نتایج پست ها برای عبارت :

رفیقم ای بهترینم ای داداش مهربونم

من عاشق اون لحظه اي هستم که تو نگاه به سر و وضع من میندازی و همینطوری که داری به حرفام گوش میدی  به احترام حضور من که مقابل پنجره اي ايستادم که به خاطر تاریک شدن هواي بیرون و روشن شدن چراغ خونه خیلی واضح توی تیررس دید کسی قرار میگیرم که ممکنه از پنجره ما رو نگاه کنه خیلی آروم دستاتو میبری به سمت پرده و پرده رو میکشی و همچنان داری به حرفاي من گوش میکنی
چند روز پیش داداش سومی به من و خواهرم گفت:
خواهر مثل مادره فقط سنش کمتره:)
منم حرفی که چند ساله
مامانم خیلى زن خوبیه ! 
از اون خوبا که بابام دوستْ داره و هى قربونش میره و هى دورش میگرده !
چند سال پیش یه روز داداش بزرگم اومد و گفت عاشق شده !
میگفت طرف دختره خیلى خوبیه !
از اونا که تو دانشگاه جزء نمره اول هاست !
از اونا که ته منطقن و میشه یه عمر زندگیو باهاشون ساخت !
از اونا که حرف نمیزنن هرجا،هر چیزیو نمیگن !
خلاصه اينکه خیلى دختر خوبیه !
وقتى اينا رو تعریف میکرد داداش کوچیکم اخماش تو هم بود!
وقتى ازش پرسیدم چته، با حرص گفت خب آخه چه جورى میشه عا
امروز خوب بود خودش آخر شب من راضی بودم ولی تماس تصویری خانوادگی با داداش و دیدنش بعد بیست روز بهترش کردولی آخرشب که بعد خیلی وقت مامان رو مثل قدیما بغل کردم و به نفساش گوش دادم خیلی بهتر شد.+بابا هم اومد داداش رو دید و باهاش احوال پرسی کرد و رفت اونطرف وايساد.چشاش دلتنگیشو داد میزد++امروز مث مزه آلبالو خوب و دوسداشتنی بود
روستا بودیم.با همسر و داداش رفتیم کوه باد خیییلی شدید بود چند بار نزدیک بود بیفتم.
 باد بدتر شد منم فقط چشمامو بستم و وايسادم حس کردم باد تموم شد ولی صداشو هنوز میشنیدم
چشامو بازکردم و دیدم داداشم روبروم وايساده
اينم از فوائد داداش 100 کیلویی :)
+ امشب هم از ساعت 8شب تا 1 شیفتم دیر رسیدم و با نیم ساعت تاخیر لاگین کردم ولی ساعت کاری خوبیه معلومه مردم هنوز از سیزده بدر برنگشتن یا خستن و زود خوابیدن :)
مغازه رو تازه عوض کرده داداش .پیج مغازه حضرت برادر دست منه . یعنی کلا پیج رو من زدم . عکس گرفتن از جنساي مغازه هم کار منه و ادیت و پست کردنش . تا فروش اينترنتی .یجوری سرم رو گرم کرده ولی همچنان فاطمه حوصلش سر میره [گریه]هر شب یک ساعت بحث میکنیم ک مشتریايی ک از طریق پیج آشنا شدن کیان :) با من حساب کنه . ولی همچنان به من هیچی نمیده . با اينکه امشب اعتراف کرد نصف مشتریايی ک داره از پیجن اين ته ته ( زبون خویش را گاز گرفته ) . فدا سرش . اينقدر همی
گاهی وقتا به خودم میگم خجالت نمیکشی بعد از رفتنش میخندی؟ شرمت نمیاد داری خوش میگذرونی؟»
نمیدونم. هیچی نمیدونم. 
من خجالت میکشم خوشحال باشم وقتی هنوز میبینم در خانواده م کسی از یاد داداش منفک نشده. 
من دلم میخواد خوشحال باشم که خانواده م بجاي نبودن داداش دلشون به خنده هاي من خوش شه.
اما؛ نمیتونم. 
من نهايت 6 ساعت میتونم ممتد بگم و بخندم و در جمع باشم. امتحان کردم ک میگم. 
واقعا احساس می کنم بند بند وجودم از کش دادن اين زندگی خسته س. 
خسته تر از
سلام
22 سالمه، فرزند آخر یه خانواده پرجمعیتم، بقیه به غیر از یه داداشم ازدواج کردن. راستش اين چند وقته تو خونه مون یه جریاناتی پیش اومده که چند روزه دعا میکنم کاش بچه بودم و درکی از اوضاع دور و برم نداشتم، موضوع داداش دومم، اين دفعه دومه که قهر کرده. 
دفعه اول سر اينکه میخواست با بابام شریک بشه مغازه بخره، بابام قبول نکرد و گفت دختر مجرد دارم شايد فردا شوهرش دادم و فلان بهش نداد، خودش رفت یه مغازه خرید، از قضا سرش کلاه گذاشتن بابام همه چک هاش ر
قدیما، همه چیز یه جور دیگه بوده!
اونهايی که میخواستن برن حج، اول میرفتن بدهکاریاشونو صاف میکردن، از همه حلالیت میطلبیدن، بعد با خیال راحت میرفتن حج.
الان انگار رسم و رسوم حج رفتن هم عوض شده!
زنگ زدم به مشتریمون، و اين چندمین باری بوده که براي حساب و کتابش بهش زنگ میزدم. خودمو آماده کرده بودم که بهش بگم اين چه وضعیه آقاي فلانی؟ چندبار برا یه حساب بايد زنگ زدت بهت؟ که ناگهان ازونور خط صدا اومد: بفرمايید.
_آقاي فلانی سلام، فلانی هستم از شرکت فلان
امشب پرونده یک سال اعمالمون رو دست امام زمانمون دادن، خدايا برات کربلا رو نصیب همه آرزومندان کن، خدايا امیدوارم به کرمت که از گناهانم گذشته باشی، خدايا  من روسیاه هر سال با کوله باری از گناه میام به درگاهت، خدايا بگذر از گناهان منه ناسپاس. خدايا کرمت را شکر، خدايا داده هات رو شکر، خدايا نداده هات رو شکر. خداي مهربونم شکرت که تو قلبم محبت ائمه رو گذاشتی
 نام کتاب : رفاقت به سبک تانک
نویسنده : داوود امیریانانتشارات : سوره مهرتوضیحات :اين کتاب خاطرات رزمنده داوود امیریان وهم رزمانش است که به صورت طنز در قالب یک کتاب آمده است و داراي ۱۱۱» صفحه به همراه عکس هاي کاریکاتوری مرتبط به متن است و مناسب گروه سنی ( ج و د ) می باشد قطعه اي از کتاب :  تا به حال غصه دار نه دیده بودمش قرص روحیه بود اسمش قاسم بود و کارش خبر شهادت دادن به دوستان و اقوام بود اين طور خبر شهادت برادر کسی را می داد سلام ابراهیم حالت
- چند وقته که ننوشتم ؟ خودم حسابش از دستم در رفته ! اين روزا درگیر یه چیزی ام که به من مربوط هم نیست ولی خب از فکرم بیرون نمیره و همه دارم پیش خودم حساب و کتاب میکنم که اين دفعه اگه دیدمش اينو بهش میگم ، فلان حرف رو میزنم فلان مساله رو میگم و هربار که میبینمش به خودم میگم " سرت به کار خودت باشه و توی حریم شخصی دیگران فضولی نکن " . درسته که اين دیگران موجود خیلی مهمیه براي من ولی اگه پیش ما هم معذب باشه دیگه کسی براش نمی مونه که بخواد پیششون راحت باشه
بسم الله الرحمن الرحیم ./
صبح جمعه مون شاد شروع شد و بعد از دو سه ساعت ، خورد تو برجکم. اما خدا نذاشت ضد حال همینجوری بمونه. خونواده و خواهربرادرا رو جمع کردیم و مهمونشون کردیم جنگل ، رفتیم محمد آباد بساطمونو لب آب زیر سايه ی درختا پهن کردیم ، کلی گفتیم و خندیدیم و عکس گرفتیم و خوشحال بودیم و لذت بردیم از زندگی ، از لحظه هامون  از خانواده ، از سلامتی و .
چه نعمتی ازین بالاتر ؟ 
اينکه بعد از دو سه سال ، خشک شدن یه سری از چشمه ها ، کم آب شدن رودخونه
سلام
من یه دختر 24 ساله هستم. از نظر دیگران زیبا هستم و خیلی هم به خودم می رسم. خانواده خوش نامی و ثروتمندی هم دارم، پدرم و برادرهام تو بازار مغازه دارن، اينا رو گفتم که از شرايطم آگاه بشید. 
اما مشکلی که دارم اينه که خیلی کم خواستگار دارم، یعنی تا حالا فقط سه نفر اومدن خواستگاری که اونم بعد شب خواستگاری رفتن و و پشت سرشون رو نگاه نکردن. من همیشه برام جاي سوال بود با اين شرايط چرا انقدر کم خواستگار دارم تا اينکه آقا پسری که تو دانشگاه باهاش آشنا
بعد از نماز صبح و قبل از طلوع آفتاب، افتادن به راه و رفتن، دور.
بعد اون مهمان هاي عزیز، همسر رفت
آخرین نفر هم داداش بود که رفت
حس کسی رو داشتم که توی قبر گذاشتندش و دارن او رو با خودش و حساب کتابش تنها می ذارن
غربت یه جورايی تمرین سکرات موته شايد.
توفیق اجباری به ترک تعلقات.
از کجا شروع کنم؟ 
از همینجا؟ 
که دوستم برادر حسین رو دید و چشماش برق زد و گفت حسین اينه؟ و گفتم نه داداششه خوشگله نه؟ گفت نه گفتم آره چشات داره برق می زنه 
گفتم اين ۴۰ سالشه 
گفت عه! چه خوب مونده گفتم بله دو تا هم بچه داره 
چشم در چشم شده بودیم 
باباش نشسته بود 
مادرش کنارش وايستاده بود 
سلام کردم و انگار هر دوشون یا شايدم مادرش جواب داد 
اومدم نشستم که مادرش اومد جلو و احوالپرسی کرد! بعد دید به خودم نمیارم گفت کاری ندارین؟ 
که یهو گفتم بیام بب
همین الان داداشم اومد یه جعبه دستش بود، بازش کرد پر از چیزاي دخترونه! گفت به کسی نگو ولی دارم برا خانومم از الان کادو جمع میکنم ! اول قند تو دلم آب شد! بعد با خودم گفتم بابا مسخره تو به فکر نتايج کنکورت باش! بعد دیدم به اون دختره حسودیم شد بابا :/ داداش خودمه اصلا!
[19تیر96؛ رمز برداشته شد]
طرف مرده.به نظرت do i even give a fuck ؟نهپس بهم نگوهیچکس دیگه‌اي رو هم ندارم که بهش بگم
نبايد بهت میگفتم.چیو؟هیچی. چرا هیچوقت برات مهم نیستم؟چرا اين تصورات مزخرفتو واسه خودت نگه نمیداری؟یعنی مهمم؟خودت چی فکر میکنی؟you حتی don't give a fuckپس هر جور دوست داری فکر کن
خیلی زودتر بايد بهم میگفتی که اينقدر نزدیک نشمنشدینشدم؟ببین علی داری دوباره همه چیو به هم میریزیهمه چی به هم ریخته. خیلی قبل‌ـتر از ايناپس پافشاری نکن که درستش کنیاگ
اين سفر اخری رو دارم کاملا زمینی تجربه میکنم.مثل دوران دانشجویی.خیلی برام نوستالژیک و جذابه.سفرم خیلی بد داره پیش میره به علت گرونی بلیط هواپیما سفر زمینی انتخاب شد.بعد که رسیدم شهر غریب معلوم شد جشن چند روز عقب افتاده و من نمیرسم بهش .بعد که خواهر خواستگار نسبتا محترم زنگ زد.گرماي هوا خیلی برام ازار دهنده بود.کاراي اداریم طول کشید.تو اين شهر به اين بزرگی یه دفتر خدمات پستی پسدا نمیشد.دوستم که مدارکشو برام فرستاده بود نصفه بود و کل
با سلام!
دوستان یکی با پست هاي که میذارم مخالفه ، یعنی میاد به جاي اينکه بزنه موافقم ( همون فلش رو به بالا ) میزنه مخالفم ( همون فلش رو به پايین ) خب! شايد از یکی از پست هام خوشش نیاد ، بقیه پست هام چی . . . ؟؟؟ نمیدونم دشمنی داره ، یا میخواد اذیت کنه !!!
خب! یه حرفم با خودش دارم که داداش اگه پست هام عیب و ايراد داره ، بیا بگو اصلاحش کنم. چرا کی مخالف رو میزنی و در میری؟
اگه من حرفی زدم که ناراحت شدی ، بگو معذرت خواهی کنم.
با پسرخاله کل انداخته بودم سر بازی! میگفت من و پسردايی همه رو میبریم. گفتم اگه من و پسردايی باهم تیم بشیم از تو و پسردايی قوی تر میشیم. گفت ما حتی از تو و داداشت هم میبریم! گفتم من بهت رحم کردم که اسم داداشمو نیاوردم! حالا که خودت خواستی پس مسابقه میدیم ببینیم کیا قوی ترن!
فکر میکنید چی شد؟
آخرش من و پسرخاله باهم گروه شدیم و از داداش و پسردايی بردیم! =))
 امشب عروسی پیمان، پسر بزرگ داداش ايرج است.
به اش گفتم باورم نمی شود دارد عروسی می کند. گفتم تولدش خیلی خوب یادم هست که در بهمن ماه بود.
 خه نه بندان (حنابندان) را خانواده ی عروس که از اقوام نزدیک اند، دو شب پیش در شهرستان گرفته بودند؛ البته که آن جا حال و هواي خودش را دارد.
 دیروز عصر چند ساعت با یوسف و عادل مشغول تزئین بودیم. بعد از شام منزل داداش هوشنگ بزن و برقص راه افتاد که چیزی نزدیک به ۳ ساعت یکبند ادامه داشت!
 صداي باندها هیراد را اذیت می
 
من آدم ساده ايی هستم.
اصلا بزار ببینم به شما بگن 5 تا از نقصها و اخلاقاي بدتون رو بنویسید میتونید بنویسید؟
اگه نتونستین پس خودتون رو نشناختین!اما من فهمیدم خیلی ساده ام.نمیگم مهربونم اما هر کاری تونستم کردم بدون منت و چشم داشت.
براي اين میگم ساده ام چون براحتی حرفاي ادما رو باور میکنم.متوجه منظور واقعی نمیشم اينو نفهمیدم هر کی دنبال یه چیزی هست از گفتگو.
چیزايی دیدم که دیدم رو به همه بد کرده لااقلش گاردم رو کاملا میبندم و دیگه به هیچ کس اجا

.
همسر شهید روح‌الله قربانی:
.
به محضر حضرت آقا، رهبر خوبان که رسیدیم بعد از درد و دلها به ايشان گفتم:
حضرت آقا، روح‌الله چند ماه قبل از شهادتش به من گفت:
_ صداي پاي امام زمان میاد، می‌شنوی؟
باور کن که من صداي پاي امام زمان رو میشنوم.
.
حضرت آقا لبخند زدند. لبخندی شیرین و عمیق که خیلی برايم جالب بود. سرشان را تکان دادند و فرمودند: خوش به سعادتش.
@shahid_roohollah_ghorbani
چه حسی دارید وقتی که دوساعت نشستید کتلت درست کردید سرخ کردید بعد میرید نماز مغرب و اعشا می خونید برمیگردید میبینید از 20 تا 2 تا کوچیک فقط براتون مونده و بقیه دادشتون خالی خالی خورده ؟!!!!
+ خستگی اش هنوز تو تنمه اخه چرا خدا ؟ 
+دیشب با کرسنگی خوابیدم :(
+ واقعا فاز پسرا چیه ؟ امروز صبح دوتا تخم مرغ اپز کردم تو 30 دقیقه بعد در انه واحد داداش شکموی من تخم مرغ درست گذاشت تو دهنش قروت داد :l 
داداشاي شما هم اين جوریند ؟
سکانس اول : هوا به شدت گرم بود ، شُر شر عرق می رخیتیم . اولین بار بود که تابستونِ شمال رو تجربه می کردیم . خدا رو شکر کولر ماشین رو قبلش درست کرده بودیم . داخل ماشین قابل تحمل بود و بیرون غیر قابل تحمل ! داداش از همون لحظه ی اول رفت تو کارِ تُنبان و زیرپوش ! اما من سعی داشتم مقاومت کنم . پیرهن تنم بود و هی به اين خان داداش نگاه می کردم که چقدر خوش به حالشِ با زیر پوش ! یک گام عقب نشینی کردم . دکمه هاش رو باز کردم . اما باز هم غیر قابل تحمل بود . یه خرده که
ايام ايام امتحانات بود.از اونجايی که از بچه هاي ورودی جدید بودم فقط به اول شدن فکر میکردم. آنقدر خودم رو غرق کتابها می کردم که فراموش میکردم بايستی غذايی می خوردم. به وضع ظاهرم هیچ توجهی نداشتم. امتحانات به پايان رسید؛ چند هفته بعدش دعوتنامه اي به دستم رسید که من رو به جشن دانشجویان ممتاز دعوت کرده بودن. به قدری درگیری واسه خودم درست کرده بودم که حتی توی اون مدت وقت نکرده بودم صورتم رو اصلاح کنم. جشن فردا بود و من امروز کلی کلاس داشتم. زمان گذش
بعد مدت ها امروز رفتم انجمن، با یه کادو براي استاد، مسئول انجمن می گه شیرینی ازدواجت رو آوردی؟ یه مدته نیستی نکنه ازدواج کردی.
رفتم وسايل الویه بخرم، میگم کالباس بده، یه دونه کالباس بزرگ بهم داده می گه بزار توی فریزر، بعدا دوتايی با هم می خورید، راستی نگفته بهت ذرتم بخر؟!
می گم داداش گرفتی مارو ها، من مجردم.
رفتم یه جا مصاحبه، طرف گفت سختت نیست با خانومت بیاي تهران زندگی کنی؟ گفتم من که تو رزومه نوشتم مجردم.
میگم نکنه ما شوهر کردیم خودمون
هیچکس باور نمیکنه من بابت تنها یک مریض بدحاله که عملا شدم فیکس اورژانس.!آدم هزارتا ویزیت خوشحال بخوره ولی یه مریض دیسترس تنفسی که به خط آخر درمان هم جواب نداده و تخت icu هم براش جور نمیشه به پستش نخوره!
*عوضش یه رزیدنت داریم امشب که مطمئنم اگه بذارمش زیر زبونم مثل شیرینی خامه اي حل میشه.دخترک فوق مهربونم:)
*بچه ها امروز اومدن بیمارستان که واسه جشن فارغ التحصیلی یه کلیپ تو فضاي بیمارستان و مثلا در حال کشیک و cpr و تعویض پانسمان و غیره بسازن.یه قس
مادر از طبقه‌ی پايین صدامون کرد.
ما هم به رسم کمی فراموش شده‌اي، روی پله‌ها شروع کردیم دویدن. که انگشت شست پامون همراهی نکرد و زیر تنمون پیچید و، شد آنچه شد :)
داداش هم که پشت سر ما بود گفت، اين حرکتا از سن شما گذشته دیگه.
و راستش شدید به فکر فرو بردم.
27 سال.
یعنی نیمی از فرصتم رو از دست دادم، تازه اگه عمرم طبیعی باشه و .
و حالا که فکر می‌کنم هنوز دست‌آورد مهمی کسب نکردم.
آدم خوبی نیستم
و وقتی هم باقی نمونده
چه حس بدیه.
پس ازین که دختر نوجوان داداش کارفرما یه چیزی درمورد حجاب گفت که من از بدیهی بودن اشتباهش تعجب دهنم باز موند و نتونستم ذهنمو جمع کنم و از چیزايی که میدونم براش بگم، و فقط تونستم باتعجب بگم : وااا چه حرفا! ، به اين نتیجه رسیدم که یه بار دیگه از اول سیر مطالعاتی شهید مطهری رو شروع کنم به خوندن، تا اگه پس فردا علی بزرگ شد و یه سوالی ازم کرد، حضور ذهن داشته باشم که راهنمايیش کنم.
چه بلايی دارن سر نسل نوجوان ما میارن با اين شبهه هاي آبکی؟؟ بچه ها رو وا
سلام
بعد از مدت ها خودم رو مجبور کردم بنویسم.هرچقدر که تونستم و از هر چیزی که به ذهنم اومد.
از همین حالا هم خسته شدم! اونقد حرف ننوشته و نگفته دارم که کلا قر وقاطی شده ذهنم ولی خب میشه نوشت کم کم.و از همین الانم هم بنویسم باز خوبه موضوع جدید دیگه اضافه نمیشه به نگفته ها
ده روزی میشه که داداش رفته تهران براي کارش و خب کار پیدا کرد و موندگار شد. دو سه روز پیش هم چمدون وسايلشو فرستادیم براش و اين روزا هممون دلتنگشیم. اين هم یه مرحله زندگی ما سه تا بو
بسم الله الرحمن الرحیم
دور زندگی می کنیم، از همه ی خانواده
دیشب وقتی پدربزرگ و مامان جون و خاله هات داشتن با دخترک خداحافظی می کردن.
می گفت منم میخوام بیام گچساران
بهش می گفتن مامان نمیاد ها!
می گفت چرا میاد
شب که توی گهواره تش می ئادم باهام اتمام حجت می کرد که من فردا می خوام با پدر بزرگ و مامان جون و مامان ع برم گچساران
صبح بعد از نماز صبح راه افتادن همه و رفتن
دخترک توی گهواره خواااب.
چقدر ئل مامان جون و پدربزرگ نرفته براش تنگ شده بود
چقد
یکشنبه بیست و سوم تیر ماهامروز با هانا رفتیم کلاس نقاشی توی مهد کودکی که قراره بره مهد کودک   روز اول خوبی داشت. یه زنبور و یه قورباغه کشید      البته با کمک مربی    امیدوارم یه روزی برسه که شاهد پیشرفتش باشم 

دوشنبه بیست و چهارم 
جلسه دوم با یه مربی دیگه بود. اين خانمه مربی نقاشی ثابته  اون دیروزی خاله کلاسشون بود    مربی از هانا پرسید میخوايی زرافه یاد بگیری؟  و هانا بعد از چندین دقیقه که سعی داشتم مجابش کنم که بايد همکاری بکنه جواب داد که
بسم الله الرحمن الرحیم./
بابا از خودت یاد گرفتم محبت به پدر رو ، از خودت یاد گرفتم عشق به همسر رو ، از تو یاد گرفتم بخشندگی رو ، تلاش رو ، شوخ طبعی در عین متانت رو . بابا فداي اون چشماي عسلیت بشم ! قربون خستگیات برم .
بابا جوونیت رو به پامون ریختی و حالا که چند تا خط کوچیک افتاده رو پیشونیت ، هنوزم حواست به تک تکمون هست . که کم نداشته باشیم ، که کم نیاریم . بابا شما خیلی بزرگی ! و من شايد خیلی دیر فهمیدم چقدر عاشقتم .
اما شما
بابا هنوز و تا همیش
  عروسی پیمان هم به خوشی تمام شد.
وقتی با ساقدوش هاش وارد سالن شد و یکی یکی با مهمان ها دست داد یا روبوسی کرد، بغضم گرفت. انگار تصویرهايی از گذشته تا حال پیش چشمم به سرعت مرور شد.
 شب خوبی بود؛ پیمان پرانرژی و شاداب بود و بچه ها از عادل و یوسف و رحمان و رامین و بقیه، سنگ تمام گذاشتند و لحظه هاي قشنگی شکل گرفت. خانواده ی داداش ايرج و داداش هوشنگ -که پسرعمو و دامادمان است- از قدیم یک خانه بودند و بچه هايشان با هم بزرگ شدند. از روزی که هر خانواده در یک
آی الان دلم خنکککه آی خنکه :) بالاخره بعد چند وقت تونستم حرفمو به یکی از اونايی که تو مخمه بزنم همین دوستم که چند پست پیش گفتم ! بهش گفتم که ازش ناراحتم و واقعا اين دوستیمون ارزش نداره خودشم دیگه واسم ارزش نداره :/ ینی ارزشش شده واسم قد یه دوست مجازی حتی میخوام بگم کمتر بهش ولی نگفتم کمتره ! ولی واقعا کمتره دوستاي مجازیم خیلی بامرام تر و مهربون ترن تا اينا واسم ارزش قائلن اما اينا چی بدتر باعث ناراحتیم میشدن :/ بهش گفتم خلاصه ! دلم خنک شد ^_^ ادم
بسم
الله الرّحمن الرّحیم»
خوب، راستش اين است که در مورد بازگشت کتاب‌هايی که امانت می‌دهم چندان صبور
نیستم. نه اين‌که خواندن کتاب‌هايم را به کسی پیشنهاد نکنم یا آن‌ها را امانت
ندهم، اما مثلاً چند هفته که از قرض دادن کتاب می‌گذرد، هی چشمم به جاي خالی آن
کتاب در کتابخانه می‌افتد و با خودم می‌گویم: اي بابا! داداش بردار بیار دیگه
کتابو. چی‌کار می‌کنی؟» بدیهی است ‌که کسی که کتاب را امانت می‌گیرد، خوب است که
آن را در زمان معقولی بخواند و ب
اين چند وقته کلی چیزا تو مغزم پر پر میزد که بنویسمشون.دلم میخواست بشینم یه گوشه و تمام ايده هامو منظم کنم و بنویسم.امروز بیشتر از هر روز دلم میخواد.ولی متاسفانه جمعه است و داداش خیلی فضولم خونس و نمیتونم بشینم و با خیال راحت بنویسم.دلم میخواست لپ تاپو بر میداشتم و میرفتم یه کافه ساکت و خلوت یه مدت زیادی تنها میموندم و مینوشتم.ولی خب مشکل اول اينه که صد نفرمیپرسن کجا میری با کی میری کی میاي تنهايی ماهم میايم چرا تنها میری واز اون طرفم ن
تو مترو نشسته بودم ( بغل دستمم یه نفر نشسته بود )
داشتم تو برنامه گپ که یکی از دوستام گروه باز کرده بود چت می کردیم . . . ^_^
یه دفعه بغل دستیم بهم گفت:
به اون دوستت بگو مخ دختر رو نمیشه اونطوری زد . . . !!! O_o
حالا کاری به اون ندارم که از کجا فهمید اون دوستمه . . . +_+
برگشته میگه:
داداش به اون دوستت بگو اگه خواست براش کلاس آموزشی میذارم . . . @_@ دو جلسه اولم رايگان حساب میکنم.
با خودت هم که رفیقیم برا تو هم پنج جلسه رايگان میذارم. #_#
خلاصه اينکه نمیدونم چرا دوتا
سلام.
امروز
سه مرداده من سرکارم و از اينجا دارم برات می نویسم.هم براي خداي مهربونم
می نویسم هم براي اونی که امروز سیزدهمین سالگرد اولین آشنايیمونه.سیزده
سال گذشت از اولین روز دیدارمون. از رویش جوانه عشقمون.عشقمون شده یه درخت
سیزده ساله. با اينکه ندارمت اما امروز حس خوبی دارم. انگار جشنه.
خوشحالم.میدونی خدارو شکر میکنم که تو سر راه من قرار گرفتی چون خیلی چیزا
بهم یاد دادی. و بودنت و حتی نیودنت باعث شد من سمت خیلیا نرم و خیلی
کارارو نکنم که ب
تا خوابیدم شد ساعت7صبحمامان اينا ساعت9صب بیدارشدن و درحال جمع کردن وسايلا بودن حالا منم خوابم میمومد و هرکدوم شون از ی طرف منو صدا میکردن ک بیدارشد دیر شد دايی همش زنگ میزنه بیدارک شدم اصلا حوصله نداشتم چشام از بیخوابی پف کرده بود ابجی حاظرشد سریع و بادايی شون ساعت11رفت ماهم تا حاطرشدیم شد ساعت یک و طبق معمول همیشه دیر میرسیم یه جا توی راه یادمون افتاد ک قلیون و نیاوردیم روزش اصلا حوصله نداشتم ک ب مامان کمک کنم توی ماشینم بابا همش میگفت و
دانلود آهنگ تیتراژ سریال عطرعشق علی پارسا بمون واسم
در ادامه می توانید آهنگ سریال ترکی عطر عشق با صداي علی پارسا را دانلود کنید.
عشقت دنیامه؛ همه جا باهامه مهربونم هستم تا تهش با توبذار دستاتو روی شونمبارون بزنه نم نم؛ من و تو کم کم بشیم دیوونهحسم به تو بی اندازه ست یه امید تازه ست با تو توو خونه تو بمون واسم اگه روی تو حساسم
 دست من نیست که به تو پرته حواسمتو یه دنیايی؛ با اون چشماي رؤیايی تو بمون واسم اگه روی تو حساسمدست من نیست که به تو پر
صبحش سنجش اعلامیه زد که امروز نتايجو میدیم.بعد چند دقیقه اون اعلامیه رو حذف کرد و اعلامیه جايگزینی زد با محتواي اينکه نه غلط کردیم فردا میذاریم! اکثر رفقا میگفتند که احتمالا همین امشب میزنن و واسه اين گفتن فردا که سايت شلوغ نشه!! من هم از حدود ساعت هشت شب شروع کردم به رفرش زدن سايت سنجش!هر سی ثانیه یک رفرشاز جمله اعمال مشترک همه ی کنکوری ها در همه ی نسل ها!!» تا حدود ساعت ده شب اين کار عبث و بیهوده رو تکرار کردم!دیگه بیخیالش شدم و گفتم بذار امشب
بچه که بودم حسرت یه برادر بزرگتر رو داشتم. به نظرم یه برادر براي اينکه حامی باشه، بايد بچه ی اول باشه یا حداقل چند سالی بزرگتر.
اما کم کم بهم ثابت شد برادر براي حامی بودن، نیازی به بچه ی اول یا بزرگتر بودن نداره . برادر تو هر سنی و هر شرايطی، میتونه یه حامی و دوست خوب باشه.
نمیدونم کی اين موضوع رو فهمیدمشايد وقتی تو اولین اردوی دانش آموزیش برام کتاب خرید یا شايدم روزی که گوشواره هاي گل رو خرید یا روزی که باهم گل گفتیم و گل شنفتیم
عید ام
فامیلاي عروس : یه اتاق خالی کنین و فرش وگل کاری کنین گل میاد خونه شما و گل نگهداری کنین
فامیلاي داماد : چاي تو چايدون / قند تو قندون / زن داداش خوش اومدی / حجله‌تو بالا ببندم از کدوم شهر اومدی 
راه بوشهر دور دور / آب بوشهر شور شور / ما میریم عروس بیاریم چشم دشمن بشه کور
فامیلاي عروس: اومدیم اومدیم انشاله نگین دیر اومدیم راه دور و خرج سنگین یا بزرگون اومدیم 
معجزه، معجزه، معجزه! معجزه محمد (ص)، معجزه عیسی (ع)، معجزه ابراهیم (ع)، معجزه موسی(ع)
تعریفمون از معجزه‌ها چیه؟ معجزه‌ها کی اتفاق می‌افتند؟ آیا تا به حال در زندگیتون معجزه رخ داده؟ 
تعریف من از معجزه در زندگی اينه: " افتادن یک اتفاق درست در زمانی که امیدی به رخ دادنش نیست!" 
به نظر من قرار نیست توی زندگی معمولی ما، عصايی تبدیل به اژدها بشه، ماه از وسط نصف بشه یا آب رودی شکافته بشه! چون من یک ولی نیستم، من یک آدم معمولی‌ام. همین که صبحت رو با صداي
1. امروز حال نداشتم از ماشین پیاده شم داداشم رفت نون خرید بستنی نذری دادن بهش :| حالا اگه من میرفتم نون و خرما میدادن شانس نداریم که :|
بعد همزمان داداش من رفت تو صف اشتباهی جلو یه اقاي رفتگر وايساد. بهش گفتم برو پشتش وايسا. رفت پشتش بعد پسره داداشمو فرستاد جلو. همچین چشمام قلبی شد :)) ادما هرچی هیچی ندارن مهربونترن :))
2. امروز همه تو خونه با هم دعوامون شد، بعد یهو تو اون فضاي سنگین بابام زارت خورد زمین و همه پکیدیم :))
3. یه فیلم یافتم خیلی باحاله. Level 1
سلام:)
خوب خسته وکوفته طوری با بدن درد برگشتم خونه، کاراي حسابم رو دختر عمه سریع ردیف کرد و صنف هم برام امضا زدن که من توی بندر ساکن و مشغول کارم که دسته چکم هم بیاد، که بتونم باهاش اون چک ضمانتی مبلغ بالايی رو که شرکت ازم خاسته رو خودم بدم، چون مبلغ یک میلیارد تومن بود نمیتونستم از خانواده بخوام همچین ریسکی رو بکنن، برا همین تلاشم کردم که دسته چک به خودم بدن که خیلی هم سخت بودولی شکر خدا انجام شد، مثلا نوبتم شده بود توی بانک بعد بايد یک معرف ام
بره‌ی ناقلا خیلی سربه‌سر خواهرش میذاره، ولی وروجک خیلی خیلی هواي بره‌ی ناقلا رو داره. خوراکی بهش بدی، میگی مال داداشم کو؟ جايی بخواد بره میگه پس داداشم چی؟ بچه‌اي با داداشش دعوا کنه پشتش درمیاد. اين خواهران که همیشه دلسوز و دل‌رحم‌ان. مثلا همین امشب داشت با چادر و جانماز مامان مثلا نماز می‌خوند، بره‌ی ناقلا هی اومد چادرشو کشید، مهرشو برداشت، جلوش وايستاد و. بعد از چند دقیقه که مهرشو پس آورد، وروجک برگشت با خوشحالی گفت "داداش خوووبیه :)
یه دوستی دارم توی حوزه کاری ما و کلا تو زمینه کاری ترانسفرماتور غولیه برا خودش و همه به سرش قسم میخورن طوری که همه مدیرهاي نیروگاهها شماره مستقیمشو دارن ،هم سن و سال خودمونه ولی یه استعداد ذاتی خاصی تو اين زمینه داره و در رابطه با کارش همه نرم افزارهاي مرتبط با کارشو بلده، چند روز پیش که باهاش سر یه پروژه بحث میکردیم بهم تعریف میکرد: یه وقتايی بايد اينهمه مهارت و استعداد و دانش رو کنار بذاری و اداي گوسفند در بیاری تا بچه ت یه قاشق غذا بذاره ده
#یادش_بخیر
محمد مهدی از بچگی اهل برنامه ریزی بود، ما تازه رفته بودیم صفاشهر(قم) هنوز خیابان صفاشهر آسفالت نشده بود، سگهاي ولگرد شب ها تا صبح توی کوچه ها ولو بودن، وظیفه گرفتن نان تازه صبح با من(پسر بزرگ) بود ولی نانوايی بالاي صفاشهر بود و رها کردن خواب صبح خیلی سخت بود
به نظرم اون روزا مهدی کلاس دوم ابتدايی بود و گاهی مجبورش میکردم صبح پا بشه و بره نان بگیره، مهدی هم کمی غر میزد و می‌رفت ولی هر وقت می آمد، برخی نانهايش تیکه تیکه بود و مادر نارا
رفیق خوب اونیه که در تمام لحظه هاي غم و شادی کنار تو باشه
حرفت رو بخونه قبل از اينکه خودت بخواي چیزی بگی
و حالت رو بهتر کنه فقط با بودن کنارت
روزتون مبارک قشنگاي من :))
حناي عزیزم روزت مبارک عشقولم
ايمانی نمیدونم میخونی یا نه ولی روزت مبارک رفیق قشنگم
ماجده و یگاانه دوست داشتنیم روزتون مبارک
ارام و فائزه عزیزم روز شماهم مبارک ☺
مریم عزیزمم روز تو ویژه مبارک ☺
پریسا سادات گل ملیناي عزیز روزتون مبارک
نیلو جان بهار جان روزتون مبارک
محمد جواد
 اکرم خانم امروز یه مقدار خرید کرده بود. زنبیلش سنگین بود و با زحمت اونو می برد. احمد داشت تو کوچه بازی می کرد. اکرم خانم رو دید که داره چقدر اذیت می شه. سریع دوید سمت اکرم خانم وگفت:
سلام اکرم خانم ،اجازه بدین من اينو تا خونه براتون میارم. اکرم خانم گفت: سلام به روی ماهت، خدا خیرت بده پسر مهربونم. ان شا الله دست به خاک بزنی طلا بشه. بگیر مادر که از نفس افتادم. احمد هم زنبیل رو گرفت و تا خونه اکرم خانم برد. اکرم خانم باز ازش تشکر کرد و یه دونه شکلات
4شنبه غروب رفتیم طالقانطالقان رو واسه استراحتش دوست دارم،چند هفته س قبل از طالقان رفتن كار اسكله و مصیبت هاي بنادر رو دارم و میرم طالقان فقط میخوام فراموشش كنم و بس.دوشب خوب خوابیدم و با پشه گزیدگی و خوردگی كنه برگشتم و تمام بدنم میخاره اما می ارزه.زمین رو هنوز درست نكردم و پول هم دستم نبوده اما ايشالله تا 2 هفته دیگه یه حركتهايی میزنم.5شنبه قربونی كشتیم واسه نفس و گوشتش رو قسمت كردیم،كله و سیرابی رو هم تمیز كردم اما دلم نبود خودمون بخوریم
پست تیارا رو خوندم
یاد نوه خاله هاي خودم افتادم
سه تا نوه پسری داره با یدونه دختری
بچه دختر خاله م که ساکته
اما امان از دوتا بچه اولی هاي پسر خاله م
چند روز پیشا اومده بودن خونه مون
وحشیه وحشیه
با چشم غره بهشون نگاه می کردم
مامانشون انگار نه انگار
عاقا ما بچه کوچیک خونه مون نداریم خب وسايل دکوری زیاد تو خونه س
سعی هم میکنیم خوب نگه داری کنیم
اونوقت اين وحشیا به هیچی رحم نمی کردن
من اگه سه تا کره خر زبون نفهم مثل اينا داشته باشم واقعا سعی میکنم ت
یکی از دوستان گفتن راجع به اون موزیک هايی که قرار شد رفيقم برام بیاره هم بنویسم . راستش اين تعطیلی هاي لعنتی شروع شد و رفيقم هم رفت که رفت دیگه ندیدمش . به احتمال زیاد هفته آینده موزیکا به دستم برسه . اما تو اين پست آهنگ No Surprises از Radiohead رو پیشنهاد میدم .
تکست رو هم تو ادامه مطلب قرار دادم :)


A heart that's full up like a landfill
A job that slowly kills you
Bruises that won't heal
You look so tired-unhappy
Bring down the vernment
They don't, they don't speak for us
I'll take a quiet life
A handshake of carbon monoxide
With no alarms and no surprises
No alarms
سلام خوبین خبری نیست ازتون
زندگی من خیلی تغیر کرده اصلا همه چی عوض شده خیلی هاگرگ شدن خیلی ها بد شدن
خود من رفيقم رو که وضع مالی خوب نداشت رو انقدر مسخره کردم و تحقیر شد حالا وضعشون داره تغیر میکنه ولی من گره افتاده به کارم تازه دارم خیلی چیز ها رو میفهمم 
E.A:خودت رو باور داشته باش
همیشه یکی از سوال هاي مهم زندگیم درباره خودم اين بود که:من چرا انقدر فوتبالی ام؟اول من داداش ندارم :)اصلا فوتبال بازی نکردم حالا نمیشه گفت اصلا ،خیلی زیاد دوبار اونم شايد .
بابام خیلی فوتبالی نیست و اصلا تیم مورد علاقش با من فرق داره:|
مامانم هم ضربه شدیدی از فوتبال دیدن من خورده .
یه بار فوتبال ايران و یادم نمیاد کجا رو داشت،من داشتم نگاه میکردم و گوشی مامانم هم دستم بود داشتم بهش ور میرفتم بعد یهو ايران گل زد من از شدت خوشحالی گوشی از دستم پرت
هر چی فکر می‌کنم نمیتونم خودم رو آروم کنم تنهايی.
مادر
سلام.
من باز اومدم اينجا. 
مصاحبه که تموم شد ته دلم گفتم کاش قبولم نکنن.
از بس که دودلم. کاش حداقل اونها منو نمی پذیرفتن تا از اين فکر کردن ها راحت می شدم.
مادر، هنوز نمیدونم میخوام واقعا که کار کنم؟ اونم کارِ کارمندی؟
کاری که همیشه نقدش کردم و به آسیب هاش براي یه #خانم فکر کردم. 
بغض دارم، نمیدونم چرا.
به شدت دلتنگم.
تو مصاحبه دوم وقتی شرايط رو بیشتر و بهتر توضیح داد فهمیدم اين کار چیزی نیس
خب ساعت منم دو روزیه که رسیده.یکشنبه از دفتر که برگشتم خونه بابا منو دیدن و بسته به دست اومدن که : یه بسته برات رسیده من بازش کنم؟!!! اينقد خودم ذوقشو داشتم ولی خب ذوق بابا رو که دیدم گفتم باز کنینمامان گفتن: بابات از ظهر که بسته اومده منتظره تو بیاي که بازش کنهخیلی صبوری کرده که تا نرسیدی باز نکنه بسته ی پستیت رو
خلاصه اينکه بسته رو باز کردیمساعت رو نگاه کردن و گفتن خیلی قشنگه.روی دستم بستم و هی ذوقشو کردممیدونین مدل ذوق کردن من چه
1. آقا من بعد راه افتادن کارگاه علاقه مو به غذا پختن، غذا خوردن، ظرف شستن و ساير موارد خونه داری از دست دادم!!! و دست پختم به طرز فاجعه اي بد شده :(
2.خانماي شاغل! شماها واسه شام چی درست میکنید؟!! من وقتی برمیگردم اونقدرخسته م که جمله همیشگیم اينه: "خیییلی خسته م. حوصله ندارم شام درست کنم! نون و پنیر بخوریم؟!!"
3. گفتم خواهرزاده همسر منتقل شده یه شهری نزدیک اينجا. البته نزدیک از اون جهت که ما تا شیراز 1400 کیلومتر راه داریم! وگرنه 300 کیلومتر اصولا نزدیک
بلاخره یه جورايی از زیر تیغ خرداد بیرون اومدم!اخیرا کاراي بچگانه ی زیادی ازم سر زد و بابتش متاسف؟نه!متاسف نیستم،فقط یه سری اينگار که از من ناامید شده باشن ناامید شدن و تقصیر من نیست نبايد الکی به کسی دل خوش کرد که.
اگر شاهد رفتارهاي بچگانه م بودید متاسفم.
خواباي عجیب غریب میدیدم درهم برهم و آخرینش درعین چرند بودن دلچسب بود.
باب رو دیدم که خیلی مهربونانه بهم ابراز علاقه کرد و ازم خواست چیزی ازش نپرسم و فقط واسش یه قلب ارسال کردم،جذاب بود چون ح
سبک زمینه حضرت زهرا(س)---------------------------تو کوچه غم نصیبی،مادر و طفل غریبیدارن مـیرن سمـت خونـه  باروی نیـلـیحسـن  داره  ورده  زبــونکجايی بابا شد نیمه جونمـادرم از ضـرب سـیلی وغـریبـی تـو ، تـو شهرمون((  امان از غریبی(۳) واي  ))

با یـه قـد خمیـده ، با رنـگ روی پریدهخونه رو جارو میزنه،به دیوار تکیه میدهزیـنـب می بینه مـادرشوبا دست میگیره پـهلوشوچنددفعه توی خونه دیدهمی گیره از علی رو شـو((  امان از غریبی(۳) واي  ))


تو تاریکیه دل شب ، پیچیده صداي
داداش بزرگم رو براي آپاندیسیت بردن اتاق عمل نیم ساعتی میشه 
یک خانم هم با سوختگی شدییییییییییییید هر دو پا آورده بودن 
چهار لیتر شستشو و اونم هی می گفت سوختم! تا آخرش از حال رفت 
با اينکه ترسیده بودم اما همینکه پلک میزد خیالم جمع شد و به همراهیاش گفتم بیدارش نکنین اذیت میشه :/ شانس که همراهیاش خانواده ش نبودن و همسايه هاش بودن (بار عاطفی نداشتن که بترسن) و همون اول هم یه رگ درشت ازش گرفتم 
یعنی فکر کن ژل نریختم رو خانمه اول شستم بعد هم رفتم سرا
سلام
یه سوال از دختران دارم؛
اگه خواستگاری رو رد کرده باشید، اما اون بیاد مجلس ختم یکی از اعضاي خانواده تون نسبت بهش نرم میشین یا ازش عصبانی میشید؟، من دو بار ازشون جواب رد شنیدم. مقصرش خانواده م بودن. خودم میدونم.
از اقوام شنیدم یکی از برادرانش تصادف کرده فوت شده، جمعه مجلس ختمش هست به بابام گفتم بیا بریم. شايد خدا خواست و نظرشون عوض شد. بابام میگه نمیاد. مجبورم تنها برم. بالاخره از اقوام دور ما هستن. فکر نکنم ايرادی داشته باشه، داداش خدا بیام
خداي مهربونم خواسته از اينجاي راه به بعد رو همراه استاد شجاعی باشم.
تنها چیزی که الان من رو توی نت سرپا نگه داشته کانالی هست که از ايشون توی ايتا پیدا کردم و احتمالا با همین آدرس یعنی @ostad_shojae توی تلگرام هم کانال داشته باشند.
بقدری محو صحبتهاشون میشم که حد نداره
قبلا هم از ايشون مطلب میخوندم و گاها گوش میکردم ولی اين که الان مجذوب حرفاشون میشم برام عجیبه،.
شايد بايد یه مسیری رو طی میکردم بعد می‌رسیدم به ايشون و حرفاي نابشون.
واقعا انتخاب ا
+ اين همه شهر ايران رو رفتم. تو چند تاشون زندگی کردم. تو نصفشون فامیل دارم. من گشتم، پیدا نکردم. شما هم نگردید، جايی مثل داش علی تو هیچ کجاي ايران پیدا نمی‌شه. می‌دونم اسمش داداش علیه، اما من از بچگی گفتم داش علی و الان دیگه عوض نمی‌شه. اونايی که نمی‌دونن، یه بستنی‌فروشیه.
+ دیشب بعد از چهار سال دوباره تو اتاق خودم خوابیدم. ولی دیگه حس اتاق من رو نداشت، چون به جاي فرشم و تختم و لباسام و استیکرام، وسايل دايی‌اينا توش بودن. هیچ حسی توم برنینگیخت
بسم الله الرحمن الرحیم
رفتیم کشک سرا رودخونه و آبشار تنگه دار خییلی بینظیر و زیبا .عمق بعضی قسمت ها زیاد بود و نمیشد خیس نشد ولی من بالاتنه رو به زور خشک نگه داشتم
تا یه آقاهه گفت بچه ها هوووووی اين خانوم هنوز خشکه حمله ه ه ه  کل گروهشون شروع کردن آب ریختن رو من ولی من فرار کردم و کلم هنوز خشک مونده بود
که یه خانومه اومد از کمرم گرفت و یه آقاهه کیسشو پر آب کرد و رو کله من خالی :))
یه قسمت خیلی صعب العبور بود من و دوتا دخترخالم جامونده بودیم از خان
دانلود آهنگ علی عباسی غزل خانوم به همراه متن از رسانه رز موزیک با بالاترین سرعت و قابلیت پخش آنلاين در قالب mp3.
از بخش آهنگ هاي علی عباسی بازدید کنید.
Download Song Ali Abbasi–Ghazal Khanoom + Lyrics
میشینم فقط روبرو تو نفس می کشم عطر و بو تو
عسل تر شدی خرابتر شدم حالا که نشستم پهلو تو

متن آهنگ غزل خانوم از علی عباسی
میشینم فقط روبرو تو نفس می کشم عطر و بو تو
عسل تر شدی خرابتر شدم حالا که نشستم پهلو تو
نمیخواد بگی من میدونم غزل خانومِ مهربونم 
تو هیچی نگو ته قلبتو د
گاهی وقتا دلم‌ میخواد ساعت ها بشینم و بنویسم حرف بزنم برگردم به  عقب به دوران خوب اولین روزهاي که براي دیدنش لحظه شماری میکردم روزهايی که به شوق دیدنش ۱۰ ساعت تو راه بودم تا بیام ببینمش بعضی وقتا اونقدری که تو راه بودم کنارش نبودم یعنی ۲۰ ساعت تو راه بودم تا بیام و برگردم ولی کمتر از اون تايم کنارش نبودم ولی برام اونقدری لذت بخش بود که هنوزم دارم بهشون فک میکنم یه جیزی ته دلم اروم اروم داره میلرزه نمیدونید چه حس قشنگی بوده  رفته رفته اونقدر
یادم نمیاد ثانیه ها چه ساعتی⏰ رو نشون میدادن فقط میدونم همه چیز از اون خندهکده شروع شد.از روزی که تو پاتو گذاشتی تو خنده کده و شدی یاور.ثانیه به ثانیه زمان میگذشت و همین ثانیه ها من رو بیشتر بهت نزدیک کردن.همین ثانیه ها باعث شدن دلیل نايستادن قلبم بشه وجود تو⁦‍❤️‍⁩.همین ثانیه هايی که گاهی وقتا ترس از دست دادنتو میندازه تو دلم.همین ثانیه هايی که باعث شدن تو بشی اولین دوست صمیمیم و اسمت تو خونمون بیشتر از اسم دوست هاي مدرسم به زبون بیاد.
قلب
سلام
من یه دختر 19 ساله م،  با یه خانواده سنتی و معمولی، راستش ما کلا اهل تفریحات دسته جمعی با خانواده نیستیم، یعنی من خودم به شخصه حسرت اينو دارم که یه دفعه فقط یه بار با اعضاي خانواده بریم رستوران، یا حتی یه آبمیوه بزنیم، اوضاع مالی مون شايد خیلی تعریفی نداشته باشه اما در اون حد خراب نیست که نتونیم هرازگاهی یه کم بریز و بپاش کنیم!
یکی اين موضوع و موضوع بعدی اينکه من گاهی وقت ها نگاه میکنم به دوستام میبینم چقدَر رابطه شون با هم سن هاشون توی فا
 
 #خاطرات_شهدا
 
خودم گلوله بارانش کردم
یکی از رفقا و هم دانشگاهی هايش تعریف می‌کرد که با محمد پینت بال می‌رفتیم. به شوخی به شهید دهقان گفتم: آقا همه تیرها عین اين بازی‌هاي کامپیوتری به سر و کله من خورد. او گفت: اشکال نداره داداش! چه چیزی بهتر از اينکه بی سر شهید شوی. خودم گلوله بارانش کرده بودم، به شوخی گفتم چیزی نصیب تو نمی‌شود محمد! همه تیرهايی که نثارت کردم به سینه و پهلو‌هايت خورد. وقتی که پیکرش را آوردند و نحوه شهادتش را فهمیدم نابود شد
اصلا فکرش را هم نمیکردم نمره ی کافی را بیاورم. ولی وقتی صدايم کردند و گفتند برو اتاق 101. با ترس و اشتیاق رفتم. اتاق خالی بود و خانمی روی یک صندلی روبروی یک مونیتور نشسته بود. در را باز کردم و لبخند زدم، نمیدانستم بايد بگویم سلام یا هاي! در بستن را لفتش دادم که گفت هاي! نفس راحتی کشیدم و گفتم هاي!. نشستم، سوال اولش سخت نبود پرسید از خانواده ی بزرگی می آیم یا کوچک. گفتم کوچک، من فقط یک داداش دارم. خانم گویا که موضوع خوبی پیدا کرده بود گفت راجع برادرت
سلام دوستان
من یه دخترم که یه ساله ازدواج کردم، یه برادر بزرگتر از خودم دارم که اون هم متاهله و برادر *2 ساله دارم که مجرده، مشکل خونواده ی ما همین برادر کوچیکه است، ايشون تو بچگی به خاطر تشنج و زردی دچار اختلال ذهنی شدند، البته از نوع خفیف، به لحاظ حرکتی مشکلی نذارن ولی خب یه مقدار شیرین عقله.
تا سوم راهنمايی هم بیشتر نتونست بخونه، کاری هم که بلد نیست، نه راننده است نه خیلی اجتماعیه، فقط در اين حد که بره از سر مغازه براي خونه وسیله بخره، البت
سلام بر دوستان:)
چقد هوا گرم شده اره؟ من احساس میکنم وسط خورشید دارم زندگی میکنم دقیقا روی نوار استواي خورشید اينا:)
کف پاهام از حرارت راه رفتن توی خونه، کلا پوسته پوسته شده ومیسوزه، داداشم میگه من راضی نیستم تو غذا درست کنی صورتت داغون شده قرمز شده خیلی بدنت حساس شده میگم نه هوا گرم شده، کولرها هم نمیشکه گاهی یا برق قطع میشه. سه تا کولر روشن دلم براشون میسوزه واقعايکیش چندروز پیش موتورش سوخت از فشار گرما وحرارت تازه هم خریده بودیم یعنی توی ا
امروز یک مرداد است :) تاریخی که در قلب من جاي دارد نمیدانم براي اينکه یک روز خاص شود دقیقا چه اتفاقی بايد بیفتد بايد عاشق شد یا نمیدانم!
اما میدانم خاصی اين روز براي من در زیباترین پارادوکس دنیا نهفته است!امروز من با یک گریه سرشار از زندگی خاص میشود:)❤همان روزی که زندگی را به بهانه ی گریه اي اغاز کردی :)گاهی وقتا خود را سرزنش میکنی و میگویی کاش پسر میشدم!اما نمیدانی که با دختر شدنت چه دنیايی را براي من بنا کردی:) 
شاعر نیستم که زیبا ترین شعر
بعد از اينکه پرونده پی ان دی مربوط به پرتاب ماهواره و جلوگیری آمریکا و دولت ايران از آن» وَ درگیری با جک اندرسون در خاک ترکیه و دستگیری رفيقم که فرمانده تیم جاسوسی_تروریستی بود، یعنی عطا که در مستند داستانی امنیتی عاکف سری دوم خوندید، بعد از بسته شدن پروندش و دستگیری اعضاي اون شبکه و .! مدتی رو درگیر مسائل بازجویی از اعضاي اون شبکه بودم.
ادامه مطلب
مدتی بود که احساس میکردم مثل قبل نیست. خیلی خوب کار نمیکرد، میدونستم یه چیزیشه ولی هی خودمو به اون راه میزدم، نه من به روی خودم میآوردم نه اون، ولی میدونستم یه چیزیشه.
یخچالمونو میگم!
 مریض احوالیشو میشد از شیرهاي ترشیده، میوه هاي کپک زده و نون سنگکاي بیات شده توی فریزر فهمید، تا اينکه پنجشنبه دل رو زدیم به دریا و دکتر آوردیم بالا سرش.
دکتر گفت اين از تو برفک داره، بايد تا شنبه صبر کنید که برفکاش آب بشه. حضرت آقا گفت ما تا یه ساعت دیگه برفکا
امتحانا دو‌ روز پیش تموم شدن.من گفته بودم هفته آخر امتحانام آسونن؟من غلط کردم‍♀️ولی دیگه از فاجعشون نمیگم همینکه تموم شدن برام کافیه.
زود برنگشتم.سر حوصله وسايلمو جمع کردم و یه روزم موندم خونه خالم و امروز صبح رسیدم خونه.یه جور حس خستگیِ بزرگی دارم که فقط دلم میخواد بخوابم.واقعا خستم و نمیخوام فعلا زود شروع کنم براي خوندن علوم پايه.پوستم نابود شده و موهام ریزش شدید گرفته بود اين مدت و بايد برم دکتر یه فکری به حالش کنم.بايد برم سراغ تحقیق ب
بسم الله الرحمن الرحیم قربة الی الله گفت:خوابش رو دیدم خواب محمود رضا رو؛با لباس کار.لباس رزم.لباس سبز.لباس سبز لجنی،مهربون بود، مثل همیشه؛خندون بود، مثل همیشه؛.گفتم محمودرضا وقتی رفتی رو تله ی و زخمی شدی اذیت شدی؟
گفت:آرهاما بخاطر خدا تحمل کردم و از اون مرحله رد شدمچون واقعا میخواستم شهیدبشم و شهادتو دوست داشتم.گفت:و اين یک رویاي صادقه بود.
محمودرضا،اين غزل رو به یادت، با صداي خودت میخونم داداش،تو گوشم زمزمه کن رفیق 
نمیدونم میدونین یا نه ولی پدر مادر برگشتن و خب از اون ماجراهاي اينکه: خونه شده آشغال دونی و اينا بگذریم میرسیم به دیروز ظهر
داشتم ps4 میزدم که مامانم جارو برقی رو روشن کرد، اول اينکه صداي رفيقم رو توی هدفون نمیشنیدم و دوم هم همه جاي خونه تمیز بود الا زیر پاي من، پاهامو جمع کردم و چهار زانو روی مبل نشستم، بدیش اين بود که مامانم جلوم بود و صفحه تلوزیون رو خوب نمیدیدم
جارو رو خاموش کرد، یه نفس راحت کشیدم ولی انگار اين پايانش نبود
مامان: بلند شو
ادا
یادمه در زمان هاي خیلی دور، اونموقع که هنوز وقتی از آهنگ تیتراژ فیلمی خوشمون میومد واکمنو میگرفتیم رو سوراخ سوراخاي جلو تلوزیون و کل خونواده رو به مدد کج و لوج کردن قیافمون ساکت نگه میداشتیم تا آهنگه رو ضبط کنیم، افشین یه موزیک ویدیو داشت که توش میخوند دیگه ازت. دیگه ازت بدم میاد، پیشم نیا عروسک. بهونه گیر اخمو، عروسک بی نمک»
بعد اينطوری بود که دختره بعد کات کردنشون توهمی شده بود، تو‌ در و دیوار و دستشویی فک میکرد پسره وايساده داره براش
رفیق و دوست خیلی فرق داره دوست میتونه همکار،همکلاسی یا هرکسی باشه ولی رفیق یه چیز دیگست!!!رفیق هرکسی نیست رفیق دنیاست❤
به افتخار3رفیق عزیزم که عاشقانه دوستشون دارم و آرزو میکنم به آرزوهاشون برسند و هزاران سال عمر با عزت و سلامتی و شادی داشته باشند❤
دوستدارتون:فاطمه
NILOFAR
FATEME
FARZANE
نیلوفر جون دوست بیانی عزیزم و بهترین دوست مجازیم که خیلی دوست دارم خیلی،با کلمات نمیتونم بگم اما همین و بدون که خیلی دوست دارمندیدمت صدات و نشنیدم ولی دوست دارم می
خب بعد 2 ماه و نیم به شهر لعنتیم برگشتم . البته دیگه فقط شهر خودم لعنتی نیست کل اين کشور شده لعنتی بنا به دلايلی بعضی وقتا احساس خفگی بهم دست میده . ولی تا وقتی که اينجام سعی میکنم از جامعه فاصله بگیرم و طبق معمول تنها چیزی که میتونه منو سرگرم کنه کد زدن و تمرین براي حرفه اي شدنه .
خب از اينجا بگم براتون تا ظهر خوابم . ساعتا 2 ظهر خوابم بعدش با رفيقم میریم و توی مغازش من مشغول آموزشام میشم . اونم کارا طراحیشو انجام میده . فک کنم کل تابستون همی
سلام :)
شده تا حالا وقتی یه اتفاق بد براتون میوفته براي بار چندم، به خودتون بگید از شانس منه؟ من بدشانسم من دستم نمک نداره؟
من دارم سعی میکنم اين جمله رو از زندگیم حذف کنم چون فکر میکنم با گفتنش فقط دارم از زیر بار مسئولیت اون اتفاق که باعث وبانیش بی دقتی و سهل انگاری من بوده شونه خالی میکنم.
مثلا من سه بار در زندگی تجربه زندگی در خوابگاه رو داشتم، یکبار در دوره کارشناسی به مدت یک ماه، یکبار در دوره کارشناسی ارشد که فقط آخر هفته ها میموندم و به
1. اين متنو یه جا دیدم : "کسی که بخواد رو مخ باشه موز خوردنشم صدا خیار میده." و به اين نتیجه رسیدم که چقد رو مخ داداشمم :|
2. چقد امروز گرم بود.
3. تو خیابون بودم، خیابوناي سمت ما خیلی خلوتن و مخصوصا تو ساعتی که من میرم کلاس خیلی دیگه هیچکی نیست :| غرررق گوشی بودم و یه دفعه حس کردم سمت چپ سرم رفت کلا :| و همزمان صداي آهن اومد. خلاصه که کله من بود که زارت خورده بود به اين تابلو آهنیا که اسم کوچه موچه رو می نویسن. بعد یه لحظه برگشتم ببینم کسی دید یا نه دیدم ی
با دو تا دیگه از دوستام و مامانم رفتیم مراسمش.جالبه که دوستاي نزدیک اون زمانش هیچکدوم نیومده بودن.براي خودمم عجیبه واقعا.اين دوستم همکلاسی دبیرستانم بود و همون موقع هم باهاش چندان ارتباطی نداشتم.اين چند سال هم کلا ازش بیخبر بودم.نمیدونم چرا واقعا شايدم به خاطر فشارهايی که گاهی رومه کنترل نداشتم روی خودم.رفتیم اونجا و کلی توی بغل خالش گریه کردم.کلی همونجا گریه کردم و چشمم که به عکسش میوفتاد گریم بیشتر میشد.هیچوقت گریه هام دست خودم نبوده.هیچ
_خاااااانوووم!+بعلهههههه؟
_نمیترسی تنهااااايیی سوار شددددییییی؟
+دیگه کاااارم از تررررس گذشته!
.
اين مکالمه دیشب من با دو تا خانوم بود سوار تله سیژ.چالی دره مشهد!
حالا اين که تله سیژ واقعا ترسناک بود یا نه .محل بحثه اما.یه چیز به وضوح مشخصه .اون اينکه وقتی زن داداشت زل میزنه تو چشمت که دفعه بعد که خواستیم بیايم مشهد سعی کن شوهر کرده باشی که بابا رو از مامان جدا نکنی .!و عددمون فرد نباشه .و تو علت فردی اعضاي خونواده نباشی .!صداي شکستن دلت
مثل همیشه دارم طبق آموزشا پیش میرم . Jquery رو هم هم شروع کردم خیلی کدنویسی جاوا اسکریپت رو راحت و البته جادویی کرده . حدود یکی دو روز زیاد خوب پیش نرفتم یکم ذهنم درگیر یه سری مسائل بود که حل شد . دوباره ادامه آموزشا رو از سر گرفتم . تصمیم گرفتم در کنار آموزشا JQuery آموزشا Bootstrap رو هم شروع کنم تا یکم جلوتر بیافتم .
دیشب داشتم با رفيقم از دفتر بر میگشتم . بهم گفت‌ : چت شده ؟ بعضی اوقات در حین کار یا در حین قدم زدنا یهو یه چی میگی ؟ بعد میپرسم چی ؟ میگ
از بچگی دلم می‌خواست که یه برادر بزرگ‌تر داشته باشم. هنوز هم همین‌طورم. به اونايی که برادراي باحال دارن حسودی‌م می‌شه. 
یه بار که کوچیک بودم اينو به مامانم گفتم. گفتم مامان، کاش یه داداش بزرگ داشتم، منو می‌برد مدرسه، برام خوراکی می‌خرید، باهم فیلم می‌دیدیم. حواسم نبود دايی هم اونجاست. حس کردم یه خرده ناراحت شد. گفت من مثل داداشت نبودم؟ اين کارا رو برات نکردم؟ گفتم چرا، ولی.
 ولی‌اي وجود نداشت. تو مثل داداشم بودی. آره، خود داداشم نه، اما
باسمه تعالی 
سلام
رضايت جنسی عوامل مختلفی داره. ولی اساسی ترین و اصلی ترین ارکان اون عبارتند از:
۱- اطفاء کامل شهوت جنسی
۲- اطفاء روانی 
پس اگه اين دو رکن در کنار هم تکمیل بشن رضايت جنسی محقق شده و میشه انتظار رابطه‌اي خوب و پايدار داشت. اما اگه اين دو رکن یکیش ناقص باشه فرد از رابطه، اون طور که بايد و شايد رضايت نخواهد داشت. حالا با بررسی چگونگی تحقق اين دو رکن بریم سراغ راز اصلی؛
رکن اول (اطفاء شهوت)
گفتیم یک رابطه رضايت بخش رابطه اي هست که شهو
"چقد چهره‌ت آشناست، انگار قبلا جايی دیده‌مت" یکی از روتین‌ترین جملات موقع آشنايی من با افراد جدیده. یعنی امکان داره جمع کثیری از آدماي جدیدی که می‌بینم قبلا منو جايی دیده باشن؟ :| از اونجايی که جوابش واضحه، اين احتمال وجود داره که ملت بیشتر جهت ساختن خاطره و گذشته‌ی مشترک و ايجاد حس دوستانه اين حرفو بزنن.
چند روزه مربی خودشو می‌کشه که من با ماشین آقاي برم تمرین، ولی آقاي وقت نداره با من بیاد. یا نصف شب و صبح زود خسته و خوابن و نمیشه. اين دو ج
سلام 
از بلوغ تا اکنون نمازم را خوانده‌ام ولی اينک بسمت ترک می روم. الان مدتیست با بی رمقی و بی میلی دفتر نمازم را پهن میکنم و نمازم می خوانم.
عجیب دلمرده هستم ، من اصلا دوستی ندارم ! هیچی ندارم 
چندین وقت پیش همه‌ی تلاشم کردم تا کاری داشته باشم ، درآمدی شخصیتی حرمتی عزتی خانواده اي زن و زندگی اي ، ولی هیچکدام نشد. خوب! آدم بی سرمايه همینه! اگر جايی بهش کار ندهند بیکار میماند. کار هم بايد متناسب روحیه و نوع و سبک زندگی شخص باشه وگرنه تماما عذابه
سلام 
از بلوغ تا اکنون نمازم را خوانده‌ام ولی اينک بسمت ترک می روم. الان مدتیست با بی رمقی و بی میلی دفتر نمازم را پهن میکنم و نمازم می خوانم.
عجیب دلمرده هستم ، من اصلا دوستی ندارم ! هیچی ندارم 
چندین وقت پیش همه‌ی تلاشم کردم تا کاری داشته باشم ، درآمدی شخصیتی حرمتی عزتی خانواده اي زن و زندگی اي ، ولی هیچکدام نشد. خوب! آدم بی سرمايه همینه! اگر جايی بهش کار ندهند بیکار میماند. کار هم بايد متناسب روحیه و نوع و سبک زندگی شخص باشه وگرنه تماما عذابه
دانلود آهنگ جدید علی عباسی غزل خانوم
Download New Music Ali Abbasi Ghazal Khanoom
آهنگ جدید علی عباسی بنام غزل خانوم
میشینم فقط روبرو تو نفس میکشم عطر و بوتو
عسل تر شدی,خراب تر شدم حالا که نشستم پهلو تو نمیخواد بگی من میدونم غزل خانومه مهربونم

ادامه مطلب
آخرین پستی که گذاشتم ۷۳ روز مونده بود به کنکور
ولی الان فقط ۱۱ روز دیگه مونده
اتفاقاتی که توی اين مدت افتاد تلخ و شیرین زیاد بود
فوت پدربزرگم
افسردگی و تهوع صبحگاهی بخاطر قرص LD 
۲ رقمی شدنم توی آزمون جامع
حس جدیدی که پارسال تجربه نکردم (البته فقط پشت کنکوریا اين حسو تجربه میکنن)
و
دیگه واقعا خسته شدم میخوام واسه خودم باشم 
رفيقم که بهتون درموردش یبار گفتم (همون که پزشکی شیراز میخونه) برگشته میگه جات توی کلاسمون خیلی خالیه یه جوری بخون شیرا
سلام  سلام انشالله که حال دلتون عالی باشه
سپاس از دوستانی که منو به چالش آینده من
 دعوت کردن و منم دوستانی که دنبال کننده 
وبم هستن رو به اين چالش دعوت میکنم
 چالش آینده من یعنی تصورتون  از چند
 سال آینده تون رو بنویسید منم تصورم رو 
از ۷,۸ سال آینده در ادامه مطلب نوشتم.
.البته دیدم دوستان عاشقانه نوشتن 
منم عاشقانه نوشتم
پ ن ۱ : عاشقانه اي بی مخاطب 
پ ن ۲:  لبخند فراموش نشه مهربونا
من : + سرت تو برگه خودت باشه
-خانم معلم من ؟ من اصلا تقلب ن
در اين لحظه، در حالی‌که چشم‌هاي خودم پر از خوابه، وروجک رو روی پام خوابوندم. شکمم از بس قار و قور می‌کنه می‌ترسم بیدار بشه! گشنمه در حد سومالی! مامان و بابا و داداش وروجک رفتن جشن قرآن بره‌ی ناقلا. مدیر مهدشون گفته بچه نیارین که مثل پارسال جشن خراب میشه. ظاهرا کلی هم براش هزینه و برنامه‌ریزی کردن.
از دیشب نگم براتون که چه خنده‌بازاری بود :) من اگه مامان بشم و دخترم کاملا تابلو، دو شب جلوی چشم من بشینه کیک بپزه و تزئین کنه، میرم کمکش، میگم اگ
سرم گیج میره معدمم درد میکنه پشتیبانم برام اس ام اس داده دست مریزاد و من پوزخند میزنم میگم واسه چی دقیقا ؟  ايده ال گراي درونم بهم تشر میزنه خاک برسرت ببین اين مدت چی بودی که بخاطر یه پیشرفت کوچیک ملت ساز و دهل راه انداختن و مامان درونم میگه چیکار داری دخترمو چش نداری ببینی بعد اين همه مدت داره کم کم رو غلتک می افته من دوباره پوزخند میزنم 
یک شنبه ساعت هشت صبح میخوام برم خونه صاد  براي ح اتفاق افتاده بود که من ازش بی خبر بودم احساس مادریو دارم
یارو نشسته بوده پشت بنز آخرین سیستم، داشته صد و هشتاد تا تو اتوبان میرفته، یهو میبینه یک موتور گازی ازش جلو زد!
 
خیلی شاکی میشه، پا رو میگذاره رو گاز، با سرعت دویست از بغل موتوره رد میشه.
 
یک مدت واسه خودش خوش و خرم میره، یهو میبینه دوباره موتور گازیه قیییییژ ازش جلو زد!
 
دیگه پاک قاط میزنه، پا رو تا ته میگذاره رو گاز، با دویست و چهل تا از موتوره جلو میزنه.
 
همینجور داشته با آخرین سرعت میرفته، یهو میبینه، موتور گازیه مثل تیر از بغلش رد شد!!
 
اصن موردی نوشتن واسه منی که دیشب پنجونیم خسبیدم و هشتونیم پاشدم و با هنذفری نشستم تو ماشین که بریم دنبال اوکی کردن یه سری کارا و خریدن موکت و کابینت دیدن و اينا بسسسسسسسس واجب است
:))

یک.۲۰ام تولد مامانم بود و ساعت یازدهونیم شب یه قنادی و دیدیم داره کر کره اشو میکشه پايین خرشو گرفتیم گفتیم داداش صبرررر کن کیکو زدیم زیر بغل رفتیم پارک ساحلی دو تا از دخترعموهاي بابارو دیدیم که با بقیه خواهرا اومده بودن و مامانم میگفت داشتن هی سرتا پاتو برانداز
خب
نمیگم ادم خیلی موفقی بودم خودم و اينا رو اصلا و ابدا به عنوان یه مشاور نمیگم به عنوان  یه دوست یا یه نفری ک پارسال شرايط شما رو داشته میگم
1
ته دلتون میدونم ممکنه نگرانی داشته باشید  ولی در جهت منفی زیاد نباشه لطفا
ازمون هايی که تا الان دادی ن کنکور بوده نه جايی از ايندت ثبت میشه اون ازمون ها صرفا واسه تست خودت بوده ک ببینی شرايط چجوریه
ولی تو کنکور قرار نیست صرفا همون نتیجه رو بگیری! 
به قول یکی از هم دانشگاهی ها هیچ کس تا روز کنکور نمی
سلام . 
خب دلم میخواد با دید خوبی نسبت به اين مسافرت نگاه کنم و برم پیش مامان بزرگ و بابابزرگ و . حس صف ناشدنی اون لحظات .
جمعه شب یک مراسمی هست و ما هم از اقوام نزدیک هستیم و مجبوریم در اين مراسم شرکت کنیم . مراسم خیلی خاصی نیست اما گرفتن باغ تالار براي اين مراسم و بزن بکوب دیگه ندیده بودم و چی بپوشم ها خانوما و غذا چی میدنهاي آقايون هم شروع میشه . اگه عروسی بود میگفتم اشکالی نداره اما اين   آخه کی اينجور چیزا رو مد کرده ؟؟؟؟  ://
با خود میگم ول
مشاور امنیت ملی کاخ سفید بدون اشاره به خروج یکجانبه و غیرقانونی واشنگتن از برجام مدعی شد مدارک فزاينده‌اي درباره نقض توافق هسته‌اي از سوی ايران وجود دارد که یکی از آن‌ها عبور از حد تولید اورانیوم غنی‌سازی شده است.او که بعد از نشست سه‌جانبه با نخست‌وزیر رژیم صهیونیستی و دبیر شوراي امنیت ملی روسیه در فلسطین اشغالی، مقابل دوربین خبرنگاران حاضر شد، همچنین ادعا کرد: اگر ايران براي دستیابی به راه حل جدی بود، توافقنامه هسته‌اي را نقض نمی‌ک
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب