نتایج پست ها برای عبارت :

شی دنیایی غمی داشت دل مرحمی داشت

بزرگِ خاندان، همانی که پای چپش را پانزده سال پیش تصادف ناکار کرد، همانی که ت داشت، ابهت داشت، تدبیر داشت و کلی ترسناک بود، همانی که بودنش با نبودنش فرق داشت، همانی که دلیل دور هم جمع شدن‌مان بود در اولین روز از سال جدید تنهایمان گذاشت و رفت. دلم با رفتنش رفت.
دونالدهمواره عادت داشت مهمانان ی خودرامعطل کندبازی گلف بیش ازحدبرایش اهمیت داشت.هنگام بازی گلف باجان بولتون حتی اگرفدریکاموگرینی.آنگلامرکل.نتانیاهو.ولادیمیرپوتین.ملکه انگلیس ووزیرکشورهای استعمارگرمعروف برایش تبریک عیدهم میفرستادندبعدازبازی گلف وبیلیاردپاسخ میداد.
البته بعدازچندماه اعمال به تعرفه بازی ومالیات بازی مینمودهمه چیزبرایش شوخی بودحتی جان انسان هاهم شوخی بود.زمانی که ملانیابارداربودبیشتردوست داشت درهنگام زایمان
شيطان مداوم در گوش کبری پچ پچ مینموداوعلاقه خاصی به شاهزاده وهابی سعودی داشت.امیرالمومنین منزل اومیبایست فردی پشکل مغزمیبودتابراحتی وبسادگی خرشودوهرکاری برایش انجام دهد.
شاهزاده سعودی علاقه وافری به حتک حرمت هرچیزی داشت این شاهزاده ازروی کینه و عداوت تصمیم می گرفت درکل دوست داشت هنگام عصبانیت سرهای زیادی راببردهرفردی که برعلیه اوانتقادمینمودبدنش تکه تکه میگردید.
شيطان درخانه کبری قصد داشت تخم فتنه رابوجودآورداومیدانست نسل کبری وشا
بیمار می شویم، دوا لطف می کنند
دلمرده می شویم، دعا لطف می کنند
هر قدر هم که پشت، بر این خاندان کنیم
بر ما همیشه آل عبا لطف می کنند
ما غافلیم و زود فراموش می کنیم
این قوم، بی صدا به گدا لطف می کنند
آن قدر با وقار و بزرگند، وقت جود.
از پشت درب و زیر عبا لطف می کنند
هرجا حسین گفته شود صحن کربلاست
هرجا که هست کرب و بلا لطف می کنند
با این همه گناه شدم زائر حسین
خیلی به من امام رضا لطف می کنند
برگ برات خویش گرفتم به روی دست
امضای شاه طوس روی برگه ی من است
هوای گرم لعنتی 
دلم میخواد گریه کنم و این بغض رو خالی کنم اما می ترسم 
از هوای گرم و حال بد بعدش می ترسم 


اونی که خدا ولش کرد دیگه کل دنیا هم به دردش نمیخوره 
"آن که خدا را نداشت چه را داشت و آنکه خدا را داشت چه را نداشت!"
پست سوم امروز 
برای چه باید می گریستم؟
برای از دست دادن یک زندگی که هرگز نداشتم؟
برای ترک مردی که نه دوستم داشت نه دوست داشتن مرا می فهمید؟
یا برای آرزو هایی که مدت ها قبل به عشق رسیدن به او زیرپا گذاشته بودم،بی آنکه به عشقی رسیده باشم؟
درحقیقت باید می خندیدم.
بایداز اعماق قلبم خوشحالم می بودم و شادی می کردم.
ولی زخم های مکرر آنچنان مرا دچار بی وزنی کرده بود که مانند گمشده ای در بیابانی مه گرفته،بی اختیار،به خیال سرد مرگ چنگ می زدم ودر سوگ خود می گریستم.
می گ
بعدازسپری شدن عمروتلف کردن انرژی برای کودکان ازدیارایران یک تندیس طلایی داشت.اواین تندیس راخیلی دوست داشت چون یکی ازدوستان اوفائزه کوچولوبرایش ازشهرلندن تهیه کرده بود.
هرروزدرگیرسلفی گرفتن بود.ننه نرگس زیادی که داشت بخاطریک تندیس طلایی مداوم برای فائزه کوچولوتصاویرجالب ازخودونویره خودمیگذاشت.
نویره اوازفائزه کوچولومتنفربودچون فائزه کوچولوباعث شده بودنویره ننه نرگس حس کمبودمحبت پیداکند.
نویره ننه نرگس تاآنجاکه میتوانست برای
اگر بیمار سی اف وزن نگیرد سه علت مهم دارد اول عفونتهای ریوی را باید مد نظر داشت دوم میزان کرون مصرفی بررسی شود که کم نباشد. و سوم بررسی رژیم غذایی. و نوع ان است بنابراین انجام کشت خلط و مشاوره با متخصص گوارش و متخصص تغذیه حاذق در این مورد بسیار کمک کننده است ِنکته بسیار مهم این است که بیمارانی ریه خوبی خواهند داشت که وزن مناسب داشته باشند بنا براین باید حداکثر تلاش را داشت تا وزن این بیماران وسط نمودار رشد برسد.
خب ام وی جدید گات سون هم دقیقا یک ساعت پیش پخش شد و توی این یک ساعت ۳۷۹۴۵۶ عدد بازدید داشت.و همین طور در حال افزایشه.
این ام وی طرح کلی برای موزیک ویدیو نداشت و بیشتر پشت صحنه مثل نقاشي بودآهنگ هم جالب بود و ریتم نسبتا آرومی داشت.
به کلی من دوستش داشتم و واقعا زیبا بود.
امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.
فردا هم لینکش رو با همین پست میزارم.
درباره بر طرف کردن عقد وکالت باید بیان داشت، همانطور که موکل با اذن خود شخصی را مامور انجام کاری از جانب خود می نماید، لذا بنا بر صلاحدید خود خواهد توانست هر زمان شخص وکیل را از سمت خود عزل نماید؛ مگر آنکه این حق را در وکالت اعطایی از خود سلب کرده باشد. از آن طرف همین حق و اختیار برای وکیل نیز وجود خواهد داشت تا هر زمان که بخواهد از سمت خود استعفا دهد؛ مگر آنکه چنین حقی برای وی وجود نداشته باشد.از همین روی باید بیان داشت که علاوه بر این موارد، و
امروز داشتم دفتر شعر "در بندر آبی چشمانت" از #نزار_قبانی رو می خوندم که به این شعر برخوردم:
گناه من، بزرگ‌ترین گناه من،
ای شاهزاده دریا چشم من
دوست داشتن تو بود،
آن‌گونه که کودکان دوست دارند.
(بزرگ‌ترین عاشقان کودکانند)
+کاش یکی بود کودکانه دوستمون می‌داشت، بی هیچ کلکی، بی‌هیچ دلیلی، از ته قلب و صادقانه دوستمون می‌داشت
شهر بندر ترکمن در  زمان رضا شاه تعسیس شد در اولین تعسیس شهر بندر ترکمن بزرگ ترین ایستگاه قطارو داشت رضا شاه اسمه این شهر رو بندر شاه گذاشت یعنی شهر که رضا شاه خیلی دوست داشت و همه امکانان را به این شهر اورد برای اطلاعات بیشتر منتظر بمانید .بندر ترکمن
مطمئنا فرداها ای کاش هایی فکرم را پر کنند که دیروزها اگر بودندفرداها دغدغه هایی خواهم داشت که دیروزها فقط برنامه بودندفردا من خودم را دوست خواهم داشت!خود آینده ام را!درحالیکه نفرت تنها واژه ایست که از خود گذشته به یاد دارم.دیدی متفاوت خواهم داشت مانند سهراب سوار بر قایق که آینده ام را با آن بسازم.اینده ای پر از هیجان. پراز عشق.پر از بودن.و آینده ای پر از امید.اینده ای که حتما می اید و آینده ای که هست!
فردا ها کمین کرده اند. فرداها منت
زندگی تمدنهای مختلف بشربیشترین وابستگی رابه کربن داشت.کربن میزان تشکیل دهنده بیشترموادخوراکی و.رادربرمیگرفت.اینکه عده ای درگذشته اطلاعات را روی کاغذ مینوشتندوجهت جلوگیری از پخش اطلاعات کاغذراماچاله میکردندومیخوردندهم واقعیت داشت.حالاایالات متحده به تمدن بشری که همه چیزخواربودمیخواست نحوه صحیح زندگی رابیاموزدچیزی که به نفعش بود.فرض کنیدملتی گوشت حلال فقط بخورندوملتی گوشت حرام بخورندوملتی هم هردورابخورند.حالا کدام ملت بیشتر خورد
یکی از اساتیدمون تو دو تا دانشگاه درس میداد،یه شرکت داشت که باید اداره اش میکرد،دانشجوی دکتری بود،متاهل بود و یه بچه کوچیک داشت و بچه داری هم میکرد و به گفته خودش همسرش هم دانشجو بوده و این یعنی برای کارهاش خیلی نمیتونسته از همسرش کمک بگیره
واقعا برام سواله چه جوری این همه کار رو انجام میده؟
وقت از کجا میاورد؟
تمام روز های دلتنگی م را با قلمم گذراندمو به خدای احد و واحد سوگندهیچ کسی مانند قلمم این گونه به من وفادار نبود زمانی که رهایش کردم .و حتی انگاه که از شدت عصبانیت فراموشش کردم و یا حتی ان لحظه ای که تلاش برای گم کردنش داشتمچیزی از خودش ، که در قلبم به یادگار گذاشته بود . جوانه میزد و سکوت کرده بود قلمم ؛همان که میبینی نیست .دنيايي هم از او در درونم پنهان است ولی کسی نمیبیند قلمم وفا دار استوقتی دوستش نداشتم هم من را دوست داشت وبین تم
اگر در دل کسی جایی نداری، فرش زیر پایش هم نباش.جایی که بودن و نبودنت هیچ فرقی ندارد،نبودنت را انتخاب کن. اینگونه به بودنت احترام گذاشتی.                                                                                   محبوب همه باش، معشوق یکی!مهرت را به همه هدیه کن، عشقت را به یکی. با هر رفتنی اشک نریز و با هر آمدنی لبخند نزن شاید آنکه رفته باز گردد و آنکه آمده برود، آنقدر محکم و مقتدر باش که با این محبت ها و بی مهری ها زمین گیر نشوی. لازم است گاهی د
خروجی حال حاضر مدلهای بلند مدت برای بارش پاییز 1398 در غرب ایران نشان می دهد که مقدار بارشها در نیمه اول آن کمتر از سال گذشته خواهد بود و پاییز به نسبت کم بارشي نسبت به سال گذشته خواهیم داشت.
البته به علت فاصله زمانی زیاد تا شروع پاییز ، صحت این پیش بینی ها بیشتر از 60 درصد نیست و پیش بینی های  بعدی که در  اواخر تابستان و اوایل پاییز  صدور می شوند،  اهمیت بیشتری خواهند داشت.



تاریخ ارسال مطلب : 11 مرداد 1398
خروجی حال حاضر مدلهای بلند مدت برای بارش پاییز 1398 در غرب ایران نشان می دهد که مقدار بارشها در نیمه اول آن کمتر از سال گذشته خواهد بود و پاییز به نسبت کم بارشي نسبت به سال گذشته خواهیم داشت.
البته به علت فاصله زمانی زیاد تا شروع پاییز ، صحت این پیش بینی ها بیشتر از 60 درصد نیست و پیش بینی های  بعدی که در  اواخر تابستان و اوایل پاییز  صدور می شوند،  اهمیت بیشتری خواهند داشت.



تاریخ ارسال مطلب : 11 مرداد 1398
دونالدترامپ دوست داشت همیشه بین خودودیگران فرق قائل شود.گویی ژن اسکندرمقدونی را داشت.همیشه و همه جامیگفت مهاجرین همه چیزرامیخورندآنهاشهروندان درجه یک ایالات متحده نیستندوعامل پخش بیماری واعتیادهستند.
انسانهایی هستند که آب گندیده را بدون جوشاندن و ویروس زدایی می‌نوشند.
این اتفاقات دلایل مختلفی داشت وقتی هزینه بهداشت افراد پشت دیوارمرزی تامین نمیشدافرادبرای نجات جان خودازطریق نردبان ازدیوارردمیشدندوبیماری گسترش پیدامینمود.
این افر
در ابتدای امر بگم اگر می خواهیم فیلم را دانلود کنید روی لینک دانلود فیلم شاه کش کلیک نمایید 
نقد و بررسی فیلم دیدنی شاه کش:
از نظر من این فیلم حداقل استاندارهای سینمایی را داشت و مهناز افشار ستاره ی سینما خوب توانست در این فیلم خود را نشان دهد.
از نقطه نظر یک سینماگر ارائه ی فیلمهای اینچنینی از این جهت که فضای متفاوتی را معرفی می کنند حائز اهمت بسیاری است.
کولاک و مه شدید و تصویر برداری در این فضا ما را با برخی چیزهای دیگر پیوند می دهد.
فیلم سی
نشسته بود و داشت تند تند حرف می زد. همش از فکرای گنده ش می گفت و از ایده های به نظر من مقلدانه اش. من نمی دونم کی قراره ما -آدما- دست از تقلید برداریم؟‌ کی قراره به این توجه کنیم که خودمون کی هستیم؟ واقعا چی می خوایم؟ چرا سعی داریم خودمون رو گنده نشون بدیم؟ گنده نبودن که ایرادی نداره. خلوت بودن هیچ مشکلی نداره. ومی نداره همیشه دورمون شلوغ باشه. این کلیشه ست که باید موفق بشيم.طرف تو صفحه ش راه به راه داره از اصول موفقیت می ذاره. از برنامه ریزی و ش
داشت فیلم می دید. پسره زل زده بود به دختره. دختره دید انگار یکی داره نگاهش میکنه. سرش رو آورد بالا. دلش ریخت فکر کنم. دو ساعت و نیم بعدش ازش پرسیدم "چی شد؟ پسره نگاهش رو ید؟"گفت "نه. نگاهش کرد همچنان."نتونستم لبخند نزنم. از پنج موردی که تووی فیلم ها پیدا کردم، تووی سه تاشون پسره نگاهش رو کج نکرد یه طرف دیگه. و اینکه واقعا دوست داشت دختره رو هربار.یادته؟ اون روز. سرمو گرفتم بالا. دلم ریخت. مچت رو گرفتم. ولی تو عین خیالت نبود. نگاهت رو نگرفتی ازم. به
+تبلت رو جا گذاشتم تهران. اگه می‌دونستم قراره ایییین همه بمونیم خب برمی‌گشتم میاوردمش!
+دارم از بی‌حوصلگی می. می. رم.!
+همین که گوشي رو برمی‌دارم داد و بیداد راه می‌ندازن. خب شما بفرمایید من الان دقیقا چه غلطی بکنم؟
+کارلا هم که رفته زنجان، نیست بریم ببینیمش دلمون وا شه!
+امین و مهدی دارن می‌رن مشهد. و هی از خودم می‌پرسم که ارزششو داشت که به جای اقیانوس آرام رفتی نمایشگاه؟ و هی به خودم جواب می‌دم که آره، داشت!
+این قدر بی‌حال و بی‌حوصله‌م، ا
هم ثروتمند بود و هم جایگاه اجتماعی ویژه ای داشت خواستگارهای زیادی هم داشت یکی از یکی ثرتمندتر.  سران قبائل و طوایف یکی یکی می آمدند و دست از پا دراز تر برمیگشتند. و چه هزینه ها و عمرهایی که هدر دادند در راه به دست آوردن او. 
اما او جوانی را انتخاب کرد که هیچ کس انتظارش را نداشت
حضرت خدیجه هرچند ثرتمند و دارای جایگاه اجتماعی خاصی بود اما معیارهایش مادی نبودند و بالاخره محرم حریم نبوت شد و به همسری رسول خدا (ص) در آمد. 
کاش مغز آدم ها یه هارد اکسترنال بود و سیمِ کابل داشت. می تونستیم هر وقت بخوایم از نقطه ی اتصالش به سرمون جدا کنیم و بذاریم روی طاقچه و ساعتی رو بدون فکر و خیال و دغدغه سر کنیم.آخ که حتی تصورشم قشنگه!
اما متاسفانه اینترناله و پر از cashهای اضافی که جای آرامشو تنگ کردن. هی ارور میده و ما هم کاری از دستمون برنمیاد. حافظه کامپیوترو پاک کنی قابل ریکاوریه، دیگه چه برسه به مغز. خلاصه که بنظرم این یه باگه و باید به خدا بگم تو نسخه بعدی مغزو یجوری بسازه که
واقعا نمیدونم چرا دست و دلم به نوشتن دیگه نمیاد
با اینکه خیلی اتفاق ها افتاده و من دو جا مشغول به کار شدم ولی تا میام اینجا چیزی بنویسم مغزم خالی میشه
من به عنوان مشاور روانشناس تو مرکز اختراعی مشغول به کار شدم
با بچه های کنکوری در ارتباطم.
امروز یه دختره اومده بود پیشم حقیقتا دختر کوشا و زرنگی بود. تو هر فیلدی که وارد میشد جایزه میاورد فقط یه مشکل داشت بابایی داشت که از پیشرفت های جامعه به دور بود پدرش به شدت خودخواه و لجبازافسردگی د
در این وبلاگ سعی می شود که تا حد امکان تمامی محتواهای آموزشي معتبر نظیر گوگل را برای شما عزیزان ترجمه کنیم.
یقینا در این راه کاستی هایی نیز خواهیم داشت که نظرات خردمندانه شما این نقص ها را به ما گوشزد می کند و ما نیز آن ها را به دیده جان می نهیم و سعی در رفع این نقوص خواهیم داشت.
فائزه همیشه درکیف خودچندلباس زاپاس داشت چون جهت کسب درآمددرکاباره حاجیه کبری نیازبه داشتن چندلباس درکیف دوشي خودداشت.شغل اوتن فروشي بودوهمچنین رقص درعروسی های مختلف اوازاین شيوه جهت کسب روزی استفاده مینمود.
همیشه طرق مختلفی جهت کسب روزق وجودداشت این سخن پدرجانبازش بودامااومیگفت درایران به خانم هابشکل کالانگاه میشوددرثانی بانک هاموسسات هم بیشترازخانم هاجهت جذب مشتری استفاده میکنندبرای یک ماه حتی بابت پاسخگویی تلفنی ازخانم هااستفاد
نئوبه همه چیزپایان داده بوددنیاتبدیل به بهشت شده بودزایان هم ازگزنددنیای ماشين هادرامان مانده بود.نئوبعدازمرگ خودراهیچگاه پیشبینی نمینمود.نئوازنظرافرادی که درزایان زندگی مینمودندقهرمان ومنجی عالم بشریت بودهمچون ذوالقرنین وسلیمان پیامبروهمچون حضرت عیسی نفس مسیحایی داشت.اماوقتی اودنیارابدست پسرش باراک سپرده ودارفانی راوداع نموددیگرمعادلات دنیایMATRIXبه باراک گره خورده بود.معادلات همه مبنای واقعی داشتند.مالیات.پرداخت قبوض.کالاهای ا
مامان فائزه فرزنددلبندخودراکول کردوباخودبه نزدیکترین بیمارستان برددرراه چندین بارنورابه کمامیرفت وبرمیگشت چون مامان فائزه کمک های آموزشي اولیه دررابطه بامبتلایان صرع رانمیدانست وبه نحوه صحیح مشکل خودرابرطرف نکرده بود.
وقتی واردبیمارستان قائم شده بودکه پنجاه دقیقه ازآخرین تشنج نورامیگذشت.
حامددرخانه داشت سیگارمرغوب داخلی میکشيددرعین حال داشت بازی های آنلاین اینترنتی راانجام میداددرعین حال دربخش گفتگوی بین بازیکنان قرارملاقات با
امروز همه ی اتاقم را ریختم بیرون . همه ی وسیله ها . در به جا مانده های وسایل کودکی و نوجوانی ام ، ساعتی را دیدم ، از همان ها که مربی های جامعة القرآنمان وقتی هفت یا هشت ساله بودم،همیشه میپوشيدند، تمام مشکی با بندی پلاستیکی و قابی کوچک که گاهی هم شبرنگ بود.و من ازشان متنفر بودم ,تا قبل از آنکه کامک هم یکی از آنها دستش کند . او همیشه روحیه ی مذهبی داشت. دوست داشت شبیه آدمهای مذهبی هم لباس بپوشد. کلاس سوم یا چهارم دبستان بودیم.او دختری لاغر با موهای ب
مهاجران زیادی وارد خاک ایالات متحده آمریکا میشدند.این اتفاق به معنی هزینه بیشتر برای خوراک و پوشاک و تمامی نیازهای اصلی و حتی فرعی کاخ سفید بود.دونالددرحال فکرکردن به این بود که چگونه اقتصادایالات متحده که برپایه مافیای اسلحه وموادمخدروکشتاروبدهکارکردن کشورهاتوسط تحریم و جنگ میچرخیدرااداره نظام مندولجستیک کند.اوبه این فکرمیکردکه از بدن مهاجران جهت جابجایی کالاهای مختلف استفاده کند.تجارت بعد های مختلفی داشت که براساس نیازبوجودمیامد.
- خب دیگه چه خبرا چطوری؟ کجاها رفتی؟
+ هیچی دیگه شما چه خبر؟ یه کمم شما بگید؟ به کاکتوسام سر میزنید؟ خشک نشدن که؟
- نه حواسم هست حالشون خوبه. راستی داشت یادم می رفت فردا دارم میام، ساعت ۴صبح بلیط دارم.
+بابا؟!!! :/
- بله؟
+ راستی داشت یادتون میرفت؟! یعنی چی؟ شوخی می کنید ؟
- چیو‌شوخی می کنم ؟:)
+یعنی واقعا بلیط گرفتید؟ واسه اینجا؟
- آره، پس واسه کجا ؟
+ بعد داشت یادتون میرفت بگید؟‌ 
- اصطلاحه دیگه، یادم که نمی رفت گفتم دیگه بهت
+راستشو بگید بابا کی گرف
همونطور که توی پینوشت پست قبلی اشاره کرده بودم، سعی کردم "درباره ی من" بنویسم. اما "درباره ی من"ام نیومد!! چه کار سختیه! باز بلاگفا یه فرم پیش فرض برای پروفایل داشت! اینجوری هر کاری کردم نتونستم چیزی بنویسم! نمیدونم چرا! من انشام بد نیست:) ولی انگار اینکه چه چیزایی رو مینویسی و چه چیزایی رو نمینویسی یکم ضایع است! حالا اگر فرم پیش فرض یا سوال داشت به چیزی! هوم؟ نمیدونم شایدم من بیخودی حساسیت نشون دادم.
خلاصه گذاشتم همون اولین جمله ای که اونجا نوشت
مردی مسن با پیراهن سفید و ریش‌های زده شده و موهایی که اکثراً سفید بودند، کنارم نشست. رومه‌ای را در دست چپش که انگشتر عقیقی هم داشت گرفته بود. تلفنش زنگ خورد و با معذرت خواهی از من گوشي را جواب داد! نفهمیدم که معذرت خواهی‌اش برایِ چی بود چون ما وسط هیچ بحثی نبودیم. و حتی یه کلمه‌هم باهم حرف نزده بودیم! با این حال گفتم: خواهش می‌کنم. کسی که پشت تلفن بود داشت یک ریز حرف می‌زد. اینو از سکوت‌هایِ طولانیِ این ور خط فهمیدم. مرد مسن داشت توضیح می‌
هرگاه زله کشوری رانابودمینمودوباخاک یکسان میکردماننداین بود که کل اقتصادوت آن کشور وابسته به خارج شود.ازداروگرفته تا بهداشت توالتهای یک کشورزله زده نیازبه پول و هزینه داشت.
پول نقش کلیدی دراقتصادداشت.نحس ترین نقطه پس ازکشورژاپن گویی سرپل ذهاب در ایران بود.کشوری که باتحریم وتهدیددونالدترامپ.گردوغباروزله متعدد پس لرزه های آن مواجه بود.برخی میگفتنددارندموشک آزمایش میکنندوسلاح دفاعی بدلیل تحریم آزمایش میکنند.هرچه بودقطعاهیچ
استادی داشتم 
که دیگر رغبت نوشتن نداشت ولی دوست داشت مباحثت کند. 
شاگردان سوال می کردند و جواب نمی داد یا دعوای آن داشت که این سوالات ساده چیست؟ مطلبی بگو و سوالی! 
آرام آرام ، دیگر کسی از او نپرسید و همه‌ی سوال کنندگان به طرفی دیگر می رفتند. و هیچکس از استاد سوالی نمی پرسید.
استاد را تنها دیدم ، گفت : بپرس. 
گفتم : هنوز به مطلب جدیدی نرسیدم تا بپرسم. 
گفت : بگو ، گفتم : والا ؟ چیزی ندارم. هم اکنون چیزی ندارم. 
گفت : اشکان فهمیدم! 
و از فردا قدر سوال
ولادیمیرپوتین درصددبودریشه مفاسداقتصادی راخشک کندازاین جهت میخواست افرادبراساس کدملی وشناسه خودنزدبانک هااعتبارسنجی شده وکمک هزینه معیشتی بگیرند.کارهای بزرگی درذهن داشت.اوقصدداشت تمام بانک های روسیه رادرقالب یک کیف پول الکترونیک بین المللی ادغام کندوازهمه مهمترمعتقدبودفرایندکیف پول الکترونیک موجب کاهش هزینه های مالی وکاهش ترافیک وبهترشدن فرایندهای پرداختنی افرادمیگردد.ازهمه مهمتربحران بانک های روسیه راتعدیل مینمود.بحران پردا
روم»
در ابتدای قرن بیست میلادی بر باقیمانده روم جنگهایی صورت داده شد تا دیگر روم اسلامی » نباشد. دو جنگ ویرانگری که عثمانی یا همان ترکان و به تعبیر صحیح روم » در گرداب آن افتاد؛ همان دو جنگ بین‌الملل بود. روم در جنگ بین‌الملل اول رسما حضور داشت ولی در انتهای جنگ دوم بین‌الملل صدمات فراوانی خورد. روم دیگر آن روم نبود ، سالها در جنگهای عقیدتی _مذهبی _ دینی بسر برده بود و از این لحاظ ید طولایی داشت ولی فرسایش امری حتمی ست. 
روم دیگر ، آن رومی
مارلاگریه کنان ازساختمان کابالابیرون زدانگارجگرش آتش گرفته بود.قلبش تندتندمیزدهیچ فردی نبودکه حس تنهایی اوودرداورابفهمد.
برنده اصلی دنیایMatrixازنگاه باراک خالق بودکه همواره بودوعدم خالق به معنی نبودهمه چیزبود.
خالق موجودیت کلی داشت بسیاربزرگ دراندازه جهان هستی وبه حدی داناکه کهکشان های متعددراآفریده بود.بزرگی خالق معنی خوبی برای مارلانداشت.اینکه همیشه تحت نظرباشدوتمام جزئیات راخالق بداندقبل ازاینکه اوبداندمفهوم بدی داشت.گویی طوفا
Alireza Fateh
Ye Shab Bishtar Bemon (Ft Cy)
#AlirezaFateh
بعد من که اون بوس که اروم رفتی سمت فرودگاه
بغضم قورت دادم که نگیره دلش تو راه
دستام یخ میزد بی اون چشام خط بی جون
میخواستم بهش بگم بمون چاره ایی نبود
میگفتی دیوونمی میگفتم عاشقم شو
مگفتی عشق چیه بمون  دارم باور عشقو
ولی وقتی داشت میرفت خودم میدیدم اشکاشو پاک میکرد
ولی وقتی داشت میرفت دلش نمیذاشت بره هی برمیگشت
دوره کارشناسی یه استاد داشتیم کلاً هر کی میرفت اتاقش میگفت چی میخوری قهوه . چای و. همه چیز داشت. میگفت هر چی میخواید بردارید. تعارف نداشت . یه شکلاتای سوئیسی هم داشت خواهر زادش براش میفرستاد شکلات تلخ98% .میخوردی دپینگ میکردی انگار . انقدر هشياریت برمیگشت!!. خالص خالص بود :)))
الانم یه استاد داریم میری اتاقش؛ خودشون هر چی دارند تو کشو و روی میز تناول میکنند دریغ از یه تعارف :)))
خیلی خوبیه :)) البته دروغ نباشه رفت یه پارچ آب آورد گفت خواستی بخور
 یه روز یه پارچه ی گل
گلیِ ظریف و نخی از توی چمدان شگفت انگیز سبزمون درآورد و گفت: می خوام
برات یه پیرهن تو خونگی بدوزم.
دوخت. وقتی تموم شد گفت: بذارش کنار برا وقتی حامله شدی.
از همون روز تا امروز کنار بود. امروز پوشيدمش.
از اون موقع برای حاملگیم ذوق داشت.
امروز پوشيدمش بی اینکه جنینی در درونم باشه. 
و شاید هرگز نباشه.
 
 
چقدر دلتنگتم. چقدر بغض دارم.
دلتنگ تو مامان قشنگم. دلتنگ دخترکی که هرگز نخواهم داشت.
مهرماه هشتادوهشت وارد دانشگاه تهران شدم تا علوم ی بخوانم، در ی ترین زمان ممکن و در ی ترین دانشگاه کشور و شاید» ی ترین رشته!
محیط دانشگاه به شکل عجیبی ملتهب بود. دوقطبی ی بین دانشجویان و اساتید و جروبحث ها و دعواهای لاینقطع آن روزها که بعضا به کتک کاری هم می کشيد، برکات بسیاری داشت. هرچند آسیبهایی هم داشت برای امثال من که در اوج خامی جوانی وارد این نزاعات شده بودند.
از دل گفتگوهای داغ و بزن بزن های گروهی و گلوپاره کردن ها
معلم: سلیم جان، با مکتب» جمله بساز.سلیم: فاروق وردک حدود ده سال وزیر معارف افغانستان بود و فعلآ وزیر مشاور ریس جمهور غنی در امور پارلمانی معلم: من گفتم با مکتب» جمله بساز. جمله تو اصلا مکتب نداشت. سلیم: نخیر استاد، جمله من حدود یک هزار مکتب داشت که شما متوجه نشدید.معلم: چه گفتی؟ من متوجه نشدم؟ تو فکر کردی من احمقم؟ برو از صنف بیرون.مجیب! ایستاد شو. با پول» جمله بساز.مجیب: در حکومت حامد کرزی، فاروق وردک وزیر معارف افغانستان بود.معلم: پسرم، کج
بعد از کلی تاخیر و 14ساعت تو قطار بودن با خستگی و گرسنگی تو این گرمای انقلاب سوز چشممون به جمال میدان انقلاب افتاد و تو چه می‌دانی چه قول و قرارها گذاشتم با خودم! اما رمقی برایم نمانده بود تا بایستم و از امروز بسازم آنچه که رویاپردازی می‌کردم! آنقدر این بی‌رمقی را تلقین کردم که اساسا تا شب گوشي به دست بین خواب و بیدار بودم! وقتی چای گذاشتم و رفتم اتاق دوستم انگار انقلابی کرده باشم! همانطور خود را فاتح می‌دیدم که عضو جدید اتاقشان مرا به وجد آو
از همون اول، وبلاگ برام حالت مسکنی رو داشت که روزای سردرگمی و گیجی و غم‌های مبهم بهش پناه می آوردم، اثری داشت که توی نوشته های کاغذی نبود، حتی اگه کسی نمیخوند، حتی اگه نظری نمیومد، همین نوشتن اینجا، حالم رو بهتر میکرد.
اما الان یکم فرق کرده، از هر سه تا پست، دوتاش میشه موقت یا پیش نویس که انتشار پیدا نمیکنه. میترسم از نوشتن از خودم، از درونیات. میترسم از قضاوت، از کامنتایی که گاهی بی‌هوا و بدون هیچ قصدی میاد و حالم رو بدتر میکنه. تازه این در
یک زمانی هم تمام سیگار داخل مملکت ، از تولید اداره دخانیات بود و چیزی به اسم کره ای و عربی نداشتیم. تحت مجوز سوئیس تولید نخ به نخ وجود داشت و خبری از این سیگارهای گرانقیمت و رنگارنگ نبود. یک بهمن بود که الان هم هست ولی کمترین خرید را داره! دیگر فروردین و ۵۷ و بنامهای ماههای شمسی سیگار در کشور پخش بود.اشنو ، سیگاری بود تند ؛ ولی خریدار زیاد داشت. الان سیگارهای عجیب و غریبی در فروشگاههای تغذیه دیده می‌شود. معلوم نیست چرا تولید داخل نتوانست هیچگا
نکاتی که باید درباره خرید کولر گازی بدانید
آیا می­دانید اگر کولر گازی متناسب با خانه و محیط خود خریداری کنید، قبض برق شما افزایش چندانی نخواهد داشت؟
در این مقاله می­خواهیم نکات مهم و لازمی را که جهت انتخاب و خرید کولر گازی به آن نیاز خواهید داشت را به شما یادآوری کنیم، پس همراه ما باشيد.
انواع مختلفی از کولرهای گازی وجود دارند از قبیل: کولر گازی پنجره ای، کولر اسپیلت ،کولر گازی پرتابل و کولر ایستاده.
ادامه مطلب
ای پیک راستان خبر یار ما بگو
احوال گل به بلبل دستان سرا بگو
ما محرمان خلوت انسیم غم مخور
با یار آشنا سخن آشنا بگو
برهم چو می‌زد آن سر زلفین مشکبار
با ما سر چه داشت ز بهر خدا بگو
هر کس که گفت خاک در دوست توتیاست
گو این سخن معاینه در چشم ما بگو
آن کس که منع ما ز خرابات می‌کند
گو در حضور پیر من این ماجرا بگو
گر دیگرت بر آن در دولت گذر بود
بعد از ادای خدمت و عرض دعا بگو
هر چند ما بدیم تو ما را بدان مگیر
شاهانه ماجرای گناه گدا بگو
بر این فقیر نامه آن محت
مهم نیست چجوری! بلند شو!با همین جمله که توی ذهنم میچرخید،زنگ زدم به رفیقِ عزیز و شرط و شروط گذاشتم که یه سه‌شنبه رو خالی کنیم برای هم.که اگه قرارِ سینما بریم،نریم!که اگه قرارِ بشينیم درس بخونیم،نخونیم!که اگه قرارِ تا لنگِ ظهر بخوابیم،نخوابیم!گفتم این روزهای آخریِ پاییز،بیا به قولی که بهت دادم،عمل کنم.بیا بریم یه کوچه که کُلی برگ‌های زرد و نارنجی پهنِ زمینش شده.بیا بریم خش‌خش کنیم رفیق!شال و کلاه کردیم و رفتیم.روی برگ‌های خشک و نیمه‌جون
بهار دارد تمام می شود. ماه این روزها عجیب زیبا شده است. ساری گلین گوش می دهم و از هزاران حرف ناگفته در گلو رنج می برم. کاش می توانستم سازی بنوازم، نقشي بکشم، آوازی بخوانم. روزها را با سر اومد زمستون زمزمه کردن می گذرانم و شب ها را با گوش دادن به بندر تهران صبح می کنم. بهار سختی بود و گذشت. خوب که گذشت. سال ها بعد از این بهار یاد می کنم. بهاری که ماهش ماه شده بود، که بی نهایت پروانه داشت، بابونه هایش با طروات بود، با مریم و محسن گوجه پلو خوردیم و من ز
هر چه تلاش کردم نشد که خداحافظی کنم و بگم دیگه نمیام. نه به بچه‌ها گفتم، نه پرسنل. فقط مدیر و سرپرستار خبر دارن. نهمین و آخرین شيفتم تو مرکز توانبخشي بود. با بچه‌ها مشکل اساسی نداشتم، ولی با کادرش تقریبا چرا.
دیشب تو مرکز افطار_پارتی بود! اول افطار، بعد هم ارکستر و رقص و فلان!
یکی از بچه‌ها دستش خورد کاسه‌ی سوپ چپه شد رو گوشي من که به عنوان چراغ گذاشته بودم رو میز (چون تو حیاط بودیم). حالا انگار سرما خورده، صداش درنمیاد. گمیشان هم که رسیدیم، هم
بادبادک‌باز، کتابی جالب با ماجراهای جذاب و البته غم‌انگیز‌ !
بعد از مدت‌ها دوباره اتفاق افتاد که کتابی را بخوانم و شب در میان شهرِ کتاب قدم بزنم، آن‌شب روحم تمامِ وقتش را در خیابان‌های کابل گذراند،در خیابان وزیر اکبر‌خان و کنار سپیدار قد بلند حاشيه‌ی خیابان‌، کنار لباس‌های رنگی رنگی نه و چپن بلند مردانه و دامن‌های حاشيه‌دوزی شده‌‌ی ن افغان‌، با پس زمینه‌ی صدای احمد ظاهر، کنارِ مسجدِ روی جلد کتاب و بعد. مخروبه‌های کابل .
می‌تونستم خستگی رو حس نکنم. ساعت از یازده گذشته بود. سردردم رو ربط می‌دادم به آلودگی هوای امروز که این همه راه رفته بودم تا اونجا و برگشته بودم و آخر هیچ لذتی از روزم نبرده بودم. شاید هم تمام اون سردرد از جنگی بود که از صبح توی سرم شروعش کرده بودم. حالا جلوی پنجره ایستاده بودم و به شهری نگاه می‌کردم که تا ابد ادامه داشت انگار. شهری که اون لحظه بیشتر از هر وقتی ازش بیزار بودم. من هیچ وقت اون کارها رو نکردم که اثبات کنم آدم ِ خوب ماجرا منم. من هیچ
محسن مشکلات خانوادگی فراوانی داشت مداوم دربیمارستان میخوابیدومستقیم به داروهای اعتیادآوروصل میشد.وقتی کسی به اوسرنمیزدپروانه تنهافردی بود که سمتش میرفت.پروانه فردی دارای نفوذمالی بوداین نفوذمالی رابواسطه رمان های محسن دربازارزیرزمینی رمان بدست آورده بود برای محسن مهم این بود که به فردی تکیه کند که اگربگویدنروآن فردنرودوپروانه این خصوصیت را داشت ازهرلحاظ پروانه و محسن به یکدیگرتاابدالدهرمیآمدندچون هردوزیرقسم و سوگندی که یادکرده ب
برای دفاع پروپوزالم به شدت استرس داشتم به حدی که صبح دیدم روی کامم پر از وزیکول های هرپس (تبخال) شده بود . اما همه چی خوب پیش رفت . یه جورایی باورنکردنی بود استادایی که خیلی اساسی سوال می پرسیدن نیومده بودن فقط هم یک دلیل داشت دعای مامانم .
۱
نور آفتاب اصلاً درون این مغازه‌ی کوچک رخنه نکرده بود. تنها پنجره‌ی مغازه، سمت چپِ درِ ورودی، با کاغذ و مقوا پوشيده شده و یک لوح اعلان هم روی دستگیره‌ی در آویزان بود.
نور لامپ‌های مهتابیِ سقف روی پیرزنی افتاده بود که داشت به سمت بچه‌ای می‌رفت که در کالسکه‌ای خاکستری بود.
آه! داره می‌خنده.»
مغازه‌دار، زن جوان‌تری که کنار پنجره رو به صندوق نشسته بود و حساب‌هایش را بررسی می‌کرد، بااعتراض گفت پسر من می‌خنده؟ نخیر خانم، فقط داره شکلک د
دارم میرم امتحان کنکور بدم! صبح ساعت ۰۵:۳۰ با صدای موبایل که مامان خانم زنگ زده بود بیدار شدم!!!! و رفتم دوش گرفتم نمیدونم چرا هی دور اتاق های خونه راه میرفتم و با خودم حرف میزدم!!!! چرا توی دنيايي خیالی ام هستم من. دنيايي خیالی دست از سرمن برنمیداره یا من ول ش کنش نیستم
استاد درس تاریخ افشار و زندمان می‌گفت: نادر به همان اندازه‌ای که از نظر نظامی نابغه بود، از نظر ی احمق بود! لیست کسانی را که می‌خواست بکشد از قبل تهیّه کرده بود و داده بود دست ندیمش که من می‌خواهم اینها را بکشم. خب، بکش دیگه! چرا از قبل اعلام می‌کنی؟ آخر سر هم همین باعث قتل او شد و به قول شاعر:
سر شب به سر قصد تاراج داشت.سحرگه نه تن سر، نه سر تاج داشت.
گربه، قبل از شکار کمین کرده و با سکوت طعمه را رصد می‌کند تا در فرصت مناسب به حساب
دنیا می توانست همین قدر غم انگیز باشد. من برای خریدن کیک تولد مامان به شيرینی فروشي بروم و بعد اعلامیه ی ترحیم او را ببینم. آن هم اعلامیه ی سالگردش را، باورت می شود؟راننده ی سرویس مدرسه ام فوت کرده بود، یکسال می شد. راننده ای که هشت سال با مینی بوس سبز و سفیدس رأس ساعت دنبالم می آمد با زبانی که لکنت داشت سلام می کرد، نه به من که به همه ی دخترهای قد و نیم قدی که سوار مینی بوسش می شدند. بعدتر که دیگر مدرسه نمی رفتم، گاهی که می دیدم بوق می زد و با دست
++امروز پایانی شبکه های کامپیوتری داشتم. قبل از جلسه یکی از پسرهای کلاس صندلی خودش رو با من هماهنگ کرد و بهم هم گفت. یه بیست دقیقه از جلسه گذشته بود دیدم تمرکزم داره بهم میخوره و تایمم داره میره. به یه ترفندی جام عوض کردم. 
بعد از جلسه واقعا احساس کردم نسبت بهم حالت تهوع داره!!!
++ارشد ثبت نام کردم. میخوام یه سال زودتر برم سر جلسه ببینم چی کاره هستم!
++یکی از چیزهایی که به شدت من رو ناراحت میکنه رفتارهای هیجانی خودم هستم. از نظر من زیاد صحبت کردن که
مهمان ها رفته بودند. خسته از روزهای شلوغی که گذشته بود دراز کشيده بودم انتهایِ هالِ خانه ی دا. ساعت از دوازده شب هم گذشته بود. هندزفری ام را چپانده بودم توی گوش هایم و آهنگ گوش می‌دادم که همهمه ها را بشورد ببرد. با اینکه دا در دیدم بود اما او هیچ دیدی به من نداشت. داشت رخت خوابش را مرتب می‌کرد. همزمان م هم حرف می‌زد.صدای آهنگم بلند بود‌‌‌. برای همین هیچ صدایی از دا نداشتم. فقط تصویرش را داشتم . یک آن شکستگی های دا در نظرم پر رنگ شد. یکی ی
نتانیاهوبعدازخوردن کباب خرچنگ سوپ اختاپوس زنجبیلی راجلوی خودودونالدترامپ گذاشت وگفت بایدمداوم هیولای ثروتمندان شویم وآنهارابدوشيم.دونالدترامپ عاشق سوپ اختاپوس زنجبیلی بودباولع خورد.
فقدان بودجه کافی برای اداره امورکاخ سفیدورژیم صهیونیستی راتبدیل به یک بره بی دست وپاکرده بود.علل مختلفی داشت بزرگترین علتش هزینه دربخش های زیان دهنده بود.بخش هایی که مولدثروت نبودندومداوم دریک روزبازیان مواجه بودند.اقتصادکلان بیشترکشورهابرپایه آن بو
هیچوقت نمی تونستم حرفم رو مستقیم بگم
برای مستقیم حرف زدن باید حرف داشت،
باید خیلی حرف داشت
طوری که اون وسطا  سکوت نخواد حاکم بشه
حاکمیت که به سکوت بیاد  دیگه نمیشه حکومت رو ازش بگیری
اون وقت تو بهش عادت میکنی
اونقدر بهش عادت میکنی
که دیگه برای یک کلام حرف زدن هم سکوت رو ترجیح میدی
بعد کانتکت گوشيتو بالا پایین میکنی بعد از یه مکث کوتاه صفحه گوشيتو خاموش میکنی و به چایی که سرد شده خیره نگاه میکنی!!
 
باراک اوحال بازی شطرنج باهیلاری کلینتون نگاهی به ساعت کردوگفت بایدبرم.هیلاری گفت الان؟باراک گفت آره میشله منتظره واسش کیک تولدبخرم.هیلاری گفت کیک تولدمیشله ازشطرنج بامن واست مهمتره؟باراک گفت دلم نمیخوادخانم هارامنتظربگذارم.هیلاری گفت ازباخت توشطرنج بامن میترسی؟باراک گفت هرچقدردوست داری چانه بزن ولی من به میشله قول دادم وبعدرفت.
درراه یک دخترآمریکایی که گردن وکمرش حلقه بودوبردستش بارکدقیمت داشت رادیداوراازصاحبش خریدوب
تعبیر روانشناختی و تفسیر و معنی واقعی ۲۱۰ خوابی که همه ما تا به حال دیده ایم:
این نوشتار مقاله کاملی است درباره تعبیر خواب و رویاهایی که ممکن است بیشتر ما در طول زندگی مان تجربه کرده باشيم. خواب و رویا مجموعه‌ای از تصاویر است که ظاهرا ضد و نقیض و بی‌معنی هستند، اما در واقعیت ناشي از عناصر روانشناختی هستند و معانی روشنی در بر دارند. با بازده همراه باشيد تا تعبیر خواب و تفسیر و معنی واقعی ۲۱۰ خواب که همه ما تا به حال دیده ایم را بدانید.کارل یونگ
خویشم را با هر شکستن نزدیک‌تر می‌شوم. صبر اگر داشتم در مفصلِ زخم‌های بزرگ، شاد می‌گریستم که بناست منِ دیگری، منِ بیش‌تری از پسِ هر زله پیدا شود، که دوست‌ترش بتوانم داشت.
با این همه، شيرین‌تر از سُکرِ نقاهت نیست، پس از تحمّلِ صعب‌ترین دردها.
خدا یاری‌ام کنَد از دردهای پسین، سربلندتر، محکم‌تر، جان به در ببرم.
در راه برگشت از بهشت زهرا به همراه مادر؛ مادر گفت که بجای برگشتن با مترو که دوباره باید سوار ماشين هم شد، از همین جا سوار ماشين بشيم، صبر کردیم تا یک مردی بلاخره نگه داشت و مقصد رو گفتیم و شروع کرد به حرکت. داشتیم به مقصد می‌رسیدیم که هی راننده خیلی با احترام می‌گفت هرجا شما بگین من نگه میدارم! و بلاخره ما گفتیم و ایشون نگه داشت.موقع حساب کردن کرایه ماشين یکدفعه گفت:+ کرایه نمی گیرم!- نمی‌گیرید!!؟+نه مسافر کش نیستم همینجوری سوار کردم!-آخه نمیشه
زمستون بود. کوله‌م رو روی زمینِ خوابگاه رها کردم و کتری رو برداشتم. چای. من به چای نیاز داشتم! این کتری جدید بود. کتریِ قبلی دیگه قابل استفاده نبود؛ دستِ کم پنج‌بار به طور کامل سوخته بود که فقط یک‌بارش تقصیرِ من بود. اونقدر سیاه شده بود که اگر توی فاجعه‌ی پلاسکو هم می‌بود قطعا اوضاعِ بهتری می‌داشت.
شعله‌ی اولین گاز خیلی کم بود؛ بیست دقیقه زمان می‌برد تا آب رو به جوش بیاره. بیست و دو دقیقه درواقع، چون قبلا با تایمر اندازه گرفته بودمش. می‌خو
ولادیمیرپوتین درحال مطالعه کتاب هایی بود که کمترتمداران سراغش میرفتند.این کتاب ها روش های تحت سلطه گرفتن کشورهارامیاموختند.یکی ازاین روش ها حمل ونقل دریایی بود.اومیدانست که بایدزیردریایی های خودرادرمسیرحمل ونقل دریایی قراردهدوبتوانددرعرصه امتیازگیری قدرت کسب کند.امااونیازبه شرکاومتحدان ویارگیری داشت.اوآغازبه یارگیری کرده بود.یارگیری های پوتین موجب خشم دونالدترامپ بود.دونالدوپوتین فقط ضدیکدیگرنبودندبلکه هرکشور که دنبال یک ا
پدر علاقه ی شدیدی به مادرم داشت.
 بعد از شهادتش، از همرزمانش شنیدیم که وابستگی بیش از حدی به خانواده اش داشت و همیشه دوست داشتند راز این دلبستگی را بدانن.
این علاقه حتی دربین همرزمانش در سوریه هم پیچیده بود.
همیشه به ما سفارش میکرد که به مادرتان احترام بگذارید و دست و پای مادرتان را ببوسید.
دوستت دارم را خیلی به مادرم میگفت.
مدافع حرم
شهید حسین رضایی
@modafeanharam77
مریض های بعد از ظهر کنار اینکه معمولا بد حال تر و پیچیده ترن یه چیزای باحالی مثل داستان های زندگی جذاب هم بیشتر دارن
چند روز پیش ه بعد از ظهر مطب بودم ۴ تا بارداری ناخواسته داشتم.اولی دختر ۲۱ ساله که مشکوک به بارداری بود و با پدر شوهرش اومده بود چون عقد بود میترسید که ازمایش بده
دومی خانمی بود ۳۷ ساله با دختر ۱۶ ماهه که جواب ازمایش مثبت اومد.هم خوشحال شد هم شوکه
سومی خانمی بود که شوهرش اصرار میکرد که نه حامله نیستی و زنه میگفت شاید باشم و خیل
شب شده بود
آسمان اشک می بارید
معشوقم چای می ریخت
برگ های نارون در حیاط خانه ی ما
عاشق شده بود
باران نقاشي شب را خط خطی می کرد
هوا سوز سردی داشت
اسمان با ابر سلفی می گرفت
مادرم
سوزن نخ می کرد
باد با زمزمه اش لالا یی می خواند 
پنجره خوابش گرفته بود.!
شاعر:عیسی کیانی کری
برشي از یک قسمت زندگیم  که به لحاظ زمانی خیلی هم دور نیست رو بخاطر آوردم و ناخودآگاه تماماً لبخند شدم .
وقنی دوخت آخرین کیفم تموم شد ساعت ۵ ونیم عصر شده بود.   (دوخت و مونتاژ قسمت آخر کار نیست  و بعد از اون تمیز کاری و ریزه کاری و رنگ لبه و سمباده ش میمونه) 
همین دیروز بود دیگه . درست ۶ روز از وقتی که خلق کردنش رو شروع کردم گذشته بود .
آلارم گوشيم داشت خودکشي میکرد اما توان خاموش کردنش رو نداشتم .  فقط با صداش پرت شدم به دو روز قبل که بعد از ظهر همین
شيش کباب با راسته گوساله
شيش کباب یک کباب مشهور از کشور ترکیه است که با تکه‌های مربعی گوشت که روی سیخ زده می‌شود درست می‌شود. نام این کباب شبیه به ششلیک است که هر دو 
برگرفته از کلمه ترکی شيش به معنای سیخ است. 
شيش کباب هم با مرغ و هم با گوشت قرمز درست می‌شود. این کباب در واقع با گوشت خوابیده در مواد یا همان مرینت شده درست می‌شود که طعم فلفلی خوشمزه‌ای خواهد 
داشت. بهترین بخش گوساله برای کباب بخش راسته است، چون نسبت به سایرین برای کباب مزه ب
کاش گره کار رو پیدا می کرد
بیشتر خواب هایی که میبینه همیشه دیر میرسه
دلیلش هم به نظرم تو خواب بهش میگن انگار پای رفتن پای ارادت سسته اراده و نیتم درست نیست. 
نمیرسی. 
الان یاد افتاد که خواب امروز این بود که کسی داشت میافتد و دیر کرد
دیر کرد
به نظر حقیر، تنها نعمتی که توی این دنیا ارزش حسرت خوردن را دارد، خانواده ی خوب است. هست کسی که همه اعضای خانواده اش آرآم، دانا، از خود گذشته، باهوش و موفق باشند؟ اگر چنین کسی باشد، در واقع خدا در بهشت چیز چندان جذابی برای عرضه به او نخواهد داشت!
اینقدر مواظب بودم که گرمازده نشم ، دچار سرماخوردگی شدم :///در اوج گرما آدم سرما بخوره خیلی حرفهههه .
دیروز فکر کنم در اون 4 ساعتی که داشتیم فوتسال بازی میکردم در حد 5 دقیقه ( هر 45 دقیقه) میرفتیم آب سرد میخوردیم ، اونجا هم آب نبود متاسفانه . همش آب سرد کن داشت که .
مرشد و پیری که چشمان کم سویی داشت روزی از یکی از مریدانش، خواست که از طرف او به معشوقش نامه ای بنویسد ،مرید هر چه که استاد در وصف معشوق گفت را نوشت، فردا بازهم از او خواست همین کار را انجام دهد، اما نامه عاشقانه تر از روز قبل بود ، این کار روزها پشت سر هم تکرار شد.آنچه مرید را به تعجب وا می داشت آن بود که استاد نامه ها را در گوشه ای نگاه می داشت و آنها را به معشوقش ارسال نمی کرد، اما  روزی رسید که استاد دیگر از شاگردش نخواست تا برایش نامه بنویسد،
سلام
بار ها خواسته ام وبلاگ عزیزم را حذف کنم. 
کودکی من.نوجوانی من.حوصله ی بسیار عجیبی داشت.
در ٢٠ سالگی ام هستم و یک سال است هیچ شعری از من نجوشيده است.
راحت باشم.بسیار ترسیده ام.زمانی شعر و نقاشي پیشه ام بود.و اکنون کور شدن هر دورا به چشمم میبینم.
هرچند اکنون هنر آغوش های تازه اش را برایم گشوده.و تئاتر و موسیقی را دنبال میکنم.باز هم احساس میکنم حوصله ی کودکی ام را در اینها باز نیافته ام.
با تمام وجودم ترسیده ام.
برای عرض شرمندگی به
برای روزنبرگ‌ها
 
خبر کوتاه بود:
- اعدام‌شان کردند.»
خروشِ دخترک برخاست
لبش لرزید
دو چشمِ خسته‌اش از اشک پُر شد،
گریه را سر داد.
و من با کوششي پُردرد اشکم را نهان کردم.
 
- چرا اعدامشان کردند؟
می‌پرسد ز من با چشمِ اشک‌آلود
چرا اعدام‌شان کردند؟
 
- عزیزم دخترم!
آنجا، شگفت‌انگیز دنيايي‌ست:
دروغ و دشمنی فرمانروایی می‌کند آنجا
طلا، این کیمیای خونِ انسان‌ها
خدایی می‌کند آنجا
شگفت‌انگیز دنيايي که همچون قرن‌های دور
هنوز از ننگِ آزارِ سیاه
چند وقتی میشود که آنچنان که دلخواه و دلچسبم باشد؛ دست و دلم به قلم نمی رود و می اندیشم به آنچه گذشته و در حال گذر است. انگار کن رهایی ام را قفلی زده اند به وسعت تمام جسم و جانم. به گذر این روزها سخت، امیدی نیست و در حالی گرفتار مانده ام که به شدت نیازمند ترکش هستم. دنیاست دیگر یک روز با ماست و روزی دیگر بر ما. و آدمیست و دلــــ .اصلا وقتی فکر می کنم دل را برای چه  آفریده اند می مانم در حکمت خلقتش. حسابش را کرده ام چند وقت یکبار که هواییِ دلخوش
وقتی که مرد، حتی یک نفر هم توی محل ما ناراحت نشد. بچه‌های محل اسمش رو گذاشته بودند مرفه بی‌درد و بی‌کس. و این لقب هم چقدر به او می‌آمد نه زن داشت نه بچه و نه کس‌وکار درستی.شنیده بودیم که چند تایی برادرزاده و خواهرزاده دارد که آنها هم وقتی دیده بودند آبی از اجاق عموجان و دایی جان برایشان گرم نمی‌شود، تنهایش گذاشته بودند.وقتی که مُرد، من و سه چهار تا از بچه‌های محل که می‌دانستیم ثروت عظیم و بی‌کرانش بی‌صاحب می‌ماند، بدون اینکه بگذاریم کسی
باراک اوبامابه همراه دختری که ازصاحبش خریده بودواردخانه خودشد.دخترشالی که درسرکرده بودکه حلقه گردنش رابدستورباراک اوبامانبیننددرآوردازآنجاکه درخانه فقط اوبودواوباماتمام لباس تنش رادرآوردوکناردرایستاد.
اوبامابی تفاوت به یکی ازبازیگران هالیوودکه علاقه وافری به دین رائیلیسم وکابالاداشت تماس تصویری برقرارکردوازاوپرسیدنظرش دررابطه بازیبایی دخترچیست مدروزهست اندام مناسب وزیبایی داردگویی قصدداشت دختررادوبرابرقیمت خریدبه اوبفروشد
یادمه رفته بودیم تهران ، تو بازار گشت میزدیم که یه پاساژ بود که یه دکان داشت و تو تابلو اون دکان نوشته بود:
ساندویچ - فتوکپی - بستنی - لباس - گل و غیره . . . - وسایل زایمان
این آخریه منو کشته بود ، بابام ازش عکس گرفته بود ولی گوشيشو گشتم پیدا نکردم ، فکر کنم پاک شده باشه.
وجدانا فکرشو میکردیداون فیونآیی که میومد از تلاش و انگیزه مینوشتو میگف امروز فلان ساعت درس خوندم بهمان ساعت خوندمیه روزی اینطوری گریه کنه و فکر کنه چطوری میشه زودتر مُرد؟ :)تجربه ی خودکشي داشتید؟ زنده موندید یا چی؟ =)درد داشت؟
یکی از باهوش ترین دخترهایی بود که میشناختم.مطالبی که ما یک روز تمام سر حفظ کردنش پدر خودمون رو در میاوردیم،طی نیم ساعت قبل از شروع کلاس میخوند و همون نمره ای رو میگرفت که ما میگرفتیم.پدر و مادرش جدا شده بودن.در ظاهر ش زندگی میکرد اما مادرش شاغل و دانشجو بود و عملا وقت رسیدگی به دخترش رو نداشت.یادمه هیچوقت کتابهای برنامه ی روزانه رو همراهش نداشت.
سوم راهنمایی جزو تاپ های شهر بود و رقیب درسی کسی بود که الان داره دانشگاه تهران پزشکی می
(:
یک سال پیش فارغ از این که چه اتفاقاتی افتاد و چقدر این سال کذایی به هممون سخت گذشت ولی چیزایی واسه هممون داشت که نمیشه راحت بیخیالش شد.
مهم ترینش این بود که به مرگ به شکل یه چیز عجیب غریب و دور نگاه نکنیم،نه مرگ درست نزدیک ماست توی هر نفسی که میکشيم ولی به قول شعبان علی باید جوری زندگی کنیم که وقتی مرگ اومد سراغمون هیچ حسرتی نداشته باشيم شاید هنوزم دلم براش تنگ بشه شاید هنوزم تو خیابون چشم های شبیه چشای اون دلم رو بلرزونه.درسته هنوز یه وقتایی
 باقیات الصالحات همه در یک ویژگی مشترکند؛
        همه محصول توجه بی چشم داشت انسان به دیگران 
                                         و موجب توسعه ی قلب او هستند
         همه [ظاهرا] "فرا"خودند.
.
+. وَالْبَاقِیَاتُ الصَّالِحَاتُ خَیْرٌ عِنْدَ رَبِّکَ ثَوَابًا وَخَیْرٌ أَمَلًا
نیکیهاى ماندگار از نظر پاداش نزد پروردگارت بهتر و از نظر امید [نیز] بهتر است
سوره کهف ایه ۴۶
                                                                                     @hadisenemat
درکل دنیاهزینه تراشي برای دولت یک کشوربرابرباگران شدن پول افزایش سودسپرده و بهره وام بانکی بود.هزینه تراشي مکانیزم های مختلفی داشت.اول پخش شایعه.دوم وحشت آفرینی.سوم.تحریم.چهارم جنگ.پنجم بلایای طبیعی.ششم آتش سوزی یک ساختمان مملوازکالای اساسی که منجربه کاهش کالادربازارمیشد.
هرچیزی که تعادل عرضه وتقاضارابهم میزدمانندکسری اعتبار یک بانک توسط موسسات رتبه سنجی که عده ای معتقدبودنداین موسسات با دریافت رشوه رتبه بانک هارابالاوپایین میکنند.ت
آخه یک ساعت و نیم طول کشيد! 
منم که عرقو! یعنی چنان عرق می کنم که هر کی ندونه زیر آفتاب بیل میزدم! عرق رفت تو چشمم و سوززززوند عرق رفت تو دهنم و رسما مزه نمک اومد! :| 
هیچی دیگه رفتم حموم بعدش 
آهان لازم که نیست بگم که مامان نبود که تونستم جاروبرقی بکشم هوم؟ 
خیییییییییییییلی آشغال داشت خیلی زیاد :/ 
اذانه 
قبل از هر نوشته ی دیگه ای اجازه بدید بگم ؛: من زنده ام ! 
این مدت در بین انبوه کتابها و رفرنس های پزشکی گم شده بودم و هر چقدرم که سعی میکردم پیدا بشم بی فایده بود .
خیلی منتظر موندم که یه فرصتی پیش بیاد تا یه پست خوب بنویسم ولی ظاهرا اون فرصت هیچ وقت نمیاد برای همین به همین اعلام زنده بودنم اکتفا کردم :) 
قبلا که کنکوری بودم ، همیشه صحبت های یکی از رتبه ها رو که شخصیت خیلی جالبی داشت گوش می دادم . یکی از ویدیو هایی که اون ادم گرفته بود ، ویدیویی
بگذریم که تا ساعت 5:15 عصر چطوری گذشت و برای بچه‌ها چه بهانه‌هایی آوردم، اوج ماجرا ساعت 5:17 عصر بود، فایل نهایی یه سفارش فوری داشت توی ایمیل آپ‌لود می‌شد که پیام فائلا اومد روی گوشي‌ام. بعد از سلام و احوالپرسی چیزی گفت که اصلاً انتطارش رو نداشتم، نشونه‌ای که از اومدنش ناامید شده بودم، حرفی که توی اون حال واقعاً شوکه‌ام کرد. اول لرزش دستم شدت گرفت و بعد بلافاصله گریه‌ام. 
دوستی داشتم که می‌گفت وقتی برای هم دعا می‌کنید به هم بگید. واسۀ این ح
ح.ه همش اصرار داشت به ایجاد ارتباطات اجتماعی بیشتر!جدیش نمیگرفتم؛اما چند روزی هست که چشمم رو بیشتر از قبل باز کردم،توی روابط همراه با برخی زخم ها و تنش ها داری یاد میگیری و یاد میدی و بزرگ میشي و بزرگ میکنی!
روزهایی که ع.پ همراهیم میکرد رو به خاطر دارم؛
من کودک تر و کوته فکر تر از هرچیزی که فکرش رو میکردم بودم،همونطور که گفتم روابط ادم رو بزرگ میکنن،من هربار که گذشته رو توی ذهنم مرور میکنم با یه دختربچه روبه رو میشم که ترسهای مزخرفی داشته و دغ
 مدتی بود که اصرار داشت یک موتور مدل بالاتر بخرد و 5/3 میلیون پول لازم داشت، هر چه اصرار کرد من ندادم. 
اما روزی که زنگ زد تا برای پاسپورتش 2 میلیون واریز کنم از او سؤال کردم برای چه کاری می خواهی سریع و بی وفقه، توضیح داد برای سوریه، عراق، کربلا، دمشق، برای پیاده روی اربعین و آنقدر تند تند توضیح می داد که من مبادا نه بیاورم. 
و من هم بلافاصله واریز کردم و دوستانش تعریف می کردند که بعد از پیامک من آنقدر خوشحال شد و تک و تک دوستانش را بوسید.
در حقیق
مدت زمانی بود که هر از چند گاهی با خبر ترور نخبگان کشور شوک بزرگی میهنمان را فرا میگرفت. یک روز صبح اخبار روز کشور خبر از حادثه ی هولناکی می داد. ترور یکی دیگر از نخبگان کشور. ولی اینبار داستان برای استان من فرق داشت
ادامه مطلب
دو برادر بودن که یکی از انها 17 سال داشت و مترس نامیده شوده بود و برادر دیگری10  سال بیشتر نداشت داریس نام نهاده شده بود.
روزی برادر بزرگتر که داشت در مرزعه کار میکرد از دوستش خبر جنگی را در مرز شنید و بعد از چند روز به کمک لشکریان شتافت.او را از دشمن هیچ باک نبود و شجاعانه در برابر دشمن ایستاد که در همین راه جانش را باخت.
خبر به گوش برادر کوچک تر که رسید روز ها گریه کرد و در غم افسردگی اسیر شد ولی معتقد بود برادرش زندست.
او به خانه که می امد با نگاه
دیگر خبری از آن خوابهای عمیق وصورتی و رویاگونه نیست به گمانم دستانِ او تارسیدن به دستانِ رویاهایم فرسنگها فاصله داشت،آنقدر دستانِ رویاهایم را نگرفت وبه خوابهایم نکشاندشان که رویاهایم درسرزمین خوابها گم شدن و اکنون من مانده ام وخوابهایی که بافرکانسِ خاکستری،شب را به صبح میرسانند
به راهِ بادیه رفتنم، خطا در خطای خوشحال. این‌که هی غلط بنویسم، او هی لوسم کند، ببخشدم، یادم بدهد، عادتِ شيرینم شده است. این‌که خطاهایم توجّهش را جلب کند، و فکر کند باید بیشتر هوایم را داشت. مورچه‌ی شکردانم من، شاد و مورموران و غلت‌ن در بهشتِ نگاهش. خوش به من، خوشا به من.
اگر نیرویش زخمی می شد، حتما می کشيدش عقب، یک تنه.
وقتی عقب نشينی شود، کسی زخمی را با خود نمی آورد . طرف می ماند با سلاح و خستگی اش.  ولی عمار برای هر کدام وقت می گذاشت. برای تک به تکشان حوصله به خرج می داد.
روز به روز روی خودش کار می کرد تا روی نیرو بیشتر تاثیر بگذارد. نیرو قبول می کرد که عمار پایش می ایستد.
به جای اینکه بگوید برویید، می گفت بیایید.
خیلی هوای نیرویش را داشت مسئول گروهان بود.
برای همین اداره کردن نیرو را خوب می دانست.
او را با عنوان ف
+ ببین تو هیچیت معلوم نیست. نه دین داری، نه خدا سرت می‌شه، نه عشق و حال دنیا رو می‌کنی، نه چیزی می‌کِشي، نه مست می‌کنی، نه چایی می‌خوری، نه قهوه‌ دوست داری، نه سیگار می‌کشي، نه نوشابه دوست داری، نه اهل رفیقی، نه اهل خانواده‌ای، نه. اصن معلوم هست تو زندگیت چه گهی می‌خوری؟
- [خیره به دوربین]
می گویند خدا علی علیه السلام را خیلی دوست داشت. او به همه مقامات عالی معنوی دست پیدا کرده بود. یک ویژگی دیگر مانده بود که اوج قرابت با ذات حق را نصیبش می ساخت. این که به مولا تهمت بزنند که هیچ، سلامش نکنند که هیچ، حتی جواب سلامش را هم ندهند.
خدا آنهایی را که بیشتر دوست دارد، بیشتر مبتلا می سازد. علی با درد غربت آشنا بود .
مداح جوان اردبیلی، محب اهل بیت بود. دیروز ساعاتی مانده به شب شهادت جوادالائمه عزم روضه داشت که قلبش گرفت و .
این روزها عده ای
دونالدبعدازخوردن یک ورق کالباس روبه جان بولتون کردوگفت:جانی جون ازمن یادمیگرفتی یخچالت راپرازکالاهای اساسی میکردی این ورق کالباس کجای معده رامیگیره.
جان بولتون کلمه جانی رامترادف باقاتل زنجیره ای میدانست.جان بولتون گفت قبله عالم درایالات متحده ودنیاشماهستیدتاشماهستیدیخچال راچراپرکنم شماهمواره روزی رسان عالم هستید.این چاپلوسی ازایی ابدی داشت همان حقوق نجومی پشت پرده ازاینجادرکاخ سفیدرقمش مشخص میشد.
دونالدگفت:حساب های بانکیت راشار
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب