نتایج پست ها برای عبارت :

مرد۵۱ ساله خستم نیاز به زن ای به مدت یک سال دارم اگر با هم سازگاری داشتیم دائمش میکنم مثل زن دائم رسمی باهاش زندگی میکنم

اين که با اون فرد خاص مشکل داریم به شدت منو عصبی کرده. خواب آشتی کردن باهاش رو میبینم، هر ساعت بهش فکر ميکنم، تو فکرم باش دعوا می‌کنم. خلاصه که خیلی وضع بدیه و می‌خوام که یا برام مهم نباشه یا آشتی کنیم. حس ميکنم نياز دارم کمک بگیرم.
سلام.
امروز حال و هوام توش غمه. دلم گرفته.
خسته شدم از اين همه تلاش. خسته شد از اين همه کار کردن و به نتیجه نرسیدن.
من الان 10 ساله که دارم کار ميکنم. 10 ساله که دارم تلاش ميکنم.
کاش تمام میشد. کاش از توی اين دوران میپریدم و میرفتم. 
کاش مثل کامپیوتر بعد از چند بار تلاش میشد دکمه اسکیپ را زد و دیگه ازش پرید. اصلا به بهش فکر نکرد.
خدايا من به امید تو اين همه کار ميکنماااا
اگه امید تو نبود ، اگر خوش بینی و چشم امید به تو نبود ول ميکردم اين همه تلاش را.
بعضا دلم میخواد ذهنمو از سرم بکشم بیرون و باهاش یه گفت و گوی مسالمت آمیز داشته باشمبپرسمکه چرا اين قدر درهمو برهمهچرا اينقدر چیزاي ریزو بی محتوارو تو خودش جا میده و درگیرشون میشهبپرسمحتی دعوا کنمشبگم که خستم از دستتاز اين درگیری هاي بی وقت و بی مناسبتتولی آیا واقعا مشکلم اونه؟!نه.مشکلم خودمممنی که اين روزا به شدت درگیر کردم خودمومن که به طرز عجیبی تلاش ميکنم از تنهايی فاصله بگیرم اما،هرچی بیشتر دستو پا میزنم،بیشتر خودمو تنها حس می
مست بودیم تو خیابون. یه گوشه نشسته کنار نرده هاي اونجا. گفتم از زندگی خودم اگر بخوام مضمون بشکم بیرون که باهاش داستانی بنویسم، اون اينه که وقتی میدونم نهايت هرچیزی که با یه آدم دارم بالاخره بوسه است و عشق، باهاش دعوا ميکنم. بهش بدی ميکنم. مریض نیستما یعنی ممکنه یعنی. ولی اگه کسی مهم نباشه چرا دعوا کنی. گفت باحاله ولی چطور میشه باهاش پیرنگی پیش برد؟ گفتم نمیدونم. شايد اصلا پیرنگی با همچین چیزی پیش نره هیچ وقت تو دنیا. گفت شايدم بره و بايد کشفش ک
تو اين دو سه روز یه چیزايی فهمیدم که الان دارم با خودم فکر ميکنم که مگه میشه اتفاقی باشه؟
سه نفری ک میشناختم و هرروز باهاشون چشم تو چشم میشدم فهمیدم فرزند شهید هستن! يکیشون که خیلی نزديک بود و باهاش زیاد پیش اومده بود حرف بزنم.
حالا همش دارم با خودم فکر ميکنم کی چه حرفايی زدم؟
شده ک از بابام براشون تعریف کنم؟
آخه دخترا یه جور دیگه بابايی هستن.
دو شبه که روی تخت برعکس میخوابم
هرکار ميکنم نمیتونم عادی باشم
دوباره از خودم خسته شدم
از بی ارادگیم
از شدت ناراحتی با خودم صحبت ميکنم وقتی به اوجش میرسه صدام بلند میشه بعد یادم میاد نبايد بلند صحبت کنم
نفسم
میگیره وقتی کسیو ندارم درمورد چیزايی که دوست دارم صحبت کنم باهاش وقتی
کسی رو ندارم وقتی ناراحتم بهش بگم ناراحتم ینی از بچگی اين شکلی بودم
مجور بودم تمام احساساتم رو مخفی کنم
زندگی کاملا عادلانس اما
مهم منم که فعلا فشار روحی رومهدوس دارم گوشیمو پرتاپ کنم به افراد
خانواده بگم متنفرم ازتون بعد بلندشم برم براي خودم زندگی جدیدی بسازم
سلام
اسم من مریم است. اردیبهشت امسال 34 سالم شد.
من مهندس کامپیوترم و کارم برنامه نویسیه. حدودا 10 ساله دارم کار ميکنم.
فوق لیسانس کامیپوتر ، عاشق درس خوندن (البته 3-4 ساله عاشقش شدم :D )
  واسه سرگرمی تصمیم گرفتم اين وبلاگ را درست کنم.
و بعضی روزها بیام حرف دلم را بنویسم.
امیدوارم 100000000 تا دوست مجازی خوب اينجا پیدا کنم.
سلام خودم
هوا گرگ و میشه و ساعت حوالی 6 صبح  پروژه تحلیل همین الان تموم شد
دلم یجوریه نمیدونم چرا آخه .
اين روز هارو با سال پیش مقايسه ميکنم میبینم همه چی عوض شده  واي چقدر تقییرات داشتيم خیلی ادما از زندگیم رفتن و خیلی اندک وارد شدن
جدا خیلی زمان همه چیزو درست ميکنه  گذر زمان حوبه کی گفته بده واقعا خیلی خستم ولی خوابم نمیاد نمیدونم چرا
فکرم درگیر بود خیلی الان اروم شده خدارو شکر
خدا خودش کمک کنه  کارام به روال پیش بره تا همه چیز حل بشه
خدا
ترس از زندگی باهامه.خیلی زیاد.خیلی چیزا عوض شده و من دارم هضمشون ميکنم تو خودم.دارم حلشون ميکنم.من دیگه نه آدم قبلم نه یه آدم جدید.اساس بی هویتی ميکنم.احساس ميکنم در سه سال گذشته اصلا وجود نداشتم و نمیخوام دنبال خاطره اي بگردم.دلم به هیچی چیزی دیگه نمیتونه خوش باشه.حالم نامساعدشده.راستش دارم فکر ميکنم چجوری زندگی کردم اين مدت رو؟به امید کی؟وچرا گذاشتم با یه امید که اصلا اسمش امید نیست زندگی کنم؟احساس حماقت براي يک انسان گندترین اساس میتونه
بدتون نمیومده از زندگی؟شما چقده قوی اين!من خودمم نمیدونم دارم چه غلطی ميکنم اصلا چمه چی میخوام چرا اينطوری ام میخواين بگم مثلا توی یه روزم چيکار ميکنم؟کاش حوصله داشتم واستون الگوریتمشو ميکشیدم.اگر روز تعطیل باشه که یا خیلی میخوابم یا نمیذارن خیلی بخوابم و خب کل روز رو یا روی مبل دو نفره میشینم و میخوابم و تلفن به دست چت ميکنم و وول میخورم توی اپليکیشن ها و غر میزنم و اگرم حالم خوب باشه شايد یه غذايی هم درست کنم اين روزا به علت کاروباراي هنرس
بسم الله مهربون :)
زندگی ميکنم، درس میخونم، میخندم، ورزش ميکنم، نقاشی ميکشم، زبانم رو تقویت ميکنم، علايقم رو دنبال ميکنم، اما از درون دارم درد ميکشم. اين درد روز به روز درونم بزرگ تر میشه و منم متقابلا سعی ميکنم تحملم رو ببرم بالا. با اين درد بزرگ شدم‌، روحم بزرگ شد، قد کشیدم، اما جدیدا به یه حدی رسیدم که احساس ميکنم دیگه قوی تر نمیشم، دارم میشکنم دیگه!
از ضعفی که داره بهم غلبه ميکنه متنفرم. درمونده شدم. هزار تا غم و حسرت و ناراحتی حرص گوشه ی د
خیلی زود گذشت وبم یه ساله شده البته توی تیر یه ساله شده خودمم یادم نبود
هیچ کس نیست باهاش حرف بزنم ، همینجوری مینویسم ارزش خوندن نداره ، سرو تهم نداره فقط می خوام هرچی میاد تو مخم رو خالی کنم.
اونقدر دلم گرفته و پربغضم که دارم خفه میشم یه سیل اشک پشت چشام جمع شده یهو می خوان سر ریز بشن ولی جلوشو میگیرم ، اگه الان جام خوب بود هاي هاي گریه ميکردم ، از اين حال بد هارو خیلی وقتا تجربه ميکنم ،راستش خجالتم نميکشم و  با اين سنم میشینم قلپ قلپ اشک میریز
بین همه ی احساساتی که تو عمرم تجربه کردم ترس مخرب ترین و هولناک ترینشونه
از آذر پارسال  تا الان که مرداده خود احساس ترس آروم آروم وارد روحم شده و همه جاي روحم رو فرا گرفته و من نمیدونم بايد باهاش چيکار کنم .
حالا از همه چی میترسم سعی ميکنم ازش فرار کنم نمیشه سعی ميکنم باهاش روبه رو شم نمیشه و حتی نمیدونم چی از جونم میخواد :(
* عنوان مصرعی از فروغه که تغییرش دادم 
و یاسم از صبوری روحم وسیع تر شده بود
سلام
من یه دختر 24 ساله هستم. از نظر دیگران زیبا هستم و خیلی هم به خودم می رسم. خانواده خوش نامی و ثروتمندی هم دارم، پدرم و برادرهام تو بازار مغازه دارن، اينا رو گفتم که از شرايطم آگاه بشید. 
اما مشکلی که دارم اينه که خیلی کم خواستگار دارم، یعنی تا حالا فقط سه نفر اومدن خواستگاری که اونم بعد شب خواستگاری رفتن و و پشت سرشون رو نگاه نکردن. من همیشه برام جاي سوال بود با اين شرايط چرا انقدر کم خواستگار دارم تا اينکه آقا پسری که تو دانشگاه باهاش آشنا
پازل تموم شد،تمومش کردیم!
یه اتفاقايی داره تو وجودم رخ میده که عجیبن شايد بعدا راجب شون نوشتم،تنهايی روم غلبه کرده،کلی خستم کلی.
چندین نفر که قبلا آدرس اينجارو نداشتن،حالا دارن.
من یه کراش دارم که با دنیا عوضش نميکنم [از يکی بِدَره[البته از همینجا اعلام ميکنم امیر توهم خیلی کراشی خیلی[امیدوارم اين پست رو نخونی]]در کل کراش آدمو نابود ميکنه سعی کنین کراش نداشته باشین]
واقعا خوش بحال بعضیا که وقتی روشون کراش داریم میتونیم بهشون بگیم،یعنی از او
گاهی ازت سئوالی می پرسن که چندین ساله خودت هم براش جوابی نداری وقتی امروز ازم پرسیدن بدنم شروع کرد به لرزیدن اين چرا توی ذهنم تکرار شد اين چرا چراي چهار سال از زندگیمه خیلی تلاش کردم جوابش رو پیدا کنم ولی انگار جوابی نیست.
هاجر همسر حضرت ابراهیم بود به هر آبی که میرسید میفهمید سرابه زندگی من دقیقا همین شده از دویدن براي رسیدن به اين آب دست برنداشتم ولی تصمیم گرفتم کنار اين دویدن پیشرفت کنم زندگی کنم و گاهی به خاطر نرسیدن خسته شوم چندین شبه پش
نمیدونی چقدر دلم گرفته و دلتنگم که الان دارم با اين وضعیت که يکم پايین تَر شرحش میدم،تند و تند تاىپ ميکنم.
عرضم به حضورتون که صبح دو تا (اشاره و وسطی) از انگشتاي دست راستم برگشت و کلی چسب پیچیش کردن تو سالن .بعدش یه سرویس درست خورد توی صورتم و عینکم رو خورد خاکشیر کرد ودماقم رو به فنا داد.بعدشم براده آهن رفت زیر ناخنم:)
اين که با اين وضع دارم مینویسم صرفا دلتنگیه و واي ازین دلتنگی اي که دارم با اين دنیاي غیر واقعی دور و برم.
یه بار راجع روابط دوست
دو سه هفته ست یه باشگاه جدید میرم، صاحب باشگاه آدم دست و دلبازیه، یه مرده هر روز میاد بطراي پلاستيکیو‌ جم ميکنه و میبره معمولا یه پسر ۸ ۹ ساله هم باهاش میاد، از اون آدماي بدبختن ک هیچی ندارن، نکته بدترش اينه که امروز با یه پسر دو سه ساله اومده بود، آخه تو که نه پولی داری نه کاری داری نه هیچی داری از همه بدتر معتادم هستی چرا بايد بچه داشته باشی :/فقر و بدبختی ازشون میباره اما حداقل دو تا بچه کوچيک داره، اون بچه ها چه آینده ايی دارن، دلم واسه پسر
 صاحب باشگاه آدم دست و دلبازیه، یه
مرده هر روز میاد بطراي پلاستيکیو‌ جم ميکنه و میبره معمولا یه پسر ۸ ۹
ساله هم باهاش میاد، از اون آدماي بدبختن ک هیچی ندارن، نکته بدترش اينه که
امروز با یه پسر دو سه ساله اومده بود، آخه تو که نه پولی داری نه کاری
داری نه هیچی داری از همه بدتر معتادم هستی چرا بايد بچه داشته باشی :/
فقر
و بدبختی ازشون میباره اما حداقل دو تا بچه کوچيک داره، اون بچه ها چه
آینده ايی دارن، دلم واسه پسربچه ۲ ساله کباب شد واقعا، زندگ
دارم به اين فکر ميکنم کاش از همون بچگی خاطره نویسی ميکردمثبت لحظات شیرین یاحتی نیمه شیرین:)
اگه نوشته بودم الان نوشتن یه خاطره از مشهد راحت تر بود برام
الان نمیدونم از چی بگماز کجاي بهشتاز کدوم سفرم به بهشت
یعنی بهشت قشنگ و خوش حال و هواتر از اين میخواد باشه؟!
قبل اولین سفرم به مشهد رو اصلا یادم نمیاد ارتباطم چطور بود با امام
اما دقیق تو اولین سفرم تو دلم یه معامله کردم باهاش خیلی طلبکار باهاش معامله کردمحتی  دستور دادم…معامله سنگین
چند وقته با طرح#بیشتر_بخوانیم فیدیبو،دارم کتاب میخونم و چه لذتی از اين بالاتر:))
سعی ميکنم کتابايی که میخونم رو با نظری که راجع به اونها دارم بنویسم.
1_کفش هاي آبنباتی_نویسنده:جوآن هریس_مترجم:چیستا یثربی_ نشر پوینده
اوايل داستان،خیلی باهاش ارتباط نگرفتم و خسته کننده بود،به مرور جذاب شد ولی از پايانش خوشم نیومد. کل داستان منتظر یه اتفاق بودم که خب چیز غیرمنتطره اي رخ نداد.
2_مادرم دو بار مرد_نویسنده:الیف شافاک_مترجم:حسن حاتمی_رهی
کتاب خوب وقابل
دیگه اينجا هم راحت نیستم،اينگار وسط خیابون چهارزانو زده باشم!هرلحظه ممکنه یه خودرو بزنه بهم و بمیرم.ولی مردن قشنگ تره تا خورد شدن غرور.مهرت داره از دلم میره و خودم خوووب میفهمم،نمیتونم بگم چه آسون مهرت رفت،چون آسون نبود،براي من آسون نبود اما براي تو فکر کنم از هرکاری توی دنیا آسون تر و بی اهمیت تر بود،مثل در اوردن جوراب از پات و پرت کردنش یه جايی که مهم نیست کجاس.همون روزی که میوت نوتیفيکیشن ت کردم فهمیدم تموم شدی برام،کی باورش میشه من همون
متن آهنگ مهدی یغمايی بنام شهر آشوب
دل از ما میبرد دائم نگاری که تو باشی
جهان خلاصه است به کناری که تو باشی
برايت به جز عشق چه شعری بسرايم
که از شوق تو اي عشق غم از دل بزدايم
من برايت بی قرارم فدايت هر چه دارم
چه حالی بهتر از اين که باشی در کنارم
بخند آرام جانم چه کردی مهربانم
که جاری می شود اسم تو دائم بر زبانم
عاشق منم باور کن اي جان فقط لب تر کن
با خنده هايت جانا حال مرا بهتر کن
شیرین شهر آشوبم تا با تو هستم خوبم
تنها تویی محبوبم اي جان
من برايت ب
دیروز تنها فامیلمون که اينجاست خونمون بود  . درمورد اينکه احتمال داره خونمون بره شهر دیگه اي باهاش صحبت کرد مادرم و  فامیلمون که من عمه صداش ميکنم گفت گلی پیش ما بمونه قدمش سر چشم . دختر بزرگشم که کلاس ششم دبستان خیلیی خوشحال شد دوس داره پیششون باشم و خب اين خیلی خوبه که منو دوس داره و از اينکه 1 سال پیششون زندگی کنم خوشحال شده :)خب خدا رو شکر دل نگرانیم از اين بابت رفع شد . نياز به کرايه و اينام نیس دیگه چون از شرکت ر اينا میگو میارم براشون که یه
از دیشب همش بی اختیار اين جمله رو میگم
"داغ رو دلمه" دارم میسوزم انگار یه تکه ذغال داغ گذاشتن رو جگرم
آه ميکشم و نفسم بالا نمیاد
خدايا خدايا حرفم بزنم میزنی تو دهنم
باشه من بد ولی بگو کی خوب بود؟ کدومشون عزیز دردونت بودن؟ کدومشون دل مارو نشدن
خستم از نفس کشیدن 
چند وقتی بود که ذهنم درگیر اين بود که اين شبکه هاي مزخرف عجتماعی رو حذف کنم یا نه بالاخره دیروز تصمیمم رو گرفتم . اينستاگرام و تلگرام از روی گوشی حذف شد . تلگرام هم فقط روی لپ تاپم دارم اونم فقط و فقط بخاطر آنیف . البته مشخص نیس احتمالش هست اونم حذفش کنم .
اين مدت خوب بوده . درگیر برنامه نویسی PHP هستم . خیلی دارم باهاش حال ميکنم . تصمیم گرفتم جداي از خود برنامه نویسی سمت سرور ، طراحی رابط کاربری و برنامه نویسی سمت کاربر رو هم جدی دنبال کنم چ
hellooooooooooo everybody 
عاغا ما حالمان خیلی خوبس  
سه روزه که اومدم گرگان رفتم لیزر ، حیاط پشتی رو با حاج خانوم تمیز کردیم و سابیدیم و شستیم ، ازونجايی که نمیتونم برم باشگاه دارم تو خونه ورزش ميکنم ، گشنگی نميکشم و غذا درست ميکنم میخورم :| ، فیلمامو میبینم ، خونرو جارو زدم ، قسمت دکلره شده ی موهامو آبی کردم ، سه شنبه تنهايی میخوام برم سینما ^^  ، جله درست کردم   باورتون میشه يک ساله خریدمش که درست کنم ولی حوصلم نميکشید ؟ :| (تاریخ انقضاش دو ساله
با صا
8
بايد س رو یاد بگیرم 14 روز به تولدم مونده و من ده سال زوال رو پشت سر گذاشتم و من و من وجودیم ده ساله که ذره اي رشد نکرده 
من ده ساله که دارم داستان میتراشم با خودم کوله بارم پر از سنگهايیه که خودم تو مسیر زندگی جمع کردم و من سنگینم خیلی بايد ساکن شم بايد رها شم 
همیشه قبل اينکه فحش بدیم اگه به چندتا چیز فکر کنیم میبینیم اون فحش داریم به خودمون میدیم ینی چی؟ ینی اينکه من اگه به عشقم فحش بدم دارم به خودم فحش میدم یه مثال کوچولو میزنم (ببخشید) مثلا وقتی من بهش بگم "آشغال" خودم زیر سوال میرم چطور؟ من دارم با همین "آشغال " زندگی ميکنم باهاش خوشی و بدی میگذرونم همسرمه . همین آشعال پدر بچه هامه خلاصه که هرچی توهین کنیم به خودمون کردیم.
یه مشاور میگف حتی با همسرتون جلو بقیه یا تو پارک بگو مگو نکنین بزارین تو خلو
دوست وايتم از کارش اخراج شد.
نمیدونم به خاطر دائم الوید کشیدن و دائم السیگار بودنش بود،
یا که فقط عذر خیلیا رو خواستن.
اخراج شدن در کانادا از رگ گردن به شما نزديکتر است. یهویی هم اخراج ميکنن. فقط باارزش ترین کارمنداشون رو نگه میدارن. مهمم نیست که شما چند سال اونجا کار کردین.
براي اولین بار تو طول زندگیم یه اتفاق خفن و غیر منتظره افتاد!
بووممم. بالاخره موفق شدم تابستون رو بترم 
البته تردن نه به اون معنا که هر روز گردش و مسافرت و مهمونی باشم، نه. همین که دارم از روزام استفاده ميکنم و کارايی که دوست دارم رو ميکنم خوشحالم ميکنه که مثل تابستون سالاي پیش الکی وقتمو هدر نمیدم.
و خب اين بخاطر دوستاي خوبیه که دارم، که خواسته و ناخواسته بهم انگیزه میدن
از وقتی شروع به نوشتن کردم به احساسات و افکار مختلفم بیشتر پی بردم و حس ميکنم دارم بیشتر با خودم آشنا میشم. دوست دارم کم کم هم به خودم معرفی کنمشون و هم به دنیا، حس ميکنم چندبار به دنیا اومدم ولی در يک جسم و جان!هنوز براشون اسم انتخا. 
دارم تمام سعی‌م رو ميکنم که حتی اسمش رو هم سرچ نکنم و افسار افکار و احساسات‌م رو ندم دستش. به هرحال همیشه بايد براي بدترین چیزها آماده بود.انتظارِ کشنده‌اي‌یه رو دارم تجربه ميکنم.میدونم آخرش هم چیزی میشه که تو میخواي اما کمکم کن. خیلی.
پوشش تکمیلی نقص عضو و ازکارافتادگی دائم (کلی و جزئی) بیمه‌شده ناشی از حادثه:
در اين پوشش بیمه‌گر متعهد است در صورت وقوع نقص عضو و ازکارافتادگی دائم
(کلی و جزئی) بیمه شده مطابق تعریف نقص عضو در آیین نامه شماره 84 شوراي
عالی بیمه، که عبارت است از قطع، تغییر شکل و یا از دست دادن توانايی
انجام کار عضوی از اعضاي بدن که ناشی از حادثه بوده و وضعیتی دائم و قطعی
داشته و مورد تايید پزشک معتمد بیمه‌گر باشد، سرمايه مورد تعهد در سال وقوع
نقص عضو و ازکار
روزها مثل فشنگ از اسلحه خارج و سپری میشن.اومدم عسلویه و الان حدود ۷ روز هست که سر کار هستم.همون کار قبلیه البته یه خورده چالش هاي عجیب تر.در کل بدک پیش نمیره.از خیلی از مشکلات هم از نظر مکانی فاصله گرفتم ولی از نظر ذهنی نه.!
الان یه پام توی بازرسی هست و یه پام توی دفتر فنی!!!دارم به هر دو واحد کمک ميکنم.
ته دلم ناراحت نیست.حس ميکنم آخرش آینده منو به طرف روشنايیش ميکشه.خبری نیستا!!!همینجوری الکی حس ميکنم.
اصلا دوست دارم حس کنم.فضولی؟؟؟!!!!
چند روزه بشدت احساس تنهايی ميکنم
چند روزه همش دلم میخواد بزنم زیر گریه و دنبال بهانه م
ولی هی میگم الان ن الان ن و انقدر خودمو گول میزنم تا از ذهنم بره
اما نمیره و هی روهم تلنبار میشه
با خودم فکر ميکنم چرا هیچ دوستی ندارم؟
و البته جوابش همون لحظه میاد ب ذهنم.چون خودم خواستم!
تنها دوستی ک چند هفته اخیر بشدت باهاش وقت گذروندم رو هم دارم از دست دادم!
شايدم اونی ک دلم میخواد داشتن ی دوست نیس
دلم خودمو میخواد
زندگی خودمو میخواد
دوست دارم اونجور ک می
چرا اون موقع ها که من به کسی نياز داشتم همه ولم کردن ؟ :/ چرا من حس ترحمشو با دوست داشتن اشتباه گرفتم اين همه درگیرش شدم  چرا نفهمیدم چرا نمیخواستم بفهمم يکیم بهم نگفت :(چرا انقد تو سرم دوباره شده پر از چرا از اينکه بخوام غصه ها و ناراحتیا و فکرا و خیالامو با قرص فراموش کنم خستم :/ چرا به حالت عادی همه حل نمیشه .
بیخیال چیزاي قبلی که گفتم شدم:// هرچند هنوز رو مخمه و نمیدونم تا کی قراره رو مخم بمونه!
قضیه داستانو فهمیدم :) هیچی خاله اش همش بابامو تهدید ميکرد که پدرتو در میارم و. و همش میومد جلوش بابام هی بهش بی محلی ميکرد و هی بی محلی ميکرد. بعد نفهمیدم کی يکی هم بعد دادگاه گفت که سمتش نرو ولی اين باز گوش نکرد و اومد طرف بابام بابام هم باز بهش بی محلی کرد سوار اسانسور شد از اساناسور اومد بیرون باز جلوی خودش دید خاله ی ه رو اونم هولش داده گفته برو گمشو او
خب اول مراجعه کنید به خط اول پست "2_3"
خوندیدش؟!
خب؟واقعا الان چی بگم موقع شروع؟!
بلاخره کمر همت بستم و امروز رفتم و فتوشاپ ثبت نام کردم،فعلا واسه روزاي يکشنبه و سه شنبه طرفاي عصر
به احتمال زیاد ساعتش رو عوض کنم چون صبح هاي چهارشنبه کلاس دارم نمیتونم رسیدگی کنم به همه شون
واسه یه مرور کردن فکر ميکنم کافی باشه
اونقدررر راه رفتم و دویدم که به بدترین شکل ممکن خسته ام
توی راه که میومدم سمت خونه داشتم به اين فکر ميکردم که چه قدر بده کسی تو خونه منتظرت
بابا موسم گل رو گوش میده با صداي خانوم پوران و با خواننده همخوانی ميکنه. من دارم قرمه سبزی و زرشک پلو درست ميکنم؛ میگه خسته نکن خودتو. غذا از بیرون میگیریم؛ گفتم درست ميکنم فردا که سرکارم بخوری بدونی خیلی دوستت دارم. گفت میدونم دوستم داری بیا چاي بخوریم؛ چاي دم کردم با گل محمدی و بهارنارنج و هل و زعفران و دارچین. چاي خوردن رو با تو دوست دارم که بهترین رضاي دنیاي منی.
نه یه دوست دارم که باهاش برم کتابخونه نه یه دوست دارم که باهام بیاد پارک آبی تک تک سر سره ها رو سوار شه
تازشم نمره تعیین سطحم از سی ،هشت شده!!!
یعنی برا کلاس کنکورا که هیچی براي کلاس زبانمم دیگه روم نمیشه پامو بزارم تو اون موسسه:|
و خب میدونید چی اين وضعیتو تکمیل ميکنه؟اينکه الان استادم پیام بده بگه فاطمه جون فردا میتونیم کلاس داشته باشیم میخواي؟
منم که یه هفتست دارم می پیچونم از روی ضايگی قبول ميکنم در حالی که قراره اين جلسه از ده تا درس امتحان
دیشب همین موقع ها بود که "غرور و تعصب"رو شروع کردم،اطلاعات زیادی راجب اين کتاب نداشتم و ندارم اين مدت خیلی همه چی بهم ریخته تر از قبل شده به شکلی که وقت نکردم بیام بنویسم که کتاب رو خوندم و تموم شد،ولی حس ميکنم خیلی از حجم کتاب کم کرده بودن!توی مهمونی خوندمش کتاب ملايمی بود.کتاب خوندن توی اون فضاي مزخرف بهترین کار بود.وقتی رسیدم خونه اونقدر خسته بودم که فقط خوابیدم،امروز عصر هم با م.ش رفتیم بیرون قبلش هم به سر قرارم با همون دوستش رفتم و واقعا
هستم ولی خستم:)
عجیب دلم نوشتن میخواد و عجیب تر دستم به نوشتن نمیره!
فصل دوست داشتنی ام سر رسیده و من همچنان گنگم!
توی عصراي دل انگیز زمستونی دفترم رو باز ميکنم و با يک لیوان چاي هل دار و خودکاراي دوست داشتنیم میشینم سر نوشتن ولی دریغ از يک کلمه!
میدونی حتی رو کتابام هم نمیتونم تمرکز کنم و اين براي عشق کتابی مثل من یعنی فاجعه!یعنی یه چیز بی سابقه!میدونی اگه الیور تویست نصفه بمونه یعنی چی؟!
دلم اين روزا بیشتر سکوت میخواد.مثل خود خود زمستون.دلم
سلام .
شده بود مدتهاي نسبتا مدیدی ننویسم ولی نشده بود که بخوام گرد و خاک روی سیستم رو بزدايم تا بیام و بنویسم . 
بعد از گذشت سه ماه و اندی نداشتن گوشی دلیلی شد تا حالا اينجا تايپ کنم . چقدر بی معرفتم من :) 
گوشیم در دست تعمیر هست و هزینه اي نسبتا گزاف رو دستم گذاشته . 
اين روزها اُورت پول خرج ميکنم . نه اينکه بگم پول دارم . نه به خدا . پوله که به راحتی از دستم در میره و من با چشمانی اشک بار باهاش وداع ميکنم و اشک چشمانم بدرقه ی راهشه . ولی تهه همه ی ا
من فقط بک بار اشتباه کردمفقط يک بار.اما اونا حاضر نشدن منو ببخشنمن فقط يکبار اشتباه فهمیدمشون ولی اونا حاضر نشدن توضیح من رو گوش کننمن فقط يک بار زود قضاوت کردم و بدون مکث،از کار خودم پشیمون شدم،اما اون همین يک بار رو هم ندیدناونا هر بار بد شدن،هربار ناراحتم کردن،هربار اشتباه کردن،ولی هیچ وقت نفهمیدن!اونا هر بار یه چیزیو تو وجود من نابود کردن اما،تنها و اولین و اخرین اشتباه منو چند برابر بزرگترش کردنو من نمیدونم.در برابر اين جماعتی که تن
وقتی مردّدم و اتفاقی دردناک قلبم را میفشاردوقتی تنهام و ترسیدم
وقتی تپش هاي بی امان دلم مرا به زانو درمیاورد
وقتی بی قرارم و منتظر 
وقتی از ادامه مسیر هراس دارم و راهی را شروع نميکنم
وقتی اشک هايم گونه هايم را خیس ميکند
من اعتماد ميکنم .
اعتماد ميکنم به جفت چشم هاي ساده ايی که روبه رویم نشسته
اعتماد ميکنم به دستايی که دستانم را میفشارد
اعتماد ميکنم به تو
تویی که آرامش دنیاي منی
چند روزه بشدت احساس تنهايی ميکنم
چند روزه همش دلم میخواد بزنم زیر گریه و دنبال بهانه م
ولی هی میگم الان ن الان ن و انقدر خودمو گول میزنم تا از ذهنم بره
اما نمیره و هی روهم تلنبار میشه
با خودم فکر ميکنم چرا هیچ دوستی ندارم؟
و البته جوابش همون لحظه میاد ب ذهنم.چون خودم خواستم!
تنها دوستی ک چند هفته اخیر بشدت باهاش وقت گذروندم رو هم از دست دادم!
شايدم اونی ک دلم میخواد داشتن ی دوست نیس
دلم خودمو میخواد
زندگی خودمو میخواد
دوست دارم اونجور ک میخوام
سلام
امروز سردردم بهتر شده
چند ساعتی با دوستم بیرون بودم
راستشو بخوايد لذتی نمی برم منتهی چون حواسم رو پرت ميکنه دوس دارم
نمیدونم شايدم اشتباهه
در درون و تفکر خودم دارم تغییرات و تفکراتی حس ميکنم 
چیزهايی که باعث پیشرفتم میشه
به دعاي تک تک شماهايی که شابد اين مطالبم رو میخونی نياز دارم
زندگیم عجیب به يک اتفاق خوب نياز دارد
کاش میشد برم مشهد
بیخیال
میخوابم
خدا نگاهم ميکنی؟؟
شب بخیر
هر روز که میگذره، تاريکی اين فکر که بخش زیباي زندگی من تموم شده بیشتر قلبم رو فرا میگیره. بزرگترین خوشی من در زندگی محاصره شدن توسط افرادی که دوست داشتم بود. وقتيکه مهاجرت کردم هم من در زندگی اون ها کمرنگ میشدم و هم اونها در زندگی من. و همگی ما با زندگی به اصلاح جدید خودمون کنار میومدیم و جلو می رفتیم اما همیشه احساس ميکردیم يک چیزی سر جاش نیست و هر از گاهی زیر پامون خالی میشد. علاوه بر اين فاصله که خودش به تنهايی خود بار دوری رو به دوش ميکشه،
سلام
امیدوارم حالتون خوب باشه، پسری هستم 23 ساله، تازه لیسانس گرفتم، یه مشکل دارم امیدوارم راهنمايی هاي شما کمکم کنه. 
بنده همه چیز رو براي خودم بزرگ و  غول ميکنم، هر چیزی که شما فکرش رو بکنید، پشت هر فکری که ميکنم یه ترس پنهان خوابیده و از انجام هر کاری دلهره دارم، روابط عمومیم خوبه، خون گرم هستم، تو جمع که میشینم همه از حرفام میخندن، مسئولیت پذیرم، یعنی شونه خالی نميکنم از کار.
اينا رو گفتم که بدونید گوشه گیر و درونگرا نیستم ولی اين مشکل زن
از وضعیت الانم حس ميکنم منتظر نتیجه کنکور نود و هشتم. از اين انتظار کشیدنم حس ميکنم چیزخلم. از اين چیزخل بودنم حس ميکنم اواخر واقعا زیاد درس خوندم. از زیاد خوندنم اين اواخر حس رضايت دارم.عی باوا داشتم چیزناله مینوشتم ولی تهش به اينجا رسیدم. اللهم اشف. اول همه من.
سلام
روزها اينقدر گرمه ولی بايد وايساد بايد با تمام حرف و حدیثا جنگید بايد ربات تموم بشه بايد پرینتر ساخته بشه بايد کانال تحویل گرفته بشه و
اين روزا کارم فقط دویدنه  فقط دارم میدوم امروز به خودم اومدم دیدم صبح تا ظهره نشستم بگذرم
ولی تا روتخت بیمارستان بودم به اين فکر کردم که دیدی حاج ممد دیدی مردنم زیاد سخت نیست یهو یه بشکن  و یاعلی  ولی کاری که عوض داره گله  چی چی نداره مام گله نداریم شکری خدا
تا چن وقت مجبورم شبا تنها باشم ولی خب  یاد
امروز خیلی ها کنکور دادن 
منم پارسال اين موقع کنکور دادم 
و ذهنی که الان دارم خیلی فرق ميکنه با ذهنی و تصوری که از زندگی پارسال داشتم 
فقط میخوام بگم زندگی اصلا اونطوری نیست ک ادم قبل کنکور تصور ميکنه بعد کنکور که وارد ی زندگی واقعی میشی همچی خیلی متفاوت میشه 
کنکور برا خودتون گول نکنید 
من الان اون رشته اي که بهش علاقه دارم رو نمیخونم ولی واقعا آرامش رو تو لحظه ب لحظه زندگیم حس ميکنم 
واين همه استرس و دوندگی بخاطر اينکه ادم احساس ارامش داشت
خوشم نمیاد شکوه و گلايه کنم یا غرغر
ولی حالم خوب نیس
نگرانم و دلخور
دوس ندارم الان برم خونه. انگاری دارن از خونم بیرونم ميکنن
حس ميکنم ۲ماه کامل بايد برم مهمونی!
منی ک مهمونی بیشتر از ۲ ساعت آزارم میده
قراره برم مهمونی اونم جايی ک معذب تر از هرجاي دیگه س برام
همیشه فکر ميکردم اوج بدبختی ی خوابگاهی اونجاس ک خوابگا رو ب همه جا ترجیح بده
دوس دارم تنها زندگی کنم.
دوس ندارم تمام روز و شبم با خانوادم باشه
خیلی نگرانم.
+ از ۴ تا جزوه بلیچینگ سه تاش مون
خب دیروز وقتی به مامانم گفتم خواستگارو قراره ببینم خیلی استقبال کرد که براي من عجیب بود داداشم که ميکفت بیشتر وقت بده.اصلا ادم من نیس ولی نمیدونم چرا حرف زدن باهاش برام جذابه.فکر ميکنم فقط بخاطر تنهايی باشه.طولانی تنها بودن من.روی همه چی اخلاف داریم .با من طوری حرف میزنه که انگار باشه حالا دور توه بعد ادمت ميکنم.میدونم منم خیلی همه چیو اول با دید بدمیبینم و گارد میگیرم.بهش همه چیو گفتم. هرچیزی که توش منفی بود برام ولی اينکه هیچکدوم ب
یادشهیدان وطن مانندچمران ميکنم/ازپرتو اخلاصشان تکمیل ايمان ميکنم/درآسمان بندگی خورشیدهاي عزتند/در یادمان هر شهیدی دل گلستان ميکنم/ازخون پاک عاشقان دین نبی احیاءشده/بسیار برايثارشان تفسیراحسان ميکنم/سرداراسلامی ماچمران به عشق ومعرفت/هرلحظه اي با نامشان حمدشهیدان ميکنم/اندر ولايت محوری خوداسوه اي در روزگار/خط امام ورهبری ترسیم قرآن ميکنم/اکنون به اشک حسرتی دارم تمناازشهید/لطف وشفاعت را به ماازسوی آنان ميکنم/آنان همیشه درعمل رفتندراه
نمیدونم چجور دفتر قشنگ زندگی رو ببندم و از تازه شروعش کنم تا یه جاهايی موفق بودم و به خواسته هام رسیــدم ولی از یه جايی دیگه واقعادوست دارم اين فصل رو یجور ببندمش و یه دوپینگ دیگه واسه تغییراتم بزنم میدونم زمان بر هستند ولی سخت نیست تلاش ميکنم زندگی من یه مراحلی سختی هاي خودش رو گذروند و الانم سختی داره ولی شرايط خیلی از قبل بهتره من یه آدم مستقلــم و رو پاهاي خودم ايستادم .
ولی از حالا تمام لحظاتم رو ثبت ميکنم نمیدونم چرا تنبلیم میشه ولی دو
پارت۱
ناراحتم؟
اره
دلخورم؟
اره
دل گرفته ام؟
اره. حتی دل شکسته
چند میخری دل شکستمو؟
پارت ۲
استرس داری؟
نه
هیجان چی؟
ن
اصن حسی داری؟
ن
اصلا برات مهمه؟
ن!!
برام مهم نیست!

+ خدايا. وقتی تو منو میبینی، چه شکايتی کنم؟
وقتی حالمو میدونی، چی از حالم برات بگم؟
وقتی میدونی تو ذهنم تو قلبم چه خبره
وقتی میدونی ازت چه چیزايی میخوام
وقتی فقط و فقط تویی که میتونی منو به عرش یا فرش برسونی
وقتی قدرت مطلق عالم تویی
چه نيازی دارم ب کسی ک باهاش درد و دل کنم؟
چه نياز
اخراي ساله و کلی کار ریخته سرم،دوشنبه با دوستام تا دیر وقت کنسرت بودیم حال روزم عوض شد بهتر شدم،خوب بودما بهتر شدم.
يکی از ارزوهاي نصفه نیمه م رفتن به کنسرت پازل باند بود که خب رفتم D:
اونقده سرد بود که تا مغزاستخونم یخ کرد بود،اثرات سرما رو هم الان دارم حس ميکنم گلو درد و سردرد و کوفتگی بدن.
"کیمیاگر" رو تا صفحه 205 خوندم و سخت علاقه مندم ادامه ش رو بخونم اما سردرد ولم نميکنه،بهتر که بشم تمومش ميکنم.
شايد باورش مشکل باشه اما هنوز کتاباي مسابقه رو
دیروز که بیمارستان بودیمیه خانم و آقايی حدودا سی و خورده‌اي ساله رو دیدم
خانمه با واکر راه می‌رفت.
بنده خدا خیلی سخت راه می‌رفت.
یه خانم چادریه نورانی
یاد حرفم افتادم که همیشه تو دلم می‌گفتم چرا من با اين سن کمم بايد مامانم اينطور بشه
بعد دیدن اينا، گفتم اين بنده خدا چی بگه
شوهرش دائم بايد مراقبش باشه.
با سن کمش راه نمی‌تونه بره
واقعا از حرفم پشیمون شدم.
قول دادم دیگه اينطور نگم. بدتر از من هم هست.
سلام.
امروز
سه مرداده من سرکارم و از اينجا دارم برات می نویسم.هم براي خداي مهربونم
می نویسم هم براي اونی که امروز سیزدهمین سالگرد اولین آشنايیمونه.سیزده
سال گذشت از اولین روز دیدارمون. از رویش جوانه عشقمون.عشقمون شده یه درخت
سیزده ساله. با اينکه ندارمت اما امروز حس خوبی دارم. انگار جشنه.
خوشحالم.میدونی خدارو شکر ميکنم که تو سر راه من قرار گرفتی چون خیلی چیزا
بهم یاد دادی. و بودنت و حتی نیودنت باعث شد من سمت خیلیا نرم و خیلی
کارارو نکنم که ب
از آخرین باری که اينجا نوشتم ۶ ماه میگذره و با خوندن چار تا پست قبلی فکر کردم چه خوب، که اولین باره راضیم و دلم نمیخواد واسه بازم نوشتن نوشته هاي قبلیم رو پاک کنم.
منی که الآن اينجام سه ماه داخلی رو پشت سر گذروندم و مث اين زخم و زیل و تیر خورده هاي تو فیلما جا خوش کردم تو ذهن خودم. تو نوشته هاي قبلیم از سخت بودن جراحی و روان نوشته بودم و چه میدونستم چی پیش رومه؟:))
حالا دارم فکر ميکنم که واسه بار هزارم اين رو تجربه کردم و با تموم حرفايی که تو همین م
چرا روی داشته هام تمرکز نکنم؟چرا به اين فکر نکنم که اوضاع خوبه؟ اونقدر ها هم بد نیست؟ اوکی فشار هست سختی هست. اما من الان دارم زبون دوم رو یاد میگیرم دارم کار مفیدی تو دانشگاه ميکنم و دارم براي ی کشور دیگه اقدام ميکنم. اينا همیشه آرزوهاي من بودن. پس چرا خوشحال نیستم؟ شايد چون ی به قول المانیا خوک درونی دارم که دوس دارم مدام سرزنشم کنه و نداشته هام رو ببینه. مدام وايستاده اون بالا و به اشتباهام نگاه کنه. ی روش خوبی تو کتاب سیلی واقعیت بود که میگف
سلام . از امروز تغییری کوچک در وبلاگ ايجاد ميکنم و مطالب رو به سبکی دیگه می نویسم در واقع تصمیم جدید براي زندگی گرفتم و سعی ميکنم چیزايی که در اين مسیر یاد می گیرم رو باهاتون به اشتراک بزارم . 
متاسفانه بنده اشکالاتی دارم و در زندگیم نقص هايی دارم . آدم خوبی نیستم اما میخوام آدم خوبی باشم ان شاالله . . . 
هرچی که یاد بگیرم براي تو در وبلاگ می‌نویسم تا با همدیگر خوب باشیم 
امشب خیلی دلم شکست وقتی اون حرفارو بهم زدی خیلی گریه کردم
کی جاي من اومده تو زندگیت چرا بد شدی احمد
حالم خوب نیست خیلی بهت نياز دارم
اي کاش بودی حرف میزدیم مث اونوقتايی باهم خوب بودیم تا صب بیدار میموندیم چرت و پرت میگفتیم
دلم شدیدن هواتو کرده عشقم 
میدونم
دیگه ندارمت فقط یاد خاطره هامون دیوونم کرده وقتی یاد قول و قرارا و
حرفات و یاد قسمايی ک باهم خوردیم میفتم اشکام میریزه غصه میخورم دق ميکنم
چقد برا آیندمون آرزو داشتيم یادته؟ 
احمد با هم
دوستان ازین تفکرا نداشته باشین که واي چه خوب.
نخیر.
بهترین شريک زندگی، شريک زندگی اي هست که یه آدم بالغ باشه.
نه خیلی پیر درون داشته باشه، نه خیلی کودک درونش فعال باشه. یه balance از هر دو رو داشته باشه.
به شخصه، با یه شريک زندگی بالغ راحت تر زندگی و تا ميکنم تا کسی که عین پیرمردا میشینه همه رو امر و نهی ميکنه و به اين و اون میپره و هی گیر میده خودتو درست کن و اصلاح شو و.
آدم بالغ هست، که زندگی باهاش لذت بخشه. نه کسی که ریسک هاي کودکانه و گاهی حتی احمق
همیشه وقتی می نویسم که خیلی فکر تو ذهنمه. احساس کردم الان يکی از وقتايی هست که نياز به نوشتن دارم. مطمین نیستم هنوز کسی اينجا رو میخونه یا نه.
اين روزا خیلی به زندگی بقیه فکر ميکنم. خیلی دلسوزی می کنم. صداي فریاد هايی که توی کوچه میاد باعث میشه فکرم سمته بی نهايت اتفاق بره. اين روزا پسرهاي زیر 18 سال زیادی می بینم که یه پلاستيک دستشونه و تو اشغالا دنبال پلاستيک می گردن. به اين فکر ميکنم که دارن به چی فکر می کنن؟ ارزوشون چیه؟ مدرسه هم میرن؟ به جايی
سلام
من یه دختر 23 ساله هستم، راستش من از بچگی به يکی از آشناهامون علاقه زیادی داشتم و همیشه خودم رو کنار اون تصور ميکردم، تا اينکه بزرگ شدیم و به اصرار مادرش و شايد علاقه خودش اومدن خواستگاری، اما خانواده م گفتن نه، بدون اينکه از من نظر بخوان، ولی خوب حس ميکنم اصلا بهم علاقه اي نداره چون خیلی سرده باهام و دیگه بعد جواب نه هیچ اصراری نشد از طرف شون.
ولی من دوسش دارم، میدونم پسر خوبی نیست و به درد من نمی خوره، تا اينکه 6 ماه پیش یه خواستگار برام ا
سلام سلام صد تا سلام خوبین خوشین عزیزان ؟ منو عشقامم خدا رو شکر خوبیم جاتون خالی سفر رامسر بهمون خوش گذشت درسته یه کم بی حال بودم ولی در کل مسافرت خوبی بود امروزم وقت دکتر دارم تصمیم گرفتم دکتر علی امیری رو انتخاب کنم دکتر خوب و شوخیه امیدوارم که عمل خوبی باهاش داشته باشم فسقل مامان هم که قربونش برم خوبه هر روز صبا باهاش حرف میزنم کنجد مامان؟ میدونی من تو رو خیلی زود حس کردم ؟ مثلا وقتی هنوز نمیدونستیم شما به زندگیمون تشریف آوردین زیر
از هفته پیش درگیر تمرین براي امتحان برنامه نویسی پیشرفته بودم . البته بیشتر براي تمرین شی گرايی اينکارو انجام دادم و فکر ميکنم به تسلط خوبی تو اين مبحث رسیدم . امتحان هم دوشنبه بود که خوب دادم . راستش تنها درسی که باهاش حال ميکنم و اصلا سر کلاس خسته نمیشم همین درسه . علاوه بر علاقه ، تسلط استاد و انتقال مطالب به بهترین نحو عامل اصلی بوده .
اين هفته ، هفته پژوهش بود و از روز يکشنبه یه نمايشگاهی تو دانشگاه برگزار شد که تیم ما هم یه غرفه داشت م
با عین بحثم شده بود، وسط بحث پتوی مچاله شده وسط اتاق را برداشتم و بلند شدم که بروم پی کارم، اعصابم براي ادامه‌ی يک جدل دوستانه_دشمنانه نمی‌کشید!هنوز دو قدم نرفته بودم که گفت:
_ تو همینجوری؛ وقتی که چیزی مطابق میلت نیست بلند میشی و میری، گور باباي استدلال و بحث و صحبت کردن!
کفری شده بودم، کفری که بشوم صورتم مثل گوجه سرخ و تُن صدايم بالا می‌رود، در يک کلام آمپر می‌چسبانم! برگشتم، نفس عمیقی کشیدم تا آرام شده و به خودم یادآور شوم که فرد روبرویم
تولد پانزده سال و چهارماهگی ام :)
به همین زودی، چهار ماه گذشت. من دختر بهارم و بهار را خیلی دوست دارم. با اين حال گاهی تصمیم میگیرم عاشق پايیز باشم. که فصل تکاپو و تغییر است. معلوم است که بهار هم هست. اما هرسال بهار به نحو ناجوری به درس خواندن و آمادگی براي امتحانات آخر سال می گذرد. آنقدر که متوجه رفت و آمدش نمی شوم. نه اينکه نشوم. لذت کافی را ازش نمی برم.
نامه اي که پايیز پارسال خود چهارده سال و چندماهه ام به خود پانزده سال و چندماهه ام نوشته بود، پ
سال بعد کنکور دارم. کنکور یه هدف نیست بیشتر شبیه يک سرگرمیه یه سرگرمی هیجان انگیز و رکوردی که تلاش و تمرکز روزانه می خواد. چی بهتر از اينکه يک سال رو میتونی بهش فکر کنی و باهاش سرگرم باشی؟ به همین سادگی يک سال از اين زندگی رو که رفته توی پاچه ات سپری ميکنی!
هر چقدر فکر ميکنم جايی براي من در اين دنیا وجود نداره. بايد کوله پشتی ام را بردارم و برم. 
يکی از معلم هاي دبیرستان بهم میگفت: سال بعد کنکور میدی؟ 
_ آره
رشتت چیه؟
_ ریاضی
به نظرت آینده داره؟
_ آ
به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست
سلام
صبح وقتی چشامو باز کردم با همچین صحنه اي روبه رو شدم ، که البته تو تبریز اينجور چیزها دم عیدی زیاد شگفت انگیز نیست .
 و داشتيم سالهاي قبل که بعد تعطیلات عید هم برف سنگینی باریده .
ولی امروز اولین چیزی که به ذهنم خطور کرد اين بیت از استاد شهریار بود:بی ثمر هرساله در فکر بهارانم ولی 
چون بهاران می رسد با من خزانی می کندو اين باعث شد که در مغازه اين بیت رو چند بار بنویسم
من اشتباهی بهاران را بهارم نوشتم

س
سرما خوردم درد دارم دردمو به کی بگم بتونه درک کنه بعد سال ها يکی رو پیدا کردم که بتونم حرفتمو بهش بزنم بتونه درکم کنه حالا چی هی بهونه ی کار دارم کار دارم میاره نمیتونم باهاش حرف بزنم زنگش هم میزنم جواب نمیده داره کاراشو ميکنهبعضی وقتا سکوت بهترین راه حله ولی بعضی ادما نمیزارن که سکوت کنی هی می خوان ازت حرف بکشنکیه که درد منو بفهمه کیه اخه کیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دلم یه نفر میخواد همیشه پیشم باشه يکی که همه ی حرفام رو بفهمه يکی که درک کنه من چی میگ
. زیاد میخوابم بد میخوام اعصابم خورده! خوشم نمیاد اينجوری باشم اصلا. اه
 دارم
کتاب خودت باش دختر رو میخوندم. هنوز پنج فصلشو خوندم و احساس ميکنم ک
خیلی روم تاثیر گذاشته.حس بهتری دارم نسبت ب خودم و اعتماد بنفسم بالاتر
رفته. انگار خودمو بیشتر دوس دارم.براي خودم احترام بیشتری قائلم. هرچند با
اون مورد خواب م مشکل دارم اون قضیه ش جداس
 
ببین اسکندر، من زیادی ناامیدم از زندگی‌اي که داشتم. هفتاد سال، تو خودت اصلا مگه چقدر عمر ميکنی؟ من زیادی خستم واسه یه همچین شروعی. اصلا فکرشو که ميکنم، میبینم حتی ترسناکه. ترسناک نیست ؟ متولد شدن خیلی ترسناکه. بی خبر از همه جا، چشم وا ميکنی تو یه دنیاي ناشناخته بین یه عالمه آدماي گنده که قیافه‌هاي مسخره برات درمیارن و براي اينکه ساکتشون کنی مجبوری بخندی و با قیافه‌ت بگی آره خوشم اومد تا ولت کنن تا با جغجغه‌ت تنها باشی و برن پی بحث هاي آدم
پنج روزه گوشیم خراب شده و دارم به دور از تکنولوژی و دوستهام زندگی ميکنم. خوبه بعضی وقتها چند روز نباشید ببینید اون دوستهايی که هر روز توی مجازی باهاشون در ارتباطید دنبالتون میگردن یا نه! کی واقعیه و کی جاش توی همون فضاست فقطراستش اصلا برام سخت نیست ببوسم بذارمش کنار اما وقتی تصمیم خودم باشه نه جبر
گهگاهی با گوشی بابام یا مامانم میم رو میبینم فقط
خیلی چیزها تو سرمه که دوست داشتم بنویسمشون اما راستش با لپتاپ احساس امنیت توی وبلاگم ندارم
و حتی
شنیده ها حاکی از اونه که همه فک ميکنن من از مرز ازدواج گذشتم و در واقع خیلی وقته که رد کردم.دلم به حال خودم میسوزه از اينکه اينجا تو چنبن فرهنگی بزرگ شدم .آخه ببخشید ها قرار نیست هر .از اون ور اومد باهاش وصلت کرد که.به جهنم که هم خونه داره هم ماشین هم شغل پر درامد !!!دیوانه شدم از دست اين زندگی. دم خدا گرم که تنهايی رو برا خودش پسندید.اقا ايهاالمردم!! منو به حال خودم بزاریدشما ول کنید من زندگی ميکنم .یه خورده به کار خودتون رسیدگی کنید به خدا اون دن
همیشه فکر ميکردم وقتی بزرگ شدم مشکلات همه رو حل ميکنم ومیشم قهرمان زندگی بقیه وهمه به من افتخار ميکنن وبراي خودم برو بیايی داشتم توی ذهنم .حالا که بزرگ شدم و۲۷ساله شدم با کوله باری از مشکلات رو به رو شدم از ریز ودرشت بعضیارو حل ميکنم وبعضیا رو فراموش. شدم دقیقا همون کسی ک دوران بچگی در ذهنم پرورانده بودم تک تک مشکلات دیگران روگوش ميکنم وقابل حل ها رو حل وبقیه رو یه جوری براشون جا میندازم سخته اينجور زندگی کردن نه تنها قهرمان نشدم بلکه واقعاب
:)) واي رفتم اومدم. مادرجان میفرمايند چرا اينقدر دیر اومدی؟  :ا خودش صب میگفت زود نیا :ا هرچند تمرینام زیاد بود تا يک طول کشید :))ولی کیف میده هاا آدم بايد دوتا اعتیاد رو داشته باشه تو زندگیش 1.اعتیاد به کتاب خوندن2.اعتیاد به ورزشواقعا هم دوتاش اعتیاد آورهمخوصا الان که دارم ورزش ميکنم لذتی میبرم که با هیجی عوضش نميکنم :) البته چرا با یه چیزايی عوض ميکنم:)))حس نشاط ميکنم :))+الهی شکرت
بايد یه رازی پشت روزهاي آخر هر سال باشه که اين همه سنگین و بی رحم و سخته. دو هفته‌س دلم سنگینه. یهو یاد بدترین تجربه‌هام میوفتم و تنها چیزی که تو ذهنم نقش می‌بنده اينه که آره، تا تهش قراره همین باشه. همین که تا چشمه بری و تشنه برگردی، سرنوشت محتوم توعه. حالا من وسط قسمت عمیق استخرم و تو سر آب میزنم جاي همه‌ی عاملین نرسیدن هام و ضعیف بودن‌هام و گریه ميکنم و میشه یه چیزی تو مايه هاي اون شعرا که تو بارون گریه ميکنم چون هیشکی نمیفهمه که گریه کردم
سلام 
دختری ۲۳ ساله هستم که چند ساله پشت کنکورم و امسال خدا رو شکر قبول میشم در رشته پزشکی، یه سوال دارم من تا الان چون دانشگاه نرفتم اطلاع درستی از زمان بندی هاي کلاس هاي دانشگاه ندارم ، سوالم اين هستش که یه دانشجوی پزشکی آیا وقت آزاد براي ورزش خصوصا رشته هاي ورزشی رزمی داره؟
تا الان رشته هاي رزمی کار نکردم اما هفته اي سه بار رو تمرینات باشگاهی داشتم و هرگز ورزش رو تو زندگیم رها نکردم و دلم نمیخواد حالا که دانشگاه میرم ورزش رو رها کنم و تصمیم
بالاخره افتادم رو دور پادکست انگلیسی گوش دادن (در واقع دیدن. چون از طریق یوتیوبه - البته اگه کسی اونجا بدونه یوتیوب چیه به جز اينکه فقط اسمشو شنیده باشه و فقط چارتا موزيک ویدئو سلنا ازش دیده باشه )  
و دارم حس ميکنم زندگی واقعی جاي دیگه اي بوده و من خبر نداشتم . زندگی نرمال و منطقی. منظورم نگاه غربیه. 
دلم میخواد یه سیفون بکشم به همه زندگی چرتی که تو زبان فارسی داشتم اون همه وقت هايی که هدر رفت پاي چرت و پرتاي معلمايی که فکر ميکردن سايت هاي پو*ن ب
گریه ام را در میان خنده پنهان ميکنمبودنش را در میان سینه اذعان ميکنم باز اگر دستم شود حلقه به دور گردنشمن برايش بیقراری عهد وپیمان ميکنم آه از آن لحظه نگاهش بر تنم جا خوش کندمن لبان مست اورا بوسه مهمان ميکنم عاشق قد قامت ِ او با صدايش جان دهممن براي خنده ی او عزم میدان ميکنم گفته بودم چون پرنده در هوايش می پرمبی حضورش اين جهان را همچو زندان ميکنم خ سعادتی_پامچال
که من نمیدونم براش چيکار کنم
به افکار مثبت رو بهش نشون میدم
باهاش حرف میزنم
اما ايشون فقط دارن به حسرتاشون نگاه ميکنن
و صدايی هم جز صداي گریه ی خودشون نمیشنون
انگار که دیوونه شده باشه دور از جونش
انگار داره تقلا ميکنه و داد و بیدادی راه انداخته که بیا و ببین
چطور بهش توجه کنم که آروم بگیره؟ چطوری نوازشش کنم که احساسم کنه؟ چطوری آرومش کنم؟چطور باهاش حرف بزنم که صدامو بشنوه؟ اگه یه لحظه بهم فرصت بده با صداي فوق ملايم و آرومی بهش میگم دوستش دارم
دارم اين تابستونو واقعا زندگی ميکنم 
نه اينکه مشکلات و فکر و غصه نباشنا ،نه ، فقط به قول و قرارام با خودم پايبندم 
يکشنبه میرم کلاس موسیقی ثبت نام ميکنم و هنر مورد علاقمو شروع ميکنم
هر روز کتاب میخونم ، زبان میخونم ،ورزش ميکنم 
دنبال پیدا کردن کلاس هندبالم که برم، چون از وقتی توی دانشگاه دنبالش کردم بشدت بهش علاقمند شدم :)))))) 
مرداد باز بايد برگردم تهران و برم پیش دکتر ببینم چی پیش میاد :))) و خب اگه اين تابستون کارم راه بیوفته یه مدت بايد از ور
اومد
الان که دارم مینویسم استخوناي صورتم درد ميکنه .
خراب بود حتی خیلی خراب تر از چیزيکه فکرشو ميکردم
از اون موقه تا الان دارم گریه ميکنم . فکر کنم تا یه سال دیگه اين وضع ادامه داره
از اون موقه تا الان نخندیدم  و فکر نکنم به هیچ دلیلی تا سال دیگه هم بخندم
(البته اينجوری شبیه کسی میشم که خیلی ازش بدم میاد ولی چيکار کنم ؟  حالم داغونه)
هرجور فکر ميکنم  هیچ اتفاق خوشحال کننده اي ممکن نیست بیوفته . اما نا راحتت کنندهه هاهیچ وقت تموم نمیشن
خودمو تو ا
دارم خودمو تيکه تيکه ميکنم.
هزارتا برنامه چیدم نه براي زندگی ايده‌آل براي مهدیه‌ی ايده‌آل. اينايی رو دیدین که براي خوشگل شدن توی جراحی زیبايی افراط ميکنن؟ من دارم با روحم اين کارو ميکنم. دشمن شدم با خودم. همه رو میتونم راضی کنم خودمو نمیتونم. اينارو مهدیه‌اي مینویسه که زندانی شده توی خودش. شايد بگین دختر خوب تو غم نداری، غم‌سازی ميکنی واسه خودت از سر دل خوشت. منم غم دارم. غم‌هاي کوچيکی که بزرگ میبینمشون و غم‌هاي بزرگی که باورم نمیاد بزرگ
دارم فکر می‌کنم که هیچ‌کس من رو نمی‌فهمه و زودتر دلم می‌خواد يکی پیدا شه که وقتی دارم باهاش حرف می‌زنم تايیدم کنه،ادامه بده و وسط صحبت‌هام حرف بی‌ربط نزنه یا نره یا خداحافظی نکنه.
+ ۴ مرداد بسیار روز عجیبی بود،کلیدواژه‌هاي روزی که گذشت،آتش‌نشانی،بهت‌زدگی و دیدن بچه‌ها باشه.
بسم الله
بالاخره بعد از کلی وقت برگشتم تهران.برگشتم و دوستامو دیدم و دیروز هم با مامان بابام اومدیم لواسون خونه ی خالم.باغِ بزرگ و باد خنک شب ها و بالکنِ خیلی بزرگ برايم یادآور حس هاي خوبِ از دست رفته است.دورهم جمع شدن هاي شلوغِ فامیل و بازی کردن تا دمِ صبح.ولی حالا صبح ها که بیدار میشوم کسی کنارم نخوابیده است.به آرامی رخت خواب خودم را جمع ميکنم و پاي لپ تاپ مینشینم و بعد يکم در حیاط میگردم و گیلاس میخورم و عصر میشود و بعد هم دوباره برمیگردیم ت
راه دشوار است و بايد همسفر پیدا کنم عارفی صاحب دل و صاحب نظر پیدا کنم جاده پر پیج و خم است و بايد ازآن بگذرم راه را با خوردن خون جگر پیدا کنم هرکدام از همرهانم از مسیری رفته اند کاش از حال رفیقانم خبر پیدا کنم گرچه سرمست از شرابی سرخ و چندین ساله ام بايد از اين می رفیقی کهنه تر پیدا کنم چون که لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست می روم تا اينکه یاری معتبر پیدا کنم بنده ی آنم که در محراب عشقش روز و شب دست و پا گم ميکنم تا بال و پر پیدا کنم یارب از تردام
نمیدونم میدونی چقد سخته یا نهولی خوندن معماری کامپیوتر و همزمان فکر کردن به اينکه چجوری بهش بگم ازش دلخورم چجوری بگم دارم از حسودی میترکم چجوری بگم دلم میخواد يکی محکم بزنم تو صورتش و علاوه بر همه ی اينا حواسم باشه اشکم نریزه چون حوصله جواب پس دادن ندارم، باعث میشه احساس کنم سلول هاي قلبم داره دونه دونه از هم جدا میشه.
.
.
به تک تک آدمايی که هرروز میبیننش حسودیم میشه.
به هم کلاسیاش، به هم اتاقیاش، به استاداش، به همشون.
از همشون سخت تر اينکه هی
امروز بهترم . مشکل خوابم تا حدودی حل شده . کتاب کوری رو شروع کردم جالبه . در حال حاضر دارم درباره git  یه سری تحقیقاتی انجام میدم . مثل همیشه با قدرت میرم جلو . دارم دوباره خودمو پیدا ميکنم . شايد بیشتر اون حالات ناشی از خستگی بود که کاملا رفع شده . راستی دیروز رفتم دکتر و اونجور که حدس میزدم چشام ضعیف شده بود با شماره 0.5 خلاصه دیگه عینکی شدم . ولی خب خوبه دیگه حداقل حین کار مشکلی ندارم و اذیت نمیشم :) 
احتمال زیاد 20 شهریور هم برم دانشگاه . دل
 
 سوال : 
بیاين بگین من چکار کنم که علی مون رسما منصرف بشه که به لپ تاپم دست نزنه و بازی باهاش رو کلا فراموش کنه ؟!:|:)
خسیس نیستم ولی بچه ها وقتی بازی رو شروع ميکنند اولش آروم هستند، 
 بعدش کم کم  کیبورد براشون میشه دسته بازی :|
 کلا وقتی شروع ميکنن به هیجان دیگه یادشون نیست که اينی دستشونه اسباب بازی نیست !!
فعلا دیروز رو  پیچوندم امروز رو نمیدونم چطور بپیچونم که دلشم نشکنه !
دیروز میگفت برم سی دی بازیهاي کامپیوتری بگیرم و کلا بازی کنم :|
لپ تا
     اين روزها حال خیلی خوبی دارم. انگار که یه فشاری از روی قلبم برداشته شده؛ با خودم مهربان تر شدم؛ بیشتر به خودم حق میدم؛ بیشتر به خودم کمک ميکنم که رشد کنم؛ کمتر سرزنش یا گله ميکنم از خودم؛ بیشتر به حس و حالم توجه ميکنم تا حجم کارهاي مونده در خانه و از همه مهمتر بیشتر حق اشتباه و ايده آل عمل نکردن به خودم میدم.
     بیشتر پسر و همسرم رو دوست دارم. کمتر میزان نخوابیدن پسرم برام دغدغه اس؛ کمتر کارهاي نکرده همسرم آزارم میده.
     از همه مهمتر دوت
دو هفته اي میشه که تو خونه جدید مستقر شدیم. همون تیپ خونه اي که همیشه تو رویاهام مصور میشد همون محله اي که واقعا دوست داشتم اونجا زندگی کنم. یادمه نامزد که بودیم همسرم با پدرش براي شراکت صحبت ميکردن که طبقه دوم خونشون رو بسازن براي ما. دقیقا تو همین محله اي که الان ساکن ايم و منم که همیشه تصویر سازیم قوی هست فکر ميکردم چطوری صبحا تو بالکن خونه با سر و صدا ورزش کنم که طبقه پايینی ها اذیت نشن؟ جمعه که تو بالکن صبحانه میخوردیم همسری کش هاي ورزش رو
چه خاکی برداشته اينجا!
یهو یادم افتاد یه صفحه سوت و کور وبلاگی هم بین زندگی اي که به توییتر و اينستاگرام و تلگرام پیچیده دارم.
نام کاربریم و پسوردمم یاد نمیومد ،بین نُت هام پیداشون کردم و چه عجیب که یادداشت کرده بودم.
عجیب تر اينکه وقتی به اينجا نگاه ميکنم دلم نمیگیره،انگاری بهم نشون میده چقد تغییر کردم و فکر ميکنم از مرحله گیر کردن تو زمان عبور کردم .
مدتیه میبینم که. 
نگویم بهترست. 
دارم وبی جداگانه ، درست ميکنم. البته با تمامی مشقتها 
کامل که شد آدرسش رو میگذارم. 
از همه مطلبی داره ، مهمتر اينکه با دانش خودم جمع شده و نویسنده ی خط به خطش خودمم.
هرجا هم لازم داره ذکر منبع ميکنم.
سلام .
فرض کنید که شما یه بیماری/مشکل دارید که تو زندگی باهاش دست و پنجه نرم ميکنید یا کردید و الان رفع شده .
و کمک ( به هرشکلی) به افراد شبیه خودتون که اون مشکل رو دارن ، جزو دغدغه هاتون باشه و
حتی گاهی بعضی هم به اين کار (قدمی برداشتن براي افراد با اين مشکل در جامعه) تشویقتون کردن .
و فرض کنید شما الان دو سالی هست که جدیتر از قبل تو اين فضا(بلاگ) فعالیت ميکنید و خب قاعدتاً با خیلیها آشنا شدید و دوستانی هم پیدا کردید.و همچنین همیشه سعی کردید که
سلام 
بچه‌هاي اينجا یا اصلا نظر نمی دهند و اگر می دهند خصوصی. بجز خواهری که امروز نظراتی فرستاد و. 
نظر پیشکش خودتان.
دوستی نوشته بیا وب من که دوستان باسوادی دارم
،،،عجب!
نوشته جوان! 
،،،،،آقاي محترم من ۳۴ ساله هستم و ايام شباب از من گذشته.
،،،،چه بگویم ؟ واقعا.
جالبست که به دنبال نظر گرفتن هم هستند. 
آقاي محترم ، اصفهانی و استخدام دولت ؛ 
،،،،، تو چه میدانی از درد من ؟
اهمیتی نداره ، من اهمیت نمی دهم ولی دل نشکنید ، دائم هم از حدیث و غیره
سلام 
بچه‌هاي اينجا یا اصلا نظر نمی دهند و اگر می دهند خصوصی. بجز خواهری که امروز نظراتی فرستاد و. 
نظر پیشکش خودتان.
دوستی نوشته بیا وب من که دوستان باسوادی دارم
،،،عجب!
نوشته جوان! 
،،،،،آقاي محترم من ۳۴ ساله هستم و ايام شباب از من گذشته.
،،،،چه بگویم ؟ واقعا.
جالبست که به دنبال نظر گرفتن هم هستند. 
آقاي محترم ، اصفهانی و استخدام دولت ؛ 
،،،،، تو چه میدانی از درد من ؟
اهمیتی نداره ، من اهمیت نمی دهم ولی دل نشکنید ، دائم هم از حدیث و غیره
داشتم استوری هاي اينستا رو میدیدم یهو يکی از شاگرداي استادم عکسشونو گذاشت و نوشته بود که استاد بهشون گفته بگن هر کدوم میخوان چه کاره بشن. اينقدر دلم تنگ شد که حد نداره. ولی به نظر خودم تونستم خوب از پسش بر بیام اندازه ی خودم. راستی چند ساله که گذشت ؟ دو سال؟ اندازه عمری بود بیشتر از اينها. اگه بخوام منم بنویسم میخوام چيکاره بشم میگم دوست دارم یه فیلسوف نویسنده عکاس و البته شايد سالها بعد مثل استادم بشم و بتونم به بقیه یاد بدم. و محقق البته خلاص
دارم ذخاير کتاب غیردرسیم رو پر ميکنم (هری‌پاتر، رمان، شهید مطهری و کتاباي تربیتی )
ذخاير فیلمم رو هم پر ميکنم (البته با يک سری محدودیت هاي زیاد که اشاره کردم :| )
اگه‌ قرار باشه ترم دیگه‌ رو مرخصی نگیرم و کج دار و مریز‌ خودمو برسونم، بايد ذخاير درسیم رو هم پر کنم!
امیدوارم اين ذخیره سازی ها، براي حداقل يکی دوسال مرخصی، کافی باشه.
+ چیزی‌ رو جا ننداختم؟ :)
تا حالا شده
 یه ادمی رو در نظر بگیری که یسری ویژگی هاي اخلاقی مزخرف داره که تو رو متنفر ميکنه . و تو مجبوری باهاش بسازی به هر جهت . 
یه مدت میگذره هم تو سعی ميکنی باهاش کنار بیاي
و هم حس ميکنی اين ادم انگار داره تغییر ميکنه و انگار داره ادم میشه! 
دوباره یه مدت میگذره
حس مثبت پیدا ميکنی نسبت به اين ادم که نه انگاری اين ادم داره اخلاقاي گندشو عوض ميکنه و تو هم سعی ميکنی خوب باشی باهاش.
.
.
.
 اما دقیقااا 
یجايی که باهاش اوکی میشی و میری بزرگترین ل
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب