نتایج پست ها برای عبارت :

دانلوداهنگ تی ام بچه غلطی کردم من

مته و ژاله در روزی روزگاری
آهنگ روزی روزگاری ترکی
دانلود اهنگ ترکی aglaya
سریال روزی روزگاری ترکی قسمت 90


مرگ احمد در سریال روزی روزگاری
سریال ترکی روزی روزگاری قسمت 100
اهنگ سریال علی کاپیتان
میکس سریال روزی روزگاری ترکی
دانلود آهنگ یاسمین امید در کنسرت
دانلود آهنگ یاسمین امید آلبوم کنسرت زنده
دانلود آهنگ بی کلام یاسمین از امید
دانلود آهنگ امید از تو گلخونه دنیا کنسرت

دانلود آهنگ یاسمین قدیمی
دانلود اهنگ امید یاسمین با لینک مستقیم

دانلوداهنگ یاسمین امید در کنسرت
اهنگ در مورد یاسمن
دانلوداهنگ جنت ازفرهادگوچر
دانلود آهنگ ترکیه ای جنت
دانلود آهنگ جدید فرهاد گوچر گیت
دانلود آلبوم جدید فرهاد گوچر 2017

دانلود اهنگ فرهاد گوچر ساریل بانا
دانلود اهنگ فرهاد گوچر- دنیایا بیرداها گلسم سوگیلیم
دانلود اهنگ فرهاد گوچر- دنیایا بیر داها گلسم سوگیلیم
دانلود آهنگ فرهاد گوچر
دانلود اهنگ bir kadin sevdim
دانلود اهنگ ترکی ben bir tek
دانلود ben bir tek adam sevdim
دانلوداهنگ ben bir tek kadin sevdim

download ben bir tek kadin sevdim
دانلود آهنگ سلامی شاهین و بورجو گونش
دانلود آهنگ ben bir tek kadın sevdim از بورجو گونش و سلامی شاهین

دانلود اهنگ ترکی seni bir tek
یه غلطي کردم . خودمم توش موندم:) نمیدونم چجوری جمعش کنم.
به یه نفر پیشنهاد دادم بیاد گروه فیزیوپات، بچه ها اول موافق بودن. هنوزم هستن. منتها دوستم موافق نیست:) . و قبلا هم به من گفته بود جایی که اون باشه من نیستم. با اون یکی هم رودرواسی دارم. چه کنم؟:))))
میدونم من نباید خودمو جلو مینداختم و حداقل من نباید پیشنهاد میدادم. ولی خب غلطيه که کردم:). نظرتون چیه؟
پ‌.ن : برای اون نفر پلن b هست گروه ما. بچه ها هم میدونن. قرار بود بره یه جای دیگه، ولی گویا از اون
دانلود اهنگ ای وای دارم چی میبینم دوتا چشه رنگی میبینم
دانلود آهنگ ای وای دارم چی میبینم از شادمهر

دانلوداهنگ ای وای دارم چی میبینم دوتا چشم رنگی میبینم
ای وای دارم چی میبینم دوتا چش رنگی میبینم صورت قشنگی میبینم

دانلود آهنگ ای وای دارم چی میبینم از شادمهر عقیلی
آهنگ ای وای دارم چی میبینم دوتا چش رنگی میبینم
اهنگ وای دارم چی میبینم صورت قشنگی میبینم
متن اهنگ پیشش نمیشینم
آقا خابم نمیبره
اگ گند بزنم چی؟
اگ هیچی یادم نیاد چی؟
اگ سخ باشه چی؟!
اگ همش ا اونجاهایی باشه ک من حذفش کردم برا خودم چی؟!!
خدایا پشمام
منو به حال خودم رها نکن!جونه من غلط کردم هر چی گناه کردم غیبت کردم به مامان بابام دروغ گفدم منو عفو کن دهنم صاف نشه پن شمبه خدایاااااا
دیشب خواب دیدم.
گویا مامانم با همه فامیل برنامه شام چیده بود ب منم قول داده بود داداشتم هست، من هرچی نگاه می‌کردم نبود. عصبانی شدم و با همشون دعوا‌کردم که کو داداشم؟ چرا نیست» بعد مامانم گفت تو اتاق خوابه، رفتم بیدارش کردم و سفت بغل کردیم همدیگر رو.
چقد دلم برا بغلش تنگ شده!
یه سوپه خوشمزه درست کردم تو خوابگاه که نگو و نپرس!!
خیلی راحت درست میشه!!
سوپ جو و قارچ الیت رو درست کردم تو یه قابلمه بعدش
 تو یه قابلمه ی دیگه نودالیت سبزیجات درست کردم.
بعدش این نودالیت که آماده شد
 ریختمش تو سوپ!!!بعدش جعفری تازه رو خورد کردم ریختم
 توشو یه مزه ی عاااالی داد بهش!!لیموی تازه هم ریختم آخرش. 
برای کنار غذا یه خورده جعفری رو خورد کردم و با
 پیاز خلالی و آبلیمو مخلوط کردم!!
امتحان کنین!!
داشتم فکر می‌کردم این آدم‌های صاحب‌کاری که کلی آدم زیر دستشان کار می‌کند و آنها سعی می‌کنند از کارگران بیگاری بکشند آدم‌های شیاد یا شارلاتانی هستند. بعد دیدم، در همین یکی، دو روز سعی کرده‌ام یک جوری آدم‌ها را متقاعد کنم که جنس مورد نظر را بپسندند؛ حرفه‌ای نبوده‌ام، اما در همین مسیر بودم. جدا از آن برای پیش‌برد کارم  و منافعم دروغ گفتم، نه که آدم راست‌گویی باشم، اما بعضی دروغ‌ها انگار دروغ‌تر و زشت‌تر هستند. مگر شارلاتان‌ها چه می
نشستم وسط اتاق و از بین سه گلدون کوچک مرجانی که خریده بودم، قشنگ ترینشون رو انتخاب کردم. گلدون سرامیکی رو آوردم جلو و گل رو با احتياط از گلدونش در آوردم و گذاشتم تو گلدون سرامیکی. بعد با بیلچه خاک رو آروم آروم ریختم دورش. خوب نگاهش کردم و ازش خواهش کردم تا چند روز دیگه که قراره تو دست های تو آروم بگیره مراقب گل هاش باشه. به دوتا جوونه گل جدیدی که زده بود سلام کردم و ازشون تشکر کردم که ذوق حیات دارن، دست کشیدم روی سرشون و بهشون گفتم دووم بیارید، ه
چه خاکی برداشته اینجا!
یهو یادم افتاد یه صفحه سوت و کور وبلاگی هم بین زندگی ای که به توییتر و اینستاگرام و تلگرام پیچیده دارم.
نام کاربریم و پسوردمم یاد نمیومد ،بین نُت هام پیداشون کردم و چه عجیب که یادداشت کرده بودم.
عجیب تر اینکه وقتي به اینجا نگاه میکنم دلم نمیگیره،انگاری بهم نشون میده چقد تغییر کردم و فکر میکنم از مرحله گیر کردن تو زمان عبور کردم .
بعد از نماز شیخی توی بلندگو میگه:می خوام کسی رو بهتون معرفی کنم که قبلا بوده، مشروب و مخدرات مصرف می کرده و هرکثافت کاری  می کرده، ولی خدا الان اونو هدایت کرده و همه چی رو گذاشته کنار.بعد گفت: بیا فلانی میکروفن رو بگیر و خودت تعریف کن که چه جوری توبه کردی.طرف اومد گفت:من یه عمر ی می کردم، معصیت می کردم، خدا آبروم رو نبرد،اما از وقتي توبه کردم، این مرتيکه واسم آبرو نذاشته! :)))))))))
 . از صبح که پا شدم ، ناهار رو آماده کردم
ناهار رو نوش جان فرمودن رفتم کمی استراحت کنم . گوشی خونه زنگ
خورد ‌.‌ مامانم جواب داد اومد اتاق گفت فاطمه دایی میمه میگه یکی
از دخترا بیاد کمکم شب مهمون داریم ، خانومم رفته مطب . گفتم ای طفلی
فاطی بیکار . خلاصه پاشدم رفتم خونه دایی . مرغاشون رو درست کردم :/
سالاد درست کردم :/ میوه ها رو شستم ، چیدم :/ ظرفاشون دستمال کشیدم :/ 
چهار فلاسک چایی دم کردم . میزهای پذیرایی رو چیدم . خلاصه . وسایل
چقدر تلخ بود کتابو میدیدم میخواستم ازش فرار کنم :(
از کتابخونه امانت گرفته بودم و دوبار تمدید کردم از ی طرف نصفشو که خوندم دیگه نمیخواستم بخونمش و از طرف دیگه نمیخواستم کتاب رو کامل نخونده تحویل بدم تو این دو روزه تمومش کردم خوب شد کامل خوندمش
چقدر گریه کردم برای مرگان و هاجر
ولی میدونم ما آدما قدرت تحملمون بالاس وقتي چاره ای نداری ، نداری دیگه
بعد کلی وقت سلام :)
خب تابستون همتون شروع شده؟؟؟؟؟
من که کلی برنامه برای تابستون چیده بودم و هنوز در حال برنامه ریزیم اما بعضی وقت نمیدونم چرا حال ندارم:/
دار گلیممو چله کشی کردم اما دیگه ولش کردم .
کلی کتاب دارم که یه کوچولوش رو خوندم بعد امتحانام شروع شده کلا ولش کردم الانم نمیدونم چرا حال خوندن ندارم.
و کلی کار دیگه که اگه بیشتر ادامه بدم آبرو دیگه ندارم پیشتون:)
حالا کلی کار مثبت هم انجام دادما.کلی اهنگ حفظ کردم:)
نه شوخی کردم علاوه بر اهن
از پنجره‌‌ی پاویون طبقه‌ی ششم بیمارستان فرخی زل زده بودم به نورهای زرد و نارنجی شهر، به گرگ و میش هوا. بعد فکر کردم چند ماه دیگر من هم روی این تخت‌ها و خوشخواب‌های فنری جوری خوابم می‌برد که دخترهای تخت‌های کناری. فکر کردم چند ماه دیگر این شب تا صبح بیدار ماندن‌ها جوری برایم عادی می‌شود که بیدار بودن در طول روز. فکر کردم چند روز دیگر که بگذرد من هم عادت می‌کنم به صدای ناله‌‌ی آدم‌ها، به بوی خون، به رفتارهای ناخوشایند پرسنل بیمارستان، ب
یکی بیاد
این لحظه های شبو
یه کاری کنه
که هیچکی
هیچ غلطي نکنه
که فرداش بگه غلط کردم ک دیشب اون غلطو کردم
عاره دیگه
همین
زندگی انقد سخ شده
دیدین؟!
من جدیدن
تسلطی روی رفتارم ندارم.
جدیدن هم
البته نمیدونم ک جدیدنه یا نه!
حالا هر چی
یه شخصیتي بدجور منو به خودش جذب کرده
دلم میخاد 
هرطوری شده
با هر نسبتي
کنارش باشم
نردیکش باشم
حالا من چیکار کنم
برم بگم بیا بیشتر پیشه هم باشیم؟
بیشتر باهم حرف بزنیم؟
نمیدونم
خیلی ضایعس
میدونین
جدیدن
به کاکتوس علاقه خا
الآن چشمم خورد به ماه، دیدم نصفه است. درصورتي که سر شب کاملا گرد بود! طوری که دخترخالم داشت براش میخوند: "یه ماه داریم قل قلیه"
یهو گفتم: عه ماه گرفته!
جایی هم اعلام شده یا من اولین کسی هستم که متوجه شده؟! :دی
ب.ن: وای الآن یکی از همکلاسیامو که ده ساله گمش کردم و دنبالش میگردم، تو یه گروه تلگرامی پیدا کردم! خیلی اتفاقی پیامشو دیدم و از پروفایلش شناساییش کردم. اسمش رو یه چیز دیگه نوشته بود، چهره اش هم عوض شده، از رو ع و پدرش شناختمش! چقدر هیجا
من اصن از کاری که کردم پشیمون نیستم فقط دلم گرفته خیلیم زیاد انقد که اولش میگرنم عود کرد زد بالا  بعد هی به پروپای ع پیچیدم حس کردم شاید اون مثه همیشه بتونه حالمو درک کنه یا خوب کنه دیدم نه اونم نمیتونه اصن حس میکنم فعلا هیچی نمیتونه .  
پیش نوشت: بعد از مدتها امروز سر زدم اینجا و صرفا برای آشتي دستهام با کیبورد چند خطی مینویسم. به گمانم دو سه روز دیگه بردارم این نوشته رو.
در هجمه بلوغ و هورمونهایی که مغز رو تصرف کرده بودند، با خودم فکر می کردم، تنهایی یعنی نبودن مونسی و همدمی و هم آغوشی. فکر می کردم به محض اینکه پای نیمه گمشده به زندگی باز بشه همه این تنهایی ها رخت بر می بندن و آرامش همه زندگی رو در بر میگیره.
چقدر ساده انگارانه به دنیا نگاه می کردم، امروز معتقدم تنهایی سهم بشر
داشتم الان چت می‌کردم. یکی سنم رو از من پرسید و من اشتباهی گفتم بیست سالمه. بعد درستش کردم. از طرفم پرسیدم اون چند سالشه. جواب داد هجده. اون لحظه به این فکر کردم که خب تازه مدرسه رو تموم کرده.بعد نگاهم به سن خودم افتاد. یهو فهمیدم حداقل شش سال از این بیست و یک سال بیخودی تلف شدن. چه چیزها که می‌شد توی این مدت یاد گرفت و هیچکس نتونست، چه کتاب‌ها که می‌شد خوند و خونده نشد، چه آهنگ‌ها که میشد گوش داد و چه رویاهایی که می‌شد دنبالشون کرد و حداقل بر
1. دیشب ساعت دو و نیم نصف شب از خواب یهو پا شدم رفتم چراغ اتاقو روشن کردمرفتم سر کیفم زارتي زیپشو وا کردم بابام بیدار بود همه خواب بودن دندوناش ریخت گفت چی شده؟؟بعد من با این قیافه 0.o بودم. گفتم سلام. برو بیرون قیافه بابام :|بعد گفتم میخوام برم مدرسه. برو بیرونقیافه بابام :|بعدش گفت ساعت دو و نیمه.گفتم اره. میخوام درس بخونم. برو بیرون بعد بابام فهمید رد دادم، رفتمنم باز ساعتو نگاه کردم. زیپ کیفمو بستم چراغو خاموش کردم خوابیدم :))
واقعا باور نمیک
تا به حال به این فکر نکرده بودم که چقدر می تواند حالم را بهتر کند،از او پرسیده بودم چی می کند و گفته بود به تو می اندیشم و او هم گفته بود که کجا را می نگرم.گفتم آسمان را.کنارم نشست،آرامشی عمیق وجودم را فرا گرفت،یک لحظه حس کردم که از تصوراتم خارج شده و حقیقی در آغوش گرفته مرا.گفت:مرا پیدا کن.
سکوت کردم و فقط نگاه کردم،ستاره ای در اسمان نبود،چشم هایم را بستم و دوباره باز کردم،چشمک میزد،با دست نشانش دادم و گفتم:یک ستاره می بینم،وتو همان تک ستا
درباره‌ی غرور، گمان می‌کردم زیادی مغرورم و ناراحتش بودم! اما حالا می‌دونم هیچ وقت زیاد نبوده و اشتباه می‌کردم. من هر جا حس کردم دانسته‌هام محترم شمرده نشده پای غرورم وسط اومده. من به اندازه سوادم مغرورم و لاغیر! برای کلمه‌ی "اندازه" بسیار احترام قائلم. راضیم از خودم
ازخونه پدربزرگ ک اومدیم همه خوابیدن و منو مامان بیدار بودیم یکم ک صحبت کردیم یهو ب مامان گفتم ی چیزی بگم بهت گفت بگو پشیمون شدم و سکوت کردم یهو بغضم گرفت همش میگفت بگو دید دارم اروم گریه میکنم گفت چرا همش گریه میکنی حرف دلتو ب من بگو مامانتم گفتم نمبدونم چرا گریم میگیره قشنگ گریه کردم توبغلش و مامان هم گریه کرو کلی حرف زدیم و اونم همه چیزو میدونست و ازرفتارای من مشخص بود براشمیدونستم باباهم بیداره و داره حرفای مارو گوش میده خیلی اروم ترشدم
سلام .
خیلی دلم برای بنی تنگ شده .
وقتي مادرم مرد بدترین و سنگین ترین حجم دلتنگی عمرم رو تجربه که و بعد از ۵ سال بهش عادت کردم.وقتي پدرم مر د زخم دلم عمیق تر شد همیشه از خدا می خواستم یه راه ارتباطی بین من و مامانم برقرار کنه حداقل بدونم حالش خوبه وقتي می رفتم سرخاکشون داغون تر می شدم.برای همین دیگه اصلا نرفتم اونجا،  می خواستم فراموششون کنم .بعد از ۵ سال تقریبا به نبودنشان عادت کردم به اینکه چنور باید رو پای خودش وایسه،  حس کردم موفق شد
اگه خسته شدی بازم بخون از مناگه کهنه شدم بازم بمون با منمنم که حجم تنهایی تو پر کردممنم که عاشقونه با تو سر کردممنم که خاطراتم از تو رد میشهچه خوبه با تو حالم بی تو بد میشهمنم که آسمونم با تو قسمت شدتویی که گرمی دستات یه عادت شد+گذری بزنیم به این آهنگ ! 
بعد مدت‌ها یه مهمونی رفتم که واقعا بهم خوش گذشت. از اون مهم‌تر احساس کردم چقدر رفتارم راحت‌تر و واقعی‌تر شده.
قبلنا توی جمع نمی‌تونستم خودم باشم و طبیعی رفتار کنم. احساس می‌کردم تکه‌ای از روحم بالاسرم وایساده و رفتارمو کنترل می‌کنه و بهم می‌گه چیکار بکن یا نکن. ولی حالا تمام روحم یگانه شده و با خودش به صلح رسیده.
معمولا نمی تونستم با کسی ارتباط بگیرم و فقط به حرفای دیگران گوش می‌کردم. برای همین یکی از فانتزیام این بود که یکی باهام حرف بز
مامان میخواست بره گوشی بخره الانم بابا مریض شده و مجبوره ک بره عمل کنه مامان گفت فعلا گوشی نمیخرم و منم یهو داغ کردم و ی حرفی زدم بابا خیلی ناراحت شد خیلی رفت بیرون از خونه و ی ساعت نیومد بعدشم ک اومد بامنو ابجی صحبت نمیکرد نمیخواستم اونطوری بگم یهو از دهنم اومد بیرون دست خودم نبود خیلی ناراحت شدم و پشیمونهمین الان ک مامام و ابجی رفتن بیرون رفتم بابا رو بغل کردم و بوسیدمش ازش معذرت خواهی کردم و گریه کردم منو بوسید و بهش گفتم اشتي کردی باهم
بسم الله الرحمن الرحیم
بعد از دوسال محروم کردن خودم از پیام رسان
بلاخره ایتا نصب کردم
یک کانال درست کردم برای روزانه نوشت ها و حرف هام و عکس هایی که میگیرم
شاید به زودی ایتا رو هم دوباره حذف کنم.اما فعلا.
آدرسم اگر مایل بودید
@ahooyesargardan
خوب این ی حقیقت ک من چاقمبه شدت چاقماوووم باید ی فکر براش بکنمیعنی ی فکر اساسی چون تا الان 100 باز باشگاه ثبت نام کردم یا رژیم گرفتم و ول کردم قبل این که نتيجه بگیرمباید ی حرکتي بزنم که ول نکنم:)44 کیلو باید کم بشه-_-نمیدونم حس میکنم شاید لازم از لاغر شدن شروع کنم واس خوب کردن حالم
کار بر تو تنگ گرفتم و در حق چشمانت اجحاف کردم.این عشق نیست!و بارها گفتم عاشق نیستم.
این دوستداشتنت هیچ کاری دست من نمیدهد جز اینکه هرازگاهی پاراگرافی از کتابی را باید دو یا چند بار بخوانم تا از تو دور شود مغز وامانده ام.

"زن در ریگ روان" رو چهار روز پیش شروع کردم و پری روز تمومش کردم.خیلی اتفاقی استارتش خورد یه انجمن کتابخوانی دعوتم کرد و شرکت کردم و خوندمش.البته خیلی زودتر از موعد تمومش کردم.باید 1 تير شروع میشد و 14 تير تموم. 
کاملا قابل تجسم ب
من برای یکبار دیدن تو هزاران بارگریسته ام،هزاران بار غصه خوردم،هزاران بار ارزو کردمت و هزاران مرتبه ختم گرفته ام وهزاران بار به سجده رفته ام و تا نفس داشتم صدایت زدم و بارهالباس سفید پوش شدم وهفت بار دورت گشته ام وباز ازخواب پریده ام،من بارهاهنگام نمازتوراحس کردم وحس کردم درمقابلم نشسته ای وبارهاخیال کردم انجاکنارت هستم،اماباور کن دلم هوایی شده وبسویت پروازکرده اگرصدایم رامیشنوی تادیرنشده به تمام این خوابهاورویاهاودعاهاوارزوهاوخیال
میون این همه جایی که کار کردم کمتر . یا بهتره بگم هیچ جا این محیط کار رو تجربه نکردم
جایی که میتونی با یکسری ادمها حس هم خانواده بودن پیدا کنی 
میتونی درددل کنی و درددل بشنوی 
کمک کنی مشکلات حل بشه و حتي اگر حل نشه میتونی همراهی کنی و کمی از درد مشکل رو تو به دوش بکشی!
امشب با یکی از بچه ها صحبت میکردم و هماهنگ میکردم بره سر نمایشگاه وایسه که یهو عصبی گفت الان نمیتونم تصمیم بگیرم تمرکز ندارم
فکر کردم برای درسهاش هست گفتم خب پس ولش کن خودم می
من غرق دریای شما هستم
محو تماشای شما هستم 
هرکس‌ در این دنیا پیِ چیزیست
من در تمنای شما هستم
در سر خیال خام می سازم
مبهوت رویای شما هستم
آینده ای با عشق می خواهم
در فکر فردای شما هستم
اما ، اگر، شاید، نمیدانم.!
درگیر ‌حاشای شما هستم
سجاد نوبختي
****
پیونشت : 
یک روز اگر بی عشق سر کردم
دل‌ را فقط درمانده تر کردم
در نتورک مارکتينگ وقتي یک نفر را بارها پیگیری کرده ایم و نتيجه ای نداده است، چه کار باید بکنیم؟در این پست در مورد این موضوع صحبت میکنیم.❗یک اشتباه بزرگبعضی
از نتورکرها میپرسند: "من یکی از دوستانم را 58 بار پیگیری کردم و به
روشهای مختلف با او صحبت کردم ولی حاضر نشد کار کند.باید به او چه بگویم؟"⁦⚠️⁩کاری که باید انجام دهید این است که دیگر به او چیزی نگویید! تقریبا آن بنده خدا را روانی کرده اید!
ادامه مطلب
امروز تولد خواهرم بود، از صبح کلی به خودم رسیدم و بهترین لباسم رو پوشیدم.
خواهرم میگفت عالی شدی، شیطون میخوای من به چشم نیام؟
خندیدم و تو دلم گفتم حیف هیچوقت به چشمِ اونی که باید، نیومدم.
عصر که شد مهمون ها یکی یکی اومدن، خواستم درو ببندم که باهاش روبرو شدم. فکر کردم مثل همیشه توهم زدم اما نه.انگار واقعا خودش بوداما آخه اون که قرار نبود بیاد.
خودمو زدم به کوچه علی چپ و دعوتش کردم بیاد تو، سرشو انداخت پایین و وارد شد. تو کل مهمونی زیر چشمی نگ
راستي بعد چند هفته بالاخره بالش مورد علاقه مو درست کردم که از خوابگاه اورده بودم :dاینو من بعد دو هفته بالاخره خالی کرده بودم کل خونه پر شده بود از پرکاورشو شستم باز امروز پر کردم مجددا خونه پر شد از پر :dولی الان خوشحالم حداقل با این راحت تر میخابم
نوشته بودم: . ولی تو خوب باش. خوب که نباشی خیالم جمع نیست.بعد فکر کردم مهم نیست با من باشی یا نباشی، مهم نیست این‌جا باشی یا نباشی، مهم نیست دیگری را به من ترجیح بدهی یا ندهی، مهم نیست من خوشبخت و خوشحال باشم یا نباشم. هیچ کدام این‌ها مهم نیست. همین که تو خوب باشی کفایت می‌کند.بعد فکر کردم دوست داشتنِ زیاد، آدم را تا کجاها که نمی‌تواند بکشاند. فکر کردم که تو یک انسان مستقلی و می‌توانی گاهی خوب نباشی. می‌توانی ناراحت باشی، عصبانی باشی، مستاص
امشب گودبای پارتي داریم.
دوتا از همکلاسی های ارشد میان خونم.
منم برخلاف مهمون های قبلی که ماکارانی درست می کردم، می خوام از این دو دوست مهربان با الویه پذیرایی کنم.
آخه اینا دفعه اول و آخرشونه که میان اینجا.
در خونه رو که باز کردم، رفیقان جان با یک عدد کیک بزرگ اومدن داخل.
و بالاخره شیرینی پایان سربازی رو خوردیم.
قسمت‌های پایینی شکمم درد می‌کند. از خواب که بیدار شدم دردش را حس کردم. آیا وبلاگم را باز کردم که درباره‌ی این موضوع بنویسم؟ نه. از خواب که بیدار شدم و دردش را حس کردم، همزمان پیام ایمان را هم دیدم و غم عالم آمد به سراغم. هماهنگی با آدم‌ها یکی از سخت‌ترین و اعصاب‌خردکن‌ترین کارهای دنیاست. یا من وقت ندارم، یا او وقت ندارد، یا آن‌ها وقت ندارند، یا شما وقت ندارید و یا ایشان وقت ندارند. ناامید شدم. انگار نمی‌شود! در حال حاضر قید عکس‌های هنری ر
سفرنامه‌ی تا خلیج پارس» را توی این چند روز نوشتم. توی وبلاگ حاج سیاح هم آمدم بگذارم. فقط متن گذاشتم. آپلود کردن عکس و گذاشتن آدرس عکس‌ها در وبلاگ خیلی وقت‌گیر بود. بی‌خیال شدم. به تلگرام بسنده کردم. سفرنامه را تکه‌تکه و تبدیل به 109 تا پست تلگرامی کردم و توی کانال سپهرداد منتشر کردم. اولین پست این سفر توی این آدرس است:
https://t.me/sepehrdad_channel/1176
و آخرین پست هم توی این آدرس:
https://t.me/sepehrdad_channel/1293
نتيجه‌ی یک صبح تنها موندن من تو خونه :)

کیک خیس شکلاتي هستن ایشون.
بعد از پخت نصفش کردم، با خلال دندون سولاخ سولاخش کردم، روی نصفش مایه‌ی شکلاتي قهوه‌ای! و روی نصف دیگه‌ش مایه‌ی شکلاتي سفید ریختم که رفت به خوردش! در آخر هم با کمی مروارید خوراکی تزئین کردم.
+ عنوان از جناب سعدی که امروز تو یکی از وبلاگ‌ها خوندم و سه بار لایکش کردم!
در جهت تموم کردن هر فایلی که باز کردم، مدتيه که مجدداً برگشتم به "حسین وارث آدم" که فصل اولش که سخت‌ترین فصلش بود رو اواخر سال پیش خوندم و اون‌قدر ترسناک بود که رغبت نکردم باز سمتش برم اما اشتباه می‌کردم؛ فصل‌های بعدی راحت‌تر فهم می‌شدن و از نظر محتوا خوب‌تر، قابل‌قبول‌تر و کم‌شائبه‌تر از شروع و ابتدای کتاب بودن.
ادامه مطلب
آخر سالی افتادم به جون وبلاگ و همه عکس های پست های قبلی رو پاک کردم. جدیدا بیشتر رمان می خونم و به این نتيجه رسیدم که زیباترین تصاویر آنهایی نیستند که با چشم میبینیم بلکه اونایی اند که نویسنده برامون تصویر سازی کرده.
این نتيجه گیری جدید سبب شد که من دیگه عکسی توی وبلاگ منتشر نکنم و صرفا فقط بنویسم و بنویسم و این نوشتن رو هم برام سهل تر میکنه. دیگه دغدغه گرفتن عکس و ادیت کردن و بارگذاری و قس علی هذا وجود نداره و راحت تر هر چی به مغزم میرسه انجا جا
دوست خوبم، هاتف، به مناسبت روز وبلاگ نویسی فارسی با من یه مصاحبه انجام داده که امیدوارم بشنوید و لذت ببرید:)
این مصاحبه به من که خیلی چسبید و کلی کیف کردم، خوشحال میشم بشنوید و نظر بدید.
+ من سعی کردم برای همه آدرس جدید رو بفرستم، اگه کسی رو فراموش کردم، بگه تا براش بفرستم، چون احتمالا جمعه این وبلاگ رو کامل میبندم.
++تيتر از سید علی صالحی
+نیلوفر جان نمیتونم ایمیل بفرستم،اگه میشه یه راه دیگه بذار تا آدرس رو برات بفرستم.
سلام
بالاخره بعد از مدت های مدید و کش و قوس‌های فراوان و سر و کله زدن با اساتيد بی‌سواد و ابله و نادان و . دفاع کردم :)
انگار یه تریلی 18 چرخ از رو شونه ام برداشته باشند :):):):):)
به قول شاعر آوازه خوان و خوش نام و فرهیخته پارسی:
"دفاع کردم خوشحالم ننه / ایشاالله دفاع قسمت همه" :)

ادامه مطلب
شنبه . می تونم بگم یکی از بدترین روزهای زندگیم بود
رابطم با امید رو تموم کردم
زنگ زدم دانشگاه گفتن برای پستداک پذیرفته نشدم
ی ایمیل برام اومد مقاله ای که با استاد داور ارسال کرده بودیم ریجکت شد!!
ظهر ساعت سه پشت میزم نشسته بودم با خودم فکر می کردم چرا همه خبر های بد و اتفاق های بد
با هم افتادن؟
ادامه مطلب
قبلا وقتي میرفتم خرید چشمم به هر چی میزد دلم میخواست و در جا میخریدمش ولی حدودا6ماه میشه که تمرین کردم به اقلام لیستم وفادار بمونم و ازین طریق خیلی خریدای اضافه رو حذف کردم که بعد از برگشت متوجه بیهوده بودنش میشدم وپشیمونی هم سودی نداشت، الان حس میکنم مدیریت خریدم خیلی بهتره
یه اخلاق جدید که در خودم ایجاد کردم و خیلی هم ازش راضی هستم اینه که تصمیم گرفتم هیچ چیز به درد نخوری که داشتن و نداشتنش یکیه نخرم ممکنه دیر به دیر بخرم ولی خوب میخرم این
 
به دختران خود یاد دهیدقبل از ازدواج به آرزوهایشان برسند،‍‍مردان غول چراغ جادویی علاءالدین نیستند برتراند راسل

**
آقا به خانمش میگه: من خیلی بهت لطف کردم که بدون اینکه چهرتو ببینم باهات ازدواج کردم! خانمه میگه: ببین من چقدر بهت لطف کردم که چهرتو دیدمو باهات ازدواج کردم!! خب برادر من نکن این کارو !!! با زبون این خانما نمیشه درافتاد
 ** مرده زنگ میزنه خونه، میگه عزیزم من بعداز ظهر با دوستم میام خونه… زنش میگه خونه ریختو پاشه مرده:میدونم ز
امروز آخرین جرعه از شربت بیست‌سالگی رو سر کشیدم و تمام!. بیست‌سالگیِ قشنگم با همه‌ی اتفاق‌های ریز و درشتش، با تموم سختي‌هاش، با تموم شبهایی که فکر میکردم صبح نمیشن وبا تموم خنده‌های از ته دلم، امروز تموم شد‌‌. به سرعت سر کشیدن یه شربت خنک تو دل تابستون. بیست‌سالگی رو سال "شروع" نامگذاری میکنم، سالی که بعد ها بگم همه چیز از اون سال شروع شد، سالی که خودم رو همینجوری که هستم، پذیرفتم و در عین حال با هزار و یک روش مختلف، روی نقاط ضعفم کار کرد
یه یاماها پی45 دیدم.هف ملیون و پونصد.پونصدشو خودم دارم هف تومنش رو خدا قراره برسونه.البته فکر کنم تا چارتومنش رو بابام برسونه ولی بقیش فقط کار خداستکلاساشم که تو سرم بخوره.یه ترم رو تقسیم بر جلساتش کردم.هر جلسه ی بیس دیقه ای 32هزار تومن.البته من دقیق تر حساب کردم باید به استاد سلامم نکنم.تا پامو گذاشتم تو کلاس یه کله تا آخر بریم.دقیقه ای هزار وخورده ای پام در میاد=\
7
خیلی اوضاع وخیم شده .خیلی.مشکلات اقتصادی من و ب یک طرف.از طرف دیگه هم مشکلات رابطه ایمون یک طرف
دیشب رو بین حالات قهر و آشتي گذروندیم
من خیلی حالم بده من اشتباه بزرگی کردم دارم میپاشم نمیدونم چطور خودمو جمع کنم.دارم باز به قمار کردن فکر میکنم
یه معامله کردم اگه تا اخر این ماه اوضاع درست نشه منم کارهای وحشتنکی خواهم کرد
عادت کرده‌ام ، دیگر عادت کرد‌ه‌ام شب‌هایی که غمگینم، نگرانم، ناراحت یا عصبانی‌ام خوابش را ببینم‌.
 شبِ بدی را سپری کرده بودم و با چشمان اشک‌آلود سر روی بالش گذاشتم، طبق معلوم میانش رسید و امضایش را زیر خوابم زد؛ صبح در نگاهِ آینه به خودم خیره شدم و حاصل خوابِ نصف و نیمه‌ی دیشب را در پلک‌های ورم کرده و سردرد منزجر کننده‌ام دیدم، آرام شروع به زمزمه کردم و از آینه دور شدم، ظرف‌ها را شستم، پیازهای خرد شده را روی اجاق گذاشتم، برای بار صدم ز
داشتم وب فاطمه رو می خوندم؛ پستش راجع به کم رویی و اینا بود. بعد یاد یه خاطره ای افتادم. من علاوه بر کم رویی یه مشکل دیگه هم دارم؛ نمی دونم می شه اسمش رو گذاشت مشکل یا نه ولی عموما کم برام سوال پیش میاد و  تو دوران دانشگاه اگر هم پیش میومد، بیشتر سعی می کردم خودم برم دنبالش و دیگه اگه خیلی برام مهم می شد مجبور می شدم که از اساتيد بپرسم :/ یه بار برای اینکه به خودم  ثابت کنم نه اینجوریام نیست که دلیل نپرسیدن سوالام (البته اگه سوالی موجود می شد :دی) ف
به فاصله پنج ساعت تار موی دیگه ام سفید شد
اتفاقی دیدمش وقتي جلوی آینه با آواز عاشق قمیشی موهایم راشانه میکردم
سفید شدنش را به چَشم دیدم  قَلبم گرفت خفگی کار دستم داد و اشک از گوشه چشمم چکید با ریختنش لبخند تلخ نبودنت روی لبهایم آمد 
یادم آند گفتي توجیهم کردی خطایی نداشته ای 
لمسش کردم وتکرار کردم تو یادگار ترین روز منی
عادت کردم الکی محبت کنم. چون یه کاسب دیدم فکر می کرده جنساش خوب نیست، عادت کردم هر فروشگاهی می رم، چیز قشنگی داشته باشن، کلی ذوق می کنم.حالا باید عادتمو بذارم کنار چون موجب رنجش دوستام شده. بهم می گن دیوونه. چون موجب ضرر مالیشون می شم.چقدر سخته. وارد فروشگاه شی همش حواست به حرف زدنت و مدل نگاه کردنت باشه.که چی؟ که دوستت ده تومن بیشتر پول نده.من آدمِ پولداری نیستم ولی همیشه پول برام هیچ بوده. همیشه راحت خرج کردم. همیـــشه.
یه شامپویی دارم که بوش برام خاطره‌انگیزه اگرچه هر تلاشی کردم نتونستم معین کنم که مربوط به چه خاطره‌ای هست. اونچه ازش در ذهنم ثبت شده یه حال خوب عاشقانه هست و خب همین کافیه که هربار احساس فقدان کردم رفتم و این شامپو رو به موهام زدم و حالم خوش شد.
یه چیزهایی واقعی نیست مربوط به بازنماییه و خدا میدونه چقدر عوامل در این بازنمایی دخیلند. انگار کن داستان زندگی خودت رو بنویسی.
تو این وبلاگ میخواهم از برنامه‌هام برای قبولی p.hd بگم.
هدف اول امسالم قبولی در ph.d است. با رتبه 91 در یکی از از رشته های علوم انسانی که اولویت کارشناسیم بود، برای مرحله مصاحبه قبول شدم.
امسال فقط مصاحبه یکی از دانشگاههای تهران رفتم. گروه سختگیری دارد. از گروهشون خوشم آمد. آزمون کتبی را خیلی بد دادم. آزمون شفاهی خیلی خوب بود. تو رزومه‌ام هم فقط یک کتاب و یک مقاله تخصصی دارم. حالا اگر قبول شوم  واقعا معجزه است.
تز پیشنهادی دکتری خواسته بودند. تقریب
در جهت بهبود حال و احوال اینستاگرام رو از گوشی پاک کردم. مطمئن تا چند روز درد خماری می کشم اما خب چه میشه کرد ادم باید از اعتياد دست بکشه               احساس می کردم اینستا یکی از چیزایی که اعتماد به نفسم رو به طور موزیانه و غیر محسوسی کم می کنه و بگی نگی زیرزیرکی حالم رو بد می کنه.                    نظری دارید؟                  از جناب فیش نگار و سرکار خانم نبات خدا بابت کامنت ها و دلداری ها تشکر میکنم. یه سفر کوتاه یک روزه دارم که اگر عمری باقی ماند ش
روز اول که رفتيم خونه‌ی مادربزرگم، یه روسری داد بهم و گفت سوغات مشهده. منم که مادربزرگم رو می‌شناسم، سعی کردم رنگ سفید روسری رو نادیده بگیرم و کلی از قشنگیش تعریف کردم و تشکر کردم.
تا بلند شدم که برم تو اون یکی اتاق و روسری رو بذارم تو چمدون، گفت: ایشالا همین بشه روسری بختت.
همون لحظه روسری رو گذاشتم رو دست خواهرم که سر راهم ایستاده بود و گفتم مال تو! و رفتم تو همون اتاقی که چمدون‌ها بودن و شروع کردم به مرتب کردن وسایلم.
چند لحظه بعد مادربزرگم
سلام
سربازیم تموم شد دیروز!!!!
چقدر دور جزیره پیاده روی کردم. چقدر زحمت کشیدم. یعنی کل استرس و عرق کردن و اذیت شدن سربازی یه طرف ، تسویه کردن هم یه طرف.
من سربازی بودم که اذیت نمیکردم و کارامو خوب انجام میدادم و اضافه خدمت هم نداشتم و نگرفتم، ولی نمیدونم باز چرا اینقدر اذیتم کردن.
یعنی این روزا همه رو دارن اذیت میکنن. آخه مگه مریض هستين!
واقعا شرایط بدی بود. ولی این روز آخرو تمومش کردم و الان یه مرد آزاد هستم
خدایا شکرت
البته نه شکرکه این مرحله رو
چند هفته قبل رفته بودم پیاده روی کنار رودخانه فریزر،
یه رودخانه طولانیه.
سه تا کوچه قبل اینکه برسم به رودخانه،
یه اقایی رو دیدم کپی بن افلک!
با یه خانم زیبایی داشت قدم میزد.
عین مرغای فلج بهش همینجوری نگاه کردم،
و هی نگام کرد و خنده ش گرفته بود.
خود بن افلک بود.
و بعد از خجالت فرار کردم!
چند روز قبل رفتم اسکله و کنار اقیانوس،
اونجا میرم برای قدم زدن،
از هالیوود اومده بودن فیلمبرداری، 
در نتيجه بخش هایی از ساحل رو بسته بودن
یه کانکس مانند زده بود
بابا اومده توخونه میگ من از الان غصم گرفته دلم میخواد بشینم گریه کنم منو صدا کردتااومد تواتاق نشسته بودم پشت میزشروع کردم به گریه کردن همینجور اشکام سراریز میشدمنو بغل کردم میگفت گریه نکن دیگ ناراحت میشم بیا بریم بستنی خریدم بخوریم من چ جوری اخه تحمل کنم باباجونم تو اخه دنیای منی چ جوری ازت دور بمونم خدایا این فکرو خیالا داره دیووونم میکنه شک خیلی بزرگی بود برام 
سلام
نمیدونم عشق چیه .نمیدونم از زندگی چی میخام .نمیدونم چرا اینجوریه همه چی .نمیدونم اسم این حسایی ک هروز تو خودم احساس میکنم چیه.کلاسردرگمم مث کلاف نخ نیستم مث ریشه ام ریشه ی های پیچ در پیچ بلندو کوتاه ک دنبالن چیزین دنبال اب.
ملت عشقو تموم کردم .عشقای مجازیم تموم کردم هرشب خیلی چیزا رو تموم میکنم ولی انگار چیزی تموم نمیشه همیشه هس.
هیچوقت نتوانستم راضی ات کنم، هیچوقت نتوانستم خوشحالت کنم . اندوه بزرگی است برایم .
همه ی سالها را مرور کردم . هیچوقت راضی نبودی، هیچوقت با شگفتي نگاهم نکردی . 
با همه ی تمنایی که در دل دارم دیگر نمی خواهم ببینمت . می ترسم با دارایی هایم بسنجی همه ی اشتياقم را . 
من فقیرم ، فقیرم و جز عشق تو در دل هیچ چیز دیگری ندارم.
امروز زیر آسمان خوابیدم . به حرکت ابرها نگاه کردم ، بی خیال و رها . 
امتحانام تموم شد بالاخره:))
این اخریا هر امتحانی میدادم حس میکردم یه جون ازم کم میشد
روزای سختي بود واقعا از ترم بعد من غلط بکنم درس نخونم وسط ترم
برای تولد یکی از بچه های خوابگاهیمونم اینو درست کردم امشب ببرم☺️
امیدوارم مزه ش خوب شده باشه-_- کلاسی چیزی ک نرفتم از تو اینترنت یه چی دراوردم سر هم کردم:)))) 
امروز داشتم برای ناهار برنج و مرغ درست میکردم منتظر بودم برنجم نرم بشه یکم تا دمش بندازم مرغمم اماده بود و داشتم ادویه میزدم بهش نمک و دارچین . دارچین داشتم با وقت میریختم که رنگ خورشتم تيره نشه یهو زرتي درش باز شد ریخت تو غذام و کنار گاز ://// وای جیغ زدم فقد ینی ما هیچ وقت قوطی ادویه دارچینمون پر نبود ولی امروز پر پر بود کلی دارچین ریخت :/ دیگه یه لحطه گفتم مریم الان وقت جیغ زدن نیس زود نجاتش بده! زیر مرعا رو خاموش کردم که با قل زدن تو اب خورشت حل
امروز برای بار چندم حروف اسمشو سرچ کردم اما نبود این آیدی دیگه وجود نداشت.نبودنش و این‌که می‌دونم می‌تونم پیداش کنم و باهاش حرف بزنم اما جرئتش رو ندارم اذیتم می‌کنه و بهم احساس ضعف می‌ده.
دلم می‌خواد برم باهاش حرف بزنم، بهش بگم متاسفم که با احساسات نپخته‌م و هیجاناتي که همیشه ادعای کنترلشون رو دارم اما حقیقت این نیست بهت فرصت حرف زدن ندادم و فقط گفتم نمی‌دونم چرا این‌جام.
فقط فرار کردم بدون این‌که صبر کنم بدون این‌که به تو هم فرصت حرف
2480 - اسدا
عَلَم» وزیر دربار و معتمد شاه در خاطراتش می‌نویسد: عرایضم را شروع کردم و
در بین صحبت به اینجا رسیدم که مهمانی که قرار بود از آلمان برای ما برسد،
دیشب نرسید. شاهنشاه بی‌نهایت ناراحت و متغیر شدند. البته چیزی به من
نفرمودند، چون می‌دانستند که تقصیری نکرده‌ام. ولی اصولاً ناراحت شد‌ه‌اند،
به حدی که من فکر نمی‌کردم. به هر صورت اوامری فرمودند که بعدازظهر باید
به گردش برویم و ترتيباتي بده! عرض کردم، حتي الامکان سعی خواهم کرد و بع
روزی که اینجا از کنکور ارشد نوشتم فکر نمی‌کردم اینقدر زود به آن نزدیک شوم و استرس و خیالش خیلی زیاد نبود؛ اما حالا که فقط دو روز مانده، پر از خیال و استرس و حسرتم، حسرت اینکه کاش جدی‌تر گرفته بودم.
من تمام که نه اما با شرایطی که داشتم، تلاش زیادی برایش کردم و نمی‌دانم نتيجه‌اش چه می‌شود، کاش خوب باشد.
حالا در این دو روز لطفاً برایم دعا کنید و انرژی تان را بفرستيد که خیلی خیلی نیاز دارم.
دنیا:بلند شد و دستمو گرفت پارچه توی دستم شل شد و همه بدنم بی حس شدیکم ترسیدم که شاید از عصبانیت کارم اینجوری میکنهچسبوندم به دیوار و تمام اجزای صورتم رو انالیز کرد با دقتدستامو به دیوار چسبوندچشماشو کامل بست و نفس عمیقی کشیدرهام:ریه هامو از عطش پر کردم بوی عطری ملایمی که در عین حال شکلاتي بودچشمامو باز کردم و با دو تا قهوه تيره مواجه شدم که یکم ترسیده بودخودمو بهش چسبوندم عین موش شده بود از ترسدستمو روی موهاش کشیدم که گفت-ااقای هادیان لط
به نام خدا
سلام دوستان عزیز امروز برای شما اموزش مخفی کردم اسم و خود پوشه را گذاشتم و امیدوارم لذت ببرید.برای انجام اینکار ابتدا در سایت ما عضو شید و و کدی که در ادامه مطلب گفته شده اجرا کنید.با تشکر از شما.به ادامه مطلب رجوع کنیدtop games 1.best weblog.
امروز با کله حرف زدم. مقاله ش رو شروع کردم و خودم که راضی ام. عصرش با جن حرف زدم و بعد ل و بعد کری. امروز روز شلوغی بود. هر روز هست و ماه بعد هم که دیگه کم کم خیلی چیزا شروع می شه خیلی چیزا. خوشحالم از سر ل وقتي با برایان حرف می زدیم. بهرحال من باید ببینم اول احساسم چی می گه. منظور از احساس یعنی حرمت نفس درونی م و خوشحالم که دقیقا همین کارو کردم. الان خوابم می یاد. ۳ شبه که هر شب ۲-۳ ساعت کمتر خوابیدم. واقعا مایه خجالته.
شب قبل کنکور ساعت ۱۱ شب خوابیدم از استرس ۲ بیدار شدم. از ۲:۳۰ . از روز قبل کنکور یعنی چهارشنبه در حال دور کردن درس ها بودم تا ۱۰:۳۰ شب. باز از ۲:۳۰ شروع کردم تا ۵:۳۰ که تمام درس هام یک دور شد. صبح زود رفتم دانشگاه وقت کردم یه دور دیگه درس بالینی رو بخونم.
ساعت ۷ رفتم تو حوزه. ساعت ۸ که کنکور شروع شد. آمارش آسون بود. علم النفسش هم همینطور ولی بقیه درس هاش نصفش آسون بود نصفش خیلی سخت. کرک و پرم ریخت واقعا. اعصابم خورد شده بود. موقعی که میخواستم زبان رو بز
پیش از این ها عزیزم و قربانت و فدات لقلقه ی زبانم نبودند. همیشه نهایت دقت را برای استفاده از این لغات می‌کردم. برای همین بود که وقتي فاطمه را خطاب کردم " عزیز دل " جا خورد. او می‌دانست من این ترکیبات را قربانی هر کسی نمی‌کنم. می‌دانست عزیزم را به عابران و مسافران و هم کلاسی و . نمی‌گویم. می‌دانست به کسی می‌گویم عزیز، که برایم عزیز باشد . برای همین بود که وقتي یک بار با هم بحث مان شد یادآوری کرد که دارم با کسی با عصبانیت حرف میزنم که خطابش کرد
متن آهنگ بابک مافی به عشق تو
میخوام که فکر کنم الان تو فکرمی میخوام که فکر کنم دلتنگی یه کمیمیخوام که فکر کنم دلگیر شدی ازم ولی دلت میخواد که برگردی بازمهنوز با عکس تو سرگرم سرگرمم رفتي نفهمیدم انگار هنوز گرمموقتي تو زندگیم انقدر اثر داری چه فکری میکنی که تنهام میذاریای عشقم ای جونم به عشق تو جوون میمونم.ای عشقم ای جونم به عشق تو جوون میمونممعروفم من به تنهایی معروفی تو به زیباییت معروفم من که دلتنگم نیستي ولی اینجاییصدات کردم نمیشنیدی نگا
2488 - اسدا عَلَم» وزیر دربار و معتمد شاه در
خاطراتش می‌نویسد: پیامی از کیسینجر و همچنین خبرهایی از چند دختر خانم
از اروپا رسید، ناچار شدم چند دقیقه سر شام بروم و عرایضم را بگویم(1) .
فرمودند بعدازظهر گردش می‌رویم»، من هم بعدازظهر را با دوستم گذراندم(2)
. فرمودند بعدازظهر گردش می‌رویم»، عرض کردم گاردن پارتي دیپلماتها را
داریم»، فرمودند قبل از آن!»، عرض کردم خسته می‌شوید»، فرمودند نه!»(3)
. دختری را ملاقات کردم که باید به حضور بر
تو کوچه داشتم با دوستانم فوتبال بازی می کردم که بعد تموم شدن بازی برگشتم خونه دیدم تلویزیون روشنه و آقای داره صحبت میکنه ، رفتم آب بردارم که همزمان به حرفای آقای هم گوش میدادم.
اونجا بود که فکر کردم ما دو تا ایران داریم یکی در عالم واقعیت و یکی در ذهن پرورش یافته آقای .
اولی: پر از مشکلات ، گرانی و . . .
دومی: پر از شادی ، دنیای بدون نقص و . . .
والاااااااااااااااااا
دیشب خواب دیدم عروسیمه. ولی اصلا خوشحال نبودم. همش معذب بودم . عروسیم نمیدونم به چه دلیلی مختلط بود و من همش به دوماد غر می زدم تو ماشین عروس که حالا که داریم می ریم مهمونی یه شنل بزرگ برام می گرفتي که بقیه منو نبینن. دوماد هم همش می خندید.
بهش می گفتم حالا که عروسی رو میخاستي مختلط بگیری لااقل یه لباس عروس پوشیده برام می گرفتي شبیه این فیلم های صداوسیما نه دکلته و بی حجاب. ولی اون بازم می خندید.
وقتي رفتم تو سالن و نگاه مردا بهم بود اشک میریختم و
روستا بودیم.با همسر و داداش رفتيم کوه باد خیییلی شدید بود چند بار نزدیک بود بیفتم.
 باد بدتر شد منم فقط چشمامو بستم و وایسادم حس کردم باد تموم شد ولی صداشو هنوز میشنیدم
چشامو بازکردم و دیدم داداشم روبروم وایساده
اینم از فوائد داداش 100 کیلویی :)
+ امشب هم از ساعت 8شب تا 1 شیفتم دیر رسیدم و با نیم ساعت تاخیر لاگین کردم ولی ساعت کاری خوبیه معلومه مردم هنوز از سیزده بدر برنگشتن یا خستن و زود خوابیدن :)
هوالرئوف الرحیم
دیروز و امروز کلی خیاطی کردم.
دیشب چهارساعته یه لباس برای رضوان دوختم که بسیار خستم کرد و کلی سوتي دادم و نتيجه ی کار رضایت بخش بود. امروز هم وسایل جدید آشپزخونه.
می خواستم سرویس خوابمون رو زرد کنم، ولی یه پارچه خوب برای آشپزخونه پیدا کردم که اون انجام شد و زیبا.
انشاالله قبل از سفر به مناسبت تولد آقا دکور آشپزخونه رو عوض می کنم.


پی نوشت:
یعنی میشه که بشه؟!
دوست دوران دبیرستانم زنگ زد با حال خراب .
حال و احوال کردیم و فهمیدم مادرش بدحاله و بیمارستانه و با چیزهایی که گفت امیدی نبود .
یه کم حرف زد ؛ گفت تو بودی چه میکردی ؟ 
گفتم واقعیتش من خیلی بی رحمم‌.
من تحمل دیدن رنج عزیزانم رو ندارم.
حتي تحمل رنج مریض های بدحال رو ندارم.
یه کم سکوت کردم و گفتم دعا میکردم
ولی نگفتم چه دعایی.
آخرین بار برای مادربزرگم دعای مرگ میکردم
و اگر دستم باز بود نمیذاشتم اونقدر عذاب بکشه .
حتي به پرستارش هم زنگ زد
 واویلا. خودش بود؛ قتلگاه من! قلبم سر جاش بالا و پایین می پرید. بعد،
یهو تپشش رو توی زانوی پای چپم و بعد توی پاشنه پای راستم حس کردم. اون قدر
موضوع مهم برای فکر کردن داشتم که این یکی خیلی هم مهم نباشه.وارد
اتاق استادان شدیم. خانوم فراندون معرفی فرمودن: این هروه است، استاد
راهنمات. پاتریک و هانری هم از استادای ما هستن. این هم لورانس منشی دوم
لابراتوره.» و با هیجان خاص و لبخند چشمش رو دوخت به د َستای جماعت!هروه،
پاتریک، هانری و خانوم منشی
بعضی روزا خیلی همه چی خراب میشه
به قول چاووشی
و مـن فرو رفتم به قعر دریـا ها
 به زمین و زمان گیر دادم ، حس کردم مـُردم حس کردم نفسی نیست برای ادامه دادن بیخود و بی جهت اشک می ریختم نگم از بعدش دنیا تيره شد تار شد من بودم و صورت قرمز گفتم تموم گفتم تمـوم شم باشه ؟ هیچ درکی نداشتم هیچ درکی تو این لحظه گفتم آخ که چقدر ضعیف شدی چقـدر من بودم من ِِ لِـه منی که بیخود قلبم رو به درد آورده بودم مَـنی که تحمل یک بچه رو هم نداشتـم دَرد هم
کاش یک الگوریتم بودم. آن‌وقت که هر وقت می‌خواست تصمیم بگیرم، امید ریاضی سود مسیر‌های مختلف را حساب می‌کردم، واریانس مسیر‌های مختلف را هم حساب می‌کردم و با توجه به تابعی و پارامتری از ریسک‌پذیری مسیر بهینه را انتخاب می‌کردم و سپس بعد از آن به پیمودن آن مسیر می‌پرداختم تا مسیر بعدی پیدا شود. این بین هم خیلی به گزینه‌هایی که قبلا داشتم و می‌شد طی کنم و رد کردم فکر نکنم! اما مگر می‌شود؟ آدمیزاد است دیگر. گاهی دلش می‌خواهد در زمان سفر کند!
امروز بالاخره اولین قرار وبلاگیم رو رفتم و یه دوست خیلی خوب رو ملاقات کردم.
خیلی خیلی خیلی خوش گذشت و کلی ذوق کردم*__*
کل دانشکده و دانشگاهش رو نشونم داد و من یه عالمه انگیزه گرفتم واسه درس خوندن.
انقدرخوشحال وذوق زدم که نمیدونم چجور باید بنویسمش،فقط می نویسم تاشیرینیش برای همیشه برام موندگار بشه.
ممنون دوست جونم:*
+آقا برید دوستای وبلاگیتون رو ببینید، خیلی خوووووووبه:-P 
وقتي آن شب از سرکار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم: باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به‌آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتي در چشمانش را خوب می‌دیدم.
یک‌دفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرف‌هایم ناراحت شده باشد، فقط به‌نرمی پرسید: چرا؟
ادامه مطلب
حالت الانم اینه که کلی حرف دارم بزنم، یه پست دراز! خیلی دراز. ولی حال و حوصله تایپ کردن و یا حتي گفتنشونم ندارم. :/ چطوری دیروز سه هزار تا نمایش داشتم؟ چطوری؟ سه هزار تا؟ اصن نمیگنجه تو مخیلم. چیشده؟ -_-
اینقد پست گذاشتم، اینقد دری وری نوشتم، کراشم آنفالوم کرد. . :/ البته عقایدمون بهم نمیخورد ولی این چیزا برا من مهم نیست! .
یهو یادم اومد وقتي خیلی بچه بودم برا یکی ک برام خیلی مهم بود یه نقاشی سخت رو انتخاب کردم و شروع کردم ب کشیدن و بعدشم رنگش کردم
2488 - اسدا عَلَم» وزیر دربار و معتمد شاه در خاطراتش می‌نویسد: پیامی از کیسینجر و همچنین خبرهایی از چند دختر خانم از اروپا رسید، ناچار شدم چند دقیقه سر شام بروم و عرایضم را بگویم(1) . فرمودند بعدازظهر گردش می‌رویم»، من هم بعدازظهر را با دوستم گذراندم(2) . فرمودند بعدازظهر گردش می‌رویم»، عرض کردم گاردن پارتي دیپلماتها را داریم»، فرمودند قبل از آن!»، عرض کردم خسته می‌شوید»، فرمودند نه!»(3) . دختری را ملاقات کردم که باید به حضور برسد.
خیلی برام پیش آمده که نرسیده به چهارراه برای اینکه پشت چراغ قرمز گیر نکنم، پام رو روی گاز گذاشتم و سرعتم رو زیاد کردم، ولی به اول چهارراه که رسیدم چراغ قرمز شده و چاره ای نداشتم که از چراغ قرمز رد بشم، ولی بعد خدا رو شکر کردم که ماشین پشت چراغ اون وری همزمان با من به وسط چهارراه نرسیده!
اگر چه بین قرمز شدن چراغ یک طرف با سبز شدن چراغ طرف دیگه معمولا چند ثانیه فاصله هست، ولی هیچ وقت بلافاصله بعد از سبز شدن چراغ وسط چهارراه نپرید.
شما هم تجربیات ر
این چند روزی که اینجا نبودم و چیزی نمینوشتم چطور گذشت:
امتحانا: هفت تا امتحان بالاخره تموم شدن و بار سنگینی از روی دوشم برداشته شد، احتمالا باید تا اخرین مهلت نمره ها صبر کنم تا بفهمم چه کردم این ترم. چون استادا اخرین لحظه نمره ها رو میذارن.

سریال: این چند وقت اخیر به طرز عجیبی تو مود سریال بودم و کلی سریال دیدم، حدودا شیش هفت تا، تا جایی که واقعا مخم نکشید و برای چند روزی میخوام کلا فیلم و سریال رو بذارم کنار.
بهترین سریال هم(مینی سریال در واقع
تا شنبه نمیام .
باز گریه کردم ،،، نمی دونم یه ذره حالم گرفته بود خانمه برگشت بهم گفت چرا اینقدر دپرسی چی شده ؟ 
تا این جمله رو گفت ذهنم رفت سمت  همون نرسیدنِ ،،،، واقعا چرا نشد چرا خرابش کردم ، چرا زحمات چندین سالم نتيجه نداد چرا خراب شد :((
غذا  زهر شد برام نفهمیدم چی خوردم !
دست چپ ام درد گرفته که میدونم عصبی هست و وقتي ناراحت میشم درد میگیره:(
#جالبه خلقت خدا تا گریه میکنم چشمانم و صورتم قرمز میشه ،،، به این دید نگا ه میکنم که دوست نداری هیچ وقت
از کجا آمد دوست ؟خبری داد به من باد صباح
ز فراق شمس از مولانا
دل اندوه تپید 
و ضمیر آشنای یک پیر ، برنا شد
در نگاه پسری چشم سیاه
مگس شهوت به تکاپو اقتاد 
و بلندای محبت به زمین های پر از آفت عشق کرد سقوط
از کجا آمد دوست ؟
خبری آمد از سوی یک باغ
حوریان رم کردند‌ !
و به دنبال غلامی پی اندیشه ی کامی از او 
عارفی زیر درخت ملکوت
در خیال دختری در دوزخ میشد  
در کنار رودی
پسری لب های خود را در آب می بوسید
دختری در پس یک کوه با خود تنها
دوستي با تن خود را
تمام روز های دلتنگی م را با قلمم گذراندمو به خدای احد و واحد سوگندهیچ کسی مانند قلمم این گونه به من وفادار نبود زمانی که رهایش کردم .و حتي انگاه که از شدت عصبانیت فراموشش کردم و یا حتي ان لحظه ای که تلاش برای گم کردنش داشتمچیزی از خودش ، که در قلبم به یادگار گذاشته بود . جوانه میزد و سکوت کرده بود قلمم ؛همان که میبینی نیست .دنیایی هم از او در درونم پنهان است ولی کسی نمیبیند قلمم وفا دار استوقتي دوستش نداشتم هم من را دوست داشت وبین تم
همین امشب یک کتاب رو که هزار سال نصفه مونده بود تموم کردم. مسخ ِکافکا. گاهی وقتا یک کتاب ۶۰ صفحه ای رو میشه سال کنکور سراسری شروع کرد و سال کنکور ارشد تموم. در تقویم گوشی‌م یک پیام کوچک یادداشت کردم و منتظرم ببینم آیا فردا ساعت ۸ روی گوشیم ظاهر میشود یا نه. کار میکند یا نه. در آن یک چیز کوتاه نوشته ام که همان سر صبح تقریبا یادم یادم بیاورد تنها یک چیز خوب است این که دیگر فکر نکنم.
چند دقیقه بدون باز کردن شیر آب روی صندلی حمام نشسته بودم. عاقبت از ترس اینکه مستر به دوش نگرفتن و صدای آب نیامدن از حمام شک کنه و در حمام رو باز کنه و چهره اشک آلودم رو ببینه دوش رو باز کردم. دست و پام رو گرفتم زیر دوش اما خودم عقب تر روی صندلی نشسته بودم و به پهنای صورت اشک می ریختم. مسبب حال بدم مستر بود. یا لااقل دقیقه های اول من این فکر رو می کردم. از رفتارش در برابرم بدم می آید. به حال زارم در آینه نگاهی انداختم و با صدای از نطفه خفه شده گریه کرد
هفته عجیبی بود. شایدم سخت . شایدم شلوغ. شایدم نمی دونم!چند شب پیش تر انقدر خسته و‌ تبدار بودم که وقتي رسیدم خونه به خاطر خستگی و تب گریه کردم.
ینی اومدم خونه بعد نشستم روی زمین گریه کردم. از نظر من گریه توی اون شرایط بدیهی بود.حتي برای خودم آهنگ گذاشتم که خوب شم! نشدم!عجیبی ش اینجاست که تمام طول هفته اتفاقاتي بود که من برای تک تکشون ناراحت  بودم اما خسته بودم و سردرد اذیتم می کردعصر پنجره رو باز کردم باد می اومد.عصرتر وقتي برمی گشتم خونه انتهای
این دیگه گفتن نداره که "همه‌ی زندگی‌ها مشکل داره و هیچ‌کس تو دنیا نیست که بی مشکل باشه". این چند وقت اخیر، سخت‌ترین روزهای خانواده‌ی ما بوده و همچنان مشکلات دارن اوج می‌گیرن. در یک اقدام تدافعی، در موردش اصلا صحبت نمی‌کردم. سعی می‌کردم حتي فکر هم نکنم. امروز متوجه شدم که دارم این کارو می‌کنم. و بعد ناگهان شیر فلکه‌ی چشمم باز شد. صبح خیلی گریه کردم. عصر همه رفتن شیرینی‌خوری و باز من خیلی گریه کردم. بعد که اومدن با مامان و آقای اومدم بهشت رض
از یجایی به بعد 
ترک کردن یا حذف کردن چیزایی دوسش دارم و داشتم 
برام مهم نیست 
قبلا برام مهم بود ٬ نگهشون میداشتم ٬ چندین و چند سال 
مثل نامه ها ٬ مثل وسایلی که دوست داشتم ٬ مثل خیلی چیزای دیگه 
نمی‌دونم چیشد . 
اون بخش از احساساتم رو از دست دادم بابت نگهداریشون 
اون وبلاگ بیانم که توش شعر می‌نوشتم رو حذف کردم 
نامه ها رو سوزوندم 
با آدمایی که آشنا میشدم و دوسم داشتن ٬ خیلی راحت ترکشون کردم .
هیچی برام مهم نیست
بعد از کلی تاخیر و 14ساعت تو قطار بودن با خستگی و گرسنگی تو این گرمای انقلاب سوز چشممون به جمال میدان انقلاب افتاد و تو چه می‌دانی چه قول و قرارها گذاشتم با خودم! اما رمقی برایم نمانده بود تا بایستم و از امروز بسازم آنچه که رویاپردازی می‌کردم! آنقدر این بی‌رمقی را تلقین کردم که اساسا تا شب گوشی به دست بین خواب و بیدار بودم! وقتي چای گذاشتم و رفتم اتاق دوستم انگار انقلابی کرده باشم! همانطور خود را فاتح می‌دیدم که عضو جدید اتاقشان مرا به وجد آو
همه چیز عادی بود تا شب
تا شب که چند تا اسکرین شات از یک مکالمه به یاد موندنی به دستم رسید. خوندنشون ده دقیقه طول میکشه و از اون موقع هر ده دقیقه یک بار میرم و میخونمش
میخونم که یادم بمونه.خوندنش برام عذاب محضه ، شکنجه ی روحیه اما باز هم میخونم
فردا که از خواب بیدار شم دوباره میخونم
میدونی رفتم امتحان کردم و دیدم حتي میم هم نمیتونه توی این قضیه اثری داشته باشه که حتي عصبانی تر و خشمگین ترم میکنه
نمیدونی ، هیچی نمیدونی.باید جای من باشی که نیستي و
رفته بودیم مهمونی
همه بودن آشنایان و دوستان
دارم بین خواب بیداری مینویسم اونم فقط چون خیلی سرش خندیدم
با یک دوستي حرف میزدم بعد از کلی حرف اقتصادی و ی و حال و احوال پرسی
میگه: خب کادو تولدت جا گذاشتم کتاب بود دفعه دیگه دیدمت میارمش
میگم: اردیبهشت تولدم بود الان تيره کادو نمیخوام دست شما درد نکن من اصلا اون سبکی نمیخونم
از اون اصرار که کتاب خوبیه از من انکار که نثر سنگین نمی خونم خوشم نمی اد
دید حریفم نمیشه گفت: خب پس کادو چی بگیرم؟
منم رگ
هوالرئوف الرحیم
گفتم حالا که نهم هست و چهارشنبه هم هست برم گوشش رو سوراخ کنم.
دختر سی ساله ای که وقتي دیده هام رو تو خونه تعریف کردم، مامان گفت احتمالا خودکشی کرده بوده، تو CPR بود و انقدر جو متشنج بود که منصرف شدم و گذاشتم سر فرصت با آرامش.
رفتيم خونه مامان جون مهربون. اونجا هم اون بنده ی خدا می خواست بیاد و باز انقدر جو اون طرف هم متشنج بود که زود جمع کردیم و اومدیم.

پی نوشت:
به رضا میگم، اینهمه زحمت بکش بچه بزرگ کن تو سی سالگی که تازه می خوای ثمر
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب