نتایج پست ها برای عبارت :

قبلا درباره زبان فارسی می دانستم اکنون یاد گرفتم تصمیم گرفتم

بذارین بگم چی از هرچیز دیگه ای ميتونه گیج کننده تر باشه، گم کردن هدف!وقتی که کلاس پنجم بودم و مامانم منو برد و کلاس زبان ثبت نامم کرد فکر نميکردم که داره بهم هدف ميده، داره یکی از مسیر های مهم زندگیمو برام درست ميکنه. اگه به غر غرای من گوش ميکرد و ثبت نامم نمد الان من شاغل نبودم، الان احتمالا هیچی از زبان بارم نبود و فقط یه مسیر رو به روم داشتم و احتمالا حسابی نااميد بودم با وجود وضع الان مملکت.
وقتی مامانم دست منو گرفت و منو برد که ثبت نامم ک
تولدش نزدیک بود. همش تو این فکر بودم که چی براش بگیرم.
تولدش رسید و من همچنان کادویی براش نگرفته بودم.
اومد خونه مون. خواستم یه چیزی که قبلا حرفشو زده بودم بهش نشون بدم.
شی مذکور رو گرفت تو دستاش و ذوق زده شد. یهو دیدم داره به من نزدیک و نزدیک تر ميشه! فکر کردم خدایا چرا اینجوری ميکنه؟! چسبید بهم و منو بوسید! تو دلم گفتم خدای من نهههه! بهش گفتم من اینو کادو گرفتم!* گفت دست شما درد نکنه. و گذاشتش تو کیفش!
*فکر کرد من واسه تولدش براش کادو گرفتم، درصورت
آدميزاد باید در طول زندگی‌اش تا مي‌تواند تجربه کند. آدم نباید به خودش گل بزند، بلکه باید بگذارد دیگران به او گل بزنند. این کار باعث افزایش عزت نفس مي‌شود. من اگر مثل خیلی دخترهای دیگر از همان دوران راهنمایی دوستی با پسرها را تجربه کرده بودم، امروز زندگی‌ام طور دیگری مي‌بود. اگر از همان سن پایین ياد ميگرفتم که آدم‌ها چگونه دروغ مي‌گویند و ياد ميگرفتم که دروغگوها و ریاکاران چه شکلی هستند، آن وقت در 27 سالگی طور دیگری به آدم‌ها اعتماد مي
به او گفتم که توی رابطه هستم و دیگر نمي‌توانیم چیزی که قبلا داشتیم را داشته باشیم. ناراحت شد. برای من هم کمي ناراحت‌کننده بود. به خصوص که مدتی از او خوشم مي‌آمد. من خوب ميدانستم که دور و برم کسی نیست که بهتر از او واژه‌ها را بشناسد. او با واژه‌هایش خوب قلقلکم مي‌داد. یکی از همين روزها مثل هميشه بی‌مقدمه به انگلیسی پیام داد مي‌دونی از چی متنفرم؟» پرسیدم چی؟» در جوابم گفت اینکه توی رابطه‌ای و کات هم نمي‌کنی.» به او گفتم مدتی‌ست که رابط
یه مدت داشتم آموزشا Bootstrap و Javascript رو با هم ميدیدم . یکم برنامم جالب پیش نرفت تصميم گرفتم فعلا bootstrap رو همينجا نگه دارم . دوره جاوا اسکریپت تقریبا تمومه . امروز ياد گرفتم چجور خودم یه کتابخونه جاوااسکریپت بنویسم . با یه سری چالش ها مواجه شدم که خیلی جالب بود از جمله یه رفع اروری که خیلی وقتمو گرفتم ولی باحال بود . فردا هم نحوه پلاگین نویسی برای Jquery رو ياد ميگیرم . دیگه ميشه گفت فردا آموزشا تمومه . فقط ميمونه 7 تا پروژه که باید انجام بدم . بع
عروسی الف و الف در راهه و همچنین سین ولی خب من تصميم گرفتم نرم . ظهر پدر الف بهم زنگ زد و گفت بیاین عروسی حتما  .
من واقعا تصميم گرفتم هر دو عروسی رو نرم چون من وقتی تصميم گرفتم بخونم پس اگه بخوام از الان هی عروسی و مهمونی و فلان برم که هیچی قبول نميشم . باید به خودم سخت بگیرم . خانواده از الان اصرار که برو و هنوز فکر ميکنن من ميرم ولی گفتم نه نميرم . هر دو عروسی سر جمع 1 هفته از وقت منو تلف ميکنه . خب ارزش نداره بخاطر عروسی 1 هفته طلایی رو از دست بدم . 
۱. Bonding time [+دلم یچی خفن ميخوا] [- ما زن و شوهریم خدایی مغزامون عین همه:دی♥]
۲. آرایشگاه رفتم شلیل شدم ازین بافت کف سریا زدم + سرم موی دوفاز cerita گرفتم [الکتریسیته مو رو ميگیره که موخوره نزنه] + لاک قرررررمز [عاشق ناخونام شدم -_-] + دو تا لباس خانومانه برا خودم گرفتم شب شوهری اومد دیدم دوتا ام اون برام کادو گرفته:دی [ماچ ب کلت شوهری:*]
۳. کتلت 
از وقتی فهميدم که اجداد ما روس هم بودند حتی! خیلی دلم مي خواست زبان روسی ياد بگیرم و برم اونجا رو ببینم! شاید به این دلیل که من آوميم که خیلی به رگ و ریشه افراد اهميت ميدم!خب عربی رو تا حد قابل قبولی بلد بودم! و ترکی هم تا حد بخور نميری ياد گرفتم! اما روسی هنوز برام جالب و دست نیافتنی به حساب مياد.
الان داشتم نقشه جهان رو مي دیدم و دلم مي خواست همه جا رو ببینم. بیگانگی من با جغرافی ازونجایی نشات مي گیره که تو دبیرستان 40 تا سوال مي دادند بهمون برای
خب امروز اخرین روز سال نود و هفت هست و من به شدت از عملکردم در سال نود و هفت راضی بودم. امتحان زبانم رو انداختم هفده فروردین و فارغ از نتیجه امتحان هر چی که باشه شروع سالم رو ميزارم بعد از ۱۷. کل عیدم مرخصی گرفتم تا کمي منسجم تر رو چیزایی که ياد گرفتم تمرکز کنم و برم برای امتحان. اهداف امسال و دستاوردهای سال پیش کاملا مشخصن و ميزارم بعد ۱۷ با فکر باز بنویسم.  
در یکی از روزهای تلخ زندگانی ام وقتی  برای خفه کردن صدای هق هق هایم سر آستینم را گاز ميگرفتم، فکری به سرم زد که شاید به ظاهر احمقانه بیاید‌. 
از خودم عکس گرفتم و در گوشه ای پنهانش کردم تا احدی جز خودم به آن دسترسی نداشته باشد . امروز اتفاقی به آن عکس رسیدم . 
هزاران بار بوسیدمش، موبایل را در آغوشم گرفتم، سپس دوباره عکس را بوسیدم. چشمهایش را، اشک هایش را، چین های پیشانی اش را، دهانش را که از هق هق نیمه باز بود، موهای پسرانه ی آشفته اش را . همه اش ر
و بالاخره یک روز سر وکله ش در زندگی مان پیدا ميشود؛ تک آرزوی ته نشین شده دلمان را ميگویم.من؟بالاخره یک روز اینجا مينویسم که بعد از بافتن موهایم دوربین محبوبم را در دست گرفتم و از خود واقعی نقش بسته در آینه که چندین سال انتظارش را ميکشیدم عکس گرفتم تا يادم بماند که دیگر رسیدن»،رویا نیست
تازگیها ياد گرفتم حرفام رک ميزنم من قبلا وقتی ميخواستم حرفای دلم بزنم یا از خودم دفاع کنم عین ابر بهار گریه ميکردم و حرف ميزدمولیرالان حرفم ميزنم ولی بغض ميکنم ولی صد بار اب دهنم قورت ميدم تا بغضم خفه شه :) 
تازه خیلیا بهشون برميخوره ها ولی دفعه بعدی موقع حرف زدن بام بیشتر دقت ميکنن :)
اغا هفت ماهه تو این کمپ از شر موش یه روز خوش نداریم،خدایا واس چی موشو خلق کردی،قبل ازینکه با موش مستقیم روبرو بشم هميشه موش و همستر و خوکچه هندی رو خوشگل ميدونستم،اما حالا بیشتر از هرچیزی تو دنیا ازشون بدم مياد.چن وقت پیشا یه تله دستی ساختم که موش بگیرم اتفاقا تله کار کرد و تو این مدت چهارتا موش گرفتم(البته موش که چه عرض کنم هیکلشون اندازه گربه بود)هردفه با خودم گفتم ک ایندفه گرفتم به بدترین نحو ممکن ميکشمش اما دلم نیومد.
فقط برقصید.
امروز به طرز وحشتناکی نااميد بودم بعد تصميم گرفتم کمک مادرم کنم یکم حالم بهتر شد ولی آخرش مثل تمام شب هایی که توی خوابگاه دلتنگی و حال بد من رو ميکشوند وسط سالن ورزشی و اهنگی کوردی ميزاشتم و با تمام وجودم مي رقصیدم مي رقصیدم مي رقصیدم تا آدم جدیدی متولد مي شد زهرایی آرام انسانی که تمام درد ها و غصه هایش با تمام حرکاتش ریخته بود و من بودم یک دختر نورانی.
امشبم رقصیدم بعد آرام گرفتم نمازم رو خواندم و بعد دعا کردم حالا حالم خوبه و وقتش
از اونجایی که خیلیا اطلاعاتمو ميپرسیدن تصميم گرفتم تو این مطلب همه چیو بگم.

همه من رو یه اسمarmy ميشناسین من اولین بار این اسمو روز تولد شوگ تو سایت جیسوگ استفاده کردم .البته قبل از اون اسمي نداشتم.من چهارده سالمه  وتو یکی از شهرستانای کرمانشاه به اسم جوانرود زندگی ميکنم.یه ارمي بوی متعصبم.به جز بی تی اس طرفدار هیچ گروهی نیستم.اسمم رامتینه.ممنون
کتابفروش کیهان که دید دنبال ادبیات مللم، کتاب کارت‌پستال‌هایی از گور» را بهم معرفی کرد. بی‌اطلاعیم از نسل‌کشی سربرنیتسا و ذوقم از کمک ایرانی‌ها در آن برهه مرا به خریدش سوق داد. نویسنده، امير سولیاگیچ خود آن زمان 17 ساله بوده و کارت زرد مترجمي سازمان مللش او را از آن مهلکه مي‌رهاند تا اکنون روایت‌گر سال‌های محاصره باشد. این کتاب که پایان یافت، خواندن کتاب ر» را که قبلا رها کرده بودم از سر گرفتم. کتابی که پشت جلدش از رسول حیدری‌ای مي‌گ
من در شهرستان بودم و حدود دوتا مدرس ایتالیایی عوض کردم. یکبار با آگهی استاد آشنا شدم و مشکلم رو به ایشون گفتم. در کنار سایر راهنمایی هاشون شرکت در کلاس های آنلاین رو به من پیشنهاد دادن. چون دیدن من خیلی روی کلاس هام وسواس دارم شرکت در جلسه آنلاین رو به من پیشنهاد دادن. بازخورد خوبی از کلاس گرفتم و تصميم گرفتم در جلسات بعدیش هم شرکت کنم. البته خود استاد واقعا خوب درس ميدادن و منم دیگه اصلا مدرس عوض نکردم. جالبه بدونین که آزمون استرنی رو با نمره 80
دکتر مشهور و موفقی که سه تا زن گرفته بود مورد سرزنش زن مسنی که مریضش بود قرار گرفت:
زن مسن گفت تو که دکتری با فرهنگ و روشنفکری پس چرا سه تا زن گرفته ای؟
دکتر در پاسخش گفت اولی دختر عمویم بود و آنرا بخاطر رضایت پدرم گرفتم.
دومي هم دختر دائیم بود و آنرا بخاطر رضایت مادرم گرفتم.
سومي را خودم خواستم و برای رضایت دل خودم گرفتم.
پیرزنه گفت بیا منو هم بخاطر رضای خدا بگیر 

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
الان داشتم ی مقاله ميخوندم و فیلم مربوظ بهش رو تو یوتیوب ميدیدمکه مربوط به رژسم غذایی بود و مقاله هم برای پزشکا و دانشگاهای پزشکی امریکا بوددر مورد قند و این که چجوری هر سال مصرفش زياد ميشه و تاثیرشی نگاه به خودم کردم از چند سال پیش هرروز دارم قند بیشتری ميخورم خوب ی تصميم گرفتمبه جای این که بگم تا فلان زمان باید فلان قدر کم کرده باشم به آینده اینجوری نگاه نکنممثلا من هفتع پیش شاید 3 لیتر نوشابه خوردم!من قبلا نوشابه نميخوردم و حتی بدم ميومد ا
تو کلینیک داشتم ناطوردشت مزخرف رو مي‌خوندم. یه‌جایی هولدن گفت حاضر بودم همه‌ی پولم رو بدم، اما جلوشون گریه نکنم.
شاید کمتر از یک ساعت بعد، جلوی دکتر و خانم ص بغض کردم. حاضر بودم حقوقمو ندن، اما جلوشون بغض نکنم.
در عرض حدود همون یک ساعت تصميم گرفتم که از فردا دیگه نرم کلینیک. اشتباهم همين بود، باید این تصميمو مي‌ذاشتم یک دقیقه‌ی آخر ميگرفتم، اون‌وقت محکم خداحافظی مي‌کردم. یا حداقل همون لحظه‌ای که تصميم رو گرفتم باید اعلامش مي‌کردم و نم
-چرا وقتی ثبت نام مدرسه رو يادآوری کردم گفت برگشتی با هم ميریم در حالی که وقتی قبلا تو اون مدرسه باشی حضور دانش آموز لازم نیست؟
-چرا وقتی اینو بهش گفتم باز گفت حالا عجله ای نیست برگشتی بعد؟
-چرا وقتی هروقت ميپرسم بلیط گرفتید یا نه ميگه نه؟
-چرا موقع اومدن از دو هفته قبل ميشد بلیط گرفت ولی الان برای هفته دیگه نميشه؟
-چرا بلیط نميگیره که اونقد بپرسم که دیگه بره رو مغزش عصبی شه بگه هروقت گرفتم خبرت مي کنم و من دیگه نتونم بپرسم که نره رو مغزش؟
-چرا م
دیروز عصر در حالی‌که روی کاناپه دراز کشیده‌بودم و تبلت به دست تو اینترنت مي‌چرخیدم، آن خبر خوش آمد! نوتیفیکیشن ایميل رو دیدم و وقتی باز کردم دیدم یه متن فرانسوی روبروم هست. اسکرول کردم و آخرش زبان آشنا دیدم، من ادميشن گرفته‌بودم! از پروگرم خفنی که یکی از دانشجوهای PhD بهم پیشنهاد داده‌بود براش اپلای کنم، مي‌گفت این رو اگه بگیری دنیا و آخرت‌ت تامينه.
وقتی فرم پروگرم رو تکميل کردم و انگیزه‌نامه رو فرستادم، دیدم بعد از فرم اول باید برای دان
.
موهام بلند شدن.چن روزی ميشی ک عادت کندنشونو ع سر گرفتم:)باید برم دوباره کچل کنم تولد دلاراس فردا .شاید براش تولد گرفتم .قلبم پره خونه و نميتونم حتی یه لبخند بزنممن اشتباه کردم.تو رابطه رفتنم اشتباه بود.راه برگشتنی نیس و خودمم دیگه فقد ميخوام بگذرم.من همينم هميشه ادم بده منم .هميشه بدترین کارا رو من ميکنم :)حقمه:)مدارا کردنمه ک بم ضربه ميزنهباید صگ شم .خیلی بدتر ع ادمای دورم :)باید صگ شم ک بفمي صگا ن تنا زوزه ميکشن حتی ادم ميدرن :) م
قبلا وقتی ميرفتم خرید چشمم به هر چی ميزد دلم ميخواست و در جا ميخریدمش ولی حدودا6ماه ميشه که تمرین کردم به اقلام لیستم وفادار بمونم و ازین طریق خیلی خریدای اضافه رو حذف کردم که بعد از برگشت متوجه بیهوده بودنش ميشدم وپشیمونی هم سودی نداشت، الان حس ميکنم مدیریت خریدم خیلی بهتره
یه اخلاق جدید که در خودم ایجاد کردم و خیلی هم ازش راضی هستم اینه که تصميم گرفتم هیچ چیز به درد نخوری که داشتن و نداشتنش یکیه نخرم ممکنه دیر به دیر بخرم ولی خوب ميخرم این
مثل هميشه دارم طبق آموزشا پیش ميرم . Jquery رو هم هم شروع کردم خیلی کدنویسی جاوا اسکریپت رو راحت و البته جادویی کرده . حدود یکی دو روز زياد خوب پیش نرفتم یکم ذهنم درگیر یه سری مسائل بود که حل شد . دوباره ادامه آموزشا رو از سر گرفتم . تصميم گرفتم در کنار آموزشا JQuery آموزشا Bootstrap رو هم شروع کنم تا یکم جلوتر بیافتم .
دیشب داشتم با رفیقم از دفتر بر ميگشتم . بهم گفت‌ : چت شده ؟ بعضی اوقات در حین کار یا در حین قدم زدنا یهو یه چی ميگی ؟ بعد ميپرسم چی ؟ ميگ
تصميم گرفتم با مدیرگروه (همکار جان سابق) مثل خودش رفتار کنم
شاید بچگانه به نظر برسه ولی خوب دست خودم نیست و وقتی دلخورم نميتونم مثل شرایط عادی برخورد کنم
فردا سه تا جلسه دفاع داریم
ساعت 10 و 11 من داور هستم و ساعت 1 هم دانشجوی خودم دفاع ميکنه
هفته پیش مدیرگروه گفت: اون ساعت 12 وسط دفاع از پروپوزال دکترا داریم شما نیستید؟
گفتم نه من نیستم
گفت وقتتون تلف ميشه که
گفتم یک ساعت بیشتر نیست و یک فکری براش ميکنم

حالا امروز پیام داده حالت سوالی!!!
که آیا دا
چن روزی ميشی ک عادت کندنشونو ع سر گرفتم:)
باید برم دوباره کچل کنم
تولد دلاراس فردا .
شاید براش تولد گرفتم .
قلبم پره خونه و نميتونم حتی یه لبخند بزنم
من اشتباه کردم.
تو رابطه رفتنم اشتباه بود.
راه برگشتنی نیس و خودمم دیگه فقد ميخوام بگذرم.
من همينم
هميشه ادم بده منم .
هميشه بدترین کارا رو من ميکنم :)
حقمه:)
مدارا کردنمه ک بم ضربه ميزنه
باید صگ شم .خیلی بدتر ع ادمای دورم :)
باید صگ شم ک بفمي صگا ن تنا زوزه ميکشن 
حتی ادم ميدرن :)
 
متنفرم ع
وقتی دو تا کشور فارسيزبان با هم نامه‌نگاری مي‌کنن:


مهر برجسته‌ای که رو این نامه خورده تو گاوصندوق نگهداری ميشه، پاکتی که این نامه رو توش گذاشتن از یه پوشه بزرگتره! بعد ببینید من چیکار کردم. رفتم خودم پاکت رو باز کردم، از روش یکی واسه سفارت و دو تا واسه خودم!! کپی گرفتم و بعد یه لا ورقه رو بردم تحویل مقصد دادم!!! مسئوله شوکه شده بود! مي‌گفت "کیییی اینو باز کرده؟؟؟ تو چطوری نامه به این ابهت رو خودت باز کردی؟" به‌جای من اون دست و پاشو گم کرده بو
شخصی
وارد مسجد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله شد وگفت : یا رسول اللّه ! به من
قرآن بیاموز ! حضرت او را به یکی از یارانش سپرد ، او دست این تازه وارد
را گرفت و به کناری برد و برای تعلیم او سوره زال را تلاوت کرد ، همين
که رسید به آیه فَمَن یَعمَل مِثقالَ ذَرّهٍ خَیراً یَرَه و مَن یَعمَل
مِثقالَ ذَرّهٍ شَرّاً یَرَه (70) هر که به مقدار ذرّه ای خیر یا شرّی
انجام دهد آن را خواهد دید . آن عرب کمي فکر کرد و به معلّم خود گفت : آیا
این جمله وحی است ؟ معلّم گف
داشت فیلم مي دید. پسره زل زده بود به دختره. دختره دید انگار یکی داره نگاهش ميکنه. سرش رو آورد بالا. دلش ریخت فکر کنم. دو ساعت و نیم بعدش ازش پرسیدم "چی شد؟ پسره نگاهش رو ید؟"گفت "نه. نگاهش کرد همچنان."نتونستم لبخند نزنم. از پنج موردی که تووی فیلم ها پیدا کردم، تووی سه تاشون پسره نگاهش رو کج نکرد یه طرف دیگه. و اینکه واقعا دوست داشت دختره رو هربار.يادته؟ اون روز. سرمو گرفتم بالا. دلم ریخت. مچت رو گرفتم. ولی تو عین خیالت نبود. نگاهت رو نگرفتی ازم. به
چند سا ل پیش دوستم یه دفتر کاهی خوشگل بهم هدیه داد که صفحاتش خط کشی نبود و روی جلدش هم طرح ساده و زیبایی داشت
تصميم گرفتم چیزایی توی اون بنویسم که هرگز از نوشتن اونا و بعدا اگر احیانا موند بعد از مرگم از افشا شدنش، شرمنده و یا پشیمان نشم.
این شد که دفتر دوسال خالی موند
دیدم اوراق زیبا دارن به بطالت مي گذرونن
اومدم و نوشتم
گاهی خوشگل
گاهی خرچنگ قورباغه
گاهی قطرات اشک روش چکید
گاهی چیزایی نوشتم که پشیمان شدم
این دفتر عمرم که الآن اییییینهمه از ا
وقتی خیلی خیلی خیلی تنها ميشم از آدما، وقتی احساس مي‌کنم توی نقش خوب گوش دادن انقدری فرو رفتم که حرف زدن رو فراموش کردم و هیچ کس هم نخواسته يادم بیاره، وقتی مي‌بینم هیچکی نیست، وقتی مي‌بینم حتی اگر کسی هم باشه دیگه دلم نمي‌خواد آرامشش رو با ابرهام خاکستری کنم، رغبت نمي‌کنم حرف بزنم. وقتی انقدر کلمه ها و جمله هام روی هم تلنبار شدن که دیگه فقط ميشه دورشون ریخت. یا وقتی توی سکوت گوش‌هام بیشتر از هميشه سوت مي‌کشه ياد اینجا ميوفتم.چند سال پ
از این سفر درس گرفتم. نه درسایی که قبلا نگرفته بودم، اما این همه نتیجه‌گیری گهربار در یک سفر چند روزه؟ واعجبا!
یک، دخترک دیوانه، ترکی رو ياد بگیر! ترکی رو ياد بگیر که وقتی همه تو جمع دارن قهقهه مي‌زنن لبخندای احمقانه نزنی و آویزون فافا نشی که: چی دارن مي‌گن؟
دو، به تو ربطی نداره. لازم نیست بری به عمو بگی اون پرستویی که تو تلگرامه، پرستو نیست. چی کاره حسنی اصلا؟ 
سه، توی سرت کاه رو کوه نکن. هر فکر مسخره‌ای رو اون قدر گنده نکن که اشکت رو در بیاره
آخ ک چ بارون قشنگی داره ميباره
شدتش برای ۲۰ دقیقه ای مثل دوش اب بود!
عالیییی
خوابم مياد و بارون منو کاملا از فاز درس بیرون اورد
ولی گویا زوریه و باید بخونم
چرا هميشه شبای امتحان بیدارم؟
دلم برا این شبا تنگ ميشه.
الان درحالی ک کل وجودم بخاطر رفتن زیر بارون خیس شده و دورم پتو گرفتم پشت ميز مطالعه نشستم و همههههه خوابن. گاه گاهی روی پوست نارنگی ک خوردم با مدادنوکیم خط ميندازم ک بوش دوباره بلند بشه و با بوی بارون مخلوط بشه.چ بوی خوبی
دلم ميخواد کن
خب بالاخره یکی از لیسانسامو گرفتم (علوم کامپیوتر) و انشاالله از ترم آینده دانشجوی ارشد ميشم که از فردا شروع ميشه:) البته 19 واحد از رشته دومم(ریاضی) مونده که این ترم، ترم آخرم هست.
از آنجایی که منابع خوب و کاملی برای الگوریتم FFT وجود نداشت تصميم گرفتم که پروژه کارشناسی مو منتشر کنم تا اگر کسی دنبال ياد گرفتن الگوریتم FFT بود مثل من زياد به زحمت نیفته :))
خیلی کوتاه بگم که الگوریتم FFT دوتا چندجمله ای با درجه n رو ميگیره و حاصل ضربشون رو تحویلتون ميده
امروز صبح تصميم گرفتم نخوابم و ساعت هفت و نیم برم لاگ بوکمو تحویل منشی بخش قلب بدم و بعدش بیام خونه و بگیرم یک دل سیر بخوابم.کلاس رادیو هم ساعت ۱۰ داشتم که اون رو هم نميرم چون عموما تا به الان ندیدم حضورغیابی در کار باشه. ناهار هم که رزرو نکردم پس ههمه چی طبق روال بود تا اینکه سر صبحی منشی گروه قلب رو دیدم گفت نصف بیشترتون افتادین.منم دهنم باز موند تا اومدم خونه. اما نگفت من افتادم یا نه.همينجور با بدجنسی یک استرسی بهم داد و رفت . یک غیبت هم جلسه
 گویند که ازدل برود هر آنکه از دیده برفت.عمریست از دیده برفته است و در دل مانده.باز نشستم رو بروی همه ی خاطراتم. روبروی یک دنیا زندگی، اما فقط توی قاب پیام های شیشه ای.زنده ی زنده.این روزها حس ميکنم عقربه های ساعتِ زمان افتاده انگار روی دورِ تند. ساعت را که نگاه ميکنم زود ميگذره، ثانیه هاش تند تند جابجا ميشن و دقیقه هاش چشم به هم ميزنی رفتن روی عدد بعدی. و ساعتشو که دیگه نگو! عین برق و باد ميگذره ، اما موندم چه حکمتی داره که عمر من تموم نم
به نام او.
بعد چند روز با تنش های عصبی فراوان امروز صب رفتیم ایران مال!
قدم زدیم و کللی تو کتابخونه نشستیم و حرف زدیم از بد و خوب.
حس ميکنم خیلی مبهم و پیچیدست همه چیز!
تو یه دوره ای از رندگی قرار گرفتم که قبلا هیچ وقت بهش فکر نکرده بودم انگار.
نهار رو سنسو بودیم با حضور پرافتخار امير!
و یکسری حرف هایی اون وسط.
هدی و ریحانه اومدن خونم و یه چایی و شیرینی و یکم تنقلات و یه گپ چند ساعته و درگیری ذهنیم تو کل این مدت.
چقدر بده که کم کم درگیری های فکری
با عرض سلام خدمت دوستان و بازدیدکنندگان سایت فرامتره
از امروز تصميم گرفتم که دوباره وبلاگ فرامتره رو بروزرسانی کنم و با مطالب آموزشی و جدید در خدمت دوستان باشم.
با توجه به نیاز شرکت های عمرانی به نیروی دفتر فنی و کمبود آن در جامعه تصميم گرفتم قرمي هرچند کوچک در راستای آموزش دوستان انجام دهم.در این راستا اقدام به جمع آوری و دسته بندی فایل هایی کردم که در طی این سالها اقدام به ساخت و استفاده نموده ام.
با توجه به این که زمان زيادی را صرف جمع آوری
من ۳۳ سال دارم و ۳ ساله که متاهلم و بچه نداریم. باشگاه رشته فوتسال ثبت نام کردم اما ميترسم که پیشرفت نکنم. چون عینکی هستم و نميشه با عینک دنبال توپ دوید. تازه عینک جدید گرفته ام و برای عمل لیزیک باید حداقل یک سال عینک بزنم تا شماره چشمم ثابت بشه. ضمنا ميترسم در این مدت باردار بشم و مجبور بشم ورزش رو بذارم به کنار و افسرده بشم.
کمي نااميد شده ام بهم روحیه بدهید تو رو خدا.، مجرد که بودم برادر معتاد داشتم نميذاشت سراغ چیزی برم، اذیتم ميکرد، اذیت ها
بسم الله الرحمن الرحیم./
بابا از خودت ياد گرفتم محبت به پدر رو ، از خودت ياد گرفتم عشق به همسر رو ، از تو ياد گرفتم بخشندگی رو ، تلاش رو ، شوخ طبعی در عین متانت رو . بابا فدای اون چشمای عسلیت بشم ! قربون خستگیات برم .
بابا جوونیت رو به پامون ریختی و حالا که چند تا خط کوچیک افتاده رو پیشونیت ، هنوزم حواست به تک تکمون هست . که کم نداشته باشیم ، که کم نیاریم . بابا شما خیلی بزرگی ! و من شاید خیلی دیر فهميدم چقدر عاشقتم .
اما شما
بابا هنوز و تا هميش
امروز اول ذیحجه س ، تصميم گرفتم نه روز اول ماه رو روزه بگیرم ، ان شاءالله که خدا این توفیق رو بهم بده .هر روز استوریای آقای حامد عسکری ( شاعر ) از مدینه و مکه رو نیگا ميکنم و غبطه ميخورم ، حس خوبش رو منتقل ميکنه به مخاطب .ای خدا یعنی روزی ما هم ميشه مکه و مدینه ؟ .چه ماه پر خیر و برکتی ، ازدواج دو نور ، عرفه ، قربان ، غدیر .
کارآموزی ام تمام شد. قرار بود چیزهای زيادی در رشته مهندسی ياد بگیرم، ياد گرفتم ولی نه بدرد بخور.
اما چیزهای غیر مهندسی زيادی ياد گرفتم. اینکه انسان ها چقدر ميتوانند مهربان باشند چقدر ميتوانند شما را دوست داشته باشند چقدر ميتوانند کمک حال شما باشندف دقیقا همان انسان هایی که دیگران وقت زيادی با آن ها بودند شخصیت این افراد را بد توصیف ميکنند.
 
وقتی به عنوان یک کاراموز وارد محیطی ميشوی باید فقط گوش بدهی، دیگران هم همين انتظار را ازت دارند. 
حرف
امروز صبح ساعت 4 صبح رسیدم زاهدان . اومدم خوابگاه . رفتم یه دوش بگیرم که متاسفانه مسعولین يادشون رفته بود آبگرم کن خوابگاه رو روشن کنن . این تا اینجای کار . یکم با بکس فک زدیم بعدش خوابیدم . الان هم بیدار شدم و دارم اینا رو مينویسم . امروز کلیپی رو دیدم که تو استارتاپ یه تیکه از مصاحبه من رو هم نشون ميداد برام جالب اولین بار بود داشتم جلو دوربین مصاحبه ميکردم و صد البته مضحک :دی کلیپ رو آخر همين پست ميزارم .
از تعطیلات بگم . که خوب بود . تقری
باید در قواعد زبان تجدید نظر کنند؛ این چیزی که نامش زبان حال است، یک کوه گذشته با خود دارد. و همين مي شود که بعضیها زبان مادریشان با ما یکی ست، اما فهميدنشان سخت است.از این هم که بگذریم، وجه تسميه "حال" چیست؟ اسمش را اینگونه گذاشته اند که فکر کنیم چون اکنون است باید "حال" کنیم؟!یا مثلا جمله "او رفته است".کجایش گذشته است؟! اميد و وعده بازگشت پیش کش این زبان، اما اقلا چرا آینده نباید قانونا هیچ درکی از این رفتن داشته باشد؟نمي دانم این از نفهمي زب
عاااااخ شیشم تولد حانیس و این سوميم تولدیه که باهميم و من تا حالا نه تولد گرفتم براش نه کادو -_- چون توی تابستون بود و هر کدوم شهرای خودمون نميشد ! این دفه تصميم داشتم برم مشهد و سورپرایزش کنم چون ميدونم همين که من برم پیشش خودش کلی خوشحال ميشه ولی يادم افتاد چهارم اجاره خونه باس بدم و پول ممکنه کم بیاااااارم >_< واااات شود عای دو ؟؟؟؟؟؟ 
هرچقد این پهلو به اون پهلو ميشمهرچی بالشتمو بغل ميکنمهی پتو رو تا زیر چونم بالا ميکشمو.بازم خوابم نميبره!حالا خوبه داشتم از خواب ميميردم و تصميم به خوابیدن گرفتم!لنتی صب شد.کنکور،انتخاب رشته،آینده،پشت کنکور موندنتفکر،تصور،تصميم،درد،کوفت،زهرمار!بگیر بخواب نفهم. اه+ من صرفا الان حسه کامنت جواب دادن ندارمو گرنه ميبینید که خیلی بیکارتر از اینحرفام! -_-
تصميم گرفتم  بنویسم،این چند روز که نمينوشتم خیلی سخت گذشت،دوست نداشتم زیر حرفم بزنم ولی انگار تا ننویسم آروم نميشم:(
ناراحتم برگشتم،حس ميکنم ارادم ضعیفه:/
ولی نميتونم از وسوسه ی نوشتن بگذرم،شایدم کامنت ها رو ببندم که اینحا مثل دفتر خاطرات بشه فقط بنویسم و آروم شم .
امروز داره تموم ميشه
امروز على رغم یه داستان ناراحت کننده، چیزى ياد گرفتم که درونم رو شاد و آرام کرد.
دیر پاشدم به خاطر خستگیه جسميم؛ ١٢ . از روى ذوق و شوق لباساى خریده شده رو پوشیدم . اون تیشرته که با مامان خریدم و اون شلوار توخونه اى و دمپایى اى که با علیرضا پریروز خریدم. یک عدد نونوار شدم.
عصربابا زنگ زد که اگه تنهایى و خونه اى براى یه م کارى بیام پیشت. اومد و حرف زدیم و نتیجه گرفتیم. و من ياد اون حرف عموم افتادم که وقتى ازش ميپرسى دوستت چى
نزدیک تولد دوستمه و یکی از دردهای من پیدا کردن کتابیه که مطمئن باشم نخونده! یک چیزی که در مورد دوستم هست اینه که راستش تو تولدای من تقریبا طبق سلیقه‌ی خودش برام کتاب آورده. تفاوت سلیقه ما به حدیه که کتاباش تو کتابخونه‌ی کوچیک من حتی یک بار هم خونده نميشن. شاید هم از توجه گاه به گاه من به سلیقه‌اش فکر مي کنه با او هم سلیقه‌ام. نميدونم. از این بگذریم.رفتم و دو تا کتاب گرفتم. یکی رو هر دو احتمالا دوست داریم و یکی رو چون طبق سلیقه‌ی خودش بود گرفتم.
بالاخره با همه خوبی ها و بدی ها این ترم هم هر چند که مثل ترم اول باحال نبود ولی داره تموم ميشه الان فرجه ها هم که شروع شده . کلاسامون دیروز تموم شد .
دیگه این ترمو که هیچی درس نخوندم باید تو این چند هفته درسامو بخونم تا حد اقل مشروط نشم :D
تصميم گرفتم برای این 2 ، 3 هفته از حجم کارام کم کنم و بیشتر درس بخونم تا پاس بشم .
تا ببینیم چی ميشه :)
کلا زندگی دو روزه،
فردا ممکنه نباشیم.
قدر هم رو بدونیم.
درباره بقیه اون قسمت پیر درون، که هر روز بیشتر کشف ميکنم،
این افراد،
معمولا همه ش به اینو اون گیر ميدن (ميپرن و پاچه ميگیرن) که اینکارت غلطه اونکارت غلطه، اینکارت فضولیه، زياد حرف نزن، و. توهین ميکنن، و.
ولی دقیقا خودشون همه این خصوصیات رو دارن.
این افراد تنها ميمونن.
4 نفر رو تا الان مشابه این افراد دیدم (با خصوصیات اینها، که کاملا تنها موندن).
راستی بچه ها،
من تا حالا با 16 تا مصاحبه ای گر
سلام
اسم من مریم است. اردیبهشت امسال 34 سالم شد.
من مهندس کامپیوترم و کارم برنامه نویسیه. حدودا 10 ساله دارم کار ميکنم.
فوق لیسانس کاميپوتر ، عاشق درس خوندن (البته 3-4 ساله عاشقش شدم :D )
  واسه سرگرمي تصميم گرفتم این وبلاگ را درست کنم.
و بعضی روزها بیام حرف دلم را بنویسم.
اميدوارم 100000000 تا دوست مجازی خوب اینجا پیدا کنم.
امروز ترم دوم زبان رو کلاس داشتم. صبح ساعت چهار این طورا بیدار شدم اما باز خوابم برد تا هفت که دوباره پاشدم حاضر بشم. با مترو رفتیم. مگه این مها رو بزور با مترو ببری هی ميگم من چهار سال این مسیرو اومدم سخت نیکه. برگشتنه با اسنپ برگشتیم. خلاصه که به نظرم درسش خیلی سخت اومد :/ تازه مثلا درس یکو جلو جلو خونده بودم بگذریم باید حیلی تلاش کنمو وقت بذارم دیگه تقریبا ياد گرفتم چجوری باید بخونم زبان رو باید هر هفته بعد هر جلسه حسابی کار کنم. 
یه چیز دیگه م
داشتم برای ميم مطلبی را توضیح مي‌دادم و او هم سر تکان مي‌داد و گوش مي‌کرد که یک‌دفعه انگشت اشاره‌‌اش را به نشانه‌ی لطفاً چند لحظه» بالا آورد. سرم را به نشانه‌ی تأیید تکان دادم، سکوت کردم و با لبخند منتظر ماندم. عینکش را از چشمش برداشت و شیشه‌هایش را پاک کرد و دوباره به چشمش زد و گفت: خب حالا بگو.» لبخندم را گشاده‌تر کردم و گفتم: سمعکت رو پاک کردی یا عینکت؟!» خندید، گفت: اگر درست نبینم، گوشم هم درست نمي‌شنوه، مغزم هم درست کار نمي‌کنه،
الان دقیقا ۱۷ روز است که آیدین به سربازی مي رود. کله ی تراشیده و پوست آفتاب سوخته و بدن خسته ی خود را به هر لطایف الحیلی که هست به خانه مي رساند تا در کنار هم باشیم و خیلی زود، مي خوابد و خیلی زود بیدار مي شود و دوباره پادگان. وقت نمي شود او را درست و حسابی ببینم و این قلبم را به درد مي آورد، اما همين که -تا امروز- اکثر روزها قسمت پیدا کرده ام که ببینمش - و در پادگان نبوده و پست نمي داده و نگهبانی نمي کرده - خدارا شکر. مي توانم بفهمم چقدر کلافه است، از
من یه دفتر کوچیک دارم که لغات موزیکای جدید یا قدیميم رو توش مينویسم
فک کنم سایز A5 باشه و خب ب نظر من چون تو کیف جا ميشه مناسبه
وقتی لغات رو وارد ميکنم دنبال اصطلاحات هم معنیش ميگردم و کنار هم وارد ميکنم
بی مقدمه شروع کردم به نوشتن و بی مقدمه هم تصميم گرفتم
از این به بعد هر روز یه پست ميذارم و یه آهنگ رو برای دانلود قرار ميدم
و تکست و ترجمش و در صورت موجود بودن تفسیرشم ميذارم
اگه تکست و ترجمه نبود سعی ميکنم ترجمه کنم
اگه هم حسش نبود کلمات و اصطلا
بسم الله النور
صبح روز بیست و پنج فروردین مادرم گفت امروز جلسه ی قرآن خانه خانم رحمانی هست 
من هم آماده شده و رفتم 
چند دقیقه ای که گذشت دیدیم صاحبخانه ميگوید چادرهایتان  را بپوشید 
ما هم پوشیدیم دیدیم سه تا آقا وارد شدن و در مجلس آمدند
گفتند ما خادمان حرم امام رضا علیه السلام هستیم
و پرچم های گنبد حرم امام رضا علیه السلام را آوردند 
خداوندا این دیگر چیست رزق ما را آنروز چه قرار دادی؟.
شروع کردند به توضیح درباره آن پرچمهای بسیار ارزشمند.
ا
فکر ميکنم یه ماه پیش بود که اتفاقی با عمه رفتیم به یه جلسه از انجمن گیاه خواری،به نظرم جالب ميومد و هرکدوم از ادمایی که اونجا بودن کلی راجب تجربه هاشون و کتاب هایی که خوندن حرف زدن بعضیاشون نزدیک به 6 سال گیاه خوار بودن و لب به گوشت و هر چیز حیوانی دیگه نزده بودن،البته باید بگم اونقدر روم تاثیر گذاشت که بلافاصله بعد از رسیدن به خونه فکر سرخ کردن مرغ به سرم زده بود،واقعا برام عجیب بود که چرا اینقدر گرسنه ام شده و معده م اینگاری که ترسیده باشه ال
✅ای کاش من خاک بودم.
"سوره مبارکه نبٲ آیه /40"
✅ای کاش پیشاپیش چیزی مي فرستادم.
"سوره مبارکه فجر آیه /24"
✅ای کاش نامه مرا به دست من نداده بودند.
"سوره مبارکه حاقه آیه /25"
✅ای کاش فلان را دوست نمي گرفتم.
"سوره مبارکه فرقان آیه /28"
✅ای کاش خدا را اطاعت کرده بودیم و رسول را اطاعت کرده بودیم.
"سوره مبارکه احزاب آیه /66"
✅ای کاش راهی را که رسول در پیش گرفته بود ، در پیش گرفته بودم.
"سوره مبارکه فرقان آیه /27"
✅ای کاش ما نیز با آنها مي بودیم و به کاميابی بزرگ دس
اوایل که شروع کردم به طراحی وب و برنامه نویسی . ته تهش ميخواستم یه توسعه دهنده خوب قالب های وردپرس بشم . تو این مدت خیلی مطلب خوندم و با آدمای مختلفی تو وب آشنا شدم و از تجاربشون استفاده کردم . بعد با خودم فکر کردم نهایت فکر من اینه یه توسعه دهنده پوسته بشم ؟ برای چند سال ؟ تا کی ؟ بالاخره یه روز خسته ميشم چون تنوع تو کار نیست و به نظرم اون لذتی ميخوام رو نداره . برا همين تصميم گرفتم اهدافو تغییر بدم و اتفاقا موقعی به این نتیجه رسیدم که دارم با
 چند روزی بود که حالم اصلا خوب نبود احساس گنگی داشتم و حوصله هیچ کاری را نداشتم حتی برایم سخت بود که از جایم روی تخت بلند شوم اما امروز که در همان حالات بودم بالاخره مجبور شدم برای اینکه خواهرم را به کلاس تئاتر ببرم از جایم بلند شوم و بعد از اینکه او را رساندم به کلاس تصميم گرفتم به مرکز مشاوره دانشگاه بروم - خیلی وقت بود که تصميم داشتم پیش یک مشاور بروم اما این حال بد اجازه نميداد- وقتی رسیدم به مرکز مشاوره دیدم که آنجا تعطیل بود چرایش را خودم
نیازی به دروغ گفتن نبود زیرا اصلا واقعیت را نمي دانستم حتی اگر هم آن را مي دانستم فقط یک واقعیت محسوب مي شد و اگر هم این طور نبود، خلاف آن واقعیت دیگری بود. حتی من و تو هم  در غیاب کوبلیان جور دیگری بودیم تا با او. من هم بدون تو جور دیگری هستم.  و فقط برای خودت همان کسی باقی مي مانی که هرگز جور دیگری نیست. 
نفس بریده، هرتا مولر، ترجمه مهوش خرمي پور، کتابسرای تندیس، چاپ اول، 1389، 344 صفحه
لیوان گرفتم زیر شیر اب .بعد بلند بلند گریه کردم  .
باید قوی تر از این باشم
امتحانم که تمام شد .رفتممنتظرم بود.قدم اول.
نوشتم که يادم نره ۴ خرداد چی کشیدم .تب کرده ام .از غم 
و هیچ کس نمي دونه من تنهایی درد ميکشم .دلم داد زدن ميخواهد .
گردو» در گویش‌های مختلف زبان گیلکی:
تۊیه‌دروار: هۊز 
شامرزا: خۊز
طالقان: جؤز
پیلارۊدبار: وؤز/ یۊز
گیلان ؤ مازندران: آغۊز/ اغۊز
اشکور ؤ سیاکؤلؤرۊد: گردکان/ گؤرکان/ گرکن
تصویر زیر ميکس نظر حسن‌دوست و چئونگ درباره ریشهٔ کلمه آغۊز است.
با توجه به کلمه هخامنشی اپگۊد» که  چئونگ ثبت کرده است، صورت‌های دارای واج ز» در زبان‌های جنوبغربی ایرانی از جمله فارسي دخیلند.
همچنین در زبان گیلکی غۊز هوردن {=شانه‌ها را بالا دادن} از همين ریشه وجود دارد.
عادت کرده‌ام که تصميم‌های ناگهانی بخشی از زندگی من باشند. مي‌خواهد به بزرگی انتخاب آینده‌ی تحصیلی باشد یا به ناچیزی دوباره وبلاگ نوشتن. برای همين وقتی بعد از مدت‌ها انزجار از وبلاگ‌نویسی، جرقه‌ای در ذهنم زده شد که باز در این فضای بی‌رمق دست به تایپ شوم، فورا تصميم گرفتم که تا این آتش سرد دوباره خاموش نشده کاری کنم. نتیجه‌ی آن هم همين چند سطری است که مي‌بینید!
پی‌نوشت. هفتمين پست در صفحه‌ی دنبال شوندگان بازميگردد به دو روز پیش. از این
این شبایی که شیفتم انگار قرص بی‌خوابی مي‌خورم! یک ساعت و چهل و هفت دقیقه از ساعت قانونی خوابم گذشته و من بیدارم. دو ساعت دیگه باید برای نماز بلند بشم و چهار ساعت دیگه ساعت خوابم تمومه. نکته‌ی غم‌انگیز ماجرا اینجاست که باید v/s سی نفر رو ميگرفتم و گرفتم؛ اما بیست نفرشون اشتباهی تو لیست بودن باید بیست نفر دیگه رو فردا صبح بگیرم.
یکی دلش درد مي‌کرد بهش قرص دادم، نیم ساعت بعد اومد ميگه "دیدین گفتم خوب نميشه؟ من فقططط با چای‌شیرین دل‌دردم خوب
چند وقتی بود که ذهنم درگیر این بود که این شبکه های مزخرف عجتماعی رو حذف کنم یا نه بالاخره دیروز تصميمم رو گرفتم . اینستاگرام و تلگرام از روی گوشی حذف شد . تلگرام هم فقط روی لپ تاپم دارم اونم فقط و فقط بخاطر آنیف . البته مشخص نیس احتمالش هست اونم حذفش کنم .
این مدت خوب بوده . درگیر برنامه نویسی PHP هستم . خیلی دارم باهاش حال ميکنم . تصميم گرفتم جدای از خود برنامه نویسی سمت سرور ، طراحی رابط کاربری و برنامه نویسی سمت کاربر رو هم جدی دنبال کنم چ
خانواده سلام
امروز تصميم گرفتم تا بعد از مدتها دوباره دست به کیبورد بشم و یک مطلب رو بنویسم که هميشه فکرم رو به خودش مشغول کرده و همين باعث شده که در زندگی شخصی بر مبانی این دغدغه تصميماتی بگیرم که آینده من رو رقم بزنه.
انتخاب "دوست"
ادامه مطلب
چرا اون موقع ها که من به کسی نیاز داشتم همه ولم کردن ؟ :/ چرا من حس ترحمشو با دوست داشتن اشتباه گرفتم این همه درگیرش شدم  چرا نفهميدم چرا نميخواستم بفهمم یکیم بهم نگفت :(چرا انقد تو سرم دوباره شده پر از چرا از اینکه بخوام غصه ها و ناراحتیا و فکرا و خیالامو با قرص فراموش کنم خستم :/ چرا به حالت عادی همه حل نميشه .
بسم الله النور
تماس گرفتم با مولودی خوانِ خانم برای مراسم عروسی نرخ که انصافا بالا بود اما چون بسیار مراسم نیمه شعبان برایم با اهميت بود پذیرفتم
اول قرار بود بگویم یا دف زن بیایند خانمي که یکی از دوستانمان معرفی کرده بود 
خانم مذهبی بود گفت ما از دفتر آقا سوال کردیم گفتند اگر دف برای مراسم لهو و لعب نباشد اشکالی ندارد و من خودم هم بعد از آن با احکام آستان قدس تماس گرفتمو مسئله ای شبیه همين را گفتند (به زنجیر داشتن و نداشتن دف اشاره ای نکردند)
گاهی دو واژه همسان وجود دارد که یکی عربی و دیگری فارسي است. در این صورت اولویت با واژه فارسي است. علت این پیشنهاد هم این است که اگر از واژه های  فارسي استفاده نشود، کم کم فراموش خواهند شد. واژه های یک زبان درحکم مصالح ساختمان آن زبان هستند که کاخ بلند زبان فارسي از این نظر سرمایه بزرگی در اختیار دارد.(بی اشکال)                                           (بی اشکال و بهتر)او لیاقت بیشتری دارد.                           او شایستگی بیشتری دار
تو یه لحظه تصميم گرفتم php رو شروع کنم اون انیميشن و پروژه ها جاوا اسکریپت رو کنسل کردم به نظر بسه . خیلی رو قسمت سمت کاربر وقت گذاشتم باید برم سمت سرور دیگه داشتم کلافه ميشدم . از طرفی خیلی ذوق دارم شی گرایی رو با php ياد بگیرم . فریم ورک های جاوااسکریپت رو هم ميزارم برای بعد اگه نیاز داشتم برم سمتش . 
این روزا تنهام ساکت و بی انگیزهاشکای گرمم به مژه هام آویزهآخه تو چجوری ميری ولی ميمونیبیچارت ميشم تو هوای بارونیمونده تو ياد چقدر خاطره دارم از تو ای دادوای از این دل گرفتم در احساساتمو گلميدونی رفت همه فکر و خیالت خاطرت تختدنیا نامرد تورو گرفت منو تنها ترم کرد
تا یه ذره سر کلاس وقت پیدا ميکنم برای استراحت ذهنم پرواز ميکنه ميره اون دور دورا نميفهمم چی ميشه که یهو ميفهمم تایم استراحت تموم شده!در این حد حواس پرت =)
یه صداهای عجیب غریبی منو بیخیال همه چی کردن،وقتی دراز ميکشم اینگار از کف پاهام کم کم بی حس ميشه و رفته رفته خوابم ميبره متوجه نميشم تا کجای بدنم این کرخی پیش ميره اما واقعا معرکه س!شاید به خاطر ایمي پرامين باشه نميدونم.
خیلی کار دارما خیلی ولی هیچکار نميکنم!!!قبلا اگر 50 درصد کارارو انجام ميدا
---------------------------------------------------------------------------------------- فارسي سازی Desire 620G 1. 11 . htc - اردک - ordak.cofeblog.irدانلود رام فارسي | دانلود فایل فلش فارسي HTC Desire 620 G 1 . دانلود فایل فلش فارسي Desire 620G - رام کده .فارسي ساز فارسي کردن منو در تمامي رام های …  2. desire - ordak.cofeblog.irدانلود رام فارسي | دانلود فایل فلش فارسي HTC Desire 620 G 1 . دانلود فایل فلش فارسي Desire 620G - رام کده .دانلود انلاین - filenab.monoblog.ir  3. HTC Desire 820 - نظرات کاربران در مورد گوشی موبایل اچ …HTC Desire 820 - نظرات کار
خب یه مدتی ميشه وقت نکردم گزارش کار بدم . شروع ميکنم . از 21 شهریور اومدیم دانشگاه . روز اول که طبق معمول خسته بودم و کلا استراحت کردم . روز دوم هرچی آموزش ميخواستم دانلود کردم (دانشگاه خلوت بود سرعت هم خیلی خیلی بالا ) . از دیروز هم کار با Git رو شروع کردم . از اون ده تا پروژه هم یکیشو شروع کردم و بیسش رو نوشتم البته هنوز خیلی کار داره . 
از امشب هم زبان رو شروع کردم . فعلا دارم با سریال MR Robot پیش ميرم . همچنین یه وبلاگ هم ساختم که اگه بشه هر شب
امروز از صبح تا شب مشغول عکاسی و فیلمبرداری بودیم و تمام این مدت با کفش پاشنه بلند سرپا بودیم و خب بذارید از تاول های کف پام چیزی نگم.
عکسهامون عالی شدن.خوشحالم که دست از لجبازی برداشتم و تصميم گرفتم برم جشن.مطمئنم یک روزی حسرتش رو ميخوردم.
*همکلاسی مون رضا گفت یه عکس دوتایی از من و گلی بگیرین?!بچه ها شاکی شدن که چرا با گلی?گفت ميخوام سال آینده وقتی نتایج دستیاری اومدن بذارمش اینستاگرام و بهش تبریک بگم و بنویسم رفیق منه دیگه.این حرفش خوشح
تصميم گرفتم از امروز دور از شبکه های اجتماعی مثل تلگرام و اینستاگرام باشم به نظرم خیلی ذهنمو درگیر کرده باید هميشه چک کنم و گاها کار اصلیم رو يادم ميره با اینکه توی این دوره و زمونه یه مقدار فاصله از مجازی دور از انتظاره اما این سختی برای تمرکز بیشتر روی کارم باید انجام بدم
شما تا حالا این تصميم رو گرفتید اگه اره بصورت نظر بفرستید تا هم من هم دیگران استفاده کنند و اگه تصميمشو نگرفتید خوشحالم ميشم در کنار هم این کار رو انجام بدیم و من رو تنها ن
همواره هزینه کمتر و مقرون به صرفه است، اقتصادی تر فکر کنید و بهینه استفاده نمائید. ما هم اکنون در جهانی زندگی ميکنیم که پیوسته هزینه های زندگی در هر جای دنبا رو به افزایش مي باشد. در کنار افزایش هزینه های زندگی تنها انسان هایی موفق مي باشند که اندیشه و تصور آنها از زندگی اقتصادی تر و البته بهینه باشد. ما هم در همين راستا شما را حمایت ميکنیم و ایده تشکیل این وب سایت همين بود. قصد و نیت ما همراهی تمام عزیزانی است که قصد دارند با کمترین هزینه و به
1-همونطور که قبلا گفتم یه مدت پیش شروع کردم به خوردن دمنوش لاغری نیوشا، هفته اول تغییر محسوس بود و خودم احساس سبکی ميکردم، ولی بعدش دیگه خیلی تغییری نکردم و بیست روز اول که سایز و وزن اندازه گرفتم، تقریبا ثابت بودن ارقام. با خودم گفتم خب احتمالا 20 روز دوم بهتر بشه ، پایان 40 روز حدود 1.5 کیلو وزن و یه مقدار کم هم سایزم کم شده بود. به توصیه‌ی مشاور این محصول، ده روز استفاده نکردم و بعد از ده روز دوره جدید شروع شد با کمي تغییر در دمنوش ها ولی عجیب ای
سکه ی پونصد تومنی رو از پسرک چهارساله گرفتم و گفتم ميخوام  براش یه شعبده بازی انجام بدم. گذاشتمش بین دو تا دستم و درحالیکه بهم چشم دوخته بود دستام رو ت دادم. بعد ازش خواستم دستامو باز کنه. باز کرد. سکه همونجا بود. نگام کرد. گفتم بلدی اینکارو کنی؟ گفت نه!
هر کسی ميتونه جمله های خوب و ماندگار بگه که اون جمله منحصر به خودش باشه.  اما این حرفا فقط از زبان کسی تاثیر گذار خواهد بود که خودش بهش عمل کرده باشه. شخص باید بزرگ باشه تا بتونه بزرگی رو ياد بده. 
من یه دفترچه داشتم که اسمشو گذاشته بودم دفترچه موفقیت و توش مثل سخنان بزرگان ولی از خودم مي نوشتم. یعنی جملات متعلق به خودم بود. یه جورایی تجربه ها و کشف های خودم بود. اما متأسفانه خیلی از این حرفای خردمندانه رو فقط نوشته بودم هرگز عمل نکرده بودم. ولی
سلام
امروز رفته بودم لپ‌تاپ بخرم (قبلی دیگه داشت دار فانی رو وداع مي‌گفت :( )، تو اون مدتی که منتظر بودم ویندوزشو بریزه مشتری‌هایی رو دیدم که شاید بشه برا هر کدوم یه داستان نوشت.
یه آقای ميانسال اومد پرسید ساعت پشت ویترین هم asus‍ـه؟ صاحب مغازه گفت آره ولی فروشی نیست. نمي‌دونم چرا دلم سوخت برا آقاهه :(
دو مورد پدر و مادر و پسر احتمالا دبستانی‌شون بودن که مي‌خواستن برا بچه‌شون لپ‌تاپ خفن بگیرن. دومي که عالی بود. داشتن دنبال لپ تاپ گیم مي‌گشتن
بر اثر زندگی توی شهرها و کشورهای مختلف،
یه چیز بزرگ رو ياد گرفتم،
اینکه آدمها رو مستقل از نژاد، ملیت، جنسیت، رنگ، مو، بو، شهر و کشوری که ازش اومدن و نظارت و قضاوت کنم.
 
این دستاوردم جدید هست، مال همين اواخره،
و فکر ميکنم که یکی از بزرگترین دستاوردهام باشه.
 
 
مقداری از پول مانده بود، به بقالی رفتم و چای و قند خریدم. به هم عروسم گفتم: سماور و قوری ات را به من قرض مي دهی؟»
سماور و قوری را از او گرفتم و توی کوچه گذاشتم. چای دم کردم. لیوان های چای را پر مي کردم و به رهگذران تعارف مي کردم. آن روز مردم توی کوچه نشستند. چای خوردند و در شادی [هفتمين روز تولد فرزندم]، مهمان من شدند . پس از آن دعایم فقط این بود: یا امام رضا، این پسر غلام توست. کاری کن به پابوست بیایم».
 
رفتم پیش فاميل و گفتم بیایید برویم زیارت. م
بسم الله الرحمن الرحیم
هیچ موفقیتی راحت و ساده به دست نمياد
سختی داره
تحقیر شدن داره
باورت نکردن داره
قرض و بدهی بالا آوردن داره
اما من تصميم گرفتم موفق بشم و ميشم
خدا به دعاهای من جواب ميده و من را سخت کوش قرار ميده
انقدر سخت کوش و قوی تا به چیزی که ميخام برسم
من موفق ميشم
چون قوی هستم
موفق ميشم چون انگیزه دارم
انگیزه ی من خانواده ام هست
بخاطر سربلندی خانواده ام باید موفق شم و ميشم
دارم ميرم امتحان کنکور بدم! صبح ساعت ۰۵:۳۰ با صدای موبایل که مامان خانم زنگ زده بود بیدار شدم!!!! و رفتم دوش گرفتم نميدونم چرا هی دور اتاق های خونه راه ميرفتم و با خودم حرف ميزدم!!!! چرا توی دنیایی خیالی ام هستم من. دنیایی خیالی دست از سرمن برنميداره یا من ول ش کنش نیستم
maryam rad:
*نجوا 
▪️  وضو گرفتم به اشکهایت 
تطهیر شدن مسلک من است 
تیمم مي کنم به نگاهت 
مسح مي کشم به چشم هایم به پهنای صورت 
لبخند مي زنم به خنده هایت 
نجوا مي کنند که اغوا شده است 
▪️چشم ها را مي بندم 
دریچه ی بسته سو سو نمي زند 
و از چشم هایت از خنده هایت 
از دستهای نوازشگرت  گذشتم 
گذشتن سهم کوچکی از من بود 
هنگامي که ضرورت عبور بود 
مثل عابری ساده 
از رد پای خاطرات من 
عبور عبور عبور 
▪️سجاده سجاده 
سجده کردم به رد پای تو 
انگار حک شده است
کتاب "ای کاش وقتی بیست ساله بودم مي دانستم." در رابطه با نحوه نگاه به فرصت ها، بالا بردن روحیه ریسک پذیری، کاهش ترس از شکست، بالا بردن روحی خلاقیت و کارآفرینی، استفاده بهینه از منابع، خارج شدن از چارچوب های مرسوم و . بحث ها و تجاربی رو نقل مي کنه.
ادامه مطلب
چند وقت پیش پادکست رادیو مرز گوش مي دادم، موضوعش درباره
غیرتهرانی ها بود. رادیو مرز هربار موضوعی انتخاب مي کند که محل اختلاف بین آدم
هاست و ممکن است باعث فاصله بین آنها شود.
ذهن ما برای ساده سازی همه چیز  دسته بندی هایی بسیار سطحی از مسائل انجام مي
دهد  و باعث مي شود که به تدریج ما مساله
ساده شده را به عنوان واقعیت بپذیریم در حالی که واقعیت ندارد یا در خوش بینانه
ترین حالت تنها قسمتی از واقعیت است. مثلا اینکه مردها یا زن ها جور خاصی فکر یا
رفتا
محمود نامي چندی پیش یکی از نابغه های زبان ایران شده بود.
اکنون نام او در گینس ثبت شده است چون ميتواند هر پنج ماه یا هر شش ماه یک زبان خارجه را ياد بگیرد .
او در یک سال به چهار زبان خارجه مسلط شد ، و تا کنون توانسته یازده زبان را ياد بگیرد.

محمود نامي ميگوید من تنها از 8 درصد مغز خود استفاده کردم. که واقعا داور های ملیتی گینس را متعجب کرد .
نمونه کار ها و نبوغ های محمود نامي :
1. تیر و کمان کار
2. رمان نویس حرفه ای
3. نابغه کامپیوتر
4. مغز فیزیک
5. کوهنوردی
ناشناس ها گاهی آدم های دوست داشتنی هستند؛ فقط راهش رو درست بلد نیستن
چند وقته منو ميشناسی؟ شاید دوست داری حرفی بهم بزنی ولی مراعات یه چیزایی رو ميکنی و نگرانی که از کوره در برم؟ حالا امروز تصميم گرفتم امکان ارسال کامنت ناشناس رو فعال کنم
حرفتو ناشناس بهم بزن
فقط آروم بزنید
چیزی که هنوز بهش عادت نکردم، واژه ی "خانم مهندس" ه.
تازه داشتم با فاميلیم کنار ميومدم.
"مهندس" و "محدثه" شبیه هم هستش. ولی من با دومي راحت ترم

*مامان و بابا اومدن تهران. واسه اولین بار فردا مرخصی گرفتم که باهاشون برم بیرون :)
امروز صبح خواب موندم نميدونم چرا ساعت 05:15 که بابا خان صدام زد برای نماز صبح خوابیدم با اینکه تا 6 هم بیدار موندم !!! بهرحال تاپ سی گرفتم و ساعت 08:13 دقیقه خودمو رسوندم شرکت چار !!! توی راه هم چند صفحه ی از کتاب زندگی بی حد و مرز رو خوندم !!!
اینقدر امروز روز خوبی بود، ک عکس هایی ک از شان و کاميلا در ميامي پخش شده و در حال کیسینگ هستن هم نميتونه حالمو بد کنه:)) الحمدُ الله!
و اینقدر عکس هایی ک توی مغازه فرش فروشی گرفتم رو دوست دارم. اینقدر دوسشون دارم ک حتی نميتونم بگم چ قدر. عاشقشونم!
جالب است که لغت شطرنجی "گامبی" به
زبان روزمره ما هم وارد شده است گرچه اغلب افراد از این واژه به گونه ای استفاده
مي کنند که با کاربرد شطرنجی آن ناسازگار است. در شطرنج، یک "گامبی" یک
قربانی در گشایش است که معمولا شامل یک یا دو پياده مي شود. اگر قربانی در گشایش
داده نشود، گامبی نیست. بعلاوه برای اینکه این قربانی یک گامبی هم باشد، لازم است
که قبلا برای بازیکن شناخته شده باشد. اگر یک شطرنجباز طبق شمّ خود تصميم بگیرد که
در گشایش قربانی دهد بدون اینکه ا
خب همونجور که تو پست قبل گفتم  php رو شروع کردم و از طرفی گفتم فعلا جاوااسکریپت رو همينجا نگه ميدارم . این چند روز رو فکر کردم و نتوستم بدون جاوااسکریپت عزیزتر از جانم ادامه بدم تصميم گرفتم فعلا با همون جاوااسکریپت ادامه بدم . با اینکه دوست ندارم این حرفو بزنم ولی ميگم php عزیز هنوز خیلی زوده که بیام سراغت پس بیخیال من شو و فعلا وسوسه ام نکن !‌ :)
اینجا فقط ميمونه برنامه ریزی خوب ! چون از یه طرف درسا دانشگاهه که این ترم باید پاس کنم (با توجه به این
چند روز پیش  یه پیامک اومد . [دییینگ!] 
نسخه فعلی اپلیکیشن  اسنپ به زودی غیر فعال ميشود
اهميتی ندادم تا بخوام دوباره برم دانلود کنم ‌و نصب کنم . تا اینکه خودش اومد کفت بیا نصب کن و تا دو سفر تخفیف ۵۰ درصدی بهت بدم
دقیقا واسه امروز دوتا سفر ارزون نیاز داشتم  
خلاصه که امروز ۱۵۰۰۰ تومن صرفه جویی کردم !
+دیشب تصميم گرفتم اهنگ بازم پاشو a2 رو حفظ کنم !
#مرسی_اسنپ
#تخفیف_۵۰_درصدی
#اسنپ_منتکش
اخیرا در شبکه های اجتماعی دیدم که درباره تیک سوم در برنامه سروش صحب ميکنن و اینکه احتمالا کسی هم پیام ما رو مي بینه . يادمه روزهای آغازین حضور تلگرام در ایران ، دوستای دانشگاهیم هم چنین سوالی رو درباره تیک سوم تلگرام داشتن (هرچند در نسخه بعد تلگرام تیک سوم"یا تغییر رنگ تیک دوم" حذف شد) 
با احترام باید بگویم که آن ها در رشته خود (مثلا حسابداری) عالی بودند اما واقعا چیزی از رایانه ، server ، شبکه های پیام رسان ها و . نمي دانستند . . بگذریم  
عکس پای
به قول دوستی: ارتباط اسامي متن به افراد واقعی، همان‌قدر واقعی است که ارتباط آغاسی تنیسور به آغاسی لب کارون»
ميدانستم که شب راهی‌ست. چند ساعت بعد برای دفاع از پروژهٔ کاری‌اش راهی اصفهان بود. سفری یک روزه و سخت. اما مي‌شد فهميد چیزی بیش از این سفر او را از درون مي‌جود، آن روز مدام دور خودش مي‌چرخید.
سهراب از بچه‌های خوب خواب‌گاه است، کافی‌ست چند ساعت کنارش باشی تا ببینی چقدر یک پسر مي‌تواند احساس داشته باشد. شعر مي‌گوید، برای ماه نامه
دیروز به بچه ها گفتم پاشین بریم نمایشگاه کتاب، گفتن نه. گفتم پاشین بریم بیرون از الان که کاری نداریم، بمونیم خوابگاه مي پوسیم؛ بازم گفتن نه :| 
منم دست خودمو گرفتم، گفتم عزیزم بیا، خودم ميبرمت بیرون؛ ولشون کن این بی ذوقا رو. خودم ميبرمت نمایشگاه. رفتم. اولش دلم نخواست برم؛ با خودم بد اخلاق تر شدم. گفتم پااااشو، پاشو بریم. هميشه اینجور وقتا اولش مقاومت مي کنم ولی واقعا خوش ميگذره. حس بعدش رو دوس دارم:)
خلاصه راضی شدم رفتم، بنم رو گرفتم و راهی نما
خوب این ی حقیقت ک من چاقمبه شدت چاقماوووم باید ی فکر براش بکنميعنی ی فکر اساسی چون تا الان 100 باز باشگاه ثبت نام کردم یا رژیم گرفتم و ول کردم قبل این که نتیجه بگیرمباید ی حرکتی بزنم که ول نکنم:)44 کیلو باید کم بشه-_-نميدونم حس ميکنم شاید لازم از لاغر شدن شروع کنم واس خوب کردن حالم
و باز هم منِ دیوونه چارتا پست گذاشتم توهم برم داشت که دارم خودمو خیلی بروز ميدم  و باز تصميم گرفتم بکوبم از نو بسازم اه بابا خسته شدم دیگه چرا ادم نميشی ؟
اوووف اره خوبه بذار یکم غر بزنم و چسناله کنم حالم بياد سرجاش که الان سر اون غر نزنم بعدم بخواد بگه . لا اله الا الله بذار هیچی نگم .
شمام مختارید اون کوچولو اون بالا رو بزنید و بذارید من به چسناله هام ادامه بدم 
اه بابا فرزانه تو با این واژه مختارید چیکار کردی که بعد چند سال هنوز تایپ
بعد از شش روز گوشی رو تحویل گرفتم . مشکل از باطریش بود ولی متاسفانه موقع تعویض باطری تاچ گوشی خراب شد . دیگه با تعویض باطری و تاچ 700 تومنی هزینه گذاشتن رو دستم . اومدم خونه کمي با گوشی ور رفتم دیدم ای داد گوشه ی چپ بالای ال سی دی لک افتاده . تا صبح رنگش بیشتر و بیشتر شد . ظهر با یارو تماس گرفتم گفت  دلم خوش بود ال سی دیش سالمه . بیار درستش کنم . هیچی دیگه قرار شد فرداش ببرم . شب با گوشی کار ميکردم که دیدم گوشی مثل یه تیکه آجر داغ تو دستم حرارت ميده . حرا
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب