نتایج پست ها برای عبارت :

شوی گذر کردم ده قرستونی

آقا خابم نمیبره
اگ گند بزنم چی؟
اگ هیچی یادم نیاد چی؟
اگ سخ باشه چی؟!
اگ همش ا اونجاهایی باشه ک من حذفش کردم برا خودم چی؟!!
خدایا پشمام
منو به حال خودم رها نکن!جونه من غلط کردم هر چی گناه کردم غیبت کردم به مامان بابام دروغ گفدم منو عفو کن دهنم صاف نشه پن شمبه خدایاااااا
دیشب خواب دیدم.
گویا مامانم با همه فامیل برنامه شام چیده بود ب منم قول داده بود داداشتم هست، من هرچی نگاه می‌کردم نبود. عصبانی شدم و با همشون دعوا‌کردم که کو داداشم؟ چرا نیست» بعد مامانم گفت تو اتاق خوابه، رفتم بیدارش کردم و سفت بغل کردیم همدیگر رو.
چقد دلم برا بغلش تنگ شده!
یه سوپه خوشمزه درست کردم تو خوابگاه که نگو و نپرس!!
خیلی راحت درست میشه!!
سوپ جو و قارچ الیت رو درست کردم تو یه قابلمه بعدش
 تو یه قابلمه ی دیگه نودالیت سبزیجات درست کردم.
بعدش این نودالیت که آماده شد
 ریختمش تو سوپ!!!بعدش جعفری تازه رو خورد کردم ریختم
 توشو یه مزه ی عاااالی داد بهش!!لیموی تازه هم ریختم آخرش. 
برای کنار غذا یه خورده جعفری رو خورد کردم و با
 پیاز خلالی و آبلیمو مخلوط کردم!!
امتحان کنین!!
نشستم وسط اتاق و از بین سه گلدون کوچک مرجانی که خریده بودم، قشنگ ترینشون رو انتخاب کردم. گلدون سرامیکی رو آوردم جلو و گل رو با احتیاط از گلدونش در آوردم و گذاشتم تو گلدون سرامیکی. بعد با بیلچه خاک رو آروم آروم ریختم دورش. خوب نگاهش کردم و ازش خواهش کردم تا چند روز دیگه که قراره تو دست های تو آروم بگیره مراقب گل هاش باشه. به دوتا جوونه گل جدیدی که زده بود سلام کردم و ازشون تشکر کردم که ذوق حیات دارن، دست کشیدم روی سرشون و بهشون گفتم دووم بیارید، ه
اینستاگرام رو دی اکتیو کردم ، برای تلگرام محدودیت زمانی تعیین کردم و توییتر رو به مدت یه ماه بلاک کردم.
عمیقا حس خوبی دارم. دلم میخواد از شبکه های اجتماعی یه مدت فاصله بگیرم. الان دیگه وقتی گوشی رو باز میکنم، میرم سراغ فیدبیو و طاقچه:). آهنگ باز میکنم و بیشتر فکر میکنم. 
امیدوارم این یک ماه بدون شبکه اجتماعی خوب باشه و وسط راه جا نزنم.
دلم برای وبلاگ تنگ شده بود. یکم حرف بزنید . ببینم کیا هستن، کیا همچنان دارن اینجا رو میخونن؟
پ.ن : اپلیکیشن هام
چه خاکی برداشته اینجا!
یهو یادم افتاد یه صفحه سوت و کور وبلاگی هم بین زندگی ای که به توییتر و اینستاگرام و تلگرام پیچیده دارم.
نام کاربریم و پسوردمم یاد نمیومد ،بین نُت هام پیداشون کردم و چه عجیب که یادداشت کرده بودم.
عجیب تر اینکه وقتی به اینجا نگاه میکنم دلم نمیگیره،انگاری بهم نشون میده چقد تغییر کردم و فکر میکنم از مرحله گیر کردن تو زمان عبور کردم .
زخم خوردم، صبر کردم؛ داغ دیدم، صبر کردم.
سالها اندوه تنهایی چشیدم، صبر کردم!
خواستی از دوستانم بگذرم، من هم گذشتم
دشمن دیرینه‌ام را با تو دیدم، صبر کردم.
گفتم آیا وصل نزدیک است؟ گفتی: خوش خیالی»!
طعنه‌ای تلخ از لبی شیرین شنیدم، صبر کردم.
از دلیل گریه‌ام پرسیدی و بغض گلویم
آمدم پاسخ بگویم، لب گزیدم، صبر کردم.
دل شکستن، بی وفایی، دل به او بستن، جدایی
هر چه کردی من فقط آهی کشیدم، صبر کردم.!
| سجاد سامانی |
بعد از نماز شیخی توی بلندگو میگه:می خوام کسی رو بهتون معرفی کنم که قبلا بوده، مشروب و مخدرات مصرف می کرده و هرکثافت کاری  می کرده، ولی خدا الان اونو هدایت کرده و همه چی رو گذاشته کنار.بعد گفت: بیا فلانی میکروفن رو بگیر و خودت تعریف کن که چه جوری توبه کردی.طرف اومد گفت:من یه عمر ی می کردم، معصیت می کردم، خدا آبروم رو نبرد،اما از وقتی توبه کردم، این مرتیکه واسم آبرو نذاشته! :)))))))))
 . از صبح که پا شدم ، ناهار رو آماده کردم
ناهار رو نوش جان فرمودن رفتم کمی استراحت کنم . گوشی خونه زنگ
خورد ‌.‌ مامانم جواب داد اومد اتاق گفت فاطمه دایی میمه میگه یکی
از دخترا بیاد کمکم شب مهمون داریم ، خانومم رفته مطب . گفتم ای طفلی
فاطی بیکار . خلاصه پاشدم رفتم خونه دایی . مرغاشون رو درست کردم :/
سالاد درست کردم :/ میوه ها رو شستم ، چیدم :/ ظرفاشون دستمال کشیدم :/ 
چهار فلاسک چایی دم کردم . میزهای پذیرایی رو چیدم . خلاصه . وسایل
چقدر تلخ بود کتابو میدیدم میخواستم ازش فرار کنم :(
از کتابخونه امانت گرفته بودم و دوبار تمدید کردم از ی طرف نصفشو که خوندم دیگه نمیخواستم بخونمش و از طرف دیگه نمیخواستم کتاب رو کامل نخونده تحویل بدم تو این دو روزه تمومش کردم خوب شد کامل خوندمش
چقدر گریه کردم برای مرگان و هاجر
ولی میدونم ما آدما قدرت تحملمون بالاس وقتی چاره ای نداری ، نداری دیگه
بعد کلی وقت سلام :)
خب تابستون همتون شروع شده؟؟؟؟؟
من که کلی برنامه برای تابستون چیده بودم و هنوز در حال برنامه ریزیم اما بعضی وقت نمیدونم چرا حال ندارم:/
دار گلیممو چله کشی کردم اما دیگه ولش کردم .
کلی کتاب دارم که یه کوچولوش رو خوندم بعد امتحانام شروع شده کلا ولش کردم الانم نمیدونم چرا حال خوندن ندارم.
و کلی کار دیگه که اگه بیشتر ادامه بدم آبرو دیگه ندارم پیشتون:)
حالا کلی کار مثبت هم انجام دادما.کلی اهنگ حفظ کردم:)
نه شوخی کردم علاوه بر اهن
از پنجره‌‌ی پاویون طبقه‌ی ششم بیمارستان فرخی زل زده بودم به نورهای زرد و نارنجی شهر، به گرگ و میش هوا. بعد فکر کردم چند ماه دیگر من هم روی این تخت‌ها و خوشخواب‌های فنری جوری خوابم می‌برد که دخترهای تخت‌های کناری. فکر کردم چند ماه دیگر این شب تا صبح بیدار ماندن‌ها جوری برایم عادی می‌شود که بیدار بودن در طول روز. فکر کردم چند روز دیگر که بگذرد من هم عادت می‌کنم به صدای ناله‌‌ی آدم‌ها، به بوی خون، به رفتارهای ناخوشایند پرسنل بیمارستان، ب
یک سال و نیم براش وقت گذاشتم
حدود ۵۰ صفحه شده بود و احساس رضایت می کردم
دخترم ترم دوی پزشکی درس می‌خونه وقتی از دانشگاه اومد جزوه رو بهش دادم و گفتم این هدیه من به توئه فکر می‌کردم خیلی غافلگیر بشه
بهش گفتم تمام قرآن رو با ترکیب تشابهات و مدخل‌ها و مراجعه به تفسیرهای مختلف تو ۵۰ صفحه خلاصه کردم که با خوندنش ماهیت کلی کتاب‌الله دستت بیاد و اگه دنبال موضوعی بودی راحت‌تر بهش دست پیدا کنی
خندید و تشکر کرد و روی من رو بوسید و گفت اگه یه چیزی بگم
الآن چشمم خورد به ماه، دیدم نصفه است. درصورتی که سر شب کاملا گرد بود! طوری که دخترخالم داشت براش میخوند: "یه ماه داریم قل قلیه"
یهو گفتم: عه ماه گرفته!
جایی هم اعلام شده یا من اولین کسی هستم که متوجه شده؟! :دی
ب.ن: وای الآن یکی از همکلاسیامو که ده ساله گمش کردم و دنبالش میگردم، تو یه گروه تلگرامی پیدا کردم! خیلی اتفاقی پیامشو دیدم و از پروفایلش شناساییش کردم. اسمش رو یه چیز دیگه نوشته بود، چهره اش هم عوض شده، از رو ع و پدرش شناختمش! چقدر هیجا
من اصن از کاری که کردم پشیمون نیستم فقط دلم گرفته خیلیم زیاد انقد که اولش میگرنم عود کرد زد بالا  بعد هی به پروپای ع پیچیدم حس کردم شاید اون مثه همیشه بتونه حالمو درک کنه یا خوب کنه دیدم نه اونم نمیتونه اصن حس میکنم فعلا هیچی نمیتونه .  
پیش نوشت: بعد از مدتها امروز سر زدم اینجا و صرفا برای آشتی دستهام با کیبورد چند خطی مینویسم. به گمانم دو سه روز دیگه بردارم این نوشته رو.
در هجمه بلوغ و هورمونهایی که مغز رو تصرف کرده بودند، با خودم فکر می کردم، تنهایی یعنی نبودن مونسی و همدمی و هم آغوشی. فکر می کردم به محض اینکه پای نیمه گمشده به زندگی باز بشه همه این تنهایی ها رخت بر می بندن و آرامش همه زندگی رو در بر میگیره.
چقدر ساده انگارانه به دنیا نگاه می کردم، امروز معتقدم تنهایی سهم بشر
داشتم الان چت می‌کردم. یکی سنم رو از من پرسید و من اشتباهی گفتم بیست سالمه. بعد درستش کردم. از طرفم پرسیدم اون چند سالشه. جواب داد هجده. اون لحظه به این فکر کردم که خب تازه مدرسه رو تموم کرده.بعد نگاهم به سن خودم افتاد. یهو فهمیدم حداقل شش سال از این بیست و یک سال بیخودی تلف شدن. چه چیزها که می‌شد توی این مدت یاد گرفت و هیچکس نتونست، چه کتاب‌ها که می‌شد خوند و خونده نشد، چه آهنگ‌ها که میشد گوش داد و چه رویاهایی که می‌شد دنبالشون کرد و حداقل بر
اشتباه بزرگم اومدن به این دانشگاه بود
اشتباه کردم
باید با اقتدار و با عزت میومدم سمت علاقه ام ، نه اینجور
کم کاری کردم 
سنم هر روز داره بیشتر میشه ، توان اینکه بخوام بشینم دوباره برا کنکور بخونم رو ندارم ، اما بشدت دوست دارم بشینم بخونم و شر همه چیز رو بکنم 
اما میترسم ، از شرابط کنکور میترسم
 
کاش کسایی کنکور ریاضی دادن میومدن حتی اگه شده بطور ناشناس بهم میگفتن ، سطح سوالا و کنکور و نتایج چجور بوده :)
 
 
1. دیشب ساعت دو و نیم نصف شب از خواب یهو پا شدم رفتم چراغ اتاقو روشن کردمرفتم سر کیفم زارتی زیپشو وا کردم بابام بیدار بود همه خواب بودن دندوناش ریخت گفت چی شده؟؟بعد من با این قیافه 0.o بودم. گفتم سلام. برو بیرون قیافه بابام :|بعد گفتم میخوام برم مدرسه. برو بیرونقیافه بابام :|بعدش گفت ساعت دو و نیمه.گفتم اره. میخوام درس بخونم. برو بیرون بعد بابام فهمید رد دادم، رفتمنم باز ساعتو نگاه کردم. زیپ کیفمو بستم چراغو خاموش کردم خوابیدم :))
واقعا باور نمیک
تا به حال به این فکر نکرده بودم که چقدر می تواند حالم را بهتر کند،از او پرسیده بودم چی می کند و گفته بود به تو می اندیشم و او هم گفته بود که کجا را می نگرم.گفتم آسمان را.کنارم نشست،آرامشی عمیق وجودم را فرا گرفت،یک لحظه حس کردم که از تصوراتم خارج شده و حقیقی در آغوش گرفته مرا.گفت:مرا پیدا کن.
سکوت کردم و فقط نگاه کردم،ستاره ای در اسمان نبود،چشم هایم را بستم و دوباره باز کردم،چشمک میزد،با دست نشانش دادم و گفتم:یک ستاره می بینم،وتو همان تک ستا
درباره‌ی غرور، گمان می‌کردم زیادی مغرورم و ناراحتش بودم! اما حالا می‌دونم هیچ وقت زیاد نبوده و اشتباه می‌کردم. من هر جا حس کردم دانسته‌هام محترم شمرده نشده پای غرورم وسط اومده. من به اندازه سوادم مغرورم و لاغیر! برای کلمه‌ی "اندازه" بسیار احترام قائلم. راضیم از خودم
ازخونه پدربزرگ ک اومدیم همه خوابیدن و منو مامان بیدار بودیم یکم ک صحبت کردیم یهو ب مامان گفتم ی چیزی بگم بهت گفت بگو پشیمون شدم و سکوت کردم یهو بغضم گرفت همش میگفت بگو دید دارم اروم گریه میکنم گفت چرا همش گریه میکنی حرف دلتو ب من بگو مامانتم گفتم نمبدونم چرا گریم میگیره قشنگ گریه کردم توبغلش و مامان هم گریه کرو کلی حرف زدیم و اونم همه چیزو میدونست و ازرفتارای من مشخص بود براشمیدونستم باباهم بیداره و داره حرفای مارو گوش میده خیلی اروم ترشدم
سلام .
خیلی دلم برای بنی تنگ شده .
وقتی مادرم مرد بدترین و سنگین ترین حجم دلتنگی عمرم رو تجربه که و بعد از ۵ سال بهش عادت کردم.وقتی پدرم مر د زخم دلم عمیق تر شد همیشه از خدا می خواستم یه راه ارتباطی بین من و مامانم برقرار کنه حداقل بدونم حالش خوبه وقتی می رفتم سرخاکشون داغون تر می شدم.برای همین دیگه اصلا نرفتم اونجا،  می خواستم فراموششون کنم .بعد از ۵ سال تقریبا به نبودنشان عادت کردم به اینکه چنور باید رو پای خودش وایسه،  حس کردم موفق شد
چند روز پیش داشتم با خودم فکر میکردم راجع به خیلی چیزا . چیزایی که همیشه یه نوع دغدغه بوده . خیلی از مفاهیمی که اطرافیان به ما خوروندنش . یکم بیشتر فکر کردم . از بیرون به قضیه نگاه کردم . و در نتیجه ردش کردم . وقتی که ردش کردم احساس آزادی داشتم . اون احساس این بود خودم خدای خودم بودم . همه چیز به خودمون بستگی داره واقعا کسی نیست که ما رو به جایی برسونه و بخوایم بر اون توکل کنیم . اون خودمون هستیم هیچکی جز ما نیست . فقط خود خودمون . من به این
اگه خسته شدی بازم بخون از مناگه کهنه شدم بازم بمون با منمنم که حجم تنهایی تو پر کردممنم که عاشقونه با تو سر کردممنم که خاطراتم از تو رد میشهچه خوبه با تو حالم بی تو بد میشهمنم که آسمونم با تو قسمت شدتویی که گرمی دستات یه عادت شد+گذری بزنیم به این آهنگ ! 
بعد مدت‌ها یه مهمونی رفتم که واقعا بهم خوش گذشت. از اون مهم‌تر احساس کردم چقدر رفتارم راحت‌تر و واقعی‌تر شده.
قبلنا توی جمع نمی‌تونستم خودم باشم و طبیعی رفتار کنم. احساس می‌کردم تکه‌ای از روحم بالاسرم وایساده و رفتارمو کنترل می‌کنه و بهم می‌گه چیکار بکن یا نکن. ولی حالا تمام روحم یگانه شده و با خودش به صلح رسیده.
معمولا نمی تونستم با کسی ارتباط بگیرم و فقط به حرفای دیگران گوش می‌کردم. برای همین یکی از فانتزیام این بود که یکی باهام حرف بز
مامان میخواست بره گوشی بخره الانم بابا مریض شده و مجبوره ک بره عمل کنه مامان گفت فعلا گوشی نمیخرم و منم یهو داغ کردم و ی حرفی زدم بابا خیلی ناراحت شد خیلی رفت بیرون از خونه و ی ساعت نیومد بعدشم ک اومد بامنو ابجی صحبت نمیکرد نمیخواستم اونطوری بگم یهو از دهنم اومد بیرون دست خودم نبود خیلی ناراحت شدم و پشیمونهمین الان ک مامام و ابجی رفتن بیرون رفتم بابا رو بغل کردم و بوسیدمش ازش معذرت خواهی کردم و گریه کردم منو بوسید و بهش گفتم اشتی کردی باهم
بسم الله الرحمن الرحیم
بعد از دوسال محروم کردن خودم از پیام رسان
بلاخره ایتا نصب کردم
یک کانال درست کردم برای روزانه نوشت ها و حرف هام و عکس هایی که میگیرم
شاید به زودی ایتا رو هم دوباره حذف کنم.اما فعلا.
آدرسم اگر مایل بودید
@ahooyesargardan
خوب این ی حقیقت ک من چاقمبه شدت چاقماوووم باید ی فکر براش بکنمیعنی ی فکر اساسی چون تا الان 100 باز باشگاه ثبت نام کردم یا رژیم گرفتم و ول کردم قبل این که نتیجه بگیرمباید ی حرکتی بزنم که ول نکنم:)44 کیلو باید کم بشه-_-نمیدونم حس میکنم شاید لازم از لاغر شدن شروع کنم واس خوب کردن حالم
کار بر تو تنگ گرفتم و در حق چشمانت اجحاف کردم.این عشق نیست!و بارها گفتم عاشق نیستم.
این دوستداشتنت هیچ کاری دست من نمیدهد جز اینکه هرازگاهی پاراگرافی از کتابی را باید دو یا چند بار بخوانم تا از تو دور شود مغز وامانده ام.

"زن در ریگ روان" رو چهار روز پیش شروع کردم و پری روز تمومش کردم.خیلی اتفاقی استارتش خورد یه انجمن کتابخوانی دعوتم کرد و شرکت کردم و خوندمش.البته خیلی زودتر از موعد تمومش کردم.باید 1 تیر شروع میشد و 14 تیر تموم. 
کاملا قابل تجسم ب
من برای یکبار دیدن تو هزاران بارگریسته ام،هزاران بار غصه خوردم،هزاران بار ارزو کردمت و هزاران مرتبه ختم گرفته ام وهزاران بار به سجده رفته ام و تا نفس داشتم صدایت زدم و بارهالباس سفید پوش شدم وهفت بار دورت گشته ام وباز ازخواب پریده ام،من بارهاهنگام نمازتوراحس کردم وحس کردم درمقابلم نشسته ای وبارهاخیال کردم انجاکنارت هستم،اماباور کن دلم هوایی شده وبسویت پروازکرده اگرصدایم رامیشنوی تادیرنشده به تمام این خوابهاورویاهاودعاهاوارزوهاوخیال
میون این همه جایی که کار کردم کمتر . یا بهتره بگم هیچ جا این محیط کار رو تجربه نکردم
جایی که میتونی با یکسری ادمها حس هم خانواده بودن پیدا کنی 
میتونی درددل کنی و درددل بشنوی 
کمک کنی مشکلات حل بشه و حتی اگر حل نشه میتونی همراهی کنی و کمی از درد مشکل رو تو به دوش بکشی!
امشب با یکی از بچه ها صحبت میکردم و هماهنگ میکردم بره سر نمایشگاه وایسه که یهو عصبی گفت الان نمیتونم تصمیم بگیرم تمرکز ندارم
فکر کردم برای درسهاش هست گفتم خب پس ولش کن خودم می
من غرق دریای شما هستم
محو تماشای شما هستم 
هرکس‌ در این دنیا پیِ چیزیست
من در تمنای شما هستم
در سر خیال خام می سازم
مبهوت رویای شما هستم
آینده ای با عشق می خواهم
در فکر فردای شما هستم
اما ، اگر، شاید، نمیدانم.!
درگیر ‌حاشای شما هستم
سجاد نوبختی
****
پیونشت : 
یک روز اگر بی عشق سر کردم
دل‌ را فقط درمانده تر کردم
در نتورک مارکتینگ وقتی یک نفر را بارها پیگیری کرده ایم و نتیجه ای نداده است، چه کار باید بکنیم؟در این پست در مورد این موضوع صحبت میکنیم.❗یک اشتباه بزرگبعضی
از نتورکرها میپرسند: "من یکی از دوستانم را 58 بار پیگیری کردم و به
روشهای مختلف با او صحبت کردم ولی حاضر نشد کار کند.باید به او چه بگویم؟"⁦⚠️⁩کاری که باید انجام دهید این است که دیگر به او چیزی نگویید! تقریبا آن بنده خدا را روانی کرده اید!
ادامه مطلب
امروز تولد خواهرم بود، از صبح کلی به خودم رسیدم و بهترین لباسم رو پوشیدم.
خواهرم میگفت عالی شدی، شیطون میخوای من به چشم نیام؟
خندیدم و تو دلم گفتم حیف هیچوقت به چشمِ اونی که باید، نیومدم.
عصر که شد مهمون ها یکی یکی اومدن، خواستم درو ببندم که باهاش روبرو شدم. فکر کردم مثل همیشه توهم زدم اما نه.انگار واقعا خودش بوداما آخه اون که قرار نبود بیاد.
خودمو زدم به کوچه علی چپ و دعوتش کردم بیاد تو، سرشو انداخت پایین و وارد شد. تو کل مهمونی زیر چشمی نگ
راستی بعد چند هفته بالاخره بالش مورد علاقه مو درست کردم که از خوابگاه اورده بودم :dاینو من بعد دو هفته بالاخره خالی کرده بودم کل خونه پر شده بود از پرکاورشو شستم باز امروز پر کردم مجددا خونه پر شد از پر :dولی الان خوشحالم حداقل با این راحت تر میخابم
چند ماه در انتظار رسیدن یه روز خاص باشی و وقتی داره می رسه همه برنامه ریزی هات بهم بریزی/: غم انگیزه
چرا هی نمیشه برم کربلا!؟
همه ی اینا یه طرف، ۳ تا کیک تولد قبول کردم برای تیرماه آماده کنم، غلط کردم غلط! (چاووشی طور) یکی نیست بگه آیا تو کیک پزی!؟ آیا اصن کارت اینه!؟ آیا بیکاری از این کارا می کنی!؟ |: اینهمه اعتماد به نفس و جراتو جای دیگه خرج کنی موفق تریا! حالا اصن چرا همه تیر به دنیا اومدن!؟
باز بین چند راهی موندم و هنگ کردم ینی واقعا می خوام هفت
نوشته بودم: . ولی تو خوب باش. خوب که نباشی خیالم جمع نیست.بعد فکر کردم مهم نیست با من باشی یا نباشی، مهم نیست این‌جا باشی یا نباشی، مهم نیست دیگری را به من ترجیح بدهی یا ندهی، مهم نیست من خوشبخت و خوشحال باشم یا نباشم. هیچ کدام این‌ها مهم نیست. همین که تو خوب باشی کفایت می‌کند.بعد فکر کردم دوست داشتنِ زیاد، آدم را تا کجاها که نمی‌تواند بکشاند. فکر کردم که تو یک انسان مستقلی و می‌توانی گاهی خوب نباشی. می‌توانی ناراحت باشی، عصبانی باشی، مستاص
امشب گودبای پارتی داریم.
دوتا از همکلاسی های ارشد میان خونم.
منم برخلاف مهمون های قبلی که ماکارانی درست می کردم، می خوام از این دو دوست مهربان با الویه پذیرایی کنم.
آخه اینا دفعه اول و آخرشونه که میان اینجا.
در خونه رو که باز کردم، رفیقان جان با یک عدد کیک بزرگ اومدن داخل.
و بالاخره شیرینی پایان سربازی رو خوردیم.
قسمت‌های پایینی شکمم درد می‌کند. از خواب که بیدار شدم دردش را حس کردم. آیا وبلاگم را باز کردم که درباره‌ی این موضوع بنویسم؟ نه. از خواب که بیدار شدم و دردش را حس کردم، همزمان پیام ایمان را هم دیدم و غم عالم آمد به سراغم. هماهنگی با آدم‌ها یکی از سخت‌ترین و اعصاب‌خردکن‌ترین کارهای دنیاست. یا من وقت ندارم، یا او وقت ندارد، یا آن‌ها وقت ندارند، یا شما وقت ندارید و یا ایشان وقت ندارند. ناامید شدم. انگار نمی‌شود! در حال حاضر قید عکس‌های هنری ر
سفرنامه‌ی تا خلیج پارس» را توی این چند روز نوشتم. توی وبلاگ حاج سیاح هم آمدم بگذارم. فقط متن گذاشتم. آپلود کردن عکس و گذاشتن آدرس عکس‌ها در وبلاگ خیلی وقت‌گیر بود. بی‌خیال شدم. به تلگرام بسنده کردم. سفرنامه را تکه‌تکه و تبدیل به 109 تا پست تلگرامی کردم و توی کانال سپهرداد منتشر کردم. اولین پست این سفر توی این آدرس است:
https://t.me/sepehrdad_channel/1176
و آخرین پست هم توی این آدرس:
https://t.me/sepehrdad_channel/1293
نتیجه‌ی یک صبح تنها موندن من تو خونه :)

کیک خیس شکلاتی هستن ایشون.
بعد از پخت نصفش کردم، با خلال دندون سولاخ سولاخش کردم، روی نصفش مایه‌ی شکلاتی قهوه‌ای! و روی نصف دیگه‌ش مایه‌ی شکلاتی سفید ریختم که رفت به خوردش! در آخر هم با کمی مروارید خوراکی تزئین کردم.
+ عنوان از جناب سعدی که امروز تو یکی از وبلاگ‌ها خوندم و سه بار لایکش کردم!
در جهت تموم کردن هر فایلی که باز کردم، مدتیه که مجدداً برگشتم به "حسین وارث آدم" که فصل اولش که سخت‌ترین فصلش بود رو اواخر سال پیش خوندم و اون‌قدر ترسناک بود که رغبت نکردم باز سمتش برم اما اشتباه می‌کردم؛ فصل‌های بعدی راحت‌تر فهم می‌شدن و از نظر محتوا خوب‌تر، قابل‌قبول‌تر و کم‌شائبه‌تر از شروع و ابتدای کتاب بودن.
ادامه مطلب
خب یه مدتی میشه وقت نکردم گزارش کار بدم . شروع میکنم . از 21 شهریور اومدیم دانشگاه . روز اول که طبق معمول خسته بودم و کلا استراحت کردم . روز دوم هرچی آموزش میخواستم دانلود کردم (دانشگاه خلوت بود سرعت هم خیلی خیلی بالا ) . از دیروز هم کار با Git رو شروع کردم . از اون ده تا پروژه هم یکیشو شروع کردم و بیسش رو نوشتم البته هنوز خیلی کار داره . 
از امشب هم زبان رو شروع کردم . فعلا دارم با سریال MR Robot پیش میرم . همچنین یه وبلاگ هم ساختم که اگه بشه هر شب
آخر سالی افتادم به جون وبلاگ و همه عکس های پست های قبلی رو پاک کردم. جدیدا بیشتر رمان می خونم و به این نتیجه رسیدم که زیباترین تصاویر آنهایی نیستند که با چشم میبینیم بلکه اونایی اند که نویسنده برامون تصویر سازی کرده.
این نتیجه گیری جدید سبب شد که من دیگه عکسی توی وبلاگ منتشر نکنم و صرفا فقط بنویسم و بنویسم و این نوشتن رو هم برام سهل تر میکنه. دیگه دغدغه گرفتن عکس و ادیت کردن و بارگذاری و قس علی هذا وجود نداره و راحت تر هر چی به مغزم میرسه انجا جا
و امروز قرمز و زرد و آبی و سفید و سیاه رو با هم قاطی کردم :) 
و روی بوم ۷۰×۵۰ شروع کردم :) 
سه تار عزیزم کمی دیگه صبر کن این دختر زیادی خسته است و گرمشه و.
حال ندارم
بوی تینر هم دماغمو پر کرده چون دقیقا حوله ی آغشته به تینر جلومه! 
خسسسسسسسسسته ام 
شوهر خواهرهای محترم یه تعارف نزدن که بالاسر برادر بمونن! بعد زنگ میزنم به مامان فاطمه می بینم مامان علی و شوهرش بعد بیمارستان رفتن خونه ی اونا! 
بابا که از ظهر بالاسرش بوده تا ۶ بعد نماز یعنی نزدیک نه دو
تکیه کردم بر وفای او
غلط کردم، غلط
باختم جان در هوای او
غلط کردم، غلط
عمر کردم صرف او فعلی
عبث کردم، عبث
ساختم جان را فدای او
غلط کردم، غلط
دل به داغش مبتلا کردم
خطا کردم، خطا
سوختم خود را برای او
غلط کردم، غلط
اینکه دل بستم به مهرعارضش
بد بود، بد
جان که دادم در هوای او
غلط کردم، غلط
همچو وحشی رفت جانم درهوایش
حیف، حیف
خو گرفتم با جفای او
غلط کردم، غلط
دوست خوبم، هاتف، به مناسبت روز وبلاگ نویسی فارسی با من یه مصاحبه انجام داده که امیدوارم بشنوید و لذت ببرید:)
این مصاحبه به من که خیلی چسبید و کلی کیف کردم، خوشحال میشم بشنوید و نظر بدید.
+ من سعی کردم برای همه آدرس جدید رو بفرستم، اگه کسی رو فراموش کردم، بگه تا براش بفرستم، چون احتمالا جمعه این وبلاگ رو کامل میبندم.
++تیتر از سید علی صالحی
+نیلوفر جان نمیتونم ایمیل بفرستم،اگه میشه یه راه دیگه بذار تا آدرس رو برات بفرستم.
سلام
بالاخره بعد از مدت های مدید و کش و قوس‌های فراوان و سر و کله زدن با اساتید بی‌سواد و ابله و نادان و . دفاع کردم :)
انگار یه تریلی 18 چرخ از رو شونه ام برداشته باشند :):):):):)
به قول شاعر آوازه خوان و خوش نام و فرهیخته پارسی:
"دفاع کردم خوشحالم ننه / ایشاالله دفاع قسمت همه" :)

ادامه مطلب
شنبه . می تونم بگم یکی از بدترین روزهای زندگیم بود
رابطم با امید رو تموم کردم
زنگ زدم دانشگاه گفتن برای پستداک پذیرفته نشدم
ی ایمیل برام اومد مقاله ای که با استاد داور ارسال کرده بودیم ریجکت شد!!
ظهر ساعت سه پشت میزم نشسته بودم با خودم فکر می کردم چرا همه خبر های بد و اتفاق های بد
با هم افتادن؟
ادامه مطلب
قبلا وقتی میرفتم خرید چشمم به هر چی میزد دلم میخواست و در جا میخریدمش ولی حدودا6ماه میشه که تمرین کردم به اقلام لیستم وفادار بمونم و ازین طریق خیلی خریدای اضافه رو حذف کردم که بعد از برگشت متوجه بیهوده بودنش میشدم وپشیمونی هم سودی نداشت، الان حس میکنم مدیریت خریدم خیلی بهتره
یه اخلاق جدید که در خودم ایجاد کردم و خیلی هم ازش راضی هستم اینه که تصمیم گرفتم هیچ چیز به درد نخوری که داشتن و نداشتنش یکیه نخرم ممکنه دیر به دیر بخرم ولی خوب میخرم این
امروز آخرین جرعه از شربت بیست‌سالگی رو سر کشیدم و تمام!. بیست‌سالگیِ قشنگم با همه‌ی اتفاق‌های ریز و درشتش، با تموم سختی‌هاش، با تموم شبهایی که فکر میکردم صبح نمیشن وبا تموم خنده‌های از ته دلم، امروز تموم شد‌‌. به سرعت سر کشیدن یه شربت خنک تو دل تابستون. بیست‌سالگی رو سال "شروع" نامگذاری میکنم، سالی که بعد ها بگم همه چیز از اون سال شروع شد، سالی که خودم رو همینجوری که هستم، پذیرفتم و در عین حال با هزار و یک روش مختلف، روی نقاط ضعفم کار کرد
یه یاماها پی45 دیدم.هف ملیون و پونصد.پونصدشو خودم دارم هف تومنش رو خدا قراره برسونه.البته فکر کنم تا چارتومنش رو بابام برسونه ولی بقیش فقط کار خداستکلاساشم که تو سرم بخوره.یه ترم رو تقسیم بر جلساتش کردم.هر جلسه ی بیس دیقه ای 32هزار تومن.البته من دقیق تر حساب کردم باید به استاد سلامم نکنم.تا پامو گذاشتم تو کلاس یه کله تا آخر بریم.دقیقه ای هزار وخورده ای پام در میاد=\
7
خیلی اوضاع وخیم شده .خیلی.مشکلات اقتصادی من و ب یک طرف.از طرف دیگه هم مشکلات رابطه ایمون یک طرف
دیشب رو بین حالات قهر و آشتی گذروندیم
من خیلی حالم بده من اشتباه بزرگی کردم دارم میپاشم نمیدونم چطور خودمو جمع کنم.دارم باز به قمار کردن فکر میکنم
یه معامله کردم اگه تا اخر این ماه اوضاع درست نشه منم کارهای وحشتنکی خواهم کرد
عادت کرده‌ام ، دیگر عادت کرد‌ه‌ام شب‌هایی که غمگینم، نگرانم، ناراحت یا عصبانی‌ام خوابش را ببینم‌.
 شبِ بدی را سپری کرده بودم و با چشمان اشک‌آلود سر روی بالش گذاشتم، طبق معلوم میانش رسید و امضایش را زیر خوابم زد؛ صبح در نگاهِ آینه به خودم خیره شدم و حاصل خوابِ نصف و نیمه‌ی دیشب را در پلک‌های ورم کرده و سردرد منزجر کننده‌ام دیدم، آرام شروع به زمزمه کردم و از آینه دور شدم، ظرف‌ها را شستم، پیازهای خرد شده را روی اجاق گذاشتم، برای بار صدم ز
داشتم وب فاطمه رو می خوندم؛ پستش راجع به کم رویی و اینا بود. بعد یاد یه خاطره ای افتادم. من علاوه بر کم رویی یه مشکل دیگه هم دارم؛ نمی دونم می شه اسمش رو گذاشت مشکل یا نه ولی عموما کم برام سوال پیش میاد و  تو دوران دانشگاه اگر هم پیش میومد، بیشتر سعی می کردم خودم برم دنبالش و دیگه اگه خیلی برام مهم می شد مجبور می شدم که از اساتید بپرسم :/ یه بار برای اینکه به خودم  ثابت کنم نه اینجوریام نیست که دلیل نپرسیدن سوالام (البته اگه سوالی موجود می شد :دی) ف
به فاصله پنج ساعت تار موی دیگه ام سفید شد
اتفاقی دیدمش وقتی جلوی آینه با آواز عاشق قمیشی موهایم راشانه میکردم
سفید شدنش را به چَشم دیدم  قَلبم گرفت خفگی کار دستم داد و اشک از گوشه چشمم چکید با ریختنش لبخند تلخ نبودنت روی لبهایم آمد 
یادم آند گفتی توجیهم کردی خطایی نداشته ای 
لمسش کردم وتکرار کردم تو یادگار ترین روز منی
عادت کردم الکی محبت کنم. چون یه کاسب دیدم فکر می کرده جنساش خوب نیست، عادت کردم هر فروشگاهی می رم، چیز قشنگی داشته باشن، کلی ذوق می کنم.حالا باید عادتمو بذارم کنار چون موجب رنجش دوستام شده. بهم می گن دیوونه. چون موجب ضرر مالیشون می شم.چقدر سخته. وارد فروشگاه شی همش حواست به حرف زدنت و مدل نگاه کردنت باشه.که چی؟ که دوستت ده تومن بیشتر پول نده.من آدمِ پولداری نیستم ولی همیشه پول برام هیچ بوده. همیشه راحت خرج کردم. همیـــشه.
یه شامپویی دارم که بوش برام خاطره‌انگیزه اگرچه هر تلاشی کردم نتونستم معین کنم که مربوط به چه خاطره‌ای هست. اونچه ازش در ذهنم ثبت شده یه حال خوب عاشقانه هست و خب همین کافیه که هربار احساس فقدان کردم رفتم و این شامپو رو به موهام زدم و حالم خوش شد.
یه چیزهایی واقعی نیست مربوط به بازنماییه و خدا میدونه چقدر عوامل در این بازنمایی دخیلند. انگار کن داستان زندگی خودت رو بنویسی.
تو این وبلاگ میخواهم از برنامه‌هام برای قبولی p.hd بگم.
هدف اول امسالم قبولی در ph.d است. با رتبه 91 در یکی از از رشته های علوم انسانی که اولویت کارشناسیم بود، برای مرحله مصاحبه قبول شدم.
امسال فقط مصاحبه یکی از دانشگاههای تهران رفتم. گروه سختگیری دارد. از گروهشون خوشم آمد. آزمون کتبی را خیلی بد دادم. آزمون شفاهی خیلی خوب بود. تو رزومه‌ام هم فقط یک کتاب و یک مقاله تخصصی دارم. حالا اگر قبول شوم  واقعا معجزه است.
تز پیشنهادی دکتری خواسته بودند. تقریب
در جهت بهبود حال و احوال اینستاگرام رو از گوشی پاک کردم. مطمئن تا چند روز درد خماری می کشم اما خب چه میشه کرد ادم باید از اعتیاد دست بکشه               احساس می کردم اینستا یکی از چیزایی که اعتماد به نفسم رو به طور موزیانه و غیر محسوسی کم می کنه و بگی نگی زیرزیرکی حالم رو بد می کنه.                    نظری دارید؟                  از جناب فیش نگار و سرکار خانم نبات خدا بابت کامنت ها و دلداری ها تشکر میکنم. یه سفر کوتاه یک روزه دارم که اگر عمری باقی ماند ش
روز اول که رفتیم خونه‌ی مادربزرگم، یه روسری داد بهم و گفت سوغات مشهده. منم که مادربزرگم رو می‌شناسم، سعی کردم رنگ سفید روسری رو نادیده بگیرم و کلی از قشنگیش تعریف کردم و تشکر کردم.
تا بلند شدم که برم تو اون یکی اتاق و روسری رو بذارم تو چمدون، گفت: ایشالا همین بشه روسری بختت.
همون لحظه روسری رو گذاشتم رو دست خواهرم که سر راهم ایستاده بود و گفتم مال تو! و رفتم تو همون اتاقی که چمدون‌ها بودن و شروع کردم به مرتب کردن وسایلم.
چند لحظه بعد مادربزرگم
سلام
سربازیم تموم شد دیروز!!!!
چقدر دور جزیره پیاده روی کردم. چقدر زحمت کشیدم. یعنی کل استرس و عرق کردن و اذیت شدن سربازی یه طرف ، تسویه کردن هم یه طرف.
من سربازی بودم که اذیت نمیکردم و کارامو خوب انجام میدادم و اضافه خدمت هم نداشتم و نگرفتم، ولی نمیدونم باز چرا اینقدر اذیتم کردن.
یعنی این روزا همه رو دارن اذیت میکنن. آخه مگه مریض هستین!
واقعا شرایط بدی بود. ولی این روز آخرو تمومش کردم و الان یه مرد آزاد هستم
خدایا شکرت
البته نه شکرکه این مرحله رو
چند هفته قبل رفته بودم پیاده روی کنار رودخانه فریزر،
یه رودخانه طولانیه.
سه تا کوچه قبل اینکه برسم به رودخانه،
یه اقایی رو دیدم کپی بن افلک!
با یه خانم زیبایی داشت قدم میزد.
عین مرغای فلج بهش همینجوری نگاه کردم،
و هی نگام کرد و خنده ش گرفته بود.
خود بن افلک بود.
و بعد از خجالت فرار کردم!
چند روز قبل رفتم اسکله و کنار اقیانوس،
اونجا میرم برای قدم زدن،
از هالیوود اومده بودن فیلمبرداری، 
در نتیجه بخش هایی از ساحل رو بسته بودن
یه کانکس مانند زده بود
از دو روز پیش چندتا تصمیم جدی گرفتم و مکتوبشون کردم . اول اینکه هر یک ساعت یک بار موقع کار به چشمام یه استراحتی بدم . به هر حال این چشما باید تا روزی که شرط break حلقه زندگی اجرا بشه کار کنن . بعدش اینکه یه سری رژیمای غذایی رو اضافه کردم و یه سریو کلا حذف کردم و به این صورت هستش که روزانه حد اقل دو لیوان شیر بخورم + یه چاشنی برا شیرینی نوشابه ، فست فود ، چیپس و تنقلات تا اطلاع ثانوی تعطیل . البته ورزش رو هم تو برنامه قرار دادم ولی هنوز اجرا نشده
بابا اومده توخونه میگ من از الان غصم گرفته دلم میخواد بشینم گریه کنم منو صدا کردتااومد تواتاق نشسته بودم پشت میزشروع کردم به گریه کردن همینجور اشکام سراریز میشدمنو بغل کردم میگفت گریه نکن دیگ ناراحت میشم بیا بریم بستنی خریدم بخوریم من چ جوری اخه تحمل کنم باباجونم تو اخه دنیای منی چ جوری ازت دور بمونم خدایا این فکرو خیالا داره دیووونم میکنه شک خیلی بزرگی بود برام 
سلام
نمیدونم عشق چیه .نمیدونم از زندگی چی میخام .نمیدونم چرا اینجوریه همه چی .نمیدونم اسم این حسایی ک هروز تو خودم احساس میکنم چیه.کلاسردرگمم مث کلاف نخ نیستم مث ریشه ام ریشه ی های پیچ در پیچ بلندو کوتاه ک دنبالن چیزین دنبال اب.
ملت عشقو تموم کردم .عشقای مجازیم تموم کردم هرشب خیلی چیزا رو تموم میکنم ولی انگار چیزی تموم نمیشه همیشه هس.
هیچوقت نتوانستم راضی ات کنم، هیچوقت نتوانستم خوشحالت کنم . اندوه بزرگی است برایم .
همه ی سالها را مرور کردم . هیچوقت راضی نبودی، هیچوقت با شگفتی نگاهم نکردی . 
با همه ی تمنایی که در دل دارم دیگر نمی خواهم ببینمت . می ترسم با دارایی هایم بسنجی همه ی اشتیاقم را . 
من فقیرم ، فقیرم و جز عشق تو در دل هیچ چیز دیگری ندارم.
امروز زیر آسمان خوابیدم . به حرکت ابرها نگاه کردم ، بی خیال و رها . 
امتحانام تموم شد بالاخره:))
این اخریا هر امتحانی میدادم حس میکردم یه جون ازم کم میشد
روزای سختی بود واقعا از ترم بعد من غلط بکنم درس نخونم وسط ترم
برای تولد یکی از بچه های خوابگاهیمونم اینو درست کردم امشب ببرم☺️
امیدوارم مزه ش خوب شده باشه-_- کلاسی چیزی ک نرفتم از تو اینترنت یه چی دراوردم سر هم کردم:)))) 
امروز داشتم برای ناهار برنج و مرغ درست میکردم منتظر بودم برنجم نرم بشه یکم تا دمش بندازم مرغمم اماده بود و داشتم ادویه میزدم بهش نمک و دارچین . دارچین داشتم با وقت میریختم که رنگ خورشتم تیره نشه یهو زرتی درش باز شد ریخت تو غذام و کنار گاز ://// وای جیغ زدم فقد ینی ما هیچ وقت قوطی ادویه دارچینمون پر نبود ولی امروز پر پر بود کلی دارچین ریخت :/ دیگه یه لحطه گفتم مریم الان وقت جیغ زدن نیس زود نجاتش بده! زیر مرعا رو خاموش کردم که با قل زدن تو اب خورشت حل
امروز برای بار چندم حروف اسمشو سرچ کردم اما نبود این آیدی دیگه وجود نداشت.نبودنش و این‌که می‌دونم می‌تونم پیداش کنم و باهاش حرف بزنم اما جرئتش رو ندارم اذیتم می‌کنه و بهم احساس ضعف می‌ده.
دلم می‌خواد برم باهاش حرف بزنم، بهش بگم متاسفم که با احساسات نپخته‌م و هیجاناتی که همیشه ادعای کنترلشون رو دارم اما حقیقت این نیست بهت فرصت حرف زدن ندادم و فقط گفتم نمی‌دونم چرا این‌جام.
فقط فرار کردم بدون این‌که صبر کنم بدون این‌که به تو هم فرصت حرف
2480 - اسدا
عَلَم» وزیر دربار و معتمد شاه در خاطراتش می‌نویسد: عرایضم را شروع کردم و
در بین صحبت به اینجا رسیدم که مهمانی که قرار بود از آلمان برای ما برسد،
دیشب نرسید. شاهنشاه بی‌نهایت ناراحت و متغیر شدند. البته چیزی به من
نفرمودند، چون می‌دانستند که تقصیری نکرده‌ام. ولی اصولاً ناراحت شد‌ه‌اند،
به حدی که من فکر نمی‌کردم. به هر صورت اوامری فرمودند که بعدازظهر باید
به گردش برویم و ترتیباتی بده! عرض کردم، حتی الامکان سعی خواهم کرد و بع
روزی که اینجا از کنکور ارشد نوشتم فکر نمی‌کردم اینقدر زود به آن نزدیک شوم و استرس و خیالش خیلی زیاد نبود؛ اما حالا که فقط دو روز مانده، پر از خیال و استرس و حسرتم، حسرت اینکه کاش جدی‌تر گرفته بودم.
من تمام که نه اما با شرایطی که داشتم، تلاش زیادی برایش کردم و نمی‌دانم نتیجه‌اش چه می‌شود، کاش خوب باشد.
حالا در این دو روز لطفاً برایم دعا کنید و انرژی تان را بفرستید که خیلی خیلی نیاز دارم.
دنیا:بلند شد و دستمو گرفت پارچه توی دستم شل شد و همه بدنم بی حس شدیکم ترسیدم که شاید از عصبانیت کارم اینجوری میکنهچسبوندم به دیوار و تمام اجزای صورتم رو انالیز کرد با دقتدستامو به دیوار چسبوندچشماشو کامل بست و نفس عمیقی کشیدرهام:ریه هامو از عطش پر کردم بوی عطری ملایمی که در عین حال شکلاتی بودچشمامو باز کردم و با دو تا قهوه تیره مواجه شدم که یکم ترسیده بودخودمو بهش چسبوندم عین موش شده بود از ترسدستمو روی موهاش کشیدم که گفت-ااقای هادیان لط
به نام خدا
سلام دوستان عزیز امروز برای شما اموزش مخفی کردم اسم و خود پوشه را گذاشتم و امیدوارم لذت ببرید.برای انجام اینکار ابتدا در سایت ما عضو شید و و کدی که در ادامه مطلب گفته شده اجرا کنید.با تشکر از شما.به ادامه مطلب رجوع کنیدtop games 1.best weblog.
امروز با کله حرف زدم. مقاله ش رو شروع کردم و خودم که راضی ام. عصرش با جن حرف زدم و بعد ل و بعد کری. امروز روز شلوغی بود. هر روز هست و ماه بعد هم که دیگه کم کم خیلی چیزا شروع می شه خیلی چیزا. خوشحالم از سر ل وقتی با برایان حرف می زدیم. بهرحال من باید ببینم اول احساسم چی می گه. منظور از احساس یعنی حرمت نفس درونی م و خوشحالم که دقیقا همین کارو کردم. الان خوابم می یاد. ۳ شبه که هر شب ۲-۳ ساعت کمتر خوابیدم. واقعا مایه خجالته.
دیشب خواب "ر" رو دیدم. خنده داره نه؟! خودمم ک بیدار شدم خندیدم گفتم آخه برا چی باید خواب اونو ببینم؟!
همه تو ی خونه ی نا آشنا مهمون بودن که اونجا میگفتن این خونه ی خاله است! وارد ک شدم ب همه سلام کردم. بهش نگا کردم و با ی نوع لبخندی جوابمو داد که انگار بچه اشم. اصلا چرا اون باید تو خونه ی خاله ی من مهمون میبود؟! با همون موهای بلند و عینک گردش تو خواب من بود. رفتم عینکمو زدم ک بتونم بقیه رو خوب ببینم. بعد من و اون از جمع جدا شدیم و رفتیم نشستیم با هم نق
شب قبل کنکور ساعت ۱۱ شب خوابیدم از استرس ۲ بیدار شدم. از ۲:۳۰ . از روز قبل کنکور یعنی چهارشنبه در حال دور کردن درس ها بودم تا ۱۰:۳۰ شب. باز از ۲:۳۰ شروع کردم تا ۵:۳۰ که تمام درس هام یک دور شد. صبح زود رفتم دانشگاه وقت کردم یه دور دیگه درس بالینی رو بخونم.
ساعت ۷ رفتم تو حوزه. ساعت ۸ که کنکور شروع شد. آمارش آسون بود. علم النفسش هم همینطور ولی بقیه درس هاش نصفش آسون بود نصفش خیلی سخت. کرک و پرم ریخت واقعا. اعصابم خورد شده بود. موقعی که میخواستم زبان رو بز
پیش از این ها عزیزم و قربانت و فدات لقلقه ی زبانم نبودند. همیشه نهایت دقت را برای استفاده از این لغات می‌کردم. برای همین بود که وقتی فاطمه را خطاب کردم " عزیز دل " جا خورد. او می‌دانست من این ترکیبات را قربانی هر کسی نمی‌کنم. می‌دانست عزیزم را به عابران و مسافران و هم کلاسی و . نمی‌گویم. می‌دانست به کسی می‌گویم عزیز، که برایم عزیز باشد . برای همین بود که وقتی یک بار با هم بحث مان شد یادآوری کرد که دارم با کسی با عصبانیت حرف میزنم که خطابش کرد
خونه رو تمیز کردم در حد خونه تی حالا نشسته ام و با نگاه کردن ب خونه غرق در لذت می شوم بوی مایع لباس شويی ک رایحه ی  گل دارد پنجره ها باز هستند و صدای جیک جیک گنجشک ها می آید عود روشن کردم خانه در آرامش کامل بوی عشق و زندگی می دهد و من شکر گزار پروردگارم هستم بابت زنده بودن، بابت عشق، بابت زندگی ، بابت همه چیز خدایا ممنونتم
متن آهنگ بابک مافی به عشق تو
میخوام که فکر کنم الان تو فکرمی میخوام که فکر کنم دلتنگی یه کمیمیخوام که فکر کنم دلگیر شدی ازم ولی دلت میخواد که برگردی بازمهنوز با عکس تو سرگرم سرگرمم رفتی نفهمیدم انگار هنوز گرمموقتی تو زندگیم انقدر اثر داری چه فکری میکنی که تنهام میذاریای عشقم ای جونم به عشق تو جوون میمونم.ای عشقم ای جونم به عشق تو جوون میمونممعروفم من به تنهایی معروفی تو به زیباییت معروفم من که دلتنگم نیستی ولی اینجاییصدات کردم نمیشنیدی نگا
2488 - اسدا عَلَم» وزیر دربار و معتمد شاه در
خاطراتش می‌نویسد: پیامی از کیسینجر و همچنین خبرهایی از چند دختر خانم
از اروپا رسید، ناچار شدم چند دقیقه سر شام بروم و عرایضم را بگویم(1) .
فرمودند بعدازظهر گردش می‌رویم»، من هم بعدازظهر را با دوستم گذراندم(2)
. فرمودند بعدازظهر گردش می‌رویم»، عرض کردم گاردن پارتی دیپلماتها را
داریم»، فرمودند قبل از آن!»، عرض کردم خسته می‌شويد»، فرمودند نه!»(3)
. دختری را ملاقات کردم که باید به حضور بر
تو کوچه داشتم با دوستانم فوتبال بازی می کردم که بعد تموم شدن بازی برگشتم خونه دیدم تلویزیون روشنه و آقای داره صحبت میکنه ، رفتم آب بردارم که همزمان به حرفای آقای هم گوش میدادم.
اونجا بود که فکر کردم ما دو تا ایران داریم یکی در عالم واقعیت و یکی در ذهن پرورش یافته آقای .
اولی: پر از مشکلات ، گرانی و . . .
دومی: پر از شادی ، دنیای بدون نقص و . . .
والاااااااااااااااااا
دیشب خواب دیدم عروسیمه. ولی اصلا خوشحال نبودم. همش معذب بودم . عروسیم نمیدونم به چه دلیلی مختلط بود و من همش به دوماد غر می زدم تو ماشین عروس که حالا که داریم می ریم مهمونی یه شنل بزرگ برام می گرفتی که بقیه منو نبینن. دوماد هم همش می خندید.
بهش می گفتم حالا که عروسی رو میخاستی مختلط بگیری لااقل یه لباس عروس پوشیده برام می گرفتی شبیه این فیلم های صداوسیما نه دکلته و بی حجاب. ولی اون بازم می خندید.
وقتی رفتم تو سالن و نگاه مردا بهم بود اشک میریختم و
روستا بودیم.با همسر و داداش رفتیم کوه باد خیییلی شدید بود چند بار نزدیک بود بیفتم.
 باد بدتر شد منم فقط چشمامو بستم و وایسادم حس کردم باد تموم شد ولی صداشو هنوز میشنیدم
چشامو بازکردم و دیدم داداشم روبروم وایساده
اینم از فوائد داداش 100 کیلویی :)
+ امشب هم از ساعت 8شب تا 1 شیفتم دیر رسیدم و با نیم ساعت تاخیر لاگین کردم ولی ساعت کاری خوبیه معلومه مردم هنوز از سیزده بدر برنگشتن یا خستن و زود خوابیدن :)
هوالرئوف الرحیم
دیروز و امروز کلی خیاطی کردم.
دیشب چهارساعته یه لباس برای رضوان دوختم که بسیار خستم کرد و کلی سوتی دادم و نتیجه ی کار رضایت بخش بود. امروز هم وسایل جدید آشپزخونه.
می خواستم سرویس خوابمون رو زرد کنم، ولی یه پارچه خوب برای آشپزخونه پیدا کردم که اون انجام شد و زیبا.
انشاالله قبل از سفر به مناسبت تولد آقا دکور آشپزخونه رو عوض می کنم.


پی نوشت:
یعنی میشه که بشه؟!
دوست دوران دبیرستانم زنگ زد با حال خراب .
حال و احوال کردیم و فهمیدم مادرش بدحاله و بیمارستانه و با چیزهایی که گفت امیدی نبود .
یه کم حرف زد ؛ گفت تو بودی چه میکردی ؟ 
گفتم واقعیتش من خیلی بی رحمم‌.
من تحمل دیدن رنج عزیزانم رو ندارم.
حتی تحمل رنج مریض های بدحال رو ندارم.
یه کم سکوت کردم و گفتم دعا میکردم
ولی نگفتم چه دعایی.
آخرین بار برای مادربزرگم دعای مرگ میکردم
و اگر دستم باز بود نمیذاشتم اونقدر عذاب بکشه .
حتی به پرستارش هم زنگ زد
بعضی روزا خیلی همه چی خراب میشه
به قول چاووشی
و مـن فرو رفتم به قعر دریـا ها
 به زمین و زمان گیر دادم ، حس کردم مـُردم حس کردم نفسی نیست برای ادامه دادن بیخود و بی جهت اشک می ریختم نگم از بعدش دنیا تیره شد تار شد من بودم و صورت قرمز گفتم تموم گفتم تمـوم شم باشه ؟ هیچ درکی نداشتم هیچ درکی تو این لحظه گفتم آخ که چقدر ضعیف شدی چقـدر من بودم من ِِ لِـه منی که بیخود قلبم رو به درد آورده بودم مَـنی که تحمل یک بچه رو هم نداشتـم دَرد هم
کاش یک الگوریتم بودم. آن‌وقت که هر وقت می‌خواست تصمیم بگیرم، امید ریاضی سود مسیر‌های مختلف را حساب می‌کردم، واریانس مسیر‌های مختلف را هم حساب می‌کردم و با توجه به تابعی و پارامتری از ریسک‌پذیری مسیر بهینه را انتخاب می‌کردم و سپس بعد از آن به پیمودن آن مسیر می‌پرداختم تا مسیر بعدی پیدا شود. این بین هم خیلی به گزینه‌هایی که قبلا داشتم و می‌شد طی کنم و رد کردم فکر نکنم! اما مگر می‌شود؟ آدمیزاد است دیگر. گاهی دلش می‌خواهد در زمان سفر کند!
امروز بالاخره اولین قرار وبلاگیم رو رفتم و یه دوست خیلی خوب رو ملاقات کردم.
خیلی خیلی خیلی خوش گذشت و کلی ذوق کردم*__*
کل دانشکده و دانشگاهش رو نشونم داد و من یه عالمه انگیزه گرفتم واسه درس خوندن.
انقدرخوشحال وذوق زدم که نمیدونم چجور باید بنویسمش،فقط می نویسم تاشیرینیش برای همیشه برام موندگار بشه.
ممنون دوست جونم:*
+آقا برید دوستای وبلاگیتون رو ببینید، خیلی خوووووووبه:-P 
وقتی آن شب از سرکار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم: باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به‌آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی در چشمانش را خوب می‌دیدم.
یک‌دفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرف‌هایم ناراحت شده باشد، فقط به‌نرمی پرسید: چرا؟
ادامه مطلب
حالت الانم اینه که کلی حرف دارم بزنم، یه پست دراز! خیلی دراز. ولی حال و حوصله تایپ کردن و یا حتی گفتنشونم ندارم. :/ چطوری دیروز سه هزار تا نمایش داشتم؟ چطوری؟ سه هزار تا؟ اصن نمیگنجه تو مخیلم. چیشده؟ -_-
اینقد پست گذاشتم، اینقد دری وری نوشتم، کراشم آنفالوم کرد. . :/ البته عقایدمون بهم نمیخورد ولی این چیزا برا من مهم نیست! .
یهو یادم اومد وقتی خیلی بچه بودم برا یکی ک برام خیلی مهم بود یه نقاشی سخت رو انتخاب کردم و شروع کردم ب کشیدن و بعدشم رنگش کردم
2488 - اسدا عَلَم» وزیر دربار و معتمد شاه در خاطراتش می‌نویسد: پیامی از کیسینجر و همچنین خبرهایی از چند دختر خانم از اروپا رسید، ناچار شدم چند دقیقه سر شام بروم و عرایضم را بگویم(1) . فرمودند بعدازظهر گردش می‌رویم»، من هم بعدازظهر را با دوستم گذراندم(2) . فرمودند بعدازظهر گردش می‌رویم»، عرض کردم گاردن پارتی دیپلماتها را داریم»، فرمودند قبل از آن!»، عرض کردم خسته می‌شويد»، فرمودند نه!»(3) . دختری را ملاقات کردم که باید به حضور برسد.
خیلی برام پیش آمده که نرسیده به چهارراه برای اینکه پشت چراغ قرمز گیر نکنم، پام رو روی گاز گذاشتم و سرعتم رو زیاد کردم، ولی به اول چهارراه که رسیدم چراغ قرمز شده و چاره ای نداشتم که از چراغ قرمز رد بشم، ولی بعد خدا رو شکر کردم که ماشین پشت چراغ اون وری همزمان با من به وسط چهارراه نرسیده!
اگر چه بین قرمز شدن چراغ یک طرف با سبز شدن چراغ طرف دیگه معمولا چند ثانیه فاصله هست، ولی هیچ وقت بلافاصله بعد از سبز شدن چراغ وسط چهارراه نپرید.
شما هم تجربیات ر
این چند روزی که اینجا نبودم و چیزی نمینوشتم چطور گذشت:
امتحانا: هفت تا امتحان بالاخره تموم شدن و بار سنگینی از روی دوشم برداشته شد، احتمالا باید تا اخرین مهلت نمره ها صبر کنم تا بفهمم چه کردم این ترم. چون استادا اخرین لحظه نمره ها رو میذارن.

سریال: این چند وقت اخیر به طرز عجیبی تو مود سریال بودم و کلی سریال دیدم، حدودا شیش هفت تا، تا جایی که واقعا مخم نکشید و برای چند روزی میخوام کلا فیلم و سریال رو بذارم کنار.
بهترین سریال هم(مینی سریال در واقع
تا شنبه نمیام .
باز گریه کردم ،،، نمی دونم یه ذره حالم گرفته بود خانمه برگشت بهم گفت چرا اینقدر دپرسی چی شده ؟ 
تا این جمله رو گفت ذهنم رفت سمت  همون نرسیدنِ ،،،، واقعا چرا نشد چرا خرابش کردم ، چرا زحمات چندین سالم نتیجه نداد چرا خراب شد :((
غذا  زهر شد برام نفهمیدم چی خوردم !
دست چپ ام درد گرفته که میدونم عصبی هست و وقتی ناراحت میشم درد میگیره:(
#جالبه خلقت خدا تا گریه میکنم چشمانم و صورتم قرمز میشه ،،، به این دید نگا ه میکنم که دوست نداری هیچ وقت
از کجا آمد دوست ؟خبری داد به من باد صباح
ز فراق شمس از مولانا
دل اندوه تپید 
و ضمیر آشنای یک پیر ، برنا شد
در نگاه پسری چشم سیاه
مگس شهوت به تکاپو اقتاد 
و بلندای محبت به زمین های پر از آفت عشق کرد سقوط
از کجا آمد دوست ؟
خبری آمد از سوی یک باغ
حوریان رم کردند‌ !
و به دنبال غلامی پی اندیشه ی کامی از او 
عارفی زیر درخت ملکوت
در خیال دختری در دوزخ میشد  
در کنار رودی
پسری لب های خود را در آب می بوسید
دختری در پس یک کوه با خود تنها
دوستی با تن خود را
تمام روز های دلتنگی م را با قلمم گذراندمو به خدای احد و واحد سوگندهیچ کسی مانند قلمم این گونه به من وفادار نبود زمانی که رهایش کردم .و حتی انگاه که از شدت عصبانیت فراموشش کردم و یا حتی ان لحظه ای که تلاش برای گم کردنش داشتمچیزی از خودش ، که در قلبم به یادگار گذاشته بود . جوانه میزد و سکوت کرده بود قلمم ؛همان که میبینی نیست .دنیایی هم از او در درونم پنهان است ولی کسی نمیبیند قلمم وفا دار استوقتی دوستش نداشتم هم من را دوست داشت وبین تم
همین امشب یک کتاب رو که هزار سال نصفه مونده بود تموم کردم. مسخ ِکافکا. گاهی وقتا یک کتاب ۶۰ صفحه ای رو میشه سال کنکور سراسری شروع کرد و سال کنکور ارشد تموم. در تقویم گوشی‌م یک پیام کوچک یادداشت کردم و منتظرم ببینم آیا فردا ساعت ۸ روی گوشیم ظاهر میشود یا نه. کار میکند یا نه. در آن یک چیز کوتاه نوشته ام که همان سر صبح تقریبا یادم یادم بیاورد تنها یک چیز خوب است این که دیگر فکر نکنم.
چند دقیقه بدون باز کردن شیر آب روی صندلی حمام نشسته بودم. عاقبت از ترس اینکه مستر به دوش نگرفتن و صدای آب نیامدن از حمام شک کنه و در حمام رو باز کنه و چهره اشک آلودم رو ببینه دوش رو باز کردم. دست و پام رو گرفتم زیر دوش اما خودم عقب تر روی صندلی نشسته بودم و به پهنای صورت اشک می ریختم. مسبب حال بدم مستر بود. یا لااقل دقیقه های اول من این فکر رو می کردم. از رفتارش در برابرم بدم می آید. به حال زارم در آینه نگاهی انداختم و با صدای از نطفه خفه شده گریه کرد
هفته عجیبی بود. شایدم سخت . شایدم شلوغ. شایدم نمی دونم!چند شب پیش تر انقدر خسته و‌ تبدار بودم که وقتی رسیدم خونه به خاطر خستگی و تب گریه کردم.
ینی اومدم خونه بعد نشستم روی زمین گریه کردم. از نظر من گریه توی اون شرایط بدیهی بود.حتی برای خودم آهنگ گذاشتم که خوب شم! نشدم!عجیبی ش اینجاست که تمام طول هفته اتفاقاتی بود که من برای تک تکشون ناراحت  بودم اما خسته بودم و سردرد اذیتم می کردعصر پنجره رو باز کردم باد می اومد.عصرتر وقتی برمی گشتم خونه انتهای
تکست آهنگ سامان جلیلی فوق العاده
بگو چی اومده سرت اینا کین دورو برتکه میذاری میری منو نمیدونی کی شده بال و پرتکی از من دیوونه تره کی هی بگی برو نرهمگه میتونه پر کنه جامو کسی نمیتونه بگه که از منم عاشق ترهدوراتو زدی چی شده که باز اومدی میگی عاشق منی که من برگردمنیستمت تورو هرجا دوس داری برو آره ساده بودم هی تورو باور کردمدوراتو زدی چی شده که باز اومدی میگی عاشق منی که من برگردمنیستمت تورو هرجا دوس داری برو آره ساده بودم هی تورو باور کردمیک
این دیگه گفتن نداره که "همه‌ی زندگی‌ها مشکل داره و هیچ‌کس تو دنیا نیست که بی مشکل باشه". این چند وقت اخیر، سخت‌ترین روزهای خانواده‌ی ما بوده و همچنان مشکلات دارن اوج می‌گیرن. در یک اقدام تدافعی، در موردش اصلا صحبت نمی‌کردم. سعی می‌کردم حتی فکر هم نکنم. امروز متوجه شدم که دارم این کارو می‌کنم. و بعد ناگهان شیر فلکه‌ی چشمم باز شد. صبح خیلی گریه کردم. عصر همه رفتن شیرینی‌خوری و باز من خیلی گریه کردم. بعد که اومدن با مامان و آقای اومدم بهشت رض
از یجایی به بعد 
ترک کردن یا حذف کردن چیزایی دوسش دارم و داشتم 
برام مهم نیست 
قبلا برام مهم بود ٬ نگهشون میداشتم ٬ چندین و چند سال 
مثل نامه ها ٬ مثل وسایلی که دوست داشتم ٬ مثل خیلی چیزای دیگه 
نمی‌دونم چیشد . 
اون بخش از احساساتم رو از دست دادم بابت نگهداریشون 
اون وبلاگ بیانم که توش شعر می‌نوشتم رو حذف کردم 
نامه ها رو سوزوندم 
با آدمایی که آشنا میشدم و دوسم داشتن ٬ خیلی راحت ترکشون کردم .
هیچی برام مهم نیست
بعد از کلی تاخیر و 14ساعت تو قطار بودن با خستگی و گرسنگی تو این گرمای انقلاب سوز چشممون به جمال میدان انقلاب افتاد و تو چه می‌دانی چه قول و قرارها گذاشتم با خودم! اما رمقی برایم نمانده بود تا بایستم و از امروز بسازم آنچه که رویاپردازی می‌کردم! آنقدر این بی‌رمقی را تلقین کردم که اساسا تا شب گوشی به دست بین خواب و بیدار بودم! وقتی چای گذاشتم و رفتم اتاق دوستم انگار انقلابی کرده باشم! همانطور خود را فاتح می‌دیدم که عضو جدید اتاقشان مرا به وجد آو
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب