نتایج پست ها برای عبارت :

من که تا آخر عمرم به پات می شینم

امشب باز یادِ ناکجایِ عزیز افتادم و عکساشو ورق زدم و برای دو تا از دوستان فرستادم، که یکیشون مهدی بود و اونم کم نذاشت و از خاطره های اونجا گفت و جوری از فقدانِ اون شهر و اون دوران دردِ دل کردیم که اسید معده‌م تا حد زد بالا و بعد از مدتها قرص کلیدینیوم سی خوردم و برای اولین بار آنچنان اثر نکرد.
یادت بخیر! 
اونروز هم با سجاد صحبتشو ميکردیم، سجاد ميگفت حاضرم بیست سال از عمرم کم شه و برگردم ترم یک. منم گفتم حاضرم پونزده سال از عمرم کم شه و بر
همين الآن انتخاب رشته کردم!
اولین باریه که توی عمرم برای انتخاب رشته استرس داشتم و برام ترتیب دانشگاه‌هایی که مي‌زدم مهم بود!
حتی اولین باری بود که توی عمرم مجبور مي‌شدم بیش از 3-4 تا رشته انتخاب کنم!!
تا قبل از این، هم توی کارشناسی هم توی ارشد، اولین رشته‌ای که انتخاب کرده بودم رو قبول مي‌شدم.
کارشناسی: مهندسی کامپیوتر - نرم‌افزار دانشگاه صنعتی شریف (رتبه 21)
کارشناسی ارشد: مهندسی کامپیوتر - الگوریتم دانشگاه صنعتی شریف (رتبه 7)
ولی این دفعه
امشب یکم دلم گرفت از  رنج نبودنش نميدونم ته زندگی من چیه . حس ميکنم عمرم رفته رفته داره کوتاه تر ميشه. نميدونم چرا حتی وقتایی هم که حواسم نیست ولی یهو بهم ميشینه ک عمرم خیلی قراره کوتاه باشه.خیلی غمگینم. بدترین حالت ی آدم غمگین بروز ندادنشه. اینروزا اگر کسی بامن دورادور درارتباط باشه شاید خیلی از نظرش فرق کرده باشم. شاید بگوبخند تر شده باشم شاید ميزان چرت و پرت گوییم زیادترشده باشه. توی خونه شاید اون بزله گوئه هنوز خودمم.اما یه گودی عميقی زیر
به نام خداوند بخشنده مهربان.
به نام خدا که کلمه پناه جویان و گفتار پرهیزکاران است و پناه مي برم به خدای بلندمرتبه از ستم ستمگران و نیرنگ حسودان و سرکشی ظالمان و او را ميستایم برتر از ستایش ستایش گران.
خدایا! تویی یگانه بی شریک و پادشاه مطلق. در فرمانرواییت مخالفت نشوی و در پادشاهیت هماوردی نداری.
از تو ميخواهم که بر بنده و فرستاده ات محمد درود فرستی و سپاس نعمتهایت را چنان قسمت من کنی که مرا به کمال خشنودیت نایل گرداند. و به لطف عنایت خویش، م
صبرم تمام شد، تمام تر از پاییز.اما باز هم دارد روزهای عمرم کوتاه تر ميشود و شبهای سختم بلندتر!شنیده ام بهاری شده ای، باشد. نوروزت پیروز!فقط بخاریهای این خانه متروکه ات را خاموش نکن، من زمين گیر زمستان شده ام انگار بگذار دلم گرم باشد اقلا!
همه ماها خاطره هایی داریم خاطرات خوب یا بد ولی برای من فقط یک خاطره خوب بود که مثل معجزه وقتی توی بدترین و سخت ترین موقعیت تمام عمرم اومد دنیامو رویایی کرد
واز وقتی که رفته یادم نمياد هیچ چیزی از زندگیمو انگار همش یک خواب بوده
لطفا ناراحت نشو، دارم کاری ميکنم که روح و ذهنم بفهمه که تنهاشدم و باور کنه
این کارو ميکنم که بلند بشمچ
گلی خوشبوی در حمام روزی - رسید از دست محبوبی به دستم- گرفتم آن گل و کردم خميری _ خميری نرم و نیکو چون حریری- معطر بود و خوب و دلپذیری _ به او گفتم که مشکی یا عبیری_ که از بوی دلاویز تو مستم_ بگفتا من گلی ناچیز بودم - ولیکن مدتی با گل نشستم- گل اندر زیر پا گسترده پر کرد - مرا با همنشینی مفتخر کرد- چو عمرم مدتی با گل گذر کرد- کمال همنشین در من اثر کرد- وگرنه من همان خاکم که هستم
دریا دریا تباین است ميان مکانی که ایستاده‌ام و قله‌ای که گمان مي‌کردم خواهم ایستاد. دبیرستانی بودم، آن روزها که حقیقت بر دیوار آرزو‌ها تکیه داده‌بود اما رفته‌رفته خود را تاراند تا هر چه بیشتر از خواسته‌ها فاصله بگیرد و من دانش‌گاهی شدم. انگار که بهار دبیرستان، تابستان و پاییز را نادیده‌گرفت و صاف به زمستان رسید. من را با وعدهٔ آینده‌ به دانش‌گاه آوردند، نگذاشتن رشته‌ای که دوست داشتم را بروم و حالا بعد از چهار سال حس مي‌کنم که هیچ آی
باز هم ویکند رسید و باز هم من باید بحث کنم که نميخوام خونه ادمای جدید برم!
من اضطراب ميگیرم
رنگم ميپره
لپام قرمز ميشه
به شدت خجالت ميکشم
پشت ملت قایم ميشم
بفهم من نميتونم ادمای جدید ببینم
نميتونم :(
حتی فکر کردن بهش بهم تپش قلب ميده.
این راه و روش ارتباط با یه ادم خجالتی نیست
هر باری که من اینقدر قلبم شدیدتر ميزنه عمرم داره کمتر ميشه.
بابا بفهم.
دانشگاه تخمي ترین جایی هست که تو عمرم دیدم . اکثرا دارن برا نمره سگ دو ميزنن . اساتید دلخوشن که دانشجو بیاد از شون بالا پایین بره . دختر پسرا هم که فقط به دنبال رو کم کنی و ریدن به هم دیگه هستن . فقط تنها نکته مثبتش برای من آشنایی با چند تا رفیقه که واقعا دوست دارن برنامه نویسی کار کنن . دانشگاهی که معیار تاپ و خوب بودن تو یه رشته به نمره و معدل و امتحان کتبی هستش باید درش رو تخته کرد .
دیروز مامان رانندگی رو با آشپزی مقایسه مي‌کنن و موقعی که پشت چراغ قرمز از استرس خاموش مي‌کنم ميگن "چرا حواستو جمع نمي‌کنی؟ مگه موقع آشپزی استرس داری؟ فکر کن داری آشپزی مي‌کنی!" :)))
مربی هم برگشته ميگه مگه آشپزه حاج خانوم؟
مامان هم ميگن نههههه! گاهی که تو خونه آشپزی مي‌کنه رو ميگم! :)
دیروز هزار باز خاموش کردم. پشت یکی از چراغ‌ها هم به خاطر این موضوع یکی از پشت زد به ما. مربی پیاده شد و داد و بیداد! ولی خب چیزی نشده بود خدا رو شکر. امروز باز هزار
آرزوی مرگ ميکنم . 

چه روزهای تلخی ميگذرونم از سیاهی دور چشمانم.و زرد بودن رنگم. جسمي که تحلیل ميره ,نگران نیستم.  قلبم ,روحم و روانم و احساس بی کسی و تنهایی شدید که وجودم رو در هم کوبیده و لحظه ای راحتم نميگذاره. 
دلم ميخواد دنیا تموم بشه و هیچ وقت وجود نداشته باشم. 
دیگه حتی نگران نتیجه ی کنکور هم نیستم ,چه اهميتی داره وقتی که حتی ذره ای اميد به ادامه ی زندگی ندارم .
شنبه،یک اردیبهشت بود.صبح قبل از اینکه درس خوندن رو شروع کنم وبلاگمو چک کردم و با این پست روبرو شدم، انقدر سرگرمش شدم تا تونستم به جواب برسم و.
بله،برنده شدم*__*
یکی از بهترین هدیه های عمرم شد یه غزلیات سعدی با امضاهای دلبر:))
+از همتون ممنونم بچه های خوب رادیو بلاگی هاصداتون گرم:)
ميگفت اگه قراره وقتی حالم بده شعر بگم، حاضرم همه ی عمرم رو تو این وضعیت روحی نکبت بگذرونم.
من شاعر نیستم ولی واسه نوشتن دو خط متن هم یه حالی لازمه که تهش به اشک برسه.
اتفاقا یکی دو شب پیش داشتم به آخر قصه امون فکر ميکردم، انقد تلخ واسه خودم تمومش کردم که گریه تنها چاره اش بود.
ولی فرق داره. حال نوشتن فرق داره. حال تلخ نوشتن فرق داره.
تلخ نیستم این روزا.
همين.
.
.
بماند که گاهی اميدی به این زندگی نیست
شاید الان بهترین وقت باشه با خودم یک کم خلوت کنم.
اولین چیزی که مياد تو ذهنم اینه که یه چن وقتیه که با کارام بعضی توفیق ها رو از خودم گرفتم. توفیق خدمت، توفیق عبادت خداوند به نحو شایسته، توفیق نماز شب، توفیق تلاش و کوشش . .
دلم نمي خواد همينجور بمونم.
باید کاری کنم.
دارد عمرم مي گذرد.
از همه بیشتر حسرت نماز شب رو مي خورم.
ای کاش هميشه توفیق مي شد که بخونم.
دلم گرفته . .
 
بین همه ی احساساتی که تو عمرم تجربه کردم ترس مخرب ترین و هولناک ترینشونه
از آذر پارسال  تا الان که مرداده خود احساس ترس آروم آروم وارد روحم شده و همه جای روحم رو فرا گرفته و من نميدونم باید باهاش چیکار کنم .
حالا از همه چی ميترسم سعی ميکنم ازش فرار کنم نميشه سعی ميکنم باهاش روبه رو شم نميشه و حتی نميدونم چی از جونم ميخواد :(
* عنوان مصرعی از فروغه که تغییرش دادم 
و یاسم از صبوری روحم وسیع تر شده بود
 از هر کسی برای کمک بهم، داره واقعا باورم
ميشه، قسمتم اینه به هدفم نرسم!! خدایا کمک کن!!! نوکرتم کمک کن!! خرتم
کمک کن! واقعا احساس ميکنم دارم سکته ميکنم!!
خدایا خودت کمک کن! هر
روز اوضاع داره قاراشميش تر ميشه! سخت تر ميشه! این همه رفتم تهراان دست از
پا دراز تر برگشتماگه قراره بقیه عمرم هم همين اوضاع بدبختی باشه، خیلی
ملو و اروم امشب تمومش کن راحت بشم!!!تمومش کن دمت!!!
خدایا مراقب ما که نبودی، مراقب خودت باش لااقل!
مادر از طبقه‌ی پایین صدامون کرد.
ما هم به رسم کمي فراموش شده‌ای، روی پله‌ها شروع کردیم دویدن. که انگشت شست پامون همراهی نکرد و زیر تنمون پیچید و، شد آنچه شد :)
داداش هم که پشت سر ما بود گفت، این حرکتا از سن شما گذشته دیگه.
و راستش شدید به فکر فرو بردم.
27 سال.
یعنی نیمي از فرصتم رو از دست دادم، تازه اگه عمرم طبیعی باشه و .
و حالا که فکر مي‌کنم هنوز دست‌آورد مهمي کسب نکردم.
آدم خوبی نیستم
و وقتی هم باقی نمونده
چه حس بدیه.
بالاخره تموم شد. زمانش انگار از پاک کردن ده کیلو آلبالو واسه مربا بیشتر طول کشید :دی. یعنی مخم داره ميترکه اصلا در خودم نميبینم دوباره بخونم اصلا هرچی شد (الکی) برم حموم بعدش بخوابم تا ساعت چهارو پنج بعد بیدار بشمو مرور کنم. شایدم نخوابم اسنرس دارم نميدونم نه ميخوابم که صبح زود بیدار بشم اینجوری بهتره. مخم نميکشه به چیز دیگه فکر کنم از خود صبح سرم تو زبان بود. تو عمرم اینقدر زبان نخونده بودم فکر کنم. خلاصه که همين. دنیا هنوز قشنگیاشو داره. من بر
این لحظاتِ به ظاهر خاص رو در تنهاییِ خوبی سپری ميکنم.
برعکس هر سال که دم دمای عید خبر از یه آدمي ميرسید امسال عید جدایی بود.
برعکس هميشه ی عمرم آخرای امسال نگاه ها رو روی خودم حس کردم.
نگاهای شیرینی که بوی نجات ميدن.
یک بار ميگم سال بدی بود یک بار ميگم خیلی خوب بود!! دروغ هم نميگم.
من بدترینِ خودم بودم امسال ولی بقیه باهام بهترین ها بودن.
شکر.
اميدوارم توی سال جدید حال امام زمانمون رو نگیریم.
اميدوارم حال به شیطون ندیم.
اميدوارم راه سوم رو که
هميشه از این مي‌گفتم که برخلاف برخی از افراد عشقِ خاصی به رشته و شغلی ندارم. هنوزم شاید درمورد کلمه عشق، نظرم همون باشه! ولی خب الآن  بیشتر از هر وقتی مي‌دونم که دلم چی مي‌خواد بخونم کل عمرم: فلسفه.
FINALLY FOUND IT
البته در واقعیت روان‌شناسی مي‌خونم! چون علاقه‌مندیِ شماره‌ی دوم منه و البته آینده‌ی شغلی بهتری داره نسبت به فلسفه. به هرحال دقت کنیم که یک فیلسوف آزاداندیش بدون استقلال مالی کلاس نداره :)))
نميدونم از کجا واز چی شروع کنممعمولا وقتی اینجوری ميشم خیلی سخت ميشه همه چیز برامحتی نوشتن
حرفها و کلمات درونم را پر کرده اند و آمده و آمده اند تا گلویماز انجا بالاتر نمي آینددارد خفه ام مي کنند این همه نگفتن.

به زندگی این روزهایم از بالاتر نگاه ميکنم
امسال.سالی پر از نوسان.بلندی هایی که رمق از جوانی ام گرفت. و پستی هایی که پستم کرد.
در قسمتی از سالهای عمرم گیر کرده ام.حبس شده امهرچه به در و دیوار ميزنم ولی هیچ کس به کمکم نمي آ
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
چه چرت و مزخرف . به دنیا ميای کلی آدم ميبینی
مثل بقیه زندگی ميکنی . دانشگاه ميری مدرسه ميری کار ميکنی
ازدواج ميکنی و بعد در یه روزی که خودم انتظارشو نداری ميميری
چی مزخرف تر از این
همه توی یه چرخه ی ثابت گیر کردن و کاری از دستش بر نمياد
عده ای خودشون رو گول ميزنن فک ميکنن با این که لحظه هاشون رو خوش باشن دارن زندگی مي کنن و لذت باعث ميشه عمرشون هدر نره
ولی کسی نیست که بتونه بگه من تمام عمرم رو فقط لذت بردم از ز
دوران سنی حدود 17 تا 25 سالگی بهترین دوران زندگی یا طلایی ترین دوران هست که آدمي ميتونه مسیرش رو مشخص کنه.
سال ب سال که ب سنم اضافه ميشه فراز و نشیب های زندگی شخصیم هم زیاد ميشه که الحمدلله بخیر گذشت.
هر سال ک از عمرم ميگذره دیدم به دنیا واقع بینانه تر ميشه.
آن شاالله بتونم بهترین دوران رو برای زندگی متاهلی و شریک زندگیم رقم زده باشم و رقم بزنم.
الحمدلله بهترین هدیه تولد امسالم رو از خدا گرفتم.
ب اميد دیدنش.
#قابل توجه شریک زندگیم: هدف و تلاش
داشتم الان چت مي‌کردم. یکی سنم رو از من پرسید و من اشتباهی گفتم بیست سالمه. بعد درستش کردم. از طرفم پرسیدم اون چند سالشه. جواب داد هجده. اون لحظه به این فکر کردم که خب تازه مدرسه رو تموم کرده.بعد نگاهم به سن خودم افتاد. یهو فهميدم حداقل شش سال از این بیست و یک سال بیخودی تلف شدن. چه چیزها که مي‌شد توی این مدت یاد گرفت و هیچکس نتونست، چه کتاب‌ها که مي‌شد خوند و خونده نشد، چه آهنگ‌ها که ميشد گوش داد و چه رویاهایی که مي‌شد دنبالشون کرد و حداقل بر
- معذرت ميخوام از هرکی که ستاره طلائیم برای این پست توی وبش روشن ميشه!
+چرا؟
-چون این فقط یه دلنوشته الکیه
+چته؟
-هیچی، فقط یجوریم:(
+چجوری؟
-احساس بدی دارم، خیلی سریع داره ميره! خیییلی
+چی؟
-زندگی، آدما، دنیا، من، عمرم
+کجا سریعه؟ زجر کش شدم تا الان برسه
-یه لحظه بیا پشت پنجره ی عمرت بایست!
+اومممم
-هوم؟
+خیلی سریعه
-آره، خیلی :(
+چقدر تو این چرخه  ی سریع، بی تاثیری تو!
-هععععی، کاش بميرم قبل مردنم
+کاش
سین سکوت محض
:
دلم قطار مي‌خواد، یه مسیری که حداقل چهل و هشت ساعت راه باشه و به حرم حضرت معصومه منتهی بشه. چند روز تنها باشم و هیچ‌کس باهام حرف نزنه. گوشیم تو مسیر بشکنه و از این فضاها هم جدا بشم.
در بهتم نسبت به آدما. فکر مي‌کردم انقدر که همه افکارشون با من ناهماهنگه، حتما هیچ دو نفری نیستن که هم‌فکر باشن. ولی پس چرا انقدر این روزا همه دارن حرفای همو کپی مي‌کنن؟ چرا من اصلا نمي‌فهممشون؟ اگه به خوندنشون ادامه بدم، ممکنه دق کنم از نفهمي!!!
اعتراف مي‌کنم تو ک
دلم ميخواد آدرس این وبلاگ رو به زعرا بدم چندین بارم بهش فکر کردم. دلم ميخواد مخاطب داشته باشم. نميخوام تمام عمرم برای خودم حرف بزنم.
ولی از طرفی برام سخته که ضعیف باشم. اینجا تمام افکار ضعیف و غرهامو مينویسم. چیزایی که هیچکس هیچ وقت نشنیدتشون و از این متنفرم که یه دختر ضعیف و افسرده به نظر بیام.
و از طرفی حس ميکنم اگه ادرس این وبلاگ رو بهش بدم یه مسئولیت اضافه براش تراشیدم. حالا بیاد اینا رو بخونه و شایدم نگران شه یا هرچی. 
نميخوام یه بار فکری اض
حدودا یک ماه و نیم پیش بود که گوشیمو گم کردم، نميدونم توی تاکسی انداختم یا قبلش بجای گذاشتن تو کیف انداختم کف خیابون :/
ازون موقع گوشی قدیمي همسر رو دست گرفته بودم.
هفته پیش که رفته بودیم سپیدان جاتون سبزززززز، گوشی نو همسر هم افتاد توی آب و تاچ ال سی دیش سوخت :(
این شد که ایشونم گوشی قدیمي منو دست گرفت و .
از بعد از ظهر که اومده هی ميگه:
+مهران کیه؟
-مهران؟ کدوم مهران؟
+مهران کیه؟
-مهران مدیری؟
+مهران کیه؟
_مهران غفوریان؟
+مهران کیه؟
_والا من تو ع
سالی که گذشت از پرتجربه‌تربن سالهای عمرم بود تا به الان، سالی که در ابتداش حتی قسم مي‌خوردم به اعتبار و اعتماد آدم‌هاش که الان بسی پشیمانم، سالی که ميگفتم بدون فلان جا یا فلان فرد یا فلان دوست و فلان فاميل دنیا سخت ميشه و من زندگی بدون اینا رو نمي‌خوام الان به جایی رسیدم یا مرا به جایی رساندند که از کارهای کرده و نکرده‌ام پشیمان شده‌ام! گاهی مي‌خواهم فریاد بزنم که مگر خودت شاهد نبودی چه بر سرم آمد و یا آوردی پس این همه اصرار برای ماندنم ب
دردا که گشت با من، بیگانه یار جانیبا دست خود مرا کشت، لب تشنه در جوانیمن از نفس فتادم، بر خاک رخ نهادماو مي‌زند به مرگم، لبخند شادمانیای بلبلان بنالید ای لاله‌ها بریزیدشد باغبان دل را گار جان خزائیغم‌‌ها بدل نهفتم، در دم بکس نگفتمبردم بگور با خود صد غصة نهانیلب تشنه‌ام ثوابی، ای امّ فضل آبیبالله این نباشد، پاداش مهربانیبر دیده‌ام ستاره، در سینه‌ام شرارهبا قلب پاره پاره، رفتم ز دار فانیعمرم چو عمر یک آه، کوتاه بود کوتاهشد اول حیاتم
هرچی بیشتر از روزهای عمرم ميگذره بیشتر به این ميرسم که باید کمتر حرف بزنم.
حالا این حرف زدن شامل زوایای مختلفی ميشه که از حرف!برمياد اما اینجا بیشتر منظورم وظیفه ی!!قضاوت کردن هست.
چه بسا امروزِ من ابعاد شخصیتی را داره بروز ميده که دیروزِ من ازشون ناخرسند ميشد و اصلا نفهميدم چی شد و چه مسیری طی شد که من کاملا ناخواسته ویژگی هایی را پیدا کردم که قبلا با دیدنش در فرد دیگه تعجب مي کردم،تعجب ازین که مگه ميشه اینجوری بود یا مي گفتم وای من که اصلا
دستام بوی توتون مي‌دن؛ بوی توتون سیگارهایی که داشتم روشون نقاشی مي‌کشیدم یا مي‌نوشتم. برای اولین بار توی عمرم، تو کشوی ميزم یک بسته وینستون آبی دارم. روی تک تکشون چیزایی نوشتم که فقط یک نفر به جز خودم متوجه مي‌شه که چی  گفتم و این خودش خر کیف بودنم رو دو چندان مي‌کنه. در حالی که امروز ادامه دیشبه و من تقریبا هزار بار بغض کردم و چند بار هم یه قطره کوچیک دیدم که آروم آروم مي‌آد پایین و یه جایی پایین لپم و نزدیک اون دوتا خال‌ام محو مي‌شه، اما
دیشب از فکرو خیال نميتونستم بخوابم رفتم یه دوش گرفتم و بعدش موهامو سشوار کشیدم ابجی هم بیدار بود همينطور نگاش ميکردم  اخه من چقد دلم برات تنگ ميشه یکی یدونه حتی واسه دعواهامون من اصلا نميخوام جایی برم ميخوام تا اخر عمرم همينجا باشم ابجی هم یه جوری معصومانه منو نگاه کرد و لبخند ميزدفداتبشمبعدش گرسنمون شدو پنیر و گوجه خوردیم و اهنگ گوش  دادیم و نفهميدم کی خوابم برد ظهر هم ساعت 15بیدارشدم و بعدش ناهار خوردم و خونه هارو تميز کردم نميخواستم
نابغه فیزیک که عمر گرانبها را مشغول تجزیه و تحلیل گوشه ای از جزئیات عالم ماده کرد، هنگام حس کردن نفس های مرگ اعتراف ميکند که تمام عمرش را هدر داده !
دانلود فیلم
رحمة للعالمين» آمد طبیبت زو طلبچه ازین عاصی وز آن عاصی همي جویی شفا
تو نهاده بر سر ما پای و ما گفته به توای نهاده پای همت بر سر اوج سما»
 
انتظار نوشت:
حکایت من و تو حکایت عجیبیست
حکایت شوریدگى ،بیقرارى ، انتظار و آشوب دیدنت و ندیدنت؛ بى آنکه حتى یک بار دیده باشمت.
غُصِه عالم در دلم تلنبار ميشود؛ باز هم چشمانى به راه مانده،خواب ميرود در امتداد شب 
و فردا دوباره غم نبودنت و بى تابى دلم که روز به روز بیشتر ميشود
.
درد عالم در من فریاد ميکشد وقتى باید کنارم باشى و هم هستى و هم نیستـــــى
.
نگذار به نبودنت عادت کنم، من با تو این آشوب را دوست دارم، من با تو این طوفان را دوست دارم
چند سا ل پیش دوستم یه دفتر کاهی خوشگل بهم هدیه داد که صفحاتش خط کشی نبود و روی جلدش هم طرح ساده و زیبایی داشت
تصميم گرفتم چیزایی توی اون بنویسم که هرگز از نوشتن اونا و بعدا اگر احیانا موند بعد از مرگم از افشا شدنش، شرمنده و یا پشیمان نشم.
این شد که دفتر دوسال خالی موند
دیدم اوراق زیبا دارن به بطالت مي گذرونن
اومدم و نوشتم
گاهی خوشگل
گاهی خرچنگ قورباغه
گاهی قطرات اشک روش چکید
گاهی چیزایی نوشتم که پشیمان شدم
این دفتر عمرم که الآن اییییینهمه از ا
بند هایی در زندگی ام بوده اند ؛از کودکی احساس ميکردم شان
یادم هست که تلاش ميکردم برای رهاشدن؛ ولی
هرچه بزرگتر شدم اون گره ها رو که نتونستم باز کنم هیچ بلکه گره و بندهای جدیدی اضافه کردم
واما اکنون
بعد ازبیست و یک سال و چند ماه احساس ميکنم اسیر این بندها شده ام
نميدانم چرا ولی وقتی یه نگاه به بندهای ضخیم و یه نگاه به عزم و اراده خودم ميندازم ميترسم
ميترسم از اینکه زورم نرسه؛عمرم که داره مثل برق و باد ميگذره اونم به چه قیمتی؟!
به قیمت سپید
ماه بانوی عزیزم
هیچ چیز در دنیا جلودار عشق نیست هیچ نیرویی سحری جادویی حریف عشق نخواهد بود مثل معجزه عمل مي کند و وقتی در طغیان باشد خروشان به پیش مي رود تا  دل به دل دریا بزند.
من از ميان ميلیونها چشم دچار چشمانت شدم شاید خیلیها قلب را عامل عشق بدانند اما من تصور مي کنم مغز ابتدا به چشمها فرمان مي دهد و چشم ها عشق را بهتر مي فهمند چشم مطیع بی چون و چرا نخواهد شد چشمها دروغ نمي گویند .
من دچار چشمانی شدم که از گوشه گوشه اش مي شود ق
سلام :))
1. آقا من بی اعصابم؟ چرا همه بهم ميگن اعصاب نداری؟ :| بابا دلیل خاصی نداره :| مدلم اینطوری شده :|
2. آزمون جامعو حماسه آفریدم :)) برا اولین بار تو زندگیم منفی زدم :)) تو لیست همه درسای اختصاصی احتمالا اخرین نفرم :)
3. جفت کلیه هام خرجِ کتاب تستا شده :| 
4. ترم اخر زبانه. خوشحالم چون واقعا رو مخ ترینه و واقعا بی فایده شده برام. بعد کنکور باید برم Fce بخونم تازه :|
5. حساب روزا از دستم رفته. 
6. چند کیلومتر (:|) با صندل پیاده راه رفتم. پشت پام رو استخوان پام
به خیال خالِ رویت، شده طی بساط عمرمنظری به حال زارم که تو منجی جهانی
ز چه رو شبی به سویم، نظری نمي نماییبه برم نمي نشینی، به برت نمي نشانی
تو که واقفی زحالِ دلِ زارِ ناتوانمچه شود اگر نمایی نظری به ناتوانی
 
این اشعار را در کتاب فریادرس دیدم
 
خیلی زیباست
شب بعد پیرمرد داشت دوباره از اتاقک بیرون مي رفت که استاد پرسید " آیا اقیانوس شناسی خوانده ای ؟"
+ اقیانوس شناسی چیست استاد ؟
" دانش مربوط به اقیانوسها "
+ خیر استاد ، من هرگز چیزی نخوانده ام .
" پیرمرد تو نیمي از عمرت را به باد داده ای "
پیرمرد با چهره ای گرفته دورتر شد و  با خود اندیشید " من نصف عمرم را بر باد داده ام . این مرد دانشمند اینطور مي گوید "
شب بعد بار دیگر استاد جوان از ناخدای پیر پرسید " آیا هواشناسی خوانده ای ؟
+ هواشناسی چیست استاد ؟ حتی ا
امروز تو سنت ایميل گوشیم چنتا ایميل پیدا کردم که هیچ یادم نميومد کی نوشته بودمشون. مال دو سال پیش بودن. دوتاشون یه انگلیسی خیلی خفنی بود واسه اجازه ترجمه یه مقاله. حتا یادم نمياد اونارو چجوری نوشتم. جدن چرا؟ چجوری آدم ممکنه این چیزا یادش بره؟ من قبلنا فک ميکردم یه چیزای اینجوری، خفن و خاص! از یاد آدم نميره. ولی حالا ميبینم که رفته.
جدا از اون دوتا ایميل انگلیسیه، اون چنتا ایميل دیگه رو نميدونم چرا یادم رفته بود. چون اونام چیزیا مهمي بودن، برای
چه کاریه واقعاً انقدر معذب مي شم مي شينم دور سفره یا ميز، یهو یکی مي گه: "به دوربین نگاه کنید". زیاد موضوعو باز نکنم چون خیلی رایجه ولی من اذیت مي شم. من از غذاهای خودمم عکس و استوری نمي ذارم مگه چای یا قهوه یا همچین چیزی که با یه شعر بشه مچش کرد یا یه موزیک روی فیلم خودنش.پولو ماهیچه جلو آدم باشه، عکس گرفتن نداره آخه.نمي دونم. شاید من طرز فکرم متفاوته ولی خب این متفاوت بودنه حس خوبی بهم نمي ده. زشت هم هست به کسی بگی: "نگیر!"
نميدونم چرا هنوز تو مغزم نرفته که با فلانی دیگه همه چی تموم شده،مغزه لعنتی هرازگاهی ميگه هی تو به فلانی اینو بگو الان،هی تو الان این عکسو واسش ارسال کن،هی تو الان بهش فکر کن فکر کن فکر کن.مغزم چشه؟چرا نميفهمه فلانی دیگه نیست چرا نميخواد بفهمه فلانی دل خوشی نداره ازش.
ميرسیم به سعدی که:

.ای مسلمانان به فریادم رسید
کان فلانی بی‌وفایی مي‌کند
کِشتی عمرم شکسته‌ست از غمش
از من مسکین جدایی مي‌کند.

+حالا اگر زرتشتی،بودایی،مسیحی و دیگر ادیان هم
هر وقت بارون با شدت ميباره من یاد "لوتینِت دَن" مي افتم که ترجمش به فارسی ميشه سرجوخه دَن، لوتینت دن یه کاراکتر تو سینمایی "فارست گامپ" ـه که تو یکی از سکانس ها وقتی بارون با شدت مي باره حرفایی مي زنه که خیلی جالبه و اینکه فیلم فارست گامپ خیلی خوبه من سه بار دیدمش و فکر کنم اگه همينطور ادامه بدم تا آخر عمرم بتونم سه بار دیگه هم ببینمش :)
روز های زندگیم روی غلتک افتادن و بدون اینکه بخام فکر کنم چطور بگذرونمش دارن مي گذرن! 
_خوشم مي آد؟
آره، یه طورای
20 شهریورتولدم بود خواستم بیام و پست جدید بزارم نشد با خودم فکر مي کردم الان7ساله شده وبلاگم 26 سال از عمرم گذشت چیزکمي نیست تقریبا4سال از زندگی مشترکتازه دارم به شناخت ميرسم اول از همه خودم ميشناسم که واقعا چی دوست دارم! چی ميخوام! چطوری ميخوام یا دوست دارم زندگی کنمکه الان دیگه دیرشده،چون دیگه نمي تونم خودم تصميم بگیرمواسه زندگی مشترک،تازه ازطرف مقابلم به شناخت رسیدم،تازه فهميدم هدفاش چین؟تازه فهميدم دلیل یه سری از کارش داشتن چه افکاری ب
امروز آخرین امتحان ترم سوم هم تموم شد. زمان داره خیلی زودتر از اون چیزی که انتظارش رو داشته باشم مي‌گذره(کلیشه) در واقع از اولین روزی که من پام رو گذاشتم توی دانشگاه این باید نهمين ترم من مي‌بود. باورش سخته که این همه زمان از اون روز گذشته باشه. که اولین بار نشسته بودیم روی صندلی هایی غیرنیمکت! اونم چه صندلی‌هایی؟! پلی تکنیک تهراااان. با شعار ما پلی تکنیکی هستیم، پلی تکنیکی هستیم ، ما شیر فلانیم و . . که فی الواقع تا همين فارغ‌التحصیلی بیشتر
های گایزامروز با پیام معذرت خاهی خاهرم بابت دیشب از خاب بیدار شدمبعدم نزدیک بود خاب بمونم اول کاری :)پاشدم رفتم سرکار و یه خامه عسل بردم به هوای اینکه سر راه بربری بگیرم و کارمند بازی دربیارم صبحونه مو تو بیمارستان بخورمکه بربریه بسته بود و خجالت کشیدم از بقیه نون بگیرم تاساعت سه فقط چندتا خرما خوردم :dی مریض تصادفی اوردن. یه عکس تو بخش تنها گرفتمدیگه اینجوریراستی گفته بودم تو بخش عاشق صدای یکی شدم بعد فهميدم متاهله؟ :dتو کل عمرم شاید سه چهار
     روزهای بَدی را گذراندم و گذشتم.، شایدم هم نَه، هنوز.نگذشته ام. تردیدهایم کَم تر شده اما باز هم مي گویم صبرم مي باید. دیگر چه مي خواهد بر سرِ این آوار بیاید؟مي گردم و مي جویم و نمي یابم، نمي بینم؟!، نمي دانم. 2:44هیچ چیز نیست که به من بگوید،خواهم رسید. رسیدن یک چیزِ دور و بعید مي نماید اما من، عمرم را داده ام و این اصلا و ابدا، شوخی نیست.وقتی به مرگ نزدیک شویم، خواهیم فهميد که نَه، شوخی نبوده و نیست.اما همين من، مرگ را نفهميده ام؛ تنها همين ک
سلام .
خیلی دلم برای بنی تنگ شده .
وقتی مادرم مرد بدترین و سنگین ترین حجم دلتنگی عمرم رو تجربه که و بعد از ۵ سال بهش عادت کردم.وقتی پدرم مر د زخم دلم عميق تر شد هميشه از خدا مي خواستم یه راه ارتباطی بین من و مامانم برقرار کنه حداقل بدونم حالش خوبه وقتی مي رفتم سرخاکشون داغون تر مي شدم.برای همين دیگه اصلا نرفتم اونجا،  مي خواستم فراموششون کنم .بعد از ۵ سال تقریبا به نبودنشان عادت کردم به اینکه چنور باید رو پای خودش وایسه،  حس کردم موفق شد
هميشه با نگاهی مرا خریده ای، بی اینکه خوب و بدی را اینجا به حسابم
بنویسی!که اگر ميخواستی حساب کنی، همين جا حساب من با این اعمال یکسره بود!
آن هم مستقیم اعماق آتشت.
اما بخت یار است و من مسافر تمام فصل هایی هستم که تو مرا مي نگری. و
سرمست از رُخ به رُخ شدنم با تو، همچون کودکی سرخوش از مهر مادر، تا تو
نگاه مي کنی بساطِ دلم را جمع مي کنم و مي آورم درست، کنار آسمانت پهن مي
کنم.
نه! خوب ميدانم باز هم اشتباه از من است، و تو داری نگاه مي کنی و من
آنقد
امروز خیلی وقته شروع شده. از وقتی بیدار شدم نشستم پای زبان از اول همه رو دارم ميخونم خدا کنه نمرم خوب بشه. بی دقتی نکنم یه خورده هم استرس دارم چون تا قبل این کلاس هرچی امتحان زبان دادم افتضاح بودم فقط یه بار ۱۹ شدم اونم فاطمه کنارم نشسته بود همه چیو از رو اون نوشتم:دی معلمم اینقدر سر بود که نفهميد. دانشگاهم یه بار پنج شدم ! دوباره برش داشتم پاسم کرد این یکی استاده. ميخوام بگم ادم ممکن واقعا ندونه یا بلد نباشه فقط باید تلاش کنه تغییر بده وضعیت رو.
دومين یا سومين سحر ماه رمضون سال ۸۸ بود که پدربزرگ عزیزم سکته ی مغزی کرد و به کما رفت.
هیچ چیزی برام غم انگیزتر از دیدنش رو تخت بیمارستان نبود.
به زورِ دستگاه ها نفس مي کشید و هر چی صداش مي کردم بی فایده بود. دکتر مي گفت صداتون رو ميشنوه ولی مگه ميشد صدام رو بشنوه و جوابمو نده؟
فقط دو روز رفتم ملاقاتش،بعدش همه ی نوه ها جمع شدیم تو خونه ی پدربزرگ تا منتظرش بمونیم.
یادم نیست دقیقا چند روز بعد بود اما یادمه اذان ظهر رو گفتن و همه ی نوه ها آماده ی نماز
خیلی دوست دارم جواب ندی. یکی از هدفن‌ها را از گوشم بیرون مي‌کنم. ميخواهم قطع کنم. نمي‌دانم چرا دوست ندارم جواب بدی و از این دلیل نداشتن کلافه ميشم اما قطع نمي‌کنم. بدون دلیل قطع نمي‌کنم. برخلاف دیروز و پریروز اینبار جواب ميدی. من اما همين امروز نمي‌دانم چرا نميخواستم جواب بدی. صدای بچه از پشت تلفن ميآید. حالم را مي‌پرسی ميگم خوبم و حالش را ميپرسم. ميگی چه خبر ولی من توجه نمي‌کنم. حال بچه‌ را ميپرسم. مي‌خندی. من کم‌کم صدای خنده‌هایت یادم
صبح قبل بیدار شدنم خواب ميدیدم با مردی هستم که ظاهرش جذابه و خیلی با لطافت و دقت و محبت باهاش برخورد ميکردم اما ميدیدم با دخترای دیگس(توی جمعی پر دختر وارد شدیم یهو گف شما همتون همو ميشناسید؟ گفتیم اره یه ترس تو چهرش اومد  واز جمع فرار کرد! دنبالش ميرفتم و دروغاش رو ميشد برام و وقتی منو ميدید ماست متلیش ميکرد و دوباره یکم بعدش دروغی ميگفت و دوباره دستش پیشم رو ميشد. یه جا رسیدم رفتم داخلش مث اتاق بود و با یک دره نیمه واردش شدم دنبالم اومد که با
طی یک اقدام ناگهانی پا مي‌شیم مي‌ریم بیرون که مثلا یکم یادمون بره فردا/پس‌فردا نتایج رو مي‌خوان بزنن،ولی دوباره مثل الان مي‌رسم خونه و ميشينم سر تخت و قلبم تند مي‌زنه خیلی تند.داشتیم فکر مي‌کردیم چه‌قدر خوب مي‌شد اگر مي‌تونستیم چندین سال آینده‌مون رو با هم باشیم،چه‌قدر تصورشم دوست‌ داشتنی بود ولی کی مي‌دونه؟!
چه‌قدر از آخرین باری که دوتایی بیرون رفته بودیم گذشته بود.هرچه‌قدر بیشتر مي‌گذره مي‌بینم تصميمای ۱۶-۱۷ سالگی‌مون چه
راستش من به تازگی با سیستم طراحی ورد پرس آشنا شدم.  در واقع این واژه رو مي شناختم ولی از ابهت کلمش ،  مي ترسیدم سمتش برم ‌ و متاسفانه این باعث شد عمرم رو الکی در سیستم های بلاگ دهی به درد نخوری مثل بلاگفا و بیان و . تلف کنم . 
شما ميتونی از سایت های مختلف هاست و دامنه رایگان بگیرید و وردپرس رو روی هاست خودتون ذخیره کنید . ( البته من توصیه مي کنم هاست و دامنه اختصاصی خودتون رو بخرید ) 
دوستان وبلاگ نویس عزیز: تا کی مي خواید تو سیستم محدودی مثل همين
دل زارم فغان کم کن
تو اشک از دیدگان کم
کن
غم و ناله ز جان کم
کن
 
وای چه ناله‌ها که
از دل به راهت نمودم من
بهره‌ای از آن به
عمرم به جز غم ندیدم من
 
مرا کشته نگاه تو
نشينم چشم به راه تو
که بینم روی ماه تو
 
گشته سجده گاه من ماه من کعبه رویت
دل شده اسیر دام خم و تاب گیسویت
 
بازا و بنشین یکدم که به لب آمد جان عزیزم از انتظارت
قهر و جدایی بس کن که بسته‌ی دامم مرغ دل شد شکارت
بهر تو مي‌سوزد دل ولی تو نداری ز حال زارم خبری
آه جگر سوزم را به دل تو
و وقتی اون حرفا رو شروع بکنم
قطعا باید براشون یه برچسب جداگانه انتخاب بکنم و تا آخر عمرم درمورد این
موضوع بنویسم . ولی تا ميام بنویسم ميگم نه بیخیالش تو سایت
جدید بنویسشون ! الان خوددرگیری سایتی_ وبلاگی گرفتم ‍♀️‍♀️
من
اتاقم تو تابستون از بقیه نقاط خونه ۱۰ درجه خنک تره . بعد نصف شب بقیه
گرمشونه ولی هوا برای من عادیه . اونا ميرن کولر روشن ميکنن . و اتاق
من هواش دقیقا مثل اواسط آبان ميشه و با افتخار اعلام ميدارم که بنده
دارم س
چهارسال پیش امروز.
همه لبخند داشتیم.همه خوشحال بودیم.همه به هدفی که ماه ها براش تلاش کرده بودیم رسیده بودیم.همه فکر ميکردیم تا آخر باهميم،دیگه سختی ها تموم شده،همه یه طوری برا خودمون رویایی ساخته بودیم که مطمئن بودیم بهش ميرسیم،اما سرنوشت نخواست.نخواست خوشحالیمون رو ببینه. نخواست شاهد خنده هایی باشه که از ته دل بودن.
از هم جدا افتادیم.
الانم خوشحالیم اما بعد از شکست هایی که هنوز که هنوزه ازش یه چیزایی باقی مونده.
هنوز بعد از چهارسا
بدون شک اگه از من بپرسن ؛ محبوب ترین خوراکی مورد علاقت چیه . ميگم بستنی :)) . لعنتی ميتونه منو از بدترین حالت ممکنم به بهترین حالت ممکنم تبدیل کنه :)) . همدان که بودم تو برف و بارون و آفتابی و هر جوری که بود بستنی رو ميخوردیم با بچه ها . مخصوصا نفس که یک پایه اصلی بستنی خوردن بود . خودش اصن از من اعتیادش بیشتر بود . خلاصه وقتایی که ناراحت بودم یا عصبی . بچه ها بستنی ميخریدن که سرحالم بیارن . اونموقع که شایعه ممنوعیت خوردن بستنی ن بود . بچه
اپیزود اول: سختترین قسمتِ کراش زدن رویِ یه دوست چیه؟ اینکه نمي‌تونی بهش بگی و مي‌ترسی دوستی‌تون بهم بخوره؟ اینکه نمي‌دونی خودتو ترجیح بدی یا دوستی‌تونو؟ هرچی هست من تو این سختترین قسمتش گیر افتادم.
اپیزود دوم: امشب با گیانک و فاطمه رفتیم بیرون. گیانکو اگه بخوام توصیف کنم فقط مي‌تونم بگم beautiful mind. چونکه ذهنش اونقدر قشنگه که کاش مي‌تونستم ذهنشو ببوسم و بردارمش برایِ خودم. دوست داشتنی یا هرچی. قشنگ‌ترین بودنو داره معنی مي‌کنه برام.
اپیزو
چند روز دیگه نوبت مشاوره دارم و هر دفعه که یادش مي‌افتم خوشحال مي‌شم. الان یه سالی هست که فهميده‌ام یه سری مشکلات اساسی دارم که باید حل بشه.
یکی از بهترین مدل‌هایی که وضعیت منو توصیف مي‌کنه اضطراب عملکردی (anxiety performance) هست؛ یعنی وضعیتی که شما موقع انجام کاری اضطراب دارید. در مورد من قضیه این‌طوریه که اگه احساس کنم تو کاری به اندازه کافی خوب نیستم به شدت استرس مي‌گیرم و با سرعت هرچه تمام‌تر از اون موقعیت فرار مي‌کنم.
سال‌های زیادی از عمرم
یک
طرح نو، یک حرف تازه یک عدد خودکار
یک برگ کاغذ، یک غزل، یک چشمه، یک گار
دو
چشم  پر شوق و یکی قلب پر از اميد
دستی به سوی آسمان، شب تا سحر بیدار
یک
جانماز و مهر با صد دانه ی تسبیح
با یک مفاتیح الجنان، یک یار، یک دلدار
یک
جلد قران مجید و شاخه های گل
در یک شب رویایی و همرنگ با ابرار
یک
آینه یک قلب پاک و ساده، یک توفیق
توفیق  مي خواهم  فقط توفیق یک دیدار
گر
پرده بردارد ز رخ دلدار در آن شب
هوش از سر من مي برد دیدار آن رخسار






من
با همين رویا خوشم در
+ من اصول شخصی زیادی دارم.
که هروقت حوصله‌ام سر برود حاضرم تک‌تکشان را زیر پا بگذارم.
_____________________
+ آدما وقتی حوصلشون سر ميره فک ميکنن دل تنگ شدن
_____________________
+ من واقعا به داشتنه دوست و رفیق نیاز ندارم
این حس فقط یه توهم در اثرِ شدتِ بیکاری بود
رفیق اینجوریه که وقتی نداریش حس ميکنه باید باشه
اما وقتی هست روزی صد بار آرزو ميکنم
که بره خلاص شم از شرّش
_____________________
+ دارم یه مجموعه مقاله کوتاه مينویسم از تجربه هام:
    _ راهکار های خلاصی از حسِ کاذب ت
کلی اتفاق افتاد که دلم نیومد ننویسمشون،عروسی م.ع هم تموم شد(24 م) و به چشم همزدنی گذشت،نه آرایشگاه رفتم نه زیاد وقت گذاشتم روی آرایشم،راستش خیلی بی حوصله بودم حتی چندبار به سرم زد که نرم مراسم و بگم مشکل پیش اومد‌.اما کم کم بهتر شدم و اماده شدم و رفتم،قشنگ شده بود =) کاش زندگی مشترکش هم مثل چهره ش قشنگ باشه و خوشبختی حس کنه.
آخرای شب پیام های باب به ف.ح رو خوندم،غمم گرفت،عکس پارتنرش رو واسش سند کرده بود،یادم رفت بگم فلانی!گفتم باب!ببخشید.
ف.ح لحظ
از وقتی فهميدم که اجداد ما روس هم بودند حتی! خیلی دلم مي خواست زبان روسی یاد بگیرم و برم اونجا رو ببینم! شاید به این دلیل که من آوميم که خیلی به رگ و ریشه افراد اهميت ميدم!خب عربی رو تا حد قابل قبولی بلد بودم! و ترکی هم تا حد بخور نميری یاد گرفتم! اما روسی هنوز برام جالب و دست نیافتنی به حساب مياد.
الان داشتم نقشه جهان رو مي دیدم و دلم مي خواست همه جا رو ببینم. بیگانگی من با جغرافی ازونجایی نشات مي گیره که تو دبیرستان 40 تا سوال مي دادند بهمون برای
دیروز صبح خواب عجیبی دیدم. یعنی دوتا دیدم ک اولیشو بیخیال.ولی دوميش خواب دیدم رفته بودم مکه ! بله. اینقد عجیب ! بعد توی خواب داشتم فکرميکردم ک من چی کار کردم چی خوندم ک این سفر نصیبم شد.یاد ی دعایی افتادم ک گفته بود اینو بخونی تا حج نرفتی نميميری بعد باخودم گفتم نه منکه نخوندم اینو پس چطور تونستم بیام مکه! در یک حالت خرذوقی خاصی بسرميبردم ک نگو و نپرس. اونجا فکرنکنم ی چندنفردیگه ام بودن باهام. بعد من باهمون مانتوشلوار معمولی بودم نه لباس اهرام.
چندسال پیش شبهاکارم این شده بود که سرک بکشم ببینم وقتی همه ی اعضای خانواده به یک خواب عميق فروميرفتن،دفترخاطراتم رو بازميکردم و شروع ميکردم به نوشتن ازهمه چیزوهمه جا،ازارزوهاورویاهام تاحرفهاوداستانهاو خیالبافیهای واینده ووبعدهم دفترخاطراتم رو جایی مخفی ميکردم که مامان نتونه پیداکنه،حرف خاصی توش نبود امادلم نميخواست کسی اوناروبخونه،به شدت روش حساس بودم حتی وقتی هم ازمهمونی به خونه برميگشتیم سریع ميپردم تواتاقم روببینم دقیقاسرجا
     در اثنای زندگی! من، یک فراموش شده ی متحرک الکالبدم؛ یک تنگنای بدونِ راهِ گریز. خودم هم نمي دانم چه بود، چه شد و چه خواهد شد! خیلی چیزها را از دست داده ام و شاید ارزشمندترین شان، همين "عمرم" باشد .   در حیرت زدگی و سرگردانیِ مرگِ یک زن، هستم که شاید تا مُدَّتِ مَدیدیباورش نکنم. خیلی وقت ها، نمي توانی خودت، بودنت، نَفَس کِشیدنت، خواب و خیزت را باور کنی، چه برسد به سایرین. بگذار ندانم که کجای این لحظه ها، موجودِ بی شکلِ مرگ، در حالِ قُعود
ميبینم که کم کم دارید آماده ميشوید برای تحویل سال. کی سفره هفت سین رو چیده؟ حمام آخر سال رفتید؟ آرایشگاه چی؟ و
زمان خیلی زود ميگذره، خیلی خیلی زود، قدری زود که چند نفسی دیگر باید سر سفره هفت سین 99 بشینیم.
من تو این پست قصد ندارم که سال 98 را تبریک بگم، نه.
چندروز پیش بین وبلاگ های مورد علاقه‌ام که مي‌چرخیدم رسیدم به وبلاگ حوا خانوم که تازه بروز شده بود، مطلب پست جدیدشون رو که خوندم انتهای پست یک سوال پرسیدن که در این پست ميخوام مفصل به اون سو
یه فکری که از دیروز ناراحتم کرده اینه که چرا هميشه به کم قانعم!با اینکه ميدونم مغزمون ما رو به سمت جایی ميبره که بهش فکر ميکنیم، اما بازم شیوه ی تفکرم رو عوض نمي کنم.
یه بازیگری بود انگار سال ها پیش، مجری ازش پرسیده بود چند سال ميخوای عمر کنی؟ گفته بود 300 سال 500 سال! هر چقدر بیشتر بهتر! از خدا ميخوام بیشترین حالت عمرم رو داشته باشم! چرا براش آرزو نکنم!
ولی من متاسفانه، اینقدر برای خودم موانع ذهنی ميسازم که همين موانع بهم آسیب ميزنن.
ترم اولی که ار
 ﻋﺴﻞ ﺑﺎﻧﻮ
 
 ﺳﻴﺎوش ﻗﻤﻴﺸﻲ 6/8 سنگین        
 Dm                                                C                     Dm 
عسل بانو هنوزم پیش مائی         اگر چه دست تو تو دست من نیست
Dm                                                      C               Dm هنوزم با تو ام تا آخرین شعر         نگو وقتی واسه عاشق شدن نیست
Dm      C       Gm                        F       C               Gm  Dm
 حالا هر جا که هستی باورم کن                بدون با یاد تو تنها ترینم
Dm   C          Gm           
فکرش را هم نمي کردم که این قدر زود تمام شوند؛ انگار همين دیروز بود که در کلاس مي نشستیم و از پشت پنجره ، پاییز را تماشا مي کردیم و زنگ های انشا معلم مان آهنگ پاییز عاشق است را مي گذاشت و از ما مي خواست انشا بنویسیم و  تازه آن زمان بود که واقعا دوستش مي داشتم حتی با اینکه غروب هایش غم سنگینی را بر دلم مي گذاشت، با این همه در آن زمان بسیار عاشقش بودم ؛ و آنقدر زود به اتمام رسید که نفهميدم چه گونه شروع شد واقعا با گوش دادن آهنگ پاییز عاشق است دلم تنگ
ترانه سرای عزیز، سلام!
همين اول برایت بنویسم که متاسفانه نامت را نمي دانم و باید ببخشی ام. ماجرا از این قرار است امشب کسل شدم و هوس کردم چند آهنگ شاد و پاپ ِ شش و هشتی download  کنم و بنشينم و گوش کنم شاید موسیقی حالم را سر جایش بیاورد. راستش ملغمه ایی از ده دوازده آهنگ گرفتم و شروع کردم به گوش دادن و از شانس بد یا خوب تو اولین آهنگی که گوش دادم، همين آهنگی ست که تو دوست عزیز برایش ترانه ایی نوشته ایی و صدایی خوب و پخته آنرا خوانده. اسم خواننده را مي ب
و عزیزم، واقعا به ندرت زندگی‌م انقدر شلوغ بوده. به ندرت انقدر به چیزای مختلف مجبور بودم فک کنم. نمي‌دونم نوشتن مي‌تونه کمک کنه یا نه. 
مي‌دونم که همه‌ی اینا برای اینند که تميز بشم، و مي‌دونم که لازمند. صرفا نمي‌خوام کل عمرم در حال تميز شدن باشم. 
دیروز در نهایت شروع کردم به تلاش کردن تابستونی. آهنگهای قدیمي‌م که از سر ترسیدن از گوش‌ کردن به آهنگ‌های جدید گوش مي‌دادم، پاک کردم و آهنگ‌های جدیدی رو شروع کردم. با وجود ابن که بی‌نهایت سخته،
خدا با خودتم 
با خود خود خودت 
۳۶ ساله امروز افتاده مرده 
درسته؟ 
منم دارم ۳۴ ساله ميشم 
اون حاجی بوده 
حتتتتمي که زن و بچه هم داشته 
من حاجی نیستم هیچی نیستم زن و بچه هم ندارم 
من بميرم فقط یه جا خالی ميشه یه بیکار بیاد سر کار 
یعنی نفع هم داره مردنم 
من زنده بمونم جز مایه خنده و شوخی پسرها چی ام؟ جز اینکه پسره امروز ميگه ميخوام ازدواج کنم و من ته دلم ميگم خوشششششششششش به حالت که مي تونی تصميم بگیری 
نه مثل من که امشب رفتم دم طلافروشی ها انگشت
و بالاخره به خواستگار محترم گفتم نه.درحالی که خونواده خیلی اصرار داشتن که هنوز خیلی زوده و خودش ميگفت که باید فرصت بدیم به خودمون و برخلاف من اون خیلی به این رابطه اميدواره .ولی لنگه بابام بود و من نميخواستم که زندگیمو با یکی مث بابام ادامه ادامه بدم
یه مرد سالار کامل.یه شه کامل که فکر ميکرد حتی شخصی ترین کاراش وقتی قراره تو خونه انجام بشه فقط یه زن باید انجام بده و من دلم نميخواد بقیه عمرم فکر کنم کلفت کسی هستم(هرچند کلفت بودن یکی از شغ
به نام خداوند بخشنده مهربان.
 به نام خدایی که جز به فضل و بخشش او اميد نبستم و جز از عدالت او نهراسم و جز به سخن او اعتماد نکنم و جز به ریسمانش چنگ نزنم.
تنها به تو پناه مي آورم ای خداوند بخشایشگر مهربان از ستم و دشمنی و مصائب روزگار و اندوههای پیاپی و پیشامدهای ناگوار دوران و گذشت عمر پیش از مهیا شدن و توشه برداشتن
و تنها از تو راهنمایی ميجویم به سوی آنچه خیر و صلاح من در آن است
و فقط از تو یاری ميخواهم در آنچه پیروزی و رستگاری با آن همراه اس
چند روزی بود ارتش مورچه‌ها به اتاق من بینوا هجوم آورده بودند. اوایل فقط اطراف دیوار رژه مي‌رفتند، من هم کاری به کارشان نداشتم و اطرافشان نمي‌نشستم. اما از دیروز و امروز به سمت کتابخانه‌ام هجوم برده بودند و نزدیک کتاب‌هایم کشیک مي‌دادند. خب من هم احساس خطر کردم و علیرغم ميل باطنی‌ام جاروبرقی را برداشتم و به سمتشان گرفتم. خدا شاهد است همين الان که دارم برایتان این ماجرا را تعریف مي‌کنم گریه‌ام گرفته. با چه سنگدلی لوله‌ی جاروبرقی را به س
دوست گفت: ای بابا  چقدر دنیا کوچیکه.بابت این که با یکی از همکلاسی های ده سال پیش جناب دوست در هزار کیلومتر دورتر از اینجا،  امروز!  من ده متر بیشتر فاصله ندارم!
اما نگفتم که ای دوست عزیز تازه فهميده ام دنیا خیلی خیلی خیلی بزرگتر است از اندازه ای که طی سالهای عمرم تخمين زده بودم . شاهدم این که بیخ گوش من کسی که جای مادر و خاله و کس و کارم مي شود حسابش کرد یک ماه طولانی پر از اشک و هول و هیجان را یک ماه طولانی پر از فاصله این جهان و آن جهان را طی کرد
متن های رمانتیک زیبا برای بیو پروفایل
دنیا هم که از آن تو باشدتا زمانی که درون قلب یک زنجایی نداشته باشیتا درون آوازهای عاشقان زنیزندگی نکنی و سهمي ازدلشوره های زنی نداشته باشیفقیرترین مردی …
******
متن رمانتیک برای تبریک تولد همسر
امروز یک انسان فوق العاده خاص متولد شده و آن شخص تو هستیتولدت مبارک مهربانم …
******
متن رمانتیک برای تبریک سالگرد ازدواج
روزی که تو همسرم شدیشادترین روز زندگیم بوددوستت دارم آرام جانمسالگرد عشقمون مبارک!
******
مي خ
یک جایی از سریال شرلوک، موریارتی قبل ازینکه خودش را بکشد برگشت و به شرلوک گفت که تمام زندگیش به دنبال یک حواس پرتی مي‌گشته تا اینکه شرلوک را پیدا کرده. یکی که اندازه‌ی خودش باهوش باشد. ولی حالا دیگر اورا هم ندارد چون خیلی وقت پیش شکستش داده است.
حقیقت هم همين است. اصلا بگذاریم به پای تنبلی که این یک سال گذشته را هیچ درس نخوانده‌ام. بهتر اصلا. مگر بچه‌های خرخوان احمق این مدرسه انرژی شان را از کجا ميآورند برای درس خواندن؟ از انگیزه. انگیزه‌ای
چراا بعضی خانم ها انقدرررر دوست دارن حرف بزنن؟؟
نمونه اش بنده.
البته چندساله که خودم رو خیلی محدود کردم
ولی بچه که بودم، از اینهایی بودم که یک ریییییییز حرف ميزدم :)
قوه خیالم هم قوی بود
یه عالمه چیز هم ميساختم و ميگفتم.
بعد کم کم یاد گرفتم که بنویسم.
نوشتن رو که شروع کردم حرف زدنم کمتر شد.
کمتر
و کمتر.
الان به جایی رسیدم که به زور از زبونم حرف مي‌کشن.
اماا.
خب این جلوی انحرافاتی رو گرفت، ولی خیلی هم خوب نبود.
چون من تنها شدم. چون روابط اجتماعی
فرض کن من فراموشکارم تو بیا یادم بیارکه اولین بار که دیدمت تو بدترین روزای عمرم بود ک چشمم از هرچی مرده بیزار بود تو اون روزایی ک بدترین بحران زندگی ما بود و شروع شد. ت  قدیمي ترین یادگاری اون روزایی تو شاهدترینی.وقتی ک برای اولین بار با چشمای خیس دیدمت هیچوقت فکرنميکردم آخرین بارهم همين چشما دوباره تکرار بشن. من اما تصور دیگه ای داشتم.حالا من هروز باخودم مرور ميکنم روزهامون رو بدون اینکه یادم باشه.بیاباهم مرورکنیم و بخندیم. بیا باهم تکرار ک
سالها پیش، همان روزهای خوش و ناب کودکی وقتی ترنم لطیف بهار در دقایقم
جاری مي شد؛
مي دانستم امسال سال بهتری خواهد بود. بدون اینکه کاری
متفاوت انجام دهم؛ آن سال بهتر از سال های قبل مي شد.
شاید آن روزها تنها
تفکر خوب بودنِ سال نو مي توانست سالی خوش را برایم رقم بزند و اما این
سال ها، دیگر مثل روزهای کودکی هایم شاد و خوب نیست.
دیگر این "من" دیروز
بزرگتر شده و حالا مي فهمد این خوبی های دیروز هم شاید به خاطر همان کوچکی
خیالش بوده.
مي خواهم بغض
اینو چند روز پیش تو مستی نوشتم توی گوشیم که بعدا توی این وبلاگ منتشرش کنم
ولی خیلی برام جالبه که یادم نیست منظورم با چه کسی بوده دقیقا!
متن این بود:
بهخداتاروزیکهزندهایوبیمنباشیداریگناهميکنی
گناهیدرحدخیانت، خیانتی کهبعدازیهسالدلدادگیکردی
توتاآخرعمرتگناهکارميمونیومنتاآخرعمرموفادار
من.
دختری در ابتدای خلق قشنگترین رویاهای از دست رفته اش.
چند وقتی ميشه یه اشفتگی تمام دنیای درونی ام را پر کرده و وقتی مي گویم چند وقت. منظورم چند روز یا چند ماه نیست. منظورم چندساله!!!
بذارید رک حرف بزنم. ميخوام از سدی حرف بزنم که بین من و رویاهام قرار گرفت. از غول بی شاخ و دم کنکور که حال بدو انداخت تو وچودم
وقتی در تضاد با دنیای درونیت باشی. یعنی تو واقعیت زندگیتو ميبازی. یعنی دلت یه چیزی ميگه ولی عمل تو با انتظارات بقیه هماهنگ تره
و حالا بزرگت
زولا رو ميشه یه بازی مثل کانتر ۱.۶ دونست که یکم بافت هاش با کیفیت تره و رنگ و لعاب داره و و زبان فارسی داره و کاراکتر هاش هم چند جمله فارسی بلغور ميکنن و حالت های متفاوتی برای بازی کردن داره. بازی توی ترکیه ساخته شده ولی خب کسایی پیدا شدن که نه تنها اون رو فارسی سازی کرد بلکه چندتا سرور هم تو ایران واسه ایرانیا واسش ساختن. بازی کردنش مجانیه ولی کمي هم  pay to win هست. در حالی که پینگ ایرانیا بطور متوسط تو بازی های آنلاین خارجی ۱۳۵(خودم ۱۲۰) ولی ميانگی
همه چیز سرجای خودش هست:لباسها،استکانها،قندان،سماور،اجاق گاز،پتوهاو بالشها اما اویی که بایدباشد نیست،گلهای گلدانهازردوپژمرده هستن و یک هفته ای ميشود سماور به جوش نیومده تاچایی تازه دم خانه را عطراگین کند،قناریهاگوشه قفس کز کرده اند ونميخوانند گویی اوازشان را گم کرده اند،هیچ قابلمه ای رو اجاق نیست وغذایی پخته نشده و همه چیز گویی در یک مه صبحگاهیی ان هم ازنوع پاییزی پنهان شده،سجاده اش بعد از خوانده اخرین نماز_نمازصبح_بازنشده و نجوای دعا
همه چیز سرجای خودش هست:لباسها،استکانها،قندان،سماور،اجاق گاز،پتوهاو بالشها اما اویی که بایدباشد نیست،گلهای گلدانهازردوپژمرده هستن و یک هفته ای ميشود سماور به جوش نیومده تاچایی تازه دم خانه را عطراگین کند،قناریهاگوشه قفس کز کرده اند ونميخوانند گویی اوازشان را گم کرده اند،هیچ قابلمه ای رو اجاق نیست وغذایی پخته نشده و همه چیز گویی در یک مه صبحگاهیی ان هم ازنوع پاییزی پنهان شده،سجاده اش بعد از خوانده اخرین نماز_نمازصبح_بازنشده و نجوای دعا
 اولین روزی که نون را دیدم ازش خوشم  آمد.یک هفته بعد باهم دوست شدیم.
مودب ترین،خوش اخلاق ترین،زرنگ ترین،هنرمندترین ،مهربان ترین،منظم ترین.اصلا به نظرِ من و همه دانش آموزان و دبیرانِ مدرسه مان تمام ترین های خوب دنیا برای او ساخته شده است.
از مدت دوستیمان دو سال بیشتر نگذشته بود اما کاری نبود که باهم نکرده باشیم.سال دوم راهنمایی دومين روز مدرسه معلم پرورشی و ناظممان مرا صدا زدند دفتر. گفتند امسال هم مسئول نمازخانه مي شوی؟گفتم نه خانمگفتند
ایستاده‌ام روبروی گلدان‌رز‌های قرمز و با قیچی شاخه‌های بلندشان را کوتاه مي‌کنم، خار یکی از گل‌ها در انگشت سبابه‌ام فرو مي‌رود، عینک دایره‌ایم را بالاتر مي‌آورم و موهای افتاده بر گوشه‌ی چشمانم‌ را به کناری مي‌زنم، با دقت خار را از دستم بیرون مي‌کشم و دوباره به سمت شاخه‌ی رز گوشه‌ی گلدان خم مي‌شوم که گوشه‌ی روسری گلدار سفیدم کشیده مي‌شود، مي‌چرخم و آلفرد خندان را مقابلم مي‌بینم، بعد از سلام و احوال‌پرسی حال مادرش را مي‌پرسم و
به این امر معتقدم هر وقت احساس کردم که استاد صبر شدم در چندقدمي لبریز شدن کاسه‌اش هستم، و بله. تا جنون فاصله‌ای نیست از اینجا که منم.
دلم مي‌خواد همه‌چی رو ول کنم و زندگی یک‌ساله تو روستای آباء و اجدادی‌ام رو شروع کنم؛ البته سال اول آزمایشیه. 
یعنی یه جوری خودم رو با کار خفه کردم که مي‌ترسم از هرچی کتاب و متنه زده بشم؛ بدی‌اش اینجاست که هیچ اجباری درکار نیست، صرفاً انتخاب خودمه. بدی‌اش اینجاست که زندگی‌ام داره تک‌بعدی مي‌شه.
با اینکه
 
 
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمي باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه مي باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="AutoStart" value="False">


 
پی نوشت1
یکی از بهترین شعر هایی هست که تا به حال تو عمرم شنیدم اميدوارم شما هم خوشتون بیاد:))
اگه خوب ضبط نکردم ببخشید دیگه.
اما به هرحال اميدوارم خوشتون بیاد:))
پی نوش
سلام
اول این که تبریک به هرکی نتایج کنکورش اومده. دوم این که یادش بخیر. یادم نیست چند سال گذشته، فکر کنم 6 7 8 سالی شده؟ نه؟. اون زمانا من خیلی خیلی استرسی بودم. یادمه روزی که نتایج ميخواست بیاد سایت سنجش به مشکل خورد و یه روز تاخیر انداختن. یعنی روی هم 2-3 بار تاخیر خورد. 
من هر وقت خیلی استرسی ميشدم درد سینوزیتی تو سرم ایجاد ميشد و 4-5 ساعت طول ميکشید. راه درمانشم یا خوردن یه کیلو مسکن بود که تضمينی هم نداشت، یا این که کل زندگیم رو باید بالا ميوردم ط
سلام به همه
پسری 18 ساله هستم، امسال کنکور تجربی دادم اما نتیجه خوب نبود، من علاقه خاصی به رشته تجربی نداشتم، هر چند که توش ضعیف نبودم بلکه خوبم بودم و صرفا بخاطر رشته پزشکی و کسب درآمد و موقعیتش واردش شدم.
اما علاقه من بیشتر به رشته ریاضی هست. خانواده خیلی موافق نیستن به رشته ریاضی برم چون ميگن کار نیست و فلان و .، خلاصه اینکه من وسط درس خوندن برای رشته تجربی هی علاقه م به تجربی کم و زیاد ميشد و همين باعث ميشد درست نرم جلو.
خانواده و فاميل ما ا
یک روز گرم بهاری بود، در دل تاریکی غم‌بار سر ظهر. از آن غم‌هایی که آدم گمان مي‌کند از آسمان، به شکل موجودی دو سر و سه دست نازل شده‌‌، تا گلویت را بفشارند. نشسته بودیم روی صندلی‌های لهستانی روبروی قهوه‌خانه کوچکی که با بدسلیقگی تمام تزئین شده بود. در واقع داخل قهوه‌خانه آن‌قدر زمخت و زشت بود که به خودمان زحمت داخل شدن هم نداده بودیم. همان زمان که بیرون قهوه‌خانه را برای نشستن انتخاب مي‌کردیم، با خودم گفته بودم: این اولین بار در تمام سال
اگه امروز آخرین روز عمرت باشه چکار ميکنی؟.

این رو ساعت 8 شب بعد از پیام صوتی 3 دقیقه ای که همينجوری از هرجا حرف زده بود ازم پرسید. 

مثل هر روز امروزم دیر رسیدم و بازم دیدم که این پسره مثل هر روز اون گوشه ی راهرو نشسته و داره به شاگردش آلمانی یاد ميده. دیدم که نگاهش دنبالم کرد اما مثل هر روز یادم رفت!
بعد از کلاس مثل هميشه اومدم بیرون منتها تو حیاط جا نبود بنابر این نشستم تو راهرو با یک عدد تیتاپ و دنت. تو دنیای خودم غرق بودم. و هزاران کاری که باید
مـن اهدا کنندۀ عضو نیستم
ولی ميتوانم قلبم رابه تـو اهدا کنم
دوست ندارم رژیم بگیری
اندام تـو بی‌نقص اسـت
و مـن عاشق وجب بـه وجب آن هستم
 
**********
 
فکر ميکنم اقبال مـن بلند اسـت
چون تـو مي‌توانستی
هر مرد دیگری را در دنیا انتخاب کنی
و تصميم گرفتی مـن را انتخاب کنی
 
**********
 
بهترین روز زندگی مـن روزی بود
کـه با تـو آشنا شدم
اگر این درست باشد کـه عشق آسیب ميزند
مـن این ریسک را مي‌دذیرم
و تـو را تا آخر عمرم دوست خواهم داشت
 
**********
 
در طول روز هنگام
امتحانات به طور کلی احترام نگذاشتن به درک.فهم.ودر نهایت هوش دانش آموز است.(جمله ای از خودم!)
امتحانات درخشان وگل منگلی زیبا مون که بدستمون ميرسید هر دفعه حدود 80 درصد به انعطاف پذیری چشمان گرانقدرمون اضافه مي شد!بطوریکه الان خود بنده حدودای یه 400-500درصدی انعطاف چشم دارم!
بعد از یه مدت یه آقایی اومد به نام آقای بروز!.این آقای بروز خیلی مخ بود.ینی مخترع بود!بعد اومد به ما گفت بهمون کمک ميکنه (البته به داوطبا)که ایده هامونو عملی کنیم.حدود یکی
یادمه ترم هفت بودم و بایکی از سال پایینی هام منتظر بودیم تو ایستگاه اتوبوس و در حال گفتگوبا اینکه سال پایینی بود ولی از نظر سنی از من بزرگتر بود. داشتیم درباره ی اینکه من تصميم گرفتم برای ادامه تحصیل بجای ادبیات انگلیسی روانشناسی بخونم صحبت مي کردیم و یهو گفت من خیلی خوب ميتونم شخصیت آدمهارو ببینم.
منم با خنده گفتم خب ميشه شخصیت من رو هم تعریف کنی؟!
یه لحظه جدی شد و تو فکر فرو رفت
بعد گفت ميدونی شخصیت تو رو بخوام تو ساده ترین حالت ممکن توصیف کن
لباسای رسميم رو پوشیدم و حتی یه رژ شیک هم زدم :))رفتم دفتر دیدم همه رسیدن جز من! اما هنوز شروع نشده بود
همينطوری که با همه احوالپرسی ميکردم استادم اومد و اون خانوم مصاحبه گر! هم پشت سرش
گفت یک نفر داوطلب شه بقیه بیرون منتظر بمونن.و بله دیدم همه ی سرها به سمت من چرخید و منم سادگی!! کردم گفتم باشه :))
آقو! شروووووع کرد به سوال پرسیدن.انگار که مثلا بخواد هزارتا سوال رو توی یک ساعت بپرسه و عجله داشته باشه
تند تند و بدون مکث ميپرسید و اجازه نفس کشیدن هم ب
بعد از پنج تا امتحان پشت سر هم، خسته و کوفته از اتوبوس پیاده شدم. نزدیک ترین راه به خونه، کوچه ی مدرسه بود. همون کوچه ی پهنی که سه تا دبیرستان داخلش هست.دخترا با روپوش های بد رنگ و مقنعه های کم و بیش کج و کوله و صورت های بی آرایش دم در مدرسه ایستاده بودن و حواسشون به بلندی صداشون نبود. از کنارشون گذشتم و یک آن فراموش کردم که من دیگه متعلق به این جمع نیستم. که دو سال ازشون بزرگترم. که کارت متروی دانشجویی دارم و دو سال بعد قراره کلاه فارغ التحصیلیم ر
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب