نتایج پست ها برای عبارت :

من با مامان دوستم

امروز صبح فهمیدم همکلاسی قدیمیم بارداره، من هنوزم تو بهتم
هی به خودم میگم واقعا؟ کی انقدر بزرگ شدیم ما؟ وااای داره مامان میشه!!! چه ترسناک!
هی با ناباوری عکس سونوگرافیش رو نگاه میکنم و میگم مامان بنظرت راسته؟
مامانمم میخنده میگه آخه چرا باید دروغ باشه؟!
گرچه یه همکلاسیم بچه ی چند ساله داره اما من هنوز تو شوکم:|
چند روز پیش هم عکس بچه ی ۴ماهه ی دوستم رو دیدم، به اون یکی دوستم میگم: چه دل و جراتی داره، مامان شده:||
چقدر این اتفاق برام ترسناک و عجیب
اگر دوستم داری تمام و کمال دوست بدار
نه زیر خطی از سایه‌ روشن
اگر دوستم داری سیاه و سفیدم را دوست بدار
و خاکستری و سبز و طلایی و درهم
روز دوستم بدار
شب دوستم بدار
و در بامداد با پنجره‌‌ای باز
اگر دوستم داری مرا تکه ‌تکه نکن
تمام و کمال دوستم بدار 
یا اصلا دوستم ندار.
| هوگو ماوریس کلاوس |
امروز که مامان رو بغل نکردم. با دوستهام سرد بودم و با دو نفر بحثم شد. امروز که دو بار بشقاب از دستم لیز خورد و هر بار فقط خیره شدم به تیکه هاش. مامان گفت اگه پیدا کنه کسی که من رو به این روز انداخته بیچاره اش میکنه.من که نمیذارم نازک تر از گل بهت بگه ولی تو هم حواست رو جمع کن مامان از تووی چشمهای من پیدات نکنه.
بسم الله الرحمن الرحیم
دور زندگی می کنیم، از همه ی خانواده
دیشب وقتی پدربزرگ و مامان جون و خاله هات داشتن با دخترک خداحافظی می کردن.
می گفت منم میخوام بیام گچساران
بهش می گفتن مامان نمیاد ها!
می گفت چرا میاد
شب که توی گهواره تش می ئادم باهام اتمام حجت می کرد که من فردا می خوام با پدر بزرگ و مامان جون و مامان ع برم گچساران
صبح بعد از نماز صبح راه افتادن همه و رفتن
دخترک توی گهواره خواااب.
چقدر ئل مامان جون و پدربزرگ نرفته براش تنگ شده بود
چقد
 کلی باهام حرف زده استوری بوس و غیره.
یعنی من عاشق مامان دوستمم ترم پیش هم دانشگاه بودیم هر از گاهی بهم زنگ میزد از دوستم امار میگرفت (امار مثبت)
مثلا یه بار دوستم مسموم شد رفتیم بیمارستان سرم و غیره مامانش که بعدا
فهمید کلی نگران شده بود.دوستمم هر چی میگفت خوبه باورش نمیشد.
زنگ
زد به من گفت چی شده منم گفتم خیالتون راحت حالش خوبه.یکم تو غذا
خوردن لوسه بعضی چیزا را میخوره بعضی چیزا را نه.با این وجود کلی روش کار
کردم تا بهتر شده.
مامانش
ازخونه پدربزرگ ک اومدیم همه خوابیدن و منو مامان بیدار بودیم یکم ک صحبت کردیم یهو ب مامان گفتم ی چیزی بگم بهت گفت بگو پشیمون شدم و سکوت کردم یهو بغضم گرفت همش میگفت بگو دید دارم اروم گریه میکنم گفت چرا همش گریه میکنی حرف دلتو ب من بگو مامانتم گفتم نمبدونم چرا گریم میگیره قشنگ گریه کردم توبغلش و مامان هم گریه کرو کلی حرف زدیم و اونم همه چیزو میدونست و ازرفتارای من مشخص بود براشمیدونستم باباهم بیداره و داره حرفای مارو گوش میده خیلی اروم ترشدم
•امروز كه به مامان گفتم به مامان بزرگ سلام منو برسونهیك آن از سرم گذشت كه من اونیم كه هنوز فرصتِ زندگى دارهو مامان بزرگ اونیه كه فرصت زندگیش به فرصت تماشا تبدیل شدهخودمو گذاشتم جاش و دلم خواست از جهانِ تماشا به نوه ام یه نصیحت كنم:"هیچ چیز،تاكید میكنم هیچ چیز ارزش اینو نداره كه از عشق غافل بشى؛حتى زندگى."
شرایط به هم ریخته.کنسر پدر دوستم(که حق پدری به گردنم داره) ظاهرا تحت کنترل بوده اما انگار متاستاتیک شده و لنفادتوپاتی اکلاویکولار چپ داده و این یعنی فاجعه.دوستم گریه میکرد و من هیچ حرفی برای دلداری دادن نداشتم که نمیشه یک پزشک رو در مورد چیزی که مثل روز براش روشنه دلداری داد.
با نماینده ی عوضی مون دعوا کردم.بخاطر حال روحی بد دوستم،علی رغم اصرار بچه های کلاس قید جشن فارغ التحصیلی رو زدم.ساعت مطالعه ام شدیدا افت کرده و هر شب با حال بد
سلام
یادمه تو دوران راهنمایی انشا داشتیم و من همش 17 اینا میگرفتم. پسر همسایمون که پنج سال ازم بزرگتر بود برام یه بار نوشت تا نمره بهتری بگیرم اینبار 13 گرفتم. اصلا شاخ دراوردم چون واقعا زیبا بود. چند ماه پیش گفتم بهش که اون انشایی که برام نوشتی 13 شدم گفت دبیرش کی بود گفتم فلانی. گفت اون به انشاهای خوب نمره خوب نمیده. یه روز که باهاش کلاس داشتیم من تو موقع درس داددنش یه کم حرف زدم منو کشید بیرون و من فهمیدم که الان تو گوشی بهم میزنه سرمو انداختم زی
عکس پروفایلش رو که باز کردم یاد خیلی چیزها افتادم، عبچه‌اش رو گذاشته که تو تراس برفی خونه ایستاده بود. تراس طبقۀ بالای خونۀ مامان‌جون.دو روز پیش سالگرد مامان‌جون بود. یازده سال گذشته و تو این مدت فقط خواب اون خونه رو دیدم و یه بار هم از کوچۀ جلوی تراس رد شدم. بعد از فوت مامان‌جون و فروختن خونه دیگه هیچ‌کدوم نتونستیم برگردیم اون خونه و محله که همسایه‌شون رو ببینیم. کی دل این کار رو داره؟ یازده سال گذشته و تو این مدت فقط خواب اون خونه
تا حالا شده پیام اشتباهى یا جک اشتباهى بفرستین واسه یکی ؟ 
چشتون روز بد نبینه چند سال پیش واتس و تل نبود همه اس ام اس بازى میکردن منم ی روز اومدم ی جک 18+ بفرستم واس دوستم اشتباه فروارد شد واسه زن عموم بلافاصله پیام دادم عذرخواهی کردم اونم هیچ جوابی نداد ( بسکه پیام بدجور بود ) 
بعد چند روز دیدمش فقط از جلو چشمش خودمو دور نگه می داشتم
ی بار دیگه ی جک فرستادم واسه پسرداییم همون لحظه گوشیش دست مادرش بوده خونده  
بعد چند روز دیدمش گف چی فرستادی برا
حالا یک سال و نیمه ؛من میرم،خواهرم نیست ،خواهرم میره و من نیستم.
دلم خونه میخواد؛
پیش مامان بشینم و سختی های زندگی ِ تنها رو جوری تعریف کنم  اینقد با مامان و بابا بخندیم که اشک بیاد از چشمامون.
بدجوری زمستونه حتی وقتی یدونه برف  م رشت نباریده.
صبح که مامان بیدارم کرد ، تو چند لحظه ای که بین بیدار شدن و نشدن بودم حس کردم چقدر به مادرم بیگانه‌م، حس کردم یه غریبه‌ست، یه زن میانسال با کمی اضافه وزن، صورت سفید، موهای قهوه‌ای و تک و توک سفید. اونقدر کابوس کوتاهی بود که سریع گفتم: بیدار شدم مامان جان. با تاکید روی مامان جان‌. انگار که بخوام به اون چند لحظه‌ای که گذروندم ثابت کنم که اون مامان‌جانِ منه! همون زن میانسال با همه نقص ها، چروک های روی صورتش، گاهی اخم و بداخلاقی هاش زیبایی زندگی
مامان بابا  عکسا هایشان را  می‌فرستند توی گروه.
مامان
بابا
کنار خانه ی خدا.
دلم برایشان پر می‌زند.برای دست های مامان.برای مریم گلی های  بابا گفتن.
اما
تهِ تهِ دلم.
دلم می‌خواست آن جا باشم. کنار امن ترین نقطه ی دنیا.کنار  با آرامش‌ترین نقطه ی دنیا.بعدش چند صباحی از این روزمرگی هایم دل بکّنم بروم کنار خودِخودش، یکم برایش خودم را لوس کنمتا بلکم آن قسمت از تنهایی وجودم که از او تهی ‌ست پر شود
سید مهدی میگوید : مریم بیا به جای عروسی
اوایل بهم می گفت آجی
بعد شد مامان
بعد تر آله
فکر می کنین چند وقته چی صدام می زنه؟ نامه!
 
+تو خونه ما، آدم بزرگا هم مثل بچه ها حرف میزنن.حالا گفت و گوی  این چند وقت  اخیر این طوری صورت می گیره:نامه یه چای میریزی برامون؟ نامه میای بریم بیرون؟ گوشی رو بده به نامه.نامه کجایی؟نامه کجا میری؟!
*نامه صورت دیگری از فاطمه است که خواهرزاده ی دو ساله ام مرا صدا میزند :)
++اون یکی خواهر زاده ام که بزرگتره بهم میگه: خاله فاطمهاما وقتی خیلی دوستم داره و میخواد
پله ها را یکی یکی اومدم بالا،نزدیک درب خونه بودم که صداش شنیدم،کلید  درآوردم و درُ باز کردم، با چنان ذوقی به مامان گفت :عمه اومد ،با سرعت  نور پرید بغلم،کیفم انداختم روی زمین و محکم بغلش کردم، همش یه روز ندیده بودمش،صدای قلبش میشنیدم، همینطور که دستش دور گردنم بود نشستم روی کاناپه نگاش کردم و پرسیدم:کی اومدی؟ برمی گرده سمت آشپزخونه  واز مامان می پرسه :مادر من کی اومدم؟؟مامان هم در جوابش گفت:۲ ساعتی میشه.
بعد تموم شدن حرف مامان،خودش هم میگه:
مامان صبح باز نظرش عوض شدو قراره بره مراسم عقد کنان دختر عمو منو ابجی نریم چقد دلم میخواست برماا ولی درست نیس نریم بهتره الانم ارایشگر اومده خونه و داره مامان و درست میکنه منو ابجی هم همینطور نشستیم و نگاه میکنیم ابجی انقده حرص میخوره ک چرا زودتر نگفتی میریم کارامونو میکردیم همش تقصیر توهه دیگ غرغرمیکنه همشمنم ازحرصم رفتم ارایش کردم و نشستم  
ِ_آخرین پستم دقیقا روز قبل عروسی دوستم بود و الان دقیقا شب بعد از عروسی دوستم ،یعنی دیشب این موقع من بغل دست دوستم تو جایگاه عروس نشسته بودم و با اون یکی دوستم مثل ندیده ها عکس میگرفتیم ، و یک ساعت بعدشم وقتی بغلش کردم چشماشو دیدم اشکم در اومد و با این جمله به آقای داماد :آقا امیر مواظبش باش ،سالنو ترک کردم . وقتی به سمت در میرفتم جوری دیگران نگام کردن که از کرده ی خود پشیمانم تا حالا این همه آدم یه جا باهم اشکمو ندیدن و البته تاحالا بخاطر هی
هیچوقت گم شدی؟ ترسناک گم شدی؟ در پنج سالگی یکبار گم شده بودم. با مامان و خاله رفته بودیم بازار. مامان را از روی کفش‌هایش دنبال می‌کردم. یک لحظه متوجه شدم زنی که دنبالش می‌کردم فقط کفش‌های مامان را داشته. مامان نبود. مضطرب شدم. اوضاع را با خودم بررسی می‌کردم. شماره‌ی بابا را با خودم مرور کردم. نهایتش کسی را پیدا می‌کنم که به بابا زنگ بزند و بابا میاید دنبالم. فقط باید شانس بیارم کسی که به بابا زنگ می‌زند نباشد. مرا ند. مرا از مرز‌ها بی
مامان میخواست بره گوشی بخره الانم بابا مریض شده و مجبوره ک بره عمل کنه مامان گفت فعلا گوشی نمیخرم و منم یهو داغ کردم و ی حرفی زدم بابا خیلی ناراحت شد خیلی رفت بیرون از خونه و ی ساعت نیومد بعدشم ک اومد بامنو ابجی صحبت نمیکرد نمیخواستم اونطوری بگم یهو از دهنم اومد بیرون دست خودم نبود خیلی ناراحت شدم و پشیمونهمین الان ک مامام و ابجی رفتن بیرون رفتم بابا رو بغل کردم و بوسیدمش ازش معذرت خواهی کردم و گریه کردم منو بوسید و بهش گفتم اشتی کردی باهم
بلاخره تموم شد. 
بدترین سال کنکور بودی که میتونست باشه حالا از هر لحاظ (به دنیا اومدن بچه زهرا وتایک ماه مهمون داشتن، افتادن مامان از پله ها ومراقبت چند ماهه، سکته قلبی باباجون(بابا مامان) و مریضی بابا بزرگ (بابا بابام) وعمل وبعدم فوتش درست 13فروردین،تکمیل پایان نامه کارشناسی) اما حس می کنم خوب از پسش براومدم با هر زور وفشاری که بود خوندم. من درحد خودم تلاش کردم فقط کاش بشه:)
الان من موندم و رها شدگی بعد کنکور  
امروز به مامان میگم : مامان، به نظرت نامنظم بودن من بده؟
میگن : آره
میگم: حافظ میگه فکر معقول بفرما، گل بی خار کجاست؟ این خار منه مامان :)) اشکال نداره زیاد :))
میگن: ما گل که میخریم با سر قیچی خار هاشو جدا میکنیم
من :))))

زنگ زدم به آبجی بزرگه. میگم چه انتقادی داری به من؟
میگه چه یهویی. چه انتقادی؟
میگم هرچی! چه بدی ای دارم؟
میگه هیچی یادم نمیاد
میگم نامنظم نیستم؟
میگه نه. اون که بدی نیست.
خندیدم. میگم : میخواستم برات بخونم فکر معقول بفرما، گل بی خا
ساعت دوازده شب،خسته و کلافه همراه پدر از سرکار برگشتم خونه.مامان تو اشپزخونه بود.بهش سلام کردم و پشت بندش هم مشغول ارائه گزارش کار و غرغر شدم!مامان گفت خب حالا برو یدقه از رو تختِ علی کیفمو برام بیار.
رفتم تو اتاق علی و جییییغغغغ !
علی رو تختش دراز کشیده بود ^--^
پریدم رو تختش.صورتشو با دستام قاب گرفتم و گفتم تو کی اومدییی عشقِ خواهر هااان تو کی اومدیییی؟؟؟


هنوز بعد از نزدیک به یک سال سربازی،مرخصی اومدناش برام شیرینه و دیدن روی ماهش از ته دل شا
دیروز ظهر تو شرکت وقتی داشتم با حرص و عصبانیت درباره‌ شوهرم مطلب میذاشتم زنگ زد و گفت عصری مامان می‌خواد واسه بابا تولد بگیره ساعت پنج میگیره ک کارگرشونم باشه آخه واسه باباش شکلات نذر کرده بوده کارگرشون 
گفتم جشن رو اگ آبجی بزرگه‌ت میگیره نمیام ،گفتش نه مامان داره جشن برگزار میکنه
پرسیدم یعنی کیک رو فاطی نمیپزه؟ گفتش نه مامان پول داده بخرن کیک 
رفتیم و کیک رو آبجی بزرگه‌ش خریده بود و مراسم، مراسم آبجیش بود .
با اینکه از اول میدونستم دروغ
شنبه عصر با مامان رفتیم خرید،کلییی راه رفتیم و خسته شدیم علاوه اینکه فهمیدم مامان خیلی هم دلش پیر نیست،برام کتاب خرید برای خودشم خرید،پیشنهاد کرد میخوام مثنوی معنوی رو برام بخره؟[ازماهیانه م کم کنه]،رد کردم.کلاسم یکشنبه تشکیل نشد،دوشنبه هم به خیر گذشت و امروز هم کلاس تشکیل نشد.
یکم بد عادت شدم.
"ناطور دشت"و"عطیه برتر"و"غرور و تعصب" کتابایی بودن که مامان برام گرفت‌.
جمعه عصر چند صفحه از "آیین دوست یابی"رو خوندم،یادتون هست اخرین باری که دست گر
بخوام برم بوژان تنها م، یه همکار دعوت کرده برای بدرقه ی خودش 
خونه ش رفتم هفته ی پیش با مامان. امروز برای اهالی بوژان (که خودش اصالتش از اونجاست) گرفته 
دیروز همکارم گفت میام 
امروز صبح زنگ زده که نمیام 
پس من تنهام 
دقیقا همون ساعت هم زمان کلاس نقاشی بیخودمه 
فردا آفم 
برم مشهد؟ اعصابشو ندارم 
هوا گرمه 
روز فرده 
ولی برای چشمم باید برم 
تنهام بازم 
امان از تو مامان 
×اولین باری که کتاب بیشعوری رو خوندم متوجه شدم به شخصه در خیلی از موارد بیشعورم!!! اولش خواستم کتمان کنم ولی بعد دیدم نمیتونم خودم رو گول بزنم که، پس بهتره خوشحال باشم که خودم فهمیدم و می‌تونم رفتارم رو اصلاح کنم! اما قضیه به اون سادگی هم نبود و خب کلی زمان برد تا تونستم چند مورد رو درست کنم و با بقیه همچنان در حال دست و پنجه نرم کردنم! حالا چرا اینو گفتم؟ جون از بعد خوندن کتاب متأسفانه فهمیدم  خیلی از اطرافیان نزدیکم هم بیشعور هستن! دلم میخواس
در طول این سال ها  وقتی مامان بعد از نبرد یک تنه با کار خانه کم می آورد و در رخت خواب می افتاد و ما هم گیج و سرگردان دنبال زودپز و هاون و ادویه و گوشت خورشتی و سبزی سوپ و آش و. می گشتیم و هر ثانیه دعا می کردیم مامان زودتر خوب شود تا از این اوضاع داغان و شلم شوربا نجات پیدا کنیم.دقیقا همان لحظه ها با هم تصمیم می گرفتیم که از این به بعد هر کدام گوشه ی کاری را بگیریم تا به آن اوضاع نیفتیم.دو سه روز اول خوب پیش می رفت و بعد دوباره و دوباره  از زیر کار در
دیشب که از خونه مامان با عصبانیت تمام برگشتم و داشتم حساب میکردم گذاشتن دخترک پیش مامان چه فایده ای میتونه داشته باشه و هر چی فکر می کردم به نتیجه ای نمیرسیدم و از طرفی فکر میکردم چطور به شوهر بگم این قضیه رو وارد خونه شدم که دیدم رو تخته وایت برد دخترک با ماژیک یه متن برامون نوشته به این مضمون که من و دخترک گل های بغ زندگیش هستیم و دوستمون داره و دورمون میگرده و فلان و آره و اینا
عصبانیت رو دادم پس ذهنم و شادی کل قلب و ذهنم  رو پر کرد 
ایده ش قر
تو دوره لیسانس کلاسمون 25 نفره بود و راحت میشد تغلبی کرد ولی تو دوره ارشد که 4 نفر بیشتر نبودیم یه کم سخت شد. به همین دلیل از دوست که 7 سالی از من بزرگتر بود گفت از دسشویی دانشگاه استفاده کنید. دیگه منم به دوستام گفتم که این کار رو کنیم . از ما 4 نفر فقط من و یه رفیق شیرازی اهل تقلبی نبودیم. اخه من خیلی تغییر کردم از دبیرستان به بعد. میخواستم درس بخونم و جواب زن وبچه بدم در اینده. به دوستم گفتم یه جزوه در دسشویی بالای دیوار بزارید و موقع دسشویی ازش اس
مزرعه مو واسه کاشت محصول جدید حسابی آماده کرده بودم. کود داده بودم، شخم زده بودم. خلاصه آماده ی آماده بود. رفتم بذر مورد نظرمو خریدم
دریافت
(عکس ها واسه من باز نمیشه یا کلا بیان مشکل پیدا کرده؟! در هر حال روی لینک "دریافت" کلیک کنید :) )
برخلاف چیزی که انتظار داشتم مامان خیلی استقبال کرد از اینا. نه که کلا سبزیجات دوست داره، وقتی دید این بذرها رو خریدم کلی هم خوشحال شد :) پیشنهاد داد که گلدون بزرگتر بگیرم که بتونم سبزی های بیشتری توش بکارم. 
ی
هرروز قصد دارم ک زودتر بیدارشم و درس بخونم یااینک ناهارساندویچ سفارش بدمولی میگیرم میخوابم تا ساعتای 3ظهر ساعتای 14بود ک مامان بیدارم کرد و گفت منو زندایی میخوایم بریم بیمارستان ملاقات متین(پسرخالم ک سه سالشه بستری شده )وقراره ک زندایی علی و بیاره ک من نگهش دارشم علی هم یه سال وخورده ای یه پسر فندوق و تپلو وبا لپای خیلی خیلی بزرگ ازایناییه ک فقد باید بچلونیش و گازش بگیری تا ساعتای 5تنهایی پیشم بود و داداششم بود ابجی ک همش با ابوالفصل دعوا می
اوایل ک میاوردمش دانشگاه میگفتم میخام برم پیش استادم دکتر فلانی
با تهجب میگفت یعنی استدت آمپول داره دکتره؟؟
و براش توضیح میدادم ک نه اون دکتر امپول نیست
چندباری هم ک همراه من ب جاهای علمی اومده دیده که منو صدا زدن خانم دکتر
دیشب یهو وسط ی سریال ک داشتیم میدیدم ذوق زده شد و انگار چیز جدیدی کشف کرده مثل ارشمیدس
 یهو گفت آها مامان من دکتر ستاره هاست دکتر ماه دکتر شهاب سنگ

زدم زیر خنده بهش میگم چی میگی
میگه مامان دکتر تلوزیونم هستی یا مثلا دکتر
شب اول زندگی‌ام تو بیمارستان (امیر مازندرانی ساری) گذشت. البته من مشکلی نداشتم که بریم خونه، مامان جون بعد از عمل، شرایطش مساعد نبود.
شب اول بعد از بیمارستان، شیرگاه خونه بابابزرگ بودیم.من همه‌ش گریه می‌کردم. مهمونا رفتند، من با قدرت بیشتری ادامه دادم!
ساعت یک بامداد، دل بابا جونم برام (برای مامان جون؟) سوخت. گریه‌ام بند نمی‌اومد. گرسنه‌ بودم و نمی‌تونستم شیر بخورم. اومد بغلم کرد و یه دور تو خونه منو چرخوند و همه جا رو نشونم داد. خیلی زود ه
کاش میموندی خانوم کوچولو کاش حالا که بعد ده سال اومدی میموندی کاش حالا که قلب کوچولوت تشکیل شده بود میموندی کاش حالا که اروم با پاهای کوچولوت لگت میزدی میموندی کاش حالا که شده بودی همه ی دنیای مامان بابات میموندی کاش بودی چشمای مامان وبابات که فکر میکردن همه دنیا تو چشمای تو جمع شده میدیدی کاش میموندی ولباس چین چین صورتیدا میپوشیدی ودلشونا میبردی کاش فقط 3ماه دیگه تحمل میکردی. بمیرم که امشب اخرین شب سه نفر بودنتونه بمیرم که امشب باهم نشس
یه جوری دلم سنگینه که انگار تقصیر منه . 
مادربزرگم خونه ش رو تغییر داده کابینت و کمد و رنگ دیوار رو . مامان گفت ،خاله گفت ، مامانی گفت :وفا چه مدلی باشه ؟ من گفتم، طرح نشون دادم ،دایی م منتظر موند زن دایی م و خواهر زاده زن دایی م طرح دادن و همون و اجرا کرد!! و تهش گفتن تو مگه نظر دادی؟؟؟ مامانی گفت امیر بد شده مامان گفت امیر واقعا بی معنیه خاله گفت چه بی کاربرد !  دایی ترش کرد ! اخم کرد تند گفت . من چرا دلم پره؟ چون گفتم هرچی میگیم کار خودت رو میکنی
هوالرئوف الرحیم
بحث دیروز با مامان سر ماجرای خطی که رو صورت رضوان افتاده، به جایی رسوند من رو که به خودم بگم:
حتی مامان بابا هم ممکنه ازت مواظبت نکنن.
فقط خودت هوای خودتو داشته باش.


من هیچ مشکلی با گذشته م ندارم
فقط اونجایی که جای ظالم و مظلوم عوض میشه حرصموووو در میاره
بهش گفتم : فکر کن اگه بچه دار نشیم چی؟
خیلی روال گفت: یه عالمه بچه تو دنیا هستن که دلشکن بخواد ما مامان باباشون بشیم.
گفتم: آخه اون جوری حس مادری به طور کامل اجابت نمیشه
گفت: خب آدم اینجوری بتونه مادر خوبی باشه هنره :) بعدشم انقدر مادر هست که واقعا مادر نیست! صرفا بچه رو به دنیا آورده
پ.ن: خدا کنه مامان بابای خوبی باشیم. به هر نحوی که خدا میخواد :) واقعا اون همه آن شرلی که تو پرورشگاه ها استعدادهاشون ندید گرفته میشه و بی مهر و محبت بزرگ می‌شن چه گن
بازم مثل همیشه سرماخوردمبه مامان که داشت کابینتا رو تمیز میکرد نگاه کردم:مامان دسمال کاغذی نداری؟مامان از آن نگاه هایی که یعنی تو این اوضاع که جعبه ها رو هنوز باز نکردیم که وسایلو بدونم کجاست بهم کرد  و رفت کابینت بعدی رو بازکردمتعجب برگشت بهم نگاه کرد و گفت:دلت خیلی پاکه ها ماجدهبعدم ی مشنبا داد دستم و ی لبخند کاشت رو لبم.
بابا  لای خرید هاش خیار هم خریده بودمگه میشه بدون نمک خورد؟:/رفتم سمت جعبه ها و درشونو باز کردم.رو بودجعبه بعدی
وقتی بق بقو بعد از مدتها حدوداً 10 سال رو میاره به رشته ورزشیش یعنی هندبال
موقعیت :رختکن
من :وااااای چقد دلم تنگ شده برای اینجا 
دوستم: مگه اومده بودی ؟
من: یه زمانی تو تیم بودم مسابقات میومدیدم اینجا و باشگاه .
دوستم: عه پس بلدی؟
من: یه کوچولو البته یادم رفته 
موقعیت : زمین بازی
مربی: زمینو نصف نکنیییییییییییییییییییییید (فریاد میزد جا داشت میزدمون )
ومن در حالی که دیگ نفسی برای دوییدن نداشتم رو به دوستم میگم: بابا چرا تمومش نمیکنه دیگ؟
دوستم:
بسم الله الرحمن الرحیم.
درواقع دنیا یکجوری هست که یکهو چشم باز میکنی و به خودت میایی و میبینی  یک برگه ی ازمایش در دست همسرت جاخوش میکند و باخوشحاالی فراوان لبخند میزند و می گوید؛چطوری مامان دوقلو ها((البته این دوقلوها ارزوی همسراست والا خبرخوشحالی برای یک قل است))
هنوز باورم نشده
خیلی وقت ها اتفاق های جالب زندگی وقتی می افتد که انتظارش را نداری
هنوز خودم از خودم خجالت میکشم بگویم مامان شدم
دیروز وقتی مطمئن شدم مامان اومد خونه زود خوابیدم و بعد بیدار شدم و ناهار خوردم و .حدود ساعت چهار حالا نوبت مانیاستبرای اولین بار دندانش درد می کند
من قرار است کلاس برومآهنگ، غمی که نداره چاره،نگفتنش بهتره  را می خواند و من تند تند نقاشی می کشمقبل از اینکه حاضر شوم برای "س" پیام می فرستم.[من: امروز میای کلاس دیگه؟  و "س"جواب می دهد:فااااطمهههه کلاس صبح بود!!!!!]
جلسه قبل به استادل گفتم شاید من پنج شنبه نیایم چون قرار بود برویم سفر و اگر نشد رو
در این دوره و زمانه که به سختی کسی وقت
می‌کند برای خودش برنامه بریزد، چه رسد برای دیگری -بدون چشم‌داشت-، دوستی دارم که
توجه و محبت زیادی به من دارد. خیّر است. بخیل نیست. هم‌نشینی‌اش با رشد خودم همراه
است. هر وقت با او هستم، عادات متوسط برایم گل‌درشت می‌شوند و دوست دارم تغییرشان دهم.
اراده‌ام را قوی‌تر و فکرم را با اعمال خوبش اصلاح می‌کند. معرفت صادق دارد. سرّش با
علانیه‌اش یکیست. صبور و به معنای واقعی کلمه ماه است. مراقب نماز اول وقتم است.
من هی میخوام تو ماه رمضون گناه نکنم، غیبت نکنم اما نمیذارن! بابا به پیر به پیغمبر ما دخترا دیوونه نیستیم و با پسرا هیچ مشکلی نداریم، اونان که ما رو دیوونه میکنن! ملت روانی ان بخدا! 
اومدم خونه مامان میگه یکی واسه امر خیر زنگ زده بود. میپرسم چی کاره س؟ میگه نظامیه. با اینکه دل خوشی از این نظامی ها ندارم (بخاطر یه خواستگار سمج) اما باز دلم قنج (غنج؟!) میره واسه این شغل (عرق ملی)! گفتم بگو حتما بیان :) چند ساعت بعدش که نشسته بودیم تلفن زنگ زد! اونا کا
سلام سلام صد تا سلام خوبین خوشین عزیزان ؟ منو عشقامم خدا رو شکر خوبیم جاتون خالی سفر رامسر بهمون خوش گذشت درسته یه کم بی حال بودم ولی در کل مسافرت خوبی بود امروزم وقت دکتر دارم تصمیم گرفتم دکتر علی امیری رو انتخاب کنم دکتر خوب و شوخیه امیدوارم که عمل خوبی باهاش داشته باشم فسقل مامان هم که قربونش برم خوبه هر روز صبا باهاش حرف میزنم کنجد مامان؟ میدونی من تو رو خیلی زود حس کردم ؟ مثلا وقتی هنوز نمیدونستیم شما به زندگیمون تشریف آوردین زیر
این روزها روزهای سخت و خسته کننده‌ایه ، از صبح که بلند میشم ذهنم مدام در حال دو دوتا چهارتا کردن‌هاییه که هیچ نتیجه‌ای هم نداره.در روز حداقل یکی ، دو وعده خواهرم به من میگه" خدا بزرگه، خدا کریمه"، عصر همین جمله رو من به اون میگم، دوباره شب دوتایی با هم به مامان می‌گیم و باز این روند ادامه داره و این دفعه مامان این جمله رو به ما میگه، یه دور کسل کننده و ملال‌آور !
یاد جمله‌ی اون بنده‌خدا افتادم که می‌گفت "خدا نکنه این خدا کریمه تو خونه‌ی کسی
جمعه صبح که از خواب بیدار شدم گلوم میسوخت و یکم متورم شده بود. طبق روال همیشه که با خوردن آب گرم و لیمو خود بخود خوب میشدم، خیلی گلو درد رو جدی نگرفتم . شنبه وقتی از سرکار رفتم خونه‌ی مامانم، خیلی بی حال بودم و علایم سرماخوردگی داشت خودش رو نشون میداد. تا عصر یکم استراحت کردم اما بی فایده بود برای همین به پرویز زنگ زدم که بیاد با هم بریم دکتر. دکتر هم گفت بله آنفولانزا گرفتی و دوتا آمپول نوشت با یه سری داروی سرماخوردگی و یک روز استراحت کامل. برا
دیدین بعضی آدم‌ها شمارو دوست دارن و بعد که میفهمن شما هم دوستشون دارین از ریتم خارج میشن؟ خب من این حالت رو نه تنها در خیلی ها دیدم بلکه خیلی اوقات به بازی گرفتم.
خودم کمتر وقتی این جور آدم بودم. در واقع یک پوشه دارم توی قلبم از نام آدم‌هایی که حس می‌کنم دوستم دارند و برایشان اعتبار ویژه در نظر میگیرم. چون بالاخره باید فرقی بین آن‌هایی که هیچ وقت حسی به من نداشتن و بقیه باشد حتی اگر گاهی حس میکنم احمق، پیش پا افتاده یا سطحی هستند. در نهایت یک
این سفر اخری رو دارم کاملا زمینی تجربه میکنم.مثل دوران دانشجویی.خیلی برام نوستالژیک و جذابه.سفرم خیلی بد داره پیش میره به علت گرونی بلیط هواپیما سفر زمینی انتخاب شد.بعد که رسیدم شهر غریب معلوم شد جشن چند روز عقب افتاده و من نمیرسم بهش .بعد که خواهر خواستگار نسبتا محترم زنگ زد.گرمای هوا خیلی برام ازار دهنده بود.کارای اداریم طول کشید.تو این شهر به این بزرگی یه دفتر خدمات پستی پسدا نمیشد.دوستم که مدارکشو برام فرستاده بود نصفه بود و کل
گوشی رو از مامان گرفتم تا گفتم "بله؟" شنیدم با حالت گریه میگه "به فنا رفتیم تو نه ها من به فنا رفتم و دوستم یادم رفته بازجذب نمک از کدوم قسمت شاخه هنله فعال بود خاک تو سرم یعنی شیش ماه دور خودم چرخیدم هی گفتم از فردا ریاضی میخونم از فردا تست فیزیک پایه میزنم نزدم که لامصب برنامم هم انقد وقت هاش دقیق از آب درمبومد که حالیم نبود یه چیزیش کمه ببین این سه ماه منم و چشمهای خواب آلود و سردرد و قلب درد عید که ریده شد توش نشد بخونم که حالا ع
میگه : مامان دلم برات تنگ میشه
میگم منم دلم برات تنگ میشه عزیزم
میخنده و با شیطنت میگه پس نرووووو
راحت ترین و بهترین راه حل
نان برداشتم و داشتم پنیر میذاشتم ک دید با همون ناراحتی توی صداش از رفتنم و همون چند قطره اشکی ک هنوز خشک نشده بود گفت: مامان شما برو اونجا ساندویچ بخرید بخورید تا گرسنه نمونیداااا (دقیقا افعال را جمع ب کار میبرد )
چند روزیه روی بازوش ی دونه کوچولو زده؛ با خوشحالی فراوان ب همه میگه جووووش زدممممم دارم بزرگگگگ میشمممم. چند ر
ساعت 4:24دقیقه ی صبح دوستم ک از torentoاستوری گذاشته و رنگ موی جذابش 
و منم روی تختم دراز کشیدم و دارم تک ب تک ستاره های روشن رو میخونم و 
دونه دونه خاموش میشن
زندگی هنوزم زیباست؟ نه؟
زیباست با همه اختلاف که نه با همه ی شکاف های طبقاتیش
با مامان زیاد سره دانشگاه حرف میزنیم رابطه م با مامان روز به روز داره بهتر میشه نمیدونم چه اتفاقی داره میوفته!تا قبل از بهبود روابطمون پیش خودم میگفتم اگر چندین سال هم نبینمشون اصلا اهمیتی نداره اما این روزا دارم میفهمم که چقدر ته دلم خانوادم دوست دارم،شاید بد موقعی داره خوب میشه.باید بنویسم که یادم بمونه شرایط دقیقا چطوری بود!از طرفی دانشگاهِ همینجا و خب درکنار خانواده بودن و راحتی برای رفت و امد!از طرف دیگه کسایی که دوست ندارم مثل این روز
دعا کنید برام ! 
یکی نیست بگه نونت نبود ، آبت نبود ، فشرده کردن برنامه هات چی بود :))) 
شنبه امتحان نسخه نویسی دارم ، حالا این وسط روتین های اینترنی ک شامل و راند و کشیک میشه هم هست .
۲۴ ام امتحان صلاحیت بالینی دارم ! باز این وسط هاش کشیک ها و راندها ! بعد تنها هم هستم ! همه ی دوستهام از شرکت تو امتحان دارن انصراف میدن و من همچنان پررو پررو میخوام امتحان بدم :)) 
باز عین آهو رفتم از استاد راهنمام وقت گرفتم ک نمونه هامم جمع کنم تو این مدت:))) 
فردا دوستم
بیشتر وقت ها دلم میخواد به زمین و زمان التماس کنم عاجزانه ،
به دشمنانم  راستش دشمن که ندارم ،
به دوستانم ،  اقوام و آشنایانم ،
و نزدیکترین هام 
آنها که ادعا میکنند دوستم دارند و عاشقم هستند و در روز ثبت ادعا میفهمم که برای دل خودشان یا شایدم بنا به نیاز و احتیاج  به من بالاجبار تحملم میکنند ،
کسانی که می بینند و راهشان را کج میکنند و گاهی گام هایشان را به عقب بر می‌دارند ،
و نبودنم را آرزو میکنند. 
کسانی که زخم زبانشان نه تنها دلم را بلکه روان
از بیکاری دارم سعی میکنم فارسی تایپ کنمهمسایه بالایی و پایینی هردتاشون یا هم پارتی گرفتنبا یکیشون دوستم و دعوتم کرد گفتم نمیرم خیلی وقته دیگه حس این چیزا نیس ولی الان که 3 صبح تقریبا و از صدا خوابم نمیبره گفتم کاش میرفتم حداقل  نشینم یک گوشه به دیوار زل بزنم .
اونقدر دیر به دیر میام سراغ وبلاگ که همه چیزش رو کلا فراموش میکنم،یوزر و پسورد که هیچى حتى یادم میره چه سرورى داشتم!
نه اینکه حرفى واسه گفتن نداشته باشم، اتفاقا خیلى وقتها خیلى حرفم میاد اما نمیدونم چرا دیگه وبلاگنویسى دم دستم نیست، خیلى سختمه بیام اینجا بنویسم. یادمه قبل از ازدواج، اون وقتى که یاهو٣٦٠ اومده بود شروع کردم به نوشتن، بعدش رفتم سراغ بلاگفا، اونقدر وابسته شده بودم بهش که کلا صفحه مانیتورم همیشه روى وبلاگم بود.
راستى چقدر خوب
هوالرئوف الرحیم
گفتم حالا که نهم هست و چهارشنبه هم هست برم گوشش رو سوراخ کنم.
دختر سی ساله ای که وقتی دیده هام رو تو خونه تعریف کردم، مامان گفت احتمالا خودکشی کرده بوده، تو CPR بود و انقدر جو متشنج بود که منصرف شدم و گذاشتم سر فرصت با آرامش.
رفتیم خونه مامان جون مهربون. اونجا هم اون بنده ی خدا می خواست بیاد و باز انقدر جو اون طرف هم متشنج بود که زود جمع کردیم و اومدیم.

پی نوشت:
به رضا میگم، اینهمه زحمت بکش بچه بزرگ کن تو سی سالگی که تازه می خوای ثمر
سال پیش همین موقع روبرو باب الجواد بودم که دوستم زنگ زد گفت رتبه اومد ببین.:)
و من زار زار اشک ریختم چون ۱۰۰درصدم مطمئن بودم چیزی که من میخوام نمیشه !
هی دلم مشهد میخواد. :)
هی.
زیادی این روزایی که میگذره و قراره برسه نفس گیره که باهیچ خوشگذرونی حالم خوب نمیشه!
آدم ها کنار تو قیمتی میشن
من اگه حالم خوبه،چون هنوز دخترتم
چون خدا گفته بدترین گناهه ناامیدی
من وقتی میدونم تو هنوز دوستم داری، وقتی غلط میرم زودی بلد میشم.
اشتباه کردم ولی همین که پیشمی یعنی قوت قلب.
حضرت زهرای خدا.
سلام.
خوبین؟
حدود 5 ماه پیش ازتون پرسیدم که اگه با خانوادتون از نظر اعتقادات و تفکرات در تضاد باشید چه میکنید! (فقط عدد آدرس همین پست رو بکنید 459 تا اون پست رو ببینید!) اون موقع هیچ فکر نمیکردم روزی بیام و این پست رو بذارم!
یکی دو هفته بعد از پرسیدن اون سوال، رفتم به مامان گفتم که. آره مامی ببین! آدما متفاوتن. از خیلی جهات. اوکی؟ گفت اوکی. حرفتو بزن. گفتم خب من دوست دختر دارم. گفت میدونم. گفتم اوه سیریسلی؟ چطور؟ گفت بالاخره بزرگت کردم مثلا! بعد گفتم خب مادرجان
تازه رسیدیم خونه.میم رفته جایی و دخترها دارن نقاشی میکشن و حرف میزنن.دارم به امروز فکر میکنم و حس میکنم چقدر طولانی بود.صبح پنج و ده دقیقه بیدار شدم و میم رو بیدار کردم و صبحانه خوردیم و رفت سرکار.خوابیدم تا هفت و نیم که دخترها بیدار شدن و من هشت پا شدم دیگه.کارهای اول صبحمون رو انجام دادیم و با هم صبحانه رو آماده کردیم و دخترها جلوی تلویزیون خوردند.کارهایی که باید انجام میشدن رو یادداشت کردم روی برگه و مرغ گذاشتم برای نهار و شروع کردم و تا دوا
دخترم سرما خورده حسابی و این دو روز گذاشتمش خونه مامانم
با امروز میشه سه روز که صبح ها میبرم و اونجا میذارمش و بعد از کارم ناهار میخورم و شب میام خونه.
دیروز یعنی روز دوم مامانم بهم گفت بیا و دخترتو بذار پیش منو بهم پول بده براش ( مامانم پرستاری میکنه از بچه ها) نمی تونستم بگم نه که !!
بهش گفتم نمیتونم پولی ک از بچه ها میگیری رو بهت بدم گفت تو بهم دویست بده، باید جاهاز بخریم واسه آبجی و تو بیا دخترت رو بذار اینجا .نبرش مهدکودک.
گفتم باشه ولی بابا چ
امروز همکارم و صمیمی ترین دوستم توی محل کار
به خاطر صبحانه خوردن خارج از تایم صبحانه
با بدترین برخورد و توهین آمیز ترین حالت ممکن اخراج شد
هنوز توی شوکم و دستام داره میلرزه و تمام تنم خیس عرقه
کاش زودتر امروز تموم شه و بزنم بیرون از این جهنم.
دوستم از این که در استانه دهه چهارم زندگیش قرار داشت ناراضی بود. گفتم از دهه سوم که بلاتکلیفی خیلی بهتره. گفت اتفاقا همین که هنوزم بلاتکلیفم سخته. برام ترسناک بود که چند سال دیگه هم بخوام همینقدر شترگاوپلنگی زندگی کنم،برای خودم لحاف چهل تکه بدوزم، تو کمد از چشم این و اون قایمش کنم و شب به شب بغلش کنم.
بحثمون با وزن کردن خودمون رو ترازوی یه پیر مرد که چاقو بدون تیغه و کلاه سربازی میفروخت نصف و نیمه موند ولی تو ذهن من هنوز ادامه داره.تو یه شب بها
چرا به میم بسنده نمی‌کنم؟ چرا می‌خوام دوسم داشته باشه و عاشق و شیفته و دلباخته‌ام باشه؟ جز اینه که کمبود دارم! زورم به اینه که به من می‌گه همش هورمونه و به خودش می‌رسه و اون دختره عشقی وجود داره. چه عشقی چه کشکی؟ آخه ح مهربونه و من مهربونیش رو دوست دارم و اون چیزیه که می‌خوام، مگه میم مهربون نیست؟ مگه دوست نداره؟ چرا ازش دور میشی؟  ح هم حق داره وقتی می‌بینه تو کسی رو داری که می‌بوستت چه انتظاری داری آخه؟ باید رها شی رها کن تا رها شی، یاد بگ
اول: این‌روزا به بهونه‌ی رفیقم که میاد و از مامان قلاب‌بافی یاد می‌گیره، منم دوباره شروع کردم یادگیری‌ش رو. قبلاً امتحانش کرده‌بودم ولی دل‌به‌کار نداده‌بودم خیلی. وسطش رهاش کردم. اما مدتیه دارم فکر می‌کنم بلدبودن چندتا هنر ینی داشتن چندتا راه توخونه‌ای برای کسب درآمد و شاغل‌بودن. خلاصه که قضیه‌ی قلاب و کاموای کنار گوشی‌م اینه. 
و برای گرفتن این عکس -چون می‌خواستم تو مسابقه‌ی طاقچه شرکت کنم- داشتم فکر می‌کردم اگه گل‌خشک‌هام بودن
چندوقت پیش یه فیلم دیدم به پیشنهاد دوستم به اسم fantastic beasts and where to find them
خوشم اومد و قسمت دو همین فیلم رو هم دیدم. 
خب بذارین پایه ای تر بگم، من رسما عشق هری پاترم و این فیلما برمیگرده به 70 سال قبل از به دنیا اومدن هری پاتر؛ یعنی زمانی که دامبلدور جوون بود. 
علاقه من ب هری پاتر با فیلماش شروع شده و چند دور فیلماش رو دیدم اما هیچوقت کتابش رو نداشتم. وقتی اون فیلم اولی رو دیدم اومدم دوباره فیلمای هری پاتر رو ببینم ک دوستم عین» گفت بیا کتاباشو بخون ا
چندوقتیه همه‌چیو انداختم به تعویق. هزارتا کار دارم و یک‌هزارمشم انجام نمیدم. بعد کلافه میشم و با عمق وجود میفهمم آدمیزاد به کار و تقلا زنده‌س. ولی بازم همه‌چیو میندازم به تعویق. به فردا و پس‌فرداها. مثل توپی که شوت میکنی جلو و میدونی توی راهی که داری میری ده دقیقه بعد بازم توپه‌ رو میبینی.
تولد مامان کی بود؟ از همون زمان خواسته براش نامه بنویسم. اینقدر که نوشته‌هامو دوست داره، اینقدر که نامه دوست داره، اینقدر که من برا هر جایی و راجع‌به ه
بعد از قرنی مامان را راضی کرده
بودیم که برویم سفر. تلفن زنگ زد و یک نفر گفت رضا را زاینده رود خورده، یک لیوان
آب هم رویش. نخندیدم. تلفن که از دستم افتاد، هانیه جیغ کشید و مامان فهمید که باید
شعر جدیدی را شروع کند : من که گفتم نرو . من که گفتم نریم .
 
هوالمحبوب
یه جایی خوندم بعضی از ما فرزندان ناخواسته‌ی خداوندیم، اون لحظه کاملا درک کردم که نویسنده چه غمی رو تجربه کرده وقتی این جمله به زبونش اومده. حالا دو سه روزه که حالم شکل عجیبی به خودش گرفته، تا حالا توی این سی و یک سال، نشده بود که بی خبر از خونه بزنم بیرون، تا حالا با مامان قهر نکرده بودم، تا حالا زنگای مامان رو رد نکرده بودم، حالا اما سه روزه باهاش حرف نمی‌زنم، هیچ حسی بهش ندارم، پر از خشمم و دستم به جایی بند نیست، پر از بغضم و این ا
زندگى شده بود تیک تاک ساعت تا سکوت رو بشکنه.تا خواسته یا ناخواسته غرقم کنه توى خاطراتى تویى ک تمام گذشته منو پر کرده بودىنمیدونم دست خودت بود یا نه اما خوب میدونستم ک من تنها مجرم این داستان،شناخته شده بودم.خوب میدونستم حلقه دار رو تو انداخته بودى گردنم تا هر ثانیه یادم بیارى که هیچوقت دوستم نداشتى. امضا:سال ها قبل؛دوشنبه اى ک هیچگاه یادم نمیرود.!
پیرها به خودی خود خسته‌کننده هستند و مامان‌بزرگه، برعکس بابابزرگم که پیرمرد خوش‌‌محضر و قابل تحملیه، از اون پیرست که به شکل ایکستریمی روی اعصابه. این رو نه فقط من که بچه‌هاش هم تأیید می‌کنند. چندسالی هست که به من به جای تو» می‌گه شما»، به جای خودت» می‌گه خودتون» و به طور کلی موقع صحبت کردن احترام بی‌معنایی می‌ذاره و به طور کلی مصاحبت باهاش حوصله‌ی من رو‌ سر می‌بره و به طور کلی فقط چندماه یه بار هم رو می‌بینیم.‌
 چند سال پیش ی
پست تیارا رو خوندم
یاد نوه خاله های خودم افتادم
سه تا نوه پسری داره با یدونه دختری
بچه دختر خاله م که ساکته
اما امان از دوتا بچه اولی های پسر خاله م
چند روز پیشا اومده بودن خونه مون
وحشیه وحشیه
با چشم غره بهشون نگاه می کردم
مامانشون انگار نه انگار
عاقا ما بچه کوچیک خونه مون نداریم خب وسایل دکوری زیاد تو خونه س
سعی هم میکنیم خوب نگه داری کنیم
اونوقت این وحشیا به هیچی رحم نمی کردن
من اگه سه تا کره خر زبون نفهم مثل اینا داشته باشم واقعا سعی میکنم ت
چیزی که خیلی توی متن‌های من مشخصه، ایده‌ی عدم اعتماد به نوع بشر»ست. اعتقادی که با هر ثانیه زندگی بیشتر در مورد صحت‌ش مطمئن می‌شم. 
سال گذشته از یکی از دوستانم که دانشجوی سال آخر حقوقه خواستم یک وکیل درست‌درمون به‌م معرفی کنه. اون یکی از اساتیدش ُ معرفی کرد و ما هم پرونده رو سپردیم دست‌ش. وکیل به‌مون گفت که این پرونده 90 درصد برنده‌ست و اون 10 درصد هم می‌ذاره پای این که مامور به انجامه و نه نتیجه و ال‌وبل. 
حالا به هرحال مبلغ نسبتاً قابل ت
دارم میرم امتحان کنکور بدم! صبح ساعت ۰۵:۳۰ با صدای موبایل که مامان خانم زنگ زده بود بیدار شدم!!!! و رفتم دوش گرفتم نمیدونم چرا هی دور اتاق های خونه راه میرفتم و با خودم حرف میزدم!!!! چرا توی دنیایی خیالی ام هستم من. دنیایی خیالی دست از سرمن برنمیداره یا من ول ش کنش نیستم
عسل ویار الویه کرده، گذاشتم مرغ و تخم مرغ و سیب زمینیش بپزه، منم دراز کشیدم کنارش و دوتایى کارتون میبینیم.
همینجورى که چشمم به تلویزیونه مغزم روى دور تند داره میچرخه. با اینکه تقریبا یک ماهه مامانم براى همیشه رفت کرج اما هنوز هیچکدوممون به این وضع عادت نکردیم، امروز فکر میکردم وقتى ازدواج کردم و ازش جدا شدم اینقدر اذیت نشدم که حالا دارم میشم، اصلا انگار زندگى دور از مامانم رو بلد نیستم! صبح وقتى تنها میشم واقعا نمیدونم چیکار باید بکنم،یا ظه
امروز عروسی دوست ساده ی هجده سالمه با دوماد نوزده ساله. دوستم کلی مشکلات خونوادگی دارن و اینا. خیلی دختر معصوم و ماهیه. نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت. امیدوارم خوشبخت بشه. زیاد.
مراسم فردائه ما امشب رفتیم برا بزن و برقص و.‌
کلی رقصیدیم، خندیدم و از این حرفا. کل مهمونا ما هفت نفر بودیم :)
بقیه یعنی عمه هاش و مادربزرگش چون اون اتاق بودن مهمون حساب نمی کنم :)
دختر عمه اش (۱۶ساله) و پسر عمه اش(۱۳ساله) هم بین ما بودن.
میخوام با جنتلمن ترین مرد زندگیم (پ
چیزی که هنوز بهش عادت نکردم، واژه ی "خانم مهندس" ه.
تازه داشتم با فامیلیم کنار میومدم.
"مهندس" و "محدثه" شبیه هم هستش. ولی من با دومی راحت ترم

*مامان و بابا اومدن تهران. واسه اولین بار فردا مرخصی گرفتم که باهاشون برم بیرون :)
از جنگل ک اومدیم اونقدخسته بودیم ک تا ظهر خوابیدیم و مامان ناهار بادمجان خورش درست کرد رفتم تواینستا دیدم خاله استوری گذاشته ک تولد پدربزرگمه ب مامان گفتم و تعجب کرد یادش رفته بود بعد ب دایی زنگ زد و برنامه ریختیم ک شب بریم خونه پدربزرگ وایزش کنیم کیک و میوه واجیل وخرت و پرت خریدیم ک بریم منم رفتم ی دوش گرفتم و حاظر شدیم ک دایی بیاد و بریم ابجی قبل اینک دایی شون بیان با .بابا رفت تا توی شهر دیدم دوتا پلاک و زنجیر خریده اسم انگلیسی خودم و
این چیزی که میخوام بنویسم برای خودم اتفاق نیفتاده و دوستم برام تعریف کرده.
این دوستم یه عمو داشت که تو بچگی از بلندی افتاده بود پایین و از نظر ذهنی یکمی مشکل داشت اما به شدت آدم بامزه‌ای بود و کارهای عجیبی می‌کرد.اسمش مثلا عمو حسن بود. باری عموی بزرگترش و زن عموش ( که یجورایی سرپرست عمو حسن بودن) میرن مشهد و اون رو هم با خودشون میبرن. توی حرم عموهه میره زیارت و حسن رو میسپاره به زنش. زن عموهه هم مشغول نماز و زیارت خوندن میشه. حسن هم همون اطراف می
تا خوابیدم شد ساعت7صبحمامان اینا ساعت9صب بیدارشدن و درحال جمع کردن وسایلا بودن حالا منم خوابم میمومد و هرکدوم شون از ی طرف منو صدا میکردن ک بیدارشد دیر شد دایی همش زنگ میزنه بیدارک شدم اصلا حوصله نداشتم چشام از بیخوابی پف کرده بود ابجی حاظرشد سریع و بادایی شون ساعت11رفت ماهم تا حاطرشدیم شد ساعت یک و طبق معمول همیشه دیر میرسیم یه جا توی راه یادمون افتاد ک قلیون و نیاوردیم روزش اصلا حوصله نداشتم ک ب مامان کمک کنم توی ماشینم بابا همش میگفت و
مهربونی اصلا به این معنی نیست که آدمهمیشه خودشو با خواسته های بقیه هماهنگ کنه و اصلا وجود خودشو یادش بره و این مشکل خیلیا هست که میگن هرکاری میکنم نمیتونم بگم: نه همیشه کسی هست که از مشاورها بپرسدکه مثلا اگه من تقاضای دوستم یا جاری و و یا. رد کنم طرف دلخور میشه اما اگه قبول کنم خیلی برای خودم سخت میشه مگی بدروسینِ روانشناس در جواب میگویدکاظم سعیدزاده
در ادمه قسمت قبلی.چند هفته قبل اخرین روزای امتحان.همش فکرم درگیر بود و نمیتونستم رو درسام تمرکز کنم.فکرم هزار جا میرفت.چند روز پیشش فهمیدم که واسه خواهرم یه مشکلی پیش اومده و خب منم که از همه جا بیخبر بودم.با دوستم داشتیم درس میخوندیم.صبحا شیش صبح بیدار میشدیم تا 12 شب بکوب فقط میخوندیم.خب اینم بگم که طی ترم کلاسامون سنگینه و نمیشه طی ترم خوند.بله موقع امتحانا دهنمون سرویسه :|دو تا امتحان سه واحدی داشتیم پشت سر هم و یه هفته تقریبا واسشون وقت
وقتی با چشمم چیزهای مختلف و معمولا بی‌معنی رو نگاه می‌کنم فوری رد نگاهم رو دنبال می‌کنه و میپرسه چی شده؟ وقتی سرم رو برای تایید کردن یه چیزی ت می‌دم زود می‌گه عه تو از اون آدمایی هستی که با سرشون تایید می‌کنن؛ بعد من بعدِ بیست و سه سال متوجه می‌شم من معمولا دنبال فضاهای خالی تو محیط می‌گردم و نگاهشون می‌کنم، انگار که واقعا چیزی اونجاست، متوجه می‌شم من تو تایید اون جمله‌ش که گفت تو از اونایی هستی که سرشون رو ت می‌دن تا تایید کنن ه
ﺧﻴﻠﻲ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺭﺩ.ﺑﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﻱ ﺧﺪﺍ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺭﺩ.
ﻧﺎﻩ ﺑﺎ ﻧﺎﻩ
ﺩﺳﺖ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ
ﺁﻏﻮﺵ ﺑﺎ ﺁﻏﻮﺵ
ﺑﻮﺳﻪ ﺑﺎ ﺑﻮﺳﻪ
ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺭﺩ.
ﺍﺯ ﺯﻣﻴﻦ ﺗﺎ ﻧﺎﻛﺠﺎ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺭﺩ
ﻧﺎﻫﻲ ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻣﻲ ﺍﻓﺘﺪ
ﺑﺎ ﻧﺎﻫﻲ ﻛﻪ ﺩﻟﺖ ﺭﺍ ﺮﻡ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ
ﺑﺎ ﻧﺎﻫﻲ ﻛﻪ ﺩﻟﺖ ﺭﺍ ﻣﻲ ﻟﺮﺯﺍﻧﺪ
ﻓﺮﻕ ﻫﺎ ﺩﺍﺭﺩ
ﺁﻏﻮﺷﻲ ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﻫﺴﺖ
ﺑﺎ ﺁﻏﻮﺷﻲ ﻛﻪ ﺷﺎﻳﺪ ﺣﺘﻲ ﺩﻳﺮ ﻧﺒﺎﺷﺪ
ﻭﻟﻲ ﺮ ﺍﺯ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺍﺳﺖ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺭﺩ
ﻓﺮﻕ ﻫﺴﺖ ﺑﻴﻦ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﻣﻲ
امروز داره تموم میشه
امروز على رغم یه داستان ناراحت کننده، چیزى یاد گرفتم که درونم رو شاد و آرام کرد.
دیر پاشدم به خاطر خستگیه جسمیم؛ ١٢ . از روى ذوق و شوق لباساى خریده شده رو پوشیدم . اون تیشرته که با مامان خریدم و اون شلوار توخونه اى و دمپایى اى که با علیرضا پریروز خریدم. یک عدد نونوار شدم.
عصربابا زنگ زد که اگه تنهایى و خونه اى براى یه م کارى بیام پیشت. اومد و حرف زدیم و نتیجه گرفتیم. و من یاد اون حرف عموم افتادم که وقتى ازش میپرسى دوستت چى
آخه یک ساعت و نیم طول کشید! 
منم که عرقو! یعنی چنان عرق می کنم که هر کی ندونه زیر آفتاب بیل میزدم! عرق رفت تو چشمم و سوززززوند عرق رفت تو دهنم و رسما مزه نمک اومد! :| 
هیچی دیگه رفتم حموم بعدش 
آهان لازم که نیست بگم که مامان نبود که تونستم جاروبرقی بکشم هوم؟ 
خیییییییییییییلی آشغال داشت خیلی زیاد :/ 
اذانه 
حال خوب یعنی .
دوست و رفیق شفیق دبیرستانت که پیش دانشگاهی ازدواج کرد .
همین الان بهت پیام داده باشه و گفته باشه؛
"خاله شدنت مبارک عشقم "

و من به هواااااا پرواز میکنم واسه نی نی کوچولوت .خواهر خوشگلم .مامان کوچولوی جذاااااااب .
دقیقا چند سال پیش بود‌‌.
بهمن ماه.
تعداد خواب های واقعی یا به نگاه دین، رویاهای صادقانه، بیشتر شده بود.
با مرگ دوستم شروع شد و به.
یادم نیست به چی ختم شد.
اون زمان دانشجو بودم، حاج اقای دانشگاه میگفت احتمالا غلبه شیطانی هست که خواب های واقعی میبینی، خواب هایی که واقعا اذیتم میکرد.
گذشت و گذشت و گذشت تا با یه سری از ادعیه و این چیزها بهتر شدم، تا این چند روز.
انگار دوباره رویاهای صادقه برگشتند.
مهربونی اصلا به این معنی نیست که آدمهمیشه خودشو با خواسته های بقیه هماهنگ کنه و اصلا وجود خودشو یادش بره و این مشکل خیلیا هست که میگن هرکاری میکنم نمیتونم بگم: نه همیشه کسی هست که از مشاورها بپرسدکه مثلا اگه من تقاضای دوستم یا جاری و و یا. رد کنم طرف دلخور میشه اما اگه قبول کنم خیلی برای خودم سخت میشه مگی بدروسینِ روانشناس در جواب میگوید


ادامه مطلب
روز گذشته اشتباهات زیادی کردم!
یکی از دوستانی که پسر همسن پسر من داشت، آرایشگاه تخصصی کودکانی رو بهم معرفی کرد تا پسرها رو ببریم.
من تصور میکردم که ایشون زیاد در اینترنت هست و مزون ها و آرایشگاه‌ها رو زیاد فالو می‌کنه و درنهایت این گزینه پسندش بوده. با خودم گفتم چه بهتر که برنا با دوستش به آرایشگاه بره.
قبل ورود به آرایشگاه متوجه شدم دوستم قبل‌تر به اینجا اومده بوده و در نتیجه دلم قرص شد که پس کارشون رو هم دیده و فضاش هم مناسبه که بازهم اومده
سلام
امروز سردردم بهتر شده
چند ساعتی با دوستم بیرون بودم
راستشو بخواید لذتی نمی برم منتهی چون حواسم رو پرت میکنه دوس دارم
نمیدونم شایدم اشتباهه
در درون و تفکر خودم دارم تغییرات و تفکراتی حس میکنم 
چیزهایی که باعث پیشرفتم میشه
به دعای تک تک شماهایی که شابد این مطالبم رو میخونی نیاز دارم
زندگیم عجیب به یک اتفاق خوب نیاز دارد
کاش میشد برم مشهد
بیخیال
میخوابم
خدا نگاهم میکنی؟؟
شب بخیر
بسم الله النور
تسلیت عرض میکنم شهادت حضرت  صدّیقه ی کبری علیها سلام رو
ان شاءالله قبول باشه عزاداری هاتون
و در ادامه:
آقا ما رفتیم تو بحرِ ازدواج
خیلی برام جالب بود
چون به واسطه فاطمه دوستم ، یه دوست خیلی خوب یافتم که واقعا در مسیر درستی منو هدایت کرد
ریحانه، همسر طلبه و بیست و یک سالش بود و از بعد از ازدواجش پوشیه میزد
اولین بار زمانی همو دیدیم که من و فاطمه و یکی دیگه از دوستام رفتیم گار شهدا و خونه ی مامان ریحانه چند قدم با اونجا فاصله د
آقا خابم نمیبره
اگ گند بزنم چی؟
اگ هیچی یادم نیاد چی؟
اگ سخ باشه چی؟!
اگ همش ا اونجاهایی باشه ک من حذفش کردم برا خودم چی؟!!
خدایا پشمام
منو به حال خودم رها نکن!جونه من غلط کردم هر چی گناه کردم غیبت کردم به مامان بابام دروغ گفدم منو عفو کن دهنم صاف نشه پن شمبه خدایاااااا
فاطمه خانوم اومده خونمون
واسه تمرین حفظ قران
ایه ۶۱ سوره بقره است.
بودنش واسه منم خوبه
مرور میکنم.
چند ماهه دیگه به سن تکلیف میرسه، اگه پولم برسه واسش یه چادر مشکی میخرم، خیلی دوست داره.
البته فکر کنم مامان باباش زودتر براش بخرند.
وقتی ساعت ۴/۳۰صبح تازه تصمیم به خواب بگیری و تا یک ساعت پهلو به پهلو شدن تازه چشمات آماده ی خواب بشه و ببینی چشم بند جواب نمیده و زیرش حتما باید شال ببندی تا از زیرش نور نیاد و در بین همین شال بستن ببینی ساعت ۵/۳۰ شده و نخوابیدی ،تنها چیزی که میره رو اعصاب اینه که ساعت ۱۱ مامانت  به بهونه ی گرفتن کمرش بالای سرت بیاد  و بخاطر اینکه بلندت کنه دو قطره اشک چاشنی کارش کنه و تو برای تبدیل نشدن این قطرات به سیل مجبوری با همون ۵ ساعت خوابی که در دو روز گذ
مامانم رفته پارچه خریده، صدام کرده میگه بیا گربه کارت دارم. پارچهه چطوره؟خوشت میاد؟
نگاهمو با تردید به گیپور دوختمو با اخم در یه حرکت انتحاری گفتم: به شدت زشته:| (و موج منفی احساساتم با غلظت اضافه جو خونه رو سیاه کرد)
یهو قیافه ی مامانم آویزون شد، خشکم زد با تردید پرسیدم  برای خودته؟؟ بیرحمانه تایید کرد(موج منفی پرغلظت بر سرم آوار شد)
احساس میکنم به کل روز مامانم گند زدم و این حس بد که یه خرید ناموفق داشته و پولشو هدر داده رو به جونش انداختم.
پا
خوب این چند مدت اخیر خیلی کم حرف شده بودم ( البته یعنی کمتر مطلب میزاشتم) و برای همین گفتم که یه مطلب بزارم البته بهتره اسمش رو بزارین هرمه ولی خوب به هر حال مطلبه. الان که دارم اینو با گوشی 5 اینچی مینویسم و جای/ گ/ رو با /و/ قاتی میکنم خواهرم که تازه کنکور تموم شده و منتظر نتیجه ها هست زل زده به صفحه گوشیم و داره از فضولی میمیره دوستم که رفته شهرستان زنگ میزنه و میگه که مشق های زبان رو بگو و بعد من میام و ادامه مطلب رو مینویسم و همه این ها در 5 دق
تو خواب های اخیرم مکان هایی رو میبینم که هیچ وقت ندیدم. وارد خونه هایی میشم که تا حالا ندیدم. آدم های دور هم زیادن تو خوابام. مثلا خواب دیدم دبیرِ دوستم داییِ سال پایینیمونه :| و کلی چیزای عجیب.
دیشب خواب دیدم میریم گردش. جاهایی که تو خوابای قبل دیده بودم و من با دهن باز از شگفتی میگم خدااای من. من اینا رو تو خواب دیده بودمممم.
فک کن! تو خوابم خواب دیده بودم :)
امروز خوب بود خودش آخر شب من راضی بودم ولی تماس تصویری خانوادگی با داداش و دیدنش بعد بیست روز بهترش کردولی آخرشب که بعد خیلی وقت مامان رو مثل قدیما بغل کردم و به نفساش گوش دادم خیلی بهتر شد.+بابا هم اومد داداش رو دید و باهاش احوال پرسی کرد و رفت اونطرف وایساد.چشاش دلتنگیشو داد میزد++امروز مث مزه آلبالو خوب و دوسداشتنی بود
وارد محوطه ی باشگاه که شدم صدای داد و فریاد شنیدم، نگران شدم . صدا از دفتر مدیریت بود.مدیر و یه خانم دیگه با نهایت صداشون با هم حرف میزدن و هی میکوبیدن روی میزاون خانم مادر یکی از بچه های کاراته بود، مدعی بود دیروز دخترش رو بخاطر اینکه شهریه نداده راه ندادن و آواره ی خیابونش کردن.اما مدیر می گفت دیروز دخترش رو اصلا ندیده و حتی وارد باشگاه هم نشدهمدیر با خونسردی رفت دختر اون خانم رو آورد و اول بوسش کرد و خیلی مهربون ازش پرسید: دخترم دیروز ا
همسر با دوستاش رفته باغ و من تنهام:(
بهتر که رفت، چون این چند روزه حوصله ی هیچکس و هیچ کاری رو ندارم. 
شاید عصری زنگ بزنم به دوست قدیمیم و باهاش برم بیرون، شایدم تنهایی برم.هنوز تصمیم نگرفتم.
به سرم میزنه پاشم برم پیش تیارا ولی خب راه دوره، حوصله ی این همه پشت فرمون نشستنم ندارم:(
کاش نزدیک تر بود، کاش شماها نزدیکم بودید، آخه این دوستم اصلا شبیه من نیست.
الان چی می کنم؟ با یه کاسه تخمه و یه عالمه لواشک نشستم پای تلویزیون و دارم "رگ خواب" میبینم و
سلام
علیرضا دوست داداشم پیشنهاد شراکت توی کار داده و فردا روز اوله و الهی به امید تو
امروز با محمدرضا دوستم رفتیم پارک 
یکم حرف زدیم و بعد رفتیم نمازخونه و نماز خوندیم
توی نمازخونه کلی عکس از شهدا بود 
شهید میرافضلی؛شهید امینی؛شهید عباس زاده و
یادش بخیر راهیان نور
خدایا حواست بهم باشه من یاغی نیستم من بندتم
الان احمدوند گوش میدمبدجوری دلم گرفته
ولی هیچکس نمیدونه
چه حال بدیه اینکه توی جمع باشی و اما توی خودت
چه حال خوبیه که خدا نگات کنه
14تیر 98
چند ساعتی می شد که از جلسه ی کنکور اومده بودم، اینستاگرامم رو اکتیو کرده بودم و با دوستام چت می کردم. مامان اومد تو اتاقم. معلوم بود یه چیزی می خواد بگه.گفتم مامان جان ولش کن اصلا بحثشم نکن. برو طبقه پایین لطفا، در این باره هم حرفی نزن تو رو خدا.
گف:تو از کجا خبر داری؟ بهار بهت گفت؟
گفتم چیو میگفت؟ مگه نمیخوای در مورد کنکور صحبت کنی؟
گفت آها. نه یه چیز دیگه است. قضیه ی خواستگارته :)) خیلی وقته یه خواستگار داری که منتظر کنکورتن. سه ماهه منتظرن
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب