نتایج پست ها برای عبارت :

ساقیا دلم غمه جامی شراو

 ساقيا برخیز و درده جام راساقيا برخیز و درده جام راغزل شماره هشت حافظ شیرازی ( ساقيا برخیز و درده جام را ) به همراه معنی و تعبیر فال حافظ ، برای مطالعه این شعر زیبا و تعبیر فال آن با سایت تفریحی همراه باشید.متن غزل شماره هشت حافظغزل شماره هشت حافظساقيا برخیز و درده جام راخاک بر سر کن غم ایام راساغر می بر کفم نه تا ز بربرکشم این دلق ازرق فام راگر چه بدنامیست نزد عاقلانما نمی‌خواهیم ننگ و نام راباده درده چند از این باد غرورخاک بر سر نفس نافرجام ر
دانلود مداحی جواد مقدم مجنون و مدهوش و مست و قلندرم
شب 23 رمضان 95هیئت بین الحرمیننوحه شور
 
برای دانلود کلیک کنید
 
متن شعر مداحیمجنون و مدهوش و مست و قلندرمالحمدلله که گدای مادرممشمول الطاف خالق داورمشاهانه میگویم نوکر حیدرمعاشقی بی دل از تبار سلمانمبنده ی حیدر و شاه خراسانمسائلم سائلم سائل انگشترموَ تصدق علی شاه کریمانمعلی جانم علی جانم علی جانمولی الله ثارالله عشق الله علیاسدالله سیف الله ثارالله علیاُذُن الله وجه الله عین الل
دوبیتی‌ دل عاشق به پیغامی بسازد


دل عاشق به پیغامی بسازدخمار آلوده با جامي بسازدمرا کیفیت چشم تو کافیستریاضت کش ببادامی بسازد

کلمات کلیدی شعر
#
دل عاشق به پیغامی بسازد #
خمار آلوده با جامي بسازد #
مرا کیفیت چشم تو کافیست #
ریاضت کش ببادامی بسازد #
دوبیتی‌ دل عاشق به پیغامی بسازد


دل عاشق به پیغامی بسازدخمار آلوده با جامي بسازدمرا کیفیت چشم تو کافیستریاضت کش ببادامی بسازد

کلمات کلیدی شعر
#
دل عاشق به پیغامی بسازد #
خمار آلوده با جامي بسازد #
مرا کیفیت چشم تو کافیست #
ریاضت کش ببادامی بسازد #
 
تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را
 
تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را
 
نفسی یار شرابم نفسی یار کبابم
 
چو در این دور خرابم چه کنم دور زمان را
 
ز همه خلق رمیدم ز همه بازرهیدم
 
نه نهانم نه بدیدم چه کنم و مکان را
 
ز وصال تو خمارم سر مخلوق ندارم
 
چو تو را صید و شکارم چه کنم تیر و کمان را
 
چو من اندر تک جویم چه روم آب چه جویم
 
چه توان گفت چه گویم صفت این جوی روان را
 
چو نهادم سر هستی چه کشم بار کهی را
ببار  ابـر  بهار  ،  اینجا  سراب  استبپرسی حالِ مـا ، خیلی خراب  استبه  تاکستان   اینجا ،  رونقی  نیستزساقی هم بپرسی ، او بخواب استزمانی  باده  در خم ، رونقی داشت!کنون در جمع ما، قحطِ شراب استولی  ساقی  خمی ،  در  گنجه   داردکه عمری پشت پرده،درحجاب استبیــا   دردی کشِ  میخانـــه ها  باشکه  رنــدان  بلاکش را صواب  استشرابِ  هفت  سالـه  ،  جان  ببخشدرقیبِ   بی بدیلِ ،  جامِ   آب   استبزن  جامي ز می ،  از  غم  حذر کنکه دنیـا  بعدِ می ، مثلِ  
وقتی در ریسرچت کانهو حمار در گل گیر کرده ای و کم مانده که سر به بیابان نهی! و جناب حافظ اینگونه دلداری می دهد: 

ساقيا سایه ابر است و بهار و لب جوی
من نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی :(  
بوی یک رنگی از این نقش نمی‌آید خیز
دلق آلوده صوفی به می ناب بشوی
سفله طبع است جهان بر کرمش تکیه مکن
ای جهان دیده ثبات قدم از سفله مجوی
دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر
از در عیش درآ و به ره عیب مپوی
شکر آن را که دگربار رسیدی به بهار (حافظ جان اینجا زمستان است و در د
شعر در مقام مادر
پیمانه اشک‎زیبا چون ابروان شکسته مادرشعری به غزل آشنای مادرخمری به لبان شکسته مادرسبزی به جان پاک مادرنَمی به چشم بسته ی مادرجامي به پیمانه اشک مادرداری بر سینه نیلگون مادرتمری بر بدن سوخته مادرمجنون یار
ایستاده‌ام روبروی گلدان‌رز‌های قرمز و با قیچی شاخه‌های بلندشان را کوتاه می‌کنم، خار یکی از گل‌ها در انگشت سبابه‌ام فرو می‌رود، عینک دایره‌ایم را بالاتر می‌آورم و موهای افتاده بر گوشه‌ی چشمانم‌ را به کناری می‌زنم، با دقت خار را از دستم بیرون می‌کشم و دوباره به سمت شاخه‌ی رز گوشه‌ی گلدان خم می‌شوم که گوشه‌ی روسری گلدار سفیدم کشیده می‌شود، می‌چرخم و آلفرد خندان را مقابلم می‌بینم، بعد از سلام و احوال‌پرسی حال مادرش را می‌پرسم و
تیز می‌خیزانی
لمبر از کاناپه.
پلک‌برهم‌زدنی
گردن افراشته‌ای،
 لبه‌ی
پنجره‌ی رو به‌نشاط.
تپل است،
تپه‌ی رو به‌حیاط
پُرنفس
می‌شَنَوی از جایی
کبکِ کُرچ چمنی،
بانگ برآورده خروس.
بی‌دریغ؛
دوسه‌تیغ،
جامي از دختر رز می‌نوشی
به‌نظر می‌‌‌‌‌آید می‌گَـزَدَت.
می‌زنی پُک به‌چپق،
و عمیقاً
می‌روی توی نخش.
ناگهان می‌بینی،
د
  
و  
      
د
ماری شده است
دارد اندوه ترا می‌بلعد.

شلمان؛ پنجم مرداد 1398 خورشیدی – داوود خانی خلیفه‌محله
بعد از تو بعد از رفتنت ای نازنینم                      فونتِ تمامِ نامه ها بی نازنین شد
اگر با دیگرانش بود میلی                             چرا جام مرا بشکست لیلی
---
الهی شعله شوقم فزون ساز                           مرا آتش کن و در عالم انداز
الهی ذره ای آگاهی ام بخش                          رهم بنما و بر گمراهی ام بخش
ز دانش گوهر پاکم برافروز                           چراغ چشم ادراکم برافروز
عطا کن جذبه شوق بلندی                            که نه دامی به ره ماند نه بن
به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم


بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم



الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد

مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم


جهان پیر است و بی‌بنیاد از این فرهادکش فریاد

که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم


ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل

بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم


جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی

که سلطانی عالم را طفیل عشق می‌بینم


اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست

حرامم باد اگر من ج
 


دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت


آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد


اشک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار

طالع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد


برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر

وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد


ساقيا جام می‌ام ده که نگارنده غیب

نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد


آن که پرنقش زد این دایره مینایی

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد


فکر عشق آتش غم در دل ح
لبهای توست آب حیاتم سراب نَه


لبهای
توست آب حیاتم سراب نَه
از
برکت نگاه تو مستم شراب نَه
یک
چند با تقیه گذشت عمر پُر بها
حالا
که هستی اَم شده نقش بر آب نَه
صبح
است ساقيا قدحی پُر شراب کن
ذکر
علی بگیر ولی با شتاب نَه
ذکر
علی بگیر مقدم که مستِ مست
افتاده
ام به گوشه ی هیئت خراب نَه
در مجلس
علی که به جز شور و حال نیست
پیچیده
عطر اشک محبان گلاب نَه
در
زیر گنبدت همه ی عرشیان به خط
هستند
پیش پای تو پا در رکاب نَه
در
کارگاه خلقت خود خلق کرده است
انسان
خدا ن
شکر.الهی شکر
باید این چیزها را نوشت.
باید پنج شنبه را نوشت که روبروی ضریح حضرت معصومه با این سه تا فرزند نشسته ایم و لب دریای جامعه   موج موج معرفت و نسیم نسیم زیارت به صورتمان می خورد.
اقیانوس کم بضاعتی که ته جانم بود به موج افتاد و متوجه شدم که امروز در این مرحله از رشد و تکاملم طوری شده ام که دردها و لذتها توی وجودم به هم پیوسته اندهمانطور از ادای عبارات زیارت جامعه روبروی ضریح مست شدم که از مرور مصیبت مردم یمن و از شنیدن کنسرت سراج:
شب بی گ
ساربانا اشتران بین سر به سر قطار مست میر مست و خواجه مست و یار مست اغیار مست باغبانا رعدْ مطرب، ابرْ ساقی گشت و شد باغ مست و راغ مست و غنچه مست و خار مست آسمانا چند گردی گردش عنصر ببین آب مست و باد مست و خاک مست و نار مست حال صورت این چنین و حال معنی خود مپرس روح مست و عقل مست و خاک مست اسرار مست رو تو جباری رها کن خاک شو تا بنگری ذره ذره خاک را از خالق جبار مست تا نگویی در زمستان باغ را مستی نماند مدتی پنهان شدست از دیده مکار مست بیخ‌های آن درخت
1
طهارت _دوجلدی 
85


2
معراج اشک در اربعین حسینی _دوره دوجلدی 
170


3
مفاتح الغیب 
90


4
شرح نهایه _جلد اول
35


5
الکهف والرقیم 
13


6
تشریح الافلاک 
13


7
انشاء الدوائر 
14


8
اکر ثاوذوسیوس 
17


9
خلاصه الحساب 
27


10
قانونچه و قبریه 
27


11
تحقیق در عالم مثال 
13


12
رساله نبضیه 
13


13
کشف القناع 
25


14
انسان از آغاز تا انجام 
11


15
اسباب حدوث حروف 
19


16
التذکره فی علم الهیئه 
26


17
حکمت عملی 
24
کام
و جام
در این دنیا کسی بـر ما ستم کــرد
کـــه در تقدیر مـا تقریر غـــم کرد
 
صفــــای خـــــاطرِ
آن میــگساری
که با می شادخواری را عَلَم کـرد
 
نبیند رنـــگ شادی آن کسی کـــه
بساط بــاده نوشان را به هـم کـرد
 
گــوارا بادش آن جـــام و جــــلابی
که یـاد از
کیقباد و جام و جَم کـرد
 
اگر کامـی دهــد یــاری ، صفا داد
وگر جامي دهـــد باری، کَرَم کـرد
مسعود
رضایی بیاره
اعجمی ترکی سحر آگاه شد
وز خمار خمر مطرب‌خواه شد

مطرب جان مونس مستان بود
نقل و قوت و قوت مست آن بود

مطرب ایشان را سوی مستی کشید
باز مستی از دم مطرب چشید

آن شراب حق بدان مطرب برد
وین شراب تن ازین مطرب چرد

هر دو گر یک نام دارد در سخن
لیک شتان این حسن تا آن حسن

اشتباهی هست لفظی در بیان
لیک خود کو آسمان تا ریسمان

اشتراک لفظ دایم ره‌زنست
اشتراک گبر و مؤمن در تنست

جسمها چون کوزه‌های بسته‌سر
تا که در هر کوزه چه بود آن نگر

کوزهٔ آن تن پر از آب حیات
ک
شاید که بارانی ببارد
1
قندیل ها ی یخی
در آرزوی یک روز قشنگ
آب می شوند
آفتاب خزانی
مسحور !
رنگ جادویی شمعدانی ها
من شادمان
به پذیره رقص خورشیدهای مکرر
در آسمان نیمه ابری می روم
با اشک چشم  و دعای دل
شاید که بارانی ببارد
ماهشهر سال 89 ع-بهار
 
قدح آینه
کردار
روزگاری ست
که دل
چهره مقصود
 ندید     

ساقيا !
آن قدح آینه
کردار بیار.حافظ
نفسم بالا نمی آمد یا به عبارتی بزور نفس می کشیدم با خمیازه های طولانی ،خسته
بودم بدجوری خسته حوصله دکتر و بیمارست
به قدر کافی بهانه برای آشفتگی داری، بحرانی‌ترین روزها را می‌گذرانی، از هر سوراخ سمبه‌ی زندگی‌ات، مسأله و دغدغه‌ای نو سر در آورده و نو به نو برایت چشمک می‌زنند.
 تکلیفت روز به روز مه‌آلودتر می‌شود، اما با این همه، فقط به دنبال یک دردی، که درمانت شود. بگیرید زنجیرم ای دوستان
که پیلم کند یاد هندوستان
کار پیلت به جایی می‌رسد که گاهی از هندوستان هم گذشته و سر از نیستان درمی‌آورد. نی وجودت می‌خواهد از شوق نیستی، در دیار خود ناله سر دهد. مست
maryam rad:نظر مولانا در مورد دلمولانا معتقد است دل محل نور الهی ست. ارزش انسان در پرداختن به دل و صاحب‌دل بودن اوست و صاحب‌دلی انسان در تحصیل انقطاع از اغیار و متوجه کردن قلب به سوی حضرت حق است و ارباب قلوب می‌دانند که قلب با انقطاع در مقام سلوک مصداق واقعی عرش رحمان» می‌گردد. دل لطیفه‌ای است ربانی و جوهر مجردی نورانی که به قلب جسمانی نوعی تعلق و وابستگی دارد؛ اما گویی که مغز و باطن آدمی است که در مقابل ظاهر شیء قرار دارد، ظاهر شیء همیشه دال ب
ندیدن‌ها و نشنیدن‌ها جانت را به لبت می‌رساند، زندگی‌ات دلگیر و تاریک می‌شود، می‌روی که باز هم آئینه‌ها نجاتت دهند؛ می‌دانی دوای دردت، عکس رخ اوست. 
خود را بین درختان جنگل گم می‌کنم. از تپه‌ها بالا می‌روم و بین انبوه درختان از این سو به آن سو می‌روم. به خلوت دنجی در لابلای درختانِ لب چشمه پناه می‌برم؛ از جمع می‌گریزم که جز ترنّم آب و نوای پرندگان هیچ صدایی نشنوم. 
زهمه خلق رمیدم ز همه بازرهیدم
نه نهانم نه بدیدم چه کنم و مکان را
ز
سروده مثل خورشید
بگذارید
بنویسم
از دشمنی
معذورم
و مثل طلوع
خورشید
چشم دیدن
همه را دارم!
 ماهشهر ع-بهار
رواقی مکتب تحمّل بی شکایت مصائب!
می گویند مکتب
رواقی هم مکتب جهان میهنی ست وهم مکتب خوب زیستن است،به تعبیری عبور از عسرت به
فرج است تا زندگی علیرغم رنج و مصائبش برای انسانها آسانتر شود زیرا میوه آگاهی که
بشریت را از چاه ویل تاریکی نجات داد چه در اسطوره های نیاکان اقوام شرق و غرب و
چه در زمانه یونانی گری تا عصر خرد باوری دکار ت و کانت ساده  ب
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب