نتایج پست ها برای عبارت :

در آغوش یک بیگانه

مادر مثل هوا می مونه، دائم در هوای محبت خالصانه و بدون توقعش نفس کشیدی، گاهی حتی از همه بیشتر بهش اعتماد داری بدون اینکه بفهمی و بدانی.
اونقدر در این هوایی که گاهی ممکنه فراموشش کنی، تا اینکه نفست تنگ بشه از مدتی دریافت نکردنش.
اگر به عقب برگردم، حددداقل تواضعم در برابرت هزار چندان میشه مادرم.

+شاید شبیه ترین آغوش به آغوش خدا بعد از آغوش رسول الله و امام زمان، آغوش مادر باشه.
مرا محکم در آغوش بگیر .
این روزها بیش از هر وقت دیگر احساس شکستن دارم.

راه علاج ندارد.
دلی که بدجور هوایت دیوانه اش کرده .
جز زنجیر بازوهات .

تو دور و من دور تر ‌.
و هر دو خسته از روزگار .
کاش .‌‌
کاش .
صبحم با تو بخیر میشد !
.
دلم تنگ است .
 
من یقین دارم که برگ. کاین چنین خود را رهاکرست در آغوش باد. فارغ است از یاد مرگ! لاجرم چندان دریغ زین بیداد، نیست. پای تا سر، زندگیست. آدمی هم میتواند زیست بی تشویش مرگ. گر ندارد آغوش گرم باد را. میتوان یافت لطف! هر چه بادا باد را.(این متن از خودم نیست.)
تنها تویی، که به تنهایی میخواهمتخم شده بر گیسوان نقره ای ستاره پوش تودر انتظار دست یافتن به عطر پیراهنت!ای دخترً بگو کجاست؟یخ پاره های چشمهای تو؟تنها، تویی که نقره پوش میخواهمت!تنها، در تنهایی خویش!تو تنهایی ات را در آغوش کشیده ای ومن تنهایی ام راآغوش هایمان را برای يکدیگر باز کنیمتا دلتنگی نفسی تازه کند!
چه لذت بخش است احساس گرمای آغوش خدا .
درست لحظه ای که همه دانسته هایت، دوس داشتنی هایت، اصلا همه داشته هایت را کناری می گذاری و از عمق جان، ندای "الهی و ربی من لی غیرک" سر می دهی .

تبريک نوشت: عید دیروز و امروزتون خیلی خیلی مبارک
دعا نوشت: آغوش گرم خدا نصیب هممون
مثل یه عروسک خوشگل توی رختخوابت خوابیدی، دز آغوش کشیدنت برای من به عجیب ترین و شیرین ترین در آغوش کشیدن ها تبدیل شده.
عشق من به تو، عطیه ای الهی به من و توست
به من از حیث اینکه فرصت مادری کردن و رشد در این عرصه رو پیدا ميکنم با اون
و به تو از این حیث که طفلی هستی که مهرت با گوشت و خونت مادرت عجین شده، جوری که بی منت به پست ترین کار های تو تن میده و بالیدن تو از خوشی خودش براش شیرین تره، و در طفولیت تو رو مورد رحمت قرار داده
زحمتی شبیه آنچه نزد خدا ه
دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟مُردم از بس شهر را گشتم يکی عاقل نبودراستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببینشرح این زیبایی از بيگانه می‌خواهی چه کار؟شرم را بگذار و يک آغوش در من گریه کن‌گریه ک
تمام روز به انتظار تبغزل تخت را بخوانم  شبگهی لیلی ،گهی مجنون بسترگهی دشمن به خون،گه تل خاکستر نیامدی،تر شدم ،عزیزبسان زهر،هلاهل شدم ،مریضنپرس از برای من هم؟آری! مقصر تویی!به خواب دیده امازدست رفته توییقسم به صبح صادق از خواب زود پریددلم که نام تورااز دهان همی شنیدتو یاد نميکنی مرا ومن هردمبیاد تواشک میرود از هردودیدهآهِ پر دردم مرا زدست خود گرفته ای و برده ایبه دست غم دل من را سپرده ای؟نشد که این رسم عاشقی   ،تو.بگذریم   حضرت ع
سلام دوستان عزیزم 
محبت رو از هم دریغ نکنید 
برای اولین تمرین: پاشید 
پاشو آقا که نوشته منو می‌خونی، پاشو عزیزم 
پاشو خانم خوشکله، پاشو خواهرم
 
و
خواهرها هم دیگر رو
و
برادرها هم دیگر رو 
در آغوش بگیرید.
 
+توی خیابون برید و هر فرد هم جنستون رو 
در آغوش بگیرید. 
هر فرد ۷ نفر رو.
 
بیایید داداشا تو بغلم.
دانلود آهنگ کامران مولایی آغوش ویرونه
Download New Music Kamran Molaei – Aghooshe Viroone
پخش بزودی – دمو آهنگ اضافه شد
 
 
کامران مولایی آغوش ویرونه
 
آغوش ویرونه ی من امنیتی برات نداشتکابوس تلخ زندگی راهی جلوی پام نذاشتمن سست و بی تعادلم نشد بهم تکیه کنیباعث شدم افسرده شی تو خلوتت گریه کنیتاوان سادگیت شدم تجربه ای تلخ و غلطدنیای ما يکی نبود من معذرت می خوام ازتنساز نسوز به پای من سازش کنی باختی
دانلود از لینک بالا اختصاصی منتشر شد
 Dayê hêsîrêای مادر مظلومDayê hêsîrê pir jar û mest îای مادر مظلوم بسیار ندار و مستی Te por spî , hê jî bindest îمو سفید کردی هنوز هم تحت ستم هستی Ne mest temam î te min hilgirtîنە کاملا مست هستی، مرا در آغوش گرفتیBi êş û alam boy min helgirtîبا درد و سختی ها مرا در آغوش گرفتیŞîrê te yî spî dayê naçe ji bîra minشیر سفیدت ای مادر فراموشم نمی شود 
فقط در همین حد بدون که دیشب همان شب مهتابی تاريک خلوت کنار رودخانه خروشان و نسیمی بود که میگفتم. 
بدون اینکه برنامه‌بریزم برای چنین فضایی، اون شرایط به وجود آمد.
چند تا کلید واژه می‌گم برای گفتن حرفم. شاید بعدا بیام تکمیلش کنم
موتور ‌سواری
یاد گرفتن موتور سواری
خلوت، رودخونه، صدای زیبای آب و نور خیلی کم توی تاريکی شب که مثل نور مهتاب بود.
چشمایی که برق می‌زدند.
خجالتی که در عمق صدا و حرکاتش می‌دیدم
بو کردن لباس‌های جامانده من. عطر تنم رو ا
دانلود آهنگ جدید آغوش ویرونه از کامران مولایی همراه متن آهنگ
 
 
متن آهنگ آغوش ویرونه از کامران مولایی
آغوش ویرونه ی من امنیتی برات نداشت کابوس تلخ زندگی راهی جلوی پام نذاشت من سست و بی تعادلم نشد بهم تکیه کنی باعث شدم افسرده شی توو خلوتت گریه کنی تاوان سادگیت شدم تجربه ای تلخ و غلط دنیای ما يکی نبود من معذرت میخوام ازت دنیای ما يکی نبود من معذرت میخوام ازت نساز نسوز به پای من سازش کنی باختی
دانلود آهنگ جدید کامران مولایی آغوش ویرونه
ماهنوش #قیامت در دلم بر پا کن و برخیز #خمارِ لحظه های با تو بودن رادر #مستیِ آغوشت به هم آمیزمرا #آشفته کرد رو یت .#شو ریده کرد مهرتدلم بسیار می خواهد بگویم .( تو را من دوست می دارم ) تو را #ماهنوش_منشی زاده❤️
این روزها حتی نسبت به آدم های بزرگتر از خودم هم حس مادری دارم. مثلا همین امروز که پست وبلاگ آسیاب را می خواندم،  دلم حس مادری را داشت که فرزندش را گذاشته توی دنیا و رفته پی ادامه ی مسیر جاودانگی اش. می خواستم به فرزندم بگویم، آرام باش فرزندم، با قوت ادامه بده، عشق جاری شده بین ما تنها شمه ای از عشق بی کران خدا به مابوده و هست.
به تو از این جهت که مادری عاشقانه همه جوانب جسم و جانت را در آغوش پر مهر پرورانده تا قد و قواره ات از هيکل نه ی او درشت
[Lyrics]
زیر نور ماه، میشمارم ستاره هارو
میبینم رویای تو، می بینیم رویای هم
تو آغوشِ گرمِ من، تو آغوشِ سرد تو
تو آغوش گرم من، تو آغوش سرد تو
 
در آغوشِ باد، میروم از یاد
در آغوشِ باد، میزنم فریاد
(x2)تو چهره ی ماه، میبینم چهره ی تورو
میریزم اشک، تو نیستی مالِ من
تو هستیِ مالِ شب، تو هستی مال شب! 
در آغوش باد، میرم از یاد
در آغوشِ باد، میزنم فریاد
(x2)
با آغوشِ باز، می خوابم تا فردا
من هستم تنها، من یه بی احساس!
دانلود از اینجا
Artwork by Senator__Bihal
follow @Senator__Bihal
ترکه های درخت آلبالو : تا حالا از جنگ در کردستان چیزی شنیدی؟ بیا مفصل بخوان!
 
ترکه های درخت آلبالو، عصر داستان
معرفی:
این کتاب درباره ی يک معجزه ی واقعی است. کتابی درباره ی وضعیت خاص کردستان. وقتی این داستان را می خوانید متوجه می شوید که شرایط جغرافیایی و اقلیمی کردستان به شکلی بوده که دموکرات ها و کموله ها غلبۀ کامل بر منطقه داشته و آزادسازی آن فقط می تواند يک معجزه باشد.اگر برای تربیت فرزندت از خدا کمک بخواهی حتی وسط فساد و بی دینی هم که باشد
امون از چشم های تو از این زیبای خواب آلودندیدن کی تورو میخواست ندیدن عاشقت کی بودتحمل یعنی اینکه تو بفهمی معنی دردونمیدونی چه چیزایی بهم میریزه یه مردوتوی موهات غرقم کن تو این امواج طوفانیمن از تو عشق میخوام و نوازش های طولانیدوباره شونه های تو دوباره های های منچه جای خوبیه آغوش برای درد های مندوباره شونه های تو دوباره های های منچه جای خوبیه آغوش برای درد های من
تورو جای همه میخوام تورو جای همه دارم
شاید واسه همینه که من از تو واهمه دارممن
چقدر دلگیره زندگی توی روزها و دنیایی که از رسیدن به عشقت نا امیدی میتونی  حس و حال فرهاد رو بعد از اینکه کوه رو کند و امیدوار به وصال  یهو خبر مرگ شیرین رو شنید و تیشه بر سر فرق سر زد رو  درک کرد.مثل شیرین فروخفته در آغوش کسیناله ی تیشه ی بی حاصل يک فرهادم
متن آهنگ کامران مولایی به نام آغوش ویرونه
Text Music Kamran Molaei Called Aghooshe Viroone
✿●✿آغوش ویرونه ی من، امنیتی برات نداشت ✿●✿✿●✿کابوس تلخ زندگی؛ راهی جلوی پام نذاشت ✿●✿
به لینک زیر مراجعه نمایید :
 
متن آهنگ آغوش ویرونه از کامران مولایی
matnetaraneh.rozblog.com
هو
بعد از قریب به سه سال این طولانی ترین مدتی ه که ازت بی خبرم.
دلم برای صدات، لبخند هات، حتی برای اخمت تنگ شده. 
می دونم که خسته از راه میای پیشم. با دست هایی که این ساعتها با اسلحه هم آغوش شدن، با دلی که ایمان داره به این راه. با چشم هایی که مست خوابن. منتظرت هستم.
برای تو می نویسم
تویی دور از من
پاره ای از تنم
زیباترین بخش وجودم
پرمعناترین بخش روحم 
جدا از من در سرزمینی دیگر
در آغوش دیگری
چشمان زیبایت سهم چشمان دیگری
برای تو می نویسم
تنها برای تو
برای آرامش روحم و برای آرام دلم
برای اشکهایم و چشمهایت
برای عطر نفسها و بوی نه ات
برای لبان تشنه ام و لبان زیبایت می نویسم
برای آرزوی به آغوش کشیدنت
گرفتن دستان پر مهرت
برای صدای زمزمه لبان زیبایت می نویسم
نوشته هایم فرزندان من اند
حاصل هم آغوشی روح عریان
مگه میشه کتابی با عنوان روزی که برف سرخ ببارد کنار دستت باشه وتو بی توجه فقط درستا بخونی!!! حالا میخادفقط 20روز به کنکور مونده باشه :)وقتی برای اولین بار بازش کردم  با این ابیات مواجه شدم
به هیچ حیله در آغوش در نمی آئی 
مگر تو را ز نسیم بهار ساخته اند

بی گناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق 
یوسف از دامان پاک خود به زندان رفته است 
صائب تبریزی 
میخواهم از خیلی قبل تر ها شروع کنم از يک وبلاگِ دیگر و شروعی که ناتمام مانده اینجا را برای خودم مینویسم و میخوانم . برای تمامِ گذارهای ناشنیده ی تاریخ و عبور از تمامِ چیزهایی که برای من است . میدانم که دیگر رهایش نميکنم میدانم که در وجودم قد و بالا گرفته است و میدانم که مرا در آغوش میگیزد که کلمه نه به ادایش که به لحن و نفوذش مقدس است .
 
 
می‌ترسیدم عاشقت شده باشممثل زمینکه می‌ترسید زیرِ برکۀ کوچکی غرق شودو آسمانکه می‌دانست يک شب، پرنده‌ایتمام بادهایش را به مسیرِ دیگری می‌بَردمی‌ترسیدمو عشق در تمامِ خواب‌هایم می‌غلتیدمی‌ترسیدمو ملافه‌ها حالتِ تهوّع داشتندگاهیبرای ترسیدن دیر می‌شودآنقدر که دست‌هایت رابا تمامِ پنجره‌ها باز می‌کنیو یادت می‌رود از هر زاویه‌ای پرت شویدوباره به آغوش خودت برمی گردی
 
لیلا کردبچه
من یادگرفتم هروز باترس زندگی کنم 
+ من بی مایه که باشم که خریدار تو باشم؟!
- خسته است. شبها دیر میخوابه!
× آدم فقط تو آغوش مادرش تنها نیست!
+ حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم.
× دیالوگ حمید جبلی‌ـه!
- سرش شلوغه!
+ شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی.؟!
- ولی خدایی بيکاره! بی کار، بی عار، خسته، مشغول.!
× پ بده!
- حالا یهویی همین وسط؟! دارن نگامون ميکنن!
+ پروانه‌ی او باشم و او شمع جماعت.
~ استعاره است.
- پِ یا پَ ؟!
+ تو ز ما فارغ و 
ما از تو پریشان
تا چند؟!
~ تا نیمه‌ی شب!
- زدی تو کار نو
خواب می دود برای نشستن در چشمانت،من غصه می خورم!کلمات می رقصند وقتی طعم لبهایت را می چشند،من غصه می خورم!دکمه ها به خط می شوند برای در آغوش کشیدن تنت،من غصه می خورم!کفش ها برای تو جفتند!بهار برای تو زیباست!"شعر برای تو نازل می شود"و من.غصه می خورم که چرا نمی گویی.لباس کم می پوشی وقتی شعر بارید من در آغوشت بگیرم!چرا نمی گویی.دستم چقدر به دور کمرت می آید!جای لبهام روی پیشانی ت خالی ست!چرا نمی گویی غصه نخور دوستت دارم؟نمی گویی و من.غصه می خورم!
باختن چقدر دلچسب است. گویی از وزن تن من چیزی کم می شود. ما به این جهان آمده ایم تا ببازیم. تا چیزی  را از دست بدهیم. حتی چیزی را که هرگز نداشته ایم. من از درخت آزادترم و از آزادی کمی آزادتر. من از خودم کمی من ترم و همین باعث میشود با خودم کمی بيگانه باشم. گویی از آغاز نبودم.
 وقتی که زاده شدم شکلی از عدم پا به این جهان گذاشت که اندکی بيگانه بود و می گریست. زیرا نبودن من تمام عرصه های زندگی ام را در خود داشت و چهره اش شبیه خودم بود. 
معلم علوم اجتماعی چهار سال دبیرستانم را خیلی دوست داشتم. خانم جعفری محبوب نبود. خیلی از هم مدرسه ای هایم او را به سخت گیری می شناختند اما من جور دیگری دوستش داشتم. او هم مرا دوست داشت. آن سال ها برخلاف الان برونگرا و اهل گپ و گفت و خنده و شوخی بودم. همین می شد که احتمالا تا از چیزی ناراحت می شدم همه می فهمیدند. روزهای سوم دبیرستان بود که در حیاط مدرسه به مریم گفتم که به پوچی رسیدم. مریم خندید. من هم الان به آن روز و آن حرف می خندم. چه می دانستم پوچی
بسم الله الرحمن الرحیم گفت از کسی بخواه که اگر بدهد نعمت است و اگر ندهد حکمت 
نه از کسی که اگر بدهد منت است و اگر ندهد ذلتزدن یا مژه بر مویی گره ها
به ناخن آهن تفته بریدن
ز روح فاسد پیران نادان
حجاب جهل ظلمانی دریدن
به گوش کر شده مدهوش گشته
صدای پای صوری را شنیدن
به چشم کور از راهی بسی دور
به خوبی پشه ی پرنده دیدن
به جسم خود بدون پا و بی پر
به جوف صخره ی سختی پریدن
گرفتن شرزه شیری را در آغوش
میان آتش سوزان خزیدن
کشیدن قله ی الوند بر پشت
پس آن
#نامه_به_اسبی_که_نیامد .
هر بار که آمده‌ای 
آخرین بار بوده است
و هر بار که رفته‌ای اولین بار
فردا تو را 
برای اولین بار خواهم دید
همان طور که دیروز
برای آخرین بار دیدمت
شاید امروز نیز صدایت 
که بارشِ شیرینِ توت
بر پرده‌ی کتانی‌ست
دهانم را آب بیندازد
ماه نیستی
تا در قاب نقره‌ای‌ات
هر بار که نو می‌شوی
حکایتی کهن باشد 
افتاده به جان من 
آغوش شعله‌وری هستی
که در چشم بر‌هم‌ زدنی
کُن‌فيکون می‌کنی مرا
و هر بار که رفتنم را
از پاگرد پلکان 
تماشا
وقتی که عشق های حقیقی مجازی است
احساس های ما، فقط از روی بازی است
هر شب قرار و وعده ی دیدار و انتظار
این صحنه ها، فقط و فقط صحنه سازی است
رقص و شراب و دلهره ی بوسه های تلخ
این آخرین تزل بنده نوازی است
سازی که ساختند برای ترانه ها
این سازهای غم زده آخر چه سازی است
وقتی که از حقیقت هم دور میشویم
این لحظه ها دگر، فقط از بی نیازی است
آغوش میشود خم محراب عاشقان
این عشق های یخ زده عشق مجازی است
                                                                   
بازگشتِ تو خوب است، امّا، دیگر اسمی از آن زن نیاور!
هر زنی بود فرقی ندارد، بعد از این اسمی اصلاّ نیاور!
گرچه خورشیدِ بی‌آسمانم، می‌توانم درخشان بمانم
هی نگو اسم معشوقه‌ات را! ماه در روزِ روشن نیاور!
من فقط دوستت دارم و بس؛ خواهشی هم ندارم جز این که:
ماجراهای بی‌قیدی‌ات را، گوشه‌ی حُرمتِ من نیاور!
این‌همه گل که دیدی و چیدی، شک ندارم که حتماً شنیدی:
عطرِ مریم فقط ماندگار است؛ بی‌خودی لاله سوسن نیاور
یوسفِ بی‌ملاقاتیِ من! - گرچه با دست‌های
آه، چقدر امید، دریا دریا امید _ ولی نه برای ما!
-کافکا
 
بنظرم تو زندگی هر بلایی که سرم بیاد اصلاً ایرادی نداره. کاملاً طبیعیه. سرِ خیلیا خیلی بدترش میاد. و خیلی چیزای خوب هم تا حالا تو زندگی برام پیش اومده که خیلیا ازش بی نصیبن. خیلیا توی مالی و جمهوریِ چاد دنیا میان، خیلیا قبل از 18 سالگی میمیرن، خیلیا دستشون قطع میشه، خیلیا به خاطر شرایطِ بد تو زندانن. چرا هیچکدوم از اینا سرِ من نیومده؟ اگه میومد هم طبیعی بود. سرِ هر کسی ممکنه بیاد و جای گله نیس
خزنده‌ها عمدتا حیوونایین که ازشون هیولا ساختیم برای خودمون(قبول دارید که سوسک رو به مارمولک ترجیح میدید) تصور کن شب اول قبر جدا از احوالات اخروی، روح به بدن برمی‌گرده می‌بینی توی تاريکی در آغوش خزنده‌ها و جناب/سرکار سوسک و عقرب خوابیدی و قدرت جابجایی نداری ولی حسشون می‌کنی.خدایا ینی قاعدتا باید از خزنده‌ها می‌ترسیدیم؟ خودت اصلشو رحم کن اینا که هیچه پیش اونا.+ میخواستم بنویسم مارمولک فسقلی که چند روزی درگیرش بودیم گیرش آوردیم و به قتل
ریشه ام را میدهم بر بادریشه ام در باد با پرتویی از نور می رقصد 
ریشه ام در باد ، ریسمانی است که بر پشت حقیقت می زند شلاق 
ریشه ام در صبح ، راه فجر را پر می زند 
و دزون شب لنگ لنگان خویش را
سوی آبادی خواب می کشد
ریشه ام سر هر روزنه ای
سر در اندیشه ی رفتن دارد
و زمان را در بندش آغوش
و مکان ها را شکافته از پس دیگر
ریشه هایم تنها
بی رنگ ترین لحظه ها را رشته های ریشه های من می سازند 
بیهوده ترین حس زمان را سر هر ریشه به درگاه غمی وصل دهد
تلخی عمق جهان يک ت
دلم گرفته امشب.
از کجا و از چه کس نمیدونم
کلاس ها تمامی ندارند انگار . خدا رو شکر امروز بعد از ظهر خوابم برد تا برای ساعاتی هرچند اندک متوجه این دل گرفتگی نباشم !!!
اتاق با وجود حضور بچه ها در خوابگاه ، خالی از سکنه است ؛ تقصیری ندارند دوستان ؛ يکی فردا امتحان داره ، يکی هم به دنبال انجام پروژه های روزهای آتی در حال دویدن! . انگار خوابگاه هم از قاعده ی دل گرفتگی مستثنا نیست؛ و همه انتظار این رو می کشند که بالاخره شب آخر حضورشان در آن فرا رسد ، و
به نام خالق زیبایی‌ها
مدت‌ها بود آغوش پدر را تجربه نکرده بود و خانه نوای دوری را سر داده بود و همگی 
چشم به در دوخته منتظر ورود وجود عزیزش بودند. تنها وجود کوچک او بود که کمتر
زمانی را در گرمای وجود پدر مأوا گرفته بود.
هیچ کس مانند او تشنه دیدارش نبود.
با چشم‌های درشت و قهوه‌ایش که همه آن را به پدر نسبت می‌دادند در سکوت،
مادر و خواهر و برادرش را نظاره می‌کرد تا شاید نشانی از گمگشته‌اشان بجویید.
مادر سرگردان بوی پدر، بی‌قراریش را در لابه‌
این نوشته برای يک عشق و روح زیبا نوشته شده و تقدیم میشود به کسی که شنیدن صدای لبها و غرق شدن در نگاه چشمانش بزرگترین لذت زندگی من است.
عشق رمز جاودانگی ماست
مگر چقدر زمان داریم
گرد پیری را بر موهایم نمی بینی
برای بودن با تو يک عمر کم است
يک عمر برای بوسیدن لبانت
يک عمر برای غرق شدن در نگاه چشمانت
يک عمر برای در آغوش کشیدنت
می بینی
برای با تو بودن
عمری به تاریخ هستی لازم است
از آن لحظه بزرگ آفرینش
که عشق آفریده شد
پس بیا
دست دست نکن
بیا سفر
شب می بارد چای را دم کردم
گوشه ای از این اتاق کم نور کز کردم
طعم يک لذت سرد را می نوشم با چای
تکیه دادم به دیواری سرد تر
می زنم نقشی درون سر ز ماه
با دست می چینم از آسمان 
ماه را می گیرم در آغوش 
با خود می گویم
حتما این ماه می دهد گوش
آخربن جرعه را می نوشم
با خود می گویم
آه از فرق میان من و دوست
آه از فرق میان و من و ماه
می زند احساس ، پتکی بر اندیشه ی يک کام از دور
پیرمردی فرتوت و عاشق
گاه گاهی هم خرفت و بی فکر
گوشه ای از ذهن بازی می کند با خود
و زنی جل
اگه خدا بودم، یه قانون کلی توی جهان وضع ميکردم:  
هر وقت میخواید دعوا کنید، باید اول هم دیگه بغل کنید و هر مشکلی دارید، هر دادی دارید، هر دردی دارید، باید همون موقع که تو آغوش همدیگه اید بهم بگید، در غیر این صورت خودتون دارید خودتونو مجازات ميکنید.
+ هر روز یه پست
پسِ ذهنم خیالِ تو دفتر
ورقی میزدم که تا شاید
مطلبی ،نکته ای وَ خاطره ای
از تو در سطرهای آن دیدم
 
بهمین صورتی که میگویم
تو محقّق شدی وَ من با تو
رویِ میزی کنار يک کافه
قهوه ای خورده ام وَ خندیدم
 
خنده ها بود و لذّتِ دیدار
وَ سفر با تو لابلای سطور
هی ورق پشت هم وَ شد تکرار
مثل عابر  به باغ چرخیدم
 
شب شد آنجا هوای سردی بود
تو پناهنده ی به آغوشم
وَ من و يک قلم وَ صفحه ی تو
می نوشتم که عشق ورزیدم
 
زده ای تو بهم خیالم را
بالِ پرواز من شکست آنجا
نیمه شب
 
حالا تو هی بیا بگو مردها پررو میشوند من می گویم، زن اگر زن باشد، باید بشود روی عاشقیش حساب کرد که باید عاشقی کردن بلد باشد که جا نزند، جا نماند، جا نگذارد  که بداند، مرد هم آدم است دیگر گاهی باید لوسش کرد گاهی باید نازش را کشید و گاهی باید به پایش صبر کرد حتی من میگویم زن اگر زن باشد، از دوستت دارم گفتن نمی ترسد تو میگویی خوش به حال زنی که عاشق مردی نباشد، بگذار دنبالت بدوند، و من نمیفهمم این که ازش حرف میزنی، زندگی است یا مسابقه اسب
ببرد از من قرار و طاعت هوش// بت سنگین دل سیمین بناگوش
نگاری چابکی شنگی کله دار// ظریفی مهوشی ترکی قبا پوش
ز تاب آتش سودای عشقش// بسان دیگ دایم می زنم جوش
چو پیراهن شوم آسوده خاطر// گرش همچون قبا گیرم در آغوش
اگر پوسیده گردد استخوانم// نگردد مهرت از جانم فراموش
دل و دینم دل و دینم ببردست// بر و دوشش بر و دوشش بر و دوش
دوای تو دوای توست حافظ// لب نوشش لب نوشش لب نوش.
چند بارد غم دنیا به تن تنهایی 
وای بر من تن تنها و غم دنیایی 
تیرباران فلک فرصت آنم ندهد 
که چو تیر از جگر ریش برآرم وایی
 
لاله ئی را که بر او داغ دورنگی پیداست 
حیف از ناله معصوم هزارآوایی 
آخرم رام نشد چشم غزالی وحشی 
گر چه انگیختم از هر غزلی غوغایی 
من همان شاهد شیرازم و نتوانی یافت 
در همه شهر به شیرینی من شیدایی 
تا نه از گریه شدم کور بیا ورنه چه سود 
از چراغی که بگیرند به نابینایی 
همه در خاطرم از شاهد رؤیائی خویش 
بگذرد خاطره با دلکشی ر
خدا، شیطان، فرشته، بهشت، جهنم و روز داوری تمام فکر‌ش را به خود مشغول کرده است. حال آن‌که همه از دریچه مرگ می‌گذرند. اما چرا به این سادگی از کنار خود این دریچه (مرگ) می‌گذرد و به دنبال چیزهایی است که شاید در فراسوی آن باشد؟ چرا به نفس بودن چنین دری توجه نمی‌کند در حالی که تنها حقیقت ملموس و قطعی جهان است که بر تمام هستی جهان سایه افکنده است. از مرگ ستارگان و کهکشان‌ها گرفته تا مرگ گیاهان و جانوران روی زمین تا فرسایش سنگ‌ها و کوه‌ها تا مرگ و ف
کتاب جشن حنابندان : روایت هایی کوتاه، جذاب و خواندنی از جنگ که از خواندنشان خسته نخواهی شد.
کتاب جشن حنابندان : محمدحسین قدمی، نشر سوره مهر
تبلیغ و تقریظ آقا:
مقام معظم رهبری:روز و شبی چند در لحظه های پیش ازخواب، درفضایی عطرآگین و مصفا و در معراج شور و حاليکه سطور و کلمات نورانی این کتاب به خواننده ی خود عطا می کند، سیر کردم و خدا را سپاس گفتم، هم بر آن قطره ی عشقی که در جان این نویسنده افکنده و چنین زلال اندیشه و ذوقی را بر قلم او جاری ساخته است
نفس در این قفس، حبس ابد کرده جهانم راهوای مانده* پُر کرده فضای آشیانم رابه او تن داده‌ام؛ اما به بندش دل نمی‌بندمتو را می‌خواهم و این خواستن پَر داده جانم راتو را می‌خواهم و این خواهش ممنوع، هرلحظهفرومی‌پاشد از هم بندبند ِ استخوانم راتو باشی ترسِ پرهای من از پرواز می‌ریزددر آغوش تو پیدا کرده‌ام من آسمانم راتصور می‌کنم جای زنی هستم در آغوشتتصور کن به دور گردن خود بازوانم راکه ماهی باشم و موجت بلغزد روی من، بی‌تاببگیرد تنگ در آغوش، لبه
دستت را روی جلد همه شان کشیدی . این ها سوگولی هایت بودند . سهراب ، کتاب های مهدی و فاطمه ، سقوط ، سیزیف ، بيگانه ی عزیزت . روی این يکی مکث کردی ، آنقدر که یادت رفت بروی سراغ صدسال تنهایی . تو مگر چه بودی ؟ چیزی جز آمیزش بی رحمانه ی کلمات ؟ شاید حاصل صفحه ای به صفحه ای دیگر و یا جیغ های مقدمه در شبی تاريک و گریه های پیچیده در اتاق و کودکی که سهراب به آغوش کشیده بود
تو واژه ی ادراک » بودی در شعرهای سهراب ، تو ؛ آقای مورسو ، تکرار آئورلیانوها و ی
خدایا؛تو تنها روزنه ی امیدی هستی که ؛ هیچگاه بسته نمی شود.تو تنها کسی هستی که ؛ با دهان بسته هم می توان صدایش کرد.تو تنها کسی هستی که ؛ با پای شکسته هم می توان سراغش رفت.تو تنها خریداری هستی که ؛ اجناس شکسته را بهتر برمی دارد.تو تنها کسی هستی که ؛ وقتی همه رفتند ، می ماند.تو تنها کسی هستی که ؛ وقتی هم پشت کردند ، آغوش می گشاید.تو تنها کسی هستی که ؛ وقتی همه تنهایت گذاشتند ، محرمت می شود.وتو تنها سلطانی هستی که ؛ دلش با بخشیدن آرام می گیرد ، نه با تن
از جایم بلند شدم قدمی زدم و غرق در افکار ناهمگون خویش ناخودآگاه راهم به سمت پنجره اتاق خزید.
باز هم آسمان.این نعمت شگفت که در هر پنجره جلوه ی تازه ای دارد مرا محو در زیبایی خود کرد. يک زمینه ی نیلگون مات با پاره ابر های پنبه ای که خود را در جایی ازین بی کرانه آبی به زیباترین شکل ممکن جای داده بودند و مهربان مادری که با عشق تمام،تمامشان را به آغوش می کشید.
ادامه مطلب
تا به حال به این فکر نکرده بودم که چقدر می تواند حالم را بهتر کند،از او پرسیده بودم چی می کند و گفته بود به تو می اندیشم و او هم گفته بود که کجا را می نگرم.گفتم آسمان را.کنارم نشست،آرامشی عمیق وجودم را فرا گرفت،يک لحظه حس کردم که از تصوراتم خارج شده و حقیقی در آغوش گرفته مرا.گفت:مرا پیدا کن.
سکوت کردم و فقط نگاه کردم،ستاره ای در اسمان نبود،چشم هایم را بستم و دوباره باز کردم،چشمک میزد،با دست نشانش دادم و گفتم:يک ستاره می بینم،وتو همان تک ستا
دردا که گشت با من، بيگانه یار جانیبا دست خود مرا کشت، لب تشنه در جوانیمن از نفس فتادم، بر خاک رخ نهادماو می‌زند به مرگم، لبخند شادمانیای بلبلان بنالید ای لاله‌ها بریزیدشد باغبان دل را گار جان خزائیغم‌‌ها بدل نهفتم، در دم بکس نگفتمبردم بگور با خود صد غصة نهانیلب تشنه‌ام ثوابی، ای امّ فضل آبیبالله این نباشد، پاداش مهربانیبر دیده‌ام ستاره، در سینه‌ام شرارهبا قلب پاره پاره، رفتم ز دار فانیعمرم چو عمر يک آه، کوتاه بود کوتاهشد اول حیاتم
تو را خانه ای هست: داستان زندگی شیخ بهایی عالم بزرگ تشیع
تو را خانه ای هست : کامران پارسی نژاد
بریده کتاب(۱):
از کلبه خارج شد. شمس الدین محمد مانده بود به دنبال همسرش خارج شود یا عبدالصمد را آرام کند. او را در آغوش گرفت. مادر بازگشت. ظرف را روی زمین گذاشت. بچه ها به داخل ظرف سرک کشیدند. پدر متحیر و آرام خود را به ظرف رساند. سه گلوله برفی درآن بود._فرزندانم،این آرد است. پخت آن خیلی طول می کشد. تا من برایتان نان بپزم، شما بخوابید. من بیدارتان ميکنم…
 
ا
 
آمد بهار جان‌ها ای شاخ تر به رقص آ
چون یوسف اندرآمد مصر و شکر به رقص آ
 
ای شاه عشق پرور مانند شیر مادر
ای شیرجوش دررو جان پدر به رقص آ 
  
(کليک


  

بلاخره بعد از ماهها دوری یوسف به آغوش پدرش  یعقوب پیوست.
 

برادر زاده ام بلاخره آمد
سریال پسران ، سریالی اکشن و جنایی می‌باشد که توسط اوان گلدبرگ ، ست روگن و اريک کریپک ساخته شده است.سریال در دنیایی رخ می‌دهد که ابرقهرمان‌ها وجه تاريک از شهرت خود را در آغوش گرفته و دیگر خبری از کارهای مفید آنها نیست. يک گروه از مبارزان پارتیزان که برای پلیس کار می‌کنند در این زمان، موظف می‌شوند تا به هر قیمتی که شده است این ابرقهرمان‌های مخرب را نابود کنند. اما…اپیزو فیلم | دانلود رایگان فیلم و سریال با لینک مستقیم
هندرسون که حالا کاپیتان تیم قهرمان چمپیونزلیگ است با اشاره به این عکس و بازگویی بعضی خاطرات دوران نوجوانی‌اش به خبرنگاران گفت:" بچه که بودم رویایم فتح جامهای قهرمانی بود. امروز صبح دوستم يک عکس برایم فرستاد. این عکس که وقتی حدودا 10ساله بودم گرفته شده من را در حال بوسیدن يک جام نشان می‌دهد. وقتی این عکس را دیدم انگیزه‌ام برای بازی فینال دو چندان شد. داشتم يک جام خیلی بزرگ طلایی‌رنگ را می‌بوسیدم. بله، نمی‌دانید آن عکس چقدر به ما انگیزه داد".
اجازه میدهی آرزویت کنم؟
من از خیرِ در آغوش گرفتنت گذشتم. بگذار دلخوشِ رویاهایم باشم بگذار همه بگویند "بیچاره دیوانه شده"
من کاری با این حرف ها ندارم فقط میخواهم صبح ها زودتر از تو بیدار شوم موهایت را شانه کنم دکمه های پیراهنت را ببندم دستم را روی صورتت بکشم وای دستم را رویِ صورتت بکشم. یعنی تا این حد اجازه دارم در رویاهایم نزديکت شوم؟ 
من اصلا از تو توقعِ محبت هم ندارم میدانی دوست داشتنِ تو نیازِ من است مثلِ نیازِ ماهی به آب من بدون دوست دا
دستت را روی کیبورد بگذار به ستاره ها که نمی رسد لاقل کلمه ها را لمس کن، این نورهای پوچ دروغین را. با خود چه کرده ای؟ که تفنگ ها هم به سویت شليک نمی کنند. که در هیچ جای جهان جایی نداری و هیچ شعری تنت را آباد نمی کند. گفتم گلوله و سلام کردی. گفتم شعر و ترسیدی. آه انسان هزاره ی سوم. بیا این هم امید دیگر چه می خواهی. گم شده ات هیچ جا نیست در اعماق هیچ دریایی و بر بلندای هیچ کوهی پیدایش نخواهی کرد. بوسه برای تو شروع نیست پایان این جستجو است. تو فکر می کنی ک
رفاقت‌مان چندین ساله است، از سال‌های مدرسه و دوران راهنمایی تا امروز! 
خیلی وقت بود که تلاش می‌کردیم دوباره ۳ نفری دور هم جمع شویم و هربار نمی‌شد،انقدر درگیر زندگی و مشکلات خودمان شدیم که از جمع دور افتادیم، مریم ولی از من با معرفت‌تر بود،خبر ازدواج پری را زودتر فهمید، خبر بچه‌دار شدنش را هم، این ۲ ساله ۴،۵ باری هم به خانه‌اش رفته بود، من اما نمی‌شد، یا من نبودم یا موقع بودنم با مریم جور نبود.
این روزها هم پدرم سکته کرده و چند روزیست بیم
️️•ईह•◍⃟⭐️•ईह• "شـبَ‌"ست و موعدِ دیــدار سراغ از من نمی‌گیری؟شُـده، "بی‌مِهری‌اَت" تــکرار سراغ از من نمی‌گیری؟به گرمی، یا تبِ خواهش، به شوقِ عشق وُ آرامشنَبــودی لحظه‌ای "غمخوار" سراغ از من نمی‌گیری؟شکفته "غنچه‌ی" لبخند، به "دیدارت" شَوَم خرسندبمــانَم تــا "سَــحَر" بیــدار، سراغ از من نمی‌گیری؟شـقایق‌، نسـترن چیدم، به "سازَت" جمله رقصیدم، به دستم پنجه‌یِ "گیتـــار" سراغ از من نمی‌گیری؟خیـابان خیـس و "بـارانی" هـوایِ "بو
دیشب با دیدن يک ویدئو اشک توی چشمام جمع شد . انقدر از بدی ایران برای مردم آمريکا گفتن، که يک پسربچه ی آمريکایی توی کشتی دست رحمان رو پس میزنه و رحمان مظلومانه زمین رو میبوسه . حتما با رسانه ها شون تصورات این بچه رو  خراب کردن و باعث این همه کینه توزی شدن . دوست داشتم بهش بگم عزیزم برخلاف اون فیلمای هالیوودیتون که ایران به آمريکا حمله می کنه الان ما در محاصره ی سربازای شماییم . چقدر رسانه موثره و چقدر این اسلحه در دستان آمريکا قوی تره. ما هر
نوشته ی خاصی نیس. دوس نداشتید نخونید.
چند سالِ بعد عصر يک روزِ ابری دلت برای مادربزرگ و پدربزرگت تنگ میشود و بی هوا تصمیم میگیری به دیدنشان بیایی. بنیامین که بیشتر از هرکس وابسته به توست دنبالت راه می افتد و تو دلت نمی آید دلِ کوچکش را بشکنی و او را هم با خودت همراه ميکنی. مسیر هشتاد کیلومتری بینمان را طی ميکنی. مستقیم راه منزل مادربزرگ را در پیش میگیری. زنگ میزنی ولی خودت را معرفی نميکنی. درِ حیاط که باز میشود مادربزرگت سرک ميکشد تا ببیند کیس
ما که باشیم که زخم تو شود قسمت ما؟
دیدن تیر به آغوش کمان ما را بس!
+ سلام :)
++ به يکی از دوستان قول داده بودم که تابستون دوباره پست مشاعره بذارم، پس هر کس که دوست دارم بسم‌الله :)
پ‌ن : مثل سری قبل اگر چند بیت پشتِ سر هم، در پاسخ به بیت قبل، با يک حرف ارسال شد، مشاعره با آخرین حرفِ اولین بیتِ صحیح ارسال شده ادامه داده میشه.
 لطفا قبل از اینکه بیت‌تون رو بنویسید اول صفحه رو رفرش کنید تا مطمئن بشید که کسی قبل از شما بیتی نفرستاده، و سعی کنید از ابیا
بهار دارد تمام می شود. ماه این روزها عجیب زیبا شده است. ساری گلین گوش می دهم و از هزاران حرف ناگفته در گلو رنج می برم. کاش می توانستم سازی بنوازم، نقشی بکشم، آوازی بخوانم. روزها را با سر اومد زمستون زمزمه کردن می گذرانم و شب ها را با گوش دادن به بندر تهران صبح می کنم. بهار سختی بود و گذشت. خوب که گذشت. سال ها بعد از این بهار یاد می کنم. بهاری که ماهش ماه شده بود، که بی نهایت پروانه داشت، بابونه هایش با طروات بود، با مریم و محسن گوجه پلو خوردیم و من ز
دانلود انیمیشن 3Below: Tales of Arcadia 2018 با زیرنویس اختصاصینام کارتون: داستان های آرکادیا – 3Below: Tales of Arcadiaژانر: انیمیشن، اکشن، کمدیزبان: انگلیسیتعداد قسمت ها: 13 اپیزودزیرنویس فارسی : دارد اختصاصی سایت twin.rozblog.comمدت زمان هر قسمت: 25 دقیقهامتیاز: 8.2 از 10خلاصه داستان:دو بيگانه اشراف زاده به همراه محافظ شخصی خود از سیاره شان با سفینه فرار ميکنند و در کره زمین گیر ميکنند. آن ها تلاش ميکنند تا به سرعت سفینه خود را تعمیر ميکنند تا به سیاره خودشان برگردند اما د
کاری به پیشرفته‌تر بودن یا نبودن جوامع غربی نسبت به خودمان نداریم. واقعیّت این است که آنها به هر حال نسبت به ما تسلّط دارند. راه نجات از این تسلّط چیست؟ پاسخ سنّت‌گرایان مشخّص است: بازگشت به داشته‌های خود و مقابله با داده‌های بيگانه؛ امّا سؤال مهم این است که: مگر ما در ابتدای تسلّط غربی‌ها بر خودمان، از داشته‌های فرهنگ و تمدّن بومی‌مان بيگانه شده و به غربی‌ها گرایش داشتیم که حالا با بازگشت به آن بخواهیم از چنگال غرب خلاص شویم؟؟
موضوع، ک
عنوان: کلیدهای تربیت کودک حرف شنونویسنده: الیزابت پنتلیمترجم: ویدا لطفینشر: صابرینتعداد صفحات: 295سال نشر: چاپ اول 1393
 
اگر شما حسابدار باشید و حساب هایتان درست در نیاید، تا دیر وقت سر کارتان می مانید و اشتباهات را پیدا کرده و اصلاح می کنید. اگر آشپز باشید و کيک شما پف نکند، کيک دیگری می پزید. در پدر و مادر بودن، اگر دچار اشتباه شوید، فرزند شما - کسی که بیش از همه در دنیا دوستش دارید- تمام عمرش را رنج خواهد کشید.
جملات بالا برای اینکه تصمیم به مطا
ببخش مرا مادر. رنجها و دردهای يکی دو سال اخیر و به خصوص هفت، هشت ماه گذشته، انقدر مرا درگیر جسم و روح خودم کرده است که آماده ی سخن گفتنِ با تو نبوده ام. حتمی از همین آغازِ نوشته ام معلومت شد که چگونه مادری برایت خواهم بود. من مادری هستم که مدام بابت کم کاریها خودم را مواخذه می کنم، ضمن اینکه هماره، ترسِ بزرگِ آسیب زدن به فرزندانم به جهت ناکاملی هایم با من است.
از دنیای پسرها چیز زیادی نمی دانم، همین ترسهایم را بزرگتر کرده است. هورمونهایم این ماه
تا حالا روی يک خط مستقیم راه رفتید؟ تا حالا شده پاتون رو روی سراميکی بذارید بدون اینکه روی مرزش با سراميک کناری بره؟ تاحالا به پاهاتون نگاه کردید که هر گام رو چطور برمی‌دارید؟ در این مواقع به چی فکر می‌کنید؟ این درست زمانیست که کلی افکار متفاوت از ذهنتون عبور می‌کنه و اگر يکی بپرسه به چی فکر می‌کردید حتی نمیتونید انتخاب کنید و يکی رو تعریف کنید!
درست همون شب‌هایی که رو دست پدرم خوابم می‌بره یا خودمو تو آغوش مادرم می‌اندازم و در دلِ تاريک
ای عزیز، روزها بر من گذشته اند و اکنون، ۲۶ سال ِ تمام، از تو عمر گرفته ام. با فهمی پخته تر از قبل، با سری بدون کلاه و با احترام بیشتری به جهان آفرینش، وارد ۲۷ سالگی می شوم. با تمام وجود تورا شاکرم. قدر می شناسم این نعمت های نقد ِ این دنیاییت را، پدر و مادر را، خانواده ی جدیدم را. اگر يک چیز فهمیده باشم - و بیش تر از پیش فهمیده باشم - در لطیف و عزیز بودن خانواده است. يک مجموعه ی گرم صمیمی ِ امن، محبت به تمام معنا. دوستشان می دارم و تک تکشان که می خندن
عیب گیری فیلم Alien قسمت اولبعضی فیلم‌ها‌‌ در جریان بازبینی‌های مجدد عیار واقعی‌شان را افشا می‌نمایند . مهارت و جزییاتی که خرج تولید لحظه لحظه‌ و تکه تکه‌ی دنیایشان شده‌است طوری در فریم‌های فیلم مخفی شده‌اند که میتوانید تاثیرش را شم نمایید , البته نمی‌توانید به راحتی آنها‌را ملاحظه کنید . در سود صرفا با باز نگری مجدد و مجدد است که کم‌کم می توانید به بالاتر از تراز ظاهری فیلم صعود نمایید و با دنیای دیگری در پشت آن روبه‌رو گردید . غالبا
از تو کشو یه شلوار برای دختر سه ساله‌تون بردارین، تنش کنین و همین که رفت پی بازی ببینین روش یه همچین موجودی چسبیده چيکار می‌کنین؟
من اول فرار می‌کنم نه شوخی کردم، اول موبایل و کلیدو برمی‌دارم، بعد فرار می‌کنم، درم قفل می‌کنم که دنبالم نیاد
واقعا مادر شدن يکی از روش‌هاییست که آدمی با آن، داوطلبانه از خطر استقبال می‌کند، به مبارزه‌ی عقرب می‌رود، درون آتش می‌پرد، به آغوش گلوله می‌دود و.
شاید اون کلیپ فرنگی رو دیده باشین که تو مصاحبه
نمی‌دانم چند سال دارد. يک پسر اسپانیایی قد بلند است. لاغر با استخوان‌هایی درشت و شانه‌های پهن. اعتیادش به را ترک کرده و سایتی که به او کمک کرده را به هر کسی که سوال بپرسد معرفی می‌کند. وگان است و از شغلش استعفا داده تا در يک بازه‌ی زمانی بتواند وقت بیشتری را صرف حمایت از حقوق حیوانات کند. اخیرا به همراه 200 نفر دیگر به مزرعه‌ای رفته بودند که دامداری صنعت لبنیات در آن واقع بود. لایو گذاشته بود و فیلم و عکس هم تهیه کردند. آنقدری با دیدن آن ت
خیلی ها هستند، توی زندگی آدم ها می آیند و می روند. ذوب میشوند و حل، و دریغ از ذره ای که دیده شوند. تمام بودن و عظمت و بزرگی آنها، خلاصه می شود در پشتِ خاطراتی که بعدها هر بغض کال را به اشک می رساند و عطر خیس گونه های تبدار را، در خلوتِ شبانه های تار، به التماسِ بارانی آسمان آشنا می کند. و در میان این همه رفته هایی که رفته اند، هنوز مانده عطر تو ، توی خانه، توی کوچه، توی تمام روزگارِ من.گاهی می اندیشم، گرچه رفته ای اما هنوز که هنوز است، هست تر ا
در سالواره هزارمین، نشستن روی صندلی های تکراری ای ک خوب می شناسمش و صحبت کردن از شرح حالی ک پیشتر زیاد گفته ام. در يک کلامِ کوتاه، به تکرارمین بارِ این هزار، نشسته ام و هیچ چیز فرق نکرده است. بی آنکه تفاوتی قائل باشی نسبت به من، یا ک آگاه از این صحبت های ناجدید من باز هم به این مکررات مقید مانده ام. همچون روزمرگی هایی ک بدان وفادار مانده ام. اما تو، بی من سرازیر در مسیرِ سیاهِ دلخواسته ات، لبخند به لب داری از این طغیان و فارغ بال از تمام دل هایی ک
✍✍
درانفرادی چشمان تو.
ای  برانگیخته!  برگزیده ! ای  بَلَد جان !  فروریخته کاخ سنگینِ دل . ای  لرزه انداز  در مقدّرات  مغرضانه!
 رُسته از خاک  حَسَنات! 
هستی گرفته از حرارت  حضور !
 ای در مَطلَع نظر ؛   من سلول  به سلولِ تن ؛ درانفرادی چشمان  توأم .
خود ؛  آویخته ام از بام های بندگی ات .
خود به نقد جان ستانده ام زنجیرو پای بند از شرم فروشان  شهر شقاوت .
این  منم  اَعو ذُبا لعشق از سنگ آباد سِحر نامحرمان .
هرگزم مباد رهایی  از  مرز های  مهربانی
تهران که بودم رفته بودم دیدنشان. یعنی آنها دعوتم کردند و من رفتم. قد يک قرن مهربانی‌شان گرمم کرد. آخرین باری که فرصت شد خداحافظی درست و حسابی کنم را خوب یادم هست. اشک جای خودش را به بغض داد. بغض سنگینی که راه گلویم را بسته بود. گفتم فراموشم‌ نکنین و بغض از گوشه چشمهام چکید روی سنگفرش‌های سرد پیاده روی بهشت زهرا.
چند ماه گذشت. من نرفتم. آنها آمدند.این همه راه تا کرمانشاه را. صدایم کردند، يک جورِ آشنا و مهربان. رفتم که جواب بدهم، دلم را لابلای
تهران که بودم رفته بودم دیدنشان. یعنی آنها دعوتم کردند و من رفتم. قد يک قرن مهربانی‌شان گرمم کرد. آخرین باری که فرصت شد خداحافظی درست و حسابی کنم را خوب یادم هست. اشک جای خودش را به بغض داد. بغض سنگینی که راه گلویم را بسته بود. گفتم فراموشم‌ نکنین و بغض از گوشه چشمهام چکید روی سنگفرش‌های سرد پیاده روی بهشت زهرا.
چند ماه گذشت. من نرفتم. آنها آمدند.این همه راه تا کرمانشاه را. صدایم کردند، يک جورِ آشنا و مهربان. رفتم که جواب بدهم، دلم را لابلای
يکهو فهمیدم که چقدر خودم را دوست دارم. خود تنهایم را. ساعت ۲:۴۲ دقیقه ی بامداد روزی در اردیبهشت بود من از استرس امتحان نخوانده که می رفت که معدل قشنگم را خراب کند و از معده ی ترش لعنتی حاصل دو لیوان قهوه ی دوست نداشتنی که به زور شکر نوشیده بودمشان نشسته بودم و هیچکس نه در واقعی و نه در مجازی نبود که دلداری ام بدهد! سرم را در آغوش بگیرد یا که بگوید که فدای سرت که درس نخوانده ای. فدای سرت که تمام سیستم سلامت و خواب و معده و همه چیزت را همین يک ترم به
تنها به دنبال توام؛ در انتهاهای ناکجا. کاج، فریاد ساکت زمین، آسمان را نشانه گرفته؛ آسمان بیدادگر را. و مدتهاست که دیگر دلبستهٔ آبی آسمان نیست. آب هنوز ساکت است اما باد هیاهویی بی سر و ته به‌پا کرده است: هیاهویی به رنگِ بی‌رنگیِ خود. اینجا ناکجاست و آب هنوز آبی است. اینجا سپیداری احساس سستی می‌کند. و شقایقی را آشنایم که در هر غروب، زیر باريکه‌های گرم شفق، همواره داغ خود را می‌فراموشد و تا فلقِ فردا- چه‌قدر بچگانه - خود را می‌فریبد.
ای نشان د
❤️ #شهید.
شهید،گنگ ترین ڪلمه در تاریخ انسانیت است!
گنگ ترین ڪلمه در دایره لغات من.
ڪلمه اے ڪه هیچگاه مفهومش را نفهمیدم.
نفهمیدم دل ڪندن، قید دنیا و لذت هایش را زدن یعنے چه؟!
نفهمیدم سیزده ساله بودن و زیر تانڪ رفتن یعنے چه؟!
نفهمیدم قمقمه ے خالے، زبان تشنه و جنگیدن یعنے چه؟
نفهمیدم ریش هاے خضاب شده به خون یعنے چه؟!
نفهمیدم آب سرد شط ،لباس نازڪ غواصے،شب تارے، تیر در قلب و غرق شدن یعنے چه؟!
نفهمیدم خمپاره سر را بردن یعنے چه ؟
نفهمیدم بدن دوخته ش
برای 20 ام بلیت گرفته بودم . 19 ام با بر و بچ تیم رفته بودیم با چندتا رستوران و فست فود قرارداد ببندیم . البته منو احسان دیرتر بهشون ملحق شدیم چون کارا برنامه نویسی مونده بود . شبش (19 ام) ساعتا 11 شب رسیدم اتاق . انقدر خسته بودم که حد نداشت به زور يک قسمت از Homeland رو دیدم و خوابیدم . البته نتونستم خوب بخوابم چون فرداش روز خداحافظی با هم تیمی هام بود که دیگه برام مثل یه خونواده هستن . 
چقدر 20 ام روز مزخرفی بود . با اینکه میخندیدیم اما یه بغضی پشت ا
وقتی خسته ام و داغان ، و از يک بیرونِ پر هیاهو به آرامش خانه پناه می آورم ، با لبخند گرمی مواجه می شوم که ارزشش وصف ناشدنی است . يک نفر هست که در کنارش می توانم غصه هایم را فراموش کنم . اما گاهی غصه ها هردویمان را احاطه کرده است و سنگِ صبور بودن تبدیل می شود به يک دورِ باطل . يک نفر باید از خودگذشتگی کند و این دور باطل را بشکند .دیر وقت بود که به خانه رسیدم . همه خواب بودند . جز يک نفر که به انتظار نشسته بود . نه به انتظار يک لبخند ، يک محبت و یا يک آغوش
سلام
بار ها خواسته ام وبلاگ عزیزم را حذف کنم. 
کودکی من.نوجوانی من.حوصله ی بسیار عجیبی داشت.
در ٢٠ سالگی ام هستم و يک سال است هیچ شعری از من نجوشیده است.
راحت باشم.بسیار ترسیده ام.زمانی شعر و نقاشی پیشه ام بود.و اکنون کور شدن هر دورا به چشمم میبینم.
هرچند اکنون هنر آغوش های تازه اش را برایم گشوده.و تئاتر و موسیقی را دنبال ميکنم.باز هم احساس ميکنم حوصله ی کودکی ام را در اینها باز نیافته ام.
با تمام وجودم ترسیده ام.
برای عرض شرمندگی به
 
به این خوشم که شما گرفتارِ من نیستیدبه این خوشم که من گرفتارِ شما نیستمو به این خوشم که شما در حضور منبه‌راحتی دیگری را در آغوش ميکشیدو از این که شما را نمی‌بوسمآتشِ سوزان جهنم برایم آرزو نمی‌کنیدخوشم که نام لطیف مرا ، ای نازنین منشبانه‌روز به بیهودگی یاد نمی‌کنیدخوشم که در سکوت سرد کلیسا ، ای آوازه‌خوانانبرای ما سرود ستایش سر نمی‌دهیدسپاس قلبی من از آن شما بادشما که خود نمی‌دانیدچه عاشقانه مرا دوست میداریدو سپاس برای آرامشِ شب ‌ه
يکی از اولین غزل هایم : کسی یادت افتاد و بر باد رفت جهان برده از یاد و از یاد رفت ز عالم که بیچاره بيگانه بود چون از چشم يک دوست افتاد رفت جفا کرد و کار از تحمل گذشت چو از من به قدری که فریاد رفت به ره توشه اش برده با خود خیال غریبی که با قلب ناشاد رفت سکوتت مرا کشت , حرفی نماند چه گویم به ما از تو بیداد رفت تو خوش می خرامی نداری خبر ز صیدی که در دام و صیاد رفت . #الهام_ملک_محمدی
از جمله خطا‌های انشایی در هنگام نوشتن، ریختن کلمات فارسی در وزن‌ها یا قالب‌های بيگانه است؛ اما وارونهٔ آن، یعنی ریختن واژه‌های غیرفارسی در شکل‌ها و قالب‌های فارسی، درست و بلکه پسندیده است. بنابراین کلماتی مانند فرمایشات، پیشنهادات، گزارشات، داوطلبین و بازرسین نادرست است؛ زیرا ات» و ین» از ادات جمع عربی است و تنها کلمات عربی را می‌توان با آن‌ها جمع بست. 
جمع مکسر نیز همین حکم را دارد. وقتی کلمه‌ای را که ریشهٔ فارسی دارد، به‌بهانه
به صحنه های آخر فیلم آخرین مسئله دقت کردید؟همون صحنه هایی که خانواده ی هلمز بعد از مدت ها دور هم جمع می شن.مادر،پدر،مايکرافت،شرلوک و یوروس.همون صحنه ای که مادر دست پسرش(مايکرافت)رو می گیره و بهش لبخند می زنه.همون صحنه ای که همه خوشحال اند.یوروس می خنده.حتی دوستی شرلوک و جان هم عمیق تر شده.رزی کوچولو بزرگ تر شده.شرلوک رزی رو به آغوش پدرش می سپره.لستراد آشفته(ولی اگه دقت کنید خوشحال. :) )از اتاق بیرون می ره.مالی با خوشحالی وارد اتاق می شه.
و مری
به گفته سرهنگ سید مسلم پناه رییس دایره آموزش همگانی پلیس راهور فاتب، چنانچه فردی خالکوبی‌های مشهود و نامتعارف باشد، مانع از صدور گواهینامه برای فرد متقاضی می‌شود!
اگر فردی خالکوبی‌های مشهود و نامتعارف و یا اثراتی از خودزنی بر تن داشته باشد، باید از نظر احتمال به برخی اختلالات روانی تاثیرگزار در رانندگی مورد بررسی و ارزیابی روانشناسان قرار ‌گیرد.
پس از بررسی و ارزیابی روانشناسان ر صورتی که فرد متقاضی صدور گواهینامه، موفق به گذرا
اونور آبیا میگن هر آدمی یه  the one دارهيکی که مثل یه نبات میفته تو چای زندگی آدم و بیشتر از هرکسی زندگی رو شیرین ميکنه.همونی که بهترین قطعه پازله برای کامل کردن  آدم.همونی که گمه.همونی که همیشه نیست.همونی که همه عالم و آدم دنبالشن و چپ و راست واسش شعر سرودن و داستان گفتن و فیلم ساختن و ساختن و سرودن و . در وضعیتی هستم که اگه این عزیز گمگشته از در اتاقم بیاد تو و بگه " های هانی! من اومدم! "  اونوقت پامیشم زانومو میارم بالا و همینجوری لی لی میرم
ساعتم را کوک کرده ام به وقت عاشقانه ها. جایی حوالی خواستن تو.
نسیم را استشمام کرده ای؟ از میان آسمانِ ابری عصر که بگذری،کسی منتظر است تا سرشار از طراوت عطر ناب زمین ، در زمان عاشقی سحرگاه، تو را در آغوش گیرد.فقط لطف کن و کمی زودتر بیا .
من خسته ام!
مکانیسم های فریب و غفلت کم آورده اند. مکانیسم های آرامش بخشیدن گم و گور شده اند و هر دو طول عمر کارآمدی شان به ساعت رسیده! 
یادمه يک روز سر یه ماجرایی به مارال گفتم امکان نداره خدا فلان چیز شر رو بخواد بلافاصله گفت به وجوه پداگوژيکش توجه کن! حالا که با دنیای هولناکی مواجهم که پر از اتفاق است و هیچ چیز غیرممکن نیست یاد آن روز افتادم. خیلی حرف بدی ست اما حس انسان تنها شده در جهان را دارم. تولد رابینسون کروزوئه! بی خانمان شدن در جهانی که راه آسمانش
    بهشت من آنجاستکه تو را به آغوش می گیرموساعت ها در حرم نفس هایتآرام می گیرم  زندگی من؟امیدوارم هر چی زودتر انلاین بشی و بیای پیشم عاشقتم عزیز من دنیای من فقط با معنی داره الهی قوربونت بشم عاشقتم عزیز منزودتر بیا پیشم،دوستت دارمدوستتتتتتتتتتتتتتتتت دارممممممممم
وَأَنْفِقُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَلَا تُلْقُوا بِأَیْدِيکُمْ إِلَى التَّهْلُکَةِ وَأَحْسِنُوا إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ ۱۹۵بقره
و در راه خدا انفاق کنید و خود را با دست ‏خود به هلاکت میفکنید و نيکى کنید که خدا نيکوکاران را دوست مى دارد.

فراموش نکن
تمام سرمایه زندگیت دعای خیر والدین است.
کمترین قدردانیت این است
که دوستت دارم هایت را از آنها دریغ نکنی.
ما انسان ها گاهی اونقدر خودخواه میشیم که حتی این خودخواهی به خودمون هم رحم
حس ميکنم زمان داره ازم انتقام میگیره. میدونه میخوام چه کارایی انجام بدم و نمیذاره. میخواد خسته م کنه. زود میگذره. منو تنهاتر ميکنه و کاری ميکنه من بی عرضه به نظر بیام. روزا از پی هم میگذرن بدون اینکه کاری انجام داده باشم. و بسیار خسته ام. دارم میدوام. با همه ی توان. اما این مسیر ته نداره. یه مسیر دایره ایه واسه تماشا کردن دیگرون. حتی دور هامم کسی نمیشمره و شمارش معی در کار نیست که امید داشته باشم تموم شه. قرار نیست به جایی برسم، ولی وظیفه مه که
برای کارتن خواب های شهر که هم آغوش زمستانند!
بر بستری از سنگ!
 
بر بستری
از سنگ
تشکی
از کاغذ نم دیده
لحافی
از جنس ابر
غرق
در رویای یافتن انسانی چند
خفته
بودی
وقتی
مرگ
تو را
چو مادری
در
آغوش گرمش می چسباند
***
قاضی
شهر چرت می زد
و حضرت
محتسب
به
موی زنی خیابانی
آویزان
بود!
حاکم
شرع
نشسته
در لباده ای خوش پوش
با
محاسنی خضاب کرده
چو قدّیس
حواری
غرق
در بوی عود و الهام ملکوت
کنار
شومینه
روی
منبری از توت
نهج
البلاغه را می خواند!
وقتی
تو
چون
مجسمه قهرمان شهر
عکس پروفایل شاد عاشقانه جدید 98 با متن زیبا
گاهیمجبوریم از يک روز شروع کنیمبه فراموش کردنبه روی دلمانبه روی خاطراتمانو به روی زندگیمان نیاوریمکه اصلا کسی را داشتیمکه اصلا کسی را دوست داشتیم

دل را سر شوقی
اگرم هست
تو آنی …

عشقت نهایتی ندارد
من هر روز دوست داشتنت
را تمرین می‌ کنم
برای بیشتر عاشقت بودن


تو را فراسوی انتظار می‌ خواهم
آن سوتر از خودم
و آنقدر دوستت دارم
که دیگر نمی‌ دانم از ما دو تن
کداميک غایب است
عکس پروفایل شاد 2018
آدم بزرگ‌
سوزن عشقت را به دستان لرزانم میگیرم و نخی تیره رنگ جلوی چشمانم خودنمایی
می کند.
آرام نگاه خسته ام را می دوزم به روزهای پرخاطره ی بودنت. یاد
تو و خاطراتت تمام دل و جانم را گرفته است.
دارم شکاف هایی را که از
روزهای نبودنت در دلم ایجاد شده آهسته آهسته رفو می کنم.

با خودم می گویم کاش بود و مثل آن روزها، دست دلم را میگرفت و هر دو با هم
دلتنگی های خاموش روزگار را مرور می کردیم از غم های انباشته شده بر روی
دلم می شنید و تمام اندوه سینه ام را بر ش
صدای غرش رعد و آوای خوش باران حواسش را پرت می کند. عینک را از روی چشمان دریایی اش بر میدارد و از پشت میز بلند می شود.
دو دل است که پشت پنجره به تماشا بنشیند یا به تراس برود و لمسش کند؟
تصمیمش را می گیرد،حقِ این باران نه با تماشا ادا می شود نه با لمس.حقِ این باران تنها با يکی شدن ، ادا می شود.
سرسری لباسی می پوشد و شالی بر سر میندازد و دوان دوان به سمت آسانسور می رود.
بالاخره انتظار به پایان رسید، با ذوق به سمت خیابان پرواز می کند.
دستانش را باز می ک
مثل بچه هایی که از تمام شدن تعطیلات بیزارند و با دیدن تبلیغ فیلم های تلوزیونی که در سیزدهم فروردین ماه پخش میشوند بغض توی گلویشان خیمه میزند،غمگین ام.راستش را بگویم.بیزارم از شنبه ای که هر چقدر دورش بزنم باز مرا پیدا خواهد کرد.از بیدار شدن های شش صبح و پخش شدن آلارم با صدای خواننده ای که نمیدانم اول هر صبح چه میگوید که من در مقابل،خفه شویی نثارش ميکنم و تنم را به زور از تخت جدا ميکنم.از شبهایی که با روح و جسم خسته روی مبل می افتم و برای بار نمید
پریشب با اهل خانه به مهمونی رفتیم برای افطار؛و بعد از آن هم برای صرف بستنی به پارک؛حس و حال خیلی خوبی بود ، خیلی وقت بود که اینجوری با شادی خانواده م شاد نشده بودم .قبل از هرچیز از خدا میخواهم که شادی و نشاط را از هیچ خانه ای دریغ نکند و بعد .
در مسیر برگشت به خانه در تمام مدت که در جاده در حال حرکت بودیم چشم دوخته بودم به ماشینی که جلوتر از ما بود؛چون تمام امید و زندگی من توی اون ماشین بود و این اولین باری بود که به خاطر داشته های زندگیم به خودم
شباهت من به آدمی که همیشه از دست برخی رفتارها و اخلاقش فراری بودم مرا دیوانه می‌کند. هر چه زمان رو به جلو می‌رود و بزرگ‌تر می‌شوم بیشتر شباهت‌های من به او برایم ملموس می‌شود. گویی که او آینده‌ی من است. و این مسئله مرا سخت در آغوش غمی شدید و خشم و ناامیدی می‌کشاند و تحملش برایم طاقت‌فرسا می‌شود. می‌ترسم، از این حجم شباهت من به او شدیداً می‌ترسم. من هم می‌توانم گاه دقیقاً مشابه او برخی رفتارهایم همینقدر تحمل‌ناپذیر و منزجرکننده و استرس
عاشق را معنا اگر در بتخانه یافت باید روی به بت نموده و قبله اش بت خانه گردد.عاشق چو شوی هر انچه که غیر معشوق باشد را ،حجاب داند و فاصله ای که باد از میان برداشته شود تا عاشق در هوای نگاه معشوق به حیات باشد.گاه ر بر کمر بسته وگاه با گرمای حیات و نور دانش آتشی در گفتگو بودن ،گاه در کنیسه و کلیسا به سوی او در ذکر سرودن به عمل در ذکر ،به ادراک رسیدن که ان کلام که به عمل تبدیل نشود همچون صدای امواجی است که در آغوش باد به رقصند .و چون کلام به عمل رسد د
تندیس
مسیح منجی به همراه شش مکان دیگر (دیوار بزرگ چین، تاج محل در هند،
تماشاخانه‌ی رومی کولوسئوم در ایتالیا، شهر باستانی ماچو پیچو در پرو، شهر
پترا در اردن و هرم‌های چیچن ایتزا در مکزيک) به طور رسمی در هفتم جولای
سال ۲۰۰۷ در لیسبون پرتغال به‌عنوان عجایب هفتگانه‌ی جدید جهان معرفی
شدند. این اماکن دیدنی با رأی بیش از ۱۰۰ میلیون نفر از سراسر دنیا انتخاب
شده‌اند. در ادامه به معرفی تندیس مسیح می پردازیم.
تندیس
مسیح در ریودوژانیرو بعد از
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب