نتایج پست ها برای عبارت :

شبایی که هستی فقط دلم میخواد بخوابم زود یه روزی میشم سیر ازش هر طوره

همیشه خسته ام،خسته.ورزش هم كه تعطیل و بدنم كرخت هست و چند تا مریضی پشت هم امونم رو بریده.خستگی نمیذاره خیلی با نفسم بازی كنم.بازی ميخواد،ازم ميخواد كتاب چشم قلمبه ای ها رو براش بخونم.بدو بدو كنم اونم خیلی.اما من تا يه حدی میتونم و میكشم و بعدش میبرم.جوونی كجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟41 سالم شده.ای بابامن برم جمع كنم برم طالقان يه ذره بخوابم.
خیلی عجیبه که اون همه حس خوب  از بین رفته باشه:)  اینو امشب متوجه شدم.:)نمیدونم اون لحظه به چی فکر میکرد ولی من به متن بالا فکر میکردم.:)+عجیب دلم يه ادم واقعی ميخواد كه ساعتها بشینه كنارم و باهاش حرف بزنم فقط.دیگه اینجا نوشتن حالم خوب نمیكنه.نمیدونم چرا.دلم يه ادم واقعی ميخواد.میام اینجا كلی تایپ میكنم يه بار میخونمش پشیمون ميشم و همه رو حذف میكنم.دیگه اون حس خوب ندارم بهش.حس میکنم پر از حرفم.مثل وقتاییم كه بغض میكنم ولی گريه نه.تك تك
فکر کنم دوباره دکتر لازمم، سرم درد میکنه و موجودات زر زرویی که توو سرم بودن دوباره برگشتن
دوباره حس اینکه دلم ميخواد همه چیزو ول کنم و برم قلقلکم میده
دوباره دارم میرم ته چاه
دلم ميخواد بخوابم، بخوابم و وقتی بیدار ميشم هنوز يه دختر بچه ی کوچیک رو دوچرخه ی سبز باشم، سرازیری رو پایین بیام و فکر کنم همه ی پسرای کوچه عاشقمن!
نصف عمرمو اومدم، نصفه باقیش چی ميخواد بشه
اعصاب نداشتم میخواستم بخوابم 
صدای لودر و کامیون از چند تا ساختمون اونورتر نمیذاره من بخوابم
چند تا خونه رو انگار دارن خراب میکنند میخوان مجتمع کنند چند شب بود سروضداشون نمیذاشت بخوابم
اعصاب خوردی امشب م نذاشت دیگه تحمل کنم 
زنگ زدم 137 و شکایت کردم!!! چه معنی داره اخه ساعت 3 نصف شب لودر و کامیون تو میدون کار کنه اونم تو منطقه کااااااااااااااااملا مسی!! 
خدا بخیر کنه فردا رو !!
عین بولدوزر میخوام جمع کنم همه رو :)))))))
شبايي که حالم بده زود میخوابم که به چیزی فکر نکنم
شبايي که حالم بده زود میرم تو رخت خواب ولی تا صبح بیدارم
شبايي که حالم بده خوشحال و خندون شب بخیر میگم و میرم تو اتاق چراغو خاموش میکنم در رو میبندم و تا صبح گريه میکنم .
.
.
.
داشتم به این فکر میکردم که وقتی برم خونه خودم دیگه انقدر نمیتونم تو حال خودم باشم و . باید خوشحال شب بخیر بگم و بخوابم بدون اینکه اشکی از گوشه چشمم بالشتم رو خیس کنه . باید انقدر غم هامو بریزم تو دلم تا غمباد بشن ، باید غص
دارم ذوب ميشم از استرس. میدونین؟ اینجا نوشتنم توی این لحظه برای فرار از اضطرابه. اصلا برای فرار کردن از همه چيه. دارم موزیک گوش میدم. گوشامو حواسمو چشامو بستم از دنیای بیرون، دلم ميخواد بخزم توی خودم که از همه جا امن‌تره. دلم ميخواد بخوابم تا گذر زمان و نفهمم ولی وقتی بیدار شم میدونم میترسم از اینکه اینهمه وقت از دستم رفته، یدفه قلبم داغ میشه و همین يه تیکه ماهیچه‌ای که مايه‌ی زندگیمه میشه يه عضو اضافه توی بدنم که با بی‌قراریش عذابم میده.
ت
میخام آهنگ وبو عوض کنم بهش حساس شدم موندم چی بزارم باید حسابی بگردم مغزم خستسسس خیلی میخام بخوابم دو سه ساعت دیگ باید با ن و میم بریم بنکداران قیمت بگیریم . من اما هنوز بیدار و مشغول دری وری نویسی و یاداوری عشق مرحومم . الهی ک بمیری کاف ک منو کشتی با این اخلاق نکبتت. خاک خاک خاکبعد این رضا صادقی این قسمتش ک میگه خنجری تو پشتمونه !دقیقا منظورش کجاست.!باید عوضش کنم. خیلی بی ادب شده دیگه. باید اشوان بزارم. اصن فکنم غیرخودم هیچکس گوش نمیده. منم ک يهو
پریروز بود فکر کنم به خودم سه تا هديه دادم يه فرفره قهوه ای که خیلی خوشگله يه پیکسل و يه مانتو زرد وقتی میپوشمش احساس میکنم افتابگردونم و کاش افتاب گردون بودم این روزها همه چیز ریتم عادی خودشو داره صبح بلند ميشم اگه مدرسه کلاس داشته باشم مدرسه میرم غذا میخورم درس میخونم و تو اینترنت ول میچرخم استاد شیمی مون خیلی دوست دارم انگار با روحش درس میده فردا میخوام موهامو خیلی خیلی کوتاه کنم بهونمم اینه کنکور دارم ولی دلیل واقعیش این نیست خلاصه که ه
صبح زود:
میرم پایین میبینم بوقول و جوجه هاش در حال استراحتن
من-بوقول چطوری؟ عدسات خوبن؟ خیلی خوشگلنا دستت درد نکنه
بوقول-قلقلقل قلقلقل
بعد از ظهر:
میخوام بخوابم و سر و صدای جوجه زرده نمیذاره
من-بوقول این جغجغتو بخوابون! نمیذاره بخوابم!
بوقول-قلقلقل قلقلقل
متاسفانه زبان فارسی روش نصب نیست عین اینستای خودم:)
دلم نميخواد تا فردا بخوابم .که اگه بخوابم دلم ميخواد حالا حالاها بیدار نشم .هر لحظه حس میکردم دمای بدنم بیشتر میره بالا و بیشتر به اون تب عصبی مسخره نزدیک ميشم . مدت هاست که سعی میکنم کنار بیام باهاش اما نمیشه . ینی وقتی فهمیدم که که به محض مشغول شدن ذهنم و گره خوردن افکارم . دچار تب شدم و بعد که پاشدم برم پذیرایی در مقابله با مامان یکم تند حرف زدم . البته نه کلمه ی بدی . لحنم کلافه و شاکی و بی اعصاب و حوصله بود . يه لیوان برداشتم و يه ویت
الان دقیقا يه ساعته که میخوام بخوابم،همون کاری گه بزرگترا میگن بکن خوابت میبره،همه برقارو خاموش کردم،چشامو بستم،ولی تو اون چشمای بستم تو رو دیدم،با اون لباس سفید مزخرفت،میومدی باهام حرف میزدی،دقیقا تو همون باغ که همیشه بهت میگفتم،مثه توو قصه ها بود،مثه افسانه ها،کاش هیچوقت چشامو باز نمیکردم،ولی داشتم زجر میکشیدم،هیچوقت نتونستم بخوابم.مامان اون قرصا که دکتر جدیده داده رو بیار. |اطاق خودکشی|
صبح تا میتونستم خوابیدم، از يه جا ب بعد دیگه خوابت نمیبره اگ قبل یک خوابیده باشی، و صبحم تا یازده و اون موقعا ولو بوده باشی! بعد رفتم کتاب گرفتم، فیلم نصفه دیشبمو دیدم. و دیدم چقد بده اینا ک عمل میکنن بعد جنسیتشونو تغییر میدن. و الهی چقد اذیتن ): و خب وقتی چشمام درد میکنه انتخابای زیادی ندارم برای اینکه چیکار میتونم بکنم. خواب بزرگترین سابجکت زندگی من بوده و هست. همیشه هم بعد اینکه یکیو از زندگیم بیرون کردم توش دچار مشکل شدم، چون يهو قبل خوابم چ
واقعا تو خوابم موندم. تا حالا هیچوقت اینقدر نمیخوابیدم و اینقد ظهرا خوابم نمیگرفت. درسته باید تا قبل از سربازی قشنگ استراحت کنم، ولی با این وضعیت تو خدمت میمیرم به خاطرِ خواب.
این مدت همش زمانِ خوابم بد بوده. روزایی هم که صب به موقع و نسبتاً زود بیدار شدم، ظهرش قدّ يه ثریا قاسمی خوابم گرفته و گرفتم خوابیدم و باز شبش دیر خوابم برده و دوباره تایمِ خوابم واسه چند روز به هم ریخته. 
موندم چیکار کنم با این خوابِ اسطوره ای. واقعاً تو طول زندگی هیچوقت
چند روزه خوابم بهم ریخته و شبا بیدارم و روزا خواب.
هر کاری میکنم نمیتونم درستش کنم.
از دیشب تا الان تو خونه تنهام،ساعت ۲و نیم بود که زله اومد و انقدر ترسیدم لباس پوشیدم و آماده نشستم تا اگه بازم زله اومد فرار کنم.
فشارم افتاد و دست و پام می لرزید، هیچی دیگه،کلا خوابم پرید.
هر کاری کردم حتی نتونستم ۵ دقیقه بخوابم، همش می ترسیدم بخوابم و زله بیاد.
حالا من موندم و چشمای پف کرده از خواب و آزمونی که ساعت ۸ شروع میشه:(
۷ و نیم باید از خونه حرکت کن
ساعت ۹ صبح خوابیدم،۵عصر بیدار شدم:/
شب ساعت ۱:۳۰خوابیدم ساعت ۴ بیدار شدم و همچنان بیدارم:/
چرا خوابم این مدلی شده؟چجوری برگردم به تنظیمات کارخانه؟!
الان دو راه به ذهنم میرسه، راه اول اینکه بیدار بمونم و ساعت ۱۰ برم دندونپزشکی و بعد از ناهار چند ساعت بخوابم. راه دومم این که تا ساعت ۹ بخوابم بعد بیدارشم. البته شک دارم بتونم ۹ بیدار شم.
+رنگ آفتاب ندیده گانیم:||
+ آخر هفته مهمون دارم، لعنت بهشون که بی فکرن،خو درک نمی کنید درس دارم؟!
بچه ی مهمونای قبل
چیزی نمیتونم بگمحسم خوبه
حداقل الان که دارم مینویسم حالم خوبه
امسال قراره بهتر از سال های قبل باشه،هرسال همین طوره!ولی خب,میگذره همه چی و ماهمیشه داریم به جای زندگی کردن توی اَکنون،توی آینده ای که همش وعده یِ آینده تر رو بهش میدیم،زندگی میکنیم.
کاش بتونیم امسال اَکنون خودمون رو بسازیم.
بهارمون سرشار شادی :)
بسم الله مهربون :)
دوست پسر "م" برای تولدش سه شنبه عصر کافه رزرو کرده، به منم زنگ و دعوتم کرد. ازش تشکر کردم و گفتم که سعی میکنم برم ولی در واقع یقینن قصد رفتن ندارم. "م" صمیمی ترین دوست منه، دوست داشتم برای تولدش باشم ولی خب وقتی دوست پسرش داره این جشن رو میگیره یعنی دوستای اونم هستن و مختلطه که من دلم نميخواد تنها برم. هنوز بهش نگفتم که نمیرم چون این تولد سورپرایز طوره و خودش اصلا خبر نداره که همچین جشنی هست، امیدوارم بعدا ازم دلخور نشه که البته
شبی کودکی که خوابش نمیبرد،پله های مارپیچ خانه تا پشت بام را طی کرد و در آنجا، زیر چراغانی آسمان نشست .
در حالی که داشت زمین را تمیز میکرد تا دراز بکشد،سو سوی نوری را از پشت سر،نظرش را جلب کرد.
سرش را چرخاند و ستاری ای نورانی را دید. ستاره به او چشمکی زد و گفت
-پسر کوچولو،چرا در رخت خواب نیستی؟
+امشب تنهایم و کسی نبوده تا برایم قصه بگوید،تو چرا بیداری؟
-من نمیتوانم بخوابم،اگر بخوابم دیگر نورانیتم را از دست میدهم
+بلدی قصه بگویی؟
-قصه ای بلد نیستم
امروز حالم خیلی بد بود در جریانید که وقتی از اتاق اومدم یکیشون پیله کرد که چته ولی چیزی نگفتم آماده شدم رفتیم بیرون ی جفت گوشواره و کیف خریدم دیگه بیخیالش شدم هر چی ميخواد بشه بشه ولی چرا اینو صد دفعه گفتم با هر کیم حرف زدم گفتم چرا ی اتفاق باید تکرار بشه وقتی داشتم به شفق میگفتم داشتم با صدای لرزون حرف میزدم صددفعه گفتم بهش گفتم خودت دیدی حالمو دیدی ی سال زندگی نکردم دیدی ی سال مردم خودت دیدی دیدی چیشد دوباره گريه میکردم هی تکرار شد این دیالو
وقتی از دور به هدفت نگا میکنی همه چی آسونه، همه چی دم دسته، همه چی راحته.
مث من که میگفتم خب يه کارگاه میگیریم و اره رو میبندیم روی میز و يه عالمه چیزای خوشکل میسازیم. حالا برای اینکه بدنم هم آماده باشه هر روز ورزش هم میکنم. کتاب هم میخونم که سر در بیارم چی به چيه.
اما خب واقعیت يه جور دیگه س.
کارگاه کوچیک ما، قبلنا تعمیرگاه ماشین بوده. و يه چاله هم داره وسطش! :)) يه مدت هم جوشکاری بوده، يه مدت هم تعمیرگاه کولر. کلا مدلش مدل تعمیرگاهی طوره. و خب
ساعت 6:36 صب از خماری خواب دارم کم کم ول ميشم خوبم. فقط نتوسم بخوابممیدونی قوربونت بشم به همه چی فک کردم. .دلم واست تنگ شده از همه بیشتر همین موضوع من را داره از پا در میاره خیلی دلم واست تنگ شده تقریبا قوربونت بشم 4 بار آهنگ هایی که دوست داشتم را با هندسفری مرور کردم. .بالاخره هوا روشن شد و باید کم کم آماده خواب بشم خیلی دوستت دارم خیلی زیاد. .دورت بگردم خانمم؟ جمعه را اجازه نمیدم ثانيه ای ازش را پیشم نباشی الهی قوربونت بشم دلم واست تنگ ش
از سرگرمی های این روزهام همینقدر میتونم بنویسم که يهو دلم هوس فسنجون میکنهبه مامانم میگم
بعد سه چهار وعده پشت سر هم فسنجون میخورم
عصرها نیمروی عسلی میخورم
ظهرها یک عالمه سیب و آلوسیاه میخورم
از صبح که بیدار ميشم تا شب که بخوابم گات و فرندز میبینم
و هیچ کار مفیدی که از نظر خودم نتیجه داشته باشه نمیکنم.مثلا درس نمیخونم.ورزش نمیکنم.چیز جدیدی یاد نمیگیرم.مهارتهای قبلیمو تقویت نمیکنم.آشپزی نمیکنم.نمیرقصم.کتاب نمیخونم.
فقط وقت میگذرونم
از دست خ
اتفاقی که این روزها افتاده اینه که من فاصله گرفتم از همه.از عزیزانی که با وجود شرایط متفاوت زندگی و دغدغه های متفاوت بازم با هم برنامه میریختیم و خوش میگذروندیم و میرفتیم اینور و اونور.حالا اختلاف ها به چشم من پررنگ تر شده و وقتی میبینم اونا راحت خرج میکنن و راحت میرن مهمونی و راحت مهمونی میدن و راحت سفر میرن و راحت خوش میگذرونن و ما شرایطمون اینهمه سخت شده نمیتونم ببینم و بی خیال رد بشم و این ناراحتم میکنه.نتیجه اش شده انزوا و گوشه گیری که ان
سلام سلام.
خوب روال پستهای اخیرم رو دوست داشتم.هر روز مینوشتم.هر شب مینوشتم و کاهی در لحظه مینوشتم و این باعث میشد خوب به خودم و هر روزم نگاه کنم.بفهمم هر روز دارم با چه روندی جلو میرم یا عقب میفتم.
نمیدونم چی شد بعد از آخرین پست يهو نوشتنه هی روز به روز عقب افتاد تا اینکه امروز این پست زاده بشه!
خیلی هم حالم گل و بلبل نیست اما میخوام از چیزای خوب بنویسم.
امروز و دیروز دو تا دوچرخه سواری خفن رفتم.یکی تا جنگل یکی تا دریا. یکی وقت غروب یکی وقت طلوع.ع
اینجناب چنان شخصیت سحر خیزی بودم که بقيه رو هم نصحیت میکردم زودتر بیدار بشید به زندگیتون برسید!
ولی نمیدانم کدوم ناسحرخیزی منو چشم زده که دو هفته تلاشم برای بیدار شدن ناکام مانده‌:/
یعنی هر کاری میکنم و خسته ميشم طوری که ساعت ۶-۷  عصر دیگه چشمام به زور بازه ولی منتظرم حداقل ۹بشه بخوابم منتها ساعت ۹ میشه ولی نه تنها خوابم نمیاد که هیچ تا ۲ شب هم بیدار میمونم ، چراشو نمیدونم://‌
يه آلارم ریختم باید گوشی ت بدی تا خاموش بشه ؛
پیشنهاد خود نرم اف
يه چیزهایی هم هیچ‌وقت برای ما نیست. می‌دونم این جمله خیلی دم دستی و کپشن‌طوره، و می‌دونم که این شاید یکی از بديهیات و نکات اوليه‌ايه که باید درباره‌ی زندگی بدونیم؛ ولی واقعاً این‌طور هستيم؟ واقعاً این‌طور هستم؟ گاهی تا دم مرگ نمی‌خوایم این رو باور کنیم و به‌خاطر نداشته‌ها یا ازدست‌داده‌هامون حرص و اندوه حسادت رو توی خودمون تلنبار می‌کنیم. يه‌جورهایی انگار نمی‌خوایم بریم سراغ چیزهای دیگه؛ حالا از سر تنبليه یا ناامیدی یا چی نمی‌
نایب ایاره دوستان بودم.( خدا قبول کنه )
ساعت 6 از خونه حرکت کردیم 10 رو به رو ایوان طلا امام رضا بودیم. تولد خواهرشون بود. هر صحنی يه برنامه داشت . يه جا گل میدادن يه جا پرچم میدادن. هر زائریم که بعد از بازرسی وارد حرم میشد بهش نبات میدادند!
دلم ميخواد يه روز خودم تنهایی برم حرم و نگران این نباشم که الان کسی منو درحال اشک ریختن میبینه .اونوقت یک دل سير گريه کنم.
قول میدم از فردا روی پروژم کار کنم. البته شاید هم تا لِنگ ظهر بخوابم چون دیشب نخوابید
چرا انقدر می خوابم من؟
توانایی اینو دارم يه هفته بدون آب و غذا فقط بخوابم:/
همت کن نلی.همتهمتهمت
میشه يه نفر هر روز منو به زور بیدار کنه؟!؟من حریف پر خوابیم نميشم:(
من باید بتونم، باید بهشون ثابت کنم که میتونم.
منتظر شکست من هستيد؟ هه،شیرینی پیروزيمو براتون میارم
انقدر حرص نخور، دوست دارم سالم بمونی تا موفقیت هامو به چشم ببینی
 
دروود
خیلی هم با اراده نیستم. البته ربطی هم به اراده نداره. تنهایی آدمو وادار به هر کاری میکنه. دروغ چرا؟ گاهی آدم دلش ميخواد از بقيه بشنوه يه چیزایی رو حتی با اینکه خودش میدونه! 
 
+ 6 ام بستری شدم . و 7 ام رفتم ایزوله. پرتو و شیمی ، بعد از دادن نمونه مغز استخوان( از جهت کشت و پیوند) ناجوانمردانه و توامان حمله ور شدن برای تخریب کلی! سه چهار روز نشده بدنم تاب نیاورد!!
 
+ دو روز آی سی یو و بيهوشی اجباری. بد بختی اینه که من با وجود ICD ام نمیتونم ام آ
الان باید برم بخوابمفکرمیکنی قبل از خواب چیکار میکنمحداقلش اینه که به هدف یا اهدافی که دارم می اندیشم وتکرار وتکرارالبته تمرین ها وتکنیک های بسیاری وجود دارند ساده ترین وراحت ترینش تمرین ست.ذهن هرچی به لحظه ی خواب نزدیک تر باشه(چه قبل خواب چه بعد خواب)،به ضمیر ناخودآگاه نزدیکتره وپیام را دریافت وبه >ارسال میکنه.شب خوش
این فشار ترک اینستاگرام اذیت که میکنه 
 دوباره نصب میکنم ازش خسته ميشم باز حدفش میکنم
منی که عاشقه مَمَد بودم اما وقتی بود، حوصلشو نداشتم میپروندمش بره
منی که عاشق زبان یاد گرفتنم اما چن روزه حالم بهم میخوره  دلم ميخواد بذارم کنار کلاً
حتی گاهی از آهنگ هایی که عااااششقشونم هم خسته ميشم و عق میزنم
دو هفتس هیییچی زبان نخوندم
کلاس هامم يه خط درمیون میرم
دیگه لپ تاپ و اینترنت و چت و فوتوشاپ و با کدها ور رفتن و اینا بم حال نمیده
کاش حداقل  هوا ان
الان 12 روزه که کنکور دادمه . ولی همچنان استرسش باهامه . همش فکر میکنم هنوز کنکور دارم ! بعد ظهری که از کنکور برگشتم خواستم یکم بخوابم , به بیتا میخواستم بگم ربع ساعت دیگه منو بیدار کن قبلا که استرس نرسیدن به ازمونا رو داشتم همیشه تو حموم کردنام به خودم میگفتم بهاااااره ی حموم رو خیلی لفتش میدی . بعد دیروز که رفته بودم حموم ی لحظه همون استرسه برگشت و متوجه شدم 10 روزه کنکور رو دادمه  پ.ن: یعنی اینقددددر ذهنم خسته است ولی اینکه میدونم امسال هم
داشتم "کافکا در کرانه" رو میخوندم که يهو دو تا از شخصیتا، از کتابِ "در اردوگاه محکومین"ِ کافکا حرف زدن. (کافکا در کرانه ربطی به فرانتز کافکا نداره و نویسنده‌ش هم ژاپنيه). از "در اردوگاه محکومین" خوشم نیومده بود و بنظرم خیلی ساده و بی چیز بود و نقد و بررسی هاشم بچه گونه و مسخره بودن.  ولی يه جمله که توی "کافکا در کرانه" راجبش ذکر شد برام جالب و کنجکاو کننده بود و ترغیبم کرد دوباره بخونمش:
وسیله‌ی اعدامِ پیچیده و اسرارآمیزِ کافکا استعاره یا تمثیل ن
يه فامیل جالبی دارم ، سه بار منو تو این سال 98 دیده هر سه بار هم پرسیده که چه رشته ایی میخونم ، میگم فلان ، میگه : عه همینجا ؟ میگم بله ، میگه فلان دانشگاه اینجا ؟ میگم بعله ! بعد تو هر سه دفعه من علامت تعجب شدم که چرا اینجوری میکنه ! واقعا یادش میره یا نه يه مردم ازاریی داره تو وجودش!
. حوصله ی هیچی جز خواب رو ندارم ، کی تموم میشه این دانشگاه یکم بگیرم بخوابم ! به تحویل پروژه فکر میکنم مغزم داغ میکنه |:  
يه فامیل جالبی دارم ، سه بار منو تو این سال 98 دیده هر سه بار هم پرسیده که چه رشته ایی میخونم ، میگم فلان ، میگه : عه همینجا ؟ میگم بله ، میگه فلان دانشگاه اینجا ؟ میگم بعله ! بعد تو هر سه دفعه من علامت تعجب شدم که چرا اینجوری میکنه ! واقعا یادش میره یا نه يه مردم ازاریی داره تو وجودش!
. حوصله ی هیچی جز خواب رو ندارم ، کی تموم میشه این دانشگاه یکم بگیرم بخوابم ! به تحویل پروژه فکر میکنم مغزم داغ میکنه |:  
نمیدونم به این حالتایی که من قبل از ی دارم  همون سندروم پیش از قاعدگی میگن یا نه ؟
مثلا اینجوری که اگه زمان شدنم 14/15 ماه  باشه من از 3 الی 4 روز قبلش دردای خفیف بدی دارم و احساس گرم شدن بدنمو دارم که انگار شدم  پس همش باید چک کنم ببینم شدم یا نه ! یعنی باید هی هر 3/4 ساعت یکبار چک کنم و درداش هم اذیت کنندس :(
واقعا اذیت ميشم از این موضوع .
یچیز دیگه موضوع نوار بهداشتی که من اذیت ميشم چون همش استرس اینو دارم که لباسم کثیف بشه یا ت
بعضی وقتا دلت ميخواد با یکی بری بیرون
بعضی وقتا دلت ميخواد خودت باشی و خودش
بعضی وقتا دلت ميخواد سرتو بزاری روی شونش
بعضی وقتا دلت ميخواد اینقدر ببوسیش که خسته بشی
بعضی وقتا.
همش توی کلمه " کاش " خلاصه میشه 
و به قول معروف
کاش رو کاشتن ولی سبز نشد
.ماهنوش وَ قتی تو #هستيشیر ین و ز یبا می شَوَ د #دنیادَ ر مَن گُلِ آرا مِش و اِحسا س #می رو یَد .می #خواهم اَت با آ ن چه هستيمی #جویَم اَت ،می #بویم اَتبا آ ن که #فرسنگ ها دو ر اَ ز مَن #نشستی #ماهنوشـمنشی زاده❤️
به نام او.دیشب عقد متین بود و خوش گذشت و براش سنگ تموم گذاشتیم و امروز صب هم با هانيه و نیو و نیلو اومدیم بابل!
اتوبوس گرم و از این اتوبوس معمولی های قدیمی.بیشتر مدت سرم روی شونه های هانيه بود و سعی میکردم بخوابم.
اومدیم خوابگاه و بعدش رفتیم يه چرخ کوچیک زدیم و بعد شب دوستای هانيه هم اومدن و بازی کردیم یکم و من ک استاد هفت خبیثم!!
خیلی سرحال نیستم،خوش میگذره اینجا ولی احتیاج به خیلی چیز های دیگه دارم و ظرفیتم کم شده.
تلاشم روی بیخیال شدن ادامه د
بسم الله مهربون :)
سال 95، يه همچین شبی، با وجود همه ی توصيه هایی که بهم شده بود زود بخوابم تا سر جلسه ذهنم آمادگی کافی داشته باشه، تا نزدیکای دو بیدار بودم. فک میکردم اون شب لعنتی صبح نمیشه.
حالا نزدیکای 3 سال گذشته، امشبم از اون شب های لعنتيه که فکر میکنم صبح نمیشه =))) ولی میگذره، مثل خیلی از شب های دیگه ای که گذشت.
امیدوارم فردا همه نتیجه ی زحمت هاشونو ببینن.
گرچه هر اتفاقی هم بیفته هیچی نمیشه =)) باور کنید =))
برای همه آرزوی موفقیت میکنم. نمیدونم چ
این يه هفته که گذشت نتونستم کار خاصی انجام بدم . نمیدونم اصن میام خونه اینجوری ميشم . میشینم زل میزنم به لپ تاپم . اینجور که میبینم من باید برای همیشه از خونه دور باشم . البته وقتی خودم تنهام کارا رو خوب پیش میبرم . این يه هفته رو سعی کردم زود بخوابم و صبح زود بیدار بشم . تلاش خوبی بوده الان نهایتا دیگه 1 میخوابم صبح 8.30 بیدارم :دی
کتاب عقاید یک دلقک رو هم شروع کردم . خیلی دارم باهاش حال میکنم . هانس شخصیت جالبی داره و علاقه شدیدی نسبت بهش پی
بعضی وقتها واقعا دلم ميخواد تو زمان و مکان دیگه ای باشم. بعضی وقتها با تمام این که از جمع ها فراریم دلم ميخواد دورم شلوغ باشه و کسایی باشن که حرفمو میفهمنو منم میفهممشون. بعضی وقتها خسته ميشم از راهی که پیش گرفتم. از آینده ای که فعلا فقط میتونم امیدوار باشم اونجوری بشه که من میخوام. نمیدونم چمه. دوباره احساس میکنم ممکن همه اینا بيهوده باشه. این سخت گرفتن این سخت کار کردن این امیدوار بودن. بعضی وقتها هیچ دلخوشیی نیست. من باید از خیلی چیزام بزن
امتحانا دو‌ روز پیش تموم شدن.من گفته بودم هفته آخر امتحانام آسونن؟من غلط کردم‍♀️ولی دیگه از فاجعشون نمیگم همینکه تموم شدن برام کافيه.
زود برنگشتم.سر حوصله وسایلمو جمع کردم و يه روزم موندم خونه خالم و امروز صبح رسیدم خونه.يه جور حس خستگیِ بزرگی دارم که فقط دلم ميخواد بخوابم.واقعا خستم و نمیخوام فعلا زود شروع کنم برای خوندن علوم پايه.پوستم نابود شده و موهام ریزش شدید گرفته بود این مدت و باید برم دکتر يه فکری به حالش کنم.باید برم سراغ تحقیق ب
امروز اکثر ساعت های روز رو خوابیدم انگار که خسته راه های دور باشم و از همه مهتر دنبال راه فراری از دنیا بیدارها بودم. دنیایی پریشان، فقیر، طلبکار، عاشق، پر از غربت، ابتذال، قضاوت، ندیدن و نشنیدنت. 
کاش میگذاشتند یک روز کامل بخوابم و خستگی در کنم.
نتونستم بخوابم حتی یک ذره. فقط درد داشتم و درد. جسمی و روحی.
سرمو میزاشتم رو بالش اشکال مختلف بهم حمله میکردند. همون شکل های قدیمی که نمیدونم مغزم از کجا میارتشون. یادمه شروع نقاشیم اینجوری بود که بتونم این اشکال رو بکشم. ولی هنوز موفق نشدم هنوزم حس میکنم از نقاشی بدم میاد. ولی مجبورم یاد بگیرم. من چجور هنرجوی گرافیکیم نمیدونم! خب ولی بوده زمان هایی که عشق کردم از طراحی کردن.
اشکال رومیگفتم ، حالتای عجیبی دارند مثلا ساده ترین حالتش یک دایره ا
امشب نشد که بخوابم
قرارم این ماه رمضون این هست که تا سحری بخوابم و بعدش دیگه به کار های فردا برسم
نمیدونم میگن درستش اینه انگار قدیم ندیما
نمیدونم چرا
مشهد صحن یادم افتاد شب هاش یا مناطق جنوب دیر وقت از اتوبوس
پیاده شدن ها خواب الود بودن ادم های مختلف رو دیدن
فارس و عرب و این وری و اونوری کمی باهاشون
حرف زدن حس و حال مختص اونجاست
+میگم اوضاع خودش پیچیده هست دیگه پیچیدش نکنیم :)
چند روزه فکر میکنم اخه
داشتم تمام مدت اینو گوش میدادم شمام گوش کنید
بسم الله
 
چند روزي‌ است که صبح‌ها بیدار می‌شوم. کنارِ مامان هاجر می‌نشینم و صبحانه می‌خورم. چون باید صبحانه بخورم. اول دو قاشق غذا خوری از یک پودر بی‌مزه در دهانم می‌ریزم و پانزده دقیقه بعد، صبحانه. بعدِ بعدِ صبحانه، یا می‌خوابم تا لنگِ ظهر، و یا بیدار می‌مانم. البته که بخوابم بهتر است. چون گیج بودن و انرژی برای هیچ کاری نداشتن، عاقبتِ نخوابیدن است. امروز خوابیدم. چون دیروز بعد صبحانه به کتابخانه شهر رفتم. آخ که دلم برایش لک زده بود. عکس
داشتم استوری های اینستا رو میدیدم يهو یکی از شاگردای استادم عکسشونو گذاشت و نوشته بود که استاد بهشون گفته بگن هر کدوم میخوان چه کاره بشن. اینقدر دلم تنگ شد که حد نداره. ولی به نظر خودم تونستم خوب از پسش بر بیام اندازه ی خودم. راستی چند ساله که گذشت ؟ دو سال؟ اندازه عمری بود بیشتر از اینها. اگه بخوام منم بنویسم میخوام چیکاره بشم میگم دوست دارم يه فیلسوف نویسنده عکاس و البته شاید سالها بعد مثل استادم بشم و بتونم به بقيه یاد بدم. و محقق البته خلاص
بالاخره تموم شد. زمانش انگار از پاک کردن ده کیلو آلبالو واسه مربا بیشتر طول کشید :دی. یعنی مخم داره میترکه اصلا در خودم نمیبینم دوباره بخونم اصلا هرچی شد (الکی) برم حموم بعدش بخوابم تا ساعت چهارو پنج بعد بیدار بشمو مرور کنم. شایدم نخوابم اسنرس دارم نمیدونم نه میخوابم که صبح زود بیدار بشم اینجوری بهتره. مخم نمیکشه به چیز دیگه فکر کنم از خود صبح سرم تو زبان بود. تو عمرم اینقدر زبان نخونده بودم فکر کنم. خلاصه که همین. دنیا هنوز قشنگیاشو داره. من بر
خدایا؛تو تنها روزنه ی امیدی هستي که ؛ هیچگاه بسته نمی شود.تو تنها کسی هستي که ؛ با دهان بسته هم می توان صدایش کرد.تو تنها کسی هستي که ؛ با پای شکسته هم می توان سراغش رفت.تو تنها خریداری هستي که ؛ اجناس شکسته را بهتر برمی دارد.تو تنها کسی هستي که ؛ وقتی همه رفتند ، می ماند.تو تنها کسی هستي که ؛ وقتی هم پشت کردند ، آغوش می گشاید.تو تنها کسی هستي که ؛ وقتی همه تنهایت گذاشتند ، محرمت می شود.وتو تنها سلطانی هستي که ؛ دلش با بخشیدن آرام می گیرد ، نه با تن
سلام بچه ها جون.
خیلی حال و احوالم جالب نیست.
این روزها به آرامش خونه احتیاج داشتم اما باز باید این ور اونور میرفتم. تعطیلات بود و خواهرم از ساوه اومده بود و قرار بود دور هم جمع باشیم.
حالا از دیشب باز برگشتم خونه.
اوووم چند روز پیش قرار با روانپزشکم داشتم. حرف زدن های من و تعریف کردن همه ی زندگیم برای اولین بار برای يه نفر تموم شد.حالا نوبت حرف زدن اون رسیده.
گفت اعتماد به نفس و عزت نفس و همه چیم نابوده :/ و این از بحران های زندگیم معلومه.
چند روزه بشدت احساس تنهایی میکنم
چند روزه همش دلم ميخواد بزنم زیر گريه و دنبال بهانه م
ولی هی میگم الان ن الان ن و انقدر خودمو گول میزنم تا از ذهنم بره
اما نمیره و هی روهم تلنبار میشه
با خودم فکر میکنم چرا هیچ دوستی ندارم؟
و البته جوابش همون لحظه میاد ب ذهنم.چون خودم خواستم!
تنها دوستی ک چند هفته اخیر بشدت باهاش وقت گذروندم رو هم دارم از دست دادم!
شایدم اونی ک دلم ميخواد داشتن ی دوست نیس
دلم خودمو ميخواد
زندگی خودمو ميخواد
دوست دارم اونجور ک می
چند روزه بشدت احساس تنهایی میکنم
چند روزه همش دلم ميخواد بزنم زیر گريه و دنبال بهانه م
ولی هی میگم الان ن الان ن و انقدر خودمو گول میزنم تا از ذهنم بره
اما نمیره و هی روهم تلنبار میشه
با خودم فکر میکنم چرا هیچ دوستی ندارم؟
و البته جوابش همون لحظه میاد ب ذهنم.چون خودم خواستم!
تنها دوستی ک چند هفته اخیر بشدت باهاش وقت گذروندم رو هم از دست دادم!
شایدم اونی ک دلم ميخواد داشتن ی دوست نیس
دلم خودمو ميخواد
زندگی خودمو ميخواد
دوست دارم اونجور ک میخوام
میای مینویسی زیر عکس د ورلد ایز تو فاکینگ اسمال فر هر؟نمیفهمم.خیلی سعی کردم این جمله رو بفهمم اما نمیتونم.دنیا از وقتی که من متوجه‌ش شدم برام خیلی بزرگ بوده و به نسبت حماقتی هم که هر دوره‌ی زمانی با خودم حمل میکردم بزرگ‌تر یا کوچیک‌تر شده.هیچ وقت نتونستم توی``دنیای خودم``زندگی کنم جوری که حواسم به دنیا نباشه.دنیا برای من زیادی بزرگه.زیادی ترسناکه.هرچقدرم که این جمله‌ی قشنگو زیر عکس نوید محمدزاده بنویسن و هرچقدرم که دلم بخواد اینو تو بیوم
هستم ولی خستم:)
عجیب دلم نوشتن ميخواد و عجیب تر دستم به نوشتن نمیره!
فصل دوست داشتنی ام سر رسیده و من همچنان گنگم!
توی عصرای دل انگیز زمستونی دفترم رو باز میکنم و با یک لیوان چای هل دار و خودکارای دوست داشتنیم میشینم سر نوشتن ولی دریغ از یک کلمه!
میدونی حتی رو کتابام هم نمیتونم تمرکز کنم و این برای عشق کتابی مثل من یعنی فاجعه!یعنی يه چیز بی سابقه!میدونی اگه الیور تویست نصفه بمونه یعنی چی؟!
دلم این روزا بیشتر سکوت ميخواد.مثل خود خود زمستون.دلم
ساعت 02:50 شبه.
من هنوز بیدارم
و خوابم نمیبره
چشمام خیلی خستس و خودمم خیلی خوابم میاد
اما فکرم خیلی درگیره
مغزم نمیذاره بخوابم
هزارتا تب تو مغزم باز شده ، به هزارتا چیز باس فک کنه، واس همین هنگ کرده
و کلا دیگه نه میتونه فکر کنه نه بخوابه
نمیدونم چجور ذهنمو آزاد کنم
حس جنسی منسیم هم رفته چن وقته
کلا خیلی بی‌حسم
روزا هم منگم
همه صداها انگار بم شدن
نمیتونم رو هیچی تمرکز کنم
رو هیچی
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
کاش شب تموم شه سریع
~~~~~~~~~~~
گاهی يه چیز تو ذهنم بم میگه ک
 
سعیدم
سعیدم
سعیدم
خدایا دیدی سعیدم چجوری باهام حرف زد؟دیدی چیا بهم گفت؟
خدایا بهم گفت سگ دخترای دیگه می ارزه به تو.گفت لیاقت منو نداری.گفت باید جایی زندگی کنی که کلفت یارو باشی جا همسرش
خدایا دلمو شکست.خدایا دلم براش تنگ میشه.چرا اشکام بند نمیاد؟چرا بغض ولم نمیکنه؟خدایا امشب میخوام تو بغل تو بخوابم مواظبم باش.خدایا دوستت دارمسعیدم
الان تو مطب دکتر نشستم حوصلم سر رفته تا زودتر نوبتم بشه. همون حس گند کلافگی و اضطراب توی یک محیط بسته.  ۱۵ مین هست که نشستم. واقعا تحملش برام سخته. بیا يه راه پیدا کنیم تا حواسم پرت بشه. فردا زبان دارم تقریبا تا ظهر که خواب بودم يه ذره کار کردم دوباره خوابم برد تا بعد رفتم حمومو حاضر شدم. مطب بر عکس همیشه بیش از حد شلوغه تقریبا بیشتر صندلیا پر شدن. بیمار دکترم رفت بیرون احتمالا 
همون موقع صدام کرد رفتم تو الانم که اومدم خونه فکر کن تازه میخوام بش
دیروز باید شمواد رو رد میگردم و میرفتم رو شپلی.گاف دادم،امروز توی منفی مطلق دادم رفت و بعد كه برگشت خرید زدم .15 درصد حداقل ضرر بودخیلی اشتباه بزرگی كردم.دورم شلوغ بود ،حرف و سر و صدا و تمركز بر فنا  رفت و این اشتباه رو كردم.راه برگشتی نیست و تمام.چه روزي بود امروز.خسته ام و كلافهتوكل به خدا. 
رهام:مامانش با جیغ دوید سمتش و چند تا پرستار اومدن بردنشدنبال پرستارا راه افتادم بردن و گذاشتنش روی تخت و بهش آرامبخش زدنروی صندلی کنار تخت نشستم و گوشیمو چک کردم۳۲ میسکال از امیر انگار مغز سرم تیر کشیدشمارشو‌گرفتم که محلت نداد حرف بزنمالو کجایی چرا جواب نمیدی چیزیت شده کجاییییی-بیمارستانمچیییییییی-یواش بابا کر شدمکدوم بیمارستان-بیمارستانه.وایسا تا بیام وایسااااگوشیو روم قطع کرد حتی نپرسید چرا اونجام ای خدامرال:سوار هواپیما شدم و چش
این دل خیلی حرف داره. ولی حرفای رو مخش که الان نمیزاره بخوابم ایناست، دیروز بهش قول دادم فردا مینویسم ببار الان بخوابم الان کچلم کرده:)
دایی اش اورد. خیلی سرد بود. حق داشت ناراحت باشه. هنوزم حق داره. ولی تقصیر من چيه؟ من فقط کاری که بزرگ ترا رومیگم انجام میدم. یک بار حرف تورو انجام دادم نتیجشم دیدم. میدونم اکثر دلخوریش هم همین بزرگتراس این از اخرین گفتگومون میشه فهمید. ولی  سرد بودنش اذیتم کرد. کاش دوباره گرم نمیشدیم. چیشد اصن؟ دوباره من بات حر
این يه نامه است به صورت ناشناس برای آشناترین آدم زندگیممهربان قلب من
همه هستي ام پای لبخندت. آرام میکنی جانم را وقتی لبانت میخندند
ستاره باران می شود نگاهم از دیدن روی ماهت
کلمات  از قدرت توصیفت قاصرن
يه دونه قلب من.
میخواستم بگم تا بدونی که از امروز تا آخرین روزي که نفس میکشم عاشقت میمونم
فرقی نداره کجای این کره خاکی باشی وقتی تو دلم باشی خیالم راحته هرجا برم هستي
دلبر.
دلمو بردی
تورا به خدای عاشقان قسم مراقبش باش
امان از این نخوابیدن های الکی . داره حالم از خودم بهم میخوره برنامم به هم ریخته از همینجا میگم از فردا به این وضع مسخره خاتمه میدم دیگه واقعا حالم از خودم بهم میخوره اونم بخاطر این بیدار بودنا و صبح خوابیدن . درضمن بیدار موندنم کلا پوچ شده و هیچ کاره مفیدی نمیکنم فقط pes بازی میکنم روانی شدم از این وضع . از فردا کلا خوابمو تنظیم میکنم میرم سراغ برنامه هام و به این وضع تخماتیک خاتمه میدم . رمان کوری هم چند روز پیش بدستم رسیده باید شروع کنم . ح
با توامای لنگر تسکین!ای تکان‌های دل!ای آرامش ساحل!با توامای نور!ای منشور!ای تمام طیف‌های آفتابی!ای کبود ارغوانی!ای بنفشابی!با توام ای شور ای دلشوره‌ی شیرین!با توامای شادی غمگین!با توامای غم!غم مبهم!ای نمی‌دانم!هر چه هستي باش!ای کاش.نه، جز اینم آرزویی نیست:هر چه هستي باش!اما باش!
بسم الله الرحمن الرحیم
هیچ موفقیتی راحت و ساده به دست نمیاد
سختی داره
تحقیر شدن داره
باورت نکردن داره
قرض و بدهی بالا آوردن داره
اما من تصمیم گرفتم موفق بشم و ميشم
خدا به دعاهای من جواب میده و من را سخت کوش قرار میده
انقدر سخت کوش و قوی تا به چیزی که میخام برسم
من موفق ميشم
چون قوی هستم
موفق ميشم چون انگیزه دارم
انگیزه ی من خانواده ام هست
بخاطر سربلندی خانواده ام باید موفق شم و ميشم
کرگردن ، از اوژن یونسکو (ترجمه جلال آل احمد) رو خوندم . يه چهار ساعتی طول کشید.نزدیک 4 صبح بودم تصمیم گرفتم بخوابم.نگران گربه ای بودم که صداش اخیرا از توی حیاط میاد و من فکر می کنم شاید مادرش رو از دست داده و گشنه س. پس براش شیر گذاشتم اما نخورد.دو بعد از ظهر بلند شدم ؛ کتاب آسیب شناسی روانی رو باز کردم و راجبه رویکرد های مختلفی که برای نابهنجاری ها وجود داره و یک الگو رو شکل می ده؛ برای بررسی و درمان نابهنجاری.این الگو می تونه زیست پزشکی باشه ، رو
بعضی موقعا واقعا سير ميشم.از اطرافم.از آدمای اطرافم.
بعضی موقعا دلم ميخواد چمدونمو بگیرم دستمو.
دستشو بکشم بالا و آروم آروم
توی سالن انتظار فرودگاه بکشونم.
بعدش پروازم اعلام شه و من سوار هواپیمام
بشميه جای جدید.يه حس جدیدشایدم با يه آدم جدید
از بچگی عاشق پرواز بودمولی خب در حد آرزو موند.
کسی چ میدونهشایدم عملی شه

این جمله رو چقد دوس دارم!!!اصلا انگار ميخواد از درون بیدارت کنه!!!
بر سر خود بزنید که چرا پرواز نمیکنید.
       
انقدر ناراحت و عصبیم همش اسید معدم تو دهنمه -__- واقعا چرا زندگی من مثه این فیلما و کتابا نیست :/ حس میکنم دارم زمانمو از دست میدم و پیر ميشم بدون اینکه اتفاقی تو زندگیم بیوفته -__- ینی میدونی دلم نميخواد جزوه اون پنجاه درصد آدم بدبختی باشم که واسه زندگیشون هیچکاری نکردن و روزمرگی کردن دلم ميخواد کلی کار انجام بدم ولی نمیدونم چرا نمیتونم :(
چون خسته ام. چون رو پله برقی مدام آرنجم رو میذارم رو دسته هاش و پشت دستمو رو پیشونیم. چون خیلی وقته حتی تو سررسیدمم ننوشتم! چون خسته ام. انقدری که مثل قدیما نمیرم بشمرم ببینم چند روز میگذره که تو سررسید چیزی ننوشتم. 
راستشو بگم؟ چون ترسیده ام. دارم نگران خودم ميشم. به بدنم نگاه میکنم و باورم نمیشه این همه چاق شدم! راستشو بگم؟ برگشتم چون ترسیدم!
به تصویر زمینه گوشیم نگاه میکنم. خیلی خوب افتادم تو اون عکس! دماغم قلمی و سمت چپش اون چال ریز لپم. 
 دلم
دلم رابطه جنسی ميخواد!
میدونم زشته این حرفا رو زدن، ولی خب وبلاگمه و دوست دارم توش بنویسم.
واقعااااااااااااااااااا دلم رابطه جنسی ميخواد و تمام بدنم و فکرم و همه چیم بهش معطوفه و به شدت درد دارم.
متاسفانه هرگز خودیی نکردم و يه بارم در جوانی خواستم انجام بدم و دیدم اصلا خوشم نیومد و به روحیاتم نمیخوره.
جدا دلم رابطه جنسی ميخواد.
هستي!
خواه ناخواه هستي!!
بخواهی نباشی، تنها هستي ات را آلوده ساخته ای!!!!
.
.
.
+ بنظر آمار خودکشی داره دیگه نگران کننده میشه!
امام باقر عليه السلام:
مومن به هر بليه ای گرفتار می گردد و به هر گونه مرگی میمیرد الا اینکه خودکشی نمیکند!
بعضی وقتا که میبینم اونایی که یکم بهشون وابسته ميشم
با یکی دیگه صحبت میکنن و میخندن و خوشن، ناراحت ميشم
.
یادم میره :(
یکم که فکر میکنم یادم میاد که یادم رفته من فقط سگشونم هاپ:(
یادم که میاد ،خوشحال ميشم از اینکه اونا خوشحالن هاپ :)
هاپ هاپ:)
پی مردی می‌گردم که به کارهای خانه رسیدگی کند، به بچه‌ها برسد، غذا را همیشه سروقت آماده کند تا از کار که برمی‌گردم در کانون گرم خانواده که او تدارک دیده خستگی درکنم، از موقعیت شغلی خودش بگذرد تا من پیشرفت کنم.در رختخواب حسابی راضی‌ام کند و نگذارد حس کمبود کنم. در عوض من به او پول توجیبی می‌دهم، گاهی هم می‌برمش سفر. خیلی مهم است که بچه‌ی کوچکمان اگر شب از خواب بیدار شد، مرا بیدار نکند تا راحت بخوابم و فردا سرکار سرحال باشم.اگر چنین مردی می‌
پسر چهارساله 
برادر بزرگتر! 
خسته ام 
مثل همیشه شلوغ بود 
یک خانم ازم تشکر کرد لحظه ی آخر و بیرون بخش 
چسبید :) 
داداشم شیر خورد حالش بد شد 
گفت دستت درد نکنه اومدی ترسیده بودم 
چسبید 
دیروز صبح رفته بودم مامان بعد من اومده بود گفتم می مونم گفت اومدم که بمونم 
بودیم 
پاشد راه بره 
تو سالن بود حس کردم کم آورد گفتم خوبی؟ ویلچر بیارم؟ 
مامان گفت تو بمون فکر کنم تو بهتر بتونی(بقيه ش رو خورد مامان زیاد رو سر مریضها بوده این اولین باری بود چنین چیزی
این هفته ی خوابگاه خیلی يه جوری میگذره. از شنبه اش معلومه. با این که تازه از خونه اومدم؛ دلم ميخواد زود برگردم. دلم چای خوردنای این موقع و توی حیاط نشستنامونو ميخواد؛ نه اینکه الان توی اتاق توی خوابگاه، روی تخت، توی تاریکی، گوشی دستم باشه و عین جغد به سیاهی های دور و برم خیره بشم :)
وقتی به فردا فکر می کنم يه جوری ميشم :|
حالا باز الان قابل تحمل تره، دوره ی امتحانا خیلی بدرترم میشه. بچه های اتاقمون امتحاناشون خیلی زودتر از من تموم میشه، من می مون
دلت ميخواد خودت رو گول بزنی . پس تمام قوای خودتو بسیج میکنی که دلیل و برهان بتراشی و مستندات جور کنی . يه جورایی برای خودت پرونده سازی میکنی چون .
چون دلت ميخواد اینجور فکر کنی !
مبهم بود ؟!
یک مثال میزنم . یک موقعیت و یک آدم را به شکلی میبینی که دلت ميخواد ببینی و نه اونجور که واقعا هست !
مثل خطای بینایی یا شنوایی با این تفاوت که عمدی هستش !
آه از وقتی که شواهد نقض کننده میخورن توی صورتت و تو مجبوری بپذیری که حقه ی ذهن خودت بوده و نه حقه ی بیرون !
تموم شد بالاخره راحت شدم کنکورو دادیم رفتتتتت
دیشب به زوررررر خوابم برد بدخوابی از استرس گرفته بود منو دیگه با گوش دادن به این لالایی یکم تونسم بخوابم ⬇⬇تازه اونم با هزار بدبختییییییی












متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.
توصيه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلی
هو الرحمن الرحیم
می گفت:با فرماندهان سپاه رسیدم خدمت آیت الله بهاء الدینیوقتی از مشکلات اداره ی امور جنگ گفتم آقا فرمودند ما توی ایران یک طبیب داریم که همه ی دردها رو شفا می دههمه چیز رو از ایشون بخوایناین طبیب حضرت امام رضا عليه السلامهچرا حاجتاتون رو از امام رضا (ع) نمی خواین؟یک روز بعد این ملاقات رفتیم مشهد زیارت امام رضا (ع)وقتی وارد حرم شدم، یک حالی بهم دست دادسرم رو گذاشتم روی ضریح مطهر و حسابی با آقا درد دل کردمیاد جمله ی آیت الله بهاء
امروز بعد از کلاس آناتومی خوابیده بودم و بیدار نمیشدم! انقدر خسته بودم که دلم میخواست يه روز کامل بخوابم.
تنها چیزی که میتونست منو از خواب بیدار کنه، شنیدن صدای دختر کوچولوی همسايه بود. اومد، کلی بازی کردم باهاش، فیلمشو گرفتم، لاک زدم به دست و پاهاش، آهنگ باز کردم رقصید و . . تا حد امکان سعی میکردم بخورمش^__^ ولی فشار که میومد به بدنش، فرار میکرد:( . هنوزم مزه ش زیر دندونامه:)) . سر تا پاشو بوسیدم و خوردم:) (زیاد اجازه نمیداد متاسفانه).
شبم رفتیم خ
فردا هم دارم میرم باهاشون طالقان فقط به خاطر شکم! چون یک عالمه چرت و پرت جاذاب خریدن! راحت خر شدم نه؟! 
سارا قرار بود بیاد باهم باشیم نشد و من تنهای تنهای :)) من میدونم فردا میرم میشینم سرم تو موبایل!
دیگه چی بگم؟! چرا اینقدر حرفم نمیاد؟ 
لعنت به هر چی خوابه! کاش میشد اصن نخوابید! چرا الان من باید برم بخوابم؟!
این جایی که الان دارم مینویسم عوض شده! شکلکم گذاشته!! :))
چرا من اینقدر عاشق خیارشورم؟!
 
+مریم جان زودی برگردی.
بدتون نمیومده از زندگی؟شما چقده قوی این!من خودمم نمیدونم دارم چه غلطی میکنم اصلا چمه چی میخوام چرا اینطوری ام میخواین بگم مثلا توی يه روزم چیکار میکنم؟کاش حوصله داشتم واستون الگوریتمشو میکشیدم.اگر روز تعطیل باشه که یا خیلی میخوابم یا نمیذارن خیلی بخوابم و خب کل روز رو یا روی مبل دو نفره میشینم و میخوابم و تلفن به دست چت میکنم و وول میخورم توی اپلیکیشن ها و غر میزنم و اگرم حالم خوب باشه شاید يه غذایی هم درست کنم این روزا به علت کاروبارای هنرس
دیروز رفتم دوستم رو دیدم و کلی خوش گذشت. کلی حرف زدیم و از چیزای مختلف گفتیم و . :)
امروزم از عصر سردردم و يه نبضی توو سرم میزنه هی. فیلم شاینینگ رو دیدم، طبق معمول خیلی پوکر فیس طور. خیلی بازیگر زنش کلیشه ای بود، مرده هم خیلی مضحک بود: سعی میکردن فیلم بازی کنن و گند میزدن خب. بچهه خوب بود ولی :)
دارم به این فکر میکنم که اینو اگه با هم اتاقی های سابقم دیده بودم چقدر جیغ زده بودن و کولی بازی دراورده بودن!!

حالا به هر صورت، الان سردردم. احتمالا نتونم ب
از وقتی اومدم خونه اصلا حوصله ی نوشتن ندارم. خیلی وقتا پیش میاد که به خودم میگم برم بنویسم فلان چیز رو، بعدش به این فکر میکنم که باید کامپیوترم رو روشن کنم و چیزی که توو ذهنم هست رو تبدیل کنم به خطوطی که توو مجازی واقعا وجود دارند(اگر چه هیچ چیزی ثابت نمیکنه که مجازی از فکرای من واقعی تره، ولی حداقل مجازی رو میشه دید.) میگم بیخیال کی حوصله داره.
حقیقتش اینه که به معنای واقعی جون میکنم که روزي چند صفحه کتاب بخونم. میخوابم و میخوابم و میخوابم و گا
احساس مریضی می‌کنم. مثل وقتایی که غم بزرگی درگیرم کرده باشد. دلم میخواهد بخوابم. سنگینم. گرمم. انگار که مریض باشم. احساس خامی می‌کنم. نمی‌دانم دفعه‌ی قبلی که این اتفاق برایم افتاد کی بوده. نمیدانم آخرش چطور شد. اما این شرایط برایم سخت است. آستانه‌ی تحملم در برابر اتفاقاتی که خارج از برنامه میافتند و برنامه‌ام را خراب می‌کنند قریب به صفر است. زندگی دارد یادم میدهد آدم باشم. بفهمم که همه چیز همیشه طبق برنامه پیش نمی‌رود. دارد یادم میدهد همی
 و جدای از
امروز که خب درگیر راپید بودم همش، روزای دیگه هم کار خاصی نمیکنم. نمیخوام
احساس کنین بی توجهم بهتون. میدونم يه موجود لوس شدم که دارم خستتون
میکنم. اما درست ميشم و بزرگ ميشم و بهتر ميشم. حواسم به تک تکتون هست و
امیدوارم بی معرفتیامو ، بد بودنامو و همه و همه رو ببخشید و همین. این
باشه توضیح و متاسفانه شاید يه توجيه ناکافی:( شبتون اروم رفقا. ویاعلی
من قراره دوباره رو پروژه گربه ام کار کنمو برم عکاسی هوووراااا :))) این شادیارو از ما نگیر. 
نمیدونم چرا پشت گوشم یعنی اون قسمت از کله ام درد میکنه. خیلیم خسته ام. اما دارم مقاومت میکنم نخوابم تازه حموم هم باید برم فردا ثبت نام حضوريه. پس فردام فکر کنم اولین جلسه ی ترم دوم. فکر کنم تا زمستون همینجوری فشرده برم کلی ترم بگذرونمو يه عالمه یاد بگیرم هوووراااااا. ^____^ فکر میکنم بالاخره یادگرفتم زبان خوندن چجوريه. کتابو رسیدم لاک و بارکلی اما اینقدر خو
[19تیر96؛ رمز برداشته شد]
طرف مرده.به نظرت do i even give a fuck ؟نهپس بهم نگوهیچکس دیگه‌ای رو هم ندارم که بهش بگم
نباید بهت میگفتم.چیو؟هیچی. چرا هیچوقت برات مهم نیستم؟چرا این تصورات مزخرفتو واسه خودت نگه نمیداری؟یعنی مهمم؟خودت چی فکر میکنی؟you حتی don't give a fuckپس هر جور دوست داری فکر کن
خیلی زودتر باید بهم میگفتی که اینقدر نزدیک نشمنشدینشدم؟ببین علی داری دوباره همه چیو به هم میریزيهمه چی به هم ریخته. خیلی قبل‌ـتر از ایناپس پافشاری نکن که درستش کنیاگ
به نام او.
روز های شلوغی هستن این روز ها.عقد متین و سفری که در پیش دارم و پیاده روی شبانه و بعضی بیرون رفتن های جزئی تقریبا وقتم رو پر کرده و خوشحالم.
میخوام فقط برم و ببینم و لذت ببرم.چیزی که شاید تو تابستون های اخیر نبود یا کم بود یا مقاومت میکردم ک نباشه.
از ۷ تیر که اومدم خونه تا امروز خیلی شده،ینی انگار خیلی بیشتر از سه هفته طول کشیده.
دلم خیلی ؛ چیز های رمانتیک و قشنگ ميخواد!
دلم املت رو اتیش با چایی ذغالی ميخواد!دلم هوای خنک پائیز رو میخوا
گفت خوابم میاد،حرف میزنی بخوابم؟شروع کردم از هر دری سخنی،ریاضیش خوب بود،زدم تو کار زاويه ها،گفتم ببین زاويه مکمل يه خط بازه،۱۸۰درجس،من نمیخوام مکملت باشمکه بینمون اون همه فاصله بیفته،گفت پس چی؟گفتم ببین،اون یکی چی بهش میگفتن؟۹۰بود مجموع جفتش؟گفت متمم؟!گفتم اره همین،میدونی چرا؟چون گوشه داره،من واسه بوسیدنت گوشه میخوام،اینکه بخوابی گوشه میخوام،حرف بزنم باهات گوشه میخوام،فرق نمیکنه چه گوشه ای،دیوار،بغل،خونه،فقط يه جا باشه که فرار نک
بابا اومده توخونه میگ من از الان غصم گرفته دلم ميخواد بشینم گريه کنم منو صدا کردتااومد تواتاق نشسته بودم پشت میزشروع کردم به گريه کردن همینجور اشکام سراریز میشدمنو بغل کردم میگفت گريه نکن دیگ ناراحت ميشم بیا بریم بستنی خریدم بخوریم من چ جوری اخه تحمل کنم باباجونم تو اخه دنیای منی چ جوری ازت دور بمونم خدایا این فکرو خیالا داره دیووونم میکنه شک خیلی بزرگی بود برام 
يه پیراهن آبى آسمانى تنم میكنم كه بلندى اش تا ساق پاهام میرسهروبروى آینه مى ایستم تا موهامو درست كنم از شوق لبخند بزرگى رو لبام میشینه كم پیش میاد اینجورى دندونامو بین لبخندهام ببینم تو چشمهاى خودم خیره ميشم و یاد يه بیت شعرى كه داشتم براى چشم هات مینوشتم میفتم "چشمانت پرنده ایست." و لیوانى كه از حواس پرتم به چشم هات میفته جلوى پام  و چند تكه میشه .با صداش به خودم میام و دوباره خودمو در آینه میبینم ، يه رژ گونه ى صورتى میزنم و يه رژ لب صو
آقا چه می‌کنه این تعارف با آدم!
رفته بودیم مهمونی، باد کولر مستقیم می‌زد رو ساق پای من. حالا ملت همه خوشحال و خنک و اینا، صاحبخونه سه بار به من گفت اگه سردت میشه بگو کولر رو خاموش کنیم. مگه من روم می‌شد بگم جفت ساق پاهام خشک شده و داره میفته؟!(:دی)
الان فک کنم باید تو چله‌ی تابستون، جوراب کلفت بپوشم بخوابم که تا صبح دردشون خوب شه:))
+ ولی من واقعا نمی‌دونم چله‌ی تاستون کِيه
+ بی‌ربط: این دوست عزیز اندروید ۵ ای از وقتی تو این پست بهش اشاره کردم يه
خوش باشی هر جا که هستي
توی این گردش تقویم
ما يه جاهایی حریف جبر زندگی نمیشیم
دور هم میگشتیم اما تو جهان های موازی
نرسیدن منطقی بود ته این دیوونه بازی
خوش باشی هر جا که هستي
یادتم هر جا که هستم
من به رومم نمیارم
که چقد بی تو شکستم
*******
با تو تقدیرم گره خورد به يه مشت اما و ای کاش
بعد من مراقب اون خنده های لعنتیت باش
بعد من فکر خودت باش،غصه رسم روزگاره
ما چه باشیم چه نباشیم زندگی ادامه داره
******
واسه ما گذشتن از هم يه مسير ناگزیره
اما هیچکی جای ما رو
دیشب از فکرو خیال نمیتونستم بخوابم رفتم يه دوش گرفتم و بعدش موهامو سشوار کشیدم ابجی هم بیدار بود همینطور نگاش میکردم  اخه من چقد دلم برات تنگ میشه یکی یدونه حتی واسه دعواهامون من اصلا نمیخوام جایی برم میخوام تا اخر عمرم همینجا باشم ابجی هم يه جوری معصومانه منو نگاه کرد و لبخند میزدفداتبشمبعدش گرسنمون شدو پنیر و گوجه خوردیم و اهنگ گوش  دادیم و نفهمیدم کی خوابم برد ظهر هم ساعت 15بیدارشدم و بعدش ناهار خوردم و خونه هارو تمیز کردم نمیخواستم
بسم الله الرحمن الرحیمبه نام خدایی که به آدم قدرت انتخاب دادقدرت داد تا انتخاب کنه میخاد برنده باشه یا بازندهمن به خاطر آینده ی پسر و دخترم میخام بجنگم تا پیروز باشممن بخاطر شاد کردن همسرم میخام بجنگم تا پیروز باشممن انتخاب میکنم برنده باشم چون خدا برنده ها را دوست دارهمن میخام پیروز باشم پس با تمام قدرت میجنگممیجنگم و برنده ميشمقدرتمند ميشم و موفق ميشمبخاطر سربلندی بچه هامبخاطر اینده سازی بچه هام باید برنده باشممن پیروز ميشم
اره من بازم حالم بده هی افسردگیم برمیگردهبا خودم فکر میکنم اصلا مگه من هیچ زمان بوده که افسرده نباشم؟اصلا مگه افسردگیم هیچ وقت رفته؟همیشه بوده،تنها چیزی که همیشه همراهمه بهم چسبیده و خاطر منو خیلی ميخواد و البته دوست داره منو ب*ا بده همین افسردگيه.
دیگه روم نمیشه بگم واشنا فلان کن فلان نکن،واشنا من میخوام باهات قهر کنم واشنا من دارم دیوونه ميشم اینو متوجه ای؟
امشب نتونستم بخوابم. رفتم به حیاط خواب‌گاه و باز گریم گرفت. گريه‌هامو قبلا کرده بودم، چند روزي بود که داشت فراموش می‌شد اما امشب برای اولین بار به یک دوستی ماجرا رو گفتم؛ چون فکر می‌کردم بهش کمک می‌کنه. اصلاً نمی‌دونم چرا! ولی تا امروز سکوت کرده بودم و مثل یک بازیگر ناراحتیم رو پنهان می‌کردم. شما احتمالاً قضيه رو شنیدین اما ربطش رو به من نمی‌دونین. در هر صورت بذارین فعلاً تو دل خودم باشه.
این چند روز برای آروم شدن به این آهنگ گوش می‌دم. آه
سلام
یکم سخته باورش ولی من هنوز استرس دارم.يه استرس توام با غم  و گوشه نشینی.دلم ميخواد بیشتر سکوت کنم و تا حتی حرفی بهم زده میشه سریع گریم میگیره.دلم نميخواد با هیچکس حرق بزنم و میخوام همه ازم دور باشن.فعلا این ارامش دو نفره و گوشه گیری رو واسه خودم تجویز میکنم تا بلکه چند روز دیگه بهتر بشم.دلم نميخواد فعلا از اتفاقات کنکور و اینا حرف بزنم که حس میکنم مثل يه خواب گذشت از جلوی چشممانقدر دور میدیدمش از خودم.حس میکنم شوکم کرددر هرصورت
صبح زود، از روستا که گذشتیم، خودش راه افتاد دنبال‌مون. مسير رو بهمون نشون می‌داد. هر چند که ما نیاز نداشتیم کسی راه رو بهمون نشون‌ بده. اما به هر حال همه واسه‌ش ذوق می‌کردند و متعاقباً اینم هی خودش رو می‌مالید بهشون تا اونا نوازشش کنند. نزدیک من که می‌شد، کف کفشم رو مانع می‌کردم که بیشتر از این بهم نزدیک نشه. تو چشماش نگاه می‌کردم و بهش می‌گفتم که ازش خوشم نمیاد. حتی يه چندباری هم پارس کردم تا بفهمه چه سگی هستم. بعد از ظهر بارون قطع شده بود
بسم الله الرحمن الرحیمبه نام خدایی که به آدم قدرت انتخاب دادقدرت داد تا انتخاب کنه میخاد برنده باشه یا بازندهمن به خاطر آینده ی پسر و دخترم میخام بجنگم تا پیروز باشممن بخاطر شاد کردن همسرم میخام بجنگم تا پیروز باشممن انتخاب میکنم برنده باشم چون خدا برنده ها را دوست دارهمن میخام پیروز باشم پس با تمام قدرت میجنگممیجنگم و برنده ميشمقدرتمند ميشم و موفق ميشمبخاطر سربلندی بچه هامبخاطر اینده سازی بچه هام باید برنده باشممن پیروز ميشم
از بیرون اومدم ماسك موهامو گذاشتم منتظرم تایمش تموم شه برم دوش بگیرم.تازه رسیدم خونه.اومدم تو اتاقم در بستم كه صدای هیچكس نشنوم.خیلی ناراحت شدم امشب.خیلی زیاد.دلم به حال خودم سوخت كه باید همچین وضعیتی رو تحمل كنم.خیلی خسته ام از این وضعیت.ولی میدونم میگذره تموم میشه راحت ميشم از همه این سختی ها.دختر خالم سالها قبل يه حرفی زد كه هنوز تو ذهنمه.اونشبی كه این حرف زد با خودم فكر كردم مگه میشه ادم همچین حسی داشته باشه؟ اصن امكان ندارهول
امروز من سحر خیز شدم. آسمون حسابی دلبره و اصلا شبيه جمعه نیست. چقدر زود زمان میگذره چشم به هم زدن شد ۱۱ مرداد. دلم ميخواد تابستون بگذره اما دیگه نه اینجوری. هرچند که دارم کار میکنم ولی خب نگران اینم هستم که نکنه زمان کم بیارم. با این حال هنوزم کند پیش میرم ولی سعیمو میکنم هم بفهمم هم یادم بمونه مطالب. و چقدر سخته. سرعتمم باید بیشتر کنم چون منابع زیاده و زمان نیست. من سال دیگه قبولم ميشم. همه تلاشمو میکنم . 
بگذریم. رسیدم به لایب نیتس. نمیدونی چقدر
1_ اونی که گفتم فکر کردم مردست خداروشکر زندست و اینا ! الان دوباره فکر میکنم مرده یا حداقل يه چیزیش شده :| مرز گرفته :))
2_همونقدری که دوست دارم  اونی که بعضی پستامو دیس میزنه بشناسم :) همونقدرم دوست دارم اونی که خاموش دنبال میکنه رو بدونم
فضول بازی دوست :))))))
3_چهل مین تردمیل در نوردیدم :) بعدم 10 مین دمبل زدم :) بعدم حلقه ! خب الان هیچی احساس نمیشه ! اما فردااااااا ! بخوابم پاشم
گرفتگی ها نمایان میشه :/ من میدونم دیگه !!!!!!!!!
4_لپ بچه ر گرفتم :| کشیدم و کشید
در حال خوندنش هستم . چقدر روال زندگی اون زن برام قابل درکه . چند خط و بند که می خونم کتاب رو می بندم ! طاقباز کف اتاق دراز میکشم و به سقف خیره ميشم . به خودم که میام می بینم دقایق طولانی به هیچ چیزی فکر نکردم . 
هنوز تمومش نکردم . برای خوندن کتاب باید سرم دنج باشه . فعلا انواع صداها توی سرم موج مکزیکی میزنه . تمرکز خوندن کتاب رو ندارم ولی دلم ميخواد تمومش کنم . اطلاع از عاقبت سرنوشت اون زن برام جالبه . 
امروز یاد يه چیزی افتادم. من کلن تو راهنمایی ادم معروفی نبودم. دوستی نداشتم. يه بار به مشاور مدرسه نامه زدم چطوری دوست پیدا کنم :)) دوران جالبی نبود.
بابای یکی از بچه ها رو که رتبه ی ۲۰ کنکور بود رو اورده بودن سوال بپرسیم ازش. دندون پزشک بود. دست بالا کردم يه سوال پرسیدم، گفت اسم و فامیلت چيه، گفتم، گفت اها تو همونی هستي که برای انتخابات شورای مدرسه کلی تبلیغ کردی؟ اخرم رای نیووردی نه؟
:/ بیشعور.
دلم ميخواد يه بار ببینمش ضایش کنم. حیف فامیلیش یادم
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب