نتایج پست ها برای عبارت :

لابد ماهم چیزی بلدیم

بسم الله
این دعا را بارها شنیده ایم و خوانده ایم: اللهم أدخل علی اهل القبور السرور، اللهم اغن کل فقیر.
دعای زیبایی است و در آن برای اموات و بیماران و فقرا و گرفتاران و. دعا می شود. لابد نکته هم در این دعا کم نیست؛ مثلا کمی بزرگ‌ شدن و فقط برای خود» دعا نکردن؛ یا توجه به اینکه لابد ما جز دعا برای فقرا، می توانیم نقش دیگری هم در حل مشکلشان داشته باشیم؛ و.
اما تا حالا این طور به این دعا نگاه نکرده بودم - شما را نمی دانم:
هیچ کدام از این گروه ها نی
دانلود آهنگ جدید پویا بیاتی بنام ماه ترین با بالاترین کیفیت










Download New Music Pouya Bayati – Maahtarin
ترانه و آهنگ : پویا بیاتی , تنظیم : وحید ادیب , میکس و مستر : مجتبی لطفی
برای دانلود آهنگ به ادامه مطلب مراجعه کنید …










 
متن آهنگ جدید پویا بیاتی بنام ماه ترین :
یارا با دل ما کاش ندانی که چه ها کردی ما را با غم این عشق سراسیمه رها کردی بی تو عافیتی در طلب عمر نمیبینم بی تو جان به لبم آمده ای باور شیرینم مستم گرچه به دنبال می از وصل تو میگردم دس
کسی به ما یاد نداد برای رویاهامون تلاش کنیم.کسی کنارمون نبود برای رویاهاش تلاش کنه ماهم یاد بگیریم ازش.خودمون فقط یاد گرفتیم فکر کنیم،کتاب بخونیم وحرف بزنیم.چقدر دردناک.
رویاهای ما تو کتابا بود،آرزوهامون آرزوهای شخصیت های کتاب بود.
یعنی یکی باید باشه که اینها به آدم‌یاد بده؟؟؟؟
یا نور

خیلی زشته تا میشنون معدل یکی بالا شده (19 یا 20) میگن خب، لابد درسا آسونه. استادا خیلی کمک کردن و .
مورد داشتیم بهم گفتن :اینجا که تو میری، همچین فرقی هم با دبیرستان نداره البته. عجیب نیست معدلت بالا میشه.»
 زشته کوچیک دیدن کار کسی که نه حتی درس هاشو دقیق میدونین چیه و نه سختی های رشته شو

یکی بهم میگفت درسای شما که کاری نداره! معلومه معدلت خوب میشه
گفتم چقدر با درسامون آشنایی داری که اینجوری میگی؟
گفت همون عربی و فلان و بهمانه دیگه. اوووه.
 خلاص نشد این بارون هم. چه کنیم ؟ سخته که تا شب بمونم منزل! بلکه بند میومد می رفتم دانشگاه.برم یک چرت بزنم بلکه آفتاب در بیاد. مقاله این برادر ترک اساسی خسته ام کرد. خیلی بد نوشته طفلک. انگار بگی آدمی لکنت دار برات خاطره بگه!وای! لابد متن منم همینجوری بود که استاد نفهمید! طفلک!
صبح با صدای تند پَرپَر و کشیده شدن ناخن های دو تا بچه قمری روی قرنیز پشت پنجره بیدار شدم، لابد سر دان هایی که قبلا ریخته بودم دعوای شان شده بود.  صدای خراشناک کارگذاشتن چند تیر آهن توسط کارگرها در ساختمان نیمه سازی که یکهو سر بر آورده می آمد آن یکی شان که با کلاه زرد آن بالا در طبقه ی چهارم ، پنجم ایستاده بود اگر نور کمتر می شد  می توانست من را ولو شده روی تختخوابم ببیند .با اینهمه ملحفه را کشیدم روی سرم و لنگ و پاچه ی م را پوشاندم . حس بدی ست ک
گاهی اوقات یه توصیه هایی میشنویم
سر بزنگاه ها
 اما با عقل کل بودن و پرستیژ همه دانی گارد میگیریم
یه شرایطی میشه که الا و لابد باید اون کارو انجام بدی تا ته خط بری
شکست بخوری
بعد اسلو موشن بری و به اون توصیه یکبار گوش کنی و ببینی وووو چه دقیق بود!
دعا میکنم هیچ وقت از این توصیه ها به آسونی رد نشید و اون لحظه ها خدا بادِ پرستیژتونو یه جوری خالی کنه که ناگزیر شش دانگ گوش بدید!
#افسرمولا
#پیچ
#ساده_رد_نشو
سلاااام چند وقته انرژی ازام میباره البته بگما انرژی که با خستگی همراه دیدین یه کاریو انجام میدید که بهش علاقه دارید وقتی تموم میشه هم خوشحالید هم خستم خداروصدمرتبه شکر گوشه چشمیم به من نگاه کردن ان شاءالله همه رو شامل رحمت قرار بدند .
من گاه گاهی سرمیزنم به اینجااما دوستان میخوننو هیچ رد پایم نمیزارند ماهم میایم بی انگیزه برمیگردیم .
راسی یه چيزي دلم کنار اومد .گذشت ازاش .بیشتر نمیگم مثل قبلاناراحت کننده ننویسم این یه تیکم جهت اطلاع بود ه
توی این دو سال و شش هفت ماه با بچه ها میرفتیم برانچ گاهی
ولی توی یه سال و نیم اخیر کلی برانچ خوردم :))))
بازم میریم برانچ :)
(خدا لعنت کنه اون هفت هشت تا باعث و بانی رو که باعث شدن و میشن محتویات وبلاگم رو تند تند دیلیت کنم) 
قبلنا براتون گفتم برانچ چیه. لابد میدونین جتی اگه نگم
وعده غذایی بین صبحونه و ناهار رو میگن برانچ
کلا برانچ خوردن رو دوست دارم
وقتی صبحونه یا برانچ میریم بیرون یعنی همه چی آرومه من چقدر خوشحالم و خوشبحالمه :)
به خودم میگم رو چه حسابی من صرف این که به این دنیا اومدم باید تصور کنم از نظر علمی تو بدنی باهوش، تاثیرگذار و استثنایی قرار گرفتم؟ چه ومی داره حضورم در این دنیا حتما در چنین موقعیتی اتفاق افتاده باشه؟ میفهمید؟ چه ومی داره فکر کنم حالا که هستم لابد اتفاق خاصیه برای دنیا و باید کار مهمی انجام بدم؟
- میدونی کی آمادگی ساختن آینده ات رو داری؟
+ از کجا بدونم؟ لابد هروقت ماهی رو از آب بگیری تازه است. از همین الان؟!
- نههه لحظه ای که با گذشته ات احساس رفاقت کنی و محکم بغلش کنی. مهم نیست اگه پر از اشتباه بودی مهم نیست اگه سردرگم بودی مهم نیست هر چی بودی به خدا مهم نیست چون گذشته در گذشته. با گذشته ات رفیق باش و با ساختن آینده رفیق های بهتری برای خودت دست و پا کن 
یه کلمه هم داریم معنیش میشه علم شناخت ات :| Entomology. حالت اسمش هم میشه Entomologist.
بعد همش دارم تصور می کنم مثلا پسره رفته خواستگاری، بابای عروس میپرسه خب آقا داماد چه کاره ان؟ و خب بعدش. :| لابد بابای پسره باید بگه غلام شماست، پشه شناسی خونده :))
دیگه فکر کنم اوضاع م خیلی وخیم شده که با این فکرا خودمو سرگرم می کنم :|
+آموزش زبان با شامورتی بازی :))
این چند وقته کلی چیزا تو مغزم پر پر میزد که بنویسمشون.دلم میخواست بشینم یه گوشه و تمام ایده هامو منظم کنم و بنویسم.امروز بیشتر از هر روز دلم میخواد.ولی متاسفانه جمعه است و داداش خیلی فضولم خونس و نمیتونم بشینم و با خیال راحت بنویسم.دلم میخواست لپ تاپو بر میداشتم و میرفتم یه کافه ساکت و خلوت یه مدت زیادی تنها میموندم و مینوشتم.ولی خب مشکل اول اینه که صد نفرمیپرسن کجا میری با کی میری کی میای تنهایی ماهم میایم چرا تنها میری واز اون طرفم ن
پلنگ ماده در جنگل النگدره گرگان دیده شدرئیس اداره نظارت بر امور حیات وحش اداره کل محیط زیست گلستان گفت: یک ماده پلنگ به همراه دو توله اش پس از گذشت دو ماه همچنان در هزارپیچ و النگدره حضور دارند.محمود شکیبا افزود: جنگل زیستگاه حیات وحش است و حضور پلنگ در هزارپیچ و النگدره عجیب نیست و ماهم نمی توانیم مانع حضور وی در زیستگاهش شویم؛ فقط تعداد ماموران حفاظت را در هزارپیچ افزایش داده ایم تا بیشتر بررسی و مراقبت کنند که مشکلی پیش نیاید.نودیجه آنلای
به غیر از عشق، دوستی و زیبایی‌های هنر، چیز قابل توجه دیگری نمی‌بینم که بتواند به زندگی معنا بدهد .
         ظرافت جوجه تیغی
             موریل باربری
+چیز قابل توجه دیگه ای میبینی؟
_ نه،هیچ چيزي نیست. یه سوال.به نظرت بعد مرگ هم تنهایی انقدر آزار دهنده است؟
+ به نظرت بعد از مرگ کلا چيزي آزار دهنده است؟ :(
_ اگه روحمون نمیره‌آره
+ خب پس اگه اینجوریه لابد تنهایی ام آزار دهنده است دیگه‍♀️
_ اوهوم، تنها دلیل خودکشی نکردنم همینه:(
 حداقل الان کتاب و
تا خوابیدم شد ساعت7صبحمامان اینا ساعت9صب بیدارشدن و درحال جمع کردن وسایلا بودن حالا منم خوابم میمومد و هرکدوم شون از ی طرف منو صدا میکردن ک بیدارشد دیر شد دایی همش زنگ میزنه بیدارک شدم اصلا حوصله نداشتم چشام از بیخوابی پف کرده بود ابجی حاظرشد سریع و بادایی شون ساعت11رفت ماهم تا حاطرشدیم شد ساعت یک و طبق معمول همیشه دیر میرسیم یه جا توی راه یادمون افتاد ک قلیون و نیاوردیم روزش اصلا حوصله نداشتم ک ب مامان کمک کنم توی ماشینم بابا همش میگفت و
شنیده ها حاکی از اونه که همه فک میکنن من از مرز ازدواج گذشتم و در واقع خیلی وقته که رد کردم.دلم به حال خودم میسوزه از اینکه اینجا تو چنبن فرهنگی بزرگ شدم .آخه ببخشید ها قرار نیست هر .از اون ور اومد باهاش وصلت کرد که.به جهنم که هم خونه داره هم ماشین هم شغل پر درامد !!!دیوانه شدم از دست این زندگی. دم خدا گرم که تنهایی رو برا خودش پسندید.اقا ایهاالمردم!! منو به حال خودم بزاریدشما ول کنید من زندگی میکنم .یه خورده به کار خودتون رسیدگی کنید به خدا اون دن
نمی دانم روز چندم یا از کدام ماه. این روزها و ماه ها همه یکسان می
شوند. حالا می پرسی مثل همان افسرده های زمان زده و آدم هایی که دور و برمان
زیادند حرف می زنم؟ من حق دارم شبیه اینها بشوم. لابد این تنها حقی ست که من دارم
برای داشتن و نگه داشتن. نگه اشتن چه؟ چه چيزي داشته ایی که حالا مثلا می خواهی دو
دستی نگه داری و به آن دلخوش بمانی؟ 
برای سوال کردن هم وقت زیاد است. این قدر زیاد
که می شود مدام پرسید و پرسید و پرسید. امید تو به این کار چیست؟ یا به آن کار
مگه وکیل وصی مردمی. دلم می خوادداشتم از یکی از خیابون های مرکز شهرمون رد میشدم دیدم دختر خانومی یه ساپورت پوشیده با یه مانتوی نخی خیلی خیلی راحتی که همه وجناتش پیدا بود، من که یه خانوم بودم خجالت میکشیدم بهش نگاه کنم.آخه خیلی جلب توجه میکردرفتم جلو و با احترام بهش سلام دادم و روز بخیر گفتم. منو دید گفت. ها!!. چیه لابد اومدی بگی که این چه وضعشه؟ مگه وکیل وصی مردمی؟ولی من بهش گفتم که نه باهات کاری ندارم خواستم بپرسم که ساپو
سحر شده،خواب به چشمم نمی اید.کتابها دور و برم پخش شده اما من چهار ساعت سرم در یک کانال اجتماعی بوده و یک رمان دنباله دار را بی هدف صفحه زده ام.دوران دبیرستان را سالهاست که پشت سر گذاشته ام.سالهاست که من بزرگ شده ام اما هنوز گرفتار رمان و داستان و زندگی نامه ها هستم.سرم که در کتابی فرو می رود .بلند شدنم سخت است.نه بی نظمی هال حالم را به هم می زند و نه اشپزخانه نامرتب.من چهار ساعت به همین نقطه میخکوب شده ام و کتاب خوانده ام.پیش ترها حال مادر را با کت
دیشب داشتم سربه سرش میزاشتم اذیتش میکردم نامزدیه دیگه ازاین چیزا زیاد اتفاق میوفته اونم هی میخندید میگفت حالتو میگیرم وایسا ! خلاصه اینکه ما اومدیم بخوابیم منم همچنان کرم میریختم عاقا نامردی نکرد یه دونه از شیکمم نیشگون گرفت ینی درد داشتااااااااااا نمیدونم چجوری خودمو کنترل کردم جیغ نکشم فقط اینو فهمیدم که احساس کردم خفه شدم بعدشم گررررریه بدبخت خودشم شوکه شده بود فک نمیکرد اینجوری درد بگیره !! هیچی دیگه شونصد بار دوراز جونش گفت غلط کردم
سلامسلام علاقه‌ یِ خوبمعلاقه جانِ منخوبی !حال می‌ کنی در این بهارِ بی‌ همدر این اوضایِ بلبشویِ دوزاردر این دلتنگی‌ هایِ مُدامهِی گفتن‌ هایِ همیشهحال می‌ کنی در این روزهایِ بی‌ همِ بیهوده !شوخی کردمنرنج علاقه‌ یِ عزیزمما که بی‌ همی نداریمما که لحظه‌ هایِ بی‌ خیال نداریمما پُریم از خواب‌ هایِ ناز بر شانه‌ هایِ دلخوری‌ هایِ همما که پریم از گفتگوهایِ همه‌ چیاز عصر‌هایِ چای وُداد وُ فریادراستی؛سالِ تازه مبارکمی‌ دانی هنوز دوستت دار
قشنگ ترین بخش این مسافرت یک هویی به دور از شلوغی راه ودیدار دوستی قدیمی و عزیز بود که در دورترین تقطه شهری نزدیک مرز اذربایجان سه روز میهمانش بودیم.تمام خاطرات مرور شد و کلی حال خوب وانرژی بهمراه داشت. به گونه ای که دخترجان هم همراه ما تا پاسی از شب می نشست و باخنده ها و شوخی های ما همراه بود.گشت وگذار در منطقه مرزی بیانگر محرومیت وسختی در آن حوالی بود که قابل وصف نیست اما طبیعت دست نخورده ی آن خطه نشاط را به ما هدیه داد.اینقدر گندمزارها زیبا
ذره ای در نزد خورشید درخشان تو ایمتشنه ای در حسرت یک جرعه باران تو ایمسالها نان خورده ایم از سفره ی اولاد توروزی ما می رسد چون بر سر خوان تو ایمگوشه ای از صحن آیینه و یا صحن عتیقهرکجا هستیم گویی کنج ایوان تو ایمزائران دختر تو زائران فاطمه اندتا ابد ممنون این لطف دو چندان تو ایمما غذای خانه هامان هم غذای حضرتی ستدرمیان خانه هم در اصل مهمان تو ایمبی گمان ایل و تبارت عزت این کشور انددر حقیقت اهل جمهوری ایران تو ایمبچه های تو در ایران پادشاهی میک
مورچه ، خرده بیسکوئیتی بزرگ تر از خودش پیدا کرده و داره ب سختی دنبال خودش میکشونه
خیلی جالبه هر چند ثانیه یه بار ، می ایسته و میره ده سانتی متر جلوترش رو نگاه میکنه و مسیر رو بررسی میکنه!! و اینطوری لابد خستگی هم در میکنه ؛ و بعد دوباره میاد روزیشو از همون مسیر که چک کرده بود میبره پام درازه که مورچهه میرسه ، با دیدن شلوار طوسی ، لابد فکر میکنه برخورد کرده ب صخره و سنگ :| خخخ پامو جمع میکنم که آزارم ب مورچه هم نرسه، لابد مورچه با خودش فکر میکنه خ
بعد مرگش اولین سوال تو ذهنم این بود ک :این ک به این راحتی مرد.واسه زندگیش برنامه ریزی کرده بود واسه آیندش ، شغلشحالا ینی همه چی تموم؟میدونی جوابش چیه؟اینه ک آدما نباید به این دنیا وابسته باش. اول فکر میکردم ک ولش کن این ک مرده اگر قرار ماهم اینطوری بشیم پس دیگ تلاش واسه چیه؟حالا فهمیدم واسه اینه ک اگه رفتی اونور زندگی باارزشی ک اینجا داشتی واست ارزشمنده.دقیقا نمیدونم دلیلش چیه اما مطمئنم این دنیا واسه "saveخوبی هاست"اگه الان تلاش نکنیمکلی فرصت
داشتم یه فیلم می دیدم ، توی فیلم دختری بود که علاقه ای به ازدواج نداشت و عاشق پسری شده بود که دوست داشت ازدواج کنه و خانواده تشکیل بده.با اینکه هردوشون می دونستن با هم تفاوت دارن با هم بودن اما این قضیه آزارشون می داد.یه جایی دختره که خیلی ناراحت بود حرف خیلی جالبی زد: به پسره گفت تو آدم عادی هستی چون می خوای ازدواج کنی اما فکر می کنی من عجیبیم و مدام باید برای اینکه نمیخوام ازدواج کنم برات توجیه و بهونه بیارم اما تو ومی نمبینی بخوای اینکار ب
" توی همه سال‌های این قرن جدید، حتی بعد از انقلاب، دولت مرکزی و فرهنگ
مرکزگرا چيزي بوده‌اند شبیه همان فرانسه و انگلیس و عثمانی. دعوا سر اختلاف
مذهبی نیست، هیچ وقت هم نبوده. همه‌مان چه به برادری و وحدت اسلامی و امت
واحده معتقد باشیم و چه به تساهل دینی مدرن، می‌دانیم که باید به چيزي که
دیگران به آن باور دارند، احترام بگذاریم، اما به چيزي که دیگران هستند، به
مدل زندگی‌شان، به ته‌لهجه‌ای که تهرانی نیست، به لباسی که بلوجین و
تی‌شرت نیست،
امروز به دعوت بابا اهالی خانواده یعنی زن و بچه و دامادین رو دعوت کردن ارم شیشلیک خورون
اینقدر خوردم که جا نداشتم داشتم میمردم 
بعد از ناهار هم رفتیم با حمید آبمیوه خوردیم!
شب هم با مامان  فالل و حمید رفتم پاژ چندتا چیز میزی خریدیم شام خوردیم برگشتیم. بابا رفته بودن خونه عمه جون امیررضا و فاطمه و سینا هم رفته بودن باغ یکی از فامیلای سینا
پ.ن: من هیچ انگیزه و آرزویی ندارم برای ادامه زندگی به جز خانواده م.
هرچه قدر انگیزه کمتری پیدا میکنم وابستگی
وقتی ننه زنده بود پیری غم‌انگیزی داشت. از این پیرهایی که بچه هایشان را سر و سامان داده‌اند، نوه هایشان قد و نیم‌قد زندگی روالی دارند و همسرشان چند سالی‌ست فوت کرده. روز ها بیدار می‌شوند و اهمّ کارشان پختن ناهار و شام بی‌ادویه و نمکی ست که ته ته‌ش دوغ بی مزه‌ای همراهش شده است. ننه سال‌ها منتظر مرگ بود. خودش نمی‌دانست اما صبح را شب می‌کرد و شب را صبح تا بمیرد. دغدغه‌اش کسی بود که در این انتظار همراهش باشد. نوبتی زندگی‌اش را با دو پسرش و ما
آمدم برایت عاشقانه بنویسم
اما
بغضم گرفت
نه اینکه این روزها بغض نداشته ام اصلا نه
این روزها پر بغض می گذرد اما
خودت می دانی که چه می گویم ؟
از همان بغض هایی که یکهو می آید
دلت را خالی می کند
و آدم احساس می کند چقدر تنهاست
آمدم برایت بنویسم نشسته ام به راهت
دیدم می دانی
آمدم بنویسم دلتنگِ بودنم
دیدم می دانی
آمدم بنویسم
بیا ! شمعدانی ها دارند بی جان می شوند
دیدم کار از کار گذشته است
بی رحمی نکن بیش از این
صبر هم حدی دارد
داری می خندی لابد به این
معلم علوم اجتماعی چهار سال دبیرستانم را خیلی دوست داشتم. خانم جعفری محبوب نبود. خیلی از هم مدرسه ای هایم او را به سخت گیری می شناختند اما من جور دیگری دوستش داشتم. او هم مرا دوست داشت. آن سال ها برخلاف الان برونگرا و اهل گپ و گفت و خنده و شوخی بودم. همین می شد که احتمالا تا از چيزي ناراحت می شدم همه می فهمیدند. روزهای سوم دبیرستان بود که در حیاط مدرسه به مریم گفتم که به پوچی رسیدم. مریم خندید. من هم الان به آن روز و آن حرف می خندم. چه می دانستم پوچی
شهداء اینجا حتا معنای شهادت رو هم دارن خراب میکنن اینقدر دورو شدن که از شهادت هم واسه پیش بردن هدف شون استفاده میکنن!! لابد فکر میکنن ما بهم برسیم از شهادت جا میمونیم هه! این که دیگه ثابت شده اس که شما دلسوز ما نیستید! و ثابت شده اس که معنای شهادت رو هم نمیدونید! حالا اگر خیلی نگران عاقبت بخیر شدن ما هستید مثل همیشه! محض اطلاعتون باید بگم که ما با هم شهید میشیم تا شما بعضیا بفهمین که همین که خدا هست کافیه تا شما بعضیا بفهمین خداوند محبت است ، م
خدا رو شکر انقدر خانواده سالمی دارم که اکثریت دوستام وقتی میان سراغم مشاوره میگیرن که کدام دکتر خوبه این آشنایی ما با انواع و اقسام دکترها باعث شده ما شماره موبایل یکسری هاشون رو هم داشته باشیم . 
اضافه کنم ما در استان های مختلف مثل زنجان اصفهان تهران اراک کاشان هم خدمات ارائه می دیم کافطه بگین مریضیتون چیه و چه دکتری میخواین بهترینش رو بهتون معرفی میکنیم فقط هیچ کدوم از بچه های فامیل پزشک نشدن که بازم چیز عجیبی نیست.
دوستم از شما تماس گرفته
سلام امیدوارم حالتون خوب باشه یه خبر میخواستم بدم که تقریبا برای من و ترمه جون ( نویسنده رمان عشق نهفته ) مهمهمن و ترمه جان تصمیم گرفتیم یه رمان ماکانی رو باهم شروع به نوشتش کنیم و این رمان ماکانی اصلا عاشقانه نیست و هیچ ربطی به خواننده بودن رهامیر نداره پیشنهاد میدم بخونید و مطمئنم لذت میبرین این رمان اسمش ( افسار زندگی) هستش که با مشارکت مشاور وبلاگمون خانم رضوان نعیمی و به ما کمک میکنه !!ممنون میشم اگه طرفدارای رمان من و رمان عشق نهفته ب
نامزد کرد و وقت حلقه دست کردن و این ادا و اصولا من نبودم.کجا بودم؟
رفته بودم دنبال شوهر، ماشین نداشت و آوردمش خونه مامانم
بهتر که نبودم ، بیشتر شبیه مهمون ب نظر میرسیدم اینطوری !!
از همه شون هم خوشم نمیاد مخصوصا مامانش و داداشش و آبجیش :)))) سر مهریه بدجور ازشون بدم اومد.
شوهر وقت برگشت به خونه گفت دلم میخواد برا تو و دخترمون طلا بخرم گفتم باز دیدی یکی برا زنش طلا خرید جو گیر شدی؟؟؟؟
آخه کسی ک تا حالا برا زنش یه شاخه گل نخریده طلا میاد بخره؟!!:))))
ول
وااااای  وایییییییی ووووواااییی
من الان میمیرم . رتبه هایزیده اعلام شدن . نتایج ماهم تا چند ساعت دیگه میااد
وااای . هر بار که اسم سازمان سنجشو سرچ میکنم نفسم واای میسته
قلبم هم کمتر میزنه
خدا  خدا  اااااااین کانون نیست این نتیجه کنکوره
خدا خداااااااااااااااااا
کمک
کمک
کمک 
نزار بمیرم خدا کمک
فتی و دل ربودی یک شھر مبتلا را/تا کی کنیم بی تو صبری که نیست ما رابازآ که عاشقانت جامه سیاه کردند/چون ناخن عروسان از ھجر تو نگارا!ای اھل شھر ازین پس من ترک خانه گفتم/کز نالهھای زارم زحمت بود شما رااز عشق خوب رویان من دست شسته بودم/پایم به گل فرو شد در کوی تو قضا رااز نیکوان عالم کس نیست ھمسر تو/بر انبیای دیگر فضل است مصطفا رادر دور خوبی تو بیقیمتند خوبان/گل در رسید و لابد رونق بشد گیا راای مدعی که کردی فرھاد را ملامت/باری ببین و تن زن شیرین خوش لق
بعضی خواسته‌ها هستن که با یه نیت درست و با همهٔ وجود براشون تلاش می‌کنم و تهش نمی‌شه، بعضی از این بعضیا رو کلا چند وقت بعد فراموش می‌کنم و می‌گم لابد خیر تو همین بوده» و بعضا معلوم می‌شه دقیقا هم خیر تو همین اتفاق نیفتادنه بوده؛ بعضیای دیگه رو ولی هر کاری می‌کنم نمی‌تونم فراموش کنم. هی با خودم می‌گم ببین شاید از دور، از بیرون، جذاب به نظر می‌رسه فقط» و خودم رو قانع می‌کنم در موردش، ولی به یکی دو هفته نکشیده، دوباره دلم هواشون رو می‌ک
 وقتی میدانید یک نفر دوستتان دارد وقتی میدانید حضورتان مهم است، حتی در حد چند ثانیه.وقتی میدانید اگر بی خبرش بگذارید خود خوری میکند.وقتی همه ی این ها را بهتر از خودش میدانید، پس چرا یکهو غیبتان میزند؟چرا میروید و دیگر خبری ازتان نمیشود؟!پیش خودتان چه فکری میکنید؟!لابد میگویید مشکل خودش است ، میخواست دوست نداشته باشد.اینطور که نمیشود جانم! مثل این میماند که تو با هزار امید و آرزو پیش دکتر بروی بعد دکتر بگوید من کار دارم میخواستی مریض ن
میخواستم وبلاگ رو پاک کنم، توو یه آدرس جدید بنویسم، دلم نمیخواد و هیچوقتم نخواسته که با کسی از مشکلاتم حرف بزنم، اونم مشکل به این شگفت انگیزی.
عجیبه لابد.‌.
میدونم گفتن مشکلاتت به دیگران هیچ دردی ازت دوا نمیکنه، نه میتونن کمکت کنن و نه براشون مهمه.
همه درگیر مسائل خودشونن، همه فقط میدوئن که مشکلات خودشون رو حل کنن.
اینو میدونم و بخاطر همینم هیچ چیز رو توو زندگیم به هیچکس نمیگم، مگر به کسی که میدونم کارش حل کردن مشکلاته
من با درد و دل کردن ار
سلام
یکی از همخونه ای هام میخواست بره پیش یکی از دوستاش تو خونه اون زندگی کنه ولی چون قراردادش تا آپریل سال بعد بود، باید به یکی اجاره میداد. وقتی برگشتم از ایران، دیدم یه آقای 40 ساله کچل با تاپ و شلوارک مشکی، کلا یه وضع ترسناکی اون اتاق رو اجاره کرده. در گام اول میخواستم همخونه ای رو خفه کنم چون انتظار داشتم به دانشجو اجاره بده. ولی خب کم کم دیدم آدم خوبیه. 
داستان این رو بخوام بگم، با دوست دخترش(29ساله) تو شهر Quebec که نمیدونم، فکر کنم 6 ساعت با ای
یادمه کلاس دوم بودم و جو گیر برای خوندن هر چيزي!
یه بار از جلو یه وانت پر از هندونه رد شدیم که رو یه کارتن نوشته بود:هندونه به شرت چاقو!
به طور کاملن اتفاقی کنارشم یه وانت دیگه بود که چاقو وچنگال می فروخت!
منم با خودم گفتم لابد اشتباهی به جای "با" . "به "گذاشتن و یادشون رفته "و" بین چاقو وشرت رو بذارن.ینی جمله این بوده:هندونه با شرت و چاقو!
ینی به خاطر یه غلط املایی (ت به جای ط تو املاء شرط)من جمله رو با مفهوم دیگه ای خوندم!(ینی درکم این بود:هندونه بخر.
از وقتی که وبلاگ داشتم ،همون قدیم قدیما که تو بلاگفا بودم ،با هیجان میومدم پست مینوشتم نظر میخوندم نظر مینوشتم، همون موقع ها که یه عالمه دوست خوب ِ وبلاگی داشتم و کلی چیز ازشون یاد گرفتم ،حتی بعدش که بلاگفا توی ِ یه تیر ماهی  یهو زد تموم خاطراتمو پروند و یه بخش خیلی زیادی از آرشیو م پرید  و دیگه ماه به ماهم به وبلاگم سر نمیزدم ،بعد ترش که دیدم نه کلا این وبلاگ نصفه و نیمه که یه بخشی از خاطراتم توش هست و خیلیاش نیست رو نمیخوام و دیگه دست و دلم ب
آیا واقعا می خواهید به آهنربای جذب پول و ثروت تبدیل شوید؟!
البته آهنربا که چه عرض کنم!! منظورم همان پولربا است! شاید با دیدن سوالم جا خورده باشید یا اصلا به نظرتان مطرح کردن چنین سوالی خیلی مسخره بوده باشد! چه کسی هست که نخواهد پولربا یا همان جذب کننده پول و ثروت باشد!! حرف شما تا اندازه ای درست است اما حقیقت این است که بیش از 97درصد از افراد روی زمین، دفع کننده پول و ثروت هستند نه جذب کننده!!! لابد می پرسید چرا چنین ادعایی می کنم؟
آنچه که گفته شد ح
ده سال پیش، حدود چنین روزایی، توی مصاحبه ی تربیت معلم، توی چشم خانمه زل زدم گفتم: " راستش فکر می کنم من برای معلم شدن آفریده نشدم". وقتی از در اتاق مصاحبه اومدم بیرون یه بار دیگه که چشمم به جمعیت مضطربی افتاد که برای معلم شدن رقابت میکردن، معنی چشمای از حدقه بیرون زده ی مصاحبه کننده رو فهمیدم. اما من احتمالا برای معلمی آفریده نشدم. این حقیقتی بود که توی بیست سالگی بهش رسیده بودم.
فردا دارم میرم پیشنهاد تدریس توی مدرسه رو قبول کنم. امروز به خودم
سلام
خیلی وقته که نیومدم اینجا  دلم بد جور هوای نوشتن و کرده اینقدر حرف برای نوشتن دارم که نگو  مرتضی رو پروفایلش پارسال زده بود زمانه دوخت لبم را به ریسمان سکوت که عهد عهد غم است و زمان زمان سکوت  توی اون زمان خیلی باهاش حال میکردم ولی الان نننننننه
این چند روز اینقدر درگیر بودم که وقت نکردم ساک کتاب ها م باز کنم فقط ساک دستیم که پرونده ها و مدارک جاد و بود و باز کردم
تیر ماهم رسید ماهی پر از خاطره انگار برام نوشته شده اتفاقات عجیب و قشنگ
خب منتشر شد موزیک چدید /= بعد از چند ماه خب اینطور اقایون ماکان گفتن تا اخر تابستون موزیکی تو راه نیست و یه ماهم محرم که حدودا میشه دو ماهو نصفی بعدش تور کانادا و البته دق دادن ما سره موزیک بعدی گفتم یه یاد اوری باشه براتون دور هم غصه بخوریم دو تا ادیت ارسالی داشتیم واسه این اهنگ ممنونم عشقا___________________________ادیت هااین ارسالی از پارمیس عزیزم این یکی هم ارسالی از مهشید عزیزمه ممنونم ممنونم عشقاااااااا
ارمی ها برید لینک زیر و به بی تی اس رای بدید خواهشا.
اگه ما بتونیم رای هاشونو زیاد کنیم برنده یه جایزه دیگه میشن و افتخارش واسه ما ارمی هاست
پس خواهشا اینو دسته کم نگیرید.
پسرا به ما اعتماد دارن و ماهم میتونیم اولشون کنیم.واسه رای گیری اسم کشور رو هم میخواد.بیاین کاری کنیم تا بگن ارمی های ایرانی بیشترین رای رو دادن .
ما میتونیم ارمی یوروبون فایتینگ
خواهشا نگین بقیه رای بدن چون تک تک رای های ما موثرن.
برای رای برید لینک زیر:
https://www.mwave.me/en/mgm
استوری هاشُ چك میكنم حالم بد میشه بدم میاد هی بیش از پیش بهم ثابت میشه كه عاشق بوده شكستِ عشقی خورده دِ خب لعنتی یه نگاه به منم بنداز منم ادمم احساس دارم دوستت دارم چرا منُ نمیبینی؟ چرا منُ میبینیُ به رویِ خودت نمیاری؟ میدونی قدرتت در برابرِ قلبِ من در حدیه كه اگه بهم شماره ندی شكستِ عشقی محسوب میشه؟
استوری هاشُچك میكنم حالم بد میشه بدم میاد هی بیش از پیش بهم ثابت میشه كه عاشق بوده شكستِ عشقی خورده دِ خب لعنتی یه نگاه به منم بنداز منم ادمم احساس دارم دوستت دارم چرا منُ نمیبینی؟ چرا منُ میبینیُ به رویِ خودت نمیاری؟ میدونی قدرتت در برابرِ قلبِ من در حدیه كه اگه بهم شماره ندی شكستِ عشقی محسوب میشه؟
از آدم دودوزه و دروغ گو و موذی انقدررر بدم میااااد -___- یه دوستی دارم از دبیرستان باهم بودیم بعد اونسال که کنکور دادیم من رفتم دانشگاه اون موند پشت کنکور گفت من میخوام پزشکی قبول شم هی همینجور موند پشت کنکور  هی بهش میگفتم مهی بیا بریم بیرون یه هوایی به مخت بخوره میگفت مامانم نمیزاره :/ مامانم میگفت از دانشگاه زیاد براش نگو حسودی میکنه حسرت میکشه خدایی هم سال اول دوم مامانش نمیزاشت بیاد با ما بیرون بعد یه مدت گفت مامانم گوشیمو گرفت گفتم عجب آ
یک چيزي رو من به جودی ابوت خیلی خرده میگیرم
اینکه
درسته
تو از بچگی با ترس و وحشت بزرگ شدی
کلا به خاطر به دنیا اومدنت همیشه مورد تمسخر قرار گرفتی
با حس عذاب وجدان بزرگت کردن
حس خود کم بینی داری
حس میکنی از ادمها پایین تری لابد که اینجوری رفتار میکردن باهات

آدمها رو دوست داری
ترجیح میدی برای کسی که دوسش داری و کلا برای هیچ کس، هیچ دردسری درست نکنی
ولی خیلی خیلی بده که یه پسری تو رو بخواد، خیلی هم بخواد، هر کاری هم انجام بده که تو خوشحال بشی، 
پسر
تا صبح سه یا چهار بار بالا آوردم،استفراغ شاید کلمه بهتری باشه و هر بار با کِیف بیشتر و آه و ناله ی خفه ای برگشتم توی تخت و پتوی نرم و بزرگم رو مثل شنل دورم گرفتم و شاهد جدل درد و آرامش بعد از استفراغ و خواب آلودگی شدید و افکار در هم برهم و استرس درس های تلنبار شده و دلتنگی و صدایی که توی سرم میگفت :میتونم کاری کنم که تب کنی تب جسمانی شدم تا در نهایت بعد از آخرین باری که محتویات شکمم رو با عصبانیت و اشکی که از هر مجرایی خارج میشد تخلیه کردم و بخواب
مکانیسم های فریب و غفلت کم آورده اند. مکانیسم های آرامش بخشیدن گم و گور شده اند و هر دو طول عمر کارآمدی شان به ساعت رسیده! 
یادمه یک روز سر یه ماجرایی به مارال گفتم امکان نداره خدا فلان چیز شر رو بخواد بلافاصله گفت به وجوه پداگوژیکش توجه کن! حالا که با دنیای هولناکی مواجهم که پر از اتفاق است و هیچ چیز غیرممکن نیست یاد آن روز افتادم. خیلی حرف بدی ست اما حس انسان تنها شده در جهان را دارم. تولد رابینسون کروزوئه! بی خانمان شدن در جهانی که راه آسمانش
سلام دوستان :)
طاعات و عبادات شما قبول باشه ان شاءالله
گفتیم یه سری بزنیم اینجا تا این قدح رو بیشتر از این گرد و خاک نگیره
چن روز پیش یه مهمان اصفهانی داشتیم تو محل کارمون ، یه آقای محترمی که با لهجه شیرین دیار زاینده رود برامون صحبت میکرد .
میگفت بچه که بودم یادمه یه خونه ی قدیمی و بزرگ داشتیم که انباری تاریک و ترسناک داشت .
هر وقت ما بچه ها بازیگوشی میکردیم ، مادرم اون انبار رو نشونمون میداد و میگفت اگه شلوغ کنین به اون یک سر دو گوش که تو انباری
و باز قصه ای دیگه از دلم 
که نه میتونم بهش بگم  باشه !
و نه بهش بگم بی خیال شو !
چند روز پیش کسی به من گفت مگه تو دلم داری ؟
از دلتنگیهاش میگفت 
میگفت شده تا حالا زار زار گریه کنی  و یا . . . . .
به گمانم او راست میگفت چرا که
هیچ وقت نذاشته بودم چشم خیسمو ببینه چه برسه به اشک 
که قطره قطره دلمو سوراخ سوراخ کرده .
آدم باید دل بزرگی داشته باشه تا برای  خواسته های دل کسی که دوسش داره ارزش قائل بشه و .
با اینکه از هم دوریم و هیچ خبری از همدیگه نداریم ولی
موسیقی ایرانی حال عجیبی دارد. اما اگر بخواهیم ین موسیقی را برای خومان معنی کنیم که تا کجا کشیده شده چه باید گفت؟ هر موسیقی که بر اساس فرهنگ و قلمروی فرهنگی ایران و زبان فارسی و لهجه ها و گویش هایش پراکندگی دارد را موسیقی ایرانی باید اسم گذاشت. از موسیقی گیلکی و مازنی در شمال تا موسیقی جنوبی و بلوچی. حالا از این تعریف ها و بحث های خسته کننده باید خارج شویم و به همان چيزي گوش بدهیم که حال آدم را سر جا می آورد! این حال اما چیست؟ غم و غصه، خشم ، عزا،
اصلا باورم نمی شد که در یک مدت طولانی حتی فرصت نداشته باشم که به وبلاگ اختصاصی خودم سر بزنم!!!! اما آنچه که من رو به این فضای دنج و خلوت!! کشانده موضوعی است که نه ناراحتم می کند و نه خوشحال؛ اتفاقی که لابد حکمتی دارد ولی من آن را نمی فهمم، جالب اینجاست که من حتی درجه ی اهمیت آن را هم نمی دانم!!این روزها زیاد صحبت از آن است که خانه ی خدا کجاست؟؟ تا بحال فکر می کردم خانه ی خدا همان است که در مکه است؛همانجایی که در داستان ها خوانده ایم که حضرت ابراهیم(ع
اولش فکر کردم لابد حالم خوب نیست.
کم خوابیده ام
شانه ام شکستهلپ تاپ باتری خالی کرده
بیست تا لباس از زور سرما پوشیده ام و دست و پایم را گرفته
خلاصه یک چيزي هست که خلقم تنگ شده
اما فردایش هم همین بود
و پس فردایش
و ماه بعدش هم. حتی وقت هایی که لباس تنم را دوست داشتم، شانه نو خریده بودم و لپ تاپم تا خرخره شارژ داشت.
حقیقت این بود که بدم آمده بود یا شاید بدتر از آن، دچار زدگی شده بودم.
از تمام دخترها و پسرهایِ خوش رنگِ کتاب خوانِ دوربین به دستِ کافه نشی
من تازه فهمیدم که ریاضی خوندن چقدر کار سختیه! 
یه استاد زبان دارم که درست مثل خود خارجیا انگلیسی حرف میزنه؛ جوری که خودش تعریف می کنه یه عده رو سر کار گذاشته بوده؛ تا مدت ها فکر می کردن که این خارجیه! ولی میگه من همیشه به اونایی که ریاضی شون خوب بود حسودیم میشد؛ چون هیچ وقت ریاضیم خوب نبود.
اون موقع که دانشجوی کارشناسی بودم معمولاً نگرش ذهنیم این بود که وقتی میشه با ده پاس شد چرا آدم خودشو خسته کنه و انقدر درس بخونه که بیست بشه؟! و همچنین فرق ن
نمی‌دانم چه اصرار بیهوده‌ایست که ننویسم؛ آن‌هم حالا که بیشتر از هر وقتی انبوهِ کلمات شُره می‌کنند به حجمِ سرم و سرریز می‌شوند تا نرمه‌ی انگشت‌ها! احساس می‌کنم آنقدر در نادیده‌انگاری افراط کرده‌ام که بوی ماندگی گرفته‌اند. امروز اما انگشت‌ها را یله داده بودم سمت کاغذ و گوش به زنگ نشسته بودم که سوت‌ْکشان بیایند و رد بشوند از انگشت‌ها و قطارِ خسته‌ام دمی بیاساید. وقت نوشتن اما جمله‌ها چندپاره شد. چندتاشان گم شدند. یکی دوتاشان به کندی
 
شغل رویایی من تو نوجوونی رومه نگاری بود. عاشق اون فضای پر جنب و جوش تحریریه‌ها بودم که احتمالا تو فیلما دیده بودم. نزدیک مدرسه‌امون چندتا دفتر رومه بود که نمایندگی رومه‌های سراسری بودن. گاهی می‌رفتم از پشت درای بسته بهشون نگاه می ‌کردم. شاید انتظار داشتم مثل فیلما یکی بیاد بیرون و بگه خانم دوست دارین بیایید تو؟ اوه. شما خیلی استعداد دارید، اصلا بیایید همکار ما بشید. نشریه‌های حرفه‌ای اون زمان مثل رومه‌ی شرق و مجله‌ی شهر
در بعضی از گروه های مجازی بحث سر این است که آیا ظریف خائن محسوب می
شود یا این که بر اثر اشتباه باعث خسارت شده است؟
در چند گروه بحث سر این موضوع به جدل و دعوا تبدیل شده است.
اگر مباحث ی سال های نخست انقلاب را دنبال کرده باشید لابد دیده
اید که مشابه این بحث سر موضوع بنی صدر هم مطرح بوده که آیا این سید آقازاده، خائن
است یا از سر ساده لوحی عرصه را بر دشمن م باز گذاشته است؟
مسأله این است که هیچ فرقی نمی کند ظریف خائن است یا هر چیز دیگر؛ کما
ای
هر چيزي یک بار مزه دارد.و به تبع ان هر چيزي فقط یکبار درد دارد؛بعد از آن حس هایمان ضعیف میشود،میخواهد شادی باشد یا غم.
شاید خیلی دیگر از آمپول زدن نترسیم؛میدانیم درد دارد ولی خوب تجربه اش را داشته ایم و فهمیدیم که میتوانیم سر بلند بیرون بیاییم از این قضیه،فهمیدیم که دردش قابل تحمل است.
مگر چقدر میتوان از رفتن ادم ها ناراحت شد ،آرام آرام کمرنگ و عادی میشود،تا جایی که پشت سر کسی که میخواهد برود خودت اب میریزی و بدرقه اش میکنی
ما خوب بلديم درد ها
تا تقی به توقی میخوره میگن بابا مجرد که فکر و خیال نداره، متاهل ها مخصوصا اونایی که بچه دارن بخاطر انبوه فکر و خیال نمیتونن حتی شبا راحت بخوابن (چقدم نمیخوابن). میگن ای بابا مجرد که خرجی نداره، متاهل که بشی تازه میفهمی زندگی چقد سخته و خرج ها چقد بالاس! عه؟! مجردی؟! خوش بحالت. تو الان خوشبخته دو عالمی. اگه جای تو بودم هیچوقت ازدواج نمیکردم؛ تو دلم میگم الانشم غلط زیادی کردی که ازدواج کردی لابد! از این قبیل چرت و پرتا زیاد میگن و خیلی سعی کردم
واسه‌شون قصه تعریف کردم. من همیشه قصه تعریف می‌کنم. تفت می‌دم. حتی گاهی برای خودم هم قصه تعریف می‌کنم. گفتم که یه بار ما می‌خواستیم خودکشی کنیم. انگار که یه بار مثلا یکی بخواد بره نون بگیره، یا یکی بخواد بره زیارت، یا هر چيزي. منظورم اینه که خودکشی کردن ما هم یه چيزي توی همین مایه‌ها بود. یعنی مسئله‌ی خاص و مهمی نبود. خیلی معمولی، تو یه روز عادی. خب؟
بعد یه رفیقی هم داشتیم، نشستیم مغزهامون رو ریختیم رو هم و گفتیم به چه رو‌ش‌هایی می‌شه خود
از همین جاها شروع می شود. 
مذهبی ها گفتند: ما هم بلديم!
و عشق را مسلمان کردند!
عاشقانه ها را مشروع کردند،حریم های خصوصی را عمومی کردند،پرده ها را کنار زدند تا دیده شوند،حسرت ها و حسادت ها را برانگیختند،تعریف حجب و حیا را تغییر دادند،و اقتضاء زمانه را بهانه کردند،
این است سبک زندگی علوی و فاطمی.؟!
از همین جاها. آسمانی ها، زمینی می شوندواز همین جاها.جاهلیت مدرن آغاز می شود.
وَلَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِیَّةِ الْأُولَىٰ.
 
کل این شش ماه آخر جمع شد و تبدیل شد به چهارتا نمره.
تبدیل شد به چهار تا عدد .
یعنی اگر یه نفر بیاد بپرسه توی این شش ماه که مثلا گفتی میخوای یه تی به زندگی ات بدی و خیز برداشتی که زیر و روش کنی چه کار کردی، فقط میتونم چهارتا عدد بهش بدم.
راستش رو بگم، عددهای خوبی هستن! یعنی خودم انتظار نداشتم اینقدر خوب بشن. دیشب، نزدیکای ساعت دوازده وقتی اس ام اس ثبت نمره ام اومد و نمره ام رو دیدم، خیلی خوشحال شدم. میگفتم اینه نتیجه زحماتم. اینه نتیجه 6 ماه ریاض
+ خانم، خانم، خانم، آدم صبح و شب ریس یک و دو بخوره، برای بچه‌ش ضرر داره؟
× بچه؟
+ آره اگه بچه‌دار بشه.
× یعنی تو حاملگی؟
+ آره.
× o_O مگه می‌خوای حامله بشی؟
+ می‌پرسم اگه یه‌وقت خواستم!
(مرکز بانوانه و اصلا اجازه‌ی خروج هم ندارن مددجوها!)

+ خانم مددیار بهم جایزه بدین.
_ چی بدم بهت؟
+ اجازه بدین موهای خانم تسنیم رو ببینم!
× o_OO_o

+ خانم شما به پوستتون چی می‌زنین؟
× هیچی.
+ یعنی اصلا کرم نمی‌زنین؟
+ نه.
× چقدرررر پوستتون خوووووبه!
+ همچنان o_O

مجموعا دویس
ترانه سرای عزیز، سلام!
همین اول برایت بنویسم که متاسفانه نامت را نمی دانم و باید ببخشی ام. ماجرا از این قرار است امشب کسل شدم و هوس کردم چند آهنگ شاد و پاپ ِ شش و هشتی download  کنم و بنشینم و گوش کنم شاید موسیقی حالم را سر جایش بیاورد. راستش ملغمه ایی از ده دوازده آهنگ گرفتم و شروع کردم به گوش دادن و از شانس بد یا خوب تو اولین آهنگی که گوش دادم، همین آهنگی ست که تو دوست عزیز برایش ترانه ایی نوشته ایی و صدایی خوب و پخته آنرا خوانده. اسم خواننده را می ب
بسم الله
کمی بیش از دو سال گذشته است: انتخابات ریاست جمهوری ۹۶ را خوب یادمان است.
آن ایام به یکی از دوستان گفتم به نظرم رأی نمی‌آورد. گفتم گمانم حساب و کتاب‌های مخفی عالم و شیوه‌ی خداوند این نباشد که او مجدد رأی بیاورد. اما آشکار است که اشتباه کرده بودم.
حالا دو سال گذشت و روزگار چیزهای عجیبی بر‌ ما نمایاند. مردم را می‌ترساندند که اگر رئیسی یا قالی‌باف رأی آورند دلار تا سال آینده ۵۰۰۰ تومان را رد می‌کند؛ حالا خوشحالیم که دلار به ۲
دیشب یه شبه‌جوک‌هایی تو گروه‌ها پخش شده بود به این مضمون که "بچه‌ها ایران سه صفر از ژاپن باخته، فردا کارت‌هاتون همراهتون باشه."
امروز جوک به واقعیت پیوسته و اومدن محل کار آقای و پسران!، پسر کوچک آقای که تازه هجده سالش شده رو با دو تا دستبند پلاستیکی (از این‌ها) به میله‌های ون بستن تا آقای کارتش رو برسونن؛ اونقدر محکم که خودش گفته دستتو ت بدی داغونش می‌کنه! لابد احساسشون این بوده که جنایت‌کار گرفتن!
مامانم که حسابی نفرینشون کردن. من که
یک کاغذِ پشت و رو و این همه حرف! در پس هر واژه‌ای، انبوهی از اندوه و شادی نهفته است، که هر دو حاصل عشقند. کاغذ را که روی میز رها می‌کنم خودش تا می‌خورد و به همان حالت ناگشوده برمی‌گردد. چقدر کهنه‌اند این تاخوردگی‌ها! درست مثل زخمهایی که من از آن عشق نافرجام خوردم. گرچه سعی می‌کرد کاغذ روشن برای نوشتن انتخاب کند اما این کاغذ به مرور سالیان سیاه و کدر شده است. اما هنوز زیباست. ترکیب این سیاهی با آبی جوهر هنوز زیباست. 
پاکت را توی کیفم می‌گذارم
راستش رو بخوای ما آدم بزرگ ها از بزرگی فقط ژست گرفتنش رو خوب بلديم!
ما هنوز توی دوران کودکی جا موندیم،همین جا موندن هم برامون اسباب دردسر شده!
ما همه همون کودک هایی هستیم که برای بدست آوردن اسباب بازی موردعلاقمون آسمون رو به زمین میاریم اما وقتی بدستش آوردیم چی میشه؟
در بهترین حالت چند صباحی باهاش سرگرمیمم و روزگار میگذرونیم و بعدش یک اسباب بازی جدید چشممون رو میگیره و دوباره روز از نو
هیچ وقت لذت داشتن رو نمیچشیم و درعوض تا دلت بخواد چشمم
+به قاعده ی یک دست که پیچک میشه دور شونم
در امن ترین کنج جهان جا میگیرم
و خداروشکر 
++اشکام قطره قطره میریزه و شعر میشم.
+++عشق اگه شکل داشت
مثل مرد پیرهن نارنجی امشب بود
یه ظرف برنج حضرت داشت قاشق قاشق بین تک تک ادما پخش کرد
پوست افتاب سوخته ای داشت و لاغر بود
وقتی به زائرا ادرس میداد و اشاره میکرد به صحن ازادی
حس میکردم داره عشق بازی میکنه.
کف دست دوستم برنج ریخت،
دوستم عطرشو بو کشید و شیرین گفتـ
:"شدیم مثل کبوتراش " و لبخند زد

++++پیر نشید!شما مسئ
مکالمه ی اینجانب(اینترن اطفالی که فردا مورنینگ داره) با مجتبی اینترن طب اورژانس!
_سلاااام بر آقای دکتر خوشتیپ گرل کیلر!
+بگو?(به حالتی به تخمم وار)!
_میگم چیزه.خوبی?
+کاری داری بگو،میشنوم.
_مجتبی جون مادرت تا صبح برا اطفال ویزیت نذارین ما مورنینگ داریم.
+اوه،گرون تموم میشه.
_تو جون بخواه عزیزم.بعد اتمام کشیکت قرار دم بوفه:D
+حالا تا فکرامو بکنم.
_مجتبی لوس نشو خداوکیلی نذارینا.
+دیگه داری وقتمو میگیری خانم دکتر.
:////
*تو بیمارستان اصولا خر ا
مدتی است که در مدیریت شهری به بهانه رونق اقتصادی و استفاده از ساعات شب، ایده گردشگری شبانه یا "حیات شهر در شب" کلید خورده است.این طرح که تقلید از برخی کشورهای غربی است زمستان سال گذشته لایحه آن توسط شورای شهر تهران با عنوان "اام شهرداری به برنامه ریزی و بسترسازی و احیای حیات شبانه" تصویب شد و به تبع آن شهرهای شیراز و اصفهان هم این ایده را مطرح کردند.تاریخچه این طرح به حدود چهل پنجاه سال قبل برمی گردد زمانی که در شهرهای اروپایی اصطلاح شهر بید
دیشب که تا خود صبح بیدار بودم و نتونستم بخوابم. الانم که خوابم میبره یدفعه از خواب میپرم. آدم تو زندگیش خیلی چیزا میشنوه؛ ولی گاهی اوقات از کسیکه توقع نداری، یه حرفایی میخوری که تاابد داغش رو دلت میمونه.صبح ساعت ۹ تازه یکم خوابم برده بود که گوشیم زنگ خورد. چشمامو یه کوچولو باز کردم، عکس چشماشو رو صفحه دیدم. ناخواسته لبخند زدم ولی جواب ندادم. بازم زنگ زد. این دفعه هزارمش بود. ولی بعدش یه پیام اومد رو گوشیم، گفتم ولش کن الان یا ایرانسله
۱
صدای ترمز اتوبوس مدرسه آمد. بعد قیژِ در فی حیاط و صدای دویدن روی راه باریکه‌ی وسط چمن. لازم نبود به ساعت دیواری آشپزخانه نگاه کنم. چهار و ربع بعد از ظهر بود.
درِ خانه که باز شد دست کشیدم به پیشبندم و داد زدم روپوش درآوردن، دست و رو شستن. کیف پرت نمی‌کنیم وسط راهرو.»  جعبه‌ی دستمال کاغذی را سُراندم وسط میز و چرخیدم طرف یخچال شیر در بیاورم که دیدم چهار نفر دمِ درِ آشپزخانه ایستاده‌اند. گفتم سلام. نگفته بودید مهمان دارید. تا روپوش عوض کنید
شرح ماوقع ۹۸‌و همه ی انچه که ننوشتم !
یک : اقا حبیب ! 
از اتوبوس که پیاده شدم ، خانم مادر کوله پشتی را از دستم گرفت . همه ی چيزي که دررحوصله ی نوشتن با موبایل درباره ی ماجرا هست اینه که : خانم مادر فراموش کرد کوله پشتی را موقع پیاده شدن از ماشین بردارد و یک نفر پیدا شده که طعمه ی خوبی دیده و کوله را برداشته و دِ برو که رفتیم‌.
حالا هی ما دوربین به دوربین  چک کردیم و پلاک ماشین را پیدا کردیم و اسم و فامیل و نام پدر اقا ه را ! ولی دریغ از یک نفر که
من هی میخوام تو ماه رمضون گناه نکنم، غیبت نکنم اما نمیذارن! بابا به پیر به پیغمبر ما دخترا دیوونه نیستیم و با پسرا هیچ مشکلی نداریم، اونان که ما رو دیوونه میکنن! ملت روانی ان بخدا! 
اومدم خونه مامان میگه یکی واسه امر خیر زنگ زده بود. میپرسم چی کاره س؟ میگه نظامیه. با اینکه دل خوشی از این نظامی ها ندارم (بخاطر یه خواستگار سمج) اما باز دلم قنج (غنج؟!) میره واسه این شغل (عرق ملی)! گفتم بگو حتما بیان :) چند ساعت بعدش که نشسته بودیم تلفن زنگ زد! اونا کا
راه را روشن و واضح ساختی و جانشینانی اختیار کردی و نگهبانی پس از نگهبان و از زمانی تا زمانی دیگر و برای برپا داشتن دینت و حجتی بر بندگانت برای اینکه حق از جایگاهش برداشته نشود و باطل بر اهل حق پیروز نگردد.(فرازی از دعای ندبه)حواست هست و خیالم راحت است.حواست هست و من بدون نگرانی کتاب می خوانم و داستان می نویسم و با دوستانم می خندم.به گلدان ها اب می دهم و شب قبل از امدن پدر به خانه برای خستگی هایش چای دم می کنم.
وقتی حواست هست ته دلم ارام است.همه چی
جریان انتشار تصاویر نیمه گردشگران در سد لفور را که خاطرتان هست؟
یک عده زن و مرد مسافر که همه با هم حتی با قایقران محلی، محرم! بودند در آب های سد لفور که لابد فضای اختصاصی به حساب می آید با وضعی زننده در حال تفریح بودند که انتشار تصاویرشان موجی از اعتراض مردمی را به همراه داشت و خواب راحت بعضی مسئولان نظارتی را آشفته ساخت.
البته مشابه این تصاویر در خصوص تفرجگاه های دیگر کشور هم منتشر شد اما ظاهرا گردشگران نجیب! سد لفور جزو طایفه از ما بهت
آخرین ها همیشه یاد آدم میمونهآخرین باری كه عزیزت رو دیدیآخرین باری كه باهاش حرف زدی.آخرین جایی كه رفتینآخرین هاآدمی كه توو گذشته ش مونده باشه كه آخرین ها براش چيزي نمیذاره و توی همون گذشته خودش رو جا میذاره،یعنی یكی مثل من مترسك.خدا نكنه آخرین هات خوب نباشه،خدا نكنه آخرین بارها برات حسرت بذاره.از صبح یاد بابا هستم،همه چی مثل یه فیلم از جلوی چشمهام میگذره و من فقط نگاه میكنم.به یاد بابا.----------------------------سیاوش قمیشی غروب عکس آلبومترانه
چند روز قبل، در یک جلسه درس‌گفتار شرکت کردم. مدرس، پر از اطلاعات بود و هر کدام از شنوندگان که کوچکترین سوالی می‌پرسید، مثل این‌بود که قاشقی را در یک ظرف پر بزند، همین‌طور اطلاعات نالازم و زیادی بود که کف سالن می‌ریخت و حیف می‌شد! مثل آن‌روز که افطار مهمان بودیم و میزبان، کاسه‌ای را تا خرتلاقش پر از آش کرده بود، آن‌قدر که مسیر آوردن به سر سفره را با آش، خط‌کشی کرد، حتی سر سفره‌ هم، به محض این‌که ملاقه را در آن زدیم، کف سفره پر از آش شد! فک
سالروز ازدواج حضرت امیرالمومنین و حضرت زهرا سلام الله علیهما مبارک باد. .رسول اکرم (ص) پس ازکسب اجازه از حضرت زهرا (س) به نزد امیرالمؤمنین علی (ع) آمدند و با لبی خندان گفتند: یا علی! آیا برای عروسی چيزي داری؟ پاسخ داد: یا رسول الله پدر و مادرم قربانت، شما از وضع من کاملاً اطلاع دارید. تمام ثروت من عبارت است از یک شمشیر، یک زره و یک شتر.فرمود: تو مرد جنگ و جهادی و بدون شمشیر نمی توانی در راه خدا جهاد کنی، شمشیر از لوازم و احتیاجات ضروری تو است. شتر
جاهای مزخرف دنیا رو خیلی نمیشناسم . اما در لیست من اولین آن آرایشگاه نه است .(حیف که اجبارا باید گاهی بروم).وقتی  در آرایشگاه هستی شاید تنها نکته مثبتی که دستگیرت بشود این باشد که بفهمی چقدر خوشحال هستی از اینکه جای دیگران نیستی . آنجا باید بدانی  که آرایشگر درست مثل دکتر است یعنی باید برایش از سیرتا پیاز هرچيزي که میپرسد رو تعریف کنی .مگر اینکه از همان اول به او نشان بدهی که لالمانی داری ( کاری که من میکنم ) که البته آنها هم ترفند ه
صبح بلند شدم دیشب نتوانسته بودم بخوابم و صبح هم زود بیدار شده بودم و توقع سردرد داشتم ولی خبری نبود به نظرم از همانجا مشخص میشد که امروز روز خوبیست دیروز بابای همکلاسی ام زنگ زد و گفت که نمیتواند فردا مارا ببرد و آیا امکانش هست که مامان زحمتش را بکشد ؟ پس با این حساب مامان باید مارا میبرد لباس هایم را پوشیدم و در آینه حسابی قربان صدقه خودم رفتم . 
سرتان را درد نیاورم روانه راه شدیم و مامان دربین راه گفت که کجا پیاده ات کنم به خانه ی صاد نزدیک تر
اینی که می بینین سخن یکی از همکلاسی های محترمهاقا من اینو دیدم برگام ریختاین درسی که گفته رو من حتی جزوه‌هاشم با خودم نیووردم خونه چون میدونستم نمیخونم.تازه امروز یکی دیگه از یکی از جزوه های رادیولوژی ایراد گرفت و عکس رفرنسشو فرستاد و جویده بودش کتابه رو!حالا من نمیدونم رفرنس این درس اسمش چیه اصلاحالا گویا توی امتحان گرافی میاد باید تشخیص بدیم سولاخ مولاخاشو و اینجور که مشخصه دارم بدبخت میشمبعد من خیلی ریلکس طور طی ۴ روز اخیر یه جزوه پاتو
من آدم فراموشی نیستم. آدم هی پشت گوش انداختن و هی به بیخیالی زدن.من حتی آدمایی ک مدتهای طولانی یا حتی کمی رو باهاشون حس خوبی داشتم نمیتونم کامل فراموش کنم. مثلا آقای عین.عوضی ک بعدازاینهمه زحمتی ک واسه خودشو و مغازش کشیدیم اخرش با بدترین شکل ممکن ازش جداشدیم و کارمون کم کم داشت بیخ پیدا میکرد. هنوزم از یاداوری اون روزایی ک هی میرفتیم دم کلانتری حالم بد میشه. نه بخاطر فضای بدش نه. بخاطر یاداوری روزایی ک مارو مثل نزدیک ترین کسای خودش میدید وقتای
۱_ هنوز با مفهوم پایان آشنا نشده ام و همچنان با پایان هر اتفاقی غصه ام می گیرد. لابد برای همین است که هر جریانی را ابدی تصور می کنم و هیچ انتهایی برای هیچ چیز قائل نیستم. 
۲_ چند صفحه ای از کتاب که می گذرد، صفحه ی آخر کتاب را نگاه می کنم که مبادا پایان بدی داشته باشد. چند دقیقه ای از فیلم که می گذرد دقایق پایانی اش را پخش می کنم که مطمئن شوم به خوشی و خوبی پایان می یابد. اصلاً برای همین سینما نمی روم، سریال هم زیاد نمی بینم. اگر پایانی هم متصور باشم
چهار روز است که از دوستم خبری ندارم. لابد باز دلخور است. به همان دلایل عجیب خودش که من نمی‌فهمم. من هم از او سراغی نخواهم گرفت. چون دلخورم. به همان دلایل عجیب خودم، که او نمی‌فهمد. صبر می‌کنم. به سراغش نمی‌روم. به هر حال او تنها کسی است در دنیا که مرا دوست دارد. باید تا جایی که می‌توانم عذابش بدهم. حتی اگر خودم بیشتر عذاب بکشم.
پیش خودم فکر می‌کنم، وقتی که آمد، با او درباره آخرین‌ باری که دیدمش، حرف می زنم. می‌گویم که من حتی اگر کنار دخترخاله‌
طر مردانه خوب دنیا که باید بشناسیم
اگر اهل خرید عطر و ادکلن مردانه باشید، حتما به خوبی می دانید که برای خرید یک ادکلن خوب باید هزینه بالایی بپردازید. هزینه بالایی که هرگز به شما باز نخواهد گشت؛ اما اگر در نهایت از بوی آن راضی نبودید چه؟
برای اجتناب از چنین رویداد هایی با ما همراه باشید لیستی از ادکلن های خوب مردانه را ببینید و تصمیم بهتری اتخاذ نمایید.
عطر مردانه خوب ادکلن آمواژ مدل Memoir
رایحه تند و تلخاین ادکلن مناسب برای آقایان جسور و با ا
طر مردانه خوب دنیا که باید بشناسیم
اگر اهل خرید عطر و ادکلن مردانه باشید، حتما به خوبی می دانید که برای خرید یک ادکلن خوب باید هزینه بالایی بپردازید. هزینه بالایی که هرگز به شما باز نخواهد گشت؛ اما اگر در نهایت از بوی آن راضی نبودید چه؟
برای اجتناب از چنین رویداد هایی با ما همراه باشید لیستی از ادکلن های خوب مردانه را ببینید و تصمیم بهتری اتخاذ نمایید.
عطر مردانه خوب ادکلن آمواژ مدل Memoir
رایحه تند و تلخاین ادکلن مناسب برای آقایان جسور و با ا
قول دادم به خودم از صد شب برایت روایت بنویسم تا هر وقت گذار و گذرت به کوچه ایی افتاد که کلمات این روایات را بر دیوارهایش نوشته ام، یادت بیاید که همیشه امید است که با کلمات بر دیوار کچه ایی می ماند و اسم تو را امید است که می نویسد نه دست های چرکین و آفتاب سوخته از خورشیدی که باید هر روز اسمِ نبشته ی تو را بخواند. 
چرا صد شب ؟ مگر صد عدد نیست؟ مگر همیشه باید چهل یا هزار یا هفت یا نمی دانم چند باشد؟ تو که بهتر از من از افسانه و حکایت ها می دانی. تو هم ش
هوالمحبوب
 
حالا که توی این گرمای کلافه‌کننده، نشسته‌ام پشت میز کارم و مادام بوواری از لای دست‌هایم سُر می‌خورد و در انتظار خیانت اِما چشم‌هایم روی هم می‌رود، حالا که چشمم به آخرین پیامک آن دوست نامهربان است و مرددم بین جواب دادن و ندادن، دقیقا در همین لحظۀ باشکوه، جای تو خالیست!
حالا که سینی به دست جلوی  چشم‌های سیاه و قهوه‌ای و سبز و آبی خم و راست می‌شوم و دریای مواج هیچ چشمی غرقم نمی‌کند، جای تو خالیست.
حالا که عطر هیچ کس مستم نمی‌ک
تبعیض
می تواند خیلی خیلی آب زیر کاه باشد. یعنی ممکن است فکر کنیم که اصلا تبعیضی در
کار نیست یا انقدر با آن تبعیض زندگی کرده باشیم که باورمان شده باشد زندگی اصلا
همین شکلی است و شکل دیگری وجود ندارد یا شکل دیگرش اشتباه، زشت یا عجیب است.
آن شب رفته بودیم مهمانی. سه زوج بودیم و یک مجرد. دوتا از این زوج
ها بچه های کمتر از یکسال داشتند. اگر از خود این زوج ها یا از کسانی که از بیرون
می شناختندشان می پرسیدید می گفتند به برابری معتقدند و خیلی همه چیز عالی
#پارت31((هیوا))بعد برگشتبه جت کارامو کردم سرحال بودم به همه کارای خونه رسیدم البته با کمک هلن ماشالا خونه از تمیزی برق میزداخرین کاری که کردم رفتم تو اشپزخونه و قهوه جوش و روشن کردم  لم دادم جلو تلویزیون :من: اخییییییییش خسته شدم تلویزیون و روشن کردم و زل زدم به صفحش به حرفای امیر فکر کردم چه خوب که بهم اعتماد کرد اخه تو وضعیتی نبود که بخواد بشناستم یا بشناسمش ولی اونطور که به نظر میومد تونسته خودشو پیدا کنه راستش یه جوری میشد وقتی خیلی نار
امروز فیلمی دیدم از دوربین مداربسته‌‌ای، که در آن زنی می‌خواهد از خیابانی رد شود. و اگر توضیحات پایین فیلم را نمی‌خواندم، شاید هیچ‌گاه تا انتها نگاهش نمی‌کردم. چرا که هیچ‌ مسئله‌ی حیرت‌آوری در فیلم نبود.
زن دیگری از آن سوی خیابان می‌آمد این‌ور. رسید کنار زنی که ما فقط حجم سیاهی از او می‌دیدیم. انگار که آشنای دوری باشند یا همسایه‌ای. و شاید هم سری تکان دادند به هم که سلام. زنی که می‌آمد، خارج شد از کادرِ بی‌کیفیت تصویر.
و زنی که باد کم
- آقای بوکوفسکی متاسفم ولی شما باید این قرصا رو بخورید
- من اون آشغالا رو نمی خورم احمق من نویسندم تو می خوای تنها چیز سالم منو هم بزنی داغون کنی؟
- نه آقای بوکوفسکی نگران نباشید این ها کمک می کنن تا حالتون بهتر باشه و آسیبی به مغزتون نمی رسونن
- کی از مغز حرف زد عقب افتاده دارم در مورد افکارم حرف می زنم. تو هیچکدوم از کتابای منو خوندی؟
- خوب نه آقای بوکوفسکی ولی خوب من فقط مسئول مراقبت از شمام و شما تنها موردی نیستید که من باید ازش مراقبت کنم ما م
در نهایت باید بدونی که چیزهای جالب زیادی وجود داره. حتی اگه خبری از آستین‌های بلند ِ راه‌راه سفید، دست‌های آفتاب خورده، شاخه‌های نازک و سبز درخت‌های آزاد و نور جزیره نباشه. 
تو همیشه ساعت‌ها از چیزهای طلایی حرف میزدی. ذره‌های درخشنده. تلألو خورشید روی موج‌های مدیترانه. می‌گفتی حتی اگه کنار دریای شب راه بری دوست داری نورهای طلایی چراغ‌های شهر رو ببینی. نورهایی که همیشه رنگ‌های قشنگ و متفاوتی بینشون پیدا میشه. شهر کجاست؟ روی کاغذهای ب
معنای نهان در پس سکوت
سکوت دریچه ی جهان درونی ست، کلید دستیابی به دریافت های جهانِ درون. حتما برای همه مان پیش آمده که پاسخ سوالی را نه در بیرون و جهان اطراف که در درون مان جستجو کرده ایم. اینکه ما چقدر خودمان را بلديم رابطه ی مستقیمی با میزان و کیفیت سکوت هایمان دارد.
آنهایی که خود را بلدند و از تنهایی خود بیم ندارند قطعا که سکوت را به خوبی تجربه کرده اند و آنهایی که از خلوت و تنهایی گریزانند به احتمال زیاد درونشان پر از مسیرهای ناشناخته و گره
*امروز رفتیم دکتر واسه مامان و سیم سازم که بریده بود رو انداختم و خرید و کلی کار دیگهآخرم رفتیم نمایشگاه و با دوتا تشک واسه تخت هامون و دوتا محافظ تشک و سه تا بالش برگشتیم و جالبش اینه که نمایشگاهش هیچ ربطی به تشک نداشت :/

*بابا داره یه کارایی می کنه
یه چیزهایی تو سرشه
حدس میزدم ها اما نمی فهمیدم
تا امروز خودشم اقرار کرد گفت آره یه چیزایی هست ولی به شماها نمیگم
بعدم به شوخی واسه در آوردن لج مامان گفت نارنج به تو اعتماد دارما بهت میگم اما به ماما
دارم مینویسم. بعد مدت ها. نمیدونم چطوری شروع کنم. شاید بهتر باشه با یه نامه خیالی به ماری شروع کنم. ماری یا به طور دقیق "مــَقی یه" (یه ورژن اسکاندیناویایی از همون نام مریم) کسی که این مدت خیلی کم بهش فکر میکنم . گاهی وقتا چشم تو چشم میشیم توی ایستگاه قطار یا کلاس. و یه لبخند سرد از جانب اون و یه لبخند گرم از طرف من. البته گرمای لبخند من کمی خنثی میشه وقتی اینو در نظر بگیریم که من در کل بلاکش کردم تو فیس بوک. به دلیل کاملا منطقی ای که نمیخواستم بدونم
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب