود مشکل از جاهای دیگه بود )
حالا که دومین سالگرد محرمیتمونه کاش دوباره امام رضا بطلبن و چند هفته بعد مشهد باشیم خیلی دلم هوای زیارتو کرده :(
چندشب پیش خواب دیدم میخواستم برم مشهد اما جور نمیشد ،  اینقدر ناراح
از آدمای جدید خسته ام از تمام مراسمات خسته ام آدم هایی که می نشینند روبه روی یک دیگر نظر می دهند میپرسند و بعد از هر نتیجه منفی همگی در سکوت مینشینن و در نگاهشان پر از حرفست که من از ترجمه تک تکشان بیزارم برای همین سرم را می اندازم پایین و دوباره سعی میکنم خودم باشم بخندم و فراموش کنم خانوادم چه انتظاری ازم دارن .
دفعه اخر چنان خورد شدم که نه حرفی برای گفتن داشتم نه رویی برای نگاه کردن به چشمان تک تکشان دلم نمی خواست خدا را صدا کنم یادم هست فردا
سلام
با توجه به اینکه ماه رمضان از فردا شروع میشه، دوستانی که دیر اعلام کرده بودند و نتونسته بودیم اسمشونو توی لیست بذاریم میتونن امروز تا قبل از ساعت 18 دوباره اعلام آمادگی کنن و حتما توی کامنت سهمیه ای که هر روز میتونن بخونن بگن چقدر هست.
+ دوستانی که در ختم قرآن مشارکت دارن آدرس کانال مربوط به ختم قرآن رو به صورت خصوصی براشون ارسال می‌کنم. در صورت صلاحدید شماره موبایلتونو برام بفرستید برای وقتایی که بلاگ باز نمیشه (مثل دیروز) و ها و
دعا کنید برام ! 
یکی نیست بگه نونت نبود ، آبت نبود ، فشرده کردن برنامه هات چی بود :))) 
شنبه امتحان نسخه نویسی دارم ، حالا این وسط روتین های اینترنی ک شامل و راند و کشیک میشه هم هست .
۲۴ ام امتحان صلاحیت بالینی دارم ! باز این وسط هاش کشیک ها و راندها ! بعد تنها هم هستم ! همه ی دوستهام از شرکت تو امتحان دارن انصراف میدن و من همچنان پررو پررو میخوام امتحان بدم :)) 
باز عین آهو رفتم از استاد راهنمام وقت گرفتم ک نمونه هامم جمع کنم تو این مدت:))) 
فردا دوستم
تو شعر تازه میسرایی دلمسر به هوای باغ رویا میشهبه واژه واژه های این شعرزخمی وعده های فردا میشههردفعه مرهم امیدی به زخمهردفعه زخم با غمی وامیشهآواره ی خاطره و غزلهاستبسکه به جرم عشق رسوا میشههردوتا پای دل و میشکنم تاکه نگی دوباره پیدا میشهایندفعه عاشق تو و شعر بشهقول میدم می برپا میشهخ سعادتی_پامچال
لم دادم روی تختم و درس میخونم .
شادان برای نهار فردا مهمون دعوت کرده ام ! 
در حالی که خونه ام در به هم ریخته ترین حالت ممکنه ! 
و خب دلم میخواد یکی میومد که بلد بود هرچیزی رو باید کجا بذاره و بعد همه جا رو برق مینداخت و میرفت ! 
+قطعا با همچين خونه ای نمیذارم مهمونم رو به رو شه فردا ظهر :))
دارم برای روز مادر کیک می‌پزم. چون فردا و پس‌فردا خونه نیستم، مجبورم امشب و فردا شب کار کنم.
یه کیک رو درآوردم. یکی داخل توستره، یکی هم موادش آماده است که بره داخل. اولی بد نشده، دومی رو گند زدم، زیرا که زودتر درش آوردم و خام بود و دوباره گذاشتم داخل و حالا نمی‌پزه :| سومی حتما افتضاح خواهد شد، زیرا به خیال اینکه دومی پخته شده، مایه‌شو آماده کردم و حالا نیم ساعته همین‌طور مونده :|


+ بعدا نوشت: ساعت یک و یک دقیقه؛ هر سه تا رو گذاشتم لای حوله، تو
ظرفها رو میشورم که فردایی که فقط و فقط مال خودم است وقتم بابتش نرود و صد البته خانه مرتب سرحالترم کند. نورها رو کم میکنم شجریان میگذارم. بوی کباب تابه ای ساعت ۱۲ شب میچسبد.
قرار است فردا و پس فردا بابت استعلاجی بمانم منزل و بچسبانمش به جمعه. خوب است با حال نزارم عاشق حال فردایم هستم.
سر رتبه اشک نریختم چون براش تلاش نکرده بودم. تنها چیزی که اذیتم میکنه ناراحتی مامان باباس ! بابا میگه باید انتخاب رشته کنی مهم نیست فقط ازم دلخور نباشن همین اگه ترازم ۲۰۰ تا دیگه بالا بود الان ناراحت نبودن . خودم هیچ حسی ندارم‌ ، فقط سرم درد میکنه و تنگی نفس و تپش قلب دارم .فقط امیدوارم زندگی به روال عادی زودتر برگرده ! آماده بشم که دوباره شروع کنم:))) تو فامیل هم هیچ کس خوب نیاورده ! پسر عمم هم می‌خواد بمونه . تازه ۱۰ مین بود که جوابا رو اعلام کر
هو
حقوق 9 میلیونی خیلی اغوا کننده بود. برای همین در کسری از ثانیه رزومه را در مقابل پیشنهاد همکاری‌شان فرستادم! البته آن‌ها هم در کسری از ثانیه خیلی با رزومه‌ی من حال کردند و دقیقن فردا صبحش زنگ زدند و قرار مصاحبه گذاشتند. توی همان مصاحبه هم لو دادند که خیلی خوششان آمده، هرچند مثلن گفتند برو تا ما تماس بگیریم! فردایش زنگ زدند که بیا نمونه کار بده ما بین تو و یک نفر دیگر مرددیم! یک ساعت نشده فرمودند از فردا بیا!
فردا پنج‌شنبه بود که رفتم و حقوق
بلخره تاسیس شد! اما فقط تاسیس شده فردا کلی کار داریمممم^_^
.
توو زندگیم فقط سه بار تا صبح چت کردم، هر سه بارم با این بچه بوده! الانم فک کنم خوابش برد!
.
این موقع از روزو دوس دارم. کلن این ساعتا خوبن چون مردم خوابن و نمیتونن برن رو اعصاب!
.
باید سعی کنم بخابم وگرنه فردا گندش درمیاد ک یواشکی تا صبح بیدار بودم!! این خلاف قوانینه!-_-
.
تعجب بر انگیز تر از همه اینه ک یه نفر توو وبم آنلاینه این موقعِ وقت!!
.
صبحتونم بخیر! :دی
این روزها حتی نسبت به آدم های بزرگتر از خودم هم حس مادری دارم. مثلا همین امروز که پست وبلاگ آسیاب را می خواندم،  دلم حس مادری را داشت که فرزندش را گذاشته توی دنیا و رفته پی ادامه ی مسیر جاودانگی اش. می خواستم به فرزندم بگویم، آرام باش فرزندم، با قوت ادامه بده، عشق جاری شده بین ما تنها شمه ای از عشق بی کران خدا به مابوده و هست.
به تو از این جهت که مادری عاشقانه همه جوانب جسم و جانت را در آغوش پر مهر پرورانده تا قد و قواره ات از هیکل نه ی او درشت
وااای خدایاساعت هشت و پتج دیقه سباید ورزش کنم ی ساعت، برم حموم، لباسامو بذارم لباسشویی، شام بذارم، یکم پوزیشنارو تمرین کنم که شنبه گیج و منگ نرم بخش (منحرفا پوزیشن گرافی مریضا رو میگم :d اوا خاک بسرم)بعدشم یکم تمرین فتوشاپ کنم و کارای قبل خابم رو بکنمزودم بخابم که فردا قراره بریم باغ. پس فردا هم خروسخون سر کارم! ساعت 7!
بابا: هر وقت بلند شدین اینو بذارید سرجاش. 
عجله دارد؛ خداحافظی می کند و می رود.
من: چشم.
ننه: بلند شو اونو بذار سرجاش.
می دانیم که دوباره این حرف قرار است تکرار شود.
من: چشم هر وقت بلند شدم.
دو دقیقه بعد ننه دوباره همان حرف را تکرار می کند.
و من دوباره می گویم که چند دقیقه دیگر می خواهم کاری بکنم و تاکید می کنم که آن را هم می گذارم سرجایش.
دوباره دو دقیقه بعد: بلند شین اونو بذارین سر جاش!
و این دو دقیقه ها تکرار می شوند، تکرار می شوند، تکرار می شوند
من قراره دوباره رو پروژه گربه ام کار کنمو برم عکاسی هوووراااا :))) این شادیارو از ما نگیر. 
نمیدونم چرا پشت گوشم یعنی اون قسمت از کله ام درد میکنه. خیلیم خسته ام. اما دارم مقاومت میکنم نخوابم تازه حموم هم باید برم فردا ثبت نام حضوریه. پس فردام فکر کنم اولین جلسه ی ترم دوم. فکر کنم تا زمستون همینجوری فشرده برم کلی ترم بگذرونمو یه عالمه یاد بگیرم هوووراااااا. ^____^ فکر میکنم بالاخره یادگرفتم زبان خوندن چجوریه. کتابو رسیدم لاک و بارکلی اما اینقدر خو
اشکی و لبخندی، بدون تو، دوباره
پایان اسفندی، بدون تو دوباره
عید آمده، اما چه عیدی، اسمش عید است
پاییز پیوندی، بدون تو دوباره
امسال هم، تنها، کنار سفره بغض
بی یار و دلبندی، بدون تو، دوباره
این روزها خیلی شبیه مرغ عشقم
مرغی که در بندی، بدون تو دوباره .
بیهوده زحمت می کشی با قاب عکست
زخمی که می بندی، بدون تو دوباره .
من مطمئنم بی تو من تا سال دیگر .
گیرم که یک چندی، بدون تو دوباره .
                                                           
دیشب سی نفر مهمون داشتیم که به مناسبت خریدن و اومدن تو خونه جدید،اومده بودن خونه مون.من خیلی مهمون دوست دارم اما نهایتا تا پونزده نفر،نه بیشتر.
با اینکه مادرم و خاله ام هم خیلی کمکم کردن اما باز فشار زیادی بهم وارد شد.تو خونه مون یه دست مبل ده نفره داریم و چند تا صندلی میز ناهار خوری که برای پنج نفر کافی بود.برای ۱۵نفر باقی مونده با همسرم رفتيم صندلی اجاره گرفتيم.بعد برو بهترین قنادی شهر که دقیقا اون سر شهره شیرینی بخر،کلی بگرد میوه خوب بخر،
دانلود آهنگ ریمیکس باز منو کاشتی رفتي از مرتضی
دانلود ریمیکس باز منو کاشتی رفتي از مرتضی
باز منو کاشتی رفتي تنها گذاشتی رفتي دروغ نگم بجز من
دانلود آهنگ باز منو کاشتی رفتي لیلا فروهر

دانلود آهنگ باز منو کاشتی رفتي از محمود رامتین
دانلود آهنگ باز منو کاشتی رفتي شهره

ریمیکس باز منو کاشتی رفتي مرتضی
باز منو کاشتی رفتي متن
بیرون خوابیدیم تو حیاط چهارتایی.اون سه تا خواب رفتن و من از شدت نور زیاد ماه که امشب همه جا رو روشن کرده نتونستم بخوابم.اومدم داخل و الان یه باد خنکی میاد و دارم تو تاریکی عزیزِ جانِ فریدون رو گوش میکنم؛ دیده بر رهت دارم، در دل شب تارم، در غم تو بیمارم، تا دوباره برگردی، بر هر کرانه رفته ای، به یک بهانه رفته ای، دلم نشانه رفته ای، بجویمت ز بی نشان ها، دوباره پیش من بیا، ببین که میشود به پا، نوای شور و نغمه ها، ز کوه و دشت و آسمان ها.
شبها چه قدر ه
چند شب پیش، با دختر خالم سوار کشتی صبا (همون اژدهای خودمون) شدم، از ترس تمام مدت چشمام رو بسته بودم و جیغ میزدم و دو دستی دختر خالم رو چسبیده بودم.
فردا شبش، دوباره سوار شدیم. قبل از حرکت، متصدی دستگاه اعلام کرد چون تو این دور،به جز شما دو نفر( من و دخترخالم)، همه پسرن میخوام تند تر از دورای دیگه برم و اگه می ترسید پیاده بشید، بعدشم اومد جلو و گفت خانوم شما دیشب خیلی ترسیدی، اگه میخواید دور بعد سوار بشید.
حقیقتش بهم برخورد و گفتم نه نمی ترسم و میش
روزی که دوباره وبلاگم را راه انداختم برای انتخاب اسم مردد بودم. بین اسم قبلی وبلاگم و اسم‌هایی که همیشه برای وبلاگ دوست داشتم و از میان همه آبلوموف انتخاب شد که هیچوقت به آن فکر نکرده‌بودم.آن روزها رمان آبلوموف را می‌خواندم و در هر بخشش خودم را حس می‌کردم، پر بودم از حس همدردی با آبلوموف، حس نفرت از خودم، حس نیاز به تغییر، حس گم شدن. در نهایت به جای تغییر، رمان را کنار گذاشتم و با اسم آبلوموف نوشتم و نفرتم از آبلوموف درونم بیشتر شد. همین!هرب
حتما یادت هست که گفته بودم خرابمان کن
و از نو بساز، کمی دیر شده امّا هنوز هم برایمان جا گذاشته‌ای. مثلا فردا در میان
قنوت نماز شیدایی‌ات که پُر است از حس‌ دوگانه‌ی شوق عید و ناراحتی تمام شدن ماهت،
آن جایی که می گوییم اللهم اهل الکبریاء والعظمه و اهل العفو و رحمه» دقیقا
همان‌جا فرصتی دادی برای دوباره از نو ساخته شدن. سرگردانی سخت‌تر از ویرانی‌ست. ویرانمان کن و از نو بساز.
عرضم به حضورتان که ساعاتی قبل اطلاعیه تعطیلی مدارس مناطقه خودمون رو دیدم.
این به این معنا است که فردا(سه شنبه) تعطیل و چهارشنبه بین التعطیلین است.
و دوباره یعنی اگه چهارشنبه به مدرسه نروم، یک هفته تعطیلی، عجب چیزی میشه.
.
.
.
حالا نمیدونم چهارشنبه برم یا نه؟؟؟
ادامه مطلب
از سرگرمی های این روزهام همینقدر میتونم بنویسم که یهو دلم هوس فسنجون میکنهبه مامانم میگم
بعد سه چهار وعده پشت سر هم فسنجون میخورم
عصرها نیمروی عسلی میخورم
ظهرها یک عالمه سیب و آلوسیاه میخورم
از صبح که بیدار میشم تا شب که بخوابم گات و فرندز میبینم
و هیچ کار مفیدی که از نظر خودم نتیجه داشته باشه نمیکنم.مثلا درس نمیخونم.ورزش نمیکنم.چیز جدیدی یاد نمیگیرم.مهارتهای قبلیمو تقویت نمیکنم.آشپزی نمیکنم.نمیرقصم.کتاب نمیخونم.
فقط وقت میگذرونم
از دست خ
- خب دیگه چه خبرا چطوری؟ کجاها رفتي؟
+ هیچی دیگه شما چه خبر؟ یه کمم شما بگید؟ به کاکتوسام سر میزنید؟ خشک نشدن که؟
- نه حواسم هست حالشون خوبه. راستی داشت یادم می رفت فردا دارم میام، ساعت ۴صبح بلیط دارم.
+بابا؟!!! :/
- بله؟
+ راستی داشت یادتون میرفت؟! یعنی چی؟ شوخی می کنید ؟
- چیو‌شوخی می کنم ؟:)
+یعنی واقعا بلیط گرفتيد؟ واسه اینجا؟
- آره، پس واسه کجا ؟
+ بعد داشت یادتون میرفت بگید؟‌ 
- اصطلاحه دیگه، یادم که نمی رفت گفتم دیگه بهت
+راستشو بگید بابا کی گرف
عاقا دانشگاه که بودم رفتم باشگاه از پله ها نرسیده پایین شهریه رو ازم گرفتن و تهدیدات لازم رو انجام دادن که اگر غیبت کنی برگردونده نمیشه و جلسه جبرانی نیست و اینابعد اینجا زنگ زدم مربی میگه یه جلسه بیا این مربی یه جلسه اون مربی کدومو دوست داشتی بیا. خاستی بیا یه سرم خودتو ببینم.مردم ما اخلاقشون خوبه شکر خداچين این سگ اخلاق هاحالا اینو گفتم فردا یه جوری بهم برینن :dعاقا فردا روز سرنوشت سازیست. دعا کنیدشب همگی بخیر
فردا هم دارم میرم باهاشون طالقان فقط به خاطر شکم! چون یک عالمه چرت و پرت جاذاب خریدن! راحت خر شدم نه؟! 
سارا قرار بود بیاد باهم باشیم نشد و من تنهای تنهای :)) من میدونم فردا میرم میشینم سرم تو موبایل!
دیگه چی بگم؟! چرا اینقدر حرفم نمیاد؟ 
لعنت به هر چی خوابه! کاش میشد اصن نخوابید! چرا الان من باید برم بخوابم؟!
این جایی که الان دارم مینویسم عوض شده! شکلکم گذاشته!! :))
چرا من اینقدر عاشق خیارشورم؟!
 
+مریم جان زودی برگردی.
#شب:
نشسته است بر دامن شب
ماه نقره فام
بی قرار است
دیداری روی ستاره های شب را

#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
#شعر_سپکو
@ZanaKORDistani63
سپرای میخانه
کانال شعرهای سپکو(سپید کوتاه) سعید فلاحی(زانا کوردستانی)
https://t.me/sepkomikhaneh
https://www.instagram.com/zanakordistani?r=nametag
http://mikhanehkolop3.blogfa.com
بسم الله

چند روزی
می‌شود که یادداشتی ننوشته‌ام. یک مشکل جسمی و بعدشم سفر ییلاقی به خانه‌ی
دخترخاله، من را از لپ‌تاپ و اینترنت دور کرد. من را از به خودم پرداختن هم. حتی
من را از فکر کردن. حالا اوضاع دوباره نرمال شده است. دردی ندارم. دوباره زبان می‌خوانم.
دوباره کتاب. دوباره فیلم می‌بینم و دوباره ورزش می‌کنم و دوباره به خودم سری می‌زنم.
چند روزی بود که خودم را در اتاقم جا گذاشته بودم.
بیست دقیقه روز یکشنبه  نهم تیر 98 .
قبل هرچیحرف اول حرف اخردوست دارم تا ابد
فردا میرم واسه زندگیمون تار موهات کنار کنار کنارکنار منه مث تموم تو. میرم واسه ساختن زندگیمون.میرم با همه وجودم  بجنگم واسه شنیدن صدای تند خوش قلبتواسه داشتنت.با تموم دلخوشی تو.ب امید تو.ب هوای تو.به هوای تو که همه داروندارمیواسه شنیدن " آخیش" گفتنت
فردا کنارمی .باهم میریم واسه زندگیمون با دل تنگ تنگ اما خوش خوش خوش.
دنیام
میبوسمت.ببوس منو
منو راه
وقتی مجبوری به خاطر رفقا بياي سینما، فیلم مثلا کمدی ایرونی ببینی :|
نگذاشتن این هفته برم شهرمون، اهل فیلم درست و درمون هم که نیستن!
دارم فکر می کنم منم از فردا بشینم فیلمنامه بنویسم، انصافا میتونم یه چیز مثل فیلمنامه فیلم آینه بغل بنویسم.
+ گوگل میگه برای ولنتاین برنامه داره، به گوگل اسیستنت بگید مثلا Hey ogle, I'm single سرگرمتون میکنه، حالا الان تو سینما نمیشه، ولی اومدم بیرون حتما امتحانش میکنم!
تنها به دنبال توام؛ در انتهاهای ناکجا. کاج، فریاد ساکت زمین، آسمان را نشانه گرفته؛ آسمان بیدادگر را. و مدتهاست که دیگر دلبستهٔ آبی آسمان نیست. آب هنوز ساکت است اما باد هیاهویی بی سر و ته به‌پا کرده است: هیاهویی به رنگِ بی‌رنگیِ خود. اینجا ناکجاست و آب هنوز آبی است. اینجا سپیداری احساس سستی می‌کند. و شقایقی را آشنایم که در هر غروب، زیر باریکه‌های گرم شفق، همواره داغ خود را می‌فراموشد و تا فلقِ فردا- چه‌قدر بچگانه - خود را می‌فریبد.
ای نشان د
به نام آنکه به ما گفتن آموخت
نیامده بود که برای همیشه بماند
آمده بود تا فرصتی دوباره بدهد
آنقدر زود گذشت که ندانستیم تمام شدنش را
کاش دوباره بيايد و باز به یادمان بیاورد حال بینوایان را، روزگار فقرا را و حال گرسنگان را.
کاش باز هم بيايد
هفته‌ی به شدت خسته کننده‌ای بود
دخترخالم عمل کرده بود، شنبه اومدم عیادتش بعد از دانشگاه
یکشنبه صبح دوباره برگشتم دانشگاه ار اونجا، بعد رفتم خوابگاه شب خوابگاه بودم
دوشنبه صبح زود رفتم باز خونه‌شون ؛ چون میخواست بره دکتر کسی نبود همراهش
سه شنبه صبح رفتم دانشگاه، با دوستم قرار گذاشته بودیم اومده بود تهران، دو ساعتی تو انقلاب دور زدیم بعد دیگه من برگشتم خوابگاه، باز عصرش همون دوستم اومد خوابگاه که شب پیشم بمونه
چارشنبه صبح رفتم دانشگاه، ب
بعد از سقوط شاه سلطان حسین صفوى ، و غلبه افغانها بر ایران ، محمود افغان
یکى از اقوام خود را که ((مگس خان )) نام داشت ، فرماندار شیراز کرد.
وى پس از چند روزى که در شیراز بود، روزى کنار قبر حافظ رفت ، بر اثر
تعصبات غلطى که داشت تصمیم گرفت قبر حافظ را خراب کند، هر چه اطرافیانش او
را نصیحت کردند که از این تصمیم بگذرد، او گوش نکرد، سرانجام قرار بر این
شد که از دیوان حافظ، در این مورد، فالى بگیرند، وقتى که دیوان را باز
کردند، این شعر در آغاز صفحه راست
"شمس تبریزی گوید: اگر سخنی را شنیدید و به دلتان نشست، بدانید که آن سخن حق است و به دنبال آن بروید، پس بر این باور باشیم که: متبرکند انسان های اندک شماری که پیوسته در روح دیگران جاری هستند و آدمی را از روزمرگی به روز سبزی می برند. - شمس تبریزی
تو دو تن هستی، یکی بیدار در ظلمت و دیگری، خفته در نور!  یادمان نرود، در دفتر دیکته فردایمان بنویسیم: باید انسان بودن، پاک بودن ،مسئول بودن و در اندیشه سرنوشت دیگران بودن وظیفه نباشد، بلکه صفت آدمی باشد!"
برگ
فردا امتحانام شروع میشه
اولین روز امتحانیمم دو تا امتحان دارم، اونم دو تا درس ریاضی. ریاضی مهندسی و ریاضی دو
فردا بعد امتحان، قبل از اینکه شروع کنم به خوندن اندیشه، اول یه چرت زیر باد کولر میخوابم و بعد یه کم کتاب میخونم و بعدش درس میخونم. میخواستم سریال ببینم، اما ترجیح میدم یه چند روز فیلم نبینم نیاز دارم یکم ذهنمو خالی کنم، بعد از اون شروع میکنم یکی یکی سریالامو تموم کردن.
به محض اینکه وقت داشته باشم و مشکی برای امتحانا پیش نیاد میرم بیرون
قبل اینکه از شرکت چار بزنم بیرون برنامه نویس آقای شین به برنامه نویس آقای محتبی ف گفت جام بده صاف جلوی کولر هستم گفت اشکالی نداره جاتو با آقای رضا ف عوض کن !!! بعد برگشت سمت من گفت آقای رضا ف جاتو فردا با برنامه نویس آقای شین عوض کن گفتم جامو خیلی دوست دارم !!! قشنگ هر کی میرسه بهم یه چیزی بهم میگه و روی اعصابم راه میره !!!! بعدش برنامه نویس آقای احسان ه بهم گفت چرا قبول کردی ؟ گفتم قبول نکرده ام !!! خب فردا اعصاب خوردی دارم !!! یعنی از الان اعصابم خورد
روی یک موضوع خیلی مهم تمرکز کرده‌ام؛ اینکه افسار فکرم به دست خودم باشد. رنج می‌کشم از اینکه حرف‌ها و قضاوت‌های آدم‌‌ها می‌تواند روحم را خسته کند. که به آنها، ورای آنچه سزاوارش باشند، اهمیت می‌دهم. شاید کم‌فعالیتی و خلوت بیشتر این روزها هم، به این حساسیت‌ها دامن زده است. ولی نباید، نباید ضعیف باشم. نباید کم ظرفیت باشم.
صد بار پیامک می دهم!هزار بار تک زنگ میزنم که پیامک ها را چک کند!وقتی جواب داد شروع میکنم از اینکه شدیدا دلتنگش هستم و اگر تا همین فردا نبینمش قطعا به یک نحوی یا می میرم و یا خود کشی میکنم، بگویم !وقتی پاسخ می دهد که خب کجا قرار بگذاریم می گویم که اصلا مهم نیست و هر جایی که او بگوید! خلاصه مکالمه تمام می شود و قرار می شود فردا شب در فلان جا او را ملاقات کنم! صبح که می شود پیام می دهم که اصلا حال آن فلان جا را ندارم و هماهنگ کرده ام که به یک جای دیگر ب
متن آهنگ جدید شاهین میری به نام وقت رفتن
ترانه و موزیک: ایمین, تنظیم: هومن آزما
Download New Music Shahin Miri – Vaghte Raftan
متن ترانه شاهین میری به نام وقت رفتنبا خودم گفتم برگردم تا برگردیهر کاری تونستم کردم تا برگردیروزای تلخمو تنهایی شب کردممن تا جایی که میتونستم صبر کردمتازه قلب من کنارت آروم گرفته بودوقت رفتنت تو خونه بارون گرفته بودتازه داشت دلم دوباره پا میگرفت که تورفتي و هنوز نمیدونم واقعا چطوراین همه سال رد شد اما من هنوز همون جوری میخوامت عمق عش
قبلا هم گفته بودم هیچ کسی را بابت عملی مسخره یا تحقیر یا سرزنش نکرده ام مگر آنکه پیش از آنکه از دنیا بروم خود نیز مرتکب آن شده ام. امروز عصر داشتم خواهرم را می گفتم ماشین دست این بچه( خواهرزاده ام) نده، می زند، می کوبد، می مالد جایی دردسر می شود. خواهرم گفت البته رانندگی‌ اش خوب است. به استهزاء گفتم باشد. دو دقیقه بعد وقتی داشتم همان ماشین را عقب عقب می آوردم بیرون آینه و سپرش را مالاندم به در. چهار دقیقه بعدش هم وقتی داشتم ماشین بردارم را می آور
پرهیز: بادمجان گوجه عدس سیب زمینی گوشت گوساله تندی شوری ترشی تلخی قارچ فلفل دلمه ای 
 
 
قبل حجامت: دوازده ساعت قبلش لبنیات و کرفس خورده نشه(تا دوازده ساعت بعد) تخم مرغ هم اکیدا از ۲۴ ساعت قبل خورده نشه تا دوازده ساعت بعد 
شام بادمجون گوجه است 
ماست موسیر خریدم دارم می خورم 
مامان یه سیب کوچیک آورد گذاشت برام (دستش درد نکنه میگه طب اسلامی گفته برای وسواس خوبه) 
فردا صبحم 
گفتم غروب برم حجامت 
آخه یکشنبه شب که دکتر بودم گفت الان برو حجامت از او
آدم بعضی چیزها رو تا نبینه نمیتونه درک کنه
بعضی کارها رو تا نبینه یا بعضی حرف ها رو تا نشنوهیا بعضی روضه ها رو.
امروز دیدم که صورت و گوش مادر بزرگم زخم شدهچون همش مجبوره خواب باشه
زخم بستر مطمئنا خیلی بدتر از این چیزهاست.
با این که مریضه و خیلی سخت می نشینه و قدرت بینایی و شنوایی اش ضعیف شده باز مادری کردن یادش نرفته است .
گاهی باید دست به دامن مادر شد.
#مادر_اگه_مریضم_باشه_باز_مادری_میکنه
#فاطمیه_نزدیک_است .
ده سال پیش، حدود چنین روزایی، توی مصاحبه ی تربیت معلم، توی چشم خانمه زل زدم گفتم: " راستش فکر می کنم من برای معلم شدن آفریده نشدم". وقتی از در اتاق مصاحبه اومدم بیرون یه بار دیگه که چشمم به جمعیت مضطربی افتاد که برای معلم شدن رقابت میکردن، معنی چشمای از حدقه بیرون زده ی مصاحبه کننده رو فهمیدم. اما من احتمالا برای معلمی آفریده نشدم. این حقیقتی بود که توی بیست سالگی بهش رسیده بودم.
فردا دارم میرم پیشنهاد تدریس توی مدرسه رو قبول کنم. امروز به خودم
من به لگو می‌گفتم "خانه‌سازی"! یعنی تموم همسن‌هام و حتی غیر همسن‌هام هم همینو می‌گفتن! و البته خواهند گفت.
می‌خوام بگم یاد بچگیام افتادم که یه خونه درب و داغون درست می‌کردم و از خراب کردنش لذت می‌بردم. الان هم فک می‌کنم بچه‌م. این وبلاگ هم حکم همون خونه‌سازی رو داره نسبتاً واسم. یه نوع خالی کردن خشمه فک کنم. شاید هم نه.
____
پس اگه فردا وبلاگ رو باز کردی و آزاد رو ندیدی، فحش رو نکش بهش، دوباره خونه رو می‌سازه، یحتمل دوباره هم خرابش می‌کنه
خیلی مسائل واسه فکر کردن ، خیلی تصمیمات واسه گرفتن و خیلی کارها واسه انجام دادن دارمباید واسه همشون برنامه ریزی کنم
و این در حالیه که دیروز با دوستام تفریح بودیم ، امروز در حال جمع آوری وسایل و مرتب کردن اتاق و آماده شدن واسه کلاس های فردا و مهمونی بعد از ظهرشم
فردا الف میاد پیشم.
دیدار دیروز هم باعث شد دلم بیشتر واسه ف تنگ شه.دوستی که دنبالشم.اما حیف که خیلی همدیگه رو نمیبینیم
دیگه آدمی هم نیستم که توی مجازی بتونم باهاشون صحبت کنم آنچنان.هیچ
وقتی یه اشتباه و برای بار چندم!! تکرار میکنید!!!! نشینید به خدا غر بزنید و ناله کنید که چرا من؟؟؟ چرا دوباره؟؟؟ چرا چند باره؟؟؟ چرا همش اینجوری میشه؟؟؟ شما اگه همون بار اول درسی و که لازم بود گرفته بودین دوباره خودتونو تو همین چاه نمینداختین!! دروغ میگم؟؟؟
لطفا عاقل باشیم!!! سرسری رد نشیم حتی از مسائل به ظاهر ساده
اینجا سقر» است، جایی که در آن چنان آتشی است که رنگ پوست را سیاه می کند و گوشت را می سوزاند و استخوان را پودر می کند و به قلب می رسد و هیچ کسی را که به آن وارد شود، راه فراری نیست. آتشی که هلاک می شوی و دوباره زنده می گردی تا دوباره در آتش بسوزی. 
ادامه مطلب
Tha'Thela-despina vandi
دیروز یه سری چیز خریدم که تونست تا چند ساعتی حالمو خوب کنه،فردا پودمان دوم یکی از کتابای تخصصی ترم رو امتحان دارم،مغزم همینطور فقططط پرواز میکنه،دلتنگی واقعا میگ♡د.فکر کنم دارم سرما میخورم آب ریزش بینی و گرفتگی صدا اومده سراغم،باید ویدیوهای مربوط به امتحان فردا رو ببینم تجزیه تحلیل کنم بفهمم چند چندم.
ساعت یک و چهل و نه دقیقه ی بامداد شده و بعداز یک روز پرکار ، خسته ام اما ذهنم مشغول است.
خیالِ پریشانم ؛ کمی برایت بگویم که اینجا پراست از آدمهایی که عاشقند.خیلی هم زیاد.
مثلا امروز عاشق یک نفرند و دقیقه به دقیقه، محبت نثارش میکنند، عکس دونفره میگیرند و کادو میدهند.و فردا عاشق یک نفر دیگر.و باز هم محبت.
امروز عشق و نفس و زندگیشان یک نفر است و فردا ، یکی دیگر.
امروز در اوج احساسات و رمانتیک بودن ها، با یک نفر قول و قرار عاشقانه میگذارند که
داداشم فردا کنکور داره، بالای تخته وایت برد تو اتاقش نوشته: به نامِ عادل ترین
دارم فکر میکنم منظورش چیه؟ یعنی داره میگه خدایا همون اندازه ای که تلاش کردم نتیجه بگیرم؟ یا می‌گه خدایا اگه یه جای زندگیم کم گذاشتی اینجا عدالت به خرج بده و برام جبران کن؟ :))
واقعا هم تلاش کرد و من امیدوارم نتیجه ش رو خیلی با برکت تر ببینه! ولی من بودم شب کنکورم یه همچين حسی داشتم که : خدایا من که اونقدری که باید نخوندم و بلد نیستم، احساس میکنم همشو یادم رفته :/ خودت ب
 ﻋﺴﻞ ﺑﺎﻧﻮ
 
 ﺳﻴﺎوش ﻗﻤﻴﺸﻲ 6/8 سنگین        
 Dm                                                C                     Dm 
عسل بانو هنوزم پیش مائی         اگر چه دست تو تو دست من نیست
Dm                                                      C               Dm هنوزم با تو ام تا آخرین شعر         نگو وقتی واسه عاشق شدن نیست
Dm      C       Gm                        F       C               Gm  Dm
 حالا هر جا که هستی باورم کن                بدون با یاد تو تنها ترینم
Dm   C          Gm           
وقتهایی که کار نمیکنم از خودم متنفر میشم. امروز خیلی کم کار کردم. شش صفحه بیشتر نخوندم از کتاب با یه ذره زبان که املاشو کار کردم. با یه ذره فرانسوی. همین. حالم اصلا خوب نبود. نمیدونم چمه هنوزم خوب نیستم. خیلی نا امیدم از خودم. همش تقصیر گوشمه. هی میخوام غر نزنما مگه میشه. اعصابم خورده نه دستم به کار کردن میره نه از بیکاری خوشم میاد. تکلیفم چیه خودمم نمیدونم. نشستم برنامه چیدم بلکه فردا صبح زود بیدار شم باز شروع کنم به کار کردن. میشه یعنی خوب بشم دو
وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می کندزندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می کندماهیان روی خاک و ماهیان روی آبوقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی می کندسهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیستجای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کردتلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می کندهیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیستخانه من با خیابان ها چه فرقی می کندمثل سنگی زیر آب از خویش می پرسم مدامماه پایین است یا بالا چه فرقی می کند؟فرصت امروز هم با وعده فردا
به جهنم که نیستی! مگر مغول ها یک قرن ِ تمام حمله نکردند؟ مگر نگذشت!؟ نبودن ِ تو هم می گذرد! به هیچ کجای جهان هم بر نمی خورد؛ فقط یک تکه از دل ِ من کنده می شود و از دست می رود! فدای سرت، مگر نه!؟ به جهنم که نیستی، کافه گودو هست، فرانسه با شیر، تابلوهای ساموئل بکت، ماشین تحریر شکسته و خرابِ آن گوشه هستند؛ می شود بنشینم پشت یکی از میزها و شعری خط خطی کنم بر کاغذی! به جهنم که هرگز این نوشته را نمی خوانی! ژوزف تورناتوره و جیم جارموش اصلا همه ی فیلم هایشان
فکر کنم دوباره دکتر لازمم، سرم درد میکنه و موجودات زر زرویی که توو سرم بودن دوباره برگشتن
دوباره حس اینکه دلم میخواد همه چیزو ول کنم و برم قلقلکم میده
دوباره دارم میرم ته چاه
دلم میخواد بخوابم، بخوابم و وقتی بیدار میشم هنوز یه دختر بچه ی کوچیک رو دوچرخه ی سبز باشم، سرازیری رو پایین بیام و فکر کنم همه ی پسرای کوچه عاشقمن!
نصف عمرمو اومدم، نصفه باقیش چی میخواد بشه
با پای خواب در آن کافهٔ شلوغ، ی قدم به ساحت رؤیا گذاشتمدل را در آن هوای پر از هرم التهاب، با های و هوی دلهره تنها گذاشتم
 
تنهاتر از تمام جهان بود لحظه‌ام وقتی که خواب چشم مرا تا سراب بردصبح آمد و نشد که بفهمم چگونه من، با پلک روی حرف دلم پا گذاشتم
 
با بغض گفتمش بنشینیم لحظه‌ای تا فرصتی برای تماشا فراهم استآمد نشست و به چشمش نگاه. نه! داغی به دل برای تماشا گذاشتم
 
با استکان چای که بر روی میز بود، رؤیا تمام گشت و به آخر رسید کاردر استکان خا
خدا رحم کنه این روزای اخر کاراموزی رو همه میرن کاراموزی ما هم میریم
از فردا تا حدود چند هفته با اکیپ تکنسین و نصاب میریم برای تست و بازدید پست های فشاری قوی و متوسط و .  تقریبا هرروز میرن هروز
کمی به رشته ی من مرتبطه ولی انقدر نه :))
ما در حد میلی امپر . میکرو اونا قدرت کیلو امپر و مگا :)
ولی جالب میشه از الان استرس دارم که فردا لباس کار چی میدن ! یا اصلا نمیدن .حداقل کاش یه دستکشی بدن :))
البته شوخی کردم به کاراموزا زیاد سخت نمیگیرن من از دور نظارت م
امروز ترم دوم زبان رو کلاس داشتم. صبح ساعت چهار این طورا بیدار شدم اما باز خوابم برد تا هفت که دوباره پاشدم حاضر بشم. با مترو رفتيم. مگه این مها رو بزور با مترو ببری هی میگم من چهار سال این مسیرو اومدم سخت نیکه. برگشتنه با اسنپ برگشتیم. خلاصه که به نظرم درسش خیلی سخت اومد :/ تازه مثلا درس یکو جلو جلو خونده بودم بگذریم باید حیلی تلاش کنمو وقت بذارم دیگه تقریبا یاد گرفتم چجوری باید بخونم زبان رو باید هر هفته بعد هر جلسه حسابی کار کنم. 
یه چیز دیگه م
وردی، جادویی جنبلی جهت خوب شدن حال هوا، اگه سراغ دارید خریداریم :|
یعنی بابای ما رو درآوردم.
قشنگ هی از طبقه‌ی دوم به حیاط، نیم ساعت فوقش کاشتن بذر و این چیزا، بارون، دوان داون همه‌ی وسایل رو جمع کردن و دویدن به طبقه‌ی دوم.
نیم ساعت بعد هوا خوبه
و دوباره همه‌ی اون سطر مذکور تکرار می‌شه
نیم ساعت بعد هوا خوبه
و دوباره.
خدایا، به این بنده‌ی بدبختت رحم کن :((
خیلی وقت هست ننوشتم.اما تصمیم گرفتم شروع کنم دوباره.هم نوشتن رو ،هم اینکه با خودم عهد کردم از این تاریخ از همین لحظه تا جایی که توان دارم برای هدفم بجنگم.پارسال این موقع ها با کسی ملاقات داشتم که به زندگی مرده ی من جان دوباره ای بخشید.اما من نتونستم دینم رو اونطور که باید در حقش ادا کنمبه خودم حق میدم این همه آسیب روحی و جسمی.اما فقط و فقط یک مدت کوتاه رو قراره بجنگم طوری که به خودم گفتم یا رسیدن به اون اتاق انتهای راهروی طبقه دوم .همون
یا امیر المومنین.
آه این دل دوباره غم دارد 
شوق یک گریه در حرم دارد 
مانده ام آن دلی که تنها ماند
با تو باشد چه چیز کم دارد ؟

***
دوست دارم شکسته بالی را
دست های همیشه خالی را
عشق تو در نهان من باقی است
کاشتی در دلم نهالی را 

***

از نگاهم ستاره میریزد 
اشک هایم دوباره میریزد
دل بیچاره چاره میخواهد
در حریم تو چاره می ریزد
مدت هاست که وقت نکردم بیام اینجا.توی این دو سه ماهه اخیر مشکلات زندگیم زیاد شدن که دیگه حتی نمیتونم به یه آینده روشن فکر کنم.صبح تا شب گرفتارم و هر وقت هم بیکارم هزار تا فکر و خیال میکنم.
وضعیت مالیم ، وضعیت خانوادگیم ، وضعیت درآمدم ، وضعیت روابطم و . خیلی وخیم شده و راستش دیگه نمیکشم.میخوام از خیلی هاشون فرار کنم و دوباره برگردم عسلویه و به یه کاری شبیه به کار قبلیم ادامه بدم.قرار نیست من همه مشکلات رو حل کنم و خیلی هاش از عهده من هم بر نمیاد.ح
شکوفه‌های هلو رسته روی پیرهنت
دوباره صورتیِ صورتی‌ست باغ تنت
دوباره خواب مرا می‌برد که تا برسم
به روز صورتی‌ات ـ رنگ مهربان‌شدنت ـ
چه روزی آه چه روزی! که هر نسیم وزید
گلی سپرد به من پیش رنگ پیرهنت
چه روزی آه چه روزی! که هر پرنده رسید
نکی به پنجره زد پیشباز درزدنت
تو آمدی و بهار آمد و درخت هلو
شکوفه کرد دوباره به شوق آمدنت
درخت شکل تو بود و تو مثل آینه‌اش
شکوفه‌های هلو رسته روی پیرهنت
و از بهشت‌ترین شاخه روی گونه‌ی چپ
شکوفه‌ای زده بودی به
فردا
فردا
کارگردان ایمان افشاریان،مهدی پاکدل
تهیه کننده حسین صابری
داستان فیلم

داستان دختری است که علاقه به عکاسی دارد و همراه ش راهی سفر عکاسی می‌شود که در این سفر اتفاقاتی برای او پیش می‌آید.

1) دانلود با کیفیت 480

2) دانلود با کیفیت 720

3) دانلود با کیفیت 1080

4) دانلود با کیفیت HQ-1080
فردا و پس‌فردا که بگذرد، چیزی از ماه مبارکش باقی نمی‌ماند. من می‌مانم و آرزوهای برباد رفته. همۀ اوقات فکریِ این خیالِ خامم که از فردایِ ماه رمضان، شروع می‌کنم به کارهایی که تویِ ماه مبارک از خدا خواسته‌ام موفقم بدارد در انجام دادن‌شان. 
آدمی همیشه در حال فریب‌دادن خودش است. اصلا تا خودت را نفریبی، نمی‌توانی دیگران را بفریبی. درست و حسابی که فکر کنی می‌بینی ماه رمضان، به‌ترین اوقاتی بوده که همان چیزهایی را که از خدا خواسته‌ای، شروع کن
و گاهی نمیدانی راه کجاست و به سرمنزل نمی رسی اینم حکایت ماست
بعضی وقتا داری میری ولی به خودت میای که ای دادی بیداد راه و اشتباه رفتي ولی قربون خدا برم که راهنماست دمی شما گرم آخدا اااااا
 
حال و هوام این روزا شبیه خودم نیس نمیدونم چرا شاید به خاطره اینه که هواسم به خودم نبوده شاید نمیدونم والا ولی باید فردا حالا یکم حواسم به خودم باشه به خودم برسم  ایشالا
 
خب دیروزم که سالگرد ازدواج حضرت مادر با حضرت مولا بود به به واقعا که دل شیعه به شادی ارب
اگه چند وقت پیش به من میگفتن یه روزی قراره سخت مریض بشی یا سرما بخوری میگفتم عمممممرااا ! چند روزی میشه که مریضم ، اول با بی حالی و حالت تهوع و خواب شروع شد ؛ به این صورت که صبح تا ۱۱ میخوابیدم ، پا میشدم کارهامو انجام میدادم دوباره میخوابیدم، ناهار میخوردیم دوباره میخوابیدم ، شب هم از ساعت ۹ خوابم میومد منتها تا ۲ ۳ خوابم نمیبرد :/ روز سوم فهمیدم این یه ویروس جدیده و نهایتا ۳ روز طول میکشه ! روز چهارم که دیروز باشه خوشحال و شاد و خندان از خواب بی
الان بیش از یک ماهه آریان سرما خورده. یعنی دو هفته سرما خورده بود دو سه روزی خوب شد و باز دوباره سرما خورد. دفعه دوم که بردم دکتر گفت ویروسه و آنتی بیوتیک نمیخواد و فقط سیتریزن داد اما گفت اگر تب داشت بیارش. آخرهای هفته اول از دفعه دوم کمی تب کرد اما با استامینوفن کنترل شد ولی سرفه داشت و من براش شربت بنفشه باریج گرفتم که سرفه هاش بیشتر و اخلاطی شد. آخر هفته دوم از دفعه دوم D: اینقدر بد سرفه میکرد و سینه اش خر خر میکرد که بردم یه دکتر دیگه و گفت بای
خببب امروز روز عجیبی بودبه خوبی دیروز نبود ولی باز خداروشکرصبح که شیر تو شیر بود تو بخش. طول میکشه تا رابطه بین کارمندا و اخلاقشونو یاد بگیرم.بعدم ک برگشتم داداشم رفته بود کلیدارم برده بود قرار بود بده مغازه بغل خونه که نداده بود منم از همسایه نردبون گرفتم رفتم تو حیاط تا شش عصر تو یکی از اتاقای حیاط با ارایش و لباس بیرون خابیدم تا برادر گرامی برگشتبعدم ورزش کردم و شام یعنی تنها وعده ای که امروز خوردم رو درست کردمو خوردم. بعدم رفتم حموم و رف
مطمئنا فرداها ای کاش هایی فکرم را پر کنند که دیروزها اگر بودندفرداها دغدغه هایی خواهم داشت که دیروزها فقط برنامه بودندفردا من خودم را دوست خواهم داشت!خود آینده ام را!درحالیکه نفرت تنها واژه ایست که از خود گذشته به یاد دارم.دیدی متفاوت خواهم داشت مانند سهراب سوار بر قایق که آینده ام را با آن بسازم.اینده ای پر از هیجان. پراز عشق.پر از بودن.و آینده ای پر از امید.اینده ای که حتما می اید و آینده ای که هست!
فردا ها کمین کرده اند. فرداها منت
1. امروز حال نداشتم از ماشین پیاده شم داداشم رفت نون خرید بستنی نذری دادن بهش :| حالا اگه من میرفتم نون و خرما میدادن شانس نداریم که :|
بعد همزمان داداش من رفت تو صف اشتباهی جلو یه اقای رفتگر وایساد. بهش گفتم برو پشتش وایسا. رفت پشتش بعد پسره داداشمو فرستاد جلو. همچين چشمام قلبی شد :)) ادما هرچی هیچی ندارن مهربونترن :))
2. امروز همه تو خونه با هم دعوامون شد، بعد یهو تو اون فضای سنگین بابام زارت خورد زمین و همه پکیدیم :))
3. یه فیلم یافتم خیلی باحاله. Level 1
سرد و بی طاقت و یک ریز، دلم می لرزددو قدم مانده به پاییز، دلم می لرزد.می رسی، شط نگاهت چه تماشا داردموج با موج گلاویز. دلم می لرزد.بعد می میرم و می میرم و می میرم و بازمن و یک حسّ غم انگیز، دلم می لرزد.وَ تو می آیی و می آیی و می آیی و می.از صدای نفست نیز دلم می لرزد.من پر از حرفم و صد مُهر خموشی بر لبو تو از حنجره لبریز. دلم می لرزدپاییز نزدیکه.خیلیا رو یاد خاطراتشون میندازه!دوباره بارون، دوباره قدم زدن هاى تنهایى!!!لعنت به پاییز؛که به حق پادش
 
انتظار نوشت:
حکایت من و تو حکایت عجیبیست
حکایت شوریدگى ،بیقرارى ، انتظار و آشوب دیدنت و ندیدنت؛ بى آنکه حتى یک بار دیده باشمت.
غُصِه عالم در دلم تلنبار میشود؛ باز هم چشمانى به راه مانده،خواب میرود در امتداد شب 
و فردا دوباره غم نبودنت و بى تابى دلم که روز به روز بیشتر میشود
.
درد عالم در من فریاد میکشد وقتى باید کنارم باشى و هم هستى و هم نیستـــــى
.
نگذار به نبودنت عادت کنم، من با تو این آشوب را دوست دارم، من با تو این طوفان را دوست دارم
من سوار کشتی امید و قدرتم بودم و داشتم کارمو میکردم
.
.
.
اما هیچ کدومشون درست و انجام نشد-در واقع کشتی هام غرق شدن
.

.
بغضم گرفته ودرست شدم عین بادکنک پر آبی که اگر سوزنم بزنن میترکه و همه جا رو آب بر میداره

خیلی تو دلم گریه کردمحس شکست میکنمامشب که کلا داغونم  :(  اما
.
.
.
از اونجایی که من به همتون انگیزه و میدادموو بمب امید بودم.

قول میدم فردا توپ باشم.
.
.
.
این شکست رو میزارم بنا بر خستگی و فردا حتما انجامش میدم و پرچم تسلیم رو آتیش میزن
در چند روز اخیر، اِعمال نظام بودجه‌ریزی مبتنی بر عملکرد که از چند سال قبل برای همه اداره‌ها و دستگاه‌های کشور اجرا می‌شود، موجب نگرانی مدیران صدا و سیما شده است. در حالی که این شیوه تخصیص بودجه‌، باعث شفافیت و کارآیی بیشتر می‌شود، معلوم نیست چرا به‌جای حرکت بر اساس آن، به بحث‌های حاشیه‌ای دامن زده شده است. آیا سازمان صدا و سیما، به پیروی نکردن از قانون، معتاد شده است؟فناوری و تلویزیون دیجیتال
" میم " یه چهل خطی برام کامنت نوشتهنصف کامنتشم بلاگفا خوردهو من با کامنتش اشکم در اومد قشنگ :))میم عزیزمخیلی ممنونم ازت ولی بدون من انقدر قدرتشو نداشتم که همون اول بگم " خدایاشکرت "فقط پرسیدم خدایا چرا.من خیلی زندگی و تلاش کردن رو دوس داشتماما الان فقط یه چیزی دوس دارم که فکر میکنم خودت بدونیو لازم نباشه دوباره به زبون بیارمش.من ضعیف شدممن امروز ته کشیدمتموم شدم!نمیدونم دوباره کی خوب میشم.هیچی نمیدونم.
شبا که میخوایم بخوابیم، حاجعلیاقا بعد ازین که یه ساعت رو کله و دست و پای من میپره و از هفت ناحیه ناقصم میکنه، میره پیش باباش و مث جوجه ها سرشو زیر دستای بابا فرو میکنه که یعنی کمرمو ماساژ بده تا خوابم ببره! اگه هم باباش خواب باشه انقد اعتراض میکنه تا بیدار بشه (والا رضاخان هم با اون همه زورگویی نمیتونست اینجوری وسط خواب و بیداری از باباش ماساژ بگیره!)
پنج دقیقه که ماساژ گرفت دوباره میاد میپره رو سر و فرق من!
دوباره میره پیش باباش
دوباره میاد.
و
ستاد امام با بلندگو لغو اعلامیه‌های فرمانداری نظامی (منع رفت‌وآمد) را در سطح تهران اعلام کردند.1
تصور کنید رهبری امشب راهپیمایی فردا رو لغو کنند. چه اتفاقی می‌افته؟
لطفاً از مصلحت نظام و موقعیت‌های استراتژیک و. حرف نزنید؛ این صرفاً یه تصوره. 
1. منبع
به این نتیجه رسیدم که روزایی که ورزش ندارم واقعا یک چیم میشه. یک افسرده ی تمام معنا. هرچند به این استراحت یک روزه شدیدا نیاز داشتم این سه روز گذشته اینقدر پدرمون رو در اورد که پاهام دیگه نای راه رفتن عادی رو هم نداشتند واقعا خوب شد کلاس نی.
کل زندگیم شده ورزش کل زندگیم شده باشگاه. وقتایی که از باشگاه برمیگردم به جای خسته انرژی دارم برعکسش قبلش خسته و خواب آلودم. اینقدری کل دنیام شده ورزش که با خودم میگم چرا نرفتم تربیت بدنی؟! اصن چرا هنر انتخاب
روز یکشنبه روز فوق‌العاده خستع کننده ای بود ، صبح یکی از بیمارستان ها کارآموزی غدد داشتم و
عصر شیفت کاردانشجوییم بود ، همکارهای نفهمم کلی تیکه بابت خستگی و بی حالیم بهم انداختن
ولی خب من جوابی ندادم ، اینقدر حرف هاشون رو مخ بود که حتی دلم نمیخواد اینجا بازگو کنم .
چون فردا امتحان عملی داریم و هیچ کدوم هیچی تمرین نکرده بودیم امروز رفتيم دانشگاه تمرین !
فردا صبح هم امتحان داریم ، این امتحان هم بدیم تموم شه بره . امتحان قرطی بازی با بی مرگی
چند روزه تا تصمیم به نوشتن میگیرم پشیمون میشم یا اگر هم بنویسم، میذارم‌ش تو لیست انتشار در آینده، ولی دقیقاً قبل از اینکه منتشر بشه سریع میرم پاکش میکنم. یا چند روزه(فکر کنید چند هفته) تا می‌خوام تو کانتکت‌هام دنبال primadonna girl بگردم از ترس گفتن درماندگی و بیچارگی یا حتا رد تماسام خودم رو به کدای پروژه و فیلم و آهنگ و اینستاگرام مشغول میکنم. شاید بخاطر همینه که بعضی حرفا رو نه میشه نوشت نه میشه گفت، گفتنش راحت نیست و نوشتنش بعدها نبش قبر. در عی
احتکارهنگام گرانی رخ میداد.هیچ فردی بااحتکارکنندگان برخوردنمیکرد.افرادبرنج ونان سرسفره راباپول قرض کردن ووام گرفتن بابهره بالاتهیه مینمودند.
دراین بین عده زیادی هم به گرانی دامن میزدند.ملت راواردخیابان میکردند.تولیدکارخانجات وصنایع تعطیل میشدوروندچرخه تولیدوتبادلات مالی بهم میخورد.بورس اوراق بهادارقابلیت سرمایه گذاری دربیست وچهارساعت شبانه روزوآنلاین رانداشت.تنهاشنبه تاچهارشنبه ازساعت9تا12:30یعنی3:30(سه ساعت وسی دقیقه)درکل مدت زما
رنگ پر ریختهٔ الفت گار توایم
جسته‌ایم از قفس خویش و گرفتار توایم
خاک ما جوهر هر ذره‌اش آیینه‌گر است
در عدم نیز همان تشنهٔ دیدار توایم
مرکز دیده و دل غیر تمنای تو نیست
از نگه تا به نفس یک خط پرگار توایم
اشک و آه است سواد خط پیشانی شمع
همه وا سوختهٔ سبحه و ر توایم
پیش ازین ساغر الفت چه اثر پیماید
می‌رویم از خود و در حیرت رفتار توایم
دامن عفو حمایتکدهٔ غفلت ماست
خواب راحت نفس سایهٔ دیوار توایم
جنس موهوم هوس شیفتهٔ ارزش نیست
قیمت ما همه این
خب 
این چثد روز اخری بیام پیشتون 
شروع کنیم 
وبلاگ حذف نمیکنم.
نمیفروشم.
نمیام.
امانت میخوام برام نگهش دازید تا وقتی برگردم.احتمالا یکی هم بزارم نویسنده.
موضوعات بعدی.


دلم خیلی تنگ شده.میدونم این اخرین خیلی دارم تلخ و غمگین مینویسم.اما واقعا شرایط منو نمیبینید.کاش یکی میومد میگفت خسته شدی. یکم بار زندگیتو بده کمکت حمل کنم.یا خدا میومد میگفت.دختر جون.تو دیگه بسته.زیاد امتحان پس دادی.بیا بقیه سوال هارو خودم جواب میدم 

از اتفاقات اخیر بگم.جهی
اینجا همان زمین است و رسم آدم ها، هنوز هم فراموشی.اما زمان ِ دلـــــــِ من به وقت دلتنگی؛همیشه . صبح، عصر، شب. دوباره بامداد و صبح و.شامگاهِ دلتنگی .گویی همه ی هستیِ مرا، در انجمادی چون قندیل بسته اند، و به سقف آسمانِ غم ها آویخته اند!گلو بغض آلود و چشم هایم تَر،اما، هنوز تو در خاطری.بهانه ی من، دوباره بهار می رسد از راه، بگو چگونه زیستن آغاز کنم بی تو!؟وقتی هرگز، در توانِ من، رسم، فراموشی نیست.راستی شاید؛من آدم نیستم. وقتی فراموش نمی
احساس میکنم توی این دنیای شلوغ یکی اینجا رو پیدا کرده مثلا خواهرم یا یکی از دوستام شایدم اقوام زیاد برام مهم نیست ازادیم یکم از بین میره این سختش میکنه.
فردا امتحان دارم منم امیشه لحظه اخری همش مونده برای فردا.
شب سی و یکم شب عروسی دوستمه توی این شهر دخترا زود ازدواج میکنن بیشتر زیر بیست یادمه روزایی که امتحان خرداد میدادیم پساده کل مسیر رو برمیگشتیم سر راه یه پاساژ بود پر لباس عروس هر روز میرفتيم اونجا تا اپتحانا تموم بشه اینقدر با ذوق به لب
ماهنوش تو ، می رَوی ومی نو شَم #جرعه های بی تابیاَ ز #نگاهِ بارا نیم #می لَغزی اَ ز دو دیده اَ م چون اَشگ دَ ر #غمِ و وَ عدِ ه های #پنهانی یک عُمر #حسرت و پَشیما نی چو می دانَمفردا می روی زین جا مَن در اِنتِظار باز گشتَتمی نِشینَم بر #درگاه خونه #چشم می دوزَم به راه #ماهنوش_منشی زاده❤️
نگو نمیخاهمت ، بی تو زندگی معنا ندارد به من زنگ نزنبه دیدنم بیااین تلفن لعنتی دست اغوش نداردرفتي. رفت از دلم امید حسرتت. مرا به رسوایی کشیدخسته ام. مثل سرباز برگشته از جنگکه ببیند شهرش نیست.مثل پرواز بعد از شلیک توفنگکه ببیند دگر بالش نیست. بعد هشت سال انتظارکه ببیند یارش نیست.  
در راه برگشت از بهشت زهرا به همراه مادر؛ مادر گفت که بجای برگشتن با مترو که دوباره باید سوار ماشین هم شد، از همین جا سوار ماشین بشیم، صبر کردیم تا یک مردی بلاخره نگه داشت و مقصد رو گفتیم و شروع کرد به حرکت. داشتیم به مقصد می‌رسیدیم که هی راننده خیلی با احترام می‌گفت هرجا شما بگین من نگه میدارم! و بلاخره ما گفتیم و ایشون نگه داشت.موقع حساب کردن کرایه ماشین یکدفعه گفت:+ کرایه نمی گیرم!- نمی‌گیرید!!؟+نه مسافر کش نیستم همینجوری سوار کردم!-آخه نمیشه
دیدین گاهی اوقات بعضی ها ( غیر از خانواده) رو خیلی خیلی دوست دارین و براتون خیلی مهمن و میدونین به توجه شما احتیاج دارن ولی به هیچ وجه نمی تونین رفتار و اعمال و افکارشون رو تحمل کنید؟ اینکه میدونین دوستتون دارن اما هیچ وقت نمیتونن جلوی زبونشون رو بگیرن و همش ناراحتتون میکنن؟
و هزاران مورد دیگر که فقط جاش تو قلب خودمه و قراره با خودم به گور ببرم. ازون حرفا که باید ته ته صندوقچه ی قلبتون باقی بمونه
فقط خواستم بگم خیلی سخته .مثل مرگ تدریجیه .
+ ا
 سخت ترین دو راهی…دوراهی بین فراموش کردن و انتظار است.گاهی کامل فراموش میکنی و بعد میبینی که باید منتظر می ماندی.و گاهی آنقدر منتظر میمانی تا وقتی که.میفهمی زودتر از این ها باید فراموش میکردی . . .راه هایی که همیشه بی پایانند، گاهی به دو راهی هم می رسند.و دشوار است راه بی پایان را پیمودن، و دشوارتر این که_ این راه برسد به دو راهی.در دو راهی های سکوتم ، دوباره تو را گم کرده ام. با حساب من، باز هم این منم که گم شدم نه تو .باز هم خودم را گم کرد
ینی اگه فردا ازم ایراد الکی بگیره یا کارامو مسخره کنه بعد بره از اون نره خرا تعریف کنه میزنم جرش میدم
+محض اطلاع من با انتقاد و ایراد گرفتن از چیزایی که میکشم مشکلی ندارم 
مشکل من یکی با لحن طرف و  یکی ایراد گرفتناییه که ناعادلانس
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب