نتایج پست ها برای عبارت :

شنیدم درد هر درددواسیت

گمان کردی نفهمیدم ؟ من همه چیز را می دانم . خونِ روی دیوار را دیدم . آخرین زوزه ی دردناکش را شنيدم و لرزیدم . تکان تکان خوردن مردمک های نمناکش را به خاطر سپردم ، من پنجه هایی که آخرین رمق را بر گلوگاه زمین ریختند و فشردند ، و فشردند ، و فشردند ؛ بر حنجره ی جهان حس کردم
و چشم های تو را ؛ ای محبوب ترین من !
و اشک هایت را . اشک هایت ؟ 
از آنها وام دار کدام ابر بودی ؟ کدام آسمان را بازیچه‌ی زنشِ آرام پلک هایت کردی که می باریدی و داشتی جهان را در بارانی غری
امشب دو جمله‌ی قابل تامل و دلنشین شنيدم و خوندم.
اول:
کار کردن عرضه می‌خواهد نه پول». این جمله را از کسی شنيدم که عملکردش گفتارش را تایید می کرد و حرفش را عملی کرده بود.
دوم:
پدر و مادر حرفه‌ای بچه را با عرضه بار می‌اورند نه شاگرد اول ». این هم قابل تامل است و شاید ریشه‌ی حل بسیاری از مسائل و کلید خلق بسیاری از آرزوها و خواسته ها در همین ایجاد و پرورش عرضه باشد.
ب
رابطه با ح اگرچه دوباره کلید خورده بود اما دیگه به تهش رسیده. اینجا آخر خطه. بهم گفت ابله و خب بسمه از بس از این بچه فحش و بدوبیراه شنيدم
خیلی احمقی و واقعا هم ابلهی مری
بس کن جون مادرت. بسمه بخدا اینهمه تحقیر تو زندگیم سابقه نداشته. 
گور باباش بلاکمم کرده و خب چیزی نمی‌مونه جز حقارت. اما بسمه حتی تحقیرها هم
یه بار یه جمله قشنگ شنيدم از یکی:
وقتی بارون میباره،
همه پرنده ها دنبال یه سرپناهن؛
ولی عقاب برای خیس نشدن بالا تر از ابر ها پرواز میکنه.
پس شاید،

این دیدگاه آدماس که تفاوت هارو خلق میکنه.
شاید برای موفق شدن باید دیدگاهتونو تغیر بدین*
سلام
یه سوال از دختران دارم؛
اگه خواستگاری رو رد کرده باشید، اما اون بیاد مجلس ختم یکی از اعضای خانواده تون نسبت بهش نرم میشین یا ازش عصبانی میشید؟، من دو بار ازشون جواب رد شنيدم. مقصرش خانواده م بودن. خودم میدونم.
از اقوام شنيدم یکی از برادرانش تصادف کرده فوت شده، جمعه مجلس ختمش هست به بابام گفتم بیا بریم. شاید خدا خواست و نظرشون عوض شد. بابام میگه نمیاد. مجبورم تنها برم. بالاخره از اقوام دور ما هستن. فکر نکنم ایرادی داشته باشه، داداش خدا بیام
بسم الله النور
این سلاممم از جنس خوشحالی خبری است که به تازگی شنيدم و آن خبر داشتن فرزند از رفیقی که خیلی فرزند دوست دارد
که من را هم بینهایت خوشحال کرد
خب باید بگویم از این دو ماه و دوازده روزی که گذشت از خانه جدید و شهر جدید و زندگی جدید.
در پست های بعد از اول خدمتتان میگویم
امروز از دوستان شنيدم سربازی رفتن دختران تو مجلس کلیک خورده
ملت اجازه نمیدن ، دخترشون برای درس خوندن بره یه شهر دیگه . . .
حالا اینا میخوان طرح سربازی رفتن دخترا رو اجرا کنند . . . -_-
خب! یه سوال هست که آیا دخترا هم موهاشون رو صفر میزنند . . . ؟؟؟
نظر شما در مورد این موضوع چیه . . . ؟؟؟
گاهی خیلی دوست داشتم دانای کل باشم نه منِ راوی.
می‌دیدم و می‌شنيدم که چه شده اند و چه گذشته است بر آنانی که روزگاری بودند و اکنون دورند.
یا می‌دیدم و می‌فهمیدم که اگر آن مسیر دیگر را رفته بودم، الان کجا بودم و اینجا و اکنونم، کجا و چگونه بود؟
و یا . . . 
دانستگی هم خوب است و هم بد.
هم شیرین است و هم تلخ.
بعضی دانستن‌ها را دوست دارم.
سلوم 
کنکور چه خبر !!!؟ 
امیدوارم که وقتی صفحه روز باز کرده باشین اشک ریخته باشین البته از نوع شوقش 
_ زنگ زدم به یکی از دخترا بگم نتایجو زدن اونم مثل من کنکور داده بود ! از صحبتاش خواهر کوچیکش که کنکور اولش بود فهمید که نتایجو زدن و اون لحظه من فقط صدای جیغ شنيدم 
خودمم کنکور رو یه شارژ هدیه گرفتم
پ ن : برام ویس داده با صدای پره بغض از نتیجش ناراضی بود
یک: از تو اتاق شنيدم که داشت به مامانم میگفت: بچه تر که بودم منتظر بودم اسی بزرگ بشه و غذاهای ایتالیایی و مدرن بپزه و من بخورم. آخه تو و مامان قدیمی هستین و غذاهاتون هم قدیمیه. ولی اسی بچه است و میتونه غذاهای جدید یاد بگیره. اما نمیدونستم وقتی اسی بزرگ شد خودش منتظره یکی دیگه براش غذا بپزه!

دو: برنامه شبام اینه که تو تاریکی، گوشی دستم بگیرم و بعد از یه مدت کوتاه با شنیدن یه صدای وحشتناک بیخ گوشم از جام بپرم و داییم بگه نترس نترس! و پاشم چراغ رو رو
صدای گریه‌ی مامانم رو شنيدم و از خواب پریدم. انقدر نزدیک و واقعی که تا برسم به اتاق دوبار خوردم زمین. بعد می‌بینم خونه آرومِ و مامان حالش خوبِ و مشغول به مرتب کردن. خداروشکر.
+خواب‌های لعنتی!
+سالگرد عمه نزدیکِ و باز من آشفته شدم
رهایم کردی و رهایت نکردم!گفتم حرف ِ دل یکی ستّهفتصدمین پادشاه راهم اگر به خواب ببینی،کنار ِ کوچه ی بغض و بیداری منتظرت خواهم ماند!چشمهایم را بر پوزخند ِ این آن بستمو چهره ی تو را دیدم!گوشهایم را بر زخم زبان این آن بستمو صدای تو را شنيدم!دلم روشن بود که یک روز،از زوایای گریه هایم ظهور می کنی!حالا هم،از دیدن ِ این دو سه موی سفید آینه تعجب نمی کنم!قفط کمی نگران می شوم!می ترسم روزی در آینه،تنها دو سه موی سیاه منتظرم باشندو تو از غربت ِ  برنگشته باش
به نام او.
یا اللّهُ یارحمنُ یارحیمْ
یا مقلِّبَ القُلوب
ثبِّت قلوبَنا علیٰ دینِک.
اونقدر پر فایده و آرامش‌بخش و زیباست که دوست دارم دائما تکرارش کنم.
معروف به دعای غریق هستش و شنيدم که میگن در آخرامان زیاد تکرارش کنید چون شما رو در راه خدا ثابت قدم خواهد کرد. (:
پ.ن: خیلی از قرصای آرامبخش مؤثرتره،امتحان کنید
1. یک حالتی امشب آمد سراغم که یک ماهی بود پیدایش نبود
کمی بعدش فکر کردم که موضعم چه باید باشد، یاد مواضعم افتادم :)
2. حرف تلخی شنيدم که پشت سرم گفته شده. شاید دو ساعت نشده باشد از شنیدنش. البته پیش رویم پیش از این شنیده بودم و این خصوصیت حرفهای تلخ است که زهرشان گرفته نمی شود. الان البته حالم بهتر است. آنقدر تلخ و وحشتناک به نظر نمی آید
همین که زمان میگذرد و حال دوران ثابت نیست خودش کلی حرف است. به هر حال تصمیمم این است که از این قبیل مسائل نرنجم.
3.
اطرافم خالیه خیلی خالی،امشب شنيدم یکی از نزدیکان تخصص رادیولوژی قبول شده،دانشگاهی که من دوست دارم اگه بشه عمومی رو اون‌جا بخونم.
خدایا صدای این بنده کوچولوت رو می‌شنوی؟اون‌جا هم نشد نشد!نهایتا دوره‌ی بعدش رو اون‌جا قبول می‌شم ولی لطفا  رشته‌ی مورد علاقه‌م بشه.دیگه نمی‌خوام بشینم فکر بد کنم!اصلا چرا نباید بشه؟!خیلی خب لورا تا این‌جارو درس خوندی بقیه‌ش رو کم نیار.دقیقا همین چند روز مهمه کم‌ نیار و به کم قانع نشو.
یکم دیگه مونده :) به ا
معمولا آدما خیلی از  معلم و استاد شون حرف شنوی دارن. و حرف اونا خیلی براشون ملاکه. یه معلم میشناسم که شاگرداش بسیار زیاد! دوسش دارن. حتابعد از چند سال اگه جایی ببینش بازم همون احترامو بهش میذارن. و حتا بعضی هاشون ازش مشاوره میگیرن. خیلی هاشون! ولی خب هیچ کدوماشون نمیدونن که این معلم تجربه دو ازدواج ناموفق داشته! از این آدم نباید مشاوره گرفت.
یه معلم دیگه رو هم میشناسم که خیلی از خودش مطمئنه. این قدر که اگه کسی تو زندگیش به مشکل می خوره زندگی نا
این را از مادرم بپرس. او بهتر می داند. حتما به خاطر دارد وقتی هر شب  رخت ها را توی حیاط پهن می کرد، من صدای گریه اش را می شنيدم و سخت در آغوشش می گرفتم. آن وقت اشک هایش شدت می گرفت و کودکی ام خیس می شد. بعد درش می آوردم و میچلاندمش و آرام بین لباس ها روی بند رخت پهنش می کردم و آرزو میکردم زودتر خشک شود.
آغوش؟ 
این را از باد بپرس. او خوب یادش است که یک صبح، دور باغ های شهر را از زمین تا خدا حصار کشیدند. 
آخر، شب قبل بی محابا وزیده بود و دل چند شکوفه را لر
هفت سال مردم شناسی خواندم؛ در کنار آدمهایی که ته کلاس به مژه هایشان ریمل میزدند و رشته شان را مسخره میکردند، و در کنار آدمهایی که فیلم خوب می دیدند و کتاب غیر درسی می خواندند و رشته شان را دوست داشتند.
هفت سال از آدم های خارج از دانشگاه شنيدم: حالا یعنی مردم رو میشناسی؟» هفت سال لبخند زدم و هفت سال مودبانه جواب دادم: اِی.» و هفت سال جواب شنيدم: حالا بگو ببینم،من چه جور آدمی ام؟» هفت سال سکوت کردم.هفت سال دیگر هم سکوت خواهم کرد.و حتی هفت سال د
سر رتبه اشک نریختم چون براش تلاش نکرده بودم. تنها چیزی که اذیتم میکنه ناراحتی مامان باباس ! بابا میگه باید انتخاب رشته کنی مهم نیست فقط ازم دلخور نباشن همین اگه ترازم ۲۰۰ تا دیگه بالا بود الان ناراحت نبودن . خودم هیچ حسی ندارم‌ ، فقط سرم درد میکنه و تنگی نفس و تپش قلب دارم .فقط امیدوارم زندگی به روال عادی زودتر برگرده ! آماده بشم که دوباره شروع کنم:))) تو فامیل هم هیچ کس خوب نیاورده ! پسر عمم هم می‌خواد بمونه . تازه ۱۰ مین بود که جوابا رو اعلام کر
ایستاده بود جلوی آینۀ کوچک روی میز و سعی می‌کرد خودش را ببیند. خودش را خم می‌کرد، از گردن به پایین را نمی‌دید، راست می‌ایستاد، صورتش را نمی‌دید! از اینکه فقط می‌توانست بخشی از خودش را ببیند عصبانی شد که: "من می‌رم خونه‌مون، آینۀ شما منو درست نشون نمی‌ده!".
راست می‌گفت، آینه کوچک بود.
**
موقع رفتن، آینۀ قدّی جلوی در را دید، مکث کرد، خودش را دید؛ تمام و کمال. خندید و رفت.
 
حاشیه:
با این کارش، مثالی که همیشه می‌شنيدم را به چشمم دیدم؛ انسان را
سریال پایتخت تکه ای بزرگ از پازل استحاله و تغییر فرهنگی مردم ایران برای رسیدن به وضعیت بی بندوباری کشورهای اروپایی است . ظاهر کار سریالی طنز است اما وقتی ثانیه ثانیه تبلیغ سبک زندگی آمریکایی باشد یا تمسخر غیرت ایرانی اوضاع متفاوت میشود
ای کاش آمریکا پرست ها بازیگر نبودند
تغییر سلیقه ها و ارزش شدن بی‌ارزشی ها بدترین اتفاق ممکن است . امروز اتفاقی از میان صحبت های نوجوانان مسجدی شنيدم که درباره ظاهر صورت و زیبایی بازیگران مونث سینما صحبت میک
از طرف خانم ها چند تا خواستگار داشت. مستقیم به او گفته بودند آن هم وسط دانشگاه. وقتی شنيدم گفتم: چه معنی داره یه دختر بره به یه پسر بگه قصد دارم باهات ازدواج کنم،اونم با چه کسی! اصلا باورم نمی شد. عجیب تر اینکه بعضی از اونها مذهبی هم نبودند.
روایت عاشقی شهیدمحمدخانی
همسرشهید
@modafeanharam77
یه بنده خدا بعد از چند سال بعد از اینکه بچه هاش رفتن دانشگاه ؛ دوباره میخاد ادامه تحصیل بده . بر حسب تصادف یکی از معلماش همون معلم دخترش بوده. دخترش گفته باید یه روز بیام مدرسه درستو بپرسم! علاوه بر اون هرکاری که مادرش میخاد انجام بده بهش میگه مگه تو درس نداری؟؟ بشین درستو بخون مگه امتحان نداری؟!
اینکه میگن چرخ زمونه برمیگرده یعنی این که سوالایی که از کسی میپرسیدی و حرفایی که بهش میزدی یه روز به خودت برمیگرده. 
بارها برای من یا بقیه اتفاق افتا
سلاام قرار هست با پسر 28 ساله ای که شنيدم آسم داره ازدواج کنم . نمیدونم شدت آسم در چه حد است . نمیتونم ازش بپرسم نوع اسپری که استفاده میکنه چیه و یا اینکه شدت بیماری در چه حد هست . یعنی خجالت میکشم و حس میکنم ناراحت میشه.فقط گفت آسم داره و اسپری استفاده میکنه. نمیدونم این بیماری چطوریه؟
به غیر از این مورد پسر خوبیه و مشکلی نداره . به خاطر همین اگر شدت بیماری زیاد باشه ونمیدونم چطوری بهش بگم نه .میترسم دلش بشکنه
در ضمن توی حرفایی که میزدیم این مسئله
سلاام قرار هست با پسر 28 ساله ای که شنيدم آسم داره ازدواج کنم . نمیدونم شدت آسم در چه حد است . نمیتونم ازش بپرسم نوع اسپری که استفاده میکنه چیه و یا اینکه شدت بیماری در چه حد هست . یعنی خجالت میکشم و حس میکنم ناراحت میشه.فقط گفت آسم داره و اسپری استفاده میکنه. نمیدونم این بیماری چطوریه؟
به غیر از این مورد پسر خوبیه و مشکلی نداره . به خاطر همین اگر شدت بیماری زیاد باشه ونمیدونم چطوری بهش بگم نه .میترسم دلش بشکنه
در ضمن توی حرفایی که میزدیم این مسئله
شازده کوچولوی عزیز،سلام!
شنيدم تصمیم داری به سیاره ی ما سفر کنی؛ نمیدونم سیاره ی تو هنوزم مثل گذشتست یا نه، اما حالِ سیاره ی ما خوب نیست.
عزیزکم نیا، بذار خاطرات خوبت بدونِ غبارِ غم بمونن.
ما اینجا درخت میبریم و برج میکاریم، اکسیژن میگیریم و دود پس میدیم، دریاچه می نوشیم و نمک قی میکنیم.
راستی نکنه دلت هوای دیدن روباره رو بکنه، که دیدن دوستِ قدیمی تو قفس باغ وحش خیلی دردناکه.
ما اینجا به جونِ هم افتادیم شازده جان. مسابقه میدیم،برای مرگ، برای
بعد از چند دقیقه ای که سوار شد از راننده پرسید هوا سرده یا من سردم شده؟ 
عقب نشست کنار من و یک آقای دیگه، یک مرد تقریبا 35 ساله عینکی با کلاه و شال گردن ضخیم 
راننده گفت نه هوا سرد نیست شما سردت شده و در جواب گفت اره مثل اینکه 
چند لحظه  بعد  راننده ادامه داد و گفت دیروز خیلی سرد بود 
همون آقا جواب داد پس همونه سردیه دیروزه  به من خورده. 
گفتگو همینطور ادامه داشت و من و یک آقای دیگه هم عقب در کنار ایشون نشسته بودیم و در طول مسیر  بیرون رو نگاه م
امشب چشمامو رو همه چی بستم و فقط نشستم به روزای ازدست رفته ای که میشد به بهترین شکل با مشکات بگذرونم و نشد فکر کنم. فقط به این فکر کردم که من هنوزم چقد مشکاتو دوست دارم. فقط به فکر این بودم که ما بخاطر یه موضوع کوچولوی کوچولو که از همون اول میتونستیم حلش کنیم چقد دور و دورتر شدیم ازهم.آتیش گرفتم وقتی یچیزایی رو شنيدم. اصلا نمیدونم چرا این اتفاقا افتاد. همش از همونروز لعنتی شروع شد. البته حالاکه تموم شده ست.عادتمه، اینموقع هرسال نابود با
من هیچ وقت دیوانه نبودم
عاقلانه و منطقی رفتار می کردم و گاهی خودخواه و مغرور بودم
و گاهی وقار و متانتم دوستانم رو خسته می کرد
من هیس شنيدم و ساکت شدم.
من آتنها ها دیدم و ترسیدم. 
عاشقانه های شاملو به آیدا رو خوندم و باور نکردم
 قضاوت شدم و دیوانه نشدم.
و ترسیدم
من از ترس آدم ها ترسیدم
از اعتمادی که ندارم ترسیدم.
من امروز از خودم میترسم.
به من بگویید از فردای روزی که من شبیه شما ها شدم
بگویید تا دنیایتان را بشناسم
بگویید تا بگویم
بگویم از دنیایم
تو حیاط بودیم که صدای داد و جیغ یه زن رو شنیدیم، سریع رفتیم تو کوچه تا ببینیم چه خبر شده، نمیدونم چجور بگم.فقط چیزایی که شنيدم رو می نویسم.
_ چطور تونستی علیرضا؟ منه احمقو بگو گفتم بعد یه هفته دارم میام الان منتظرمی. ولم کنید شما نمیدونید.من اینو با زن شوهر دار دیدمآخه نجس من بچه دارم، چطور تونستی؟ چند بار گفتم تو دوست دختر داری هی گفتی نه. من این خونه زندگی رو با خون دل ساختم کثافت چطور تونستی؟ میخوام طبل بی آبروییت رو همه جا بکوبم تا
سلاام قرار هست با پسر 28 ساله ای که شنيدم آسم داره ازدواج کنم . نمیدونم شدت آسم در چه حد است . نمیتونم ازش بپرسم نوع اسپری که استفاده میکنه چیه و یا اینکه شدت بیماری در چه حد هست . یعنی خجالت میکشم و حس میکنم ناراحت میشه.فقط گفت آسم داره و اسپری استفاده میکنه. نمیدونم این بیماری چطوریه؟
به غیر از این مورد پسر خوبیه و مشکلی نداره . به خاطر همین اگر شدت بیماری زیاد باشه ونمیدونم چطوری بهش بگم نه .میترسم دلش بشکنه
در ضمن توی حرفایی که میزدیم این مسئل
بعد نوار قلب و تست قند و فشار و آمپول و سرم دست آخر دکتره گفت خانم روزه نگیر دیگه روزه نگیر ! مساله روزه نیست ، خستگیه و من هر وقت خسته جسمی شم رو به قبله میشم . اما الان هیچ کدوم اینا مهم نیست .مهم آدمایی هستن که تو چنین موقعیتهایی میشه شناختشون همین ! 
وقتی شنيدم دکتر نجفی همسرش رو به قتل رسونده پیش از هر وقتی به یقین رسیدم که هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست ! 
ولی خداییش یه جور مودبی با نجفی برخورد میکنن و یه جور ریلکسی ماجرا رو تعریف میکنه انگار از
روزی خبرنگار جوانی از ادیسون پرسید: آقای ادیسون شنيدم برای اختراع لامپ تلاش های زیادی کرده ای، اما موفق نشده ای، چرا؟ پس از ۹۹۹ بار شکست همچنان به فعالیت خود ادامه می دهی؟ ادیسون با خونسردی جواب می دهد:ببخشید آقا من ۹۹۹ بار شکست نخورده ام، بلکه ۹۹۹ روش یاد گرفته ام که لامپ چگونه ساخته نمی شود.»
+ قبلن ها باز یه چیزی به ذهنم میومد اینجا می نوشتم الان هیچی. 
بهار دارد تمام می شود. ماه این روزها عجیب زیبا شده است. ساری گلین گوش می دهم و از هزاران حرف ناگفته در گلو رنج می برم. کاش می توانستم سازی بنوازم، نقشی بکشم، آوازی بخوانم. روزها را با سر اومد زمستون زمزمه کردن می گذرانم و شب ها را با گوش دادن به بندر تهران صبح می کنم. بهار سختی بود و گذشت. خوب که گذشت. سال ها بعد از این بهار یاد می کنم. بهاری که ماهش ماه شده بود، که بی نهایت پروانه داشت، بابونه هایش با طروات بود، با مریم و محسن گوجه پلو خوردیم و من ز
16 سال بود که میشناختمش.
چندین سال با هم پشت یک میز و نیمکت می نشستیم. یار دبستانی ام بود.
همدیگر را یک مدت طولانی گم کردیم و وقتی دوباره دست هم را گرفتیم، سعی کردیم به هم کمک کنیم.
من یه کار برایش در شرکت خودمان پیدا کردم و او هم مرا به دنیای شگفت انگیزی که آرام آرام برای خودش می ساخت راه داد. راه پر از تلاش و کوشش برای ساختن آینده.
می دانستم که عاشق آمریکا بود. یعنی اینطور بگویم، آمریکا مدینه فاضله اش بود! و چون برادرش هم آنجا زندگی میکرد، دوست د
1_ می‌گفت:《 گفتم گناه دارن اومدن مسافرت که مثلا تفریح کنن ولی اینجوری آواره شدن، زن و بچه‌ام رو فرستادم خونه‌ی پدر زنم و خودم رفتم چند نفر از کنار ساحل پیدا کردم اوردم خونه، بهشون گفتم همین‌جا استراحت کنید و نگران نباشید، سه روز موندن و من هر سه وعده صبحانه، ناهار، شام براشون آماده می‌کردم و کلی عزت و احترام براشون گذاشتم، صبح روز چهارم بلند شدم و رفتم نونوایی نون گرفتم ، بعدش هم آش خریدم و برگشتم خونه، درِ حیاط که رسیدم دیدم از توی پارکین
هر آنکس که عزیزش در سفر بی
همیشه پرس و پی‌جورِ خبر بی
" از شعرهای شنیداری "
+ پرنده بودی و از بامِ من پرت دادند . 
پ.ن: مامان خیلی وقت‌ها موقع آشپزی یا کارهای دیگه شعر می‌خونه، فایز، باباطاهر، مفتون و . بیتِ اول هم از مادر شنيدم، فکر می‌کنم از باباطاهر باشه!
چقدر مهربون تر میشد اگه بقیه ی نیاز هامونم مثل گرسنگی و تشنگی کلا انقدر خوب متوجه می شدیم، و انقدر خوب ابراز می کردیم!
واقعا بعضی وقتا مثل نوزادی که هنوز روش درست ابراز گرسنگی خودشو نمیدونه، و برای نشون دادن همه ی نیاز هاش از یه راه استفاده می کنه هستیم. حالا نوزاده اگر شانس بیاره و اطرافیان خودشون متوجه باشن که هیچ ، (اینو گاها شنيدم که گریه ی شیر خواستن بچه مون با گریه ی مثلا خوابش فرق داره:)) ) اگه نه باید همینجور هی گریه کنه که آیا کسی پیدا بش
پله ها را یکی یکی اومدم بالا،نزدیک درب خونه بودم که صداش شنيدم،کلید  درآوردم و درُ باز کردم، با چنان ذوقی به مامان گفت :عمه اومد ،با سرعت  نور پرید بغلم،کیفم انداختم روی زمین و محکم بغلش کردم، همش یه روز ندیده بودمش،صدای قلبش میشنيدم، همینطور که دستش دور گردنم بود نشستم روی کاناپه نگاش کردم و پرسیدم:کی اومدی؟ برمی گرده سمت آشپزخونه  واز مامان می پرسه :مادر من کی اومدم؟؟مامان هم در جوابش گفت:۲ ساعتی میشه.
بعد تموم شدن حرف مامان،خودش هم میگه:
یه خواهر دارم مثل خداس که اصلش اینه: "صدبار اگر توبه شکستی باز آ" اصل خواهرم ولی اینه: "توبه نشکستی هم، نشکستی؛ باز آ" گاهی اصلاً لازم نیست باز بیام. خودش میاد.دیگه چی می تونم بگم درباره کسی که هیچی از وسایلم بهش نمی دم ولی میاد اصرار می کنه مثلاً: "اینو ببین، تازه خریدم. استفاده کن. اینو بپوش ببین اگر بهت میاد، گاهی بپوشش تنوع شه" خو من لباسامو به خدا هم نمی دم بپوشه! ولی خواهرم همه چیشو بهم می ده.خلاصه. یه همچین آدمی. که وقتی پیشم نیست هم برام هدیه
سال‌های دانش‌آموزی همیشه دوست داشتم تولدم ایام مدرسه‌ها می‌بود و تبریک دوستان و همکلاسی‌هایم رو‌ هم می‌شنيدم، ایامی چند گذشت و هر سال خوش‌حال تر که متولد تابستانم و دوستان واقعیم فقط تبریک می‌گویند، که خب این امر هم سال‌های آخر دبیرستان و حضور گوشی‌های همراه محقق می‌شد، بعدتر اما دیدم فقط دوستانی که بعد از تولد هم میبینمشون و مرتبطم باهاشون تبریک می‌گویند و هر سال فراری‌تر می‌شدم از تبریک‌های زبانی و در یاد تقویم‌های گوشی!!! در
 به اسم حی داور .
ما تشنه زخمیم ، بزن تا که توانی
ما کوه صبوریم ، تو فرهاد جوانی
در آینه ی صیقلی از سوء تفاهم
ما باطل و کفریم ، تو خود حق عیانی
رفتست ز یاد من وتو مستی دیشب
ورنه قدح خرد شده ، هست نشانی
ما تشنه خون هم وگرگان به تماشا
بیچاره غریبی که کند گله ، شبانی
امروز ، نه این قصه تلخ از تو شنيدم 
زخمیست تمام تنم، از نیش لسانی
                                                        "ع.شیرخانی(ابر)"
تنها چیزی که واقعا خوشحالم می کنه مرگ است . زندگی طعم مزخرفی به خودش گرفته که دهانم را شیرین نمی کند . این حس ام ناشی از دوست داشتن نیست . ناشی از خستگی  و نفهمیدن و نرسیدن است . مثل خوره افتاده به جانم که نکنه تمام این مدت  کسی جای من بود و من نمی دونستم . نشانه ها
خبر مرگ ب و همسرش را شنيدم از ته دل فقط به خدا گفتم کاش من جای ب مرده بودم .ب و همسرش خوشبخت بودند و سالهای سال می تونستند تو عکس های دونفره لبخند بزنند . به نظرم مرگ هم عادلانه نیست .

پن
اولش که وارد شدم و رفتم قسمت اساتید نشستم چشمم افتاد بهش
مادرش بدون توجه به من با منشی حرف میزدیه چیزایی شنيدم ولی سرمو کردم تو گوشیم و حواسمو ازونا پرت کردم
بعد که گذشت دیدم رفتن پیش پسرا و راهنماییش کردن به سمت کلاس مناول بلند اعتراض کرد نمیخوام!
من نمیرم،بعد بهش گفتن ببین این یه کلاس دیگست معلمتونم یکی دیگست
و بعد یکم بعد خانم منشی اومد و گفت: رامین آوردم سرکلاس شمایکم مشکل ذهنی داره سر اونیکی کلاس بوده گویا یه چیزیو بد میگه،بچه ها ب
فکر کنم اینکه یه وبلاگ زودبه‌زود آپدیت نشه نشونه‌ی خوبی باشه.
راستش وقتی گفتم این مطلب رو بنویسیم این‌طوری فکر می‌کردم. ولی خب شایدم دیگه از حد گذشته که یه وبلاگ آپدیت نمی‌شه. مثلا دیگه حتی حرف زدن هم حال آدم رو خوب نمی‌کنه.
بگذریم:
اومدم از خودم بنویسم و اینکه بگم یا زندگی افتاده روی روالش یا اینکه ما سر شدیم و دیگه دست‌اندازا رو نمی‌فهمیم. خلاصه اینکه درسته این روزا به ندرت فرصت خالی دارم اما انگار زندگی از حجم خشونتش قدری کم کرده.
ولی ر
تو شونزده سالگی برای اولین بار تصمیم گرفتم که به صورت جدی به یه مسئله از یه زاویه ی متفاوت با چیزی که همیشه بهمون گفته شده نگاه کنم ، اون مسئله هم گروهک منافقین یا مجاهدین خلق بود و طریقه ی جذب اعضا به گروه و.این کار باعث شد هر وقت چیزی شنيدم دیگه راحت قبول نکنم و سعی کنم از زاویه مقابل هم به مسئله نگاه کنم حتی در مقابله با افراد هم گاهی سعی می کنم خودم و رفتارهام را از نگاه اون ها ببینم. این کار باعث میشه گاهی به عکس العمل اون ها در مقابل رفتا
دیشب فهمیدم ششم سالگرد عروسیمون بوده ،بهش گفتم دیروز ک بچه ها خونمون بودن میشد سالگرد عروسیمون رو  برگزار کنیم و جشنی باشه ،گفتش ول کن بابا حوصله داری 
جواب دادم آره اون عروسی رو آدم یادش نیاد بهتره، گفت همه مشکل دارن تو زندگیشون گفتم اینطوری ؟ مثل من؟ 
گفتش تا حالا بی انصافی کردم باهات؟ ماجرای عیادت از مادر سکته ایش رو یادآور شدم بهش،ماجرای جشن زایمان نگرفتن و اینکه سر سوالی ک آبجی بزرگه‌ش ازم پرسیده بود و جواب دو جمله ای چ دعوایی باهام ک
درمورد بعضی ها می شه این رو گفت:
انسان های نفهمی که هیچ گونه درکی از مسائل ندارند. :/
یکی از چیز هایی که تا حالا دیدم و شنيدم اظهار (اضهار؟؟؟؟؟املای این کلمه چطوریه؟؟) نظر های بی جا و غلط بعضی ها در زمینه هایی هست که هیچ گونه اطلاعی (حتی به اندازه ی یک اتم!) درباره ی اون ها ندارن.قیافه ی حق به جانبی به خودشون می گیرن و شروع می کنن به صحبت کردن و اظهار (اظهار؟؟؟) نظر کردن.انگار که چندین ساله که دارن در این زمینه مطالعه میکنن و آموزش می بینن.آخه چرا وقت
به نام تو که اویی برای تو ، هیچگاه دیر نیست :) گویا باز مرا خواندی ، که دلم یاد تو کرد. صدایم می زنی ، صدایت می زنم ؛ صدایت می زنم ، صدایم میزنی. و این چنین ، هیچ صدایی جز تو نیست. اگر نبودی ، نمی دانستمت ، نمی خواندمت ، و نمی یافتمت. نشانت کجا بود ؟ گفتی قلب های شکسته!؟ یا. دوباره بگو لطفا" شنيدم می آیم منتظرم بمان! هر گام ما به سوی تو ، نخستین خواهد بود :) لطفت بود که مرا بازگرداند ؛ لطفا" مرا بازمگردان! ممنون. هر که با کریم کارش افتاد
وارد قطار شدم، پاهایم بسیار دردناک بود، خیلی راه رفته بودم، علاوه بر آن، کفش‌های تازه‌ام پشت پایم را آزرده بود و تاول کوچکی ایجاد کرده بود و خودش هم سبب باز شدن و به‌تبع، سوک شدنش شده بود. مثل اکثر اوقات، صندلی‌ای برای نشستن ندیدم، قطار خلوت بود، دردِ پایم مجبورم کرد که فکر کنم حالا که خلوت است، کمی بی‌فرهنگی شاید اشکالی نداشته‌باشد. خرده فرهنگم با خرده دردم در حال جدال بودند که سرانجام دومی پیروز شد و کف قطار نشستم. زانوهایم را بغل ک
جلد اول-قسمت هفتم
تنم
مور مور شد ، حس کردم اشتباه شنيدم ، واقعا او منو خواسته بود ولی من به
چه دردش میخوردم ، پدرم ، پدرم راضی میشد تا تنها فرزندش را به یه جادوگر
بده ، باید منتظر میشدم چون هیچکاری نمیتوانستم بکنم ، دوباره به صدایشان
گوش دادم پدرم گفت: بلک ویزار این عادلانه نیست تو ، تو نمیتونی پسرمو ازم
بگیری ، من هرگز این اجازه رو بهت نمیدم.بلک ویزارد گفت :پس تو میخواهی مرد خوت و قبیله ات رو انتخاب کنی.نه من فقط دنبال راه سومی برای رضایت هرد
#پارت_20
#متغیر
ماقراره کل روزو باهم باشیم و آیا قراره که کل روز اینقدر کسل کننده باشه؟؟؟!
بی تفاوت،به کارش ادامه داد. عصبی چاقو رها کردم
 +ای بابا. 
ترسیده برگشت سمتم دلم میخواست خفش کنم انگار عقده کرده بودم و باکارهای این درحال فوران کردن بود
-هیسس اروم باش دختر من فوقش تا فردا اینجا باشم.
+چی!!؟
-قانون همینه 
آهی کشید و ادامه داد باآمدن خدمتکار جدید اون قبلی میره دیگه.
 +یعیعنی من داخل این خونه که اندازه یک شهر هست تنها میشم؟! 
با سر حرفمو تا
وارد محوطه ی باشگاه که شدم صدای داد و فریاد شنيدم، نگران شدم . صدا از دفتر مدیریت بود.مدیر و یه خانم دیگه با نهایت صداشون با هم حرف میزدن و هی میکوبیدن روی میزاون خانم مادر یکی از بچه های کاراته بود، مدعی بود دیروز دخترش رو بخاطر اینکه شهریه نداده راه ندادن و آواره ی خیابونش کردن.اما مدیر می گفت دیروز دخترش رو اصلا ندیده و حتی وارد باشگاه هم نشدهمدیر با خونسردی رفت دختر اون خانم رو آورد و اول بوسش کرد و خیلی مهربون ازش پرسید: دخترم دیروز ا
امروز صبح،دوستم را دیدم که دستش را باز کرده بود. ماه پیش در مدرسه بر اثر یک اتفاق دستش شکسته بود.
وقتی به پیشش رفتم میگفت درد میکند،اما از گریه خبری نبود.بعد که فهمیدم دستش شکسته و گریه ای نکرده بود برایم جالب شد.
امروز عصر داشتم از پارکی رد میشدم که او را ،در حالی که زانوی غم بغل گرفته بود از دور دیدم.
اول متوجه نشدم و خواستم او را غافل گیر کنم،پس از پشت به او داشتم نزدیک میشدم که صدای گریه اش را شنيدم
نگاهی به او انداختم و بغلش نشتم و بهش گفتم:
-
گوشی رو از مامان گرفتم تا گفتم "بله؟" شنيدم با حالت گریه میگه "به فنا رفتیم تو نه ها من به فنا رفتم و دوستم یادم رفته بازجذب نمک از کدوم قسمت شاخه هنله فعال بود خاک تو سرم یعنی شیش ماه دور خودم چرخیدم هی گفتم از فردا ریاضی میخونم از فردا تست فیزیک پایه میزنم نزدم که لامصب برنامم هم انقد وقت هاش دقیق از آب درمبومد که حالیم نبود یه چیزیش کمه ببین این سه ماه منم و چشمهای خواب آلود و سردرد و قلب درد عید که ریده شد توش نشد بخونم که حالا ع
به یک روز خوش احتیاج داشتم. نمی‌آمد! هر روز را می‌گذراندم به امید فردا و هر چه پیش‌تر می‌رفتم بار غم سنگین‌تر می‌شد و هر چه سنگین‌تر، بیشتر فرو می‌رفتم و اگر فرو بروی، دستانت به خوشی‌ها نمی‌رسد.
دیدم نمی‌شود! نمی‌آید. نبایست در آینده به دنبالش گشت پس بیا در گذشته پی‌اش برویم. از خودم پرسیدم که آخرین باری که خوش بودم کی بود؟
شبی را یادم آمد. بعد از امتحانی سخت، نیمی از آن شب را خوش‌حال و نیمی را در خود بودم. این جریان من را یاد نام آهنگی ا
یا سمیع من لا سمیع له

داشت حرف میزد . گوش کردم ، واقعا
شنيدم ، درک کردم . آره خیلی هاش قبلا برای خودمم اتفاق افتاده بود. داشتم حرف
میزدم ، یه مقداری از حرف هایم را می شنید ، اما آنچه را که دوست داشت ! واقعا
بعضی حرف هام رو نمی شنید ! انگار هیچ درکی از اون ها نداشت و حتی حس کردم تلاشی
برای درک کردن نداره ! حتی نمی خواست اون حرف هایی که بنظر خودم قدری سنگین و
پیچیده بود رو براش شرح بدم ! بد تر از اون هم .
ادامه مطلب
مجرم شناخته شدم،اما من.خوشحال بودم 
میگفتم مجرمم و با افتخار به جرمم اعتراف میکنم.
ولی چیزی شنيدم که فرو ریختم، خنده هایم تمام شد و میدانم که تا مرز جنون آنی رفتم.
میخواستند مجازاتم کنند.ترسی از مجازات نداشتم، ترسم از نوع مجازاتی بود که میخواستند برایم بنویسند.
گفتند مجازات تو فرق دارد،مانند جُرمت.
سکوت کرده بودم، قلبم میتپید و.
گفتند جُرم تو آسمانیست چون خطای تو دوست داشتن است.عشق به غیر انسان.به فرشته.فرشته ای که بودنش در میان انسا
14تیر 98
چند ساعتی می شد که از جلسه ی کنکور اومده بودم، اینستاگرامم رو اکتیو کرده بودم و با دوستام چت می کردم. مامان اومد تو اتاقم. معلوم بود یه چیزی می خواد بگه.گفتم مامان جان ولش کن اصلا بحثشم نکن. برو طبقه پایین لطفا، در این باره هم حرفی نزن تو رو خدا.
گف:تو از کجا خبر داری؟ بهار بهت گفت؟
گفتم چیو میگفت؟ مگه نمیخوای در مورد کنکور صحبت کنی؟
گفت آها. نه یه چیز دیگه است. قضیه ی خواستگارته :)) خیلی وقته یه خواستگار داری که منتظر کنکورتن. سه ماهه منتظرن
چند شب پیش با مهرداد رفتیم فیلم شبی که ماه کامل شد رو دیدیم. خب فیلم خیلی خوبی بود اما واقعیتش اینه که دیگه فیلم دیدن تو سینما رو دوست ندارم. گذشته از کیفیت افتضاح صدا وتصویر و صندلی های داغون اکثر سینماها، حرف زدن ها و نظر دادن بعضی مردم با صدای بلند، پچ پچ کردن های کر کننده، صدای چیک چیک تخمه شکستن و خش خش پلاستیک چیپس و پفک، روشن کردن موبایل و انداختن نورش تو صورت بقیه، صدای ونگ زدن بچه های کوچیک و. دیوانه کننده بود و  واقعا اجازه نداد از فی
+صندلی عقب تاکسی نشسته بودم و به آرمان فکر میکردم. دلم شور میزد. امروز هم سر کلاس نیومده بود.
درحالی که از شیشه به بیرون خیره شده بودم، گوشه ذهنم صدای گفتگوی راننده و مسافر جلویی رو می شنيدم :مسافر : اونجا دارن چه کار میکنن؟ راننده : دارن برای سیل زده ها پول جمع می‌کنند. همه اش مسخره بازیه! میلیارد میلیارد پول جمع میکنن جلوی این مسجدها، و بعد هم همه اش رو میکشن بالا، کثافتا. اصلا چه معنی داره کمک جمع کنن؟ مسافر : آقا سیل زده منم، من!. پول رو باید ب
فیلم مرد ایرلندی (به انگلیسی: The Irishman) فیلم سینمایی زندگینامه‌ای و جنایی آمریکایی، به کارگردانی مارتین اسکورسیزی است. نگارش فیلمنامه این اثر به عهده استیون زیلیان بر اساس یک کتاب به نام “من شنيدم که تو خونه‌ها رو رنگ می‌کنی” نوشته چار برنت است. در لیست بلندبالا و پر از ستاره‌های کلاسیک سینمای هالیوود نام رابرت دنیرو، آل پاچینو و جو پِشی به چشم می‌خورد.
ادامه‌ی آن را در ویکی لوپ بخوانید.
ویکی لوپوبلاگ اختصاصی تیم ویکی ل
این پست شاید اصلا جذاب نباشه،گرچه بقیه ی پست ها هم جذاب نیستن!"سووشون"رو خانواده برام از تهران خریدن،تعریفش رو از چندین نفر که با سلایق شون خوب آشنا نبودم شنيدم،من از نویسنده های ایرانی کتابای خیلی کمی خوندم،علاقه حکم میکنه دست به خریدِ چه سبکی بشیم و من مطمئنم الان تایم مناسبی برای خوندن سووشون نیست!.
23 صفحه با فونت خیلی ریز و عذاب دهنده از سووشون رو عصر جمعه خوندم،سیمین خیلی یه طوری مینویسه!حسش عجیب غریبه کلا سبک خاصی بود شاید چون خیلی کتا
ولایت امیر المومنین علیه السلام واجبی که ترک شد (به روایت اهل سنت عمری)
ابن مردویه اصفهانی از علمای اهل سنت عمری روایت کرده است:
٤٨. ابن مردویه، عن أبی هارون العبدی، قال: كنت أرى رأی الخوارج لا رأی لی غیره، حتّى جلست إلى أبی سعیدالخدری فسمعته یقول: أمر الناس بخمس فعملوا بأربع و تركوا واحدة، فقال له رجل: یا أبا سعید، ما هذه الأربع الّتی عملوا بها؟ قال: الصلاة، و اكاة، و الحج، و الصوم- صوم شهر رمضان-. قال: فما الواحدة الّتی تركوها؟ قال: ولایة عل
چهارسال پیش امروز.
همه لبخند داشتیم.همه خوشحال بودیم.همه به هدفی که ماه ها براش تلاش کرده بودیم رسیده بودیم.همه فکر میکردیم تا آخر باهمیم،دیگه سختی ها تموم شده،همه یه طوری برا خودمون رویایی ساخته بودیم که مطمئن بودیم بهش میرسیم،اما سرنوشت نخواست.نخواست خوشحالیمون رو ببینه. نخواست شاهد خنده هایی باشه که از ته دل بودن.
از هم جدا افتادیم.
الانم خوشحالیم اما بعد از شکست هایی که هنوز که هنوزه ازش یه چیزایی باقی مونده.
هنوز بعد از چهارسا
آن شب و روز لعنتی تمام شده است. اما هنوز یاد و خاطره‌اش با من است و از ضمیرم پاک نمی‌شود. آن روزی که از خانه تا شهر، همه‌جا غرق در سکوتی عجیب شده بود. انگار که ساعاتی قبل از طلوع خورشید ماموران الهی گرد سکوت به چهره‌ی شهر پاشیده باشند و همگان ناگهان غرق در سکوت شوند. سکوت صدای غالب شهر شده بود. 
 من با خودم یک‌سره کلنجار می‌رفتم تا بتوانم کلامی با صدای رسا با دیگران حرف بزنم. نمی‌شد. امکان نداشت. صداها یکباره بلند می‌شدند و به لحظه‌ای در فضا
انسان و فرشته دو ستایشگر خالق هستند و به ستایشگری معروف اند.ولی ایا جز انسان و فرشته ستایشگران دیگری هستند؟ایا ما انها را می بینیم؟می شناسیم؟حکایت زیر ایینه ای برای دیدن و شناختن اینان است:((یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنار بیشه ای خفته.شوریده ای که در ان سفر همراه ما بود.نعره براورد و راه بیابان گرفت و یک نفس ارام نبافت.چون روز شدگفتم:((این چه حالت بود؟))گفت:((بلبلان را شنيدم که به نالش در امده بودند از درخت و کبکان در کو
دعا برای ترک اعتیاد به شیشه



دعا برای ترک اعتیاد به شیشه


سوره حمد» نسخه‎ای است برای درمان همه آلام جسمی و روحی. و چون انسان
العیاذ بالله» بیمار شد، راحت‎ترین درمان و کم ‎هزینه‎ ترین درمان، خواندن
سوره حمد است.



دعا برای ترک اعتیاد همسر


صادق آل‎ عبا» فرمود: چنان‎چه بر مرده‎ای 70 بار سوره حمد خواندید و زنده شد تعجب نکنید.» (اصول كافى)



ذکر ودعا برای ترک اعتیاد


امام صادق علیه السلام فرمودند: سوره
رد کردن خواستگار به خاطر ظاهر و قیافه

خواستگار مناسبی دارم ولی به دلم ننشسته


دوشنبه ۵ آذر ۹۷
۰۰:۰۹

25 سالمه خواستگار زیاد داشتم. الان مدتی هست خواستگاری برام اومده. وضع مالی و شغل و اخلاقش مورد تایید خودم و خانوادم است. ولی مسئله اینجاست من وقتی ایشون رو دیدم ظاهر و قیافشون به دلم ننشست. البته اینم بگم ایشون ممکنه از نظر خیلیا خیلیم خوب و خوش قیافه و دلنشین باشه. البته من نمیگم ظاهرشون بده خرابه یا. ایشون فقط به دلم ننشست همین
خب من هم ج
آدم ها موجودات مسخره و عجیبین! 
+ آیا می دانستید تحت هر شرایطی من اینجا می مونم؟ 
اینجا جزیره منه و هیچ چیزی اون قدر مهم نیست که بخوام خونه مو ترک کنم 
+ اینجا برای خودم می نویسم
+ فکرای خوب دارم
+ ضعف و اشک و آه هم دارم اما هیچ وقت مثل این روزهام قوی نبودم 
تموم این یک سال گذشته، خیلی زیرزمینی تلاش کردم قوی بشم 
و حالا؟ 
بزرگ شدم چون خشمی ندارم و دنبال خون و خون ریزی هم نیستم. کسی رو هم نمیخوام تحقیر یا بی ارزش کنم. من اشتباهات خودم را می پذیرم
+ وق
سلام 
من پسری ۱۸ ساله هستم، مشکلات زیادی با پدر و مادرم دارم، کلا خیلی بد باهام صحبت میکنن،  مخصوصا بابام، اصلا احترامی قائل نیست، هر موقع که دلش بخواد بهم میگه تو عقل نداری و اگه آدم بودی .
این مال حرف زدن عادی ایشونه، وقتی عصبانی بشه هر تحقیر و توهینی به آدم میکنه، مثل تو هیچی نیستی، به هیچ دردی نمیخوری، هیچ . نمیشی و این ها. بعدش انتظار داره هیچ اعتراضی هم نکنی، در صورتی که من وقتی به هم سن و سال هام نگاه میکنم واقعا پسر بدی براش نبودم، نه
هر روز که می‌گذره حس می‌کنم یک تیکه دیگه از خودم رو گم می‌کنم. مدام سعی می‌کنم همه چیز رو آروم نگه دارم. به دور از هر حاشیه‌ای. دلم نمی‌خواد دیده بشم. اگه حس کنم کسی راجع بهم حرف میزنه حالم بد میشه. وقتی فکر می‌کنم که چند هفته دیگه باید برگردم دانشگاه و دوباره سرک کشیدن آدم‌ها توی زندگی هم‌دیگه بهم استرس بده حالم بد میشه. من متاسفانه آدمی نیستم که بگم برام مهم نیست. شاید برای همین همیشه سعی کردم توی سایه باشم. دلم نمی‌خواد مرکز توجه بشم. یا
هنرپیشۀ مشهور جلوی جمعیت نشسته و با لحن خاصی میگه: باور کنید بازیگری سخت‌ترین شغل دنیاست»؛ لحنش طوریه که انگار خودش هم از صداقت خودش اطمینان نداره و از شنونده می‌خواد مطمئنش کنه.
و چند سال هست که با شنیدن عبارت سخت‌ترین شغل دنیا نه یاد مرزبان‌ها می‌افتم، نه آتش‌نشان‌ها، نه کارگران معدن، نه کادر درمانی نه هیچ شغل دیگه‌ای. زمانی تو آرشیو دادگستری کار می‌کردم و تو طبقۀ ما دوتا شعبۀ اجرای احکام بود؛ راستش توضیح بیشتری ندارم؛ فقط یادمه م
- سفیان بن عیینة گفت: جابر بن یزید الجعفی را ترک کردم و از او چیزی نشنيدم؛ زیرا او می‌گفت: رسول خدا (ص) علی را فراخواند و آن چه [از خدا] تعلیم دیده بود به او آموخت؛ سپس علی، حسن را پیش خود خواند و آن چه [از رسول خدا] آموخته بود به او تعلیم داد؛ سپس حسن، حسین را خواند و آن چه [از پدرش] آموخته بود به او آموخت؛ سپس حسین پسرش [علی بن الحسین] را فراخواند و آن چه فراگرفته بود به او آموخت. سپس جابر این سخن را ادامه داد تا [پس از ذکر محمد بن علی] به جعفر بن محمّد
از یه جهت راضیم داره میگذره ،،، بذار بگذره مهم نیست ،، از یه جهتم میگم حیف این روزا که داره الکی میگذره !
اما با این وجود ترجیح اینکه بگذره کلا این 5 سال اخیر جز زندگیم نیست،،،
#
1-وای  زنگ زده به مامانش میگه مامان من لاغر شدم ،،،،سه برابر منه !
اگه مامانت منو ببینه چی میگه  
از بس لاغر شده بودم فکر کرده بودن سرطان دارم
2-جالبه برام که چرا همه فکر میکنن من فقط باید تو خونه باشم و وقتی منو بیرون میبینن تعجب میکنند :|شایدم فکر کردن با مهرداد سوم  اوم
حدود هفت هشت سال پیش، یه موسسه قرض الحسنه توی شهر ما تاسیس شد به نام بهمن ایثار» که بعدها شایعه ی ورشکستگیش منتشر شد و همین باعث شد موسسه کلا جمع بشه.
تو همون روزهای شایعه بود که دوتا مرد گنده تو ایستگاه اتوبوس داشتن باهم اینطور صحبت میکردن:
-میگم شنیدی موسسه بهمن عیسی» ورشکست شده؟  
-بهمن عیسی؟؟! عیسی پسر مریم؟؟
-آره همون. برمیدارن اسم اماما رو میذارن رو این موسسه ها، بعدم پولا رو بالا میکشن و در میرن!
نویسنده در برهه تاریخی میخواست سرش رو
سلام خوبید؟ 
آقا یه چیزی هست یه مدته درگیرم باهاش، البته از قبل تر ها هم باهاش درگیر بودم ولی یه مدته بیشتر درگیرم، حس میکنم صورتم اصلا قرینه نیست، درسته تو آینه معلوم نیست یعنی اگه بخوام خیلی دقت کنم معلومه فقط، ولی تو عکس ها و مخصوصا این اواخر توی چند تا فیلمی که خودم رو دیدم خیلی به نظرم ضایع بود، چشم هام تا به تا به نظر میرسه دماغم به یه طرف بیشتر مایله، صورتم هم که اصلا فاجعه ست، یه طرفش انگار باد کرده، موندم این چیزها چرا تو آینه انقد تو
این روزها، روزهای خوبی را سپری نمی‌کنم؛ نه اینکه بخواهم ناشکری کنم یا ناله و زاری کنم، نه؛ به معنی واقعی کلمه، وقتی که حالم کمی فقط کمی خوب می‌شود، چنان ضدحالی به خودم می‌زنم که گویی دنیا روی سرم خراب می‌شود.
از لحاظ درسی که امروز متوجه شدم عمری در اشتباه و تباهی بودم؛ صحبت‌های مهندس دیبازر را کاملا اتفاقی از تلویزیون شنيدم، به نظرم کاملا درست می‌گفت؛ بحث این بود که ما عمری به دنبال هدف بودیم تا سختی‌های کنکور و درس خواندن را تحمل کنیم ب
بسم الله النور
تسلیت عرض میکنم شهادت حضرت  صدّیقه ی کبری علیها سلام رو
ان شاءالله قبول باشه عزاداری هاتون
و در ادامه:
آقا ما رفتیم تو بحرِ ازدواج
خیلی برام جالب بود
چون به واسطه فاطمه دوستم ، یه دوست خیلی خوب یافتم که واقعا در مسیر درستی منو هدایت کرد
ریحانه، همسر طلبه و بیست و یک سالش بود و از بعد از ازدواجش پوشیه میزد
اولین بار زمانی همو دیدیم که من و فاطمه و یکی دیگه از دوستام رفتیم گار شهدا و خونه ی مامان ریحانه چند قدم با اونجا فاصله د
داستان برای من از جایی شروع شد که روز جمعه همسرم (آووکادویی که شما می‌شناسید!) رو دعوت کردم که بیاد خونمون تا با هم عصرونه بخوریم. اون روز فقط خواهرم خونه بود و تمام فکر و حواس هر دوی ما به آماده کردن یه کیک خوشمزه بود. همسرم روی مبل نشته بود و حرف نمیزد. وقتی کیک آماده شد و داشتم میز رو میچیدم، تمام نگاهش به من بود. یه نگاه عجیبی که لبخند توش نبود. جوری نگاهم می‌کرد که خواهرم هم متوجه شد که عادی نیست. بعد از عصرونه و حدود ساعت 6 بود که با هم رفتیم
روز اولی که سر کلاس دیدمش، شبیه یک زن ساده با اعتماد بنفس خیلی پایین بود،
ازون محدود آدم ها که وقتی میشناسیشون پیشت بزرگ تر میشن
سوادش اول دبیرستان بود، تو جوونی طلاق گرفته بود و یه فرزند دختر و یک پسر داشت، که واضح بود خیلی آزارش میده، اهل مشروب و خلاف و بعدن هم کاشف به عمل اومد که پنهونی ازدواج کرده و زنش حامله اس :/
طبقه ی بالای خونه ی برادرش زندگی میکرد و میگفت رفتار مناسبی باهاش ندارن
توی این خانواده همه تحقیرش میکردن، حتی نمیذاشتن روزه ب
چند وقت پیش بود که نشسته بود کنارم . به اقتضای نسبت سببی خویشاوندی و اختلاف سنی 12ساله سعیم همیشه بر این بوده که احترام را نگه دارم . در بعضی موارد یا گاها خیلی از موارد با او اختلاف نظر دارم . وقتی نظرش را میگوید اگر نظرم همان باشد تایید کوتاهی میکنم چون نظر یکی است و توضیح بیشتر بنظرم بیهوده است ! اگر نظر مخالف باشد سکوت میکنم یا شاید پیش بیاید که خیلی کوتاه نظرم را بگویم و باز هم ساکت شوم چون بنظرم توضیح در اکثر موارد بیهوده است و هرکسی نظری دا
+به وقت یکشنبه ۱۳ مرداد ماه
خودشُ مشتاق نشون داد که دوست داره کارگاه بیاد، همین اشتیاق باعث شد اختصاصی دعوتش کنم.
 جز تنها افرادی بود که از زمان کارگاه بهش گفتم ،یه جوری ۱۰۰ درصد مطمئن بودم که میاد اما ته دلم یه درصد منفی بافی میکرد که نمیاد ،اینبار هم همون ۱ درصد درست بود و نیومد.
سعی کردم از بودن در کارگاه لذت ببرم و خودمُ ناراحت نکنم، چون ناراحتی من هیچی عوض نمیکرد جز اینکه هیچی از مباحث  متوجه نمیشدم  .
جالب بود،  حتی خواهری هم متعجب بود
خبر از جسد مغروق!

فرزند ایشان نقل می کنند:
در ایام نوروز سال 1317 هــ.ش. مردی به نام کربلائی محمد سبزی فروش به خانه
ما مراجعه کرد و گفت پسر چهارده ساله ام دیروز صبح سوار بر روی باری از سبزی
که بر یابوئی حمل می شد، از محل سبزی کاریهای خارج شهر می آمده است.
هنگام
عصر یابو و بار سبزی آن به مقصد می رسند لیکن از بچه خبری نیست و هر چه جستجو
کرده ایم، از او اثری و خبری نیافتیم. به تقاضای وی، ماجرا را به عرض پدرم
رساندم، پس
 یکی از روزهای اسفند پارسال که تازه وارد کلاس شدم،همزمان که رفتم پالتوم رو آویزان کنم "س" اومد کنارمیواش حرف می زد گفت میخوام یه چیز بگم به کسی نگو!گفتم چی؟ گفت راستش نمی دونستم این رو به کی بگم؟
گفتم الان استاد میاد بیا بریم بشینیم. "س" روی صندلی رو به دیوار نشست و مثلا من را صدا زد که نگاه نقاشی اش کنم و جوری که تلاش می کرد لب هایش تکان نخورد حرف میزد و من با بدبختی می شنيدم گفت جلسه قبل که کلاس آمدم تنها بودم و استاد قصد داشته لپم را بکشد و اذی
✍️✍️✍️مسعود مویدی
✅  یکی از خبرهایی که در هفته گذشته تیتر یک رسانه ها شد، خبر فوت سرکار خانم مریم میرزاخانی بود!از زمانی که خبر فوت مریم میرزاخانی را شنيدم، فکر می کنم که چرا چنین موج‌ عظیمی از ایرانیان برای در گذشت مریم میرزاخانی به این اندازه  منقلب و متاثر شده اند؟بی شک هر انسان اخلاق مداری در مواجه با این خبر، بدون در نظر گرفتن جایگاه علمی وی متاثر خواهد شد!
✅ اما مگر مریم میرزاخانی کیست؟مریم میرزاخانی مادریست نمونه برای فرزندش که
به نام دوست
علی شاه علی خیلی بچه گلی بود. میخواهم برگردم خاطراتم را با او مرور کنم و دو سه تاش را بنویسم.
یکی از خاطراتم با او آن روز بود که توی فرهنگسرای خاوران با هم نشسته بودیم و من کمتر از یک هفته بعدش باید میرفتم آموزشی سربازی و علی داشت یک سری توصیه بهم میکرد برای این که آموزشی بهم سخت نگذرد. متاسفانه چیز زیادی از حرف هایش یادم نمانده ولی این را یادم هست که گفت یک قفل کوچک بخر و با خودت ببر چون خیلی از کمدها قدیمی است و ممکن است سربازهای قبل
دانلود مداحی جواد مقدم بابا ببین به دام غصه ها اسیرم
شهادت امام جواد (ع) 95هیات بین الحرمین تهراننوحه واحد
 
برای دانلود کلیک کنید
 
متن شعر مداحیبابا ببین به دام غصه ها اسیرمرو خاک حجره سر میذارم و میمیرمجوونم اما داغ زهرا کرده پیرمزهر جفا آتیش زده بال و پرم روهی زیر لب صدا میکردم مادرم رومیکشیدن رو خاک حجره پیکرم روسوز زهر کینه به قلب من نشستهراه نفس رو بسته خیلی دلم شکسته
متن مداحی بابا ببین به دام غصه ها اسیرم جواد مقدم
میسوزه تمو
نام کتاب: استفِن هاوکینگ ( قدم اول )
نویسنده: جی.پی مک اوی
مترجم : پونه شریفی
Stephen Hawking
For Beginners
J.P McEvoy and Oscar Zarate
Published in 1995 by Icon Books Ltd.
ناشر : انتشارات شیرازه
تاریخ و نوبت چاپ: چاپ اول ۱۳۷۹ 
عکس : دارد
تعداد صفحات: ۱۷۵ صفحه
شابک: ۹۶۴۶۵۷۸۶۳۲ | ISBN : 964-6578-63-2
محل نگهداری کتاب: کتابخانه‌ی هلال احمر شهر بیجار
تاریخ مطالعه: مطالعه‌ی اول در اردیبهشت و خرداد ۱۳۹۸
* معرفی و بررسی:
بسم الله الرحمن الرحیم
این کتاب به طور خلاصه و جمع‌و‌جور به بررسی نظریات دانشمندا
سید بن طاووس (رحمة الله علیه) می فرماید: سحرگاهی در سرداب مقدس(سرداب غیبت امام عصر علیه السلام در سامرا) بودم، ناگاه صدای مولایم حضرت ولی عصر
ارواحنافداه را شنيدم که برای شیعیان خود دعا می کردند و عرضه می داشتند: اللهم ان
شیعتنا خلقت من شعاع انوارنا و بقیة طینتنا و قد فعلوا ذنوبا کثیرة اتکالا علی حبنا
وولایتنا فان کانت ذنوبهم بینک وبینهم فاصفح عنهم فقد رضینا و ما کان منها فیما بینهم
فاصلح بینهم و قاص بها عن خمسنا و ادخلهم الجنة فزحزحهم عن ال
دانشجو
فایل پی دی اف "دانشجو"
 
 
دانشجو بود.دنبال عشق و حال، خیلی مقید نبود، یعنی اهل خیلی کارها هم بود، تو یخچال خونه ش مشروب هم میتونستی پیدا کنی
از طرف دانشگاه می بردن اردو .قرار شد یک دیدار خاص هم داشته باشناز این به بعد رو بذارید خود حمید براتون تعریف کنه.
وقتی رسیدیم سر قرار خاصمون.بچه ها تک تک ورود میکردن و سلام میگفتن، ایشون هم به همه سلامی میگفت و تعارف میکرد که وارد بشن.من چندبار خواستم سلام بگم.منتظر بودم ایشون به من نگاهی
 واویلا. خودش بود؛ قتلگاه من! قلبم سر جاش بالا و پایین می پرید. بعد،
یهو تپشش رو توی زانوی پای چپم و بعد توی پاشنه پای راستم حس کردم. اون قدر
موضوع مهم برای فکر کردن داشتم که این یکی خیلی هم مهم نباشه.وارد
اتاق استادان شدیم. خانوم فراندون معرفی فرمودن: این هروه است، استاد
راهنمات. پاتریک و هانری هم از استادای ما هستن. این هم لورانس منشی دوم
لابراتوره.» و با هیجان خاص و لبخند چشمش رو دوخت به د َستای جماعت!هروه،
پاتریک، هانری و خانوم منشی
تولد :
ابن ابی عقیل عمانی(1)،گفته اند یمنی است،عمان از سواحل دریای یمن
است،تاریخ وفاتش معلوم نیست.در آغاز غیبت کبری می زیسته است. کنیه اش ابو علی »،از فقهای بزرگ و از بزرگان امامیه و از متکلمین
وارسته ای است که معاصر با ثقة الاسلام کلینی(متوفی 329)بوده،و از اساتید
شیخ مفید به شمار می آید.
بحر العلوم
»گفته است که او استاد جعفر بن قولویه بوده است و جعفر بن قولویه استاد شیخ
مفید بوده است.این قول از قول بالا که جعفر بن قولویه را همدوره علی بن
ب
‌شب‌ها به پشت می‌خوابید روی خنکی سرامیک‌های کف اتاق، دست‌هایش را زیر سرش قلاب می‌کرد و زل می‌زد به نورهای متحرکی که از پنجره می‌افتاد روی سقف. به سایه‌هایی که بلند می‌شدند و کوتاه می‌شدند و از بین می‌رفتند. چند ساعت تمام کارش همین بود که زل بزند به سقف و گوش بدهد و صدایی نیاید. شب‌ها نمی‌توانست بخوابد. به چیزی فکر نمی‌کرد. سرش تهی بود. بلایی داشت سرش می‌آمد یا آمده بود، اما نمی‌دانست چه بلایی. کسی را نداشت برایش حرف بزند. کسی برای
جلد اول…پافصل نزدهم
نبرد
از خواب بیدار شدم هنوز خورشید طلوع نکرده بود ، به فکر خوابی که دیده بودم
افتادم واقعا عجیب بود مردی دیدمکه ظاهرش چندان دیدنی نبود شنلی که پوشیده
بود و کلاه شنل باعث شده بود صورتش در تاریکی پنهان بماند اما چیزی که
عجیب بود چشماش بود ، چشمانش در آن تاریکی که شنل ایجاد کرده بود
میدرخشیدند به رنگ آبی انگار رعد و برقی در چشماش ایجاد شده بود ، ظاهرش
باعث وحشت میشد همچنان منو نگاه میکرد ، نمیدوم چقدر زمان سپری شد که صدای
افلاطون یک فیلسوف شاعر است و آثار وی قبل از آنکه خردمندانه باشد، شاعرانه است. امّا در اندیشه او شعر تنها وسیله ای برای بیان زیبایی حقیقت است. افلاطون از این جنون الهی (شعر) بهره می برد تا حالات، صحنه ها و شخصیتها را در مکالمات خود به زیباترین صورت بیافریند و تجسم بخشد. بنابر گزارش دیوگنس لائرتیوس، افلاطون در ابتدا، خود را به مطالعه نقاشی و گفتن شعر، نخست شعر ثنائی و سپس شعر غنایی و نوشتن تراژدی مشغول می داشته است.(1) ولی زمانی که با سقراط آشنا
جلد اول…پافصل نزدهم
نبرد
از خواب بیدار شدم هنوز خورشید طلوع نکرده بود ، به فکر خوابی که دیده بودم
افتادم واقعا عجیب بود مردی دیدمکه ظاهرش چندان دیدنی نبود شنلی که پوشیده
بود و کلاه شنل باعث شده بود صورتش در تاریکی پنهان بماند اما چیزی که
عجیب بود چشماش بود ، چشمانش در آن تاریکی که شنل ایجاد کرده بود
میدرخشیدند به رنگ آبی انگار رعد و برقی در چشماش ایجاد شده بود ، ظاهرش
باعث وحشت میشد همچنان منو نگاه میکرد ، نمیدوم چقدر زمان سپری شد که صدای
معشوق پاییزی من، سلام! 
حال که این نامه را می‌خوانی احتمالاً برای یک کوهنوردی نیم روزه راهی کوه‌های شمالی شده‌ام.
 دیروز وقتی که از تنهایی و غم نشسته بر کلبه سخت آزرده و غمگین بودم تصمیم گرفتم که امروز را راهیِ طبیعت شوم؛ کوله‌ی قهوه‌ای کوچکم را با کمی بیسکویت و شیرقهوه برداشته و پالتوی یشمی‌ام را به تن کردم‌، یادت که هست؟ همان پالتویی که در ۲۵ مارچ هدیه داده بودی؛ سال‌هاست که در انتهایی‌ترین گوشه‌ی کمد نگهداری‌اش می‌کنم و تنها زمان
ترم ۸ کارشناسی، دم امتحانا یه سری اتفاق برا من افتاد که حسابی رو نمره‌هام تاثیر گذاشت. این جوری که بهتون بگم، انقلاب رو که کلا منبعش ۷ تا از نامه‌های امام خمینی بود، شدم ۱۲ :| (البته بعدا یه سری از این کلاس مجازی‌ها به پیشنهاد استاد شرکت کردم و امتحانش رو دادم و شدم ۱۸)
همون ترم، سه واحد هم اقتصاد داشتم که البته مربوط می‌شد به دانشکده‌ی عمران و یه استاد خیلی خوبی هم داشت. یه روز صبح بیدار شدم و دیدم تو سایت آموزش نمره‌های اقتصاد رو ثبت کردن و
عاقبت منکر غدیر و نفرین امیر المومنین علیه السلام بر او (به روایت اهل تسنن)
عبد الحمید بن هبة الله بن ابی الحدید از علمای اهل تسنن می‌نویسد:
و ذكر جماعة من شیوخنا البغدادیین أن عدة من الصحابة و التابعین و المحدثین كانوا منحرفین عن علی ع قائلین فیه السوء و منهم من كتم مناقبه و أعان أعداءه میلا مع الدنیا و إیثارا للعاجلة فمنهم أنس بن مالك. ناشد علی ع الناس فی رحبة القصر أو قال رحبة الجامع بالكوفة أیكم سمع رسول الله ص یقول من كنت مولاه فعلی مولا
چقدر قیمت کتابا نجومى بالا رفته :/ 
همچنان دبیرامون رو بى اندازه دوست دارم فقط یه دبیرى هست که اگه زنگى دو سه بار بهم گند نزنه روزش روز نمیشه :/ راستش خیلى بهش فوش دادم تو دلم اما به نظرم اگه الان بهم گند بخوره خیلى بهتر از اینکه تو دانشگاه بین دانشجو هاى دختر و پسر گند بخوره یعنى راستش یه جورایى جلو سوالاى چرت و پرت و بى دقتى هاى چرت ترم رو میگیره
به شدت استرسم برگشته به شدتتتت جورى کل جلسه تقریبا دستام رو ویبرست :/ 
نامزدى دخترِپسرعمم دعوت شدم
سلام . 
اخیرا در میان دوستانم رواج پیدا کرده که برای یادداشت ها و مقالاتشون از سرویس هایی همچون روال ، ویرگول و نسخه جدید پرشین بلاگ استفاده کنند . اما آیا واقعا این نوع از سرویس ها مناسب هر کاری هستند ؟
برای کسی که برای تجارت و پول درآودن از اینترنت استفاده می کند مهم اینست که مردم کجا هستند اما برای کسی که میخواد براساس افکارش تصمیم بگیره اینطور نیست . 
من هر سه سرویس مذکور رو تست کردم . واقعا بدون هزینه ، زیبا و کارآمد هستند . اما چهار نکته هم
وسط یه جنگ بزرگ بودم .
یه شوالیه بودم.
از همه کوچیک تر به نظر میرسیدم و با دیدن هیکلاشون شمشیر توی دستام میلرزید اما وقتی شانسی بهشون میزدم میدیدم میتونستم
دفاع کنم :|
از این جنگ های 1000 سال پیش بود ! با کلاهخود و زره و شمشیر ! گفتم ! من شوالیه بودم :)
یه جنگ قدیمی تو یه خیابون امروزی ! خیابون محل زندگی قبلیم !!!!!
چند صد هزار نفر ادم توی هم بودن و صدای مزخرف برخورد شمشیرام میومد. تند رفتم سمت راست نه کوچه ای بود نه چیزی یهو رفتم
تو یه اتاق از خیابون.
ات
نزدیک ۹ شب است. امروز هوا، همانند اکثر روزهای قبل، خیلی دلنشین بود. اواخر زمستان و اوایل بهار تهران، به مراتب از هوای دلنشینِ رشت، دلنشین‌تر است. امروز، استثنائاً، راضی بودم. و این برای من، بسیار ترسناک است. سال‌ها می‌گذرد از روزهایی که از خودم راضی بوده‌ام. نوشتن را تا حدودی از یاد برده‌ام. این را وقتی فهمیدم، که این آهنگ چارتار را شنيدم، و بعدش، از نوشتن لبریز بودم، از خاطره‌ی او، خاطره‌ی پاک او، لبریز بودم، اما انگار که سد بزرگی مانع ب
●بعد اون تصادف سنگین تو کما بوده با درصد هوشیاری خیلی پایین و تقریبا دیگه هیچ امیدی به زنده موندنش نبودهاون شب که مادرش می‌خوابه خواب حاج احمد-همسرش-رو می‌بینه، که بهش می‌گه توی فلان کمد،و توی فلان کیف-کیف شخصیش- و حتی فلان جیب یه‌چیزی گذاشتم برای سجاد اونو بهش بده.
از خواب می‌پره و با این‌که مطمئن بوده بعد از بیست سالی که از شهادت احمدآقا گذشته،هزار بار اون کیف ریخته شده بیرون و آدما توشو گشتن و همه‌چیز رو ریختن بیرون و قطعا خالیه، اما
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب