نتایج پست ها برای عبارت :

شنیدم بهرهردردی دوانیست تودرمان همه ای دردامی

شعر مداحی حاج حسین خلجی به نام به تو سلام میدم درمون دردامي
Text Maddahi Haj Hosein Khalaji Called Be To Salam Midam

✿●✿به تو سلام میدم؛ درمون دردامي✿●✿✿●✿به تو سلام میدم، تویی که آقامی✿●✿✿●✿به تو سلام میدم؛ بغض دلم وا بشه✿●✿✿●✿به تو سلام میدم؛ می دونم اين جاشه✿●✿
به لینک زیر مراجعه نمايید :
 
متن نوحه به تو سلام میدم درمون دردامي حاج حسین خلجی
matnetaraneh.rozblog.com
گمان کردی نفهمیدم ؟ من همه چیز را می دانم . خونِ روی دیوار را دیدم . آخرین زوزه ی دردناکش را شنيدم و لرزیدم . تکان تکان خوردن مردمک هاي نمناکش را به خاطر سپردم ، من پنجه هايی که آخرین رمق را بر گلوگاه زمین ریختند و فشردند ، و فشردند ، و فشردند ؛ بر حنجره ی جهان حس کردم
و چشم هاي تو را ؛ اي محبوب ترین من !
و اشک هايت را . اشک هايت ؟ 
از آنها وام دار کدام ابر بودی ؟ کدام آسمان را بازیچه‌ی زنشِ آرام پلک هايت کردی که می باریدی و داشتی جهان را در بارانی غری
امشب دو جمله‌ی قابل تامل و دلنشین شنيدم و خوندم.
اول:
کار کردن عرضه می‌خواهد نه پول». اين جمله را از کسی شنيدم که عملکردش گفتارش را تايید می کرد و حرفش را عملی کرده بود.
دوم:
پدر و مادر حرفه‌اي بچه را با عرضه بار می‌اورند نه شاگرد اول ». اين هم قابل تامل است و شايد ریشه‌ی حل بسیاری از مسائل و کلید خلق بسیاری از آرزوها و خواسته ها در همین ايجاد و پرورش عرضه باشد.
ب
رابطه با ح اگرچه دوباره کلید خورده بود اما دیگه به تهش رسیده. اينجا آخر خطه. بهم گفت ابله و خب بسمه از بس از اين بچه فحش و بدوبیراه شنيدم
خیلی احمقی و واقعا هم ابلهی مری
بس کن جون مادرت. بسمه بخدا اينهمه تحقیر تو زندگیم سابقه نداشته. 
گور باباش بلاکمم کرده و خب چیزی نمی‌مونه جز حقارت. اما بسمه حتی تحقیرها هم
یه بار یه جمله قشنگ شنيدم از یکی:
وقتی بارون میباره،
همه پرنده ها دنبال یه سرپناهن؛
ولی عقاب براي خیس نشدن بالا تر از ابر ها پرواز میکنه.
پس شايد،

اين دیدگاه آدماس که تفاوت هارو خلق میکنه.
شايد براي موفق شدن بايد دیدگاهتونو تغیر بدین*
سلام
یه سوال از دختران دارم؛
اگه خواستگاری رو رد کرده باشید، اما اون بیاد مجلس ختم یکی از اعضاي خانواده تون نسبت بهش نرم میشین یا ازش عصبانی میشید؟، من دو بار ازشون جواب رد شنيدم. مقصرش خانواده م بودن. خودم میدونم.
از اقوام شنيدم یکی از برادرانش تصادف کرده فوت شده، جمعه مجلس ختمش هست به بابام گفتم بیا بریم. شايد خدا خواست و نظرشون عوض شد. بابام میگه نمیاد. مجبورم تنها برم. بالاخره از اقوام دور ما هستن. فکر نکنم ايرادی داشته باشه، داداش خدا بیام
سعدی علیه الرحمه می فرمايد:
کسی مژده پیشِ انوشیروانِ عادل آورد. گفت: "شنيدم که فلان دشمنِ ترا، خداي عزّوجلّ برداشت."
گفت: "هیچ شنیدی که مرا بگذاشت؟"
اگر بِمُرد عدو، جايِ شادمانی نیست
که زندگانیِ ما نیز جاودانی نیست

پی نوشت1:
اين گل زیبا تقدیم به شما.
امروز از دوستان شنيدم سربازی رفتن دختران تو مجلس کلیک خورده
ملت اجازه نمیدن ، دخترشون براي درس خوندن بره یه شهر دیگه . . .
حالا اينا میخوان طرح سربازی رفتن دخترا رو اجرا کنند . . . -_-
خب! یه سوال هست که آیا دخترا هم موهاشون رو صفر میزنند . . . ؟؟؟
نظر شما در مورد اين موضوع چیه . . . ؟؟؟
گاهی خیلی دوست داشتم داناي کل باشم نه منِ راوی.
می‌دیدم و می‌شنيدم که چه شده اند و چه گذشته است بر آنانی که روزگاری بودند و اکنون دورند.
یا می‌دیدم و می‌فهمیدم که اگر آن مسیر دیگر را رفته بودم، الان کجا بودم و اينجا و اکنونم، کجا و چگونه بود؟
و یا . . . 
دانستگی هم خوب است و هم بد.
هم شیرین است و هم تلخ.
بعضی دانستن‌ها را دوست دارم.
سلوم 
کنکور چه خبر !!!؟ 
امیدوارم که وقتی صفحه روز باز کرده باشین اشک ریخته باشین البته از نوع شوقش 
_ زنگ زدم به یکی از دخترا بگم نتايجو زدن اونم مثل من کنکور داده بود ! از صحبتاش خواهر کوچیکش که کنکور اولش بود فهمید که نتايجو زدن و اون لحظه من فقط صداي جیغ شنيدم 
خودمم کنکور رو یه شارژ هدیه گرفتم
پ ن : برام ویس داده با صداي پره بغض از نتیجش ناراضی بود
یک: از تو اتاق شنيدم که داشت به مامانم میگفت: بچه تر که بودم منتظر بودم اسی بزرگ بشه و غذاهاي ايتالیايی و مدرن بپزه و من بخورم. آخه تو و مامان قدیمی هستین و غذاهاتون هم قدیمیه. ولی اسی بچه است و میتونه غذاهاي جدید یاد بگیره. اما نمیدونستم وقتی اسی بزرگ شد خودش منتظره یکی دیگه براش غذا بپزه!

دو: برنامه شبام اينه که تو تاریکی، گوشی دستم بگیرم و بعد از یه مدت کوتاه با شنیدن یه صداي وحشتناک بیخ گوشم از جام بپرم و دايیم بگه نترس نترس! و پاشم چراغ رو رو
دانلود آهنگ شنیده ام بی نقصی پروانه وار میرقصی از پدرام پالیز 
 
شنيدم بی نقصی! پروانه وار میرقصی …
به دور آتش دل و از پیمانه نمیترسی …
شنيدم، زیبايی… کلِ آرايـشِ دنیايی …
شنیدنم مثلِ تو، نَیامد در تقویم شمسی …
همه از تو عکسِ شهزاده یِ زیبايی کشیدن …
همه گفتـند و حتّی یک لحظه تورو ندیدند!
همه مثلِ من فقط، وصفِ حالتو شنیدن…
شنيدم و شنیدن، کِی بُوَد مانــند دیدن؟!
 
دانلود آهنگ شنیده ام بی نقصی پروانه
دانلود مداحی محمود کریمی دیگه واسه چی بمونم
محرم 92نوحه زمینه
 
براي دانلود کلیک کنید
 
متن شعر مداحیدیگه واسه چی بمونم حالا که تو بی سپاهیتو رگام می جوشه خونم حالا که تو قتله گاهیمن عازم میدونم نمی تونم که بمونمخودمو تو گودال به عمو جونم می رسونمضربان قلب من یا حسن یا حسینآسمونا هم میگن یا حسن یا حسینعمو حسین عمو حسین ببین بریده نفسمعمو حسین عمو حسین زنده بمون تا برسممتن مداحی دیگه واسه چی بمونم محمود کریمییه تنه زدی به میدون پسر تو
صداي گریه‌ی مامانم رو شنيدم و از خواب پریدم. انقدر نزدیک و واقعی که تا برسم به اتاق دوبار خوردم زمین. بعد می‌بینم خونه آرومِ و مامان حالش خوبِ و مشغول به مرتب کردن. خداروشکر.
+خواب‌هاي لعنتی!
+سالگرد عمه نزدیکِ و باز من آشفته شدم
رهايم کردی و رهايت نکردم!گفتم حرف ِ دل یکی ستّهفتصدمین پادشاه راهم اگر به خواب ببینی،کنار ِ کوچه ی بغض و بیداری منتظرت خواهم ماند!چشمهايم را بر پوزخند ِ اين آن بستمو چهره ی تو را دیدم!گوشهايم را بر زخم زبان اين آن بستمو صداي تو را شنيدم!دلم روشن بود که یک روز،از زواياي گریه هايم ظهور می کنی!حالا هم،از دیدن ِ اين دو سه موی سفید آینه تعجب نمی کنم!قفط کمی نگران می شوم!می ترسم روزی در آینه،تنها دو سه موی سیاه منتظرم باشندو تو از غربت ِ  برنگشته باش
به نام او.
یا اللّهُ یارحمنُ یارحیمْ
یا مقلِّبَ القُلوب
ثبِّت قلوبَنا علیٰ دینِک.
اونقدر پر فايده و آرامش‌بخش و زیباست که دوست دارم دائما تکرارش کنم.
معروف به دعاي غریق هستش و شنيدم که میگن در آخرامان زیاد تکرارش کنید چون شما رو در راه خدا ثابت قدم خواهد کرد. (:
پ.ن: خیلی از قرصاي آرامبخش مؤثرتره،امتحان کنید
من نمی دونم چرا اين شکم براي افراد انقدر مهمه ، توی انبار افراد مختلفی آشپزی می کنن که یکیش هم خود من هستم ! بارها شده که غذا یکم شور بوده ، بی نمک بوده ، چرب بوده یا هر چیز دیگه اي بعضی از بچه ها دیگه آبروداری نمی کنن ! با صداي بلند می گه واي چرا غذا اينجوری شده خدا نکنه که یه مو توی غذا پیدا بشه اونوقت دیگه دست از غذا می کشن و چیزی هم نمی خورن .
اصلا جداي از اين که شکم ، ارزش اين رو نداره که انقدر بخاطرش حرص و جوش بخوریم ، یه جورايی زحمات آشپز هم ن
1. یک حالتی امشب آمد سراغم که یک ماهی بود پیدايش نبود
کمی بعدش فکر کردم که موضعم چه بايد باشد، یاد مواضعم افتادم :)
2. حرف تلخی شنيدم که پشت سرم گفته شده. شايد دو ساعت نشده باشد از شنیدنش. البته پیش رویم پیش از اين شنیده بودم و اين خصوصیت حرفهاي تلخ است که زهرشان گرفته نمی شود. الان البته حالم بهتر است. آنقدر تلخ و وحشتناک به نظر نمی آید
همین که زمان میگذرد و حال دوران ثابت نیست خودش کلی حرف است. به هر حال تصمیمم اين است که از اين قبیل مسائل نرنجم.
3.
اطرافم خالیه خیلی خالی،امشب شنيدم یکی از نزدیکان تخصص رادیولوژی قبول شده،دانشگاهی که من دوست دارم اگه بشه عمومی رو اون‌جا بخونم.
خدايا صداي اين بنده کوچولوت رو می‌شنوی؟اون‌جا هم نشد نشد!نهايتا دوره‌ی بعدش رو اون‌جا قبول می‌شم ولی لطفا  رشته‌ی مورد علاقه‌م بشه.دیگه نمی‌خوام بشینم فکر بد کنم!اصلا چرا نبايد بشه؟!خیلی خب لورا تا اين‌جارو درس خوندی بقیه‌ش رو کم نیار.دقیقا همین چند روز مهمه کم‌ نیار و به کم قانع نشو.
یکم دیگه مونده :) به ا
معمولا آدما خیلی از  معلم و استاد شون حرف شنوی دارن. و حرف اونا خیلی براشون ملاکه. یه معلم میشناسم که شاگرداش بسیار زیاد! دوسش دارن. حتابعد از چند سال اگه جايی ببینش بازم همون احترامو بهش میذارن. و حتا بعضی هاشون ازش مشاوره میگیرن. خیلی هاشون! ولی خب هیچ کدوماشون نمیدونن که اين معلم تجربه دو ازدواج ناموفق داشته! از اين آدم نبايد مشاوره گرفت.
یه معلم دیگه رو هم میشناسم که خیلی از خودش مطمئنه. اين قدر که اگه کسی تو زندگیش به مشکل می خوره زندگی نا
بره‌ی ناقلا تو یه مسابقه‌ی بین‌ المهد کودکی! برنده شده. انقدر خوشحالم که انگار خودم تو المپیادی، المپیکی چیزی مقام آوردم! نه شايدم بیشتر!با وجود شرايط خاصی که براي اين آزمون داشت، تنها کسیه که از مهدشون برنده شده. از بین چهارصد تا مهد هم، فقط سی و دو نفر برنده شدن.
در واقع ما اصراری به برنده شدنش نداشتیم، اصلا حتی اصرار به شرکتش هم نداشتیم. بعد از اينکه شرکت کرد هم منتظر نتايج نبودیم. و به خاطر همین امروز که شنيدم خیلی غافلگیر شدم. البته قرار
اين را از مادرم بپرس. او بهتر می داند. حتما به خاطر دارد وقتی هر شب  رخت ها را توی حیاط پهن می کرد، من صداي گریه اش را می شنيدم و سخت در آغوشش می گرفتم. آن وقت اشک هايش شدت می گرفت و کودکی ام خیس می شد. بعد درش می آوردم و میچلاندمش و آرام بین لباس ها روی بند رخت پهنش می کردم و آرزو میکردم زودتر خشک شود.
آغوش؟ 
اين را از باد بپرس. او خوب یادش است که یک صبح، دور باغ هاي شهر را از زمین تا خدا حصار کشیدند. 
آخر، شب قبل بی محابا وزیده بود و دل چند شکوفه را لر
هفت سال مردم شناسی خواندم؛ در کنار آدمهايی که ته کلاس به مژه هايشان ریمل میزدند و رشته شان را مسخره میکردند، و در کنار آدمهايی که فیلم خوب می دیدند و کتاب غیر درسی می خواندند و رشته شان را دوست داشتند.
هفت سال از آدم هاي خارج از دانشگاه شنيدم: حالا یعنی مردم رو میشناسی؟» هفت سال لبخند زدم و هفت سال مودبانه جواب دادم: اِی.» و هفت سال جواب شنيدم: حالا بگو ببینم،من چه جور آدمی ام؟» هفت سال سکوت کردم.هفت سال دیگر هم سکوت خواهم کرد.و حتی هفت سال د
سر رتبه اشک نریختم چون براش تلاش نکرده بودم. تنها چیزی که اذیتم میکنه ناراحتی مامان باباس ! بابا میگه بايد انتخاب رشته کنی مهم نیست فقط ازم دلخور نباشن همین اگه ترازم ۲۰۰ تا دیگه بالا بود الان ناراحت نبودن . خودم هیچ حسی ندارم‌ ، فقط سرم درد میکنه و تنگی نفس و تپش قلب دارم .فقط امیدوارم زندگی به روال عادی زودتر برگرده ! آماده بشم که دوباره شروع کنم:))) تو فامیل هم هیچ کس خوب نیاورده ! پسر عمم هم می‌خواد بمونه . تازه ۱۰ مین بود که جوابا رو اعلام کر
ايستاده بود جلوی آینۀ کوچک روی میز و سعی می‌کرد خودش را ببیند. خودش را خم می‌کرد، از گردن به پايین را نمی‌دید، راست می‌ايستاد، صورتش را نمی‌دید! از اينکه فقط می‌توانست بخشی از خودش را ببیند عصبانی شد که: "من می‌رم خونه‌مون، آینۀ شما منو درست نشون نمی‌ده!".
راست می‌گفت، آینه کوچک بود.
**
موقع رفتن، آینۀ قدّی جلوی در را دید، مکث کرد، خودش را دید؛ تمام و کمال. خندید و رفت.
 
حاشیه:
با اين کارش، مثالی که همیشه می‌شنيدم را به چشمم دیدم؛ انسان را
سریال پايتخت تکه اي بزرگ از پازل استحاله و تغییر فرهنگی مردم ايران براي رسیدن به وضعیت بی بندوباری کشورهاي اروپايی است . ظاهر کار سریالی طنز است اما وقتی ثانیه ثانیه تبلیغ سبک زندگی آمریکايی باشد یا تمسخر غیرت ايرانی اوضاع متفاوت میشود
اي کاش آمریکا پرست ها بازیگر نبودند
تغییر سلیقه ها و ارزش شدن بی‌ارزشی ها بدترین اتفاق ممکن است . امروز اتفاقی از میان صحبت هاي نوجوانان مسجدی شنيدم که درباره ظاهر صورت و زیبايی بازیگران مونث سینما صحبت میک
از طرف خانم ها چند تا خواستگار داشت. مستقیم به او گفته بودند آن هم وسط دانشگاه. وقتی شنيدم گفتم: چه معنی داره یه دختر بره به یه پسر بگه قصد دارم باهات ازدواج کنم،اونم با چه کسی! اصلا باورم نمی شد. عجیب تر اينکه بعضی از اونها مذهبی هم نبودند.
روايت عاشقی شهیدمحمدخانی
همسرشهید
@modafeanharam77
یه بنده خدا بعد از چند سال بعد از اينکه بچه هاش رفتن دانشگاه ؛ دوباره میخاد ادامه تحصیل بده . بر حسب تصادف یکی از معلماش همون معلم دخترش بوده. دخترش گفته بايد یه روز بیام مدرسه درستو بپرسم! علاوه بر اون هرکاری که مادرش میخاد انجام بده بهش میگه مگه تو درس نداری؟؟ بشین درستو بخون مگه امتحان نداری؟!
اينکه میگن چرخ زمونه برمیگرده یعنی اين که سوالايی که از کسی میپرسیدی و حرفايی که بهش میزدی یه روز به خودت برمیگرده. 
بارها براي من یا بقیه اتفاق افتا
سلاام قرار هست با پسر 28 ساله اي که شنيدم آسم داره ازدواج کنم . نمیدونم شدت آسم در چه حد است . نمیتونم ازش بپرسم نوع اسپری که استفاده میکنه چیه و یا اينکه شدت بیماری در چه حد هست . یعنی خجالت میکشم و حس میکنم ناراحت میشه.فقط گفت آسم داره و اسپری استفاده میکنه. نمیدونم اين بیماری چطوریه؟
به غیر از اين مورد پسر خوبیه و مشکلی نداره . به خاطر همین اگر شدت بیماری زیاد باشه ونمیدونم چطوری بهش بگم نه .میترسم دلش بشکنه
در ضمن توی حرفايی که میزدیم اين مسئله
سلاام قرار هست با پسر 28 ساله اي که شنيدم آسم داره ازدواج کنم . نمیدونم شدت آسم در چه حد است . نمیتونم ازش بپرسم نوع اسپری که استفاده میکنه چیه و یا اينکه شدت بیماری در چه حد هست . یعنی خجالت میکشم و حس میکنم ناراحت میشه.فقط گفت آسم داره و اسپری استفاده میکنه. نمیدونم اين بیماری چطوریه؟
به غیر از اين مورد پسر خوبیه و مشکلی نداره . به خاطر همین اگر شدت بیماری زیاد باشه ونمیدونم چطوری بهش بگم نه .میترسم دلش بشکنه
در ضمن توی حرفايی که میزدیم اين مسئله
شازده کوچولوی عزیز،سلام!
شنيدم تصمیم داری به سیاره ی ما سفر کنی؛ نمیدونم سیاره ی تو هنوزم مثل گذشتست یا نه، اما حالِ سیاره ی ما خوب نیست.
عزیزکم نیا، بذار خاطرات خوبت بدونِ غبارِ غم بمونن.
ما اينجا درخت میبریم و برج میکاریم، اکسیژن میگیریم و دود پس میدیم، دریاچه می نوشیم و نمک قی میکنیم.
راستی نکنه دلت هواي دیدن روباره رو بکنه، که دیدن دوستِ قدیمی تو قفس باغ وحش خیلی دردناکه.
ما اينجا به جونِ هم افتادیم شازده جان. مسابقه میدیم،براي مرگ، براي
بعد از چند دقیقه اي که سوار شد از راننده پرسید هوا سرده یا من سردم شده؟ 
عقب نشست کنار من و یک آقاي دیگه، یک مرد تقریبا 35 ساله عینکی با کلاه و شال گردن ضخیم 
راننده گفت نه هوا سرد نیست شما سردت شده و در جواب گفت اره مثل اينکه 
چند لحظه  بعد  راننده ادامه داد و گفت دیروز خیلی سرد بود 
همون آقا جواب داد پس همونه سردیه دیروزه  به من خورده. 
گفتگو همینطور ادامه داشت و من و یک آقاي دیگه هم عقب در کنار ايشون نشسته بودیم و در طول مسیر  بیرون رو نگاه م
امشب چشمامو رو همه چی بستم و فقط نشستم به روزاي ازدست رفته اي که میشد به بهترین شکل با مشکات بگذرونم و نشد فکر کنم. فقط به اين فکر کردم که من هنوزم چقد مشکاتو دوست دارم. فقط به فکر اين بودم که ما بخاطر یه موضوع کوچولوی کوچولو که از همون اول میتونستیم حلش کنیم چقد دور و دورتر شدیم ازهم.آتیش گرفتم وقتی یچیزايی رو شنيدم. اصلا نمیدونم چرا اين اتفاقا افتاد. همش از همونروز لعنتی شروع شد. البته حالاکه تموم شده ست.عادتمه، اينموقع هرسال نابود با
من هیچ وقت دیوانه نبودم
عاقلانه و منطقی رفتار می کردم و گاهی خودخواه و مغرور بودم
و گاهی وقار و متانتم دوستانم رو خسته می کرد
من هیس شنيدم و ساکت شدم.
من آتنها ها دیدم و ترسیدم. 
عاشقانه هاي شاملو به آیدا رو خوندم و باور نکردم
 قضاوت شدم و دیوانه نشدم.
و ترسیدم
من از ترس آدم ها ترسیدم
از اعتمادی که ندارم ترسیدم.
من امروز از خودم میترسم.
به من بگویید از فرداي روزی که من شبیه شما ها شدم
بگویید تا دنیايتان را بشناسم
بگویید تا بگویم
بگویم از دنیايم
تو حیاط بودیم که صداي داد و جیغ یه زن رو شنیدیم، سریع رفتیم تو کوچه تا ببینیم چه خبر شده، نمیدونم چجور بگم.فقط چیزايی که شنيدم رو می نویسم.
_ چطور تونستی علیرضا؟ منه احمقو بگو گفتم بعد یه هفته دارم میام الان منتظرمی. ولم کنید شما نمیدونید.من اينو با زن شوهر دار دیدمآخه نجس من بچه دارم، چطور تونستی؟ چند بار گفتم تو دوست دختر داری هی گفتی نه. من اين خونه زندگی رو با خون دل ساختم کثافت چطور تونستی؟ میخوام طبل بی آبروییت رو همه جا بکوبم تا
سلاام قرار هست با پسر 28 ساله اي که شنيدم آسم داره ازدواج کنم . نمیدونم شدت آسم در چه حد است . نمیتونم ازش بپرسم نوع اسپری که استفاده میکنه چیه و یا اينکه شدت بیماری در چه حد هست . یعنی خجالت میکشم و حس میکنم ناراحت میشه.فقط گفت آسم داره و اسپری استفاده میکنه. نمیدونم اين بیماری چطوریه؟
به غیر از اين مورد پسر خوبیه و مشکلی نداره . به خاطر همین اگر شدت بیماری زیاد باشه ونمیدونم چطوری بهش بگم نه .میترسم دلش بشکنه
در ضمن توی حرفايی که میزدیم اين مسئل
روزی خبرنگار جوانی از ادیسون پرسید: آقاي ادیسون شنيدم براي اختراع لامپ تلاش هاي زیادی کرده اي، اما موفق نشده اي، چرا؟ پس از ۹۹۹ بار شکست همچنان به فعالیت خود ادامه می دهی؟ ادیسون با خونسردی جواب می دهد:ببخشید آقا من ۹۹۹ بار شکست نخورده ام، بلکه ۹۹۹ روش یاد گرفته ام که لامپ چگونه ساخته نمی شود.»
+ قبلن ها باز یه چیزی به ذهنم میومد اينجا می نوشتم الان هیچی. 
دیشب با دوستم رضا رفتیم بیرون که هم شامی خورده باشیم و هم دوری زده باشیم ؛ اما وقتی برگشتیم به انبار من موندم و کلی فکر و دغدغه که فقط از خدا خواستم کمک کنه که تو اين دوره سخت ، بتونیم درست باشیم و درست زندگی کنیم .اول بگم که شیراز ، از نظر حجاب و حیا چه براي دختر و چه براي پسر اصلا اوضاع مناسبی نداره بخصوص هرچه به بالاي شهر بری ، اوضاع هم بدتر می شه !!اوضاع طوری می شه که روسری براي دختر دیگه معنايی نداره ، بارها دیدم که بعضی از دخترخانم ها ، بدون ر
بهار دارد تمام می شود. ماه اين روزها عجیب زیبا شده است. ساری گلین گوش می دهم و از هزاران حرف ناگفته در گلو رنج می برم. کاش می توانستم سازی بنوازم، نقشی بکشم، آوازی بخوانم. روزها را با سر اومد زمستون زمزمه کردن می گذرانم و شب ها را با گوش دادن به بندر تهران صبح می کنم. بهار سختی بود و گذشت. خوب که گذشت. سال ها بعد از اين بهار یاد می کنم. بهاری که ماهش ماه شده بود، که بی نهايت پروانه داشت، بابونه هايش با طروات بود، با مریم و محسن گوجه پلو خوردیم و من ز
16 سال بود که میشناختمش.
چندین سال با هم پشت یک میز و نیمکت می نشستیم. یار دبستانی ام بود.
همدیگر را یک مدت طولانی گم کردیم و وقتی دوباره دست هم را گرفتیم، سعی کردیم به هم کمک کنیم.
من یه کار برايش در شرکت خودمان پیدا کردم و او هم مرا به دنیاي شگفت انگیزی که آرام آرام براي خودش می ساخت راه داد. راه پر از تلاش و کوشش براي ساختن آینده.
می دانستم که عاشق آمریکا بود. یعنی اينطور بگویم، آمریکا مدینه فاضله اش بود! و چون برادرش هم آنجا زندگی میکرد، دوست د
1_ می‌گفت:《 گفتم گناه دارن اومدن مسافرت که مثلا تفریح کنن ولی اينجوری آواره شدن، زن و بچه‌ام رو فرستادم خونه‌ی پدر زنم و خودم رفتم چند نفر از کنار ساحل پیدا کردم اوردم خونه، بهشون گفتم همین‌جا استراحت کنید و نگران نباشید، سه روز موندن و من هر سه وعده صبحانه، ناهار، شام براشون آماده می‌کردم و کلی عزت و احترام براشون گذاشتم، صبح روز چهارم بلند شدم و رفتم نونوايی نون گرفتم ، بعدش هم آش خریدم و برگشتم خونه، درِ حیاط که رسیدم دیدم از توی پارکین
هر آنکس که عزیزش در سفر بی
همیشه پرس و پی‌جورِ خبر بی
" از شعرهاي شنیداری "
+ پرنده بودی و از بامِ من پرت دادند . 
پ.ن: مامان خیلی وقت‌ها موقع آشپزی یا کارهاي دیگه شعر می‌خونه، فايز، باباطاهر، مفتون و . بیتِ اول هم از مادر شنيدم، فکر می‌کنم از باباطاهر باشه!
چقدر مهربون تر میشد اگه بقیه ی نیاز هامونم مثل گرسنگی و تشنگی کلا انقدر خوب متوجه می شدیم، و انقدر خوب ابراز می کردیم!
واقعا بعضی وقتا مثل نوزادی که هنوز روش درست ابراز گرسنگی خودشو نمیدونه، و براي نشون دادن همه ی نیاز هاش از یه راه استفاده می کنه هستیم. حالا نوزاده اگر شانس بیاره و اطرافیان خودشون متوجه باشن که هیچ ، (اينو گاها شنيدم که گریه ی شیر خواستن بچه مون با گریه ی مثلا خوابش فرق داره:)) ) اگه نه بايد همینجور هی گریه کنه که آیا کسی پیدا بش
پله ها را یکی یکی اومدم بالا،نزدیک درب خونه بودم که صداش شنيدم،کلید  درآوردم و درُ باز کردم، با چنان ذوقی به مامان گفت :عمه اومد ،با سرعت  نور پرید بغلم،کیفم انداختم روی زمین و محکم بغلش کردم، همش یه روز ندیده بودمش،صداي قلبش میشنيدم، همینطور که دستش دور گردنم بود نشستم روی کاناپه نگاش کردم و پرسیدم:کی اومدی؟ برمی گرده سمت آشپزخونه  واز مامان می پرسه :مادر من کی اومدم؟؟مامان هم در جوابش گفت:۲ ساعتی میشه.
بعد تموم شدن حرف مامان،خودش هم میگه:
یه خواهر دارم مثل خداس که اصلش اينه: "صدبار اگر توبه شکستی باز آ" اصل خواهرم ولی اينه: "توبه نشکستی هم، نشکستی؛ باز آ" گاهی اصلاً لازم نیست باز بیام. خودش میاد.دیگه چی می تونم بگم درباره کسی که هیچی از وسايلم بهش نمی دم ولی میاد اصرار می کنه مثلاً: "اينو ببین، تازه خریدم. استفاده کن. اينو بپوش ببین اگر بهت میاد، گاهی بپوشش تنوع شه" خو من لباسامو به خدا هم نمی دم بپوشه! ولی خواهرم همه چیشو بهم می ده.خلاصه. یه همچین آدمی. که وقتی پیشم نیست هم برام هدیه
سال‌هاي دانش‌آموزی همیشه دوست داشتم تولدم ايام مدرسه‌ها می‌بود و تبریک دوستان و همکلاسی‌هايم رو‌ هم می‌شنيدم، ايامی چند گذشت و هر سال خوش‌حال تر که متولد تابستانم و دوستان واقعیم فقط تبریک می‌گویند، که خب اين امر هم سال‌هاي آخر دبیرستان و حضور گوشی‌هاي همراه محقق می‌شد، بعدتر اما دیدم فقط دوستانی که بعد از تولد هم میبینمشون و مرتبطم باهاشون تبریک می‌گویند و هر سال فراری‌تر می‌شدم از تبریک‌هاي زبانی و در یاد تقویم‌هاي گوشی!!! در
 به اسم حی داور .
ما تشنه زخمیم ، بزن تا که توانی
ما کوه صبوریم ، تو فرهاد جوانی
در آینه ی صیقلی از سوء تفاهم
ما باطل و کفریم ، تو خود حق عیانی
رفتست ز یاد من وتو مستی دیشب
ورنه قدح خرد شده ، هست نشانی
ما تشنه خون هم وگرگان به تماشا
بیچاره غریبی که کند گله ، شبانی
امروز ، نه اين قصه تلخ از تو شنيدم 
زخمیست تمام تنم، از نیش لسانی
                                                        "ع.شیرخانی(ابر)"
تنها چیزی که واقعا خوشحالم می کنه مرگ است . زندگی طعم مزخرفی به خودش گرفته که دهانم را شیرین نمی کند . اين حس ام ناشی از دوست داشتن نیست . ناشی از خستگی  و نفهمیدن و نرسیدن است . مثل خوره افتاده به جانم که نکنه تمام اين مدت  کسی جاي من بود و من نمی دونستم . نشانه ها
خبر مرگ ب و همسرش را شنيدم از ته دل فقط به خدا گفتم کاش من جاي ب مرده بودم .ب و همسرش خوشبخت بودند و سالهاي سال می تونستند تو عکس هاي دونفره لبخند بزنند . به نظرم مرگ هم عادلانه نیست .

پن
اولش که وارد شدم و رفتم قسمت اساتید نشستم چشمم افتاد بهش
مادرش بدون توجه به من با منشی حرف میزدیه چیزايی شنيدم ولی سرمو کردم تو گوشیم و حواسمو ازونا پرت کردم
بعد که گذشت دیدم رفتن پیش پسرا و راهنمايیش کردن به سمت کلاس مناول بلند اعتراض کرد نمیخوام!
من نمیرم،بعد بهش گفتن ببین اين یه کلاس دیگست معلمتونم یکی دیگست
و بعد یکم بعد خانم منشی اومد و گفت: رامین آوردم سرکلاس شمایکم مشکل ذهنی داره سر اونیکی کلاس بوده گویا یه چیزیو بد میگه،بچه ها ب
فکر کنم اينکه یه وبلاگ زودبه‌زود آپدیت نشه نشونه‌ی خوبی باشه.
راستش وقتی گفتم اين مطلب رو بنویسیم اين‌طوری فکر می‌کردم. ولی خب شايدم دیگه از حد گذشته که یه وبلاگ آپدیت نمی‌شه. مثلا دیگه حتی حرف زدن هم حال آدم رو خوب نمی‌کنه.
بگذریم:
اومدم از خودم بنویسم و اينکه بگم یا زندگی افتاده روی روالش یا اينکه ما سر شدیم و دیگه دست‌اندازا رو نمی‌فهمیم. خلاصه اينکه درسته اين روزا به ندرت فرصت خالی دارم اما انگار زندگی از حجم خشونتش قدری کم کرده.
ولی ر
امروز خانم ص می‌گفت تو اون یکی محل کارش، یه دختری اومده بوده کتاب می‌فروخته و می‌خواسته ازش بیشعوری رو بخره، اما نخریده. گفتم من دارم، اگه بخواد براش میارم. خوشحال شد گفت بیار. که دکتر بدوبدوکنان از اتاقش اومد بیرون و به خانم ص گفت در مورد چی حرف می‌زدین؟ بعد هم گفت من که تو اتاقم اينو دارم و رفت براش آورد. یه کتاب دیگه هم آورد که اسمشو اينور اونور زیاد شنيدم. واسه همین وقتی بهم تعارف کرد! گرفتمش.
کاملا نوئه، به احتمال زیاد تا حالا ورق نخورده!
تو شونزده سالگی براي اولین بار تصمیم گرفتم که به صورت جدی به یه مسئله از یه زاویه ی متفاوت با چیزی که همیشه بهمون گفته شده نگاه کنم ، اون مسئله هم گروهک منافقین یا مجاهدین خلق بود و طریقه ی جذب اعضا به گروه و.اين کار باعث شد هر وقت چیزی شنيدم دیگه راحت قبول نکنم و سعی کنم از زاویه مقابل هم به مسئله نگاه کنم حتی در مقابله با افراد هم گاهی سعی می کنم خودم و رفتارهام را از نگاه اون ها ببینم. اين کار باعث میشه گاهی به عکس العمل اون ها در مقابل رفتا
دیشب فهمیدم ششم سالگرد عروسیمون بوده ،بهش گفتم دیروز ک بچه ها خونمون بودن میشد سالگرد عروسیمون رو  برگزار کنیم و جشنی باشه ،گفتش ول کن بابا حوصله داری 
جواب دادم آره اون عروسی رو آدم یادش نیاد بهتره، گفت همه مشکل دارن تو زندگیشون گفتم اينطوری ؟ مثل من؟ 
گفتش تا حالا بی انصافی کردم باهات؟ ماجراي عیادت از مادر سکته ايش رو یادآور شدم بهش،ماجراي جشن زايمان نگرفتن و اينکه سر سوالی ک آبجی بزرگه‌ش ازم پرسیده بود و جواب دو جمله اي چ دعوايی باهام ک
داشتم شربت پرتقال میخوردم.شربتو غلیظ ریخته بودمهی آب بستم بهش که شیرینیش کم بشههی آب بستم هی آب بستم.به جايی رسید که دلم درد گرفت و اين یعنی که دیگه بسّهبا خودم فکر کردم که رابطه هم همینطوره.اولش غلیظ و در شور شروعش میکنی، همه چیز رنگیه همه چیز قشنگهبعد یواش یواش اشتباها و اختلافا نمودار میشنهی آب میبندی به رابطه که از حجمش کم نشهاما شیرینیش کم میشه .و الخ تا جايی که میگی دیگه بسسسه».رابطه صحیح؟همونقدر که به آبِ شربت توجه میشه، ش
به نام تو که اویی براي تو ، هیچگاه دیر نیست :) گویا باز مرا خواندی ، که دلم یاد تو کرد. صدايم می زنی ، صدايت می زنم ؛ صدايت می زنم ، صدايم میزنی. و اين چنین ، هیچ صدايی جز تو نیست. اگر نبودی ، نمی دانستمت ، نمی خواندمت ، و نمی یافتمت. نشانت کجا بود ؟ گفتی قلب هاي شکسته!؟ یا. دوباره بگو لطفا" شنيدم می آیم منتظرم بمان! هر گام ما به سوی تو ، نخستین خواهد بود :) لطفت بود که مرا بازگرداند ؛ لطفا" مرا بازمگردان! ممنون. هر که با کریم کارش افتاد
وارد قطار شدم، پاهايم بسیار دردناک بود، خیلی راه رفته بودم، علاوه بر آن، کفش‌هاي تازه‌ام پشت پايم را آزرده بود و تاول کوچکی ايجاد کرده بود و خودش هم سبب باز شدن و به‌تبع، سوک شدنش شده بود. مثل اکثر اوقات، صندلی‌اي براي نشستن ندیدم، قطار خلوت بود، دردِ پايم مجبورم کرد که فکر کنم حالا که خلوت است، کمی بی‌فرهنگی شايد اشکالی نداشته‌باشد. خرده فرهنگم با خرده دردم در حال جدال بودند که سرانجام دومی پیروز شد و کف قطار نشستم. زانوهايم را بغل ک
جلد اول-قسمت هفتم
تنم
مور مور شد ، حس کردم اشتباه شنيدم ، واقعا او منو خواسته بود ولی من به
چه دردش میخوردم ، پدرم ، پدرم راضی میشد تا تنها فرزندش را به یه جادوگر
بده ، بايد منتظر میشدم چون هیچکاری نمیتوانستم بکنم ، دوباره به صدايشان
گوش دادم پدرم گفت: بلک ویزار اين عادلانه نیست تو ، تو نمیتونی پسرمو ازم
بگیری ، من هرگز اين اجازه رو بهت نمیدم.بلک ویزارد گفت :پس تو میخواهی مرد خوت و قبیله ات رو انتخاب کنی.نه من فقط دنبال راه سومی براي رضايت هرد
#پارت_20
#متغیر
ماقراره کل روزو باهم باشیم و آیا قراره که کل روز اينقدر کسل کننده باشه؟؟؟!
بی تفاوت،به کارش ادامه داد. عصبی چاقو رها کردم
 +اي بابا. 
ترسیده برگشت سمتم دلم میخواست خفش کنم انگار عقده کرده بودم و باکارهاي اين درحال فوران کردن بود
-هیسس اروم باش دختر من فوقش تا فردا اينجا باشم.
+چی!!؟
-قانون همینه 
آهی کشید و ادامه داد باآمدن خدمتکار جدید اون قبلی میره دیگه.
 +یعیعنی من داخل اين خونه که اندازه یک شهر هست تنها میشم؟! 
با سر حرفمو تا
وارد محوطه ی باشگاه که شدم صداي داد و فریاد شنيدم، نگران شدم . صدا از دفتر مدیریت بود.مدیر و یه خانم دیگه با نهايت صداشون با هم حرف میزدن و هی میکوبیدن روی میزاون خانم مادر یکی از بچه هاي کاراته بود، مدعی بود دیروز دخترش رو بخاطر اينکه شهریه نداده راه ندادن و آواره ی خیابونش کردن.اما مدیر می گفت دیروز دخترش رو اصلا ندیده و حتی وارد باشگاه هم نشدهمدیر با خونسردی رفت دختر اون خانم رو آورد و اول بوسش کرد و خیلی مهربون ازش پرسید: دخترم دیروز ا
امروز صبح،دوستم را دیدم که دستش را باز کرده بود. ماه پیش در مدرسه بر اثر یک اتفاق دستش شکسته بود.
وقتی به پیشش رفتم میگفت درد میکند،اما از گریه خبری نبود.بعد که فهمیدم دستش شکسته و گریه اي نکرده بود برايم جالب شد.
امروز عصر داشتم از پارکی رد میشدم که او را ،در حالی که زانوی غم بغل گرفته بود از دور دیدم.
اول متوجه نشدم و خواستم او را غافل گیر کنم،پس از پشت به او داشتم نزدیک میشدم که صداي گریه اش را شنيدم
نگاهی به او انداختم و بغلش نشتم و بهش گفتم:
-
گوشی رو از مامان گرفتم تا گفتم "بله؟" شنيدم با حالت گریه میگه "به فنا رفتیم تو نه ها من به فنا رفتم و دوستم یادم رفته بازجذب نمک از کدوم قسمت شاخه هنله فعال بود خاک تو سرم یعنی شیش ماه دور خودم چرخیدم هی گفتم از فردا ریاضی میخونم از فردا تست فیزیک پايه میزنم نزدم که لامصب برنامم هم انقد وقت هاش دقیق از آب درمبومد که حالیم نبود یه چیزیش کمه ببین اين سه ماه منم و چشمهاي خواب آلود و سردرد و قلب درد عید که ریده شد توش نشد بخونم که حالا ع
به یک روز خوش احتیاج داشتم. نمی‌آمد! هر روز را می‌گذراندم به امید فردا و هر چه پیش‌تر می‌رفتم بار غم سنگین‌تر می‌شد و هر چه سنگین‌تر، بیشتر فرو می‌رفتم و اگر فرو بروی، دستانت به خوشی‌ها نمی‌رسد.
دیدم نمی‌شود! نمی‌آید. نبايست در آینده به دنبالش گشت پس بیا در گذشته پی‌اش برویم. از خودم پرسیدم که آخرین باری که خوش بودم کی بود؟
شبی را یادم آمد. بعد از امتحانی سخت، نیمی از آن شب را خوش‌حال و نیمی را در خود بودم. اين جریان من را یاد نام آهنگی ا
یا سمیع من لا سمیع له

داشت حرف میزد . گوش کردم ، واقعا
شنيدم ، درک کردم . آره خیلی هاش قبلا براي خودمم اتفاق افتاده بود. داشتم حرف
میزدم ، یه مقداری از حرف هايم را می شنید ، اما آنچه را که دوست داشت ! واقعا
بعضی حرف هام رو نمی شنید ! انگار هیچ درکی از اون ها نداشت و حتی حس کردم تلاشی
براي درک کردن نداره ! حتی نمی خواست اون حرف هايی که بنظر خودم قدری سنگین و
پیچیده بود رو براش شرح بدم ! بد تر از اون هم .
ادامه مطلب
مجرم شناخته شدم،اما من.خوشحال بودم 
میگفتم مجرمم و با افتخار به جرمم اعتراف میکنم.
ولی چیزی شنيدم که فرو ریختم، خنده هايم تمام شد و میدانم که تا مرز جنون آنی رفتم.
میخواستند مجازاتم کنند.ترسی از مجازات نداشتم، ترسم از نوع مجازاتی بود که میخواستند برايم بنویسند.
گفتند مجازات تو فرق دارد،مانند جُرمت.
سکوت کرده بودم، قلبم میتپید و.
گفتند جُرم تو آسمانیست چون خطاي تو دوست داشتن است.عشق به غیر انسان.به فرشته.فرشته اي که بودنش در میان انسا
14تیر 98
چند ساعتی می شد که از جلسه ی کنکور اومده بودم، اينستاگرامم رو اکتیو کرده بودم و با دوستام چت می کردم. مامان اومد تو اتاقم. معلوم بود یه چیزی می خواد بگه.گفتم مامان جان ولش کن اصلا بحثشم نکن. برو طبقه پايین لطفا، در اين باره هم حرفی نزن تو رو خدا.
گف:تو از کجا خبر داری؟ بهار بهت گفت؟
گفتم چیو میگفت؟ مگه نمیخواي در مورد کنکور صحبت کنی؟
گفت آها. نه یه چیز دیگه است. قضیه ی خواستگارته :)) خیلی وقته یه خواستگار داری که منتظر کنکورتن. سه ماهه منتظرن
چند شب پیش با مهرداد رفتیم فیلم شبی که ماه کامل شد رو دیدیم. خب فیلم خیلی خوبی بود اما واقعیتش اينه که دیگه فیلم دیدن تو سینما رو دوست ندارم. گذشته از کیفیت افتضاح صدا وتصویر و صندلی هاي داغون اکثر سینماها، حرف زدن ها و نظر دادن بعضی مردم با صداي بلند، پچ پچ کردن هاي کر کننده، صداي چیک چیک تخمه شکستن و خش خش پلاستیک چیپس و پفک، روشن کردن موبايل و انداختن نورش تو صورت بقیه، صداي ونگ زدن بچه هاي کوچیک و. دیوانه کننده بود و  واقعا اجازه نداد از فی
+صندلی عقب تاکسی نشسته بودم و به آرمان فکر میکردم. دلم شور میزد. امروز هم سر کلاس نیومده بود.
درحالی که از شیشه به بیرون خیره شده بودم، گوشه ذهنم صداي گفتگوی راننده و مسافر جلویی رو می شنيدم :مسافر : اونجا دارن چه کار میکنن؟ راننده : دارن براي سیل زده ها پول جمع می‌کنند. همه اش مسخره بازیه! میلیارد میلیارد پول جمع میکنن جلوی اين مسجدها، و بعد هم همه اش رو میکشن بالا، کثافتا. اصلا چه معنی داره کمک جمع کنن؟ مسافر : آقا سیل زده منم، من!. پول رو بايد ب
فیلم مرد ايرلندی (به انگلیسی: The Irishman) فیلم سینمايی زندگینامه‌اي و جنايی آمریکايی، به کارگردانی مارتین اسکورسیزی است. نگارش فیلمنامه اين اثر به عهده استیون زیلیان بر اساس یک کتاب به نام “من شنيدم که تو خونه‌ها رو رنگ می‌کنی” نوشته چار برنت است. در لیست بلندبالا و پر از ستاره‌هاي کلاسیک سینماي هالیوود نام رابرت دنیرو، آل پاچینو و جو پِشی به چشم می‌خورد.
ادامه‌ی آن را در ویکی لوپ بخوانید.
ویکی لوپوبلاگ اختصاصی تیم ویکی ل
اين پست شايد اصلا جذاب نباشه،گرچه بقیه ی پست ها هم جذاب نیستن!"سووشون"رو خانواده برام از تهران خریدن،تعریفش رو از چندین نفر که با سلايق شون خوب آشنا نبودم شنيدم،من از نویسنده هاي ايرانی کتاباي خیلی کمی خوندم،علاقه حکم میکنه دست به خریدِ چه سبکی بشیم و من مطمئنم الان تايم مناسبی براي خوندن سووشون نیست!.
23 صفحه با فونت خیلی ریز و عذاب دهنده از سووشون رو عصر جمعه خوندم،سیمین خیلی یه طوری مینویسه!حسش عجیب غریبه کلا سبک خاصی بود شايد چون خیلی کتا
قبلا راجب پسر همسايه گفتم براتون،که کل بچگیمون باهم بود،بعد کلا کودکی عاشقانه اي داشتم من
وقتی اهنگ کی بهتر از تو از عارف خیلییی رو بورس بود،ما هم در دوران جاهلیت به سر می بردیم-_-بعد با اين اهنگ دوچرخه میروندیم دو تايی، یه روز قرار شد من و خانواده ی گرامی یه هفته بریم مشهد.منو علی رو غصه گرفته بووود که یه هفتهههه بازی نمیکنیییم،بعد اومدیم برا هم نامه بنویسیماين اهنگو باز کردیم شروع کردیم نوشتن،حالا متن نامه:
علی جانم،علی جانم،در اين سفر د
ولايت امیر المومنین علیه السلام واجبی که ترک شد (به روايت اهل سنت عمری)
ابن مردویه اصفهانی از علماي اهل سنت عمری روايت کرده است:
٤٨. ابن مردویه، عن أبی هارون العبدی، قال: كنت أرى رأی الخوارج لا رأی لی غیره، حتّى جلست إلى أبی سعیدالخدری فسمعته یقول: أمر الناس بخمس فعملوا بأربع و تركوا واحدة، فقال له رجل: یا أبا سعید، ما هذه الأربع الّتی عملوا بها؟ قال: الصلاة، و اكاة، و الحج، و الصوم- صوم شهر رمضان-. قال: فما الواحدة الّتی تركوها؟ قال: ولاية عل
چهارسال پیش امروز.
همه لبخند داشتیم.همه خوشحال بودیم.همه به هدفی که ماه ها براش تلاش کرده بودیم رسیده بودیم.همه فکر میکردیم تا آخر باهمیم،دیگه سختی ها تموم شده،همه یه طوری برا خودمون رویايی ساخته بودیم که مطمئن بودیم بهش میرسیم،اما سرنوشت نخواست.نخواست خوشحالیمون رو ببینه. نخواست شاهد خنده هايی باشه که از ته دل بودن.
از هم جدا افتادیم.
الانم خوشحالیم اما بعد از شکست هايی که هنوز که هنوزه ازش یه چیزايی باقی مونده.
هنوز بعد از چهارسا
آن شب و روز لعنتی تمام شده است. اما هنوز یاد و خاطره‌اش با من است و از ضمیرم پاک نمی‌شود. آن روزی که از خانه تا شهر، همه‌جا غرق در سکوتی عجیب شده بود. انگار که ساعاتی قبل از طلوع خورشید ماموران الهی گرد سکوت به چهره‌ی شهر پاشیده باشند و همگان ناگهان غرق در سکوت شوند. سکوت صداي غالب شهر شده بود. 
 من با خودم یک‌سره کلنجار می‌رفتم تا بتوانم کلامی با صداي رسا با دیگران حرف بزنم. نمی‌شد. امکان نداشت. صداها یکباره بلند می‌شدند و به لحظه‌اي در فضا
انسان و فرشته دو ستايشگر خالق هستند و به ستايشگری معروف اند.ولی ايا جز انسان و فرشته ستايشگران دیگری هستند؟ايا ما انها را می بینیم؟می شناسیم؟حکايت زیر ايینه اي براي دیدن و شناختن اينان است:((یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنار بیشه اي خفته.شوریده اي که در ان سفر همراه ما بود.نعره براورد و راه بیابان گرفت و یک نفس ارام نبافت.چون روز شدگفتم:((اين چه حالت بود؟))گفت:((بلبلان را شنيدم که به نالش در امده بودند از درخت و کبکان در کو
دعا براي ترک اعتیاد به شیشه



دعا براي ترک اعتیاد به شیشه


سوره حمد» نسخه‎اي است براي درمان همه آلام جسمی و روحی. و چون انسان
العیاذ بالله» بیمار شد، راحت‎ترین درمان و کم ‎هزینه‎ ترین درمان، خواندن
سوره حمد است.



دعا براي ترک اعتیاد همسر


صادق آل‎ عبا» فرمود: چنان‎چه بر مرده‎اي 70 بار سوره حمد خواندید و زنده شد تعجب نکنید.» (اصول كافى)



ذکر ودعا براي ترک اعتیاد


امام صادق علیه السلام فرمودند: سوره
رد کردن خواستگار به خاطر ظاهر و قیافه

خواستگار مناسبی دارم ولی به دلم ننشسته


دوشنبه ۵ آذر ۹۷
۰۰:۰۹

25 سالمه خواستگار زیاد داشتم. الان مدتی هست خواستگاری برام اومده. وضع مالی و شغل و اخلاقش مورد تايید خودم و خانوادم است. ولی مسئله اينجاست من وقتی ايشون رو دیدم ظاهر و قیافشون به دلم ننشست. البته اينم بگم ايشون ممکنه از نظر خیلیا خیلیم خوب و خوش قیافه و دلنشین باشه. البته من نمیگم ظاهرشون بده خرابه یا. ايشون فقط به دلم ننشست همین
خب من هم ج
آدم ها موجودات مسخره و عجیبین! 
+ آیا می دانستید تحت هر شرايطی من اينجا می مونم؟ 
اينجا جزیره منه و هیچ چیزی اون قدر مهم نیست که بخوام خونه مو ترک کنم 
+ اينجا براي خودم می نویسم
+ فکراي خوب دارم
+ ضعف و اشک و آه هم دارم اما هیچ وقت مثل اين روزهام قوی نبودم 
تموم اين یک سال گذشته، خیلی زیرزمینی تلاش کردم قوی بشم 
و حالا؟ 
بزرگ شدم چون خشمی ندارم و دنبال خون و خون ریزی هم نیستم. کسی رو هم نمیخوام تحقیر یا بی ارزش کنم. من اشتباهات خودم را می پذیرم
+ وق
سلام 
من پسری ۱۸ ساله هستم، مشکلات زیادی با پدر و مادرم دارم، کلا خیلی بد باهام صحبت میکنن،  مخصوصا بابام، اصلا احترامی قائل نیست، هر موقع که دلش بخواد بهم میگه تو عقل نداری و اگه آدم بودی .
اين مال حرف زدن عادی ايشونه، وقتی عصبانی بشه هر تحقیر و توهینی به آدم میکنه، مثل تو هیچی نیستی، به هیچ دردی نمیخوری، هیچ . نمیشی و اين ها. بعدش انتظار داره هیچ اعتراضی هم نکنی، در صورتی که من وقتی به هم سن و سال هام نگاه میکنم واقعا پسر بدی براش نبودم، نه
هر روز که می‌گذره حس می‌کنم یک تیکه دیگه از خودم رو گم می‌کنم. مدام سعی می‌کنم همه چیز رو آروم نگه دارم. به دور از هر حاشیه‌اي. دلم نمی‌خواد دیده بشم. اگه حس کنم کسی راجع بهم حرف میزنه حالم بد میشه. وقتی فکر می‌کنم که چند هفته دیگه بايد برگردم دانشگاه و دوباره سرک کشیدن آدم‌ها توی زندگی هم‌دیگه بهم استرس بده حالم بد میشه. من متاسفانه آدمی نیستم که بگم برام مهم نیست. شايد براي همین همیشه سعی کردم توی سايه باشم. دلم نمی‌خواد مرکز توجه بشم. یا
سلام
پسری هستم 20 ساله، مدرک کاردانی رشته کامپیوتر رو گرفتم، میخوام برم دانشگاه آزاد واسه کارشناسی و ادامه درسم که دو ساله.
مشکلی که هست اينه که پدر من روی پول خرج کردن حساسه، اين جوری بگم آدم پول دوستیه،  دلش نمیاد خرجش کنه، درسته پولدار نیست ولی خب به قدری داره که واسه ما خرج کنه ولی خب نمیکنه یا اگه میکنه منت میذاره . آدم بد اخلاقیه.
خواستم بدونم اگه اوضاع ناجور شد و من خواستم برم خدمت سربازی با کاردانی چطوری میشه؟،  منظورم اينه که توی خدم
هنرپیشۀ مشهور جلوی جمعیت نشسته و با لحن خاصی میگه: باور کنید بازیگری سخت‌ترین شغل دنیاست»؛ لحنش طوریه که انگار خودش هم از صداقت خودش اطمینان نداره و از شنونده می‌خواد مطمئنش کنه.
و چند سال هست که با شنیدن عبارت سخت‌ترین شغل دنیا نه یاد مرزبان‌ها می‌افتم، نه آتش‌نشان‌ها، نه کارگران معدن، نه کادر درمانی نه هیچ شغل دیگه‌اي. زمانی تو آرشیو دادگستری کار می‌کردم و تو طبقۀ ما دوتا شعبۀ اجراي احکام بود؛ راستش توضیح بیشتری ندارم؛ فقط یادمه م
- سفیان بن عیینة گفت: جابر بن یزید الجعفی را ترک کردم و از او چیزی نشنيدم؛ زیرا او می‌گفت: رسول خدا (ص) علی را فراخواند و آن چه [از خدا] تعلیم دیده بود به او آموخت؛ سپس علی، حسن را پیش خود خواند و آن چه [از رسول خدا] آموخته بود به او تعلیم داد؛ سپس حسن، حسین را خواند و آن چه [از پدرش] آموخته بود به او آموخت؛ سپس حسین پسرش [علی بن الحسین] را فراخواند و آن چه فراگرفته بود به او آموخت. سپس جابر اين سخن را ادامه داد تا [پس از ذکر محمد بن علی] به جعفر بن محمّد
از یه جهت راضیم داره میگذره ،،، بذار بگذره مهم نیست ،، از یه جهتم میگم حیف اين روزا که داره الکی میگذره !
اما با اين وجود ترجیح اينکه بگذره کلا اين 5 سال اخیر جز زندگیم نیست،،،
#
1-واي  زنگ زده به مامانش میگه مامان من لاغر شدم ،،،،سه برابر منه !
اگه مامانت منو ببینه چی میگه  
از بس لاغر شده بودم فکر کرده بودن سرطان دارم
2-جالبه برام که چرا همه فکر میکنن من فقط بايد تو خونه باشم و وقتی منو بیرون میبینن تعجب میکنند :|شايدم فکر کردن با مهرداد سوم  اوم
حدود هفت هشت سال پیش، یه موسسه قرض الحسنه توی شهر ما تاسیس شد به نام بهمن ايثار» که بعدها شايعه ی ورشکستگیش منتشر شد و همین باعث شد موسسه کلا جمع بشه.
تو همون روزهاي شايعه بود که دوتا مرد گنده تو ايستگاه اتوبوس داشتن باهم اينطور صحبت میکردن:
-میگم شنیدی موسسه بهمن عیسی» ورشکست شده؟  
-بهمن عیسی؟؟! عیسی پسر مریم؟؟
-آره همون. برمیدارن اسم اماما رو میذارن رو اين موسسه ها، بعدم پولا رو بالا میکشن و در میرن!
نویسنده در برهه تاریخی میخواست سرش رو
سلام خوبید؟ 
آقا یه چیزی هست یه مدته درگیرم باهاش، البته از قبل تر ها هم باهاش درگیر بودم ولی یه مدته بیشتر درگیرم، حس میکنم صورتم اصلا قرینه نیست، درسته تو آینه معلوم نیست یعنی اگه بخوام خیلی دقت کنم معلومه فقط، ولی تو عکس ها و مخصوصا اين اواخر توی چند تا فیلمی که خودم رو دیدم خیلی به نظرم ضايع بود، چشم هام تا به تا به نظر میرسه دماغم به یه طرف بیشتر مايله، صورتم هم که اصلا فاجعه ست، یه طرفش انگار باد کرده، موندم اين چیزها چرا تو آینه انقد تو
اين روزها، روزهاي خوبی را سپری نمی‌کنم؛ نه اينکه بخواهم ناشکری کنم یا ناله و زاری کنم، نه؛ به معنی واقعی کلمه، وقتی که حالم کمی فقط کمی خوب می‌شود، چنان ضدحالی به خودم می‌زنم که گویی دنیا روی سرم خراب می‌شود.
از لحاظ درسی که امروز متوجه شدم عمری در اشتباه و تباهی بودم؛ صحبت‌هاي مهندس دیبازر را کاملا اتفاقی از تلویزیون شنيدم، به نظرم کاملا درست می‌گفت؛ بحث اين بود که ما عمری به دنبال هدف بودیم تا سختی‌هاي کنکور و درس خواندن را تحمل کنیم ب
داستان براي من از جايی شروع شد که روز جمعه همسرم (آووکادویی که شما می‌شناسید!) رو دعوت کردم که بیاد خونمون تا با هم عصرونه بخوریم. اون روز فقط خواهرم خونه بود و تمام فکر و حواس هر دوی ما به آماده کردن یه کیک خوشمزه بود. همسرم روی مبل نشته بود و حرف نمیزد. وقتی کیک آماده شد و داشتم میز رو میچیدم، تمام نگاهش به من بود. یه نگاه عجیبی که لبخند توش نبود. جوری نگاهم می‌کرد که خواهرم هم متوجه شد که عادی نیست. بعد از عصرونه و حدود ساعت 6 بود که با هم رفتیم
روز اولی که سر کلاس دیدمش، شبیه یک زن ساده با اعتماد بنفس خیلی پايین بود،
ازون محدود آدم ها که وقتی میشناسیشون پیشت بزرگ تر میشن
سوادش اول دبیرستان بود، تو جوونی طلاق گرفته بود و یه فرزند دختر و یک پسر داشت، که واضح بود خیلی آزارش میده، اهل مشروب و خلاف و بعدن هم کاشف به عمل اومد که پنهونی ازدواج کرده و زنش حامله اس :/
طبقه ی بالاي خونه ی برادرش زندگی میکرد و میگفت رفتار مناسبی باهاش ندارن
توی اين خانواده همه تحقیرش میکردن، حتی نمیذاشتن روزه ب
چرا هر وقت اين حقیقت رو که "کسی دوستم نداره و من هم متقابلا کسی رو دوست ندارم" می پذیرم و استثنائا حال دلم خوبه از اين پذیرش و از هفت دولت آزادم؛ بايد خبری ازش بهم برسه که منو بهم بریزه؟ 
خدايا از یه جايی شنيدم که صبر کوچکت چهل ساله، ولی من که بنده ی حقیر توام صبرم داره لبریز میشه از اين همه شکستن و به روی خود نیاوردن.
میشه ازت خواهش کنم از عمرِ مقدرم کم کنی ولی بهم قول بدی دیگه هیچ وقت نه ببینمش و نه خبری ازش بهم برسه؟ 


*عنوان از حامد همايون
چند وقت پیش بود که نشسته بود کنارم . به اقتضاي نسبت سببی خویشاوندی و اختلاف سنی 12ساله سعیم همیشه بر اين بوده که احترام را نگه دارم . در بعضی موارد یا گاها خیلی از موارد با او اختلاف نظر دارم . وقتی نظرش را میگوید اگر نظرم همان باشد تايید کوتاهی میکنم چون نظر یکی است و توضیح بیشتر بنظرم بیهوده است ! اگر نظر مخالف باشد سکوت میکنم یا شايد پیش بیايد که خیلی کوتاه نظرم را بگویم و باز هم ساکت شوم چون بنظرم توضیح در اکثر موارد بیهوده است و هرکسی نظری دا
خبر از جسد مغروق!

فرزند ايشان نقل می کنند:
در ايام نوروز سال 1317 هــ.ش. مردی به نام کربلائی محمد سبزی فروش به خانه
ما مراجعه کرد و گفت پسر چهارده ساله ام دیروز صبح سوار بر روی باری از سبزی
که بر یابوئی حمل می شد، از محل سبزی کاریهاي خارج شهر می آمده است.
هنگام
عصر یابو و بار سبزی آن به مقصد می رسند لیکن از بچه خبری نیست و هر چه جستجو
کرده ايم، از او اثری و خبری نیافتیم. به تقاضاي وی، ماجرا را به عرض پدرم
رساندم، پس
 یکی از روزهاي اسفند پارسال که تازه وارد کلاس شدم،همزمان که رفتم پالتوم رو آویزان کنم "س" اومد کنارمیواش حرف می زد گفت میخوام یه چیز بگم به کسی نگو!گفتم چی؟ گفت راستش نمی دونستم اين رو به کی بگم؟
گفتم الان استاد میاد بیا بریم بشینیم. "س" روی صندلی رو به دیوار نشست و مثلا من را صدا زد که نگاه نقاشی اش کنم و جوری که تلاش می کرد لب هايش تکان نخورد حرف میزد و من با بدبختی می شنيدم گفت جلسه قبل که کلاس آمدم تنها بودم و استاد قصد داشته لپم را بکشد و اذی
دیشب دوباره دنیايم را دیدم: طبق عادتش زیباتر شده بود. رايحه‌اي نرم شد، و چون خورشید به باغِ زمختی از واژگانِ نپرداخته‌ام تراوید. صداش چقدر دلنشین، سخن چه نامتناهی، هوا چقدر مناسب. و دل چقدر پر بود، چقدر تهی بود: از عشق، از فکر. آن‌وقت شهر-با اين‌همه فریاد، با اين‌همه جیغ- چو کودک آرامی می‌نمود که در آغوش پدر خفته باشد: بی هیچ جلب توجهی. بر روی چمن نشستیم که به آسمان نزدیک‌تر باشیم. سخن، خود، نسیم بود؛ سخن، خود، پرواز بود: نسیمی که نمی‌خواست
✍️✍️✍️مسعود مویدی
✅  یکی از خبرهايی که در هفته گذشته تیتر یک رسانه ها شد، خبر فوت سرکار خانم مریم میرزاخانی بود!از زمانی که خبر فوت مریم میرزاخانی را شنيدم، فکر می کنم که چرا چنین موج‌ عظیمی از ايرانیان براي در گذشت مریم میرزاخانی به اين اندازه  منقلب و متاثر شده اند؟بی شک هر انسان اخلاق مداری در مواجه با اين خبر، بدون در نظر گرفتن جايگاه علمی وی متاثر خواهد شد!
✅ اما مگر مریم میرزاخانی کیست؟مریم میرزاخانی مادریست نمونه براي فرزندش که
به نام دوست
علی شاه علی خیلی بچه گلی بود. میخواهم برگردم خاطراتم را با او مرور کنم و دو سه تاش را بنویسم.
یکی از خاطراتم با او آن روز بود که توی فرهنگسراي خاوران با هم نشسته بودیم و من کمتر از یک هفته بعدش بايد میرفتم آموزشی سربازی و علی داشت یک سری توصیه بهم میکرد براي اين که آموزشی بهم سخت نگذرد. متاسفانه چیز زیادی از حرف هايش یادم نمانده ولی اين را یادم هست که گفت یک قفل کوچک بخر و با خودت ببر چون خیلی از کمدها قدیمی است و ممکن است سربازهاي قبل
دانلود مداحی جواد مقدم بابا ببین به دام غصه ها اسیرم
شهادت امام جواد (ع) 95هیات بین الحرمین تهراننوحه واحد
 
براي دانلود کلیک کنید
 
متن شعر مداحیبابا ببین به دام غصه ها اسیرمرو خاک حجره سر میذارم و میمیرمجوونم اما داغ زهرا کرده پیرمزهر جفا آتیش زده بال و پرم روهی زیر لب صدا میکردم مادرم رومیکشیدن رو خاک حجره پیکرم روسوز زهر کینه به قلب من نشستهراه نفس رو بسته خیلی دلم شکسته
متن مداحی بابا ببین به دام غصه ها اسیرم جواد مقدم
میسوزه تمو
نام کتاب: استفِن هاوکینگ ( قدم اول )
نویسنده: جی.پی مک اوی
مترجم : پونه شریفی
Stephen Hawking
For Beginners
J.P McEvoy and Oscar Zarate
Published in 1995 by Icon Books Ltd.
ناشر : انتشارات شیرازه
تاریخ و نوبت چاپ: چاپ اول ۱۳۷۹ 
عکس : دارد
تعداد صفحات: ۱۷۵ صفحه
شابک: ۹۶۴۶۵۷۸۶۳۲ | ISBN : 964-6578-63-2
محل نگهداری کتاب: کتابخانه‌ی هلال احمر شهر بیجار
تاریخ مطالعه: مطالعه‌ی اول در اردیبهشت و خرداد ۱۳۹۸
* معرفی و بررسی:
بسم الله الرحمن الرحیم
اين کتاب به طور خلاصه و جمع‌و‌جور به بررسی نظریات دانشمندا
سید بن طاووس (رحمة الله علیه) می فرمايد: سحرگاهی در سرداب مقدس(سرداب غیبت امام عصر علیه السلام در سامرا) بودم، ناگاه صداي مولايم حضرت ولی عصر
ارواحنافداه را شنيدم که براي شیعیان خود دعا می کردند و عرضه می داشتند: اللهم ان
شیعتنا خلقت من شعاع انوارنا و بقیة طینتنا و قد فعلوا ذنوبا کثیرة اتکالا علی حبنا
وولايتنا فان کانت ذنوبهم بینک وبینهم فاصفح عنهم فقد رضینا و ما کان منها فیما بینهم
فاصلح بینهم و قاص بها عن خمسنا و ادخلهم الجنة فزحزحهم عن ال
دانشجو
فايل پی دی اف "دانشجو"
 
 
دانشجو بود.دنبال عشق و حال، خیلی مقید نبود، یعنی اهل خیلی کارها هم بود، تو یخچال خونه ش مشروب هم میتونستی پیدا کنی
از طرف دانشگاه می بردن اردو .قرار شد یک دیدار خاص هم داشته باشناز اين به بعد رو بذارید خود حمید براتون تعریف کنه.
وقتی رسیدیم سر قرار خاصمون.بچه ها تک تک ورود میکردن و سلام میگفتن، ايشون هم به همه سلامی میگفت و تعارف میکرد که وارد بشن.من چندبار خواستم سلام بگم.منتظر بودم ايشون به من نگاهی
 واویلا. خودش بود؛ قتلگاه من! قلبم سر جاش بالا و پايین می پرید. بعد،
یهو تپشش رو توی زانوی پاي چپم و بعد توی پاشنه پاي راستم حس کردم. اون قدر
موضوع مهم براي فکر کردن داشتم که اين یکی خیلی هم مهم نباشه.وارد
اتاق استادان شدیم. خانوم فراندون معرفی فرمودن: اين هروه است، استاد
راهنمات. پاتریک و هانری هم از استاداي ما هستن. اين هم لورانس منشی دوم
لابراتوره.» و با هیجان خاص و لبخند چشمش رو دوخت به د َستاي جماعت!هروه،
پاتریک، هانری و خانوم منشی
دیشب شیفت بودم. چون روز تعطیل بود سرویس نداشتیم. مرکز هم چند کیلومتر خارج شهره. فلذا از اون مواقع نادری بود که بايد تاکسی می‌گرفتم. گرفتم و رفتم سر کوچه‌ش پیاده شدم. همون ورودی کوچه دیدم یه سگ پرسه می‌زنه. با تمام بیخیالی گفتم سگ به من چکار داره؟ در حالی‌که من اپسیلونی با سگ در ارتباط نبودم و اصلا اخلاقیاتش! رو نمی‌دونم. فقط شنيدم که اگه بترسی و فرار کنی حتما دنبالت می‌کنه. خلاصه تو اون برهوت که فقط کارخونه می بینی دور و برت و هیچ آدمی نه تنه
سلام
یکی از همخونه قبلیام که همچنان باهاش رابطه دارم، میخواست بره خونشون به مدت دو هفته. اخیرا یه گربه گرفته و بايد پیش یکی میزاشتش براي اين مدت و چون میدونست من خیلی گربه دوست دارم، به من پیام داد و منم که مگه میشه نه بگم به گربه
اينجوریاس که به مدت 2 هفته اي گربه داری دارم میکنم. 
-----------
یه جلوه هايی از بچه داشتن رو به آدم نشون میده بنظرم. البته من که نداشتم فعلا ولی خب اين که تو یه شب 10 بار بیدار بشی بخاطر یه صدايی که اين درست کرده رو زیاد شنيدم
تولد :
ابن ابی عقیل عمانی(1)،گفته اند یمنی است،عمان از سواحل دریاي یمن
است،تاریخ وفاتش معلوم نیست.در آغاز غیبت کبری می زیسته است. کنیه اش ابو علی »،از فقهاي بزرگ و از بزرگان امامیه و از متکلمین
وارسته اي است که معاصر با ثقة الاسلام کلینی(متوفی 329)بوده،و از اساتید
شیخ مفید به شمار می آید.
بحر العلوم
»گفته است که او استاد جعفر بن قولویه بوده است و جعفر بن قولویه استاد شیخ
مفید بوده است.اين قول از قول بالا که جعفر بن قولویه را همدوره علی بن
ب
‌شب‌ها به پشت می‌خوابید روی خنکی سرامیک‌هاي کف اتاق، دست‌هايش را زیر سرش قلاب می‌کرد و زل می‌زد به نورهاي متحرکی که از پنجره می‌افتاد روی سقف. به سايه‌هايی که بلند می‌شدند و کوتاه می‌شدند و از بین می‌رفتند. چند ساعت تمام کارش همین بود که زل بزند به سقف و گوش بدهد و صدايی نیايد. شب‌ها نمی‌توانست بخوابد. به چیزی فکر نمی‌کرد. سرش تهی بود. بلايی داشت سرش می‌آمد یا آمده بود، اما نمی‌دانست چه بلايی. کسی را نداشت برايش حرف بزند. کسی براي
جلد اول…پافصل نزدهم
نبرد
از خواب بیدار شدم هنوز خورشید طلوع نکرده بود ، به فکر خوابی که دیده بودم
افتادم واقعا عجیب بود مردی دیدمکه ظاهرش چندان دیدنی نبود شنلی که پوشیده
بود و کلاه شنل باعث شده بود صورتش در تاریکی پنهان بماند اما چیزی که
عجیب بود چشماش بود ، چشمانش در آن تاریکی که شنل ايجاد کرده بود
میدرخشیدند به رنگ آبی انگار رعد و برقی در چشماش ايجاد شده بود ، ظاهرش
باعث وحشت میشد همچنان منو نگاه میکرد ، نمیدوم چقدر زمان سپری شد که صداي
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب