نتایج پست ها برای عبارت :

شازده احتجاب

شازده کوچولوی عزیز،سلام!
شنیدم تصمیم داری به سیاره ی ما سفر کنی؛ نمیدونم سیاره ی تو هنوزم مثل گذشتست یا نه، اما حالِ سیاره ی ما خوب نیست.
عزیزکم نیا، بذار خاطرات خوبت بدونِ غبارِ غم بمونن.
ما اینجا درخت میبریم و برج میکاریم، اکسیژن میگیریم و دود پس میدیم، دریاچه می نوشیم و نمک قی میکنیم.
راستی نکنه دلت هوای دیدن روباره رو بکنه، که دیدن دوستِ قدیمی تو قفس باغ وحش خیلی دردناکه.
ما اینجا به جونِ هم افتادیم شازده جان. مسابقه میدیم،برای مرگ، برای
کی به حجله کی به حجله شازده دوماد با زنش کی بگرده دوره حجله خواهر کوچیگ ترش*** جینگ جینگ ساز بیارو از بالی شیراز بیار سوریا گویید مبارک بادا ایشالا مبارک بادا *** آقوی سبا جووووونه صبا از ما به چند از ما به یکیک ماه تیز کنم ریز کنم پیش بیبیم ببرم او نخوره من چه کار کنم *** اسب آوردیم تو حیاط عروس خانم شد سوارخیر بیبینی ننه ی عروس ای گل از خونت در آد *** در خونه ی عروس خانم آب رکنی رد میشه چوب ب یارید پل ببندید عروس خانم رد بشه*** راه شیراز دوره و آ
به شددددت عصبانیم. کارد بزنید خونم درنمیاد.
یه بنده خدایی رو بهم معرفی کردن .مادره پسره سه روزه شمازمو گرفته و هر روز داره پروفایل تلگراممو چک میکنه تا عکسامو ببینه بعد اگه پسندید زنگ بزنه .انگار رفته تو دیوار داره توی آگهی های قاشق و چنگال و کمد دست دوم میگرده .عکسای پروفایلمو برداشته بودم اما دوباره گذاشتم. فقط منتظرم نه بیاره تا بری نم به سر تا پاش.آدم های بی تربیت بی فرهنگ حرفشم اینه که پسرم خیلی حساسه معلوم نیس چه ریگی به کفش شازده اشه
 
آنتوان دو سنت ـ اگزوپری (۱۹۰۰-۱۹۴۴)، نویسنده و خلبان فرانسوی، حدود هشتاد سال پیش داستان مکاشفه‌ای را که در صحرای افریقا برایش اتفاق افتاده بود نوشت و نام اثرش را Le Petit Prince (شازده کوچولو) گذاشت. اگزوپری ۴۴ سال زیست و در سانحه هوایی کشته شد. زبان اصلی رمان اگزوپری فرانسه است. او رمانش را اولین بار در امریکا منتشر کرد.
شازده کوچولو از بهترین کتاب‌های قرن بیستم محسوب می‌شود. این رمان به بیش از ۲۵۰ زبان دنیا ترجمه شده و خوشبختانه بارها مترجمان ا
شب دیر رسیدیم خونه و بی توجه به آلارم گوشی صبح گرفتم خوابیدم. فسقل رو بهونه کردم که شب دیر خوابیده و الان نمی تونه بیدار شه. تو این حال خوشم واسه بیشتر خوابیدن آقا شازده اومد بالای سرم که صبحه و پاشو بریم مهد. یک ور وجودم خواست غر بزنه که اه آسایش نداری از دست این بچه ها و اون طرف وجودم گفت هزاران هزار بار این اتفاق برای تو افتاده مثلا پارسال فلان روز و اصلن جزییات اون روز یادت نیست که چقدر خسته بودی و چقدر دلت میخواست بخوابی و وقتی نخوابیدی چه ح
روز جهانی دوستی یادی هم بکنیم از اون بزرگواران که در قالب دوست من دوست داره با دوست تو دوست بشه ، دوست داری با دوست من که که دوست داره با دوست تو دوست بشه، دوست بشی ! اومدن جلو. بعد نگو اون زیر میرا یه هدفای دیگه داشتن. از جنس آستین بالا زدن واسه شازده پسرشون. بعد چون از نه شنیدن هراسان بودند واسطه بدبخت رو پاس میدادن سمت ما خودشون مشغول جا باز کردن تو دل ما بودند. بعد ما به واسطه که گفتیم نه، دیگه رویی ازشون ندیدیم! یه جوری نیست شدند که انگار هیچ
همیشه که نباید با کیمیاگر و شازده کوچولو به سال‌های نوجوانی‌ات برگردی. حتی هیچ نسخه‌ای هم برای اینکه مجبوری مدام چارتار و شجریان گوش بدهی وجود ندارد. گاهی خیلی اتفاقی بین تدتاک‌های آفر یو.تیو.ب یک "بگو منو کم داری بگو" تو را تا روزهایی که هنوز دانش‌آموز ریاضی‌فیزیک بودن ابهت داشت و می‌توانستید گرد هم جمع شوید و بخوانید "نمره بیست کلاسو نمی‌خوام" عقب می‌کشاند و یهو به خودت می‌آیی و می‌بینی حتی دلت برای خانم یوسف‌پوری که سر کلاس هندسه‌
ایستاده بود کنار
جوی آب. باریک و بلند بود با آن پیراهنِ‌ مشکی. بازوهایش بود،‌ سفید سفید.
موهای بافته‌اش را پشتِ‌ سرش انداخته بود. عینک داشت. پیراهنش چین‌دار بود، چین‌های‌
ریز،‌ آن هم دور کمر. لبه‌ی دامنش یک نوار تور سفید بود،‌ چین‌دار. پاهایش باریک و
سفید بود با آن چکمه‌های سیاهِ ساق‌کوتاه. ایستاده بود. نیم‌رخش را دیدم،‌ بینی و
یک چشم و تراشِ گردنش را. افسار اسب دستم بود. مراد هم بود،‌ یا نبود. فخرالنساء
بود. نگاهش کردم. نگاهم کر
دو سه روز مونده به امتحان و بخاطر تست زدن یکی از مسرا میرن خونه مامانم که خونه خلوت باشه وقتی هر دو با همند صدای بازیشون بلنده و نمیشه تمرکز کرد. امروز فسقلی جانم داوطلب شد بره مامانم خونه برادرم مهمون بودن و فسقلی هم خوش خوشانش شد و رفت اونجا. دوبار بهش زنگ زدم حرف زدم و الان که نه شب هست واقعا دیگه دلتنگیم اذیت میکنه انقدر دلتنگشم که ابدا نمیتونم تمرکز کنم. زنگ زدم که بچموو بیارین با دایی جونش رفته ددر. شازده هم بدتر از من هی میگه نمیخوام تنها
اینکه ندونی دنبال چی هستی و چی میخوای حقیقتا خیلی ترسناکه،شازده کوچولو رو خیلی وقت پیش چندبار خونده بودم و بلاخره فرصت اینکه ببینمش پیدا شد،نشستم پای انیمیشن.اون تیکه ای که خلبان رو بردن بیمارستان،با دیدن استوری های اینستاگرام ف.ح و اسکرین شات چتش با فلانی همزمان شد.دلم یهو ریخت و چیزی که از چشام میومد پایین شبیه اشک بود ولی میشست و میبرد و پهن میکرد اندوه جدید رو.
اونقده مثال جورواجور زدم واسه ی خودم تا راحت تر فراموشت کنم،فراموش کردن تو ی
هرچه که بیشتر از عمرش کاسته می‌شود او بیشتر به شباهت متضادها پی می‌برد و دلایل تلاش‌هایش محوتر و مسخره‌تر می‌شود. کم‌کم دیگر برگمان و بلاتار و لینچ و تقوایی و بیضایی و کیمیایی برایش فرق چندانی ندارند. دیگر تفاوتی بین استقلال و پرسپولیس و رئال و بارسا و یووه و اینتر و دورتموند و بایرن و چلسی و منچستر و لیورپول و سیتی قائل نیست. سفر به انتهای شب و جز از کل و اتحادیه ابلهان و عقاید یک دلقک و پیرمرد و دریا و برق نقره‌ای و تام سایر و شازده کوچول
واقعا بعضی ها را باید کشت!می گه فلانی شانس دارهحالا طفلک بابای فلانی مریضی صعب العلاج داره ها.میگم از مریضی باباش پیداست شانسش!میگه فقط بابای اون مریض شد آیا ؟راست می گه اینو. بابای این طفلک هم مریض است مدتهاست.منتهی،این خانوم که الان شاکی است از دنیا، یک شازده پسر تو زندگی اش بود، اوکازیون!حتی خواستگاری هم رفت و قر و قنبیلهای ناشتا منتهی، خود خانوم یک خبطی کرد تو همون دوران، انگاری بگی با یکی دیگه هم رویت شد، گذاشتنش زمین!خب بگو آخه الاغ! شا
خب سال ما از ۱۸ فروردین شروع شد و همین یه مورد یکی از تصمیمات امسالمه که واسه انجام یه کار، کارای دیگه رو تعطیل نکنم. خب من در بدترین شرایط ممکن روحی ووجسمی رفتم سر امتحان در حدی که متنو می دیدیم و میخوندم ولی هیچی تو ذهنم راجع به چیزی که میبینم نمیومد. توی دونه دونه سلولهای مغزم حس خلا داشتم. نتیجه امتحانی که دوشب بیدار باشی در کل روزشم اعصاب خوردی داشته باشی بدون صبحانه و در بدترین حالت جسمی یه خانوم بری از قبل کاملا مشخصه و کاملا به دید یه تج
دیشب میون اون حجم ازعظیم خستگی دل طلبِ سفرکرده بوداماخب گاهی شرایط برای مسافرت مُهَیانیست وهرچی برای دل توضیح میدی که فعلاشرایطش جور نیست متوجه نمیشه خب اخه دل،منطق حالیش نمیشه.همیشه دلم میخواست که جهانگردبشم اما نشدم حتی ایرانگردهم نشدم چون اغلب درگیردرس بودبدلیل اینکه تحصیل وعلم روهم خیلی دوست دارم ازاین که جهانگردیاایرانگردنشدم پشیمون نیستم چون همیشه با بازکردن یکی ازکتابهای درسیم اونقدر درعمق مطالب غرق میشدم که وقتی خوندنم تموم
 و سر شوخی
و خنده م فال قهوه گرفتیم. خواهرم که ته نشین های قهوه اش رو هم
خورد و چیز زیادی برای فالش در نیومد ولی مال من پر نقش و نگار شد. خواهرم
کامل تفسیر کرد. من خودم یه شکل شبیه روباه دیدم که دقیقا شبیه روباه توی
داستان شازده کوچولو بود.  حالا یا من اهلی یکی شدم یا یکی اهلی من شده.  ولی
خواهرم گفت که اون روباه نیست بلکه یه مرده که زانو زده. جلوی اون مرد یه
دختر افتاده بود که خیلی قدرتمندانه پاش و گذاشته بود روی یه سنگ. که
خواهرم گفت
کتاب"پدران فرزندان نوه ها"تموم شد،قسمت های تکراری انگشت شماری داشت که اون ها رو مشخص کردم،اون مطالب رو در کتابِ "مکتوب"و"دومین مکتوب"خونده بودم.
این کتاب هم مثل مکتوب و دومین مکتوب برش هایی از کتاب ها و اثرهای دیگر نویسنده ها و برخی نوشته های خودِ پائولوِ.
سفر و کارای بعد از سفر و موقعیت های عجیب غریبی که پیش اومد نذاشت که بتونم زودتر کتاب تموم کنم ولی بلاخره امروز صبح انجامش دادم.
نمیدونم کتاب بعدی برای خوندن چی باشه،با خرید کتاب از تهران و ق
هیجده سال هست که توی این محله زندگی میکنیم و هیچ وقت فکر نکردم وای چقدر ما پایین شهریم و بدبخت!!!
بالاشهر و بقولِ امروزی ها لاکچری نیستیم اما اینکه با پیاده روی فقط نیم ساعت به مرکز شهر و تموم مرکز خریدها دسترسی داشته باشی برام امتیاز محسوب میشده اما خب گویا معیارهای من با حساب و کتاب آدم های این دوره زمونه خیلی توفیر داره.
از وقتی که خواستگاری مریم کنسل شده و اونم فقط بخاطر محلِ زندگیمون،دقیق شدم به محله و همینجور دارم کنکاش میکنم اما به نتیج
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب