نتایج پست ها برای عبارت :

منو ببخش عزیزوم اگر گناهی کردم مهرزاد

اوه، بر من ببخش لب های کثیفم را، کلمات تلخ و زشتم را، خاطراتِ سیاهم را. بر من ببخش ک نبودم آدمِ توی خیال پردازی های ـت، اگر دهانم بو می داد، نگاهم اذیتت می کرد و کوه متحرکِ معذب بودم. بر من ببخش موهای خلوت شده ام را، لباس کهنه شده، چشم های غبار نشسته ام را. ببخش ک تجسمِ صحنه ی زیبای توی خاطرت نبوده ام، صدایم طنینِ دیالوگِ شاهکاری را نداشته است و اگر کلمات اشتباهی را انتخاب می کرده ام. ببخش، ک توی دنیای نفرت انگیزت، آن جزیره نجاتی بودم ک نا امیدت
 
امروز پشت دستمو داغ میکنم که هیچ بسته پستی رو غیر پست مرکزی به هیچ جا نفرستم !!
به هیچ جایی غیر از پست !!
نمیدونستم تیپاکس های مناطق دیگه بد مسیرن ! بخدا نمیدونستم 
نمیدونستم دوستام رو اینجوری به جای اینکه خوشحال کنم ناراحت میکنم
الان بغضم بعد از یکربع ترکید ':(((
خدایا منو ببخش !!
خدایا توبه میکنم بخدا توبه میکنم !!
خدایا من نمیدونستم باعث ناراحتی دوستام میشم':(((
خدایا غلط کردم اصلا ! غلط به معنای واقعی کلمه!
خدایا منو ببخش ':(((
خدایا به خداوندیت ق
بر من ببخش این سکوتم را. اگرچه مرده باشی یا ک زنده اما جنازه وار، افتاده در کنجِ تاریکِ دست نیافتنی ـت و بی صدا بقا می کنی و بر جهان دورت هیچ از خود اثر نمی گذاری. بر من ببخش اگر این بار بی تفاوتم. ک دنبالت نمی گردم، نامت را توی صورت آدم ها فریاد نمی زنم. ببخش اگر فکر می کنی، آن چنان با هم غریبه ایم ک دیگر تحریک نمی شوم. باید بدانی ک من پیش تر، برای شنیدنِ کوچک ترین نجوا از جانبت، از تمامِ وجود و احساسم و هر آنچه ک می شود آن را کلمه کرد، پیش تر به تو گ
شب جای دلتنگیهای ساده ولی زیاد من را ندارد نمیدانم یا دلتنگیهایم مثل من بزرگ شده یا شب گنجایش ندارط سخته اینجور زندگی کردن خدایا مرا به دعاهای کمیل پنح شنبه های مسجد دانشگاه ببخش یااصلابه خاطر روضه های جان سوز آذری ببخش یا اصلا به خاطر این جمله اگر خسته جانی بگو "یا حسین"دلتنگم برای این زندگی ساده 
 
پ ن:اینو چن وقت پیش نوشته بودم شاید اون موقع دلم بارانی بوده
این یادداشت یک دلیل طولانی دارد: اعتقاد به ، به عصیان، به بدی و ناهمواری آدمیزاد، به حقانیت عطش، حقانیت شر، به حماقت و امید من*، به عشق تو، بله، به‌هرحال کلمه‌ی عشق، کلمه‌یی که از آن می‌ترسم و متنفرم، عشقی که در توست، که در من است، و بی هیچ باوری، و پر از باور، می‌توان آن را گفت، نوشت، این همان ویرانه‌یی ست، که از آبادترین آبادیِ ساختِ آدمیزاد، خواستنی‌تر و خرم‌تر است. دیگر چه بنویسم؟ دو کلمه، چند کلمه، یک نفس، یک بو، صدایی از رهای
دانلود آهنگ روبروم نشستی تو دورهمی من رو زمین نیستم باز مهرزاد امیرخانی
 
روبروم نشستی تو دورهمی من رو زمین نیستم باز
گیج میره سرم تو هم دور و ورم میچرخی با کلی ناز
میزنه رو صورتت نور چراغ تو تراس
مطمئنم کنی که با منی پشتم به عشقت قرصه
دیوونم میکنی تو یه چشم به هم زدن بازم یک دو سه
واسه عاشقتر شدن رنگ چشات واسم بسه
عاشقتم میدونی آخه انرژی منی
عاشقتم خوشگل لامصب دوست داشتنی
 
برای دانلود به ادامه مطلب برویددانلود آهنگ
بسم الله الرحمن الرحیم
سعی کردم بپذیرم همه چیز رو و خوشبختی رو بسازم
همه چیز داشت خوب پیش میرفت حالم عالی بود
اما انگار امتحان ها تمومی نداره و حس خوشبختی دوامی نداره.
اشکالی نداره این دنیا پایان داره ولی زندگی انسان نه
میدونین ترسم از اینه که به خاطر این نیتی ها زندگی ابدیم تحت الشعاع قرار بگیره
+ازاینکه قصه های سرگذشت رو کامل نکردم عذر میخوام اصلا مرور خاطرات برام جذاب نیست
مگه میشه کتابی با عنوان روزی که برف سرخ ببارد کنار دستت باشه وتو بی توجه فقط درستا بخونی!!! حالا میخادفقط 20روز به کنکور مونده باشه :)وقتی برای اولین بار بازش کردم  با این ابیات مواجه شدم
به هیچ حیله در آغوش در نمی آئی 
مگر تو را ز نسیم بهار ساخته اند

بی گناهي کم گناهي نیست در دیوان عشق 
یوسف از دامان پاک خود به زندان رفته است 
صائب تبریزی 
محبوب من
مرا ببخش که :
مثل یک شوالیه ی عاشق برای عشقم نجنگیدم و این شاید گناهي نابخشودنی در قاموس عشق باشد
مثل فرهاد بیستون را نتراشیدم که رهگذران بسیاری بر مزارم یادگاری از عشقهای خویش به جا بگذارند
یا دستکم شخصیتی رومه ای یا پشت مجله ها که چندصباحی جاودانه و محبوب قلبها شود
هرگز نتوانستم رل کسی را بازی کنم و این رل تکراری خود را بازی کردن شاید ملال آور باشد.
مرا ببخش که نتوانستم دستکم چون ویکتور گل سرخی از بلندترین ارتفاع قله ها برایت
گاهی آدم ها خیلی بی تفاوت و آرام با لحنی، حرفی، زخمی، کنایه ای ، تهمتی، سوظنی. دروغی، تا حد انجماد #مرگ ، روح آدم های دیگر را می کشانند و بعد خیلی ساده میگویند. #ببخش .آیا فراموش کرده ایم که آدم ها، دلی نازک دارند.دل هایی که زود میشکند و یکی آن بالا می بیند. آیا خدا هم به همین سادگی می بخشد!!؟ چرا #فراموش می کنیم که #او_می_بیند!اَلَمْ یَعْلَمْ بِاَنَّ اللهَ یَری » بر همه ناظر است و بر همه چیز آگاه است
سلام
گاهی اینقدر  زمان دیر میگذره که بایدالتماسش و کرد که نگذره ولی گاهی  لحظات شیرین خیلی زود میگذره   یوقتایی ممکنه به پشت سر نگاه کنم و ببینم که چقدر راه اومدم و چقدر دیگ دارم
خیلی وقته وبلاگ نیومدم چون تابستونم خیلی شلوغه ذهنم خیلی مشغول همیشه اصرار دارم تنهایی یکاری و انجام بدم تنهایی فکر کنم ویجورایی دوسندارم بارم رو دوش کسی باشه واسه همین خیلی دورم شلوغه
خداروشکر که داره مشکلاتمون حل میشه
دلم لک زده برای اون وقتایی که خودکارو 
برای من این جملات مثل آب رو آتش می مونه
همونطوری که زود خودمو میبازم ،با یک جمله مثبت ،با یک پشتیبانی بر میگردم
خیلی بده که اینقدر ضعیفی مبهم

خیلی بده که سریع میرسی به اون نقطه کم آوردن.

یادت نره وقتی چیزی رو نداری به چیزهایی که داری فک کنی.
به قول بابا بی خیر نباش

پروردگارا متاسفم ،مرا ببخش ،سپاسگزارم ،دوستت دارم.
عکس پروفایل پدر فوت شده
حسرتهایی هست که هیچ گاه از دل بیرون نمیروند
نبودنهایی هست که با هیچ بودنی جایشان پر نمیشود.
مثل حسرت نداشتن پدر
مثل جای خالی پدر
عکس نوشته فوت پدر برای پروفایل با متن غمگین
چه غم انگیز است گذراندن دقایق بدون حضور تو پدر
حرفهام رو میشنوی ؟
بغض نبودنت هیچ جا خالی نخواهد شد
حتی اگر از چشای ناقابلم خون بباره
عکس نوشته پدر فوت شده + متن های زیبا
چه سخت است در دل گریستن
و سخنی بر زبان نراندن
چه سخت است بدون او زیستن
و چهره پرمه
از تو خبر هست ولی خیلی کم. گاهی تو خواب میبینمت و خیلی هم شبیه خودمی اتفاقا. صداهایی که از تو حرف میزنن رو اگرچه دوست دارم ولی گوشمو میگیرم تا نشنوم. وقتی گوشمو میگیرم صداها رنگ میبازن. میدونی؟ فکر کردن به تو و عواقب بعد از تو، بهم استرس میده. واسه همین دارم جاخالی میدم. این روزا روزای خوبی نیست واسه ورود شکوهمندت. روزای من رنگش مدام بین نارنجی و سبز و بنفش در نوسانه. روزای هیجان و آرامش و ترس من قاطی شده و اصلا موقع خوبی برای پاشیدن یه رنگ جدید ن
مشکل از من بود. من نتونستم رنگی به زندگیت بدم. آره شروع همه ی ماجرا دست من بود. اولین نفس رو من کشیدم. من بودم که جون گرفتم از تو. اما دیگه ریش و قیچی دست توعه. دیگه این توئی که میبری و میدوزی. پایانش با توعه. تویی که جون میگیری، جون منو. میدونم حال خودت خوب نیست، میدونم دنیات سوخت و خاکستری شد، میدونم آرزوهاتو پر دادی رفت، فقط یه چیزی: امید رو از من نگیر. یک جایی از زمان منتظرت میمونم. شاید عاشق موندن اینجاها معنی پیدا میکنه. منو ببخش پس.
خب از اونجایی که شروع کردم فاصله گرفتن از دنیای مجازی و این حرفا اینجا بیشتر حرفم میاد!
یا شایدم نمیدونم بدجور یاد قدیم الایام افتادم!
من از اون دسته ادمام که تصمیماشونو مینویسن!
که تایم تیبل میچینن واسه درست کردن روزاشونو و اینا.
امروز حس کردم برای اینکه به تصمیمام متعهد بم باید تصمیم هامو بنویسم!یه جایی که یه عده دیگه هم شاهدش باشن!باحال میشه نه؟!
اینجوری از رو کم نیاوردن هم که شده تلاش میکنی تا انجامشون بدی!
خب و حالا بریم سراغ کارایی که د
مدت هاست تصمیم گرفته ام،
هرگاه کسی را نخواستم
یا از او رنجیدم
یا دلم را شکست
به یاد روزی باشم که ممکن است هرگز در دنیا نباشد!
آن روز را مرور می کنم
آن قدر که نبودنش را باور می کنم بعد در ذهنم برایش غمگین می شوم
و شاید یک عزاداری ذهنی و بعد آرزو می کنم کاش بود و از او می گذشتم
بعد به خودم می گویم
حالا که او هست پس ببخش و فراموش کن
از بخششم شاد می شوم
و از بودن او شاد تر

و این گونه است که من مدت هاست را به فراموش کردن میگذرانم.کاش فراموش شود.
رَبَّنا لا تُؤاخِذْنا إِنْ نَسِینا أَوْ أَخْطَأْنا رَبَّنا وَ لا تَحْمِلْ عَلَیْنا إِصْراً کَما حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِینَ مِنْ قَبْلِنا رَبَّنا وَ لا تُحَمِّلْنا ما لا طاقَةَ لَنا بِهِ وَ اعْفُ عَنَّا وَ اغْفِرْ لَنا وَ ارْحَمْنا أَنْتَ مَوْلانا فَانْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْکافِرِینَپیامبر و مؤمنان می گویند: پروردگارا، اگر دستورهایت را فراموش کردیم، یا خطا کردیم، ما را مؤاخذه نکن. پروردگارا، تکلیف دشواری را بر دوش ما نگذار؛ هما
احساس می‌کنم رو لبه‌ی مرز معصومیت وایسادم. گیر کردم بینِ چشمای بی‌نهایت معصوم پ( که واقعا بی‌نهایت معصومن. ۲ روزه فراموشم نمی‌شن چون فقط یه بار بهشون دقیق نگاه کردم و اینقدر مظلوم و ساده و بی‌گناه بودن که می خواستم گریه کنم) و خودش که وقتی می‌بینتم خشکش می‌زنه؛
و بچه‌های 《 ارکستری مآب》 که گل می‌زنن و پشت سرت می‌گن 《 دختره خوب چیزیه》.
اینه که انگار، این‌جا آخرین قلمرو بی‌گناهي جهانه. امروز داشتم به سارا می‌گفتم که اینا آخرین موج معص
آقا خابم نمیبره
اگ گند بزنم چی؟
اگ هیچی یادم نیاد چی؟
اگ سخ باشه چی؟!
اگ همش ا اونجاهایی باشه ک من حذفش کردم برا خودم چی؟!!
خدایا پشمام
منو به حال خودم رها نکن!جونه من غلط کردم هر چی گناه کردم غیبت کردم به مامان بابام دروغ گفدم منو عفو کن دهنم صاف نشه پن شمبه خدایاااااا
   1 عبدالرحمن بن حماد در ح دیثی مرفوع برخی از اصحابش نقل کند که امیرالمومنین  ع در کوفه بر منبر  بر آمد خدا را سپاس  گفت ستایش کرد سپس فرمود ای مردم همانا گناهان سه کو نه اند این را فرمود  و خاموش نشست  واز سخن گفتن خودداری کرد حبه عرنی که یکی از اصحاب آنحضرت بود بوی عرصکرد ای امیر مومنان فرمودی گناهان سه گونه اند دم ف و بستی فرمود  من انهارایاد نکردم جز اینکه میخواستم  شرح دهم ولی تنگی نفسی بر من عارض شد که میان  من و سخن محافل شد آری گناهان 
ویلیام عزیزمببخش که اینبار تورابا نام کوچکت میخوانم چراکه میخواهم صمیمانه بگویمدلم برایت تنگ شده استانقدر تنگ که حتی تاب اشک هایم را ندارد و با تلنگری لبریز میشودویلیام عزیزمبا اینکه تو درکنار منیباز دلتنگت هستمانگار که هرگز بازنگشته باشیاز تو دلم گرفته استاز تو دلم تنگ استویلیامبه گمانم چمدان هایت را بسته ایو به انتظار نشستیتا خواب چشمانم را خاموش کندو سپس در تاریکی پیشانی سرد و مضطربم را ببوسی و برای همیشه برویویلیام عزیزمباید برایت
دانلود اهنگ ایلیا ای جی دوست دارم
دانلود اهنگ ببخش از عرفان کالبد و ایلیا ای جی
دانلود اهنگ ایلیا ای جی نکن فکر برگشتن
دانلود اهنگ ایلیا ای جی یبار بخند

دانلود اهنگ ایلیا ای جی نده جوابمو

متن آهنگ دیوونه شدم ایلیا ای جی
دانلود اهنگ عادت دارم ایلیا ای جی
دانلود اهنگ یه بار دیگه از ایلیا ای جی
دانلود آهنگ جدید و فوق العاده زیبای امین رستمی بنام یار نبودی پخش آنلاین
Download New Music Amin Rostami – Yar Naboodi
ملودی : امین رستمی , ترانه سرا : امین رستمی , مهرزاد امیرخانی تنظیم کننده : بهزاد عبدالهی , میکس و مسترینگ : آرش پاکزاد
۩۞۩ نارسیس سرزمین دانلود ۩۞۩
خدایا خودت میدونی چی میخوام.
نمیام هِی الکی همشو برات بازنویسی کنم.بیکار هم نیستم.خودت میدونی این روزها چقدر گرفتارم.حتی یه مدته فرصت نکردم به آرزوهام فکر کنم.
آرزوهام تغییری نکرده ، همون قبلیان.همونا که هیچ وقت نشد.همونا که داره از یادم میره.
خدایا ، بعضی وقتا حس می کنم میتونی ولی کاری نمی کنی.ببخش رُک حرف میزنم.من اصولا آدم رُکی نیستم.اما امشب فرق میکنه.امشب شب آرزوهاست ، پس لطفا لَج نکن باهام.انصاف نیست.
سال ۹۸ نزدیکه.همون دم تحویل
سلام
نفهمیدم چی شد ولی مثه این که یک ماه تموم شد اونم چه ماهی ماه از اون ماه های باحال و درجه یک ماه رمضان
خلاصه امروز دیگه نباید منتظر حال و هوای افطار باشیم نباید به سفره افطار نگاه کنیم تا وقت این برسه که افطار کنیم نباید دیگه وقتی میرم کاشون منتظر ساعت هفت و جزء خوانی باشم وخلاصه ماه خدا رفت ولی سفره لطف خدا پهنه و جمع هم نمیشه ما از سر سفره بلند نشیم وگرنه خدا سفرشو جمع نمیکنه
ولی واقعا تنها کسی که هوامونو داره خود خداست و بس
و گاهی نمیدانی راه کجاست و به سرمنزل نمی رسی اینم حکایت ماست
بعضی وقتا داری میری ولی به خودت میای که ای دادی بیداد راه و اشتباه رفتی ولی قربون خدا برم که راهنماست دمی شما گرم آخدا اااااا
 
حال و هوام این روزا شبیه خودم نیس نمیدونم چرا شاید به خاطره اینه که هواسم به خودم نبوده شاید نمیدونم والا ولی باید فردا حالا یکم حواسم به خودم باشه به خودم برسم  ایشالا
 
خب دیروزم که سالگرد ازدواج حضرت مادر با حضرت مولا بود به به واقعا که دل شیعه به شادی ارب
دیشب خواب دیدم.
گویا مامانم با همه فامیل برنامه شام چیده بود ب منم قول داده بود داداشتم هست، من هرچی نگاه می‌کردم نبود. عصبانی شدم و با همشون دعوا‌کردم که کو داداشم؟ چرا نیست» بعد مامانم گفت تو اتاق خوابه، رفتم بیدارش کردم و سفت بغل کردیم همدیگر رو.
چقد دلم برا بغلش تنگ شده!
یه سوپه خوشمزه درست کردم تو خوابگاه که نگو و نپرس!!
خیلی راحت درست میشه!!
سوپ جو و قارچ الیت رو درست کردم تو یه قابلمه بعدش
 تو یه قابلمه ی دیگه نودالیت سبزیجات درست کردم.
بعدش این نودالیت که آماده شد
 ریختمش تو سوپ!!!بعدش جعفری تازه رو خورد کردم ریختم
 توشو یه مزه ی عاااالی داد بهش!!لیموی تازه هم ریختم آخرش. 
برای کنار غذا یه خورده جعفری رو خورد کردم و با
 پیاز خلالی و آبلیمو مخلوط کردم!!
امتحان کنین!!
حرفهــــا دارم اما … بزنم یا نزنم؟با توام، با تو ،خدا را! بزنم یا نزنم؟همه ی حرف دلم با تو همین است که دوستچــــه کنــم؟ حـرف دلــــــم را بزنــــم یا نزنــم؟عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنمزیــــر قول دلــــــم آیا بزنــم یا نزنــم؟گفته بودم کـه به دریا نزنم دل اماکو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟از ازل تا به ابد پرسش آدم این است:دست بر میــــوه‌ی حوا بزنم یا نزنم ؟به گناهي که تماشای گل روی تو بودخار در چشـــم تمنا بزنــــم یا نزنــــم؟
مگه وکیل وصی مردمی. دلم می خوادداشتم از یکی از خیابون های مرکز شهرمون رد میشدم دیدم دختر خانومی یه ساپورت پوشیده با یه مانتوی نخی خیلی خیلی راحتی که همه وجناتش پیدا بود، من که یه خانوم بودم خجالت میکشیدم بهش نگاه کنم.آخه خیلی جلب توجه میکردرفتم جلو و با احترام بهش سلام دادم و روز بخیر گفتم. منو دید گفت. ها!!. چیه لابد اومدی بگی که این چه وضعشه؟ مگه وکیل وصی مردمی؟ولی من بهش گفتم که نه باهات کاری ندارم خواستم بپرسم که ساپو
مردی
برای اعتراف نزد کشیش رفت.پدر مقدس، مرا ببخش. در زمان جنگ جهانی دوم من
به یک یهودی پناه دادم»مسلماً تو گناه نکرده ای پسرم»اما من ازش خواستم
برای ماندن در انباری من هفته ای بیست شیلینگ بپردازد».
خوب
البته این یکی زیاد خوب نبوده. اما بالاخره تو جون اون آدم رو نجات دادی،
بنابر این بخشیده می شوی»اوه پدر این خیلی عالیه. خیالم راحت شد. حالا
میتونم یه سئوال دیگه هم بپرسم؟»چی می خوای بپرسی پسرم؟»به نظر شما باید
بهش بگم که جنگ تموم شده؟
ببخش مرا مادر. رنجها و دردهای یکی دو سال اخیر و به خصوص هفت، هشت ماه گذشته، انقدر مرا درگیر جسم و روح خودم کرده است که آماده ی سخن گفتنِ با تو نبوده ام. حتمی از همین آغازِ نوشته ام معلومت شد که چگونه مادری برایت خواهم بود. من مادری هستم که مدام بابت کم کاریها خودم را مواخذه می کنم، ضمن اینکه هماره، ترسِ بزرگِ آسیب زدن به فرزندانم به جهت ناکاملی هایم با من است.
از دنیای پسرها چیز زیادی نمی دانم، همین ترسهایم را بزرگتر کرده است. هورمونهایم این ماه
در ظاهر اگر چه چون کبوتر شده ایم
در باطن خود درنده خو تر شده ایم
مخلوقِ خدا ببخش ما را بُگذر
کین گونه ز انعام ، فروتر شده ایم                                                                                                                 ع. شیرخانی (ابر)
نشستم وسط اتاق و از بین سه گلدون کوچک مرجانی که خریده بودم، قشنگ ترینشون رو انتخاب کردم. گلدون سرامیکی رو آوردم جلو و گل رو با احتیاط از گلدونش در آوردم و گذاشتم تو گلدون سرامیکی. بعد با بیلچه خاک رو آروم آروم ریختم دورش. خوب نگاهش کردم و ازش خواهش کردم تا چند روز دیگه که قراره تو دست های تو آروم بگیره مراقب گل هاش باشه. به دوتا جوونه گل جدیدی که زده بود سلام کردم و ازشون تشکر کردم که ذوق حیات دارن، دست کشیدم روی سرشون و بهشون گفتم دووم بیارید، ه
داستانک
نوشته ای: "من را ببخش". 
اول بگذار بگویم که پیامت ذوق زده ام کرد. تقریبا اولین پیامِ خودجوشِ عاطفی ای بود که در طولِ سالها، زندگی مشترکمان برایم فرستاده بودی. بعد اینکه، خُب چند بار جمله ات را خواندم ولی نفهمیدم دقیقا بابت چه چیز باید ببخشمت! بابت اینکه با آن زن خوشحال تری و توی عکسی که کنارش نشسته ای داری از ته دل می خندی؟ یا اینکه برخلاف عکسهایِ محدودِ دونفره ی خودمان، دستت را محکم دورش حلقه کرده ای؟ برق چشم هایت را باید ببخشم که آثار
چه خاکی برداشته اینجا!
یهو یادم افتاد یه صفحه سوت و کور وبلاگی هم بین زندگی ای که به توییتر و اینستاگرام و تلگرام پیچیده دارم.
نام کاربریم و پسوردمم یاد نمیومد ،بین نُت هام پیداشون کردم و چه عجیب که یادداشت کرده بودم.
عجیب تر اینکه وقتی به اینجا نگاه میکنم دلم نمیگیره،انگاری بهم نشون میده چقد تغییر کردم و فکر میکنم از مرحله گیر کردن تو زمان عبور کردم .
دانلود رایگان آهنگ جدید و بسیار زیبای امین رستمی به نام دلتنگتم
ترانه: مهرزاد امیرخانی / ملودی: امین رستمی / تنظیم: Momorizza
گیتار: مجتبی تقی پور / میکس و مسترینگ: کوشان حداد
 
دانلود موزیک با لینک مستقیم و کیفیت اورجینال در ادامه ی مطلب …
دوستی ها | دانلود فیلم،سریال،انیمیشن با لینک مستقیم
سلام
بعد از یک سال برگشتم.
باید ازین به بعد برای یک نفر نامه بنویسم.
تنها راه ارتباط من با اون، همینجاست. فعلا از م دوره. نمیدونم چه زمانی برمیگرده و میخونه. ترس به دلم افتاده.
سلام. به خود خودت سلام
با اینکه دلتنگت هستم اما هراس دارم از دیدنت. لطفا منو ببخش.
یادت میاد پارسال تابستون تو دومین خونه مستاجریمون، چند هفته درگیر بودم تا اسم مناسب پیدا کنم برای اینجا؟
شروع کردن سخته. بهرام پور میگه اینا درد کامل گراییه. کامل گراییه خاک برسر
گرفتار
وی در سالهایی ن چندان دور ، در چنین روزی دیده ب جهان گشود!
گویا پروردگار از همان ابتدای خلقتش، سرنوشت اورا با خودکار سبز نوشت!!!
ب سبزی برگ گل.
ب سبزی چمن.
ب سبزی انسیتی!
.
خوشحالم ک ب دنیا اومدی و بخشی از دنیای من شدی.
آیینا. مکنه ی کوچولوی کیوت دوس داشتنی فوروای. نونا خیلی خیلی خیلی دوستت داره.
نونا رو ببخش ک امسالم نتونست پیشت باشه.
سعی کن روز تولدت شادترین آدم دنیا باشی! مگ آدم چند بار ب دنیا میاد آخه؟ ب این فک کن ک چقدر خوب شد ک ب دنیا اوم
بعد از نماز شیخی توی بلندگو میگه:می خوام کسی رو بهتون معرفی کنم که قبلا بوده، مشروب و مخدرات مصرف می کرده و هرکثافت کاری  می کرده، ولی خدا الان اونو هدایت کرده و همه چی رو گذاشته کنار.بعد گفت: بیا فلانی میکروفن رو بگیر و خودت تعریف کن که چه جوری توبه کردی.طرف اومد گفت:من یه عمر ی می کردم، معصیت می کردم، خدا آبروم رو نبرد،اما از وقتی توبه کردم، این مرتیکه واسم آبرو نذاشته! :)))))))))
 . از صبح که پا شدم ، ناهار رو آماده کردم
ناهار رو نوش جان فرمودن رفتم کمی استراحت کنم . گوشی خونه زنگ
خورد ‌.‌ مامانم جواب داد اومد اتاق گفت فاطمه دایی میمه میگه یکی
از دخترا بیاد کمکم شب مهمون داریم ، خانومم رفته مطب . گفتم ای طفلی
فاطی بیکار . خلاصه پاشدم رفتم خونه دایی . مرغاشون رو درست کردم :/
سالاد درست کردم :/ میوه ها رو شستم ، چیدم :/ ظرفاشون دستمال کشیدم :/ 
چهار فلاسک چایی دم کردم . میزهای پذیرایی رو چیدم . خلاصه . وسایل
چقدر تلخ بود کتابو میدیدم میخواستم ازش فرار کنم :(
از کتابخونه امانت گرفته بودم و دوبار تمدید کردم از ی طرف نصفشو که خوندم دیگه نمیخواستم بخونمش و از طرف دیگه نمیخواستم کتاب رو کامل نخونده تحویل بدم تو این دو روزه تمومش کردم خوب شد کامل خوندمش
چقدر گریه کردم برای مرگان و هاجر
ولی میدونم ما آدما قدرت تحملمون بالاس وقتی چاره ای نداری ، نداری دیگه
از پنجره‌‌ی پاویون طبقه‌ی ششم بیمارستان فرخی زل زده بودم به نورهای زرد و نارنجی شهر، به گرگ و میش هوا. بعد فکر کردم چند ماه دیگر من هم روی این تخت‌ها و خوشخواب‌های فنری جوری خوابم می‌برد که دخترهای تخت‌های کناری. فکر کردم چند ماه دیگر این شب تا صبح بیدار ماندن‌ها جوری برایم عادی می‌شود که بیدار بودن در طول روز. فکر کردم چند روز دیگر که بگذرد من هم عادت می‌کنم به صدای ناله‌‌ی آدم‌ها، به بوی خون، به رفتارهای ناخوشایند پرسنل بیمارستان، ب
الآن چشمم خورد به ماه، دیدم نصفه است. درصورتی که سر شب کاملا گرد بود! طوری که دخترخالم داشت براش میخوند: "یه ماه داریم قل قلیه"
یهو گفتم: عه ماه گرفته!
جایی هم اعلام شده یا من اولین کسی هستم که متوجه شده؟! :دی
ب.ن: وای الآن یکی از همکلاسیامو که ده ساله گمش کردم و دنبالش میگردم، تو یه گروه تلگرامی پیدا کردم! خیلی اتفاقی پیامشو دیدم و از پروفایلش شناساییش کردم. اسمش رو یه چیز دیگه نوشته بود، چهره اش هم عوض شده، از رو ع و پدرش شناختمش! چقدر هیجا
دختر عزیزم
همیشه دوستت داشته و دارم و عاشقت هستم
دلم میخواد این متن همیشه یادت بمونه .
جایی که باید ببخشی راحت ببخش .
گذشت کنی
دیگران رو به حال خودشون بگذاری
بزرگمنش باشی نه متکبر 
کم مقدار نباشی ولی ارزشمند
تحصیل کرده ای با اخلاق
متفاوت با خیلی ها
دوست داشتنی تر
☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘
 عزیزم .
         وقتى می شود دقایق عمرت را با آدم هاى خوب بگذرانى، چرا باید لحظه هایت را صرف آدم هایى کنى که با دل هاى کوچکشان مدام درگیر حسادت ها و کینه ورزى هاى
من اصن از کاری که کردم پشیمون نیستم فقط دلم گرفته خیلیم زیاد انقد که اولش میگرنم عود کرد زد بالا  بعد هی به پروپای ع پیچیدم حس کردم شاید اون مثه همیشه بتونه حالمو درک کنه یا خوب کنه دیدم نه اونم نمیتونه اصن حس میکنم فعلا هیچی نمیتونه .  
داشتم الان چت می‌کردم. یکی سنم رو از من پرسید و من اشتباهی گفتم بیست سالمه. بعد درستش کردم. از طرفم پرسیدم اون چند سالشه. جواب داد هجده. اون لحظه به این فکر کردم که خب تازه مدرسه رو تموم کرده.بعد نگاهم به سن خودم افتاد. یهو فهمیدم حداقل شش سال از این بیست و یک سال بیخودی تلف شدن. چه چیزها که می‌شد توی این مدت یاد گرفت و هیچکس نتونست، چه کتاب‌ها که می‌شد خوند و خونده نشد، چه آهنگ‌ها که میشد گوش داد و چه رویاهایی که می‌شد دنبالشون کرد و حداقل بر
1. دیشب ساعت دو و نیم نصف شب از خواب یهو پا شدم رفتم چراغ اتاقو روشن کردمرفتم سر کیفم زارتی زیپشو وا کردم بابام بیدار بود همه خواب بودن دندوناش ریخت گفت چی شده؟؟بعد من با این قیافه 0.o بودم. گفتم سلام. برو بیرون قیافه بابام :|بعد گفتم میخوام برم مدرسه. برو بیرونقیافه بابام :|بعدش گفت ساعت دو و نیمه.گفتم اره. میخوام درس بخونم. برو بیرون بعد بابام فهمید رد دادم، رفتمنم باز ساعتو نگاه کردم. زیپ کیفمو بستم چراغو خاموش کردم خوابیدم :))
واقعا باور نمیک
درباره‌ی غرور، گمان می‌کردم زیادی مغرورم و ناراحتش بودم! اما حالا می‌دونم هیچ وقت زیاد نبوده و اشتباه می‌کردم. من هر جا حس کردم دانسته‌هام محترم شمرده نشده پای غرورم وسط اومده. من به اندازه سوادم مغرورم و لاغیر! برای کلمه‌ی "اندازه" بسیار احترام قائلم. راضیم از خودم
ازخونه پدربزرگ ک اومدیم همه خوابیدن و منو مامان بیدار بودیم یکم ک صحبت کردیم یهو ب مامان گفتم ی چیزی بگم بهت گفت بگو پشیمون شدم و سکوت کردم یهو بغضم گرفت همش میگفت بگو دید دارم اروم گریه میکنم گفت چرا همش گریه میکنی حرف دلتو ب من بگو مامانتم گفتم نمبدونم چرا گریم میگیره قشنگ گریه کردم توبغلش و مامان هم گریه کرو کلی حرف زدیم و اونم همه چیزو میدونست و ازرفتارای من مشخص بود براشمیدونستم باباهم بیداره و داره حرفای مارو گوش میده خیلی اروم ترشدم
سلام .
خیلی دلم برای بنی تنگ شده .
وقتی مادرم مرد بدترین و سنگین ترین حجم دلتنگی عمرم رو تجربه که و بعد از ۵ سال بهش عادت کردم.وقتی پدرم مر د زخم دلم عمیق تر شد همیشه از خدا می خواستم یه راه ارتباطی بین من و مامانم برقرار کنه حداقل بدونم حالش خوبه وقتی می رفتم سرخاکشون داغون تر می شدم.برای همین دیگه اصلا نرفتم اونجا،  می خواستم فراموششون کنم .بعد از ۵ سال تقریبا به نبودنشان عادت کردم به اینکه چنور باید رو پای خودش وایسه،  حس کردم موفق شد
چند روز پیش داشتم با خودم فکر میکردم راجع به خیلی چیزا . چیزایی که همیشه یه نوع دغدغه بوده . خیلی از مفاهیمی که اطرافیان به ما خوروندنش . یکم بیشتر فکر کردم . از بیرون به قضیه نگاه کردم . و در نتیجه ردش کردم . وقتی که ردش کردم احساس آزادی داشتم . اون احساس این بود خودم خدای خودم بودم . همه چیز به خودمون بستگی داره واقعا کسی نیست که ما رو به جایی برسونه و بخوایم بر اون توکل کنیم . اون خودمون هستیم هیچکی جز ما نیست . فقط خود خودمون . من به این
اگه خسته شدی بازم بخون از مناگه کهنه شدم بازم بمون با منمنم که حجم تنهایی تو پر کردممنم که عاشقونه با تو سر کردممنم که خاطراتم از تو رد میشهچه خوبه با تو حالم بی تو بد میشهمنم که آسمونم با تو قسمت شدتویی که گرمی دستات یه عادت شد+گذری بزنیم به این آهنگ ! 
بعد مدت‌ها یه مهمونی رفتم که واقعا بهم خوش گذشت. از اون مهم‌تر احساس کردم چقدر رفتارم راحت‌تر و واقعی‌تر شده.
قبلنا توی جمع نمی‌تونستم خودم باشم و طبیعی رفتار کنم. احساس می‌کردم تکه‌ای از روحم بالاسرم وایساده و رفتارمو کنترل می‌کنه و بهم می‌گه چیکار بکن یا نکن. ولی حالا تمام روحم یگانه شده و با خودش به صلح رسیده.
معمولا نمی تونستم با کسی ارتباط بگیرم و فقط به حرفای دیگران گوش می‌کردم. برای همین یکی از فانتزیام این بود که یکی باهام حرف بز
مامان میخواست بره گوشی بخره الانم بابا مریض شده و مجبوره ک بره عمل کنه مامان گفت فعلا گوشی نمیخرم و منم یهو داغ کردم و ی حرفی زدم بابا خیلی ناراحت شد خیلی رفت بیرون از خونه و ی ساعت نیومد بعدشم ک اومد بامنو ابجی صحبت نمیکرد نمیخواستم اونطوری بگم یهو از دهنم اومد بیرون دست خودم نبود خیلی ناراحت شدم و پشیمونهمین الان ک مامام و ابجی رفتن بیرون رفتم بابا رو بغل کردم و بوسیدمش ازش معذرت خواهی کردم و گریه کردم منو بوسید و بهش گفتم اشتی کردی باهم
بسم الله الرحمن الرحیم
بعد از دوسال محروم کردن خودم از پیام رسان
بلاخره ایتا نصب کردم
یک کانال درست کردم برای روزانه نوشت ها و حرف هام و عکس هایی که میگیرم
شاید به زودی ایتا رو هم دوباره حذف کنم.اما فعلا.
آدرسم اگر مایل بودید
@ahooyesargardan
خوب این ی حقیقت ک من چاقمبه شدت چاقماوووم باید ی فکر براش بکنمیعنی ی فکر اساسی چون تا الان 100 باز باشگاه ثبت نام کردم یا رژیم گرفتم و ول کردم قبل این که نتیجه بگیرمباید ی حرکتی بزنم که ول نکنم:)44 کیلو باید کم بشه-_-نمیدونم حس میکنم شاید لازم از لاغر شدن شروع کنم واس خوب کردن حالم
*این روزها از جمله روزهای تاریک زندگیم بود . روزهایی از سیاهی شب سیاه تر . تلخ تر از زهرمار . 
نمیدونم با خاطرات تلخ این روزها باید چطور کنار بیام . گفت منو ببخش و اشتباهی که مرتکبش شدم رو فراموش کن . چطور میشه فراموش کرد؟ چطور میشه نادیده گرفت. این تنها خط قرمز زندگی من بود که بهش خدشه وارد شده و حالا من هر لحظه حس میکنم هستن افرادی که از مرز زندگی من به راحتی داخل شن و این افکار جز منفورترین حس هاست . 
بی اعتماد بودن کار راحتی نیست . کلا خیلی زشت
کار بر تو تنگ گرفتم و در حق چشمانت اجحاف کردم.این عشق نیست!و بارها گفتم عاشق نیستم.
این دوستداشتنت هیچ کاری دست من نمیدهد جز اینکه هرازگاهی پاراگرافی از کتابی را باید دو یا چند بار بخوانم تا از تو دور شود مغز وامانده ام.

"زن در ریگ روان" رو چهار روز پیش شروع کردم و پری روز تمومش کردم.خیلی اتفاقی استارتش خورد یه انجمن کتابخوانی دعوتم کرد و شرکت کردم و خوندمش.البته خیلی زودتر از موعد تمومش کردم.باید 1 تیر شروع میشد و 14 تیر تموم. 
کاملا قابل تجسم ب
من برای یکبار دیدن تو هزاران بارگریسته ام،هزاران بار غصه خوردم،هزاران بار ارزو کردمت و هزاران مرتبه ختم گرفته ام وهزاران بار به سجده رفته ام و تا نفس داشتم صدایت زدم و بارهالباس سفید پوش شدم وهفت بار دورت گشته ام وباز ازخواب پریده ام،من بارهاهنگام نمازتوراحس کردم وحس کردم درمقابلم نشسته ای وبارهاخیال کردم انجاکنارت هستم،اماباور کن دلم هوایی شده وبسویت پروازکرده اگرصدایم رامیشنوی تادیرنشده به تمام این خوابهاورویاهاودعاهاوارزوهاوخیال
میون این همه جایی که کار کردم کمتر . یا بهتره بگم هیچ جا این محیط کار رو تجربه نکردم
جایی که میتونی با یکسری ادمها حس هم خانواده بودن پیدا کنی 
میتونی درددل کنی و درددل بشنوی 
کمک کنی مشکلات حل بشه و حتی اگر حل نشه میتونی همراهی کنی و کمی از درد مشکل رو تو به دوش بکشی!
امشب با یکی از بچه ها صحبت میکردم و هماهنگ میکردم بره سر نمایشگاه وایسه که یهو عصبی گفت الان نمیتونم تصمیم بگیرم تمرکز ندارم
فکر کردم برای درسهاش هست گفتم خب پس ولش کن خودم می
من غرق دریای شما هستم
محو تماشای شما هستم 
هرکس‌ در این دنیا پیِ چیزیست
من در تمنای شما هستم
در سر خیال خام می سازم
مبهوت رویای شما هستم
آینده ای با عشق می خواهم
در فکر فردای شما هستم
اما ، اگر، شاید، نمیدانم.!
درگیر ‌حاشای شما هستم
سجاد نوبختی
****
پیونشت : 
یک روز اگر بی عشق سر کردم
دل‌ را فقط درمانده تر کردم
در نتورک مارکتینگ وقتی یک نفر را بارها پیگیری کرده ایم و نتیجه ای نداده است، چه کار باید بکنیم؟در این پست در مورد این موضوع صحبت میکنیم.❗یک اشتباه بزرگبعضی
از نتورکرها میپرسند: "من یکی از دوستانم را 58 بار پیگیری کردم و به
روشهای مختلف با او صحبت کردم ولی حاضر نشد کار کند.باید به او چه بگویم؟"⁦⚠️⁩کاری که باید انجام دهید این است که دیگر به او چیزی نگویید! تقریبا آن بنده خدا را روانی کرده اید!
ادامه مطلب
امروز تولد خواهرم بود، از صبح کلی به خودم رسیدم و بهترین لباسم رو پوشیدم.
خواهرم میگفت عالی شدی، شیطون میخوای من به چشم نیام؟
خندیدم و تو دلم گفتم حیف هیچوقت به چشمِ اونی که باید، نیومدم.
عصر که شد مهمون ها یکی یکی اومدن، خواستم درو ببندم که باهاش روبرو شدم. فکر کردم مثل همیشه توهم زدم اما نه.انگار واقعا خودش بوداما آخه اون که قرار نبود بیاد.
خودمو زدم به کوچه علی چپ و دعوتش کردم بیاد تو، سرشو انداخت پایین و وارد شد. تو کل مهمونی زیر چشمی نگ
راستی بعد چند هفته بالاخره بالش مورد علاقه مو درست کردم که از خوابگاه اورده بودم :dاینو من بعد دو هفته بالاخره خالی کرده بودم کل خونه پر شده بود از پرکاورشو شستم باز امروز پر کردم مجددا خونه پر شد از پر :dولی الان خوشحالم حداقل با این راحت تر میخابم
یک روز که به یک دیوانه رسیده بودم به او گفتم :
ما (من و تو)یک شباهت داریم و یک تفاوت !!!
دیوانه دهنش رو طوری باز گذاشته بود که انگار با گلویش حرفهای مرا می شنوید.
گفتم:اینکه هر دوی ما رنج می بریم این شباهت بین ماست و اینکه من خودم با اراده خودم رنج رو انتخاب کردم ولی تو انتخاب شدی و سهمی در انتخاب نداشتی و گناهي نداری این تفاوت ماست .
دیوانه گفت :بگذار چیزی را به تو بگویم .گفتم :می شنوم .گفت :بهتر است که بفهمی !!
و بلافاصله گفت :اینهایی که تو گفتی تفاوت
بسم رب الشهدا والصدیقین
تلفن امین برای بار چندم زنگ خورد روی صفحه نوشته بود پ حاج رضا.
پرسیدم :کیه چکارت داره.
گفت:رفیقم رضا رحیمی دنبال وامه که انگشتربخره ببره برا نامزدش عقد کنن و بیاره خانومشو
گفتم :اخی ان شا الله جوربشه.
گفت؛باید یحور جورش کنم اخه رضا تنها ضامن وام ازدواجمونه .
گفتم:عه دستش درد نکنه جبران کنیم.

حاج رضا ببخشید نشد جبران کنیم اما شما  به خوبی خودت ببخش و ضامن 
اون دنیامون هم بشو
.
شهید رضا رحیمی متولد1376.
شهید ح
نوشته بودم: . ولی تو خوب باش. خوب که نباشی خیالم جمع نیست.بعد فکر کردم مهم نیست با من باشی یا نباشی، مهم نیست این‌جا باشی یا نباشی، مهم نیست دیگری را به من ترجیح بدهی یا ندهی، مهم نیست من خوشبخت و خوشحال باشم یا نباشم. هیچ کدام این‌ها مهم نیست. همین که تو خوب باشی کفایت می‌کند.بعد فکر کردم دوست داشتنِ زیاد، آدم را تا کجاها که نمی‌تواند بکشاند. فکر کردم که تو یک انسان مستقلی و می‌توانی گاهی خوب نباشی. می‌توانی ناراحت باشی، عصبانی باشی، مستاص
امشب گودبای پارتی داریم.
دوتا از همکلاسی های ارشد میان خونم.
منم برخلاف مهمون های قبلی که ماکارانی درست می کردم، می خوام از این دو دوست مهربان با الویه پذیرایی کنم.
آخه اینا دفعه اول و آخرشونه که میان اینجا.
در خونه رو که باز کردم، رفیقان جان با یک عدد کیک بزرگ اومدن داخل.
و بالاخره شیرینی پایان سربازی رو خوردیم.
سفرنامه‌ی تا خلیج پارس» را توی این چند روز نوشتم. توی وبلاگ حاج سیاح هم آمدم بگذارم. فقط متن گذاشتم. آپلود کردن عکس و گذاشتن آدرس عکس‌ها در وبلاگ خیلی وقت‌گیر بود. بی‌خیال شدم. به تلگرام بسنده کردم. سفرنامه را تکه‌تکه و تبدیل به 109 تا پست تلگرامی کردم و توی کانال سپهرداد منتشر کردم. اولین پست این سفر توی این آدرس است:
https://t.me/sepehrdad_channel/1176
و آخرین پست هم توی این آدرس:
https://t.me/sepehrdad_channel/1293
نتیجه‌ی یک صبح تنها موندن من تو خونه :)

کیک خیس شکلاتی هستن ایشون.
بعد از پخت نصفش کردم، با خلال دندون سولاخ سولاخش کردم، روی نصفش مایه‌ی شکلاتی قهوه‌ای! و روی نصف دیگه‌ش مایه‌ی شکلاتی سفید ریختم که رفت به خوردش! در آخر هم با کمی مروارید خوراکی تزئین کردم.
+ عنوان از جناب سعدی که امروز تو یکی از وبلاگ‌ها خوندم و سه بار لایکش کردم!
پسری 18 ساله ام که واقعا دوستی ندارم و چند تایی هم که هستن اهل گردش یا ورزش یا تفریح نیستن و بیشتر وقت شون رو با فیلم دیدن میگذرونن.
الان من تنهایی چه سرگرمی میتونم برای خودم داشته باشم؟، اون قدر ورزش کردم که چند ماه دیگه دان یک میگیرم و اون قدر کتاب خوندم که چشم هام ضعیف شدن و هر از چند گاهی هم دوچرخه سواری یا با ماشین یه دوری بزنم(هنوز گواهینامه نگرفتم البته) و سرگرمی دیگه ای هم دارم که معامله کردن و پول درآوردنه.
دستورات خدارو دقیق انجام میدم
اولین پستی که دارم میزارم .
 
الان تنها احساساتم مربوط به نتایج کنکوره که قراره  چهار شنبه اعلام شه
ولی من مطمنم که سه شنبه میاد
من واقعا میترسم ! اگه خراب باشه که احتمالش کم هم نیست یه سال دیگه باید ریاضی حل کنم !! باورم نمیشه . خدا اخه مگه من چه گناهي کردم ؟؟؟؟
دیگه واقعا الان امیدم تویی  ! نجاتم بده
 
.
خب یه مدتی میشه وقت نکردم گزارش کار بدم . شروع میکنم . از 21 شهریور اومدیم دانشگاه . روز اول که طبق معمول خسته بودم و کلا استراحت کردم . روز دوم هرچی آموزش میخواستم دانلود کردم (دانشگاه خلوت بود سرعت هم خیلی خیلی بالا ) . از دیروز هم کار با Git رو شروع کردم . از اون ده تا پروژه هم یکیشو شروع کردم و بیسش رو نوشتم البته هنوز خیلی کار داره . 
از امشب هم زبان رو شروع کردم . فعلا دارم با سریال MR Robot پیش میرم . همچنین یه وبلاگ هم ساختم که اگه بشه هر شب
دوست خوبم، هاتف، به مناسبت روز وبلاگ نویسی فارسی با من یه مصاحبه انجام داده که امیدوارم بشنوید و لذت ببرید:)
این مصاحبه به من که خیلی چسبید و کلی کیف کردم، خوشحال میشم بشنوید و نظر بدید.
+ من سعی کردم برای همه آدرس جدید رو بفرستم، اگه کسی رو فراموش کردم، بگه تا براش بفرستم، چون احتمالا جمعه این وبلاگ رو کامل میبندم.
++تیتر از سید علی صالحی
+نیلوفر جان نمیتونم ایمیل بفرستم،اگه میشه یه راه دیگه بذار تا آدرس رو برات بفرستم.
سلام
بالاخره بعد از مدت های مدید و کش و قوس‌های فراوان و سر و کله زدن با اساتید بی‌سواد و ابله و نادان و . دفاع کردم :)
انگار یه تریلی 18 چرخ از رو شونه ام برداشته باشند :):):):):)
به قول شاعر آوازه خوان و خوش نام و فرهیخته پارسی:
"دفاع کردم خوشحالم ننه / ایشاالله دفاع قسمت همه" :)

ادامه مطلب
قبلا وقتی میرفتم خرید چشمم به هر چی میزد دلم میخواست و در جا میخریدمش ولی حدودا6ماه میشه که تمرین کردم به اقلام لیستم وفادار بمونم و ازین طریق خیلی خریدای اضافه رو حذف کردم که بعد از برگشت متوجه بیهوده بودنش میشدم وپشیمونی هم سودی نداشت، الان حس میکنم مدیریت خریدم خیلی بهتره
یه اخلاق جدید که در خودم ایجاد کردم و خیلی هم ازش راضی هستم اینه که تصمیم گرفتم هیچ چیز به درد نخوری که داشتن و نداشتنش یکیه نخرم ممکنه دیر به دیر بخرم ولی خوب میخرم این
امروز آخرین جرعه از شربت بیست‌سالگی رو سر کشیدم و تمام!. بیست‌سالگیِ قشنگم با همه‌ی اتفاق‌های ریز و درشتش، با تموم سختی‌هاش، با تموم شبهایی که فکر میکردم صبح نمیشن وبا تموم خنده‌های از ته دلم، امروز تموم شد‌‌. به سرعت سر کشیدن یه شربت خنک تو دل تابستون. بیست‌سالگی رو سال "شروع" نامگذاری میکنم، سالی که بعد ها بگم همه چیز از اون سال شروع شد، سالی که خودم رو همینجوری که هستم، پذیرفتم و در عین حال با هزار و یک روش مختلف، روی نقاط ضعفم کار کرد
یه یاماها پی45 دیدم.هف ملیون و پونصد.پونصدشو خودم دارم هف تومنش رو خدا قراره برسونه.البته فکر کنم تا چارتومنش رو بابام برسونه ولی بقیش فقط کار خداستکلاساشم که تو سرم بخوره.یه ترم رو تقسیم بر جلساتش کردم.هر جلسه ی بیس دیقه ای 32هزار تومن.البته من دقیق تر حساب کردم باید به استاد سلامم نکنم.تا پامو گذاشتم تو کلاس یه کله تا آخر بریم.دقیقه ای هزار وخورده ای پام در میاد=\
7
خیلی اوضاع وخیم شده .خیلی.مشکلات اقتصادی من و ب یک طرف.از طرف دیگه هم مشکلات رابطه ایمون یک طرف
دیشب رو بین حالات قهر و آشتی گذروندیم
من خیلی حالم بده من اشتباه بزرگی کردم دارم میپاشم نمیدونم چطور خودمو جمع کنم.دارم باز به قمار کردن فکر میکنم
یه معامله کردم اگه تا اخر این ماه اوضاع درست نشه منم کارهای وحشتنکی خواهم کرد
گاهی اوقات تنها چیزی که میتونه حالتو خوب کنهیه زَد و خوردِ فیزیکیه
به قوله چیز؛ حداقل الان چنتا زخم واقعی رو بدن و صورتم هس
تا میتونستم زدم و خوردم
فقط اون تیکَش که
زیر دو خَمِشو گرفتم و چسبوندمش به زمین
قشنگ خیمه زدم روش ، ت نمیتونس بخوره
بش میگفتم بگو گو خوردم
میگفت گو خوردم
میگفتم بلندددد ترررررر
داد میزد کمک میخواس
جیگرم حال میومد
سظح لذتم خیلی داش بالا میرف
خدایا ببخش
_________
البته اینم بگم
خودش اول پرو بازی درآورد خواس حمله کنه
من فقط
عادت کرده‌ام ، دیگر عادت کرد‌ه‌ام شب‌هایی که غمگینم، نگرانم، ناراحت یا عصبانی‌ام خوابش را ببینم‌.
 شبِ بدی را سپری کرده بودم و با چشمان اشک‌آلود سر روی بالش گذاشتم، طبق معلوم میانش رسید و امضایش را زیر خوابم زد؛ صبح در نگاهِ آینه به خودم خیره شدم و حاصل خوابِ نصف و نیمه‌ی دیشب را در پلک‌های ورم کرده و سردرد منزجر کننده‌ام دیدم، آرام شروع به زمزمه کردم و از آینه دور شدم، ظرف‌ها را شستم، پیازهای خرد شده را روی اجاق گذاشتم، برای بار صدم ز
داشتم وب فاطمه رو می خوندم؛ پستش راجع به کم رویی و اینا بود. بعد یاد یه خاطره ای افتادم. من علاوه بر کم رویی یه مشکل دیگه هم دارم؛ نمی دونم می شه اسمش رو گذاشت مشکل یا نه ولی عموما کم برام سوال پیش میاد و  تو دوران دانشگاه اگر هم پیش میومد، بیشتر سعی می کردم خودم برم دنبالش و دیگه اگه خیلی برام مهم می شد مجبور می شدم که از اساتید بپرسم :/ یه بار برای اینکه به خودم  ثابت کنم نه اینجوریام نیست که دلیل نپرسیدن سوالام (البته اگه سوالی موجود می شد :دی) ف
به فاصله پنج ساعت تار موی دیگه ام سفید شد
اتفاقی دیدمش وقتی جلوی آینه با آواز عاشق قمیشی موهایم راشانه میکردم
سفید شدنش را به چَشم دیدم  قَلبم گرفت خفگی کار دستم داد و اشک از گوشه چشمم چکید با ریختنش لبخند تلخ نبودنت روی لبهایم آمد 
یادم آند گفتی توجیهم کردی خطایی نداشته ای 
لمسش کردم وتکرار کردم تو یادگار ترین روز منی
عادت کردم الکی محبت کنم. چون یه کاسب دیدم فکر می کرده جنساش خوب نیست، عادت کردم هر فروشگاهی می رم، چیز قشنگی داشته باشن، کلی ذوق می کنم.حالا باید عادتمو بذارم کنار چون موجب رنجش دوستام شده. بهم می گن دیوونه. چون موجب ضرر مالیشون می شم.چقدر سخته. وارد فروشگاه شی همش حواست به حرف زدنت و مدل نگاه کردنت باشه.که چی؟ که دوستت ده تومن بیشتر پول نده.من آدمِ پولداری نیستم ولی همیشه پول برام هیچ بوده. همیشه راحت خرج کردم. همیـــشه.
یه شامپویی دارم که بوش برام خاطره‌انگیزه اگرچه هر تلاشی کردم نتونستم معین کنم که مربوط به چه خاطره‌ای هست. اونچه ازش در ذهنم ثبت شده یه حال خوب عاشقانه هست و خب همین کافیه که هربار احساس فقدان کردم رفتم و این شامپو رو به موهام زدم و حالم خوش شد.
یه چیزهایی واقعی نیست مربوط به بازنماییه و خدا میدونه چقدر عوامل در این بازنمایی دخیلند. انگار کن داستان زندگی خودت رو بنویسی.
تو این وبلاگ میخواهم از برنامه‌هام برای قبولی p.hd بگم.
هدف اول امسالم قبولی در ph.d است. با رتبه 91 در یکی از از رشته های علوم انسانی که اولویت کارشناسیم بود، برای مرحله مصاحبه قبول شدم.
امسال فقط مصاحبه یکی از دانشگاههای تهران رفتم. گروه سختگیری دارد. از گروهشون خوشم آمد. آزمون کتبی را خیلی بد دادم. آزمون شفاهی خیلی خوب بود. تو رزومه‌ام هم فقط یک کتاب و یک مقاله تخصصی دارم. حالا اگر قبول شوم  واقعا معجزه است.
تز پیشنهادی دکتری خواسته بودند. تقریب
در جهت بهبود حال و احوال اینستاگرام رو از گوشی پاک کردم. مطمئن تا چند روز درد خماری می کشم اما خب چه میشه کرد ادم باید از اعتیاد دست بکشه               احساس می کردم اینستا یکی از چیزایی که اعتماد به نفسم رو به طور موزیانه و غیر محسوسی کم می کنه و بگی نگی زیرزیرکی حالم رو بد می کنه.                    نظری دارید؟                  از جناب فیش نگار و سرکار خانم نبات خدا بابت کامنت ها و دلداری ها تشکر میکنم. یه سفر کوتاه یک روزه دارم که اگر عمری باقی ماند ش
روز اول که رفتیم خونه‌ی مادربزرگم، یه روسری داد بهم و گفت سوغات مشهده. منم که مادربزرگم رو می‌شناسم، سعی کردم رنگ سفید روسری رو نادیده بگیرم و کلی از قشنگیش تعریف کردم و تشکر کردم.
تا بلند شدم که برم تو اون یکی اتاق و روسری رو بذارم تو چمدون، گفت: ایشالا همین بشه روسری بختت.
همون لحظه روسری رو گذاشتم رو دست خواهرم که سر راهم ایستاده بود و گفتم مال تو! و رفتم تو همون اتاقی که چمدون‌ها بودن و شروع کردم به مرتب کردن وسایلم.
چند لحظه بعد مادربزرگم
اکثر اوقات فکر می کنیم اگر گناهي رو مرتکب نشدیم کار بزرگی کردیم ، اما شاید هیچ وقت به این فکر نکنیم که مقابله با نفسمون چقدر می تونه مهم و موثر باشه !تشخیصش با خود آدم هستا ببین دلت چی می گه ؟
فرض کن یه اتفاق مهمی هست که باید حتما بری و سری به کامپیوتر بزنی تا بفهمی چیه ، یا اصلا می خوای یه فیلم ببینی که خیلی انتظارش رو می کشیدی ؛ ببین اونقدری قوی هستی که حاضر باشی بی خیالش شی ؟
کار خیلی سختی هست چون امتحانش کردم گاهی اوقات انقدری اشتیاق بهش دار
چند هفته قبل رفته بودم پیاده روی کنار رودخانه فریزر،
یه رودخانه طولانیه.
سه تا کوچه قبل اینکه برسم به رودخانه،
یه اقایی رو دیدم کپی بن افلک!
با یه خانم زیبایی داشت قدم میزد.
عین مرغای فلج بهش همینجوری نگاه کردم،
و هی نگام کرد و خنده ش گرفته بود.
خود بن افلک بود.
و بعد از خجالت فرار کردم!
چند روز قبل رفتم اسکله و کنار اقیانوس،
اونجا میرم برای قدم زدن،
از هالیوود اومده بودن فیلمبرداری، 
در نتیجه بخش هایی از ساحل رو بسته بودن
یه کانکس مانند زده بود
از دو روز پیش چندتا تصمیم جدی گرفتم و مکتوبشون کردم . اول اینکه هر یک ساعت یک بار موقع کار به چشمام یه استراحتی بدم . به هر حال این چشما باید تا روزی که شرط break حلقه زندگی اجرا بشه کار کنن . بعدش اینکه یه سری رژیمای غذایی رو اضافه کردم و یه سریو کلا حذف کردم و به این صورت هستش که روزانه حد اقل دو لیوان شیر بخورم + یه چاشنی برا شیرینی نوشابه ، فست فود ، چیپس و تنقلات تا اطلاع ثانوی تعطیل . البته ورزش رو هم تو برنامه قرار دادم ولی هنوز اجرا نشده
بابا اومده توخونه میگ من از الان غصم گرفته دلم میخواد بشینم گریه کنم منو صدا کردتااومد تواتاق نشسته بودم پشت میزشروع کردم به گریه کردن همینجور اشکام سراریز میشدمنو بغل کردم میگفت گریه نکن دیگ ناراحت میشم بیا بریم بستنی خریدم بخوریم من چ جوری اخه تحمل کنم باباجونم تو اخه دنیای منی چ جوری ازت دور بمونم خدایا این فکرو خیالا داره دیووونم میکنه شک خیلی بزرگی بود برام 
سلام
نمیدونم عشق چیه .نمیدونم از زندگی چی میخام .نمیدونم چرا اینجوریه همه چی .نمیدونم اسم این حسایی ک هروز تو خودم احساس میکنم چیه.کلاسردرگمم مث کلاف نخ نیستم مث ریشه ام ریشه ی های پیچ در پیچ بلندو کوتاه ک دنبالن چیزین دنبال اب.
ملت عشقو تموم کردم .عشقای مجازیم تموم کردم هرشب خیلی چیزا رو تموم میکنم ولی انگار چیزی تموم نمیشه همیشه هس.
هیچوقت نتوانستم راضی ات کنم، هیچوقت نتوانستم خوشحالت کنم . اندوه بزرگی است برایم .
همه ی سالها را مرور کردم . هیچوقت راضی نبودی، هیچوقت با شگفتی نگاهم نکردی . 
با همه ی تمنایی که در دل دارم دیگر نمی خواهم ببینمت . می ترسم با دارایی هایم بسنجی همه ی اشتیاقم را . 
من فقیرم ، فقیرم و جز عشق تو در دل هیچ چیز دیگری ندارم.
امروز زیر آسمان خوابیدم . به حرکت ابرها نگاه کردم ، بی خیال و رها . 
امتحانام تموم شد بالاخره:))
این اخریا هر امتحانی میدادم حس میکردم یه جون ازم کم میشد
روزای سختی بود واقعا از ترم بعد من غلط بکنم درس نخونم وسط ترم
برای تولد یکی از بچه های خوابگاهیمونم اینو درست کردم امشب ببرم☺️
امیدوارم مزه ش خوب شده باشه-_- کلاسی چیزی ک نرفتم از تو اینترنت یه چی دراوردم سر هم کردم:)))) 
امروز داشتم برای ناهار برنج و مرغ درست میکردم منتظر بودم برنجم نرم بشه یکم تا دمش بندازم مرغمم اماده بود و داشتم ادویه میزدم بهش نمک و دارچین . دارچین داشتم با وقت میریختم که رنگ خورشتم تیره نشه یهو زرتی درش باز شد ریخت تو غذام و کنار گاز ://// وای جیغ زدم فقد ینی ما هیچ وقت قوطی ادویه دارچینمون پر نبود ولی امروز پر پر بود کلی دارچین ریخت :/ دیگه یه لحطه گفتم مریم الان وقت جیغ زدن نیس زود نجاتش بده! زیر مرعا رو خاموش کردم که با قل زدن تو اب خورشت حل
امروز برای بار چندم حروف اسمشو سرچ کردم اما نبود این آیدی دیگه وجود نداشت.نبودنش و این‌که می‌دونم می‌تونم پیداش کنم و باهاش حرف بزنم اما جرئتش رو ندارم اذیتم می‌کنه و بهم احساس ضعف می‌ده.
دلم می‌خواد برم باهاش حرف بزنم، بهش بگم متاسفم که با احساسات نپخته‌م و هیجاناتی که همیشه ادعای کنترلشون رو دارم اما حقیقت این نیست بهت فرصت حرف زدن ندادم و فقط گفتم نمی‌دونم چرا این‌جام.
فقط فرار کردم بدون این‌که صبر کنم بدون این‌که به تو هم فرصت حرف
روزی که اینجا از کنکور ارشد نوشتم فکر نمی‌کردم اینقدر زود به آن نزدیک شوم و استرس و خیالش خیلی زیاد نبود؛ اما حالا که فقط دو روز مانده، پر از خیال و استرس و حسرتم، حسرت اینکه کاش جدی‌تر گرفته بودم.
من تمام که نه اما با شرایطی که داشتم، تلاش زیادی برایش کردم و نمی‌دانم نتیجه‌اش چه می‌شود، کاش خوب باشد.
حالا در این دو روز لطفاً برایم دعا کنید و انرژی تان را بفرستید که خیلی خیلی نیاز دارم.
دنیا:بلند شد و دستمو گرفت پارچه توی دستم شل شد و همه بدنم بی حس شدیکم ترسیدم که شاید از عصبانیت کارم اینجوری میکنهچسبوندم به دیوار و تمام اجزای صورتم رو انالیز کرد با دقتدستامو به دیوار چسبوندچشماشو کامل بست و نفس عمیقی کشیدرهام:ریه هامو از عطش پر کردم بوی عطری ملایمی که در عین حال شکلاتی بودچشمامو باز کردم و با دو تا قهوه تیره مواجه شدم که یکم ترسیده بودخودمو بهش چسبوندم عین موش شده بود از ترسدستمو روی موهاش کشیدم که گفت-ااقای هادیان لط
به نام خدا
سلام دوستان عزیز امروز برای شما اموزش مخفی کردم اسم و خود پوشه را گذاشتم و امیدوارم لذت ببرید.برای انجام اینکار ابتدا در سایت ما عضو شید و و کدی که در ادامه مطلب گفته شده اجرا کنید.با تشکر از شما.به ادامه مطلب رجوع کنیدtop games 1.best weblog.
 
بیوگرافی محسن ابراهیم زاده و ازدواج + عکس های محسن ابراهیم زاده
 
امروز بیوگرافی محسن ابراهیم زاده ستاره نو ظهور دنیای موسیقی را مرور می‌کنیم. وی چندی اسـت کـه خصوصا در شبکه اجتماعی اینستاگرام ترند شده و ویدیوهای اجرای زنده او توسط تمام فن پیج ها منتشر می شود، گفته می شود کـه او می‌تواند یک جای گزین خوب برای زنده یاد مرتضی پاشایی باشد اما این فرضیه ها فقط در حد حدس و گمان اسـت. در ادامه بیشتر با محسن ابراهیم زاده آشنا میشویم.
0
امروز با کله حرف زدم. مقاله ش رو شروع کردم و خودم که راضی ام. عصرش با جن حرف زدم و بعد ل و بعد کری. امروز روز شلوغی بود. هر روز هست و ماه بعد هم که دیگه کم کم خیلی چیزا شروع می شه خیلی چیزا. خوشحالم از سر ل وقتی با برایان حرف می زدیم. بهرحال من باید ببینم اول احساسم چی می گه. منظور از احساس یعنی حرمت نفس درونی م و خوشحالم که دقیقا همین کارو کردم. الان خوابم می یاد. ۳ شبه که هر شب ۲-۳ ساعت کمتر خوابیدم. واقعا مایه خجالته.
پیش از این ها عزیزم و قربانت و فدات لقلقه ی زبانم نبودند. همیشه نهایت دقت را برای استفاده از این لغات می‌کردم. برای همین بود که وقتی فاطمه را خطاب کردم " عزیز دل " جا خورد. او می‌دانست من این ترکیبات را قربانی هر کسی نمی‌کنم. می‌دانست عزیزم را به عابران و مسافران و هم کلاسی و . نمی‌گویم. می‌دانست به کسی می‌گویم عزیز، که برایم عزیز باشد . برای همین بود که وقتی یک بار با هم بحث مان شد یادآوری کرد که دارم با کسی با عصبانیت حرف میزنم که خطابش کرد
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب