نتایج پست ها برای عبارت :

دلی دارم دبیرستان می خونه

هر طور که فکر ميکنم ميبینم آرزوی خونه دار شدن رو با خودم به گور ميبرم. واحد آپارتمان ۱۰۰ متری در حاشیه شهر، ۴۰۰ فاکینگ ميلیون تومان
اگر تمام درآمدی که دارم رو پس انداز کنم و هیچی نخورم، هیچی نپوشم و قیمت خونه هم الی الابد همين بمونه، حدودا ۳۰ سال دیگه خونه دار ميشم. 
زیبا نیست؟ 
نشستم تا ٥:٣٠ بشه و زنگ بزنم فرودگاه که اگه پرواز تاخیر نداره، بریم
شادمهر داره ميخونه، صداى جاروبرقى مياد، بوى شیشه پاک کن، غذاى ماهیا رو دادم، آبشون رو عوض کردم، تختم مرتبه، بابا جلسه ست و شاید نتونم ببینمش، پروژه ى لعنتى که هميشه توى ذهنم استرست رو دارم.
دارم برميگردم خونه دومم. یار اونجاست پس از همون روز اول شد خونه ى دومم.
چمدونا دمه دره و مامان اصرار داره بسته هاى بیشترى از توى فریزر جا بده.
وقتی یه مدت مستقل زندگی کنی(چه متاهل بشی،چه خوابگاهی بشی،چه خونه ی جدا بگیری)دیگه زندگی کردن تو خونه ی پدر و مادرت برات سخت ميشه،حس ميکنی استقلالت زیر سوال ميره.
من دقیقا همين حس رو دارم،الان حدود دو ماه و خورده ای هست که خونه ی بابام هستم. یه زمان اینجا بهترین جای دنیا برام بودم،حاضر نبودم آرامشِ اتاقم رو با جایی عوض کنم ولی الانلحظه شماری مي کنم برای رفتن.
نه اینکه بهم بد بگذره نه،ولی دیگه مثل قبل راحت نیستم.
خونه ی خودم و همسرم،خیلی راحت
ساعت ۹ صبح خوابیدم،۵عصر بیدار شدم:/
شب ساعت ۱:۳۰خوابیدم ساعت ۴ بیدار شدم و همچنان بیدارم:/
چرا خوابم این مدلي شده؟چجوری برگردم به تنظیمات کارخانه؟!
الان دو راه به ذهنم ميرسه، راه اول اینکه بیدار بمونم و ساعت ۱۰ برم دندونپزشکی و بعد از ناهار چند ساعت بخوابم. راه دومم این که تا ساعت ۹ بخوابم بعد بیدارشم. البته شک دارم بتونم ۹ بیدار شم.
+رنگ آفتاب ندیده گانیم:||
+ آخر هفته مهمون دارم، لعنت بهشون که بی فکرن،خو درک نمي کنید درس دارم؟!
بچه ی مهمونای قبل
سختیه توی خونه پدر و مادر زندگی کردن و بچه ی ته تغاری بودن اینه که بقیه متاهلای خونواده دیگه دعوا های ریز و درشت خودشونم یه سرش رو ميکشن توی خونه ی بزرگترا و گند ميزنن به روح و روان و دو دیقه راحت توی خونه نشستنت. بچه دار هم که بشن بدتر دیگه، ميارن بچه هاشونم ميفرستن خونه ی پدربزرگ مادربزرگ، خودشون ميرن پی خوش گذرونیشون؛ اصلا خوش گذرونی نه پی کارا و گرفتاریای خودشون. اونوقت باید دعوای فسقلی هاشونم تحمل کرد، مواظبشونم بود که یه وقت نخورن به در
سلام!!!!!!
آن یو سا !!!!(کره ای)!!!:)))))
یه چند وقتیه دارم روی یه سری تغییرات درونیه خودم کار ميکنم!!!
مثلا کلاس نقاشی ميرم.راستش واقعا دوسش دارم.تو دوران مدرسه اینجور کلاسا تو خونه ی ما غدقن بود!!
در واقع تو خونه ی ما درس مهم ترین فاکتور زندگی محسوب ميشه و از نون شب واجب تره!!!متاسفانه یا خوشبختانه؟؟؟
به نظر من متاسفانه!
آخه بابا چقد درس؟یه خورده هم زندگی کنی جای دوری نميره
یا مثلا نجوم و ستاره شناسی که بهش علاقه دارمخانواده مخالفت ميکنن که بچ
دو هفته ای ميشه که تو خونه جدید مستقر شدیم. همون تیپ خونه ای که هميشه تو رویاهام مصور ميشد همون محله ای که واقعا دوست داشتم اونجا زندگی کنم. یادمه نامزد که بودیم همسرم با پدرش برای شراکت صحبت ميکردن که طبقه دوم خونشون رو بسازن برای ما. دقیقا تو همين محله ای که الان ساکن ایم و منم که هميشه تصویر سازیم قوی هست فکر ميکردم چطوری صبحا تو بالکن خونه با سر و صدا ورزش کنم که طبقه پایینی ها اذیت نشن؟ جمعه که تو بالکن صبحانه ميخوردیم همسری کش های ورزش رو
شب که رسیدم خونه بعد از تقریبا ۸ کیلومتر راه رفتن  این قصه هرروزه اما امشب خیلی خسته شدم وقتی رسیدم شاید چون از شب قبلش چیزی نخورده بودم   ای خدا وقتی لوکاس هست چه خوبه چه قدر حس سبکی دارم . انقدر دوست دارم سبک باشم هميشه مثل پرنده. فقط مشکل اینه که من چیزی به جون ندارم و کلا بی انرژی مي شم هیچی نخورم اما من عاشق اینم روزههای ۳ روزه بگیرم  و۳ روز هیچی نخورم. فقط آب .ببینم  ایا مي شه از الان که هست شب ۵ شنبه شروع کنم و یه شنبه روزه م رو ب
چند روز اخیر خیلی کم خونه بودیم و امروز صبح کلافه بودم از شلوغی و بهم ریختگی پیش اومده.راستش هوا گرم بود و انرژی هم نداشتم و فقط دور خودم ميچرخیدم انگار و کاری پیش نميرفت.ميم داشت ميرفت سرکار تا آخرشب و من بیشتر دمق شدم.عصر تصميم گرفتم بزنم بیرون و رفتیم خونه یکی.اونجا کلی صحبت و حرف پیش اومد و من به این نتیجه رسیدم که مردم چه مشکلات عجیب غریبی دارن! مشکلات ما در برابر اونا هیچِ و من خیلی وقتا قدر چیزهایی که دارم رو نميدونم و فقط کمبودها رو ميبی
4شنبه غروب رفتیم طالقانطالقان رو واسه استراحتش دوست دارم،چند هفته س قبل از طالقان رفتن كار اسكله و مصیبت های بنادر رو دارم و ميرم طالقان فقط ميخوام فراموشش كنم و بس.دوشب خوب خوابیدم و با پشه گزیدگی و خوردگی كنه برگشتم و تمام بدنم ميخاره اما مي ارزه.زمين رو هنوز درست نكردم و پول هم دستم نبوده اما ایشالله تا 2 هفته دیگه یه حركتهایی ميزنم.5شنبه قربونی كشتیم واسه نفس و گوشتش رو قسمت كردیم،كله و سیرابی رو هم تميز كردم اما دلم نبود خودمون بخوریم
تو حیاط بودیم که صدای داد و جیغ یه زن رو شنیدیم، سریع رفتیم تو کوچه تا ببینیم چه خبر شده، نميدونم چجور بگم.فقط چیزایی که شنیدم رو مي نویسم.
_ چطور تونستی علیرضا؟ منه احمقو بگو گفتم بعد یه هفته دارم ميام الان منتظرمي. ولم کنید شما نميدونید.من اینو با زن شوهر دار دیدمآخه نجس من بچه دارم، چطور تونستی؟ چند بار گفتم تو دوست دختر داری هی گفتی نه. من این خونه زندگی رو با خون دل ساختم کثافت چطور تونستی؟ ميخوام طبل بی آبروییت رو همه جا بکوبم تا
ساعت ١١:٣٠ زنگ زد بهم و یه ربع صحبت کردیم. بهش گفتم بیدارى این موقع؟ گفت آآآره گفتم آخه معمولا زود ميخوابیدى صداى ماشین ميومد، گفتم پشت فرمونى؟
گفت آره، آبادان بودم و دارم ميرم خونه، تولد مامان بزرگ بود.
کلى صحبت کردیم، حتى از وقتى که اومده بودن تهران بیشتر!
آخرش پرسیدم چقد دیگه ميرسى خونه؟ گفت رسیدم
زنگ زده بود که پشت فرمون خوابش نبره
#بابا
خونه رو تميز کردم در حد خونه تی حالا نشسته ام و با نگاه کردن ب خونه غرق در لذت مي شوم بوی مایع لباس شویی ک رایحه ی  گل دارد پنجره ها باز هستند و صدای جیک جیک گنجشک ها مي آید عود روشن کردم خانه در آرامش کامل بوی عشق و زندگی مي دهد و من شکر گزار پروردگارم هستم بابت زنده بودن، بابت عشق، بابت زندگی ، بابت همه چیز خدایا ممنونتم
خونه مادر بزرگه .
خونه ملت سه ساله داره چند تا نخاله .
ورژن جدید خونه مادر بزرگه . را از طریق اینجا مشاهده بفرمائید.
واقعا خیلی از نمایندگان زحمت ميکشن تو خونه مادر بزرگه.
( اگه خونه ملت بود . والا که ملت راضی نیستن)
واقعا مدیونید اگه فکر کنید منظورم نمایندگان مجلسه.
صبح ک ميومدم زیر مانتوم لباس نپوشیدم و الان حس ميکنم م 
برا اولین بار با خودم هندوونه آوردم سرکار به اضافه نون ،رفتم اون پشت سریع خوردم و برگشتم ،همونطوری ک مي‌بلعیدم نون و هندوونه رو با خودم فکر ميکردم اگ اینجا دوربین داشته باشه و اگ مهندس منو ببینه! چقدر زشته خوردنم ولی باز  سریع بلعیدم و برگشتم پشت ميزم
ميخوام ميوه بیارم سرکار از این ب بعد،چون تو خونه ميوه نميخورم یعنی وقت نميکنم،اگ خونه بمونم ک کار خونه اگرم بیرون بریم ک. نه خونه ما
تصميم دارم در آینده هم که قطعا خونه ی بزرگتر و با امکانات تری ميگیرم و احتمالا مهمون ها ی بیشتری دعوت ميکنم همينقدر ساده و راحت برگزار کنم پذیرایی هام رو! 
حدس ميزنین هلناز برای نهار مهمونش امروز چی تدارک دیده بود ؟؟؟ 
بعله 
آبدوغ خیار !!!! 
مواد لازم : 
خیار 
ماست
آب 
کمي دوغ ترش 
نمک 
فلفل 
گل محمدی 
پونه 
نعنا 
گردو 
کشمش 
نان سنگک تست شده ی خشک شده ! 
بعله .
شما همه رو با هم مخلوط ميکنین از شب قبل ، ميذارین یخچال و ظهر که همزمان با مهمونتون م
عکس پروفایلش رو که باز کردم یاد خیلی چیزها افتادم، عبچه‌اش رو گذاشته که تو تراس برفی خونه ایستاده بود. تراس طبقۀ بالای خونۀ مامان‌جون.دو روز پیش سالگرد مامان‌جون بود. یازده سال گذشته و تو این مدت فقط خواب اون خونه رو دیدم و یه بار هم از کوچۀ جلوی تراس رد شدم. بعد از فوت مامان‌جون و فروختن خونه دیگه هیچ‌کدوم نتونستیم برگردیم اون خونه و محله که همسایه‌شون رو ببینیم. کی دل این کار رو داره؟ یازده سال گذشته و تو این مدت فقط خواب اون خونه
سلام
22 سالمه، فرزند آخر یه خانواده پرجمعیتم، بقیه به غیر از یه داداشم ازدواج کردن. راستش این چند وقته تو خونه مون یه جریاناتی پیش اومده که چند روزه دعا ميکنم کاش بچه بودم و درکی از اوضاع دور و برم نداشتم، موضوع داداش دومم، این دفعه دومه که قهر کرده. 
دفعه اول سر اینکه ميخواست با بابام شریک بشه مغازه بخره، بابام قبول نکرد و گفت دختر مجرد دارم شاید فردا شوهرش دادم و فلان بهش نداد، خودش رفت یه مغازه خرید، از قضا سرش کلاه گذاشتن بابام همه چک هاش ر
انقدر خسته و ناراحتم که از خونه بیرون زدن هم حالمو خوب نکرد
الانم برگشتم خونه و کلید نداشتم و کسی هم خونه نیست .
اومدم یه جزوه ی گیتار رو کپی کنم والکی طولش ميدم و ميشینم تو مغازه تا وقت بگذره بقیه برسن خونه.
خسته م اندازه ی ميلیون ها سال.
پ.ن : یکی از رتبه های تک رقمي از فرزانگان رشت بود. براش خیلی خوشحالم و بی نهایت غبطه ميخورم .
سسسلللامممم^^
من برگشتممممم!
 
 
کلى ماجراس ک نصفشو ميگم!
اولش ک تو راھ آب پز شدنو درک کردم!
رفتیم آرایشگاه
بعدش
خونه
بعد تالار!
آقا انتقققققاد دارم!!!!ینى چی داماد مياد ميگن لباس بپوشیم؟!بعد ميرن جلوش قر ميدن؟
ھممممممم
بعداز عروسی منتظر عروسو داماد شدیم تا بیان /بعدش پشت عروس و داماد رفتیم خونه مادر شوهر عروس.تقریبا2نصفه شب بودش!!!!!عروس پیاده شد تا بیاد رفتم آب خو
ردم برگشتمک یھو یکى گفتخانم نیا نگاھ کردم دیدم جلوپام گوسفندرو کشتن:////      بع
بعضی وقت ها با خودم ميگم چطوری بعضی ادمها انقدر پولدارن ؟ از کجا ميارن ؟ چرا ما هر چی ميدویم به جایی نمي رسیم ؟
اجاره نشینی واقعا سخته و سخت تر هم شده واسه ما
کاش ما هم یه روزی دستمون به خونه برسه بتونیم خونه بخریم از این فلاکت رها بشیم
روزی پدر و پسری بالای تپه ی خارج از شهرشان ایستاده بودند و آن بالا همان طور که شهر را تماشا مي کردند با هم صحبت مي کردند. پدر مي گفت: اون خونه را مي بینی؟ اون دومين خونه ایه که من تو این شهر ساختم. زمانی که اومدم تو این کار فکر مي کردم کاری که مي کنم تا آخر باقی مي مونه. دل به ساختن هر خانه مي بستم و چنان محکم درست مي کردم که انگار دیگه قرار نیست خراب شه. خیالم این بود که خونه مستحکم ترین چیز تو زندگی ما آدماست و خونه های من بعد از من هم همين
امروز، از اون روزاست که خانومِ خونه دار درونم هوس خونه داری کرده:)
ميخوام برم با انرژی ظرفا رو بشورم، دستمال بکشم، لباسا رو تو ماشین بندازم و اتاق رو جمع و جور کنم.
انقدر این حالتم برام عجیبه که یه ربعه دارم از خودم ميپرسم: نلی،جانِ من خوبی؟؟؟
بعد هم باید برم کنکور ثبت نام کنم( انشاالله آخرین و بهترین کنکورم باشه، بلند بگین آمين )، بعدترش هم ميرم سراغ کتاب های عزیزتر از جانم که کلی دلم براشون تنگ شده.
+ کلا یه هفته است تل نصب کردم، نميدونم چجوری
دخترم سرما خورده حسابی و این دو روز گذاشتمش خونه مامانم
با امروز ميشه سه روز که صبح ها ميبرم و اونجا ميذارمش و بعد از کارم ناهار ميخورم و شب ميام خونه.
دیروز یعنی روز دوم مامانم بهم گفت بیا و دخترتو بذار پیش منو بهم پول بده براش ( مامانم پرستاری ميکنه از بچه ها) نمي تونستم بگم نه که !!
بهش گفتم نميتونم پولی ک از بچه ها ميگیری رو بهت بدم گفت تو بهم دویست بده، باید جاهاز بخریم واسه آبجی و تو بیا دخترت رو بذار اینجا .نبرش مهدکودک.
گفتم باشه ولی بابا چ
بالاخره مقاومتم شکسته شد و ماشین رو فروختم. این دومين ماشین زندگیم بود که با دستای خودم ميفروختم! بدهی هایی که برای پول پیش خونه رشد کرده بودن و بزرگ شده بودن قرار بود با پول این ماشین صاف بشن. یلدا هر نیم ساعت تماس ميگیره و ميگه "ناراحت نباش، با وام ازدواج دوباره ماشین ميخریم!" اما ما که ضامن نداریم! اگر داشتیم که با وام ازدواج قرض ها رو پس ميدادیم و الان ماشین سرجاش بود. یادمه که از نوجوانی کار ميکردم. حالا تو سی سالگی، پس انداز من از تمام دو
امدم خونه . شروع کردم به بازنویسی مقاله با ل. نفهميدم کی و چطور هوا تاریک شد . نفهميدم چند ساعته تو تاریکی مطلق تو اتاق دارم با کامي مي نویسم. فقط عشق مي تونه این کارو با ادم بکنه . اینکه این مقاله به این مرحله تقریبا قبولی رسیده خیلی روحم رو اروم تر کرده. چقدر دلم در اسمونهاست جلوی مغزم رو نمي تونم فعلا بگیرم. و راستش دوست دارم ازادش بذارم تا چه شود. 
نامزد کرد و وقت حلقه دست کردن و این ادا و اصولا من نبودم.کجا بودم؟
رفته بودم دنبال شوهر، ماشین نداشت و آوردمش خونه مامانم
بهتر که نبودم ، بیشتر شبیه مهمون ب نظر ميرسیدم اینطوری !!
از همه شون هم خوشم نمياد مخصوصا مامانش و داداشش و آبجیش :)))) سر مهریه بدجور ازشون بدم اومد.
شوهر وقت برگشت به خونه گفت دلم ميخواد برا تو و دخترمون طلا بخرم گفتم باز دیدی یکی برا زنش طلا خرید جو گیر شدی؟؟؟؟
آخه کسی ک تا حالا برا زنش یه شاخه گل نخریده طلا مياد بخره؟!!:))))
ول
دلم رو درس نميره پ.ن: به بیتا ميگم یعنی من 48 ساعت دیگه چیکار ميکنم ميگه خوابی ميگم نه نميخوابم . به نظرت دیگه دارم چیکار ميکنم ميگه من مجبورت ميکنم اتاقای خونه رو مرتب کنی :||| پ.ن : الان فهميدمه تو خونه اصلا وسایل کیک نداریم . احتمالا جشن پایان کنکورم باید لواشک سیب درست کنم  
‏سال ۹۲ 
آخ جون ایشالا امسال با تدبیر » ميتونم خونه ميخرم
سال ۹۴
حالا خونه نشد اشکالی نداره ولی اميد » دارم امسال ماشین بخرم
سال ۹۵
امسال باید کارمو توسعه بدم تا از این وضعیت در بیام
سال ۹۶
 امسال باید حسابی کار کنم از گشنگی نميرم
سال ۹۸ 
خدا کنه امسال برای امرار معاش به گدایی نیفتم
سال  ۱۴۰۰
به من بینوا کمک کنید
# تا 1400 با  
# مچکریم
بعدا نوشت 
سلام طاعات تون قبول 
خرما کیلویی 35000 تومن ؛ یه ( بسته / جعبه / کارتن ) خرمای مضافتی 2700
اطفالو گذروندیم. به سلامت! این روزا یه حال عجیبیم. خطرناکم، ترسناکم، تنوع طلبم، احساس یک نواختی ميکنم. داریم وارد ماه دهم رابطمون ميشیم. خوشحالم که اطفال تموم شد و حداقل روان و مریضاش یکم فراز و فرود ایجاد ميکنه تو روحیه م. این اواخر فرامرز خیلی به پر و پام ميپیچید!
پنج ماهی هست خونه نرفتم، و پنج ساله که نهایت سفر کردنم بندر بوده.
قرصی که برای ميگرن ميخوردم رو نصف کرده دکترم به خاطر ریزش مویی که کلافه م کرده بود و سردردام که یه نمه بیشتر شده.
ام
کاش ميشد وقتی به دنیا ميومدی یه فرم بهت ميدادن ميگفتن دو تا خواسته بگو. خب قطعا من ميگفتم تولد در یکی از کشور های اسکاندیناوی اونوقت ميتونستم وقتی بعد از ظهر برميگردم خونه با این حال که آسمون پر از ابرهای سیاه هست و خورشید پشت این ابرها کاملا مخفیه کلید مينداختم و وارد خونه ميشدم  در حالی که هیچکس خونه نیستپ.ن 1: این اتفاق سالی یکی دوبار ميفته و هر بار که مواجه ميشم باهاش قند تو دلم آب ميشه
پ.ن 2: هنوز به خواسته دوم فکر نکردم
بعله کارمون دراومد :) امشب اومده اینجا یه چمدونم آورده یکی دو تا پیرهنم تو کمد دیواری آویزون کرد. عملن باید این دسته حرها رو حالا اینجوری به زور تحمل کنیم. قربون خدا برم من دقیقن کجای زندگی م قراره روی آرامش رو ببینم؟ پسر ۲۸ سال چوب تو ماتحتت باشه خیلیه ها. کولر خاموش کرده، صدای تلویزیونو کم کنین صدای بلند حرف نزنین. دو تا پتوی تميز تميز رو از تو بسته بندی درآورده ریده بهشون که یه نر قراره زیر و روش پتو بندازه. این اگه فکر کرده من سرویس دهی ای قر
دوست داشتم الان تو خونه مي بودم و در حالی که سعی داشتم زینب رو سرگرم کنم یا بخوابونم، مشغول تميز کردن ایوونا مي شدم و تو دلم حرص مي خوردم از اینکه چرا اميرحسین امروزم رفته سر کار و کی بریم خرید عید و اینا.
اما اینجا نشستم و دارم فکر مي کنم اون سوزنی که مي خواد آب نخاع بچمو بکشه چقدر دردش مياره و کی ایت ساعت ملاقات لعنتی تموم ميشه که بعدش کاراش انجام شه و ببینن این چه کوفتیه. 
و آینده ای که هیچ نظری درباره ش ندارم و هیچ کسم هیچ توضیح دیگه ای بهم
یه فلاکس چایی بغل دستمه الان حس یه راننده اتوبوس رو دارم !ميتونم راننده کاميون هم باشم ولی الان حس راننده این اتوبوس جدیدا هس مانیتور داره کولرش هم زیادی خنکه! حس اونو دارم:/خلاصه ک همين دیگهامروز کز نکنید تو خونه ها! هرکاری ميتونید انجام بدید و سرحال باشید،همين امروز رو حداقل خیلی حواستون ب خودتون باشه:))خوب بخوابیداگر هم نميخوابید تا صبح اوقات خوشی داشته باشید:)
بسم الله
مردی که هیچ کاری تو خونه نميکنه من فعلا ميرم سر کار اما ایشون که فعلا تعطیلن از صبح یا پای لبتابه یا گوشی !!!
وارد خونه که ميشم تازه خستگی هام شروع ميشه
باید نهار درست کنم ظرف بشورم دست و رویی به خونه بکشم
لیوان و هندونه ای که رو ميز گذاشته جمع کنم و
حتی باغچه حیاطم رسیدگی نميکنه.گلدونا.
گاهی هیچ انگیزه ای برای اینکارا ندارم
همه رو رها ميکنم خونه ميشه زله
اعتراض ميکنه بحثمون ميشه
برای من باید و نباید تعیین ميکنه که باید زود غذا د
من هیچ وقت نفهميدم زن بابابزرگ دوستش داشت یا نه اما الان تقریبا مطمئن شدم که دوستش نداشت. وقتی عملش کردیم مدام زنگ ميزد اما تنها چیزی که مي گفت این جمله بود نیاریدش خونه!! آوردیمش خونه خودمون اما یه روز قبل از عید گفت من ميخام خونه خودم باشم نه اینکه اونجا راحت باشه نه خجالت ميکشید فقط ده روز دووم اورد . بابا قبول نکرد خونشون ختم بگیریم. ختمشا اینجا گرفتیم خونه خودمون. وقتی زن بابابزرگ از در اومد تو شروع کرد به گریه کردن اون لحظه با خودم ف
از تنهاموندن تو خونه، بیزارم ولی خب این راهیه که خودم انتخاب کردم.
شب ها و روزهای اول خیلی سخت مي گذشت اما دلم گرم بود به همسایه ای که گفته بود حواسش به خونه ی ما هست و هر وقت احتیاج داشتم کافیه یه زنگ بزنم، دلم گرم بود برای دوستی که گفته بود با یه زنگ خودش رو ميرسونه.
امروز باز هم نوبت تنهاییمه، اما دلم گرم نیستهمسایه و دوست هر دو رفتن به خانواده هاشون سر بزنن و این یعنی تنها خونه ی دیوار به دیوارمون خالیه:(
امشب با دلگرمي شما و کتاب هام باید ص
با سلام و احترام به کاربران عزیز‌
من ۱۹ سالمه و دخترم، من به شدت درونگرا هستم، آدم اجتماعی نیستم. (بابام هميشه بهم ميگه تو ضعیفی)، و منم غصه ميخورم.
اصلا نميتونم با افراد جامعه رابطه برقرار کنم، و انگار یه ترسی مياد تو وجودم و نميذاره حرف بزنم. تو دوران دبيرستان هم همين طوری بودم. یه خواهر دارم که با بی زبونیش، زندگیش به فنا رفته. و بابام هميشه بهم ميگه که تو هم آخرش مثل خواهرت ميشی و با بی زبونیت زندگی نميبینی! و منم گریه ميکنم.
اصلا تو اجتماع
یه احساس گم شدن غریبی دارم
تنها جایی که خودمم اون موقع س که مي رم توی رنگ ها و طرح ها

× وای به حال بازیگری که خودش نقش خودشو باور کنه! 
× نقش . نقش
؟
× مترسک گنده خندون شدم تو خونه. یه وقتا لپم درد مي گیره از تظاهر 
ولی لازمه چ کنم 

× هیچی به هیچی 
شنبه وات؟ 
جواب اون خانومه وات؟ 
× مرداد ! 
جای عروسک در بغل من تیله دارمدر مشت خود یک کاغذ پر حیله دارم دنیای ِ زندانِ پر از رنجِ دیانتمن ازجنون رقاصیِ باميله دارم باآن زنی که مرد شد گاهی غریبهگاهی هوای آن زن بی شیله دارم من آرزوی مشک اب و نان ساجیسرکش دوان در کوه ها با سیله دارم چون دخترانِ عاشق کوه _ایلیاتیحتما که من همخونیِ بابیله دارم روزی دوباره تن کنم گلدار یاسیشاید بفهمي که زنم من پیله دارم خ سعادتی_پامچال
 وسط روز یک متن بلند بالایی نوشتم در مورد وقاحت همکارم و عدم اقتدار خودم, ولی شلوغی کار فرصت کامل کردن و پست کردنش رو بهم نداد.
الان هرچند از خشمم کم شده ولی اضطراب یکی از جلساتم رو دارم, بعد از رسیدن به خونه فکر کردم که دست بردارم از این فکر ایده آل که مسائل کار و خونه رو قاطی نکنم, من اضطراب داشتمو نميتونستم انکارش کنم, ولی ميتونم به خودن فرصت بدم که باهاش کنار بیام که یواش یواش ته نشین بشه که هی پرتش نکنم دورتر و اون درست عین بومرنگ محکمتر برگ
هم خونه هام ميخان مهمون دعوت کنن اونم پسرالبته پسره برادر یکیشونه  صاحب کار اون یکیولی من راحت نیسم حس بدی دارم گفتن منم باید باشم ولی دنبال ی راه فرارم ی راهی که بتونم بپیچونم و شب برم بیرون خب شب تا صبح کجا باشم. من ک کسیو ندارمشاید برم پارک نميدونم
فکر کنم اولین باریه که دارم خدا رو به‌خاطر سرماخوردگی شکر مي‌کنم. این چند روز انقدر تو مؤسسه جنگ اعصاب داشتم که فقط همين مریضی و عوارضش مي‌تونست حواسم رو پرت کنه تا کمتر حرص بخورم. به همين صدای دلبرم قسم.
ن مي‌گه تو الآن داغی، متوجه نیستی، دو روز که تو خونه بمونی مي‌فهمي چی به چیه. بهش مي‌گم من با مهارت‌ها و رزومه‌ای که دارم باید خیلی بی‌عرضه باشم که بی‌کار بمونم. اما الآن که دارم برنام‌هام رو مرور مي‌کنم مي‌بینم اصلاً زمانی برای کار خ
نماز چیز بدی نیست ولی او که مي خونه مثل حرکاتیه که عوامل تو خوابام ميان اذیتم کنن چکار مي کنن؟ همون.دوست دارم هرچی جوراب دارم بیارم بکنم تو حلقش.چندش آور ترین موجودِ زندگیم هرکاری کنه، یه کار قشنگ مثل چی؟ روی اصول برقصه هم چندش آورهکاش بميره
پست تیارا رو خوندم
یاد نوه خاله های خودم افتادم
سه تا نوه پسری داره با یدونه دختری
بچه دختر خاله م که ساکته
اما امان از دوتا بچه اولی های پسر خاله م
چند روز پیشا اومده بودن خونه مون
وحشیه وحشیه
با چشم غره بهشون نگاه مي کردم
مامانشون انگار نه انگار
عاقا ما بچه کوچیک خونه مون نداریم خب وسایل دکوری زیاد تو خونه س
سعی هم ميکنیم خوب نگه داری کنیم
اونوقت این وحشیا به هیچی رحم نمي کردن
من اگه سه تا کره خر زبون نفهم مثل اینا داشته باشم واقعا سعی ميکنم ت
چیزی ک نگرانش بودم اتفاق افتاد
اونوقتی که به همسرم بله گفتم، نميدونستم ک همچین چیزهایی هم ممکنه پیش بیاد
اون هم انقدر زود
طول مدت محرميت مون دو و نیم ماه بود که حدود 20 روز و در سه مرتبه، طعم فراق رو چشیدیم.
بعد از عقد هم، خیلی.! 
تلخ ترین تجربه ی زندگی من همين فراق 24 روزه ی بعد از عقدمون بود.
و هنوز به آرامش نرسیده دوشنبه شب همسرم گفت همون که نگرانش بودیم شد زهرا.
گفتم چی؟
گفت حوزه ترم تابستونه ارائه نميده.
و این، برای همسر شهرستانی من یعنی بی ج
باورم نميشه اردیبهشت دوست داشتنی هم داره تموم ميشه
زیباترین فصل بهار ب نظرم اردیبهشت 
خصوصا امسال برای منی ک3 سال کنکور دادم و خونه بودم امسال خیلی لذت بخش بود
فصل خرداد دوست ندارم حقیقتا 
از موقعی ک یادم مياد هميشه امتحان بود فصل خرداد
و اما تصميمي ک دارم شروع ی هنر جدید 
بعد گرون شدن دوربین عکاسی 
و مردد بودن ب اینکه ب موسیقس علاقه دارم یا نه 
ميرم سراغ نقاشی و آبرنگ 
ی مغازه ای هست نزدیک خوابگاه مون ک ی اقای مسن تابلو ميکشه و ميفروشه
و داخ
فردا امتحانام شروع ميشه
اولین روز امتحانیمم دو تا امتحان دارم، اونم دو تا درس ریاضی. ریاضی مهندسی و ریاضی دو
فردا بعد امتحان، قبل از اینکه شروع کنم به خوندن اندیشه، اول یه چرت زیر باد کولر ميخوابم و بعد یه کم کتاب ميخونم و بعدش درس ميخونم. ميخواستم سریال ببینم، اما ترجیح ميدم یه چند روز فیلم نبینم نیاز دارم یکم ذهنمو خالی کنم، بعد از اون شروع ميکنم یکی یکی سریالامو تموم کردن.
به محض اینکه وقت داشته باشم و مشکی برای امتحانا پیش نیاد ميرم بیرون
من اینجا را یجورایی خیلی دوست دارم، برام مثل یک خونه درختی یا غاری که توش با یک عده از دوستات جمع ميشی ميمونه. 
اما یک خصوصیت عجیب دارم اونکه وقتی چیزی را دوست دارم و باهاش راحتم، خیلی علاقه ای به تغییرش ندارم؛ بیان در طول این سالها تغییرات خوبی داشته و یک سری امکانات اضافه کرده که خیلی کمک ميکنه و الان یک پنل حرفه ای و روان داره. 
تنها چیزی که هست اینه که برای خیلی هامون اینجا یک غار مخفیه، یک دفتر خاطرات چندساله! بهترین چیز حفظ اینجا در امن ت
من از یه جهت داشتن هم خونه ای رو دوست دارم.
تا وقتی نخوام ازدواج کنم هم ميخوام همچنان هم خونه ای داشته باشم.
هر هم خونه ای یه زندگی جدیده، یه دنیای جدیده.
هر بازه سنی ویژگی ها و پیچیدگی های خودشو داره.
یه هم خونه ای داشتم که هر روز صبح ساعت 6 از خواب بیدار ميشد و تا هشت همينجوری صبحونه ميپخت.
از هشت نا نه صبحونه ميخورد.
و از نه تا ده ظرف و اینها رو ميشست و.
بقیه هم خونه ایام از دستش اسایش نداشتن.
یه بار صبح وقتی داشتیم صحبت ميکردیم توضیح داد که چرا ص
بسم الله
یکی از مشکلاتی که دارم اینه که همسرم اهل تفریح و روابط با انسانها نیست
توی این مدت که ازدواج کردیم بیرون رفتن هامون به قصد تفریح به اندازه ای هست که با انگشت های دست قابل شمارشه.
برعکس من به شدت اهل تفریحم و بیرون رفتن و .
اما بعد از زیر یک سقف اومدن اکثر اوقاتم رو تو خونه بودم
گاهی کار هنری کردم که خورد تو ذوقم و ول کردم
چند وقت پیش با کلی التماس و خواهش گفتم نگاه چقدر هوا خوبه
خونمون نزدیک چندین باغ هست حیف نیست تو خونه بشینیم بیا هم
دارم ميرم امتحان کنکور بدم! صبح ساعت ۰۵:۳۰ با صدای موبایل که مامان خانم زنگ زده بود بیدار شدم!!!! و رفتم دوش گرفتم نميدونم چرا هی دور اتاق های خونه راه ميرفتم و با خودم حرف ميزدم!!!! چرا توی دنیایی خیالی ام هستم من. دنیایی خیالی دست از سرمن برنميداره یا من ول ش کنش نیستم
عسل ویار الویه کرده، گذاشتم مرغ و تخم مرغ و سیب زمينیش بپزه، منم دراز کشیدم کنارش و دوتایى کارتون ميبینیم.
همينجورى که چشمم به تلویزیونه مغزم روى دور تند داره ميچرخه. با اینکه تقریبا یک ماهه مامانم براى هميشه رفت کرج اما هنوز هیچکدوممون به این وضع عادت نکردیم، امروز فکر ميکردم وقتى ازدواج کردم و ازش جدا شدم اینقدر اذیت نشدم که حالا دارم ميشم، اصلا انگار زندگى دور از مامانم رو بلد نیستم! صبح وقتى تنها ميشم واقعا نميدونم چیکار باید بکنم،یا ظه
بعد از مدتها دوباره برگشتم. ده روز نبودم. راستش تقریبا ۷ روز رو خونه نبودم. رفتیم کرج اولش و بعدش تهران و بعدش قم و بعدش برگشتیم خونه.
ميدونم که الان ميخاید بیاید بگید عهههه چرا تهران اومدی به ما خبر ندادی که همو ببینیم. از کامنت های زیادی که این ده روز گذاشتید مشخصه چقدر محبوبیت دارم :)))
ولی خب انقدر همه چی تند تند بود که نميشد قرار وبلاگی بزارم . حتی اولش قرار نبود تهران بریم . بعد قرار شد یه روز باشیم و صبح که اومدیم بریم قم فهميدیم یه روز دیگه
دو روزه مامانم خونه نیست.
روز اول که من کلاس داشتم بابا اشپزی کرد
امروز اما خودم زود از خواب بیدار شدم که زودتر دست به کار شم تا پدرجان خوابه :)) 
و انقددددددر حال جسميم بده ، انقدر بده و دردهای شدید دارم که به زور مسکن خودم رو سر پا نگه داشتم
اونم مسکن های قوی.
یه گیجی خاصی هم بهم منتقل ميکنن که کاریش نميشه کرد متاسفانه :( 
اما خودمونیم ، یه عدس پلو درست کردم که بیا و ببین *__* انقدر خوشمزه شده بود که خودم باورم نميشد کار منه :))) ميم هميشه ميگه اشپزی
بچه ها سلام.
باورم نميشه دوباره اینجام و مينویسم.از بسکه دور مونده بودم.
دلم تنگ شده بود.خیلی 
خوب خواهرم اومده ایران و تقریبا بیست و چهار ساعته کنار اونم.خصوصا از وقتی شوهرش رفته خونه ی مادر اینای خودش و باقی شوهر خواهرامم نیستن دیگه شبها هم خونه ی مامانم ميخوابم.
جعبه ی سوغاتی هام خیلی پربار بود و موقع باز کردنشون خدا ميدونه که جای همتون ذوق کردم.راستش ذوقم فقط بخاطر این بود ميدونستم سیاوش برام هدیه فرستاده.
از سوغاتی های خواهرم که بگذری
   فلانی ماشین اش از این شاسی بلندهای بزرگه. لذا براش سخته با این ماشین توی مرکز شهر رفت و آمد کنه‌. اینطوریه که به بهمانی ميگه برو ماشین بیساری رو(که خونه اش ۱۰ دقیقه پیاده تا خونه ی فلانی فاصله داره) رو برام بیار که من صبح برم دنبال کارام. حالا شب ساعت ۱۱ اینا، یکی از بیساریا ماشین رو برده در خونه ی فلانی و از اون ور بهمانی رفته اون بیساری راننده رو برگردونده خونه. ميدونم سر گیجه گرفتین ولی اینا رو گفتم که بگم در وهله ی اول مثل بیساری و بهمانی
شب قبل کنکور ساعت ۱۱ شب خوابیدم از استرس ۲ بیدار شدم. از ۲:۳۰ . از روز قبل کنکور یعنی چهارشنبه در حال دور کردن درس ها بودم تا ۱۰:۳۰ شب. باز از ۲:۳۰ شروع کردم تا ۵:۳۰ که تمام درس هام یک دور شد. صبح زود رفتم دانشگاه وقت کردم یه دور دیگه درس بالینی رو بخونم.
ساعت ۷ رفتم تو حوزه. ساعت ۸ که کنکور شروع شد. آمارش آسون بود. علم النفسش هم همينطور ولی بقیه درس هاش نصفش آسون بود نصفش خیلی سخت. کرک و پرم ریخت واقعا. اعصابم خورد شده بود. موقعی که ميخواستم زبان رو بز
لم دادم روی تختم و درس ميخونم .
شادان برای نهار فردا مهمون دعوت کرده ام ! 
در حالی که خونه ام در به هم ریخته ترین حالت ممکنه ! 
و خب دلم ميخواد یکی ميومد که بلد بود هرچیزی رو باید کجا بذاره و بعد همه جا رو برق مينداخت و ميرفت ! 
+قطعا با همچین خونه ای نميذارم مهمونم رو به رو شه فردا ظهر :))
کنج خونه اخمو و جدی و پریشون مثل داغ دیده ها کز کرده بودم و حوصله ی چرخوندن سر و حرف زدن نداشتم که یهو زنگ زد و گف بپوش بیا باور کردنی نبود عجب ایزی خودش بود دیدمش ، خوب نگاش کردم، غصه خوردم ،غصه خورد ، خندیدیم  .الان حوصله ی استاد فلسفه که داره در مورد علل پیشرفت علم شهودی در جوامع غربی حرف ميزنه هم دارمخدایا شکرت   
دیشب که یخچال رو شستم خراب شد :| فریزر کار مي‌کرد ولی یخچال رسید به ۳۹ درجه. صبح زنگ زدم تعميرکار مجاز! اومد. قبل از اینکه برسه رفتم از عابربانک پول نقد بگیرم که دستمزدشو بدیم. پولو گرفتم و برگشتم. همين که وارد خونه شدم دیدم فقط پول و گوشی تو دستمه و کارت نیست. بدوبدو برگشتم، تمام مسیر روی زمينو نگاه کردم و چون نبود رفتم بانک و گفتم فکر مي‌کنم که کارتم تو دستگاه مونده. البته مي‌دونستم که عابربانک اول کارت رو پس ميده، بعد پول ميده به آدم، ولی گفت
روز جمعه خونه پدرم بودم بخاطر این که مادرم حالش خوب نبود.
تقریبا ساعت دو عشقم زنگ زد گفت ميام دنبالت ميدیم خونه خودمون منم خیلی بی طاقت بودم و در حالی که دوس نداشتم دارم رو تنها بزارم.
ولی توی دلم حسی بود که ميگفتم سالگرد ازداجم دوس دارم پیش عشقم باشم.
گفتم باشه بهادین جون بیا دنبالم.اومد توی ماشین گفتم خیلی بی حوصله هستم سال گرد ازدواج خوبی نداشتیم.
بهادینم گفت غصه نخور ظرف هارو شستم واست خونه رو همش مرتب کردم. 
منم که توی دلم ميگفتم اینم خو
نميدونم ما ادمها چرا جنس مون اینجوریه! 
تا وقتی یه چیزی رو داریم قدرش رو نميدونیم به محضی که از دستش ميدیم دلمون براش تنگ ميشه و ناراحتی هاش سراغمون مياد 
حالا این چیزی ميتونه کسی هم باشه! 
گاهی این دلتنگی یه پایانی داره چون مثلا دو روز یا دو هفته یا دو سال دیگه اون شخص رو ميبینیم و همين اروم مون ميکنه 
اما اگر خدا ناکرده این دلتنگی پایانی نداشته باشه 
همسر امروز صبح که من خواب بودم رفت سفر و فردا شب برميگرده 
قرار بود دیروز عصر بره و من
راستی بعد چند هفته بالاخره بالش مورد علاقه مو درست کردم که از خوابگاه اورده بودم :dاینو من بعد دو هفته بالاخره خالی کرده بودم کل خونه پر شده بود از پرکاورشو شستم باز امروز پر کردم مجددا خونه پر شد از پر :dولی الان خوشحالم حداقل با این راحت تر ميخابم
نميدونم همه کسایی که تجربه زندگی خوابگاهی رو دارن این حسو دارن یا نه، اما من از وقتی رفتم خوابگاه تا لحظه اخر حضورم هیچ وقت اونجا احساس راحتی نکردم. کاری به بدی و خوبی اون دوره ندارم اما باعث شد من یه چیز جدید رو حس کنم و اونم اینکه تو خونه خودت بودن لذت داره. 
حالا بهش اضافه ميکنم که تو خونه خودت بودن و بیکاری لذت داره شاید امسال از اول مهر تا الان حتی یه روز بی دغدغه نداشتم دیگه واقعا داشتم دیوونه ميشدم واسه یه روز لش کردن تو خونه بلاخره رس
خب بعد از مدتهای طولانی اومدم که چند خطی بنویسم. توی این مدت اتفاقات ریز و درشت زیاد بوده ولی خیلی خاص نبودن که الان به ذهنم مونده باشه. هرچند با این حافظه‌ی قوی اگر خاص هم بوده باشه من الان چیزی یادم نیست. از آریان بخوام بگم که الان یک سال و نیمه هست و شیطنت های خاص خودش رو داره. گاهی واقعا آدم رو ازپا پا درمياره. ولی بیشترین چیزی که در مورد آریان منو حرص ميده و خیلی عصبی ميکنه غذا نخوردنشه. گاهی دو روز ميگذره اما بچه به اندازه یک وعده هم غذا نخو
پیرو چله نشینی آميرزا، منم سعی کردم یه چله برای خودم پیدا کنم که بلکه کمي خودمو اصلاح کنم
بدین منظور، بنظرم واجبترین چله برای من، عصبانی نشدن از دست علیه.
مثلا وقتی که همين الان خونه رو جارو زدم، و مياد همه ی آردسوخاری ها رو از تو کابینت پخشِ کفِ آشپزخونه ميکنه.
یا وقتی دارم با کامپیوتر کارميکنم و یهو مياد دکمه ی پاور رو ميزنه یا کیبورد رو از جاش ميکَنه و ميبره.
یا وقتی دارم آشپزی ميکنم و مياد به اجاق گاز آویزون ميشه.
در همه ی این اوقات، بای
چهارده روز پیش پسرداییم با زن و بچش از ایران اومد خونمون،روز سوم که رسید اینجا دولت بهش خونه داد،اما این نرفت و تلپ شد خونه ی ما الان چهارده روز شده خواب و خوراک و از ما گرفته، اینش به کنار همش تو همه چیز دخالت ميکنه،کولرو کم کن،ظرفارو اینجا نذار اونجا بذار،غذا رو اینجور نپز اونجوری بپز و .نميدونم چجوری دک کنمش که نه اون ناراحت بشه نه ما در عذاب باشیم
خب اول مراجعه کنید به خط اول پست "2_3"
خوندیدش؟!
خب؟واقعا الان چی بگم موقع شروع؟!
بلاخره کمر همت بستم و امروز رفتم و فتوشاپ ثبت نام کردم،فعلا واسه روزای یکشنبه و سه شنبه طرفای عصر
به احتمال زیاد ساعتش رو عوض کنم چون صبح های چهارشنبه کلاس دارم نميتونم رسیدگی کنم به همه شون
واسه یه مرور کردن فکر ميکنم کافی باشه
اونقدررر راه رفتم و دویدم که به بدترین شکل ممکن خسته ام
توی راه که ميومدم سمت خونه داشتم به این فکر ميکردم که چه قدر بده کسی تو خونه منتظرت
این برای دومين بار در یک ماه اخیر است که منتظر مي‌مانم. جواب اولی را دو هفته پیش گرفتم. نه بود. با ده روز این دست و آن دست کردن گفتندش. مادرش زنگ زد و گفت علی‌رغم ميل خودش و پدرش به این وصلت خودشان به هیچ وجه مایل به ازدواج نیستند. با اینکه این یکی بلکل جنس متفاوتی دارد- کاری است- فرض کرده‌ام جواب این هم نه. آقای افرازی زنگ زده بود و شرایط شرکت را گفته بود و مي‌خواست ببیند مي‌توانم باهاشان کار کنم. پرسیدم کارهای من را دیده؟ برایشان فرستاده بودم.
دلم لک زده برای اینجا نوشتن اما اونقدررر درگیر زندگی م که نميرسم 
نصفه شبه و من زیر کولر دراز کشیدم مدتهاس شبها دیر و سخت خوابم ميبره .اینروزا دقیقا سالگرد اون روزای کذایی ه . پارسال همچین شبایی دلم خون بود سرد بود تاریک بود شکسته بود . روزایی بدی بود .یکسال گذشت و چقدر زندگی بالا و پایین داره . یادتونه؟اون روزهامو یادتونه؟؟ چرا مرور ميکنم؟ از اینجا حذفشون کردم که نخونمشون . چرا نميذارم اون زخم ها خوب شن؟ مگه با عماد قرار نذاشتیم حرف اون ر
من بچه‌ها رو خیلی دوست دارم.خیلی زود باهاشون جور ميشم و حوصلشونو دارم.با این اوصاف دیروز خاله بزرگم با خانواده و ۴ تا نوه‌ش اومدن خونمون.منی که انقدر حوصله‌ی بچه دارم داشتم روانی ميشدم.قشنگ آتیش انداخته بودن انگار تو خونه.با سرعت پراکنده ميشدن و از در و دیوار بالا ميرفتن.به شدت شیطون و حرف گوش نکنن.و ماماناشون که اصلا براشون اهميت نداشت که بچه‌هاشون چیکار ميکنن خالم و شوهر خالمم از این که ما سعی کردیم آرومشون کنیم و نذاشتیم قشنگ!گند بزنن ت
امروز آخرین روزیه که توی خونه مجردیم هستم.
اگرچه خیلی از قرار دادم مونده، ولی احتمالا زنگ بزنم به صاحبخونه و تحویلش بدم.
مسیر زندگی من داره کم کم مشخص ميشه. 
به خاطر پدر و مادرم مي خوام برگردم شهرستان و اونجا دنبال رزق و روزی بگردم.
مي خوام یکی از آخرین ماکارانی های این خونه رو امروز درست کنم.
سلام
من برگشتم!!
اینم از آخر سربازی!
توی یه جزیره فوق حساس و امنیتی و فعالیت های سربازی زیاد و همچنین رد یه پیشنهاد کاری از اونجا اومدم خونه و واقعا خوشحالم.
الان چند وقته ناراحتی ندارم.
الان چند وقته خوشحالم.
الان چند وقته دنیا برام رنگارنگ شده!
الان چند وقته دارم به پیشرفت فکر ميکنم دارم به روایت نصر فکر مي کنم.
الان چند وقته که غمي از رفتن یکی از خوشحالی هام ندارم، چون دلایل خوشحالیم اینقدر زیادن که یکیش بره، بقیشون جاشو پر ميکنه.
الان دارم س
+ این همه شهر ایران رو رفتم. تو چند تاشون زندگی کردم. تو نصفشون فاميل دارم. من گشتم، پیدا نکردم. شما هم نگردید، جایی مثل داش علی تو هیچ کجای ایران پیدا نمي‌شه. مي‌دونم اسمش داداش علیه، اما من از بچگی گفتم داش علی و الان دیگه عوض نمي‌شه. اونایی که نمي‌دونن، یه بستنی‌فروشیه.
+ دیشب بعد از چهار سال دوباره تو اتاق خودم خوابیدم. ولی دیگه حس اتاق من رو نداشت، چون به جای فرشم و تختم و لباسام و استیکرام، وسایل دایی‌اینا توش بودن. هیچ حسی توم برنینگیخت
سلام بر عزیزان
خوب  دوره اموزش من خوشبختانه تموم شد و برگشتم به خونه، خوبی این دوره اموزشی این بود که هوش و یادگیری ما در طول دوره بسیار اثر داشت، مثلا بعضی از دوستان یکی دوهفته قبل از ما اومده بودن اموزش و هنوز دوره اشون ادامه داشت. خوب نميدونم چرا ما از دستگاه های دیجیتال به خصوص موبایل فقط در حد اینستا چک کردن و. استفاده ميکنیم مثلا من خودم گوشیم هم ماشین حسابمه هم در عین حال سیستم کاميپوتریمه، هم مرکز خریدمه، هم اینکه بایگانیمه و. از تم
بسم الله
بالاخره بعد از کلی وقت برگشتم تهران.برگشتم و دوستامو دیدم و دیروز هم با مامان بابام اومدیم لواسون خونه ی خالم.باغِ بزرگ و باد خنک شب ها و بالکنِ خیلی بزرگ برایم یادآور حس های خوبِ از دست رفته است.دورهم جمع شدن های شلوغِ فاميل و بازی کردن تا دمِ صبح.ولی حالا صبح ها که بیدار ميشوم کسی کنارم نخوابیده است.به آرامي رخت خواب خودم را جمع ميکنم و پای لپ تاپ مينشینم و بعد یکم در حیاط ميگردم و گیلاس ميخورم و عصر ميشود و بعد هم دوباره برميگردیم ت
وقتی این وبلاگ رو درست کردم بیشتر دلم ميخواست جایی رو داشته باشم که بتونم با خیال راحت هر اون چه که از فکر و قلبم ميگذره رو اونجا ثبت کنم و بنویسم و چندان برام مهم نبود که اصلا مطالبم خواننده ای داره یا نه،کسی نظر ميده یا نه؟
ولی راستش الان خیلی دلم ميخواد که بدونم کسی پست هامو مي خونه؟و اگه مي خونه نظرش چیه؟پیشنهادی برام داره یا نه؟
دیشب سی نفر مهمون داشتیم که به مناسبت خریدن و اومدن تو خونه جدید،اومده بودن خونه مون.من خیلی مهمون دوست دارم اما نهایتا تا پونزده نفر،نه بیشتر.
با اینکه مادرم و خاله ام هم خیلی کمکم کردن اما باز فشار زیادی بهم وارد شد.تو خونه مون یه دست مبل ده نفره داریم و چند تا صندلي ميز ناهار خوری که برای پنج نفر کافی بود.برای ۱۵نفر باقی مونده با همسرم رفتیم صندلي اجاره گرفتیم.بعد برو بهترین قنادی شهر که دقیقا اون سر شهره شیرینی بخر،کلی بگرد ميوه خوب بخر،
الان تو مطب دکتر نشستم حوصلم سر رفته تا زودتر نوبتم بشه. همون حس گند کلافگی و اضطراب توی یک محیط بسته.  ۱۵ مين هست که نشستم. واقعا تحملش برام سخته. بیا یه راه پیدا کنیم تا حواسم پرت بشه. فردا زبان دارم تقریبا تا ظهر که خواب بودم یه ذره کار کردم دوباره خوابم برد تا بعد رفتم حمومو حاضر شدم. مطب بر عکس هميشه بیش از حد شلوغه تقریبا بیشتر صندليا پر شدن. بیمار دکترم رفت بیرون احتمالا 
همون موقع صدام کرد رفتم تو الانم که اومدم خونه فکر کن تازه ميخوام بش
مریم مي گه بابا برات یه هدیه کوچیک گذاشته کنار که وقتی اومدی بدیمش بهت :(
رها مي گه: بابا به هرکدوممون تک به تک گفته بود این دفعه حالم بد شد نبریدم بیمارستان. دوست دارم تو خونه م بميرم. رها گفت خوشحالم چون فکر مي کنم خوشحاله.
ميلاد گفت: بابا بین خواهرزاده برادرزاده هاش تو رو از همه بیشتر دوست داشت.
گفت بابا هفتاد سالش بود ولی از من تندتر راه ميرفت.
چی بگه آدم جز گریه؟
سوالی که برای خودم خیلی بدیهی بود اما برای همه عجیب وا مگه ميشه؟ عروسی مثلا جدا از مسئله با کلاسی یا بی کلاسی، جدا از مسئله غرب زدگی و تعاریف اشتباه از زیبایی من فکر ميکنم مهم ترین دليلم اینه، موی رنگ شده سنو بالا ميبره و تو ذهن من کسی که موهاش رنگ شده دیگه بزرگ شده و زن خونه اس من نميخوام زن خونه باشم، من ميخوام همون دختر بچه ای باشم که کتونی ميپو‌شه، ميدونی چرا چون نميخوام مرگ ارزو هامو باور کنم چون ميخوام فکر کنم هنوز وقت دارم واسه تلا
بین خودمون بمونه!
اومدم خونه مامانم اینا که زینب با مامانم باشه من بتونم راحت آشمو درست کنم،
اولش یه بیست دیقه نگهش داشتند. بعد زینب گریه مریه. رفتم گرفتمش! 
دوباره که ساکت شد برگشتم ادامه بدم آشو.
که مامانم اومد تو آشپزخونه! مي خواست برا شام غذا درست کنه!
به خدا من فقط تعارف زدم :)))) گفتم مي خوای من درست کنم؟ 
هیچی قابلمه رو گذاشت از آشپزخونه رفت بیرون :))))) بی انصافی نباشه! ازم پرسید مي خوای برنجو پیمانه کنم؟؟؟ گفتم نه! حالا رومم نميشه بگم فقط
ميگفت که: یه بنده خدایی هرچی تو خونه اش دعا ميکردن مستجاب نميشده اومده به یه عالم گفته چرا اینطوریه!
عالم گفته:تو خونه تون یه بی نماز هست
بنده خدا گفته: همه نماز ميخونن 
عالم فرستادن چند نفر تو خونه شون دیدن بله همه نماز ميخونن
عالم اومده تحقیق دیدن که روی درخت توی باغچه لونه ی کلاغ عهِ کلاغِ رفته استخون اورده گذاشته تو لونه
اون استخون برداشتن بعد دعاشون مستجاب شده
بعد عالم که خیلی پیشرفته بوده اون موقع تحقیق کردن روی اون استخونه فهميدن اون ا
کم کم داریم به یک سالگی زندگی مشترک مون نزدیک ميشیم . یه سال غم و شادی، یه سال قهر و آشتی، یه سال تلخ و شیرین، زندگی بالا پایین زیاد داشت واسمون . پارسال یه همچین روزایی بود که خیلی تنها بودیم . تو تنهاتر از من، من تنهاتر از تو ، خدا رو داشتیم و همدیگه رو . من تنهایی جهیزیه ميخریدم تو تنهایی دنبال وام ميدویدی که بتونی خونه اجاره کنی، من تنهایی وسیله ميچیدم تو تنهایی دنبال پول بودی که بتونی مراسم عروسی بگیری اونجوری که من دلم ميخواد، اصلا چرا ميگ
من یه اخلاقى که دارم اینه که خیلى نميتونم توى جمع بمونم. به ازاى ميزانى که توى جمعم یه چندوقتى لازم دارم تنها باشم تا استراحت کنم و انرژى جمع کنم.
پرویروز که تهران بودم، دیروز خونه بودم و خونه رو تا یه جاهایى جمع کردم و حموم و تميزى و یه کمم با علیرضا جیغ جیغ کردیمو و چرخ دنده هاى رابطه رو سابیدیم که جا بیفته بعد درست شدیم و اینا. امروز اومدم به مامانم کمک کنم چون دستش اونطوریه و نميتونه کار کنه و یکى از دوستامون یه عالمه آلبالوى خوب آورده واسه
تجربه‌ی عجیبی رو دارم زندگی مي‌کنم.  نه مي‌تونم یه دل سیر خميازه بکشم، نه با خیال راحت و هر اندازه که مي‌خوام قدم بردارم! نه مي‌تونم غلت بزنم و نه مي‌تونم بدون درد سرفه کنم یا حتا موهام رو شونه بزنم. دست اندازا و چاله‌های توی خیابون رو مي‌فهمم! مثلن از خونه تا مطب ۷ مدل دست انداز داشت. اولی رو با درد عجیبی گذروندم و برای دومي یاد گرفتم با دستم گردنم رو محکم نگه دارم! از این که فعل هارو مجبورم از نو بچینم و برای هر حرکت از قبل فکر کنم انرژی کم
رسیدم خونه دیدم رفتند دسته جمعی یعنی آبجی خانم سميه و شوهر ش و مامان خانم رفتند حجامت برگشتنی پیتزا متری خریده بودن من یه چند تیکه شو بیشتر نتونستم بخورم حالم بد شد اون نشسته بودن سر سفره و من روی مبل قشنگ روبروم به سر روی خونه !!! احساس تهوع بهم دست داد . اومدم توی اتاقم پای لب تاپ سرخودم گرم کنم . تا حالام بد نشه
سلام 
یه چیز جالب و سر گرم کننده 
من نمي دونستم گوگل ارث برای کشور هایی مث آمریکا کیفیتش در حد یه تور مجازی بالاست ، برای ایران که در حد یه تصویر هوایی هست 
واقعا رک بگم دیشب ادرس خونه بنیامين رو زدم حتی کوچه شون ماشین ها پارک شده نزدیک خونه شون رو با وضوح در حد عکس ولی سه بعدی دیدم 
اصلا یه چیزی ميگم یه چیزی مي شنوید کافیه اون آدمک زرد رنگ رو بکشید رو صفحه تا تفاوت رو حس کنید (اون آدمک برای ایران کار نمي کنه )، یعنی انگار رفتی خارج رو دیدی ، و یه
سرگرمي یه آدم بیکاری که روز جمعه اطرافیانش رفتن پی کار و گردش خودشون و اونو تو خونه تنها گذاشتن، مي‌تونه این باشه که بره تو دیوار بگرده و بخونه که ملت به چه دلایلی لوازم نوی تازه خریده‌ی خودشونو مي‌خوان بفروشن.
جا ندارم
کادویی بوده، دوستش ندارم
اسباب‌کشی دارم
مهاجرت در پیش دارم
جهیزیه‌م بوده، بلااستفاده مونده
.
برام جالبه که برام جالبه.
یکی از نقاط ضعفم که خیلی هم اعصاب‌خردکنه، مهمانه! مهمانی که دعوت کرده باشیم و به وقت بیاد و به وقت بره رو نميگم، مهمانی از جنس خواهر و برادر که بدون اطلاع قبلی ميان و مدت طولانی، مثلا دو یا سه روز مي‌مونن منظورمه. گاهی دقیقا قبل از غذا کشیدن ميان، گاهی شب، دقیقا قبل از خوابیدن ميان، گاهی وقتی خونه حسابی بهم ریخته است و از همه بدتر گاهی وقتی وسط یه کاری هستی، مثلا وسط هم‌زدن تخم‌مرغ برای کیک، بعد وقتی ميان باید بری یک ساعت حاضر بشی و حجاب کنی
دلتنگ گذشته‌
دلتنگ خونه مادربزرگ 
دلتنگ جمعه هایی که همه تو خونه مادربزرگ جمع مي‌شدیم
دلتنگ بازی با بچه‌های فاميل
دلتنگ آب‌تنی تو حوض
دلتنگ خوابیدن تو پشه‌بند
دلتنگ یه سفره از این سر تا اون سر خونه
و کلی آدم که حالشون خوبه 
که با دیدن هم حالشون بهتر ميشه
دلتنگ اون ‌سال ‌هام 
دلتنگ اون روزام
دلم کمي قدیم مي خواهد❣️
شب اول زندگی‌ام تو بیمارستان (امير مازندرانی ساری) گذشت. البته من مشکلی نداشتم که بریم خونه، مامان جون بعد از عمل، شرایطش مساعد نبود.
شب اول بعد از بیمارستان، شیرگاه خونه بابابزرگ بودیم.من همه‌ش گریه مي‌کردم. مهمونا رفتند، من با قدرت بیشتری ادامه دادم!
ساعت یک بامداد، دل بابا جونم برام (برای مامان جون؟) سوخت. گریه‌ام بند نمي‌اومد. گرسنه‌ بودم و نمي‌تونستم شیر بخورم. اومد بغلم کرد و یه دور تو خونه منو چرخوند و همه جا رو نشونم داد. خیلی زود ه
اگرچه دست و دلي سخت ناتوان دارمتورا نمي دهم از دست، تا توان دارمسری به مستی نیلوفران صحراییدلي به روشنی باغ ارغوان دارم»اگرچه مرده ای، ای عشق! نعش نامت راهنوز هم که هنوز است بر زبان دارمچراغ یاد تو را در کجا بیاویزمکز این کبود نفس گیر در امان دارم؟ميان سینه من آتشی است چون فانوساگرچه خواستم این شعله را نهان دارمعبدالجبار کاکایی
پریروز ظهر بطور ناگهانی توی شرکت خوابم گرفت اینقدر که هر یه دقیقه برام یک ساعت ميگذشت تا بلاخره ساعت 2 شد و طبق معمول رفتم خونه‌ی مامان و بعد از ناهار آریان رو برداشتم و رفتم خونه. با هر بدبختی بود غذا درست کردم و بعد از خوردن شام، حدود ساعت 8 مثل جنازه افتادم. هرازگاهی با صدای آریان بیدار ميشدم اما از شدت سرگیجه و سردرد دوباره ميوفتادم. پرویز هم وقتی حالم رو دید ظرفها رو شست و مراقب آریان بود. صبح وقتی چشمام رو باز کردم که بلند بشم برای رفتن به
دلم برای دخترکوچولوی همسایه یه ذره شده! چند روزه یا مهمون داریم و یا من کار دارم:/ درنتیجه نميتونم برم بیارمش. صداش همش تو گوشمه. بچم نميتونه جمله بسازه هنوز*__*  کلمه به کلمه منظورشو ميرسونه و خیلیی باحال و شیرین کلمه ها رو ادا ميکنه. هر دفعه که ميارمش خونه، یه چند کلمه به دایره لغاتش اضافه شده. 
فعلا با دیدن فیلماش سر ميکنم و از دیدنشون انرژی ميگیرم.
این نی نی ها چه ها نميکنن با دل آدم:) . هر حرکتشون یه دلبری محسوب ميشه. 
هنوز بیست‌وچاهار ساعت از رسیدن‌م به خونه نگذشته که حس مي‌کنم هزار سال پیش این‌جا رسیدم.» این جمله رو روزِ بعد از رسیدن به خونه نوشتم. الان که به‌ش فکر مي‌کنم، مي‌بینم که چه‌قدر فرسایشِ زیادی رو تحمل کردم. نمي‌تونم با استایلِ خونواده‌ام وفق پیدا کنم و در حال حاضر چاره‌ای جز موندن ندارم.
راست‌ش رو بخوای، از بچگی همين‌طور بودم. یک مدلِ غیرقابل‌تطابق‌ در جمعیتی که اطراف‌م بودن. شاید بگی خب جمعیت‌ت رو عوض کن! اما حس مي‌کنم(یا توهم زده
کمتر از دو روز دیگه کنکور ارشده.
استرس دارم. ميدونم قبول ميشم. استادم دیشب بهم ميگفت رتبه ت به احتمال زیاد تک رقمي ميشه.
ولی ميترسم. استرس دارم. خیلی خیلی.
مغزم خسته س. ميترسم برم خونه حميد اینا. آخه ميدونم اونجا بهم ميگن اصلا استرس نداشته باش. فوقش سال دیگه ميخونی
بنده های خدا ميخوان استرس منو کم کنن ولی نميدونن با این حرفشون نه تنها استرسم کم نميشه بلکه واقعا ناراحت ميشم. آخه هیچ کس نميدونه من چه تلاشی کردم و چقدر خوندم
ولی وقتی بهم ميگن ایش
یعنی این چند روز بعد اون ماجرای رمز دار تازه فهميدم ، روابط چقدر زیاده و من چقدر ساااده ام :/ 
فکر ميکردم طرف متاهله چون حلقه دستش بود ! الان فهميدم دوست پسرشه ! بعد اینها به درک ! نشسته راحت از روابطشون ميگه ! 
به اون یکی که دوست پسرش همکلاسیمونه ، ميگم اون فلش من رو از دوست پسرت بگیر فردا بیار برام لطفا !برگشته ميگه امشب نوبت خونه ی منه ، بیاد ميگم بیاره ميگیرم ازش :/ 
من :/ نوبت خونه ی اون :/ 
اون یکی ۱ ساله با دوست پسرش به هم زده ، نشسته از مشکلاتش
سلام
یکی از همخونه قبلیام که همچنان باهاش رابطه دارم، ميخواست بره خونشون به مدت دو هفته. اخیرا یه گربه گرفته و باید پیش یکی ميزاشتش برای این مدت و چون ميدونست من خیلی گربه دوست دارم، به من پیام داد و منم که مگه ميشه نه بگم به گربه
اینجوریاس که به مدت 2 هفته ای گربه داری دارم ميکنم. 
-----------
یه جلوه هایی از بچه داشتن رو به آدم نشون ميده بنظرم. البته من که نداشتم فعلا ولی خب این که تو یه شب 10 بار بیدار بشی بخاطر یه صدایی که این درست کرده رو زیاد شنیدم
امشب سجاد یه ویدیوکلیپ از یکی از ترانه های ابراهیم منطفی واسم فرستاد، اینقد صداش غم داشت که یه لحظه دلم واسه غم تنگ شد. یاد بقیه ی آهنگای رامي هم افتادم، خنیاگرِ جنوب. ظرفیتِ گوش کردنِ آهنگاشو ندارم تو این ایام. کلاً کم پیش مياد آهنگ گوش کنم (وقتی خونه ام، وقتی تنها و یه جای دور نیستم)، اینجوری هیچوقت خسته کننده نميشه. 
داشتم ميگفت، دلم واسه غم تنگ شده. واسه عصبانیت و نااميدی نه! واسه یه نوع ناراحتی. عصبانیت و نااميدی خیلی مزخرف و نخواستنی ان،
بسم الله مهربون :)
1. داداشم از مسافرت برگشته، با کلی سوغاتی های قشنگ و رنگی رنگی :) سلیقه ی من و داداشم از زمين تا آسمون متفاوته، حتی رنگ هاییم که اون دوست داره من دوست ندارم، با این حال هميشه به خاطر تک تک سوغاتی هایی که برام مياره ذوق مرگ ميشم و همه رو استفاده ميکنم *_*
2. "ن" ميگه بیا بریم کلاس نقاشی با مداد رنگی. مداد رنگی هم دوست دارم ها، ولی خب سیاه قلم رو بیشتر. بعد من تازه شروع کردم، چطوری از سیاه قلم بپرم مداد رنگی! شایدم برم ها، چون کلاسش به خ
ميدونی چرا‌خونه های قدیمي شیشه رنگی دارن؟
واسه اینکه هر نامحرمي به راحتی از حیاط نتونه داخل اتاق رو ببینه،
 اما وقتی تو زاویه درست قرار ميگیری، وقتی محرم باشی و داخل اتاق باشی هم از احوال خبر داری هم از حیاط
شیشه رنگیارو دوست دارم عین هستن
مثلا هر زنی که دوست نداره بشنوه دوستت دارم»،
به بعضیاشون باید بگی خندت بود که گرفتارم کرد» تا مستیشو ببینی
از هر شیشه ای شفاف ترن، تُو توْ زاویه ی درست قرار گرفتی؟
یه فاميل دارم پسر شوته کلا، الان ۳۰ سالشه و دارن براش زن ميگیرن، دختره ۲۲ ساله و پدر و مادرش کله گنده و مایه دار، نميدونم این شوتا چرا اینقد خوش شانسن خخخخ البته اینم وضع مالیشون خووبه اما خرج صفر تا صدشو ننه باباش ميدن، پسره اینقد نچسبه که مثلا شارژرشو مياره خونه شما تا موبایلشو شارژ کنه، فک ميکنه اینطوری یه چیزی افتاده جلو :)))آدم گدا صفتیه، چون کامل ميشناسمش واقعا همينه ، بیچاره اون دختره :/
فلاسک رو آب‌جوش کردم و نیاوردم. اومدم پارک بانوان واسه سکوت و خلوت و فکر. یه‌کم که گذشت دیدم همه دارن ورزش مي‌کنن و من دراز کشیدم! پا شدم قدم بزنم، هرچی پول و کارت و طلا تو کیفم بود گذاشتم جیب پالتوم و راه افتادم. (بله، من طلا هم با خودم حمل مي‌کنم =) مامان اصرار دارن که پلاکمو بندازم گردنم، هرچی هم ميگم باهاش احساس خفگی مي‌کنم به گوششون نميره. چند وقت پیش تو درمانگاه بودم که دیدم تقی افتاد رو زمين، قفلش خراب شده بود. منم گذاشتم تو کیفم و دیگه ن
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب