نتایج پست ها برای عبارت :

رفاقت به سبک تانگ

یادمان باشد؛به حرمت ناچیزترین لحظه های خوبمانهنگامی که به بن بست می رسیموقت جداییطبعمان آنقدر بزرگ باشد کههمدیگر را به لجن نکشیم!یادمان باشد؛هرچه بودیمانتخاب هم بودیم.رفاقت حرمت دارهیا دست رفاقت نده و دست نگه داریا تا ته خط، حرمت این دست رو نگه دار.
اشکای یخی
 سیاوش قمیشی 6/8G                   Am Em  C          Bm                G               Am          C                     Bm اشکای یخی مو پاک کن      درای قلبت و وا کن       صدای قلبمو بشنو       من چه کردم با دل تو
                       [ G (X4) – F#dim7 (X6) – G (X2) – Dsus – D ]
D           G               Am     C         Bm                      G                        Am Em C      Bm            G
کاشکی تو لحظه آخر      عشقو تو نگام می خوندی        قلب تو صدامو نشنید      رفتی با غریبه موندی    
هروقت خواستی پارچه‌ای» بخری؛ 
آنرا در دست مچاله کن» و بعد رهایش کن،
اگر چروک» برنداشت، جنس خوبی» دارد. 
آدم‌ها، نیز همینطورند
آدم‌هایی که بر اثر فشارها 
و مشکلات، اخلاق، و رفتارشان
عوض می‌شود، 
و چروک» برمیدارند.!
اینها جنس خوبی ندارند، 
و برای رفاقت، معاشرت، مشارکت، ازدواج و اعطای مسئولیت به ایشان،
به هیچوجه گزینهٔ مناسبی» نخواهند بود.
 مراقب انتخاب آدم های اطرافمان باشیم. هر کسی لیاقت هر چیزی را ندارد!
- میدونی کی آمادگی ساختن آینده ات رو داری؟
+ از کجا بدونم؟ لابد هروقت ماهی رو از آب بگیری تازه است. از همین الان؟!
- نههه لحظه ای که با گذشته ات احساس رفاقت کنی و محکم بغلش کنی. مهم نیست اگه پر از اشتباه بودی مهم نیست اگه سردرگم بودی مهم نیست هر چی بودی به خدا مهم نیست چون گذشته در گذشته. با گذشته ات رفیق باش و با ساختن آینده رفیق های بهتری برای خودت دست و پا کن 
گاهی فکر می کنم انیجا دنبال چیزی می گردم که اینجا نیست ، اما هنوزم منتظرم . یک ، دو ، سه ، چهار نفر تا حالا شمردم . نمی دونم چرا هرکی میاد طرف ما زود سیر میشه ! دوستان حقیقی که کمن ، این رفیق ما هم یه چند روزیه کم پیداست . گفتم شاید بتونم اینجا دوستان خوبی پیدا کنم .
بعضی از مجازی ها هستن که خیلی دوست دارم باهشون دوست بشم . بعضیاشون کلا سالی یه بار سر میزنن به وبلاگشون . چند تاشونم که نمی دونم چرا تا رفتم تو وبلاگشون و یه کامنت گذاشتم و سلام و احوال
و عنه ص قال: لو أن عبدین تحابا فی الله أحدهما بالمشرق و الآخر بالمغرب
لجمع الله بینهما یوم القیامة (مستدرک الوسائل ج 12 ص 225)
از رسول اکرم (ص) : گر دو بنده ی خدا به خاطر خدا با هم دوستی کنند در حالی که یکی در مشرق و دیگری در مغرب باشد خداوند آن دو را در روز قیامت کنار هم جمع می کند .
امروز روزم قشنگ بودبه قشنگی وقتی که به ایده‌ی تو دیوانه‌وار میخواستم پاهایم را در شن‌های کویر و خنکیِ آب‌های دریا فرو ببرم.به قشنگی وقتی که دل بستم به لقبِ شبدر سبزِ چهاربرگِ سحرآمیزی‌ که تو به من تحفه کردی.به قشنگی وقتی که کوفته‌های خاصِ دست پختِ دلپذیرت را زیر زبانم فراموش‌نشدنی دیدم.و به قشنگی وقتی که تو را دیدم.جیغ بزنم تا احساساتم دنیا را فرا بگیرید؟!من با دیدنِ تو،با خودم و‌ دنیا رفیق‌تر شدم و حالا چیزِ ارزشمندی برای محافظتی
بسم الله الرحمن الرحیمدوست دوستی دشمنی دشمن نفرت عشق بی طرفیاین ها رابطه یک انسان با هر چیزی است ولی چه رابطه ای؟ یک طرفه دو طرفه زود گذر و دائمی .  این ارتباط ها در زندگی تجربه میشوند ولی ایا برایتان  دوستی یا دشمنی دائمی اتفاق افتاده است که هر ثانیه به فکر ان باشید؟اگر به این حس دست  پیدا کرده اید می بینید که هر ثانیه به فکر او هستید و نمی دانم که نابود کردن این رابطه ایجاد شده از ذهن و دل چه کیفیتی دارد؟سخت است یا آسان؟به نظرم هم سخت است و هم
میگم جدا از این تراس پر از گل سرخم ، باید یه فکری هم به حال باغ زردآلوم بکنم.باغ زردآلو کجاس؟ باغ زردآلو قراره یه گوشه دنجی از این جهان باشه ، که من بتونم زیر سایه سار درختاش ، میون عطر زردآلوهای رسیده اش ، برای خودم کنجی بسازم و شب تا صبح خلوت کنم با خودم و زمین و زمان . و شاید این باغ زردآلو ، همون حیاط آغشته به رفاقتی باشه که می خوام در هر نیمه شب ، اونجا آروم بگیرم؟
اون امتحان سختی رو که ازش می ترسیدم (و بخاطر قبول شدن در اون نذر کرده بودم) قبو
 
عجب سرماییگاهی دلگرمی یک رفیق معجزه ای می کندکه گویی خداروی زمین کنارت لبخند میزند


•در حنجره‌ام شور صدا نیست رفیق / یک لحظه دلم ز غم جدا نیست رفیقبگذار که قصه را به پایان ببرم / آخر غم من یکی دو تا نیست رفیق


جملات زیبا در مورد رفیق
•سایه ام امشب ز تنهایی مرا همراه نیستگر در این خلوت بمیرم، هیچ کس آگاه نیستمن در این دنیا به جز سایه ندارم همدمیاین رفیق نیمه راهم گاه هست گاه نیست


جملات زیبای رفیق فابریک


بگذار بند کفش هایت را م
رفتم خانه‌ی مکعب اینها! خیلی اتفاقی و خیلی زورکی طور البته، ولی خب اینکه خودم هم می‌خواستم، یعنی دوست داشتم که بروم آنجا را نمی‌شود انکار کرد! نه برای خودش، نه برای گربه‌هایش، نه برای پر رو بودن خودم. فقط برای مَدی! حس می‌کنم دوستی‌ای که با مَدی می‌توانم داشته باشم خیلی قشنگ تر از دوستی با مکعب باشد! اصلن من رفاقت با پسر ها را بهتر بلدم. شاید تیکه هایی هم بهم انداخته باشد، اما من فقط دوست داشتم خوش باشم، بالآخره بعد از این همه سال یاد گرف
هو الرحمن الرحیم
تاریخ تولدبه آدم یادآوری می کندهر آمدنی، رفتنی داردو ثانیه ها و دقایق و ساعات شمارش معی هستندبرای رفتنو اما اینکه بخواهیم چگونه برویمبستگی به این دارد که چگونه زندگی کنیم

و یک سال دیگر .
شهادت ، به تعویق افتاد .و نشد ، که بنویسند .به سال1397/12/12 .تاریخ شهادت را .
چگونه خواهیم بود ؟!
چگونه خواهیم ماند؟!
چگونه خواهیم رفت ؟!+ می شود به رسم رفاقت دعایم کنید !عاقبت بخیری .شهادتافتخار خدمت بیشتر به پدر و مادر 
مادرم خودش دختر بود و برادران هم داشت، لذا عمامه پیچیدن
را خوب بلد بود؛ سرِ ما عمامه میپیچید و به مدرسه میرفتیم. البته اسباب
زحمت بود که جلوِ بچه‌ها، یکی با قبای بلند و لباس نوع دیگر باشد. طبعاً
مقداری حالت انگشت‌نمایی و اینها بود؛ اما ما با بازی و رفاقت و شیطنت و
این‌طور چیزها جبران میکردیم و نمیگذاشتیم که در این زمینه‌ها خیلی سخت
بگذرد.

کشکول عناوین مذهبی ، فرهنگی وی
اولین بچه ای که بهش برخوردی و موقعیتش پیش اومد ازش بخواه یه نقاشی از شیطان برات بکشه
بدون شک یه موجود شاخ و دم دار میکشه با چشمان قرمز و اندام پر از مو و وهمناک با قداره معمولا خونینی که تو دستشه
غافل از اینکه گاهی شیطان زیباترین فردیه که میشناسیمش
گاهی آرامش بخش ترین صدائیه که شنیدیم
بذار اینجور بگم شیطان بیش از اینکه با اخم و تشر کسی رو از مسیر خارج کنه، با دوستی و رفاقت می کنه.
پس کاملا منتظر باش با یه شاخه گل بیاد دنبالت
منتظر باش دست به گر
تهران که بودم رفته بودم دیدنشان. یعنی آنها دعوتم کردند و من رفتم. قد یک قرن مهربانی‌شان گرمم کرد. آخرین باری که فرصت شد خداحافظی درست و حسابی کنم را خوب یادم هست. اشک جای خودش را به بغض داد. بغض سنگینی که راه گلویم را بسته بود. گفتم فراموشم‌ نکنین و بغض از گوشه چشمهام چکید روی سنگفرش‌های سرد پیاده روی بهشت زهرا.
چند ماه گذشت. من نرفتم. آنها آمدند.این همه راه تا کرمانشاه را. صدایم کردند، یک جورِ آشنا و مهربان. رفتم که جواب بدهم، دلم را لابلای
تهران که بودم رفته بودم دیدنشان. یعنی آنها دعوتم کردند و من رفتم. قد یک قرن مهربانی‌شان گرمم کرد. آخرین باری که فرصت شد خداحافظی درست و حسابی کنم را خوب یادم هست. اشک جای خودش را به بغض داد. بغض سنگینی که راه گلویم را بسته بود. گفتم فراموشم‌ نکنین و بغض از گوشه چشمهام چکید روی سنگفرش‌های سرد پیاده روی بهشت زهرا.
چند ماه گذشت. من نرفتم. آنها آمدند.این همه راه تا کرمانشاه را. صدایم کردند، یک جورِ آشنا و مهربان. رفتم که جواب بدهم، دلم را لابلای
زیرپوسته سکوت خرمشهر
شاید این روزها مطالبگران در سکوتی ناهنجار فرو رفته اند .مطالبگری که دراین شهر به وسیله دلسوخته گان به مردم آموزش داده شد .
خرمشهر در سکوت و جنجال مالکانی دارد که خود را نقطه شمار انفاس مردم حقجو می خوانند .شاید دیدن شهر سرسبز چهل ساله پیش و تغییر نیافتن بافت شهر برای بعضی اعجاب آور است .اما برای من جای تعجبی وجود نداشت .شهر سرسبز با درختان توت و آلبالو وگیلاس و قد علم کردن چنارها مرا باز به دوران آوارگی و دربدری انداخته با
+خونمون هنوز آماده نشده و دلهره دارم که تا قبل محرم اسباب کشی کنیم.
+امسال آخرین کنکوره،دلهره ی درسم رو دارم.
پارسال مشاور های زیادی داشتم،هر کدوم تا یک ماه خوب بودن و بعدش سرد می شدن،منم از سرد شدن اونها،دلسرد می شدم و تا یه مدت قید درس رو میزدم.
+دوست دارم یه مشاور داشته باشم که مدام چکم کنه،که این راه رو رفته باشه و به مقصد رسیده باشه(مقصد صرفا پزشکی نیست،رتبه های زیر۱۰۰۰منظورمه)چون من خودم رو میشناسم،اگه کسی بالاسرم باشه و بازخواستم کنه دل
انسان‌های دارای نفس ضعیف‌تر‌ هر چند با صفا و معنوی هم که باشند با سرعت بالاتری تحت تاثیر نفس‌های قوی‌تر اشرار و فاسقان قرار می‌گیرند و در صورت احتیاط نکردن در انتخاب همنشین صادق و سالم به راحتی سرمایه معنوی و صفای باطن آنان تحت شعاع قرار خواهد گرفت.امام‌صادق(علیه‌السلام)لا یَنبَغی لِلمَرءِ المُسلِمِ أَن یُواخیَ الفاجِرَ و َلاَ الاحمَقَ و َلاَ الکَذَّابَ»(1)سزاوار نیست که مسلمان با بدکار و احمق و دروغگو رفاقت کند»پاورقی1-کافی(ط-الا
میخوام حرف بزنم،راجب آدمایی که اومدن تو زندگیم،بعضیاشون موندن،بعضیاشون رفتن،بعضیاشون با دروغ منو شکستن،به هرحال.حالا میخوام حرف بزنم
میخوام بگم که چقدر از تعداد آدمایی که برام مهم بودم کاسته شده،آدمی که عاشقش بودم و اولین عشق واقعی زندگیمو باهاش تجربه کردم،و حالا اثری ازش تو زندگیم نیست.شاید حتی خودم خواستم که نباشه.اینجوری بهتره،انتظار آدما رو پیر میکنه.میخوام بگم یاد گرفتم دیگه بهش فکر نکنم.یاد گرفتم هروقت لازم باشه فراموش کنم
این دیالوگ  عالیه:
خدا که فقط متعلق به آدم‌های خوب نیست، خدا، خدای آدم‌های خلاف‌کار هم هست و فقط خود خداست که بین بندگانش فرقی نمی‌گذارد فی‌الواقع خداوند اند لطافت،اند بخشش،اند بیخیال‌شدن و اند چشم‌پوشی و اند رفاقت است… بایستی ما یک فکری به حال اهلی‌شدن آدم‌ها بکنیم،اهلی‌کردن یعنی ایجاد علاقه‌کردن و این تنها راه رسیدن به خداست و خیلی هم مهم است…
# مارمولک
___________________________________________________
آقاجان ممنونم که دست رد به سینه ام نزدید،از ته د
دوستی با آدم‌ها ، وقت گذراندن با یک عده ، ازدواج کردن ، بچه‌دار شدن ، همه و همه برای من تداعی کننده‌ی یک عذاب ناتمام است . من دلم میخواهد تنها باشم . در این ساعت از این تاریخ، دلم میخواهد ساکن طبقه‌‌های آخر یک ساختمان بلند باشم ، روی بالکن خانه‌ام بایستم و به هیاهوی بیهوده‌ی آدمها،زیر پایم خیره شوم . به گروه‌های دوستیشان،به اعتمادهای کورکورانه‌ای که به رفاقت هم دارند ، به انتظار معجزه‌ای که از عشق دارند ، به شهوت دیده‌شدن ، مورد قبول بو
چرا عزا نمیگیرم من؟ عجیبه. خیلی شکل قبلنام نیستم دیگه.
صبح ِ امروز اولین روز ِ روان بود و تقسیم بندی، قرعه کشی شد و با اتندی افتادم که یه عالم تخت و مریض داشت. حالا من ۶ تا تخت دارم و هم گروهیم ۵ تا، اکسترن بقیه اتندا؟ ۲ یا نهایت ۳ تا. یه سری بحثا هم با هم کلاسی پیش اومد که خب دیگه اذیت نمیشم فقط نفرتم از خود اون آدم بیشتر میشه. ۶ تا تخت و شرح حال میگذره ولی گندی که همکلاسی به رفاقت زد نمیگذره و فراموش نمیشه، که خب مدتیه میدونم چقدر نباید گیر ِ ادم
همه جا حرف از رفاقت و دوست داشتنه،گاها پسری رو به زندگیمون راه میدیم که عاشقانه دوسش داریم،ولی من خودم مث نخود پریدم وسط زندگی یه پسر که رفاقتانه بدجوووور دوسش دارم و هواشو دارم،مهم نیس کی چی میگه ولی خوش صدا ترین رفیقِ جانِ منه،تو سختیا.شادیا.خنده ها.گریه ها.جدایی هاااا تو همشون پیشم بوده و به راحتی میگم از همون درجه یک های روزگاره،پسر طوسیمون که عادت به قهوه ای کردن ملت داره،اسکل پلشت دوست دارم دیوونهههههشب تولدته و حقیقتا فاصله دست
 
سلام عرض ادب خدمت دوستان>>> قابل توجه دوستان اهل مجازی مدت هاست میخواستم موردی مهمی را خدمت تون به عرض برسانم اما بابت گرفتاری های کاری وقت مناسب نداشتم در نهایت امشب وقت پیدا کردم مورد مهمی را با دوست در جریان بزارم شاید اکثریت دوستان با اسم آیناز و فردین اشنا باشین که هردوی شان مدیران چت روم ایناز است و این دوتا شخص از نگاه ظاهر شاید آدم های خوبی معلوم میشود اما در باطن همون گرگ های هستن که فقط به دوستان حمله میکند روسیاهی و فحاشی که م
این روزهاکه حالم خوب نیست واطرافیان هم مدام یا خنجرمیزنند ویا دست رو ارزوهای براورده نشده م میذارن حالم خرابتروخرابترمیشه،به گمانم مدتهاست خدابهم خیره شده بدون اینکه بخوادواسه من کاری کنه فقط خیره شده احساس میکنم خداهم مونده واسه م چه کنه؟!!مدتهاست به دستهای خداخیره شدم امامعجزه ای نمیبینم،خدامنومیبینه اما واسه م کاری نمیکنه نمیدونم شایدم خیلی اهسته وپیوسته داره یه کارایی واسه م میکنه که پیداست امامن نمیبینم یا شایدنمیخوادفعلاببینم،
مدت طولانیست که متنی ننوشتم،نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشم،نه، اتفاقا گاهی انقدر جملات توی ذهن پخش و پلا هستند که یک فرمانده ی جدی نیاز داری برای به خط کردنشان!!!
نخواستم احوالاتِ پریشان را ثبت کنم و شما را شریکِ ملال این روزهایم.
حال با خوشحالی و مسرت نیامدم بگویم که "رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند" اتفاقا این غم مثل همزادیست که بیخیال ما نخواهد شد و هردوره ای از شکلی به شکلِ دیگر رخ می نمایاند!
سعی دارم طرحِ رفاقتی با او بریزم،هووووم
 
اتاق کودک از جنبه های مختلف حائز اهمیت است. بنابراین والدین سعی می کنند در انتخاب دکوراسیون و لوازم آن با در نظر گرفتن تمام جنبه ها بهترین تصمیم را بگیرند. در هنگام بازسازی و طراحی دکوراسیون اتاق کودک استفاده از مواد سازگار با محیط زیست اهمیت زیادی دارد. در زیر راه حل هایی برای بازسازی اتاق کودک با محصولات طبیعی و ایمن ارایه کرده ایم:
۱) استفاده از چوب طبیعی در اتاق خواب کودک:
چوب یکی از محصولاتی است که در وسایل و اتاق کودک می توان از آن ا
رفاقت‌مان چندین ساله است، از سال‌های مدرسه و دوران راهنمایی تا امروز! 
خیلی وقت بود که تلاش می‌کردیم دوباره ۳ نفری دور هم جمع شویم و هربار نمی‌شد،انقدر درگیر زندگی و مشکلات خودمان شدیم که از جمع دور افتادیم، مریم ولی از من با معرفت‌تر بود،خبر ازدواج پری را زودتر فهمید، خبر بچه‌دار شدنش را هم، این ۲ ساله ۴،۵ باری هم به خانه‌اش رفته بود، من اما نمی‌شد، یا من نبودم یا موقع بودنم با مریم جور نبود.
این روزها هم پدرم سکته کرده و چند روزیست بیم
تازه دیپلم گرفته بودم و بچه کنکوری بودم که بابا موبایل خرید. یه 3310فوضولِ درونم همون لحظه اول سیم کارت رو سوزوند. به من چههههه؟؟ برا چی پین گذاشتن رو سیم کارت؟؟؟گوشی بدون سیم کارت هم روشن نمی‌شد :/چندروز طول کشید تا بالاخره درست شد. بابا باهاش می‌رفت سرکار. وقتی برمی‌گشت چند ساعتی اسنیک بازی می‌کردم.تو خونه ما فقط دوتا دختر خوب و خااانوم و سربه راه موجود بود. مامان بازی و عروسک بازی‌ها که تموم شد، بازی فکری فقط داشتیم. همینه انقدر مادوتا فکو
اگر بگویم اکثر روز های غیر تعطیل دو سال گذشته را در
کتابخانه گذراندم اغراق نکرده ام. از صبح به سالن مطالعه یا به قول رئیس
کتابخانه ی شهر " قرائت خانه" میرفتم و بر سر میز معینی مینشستم و تا
وقتی زنگ پایان به صدا درنمیامد رغبتی به بازگشت به خانه نداشتم. با چند
نفر از افراد درس خوان - شما بخوانید خرخوان- که پای ثابت قرائت خانه بودند
رفاقت و انسی پیدا کرده بودم و تجدید دیدار هر روزه، بر دوستیمان می
افزود. مراجعه کنندگان بسیاری می آمدند و می رفتند
۱. یکی از دلایل این که دوست ندارم دیگران را در غصه هایم شریک کنم این است که زجر کسی که صاحب غصه نیست، معمولا بیشتر از من می شود! مثلا فرض کن من به غصه ای که برای مشکلم می خورم از 10 نمره 7 بدهم. فردی که می بیند من با گریه یا بغض یا غم فراوان، در مورد چیزی حرف می زنم، معمولا از 10 حداقل به آن 9 می دهد. چون مرا به طور کامل غرق آن غم می بیند یا توانایی ام در تحمل و حل مساله را کمتر از چیزی که هست برآورد می کند و همه اینها به یک دلیل خیلی ساده است: مرا دوست دار
پست تکه تکه هس بهم چسبیده شده
چقدر حرف هست برای گفت اما
چه سود که گفتنش نوشتنش یه جوری میشه وقتی بخوای شرح بدی .
ولی حداقل باید تو ذهن سپرد که چکار هایی انجام میشه
وقتی از موقعیت بیرون به این قضیه نگاه کنم شاید منم
بگم حتما دلیلی داره که سرش نمیجنبه که شاید نبود احتمال داشت
اما من هم با توکل به خودش یاد گرفتم که چطوری به جلو پیش برم
چطوری بازی کنم چطوری کدورت ها رو رفع کنم
چطوری طبع تنگ بعضی ها رو تلنگر بزنم که
راه رسمش این نیست که با کسی مش
bao 2018: بسیار شیرین، عمیق و تاثیرگذار.سندروم آشیانه خالی. برنده اسکار.
Lotería de Navidad 2015: قشنگ و احساسی. کارما و ارتباط.
the story of a fox and a mouse 2015: کیف کردم.
Father and Daughter 2000 : عمیقا آدمو متاثر می کنه :( موسیقی متن خوبی داشت. برنده اسکار.
the conrse of nature 2016؟: برای آموزش بچه ها خوبه.
The Blue Umbrella 2013: یک داستان عاشقانه؛ اصلا حس نمی کردم انیمیشنه :) بارش بارون خیلی طبیعی بود و لذت بخش. برنده اسکار.
spellbound 2011: حسادت و نفرت.
the controller: لذت همراهی کودکان در بازی های ویدیویی.
LOU 2017:
داشتم یه قسمت دیگه از Girls رو می دیدم و سعی می کردم یه عالمه احساس مخنلف رو process کنم و هی با خودم حرف می زدم و تجریه تحلیل می کردم. بعد از یه مدت خیلی طولانی بالاخره یه سریال نه چندان مشهور تونسته انقدر منو درگیر کنه.با خودم گفتم حیف الآن هیچ کس نیست که این سریالو دیده باشه تا بتونم باهاش حرف بزنم، تا بتونم نصف شب وقتی یه سکانس هیجان زدم می کنه یا یه دیالوگ عمیق می شنوم دکمه ی پاوس رو بزنم و سریع بهش تکست بدم و راجع به احساسم حرف بزنم.و بعد با خودم گ
سلام دوستان.
چندروز پیش توی اینستا یک پست توجهم رو جلب کرد، درباره شاخص بودن و استاندارد شخصی یک خانم، تا جایی که یادمه همیشه سعی کردم استاندارد ها رو رعایت کنم، چه اون موقع که سنم کم بود چه الان، و نمیدونم تا چه حدی موفق بودم؟ ولی هرجایی که سطح خودمو اوردم پایین تا مقبولیت پیدا کنم همونجا به غلط کردن افتادم، نمیدونم اینکه ادمی دوست داره مقبول باشه از ترس میاد از مهرطلبی؟ یا نه بقول دکتر شیری از تله بی ارزشی ؟
ولی این روزها که خودمو مرور میکن
شکر.الهی شکر
باید این چیزها را نوشت.
باید پنج شنبه را نوشت که روبروی ضریح حضرت معصومه با این سه تا فرزند نشسته ایم و لب دریای جامعه   موج موج معرفت و نسیم نسیم زیارت به صورتمان می خورد.
اقیانوس کم بضاعتی که ته جانم بود به موج افتاد و متوجه شدم که امروز در این مرحله از رشد و تکاملم طوری شده ام که دردها و لذتها توی وجودم به هم پیوسته اندهمانطور از ادای عبارات زیارت جامعه روبروی ضریح مست شدم که از مرور مصیبت مردم یمن و از شنیدن کنسرت سراج:
شب بی گ
از تهران آمده بودند! لهجه‌ـشان با اکثریت مدرسه،بجز تعداد محدودی -شامل خودم،از زمین تا آسمان فرق میکرد!تازه تنها دوقلوهای مدرسه بودند! مادرشان هم با خانمِ کَرَمی(معلم‌ـمان)،رفیق های گرمابه و گلستان بنظر می آمدند و همیشه با هم بودند! کلا حس میکردم موجود فضایی اند! یا چیزی شبیه خانواده‌ی کالن! به هیچ وجه جرات برقراری ارتباط نداشتم! تازه همان زمان‌ـها بود که فهمیدم محبوبیتِ من هم رو به افول است! من که تا قبل از ورود آنها،کانون توجهات بودم؛حال
پرسش : امام حسین به یارانش فرمود: هر کس از شما حق الناسی به گردن دارد برود او به جهانیان فهماند که حتی کشته شدن در کربلا هم از بین برنده حق الناس نیست در عجبم از کسانی که هزاران گناه می‌کنند و معتقدند یک قطره اشک بر حسین ضامن بهشت آنهاست (؟)
سخ :  کسانی که اساساً اسلام را قبول ندارند، چه رسد به امام حسین علیه السلام و چه رسد به عزاداری برای او .، یکسال تمام علیه عزاداری‌های مردم ضد تبلیغ کردند و در این راستا، حتی به آیات قرآن و احادیث نبوی و
دیروز عصر محمد و عطیه اومدن ملاقات بابا و من با دیدن حلقه های توی دستشون کلیییی ذوق کردم و روحیه م عوض شد.از عقدشون پرسیدم. یه کم گله داشتن از بعضی کارای بزرگترا. خندیدم و یه حرفایی تو جوابشون گفتم که به تجربه توی زندگی خودم بدست اومده. گفتم توی تعاملات با خونواده ها حواستون باشه که همسرتون آدم بَده نشه. یعنی اگه قراره موضوع پرتنشی به خونواده دختر گفته بشه ، این حرفو خود دختر باید بزنه و پسر نباید وجاهتش از بین بره. و بالعکس اگه مثلا قراره به ما
بالاخره دوچرخه سوار شدم. خود سهیل انداخت توی دهنم که دوچرخه بخرم. خودم نمی دانستم چی بخرم چی نخرم. هزار تا متن هم که بخوانی آخرش وقتی می روی پایش گه گیجه می گیری. فقط آدمی که تجربه کرده می تواند هر را از بر تشخیص بدهد. و راستش من گیر آدم کارشناسم همیشه. آدم های کارشناس غنیمت اند. آدم هایی که به مارک و یال و کوپال نگاه نمی کنند. تجربه چنان آن ها را آبدیده کرده که از پس هر زرق و برقی می توانند اصل جنس را تشخیص بدهند. توی هر کاری آدم های کارشناس غنیمت ا
بیش از یک قرن و نیم است که مرجعیت شیعه در خاندان شیرازی تداوم یافته است. علاوه بر مرجعیت، شهادت هم یکی از ویژگی‌های این خانواده است. تعداد زیادی از اعضای این بیت شریف، به شهادت رسیده‌اند. آیت الله سید حسن شیرازی یکی از شهدای این خاندان است.
دغدغه‌های ی و اجتماعی
او در نجف پرورش یافت و از محضر بزرگانی چون سید هادی میلانی، شیخ محمد رضا اصفهانی، میرزا مهدی شیرازی و برادرِ بزرگش، سید محمد شیرازی بهره برد. سید حسن شیرازی علاوه بر فعالیت‌های
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب