نتایج پست ها برای عبارت :

دیدی یه وقتایی وارد یه جایی میشی حس میکنی قبلا اونجا بودی

ديدي وقتايي که نصف شب از خواب بیدار ميشي و آب میخوای،مجبوری کورمال کورمال راه بری تا برسی به یخچال؟
توی راه به احتمال زیاد به دیوار و وسیله ها میخوری، درد رو تحمل ميکني اما سعی ميکني صدات در نیاد!
بر اساس اون تصویر ذهنی که از قبل داشتی سعی ميکني موانع رو پیش بینی کنی تا با کمترین دردسر برسی به یخچال.
وضعیتِ الانِ من هم همینجوريه!!!
توی تاریکی مطلق دارم کورمال کورمال سراغِ نور رو میگیرم.
تصویر ذهنی که از قبل دارم بهم قوت قلب میده که ادامه بدم،حت
-فکر ميکني انقدر احمقه که بره اونجا؟ (مظنون)- نه.فکر میکنم انقد باهوشه که بیاد اونجا.عاشق قاتل های باهوشم.خیلی دلشون میخواد که گیر بیفتن.- چرا؟- تا تحسین بشن.تشویق در پایان نمایش بینظیرشون.نقطه ضعف نوابغ همینه.دلشون تماشاچی میخوادفصل 1.1
يه غلطی کردم . خودمم توش موندم:) نمیدونم چجوری جمعش کنم.
به يه نفر پیشنهاد دادم بیاد گروه فیزیوپات، بچه ها اول موافق بودن. هنوزم هستن. منتها دوستم موافق نیست:) . و قبلا هم به من گفته بود جايي که اون باشه من نیستم. با اون یکی هم رودرواسی دارم. چه کنم؟:))))
میدونم من نباید خودمو جلو مینداختم و حداقل من نباید پیشنهاد میدادم. ولی خب غلطيه که کردم:). نظرتون چيه؟
پ‌.ن : برای اون نفر پلن b هست گروه ما. بچه ها هم میدونن. قرار بود بره يه جای دیگه، ولی گویا از اون
از يه جايي به بعد دیگه ناخن هات رو قد بیل نگه نمیداری ، دیگه خودتو با آرایش خفه نميکني ، هر لباسی رو نمیپوشی ، اگه اهل رنگ کردن مو باشی دیگه رنگای مختلف رو امتحان نميکني ، سبک خودتو توی زندگی ، لباس پوشیدن و استایل پیدا کردی . از اونجا شروع ميکني به بزرگ شدن .
خیلی وقته انگاری نبودم اینجا، حتی یکم نگران بودم نشه برش گردوند.
توی توییتر بود. واقعیتش برام خیلی جالب بود. چون میشد هوایی زد. چیزهای بامزه نوشت. چیزهای بامزه خوند. دوست پیدا کرد. دوست واقعی که بری خونش و بیاد خونت. واسه دوستت زید جور کنی اونجا. اشنا شی. دعوا کنن پس تو هم بلاک انبلاک کنی. وقتی زید جدید زدی بیای اعلام کنی.  
ولی.
از يه جايي دیگه ناراحت و مضطرب بودم. اشنا زیاد شد. برای بعضی از توییتام بازخواست میشدم. خودسانسوری شروع شد. ولع دیده شدن
يه وقتايي سرتو گرم يه کار می کنی و هر چقدر که می تونی درگیر اون کار ميشي تا از شر فکرهای بی خودی که تو سرت میاد خلاص شی
بعد از اون لحظات شاد و لذت بخش، انقدر خسته و کوفته ميشي که بجز فکر کردن عملاً نمی تونی کار دیگه ای انجام بدی.شکنجه بدتر از این؟!
+اثرات جانبی کمک در اثاث کشی  
                 
تا حالا دقت کردید با چشم بند زدن چه لحظه های نابی رو از دست میدید؟!
وقتی خوابی و سردته،یکی از عزیزانت میاد و پتو رو روت میکشهيه لحظه ی کوتاه چشمات رو وا ميکني و بهت لبخند میزنه،تو ایندفعه آروم تر از قبل میخوابی.
وقتی نور از پنجره ی اتاقت میفته رو چشمات،با يه اخم شیرین بیدار ميشي و پشتت رو به نور ميکني و به خوابت ادامه میدی یا بیدار ميشي و صبح خوبی رو شروع ميکني.
وقتی يه لحظه ی کوتاه چشمات رو باز ميکني و همسر/پدر/مادر/خواهر یا برا
همیشه وقتی خیلی ناراحت میشم
به هر دری میزنی تا یکم فقط یکم من آروم شم
کارایی که من دوست دارم انجام میدی
مراقبمی
ازم حمایت ميکني
تنهام نمیذاری
همیشه بهم فکر ميکني
دنبال اینی که چطور میشه پیشرفت کنم؟
حال و هوام خیلی برات مهمه
به نیازهام توجه ميکني و بهش پاسخ میدی
درکم ميکني
برام وقت میذاری
باهام مهربونی
دوستم داری
به فکر خوشحال کردن منی
همیشه همراهمی
فقط خداست که بیشتر از تو برام مايه میذاره
وقتای ناراحتی برام کادو میگیری
وقتايي که هیچکس حوا
 نمیدونم اینو قبلا تو وبم تعریف کردم یانه ولی دوباره تعریف میکنم چون یک چیزیش منو ناراحت کرده!
دوترم پیش که اندیشه اسلامی ۲ امتحان پایان ترم داشتم رفتم مجتمع ۳ من با اونجا زیاد آشنا نبودم و فقط سالن اجتماعاتش بلد بودم شماره صندلیم فقط میدونستم ولی نمیدونستم کجا باید برم پس رفتم همون سالن اجتماعات کلی ادم اونجا بود يه عده نشسته بودن یک عده درحال اومدن و چند نفر مراقب هرچی صندلی هارو نگاه کردم شماره من توش نبود تا يه خانمی گف شماره ات چنده بهش
میدونی يه حسی هست به اسم حسه خلا !حسه تهی شدن!شایدم اسمش يه چیز دیگه باشهاما يهو خالی ميشي!انگار قلب نداشته باشی اصن! یا شایدم خیلی داشته باشی!نمیدونم!دلت میخواد با کسی حرف بزنیو دلت نمیخواد با کسی حرف بزنی!آهنگ گوش ميکني ولی حسشو نداریگريه ميکني ولی حسشو نداریزندگی ميکني ولی حسشو نداری!دوس داری حرف بزنیاما حال نداری زبونت رو بچرخونیحتی نه حال نوشتن داری و نه تایپ کردنشاید اصن حرف خاصی هم نداشته باشی!این حسه ممکنه يه مدتی ذهنت،روحت و جسمت ر
شاید باید اینهمه سال رو تجربه میکردم تا يه جايي تو مسیر زندگی بهت برخورد میکردم.
تو.؟
تو برای من آغاز همه راه های نرفته بودي و پایان روزهایی که آرزو های من نبود.
دارم به تو فکر میکنم. به نگاهی که گاهی مرحم زخم های دلم بود و انگیزه ایی بود برای ادامه دادن
از نگاهی که گاهی سرزنش گرانه بود و ته دلمو خالی میکرد و منو از همیشه تنها تر.
تو منو ديدي. بهم نگاه کردی و دستامو گرفتی و منو به زندگی با خودت دعوت کردی. 
تو خواستی منو وارد چهارچوب قوانین خاص خو
وقتی مامان نیست؛ آبسردکن یخچال همش خاليه، صبا از گرمای آفتاب تلف میشم و کسی نمیگه کولر و برات روشن کنم، همه جا با وجود مرتب بودن انگار خیلی به هم ریختس، غذاها فقط شکم پرکنن انگار يه چیز مهمی توشون کمه و خونه يه چیزی شبيه زندگی کم داره.
وقتی بابا نیست؛ صبا خواب میمونم، کسی برام لقمه نمیگیره که اگه حتی دیرمم شده بدون صبحانه نرم دانشگاه، موقع سحری کسی تا اتاق نمیاد که نازم و بکشه و ببرتم برای سحری خوردن، کسی موقع فوتبالا صدام نمیکنه و همشون و ا
دلم میخواد در مورد يه موضوعی صحبت کنم باهاتون، اونم موضوع رسم و رسومات جدید هست، ما ایرانی ها مجموعه ای از رسم و رسومات رو داریم، یعنی دختر و پسری که میخوان ازدواج کنن یا کلا ازدواج کردن، چند نوع رسم و رسوم جلو روشون هست.
رسومات ایرانی باستان، رسم و رسومات دینی، رسم و رسومات اروپایی
همه این رسم رسومات هم در قالب ازدواج میان، مثلا این روز ها واقعا اگر آقا پسر برای دختر ولنتاین کادو نگیره خب خانومش ناراحت میشه و قهر میکنه در صورتی که قبلا و
به نام او.
لپ تاپو روشن کردم و داریوش داره میخونه :اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد."
منتظر بودم بنویسم از امروز ولی چیزی نبود جز اعصاب خوردی های معمول خونه 
شب ها بیشتر دلم میگیره جدیدا
تنها شدم.مثل وقت هایی که تهران تنها بودم.دلم میخاد برم تهران و دو هفته بمونم اونجا!
واقعا این هایی که تو این سن با خانواده زندگی میکنن خیلی سخته!!!یا شایدم من عادت کردم به تنهایی بودن یا بهتره بگم مستقل بودن!میرم اونجا دلم برای اینجا تنگ میشه ،برای تو جمع خانواد
دیروز رفته بودم کتابخونه، میخواستم یکی دو ساعتی اونجا درس بخونم، با انبوهی از کنکوری ها، که دیگه احتمال زیاد اکثرشون دهه هشتادی هستن یا نهایتا اواخر هفتاد، روبرو شدم . من حقیقتا جا خوردم. دخترایی که هیچ شباهتی به يه دختر هفده هجده ساله نداشتن، صورتایی پر از آرایش غلیظ، خنده هایی پر از بوی مخفی کاری، مدام در حال چت، گوشیشون مدام در حال زنگ خوردن، نمیخوام بگم نسل ما قدیسه بوديم، ما هم بالاخره يه جاهایی زیرآبی میرفتیم (هرچند درصد کمترمون) ولی
وقتی از بلند های زمانی که داشتی پرت زمین ميشي،متوجه ميشي تازه خیلی هم بد نیست و تو رو به موندگار کردن در جايي که انتخاب کردی وادار میکنه بعد میبینی قشنگه زشت نیست.اینکه ما هر بار با همدیگه چقدر بی راهه میریم و بر میگردیم و هی به خودمون میگیم الان نه بزار باشه بعدمیتونه چیزی باشه که هر بار خواستیم به خود بودنمون نزدیک تر باشیم یا بشیم اما نه اینکار رو نکردیم و يه قدم به عقب و جايي که بوديم میریم و خوب سرجامون ميشينیم.خواستم به خودم نهیب بزنم ک
داستان از اونجا شروع میشه که دفترچه رو پست ميکني
 
 
از اون روز دیگه آدم سابق نیستی 
 
اونی نیستی که به میل خودا میخوابیدی به میل خودت بیدار میشدی 
اونی نیستی ک به میل خودت لباس میپوشیدی و میگشتی
تو الان سربازی!
 mrlux
وقتی يه مدت مستقل زندگی کنی(چه متاهل بشی،چه خوابگاهی بشی،چه خونه ی جدا بگیری)دیگه زندگی کردن تو خونه ی پدر و مادرت برات سخت میشه،حس ميکني استقلالت زیر سوال میره.
من دقیقا همین حس رو دارم،الان حدود دو ماه و خورده ای هست که خونه ی بابام هستم. يه زمان اینجا بهترین جای دنیا برام بودم،حاضر نبودم آرامشِ اتاقم رو با جايي عوض کنم ولی الانلحظه شماری می کنم برای رفتن.
نه اینکه بهم بد بگذره نه،ولی دیگه مثل قبل راحت نیستم.
خونه ی خودم و همسرم،خیلی راحت
آبجی دو روز بینی‌شو عمل کرده ،صبح پیشش بودم از اونجا اومدم شرکت و بعد از تایم کاری رفتم پیشش و شب هم پیشش موندم فردا صبحش اومدم شرکت و و بعد هم رفتم خونه خودمون 
شب با هم دعوامون شد ،میگه يه ذره بهت رو بدم پررو ميشي ؛گفتم نبودي محبت کنم بهت .جنبه نداری!!!
حالا بگو محبتش چی بوده،عصر رو کاناپه خوابیده بود گفتم بیا پیش ما بخواب (محبت رو داشته باش خدا وکیلی!) 
ملت کادو میخرن ،گل میخرن ،این جای خوابشو عوض میکنه من جنبه ندارم :))
فکر میکنم يه ماه پیش بود که اتفاقی با عمه رفتیم به يه جلسه از انجمن گیاه خواری،به نظرم جالب میومد و هرکدوم از ادمایی که اونجا بودن کلی راجب تجربه هاشون و کتاب هایی که خوندن حرف زدن بعضیاشون نزدیک به 6 سال گیاه خوار بودن و لب به گوشت و هر چیز حیوانی دیگه نزده بودن،البته باید بگم اونقدر روم تاثیر گذاشت که بلافاصله بعد از رسیدن به خونه فکر سرخ کردن مرغ به سرم زده بود،واقعا برام عجیب بود که چرا اینقدر گرسنه ام شده و معده م اینگاری که ترسیده باشه ال
چند روزی هست با بکس تیم برای حضور تو نمایشگاه الکامپ امسال رایزنی کردیم و بالاخره پریشب هماهنگیاشو انجام دادیم و تصمیم گرفتیم کل تیم با هم بریم تهران . امروز با قطار حرکت میکنم و فردا صبح تهرانم و اونجا بقيه بچه ها رو میبینم . کلی هیجان دارم چون قراره استارتاپای بزرگ ایرانو از نزدیک ببینم . همچنین مهرداد یکی از دوستان بلاگی رو هم اونجا میبینم  . در نظر داشتم يه روز برم و از نزدیک ببینمش اما فکرشو نمیکردم به این زودی :دی . سعی میکنم درحین ب
حتما تاحالا پیش اومده که با دوستانتون صندلی داغ بازی کنید و سوال کم بیارید. در این پست میتونید 141 سوال پیدا کنید که از دوستان بپرسید. :) اگه سوال جالبی در ذهنتون هست بگید به لیست اضافه بکنیم. در ضمن اگر خواستید میتونید در نظرات به هرکدوم از سوالات هم خواستید جواب بدید. (^_-)

1. يه بیوگرافی از خودت میگی؟2. چقدر میتونی به شرق بری، بدون اینکه به غرب برسی؟3. اگه مجبور باشی يه کرم رو بخوری، چجوری میپزیش؟4. اگه يه ماهی بودي، دوست داشتی چه نوع ماهی باشی؟5. ا
تا حالا شده
 يه ادمی رو در نظر بگیری که یسری ویژگی های اخلاقی مزخرف داره که تو رو متنفر میکنه . و تو مجبوری باهاش بسازی به هر جهت . 
يه مدت میگذره هم تو سعی ميکني باهاش کنار بیای
و هم حس ميکني این ادم انگار داره تغییر میکنه و انگار داره ادم میشه! 
دوباره يه مدت میگذره
حس مثبت پیدا ميکني نسبت به این ادم که نه انگاری این ادم داره اخلاقای گندشو عوض میکنه و تو هم سعی ميکني خوب باشی باهاش.
.
.
.
 اما دقیقااا 
یجايي که باهاش اوکی ميشي و میری بزرگترین ل
خدایا ! همونطور که زمستون رو برای ما تابستون کردی ، تابستونمون رو هم زمستون کن ! آمین .
میگن در اروپا دمای هوا به 30 درجه میرسه ، تو خیابونا به مردم آب رایگان میدن ، اونوقت در ایران ، دمای هوا به 50 درجه میرسه ، برقا رو قطع میکنن (حرفی ندارم واقعن )
هنوز درک نمیکنم چرا باید ساعت 12 ظهر ، در اوج گرما بیان قرار بذارن که بریم با هم دیگه چیزی بخریم . خداییش دیگه من دمای 46 درجه رو انقدر شدید و مستقیم حس نکرده بودم .
یادمه آخرین آزمون سنجش بود به مدت ده دقیقه
با یکی از فارغ‌التحصیلان تازه کنکور داده که قبلا توی اتوبوس هم‌مسیر بوديم صحبت می‌کردم. حرف زیاد زدیم، از همون بحث‌ـهای سابق منطقی، دینی، عقیدتی و بولشت! راستش عقایدش واسه‌ی من جالب نیست! دوست ندارم بهشون فکر کنم. دوست ندارم وقتی خدا رو انکار میکنه تاییدش کنم یا وقتی به مقدسات دینی توهین میکنه بهش نگم "خفه شو".
دیروز به یکی از بلاگرها هم گفتم "فقط آتئیست نشو!". نمیدونم! شاید فکر میکنم باید يه خدایی باشه که وقتی رسیدی به pitch black بری تکيه بدی به
رفقا کنکوری سلام !!!
امیدوارم تا حالا بهترین ها براتون رقم خورده باشه و اونایی که کنکور دادن از نتیجشون راضی بوده باشن.
یادتون باشه موفقیت معنیش این نیس که رتبه برتر بشی ، موفقیت یعنی این که نتیجه زحماتتو ببینی و بدونی تلاشت به ثمر نشسته.اینه که لذت بخشه
الان هر کدوم از شما رفقایی که تازه کنکور دادید ؛ کوهی از تجربه رو دارید با خودتون میکشید!! لطفا تجربیاتتون را با ما به اشتراک بگذارید .
آی دی پیج اینستامون رو هم میزاریم براتون که اونجا بیشتر ب
سلام دوستان
خوب سردرگمی من قبلا این بود که نمیتونستم وارد بورس بشم، الان که سه تا پیشنهادکار دارم که هرسه در نوع خودشون برای منی که هیچ سابقه کاری در بورس ندارم خیلی اوکی هست و وسوسه انگیز، تصمیم گیری و انتخاب بینشون خیلی میتونه سخت باشه، حالاست که میفهمم قسمت همون چیزی که تو تصمیمشو میگیری و این بار مسولیت خیلی سنگین یجورایی بعدا فقط خودتو میتونی شماتت کنی، که من مدتی دارم سعی میکنم با خودم درست صحبت کنم اگر اشتباهی میکنم طبیعی چون ادمم،
وارد محوطه ی باشگاه که شدم صدای داد و فریاد شنیدم، نگران شدم . صدا از دفتر مدیریت بود.مدیر و يه خانم دیگه با نهایت صداشون با هم حرف میزدن و هی میکوبیدن روی میزاون خانم مادر یکی از بچه های کاراته بود، مدعی بود دیروز دخترش رو بخاطر اینکه شهريه نداده راه ندادن و آواره ی خیابونش کردن.اما مدیر می گفت دیروز دخترش رو اصلا ندیده و حتی وارد باشگاه هم نشدهمدیر با خونسردی رفت دختر اون خانم رو آورد و اول بوسش کرد و خیلی مهربون ازش پرسید: دخترم دیروز ا
بابا زنگ زد پاشو با مستر بیا توام منم از خدا خواسته انگار نه انگار ماه پیش اونجا بودم گفتم حتما میام! خولاصه اینکه چند روزی میرم اردبیل ، نیاز داشتم اصلا چند روزی ازاین جو دور باشم . تواین چند روز کسی از کنکور حرف بزنه میزنم شت و پتش میکنم ! احتمالا رتبمم اونجا میبینم دیگه به احتمال خیلی زیاد که اصلنم واسم مهم نیست! بریم ساکمونو ببندیم❤ خوش بگذره بهم
چشم رنگیم مرسی که هستیبهترین همسر دنیا دیشب تا صب فقط گريه کردم اذیتش کردمببخشید
وقتی‌ام خیلی غمگینی، انقدر که غم استخون بتر شده و به قول سعدی "کارد به استخوان رسد"، به این فک ميکني که خب این نهایتِ غمه و اگه امروز و فردا تموم نشه بالاخره توی یکی از همین سالای نزدیک قصش تموم میشه دفترش بسته میشه و فقط ازش يه خاطره‌ باقی میمونه برای عبرت و سرمشقِ تمامی عمر.
ولی هیچ‌وقت همه چیز اونجوری که ما میخوایم پیش نمیره. چشمات و باز ميکني و میبینی که میشه خیلی بیشتر از این‌ها غمگین بود و نمرد، میشه خیلی بیشتر درد کشید و به جای امید
شام میخوردیم که حس کردیم سرگیجه ی شدید گرفتیم،اول فکر کردیم مشکل از غذاست، يهو گفتم نه!!!پرده ها دارن ت میخورن،زله است فرار کنید!
نفهمیدم چجوری شالمو سرم کردم و با بلوز و شلوار و بدون دمپایی پریدم تو حیاط.
یکم که وایسادیم،برگشتیم با آرامش ادامه ی شاممون رو خوردیم.
مامانم زنگ زد گفت اونجا هم زله اومده.بابام گفت ۷و۲ دهم ریشتر بود:|
من://
فکر می کردم يه پس لرزه ی ساده باشه آخه خونمون خیلی ت نخورد،دم شاه گرم با این خونه هایی که ساخته:)
الان
برای دومین بار از مترو استفاده کردم قطار شهری مشهد بر خلاف تهران خلوت بود و از ازدحام خبری نبود.
رفتم بیمارستان امام رضا(ع) وارد نبودم ازکجا باید برم و به کدوم قسمت باید مراجعه کنم!
به خانمی که اونجا بود گفتم دستم ضربه دیده باید به کدوم دکتر نشون یدم؟گفت ارتوپد.
گفتم استخون دستم طوریش نیست.
گفت باید ارتوپد تشخیص بده ولی دکتر نداشتن گفت فردا ساعت 7 اونجا باشم.
فکر نکنم برم گرچه شایدم رفتم.
پرسید دستت چی شده؟
گفتم يه ماشین لطف کرد بهم زد بعدش دس
میدونی قدیما آدم ها اگه رازی داشتند که نمیخواستن کسی اونو بفهمه،چیکار میکردن؟از يه کوه بالا میرفتن،يه درخت پیدا میکردن،سوراخی توی اون درخت درست میکردن و رازشون رو داخل اون سوراخ نجوا میکردن.بعد با گِل،اون سوراخ رو می پوشوندن؛
این طوری دیگه هیچکس نمیتونست راز اونها را بفهمه.
زمانی،من عاشق زنی شدم.بعد از مدتی،اون رفت.من به 《2046》رفتم.فکر میکردم ممکنه اون،اونجا منتظرم باشه اما اونجا نبود.همیشه با خودم فکر میکنم که اونم منو دوست داشت یا نه؟
اِدی: من می خوام برم پیش خواهرم، اونجا يه شیرینی فروشی بزنم. برای روز تولدت يه کیک بزرگ می فرستم.
جک: من از کیک تولد بدم میاد.
اِدی: چی؟ بدت میاد؟ چرا؟
جک: می دونی ، اینایی که میگی ، به روحيه ات نمی خوره. تو دوباره میری سراغ ی چون تو يه ی.
اِدی: آدما عوض می شن جک 
جک: روز ها عوض میشن، ماه ها عوض میشن ، فصل ها عوض میشن، ولی آدما هرگز عوض نمیشن.
ادی: چرا عوض می شن، خود تو هم عوض ميشي. می دونی می خوام رو کیک تولدت چی بنویسم ؟ جک موزلی. هه آره برات می فر
چشمای خسته و سردرد و يه عالم سیستم به هم ریخته که باید اصلاح بشن
ژینو برای بار اخر فامیلم رو صدا زد و من برای بار اخر دستم رو به نشانه"جانم،صبر کن الان میام"بالا آوردم.
پریسا طراح لباسه وارد سایت شد و هی چشماشو درشت میکرد،کنار صندلیم متوقف شد؛
يه تیکه از مغزم منتظر بود سوالی از طرف اون پرسیده بشه و جواب محاسبه کنه و بگه 
و تیکه ی دیگه ای مشغول ترسیم نقشه ساختمان بغلی بود
پریسا دقیقا طبق محاسبه ژینو 2/5 ساعت اونجا ایستاده بود و خیره خیره به کشیدن
اولش شبيه خواب ترسناک میمونه که منتظری بیدارشی و همچی تموم شه و خوشال باشی که فقط يه خواب بود بعد کم کم که باورت میشه چه اتفاقی افتاده همجور فکری میاد سراغت تا تورو بازنده ترین ادم دنیا نشون بده که همچیشو باخته و سعی ميکني یا درستش کنی با جا دادن يه ادم دیگه تو زندگیت و شروع دوباره یا به مازوخیسم ترین حالت ممکن سعی کنی خودتو بیشتر عذاب بدی  بعدش معمولن فکرت که میرفت سمت اون شخصی که نباید میرفت اعصابت بهم میریخت از همون افکار ولی دیگه بهم نر
کاش بودي.این را هر ساعت،اگر که از گره های فکری ام رها شوم توی دلم میگویم.
مثلا اینجا بودي و میبردم نشانت میدادم که کمربندی جدید شهر را طوری ساخته اند که وقتی ماشین از سرپایینیِ میان کوه ها به طرف شهر حرکت میکند،دیگر نمی توانم جلوه‌ی روشن شهر را ببینم و غرق رویا شوم.قبلا دیدن چراغ های همیشه روشن شهرم یکی از معدود کارهای دوست داشتنی زندگی ام بود؛شاید اصلا به همین خاطر بود که نمیتوانستم خودم را از جغرافیای اینجا رها کنم.هر کجا که می رفتم آخرش با
کاش میشد امروز مشهد بودم
نفس که میکشم الان حس نفوذ هوای صبحایی دارم که از ایستگاه راه آهن به سمت حرمت تو ريه هام پخش میشد
اونجا وارد خیابان امام رضا میشم و تمام مسیر چشم میدوزم به حرمت
انقدر هم هولم که از ذوق دوسه باره بهت سلام میکنم و دوباره و دوباره
امروز رو اگر میشد مشهد بود،
لباس تیره میپوشیدمو
باز تنهایی میومدم حرمت
از باب الجوادت میومدم
سلام میکردم همونجا مینشستم
يه گوشه کنار یکی از ستون های باب الجوادت
بهت تسلیت میگفتم
باهات
داشتم با پشمک حرف میزدم،بهم گفت تو که خیلی مهربونی تو که خیلی قشنگی گوگولی ای،هنوز داشت میگفت بهش گفتم پشمک میخوای گولم بزنی چی میخوای بگی،گفت تو دست منو همیشه رو ميکني گفتم هاهاها گفت ببین داری این مدت خودتو خر ميکني گفتم پشمک درست حرف بزن باتوام قهر میکنما گفت خب قهر کنی تنهاتر ميشي که گفتم فاک پشمک توام دیگه یاد گرفتی گفت خب من که خودتم خب خودت که میدونی تنهای گفتم پشمک بس کن گفت ببین این همه کینه مینه ای نباش تقی به توقی میخوره قهرجون میک
خدایا.يه وقتايي از خواستن خواسته‌هام میترسم!شاید خیر من در اون‌ها نباشه.شاید با داشتنشون از تو دور بشماما هیچ وقت از این که خیرمو دست تو بسپرم نمیترسم.خیالم راحته که بهترین رو نصیبم ميکني.آرامشی میخام که با هیچ طوفانی نلرزه و این ممکن نیست مگر در رضایت تو.پس شکرت میکنم برای تمام نعمت‌هایی که به من دادی.
به خودت میای و میبینی داری سوابق مریضو میخونی و میگه به جز دو بار اقدام به خودکشی و فرار از خونه و مصرف آیس و سکس پر خطر سابقه دیگه ای نداره. و بعد مکث ميکني. چه سابقه دیگه ای میخوای؟
به خودت میای و میبینی دیگه بدون تعجب میگی خانم شونزده ساله متاهل با سابقه سقط یا خانم بیست ساله متاهل از ده سال پیش و بعد که تو ذهنت متوجه ميشي ده سالگی ازدواج کرده هم تعجب نميکني، چون دوازده ساله ی باردار ديدي.
به خودت میای و جن و پری و ارواح برات عین شوخی شدن.
تو با
همون جوری که در چند پست قبل بهش اشاره داشتم امسال
ان شاءالله  می خوام عینکم را عوض کنم! یا شاید بهتر باشه بگم می خوام
عینک بذارم  چون مثبت اندیشی در حقیقت دیدن چیزهایی هست که قبلا اصلا به
چشمت نمیمدن.
یکی از ثمرات این کار شکرگزار شدن و افزایش ایمان هست که خودش کلی
حال دل آدم را خوب خواهد کرد و دیگری راضی شدن به رضای خداست و حاصل نهایی
اش لذت بردن از زندگی. با کلی چیز حال خوب کن دیگه.


حالا چه جوری باید این کار را انجام بدم؟!

کلا با کنترل ذه
امروز صبح ساعت 4 صبح رسیدم زاهدان . اومدم خوابگاه . رفتم يه دوش بگیرم که متاسفانه مسعولین یادشون رفته بود آبگرم کن خوابگاه رو روشن کنن . این تا اینجای کار . یکم با بکس فک زدیم بعدش خوابیدم . الان هم بیدار شدم و دارم اینا رو مینویسم . امروز کلیپی رو دیدم که تو استارتاپ يه تیکه از مصاحبه من رو هم نشون میداد برام جالب اولین بار بود داشتم جلو دوربین مصاحبه میکردم و صد البته مضحک :دی کلیپ رو آخر همین پست میزارم .
از تعطیلات بگم . که خوب بود . تقری
سالی که نت از بهارش پیداست .
دیشب دوباره مهمون حرم بودم.
جايي که رفتنش دست خودتهولی برگشتنش دست دلت چون دل نمیکنه.
جايي که دور ميشي از تمام دنیا و حرفا و ادما.
جايي که در تقابل پنجره فولاد و گنبد می مانی.
جايي که میفهمی هنوز خیلی عقبی
.
.شبی بس عجیب و اروم.
هوای مثل بهار.بارون نم نم.
زیارت عاشورا زیر بارونو شدت بارون هنگام سلام بر حسین (ع)و روضه مادر.
بگذار هرچه می خواهند بگویند.
دنیای من با شماست که معنا پیدا می کند.‬
‫#هم_از_
سلام اتفاقایی که این چند روز افتاده یکم عجیب غریبه و من نمیدونم از کجا باید شروع کنم يه سریا رو سانسور میکنم،میدونین چی حرص دراره؟هرکس و ناکسی صفحه ت رو بخونه جز اونی که باید،یا اگر میخونه به روی خودشم نمیاره باید يه فکری بکنم واسه این قسمت از چیزایی که حرصم میدن.دیروز عصر با ف.ح و م.ش رفتیم بیرون،قبل اینکه م.ش بیاد با ف.ح تا نزدیکای مدرسه ی بچه های معلول ذهنی راه رفتیم‌ :| واقعا معلول ذهنی ماییم یا اون بیچاره ها D:
راهمون سمت سینما کج کردیم اون
ی پیچ بزرگ تو زندگی اونجايي عه که آدم به خودش میاد میبینه دیگه چیزی براش مهم نیست. این که خیلی ها چطور رفتار میکنن؟ چقدر میتونم تغییرشون بدم و این که بیش تر از همیشه فکر ميکني لحظه هایی که میرن دیگه هرگز بر نمیگردن. اون وقت دیگه فرقی نمیکنه تا اینجای عمرتو باهاش چیکار کردی دوس داری هر چی سربع تر هرچی هست رو رها کنی که میبینی این همه بند بهت داغونت کرده. خود خواه تر ميشي و میگی زندگی باید همونی بشه برای من که می خوام. دیگه حال غصه خوردن نداری و به
تازه برگشته بود از گلستان، می‌گفت چرا نمی‌رید؟ کلی آدم اونجا معطل کمکه. برید لرستان، برید خوزستان. نصف مملکت رفته زیر آب. این همه روستا به خاطر سیل خراب شده، این همه آدم بدبخت شدند. کلی کار هست برای انجام دادن. بعد به من نگاه کرد و گفت؛ چرا نمی‌ری؟ حالت خیلی خوب می‌شه. تو زیادی توی آسمون سیر می‌کنی، برو و بدبختی‌های واقعی رو ببین. برو حلال اهمر. چرا نمی‌ری؟
گفت که زله‌ی بم که شده بود، همسن و سال ما بوده. يه کم بزرگ‌تر، يه کم کوچیکتر. گفت ک
آقا امروز تصمیم گرفتیم پاشیم بریم الکامپ و این حرفا
صبحش پاشدم داداشمو بردم کلاس فوتبال و قرار شد ورش دارم بیارمش خونه بعد برم (چون کسی خونمون نبود این وظیفه خطیر افتاد گردن من :| )
ساعت یازده بود که دیننننننگ گوشیم زنگ خورد :|
کيه؟ بعله پدر هستن
جواب دادم و فهمیدم این بچه با نیم متر قد پریده هد بزن کله ش خورده تو تیرک شیکسته :|
هیچی دیگه رفتم آوردمشو این حرفا حول و حوش ساعت 2 بود زدم بیرون که برسم ببینم بالاخره چی داره
چشتون روز بد نبینه
اینقد ذهن
خواب دیدم که طی يه اتفاقاتی، ناخواسته وارد يه باند سرقت از موزه شدم. روز سرقت من و چند نفر دیگه وارد موزه شدیم و با شمارش ۱،۲،۳ رفتیم تو موقعیت هامون که در واقع همون نقاط کور دوربین های موزه بود.
غروب بود و موزه در حال تعطیل شدن.با موفقیت چند تا کوزه و وسیله ی عتیقه رو دزديديم و دویدیم بیرون.
اونجا يه مرد چاق منتظرمون بود و وسایلو از ما تحویل گرفت و گفت فرار کنید.من چون نمیدونستم کجا برم پشت دیوار قایم شدم ولی بقيه شروع به دویدن کردن.
یکهو يه مرد
بهشت
کجاست؟


آقای سهیل رضایی در قسمت دوم فایل صوتی جستجوگر (زندگی
برازنده من) در پاسخ به شخصی که میترسید که در انتهای مسیر زندگیش بهشتی وجود
نداشته باشه خیلی زیبا بهشت رو توصیف کردند که پاسخ بسیاری از سوالها و ترسهای من
رو هم شامل میشد.
بهشت اصلا
داشتنی نیست. بهشت ساختنيه
در طول سفر، بهشت پله ای ساخته میشه و اینطوری نیست
که بری ببینی اوهههههه سرزمین موعود!!!!
بلکه داره آروم آروم از طریق 6 روش ذیل بهشت خلق
میشه
1-رشد اعتماد به نفس
2-گسترش ارتباطات
طولانيه و خوندنش یا نخوندنش فرقی به حالتون نداره! ولی جانِ خودتون کپی نکنید دیگه:/
از صبح کلافه دورِ خودم میچرخم. هزار بار صفحه ی گوشیو برای پیامی یا تماسِ از دست رفته ای چک میکنم. حتی بلاک لیست گوشیو چک میکنم و احتمال میدم شمارتو اشتباهی فرستادم اونجا که خبری ازت نشده ولی نه. دیشب که تا صبح خواب به چشمام نیومد و الانم حتی با وجودِ بی خوابی دیشب نمیتونم بخوابم. از دیروز هزار بار شمارتو دونه دونه روی صفحه تایپ کردم ولی آخرش قبل از اینکه تماسو بز
بهش قول داده بودم که تنهاش نذارم. پای قولمم هستم و خواهم بود. هر چقدرم بگه دیگه اون آدم سابق نیست و داره سعی می‌کنه منو از زندگیش حذف کنه و برام آرزوی موفقیت تو آینده‌ای بدون خودش رو بکنه. می‌دونم يه مرگش هست. همهٔ این حرفایی که می‌زنه اداس. سه هفته‌س کمتر از انگشتای دست باهام حرف زده. می‌گه دوستی ما حداکثر يه ساله. کسی که قرار بود باهم پول جمع کنیم از این جهنم فرار کنیم واسم آرزوی موفقیت می‌کنه. کسی که کیک تولد شونزده سالگیمو خرید. همونی که
این را از مادرم بپرس. او بهتر می داند. حتما به خاطر دارد وقتی هر شب  رخت ها را توی حیاط پهن می کرد، من صدای گريه اش را می شنیدم و سخت در آغوشش می گرفتم. آن وقت اشک هایش شدت می گرفت و کودکی ام خیس می شد. بعد درش می آوردم و میچلاندمش و آرام بین لباس ها روی بند رخت پهنش می کردم و آرزو میکردم زودتر خشک شود.
آغوش؟ 
این را از باد بپرس. او خوب یادش است که یک صبح، دور باغ های شهر را از زمین تا خدا حصار کشیدند. 
آخر، شب قبل بی محابا وزیده بود و دل چند شکوفه را لر
موهامو کوتاه کردم.
دلم واسه وقتايي که میخواستم بپیچم تو بغلت و موهام گیر میکرد زیر دستت تنگ میشه.
دلم واسه وقتايي که سرم ُ میذاشتم رو پات و ته موهام رو میپیچوندی دور انگشتت تنگ میشه
دلم واسه بودنِ تو بیشتر از موهام تنگ میشه
با سلام و درود به همه فرزندان ایران زمین.
از امروز و با آغاز پانزدهمین ماه زندگی پسر عزیزم طاها ، تصمیم براین گذاشته ام که آنچه می نویسم خطاب به فرزندم باشد.
فرزندی که 14 ماهه شده و چند سالی باید منتظر بمانیم تا خواندن را بیاموزد و آنچه را که می نویسم بخواند.
پس بریم که رفتیم.
طاها جونم 17 تیرماه 98 هم گذشت و وارد پانزدهمین ماه تولدت شدی. نمیدانم چه زمانی این مطالب را خواهی خواند. نمیدانم خوشحال خواهی شد یا غمگین. نمی دانم سر شوق خواهی آمد یا عبوس
کنبانوا دوستان ! o(^▽^)o
همونطور که قبلا گفتم يه تعدادی از قسمت های اضافی کوروکو نو بسکت رو زیرنویس کرده بودم و قبلا تو سایت های دیگه گذاشته بودم اما می خوام اینجا هم بذارم برای اطمینان !
NG Shuu قسمتهای اضافی کوروکوئه که اتفاقاتی که تو انیمه افتاده رو به نوعی مسخره می کنه و خیلی بامزه اس ! 
من قبلا این فایل رو با کمک دوستم Real Fantasy تو سایت انیم ورلد گذاشتم اما انیم ورلد در حال حاضر از دسترس خارجه .
برای دانلود کردن تمام قسمتهاش کلی تلاش کردم و بعد از
توی فیلم ملک سلیمان نبی يه لحظه ای هست که به پیامبر خبر میدن که تو محل حکومت شون شورش شده. درحالیکه پیامبر و یارانشون در دورترین نقطه هستن. يه کشتی میسازن و باد اون کشتی رو با سرعت به اونجا میرسونه. و درست در حال میرسن اونجا که شورشیا خیلی جلو اومدن و مردم دارن ناامید میشن ولی همچنان دارن مبارزه میکنن. شاید دیگه به مرحله اضطرار رسیدن. تو اون لحظه وقتی کشتی میرسه واکنش مردم خیلی قشنگ بود. لبخند رضایت رو صورتشون نشست و انگار خیالشون به کل راحت شد.
جلد اولقسمت دوازدهمملکه دریا هاگفتم : راستی اسمتو میگی تا آشنا شیم؟گفت : من لوک سانتر هستم  گلادیاتوری از گروه صاعقه._منم جک رایان هستم از آشناییت خرسندم.به راه افتادیم تو راه ساکت و تو فکر بودم ، فکر این که ماجرای این جنگل کی تموم میشه.همانطور
که تو فکر دغدغه ها و گرفتاری هایی که سرم ریخته بود بودم ، لوک ایستاد و
بهم گفت پیاده شم ، پیاده شدم همان منظره زیبا روبه روم بود ، اینبار
زیباییش چندین برابر شده بود ، درختان زیباتر شده بودند ، چه ات
سن‌های به خصوصی برای آدم‌ها مهم و ویژه هستن، برای من 10، 13، 16، 19، 25 و 30 عددهای خاصی هستن.
10 سالگی - وقتی بود که شور زندگی رو با تک تک سلول‌هام حس می‌کردم، عاشق ریاضیات بودم و معلم به من می‌گفت "تو در آینده يه چیزی می‌شی!"، نه تنها که دیده می‌شدم، بهترین بودم. اون دورانِ زندگی به اندازه کتاب‌های هری پاتری که می‌خوندم هیجان داشت؛ عصرها با دوچرخه از بالای کوچه بدون رکاب زدن با شتاب سر می‌خوردم پایین و قرار بود زندگی هم مثل همین دوچرخه بر وفق مر
زمستون بود. کوله‌م رو روی زمینِ خوابگاه رها کردم و کتری رو برداشتم. چای. من به چای نیاز داشتم! این کتری جدید بود. کتریِ قبلی دیگه قابل استفاده نبود؛ دستِ کم پنج‌بار به طور کامل سوخته بود که فقط یک‌بارش تقصیرِ من بود. اونقدر سیاه شده بود که اگر توی فاجعه‌ی پلاسکو هم می‌بود قطعا اوضاعِ بهتری می‌داشت.
شعله‌ی اولین گاز خیلی کم بود؛ بیست دقیقه زمان می‌برد تا آب رو به جوش بیاره. بیست و دو دقیقه درواقع، چون قبلا با تایمر اندازه گرفته بودمش. می‌خو
دو سال از بهترین روزهای زندگی من تو مکانی گذشت که اسمش برای خیلی ها ترسناکه و قدم گذاشتن توش ترسناک تر
جايي که خیلی ها بدیمن میدونن و يه بار که از سرویس جا موندم و با اسنپ رفتم،وقتی واردش شدیم و راننده اسنپ تازه فهمید کجا اومده سرم فریاد کشید که اگر میدونستم میخوای بیای اینجا نمیومدم و اینجا نحسه و .
جايي که اکثر کسایی که قتل های فجیع و عجیب انجام میدن اول ارجاع داده میشن اونجا و بعد وارد زندان میشن ، همونایی که تو رومه ها اسمشون و خوندین و
چند هفته قبل رفته بودم پیاده روی کنار رودخانه فریزر،
يه رودخانه طولانيه.
سه تا کوچه قبل اینکه برسم به رودخانه،
يه اقایی رو دیدم کپی بن افلک!
با يه خانم زیبایی داشت قدم میزد.
عین مرغای فلج بهش همینجوری نگاه کردم،
و هی نگام کرد و خنده ش گرفته بود.
خود بن افلک بود.
و بعد از خجالت فرار کردم!
چند روز قبل رفتم اسکله و کنار اقیانوس،
اونجا میرم برای قدم زدن،
از هالیوود اومده بودن فیلمبرداری، 
در نتیجه بخش هایی از ساحل رو بسته بودن
يه کانکس مانند زده بود
چند وقت پیش دیدم که بچه ها دارن از يه مستند حرف میزنن که برای مهراد هیدنه!
من هیچ وقت از همچین مصاحبه هایی خوشم نمیومد اما این.!جالب بود!
نمیدونم چند بار از اون روز دیدمش!
وقتی شروع میکنه به حرف زدن میگه که چقد دویدن براش سخت بوده!و شاید سخت ترین کار واسش دویدن بوده!
بعد اخر مستند میره ماراتن!نمیگم مقام میاره و اینا که اصلا این چیزا مهم نیست!
این مهمه که میدوعه!کاری که براش سخت ترین بوده!نه دوی عادی!42 کیلومتر میدوعه!
يه سری حرفا میزنه که دوست دار
در ما خونی ریخته شده که بویش دست بر گلوگاه تهوع انداخته و می فشارد و می فشارد و ما بغض می کنیم. چیزی عجیب که نمی دانم تا به حال چیزی نامیده اندش یا نه. چیزی وحشی و رام نشدنی که می بایست شکسته شود. ما چیزی را جايي گذاشته ایم و هیچ گاه به خاطر نیاورده ایم چه را و کجا!
گویی فرزندی که هیچگاه زاده نشده را در جايي که هیچگاه نرفته ای گم کرده باشی و بخواهی پی اش بگردی. همینقدر تنها و غریب.
گویی کوچه به کوچه ی آسمان را پی چیزی بگردی که خدا می نامندش و کوه ها ر
کاشکی وقتی دارم چراغ خاموش، مخفیانه، بدون ترس و واهمه، بدون اندیشیدن به عواقبش، و حتی بدون ذره ای انگیزه مرزهای غم و اندوهگین بودن رو رد میکنم یکی باشه مث پدافند مرزهای يه کشور منو هم سرنگون کنه.خوب میشد. نه؟!کاش مرزهای غم حصاربندی، دیواری، یا حتی خطی داشتن که بگن نیا، وارد نشو، که اگه اینکارو کنی نابود ميشي.چرا داخل جزیره ی غم اخطار معنایی نداره چرا خودشون ما رو میکشونن اون تو و آخرش حبس ابد بهمون میخوره.کاشکی حبس ابد می‌خورد نه حرص ابد.کا
مامان از ظهر که اشتباها نامش را بردم نگاهت از من دور نمیشود. نه از من. نه از هاله ی دور و بر من. یعنی تا دورترین نقطه نسبت به من که وقتی نگاهش ميکني من باز هم تووی میدان دیدت باشم.
سهوا اسمش را جای اسم داماد فلانی گفتم و دیگر به این کار ندارم که بحث سر لباس عروس و تالار و اینکه لباس پف دار به آدمهای قدبلند هم می آید، بود.
برخلاف دفعه های قبل که اسمش را میگفتم، اینبار نگاهت نگران شده. شاید قبلا نمیدانستی یا حتی باور نمیکردی که تا این حد خودم را درگ
استاد به امیرحسین که قبلا دانشجوی همین‌جا بود و برای تعطیلات برگشته‌بود ایران اشاره‌کرد و گفت: این يه ایده می‌زد، بعد می‌رفت دیگه يه مدت پیداش نمی‌شد. بعد از يه مدت میومد، می‌گفت عه، تو این فاصله اینو یکی دیگه نوشت و مقاله کرد!» الکی الکی ایده‌ش از دست می‌رفت. همه‌تون همینید. موقع رفتن‌تون که میشه، دیگه فقط به فکر رفتنید. همه چیو ول می‌کنید.
.همه‌تون همینید.موقع رفتن‌تون که میشه.» چقدر غم‌انگیز بود.
+بی‌ربط: دوست عزیز با اندروید
"وقتی به همه چیز و همه کس اهمیت می‌دهید، احساس می‌کنید که حق دارید همیشه در آرامش و شادی باشید و همه چیز باید دقیقا همان طوری باشد که شما دوست دارید. اما این یک بیماری است، و شما را زنده زنده خواهد بلعید. شما در این حالت، هر اتفاق ناخوشایندی را بی عدالتی می‌بینید؛ هر چالشی را یک شکست می‌دانید؛ هر ناراحتی را یک ناسزای شخصی تلقی می‌کنید؛ و هر مخالفتی را یک خیانت تصور می‌کنید. در جهنم کوچک خود که به اندازه‌ی فکرتان است، گیر می‌افتید؛ در حس حق
امروز داشتم برای ناهار برنج و مرغ درست میکردم منتظر بودم برنجم نرم بشه یکم تا دمش بندازم مرغمم اماده بود و داشتم ادويه میزدم بهش نمک و دارچین . دارچین داشتم با وقت میریختم که رنگ خورشتم تیره نشه يهو زرتی درش باز شد ریخت تو غذام و کنار گاز ://// وای جیغ زدم فقد ینی ما هیچ وقت قوطی ادويه دارچینمون پر نبود ولی امروز پر پر بود کلی دارچین ریخت :/ دیگه يه لحطه گفتم مریم الان وقت جیغ زدن نیس زود نجاتش بده! زیر مرعا رو خاموش کردم که با قل زدن تو اب خورشت حل
یک:
دنیا پر از رنج است
با این حال
درختان گیلاس شکوفه می‌دهند
ایسا
دو)
غمگینم. برای گلستان زیبا که چند تا دوست عزیز دارم اونجا. برای شیراز که شهر دوم منه و از آزرده شدن در و دیوارش آزرده میشم. برای لرستان که نه دوستی دارم اونجا و نه تعلقی. برای خوزستان. دزفول. آذربایجان. برای وطنم غمگینم.
وقتی يه بلای طبیعی یا مشکل برای هموطن‌ها رخ میده عمیقن ناراحت میشم. بخشیش به‌خاطر خود اون مشکل و غم هموطن‌ها و بخش دیگرش به‌خاطر اینکه کاری ازم برنمی
از ۱۸ سالگی که رد می‌شی، دیگه می‌افتی تو سرازیری. انگار نه انگار که تا دیروز دبیرستانی بودي. انگار نه انگار که نیاز داشتی یکی مراقبت باشه. بعد يهو چشم باز می‌کنی می‌بینی نه تنها ۲۰ رو هم رد کردی، بلکه ۲۱ سالگیت هم تموم شده و وارد ۲۲ شدی. لحظه‌ی بديه وقتی به این فکر می‌کنی که دیگه کم‌کم باید مسئولیت زندگیت رو قبول کنی و رو پای خودت بایستی، چون با هر دین و ملیتی حساب کنی دیگه بزرگسال به حساب میای!
اینا دیگه کلیشه شده از بس که گفتم. از بس گفتم ک
فرض کنید در چنین شرایطی هستید:
هوا خیلی گرمه و عرق کردید.
چند ساعت پیاده‌روی با يه کیف سنگین باعث شده حسابی خسته بشید و لباس‌هاتون به بدنتون چسبیده.
آخرین باقیمانده آب‌تون رو چند ساعت پیش خورده‌اید و گلوتون به شدت خشک شده.
شدت گرما و خستگی قدرت هرکاری رو ازتون گرفته و چند کیلومتر تا آبادی بعدی هنوز فاصله دارید.
از طرف دیگه شما در کشور خارجی هستید و زبان مردم اونجا را هم متوجه نميشيد.
اینجا جايي است که شما متوجه محدودیت‌های جسمی و ذهنی خودتو
دور تند که میگن اینه ها!اینگار همین دیروز بود که پست قبلی رو نوشتم و منتشر کردم.
خیلیییی سرعت بالاس :)))
اینطور که معلومه هنرستان تموم شد و پاشو از روی خرخره ما برداشت!
میدونین چيه اگر ازم بپرسن کدوم دوره از تحصیل بیشتر دوست داشتی حتما میگم دوره متوسطه اول(راهنمایی)اونقدر اون سال ها شیطون و رها بوديم که تکرار کردنش غیرممکن،بچه هایی که هیچ دغدغه ای نداشتن جز اینکه چطور کلاس و درس رو بپیچونن و به بهونه درس قرار مدار باهم بذارن و قایمکی برن خرید،ا
اینقدر مواظب بودم که گرمازده نشم ، دچار سرماخوردگی شدم :///در اوج گرما آدم سرما بخوره خیلی حرفهههه .
دیروز فکر کنم در اون 4 ساعتی که داشتیم فوتسال بازی میکردم در حد 5 دقیقه ( هر 45 دقیقه) میرفتیم آب سرد میخوردیم ، اونجا هم آب نبود متاسفانه . همش آب سرد کن داشت که .
از همه ی بدبختیای زندگی که بگذریم میتونیم به مسئله ی بزرگ و عمیق تنهایی اشاره کنیم
نمیدونم چرا این روزا بیشتر از هر زمان دیگه ای تنهایی رو حس میکنم
امروز خوب فکر کردم
وضعیت عوض نشده!
قبلا با کسی نبودم که الان نبودنش اذیتم کنه
قبلا کسی نبود که تنهایی نداشته باشم تو بودناش
همه چی مثل قبله،چیزی که عوض شده منم،من تغییر کردم حساس شدم
یکی از دوستام که خیلی وقته ندیدمش میگفت ماهمش نیاز داریم کسی باهامون باشه که همه چیو باهاش تقسیم کنیم.
با کی قراره
سارا:وا مامان این رفتارارو چرا ميکني دیگه سنی
از شما گذشته ایـ .

شادی خانم نذاشت حرفشو ادامه بده باعصبانیت گفت
ساکت شو دختره ی خیره سر این چه طرز صحبت کردن ته ؟من سنی ازم گذشته؟مگه من
چندسالمه

تو اوج جونی پیرم کردی رفت؟کدوم رفتارهان؟من که
نگرانم شوهرمو ازم بگیرن کار نادرستی میکنم؟این تویی که  خرس گنده ای مثل بچه ها میمونی رفتارت.

بابات راست میگه باید تو تربیتت تجدید نظر کنم
وسفت وسخت تربیتت کنم .

دردونه که هم از تعجب دهانش باز موند
تکست و متن آهنگ سامان جلیلی به نام جاده

قلبا تورو میخوام تویی دنیام مث قبلا قبلا تو هم میگفتی با منه قلبت الانا اصلا
من دلم میخواد بزنیم به جاده بریم لب دریا با پای پیاده
دلم میخواد بارون بشوره غمامو خیره شی به چشمام بدون اراده
اصلا نمیفهمم یعنی چی ما دور باشیم قطعا بارون میاد باید يه جا باشیم
ادامه مطلب
دو هفته ای میشه که تو خونه جدید مستقر شدیم. همون تیپ خونه ای که همیشه تو رویاهام مصور میشد همون محله ای که واقعا دوست داشتم اونجا زندگی کنم. یادمه نامزد که بوديم همسرم با پدرش برای شراکت صحبت میکردن که طبقه دوم خونشون رو بسازن برای ما. دقیقا تو همین محله ای که الان ساکن ایم و منم که همیشه تصویر سازیم قوی هست فکر میکردم چطوری صبحا تو بالکن خونه با سر و صدا ورزش کنم که طبقه پایینی ها اذیت نشن؟ جمعه که تو بالکن صبحانه میخوردیم همسری کش های ورزش رو
اینم یکی از اون پستایيه که با يه پست دیگه یادم اومد.نمیدونم شما هم همینطورین که با پستای یکی دیگه،موضوعی به ذهنتون میاد یا نه :|
اصولا آدمیم که ارتباط برقرار کردن با بقيه در فضای واقعی واسم سخته و با هیچ کس هم چرخ نمیخورم و معمولا اکثر کسایی که خودشون میان سمتم نمیدونم از چه قراره که حداقل يه مصرف سیگاری (سیگار نه آ ،سیگاری) دارن،حتی دوستای قدیمیم.(يه کم زبان هم یادتون بدم: سیگاری اینورا بهش میگن ماتور (موتور) و تهرانیا بهش میگن گاری :)) ) درصورتی
+تو سطحی‌یی.تو سطحی‌یی. نمی تونی. نمی تونی.الان نشستی و به خیال خودت داری فکر ميکني، اما نمی تونی. 
÷چرا میتونم. اونقدر بهش فکر می کنم تا بتونم.
+کِی اون وقت؟ تا شنبه میخوای دست دست کنی؟ نمیشه که. معلوم نیست.
÷ميشينم کتابای مورد علاقه‌مو دور می کنم؛ ميشينم رو کاغذ ویژگی هاشو مینویسم.از دل شخصیت هام شخصیت خودمو در میارم.
+هی کتاب. کتاب. اره خب. کتاب نسبتا زیاد خوندی. ولی چه فایده وقتی نشستی قلم بزنی. عرق بریزی. اون همه ایده ی در نطفه مرده. اون ه
طبق اطلاعات (درست یا غلط) من، توی کشور کره تمام اداره ها و فروشگاه ها و حتی مغازه های کوچیک خیلی خیلی مشتری محور (مشتری مدار؟ مشتری دوست؟! اصطلاحش چی میشه؟!) هستن، یعنی اگه خطایی از يه ارباب رجوع سر بزنه و این وسط يه سیلی هم بزنه تو گوش کارمنده، اون کارمند بدبخت باید عذرخواهی کنه! شاید این ت اونا بخاطر اینه که میدونن درآمدی که دارن از صدقه سری مشتری هاس، ولی خب این نکته رو در نظر نگرفتن که اگه کارمندی اونجا نباشه کی میخواد به مشتری خدمات بده
Kash
#RezaBahram
کاش راه دوری بین ما بود 
کاش سرنوشت ما جدا بود
از تو فکر من رها بود 
گر ندیده بودمت ای یار
عشق ديدي خانه ات خراب است
عشق هرچه گفته ای سراب است
این چه حق انتخاب است 
که ندارم خبر از دلدار
تو همانی که رگ خواب مرا میدانی
تو همانی که به درد دل من درمانی
باورت کردم و گفتی تا ابد میمانی
ديدي آخر که تو رفتی و من اینجا ماندم
ديدي که آخر ز پرواز دلت جا ماندم
تنها یار بی کسی ها ديدي آخر تنها ماندم
دل توبه کردی و شکستی دل 
با چه رویی عاشق هستی
تو امی
سلام؛تا به حال شده که یک چیزی رو از یاد ببرید؟ چه سواليه واقعاً قطعا تا حالا شده سوال بهتر اینه: تا به حال تلاشی کردی که چیزی رو به یاد بسپارید با به خاطر بیارید که نتیجه نداده؟ اگر اینطوره ممکنه این حرفهای من کمی کمک کننده باشه. همونطور که می دونید حافظه و کلا همه چی از ابعاد مختلف، تقسیم بندی های مختلف داره می تونه به دو دسته حافظه آشکار و حافظه معنایی و یا به سه دسته حسی، کوتاه مدت، و بلند مدت تقسیم بشه که خب دومین دست بندی به کارمون میاد
تو رفتی رد پایت در دلم ماندشكوه خنده هایت در دلم مانددلم را با سحر خوش كرده بودمغروب ماجرایت در دلم ماندشریك درد هایم بودي اماغم بی انتهایت در دلم ماندهزارویك شبم چون باد بگذشتطنین غصه هایت در دلم ماندعلا رغم سكوت ساده منسفر كردی صدایت در دلم ماندوحالا مثل یك رویای برفیتو رفتی رد پایت در دلم ماند
امروز حالم خیلی بد بود در جریانید که وقتی از اتاق اومدم یکیشون پیله کرد که چته ولی چیزی نگفتم آماده شدم رفتیم بیرون ی جفت گوشواره و کیف خریدم دیگه بیخیالش شدم هر چی میخواد بشه بشه ولی چرا اینو صد دفعه گفتم با هر کیم حرف زدم گفتم چرا ی اتفاق باید تکرار بشه وقتی داشتم به شفق میگفتم داشتم با صدای لرزون حرف میزدم صددفعه گفتم بهش گفتم خودت ديدي حالمو ديدي ی سال زندگی نکردم ديدي ی سال مردم خودت ديدي ديدي چیشد دوباره گريه میکردم هی تکرار شد این دیالو
هی فشار پشت فشار، گريه و درس و دوری، دلم میخواست وسط همه ی اینا تو بودي، تو بودي تا به جای این بالشو پتو سرمو بذارم رو بازوتو تو بغلت اروم بگیرم، دلم میخواست تو بودي وسط همه این شلوغیا، وسط بود و نبود ادما، تو بودي که صبح چشمام رو به تو باز شه نه دیوار زرد بی روح، دلم میخواست تو بودي و بغلم میکردی دستتو میبردی لای موهام و میذاشتی تو بغلت اروم بگیرم تو بغلت گريه کنم حتی شده بمیرمدلم میخواد باز بهم بگی دوستم داری بهم بگی خواستن تو چشماتو الکی نمی
جهانِ ما، جهانِ ارتباطات است.
ارتباطات نه به‌معنای مدرنیته شدن و سرعت گرفتنِ انتقال پیام‌ها، بل‌که به‌معنای
تاثیرگذاری و تاثیرپذیری بر محیط زیست و دنیای بیرون از خود. وقتی دروغی می‌گویی،
خیانتی می‌کنی، فسادی مرتکب می‌شوی، وظیفه‌ات را انجام نمی‌دهی، کلاه‌برداری می‌کنی،
مردم را گم‌راه می‌کنی، وقت این و آن را می‌گیری، حق بقيه را پای‌مال می‌کنی، ضرر
و زیانِ مالی و جانی به مردم می‌رسانی، بدقولی می‌کنی، انصاف را رعایت نمی‌کنی،
مر
چه دنیای کوچیک و عجیبيه! فکر نمیکردم دوسال از پست یکی مونده به اخرم گذشته باشه فکر نمیکردم بازم دوسال از زندگیمو حروم کرده باشم منی که هربار با خودم عهد میبندم. عزیزم شش سال زمان کمی نیست نمیدونم حسم بهت چيه به تویی که تاحالا يه بارم لمست نکردم به تویی که تو ذهنم بوی عطری يه بوی عطر تند که اصلا دوست ندارم، به تویی که سرتا پا تفاوتی با من به تویی که يه نقطه نظر مشترکم نداریم، نمیدونم چرا دوستت دارم نمیدونم چرا هربار میبخشمت نمیدونم چجوری یادم
سلام
بعضی موقع ها مثل الان دلم برای نوشتن پرپر میزنه وقتی تو ذهنم مرور میکنم میبینم یکاری نکردم میفهمم ننوشتم نمیمونه برای اینده نمیفهمم خودمم دقیقا تو همین لحظه ها مثل يه قرص اکسار تو معدم جذب ميشي و ارومم ميکني انگار قرار نیست دست بکشم از کارم هر روز قوی تر از قبل میشم امروز داشتم میگفتم قراره يه خونه بسازم که فول امکانات داشته باشه اما ببخشید که یادم رفتم که بگم مهم امکانات خونمون نیس مهم تویی مهم حرفایيه که تو خونه میزنیم مهم کمک هايه ک
پیاژه وقتی داشت رشد شناختی کودکان رو بررسی میکرد و مراحلش رو مشخص میکرد گفت بچه ها بین دو تا  هفت سالگی توی يه مرحله ای هستن که بهش میگن مرحله پیش عملیاتی و يه ویژگی از خودشون تو این مرحله نشون میدن به اسم ecentrism که ترجمه ش کردن به خودمحوری یا خود میان بینی. حرفشم این بود که این بچه ها نمیتونن تمایز ایجاد کنن بین چشم انداز خودشون و بقيه. یعنی فکر میکنن ادراکی که بقيه از محیط دارن شبيه ادراک خودشونه. بعد يه مساله رو مطرح کرد به اسم مساله "سه کوه".
سلام .
خیلی دلم برای بنی تنگ شده .
وقتی مادرم مرد بدترین و سنگین ترین حجم دلتنگی عمرم رو تجربه که و بعد از ۵ سال بهش عادت کردم.وقتی پدرم مر د زخم دلم عمیق تر شد همیشه از خدا می خواستم يه راه ارتباطی بین من و مامانم برقرار کنه حداقل بدونم حالش خوبه وقتی می رفتم سرخاکشون داغون تر می شدم.برای همین دیگه اصلا نرفتم اونجا،  می خواستم فراموششون کنم .بعد از ۵ سال تقریبا به نبودنشان عادت کردم به اینکه چنور باید رو پای خودش وایسه،  حس کردم موفق شد
وقتی سالها تنها ميشي
وقتی با تنهایی خو میگیری
وقتی به همه دردات عادت ميکني
وقتی هیچ چیزی دیگه بیشتر ازین غمگینت نمیکنه
غمگین ترین لحظت
میشه لحظه دیدن پیک آخرت توی لیوان مشروبت
آخ که چه درديه دیگه این آخری
انگار فرو ریختن آخرین دیوار قلعه ت میون يه جنگ نا برابر
فیلتر تصفيه آب یخچال - مدل آنتی باکتریال AQUA OX WORS
     
 
آموزش نحوه نصب و تعویض فیلتر بیرونی تصفيه یخچال قابل استفاده برای تمامی برندها: 
1. شیر ورودی آب را میبندیم.
2. به دوسر آزاد لوله نیاز داریم:
چنانپه قبلا فیلتر بیرونی داشته اید، دو سر شیلنگ را از فیلتر بیرون بکشید.
و چنانچه نداشته اید شیلنگ را با قیچی تیز ببرید.
3. فیتینگ ها را داخل فیلتر قرار داده و محکم می کنیم.
4.لوله ای که از شیر آب آمده را داخل سمت راست فیلتر (دور از نوشته flow) وارد کرده و شیر
نگاه کلی
روشهای مختلفی برای جداسازی مواد اجزای سازنده یک محلول وجود دارد که یکی از این روشها فرایند تقطیر می‌باشد در روش تقطیر جداکردن اجزاء یک مخلوط ، از روی اختلاف نقطه جوش
آنها انجام می‌گیرد. تقطیر در عمل به دو روش زیر انجام می‌گیرد. روش اول
شامل تولید بخار از طریق جوشاندن یک مخلوط مایع ، سپس میعان بخار ، بدون
اینکه هیچ مایعی مجددا به محفظه تقطیر بازگردد. در نتیجه هیچ مایع برگشتی
وجود ندارد. در روش دوم قسمتی از بخار مایع شده به دستگاه
داشتم همین چند لحظه پیشیک فلش بک میزدم به قبل از شروع بخش و تمام کارهایی که قرار بوده انجام بدم اما به بیشترشون نرسیدم. یک نگاهی هم کردم به لیستی که برای خودم نوشته بودم و دیدم و افسوس خوردم و هی تو خودم رفتم و دوباره فکر کردم و يه چندتا فحش کوچیکم دادم ، رفتم پای لپ تابم يه فیلم دیدم . یعنی تا یکم حالت افسردگی و بغض منو میگیره میرم سراغ فیلم . فیلم pianist رومن پولانسکی رو دیدم و بازم بیشتر احساس بدبختی بهم دست داد.الان میخوام فیلم جدید رو شروع کنم
از وقتی فهمیدم که اجداد ما روس هم بودند حتی! خیلی دلم می خواست زبان روسی یاد بگیرم و برم اونجا رو ببینم! شاید به این دلیل که من آومیم که خیلی به رگ و ریشه افراد اهمیت میدم!خب عربی رو تا حد قابل قبولی بلد بودم! و ترکی هم تا حد بخور نمیری یاد گرفتم! اما روسی هنوز برام جالب و دست نیافتنی به حساب میاد.
الان داشتم نقشه جهان رو می دیدم و دلم می خواست همه جا رو ببینم. بیگانگی من با جغرافی ازونجايي نشات می گیره که تو دبیرستان 40 تا سوال می دادند بهمون برای
خدایا 
گفتی بارهایم را بر دوش تو بگذارم 
با فرزندم مشکل دارم کمک کن حلشون کنم فعلا نمی برمش آزمون تا شهریور
هر چه تو بخوای اگه بخوای یکسال با تاخیر میبرمش مدرسه 
با عشقم چیکار کنم اونم سپردم دست تو اگه بخوای اونم از من بگیر اگه میدونی به صلاحم نیست با کسی باشم 
اونم به تو میسپارم 
خودم و زندگیم رو به تو میسپارم 
اگه فکر ميکني برم پیش مشاور بهتره خب میرم فقط تو اونو سر راهم قرار بده 
الان دیگه فهمیدم مشکل من اطرافیانم نیستن چون من بازهم افسرده
چهارده روز پیش پسرداییم با زن و بچش از ایران اومد خونمون،روز سوم که رسید اینجا دولت بهش خونه داد،اما این نرفت و تلپ شد خونه ی ما الان چهارده روز شده خواب و خوراک و از ما گرفته، اینش به کنار همش تو همه چیز دخالت میکنه،کولرو کم کن،ظرفارو اینجا نذار اونجا بذار،غذا رو اینجور نپز اونجوری بپز و .نمیدونم چجوری دک کنمش که نه اون ناراحت بشه نه ما در عذاب باشیم
*
ماریا يه دکتر بود،تخصص اون در زمینه طب روحی بود گاهی اوقات تجویز هم میکرد،یعنی هم يه روانشناس و يه روانپزشک محسوب میشد.
اون روز صبح ماریا وقتی از خونه بیرون اومد حال جالبی نداشت،اما اهمیتی نداد و توی مطب حاضر شد
حدودا روزی 23 تا گاهی 27 تا از مراجعه کننده هاش رو ویزیت میکرد.
روی صندلی کارش نشست و به این فکر میکرد که چطور امروز براش خواهد گذشت؟!و چه بهتره که زودتر بگذره!
منشی تلفن زد
+بله؟
_"هلی کارمن"اومدن،برای ساعت 8:30 وقت داشتن!زودتر از موعد!
+اج
دوستان کسی میدونه مطالب سایت در وردپرس در کجای هاست ذخیره میشه؟
توی دیتابیس وردپرستون ذخیره میشن.وارد Phpmyadmin سیپنل بشید و از اونجا دیتابیستون رو انتخاب و وارد تیبل wp_posts بشید
چطوری میتونم به کدهای html مطالب دسترسی داشته باشم؟
بقيه در ادامه مطلبتیک درس
- میدونی کی آمادگی ساختن آینده ات رو داری؟
+ از کجا بدونم؟ لابد هروقت ماهی رو از آب بگیری تازه است. از همین الان؟!
- نههه لحظه ای که با گذشته ات احساس رفاقت کنی و محکم بغلش کنی. مهم نیست اگه پر از اشتباه بودي مهم نیست اگه سردرگم بودي مهم نیست هر چی بودي به خدا مهم نیست چون گذشته در گذشته. با گذشته ات رفیق باش و با ساختن آینده رفیق های بهتری برای خودت دست و پا کن 
بعضيها را، آدم وقتی می ره سر توالت فرنگی می شینه،یادش بهشون می افته!می دونید!دیگه در این حد صمیمیت بوده. منتهی شماره را پاک کردم، ناچار شدم اینجا یادش کنم! عذر می خوام. حدسی اگه دارید می تونید بزنید که حالا چرا اونجا! یک ساعته دارم فکر میکنم خدایا حدث انگار یک چیزیشه! چرا اینجوريه شکلش! تا بالاخره فهمیدم حدس درسته اون اشتباهيه حدیث است، یکم شبيه اینه!  
دخترم سرما خورده حسابی و این دو روز گذاشتمش خونه مامانم
با امروز میشه سه روز که صبح ها میبرم و اونجا میذارمش و بعد از کارم ناهار میخورم و شب میام خونه.
دیروز یعنی روز دوم مامانم بهم گفت بیا و دخترتو بذار پیش منو بهم پول بده براش ( مامانم پرستاری میکنه از بچه ها) نمی تونستم بگم نه که !!
بهش گفتم نمیتونم پولی ک از بچه ها میگیری رو بهت بدم گفت تو بهم دویست بده، باید جاهاز بخریم واسه آبجی و تو بیا دخترت رو بذار اینجا .نبرش مهدکودک.
گفتم باشه ولی بابا چ
سریال تلخ شیرین ( اینجا کلیک کنید )

قسمت 52 سریال تلخ و شیرین - دوبله فارسی ^^^
سریال تلخ و شیرین ترکی از شبکه جم تی وی هر شب پخش می شود. داستان سریال
تلخ و شیرین ترکی، معلمی به اسم حیات و خواهرش گزده که برای دفاع از
چیزهایی که میدونن اشتباه نیست هر بلایی به سرشون میاد. حیات بازیگر سریال
ترکی تلخ و شیرین که در یک مدرسه خصوصی درس می دهد از اونجا جدا میشه و در
یک دبیرستان در آنادولو شروع به تدریس می کنه ولی بازم مشکلات او را ترک
نخواهند کرد. حیات و خ
سریال تلخ شیرین ( اینجا کلیک کنید )

قسمت آخر سریال تلخ و شیرین - دوبله فارسی ^^^
سریال تلخ و شیرین ترکی از شبکه جم تی وی هر شب پخش می شود. داستان سریال
تلخ و شیرین ترکی، معلمی به اسم حیات و خواهرش گزده که برای دفاع از
چیزهایی که میدونن اشتباه نیست هر بلایی به سرشون میاد. حیات بازیگر سریال
ترکی تلخ و شیرین که در یک مدرسه خصوصی درس می دهد از اونجا جدا میشه و در
یک دبیرستان در آنادولو شروع به تدریس می کنه ولی بازم مشکلات او را ترک
نخواهند کرد. حیات
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب