نتایج پست ها برای عبارت :

دست کیو بگیرم که پیش من بمونه

تجربه‌ی عجیبی رو دارم زندگی می‌کنم.  نه می‌تونم یه دل سیر خمیازه بکشم، نه با خیال راحت و هر اندازه که می‌خوام قدم بردارم! نه می‌تونم غلت بزنم و نه می‌تونم بدون درد سرفه کنم یا حتا موهام رو شونه بزنم. دست اندازا و چاله‌های توی خیابون رو می‌فهمم! مثلن از خونه تا مطب ۷ مدل دست انداز داشت. اولی رو با درد عجیبی گذروندم و برای دومی یاد گرفتم با دستم گردنم رو محکم نگه دارم! از این که فعل هارو مجبورم از نو بچینم و برای هر حرکت از قبل فکر کنم انرژی کم
دانلود آهنگ فوق العاده زیبای  اشک  ازاحمد محمدزاده
متن آهنگ:
اشک روی صورتم هست دونه دونه
تو دنیا کسی قدر دل منو نمی دونه
این دل نمی تونه که بی تو بمونه
دوست داره که تا صبح واسه تو بخونه
آخه این دل من بی تو شده دیوونه
بری ازش می مونه فقط یه ویرونه
ای دل تنهام بسه چشم انتظاری
من موندمو شبهام شبای بیقراری
چرا تنهام میذاری چرا تنهام میذاری
باز اون چشات دوباره اومد به یادم
باز اون نگات منو داده به بادم
خدا برس به دادم
ای خدا برس به دادم
اشک روی صو
تو راه برگشتن به خونه دوتا بچه قد و نیم‌قد دیدم تا کمر خم شده بودن تو سطل اشغالی یهو یکیش اومد بیرون گفت عهه پیدا کردم.بهشون گفتم وایسن چند دقیقه برم برگردم، برگشتم دیدم نیستن. فکر کنم تا اخر صداشون و نگاهشون تو ذهنم بمونه.
آدم یاد جوونی هاش میفته. 
یاد جنب و جوش
بی انتهاش و خستگی شدید بعد اون یاد خوابیدن سر موقع و بیدار شدن سر وقت
یاد اینکه همیشه آرزو داشتم یه بار بیدار باشم و صبح شدن آسمان رو ببینم :)
اما نمیشد. کاش همیشه اینطور بمونه و صبح شدن رو ندونم چطوریه تا مدت ها

یاد بی خیال بودن 
همه چیز عادی بود تا شب
تا شب که چند تا اسکرین شات از یک مکالمه به یاد موندنی به دستم رسید. خوندنشون ده دقیقه طول میکشه و از اون موقع هر ده دقیقه یک بار میرم و میخونمش
میخونم که یادم بمونه.خوندنش برام عذاب محضه ، شکنجه ی روحیه اما باز هم میخونم
فردا که از خواب بیدار شم دوباره میخونم
میدونی رفتم امتحان کردم و دیدم حتی میم هم نمیتونه توی این قضیه اثری داشته باشه که حتی عصبانی تر و خشمگین ترم میکنه
نمیدونی ، هیچی نمیدونی.باید جای من باشی که نیستی و
عادت
 
 ﺳﻴﺎوش ﻗﻤﻴﺸﻲ 6/8        
 
[ Em – B7 – Em ] 
 
Em                          D                               G                                            Em
هرگز نخواستم که تو رو با کسی قسمت بکنم           یا از تو حتی با خودم یه لحظه صحبت بکنم

Em                    B7                                     Em                             B7         Em
 هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم                      بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم
                                                     
امروز قراره کارت ورود به جلسه رو بدن که چهاردهم بریم و کنکور بدیم
بعد از یه سال پشت کنکور موندن این صحنه برام اشناس و خوب خودمم آروم ترم چون میدونم کار خودمو کردم و نتیجه ای که میخوام رو به دست میارم
خواستم این متن هم لا به لای اینا بمونه
خلاصه که امسال ذوق دارم زود تَر برم سر جلسه و پاسخنامه ام رو پر کنم
:))))))
هر طور که فکر میکنم میبینم آرزوی خونه دار شدن رو با خودم به گور میبرم. واحد آپارتمان ۱۰۰ متری در حاشیه شهر، ۴۰۰ فاکینگ میلیون تومان
اگر تمام درآمدی که دارم رو پس انداز کنم و هیچی نخورم، هیچی نپوشم و قیمت خونه هم الی الابد همین بمونه، حدودا ۳۰ سال دیگه خونه دار میشم. 
زیبا نیست؟ 
تا حالا شده درگیر اشتباهات تایپی بشید و کار از کار گذشته باشه . و فقط یک لبخند از سر خجالت باقی بمونه.  
اومدم یک نصیحت دوستانه به همه شاعران محترم عرض کنم دیدم به جای همه نوشتم عمه . 
خلاصه اینکه به عمه شاعران محترم نصبحت کردم.  به هر  حال خانواده ها هم در پيشبرد اهداف نقش دارند .  
پ . ن : فکر کردی فقط خودت از این اشتباهات داری ؟؟؟
شنیدید می گن نذارید کسی زیاد تنها بمونه، عوض می شه؟ یا، کسی تا حالا به خودتون گفته تنهاییتو کش نده، عادت می کنی، سخت گیر میشی.»؟تنهایی طولانی مدت تو رو به خودت نزدیک می کنه. خودتو بهت می شناسونه. مخصوصا قدرت ها و تواناییاتو. و وقتی بدونی نه از دست دادن هیچ چیز تو رو می کشه، و نه نداشتنشون برای مدت طولانی یا حتی هیچوقت، دیگه حاضر نمی شی آرامش، صلح، راحتی فکر و زمانتو از دست بدی. و این به خاطر ترس، انزوا یا نفرت از همه نیست! به خاطر درک تازه ای از
خیلی وقته که اون ریلکس بودنه اون الکی شاد بودنه و اون حسه خوبه پر زده رفته.آدم چشم میبنده و باز میکنه میبینه شت!چه قدر همه چی عوض شده!عوض؟نه بد شده.اینقده خودمو خسته میکنم که تا یه جا ثابت میشینم بدنم ذوق ذوق میکنه و از شدت کوفتگی بی حس میشه،شبا تا سر رو بالشت میذارم درد توی پاهام مثل مسکن عمل میکنه.اولین امتحان از این ترم دیروز بود،پیاده رفتم سمت خونه ی اَ.خ نزدیک خونه شون که رسیدم دیدم داره از پالای راه پله طبقه دوم نگام میکنه صدام زد،گفتم بی
مدتیه دارم سعی میکنم یادم بمونه توی آینه خودم رو ببینم؛ تجربه ی عجیبی دارم که هربار قیافه ام برام تازگی داره.
یوقتایی اصلن حوصله هیچی بازی کردن با برنا رو ندارم و دلم میخواد آزادانه به دنیای بزرگترها سرک بکشم.
یوقتایی دلم میخواد یه خواب سیر بکنم، کلی وقت هدر بدم و بعدش یه برنامه ریزی خوب بکنم و اجراش بکنم.
الان هم آنقدر خسته ام که یادم نمیاد درین پست چه مطالبی میخواستم بذارم!
بهترین) خواهرم:
”تولدت یه روزه مثل بقیه ی روزا و هیچ ارزش بخصوصی نداره جز اینکه به بعضیا وجودتو یادآوری کنه ،‌ البته اگهه یادشون بمونه
تمشک‌ترین) ”در من خری هست که همچنان تو را دوست می دارد،
 و در تو چیی هست که هیچ‌وقت نمیفهمد.
تولدت مبارک
+جواب دومی رو چون نمی‌تونم به صاحبش برسونم، همین‌جا تخلیه می‌کنم دور هم باشیم:
 شما انقدر صاف و شفافی که درون و بیرونت هیچ فرقی باهم نداره مهندس.✋
* مثل همونی که به بعضی فیلما می‌دادن.
یه جای سرسبز.خیلی سرسبز. 
پر از درخت. درخت سیب و آلبالو.
 یه حوض. یه حوض با فواره. 
که ده یازده تا ماهی قزل آلای درشت داره.
یه صندلی کنارش. لم دادی روی این صندلی. پاهاتو گذاشتی لب حوض. سرت بالاست. به حرکت سایه ی آب حوض روی برگای درخت بالا سرت نگا میکنی. هی نگا میکنی.
بلند میشی یه لیوان برمیداری برای خودت آلبالو میچینی. آلبالو با شاخه و برگ. میندازی توی لیوانت. وقتی لیوانت پر شد میری اب یخخخخخ میریزی توی لیوانت.خوب میشوری آلبالو ها رو. ولی دلت نم
"You know, you don't need to grow old to die. I was dying at the age of 20 as a result of no direction and no purpose.
ببین ؛ قرار نیست -ااما- پیر بشى تا بمیرى. من خودم توى بیست سالگى به خاطر بى هدفى داشتم مى مردم"
Grant Cardone
تک تک سلولای بدنم درد می کنه. اسباب کشی رو هیچ جوره نمی شه بهش با دید خوب نگاه کرد :/ از خونه تی هم بدتره لامصب.
زندگیم تو دنیای رویاها خیلی پررنگ تر شده، مثل سی کارد تو کتاب در رویای بابل :| شاید آخرشم مثل اون سرم بی کلاه بمونه. هیوای تصوراتم با خودم خیلی فاصله داره، یکی بای
سلام. بعد از سال ها امروز اتفاقی به سایت سر زدم و تمام مطالب و عکس ها رو مرور کردم ، عکسای مدرسه ، عکس های دوستان و زحمتکشان مدرسه که چهار سال با اون ها زندگی کردیم، و با این مرور واقعا مفهوم اینپجنله برام پررنگ تر از قبل شد که تا چشم بهم بزنی همه چی تموم میشه. واقعا انگار دیروز بود که وارد دبیرستان شدم و وارد مدرسه شاهد شدم، ولی در حقیقت امسال ، سال هفتمی است که از آن روز می گذرد. قدر لحظه لحظه ی زندگیتون رو بدونید و نذارید از گذشته فقط ی انباشته
دیروز تنها فامیلمون که اینجاست خونمون بود  . درمورد اینکه احتمال داره خونمون بره شهر دیگه ای باهاش صحبت کرد مادرم و  فامیلمون که من عمه صداش میکنم گفت گلی پيش ما بمونه قدمش سر چشم . دختر بزرگشم که کلاس ششم دبستان خیلیی خوشحال شد دوس داره پيششون باشم و خب این خیلی خوبه که منو دوس داره و از اینکه 1 سال پيششون زندگی کنم خوشحال شده :)خب خدا رو شکر دل نگرانیم از این بابت رفع شد . نیاز به کرایه و اینام نیس دیگه چون از شرکت ر اینا میگو میارم براشون که یه
از بیرون اومدم ماسك موهامو گذاشتم منتظرم تایمش تموم شه برم دوش بگيرم.تازه رسیدم خونه.اومدم تو اتاقم در بستم كه صدای هیچكس نشنوم.خیلی ناراحت شدم امشب.خیلی زیاد.دلم به حال خودم سوخت كه باید همچین وضعیتی رو تحمل كنم.خیلی خسته ام از این وضعیت.ولی میدونم میگذره تموم میشه راحت میشم از همه این سختی ها.دختر خالم سالها قبل یه حرفی زد كه هنوز تو ذهنمه.اونشبی كه این حرف زد با خودم فكر كردم مگه میشه ادم همچین حسی داشته باشه؟ اصن امكان ندارهول
و گاهی که قلبم از غم سرشار میشود و درد وجودم را پر میکند. از درد نمیگذرم. اجازه میدم درد با من و وجودم یکی بشه
وقتی قلبم سنگین میشه و دستانم ناتوان
اجازه میدم درد با من همزاد پنداری کنه و بمونه
وقتی آه تو سینم حبس میشه از دردی که مال من نیست. اجازه میدم درد قویترم کنه.
از درد نمی گذرم. چون آدم هایی که درد زیادی تو زندگی کشیدن. قویتر شدند و محکم تر
بعد ها من زنی می شوم میانسال. با موهای سپید و درد هایی عمیق که از چین های روی صورتم پیداست.
و من مرحم فرز
همونطور که توی پینوشت پست قبلی اشاره کرده بودم، سعی کردم "درباره ی من" بنویسم. اما "درباره ی من"ام نیومد!! چه کار سختیه! باز بلاگفا یه فرم پيش فرض برای پروفایل داشت! اینجوری هر کاری کردم نتونستم چیزی بنویسم! نمیدونم چرا! من انشام بد نیست:) ولی انگار اینکه چه چیزایی رو مینویسی و چه چیزایی رو نمینویسی یکم ضایع است! حالا اگر فرم پيش فرض یا سوال داشت به چیزی! هوم؟ نمیدونم شایدم من بیخودی حساسیت نشون دادم.
خلاصه گذاشتم همون اولین جمله ای که اونجا نوشت
صبر میکنم صبر و صبر و صبرچشمام میخوره بهش:)))
خودشه! نکنه رویاس؟ خواب؟ توهم؟؟ :|
ولی نه خواب نیست!
خودمو کنترل میکنم و یه ساعت بعد میگم قبوله!
هیچ حرکت دیگه ای نمیکنم و فقط و فقط زل میزنم و نگاه میکنم
بعدم میرم پيش خانوادم با شادی:/ جوگیر شدم باز! :)) خداروشکر میکنم و اینبار از ته دل میخندم 
مونا بهم پیام میده و شوخی میکنه و منم و جوگیری دوباره و تمام و تمام
به وقتِ20ام! مینویسم ک یادم بمونه
 پ.ن: میدونم خیلیی گنگه این پست ولی من نمیتونم الان باز کنم
دیشب اول رفتیم دور نعل من یه دونات گرفتم بعد رفتیم تو یه کافه دور نعل بخوریم ، عاقا من و انسی تو این کافی شاپه از دست شاگرده مرده بودیم از خنده :)))))) . پسره انگار چیزی زده بود اصن ی حالی بود‌ . هی ب انسی گفتم جلو خنده شو بگیره ، انسی هم ضایع نگاه می کرد اصن ی وضعی بود . پسره ب سقف نگاه می کرد با سقف حرف میزد =)). بعد اقا داشتیم بر میگشتیم ابی بم پیام داده بود خوابی :(. عاقا من فهمیدم باز یکی آمار منو بش میده :/ . واقعا کارش خیلی زشتع همش برا من به پا میذاره
یادگیری گرامر انگلیسی مثل یه بازیه. بعضی ها استعداد خوبی تو یادگیری
زبان دارن و راحت تر به یه زبان دیگه مسلط میشن، ولی خیلی از ما باید با
فعل و ضمیر و جمله و …کلی سر و کله بزنیم تا بالاخره تو ذهنمون بمونه که چی
به چی شد! تو این مقاله چندتا از روش هایی که بهتون کمک میکنه تو یادگیری
گرامر انگلیسی پيشرفت کنین رو بهتون معرفی میکنیم.
ادامه مطلب
: میخوام برام یادگاری بمونه
1⃣اسم:
2⃣تاریخ تولدت:
3⃣اسم من تو گوشیت: 
4⃣اسم عشقت:
5⃣بهترین دوستت:
6⃣نظرت راجب من
7⃣بهترین خصوصیات من:
8⃣بدترین خصوصیات من:
9⃣بزرگترین آرزوت:
0⃣1⃣ی آرزو واسه من:
1⃣1⃣از کدوم عضو صورتم خوشت میاد:
2⃣1⃣کدوم اخلاقم بنظرت باحاله؟
3⃣1⃣آخرین حرفت:
واسه همه  بفرس جوابای جالب میگیری
اگ ی درصد برات مهمم جواب بده ♥


(سه رو فرض کنید میخواید سیو کنید 
یازده تصورتون از صورتم بگید )
دراز کشیدی رو به آسمونِ بدون ماه.رادیو چهرازی میگه هومیوپاتی میدونی چیه؟اخم میکنی-در تعریفی دیگر هر دارویی بتواند در انسان سالم ایجاد علامت کند، می‌تواند همان علامت را در فرد بیمار درمان کند.-سرتو کج میکنی که یعنی چی؟بیشتر میخونی.یعنی اگر دردو رقیق کنی توی آب و بخوریش میشه درمون.-جمشید میگه خوردمش.-فکر میکنی که آخ یادش رفت دلبرو رقیق کنه.بعد فکر میکنی که دلبرو میشه رقیق کرد؟توی کدوم دریا؟.انگاری دلبرها هر جا که برن، ردّشون روی هر چی که
میگن زندگی قویترین چیز عالمه، حتی وقتی نمیخوایش، به مسیر خودش ادامه میدهراست میگن
من
هر شب
هرشب 
هر شب
آرزو میکنم هرگز صبح نشه، فردا نشه
آرزو میکنم زمان تو همین لحظه متوقف شه و تا ابد همین حالا بمونه
و نکته اینجاست که همین لحظه، گند ترین لحظه ایه که تا الان وجود داشته، و البته بهترین لحظه ای که در مقایسه با آینده وجود خواهد داشت.
برای تولدم یه پست پيشنویس کردم که تو این دو هفته وقت داشتم، دلشو نداشتم کاملش کنم. خط آخرش این بود که من بیست و چها
سر رتبه اشک نریختم چون براش تلاش نکرده بودم. تنها چیزی که اذیتم میکنه ناراحتی مامان باباس ! بابا میگه باید انتخاب رشته کنی مهم نیست فقط ازم دلخور نباشن همین اگه ترازم ۲۰۰ تا دیگه بالا بود الان ناراحت نبودن . خودم هیچ حسی ندارم‌ ، فقط سرم درد میکنه و تنگی نفس و تپش قلب دارم .فقط امیدوارم زندگی به روال عادی زودتر برگرده ! آماده بشم که دوباره شروع کنم:))) تو فامیل هم هیچ کس خوب نیاورده ! پسر عمم هم می‌خواد بمونه . تازه ۱۰ مین بود که جوابا رو اعلام کر
درسته که طول کشید تا خودم رو وادار به پذیرش این حقیقت کنم که به‌تنهایی کامل و عالی نیستم که بتونم حسّ کمالگرایی‌م رو همیشه و مستقلاً کنم. اما این وسط هم آدمایی داریم که هنوز به وجود همچین واقعیتی نرسیدن و هیچ تفاوتی برای "اتفاقاتی که روشون تقریباً کنترل داریم و اتفاقاتی که اصلاً روشون کنترلی نداریم" قائل نیستن و اتفاقاً همین افراد هم هستن که به هیچ‌چیز غیر منتظره‌ای جز اتفاقات خوب‌ متصوّرشون فکر نمیکنن و از همه حال به هم زن اینکه تو
اصلا شرایط طوریه که نمیتونم بیان کنم!
بگم حالم بده؟دیگه تکراری شده.
مزخرف،دو روز از کلاسای هنرستان و یه جلسه کلاس زبان از دست دادم،سفر و گرما و حالِ بد.
واقعا از خورشید متنفرم خورشید باید وقتی من میرم خارج از خونه پشت کوه ها بمونه تا من کارم تموم شه بعد اجازه بگیره بیاد سرِجاش.
بابام دوست داشته اسم منو بذاره خورشید،اسم قشنگیه اما من گرما رو دوست ندارم.
دوتا کتاب خریدم که بعدا راجبشون حرف میزنم.
منو خاموش دنبال نکنین من میمیرم‌.
دلم میخواد با
میدونی بحث چیه؟ بحث انتظاراته. بحث اینه که برا هر نوع رابطه ای برای هر نوع رفتاری، جامعه برای ما یه چارچوب تعیین میکنه، چه کلماتی بگیم، چه رفتارایی داشته باشیم، چه نوع رفتاری با هم دیگه داشته باشیم و.
و اگه تو بخوای چارچوبای خودتو حفظ کنی و به شیوه ی ملت عمل نکنی ازت ناراحت میشن، احساس میکنن بهشون بی توجهی کردی. درواقع رابطه شونو مقایسه میکنن با بقیه و حس کمبود میکنن.
ولی من مجبور نیستم مثل بقیه باشم و قرار نیست هم به ساز بقیه برقصم، حتی اگه ی
باید بنویسم تا هیجانم تخلیه بشه 
امروز اتفاقی افتاد که مدت ها بود منتظرش بودم اما وقتی اتفاق افتاد من تمام بدنم داشت میلرزید از خجالت داشتم منفجر میشدم و دلم میخواست بلند بلند بخندم و به طور کلی هیچ کدوم از واکنش هام دست خودم نبود و خیلیییی خوشحالم که وقتی اتفاق افتاد تنها نبودم وگرنه قطعا افتضاح تاریخی به بار میومد D:
+من هیچ کاری رو پنهانی نمیتونم انجام بدم هیچ وقت کلا بلد نیستم و بشدت ادم ضایعی هستم و همیشه اولین کسایی که متوجه میشن ادم ها
+دیشب حرم حضرت معصومه(س)بودم،کنار ضریح تک تکتون رو یاد کردم.
+الان رسیدم خونه.خسته،له،داغوووووون.
+مسابقه گویندگیامروز شروع شد،خوشحال میشم با رای هاتون،مسابقه رو جذاب تر کنید.
+ #کلیشه_برعکس چقدر حرکت خوبیه،کاش تاثیر هم داشته باشه.
_چه معنی ای داره وقتی یه زن تو ماشینه،مرد رانندگی کنه؟
_فلانی دنبال یه شوهر کارمند میگرده،حالا درسته مرد وظیفش خونه داریه ولی خب کارمند باشه بهتره،کمک خرج زنش میشه.
_پسرجان باید قبل۹خونه باشی،خواهرت دختره اشکال
خب، امروز بعد از مدت ها روز خوبی بود.
امروز اولین آزمونمون رو ثبت نام کردیم. 10 نوامبر که میشه یکشنبه 19 آبان آزمون داریم. پروسه ی ثبت نام آسون تر از چیزی بود که فکرشو می کردم :)
فکر کنم دیگه لازمه یه برنامه ی درست بچینم چون هر چقدر تنبلی کردم بسه.
خوابم خیلی زیاد شده. تمرکزم هم کم. 
الان حس می کنم انگیزه ی بیشتری برای زندگی کردن دارم!
چقدر زندگی بهتره وقتی آدم هدف داره!
الان حسم مثل اون وقتاست که می خواستم دفاع کنم و هر چی سریع تر ارشد رو تموم کنم!! او
با مامان زیاد سره دانشگاه حرف میزنیم رابطه م با مامان روز به روز داره بهتر میشه نمیدونم چه اتفاقی داره میوفته!تا قبل از بهبود روابطمون پيش خودم میگفتم اگر چندین سال هم نبینمشون اصلا اهمیتی نداره اما این روزا دارم میفهمم که چقدر ته دلم خانوادم دوست دارم،شاید بد موقعی داره خوب میشه.باید بنویسم که یادم بمونه شرایط دقیقا چطوری بود!از طرفی دانشگاهِ همینجا و خب درکنار خانواده بودن و راحتی برای رفت و امد!از طرف دیگه کسایی که دوست ندارم مثل این روز
درد به یه جایی می رسه که تو خودت مچاله می شی دیگه دلت نمی خواهد با هیچ کس حرف بزنی .دلت می خواهد از تمام افراد اشنا فرار کنی و تو خیابان یک غریبه را بغل کنی و زار زار گریه کنی
من نمی تونم تصمیم بگيرم
هرچند که قرار نیست من تصمیم بگيرم
سرم رو برمی‌گردونم و اون گوشه می‌بینمش. خیلی دوره، خیلی‌خیلی دور و حالا حالاها مونده تا به این نزدیکی‌ها برسه؛البته هرقدر نزدیک شه بازم اندازۀ یه دنیا ازش دورم. مثل اونایی که تا چند لحظه پيش می‌دیدم تو چشم نیست. دیگه به بقیه توجهی ندارم، سر تا پا چشم می‌شم و نگاه و حسرت. از اینجا نمی‌شه درست تشخیص داد داره گریه می‌کنه یا می‌خنده؛ اما معلومه داره می‌سوزه تا ستاره بمونه. خب خودزنی مدل‌های مختلف داره دیگه؛ ولی همه‌اش از عمق وجودمون نشئت
زمان همیشه به تغییر آدم ها کمک کرده! زمانی نمیگذره که میبینیم دیگه اون آدم قبلی نیستیم و یه جورایی فرق کردیم؛ گاهی بهتر و گاهی متاسفانه بدتر!
ولی تو همه ی این تغییرها همیشه حسابم با او فرق داشته و داره و ان شاءالله خواهد داشت!
من هیچ وقت حس و حالم با امام رئوفم عوض نشده 
هیچ وقت دوست نداشتم تو حرم عکس بندازم چون حس میکردم وقتم تلف میشه
هیچ وقت دوست نداشتم جز برای غذا و استراحت و استحمام تو هتل باشم
هیچ وقت دوست نداشتم فقط یه جا بشینم و بعدش پاشم
بابا داری چیکار می کنی؟ 
چرا نمی فهمی دارم جلوش تحقیر میشم:( 
چرا نمی‌فهمی دلم برات تنگ شدهبابا چرا نمی فهمی؟
من آدم سکوت نبودمترسوم کردی بابا. بدجورم ترسوم کردی.
سارای ایران این شهر و‌تا حالا صد بار رو سر آدماش خراب کرده بود.
ولی سارای بدون تو ترسوئه.می ترسه بدون تو بمونه تا ابد.
 می نویسم که یادم نره، نمی بخشمت،به خاطر تک تک این لحظه ها نمی بخشممممممت. قول میدم تلافی کنم،شک نکن شک نکن.
بین خودمون بمونه!
اومدم خونه مامانم اینا که زینب با مامانم باشه من بتونم راحت آشمو درست کنم،
اولش یه بیست دیقه نگهش داشتند. بعد زینب گریه مریه. رفتم گرفتمش! 
دوباره که ساکت شد برگشتم ادامه بدم آشو.
که مامانم اومد تو آشپزخونه! می خواست برا شام غذا درست کنه!
به خدا من فقط تعارف زدم :)))) گفتم می خوای من درست کنم؟ 
هیچی قابلمه رو گذاشت از آشپزخونه رفت بیرون :))))) بی انصافی نباشه! ازم پرسید می خوای برنجو پیمانه کنم؟؟؟ گفتم نه! حالا رومم نمیشه بگم فقط
برا دومین بار سیگار کشیدم یادمه اولین بار ترم قبل بود ، ۱۳ کدوم ماه رو یادم نیست ولی تو گوشی دیگم تاریخشو ثبت کردم تا یادم بمونه ، اون شب کلی اعصابم خورد بود در حد مرگ ناراحت بودم و داشتم از ناراحتی و غصه می پوکیدم ، پاشدم زدم بیرون کلی تنها تو خیابون نشستم اخرش کلی با خودم کلنجار رفتم ، اخرش سه نخ وینستون خریدم .
شاید هیچ دلیل خاصی نداشتم فقط همون کرمی که تو وجودم بود برا امتحانش .
سیگار اونقدر مسخرس که حتی فکرشم نمیکنی .
ای کلش ادم هیچ وقت یه چ
الان ساعت هفت و پنجاه دقیقه ست
زندگیم نمیدونم کی قراره ببینی اینجارو. مینویسم ک بمونه واسه همیشه. 
اینجا نوشتن یه جوری شبیه اینه که مشغول آشپزی باشی و یهو برسم چشماتو ببندم غافلگیرت کنم بگم اومدم بگم دوست دارم
یه وقتایی هم سرت داد بزنم .بگم حق نداری مال من نباشی فهمیدی؟؟؟
الان میخوام بگم 
تو که جان منی
تو که عمر منی
تو که همه دارایی منی
چای بریزم؟ بشینی پيشم . نگات کنم .باز نگات کنم.باز نگات کنم.توهم چشامو بگیری بگی اینجوری نگام نکنم
دیدین گاهی اوقات بعضی ها ( غیر از خانواده) رو خیلی خیلی دوست دارین و براتون خیلی مهمن و میدونین به توجه شما احتیاج دارن ولی به هیچ وجه نمی تونین رفتار و اعمال و افکارشون رو تحمل کنید؟ اینکه میدونین دوستتون دارن اما هیچ وقت نمیتونن جلوی زبونشون رو بگیرن و همش ناراحتتون میکنن؟
و هزاران مورد دیگر که فقط جاش تو قلب خودمه و قراره با خودم به گور ببرم. ازون حرفا که باید ته ته صندوقچه ی قلبتون باقی بمونه
فقط خواستم بگم خیلی سخته .مثل مرگ تدریجیه .
+ ا
×هر کسی تو زندگیش یه جوری به چالش کشیده میشه، انسان اومده تا با رنج رشد کنه، نه اینکه الان بخوام شکایت کنم ها نه، نمیخوام بگم بابا خداجان گیر آوردی منو هی دم به دقیقه یه چیزی میذاری تو کاسه ام؟ نه اینم نمی خوام بگم، من میخوام اینو بگم فقط: خداجان لطفا بینش، درک و شعورش رو هم بذار تو کاسه! مبهم نوشتم؟ نمیدونم شاید، ولی حال باز کردن مطلب رو ندارم!
 
××اسباب کشی انجام شد ولی هنوز من له لهم، هنوز نتونستم یه دل سیر بعدش استراحت کنم که بخواد این خستگی
که یه روز بلاخره میونِ این درد ریشه می‌کنیم، جوونه می‌زنیم، رشد می‌کنیم، بزرگ می‌شیم ولی فراموش نمی‌کنیم. چون این فراموش نکردنه لازمه‌یِ رشده. که این درد چیزیه که خودمون انتخابش کردیم، پس چرا باید ازش فرار کنیم؟ ما باقی می‌مونیم کنارِ این درد و همراهِ باهاش رشد می‌کنیم. اونقدری که بلاخره یه روز زل بزنیم تویِ آیینه و با افتخار بگیم این آدمیه که خودمون ساختیمش. که این حجم از تغییر، انتخاب خودمون بوده. که باید بزرگ بشیم همپایِ این درد، به
هوالرئوف الرحیم
خب. بلاخره این دوستیم هم به شکست منجر شد.
همش زیر سر 34 سالگیه.
چون دیگه حال و حوصله ی توضیح دادن رو ندارم.
وقتی متهمم کرد به بی عقلی، بی خردی و هرچیزی تو این رابطه، وای نایستادم و از خودم دفاع نکردم و توضیح ندادم.
گفتم:
 "دیر یا زود این اتفاق می افتاد."
و گذشتم از کنارش. راضی حتی.
خدا خودش از نیتم باخبره. که قصدم محافظت ازش بود. اون هرچی می خواد برداشت کنه.
اشتباه بزرگی انجام دادم و آدمی که بهش اعتماد نداشتم رو بهش معرفی کردم. تمام ات
فردا قراره یه تصمیم بزرگ بگيرم. یه اتفاق بزرگ تو زندگیم قراره بیفته.
بعد از اون همه روزهای سخت و طاقت فرسا، چند روز خوب به لطف خدا رسید. حالا که اون مشکلات حل شده و امیدوارم آتش زیر خاکستر نباشه، فردا باید یه تصمیم بزرگتر بگيرم.
اینجا می نویسم که یادم باشه
امروز با خودم عهد بسته بودم این همه تنبلی روبزارم کنار و بشینم تمام تمرین های که برنامه زندگیم بود رو بررسی کنم و بهش یبرسم.اتاقم رو جارو زدم و بهش کلی رسیدگی کردم خیلی گردو خاک و دوده گرفته بود و بهم ریخته شده بود.کتابها هم جابجا کردم ولی دلم نیومد بزارم تو کتابخونه و گفتم بهتره یادم بمونه که چه روزایی رو گذروندم.علاوه بر پرده اتاق رو در آوردم و تمیز شستم که نو بشه و از گردخاک نجات پیدا کنم .هر چند وقت کتابخونه نشد که تمیز کنم اما وقتی حال ات
هفته‌ی به شدت خسته کننده‌ای بود
دخترخالم عمل کرده بود، شنبه اومدم عیادتش بعد از دانشگاه
یکشنبه صبح دوباره برگشتم دانشگاه ار اونجا، بعد رفتم خوابگاه شب خوابگاه بودم
دوشنبه صبح زود رفتم باز خونه‌شون ؛ چون میخواست بره دکتر کسی نبود همراهش
سه شنبه صبح رفتم دانشگاه، با دوستم قرار گذاشته بودیم اومده بود تهران، دو ساعتی تو انقلاب دور زدیم بعد دیگه من برگشتم خوابگاه، باز عصرش همون دوستم اومد خوابگاه که شب پيشم بمونه
چارشنبه صبح رفتم دانشگاه، ب
عسل ویار الویه کرده، گذاشتم مرغ و تخم مرغ و سیب زمینیش بپزه، منم دراز کشیدم کنارش و دوتایى کارتون میبینیم.
همینجورى که چشمم به تلویزیونه مغزم روى دور تند داره میچرخه. با اینکه تقریبا یک ماهه مامانم براى همیشه رفت کرج اما هنوز هیچکدوممون به این وضع عادت نکردیم، امروز فکر میکردم وقتى ازدواج کردم و ازش جدا شدم اینقدر اذیت نشدم که حالا دارم میشم، اصلا انگار زندگى دور از مامانم رو بلد نیستم! صبح وقتى تنها میشم واقعا نمیدونم چیکار باید بکنم،یا ظه
شماهایی که میگم
شماها انسان نیستین
شما یه مشت نفهم آشغالید! 
یه مشت عوضی که توهم انسانیت دارید.
شماهایی که منو باگذشته ی من مقایسه میکنید.
شماهایی که یه رفتار اشتباهمو که خیلی وقته ترک کردم و دیگه تکرارنکردم ,صد هزاربار توی صورتم زدین شماها عوضی اید نه انسان.
همونطور که زمین خیلی گرده نمی تونم ببخشمتون.
بخشیدما! خیلی بخشیدم
ولی می بینم که اصللللن دیگه لیاقت بخشش ندارید.
برید بمیرید.
من یه نفر توی گذشته یادم میاد چه کرده عمرا به ذهنم اجازه بدم
طبیعی آدم روز تولدش به کارای کرده و نکردش فکر کنه به راه های رفته و نرفتش به شکست و نرسیدن هاش به رسیدن ها و موفقیت هام بماند که تو ذهنم برای خودم بیست سالگی رو یه جور دیگه میدیدم خب الان هیچ جوره شکل اون تصوراتم نیست هرچند که مهم نیست تصویرش هم غلط بود سعی میکنم هدف هام رو کوچیک تر کنم تا کم کم بدست بیارمشون نه اینکه گندش کنم تو ذهنم و مجالی نباشه برای بدست اوردشون سعی میکنم بیشتر بیخیال بی اهمیت ترین چیزها بشم برای خودم روزا
طبیعی آدم روز تولدش به کارای کرده و نکردش فکر کنه به راه های رفته و نرفتش به شکست و نرسیدن هاش به رسیدن ها و موفقیت هام بماند که تو ذهنم برای خودم بیست سالگی رو یه جور دیگه میدیدم خب الان هیچ جوره شکل اون تصوراتم نیست هرچند که مهم نیست تصویرش هم غلط بود سعی میکنم هدف هام رو کوچیک تر کنم تا کم کم بدست بیارمشون نه اینکه گندش کنم تو ذهنم و مجالی نباشه برای بدست اوردشون سعی میکنم بیشتر بیخیال بی اهمیت ترین چیزها بشم برای خودم روزا
عمه یاسمن، عمه یکی از دوستای نزدیکمه و خیلی گردن من حق داره؛ خیلی کم‌سن‌وسال‌تر از چیزی که هست نشون می‌ده، خیلی شادوشنگوله و همیشه بوی شکلات می‌ده؛ همیشه مانتوی بلند و مشکیِ گشاد می‌پوشه با کتونی‌های رنگ‌ووارنگ و یه کیف زنونه بزرگ؛ به نظرم حتمن یه نفر باید بهش بگه که چقدر ترکیب اون نوع کتونی و مانتو مسخره به نظر می‌رسه؛ هر سالی که می‌بینمش از سال قبلش چاق‌تر و گنده‌تر شده و البته پخته‌تر و سنگین‌تر؛ خیلی خوش‌اخلاقه و خیلی به من محب
روز اول که اومد حیاطمون، کوچیک و ناز بود، از آدما می ترسید و فرار می کرد. کم کم بهش نزدیک شدیم و نازش کردیم و غذا دادیم،الان دیگه یه عضو از خونوادمون شده. گربه ی نازم رو میگم:)
شنیده بودیم گربه بی وفاست بخاطر همین فکر نمی کردیم پيشمون بمونه و اسم خاصی براش انتخاب نکردیم و اسمش شد"پيشی".
الان؟ هر وقت دلمون براش تنگ میشه کافیه سرمون رو از در ببریم بیرون و بگیم "پيشی؟ پيشی؟" تا خودش رو برسونه دم در و برامون ناز کنه.
روزایی که سرگرم درس و کاریم و خودم
:)میخوامیکم جدا از تفکرات خودمصبر کن!شایدیکم جدا از تفکرات خودمعه!اینطور ک نمیشههردوتاش تفکرات خودمهیعنی چی؟.هیس!!!یکم بزار فکر کنم.هه :)یکم جدا از سکوتیکم جدا از. (شما اسمم رو بذار جاش).اهاعصابم داغونهخلاصه یکم جدا از من.میخوام گریه کنمنمیدونم چی بگماصلا بذار بگم یکم راجع من(هوووووووووووووووووووف)هیس!!!کمی سکوت محض!راستی اصلا من کیم؟:)(هععععععععععععععععععی)بیخیالپشیمون شدمننوشتم که بخونیدنوشتم که خالی شم

ببخشید!!!

صبر کن!مگه چیزی هم در
دختر عزیزم
همیشه دوستت داشته و دارم و عاشقت هستم
دلم میخواد این متن همیشه یادت بمونه .
جایی که باید ببخشی راحت ببخش .
گذشت کنی
دیگران رو به حال خودشون بگذاری
بزرگمنش باشی نه متکبر 
کم مقدار نباشی ولی ارزشمند
تحصیل کرده ای با اخلاق
متفاوت با خیلی ها
دوست داشتنی تر
☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘
 عزیزم .
         وقتى می شود دقایق عمرت را با آدم هاى خوب بگذرانى، چرا باید لحظه هایت را صرف آدم هایى کنى که با دل هاى کوچکشان مدام درگیر حسادت ها و کینه ورزى هاى
حالا من ناراحت نیستم اینقدر سوال میپرسه،
ولی خداییش خیلی چیزا جوابش با سرچ به دست میاد :|
درسته سوال پرسیدن خوبه اما دیگه وقتی جذابه که سوال چالشی باشه آدم با خودش بگه واوو این جوابش واقعا چی میشه
ولی اینکه معنی لغت یا اصطلاح باشه آخه؟
یعنی امروز دامن ها دریدم و سر به بیابان ها گذاشتم :))
از جنبه ی مثبتش بخوایم به قضیه نگاه کنیم میشه اینکه خودمم میرم یه سرچی میکنم و اطلاعاتم تر و تازه باقی میمونه :)))
من خودم اگه قضیه فورس ماژوری نباشه، سوالامو ی
این مدت این‌قدر تلخ بودم و کلافه که با هفت-هشت من عسل هم نمی‌شد خورد منو، چه برسه به یه من. تلخِ تلخِ تلخ. به تلخی زهرمار. حتی یه پست هم داشتم می‌نوشتم راجع بهش، ولی این‌قدر تلخ بودم که حوصله‌م نگرفت تمومش کنم. به قول پائولو کوئیلو "ویتریول" خونم زیاد شده. یه فکری باید به حالش بکنم، دیگه زیادی داره حالمو می‌گیره.
استرس مشروطی هم اضافه شده بود به این داستانا و داشت من رو می‌کشت. استادا نمره‌هارو نمی‌زدند و کارم شده‌بود چک کردن گلستان هر پنج
الف:
اون روزا که میومدم میگفتم کنکورم تموم شه میام اینحارو میترم و یادتونه؟؟؟اقا اشتباه کردم انگار.ینی قشنگ اسباب کشی من و جلچو شما ضایع کرد.خلاصه شبا که میخوابم هی خواب میبینم پست کشدار گذاشتم شمام اومدین نوشتین اوووه سحححرررر چخبرهههه بعد من غرغر وار یه پست دیگه گذاشتم غر نرنین
ب:
ینی اینجا تایم پرواز میکنهاصلا گلاب به روتون یه دسشویی وقت نمیکنم برم.از یه طرف که باغ و باغچه ی وسیعممممم هی تِر تِر علف هرز درمیاره من با دستکش خیلی س
صبح قبل بیدار شدنم خواب میدیدم با مردی هستم که ظاهرش جذابه و خیلی با لطافت و دقت و محبت باهاش برخورد میکردم اما میدیدم با دخترای دیگس(توی جمعی پر دختر وارد شدیم یهو گف شما همتون همو میشناسید؟ گفتیم اره یه ترس تو چهرش اومد  واز جمع فرار کرد! دنبالش میرفتم و دروغاش رو میشد برام و وقتی منو میدید ماست متلیش میکرد و دوباره یکم بعدش دروغی میگفت و دوباره دستش پيشم رو میشد. یه جا رسیدم رفتم داخلش مث اتاق بود و با یک دره نیمه واردش شدم دنبالم اومد که با
ذهنم درگیره و تمرکز نمیتونم بکنم.
کاش فقط بتونم تمرکز کنم و کارمو جلو ببرم.
به صورت باورنکردنی ای خسته‌ام تمام مدت.
نمیتونم کار کنم.
خسته‌ام.
تو دیگه نیا تو ذهنم این جور وقتا. میشه؟!
دور شو از ذهنم.
نمیخام بمونه اثری ازت.
دور شو.
لطفن.
نمیتونم. قوی نیستم انقدری که کنار بیام با قضیه.
انقدری هم اعتماد به نفس ندارم که قبول کنم اوکی بوده رفتنت.
هنوز بهت فکر میکنم. یادت میفتم. اشک جمع میشه تو چشمام غصه‌م میگیره.نمیدونم. آدمای دیگه زیاد میبینم. دلم نم
روز دختر مبارک. مبارک دخترهایی که خیلی روزها متهم شدن به نازک نارنجی بودن، ضعف داشتن و ضعیف بودن، اما تو سختی‌ها بزرگ‌ترین و قوی‌ترین همدم خانواده‌شون بودن. مبارک دخترهایی که تو روستا یا خانواده‌ای محروم به دنیا اومدن و حسرت خیلی از آرزوهاشون ممکنه تو دلشون بمونه. مبارک همه‌ی دخترهایی که وقتی به آینه نگاه میکنن، لبخند میزنن. مبارک دخترهایی که رانندگی میکنن تو شهری که مردها فکر میکنن اگه جلوی ماشین خانم‌ها بپیچن قوی‌ترن و درس میخونن ت
: میخوام برام یادگاری بمونه
1⃣اسم:
2⃣تاریخ تولدت:
3⃣اسم من تو گوشیت( می تونید اسمم رو حدسم بزنید و بگید چه اسمی بهم می خوره ): 
4⃣بنظرت من چه شکلیم :
5⃣بهترین دوستت:
6⃣نظرت راجب من
7⃣بهترین و بد ترین  خصوصیات من:
8⃣حاضری یجا قرار بزاریم و همو ببینیم :
9⃣یه جمله یادگاری برا من :
0⃣1⃣ی آرزو واسه من:
1⃣1⃣یه فیلم و یه آهنگ بهم معرفی کن :
2⃣1⃣کدوم اخلاقم بنظرت باحاله؟
3⃣1⃣آخرین حرفت:
اگ ی درصد برات مهمم جواب بده ♥
یک بار
تابستان برادرم حامد خونه نبود، من که رسیدم خونه مادرم گفت حامد رفته تو یه باغ
نگهبانی بده، گفته شب هم نمیاد. عصبانی شدم و خون به مغزم نرسید. گفتم چرا اجازه
دادین همچین کاری بکنه؟ گفت به حرف من گوش نکرد، تو اگر بهش زنگ بزنی میاد. عصبانی
بودم، حامد رو از دست داده بودم. تصور اینکه شب اونجا بمونه، یکی سیگاری چیزی دستش
بده و حامدی که چند روز بعد برمی‌گرده همون حامد نباشه، برادر کوچک باهوش و
بااستعداد من. کوچکترین امیدی نداشتم با زنگ زدن من ب
سالهای زیادی گذشته از اون‌روزایی که بهم میگفتن بچه و هنوز، چشمم به عکس بعضی جاها که میفته، خیلی غیرارادی بهش خیره میشم و به رویا فرو میرم و قصه‌ می‌بافم و ناگهان وقتی به خودم میام، متوجه میشم که مدتها گذشته و من نفهمیدم. مثل وقتی که چشمم به این عکس افتاد.
روایت اول: 
 خودم را دیدم که بالای اون برج نشستم. ناگهان  شب می‌رسه و من فانوس را روشن ‌می‌کنم تا شاید در دل سیاهی برای سرنشین یه قایق گمشده  یه‌ذره امید به نجات باقی بمونه.
روایت دوم:
هی
اصلا مگه میشه تمام این ها رو بهش گفت تمام حس ها رو
تمام ترس ها رو تمام ندانستن ها رو  حتی تمام پيش بینی های منفی رو :)
که باید واقع بین بود و .
کجا تو کدوم پست جا میشن این همه جوانب داشتم فکر میکردم به شعر دیدم شعر هم بلد نیستیم
الان کمی حالم بهتر شده باز نسبت به صبح که داشتم از  .  از صبح که بیدار شدم درگیر بودم که کاری فعلا از دستم بر نمیاد که من بیکار ننشتم 
*میترسم این سه نقط ها اخر کار دستمون بده خیلی زیاد شده تو یاد میمونه برای چی بود
 که خو
وقتی داشتم سرسختانه کلمات نزدیک بهمِ جامعه‌شناسی رو حفظ میکردم،در همون بین که نگران فراموشی‌شون دقیقا سر جلسه‌ی امتحان بودم،داشتم به روز‌های بعد از امتحان‌هانم فکر میکردم!روزی که میپرم روی تختم و تا لنگ ظهر میخوابم،یک بستنی لیوانیِ بزرگ با طعم قهوه رو تموم میکنم درحالیکه دارم قسمت به قسمت سریال خاطرات الحمرا رو میبینم و بعد ادامه‌ی کتابِ کافکا در کرانه رو میخونم و زودتر از سه روز تمومش میکنم و به رفیقِ فوقِ صمیمی‌جانم میگم بیاد بریم
۳ ۴ روز قبل از اینکه دوچرخمو بن نزدیک بود یه ماشین لهم کنه گاهی میگم حتما قسمت بوده که دیگه سواری نکنم چون خیلی وحشتناک رانندگی میکنن، از فرعی به اصلی و از پارک در اومدن و چیزای دیگه رو رعایت نمیکنن، حالا اگه با ماشین باشی و بهت بزنن نهایتش یه رنگ میذارن رو دستت اما با موتور یا دوچرخه پرتت میکنن و به کشتنت میدن، گاهیم میگم به جای اینکه ۵ ۶ تومن بدم و یه دوچرخه بگيرم میتونم یه موتور خوشگل بگيرم که تقریبا ۳۰ تومنم بیشتر نمیشه، منتها از خودم ن
دختر که باشی;
درسته که همیشه
 دلت
 به وجودِ یه مرد قرصه!
که اگه نباشه;
تصمیم های زندگیت با شک و شبهه پيش میره!
پدرکه نباشه
نگهبون که نباشه
یابهتربگم دلت که قرص نباشه
ممکنه اشتباه بری راهو;درست!
پدرکه نباشه امنیتِ خونه نیست;درست!
ولی همیشه خدا یه روزی یه جایی
یه مرد جاش برات جایگزین میکنه
که باز دلت قرص بمونه!
که اون مرد میتونه برادرت باشه
یا حتی همسرت!
ولی مادر که نباشه
هیچکس نیست که براش ناز کنی
و برات فدا بشه.
مادر که نباشه 
هیچکس نیست که براش
برام جالبه که دو نفر آدم اینقدر خوش‌اخلاق باشن که حتی وقتی در موضع تجاری کلاااان دارن با هم بحث میکنن بازم حتی ذره‌ای از اصول اخلاقیشون عدول نکنن و از هم دلخوری و کینه به دل نگیرن.
آقای کارفرما با آقای دکترِ ما دوست و رفیق بوده. البته از سطح این دوستی خبر ندارم ولی واقعا برام عجیبه که با وجود این بحث‌های عمیق و ریشه‌ای چطور اینقدر نسبت به هم خیرخواه و بزرگمنش هستند که با روی باز همو می‌پذیرن.
صد بار به هم گفتن به ضرس قاطع تو داری اشتباه میگی
آچو گفت میدون حسن آباد سوخت. گفتم خب. گفت اون گنبد خوشگلا هم سوختن. گفتم خب میسوزن دیگه. مگه کلیسای نتردام نسوخت؟ مگه تخت جمشید نسوخت؟ همه چی یه روز میسوزه، یه روز داغون میشه، نابود میشه. چه فرقی میکنه حالا یا صد سال دیگه؟ آدما خیال میکنن اگه یه چیزی رو بسازن و تا ابد بمونه که تازه نمی مونه هم، در واقع خودشون باقی موندن. میگه خب همین مهمه دیگه. میگم کجاش مهمه؟ هزار سال نه، صد سال دیگه چه فرقی میکنه چی از کی مونده؟ هیچکس اون آدمای صد سال قبلو نمیش
با یکی از فارغ‌التحصیلان تازه کنکور داده که قبلا توی اتوبوس هم‌مسیر بودیم صحبت می‌کردم. حرف زیاد زدیم، از همون بحث‌ـهای سابق منطقی، دینی، عقیدتی و بولشت! راستش عقایدش واسه‌ی من جالب نیست! دوست ندارم بهشون فکر کنم. دوست ندارم وقتی خدا رو انکار میکنه تاییدش کنم یا وقتی به مقدسات دینی توهین میکنه بهش نگم "خفه شو".
دیروز به یکی از بلاگرها هم گفتم "فقط آتئیست نشو!". نمیدونم! شاید فکر میکنم باید یه خدایی باشه که وقتی رسیدی به pitch black بری تکیه بدی به
آدم میتونه انتخاب کنه توی راهی بره که فقط مصرف کننده و کپی پیست کار باشه یا راهی که چیزهایی رو هم خودش ایجاد کنه. من ترجیح دادم دومی رو انتخاب کنم. خیلی وقته. شاید از وقتی که دبیرستانی بودم. عارم میومد چیزی رو که میتونم -حتی با سختی- خودم ایجاد کنم، برم بخرم یا بگيرم یا متنی رو کپی کنم وقتی میتونستم خودم بنویسمش. اگه کسی کاری بهم نداشته باشه تک تک وسایل مورد نیاز اتاقمم میتونم بسازم و اصولا نشد برام معنا نداره. مگر این که ببینم دیگری به زحمت میفت
آدم ها موجودات مسخره و عجیبین! 
+ آیا می دانستید تحت هر شرایطی من اینجا می مونم؟ 
اینجا جزیره منه و هیچ چیزی اون قدر مهم نیست که بخوام خونه مو ترک کنم 
+ اینجا برای خودم می نویسم
+ فکرای خوب دارم
+ ضعف و اشک و آه هم دارم اما هیچ وقت مثل این روزهام قوی نبودم 
تموم این یک سال گذشته، خیلی زیرزمینی تلاش کردم قوی بشم 
و حالا؟ 
بزرگ شدم چون خشمی ندارم و دنبال خون و خون ریزی هم نیستم. کسی رو هم نمیخوام تحقیر یا بی ارزش کنم. من اشتباهات خودم را می پذیرم
+ وق
پیرمردی وسط روضه‌ی ما گفت حسین
من‌ نگفتم ولی ارباب مرا هم بخشید
پ‌ن۱: ای اهل حرم میر و علمدار نیامد. ابالفضل نیامد .
پ‌ن۲: چند شب پيش مداحِ هیئت سر کوچه داشت شادمهر می‌خوند " تو میگی یه وقت‌ها گاهی پيش میاد یه اشتباهی." البته با کمی‌ تفاوت!
 درسته که باز اهنگ‌های شادمهر صد شرف داره به اون‌ عُسین عُسین‌هایی که انگار تو ان ولی به هر حال یه خرده تغییر و تنوع تو ریتم‌ آهنگ‌ خواننده‌ها بد نیست :|
پ‌ن۳: امسال، بعد از سی و خرده‌ای سال، ا
امشب نتونستم بخوابم. رفتم به حیاط خواب‌گاه و باز گریم گرفت. گریه‌هامو قبلا کرده بودم، چند روزی بود که داشت فراموش می‌شد اما امشب برای اولین بار به یک دوستی ماجرا رو گفتم؛ چون فکر می‌کردم بهش کمک می‌کنه. اصلاً نمی‌دونم چرا! ولی تا امروز سکوت کرده بودم و مثل یک بازیگر ناراحتیم رو پنهان می‌کردم. شما احتمالاً قضیه رو شنیدین اما ربطش رو به من نمی‌دونین. در هر صورت بذارین فعلاً تو دل خودم باشه.
این چند روز برای آروم شدن به این آهنگ گوش می‌دم. آه
سلام؛تا به حال شده که یک چیزی رو از یاد ببرید؟ چه سوالیه واقعاً قطعا تا حالا شده سوال بهتر اینه: تا به حال تلاشی کردی که چیزی رو به یاد بسپارید با به خاطر بیارید که نتیجه نداده؟ اگر اینطوره ممکنه این حرفهای من کمی کمک کننده باشه. همونطور که می دونید حافظه و کلا همه چی از ابعاد مختلف، تقسیم بندی های مختلف داره می تونه به دو دسته حافظه آشکار و حافظه معنایی و یا به سه دسته حسی، کوتاه مدت، و بلند مدت تقسیم بشه که خب دومین دست بندی به کارمون میاد
همان گوشه‌ی همیشگی نشسته بود و مثل همیشه کتاب می‌خواند.
_بده ببینم اون چیه که هر روز می‌خونیش؟
زیر چشمی نگاهم کرد، کتاب را بست و توی کوله پشتی انداخت؛ لبخند تصنعی زد و "هیچی" را آرام زمزمه کرد.
بلند شدم و نزدیکتر رفتم، بند کوله را کشید و پشت سرش پنهان کرد همزمان "نه" آرامی هم از حنجره‌اش گریخت. دست انداختم پشت سرش و گوشه‌اش را گرفتم، با اصرار کوله پشتی را برداشتم و کمی دورتر نشستم؛ چیزی نگفت و فقط به دست‌هایم خیره شد.
زیپش را کشیدم و گفتم "با ا
اینکارو نمی کنم ولی هرحس خوبی از هرچی بگيرم، دوست دارم گوشیو دست بگيرم و بگم اون حس مثل توه. مثلاً طعم بادمجون و گوجه سرخ شده یا خربزه مشهدی یا همین عطرِ خیار! همیشه از بچگی وقتی کسی کِرِم خیار می زد، یه عطری تو فضا می پیچید که دوست داشتم یقمو چاک بدم. یا خیارِ تازه. گاهی یک کیلو می خورم بعدش دیگه تا سِرُم نزنم معدم آروم نمی گیره. اصلاً عطرش منو می گیره. یکی که بخورم، باز می خوام. باز می خوام. چون خنکه. تازس. طعمش شاده و زندس. خیلی لازمش دارم. عشقمو
اتفاقا اومدن که دم کنکورم حسابی مورد عنایتم قرار بدن
مریضی بابا
و رفتنشون به مسافرت
به خاطر کارای واحب
واسه راست و ریست کردن کارای کوچ:)
خالم اومده پيشم نگم واستون که چقدر سختمه.
من ادم وسواسی ای نیستم
نمیدومم شایدم باشم
خوشم نمیاد یکی لباساش و بندازه گوشه اتاقم
و یا بشینه و امر کنه
سحر خاله قربون دستت درو ببند
سحر فداتبشم یه لیوان چایی بریز
سحر دورت بگردم چهارتا همبرگر بنداز تو روغن میزو بچین
سحر قربونت خاله غذات هضم شه میزو جمع کن.
و.
من
منو بی خوابیام همین الان یوهویی ساعت ۴:۳۰:D 
داشتم اینستا میچرخیدم یهو دینگ ذهنم زنگ زد:
+بله ؟
-میگم تو یه پیج پابلیک یکماه پيش نزده بودی!؟
+هوم؟اوهوووومم آره آره
-چی شد؟!
+چه بدونم:/ نومودونم ،یادم نمیاد:| وایسا یه دقه چک کنم  ببینم هست یانیست
.
.
‌.
نیستش:/ شاید پاکش کردم یادم نمیاد:) 
-اسمش چی بود؟
سرچش کن.
+اوهوووم آفرین عجب مخی هستیا;) ولی اسم دقیقش یادم نمیاد:/ الان میگردم ببینم پیداش میکنم
.
‌.
.
آهاااا یافتمش:D 
-خوبه.خب حالا واردشو
+هان؟؟!اسم
دیدین آدم یه وقتایی یه جاهایی گیر می‌کنه که نمی‌دونه اصن چی‌کار می‌شه کرد؟ انگار نه راه پيش براش مونده و نه راه پس. نه مقام ایستادن، نه گریزگاه دارم.»هی از خودش می‌پرسه حالا باید چی‌کار کنم؟ چی‌کار کنم؟ این فکر مثل خوره می‌شینه به جونش. با این فکر می‌خوابه و با این فکر بیدار می‌شه. همه‌ش با خودش می‌گه کاش اصلا دنیا توی همین روزاش می‌موند. یا همین‌جا تموم می‌شد. که من مجبور نباشم به این فکر کنم که بعدش چی می‌شه؟ وقتی ایده‌ای راجع به آ
سلام
شیء نخراشیده ای که در تصویر میبینید کلاهک هسته ای یه موشک بالستیک نیست. 
یه "کله قند"ه که خب عزیزان سن پایین شاید فقط عکسشو دیده باشن ولی هم سن و سالای ما باهاش زندگی کردن. چه اون زمان که تو صف وایمیسادیم واسه گرفتن کپنش . چه بعدش که میرفت تو گنجه و پستو انبار میشد و بعد به مرور میومد کنار سماور. چه اون روزایی که آقاجون خدابیامرز با اون مهارت بی مثل و مثالش با قند شکن و اون سنگ سفید تراش خورده این کله قند رو به قندهای ریز و یه شکل تبدیل میکرد
توی جمعی بودم و چند نفر داشتن دربارۀ مزه داشتن خواب صبح توی روزای سرد حرف می‌زدن و اینکه تو این روزا دل‌شون می‌خواد توی رختخواب بمونن و سر کار نرن. گفتم ولی من فکر می‌کنم مزۀ اون خواب به بیدار شدن و طولانی نبودنشه، خب این روزای خودم رو دارم می‌بینم دیگه؛ ولی هیچ‌کدوم‌شون با نظرم موافق نبودن. برای حرفم مصداق‌های بیشتری داشتم ولی اونجا جای گفتنش نبود.
خوندن یه شعر، صحبت کوتاه با یه دوست که بینش هم سکوت معنی‌دار زیاده، خوردن یه تکه شیرینی
حتماً براتون پيش اومده که مجبور بودید یه متن طولانی رو در مدت زمان کم حفظ کنید. مثلاً برای یه امتحان که زمان کمی هم برای مطالعه اون داشتید و …
 هر موقع که با این چالش رو به رو شدید یا موفق شدید و تونستید یه متن بلند رو حفظ کنید یا کلافه شدید و اونقدر استرس گرفتید که نتونستید متن رو حفظ کنید و شکست خوردید!
اما نگران نباشید اگه میخواید بدونید که چطور یه متن طولانی رو حفظ کنید این مطلب رو از دست ندید!
 
با صدای بلند بخون
هی فشار پشت فشار، گریه و درس و دوری، دلم میخواست وسط همه ی اینا تو بودی، تو بودی تا به جای این بالشو پتو سرمو بذارم رو بازوتو تو بغلت اروم بگيرم، دلم میخواست تو بودی وسط همه این شلوغیا، وسط بود و نبود ادما، تو بودی که صبح چشمام رو به تو باز شه نه دیوار زرد بی روح، دلم میخواست تو بودی و بغلم میکردی دستتو میبردی لای موهام و میذاشتی تو بغلت اروم بگيرم تو بغلت گریه کنم حتی شده بمیرمدلم میخواد باز بهم بگی دوستم داری بهم بگی خواستن تو چشماتو الکی نمی
کلی اتفاق افتاد که دلم نیومد ننویسمشون،عروسی م.ع هم تموم شد(24 م) و به چشم همزدنی گذشت،نه آرایشگاه رفتم نه زیاد وقت گذاشتم روی آرایشم،راستش خیلی بی حوصله بودم حتی چندبار به سرم زد که نرم مراسم و بگم مشکل پيش اومد‌.اما کم کم بهتر شدم و اماده شدم و رفتم،قشنگ شده بود =) کاش زندگی مشترکش هم مثل چهره ش قشنگ باشه و خوشبختی حس کنه.
آخرای شب پیام های باب به ف.ح رو خوندم،غمم گرفت،عکس پارتنرش رو واسش سند کرده بود،یادم رفت بگم فلانی!گفتم باب!ببخشید.
ف.ح لحظ
1.
باور نمیکردم حقوق 1 میلیون و 200 ای هم هنوز وجود داشته باشه تا اینکه این پست رو خوندم.
نمیدونم بگم مردم بی انصاف شدن و به هم رحم نمیکنن؟؟ یا بگم اون کارفرمایی که حقوق 1و200 ای میده هم حق داره؟؟
اگه مورد اول باشه که واقعا باید به همچین کارفرماهایی گفت از حیوون پست تری، کدوم انسانی میتونه با حقوق 1200 زندگی کنه؟ اونم تهران!
اگه مورد دوم باشه که بازم باید گفت خاک تو این اوضاع، که انقد بدبخت شدیم 

2. 
اعصابم خورده. الان یه پیک اومده بود، یه مرد با موه
دانلود آهنگ جدید مهراب قلب من
Download new Music Mehrab Ghalbe Man
آهنگ جدید مهراب بنام قلب من
قلب من خیلی درد میگیره شبا فکر کنم خیلی حرف داره با خدا
عاشقیامم بمونه به پای اون بی لیاقت دیر نیست جوابشو میدی روز قیامت داشی جونم تو بودی چرا ازم جدا شدی
 
 
 
دانلود آهنگ با کیفیت 320
 
متن آهنگ قلب من
 
آهنگ های مهراب
یادتونه از یه بحران بد حرف زدم؟؟ گفتم امیدوارم پيش نیاد؟
جریان از این قرار بود که همکار همسر باید برای یه دوره‌ای یه سال از اینجا میرفت، و اگه سمت اون آقا رو به همسر میدادن کارای همسر به شدت زیاد میشد و کلا دیگه ما باید پروسه چوبکی رو بی‌خیال میشدیم.
از این طرف همسر یه نامه زد به اون بالاها که آقا، این رفیقمون که بره من خیلی دست تنها میشم، حتما باید یکی دو نفر رو بفرستید و نمیشه من هم کارای خودمو انجام بدم و هم کارای اینو و.
اون آقا هم که می
تفکر غالب ماها (یعنی من و میم و اغلب اطرافیانمون) اینه که روز تولد آدم هم یه روزی هست مثل روزهای دیگه.یعنی در این حد بی ذوقیم ما.ولی خوب آدم هرچقدر هم بی تفاوت باشه بالاخره اون احساس خاص به روز تولدش رو داره.آدمها همیشه مورد توجه قرار گرفتن و دیده شدن رو دوست دارن.ولی من واقعا واقعا الان و تو این سن هییییچ توقعی از هیییچ کس ندارم که یادش بمونه و تبریک بگه.اونم با این دغدغه های متعددی که آدم ها این روزها دارن.فقط از میم توقع دارم همچنان، که اونم ک
روز گذشته اشتباهات زیادی کردم!
یکی از دوستانی که پسر همسن پسر من داشت، آرایشگاه تخصصی کودکانی رو بهم معرفی کرد تا پسرها رو ببریم.
من تصور میکردم که ایشون زیاد در اینترنت هست و مزون ها و آرایشگاه‌ها رو زیاد فالو می‌کنه و درنهایت این گزینه پسندش بوده. با خودم گفتم چه بهتر که برنا با دوستش به آرایشگاه بره.
قبل ورود به آرایشگاه متوجه شدم دوستم قبل‌تر به اینجا اومده بوده و در نتیجه دلم قرص شد که پس کارشون رو هم دیده و فضاش هم مناسبه که بازهم اومده
فرزادمممم بوردا پست گویماسان جام ها بیلنن آقا این جمله ای كه خوندین ماجرا هایی دارهامروز با هم رفتیم جایی تو راه یه دختری داشت با دوستش حرف میزد داشت بهش میگفت دوس پسرم یه شب بهم شب بخیر نگفت منم باهاش قهر كردم الان هر اتفاقی میوفته به فرزادم میگم فلان كارو نكنی باهات قهر میكنم اصن یه وضی آقا من از اونجایی كه فرزادمو بیشتر از هر كسی دوس دارم تصمیم  گرفتمكادو ولنتاینمو چند روز قبل بدم كه تابلو بازی در نیاد دیروز نانازی اومد رفتیم بیرون
× حتما همتون تجربه ی اینو داشتین که یه اتفاقی از طرف کسی براتون بیفته که شاید هیچوقت فکرشو نمی کردین اون آدم بخواد همچین کاری بکنه، حالا چه کار خوب چه کار بد! این روزا من زیر پوستم یه احساس شادی شدیدددددددددددددد دارم، چرا؟ چون دو نفر رو با هم آشنا کردم! دو نفری که جفتشون فکر میکردن دیگه تا آخر دنیا اینا قرار نیست کسی رو برای ادامه ی زندگیشون داشته باشن! طرف مونث قضیه دوست صمیمی منه، یکی از عزیزترینهای منه، حجم تنهاییش خیلی اذیتم میکرد و همیش
اصولا هر کسی که وارد ماراتن کنکور میشه دوست داره یک دونده ی خوب باشه و از همه جلو بزنه و زود تر به خط پایان برسه اما این خوبه یا بد؟
تند خوانی مثل هر مهارت دیگه ای که انسان کسب میکنه اکتسابیه و چیزی نیست که از اول همه بتونن به درستی انجامش بدن پس اگه بخوایم از اول ادای تند خوان ها رو در بیاریم ممکنه ضرر کنیم و چیزی از درس متوجه نشیم
چند تا نکته بهتون میگم تا با رعایتش بتونین سرعتتون رو توی خوندن افزایش بدید
۱- خط بردن و خط کشی زیر جملات کاریه که
میون این همه جایی که کار کردم کمتر . یا بهتره بگم هیچ جا این محیط کار رو تجربه نکردم
جایی که میتونی با یکسری ادمها حس هم خانواده بودن پیدا کنی 
میتونی درددل کنی و درددل بشنوی 
کمک کنی مشکلات حل بشه و حتی اگر حل نشه میتونی همراهی کنی و کمی از درد مشکل رو تو به دوش بکشی!
امشب با یکی از بچه ها صحبت میکردم و هماهنگ میکردم بره سر نمایشگاه وایسه که یهو عصبی گفت الان نمیتونم تصمیم بگيرم تمرکز ندارم
فکر کردم برای درسهاش هست گفتم خب پس ولش کن خودم می
این روزا خونه نشین شدن برام خیلی عذاب آور شده. شما تصور کنید دختری که از 7 تا 26 سالگی حتی یک روز کامل رو توی خونه نمونده! دختری که تمام زندگیش تلاش و دویدن بوده. دویدن برای مدرسه، چون باید فرزانگان میخونده. دویدن برای دانشگاه، چون باید شریف میخونده. دویدن برای دکتری، برای مهاجرت، چون مثلا باید با کیفیت بهتری زندگی میکرده. دویدن برای راحت شدن از یک اشتباه، اشتباهی که به خاطر تنها موندن تو یه کشور زبون نفهم انجام داده. آووکادو راست میگه که "زی
امروز من سحر خیز شدم. آسمون حسابی دلبره و اصلا شبیه جمعه نیست. چقدر زود زمان میگذره چشم به هم زدن شد ۱۱ مرداد. دلم میخواد تابستون بگذره اما دیگه نه اینجوری. هرچند که دارم کار میکنم ولی خب نگران اینم هستم که نکنه زمان کم بیارم. با این حال هنوزم کند پيش میرم ولی سعیمو میکنم هم بفهمم هم یادم بمونه مطالب. و چقدر سخته. سرعتمم باید بیشتر کنم چون منابع زیاده و زمان نیست. من سال دیگه قبولم میشم. همه تلاشمو میکنم . 
بگذریم. رسیدم به لایب نیتس. نمیدونی چقدر
خب 
این چثد روز اخری بیام پيشتون 
شروع کنیم 
وبلاگ حذف نمیکنم.
نمیفروشم.
نمیام.
امانت میخوام برام نگهش دازید تا وقتی برگردم.احتمالا یکی هم بزارم نویسنده.
موضوعات بعدی.


دلم خیلی تنگ شده.میدونم این اخرین خیلی دارم تلخ و غمگین مینویسم.اما واقعا شرایط منو نمیبینید.کاش یکی میومد میگفت خسته شدی. یکم بار زندگیتو بده کمکت حمل کنم.یا خدا میومد میگفت.دختر جون.تو دیگه بسته.زیاد امتحان پس دادی.بیا بقیه سوال هارو خودم جواب میدم 

از اتفاقات اخیر بگم.جهی
دانلود آهنگ جدید فرشید هلالی بمونی برام
Download new Music Farshid Helali Bemooni Baram
آهنگ جدید فرشید هلالی بنام بمونی برام
پيش من بشین آخ حالمو ببین یه حسی دارم که مثل حال جنونه
همه حرفاتو بزن فقط توی گوش من دلم میخوادت همیشه یادت بمونه
 
 
 
دانلود آهنگ با کیفیت 320
 
متن آهنگ بمونی برام
 
آهنگ های فرشید هلالی
خیلی وقت بود از بیرون رفتنامون عکس نذاشته بودم!
هنوزم عاشق امتحان کردن غذای رستورانای جدیدم و ماشالا هنوزم که هنوزه مثه قارچ از کویر رستوران می زنه بیرون. امروز با دو تا از دوستای شیرینی پزی رفتیم یکی از رستورانای جدید رو افتتاح کنیم:
یه فضای قشنگ درست کردن با غذاهای خوشمزه. هنوز یکی دو قسمتش تکمیل نشده ولی تا همین جاشم رضایت بخش بود. البته به نظرم قیمت غذاهاش یه مقدار زیادی بالا بود که به کیفیت خوب غذا و اخلاق خوب کارکنان می بخشاییم!
الغرض ای
تامیلا پاشایی یکی از جالب‌ترین آدماییه که فالو
می‌کنم. خانمی که در سی و چند سالگی رفت آمریکا و شروع به درس خوندن کرد و انفدر
درخشید که به زودی دکتراشو در استنفورد شروع می کنه.
تامیلا بعد از جداییش علی‌رغم میل باطنیش و به
خاطر مشکلاتی که داشت بدون پسر دوازده ساله‌اش مجبور به مهاجرت شد. شرایط خیلی
سختی داشت و اول از یه کالج معمولی شروع کرد. اون‌جا فوق دیپلم گرفت و چون نمراتش
عالی بود تونست اول از دانشگاه کلمبیا و بعد هم استنفورد پذیرش بگیره.
ماشینی رو توی فیلم شبکه آی فیلم دیدم و اسمش یادم نیومد. هی به خودم گفتم: اینو که همسایه بغلی داره چندین ساله، فک کن ببین اسمش چیه؟ نتونستم. بالاخره رفتم توی گوگل سرچ کردم سری ماشین های رنو تا عکسش رو پیدا کردم و دیدم "مگان" بوده و اسمش نوک زبونم بوده و یادم نیومده. اسم اشخاص نه چندان نزدیک و مهم، برای دفعه های اولی که می بینمشون هم حتی به راحتی فراموشم میشه، کسی باید خیلی خاص باشه تا همون بار اول یادم بمونه. مکالمه ی اخیر من با پذیرش کلینیکی که دف
یه دوستی دارم توی حوزه کاری ما و کلا تو زمینه کاری ترانسفرماتور غولیه برا خودش و همه به سرش قسم میخورن طوری که همه مدیرهای نیروگاهها شماره مستقیمشو دارن ،هم سن و سال خودمونه ولی یه استعداد ذاتی خاصی تو این زمینه داره و در رابطه با کارش همه نرم افزارهای مرتبط با کارشو بلده، چند روز پيش که باهاش سر یه پروژه بحث میکردیم بهم تعریف میکرد: یه وقتایی باید اینهمه مهارت و استعداد و دانش رو کنار بذاری و ادای گوسفند در بیاری تا بچه ت یه قاشق غذا بذاره ده
هر روز در توئیتر ژانر جدیدی راه می افتد. یعنی فردی توئیتی می کند و بقیه مشابه همان موضوع، توئیت می کنند. گاهی این ژانرها کوتاه است و زود تمام می شود و گاهی طولانی است. معمولا هم یافتن نقطه‌ی شروع ژانر کار ساده ای نیست. این بار کسی با موضوع آن چه می گوییم (و آن چه واقعاً می‌خواهیم بگوییم)» توئیت کرده است. تعارف‌ها و حرف‌های دروغ. سعی کردم اکثر موارد را جمع آوری کنم:حالا گفتن نداره ولی. (با جزئیات می گوید)البته نمی خوام ناراحتت کنم اما. (ناراحت
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب