نتایج پست ها برای عبارت :

مرد۵۱ ساله هستم نیاز به زن ای به مدت یک سال دارم اگر با هم سازگاری داشتیم دائمش میکنم مثل زن دائم رسمی باهاش زندگی میکنم

سلام
من یه دختر 24 ساله هستم. از نظر دیگران زیبا هستم و خیلی هم به خودم می رسم. خانواده خوش نامی و ثروتمندی هم دارم، پدرم و برادرهام تو بازار مغازه دارن، اينا رو گفتم که از شرايطم آگاه بشید. 
اما مشکلی که دارم اينه که خیلی کم خواستگار دارم، یعنی تا حالا فقط سه نفر اومدن خواستگاری که اونم بعد شب خواستگاری رفتن و و پشت سرشون رو نگاه نکردن. من همیشه برام جاي سوال بود با اين شرايط چرا انقدر کم خواستگار دارم تا اينکه آقا پسری که تو دانشگاه باهاش آشنا
اين که با اون فرد خاص مشکل داریم به شدت منو عصبی کرده. خواب آشتی کردن باهاش رو میبینم، هر ساعت بهش فکر ميکنم، تو فکرم باش دعوا می‌کنم. خلاصه که خیلی وضع بدیه و می‌خوام که یا برام مهم نباشه یا آشتی کنیم. حس ميکنم نياز دارم کمک بگیرم.
سلام.
امروز حال و هوام توش غمه. دلم گرفته.
خسته شدم از اين همه تلاش. خسته شد از اين همه کار کردن و به نتیجه نرسیدن.
من الان 10 ساله که دارم کار ميکنم. 10 ساله که دارم تلاش ميکنم.
کاش تمام میشد. کاش از توی اين دوران میپریدم و میرفتم. 
کاش مثل کامپیوتر بعد از چند بار تلاش میشد دکمه اسکیپ را زد و دیگه ازش پرید. اصلا به بهش فکر نکرد.
خدايا من به امید تو اين همه کار ميکنماااا
اگه امید تو نبود ، اگر خوش بینی و چشم امید به تو نبود ول ميکردم اين همه تلاش را.
مست بودیم تو خیابون. یه گوشه نشسته کنار نرده هاي اونجا. گفتم از زندگی خودم اگر بخوام مضمون بشکم بیرون که باهاش داستانی بنویسم، اون اينه که وقتی میدونم نهايت هرچیزی که با یه آدم دارم بالاخره بوسه است و عشق، باهاش دعوا ميکنم. بهش بدی ميکنم. مریض نیستما یعنی ممکنه یعنی. ولی اگه کسی مهم نباشه چرا دعوا کنی. گفت باحاله ولی چطور میشه باهاش پیرنگی پیش برد؟ گفتم نمیدونم. شايد اصلا پیرنگی با همچین چیزی پیش نره هیچ وقت تو دنیا. گفت شايدم بره و بايد کشفش ک
گاهی ازت سئوالی می پرسن که چندین ساله خودت هم براش جوابی نداری وقتی امروز ازم پرسیدن بدنم شروع کرد به لرزیدن اين چرا توی ذهنم تکرار شد اين چرا چراي چهار سال از زندگیمه خیلی تلاش کردم جوابش رو پیدا کنم ولی انگار جوابی نیست.
هاجر همسر حضرت ابراهیم بود به هر آبی که میرسید میفهمید سرابه زندگی من دقیقا همین شده از دویدن براي رسیدن به اين آب دست برنداشتم ولی تصمیم گرفتم کنار اين دویدن پیشرفت کنم زندگی کنم و گاهی به خاطر نرسیدن خسته شوم چندین شبه پش
تو اين دو سه روز یه چیزايی فهمیدم که الان دارم با خودم فکر ميکنم که مگه میشه اتفاقی باشه؟
سه نفری ک میشناختم و هرروز باهاشون چشم تو چشم میشدم فهمیدم فرزند شهید هستن! يکیشون که خیلی نزديک بود و باهاش زیاد پیش اومده بود حرف بزنم.
حالا همش دارم با خودم فکر ميکنم کی چه حرفايی زدم؟
شده ک از بابام براشون تعریف کنم؟
آخه دخترا یه جور دیگه بابايی هستن.
دو شبه که روی تخت برعکس میخوابم
هرکار ميکنم نمیتونم عادی باشم
دوباره از خودم خسته شدم
از بی ارادگیم
طبیعتِ اينجا همون سبزی رو داره که من دوست دارم. سبزِ روشنِ اول اردی‌بهشت. یاد حرف چند سال پیشم میفتم که "هر سال اردی‌بهشت سفر کنیم". هم‌سفر ها سر و صدا راه انداختن و میخندن. دوست داشتنی‌ن. یه کم دور میشم ازشون. رو یه سنگ، وسط جنگل، تنها. هوا یه کم بادی‌ه. صداي درخت ها وحشت رو به جونم میندازه. پیش خودم میگم "من قوی هستم، من قوی هستم، من قوی هستم."بلند میشم، قدم برمیدارم. تپش قلبم رو حس ميکنم. هر لحظه محکم تر. هر لحظه تندتر. مصمم هستم که جلو برم. نمی
روزها مثل فشنگ از اسلحه خارج و سپری میشن.اومدم عسلویه و الان حدود ۷ روز هست که سر کار هستم.همون کار قبلیه البته یه خورده چالش هاي عجیب تر.در کل بدک پیش نمیره.از خیلی از مشکلات هم از نظر مکانی فاصله گرفتم ولی از نظر ذهنی نه.!
الان یه پام توی بازرسی هست و یه پام توی دفتر فنی!!!دارم به هر دو واحد کمک ميکنم.
ته دلم ناراحت نیست.حس ميکنم آخرش آینده منو به طرف روشنايیش ميکشه.خبری نیستا!!!همینجوری الکی حس ميکنم.
اصلا دوست دارم حس کنم.فضولی؟؟؟!!!!
سلام
امیدوارم حالتون خوب باشه، پسری هستم 23 ساله، تازه لیسانس گرفتم، یه مشکل دارم امیدوارم راهنمايی هاي شما کمکم کنه. 
بنده همه چیز رو براي خودم بزرگ و  غول ميکنم، هر چیزی که شما فکرش رو بکنید، پشت هر فکری که ميکنم یه ترس پنهان خوابیده و از انجام هر کاری دلهره دارم، روابط عمومیم خوبه، خون گرم هستم، تو جمع که میشینم همه از حرفام میخندن، مسئولیت پذیرم، یعنی شونه خالی نميکنم از کار.
اينا رو گفتم که بدونید گوشه گیر و درونگرا نیستم ولی اين مشکل زن
متن آهنگ مهدی یغمايی بنام شهر آشوب
دل از ما میبرد دائم نگاری که تو باشی
جهان خلاصه است به کناری که تو باشی
برايت به جز عشق چه شعری بسرايم
که از شوق تو اي عشق غم از دل بزدايم
من برايت بی قرارم فدايت هر چه دارم
چه حالی بهتر از اين که باشی در کنارم
بخند آرام جانم چه کردی مهربانم
که جاری می شود اسم تو دائم بر زبانم
عاشق منم باور کن اي جان فقط لب تر کن
با خنده هايت جانا حال مرا بهتر کن
شیرین شهر آشوبم تا با تو هستم خوبم
تنها تویی محبوبم اي جان
من برايت ب
از شدت ناراحتی با خودم صحبت ميکنم وقتی به اوجش میرسه صدام بلند میشه بعد یادم میاد نبايد بلند صحبت کنم
نفسم
میگیره وقتی کسیو ندارم درمورد چیزايی که دوست دارم صحبت کنم باهاش وقتی
کسی رو ندارم وقتی ناراحتم بهش بگم ناراحتم ینی از بچگی اين شکلی بودم
مجور بودم تمام احساساتم رو مخفی کنم
زندگی کاملا عادلانس اما
مهم منم که فعلا فشار روحی رومهدوس دارم گوشیمو پرتاپ کنم به افراد
خانواده بگم متنفرم ازتون بعد بلندشم برم براي خودم زندگی جدیدی بسازم
چند وقتی بود که ذهنم درگیر اين بود که اين شبکه هاي مزخرف عجتماعی رو حذف کنم یا نه بالاخره دیروز تصمیمم رو گرفتم . اينستاگرام و تلگرام از روی گوشی حذف شد . تلگرام هم فقط روی لپ تاپم دارم اونم فقط و فقط بخاطر آنیف . البته مشخص نیس احتمالش هست اونم حذفش کنم .
اين مدت خوب بوده . درگیر برنامه نویسی PHP هستم . خیلی دارم باهاش حال ميکنم . تصمیم گرفتم جداي از خود برنامه نویسی سمت سرور ، طراحی رابط کاربری و برنامه نویسی سمت کاربر رو هم جدی دنبال کنم چ
دارم خودمو تيکه تيکه ميکنم.
هزارتا برنامه چیدم نه براي زندگی ايده‌آل براي مهدیه‌ی ايده‌آل. اينايی رو دیدین که براي خوشگل شدن توی جراحی زیبايی افراط ميکنن؟ من دارم با روحم اين کارو ميکنم. دشمن شدم با خودم. همه رو میتونم راضی کنم خودمو نمیتونم. اينارو مهدیه‌اي مینویسه که زندانی شده توی خودش. شايد بگین دختر خوب تو غم نداری، غم‌سازی ميکنی واسه خودت از سر دل خوشت. منم غم دارم. غم‌هاي کوچيکی که بزرگ میبینمشون و غم‌هاي بزرگی که باورم نمیاد بزرگ
سلام
اسم من مریم است. اردیبهشت امسال 34 سالم شد.
من مهندس کامپیوترم و کارم برنامه نویسیه. حدودا 10 ساله دارم کار ميکنم.
فوق لیسانس کامیپوتر ، عاشق درس خوندن (البته 3-4 ساله عاشقش شدم :D )
  واسه سرگرمی تصمیم گرفتم اين وبلاگ را درست کنم.
و بعضی روزها بیام حرف دلم را بنویسم.
امیدوارم 100000000 تا دوست مجازی خوب اينجا پیدا کنم.
ترس از زندگی باهامه.خیلی زیاد.خیلی چیزا عوض شده و من دارم هضمشون ميکنم تو خودم.دارم حلشون ميکنم.من دیگه نه آدم قبلم نه یه آدم جدید.اساس بی هویتی ميکنم.احساس ميکنم در سه سال گذشته اصلا وجود نداشتم و نمیخوام دنبال خاطره اي بگردم.دلم به هیچی چیزی دیگه نمیتونه خوش باشه.حالم نامساعدشده.راستش دارم فکر ميکنم چجوری زندگی کردم اين مدت رو؟به امید کی؟وچرا گذاشتم با یه امید که اصلا اسمش امید نیست زندگی کنم؟احساس حماقت براي يک انسان گندترین اساس میتونه
بسم الله مهربون :)
زندگی ميکنم، درس میخونم، میخندم، ورزش ميکنم، نقاشی ميکشم، زبانم رو تقویت ميکنم، علايقم رو دنبال ميکنم، اما از درون دارم درد ميکشم. اين درد روز به روز درونم بزرگ تر میشه و منم متقابلا سعی ميکنم تحملم رو ببرم بالا. با اين درد بزرگ شدم‌، روحم بزرگ شد، قد کشیدم، اما جدیدا به یه حدی رسیدم که احساس ميکنم دیگه قوی تر نمیشم، دارم میشکنم دیگه!
از ضعفی که داره بهم غلبه ميکنه متنفرم. درمونده شدم. هزار تا غم و حسرت و ناراحتی حرص گوشه ی د
خیلی زود گذشت وبم یه ساله شده البته توی تیر یه ساله شده خودمم یادم نبود
هیچ کس نیست باهاش حرف بزنم ، همینجوری مینویسم ارزش خوندن نداره ، سرو تهم نداره فقط می خوام هرچی میاد تو مخم رو خالی کنم.
اونقدر دلم گرفته و پربغضم که دارم خفه میشم یه سیل اشک پشت چشام جمع شده یهو می خوان سر ریز بشن ولی جلوشو میگیرم ، اگه الان جام خوب بود هاي هاي گریه ميکردم ، از اين حال بد هارو خیلی وقتا تجربه ميکنم ،راستش خجالتم نميکشم و  با اين سنم میشینم قلپ قلپ اشک میریز
بین همه ی احساساتی که تو عمرم تجربه کردم ترس مخرب ترین و هولناک ترینشونه
از آذر پارسال  تا الان که مرداده خود احساس ترس آروم آروم وارد روحم شده و همه جاي روحم رو فرا گرفته و من نمیدونم بايد باهاش چيکار کنم .
حالا از همه چی میترسم سعی ميکنم ازش فرار کنم نمیشه سعی ميکنم باهاش روبه رو شم نمیشه و حتی نمیدونم چی از جونم میخواد :(
* عنوان مصرعی از فروغه که تغییرش دادم 
و یاسم از صبوری روحم وسیع تر شده بود
سلام .
شده بود مدتهاي نسبتا مدیدی ننویسم ولی نشده بود که بخوام گرد و خاک روی سیستم رو بزدايم تا بیام و بنویسم . 
بعد از گذشت سه ماه و اندی نداشتن گوشی دلیلی شد تا حالا اينجا تايپ کنم . چقدر بی معرفتم من :) 
گوشیم در دست تعمیر هست و هزینه اي نسبتا گزاف رو دستم گذاشته . 
اين روزها اُورت پول خرج ميکنم . نه اينکه بگم پول دارم . نه به خدا . پوله که به راحتی از دستم در میره و من با چشمانی اشک بار باهاش وداع ميکنم و اشک چشمانم بدرقه ی راهشه . ولی تهه همه ی ا
نمیدونم من از دید اطرافیان آدم بسیار مرموز و شیادی هستم !!!! سال قبل کسی بهم گفت " بیش از حد مظلوم نمايی ميکنی؟ " شايد حق با اون بوده و هست !!! من فقط مظلوم نمايی ميکنم و هیچ خبری از درد و ناامیدی نیست !! یا يکی دیگه بهم گفت تو دو سوم ت توی زمین ! شايد حق با اون هاست ولی نمیدونم من فقط میخوام خودم باشم یعنی من با درد بی حوصله ام و نمیتونم بخندم وقتی درد دارمايد هم حق با کس دیگری ست بايد پارک مو عوض کنم
خدايا شکرت که مسیر را برام روشن ميکنی، خدايا شکرت که پیشاپیش من قدم بر می داری و موانع را از سر راهم بر می داری. تو که هستی نقشه راه برام مشخصه، من قوی هستم، من باهوش هستم، من تحصیلکرده هستم، من داراي روابط رویايی هستم، من داراي شغل ايده آلی هستم، من سالم و سرحال هستم، من داری زیبايی ظاهر و باطن هستم، من راستگو هستم، من درستکار هستم، من بسیار مهربان و صبور هستم.
نمیدونی چقدر دلم گرفته و دلتنگم که الان دارم با اين وضعیت که يکم پايین تَر شرحش میدم،تند و تند تاىپ ميکنم.
عرضم به حضورتون که صبح دو تا (اشاره و وسطی) از انگشتاي دست راستم برگشت و کلی چسب پیچیش کردن تو سالن .بعدش یه سرویس درست خورد توی صورتم و عینکم رو خورد خاکشیر کرد ودماقم رو به فنا داد.بعدشم براده آهن رفت زیر ناخنم:)
اين که با اين وضع دارم مینویسم صرفا دلتنگیه و واي ازین دلتنگی اي که دارم با اين دنیاي غیر واقعی دور و برم.
یه بار راجع روابط دوست
دو سه هفته ست یه باشگاه جدید میرم، صاحب باشگاه آدم دست و دلبازیه، یه مرده هر روز میاد بطراي پلاستيکیو‌ جم ميکنه و میبره معمولا یه پسر ۸ ۹ ساله هم باهاش میاد، از اون آدماي بدبختن ک هیچی ندارن، نکته بدترش اينه که امروز با یه پسر دو سه ساله اومده بود، آخه تو که نه پولی داری نه کاری داری نه هیچی داری از همه بدتر معتادم هستی چرا بايد بچه داشته باشی :/فقر و بدبختی ازشون میباره اما حداقل دو تا بچه کوچيک داره، اون بچه ها چه آینده ايی دارن، دلم واسه پسر
 صاحب باشگاه آدم دست و دلبازیه، یه
مرده هر روز میاد بطراي پلاستيکیو‌ جم ميکنه و میبره معمولا یه پسر ۸ ۹
ساله هم باهاش میاد، از اون آدماي بدبختن ک هیچی ندارن، نکته بدترش اينه که
امروز با یه پسر دو سه ساله اومده بود، آخه تو که نه پولی داری نه کاری
داری نه هیچی داری از همه بدتر معتادم هستی چرا بايد بچه داشته باشی :/
فقر
و بدبختی ازشون میباره اما حداقل دو تا بچه کوچيک داره، اون بچه ها چه
آینده ايی دارن، دلم واسه پسربچه ۲ ساله کباب شد واقعا، زندگ
دارم به اين فکر ميکنم کاش از همون بچگی خاطره نویسی ميکردمثبت لحظات شیرین یاحتی نیمه شیرین:)
اگه نوشته بودم الان نوشتن یه خاطره از مشهد راحت تر بود برام
الان نمیدونم از چی بگماز کجاي بهشتاز کدوم سفرم به بهشت
یعنی بهشت قشنگ و خوش حال و هواتر از اين میخواد باشه؟!
قبل اولین سفرم به مشهد رو اصلا یادم نمیاد ارتباطم چطور بود با امام
اما دقیق تو اولین سفرم تو دلم یه معامله کردم باهاش خیلی طلبکار باهاش معامله کردمحتی  دستور دادم…معامله سنگین
چند وقته با طرح#بیشتر_بخوانیم فیدیبو،دارم کتاب میخونم و چه لذتی از اين بالاتر:))
سعی ميکنم کتابايی که میخونم رو با نظری که راجع به اونها دارم بنویسم.
1_کفش هاي آبنباتی_نویسنده:جوآن هریس_مترجم:چیستا یثربی_ نشر پوینده
اوايل داستان،خیلی باهاش ارتباط نگرفتم و خسته کننده بود،به مرور جذاب شد ولی از پايانش خوشم نیومد. کل داستان منتظر یه اتفاق بودم که خب چیز غیرمنتطره اي رخ نداد.
2_مادرم دو بار مرد_نویسنده:الیف شافاک_مترجم:حسن حاتمی_رهی
کتاب خوب وقابل
من يک دختر بیست و چهار ساله ام .دختری که وقتی در مدرسه ی ابتدايی بود درس خواند تا مدرسه ی نمونه ی راهنمايی قبول شود دختری که وقتی راهنمايی مدرسه ی نمونه قبول شد درس خواند تا دبیرستان هم نمونه باشد وقتی دبیرستان نمونه بود درس خواند تا کنکور دانشگاه علوم پزشکی قبول شود وسرانجام روزی دانشگاه علوم پزشکی قبول شد .اکنون چه؟
اکنون دختری بیست و چهار ساله و بيکار هستم .اری میگویند وضعیت بازار کار به هم ریخته است و کسانی که  زودتر از تو فارغ التحصیل
من غرق دریاي شما هستم
محو تماشاي شما هستم 
هرکس‌ در اين دنیا پیِ چیزیست
من در تمناي شما هستم
در سر خیال خام می سازم
مبهوت رویاي شما هستم
آینده اي با عشق می خواهم
در فکر فرداي شما هستم
اما ، اگر، شايد، نمیدانم.!
درگیر ‌حاشاي شما هستم
سجاد نوبختی
****
پیونشت : 
يک روز اگر بی عشق سر کردم
دل‌ را فقط درمانده تر کردم
هو
از نظر روحی نياز دارم چند روزی موبايلم را خاموش کنم، و بی خبر بروم جايی که هیچکس فکرش را هم نکند. بروم با خودم سنگ وا کنم، بروم براي آدم هاي زندگی ام دلتنگ شوم، که قدرشان را بیشتر بدانم. بروم از هیاهوی درس و بحث و کار جدا شوم، بروم خلوت کنم، يک نفری با خودم، با کتاب هايم، با روز هاي دور مجردی ام. نياز دارم از اين چیزی که هستم فاصله بگیرم. می خواهم لپ تاپ را بزنم زیر بغلم، و هر روز بروم يک گوشه در کتابخانه ی خلوتی بنشینم و ساعت ها بنویسم. نياز دا
سلام
من یه دختر 23 ساله هستم، راستش من از بچگی به يکی از آشناهامون علاقه زیادی داشتم و همیشه خودم رو کنار اون تصور ميکردم، تا اينکه بزرگ شدیم و به اصرار مادرش و شايد علاقه خودش اومدن خواستگاری، اما خانواده م گفتن نه، بدون اينکه از من نظر بخوان، ولی خوب حس ميکنم اصلا بهم علاقه اي نداره چون خیلی سرده باهام و دیگه بعد جواب نه هیچ اصراری نشد از طرف شون.
ولی من دوسش دارم، میدونم پسر خوبی نیست و به درد من نمی خوره، تا اينکه 6 ماه پیش یه خواستگار برام ا
سلام 
بچه‌هاي اينجا یا اصلا نظر نمی دهند و اگر می دهند خصوصی. بجز خواهری که امروز نظراتی فرستاد و. 
نظر پیشکش خودتان.
دوستی نوشته بیا وب من که دوستان باسوادی دارم
،،،عجب!
نوشته جوان! 
،،،،،آقاي محترم من ۳۴ ساله هستم و ايام شباب از من گذشته.
،،،،چه بگویم ؟ واقعا.
جالبست که به دنبال نظر گرفتن هم هستند. 
آقاي محترم ، اصفهانی و استخدام دولت ؛ 
،،،،، تو چه میدانی از درد من ؟
اهمیتی نداره ، من اهمیت نمی دهم ولی دل نشکنید ، دائم هم از حدیث و غیره
سلام 
بچه‌هاي اينجا یا اصلا نظر نمی دهند و اگر می دهند خصوصی. بجز خواهری که امروز نظراتی فرستاد و. 
نظر پیشکش خودتان.
دوستی نوشته بیا وب من که دوستان باسوادی دارم
،،،عجب!
نوشته جوان! 
،،،،،آقاي محترم من ۳۴ ساله هستم و ايام شباب از من گذشته.
،،،،چه بگویم ؟ واقعا.
جالبست که به دنبال نظر گرفتن هم هستند. 
آقاي محترم ، اصفهانی و استخدام دولت ؛ 
،،،،، تو چه میدانی از درد من ؟
اهمیتی نداره ، من اهمیت نمی دهم ولی دل نشکنید ، دائم هم از حدیث و غیره
از برگشتن به پاریس فراریم. اونجا آدم دیگه اي میشم. افکاری بهم هجوم میارن که شبیه من نیستن. هنوز نمیدونم زندگی اي که قراره از دو سه ماه بعد اونجا روی پاي خودم شروع کنم چه شکلی خواهد بود. مستقل بودن همونقدر که جذاب به نظر میرسه، ترسناک هم هست. و اينکه هنوز تکلیفم با خودم و اينکه از زندگی چی میخوام برام مشخص نیست، یه جورايی همه چیز رو پیچیده تر ميکنه. در کنار نگرانی هاي مربوط به پیدا کردن جا و مکان در پاریس، ترس هايی هم وجود داره برام براي اين دو م
سلام 
دختری ۲۳ ساله هستم که چند ساله پشت کنکورم و امسال خدا رو شکر قبول میشم در رشته پزشکی، یه سوال دارم من تا الان چون دانشگاه نرفتم اطلاع درستی از زمان بندی هاي کلاس هاي دانشگاه ندارم ، سوالم اين هستش که یه دانشجوی پزشکی آیا وقت آزاد براي ورزش خصوصا رشته هاي ورزشی رزمی داره؟
تا الان رشته هاي رزمی کار نکردم اما هفته اي سه بار رو تمرینات باشگاهی داشتم و هرگز ورزش رو تو زندگیم رها نکردم و دلم نمیخواد حالا که دانشگاه میرم ورزش رو رها کنم و تصمیم
واسه بهراد دنبال كار هستم،هنوز جور نشدهعذاب وجدان دارم،بايد توی اين سه سال كه بابا فوت شده یه كاری براش میكردم.دو جا كار جور كردم كه یكی 4 ماه و یكی 2 ماه و چند روز سركار بود و بعدش دنبال پولش بدو.هنوز از عروجی پول كاركرد پايیز و زمستون پارسال رو نتونستم بگیرم.سمیر چند جا سپرده.به رضا پروین هم سپردم و هفته پیش كلی باهاش حرف زدم.الان درگیر پايان نامه ش است بهرادزبان رو هم بايد دوباره شروع كنه.با قرقی (پرايدمون)میره دانشگاه و میاد.امروز ص
ناامیدی از آدم ها همه چیز را شخصی می کند. هر روز همه چیز شخصی تر می شود. دلتنگی و ناراحتی و خوشحالی و هیجان روز به روز شخصی تر می شود. یادم می آید يکی از آموزه هاي اخلاقی قدیمی بین آدم ها همین بود که احساساتتان را نسبت بهم بیان کنید ولی حالا اين مسئله خیلی مفهوم خاصی ندارد. ناامید هستم. از آدم هاي چهارراه ولیعصر که هربار سی تومن تا چهل هزار تومن تیغم می زنند ناامید هستم و از دوستانم ناامید هستم و حتی از نزديک ترین آدم هاي زندگی ام ناامید هستم. همه
اونور آبیا میگن هر آدمی یه  the one دارهيکی که مثل یه نبات میفته تو چاي زندگی آدم و بیشتر از هرکسی زندگی رو شیرین ميکنه.همونی که بهترین قطعه پازله براي کامل کردن  آدم.همونی که گمه.همونی که همیشه نیست.همونی که همه عالم و آدم دنبالشن و چپ و راست واسش شعر سرودن و داستان گفتن و فیلم ساختن و ساختن و سرودن و . در وضعیتی هستم که اگه اين عزیز گمگشته از در اتاقم بیاد تو و بگه " هاي هانی! من اومدم! "  اونوقت پامیشم زانومو میارم بالا و همینجوری لی لی میرم
دیروز تنها فامیلمون که اينجاست خونمون بود  . درمورد اينکه احتمال داره خونمون بره شهر دیگه اي باهاش صحبت کرد مادرم و  فامیلمون که من عمه صداش ميکنم گفت گلی پیش ما بمونه قدمش سر چشم . دختر بزرگشم که کلاس ششم دبستان خیلیی خوشحال شد دوس داره پیششون باشم و خب اين خیلی خوبه که منو دوس داره و از اينکه 1 سال پیششون زندگی کنم خوشحال شده :)خب خدا رو شکر دل نگرانیم از اين بابت رفع شد . نياز به کرايه و اينام نیس دیگه چون از شرکت ر اينا میگو میارم براشون که یه
سلام
بنده دختر 17 ساله اي هستم که موندم سر دو راهی آینده م. از اول تو جو پسرونه بزرگ شدم و صمیمیت خاصی با پدرمم داشتم. خانواده پرجمعیت در هر دو طرف مادری و پدری داریم که بیشترشون پسرن. همین جو پسرونه باعث شده که من یه کم از سری ویژگی هاي دخترونه م دور بشم. 
اهل آرايش نیستم، عاشق نشدم، به جمع خانوم ها علاقه اي ندارم و واقعا از عروسی رفتن حرصم میگیره. من خانوم خونه بودن رو بلد نیستم. بچه داری و ازدواج رو دوست ندارم، من مشکلی مثل ترنس بودن ندارم. احسا
hellooooooooooo everybody 
عاغا ما حالمان خیلی خوبس  
سه روزه که اومدم گرگان رفتم لیزر ، حیاط پشتی رو با حاج خانوم تمیز کردیم و سابیدیم و شستیم ، ازونجايی که نمیتونم برم باشگاه دارم تو خونه ورزش ميکنم ، گشنگی نميکشم و غذا درست ميکنم میخورم :| ، فیلمامو میبینم ، خونرو جارو زدم ، قسمت دکلره شده ی موهامو آبی کردم ، سه شنبه تنهايی میخوام برم سینما ^^  ، جله درست کردم   باورتون میشه يک ساله خریدمش که درست کنم ولی حوصلم نميکشید ؟ :| (تاریخ انقضاش دو ساله
با صا
8
بايد س رو یاد بگیرم 14 روز به تولدم مونده و من ده سال زوال رو پشت سر گذاشتم و من و من وجودیم ده ساله که ذره اي رشد نکرده 
من ده ساله که دارم داستان میتراشم با خودم کوله بارم پر از سنگهايیه که خودم تو مسیر زندگی جمع کردم و من سنگینم خیلی بايد ساکن شم بايد رها شم 
سلام 
اين وبلاگ رو من چند سال پیش راه اندازی کردم
اما به دلیل مشغله کاری و نداشتن محتواي مناسب هیچ وقت مطلبی توی اون انتشار پیدا نکرد 
من شهاب هستم، تجارت الکترونيک خوندم و زمینه‌ی کاری و علاقه‌ام هم تجارت الکترونيک هست. 
تو حوزه موفقیت محصول نرم افزاری کار ميکنم. چه مباحث فنی، بازاریابی آنلاين، سئو، کنترل پروژه نرم افزاری و هر چیزی که مناسب باشه و لازم داشته باشیم صحبت ميکنیم. 
قراره هر چیزی که براي راه اندازی يک سايت نرم افزاری نياز هست
همیشه قبل اينکه فحش بدیم اگه به چندتا چیز فکر کنیم میبینیم اون فحش داریم به خودمون میدیم ینی چی؟ ینی اينکه من اگه به عشقم فحش بدم دارم به خودم فحش میدم یه مثال کوچولو میزنم (ببخشید) مثلا وقتی من بهش بگم "آشغال" خودم زیر سوال میرم چطور؟ من دارم با همین "آشغال " زندگی ميکنم باهاش خوشی و بدی میگذرونم همسرمه . همین آشعال پدر بچه هامه خلاصه که هرچی توهین کنیم به خودمون کردیم.
یه مشاور میگف حتی با همسرتون جلو بقیه یا تو پارک بگو مگو نکنین بزارین تو خلو
دوست وايتم از کارش اخراج شد.
نمیدونم به خاطر دائم الوید کشیدن و دائم السیگار بودنش بود،
یا که فقط عذر خیلیا رو خواستن.
اخراج شدن در کانادا از رگ گردن به شما نزديکتر است. یهویی هم اخراج ميکنن. فقط باارزش ترین کارمنداشون رو نگه میدارن. مهمم نیست که شما چند سال اونجا کار کردین.
اطفالو گذروندیم. به سلامت! اين روزا یه حال عجیبیم. خطرناکم، ترسناکم، تنوع طلبم، احساس يک نواختی ميکنم. داریم وارد ماه دهم رابطمون میشیم. خوشحالم که اطفال تموم شد و حداقل روان و مریضاش يکم فراز و فرود ايجاد ميکنه تو روحیه م. اين اواخر فرامرز خیلی به پر و پام میپیچید!
پنج ماهی هست خونه نرفتم، و پنج ساله که نهايت سفر کردنم بندر بوده.
قرصی که براي میگرن میخوردم رو نصف کرده دکترم به خاطر ریزش مویی که کلافه م کرده بود و سردردام که یه نمه بیشتر شده.
ام
سلام
بعد از يک سال برگشتم.
بايد ازین به بعد براي يک نفر نامه بنویسم.
تنها راه ارتباط من با اون، همینجاست. فعلا از م دوره. نمیدونم چه زمانی برمیگرده و میخونه. ترس به دلم افتاده.
سلام. به خود خودت سلام
با اينکه دلتنگت هستم اما هراس دارم از دیدنت. لطفا منو ببخش.
یادت میاد پارسال تابستون تو دومین خونه مستاجریمون، چند هفته درگیر بودم تا اسم مناسب پیدا کنم براي اينجا؟
شروع کردن سخته. بهرام پور میگه اينا درد کامل گرايیه. کامل گرايیه خاک برسر
گرفتار
سلام به همه ی کاربران محترم
میخواستم بدونم کسی تجربه ی عشق به يک فرد خارجی را داشته؟، من پسری هستم که مدت چند سال هست با دختری غیر ايرانی ارتباط دارم و اين رابطه تا الان به شکل صرفا دوستانه حفظ شده و نه بیشتر. علاوه بر ارتباط مجازی چند بار ملاقات هم داشتيم. من خودم گاها صحبت هايی کلی در رابطه با زندگی مشترک و ازدواج براي اطلاع از نظر ايشون را مطرح کردم اما به نظر نمیاد فکر ايشون خیلی درگیر اين مباحث باشه. اين دختر خانم از علاقه ی من به خودش با خب
احساس ميکنم يک جايی زانو به بغل نزديک فن هواپیما نشستم. صداي کولر، صداي پنکه، صداي لپ تاپم. خسته ی روز هستم اما خوابیدنم در اين لحظه مثل چشم بستن آدمی است که میداند يک جاي خانه آتش گرفته. حالا شايد هم خوابیدم! اما به میم گفتم میترسم صبح ببینم از حجم محاسبات و داغی سیستم لپ تاپم به میز چسبیده!! اين ترس امشب من است. ترس روزهايم همان چیزی است  که تو جلسه با معاون پژوهشی گفتم‌. اين که بعد چهار سال شبیه آن چیزی شده ام که میخواستم باشم‌. و وقتی گفتم تو
گاهی ساعت ها میشینم و به اين فکر ميکنم که چقدر از آدمی که صبح ها توی پوستش بیدار میشم واقعا منه؟ به اينکه واقعا فلان چیز رو دوست دارم؟ واقعا بهمان کار روحم رو جلا میده؟ یا چیزی که هستم شبحیه که اگه آدم ها چشم هاشون رو ببندن ناپدید میشه؟ حرفِ تظاهر نیست. وقتی تظاهر ميکنیم به چیزی که نیستیم داریم بقیه رو فریب میدیم. اما خودمون آگاهیم. حرف ادب و احترام و اجبار هم نیست. حرف یه تلقین قویه. انقدر قوی که خودتم ازش آگاه نباشی. نفهمی که داری توقعات دیگرا
براي اولین بار تو طول زندگیم یه اتفاق خفن و غیر منتظره افتاد!
بووممم. بالاخره موفق شدم تابستون رو بترم 
البته تردن نه به اون معنا که هر روز گردش و مسافرت و مهمونی باشم، نه. همین که دارم از روزام استفاده ميکنم و کارايی که دوست دارم رو ميکنم خوشحالم ميکنه که مثل تابستون سالاي پیش الکی وقتمو هدر نمیدم.
و خب اين بخاطر دوستاي خوبیه که دارم، که خواسته و ناخواسته بهم انگیزه میدن
از وقتی شروع به نوشتن کردم به احساسات و افکار مختلفم بیشتر پی بردم و حس ميکنم دارم بیشتر با خودم آشنا میشم. دوست دارم کم کم هم به خودم معرفی کنمشون و هم به دنیا، حس ميکنم چندبار به دنیا اومدم ولی در يک جسم و جان!هنوز براشون اسم انتخا. 
امروز من سحر خیز شدم. آسمون حسابی دلبره و اصلا شبیه جمعه نیست. چقدر زود زمان میگذره چشم به هم زدن شد ۱۱ مرداد. دلم میخواد تابستون بگذره اما دیگه نه اينجوری. هرچند که دارم کار ميکنم ولی خب نگران اينم هستم که نکنه زمان کم بیارم. با اين حال هنوزم کند پیش میرم ولی سعیمو ميکنم هم بفهمم هم یادم بمونه مطالب. و چقدر سخته. سرعتمم بايد بیشتر کنم چون منابع زیاده و زمان نیست. من سال دیگه قبولم میشم. همه تلاشمو ميکنم . 
بگذریم. رسیدم به لايب نیتس. نمیدونی چقدر
دارم تمام سعی‌م رو ميکنم که حتی اسمش رو هم سرچ نکنم و افسار افکار و احساسات‌م رو ندم دستش. به هرحال همیشه بايد براي بدترین چیزها آماده بود.انتظارِ کشنده‌اي‌یه رو دارم تجربه ميکنم.میدونم آخرش هم چیزی میشه که تو میخواي اما کمکم کن. خیلی.
پوشش تکمیلی نقص عضو و ازکارافتادگی دائم (کلی و جزئی) بیمه‌شده ناشی از حادثه:
در اين پوشش بیمه‌گر متعهد است در صورت وقوع نقص عضو و ازکارافتادگی دائم
(کلی و جزئی) بیمه شده مطابق تعریف نقص عضو در آیین نامه شماره 84 شوراي
عالی بیمه، که عبارت است از قطع، تغییر شکل و یا از دست دادن توانايی
انجام کار عضوی از اعضاي بدن که ناشی از حادثه بوده و وضعیتی دائم و قطعی
داشته و مورد تايید پزشک معتمد بیمه‌گر باشد، سرمايه مورد تعهد در سال وقوع
نقص عضو و ازکار
سلام، میدونید سلام يکی از کلمات مورد علاقه منه.
یه مدته دارم سعی ميکنم پوست بندازم اين پوست انداختن يک سال اندی طول کشیده و هنوز ادامه داره، کم کم شناختم از خودم کامل میشه، اينکه میدونم من ادم کمال طلب کنترل گرايی هستم، که اگر اختیاراتم کم بشه حالم بد میشه، دارم مدتی سعی ميکنم از کنترل دنیا دست بکشم، از اينکه توی باند دوستام باشم که سیاه و سفیدن خودمو بیرون کشیدم، دارم سعی ميکنم از کنترل کردن خودم دست بردارم، براي اينکه بهتر بدونم چی دوست دا
سلام
من پسری 25 ساله هستم، خدمت سربازیم رو تموم کردم و بعد خدمت سربازی کنکور شرکت کردم و رشته مورد علاقه م رو ادامه میدم و حدود 2 ساله که دانشگاه میرم شهر خودمون . .
اهل دوستی با جنس مخالف نبودم و نیستم و سرم همیشه به کار خودم گرم بوده با اينکه فشار عاطفی و احساسی رو حس ميکردم، در محیط دانشگاه سر به زیر بودم و به کار خودم میرسیدم تا موقع ازدواج برسه و اقدام کنم.
چند وقت پیش يکی از همکلاسی هاي دختر که من دیده بودم شون ولی اسم و فامیل شون رو نمیدونست
چند روزه بشدت احساس تنهايی ميکنم
چند روزه همش دلم میخواد بزنم زیر گریه و دنبال بهانه م
ولی هی میگم الان ن الان ن و انقدر خودمو گول میزنم تا از ذهنم بره
اما نمیره و هی روهم تلنبار میشه
با خودم فکر ميکنم چرا هیچ دوستی ندارم؟
و البته جوابش همون لحظه میاد ب ذهنم.چون خودم خواستم!
تنها دوستی ک چند هفته اخیر بشدت باهاش وقت گذروندم رو هم دارم از دست دادم!
شايدم اونی ک دلم میخواد داشتن ی دوست نیس
دلم خودمو میخواد
زندگی خودمو میخواد
دوست دارم اونجور ک می
سلام 
من پسری ۱۸ ساله هستم، مشکلات زیادی با پدر و مادرم دارم، کلا خیلی بد باهام صحبت ميکنن،  مخصوصا بابام، اصلا احترامی قائل نیست، هر موقع که دلش بخواد بهم میگه تو عقل نداری و اگه آدم بودی .
اين مال حرف زدن عادی ايشونه، وقتی عصبانی بشه هر تحقیر و توهینی به آدم ميکنه، مثل تو هیچی نیستی، به هیچ دردی نمیخوری، هیچ . نمیشی و اين ها. بعدش انتظار داره هیچ اعتراضی هم نکنی، در صورتی که من وقتی به هم سن و سال هام نگاه ميکنم واقعا پسر بدی براش نبودم، نه
1
به اين فکر کردم یه برکی به خودم و ب بدم واسه همین آوردمش اينجا شهر محل کارم ، یه ویلا گرفتیم و یه شب موندیم هزینه اش گرون بود و  فعلا شرايط اقتصادیمون متوسطه و فعلا بايد فکر زندگی جمع کردن باشیم  فکر کردم شايد مناسب باشه ،هم من هم ب شرايط خوبی نداریم،
به اين فکر ميکنم اگه کسی غیر ما دوتا بود میتونست تحمل کنه یا نه، میدونم ب هم مثل من فکر و خیال ميکنه اونم میشینه و هدر رفتن روزهاي جوونیش رو میبینه شب قبل از اومدن ب به اين فکر ميکردم که چه کارايی ب
دوست دارم تنها باشم و نباشم. دوست دارم دوستانی داشته باشم و دوست ندارم. دوست ندارم تنها باشم یا در واقع ازش میترسم اما دوستش هم دارم، ازش لذت هم میبرم. آدم هاي جدید رو دوست دارم، ازشون بدم هم میاد و گارد میگیرم. عاشقی رو دوست دارم و دوست هم ندارم. با نقص هام کنار میام و نمیام. دلم میسوزه برا آدم ها و نمیسوزه، حقشونه. دلم میگیره از غروب و تاريکی و صداي باد و نبودن یار و ضعف ها و اتوبوس هاي زشت و شلوغ و بوهاي بد تو مترو و پیری و گذر عمر و غم و عدمِ شاد
بابا موسم گل رو گوش میده با صداي خانوم پوران و با خواننده همخوانی ميکنه. من دارم قرمه سبزی و زرشک پلو درست ميکنم؛ میگه خسته نکن خودتو. غذا از بیرون میگیریم؛ گفتم درست ميکنم فردا که سرکارم بخوری بدونی خیلی دوستت دارم. گفت میدونم دوستم داری بیا چاي بخوریم؛ چاي دم کردم با گل محمدی و بهارنارنج و هل و زعفران و دارچین. چاي خوردن رو با تو دوست دارم که بهترین رضاي دنیاي منی.
نه یه دوست دارم که باهاش برم کتابخونه نه یه دوست دارم که باهام بیاد پارک آبی تک تک سر سره ها رو سوار شه
تازشم نمره تعیین سطحم از سی ،هشت شده!!!
یعنی برا کلاس کنکورا که هیچی براي کلاس زبانمم دیگه روم نمیشه پامو بزارم تو اون موسسه:|
و خب میدونید چی اين وضعیتو تکمیل ميکنه؟اينکه الان استادم پیام بده بگه فاطمه جون فردا میتونیم کلاس داشته باشیم میخواي؟
منم که یه هفتست دارم می پیچونم از روی ضايگی قبول ميکنم در حالی که قراره اين جلسه از ده تا درس امتحان
سلام در حالی که از کیبرد مزخرف لپ تاپم به تنگ اومدم و خیلی خسته ی تمیز کردن انباریه اتاق نامم هستم،تايپ ميکنم و به اين فکر ميکنم چیشد که اول پستاي اخیرم نوشتم سلام.
نسبت به سال پیش اين موقع ها خیلی عوض شدم.
الان که تايپ ميکنم دور و برم جم و جور و تمیزه و کتاباي درسی رو سروسامون دادم،جزوه ها و برگه هاي امتحانی که اين سه سال نگه داشتم بین کتاب مختص خودشون گذاشتم و دلم آروم گرفت از خودم.
تقریبا يکی دو روز دیگه عروسی م.ع،کاش بتونه خوب زندگی کنه و لذت
گاهی به خودم میگم واقعا هیچ هستم. .
نه به موفقیتی رسیذم 
و نه مهارت خاصی دارم
۱۲ سال هم خرخون بودم و کنکورم اونجوری 
نه سواد و اطلاعات انجنانی 
و نه پول و .
من هیچ هستم هیچی مدارم
ولی اينو بدون اونی که هیچی واسه از دست دادن نداره از همه خطرناک تره
من خود را دوست دارم، روی خود کار می‌کنم و خودسازی می‌کنم تا بتوانم با تمامیت و سرشار بودن خود به تو نزديک شوم. من از خود مراقبت می‌کنم تا تو مجبور نباشی اين کار را براي من انجام دهی. با سرشار بودن است که می‌توانم به خاطر تو خود، هدايا، محبت و تلاشم را بخشش کنم. من تنها کسی هستم که عهده‌دار خود و در نهايت مسئول خود و سلامت خود هستم. از اين رو من به عنوان مباشرِ بزرگ‌ترین موهبتی که به من ارزانی شده است، یعنی زندگی‌ام، بايد مراقبِ سلامت جسم، آ
وقتی مردّدم و اتفاقی دردناک قلبم را میفشاردوقتی تنهام و ترسیدم
وقتی تپش هاي بی امان دلم مرا به زانو درمیاورد
وقتی بی قرارم و منتظر 
وقتی از ادامه مسیر هراس دارم و راهی را شروع نميکنم
وقتی اشک هايم گونه هايم را خیس ميکند
من اعتماد ميکنم .
اعتماد ميکنم به جفت چشم هاي ساده ايی که روبه رویم نشسته
اعتماد ميکنم به دستايی که دستانم را میفشارد
اعتماد ميکنم به تو
تویی که آرامش دنیاي منی
چند روزه بشدت احساس تنهايی ميکنم
چند روزه همش دلم میخواد بزنم زیر گریه و دنبال بهانه م
ولی هی میگم الان ن الان ن و انقدر خودمو گول میزنم تا از ذهنم بره
اما نمیره و هی روهم تلنبار میشه
با خودم فکر ميکنم چرا هیچ دوستی ندارم؟
و البته جوابش همون لحظه میاد ب ذهنم.چون خودم خواستم!
تنها دوستی ک چند هفته اخیر بشدت باهاش وقت گذروندم رو هم از دست دادم!
شايدم اونی ک دلم میخواد داشتن ی دوست نیس
دلم خودمو میخواد
زندگی خودمو میخواد
دوست دارم اونجور ک میخوام
سلام
امروز سردردم بهتر شده
چند ساعتی با دوستم بیرون بودم
راستشو بخوايد لذتی نمی برم منتهی چون حواسم رو پرت ميکنه دوس دارم
نمیدونم شايدم اشتباهه
در درون و تفکر خودم دارم تغییرات و تفکراتی حس ميکنم 
چیزهايی که باعث پیشرفتم میشه
به دعاي تک تک شماهايی که شابد اين مطالبم رو میخونی نياز دارم
زندگیم عجیب به يک اتفاق خوب نياز دارد
کاش میشد برم مشهد
بیخیال
میخوابم
خدا نگاهم ميکنی؟؟
شب بخیر
بعضا دلم میخواد ذهنمو از سرم بکشم بیرون و باهاش یه گفت و گوی مسالمت آمیز داشته باشمبپرسمکه چرا اين قدر درهمو برهمهچرا اينقدر چیزاي ریزو بی محتوارو تو خودش جا میده و درگیرشون میشهبپرسمحتی دعوا کنمشبگم که خستم از دستتاز اين درگیری هاي بی وقت و بی مناسبتتولی آیا واقعا مشکلم اونه؟!نه.مشکلم خودمممنی که اين روزا به شدت درگیر کردم خودمومن که به طرز عجیبی تلاش ميکنم از تنهايی فاصله بگیرم اما،هرچی بیشتر دستو پا میزنم،بیشتر خودمو تنها حس می
هر روز که میگذره، تاريکی اين فکر که بخش زیباي زندگی من تموم شده بیشتر قلبم رو فرا میگیره. بزرگترین خوشی من در زندگی محاصره شدن توسط افرادی که دوست داشتم بود. وقتيکه مهاجرت کردم هم من در زندگی اون ها کمرنگ میشدم و هم اونها در زندگی من. و همگی ما با زندگی به اصلاح جدید خودمون کنار میومدیم و جلو می رفتیم اما همیشه احساس ميکردیم يک چیزی سر جاش نیست و هر از گاهی زیر پامون خالی میشد. علاوه بر اين فاصله که خودش به تنهايی خود بار دوری رو به دوش ميکشه،
از وضعیت الانم حس ميکنم منتظر نتیجه کنکور نود و هشتم. از اين انتظار کشیدنم حس ميکنم چیزخلم. از اين چیزخل بودنم حس ميکنم اواخر واقعا زیاد درس خوندم. از زیاد خوندنم اين اواخر حس رضايت دارم.عی باوا داشتم چیزناله مینوشتم ولی تهش به اينجا رسیدم. اللهم اشف. اول همه من.
احساس ميکنم یه متأهل تنها هستم.زنی که همسرش به ندرت بغلش ميکنه،بهش نمیگه دوست دارم،بهش ابراز علاقه نميکنه،بهش توجه نميکنه.
نتیجه؟؟؟
زن جوونی که بیشتر اوقات عصبیه،دلخوره،غصه میخوره،تو تنهايی مدام گریه ميکنه،بد خلقه.
نمیدونم میتونم پدرمو ببخشم یا نه.
سلام
من یه دختر 19 ساله م،  با یه خانواده سنتی و معمولی، راستش ما کلا اهل تفریحات دسته جمعی با خانواده نیستیم، یعنی من خودم به شخصه حسرت اينو دارم که یه دفعه فقط یه بار با اعضاي خانواده بریم رستوران، یا حتی یه آبمیوه بزنیم، اوضاع مالی مون شايد خیلی تعریفی نداشته باشه اما در اون حد خراب نیست که نتونیم هرازگاهی یه کم بریز و بپاش کنیم!
يکی اين موضوع و موضوع بعدی اينکه من گاهی وقت ها نگاه ميکنم به دوستام میبینم چقدَر رابطه شون با هم سن هاشون توی فا
امروز خیلی ها کنکور دادن 
منم پارسال اين موقع کنکور دادم 
و ذهنی که الان دارم خیلی فرق ميکنه با ذهنی و تصوری که از زندگی پارسال داشتم 
فقط میخوام بگم زندگی اصلا اونطوری نیست ک ادم قبل کنکور تصور ميکنه بعد کنکور که وارد ی زندگی واقعی میشی همچی خیلی متفاوت میشه 
کنکور برا خودتون گول نکنید 
من الان اون رشته اي که بهش علاقه دارم رو نمیخونم ولی واقعا آرامش رو تو لحظه ب لحظه زندگیم حس ميکنم 
واين همه استرس و دوندگی بخاطر اينکه ادم احساس ارامش داشت
سلام
ازتون میخوام به کامنتم جواب بدید و راهنمايیم کنید .من ۲۳ سالمه و یه
خواهر ۳۴ ساله دارم همیشه اذیتم ميکنه میخواد جلو بقیه منو بد جلوه بده و
خودش رو خوب از طرف من کارهاي زشت ميکنه و به همه میگه که کار من بوده و من
هم هر چی میگم کار خودشه و میخواد منو اذیت کنه هیچکس باور نميکنه .
همه بهم میگن به خواهرت حسودی ميکنی مگه چيکارت کرده در صورتی که همه چی برعکسه
. تو رو خدا بیايد بگید واسه چی اين کارا رو با من ميکنه ؟
خسته شدم به
خدا .بیخشید شايد کام
خوشم نمیاد شکوه و گلايه کنم یا غرغر
ولی حالم خوب نیس
نگرانم و دلخور
دوس ندارم الان برم خونه. انگاری دارن از خونم بیرونم ميکنن
حس ميکنم ۲ماه کامل بايد برم مهمونی!
منی ک مهمونی بیشتر از ۲ ساعت آزارم میده
قراره برم مهمونی اونم جايی ک معذب تر از هرجاي دیگه س برام
همیشه فکر ميکردم اوج بدبختی ی خوابگاهی اونجاس ک خوابگا رو ب همه جا ترجیح بده
دوس دارم تنها زندگی کنم.
دوس ندارم تمام روز و شبم با خانوادم باشه
خیلی نگرانم.
+ از ۴ تا جزوه بلیچینگ سه تاش مون
شب بخیر باکلاس
شب بخیر شعر
شب بخیر دوستان عزیز
شب بخیر فلسفی
شب بخیر غمگین
شب بخیر عارفانه
شب بخیر رسمي
پیامک شب بخیر زیبا

نمايندگی پیامک صوتی


آسمان شب زندگی من فقط يک ستاره دارد و آن تو هستی
. شب بخیر عزیزم.

-*-*-*-*-*-*-*-*-*
---------------------
-*-*-*-*-*-*-*-*-*

شب بخیر به شیرین ترین رویاي من، زیباترین فانتزی، زیبا ترین فکر و همسر عزیزترینم


-*-*-*-*-*-*-*-*-*
---------------------
-*-*-*-*-*-*-*-*-*

يک دايره ضعیف از زندگی وجود دارد که هرگز نمی خواهم از آ
شب بخیر باکلاس
شب بخیر شعر
شب بخیر دوستان عزیز
شب بخیر فلسفی
شب بخیر غمگین
شب بخیر عارفانه
شب بخیر رسمي
پیامک شب بخیر زیبا

نمايندگی پیامک صوتی


آسمان شب زندگی من فقط يک ستاره دارد و آن تو هستی
. شب بخیر عزیزم.

-*-*-*-*-*-*-*-*-*
---------------------
-*-*-*-*-*-*-*-*-*

شب بخیر به شیرین ترین رویاي من، زیباترین فانتزی، زیبا ترین فکر و همسر عزیزترینم


-*-*-*-*-*-*-*-*-*
---------------------
-*-*-*-*-*-*-*-*-*

يک دايره ضعیف از زندگی وجود دارد که هرگز نمی خواهم از آ
خب دیروز وقتی به مامانم گفتم خواستگارو قراره ببینم خیلی استقبال کرد که براي من عجیب بود داداشم که ميکفت بیشتر وقت بده.اصلا ادم من نیس ولی نمیدونم چرا حرف زدن باهاش برام جذابه.فکر ميکنم فقط بخاطر تنهايی باشه.طولانی تنها بودن من.روی همه چی اخلاف داریم .با من طوری حرف میزنه که انگار باشه حالا دور توه بعد ادمت ميکنم.میدونم منم خیلی همه چیو اول با دید بدمیبینم و گارد میگیرم.بهش همه چیو گفتم. هرچیزی که توش منفی بود برام ولی اينکه هیچکدوم ب
یادشهیدان وطن مانندچمران ميکنم/ازپرتو اخلاصشان تکمیل ايمان ميکنم/درآسمان بندگی خورشیدهاي عزتند/در یادمان هر شهیدی دل گلستان ميکنم/ازخون پاک عاشقان دین نبی احیاءشده/بسیار برايثارشان تفسیراحسان ميکنم/سرداراسلامی ماچمران به عشق ومعرفت/هرلحظه اي با نامشان حمدشهیدان ميکنم/اندر ولايت محوری خوداسوه اي در روزگار/خط امام ورهبری ترسیم قرآن ميکنم/اکنون به اشک حسرتی دارم تمناازشهید/لطف وشفاعت را به ماازسوی آنان ميکنم/آنان همیشه درعمل رفتندراه
نمیدونم چجور دفتر قشنگ زندگی رو ببندم و از تازه شروعش کنم تا یه جاهايی موفق بودم و به خواسته هام رسیــدم ولی از یه جايی دیگه واقعادوست دارم اين فصل رو یجور ببندمش و یه دوپینگ دیگه واسه تغییراتم بزنم میدونم زمان بر هستند ولی سخت نیست تلاش ميکنم زندگی من یه مراحلی سختی هاي خودش رو گذروند و الانم سختی داره ولی شرايط خیلی از قبل بهتره من یه آدم مستقلــم و رو پاهاي خودم ايستادم .
ولی از حالا تمام لحظاتم رو ثبت ميکنم نمیدونم چرا تنبلیم میشه ولی دو
پارت۱
ناراحتم؟
اره
دلخورم؟
اره
دل گرفته ام؟
اره. حتی دل شکسته
چند میخری دل شکستمو؟
پارت ۲
استرس داری؟
نه
هیجان چی؟
ن
اصن حسی داری؟
ن
اصلا برات مهمه؟
ن!!
برام مهم نیست!

+ خدايا. وقتی تو منو میبینی، چه شکايتی کنم؟
وقتی حالمو میدونی، چی از حالم برات بگم؟
وقتی میدونی تو ذهنم تو قلبم چه خبره
وقتی میدونی ازت چه چیزايی میخوام
وقتی فقط و فقط تویی که میتونی منو به عرش یا فرش برسونی
وقتی قدرت مطلق عالم تویی
چه نيازی دارم ب کسی ک باهاش درد و دل کنم؟
چه نياز
میدانی به اطمینان صد در صد رسیده ام که من يک شبح در زندگی اطرافیانم هستم چرا که بود و نبود من هیچ فرقی ندارد وقتی بست فرند سیزده چهارده ساله ام روز تولدم بپرسد تولدت کی بود بايد گل گرفت در اين زندگی را
به عنوان يک تصمیم بزرگ دیگر نبايد انتظار داشته باشی روز تولدت روز مهمی در زندگیت باشد چرا که هربار فقط غم و اندوه ناشی از تنها ماندن برايت به ارمغان دارد
تمام
اخراي ساله و کلی کار ریخته سرم،دوشنبه با دوستام تا دیر وقت کنسرت بودیم حال روزم عوض شد بهتر شدم،خوب بودما بهتر شدم.
يکی از ارزوهاي نصفه نیمه م رفتن به کنسرت پازل باند بود که خب رفتم D:
اونقده سرد بود که تا مغزاستخونم یخ کرد بود،اثرات سرما رو هم الان دارم حس ميکنم گلو درد و سردرد و کوفتگی بدن.
"کیمیاگر" رو تا صفحه 205 خوندم و سخت علاقه مندم ادامه ش رو بخونم اما سردرد ولم نميکنه،بهتر که بشم تمومش ميکنم.
شايد باورش مشکل باشه اما هنوز کتاباي مسابقه رو
دیروز که بیمارستان بودیمیه خانم و آقايی حدودا سی و خورده‌اي ساله رو دیدم
خانمه با واکر راه می‌رفت.
بنده خدا خیلی سخت راه می‌رفت.
یه خانم چادریه نورانی
یاد حرفم افتادم که همیشه تو دلم می‌گفتم چرا من با اين سن کمم بايد مامانم اينطور بشه
بعد دیدن اينا، گفتم اين بنده خدا چی بگه
شوهرش دائم بايد مراقبش باشه.
با سن کمش راه نمی‌تونه بره
واقعا از حرفم پشیمون شدم.
قول دادم دیگه اينطور نگم. بدتر از من هم هست.
سلام.
امروز
سه مرداده من سرکارم و از اينجا دارم برات می نویسم.هم براي خداي مهربونم
می نویسم هم براي اونی که امروز سیزدهمین سالگرد اولین آشنايیمونه.سیزده
سال گذشت از اولین روز دیدارمون. از رویش جوانه عشقمون.عشقمون شده یه درخت
سیزده ساله. با اينکه ندارمت اما امروز حس خوبی دارم. انگار جشنه.
خوشحالم.میدونی خدارو شکر ميکنم که تو سر راه من قرار گرفتی چون خیلی چیزا
بهم یاد دادی. و بودنت و حتی نیودنت باعث شد من سمت خیلیا نرم و خیلی
کارارو نکنم که ب
سلام
پسری هستم 17 ساله که تازگی ها به شدت تنها شدم، خانواده م از یه منطقه تو تهران به یه منطقه بهتر و بالاتر اومدن و من تمام دوست و رفقاي چند ساله م رو از دست دادم و الان فقط ارتباط مون تو تلگرام در حد یه سلام هست و دیگه نمی بینم شون.
منی که تا چند وقت پیش دورم پر آدم و شلوغ بود و تفریح ميکردیم و برنامه میریختیم تا 10 و 11 شب سرگرم بودم، الان انقدر تنها شدم تو خونه که صبح تا شب تو خونه هستم و کارم هم شده خواب و درس خوندن.
درسم هم با اينکه تابستونه ولی می
از آخرین باری که اينجا نوشتم ۶ ماه میگذره و با خوندن چار تا پست قبلی فکر کردم چه خوب، که اولین باره راضیم و دلم نمیخواد واسه بازم نوشتن نوشته هاي قبلیم رو پاک کنم.
منی که الآن اينجام سه ماه داخلی رو پشت سر گذروندم و مث اين زخم و زیل و تیر خورده هاي تو فیلما جا خوش کردم تو ذهن خودم. تو نوشته هاي قبلیم از سخت بودن جراحی و روان نوشته بودم و چه میدونستم چی پیش رومه؟:))
حالا دارم فکر ميکنم که واسه بار هزارم اين رو تجربه کردم و با تموم حرفايی که تو همین م
در اتاق عمل قلب بودیم چند لحظه ايی مانیتور بی هوشی را رها کردم و روی چهار پايه ايستادم نگاهم به قفسه ی سینه ی بیمار دوخته شد که جراح با چه ظرافتی آن را باز ميکند و قلب نمايان میشود ،اين اولین باری است که در اتاق جراحی قلب هستم،چشمانم پر از برق میشود
جراح میگوید پزشک هستی یا دانشجو؟
_من دانشجوی رشته ی بی هوشی هستم دکتر 
جراح توصیه ميکند که درسم را خوب بخوانم تا بتوانم پرسنل بی هوشی اتاق قلب شوم به راستی که چشم ها هیچ گاه دروغ نمیگویند!!!
انگار جر
جعبه میوه:
سال 1380 بود . براي کار به میدان تره بار رفتم. در آنجا خانمی را دیدم که جعبه میوه اي را در دست داشت . از او خواستم که کمکش کنم ، او پس از تعارف قبول کرد .
او زود با من آشنا شد و وقتی فهمید که  بيکارم گفت من نياز به مستخدم دارم . با او به منزلش رفتیم . خانه بزرگی داشت .
او گفت حدود دو سال است که  شوهرش از وی جداشده و همسر دیگر گرفته . او تنوع طلب و خیانتکار بود و من هم به همین خاطر از او طلاق گرفتم .
او از من خواست نقش شوهر برايش بازی کنم و ماهانه
سلام
حال و روز اين روزها خوب است، براي خود سرخوش هستند و براي من سرمست. غروب‌هاي زمستان را دوست دارم، نمی دانم چه تعلق خاطری به آن دارم، ولی همین قدر می دانم روزهاي بچگی را برايم زنده می کند. باور کن بی راه نگفتم.
وقتی آسمان رنگ می بازد دوست دارم در آن لحظه در اوج آسمان پرواز کنم و خورشید را بدرقه کنم، ولی چه کنم که بی بال هستم.
راستی، کی نوبت من می شود؟، خیلی وقت است منتظر هستم. هر بار که پرسیدم جوابم را با سکوت دادی. بنظرت وقت آن نشده که تمامش کن
بايد بنویسم تا هیجانم تخلیه بشه 
امروز اتفاقی افتاد که مدت ها بود منتظرش بودم اما وقتی اتفاق افتاد من تمام بدنم داشت میلرزید از خجالت داشتم منفجر میشدم و دلم میخواست بلند بلند بخندم و به طور کلی هیچ کدوم از واکنش هام دست خودم نبود و خیلیییی خوشحالم که وقتی اتفاق افتاد تنها نبودم وگرنه قطعا افتضاح تاریخی به بار میومد D:
+من هیچ کاری رو پنهانی نمیتونم انجام بدم هیچ وقت کلا بلد نیستم و بشدت ادم ضايعی هستم و همیشه اولین کسايی که متوجه میشن ادم ها
فائزه رو شیر کردم که زنگ بزنه به روابط عمومی سیما و بهشون بگه تو شبکه پویا به جاي پنگوئن پورورو، پونی کوچولو بذارن. 
هرچی من خجالتی‌ام تو مقوله زنگ زدن و حاضرم بمیرم و به جايی زنگ نزدم، اين خواهر اصلا اين جوری نیست. زنگ زد، سلام کرد، پیشنهادشو گفت، گفت ممنون و قطع کرد. البته جمله‌بندی پیشنهاد رو من بهش گفته بودم، اما بازم بهش افتخار می‌کنم که با اينکه می‌ترسید یه خرده زنگ زد گفت. 
بعد از چند دقیقه، می‌زنه تو صورتش و می‌گه: خاک تو سرم آبجی! ب
دارم به اين فکر ميکنم چقدر همه چی به خودم بستگی داره.انگشت اشاره بايد سمت خودم بگیریم ،نبايد براي حال خوب و بدم سراغ بازجویی  از آدمهاي دنیام باشم .اين منم که انتخاب ميکنم چطور روزا و زمانم طی بشه.اين منم که انتخاب ميکنم زمانم را چطور و با چه کسی صرف کنم.من میتونم هر روز کتب تخصصی رشته ام بخونم و اطلاعاتم را افزايش بدم و یه گام جلوتر برم از جايی که هستم.من میتونم کلی کتاب جدید  بخونم و ذهن و نگاهم را باز کنم نسبت به مسائل فراتر از حیطه درس و رشته
لاک فیروزه ايم یه مدتیه سفت شده و نمیشه ازش استفاده کرد :( دلم گرفته ، یعنی دیشب ن حالمو گرفت ، اين هفته خوب شروع شده بود ولی مثل اينکه من نمیتونم چند روز پشت سر هم خوشحال زندگی کنم ، دلم  یه لاک آبی کمرنگ که حالت صدفی داشته باشه میخواد :(
+: میدونید ؟ مهم نیست که یه دختر 23 ساله در مقابل یه پسر 15 ساله تو اين جامعه حرفش خیلی بی ارزش تره ، برام مهم نیست کسی جنس مونث رو آدم حساب نميکنه ، برام مهم نیست دنیا چقدر حق دختر ها و زن ها رو خورده ، برام مهم نیست
نمیدانم چطور اينکار را ميکنید. چطور احساستان را می شناسید؟ چطور می فهمید چه کاری درست است و چه کاری نه؟ چطور بزرگ شده ايد؟ چرا من نمی شوم؟
من همیشه ادم دیوانه اي بودم. البته اول ادم نبودم، بعد از ادم شدنم هم دیوانه بودم. همیشه عجیب به دنبال عشق بودم. دلم فقط يک عشق میخواست. حاضر بودم هستم. همه کار کنم که يک عشق داشته باشم که مال خودم باشد و مال خودش باشم. فقط همین. اما همیشه شکست میخوردم.
فکر ميکردم عشقم را پیدا کرده ام. يک سالی می گذرد. بعد از تم
چرا روی داشته هام تمرکز نکنم؟چرا به اين فکر نکنم که اوضاع خوبه؟ اونقدر ها هم بد نیست؟ اوکی فشار هست سختی هست. اما من الان دارم زبون دوم رو یاد میگیرم دارم کار مفیدی تو دانشگاه ميکنم و دارم براي ی کشور دیگه اقدام ميکنم. اينا همیشه آرزوهاي من بودن. پس چرا خوشحال نیستم؟ شايد چون ی به قول المانیا خوک درونی دارم که دوس دارم مدام سرزنشم کنه و نداشته هام رو ببینه. مدام وايستاده اون بالا و به اشتباهام نگاه کنه. ی روش خوبی تو کتاب سیلی واقعیت بود که میگف
سلام . از امروز تغییری کوچک در وبلاگ ايجاد ميکنم و مطالب رو به سبکی دیگه می نویسم در واقع تصمیم جدید براي زندگی گرفتم و سعی ميکنم چیزايی که در اين مسیر یاد می گیرم رو باهاتون به اشتراک بزارم . 
متاسفانه بنده اشکالاتی دارم و در زندگیم نقص هايی دارم . آدم خوبی نیستم اما میخوام آدم خوبی باشم ان شاالله . . . 
هرچی که یاد بگیرم براي تو در وبلاگ می‌نویسم تا با همدیگر خوب باشیم 
امشب خیلی دلم شکست وقتی اون حرفارو بهم زدی خیلی گریه کردم
کی جاي من اومده تو زندگیت چرا بد شدی احمد
حالم خوب نیست خیلی بهت نياز دارم
اي کاش بودی حرف میزدیم مث اونوقتايی باهم خوب بودیم تا صب بیدار میموندیم چرت و پرت میگفتیم
دلم شدیدن هواتو کرده عشقم 
میدونم
دیگه ندارمت فقط یاد خاطره هامون دیوونم کرده وقتی یاد قول و قرارا و
حرفات و یاد قسمايی ک باهم خوردیم میفتم اشکام میریزه غصه میخورم دق ميکنم
چقد برا آیندمون آرزو داشتيم یادته؟ 
احمد با هم
دوستان ازین تفکرا نداشته باشین که واي چه خوب.
نخیر.
بهترین شريک زندگی، شريک زندگی اي هست که یه آدم بالغ باشه.
نه خیلی پیر درون داشته باشه، نه خیلی کودک درونش فعال باشه. یه balance از هر دو رو داشته باشه.
به شخصه، با یه شريک زندگی بالغ راحت تر زندگی و تا ميکنم تا کسی که عین پیرمردا میشینه همه رو امر و نهی ميکنه و به اين و اون میپره و هی گیر میده خودتو درست کن و اصلاح شو و.
آدم بالغ هست، که زندگی باهاش لذت بخشه. نه کسی که ریسک هاي کودکانه و گاهی حتی احمق
همیشه وقتی می نویسم که خیلی فکر تو ذهنمه. احساس کردم الان يکی از وقتايی هست که نياز به نوشتن دارم. مطمین نیستم هنوز کسی اينجا رو میخونه یا نه.
اين روزا خیلی به زندگی بقیه فکر ميکنم. خیلی دلسوزی می کنم. صداي فریاد هايی که توی کوچه میاد باعث میشه فکرم سمته بی نهايت اتفاق بره. اين روزا پسرهاي زیر 18 سال زیادی می بینم که یه پلاستيک دستشونه و تو اشغالا دنبال پلاستيک می گردن. به اين فکر ميکنم که دارن به چی فکر می کنن؟ ارزوشون چیه؟ مدرسه هم میرن؟ به جايی
مریم هستم متولد ۱۳۷۵/۳/۱۹
امسال تولد ۲۳ سالگیمه .
امسالم احساساتم و اتفاقات ارزیابی شد.
۲۲ سالگی با سردرگمی ، ترس از آینده و عجز شروع شد ولی با خیالی آسوده ادامه پیدا کرد۲۲ سالگی سنیه که هیچوقت فراموشش نميکنم اتفاقات زیادی نداشت ولی سنی بود که من احساسات زیادی رو تجربه کردم .
ما هرچیزی رو براساس احساسات خودمون لیبل خوب یا بد میزنیم .
حالا اگه از من بپرسن ۲۲ سالگی خوب گذشت یا بد ؟ جوابم میتونه اين باشه که خوب بود ولی از طرفی یه نمیدونم در
بسم الله
حلوا شیرینی صاحبان عزاست به اهل قبور
اين تنها شیرینی ضیافت مرگ عطر و طعمش دعاست .
اين حرمتی هست که زنده ها به مرده هاشون میزارن و اجرش هم نزول صلوات و حمد و قل هو اللهِ.(دیالوگ ماندگار فیلم مادر علی حاتمی تو سکانس هاي پايانی)
هر وقت شروع ميکنم به پخت یاد اين دیالوگ میافتم و اينکه برا کیا دلم میخواد اينهفته شیرینی بفرستم .
اونموقع است که تسبیح و میگیرم دستم و شروع ميکنم به هم زدن آرد و میخونم و میخونم و میخونم و .
چقدر حس آرامش خوبی تو پ
سلام سلام صد تا سلام خوبین خوشین عزیزان ؟ منو عشقامم خدا رو شکر خوبیم جاتون خالی سفر رامسر بهمون خوش گذشت درسته یه کم بی حال بودم ولی در کل مسافرت خوبی بود امروزم وقت دکتر دارم تصمیم گرفتم دکتر علی امیری رو انتخاب کنم دکتر خوب و شوخیه امیدوارم که عمل خوبی باهاش داشته باشم فسقل مامان هم که قربونش برم خوبه هر روز صبا باهاش حرف میزنم کنجد مامان؟ میدونی من تو رو خیلی زود حس کردم ؟ مثلا وقتی هنوز نمیدونستیم شما به زندگیمون تشریف آوردین زیر
از هفته پیش درگیر تمرین براي امتحان برنامه نویسی پیشرفته بودم . البته بیشتر براي تمرین شی گرايی اينکارو انجام دادم و فکر ميکنم به تسلط خوبی تو اين مبحث رسیدم . امتحان هم دوشنبه بود که خوب دادم . راستش تنها درسی که باهاش حال ميکنم و اصلا سر کلاس خسته نمیشم همین درسه . علاوه بر علاقه ، تسلط استاد و انتقال مطالب به بهترین نحو عامل اصلی بوده .
اين هفته ، هفته پژوهش بود و از روز يکشنبه یه نمايشگاهی تو دانشگاه برگزار شد که تیم ما هم یه غرفه داشت م
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب