نتایج پست ها برای عبارت :

من گوه خورد بکش بیرون

همه نشدن‌ها با تو آغاز شد. بعد از تو دیگر هیچ چیزی نشد. دست به خاکستر زدم طلا که نشد هیچ، به طلا هم که دستم خورد، خاکستری شد و بر باد رفت. حکایت عمر و جوانیمان هم همین‌گونه رقم خورد. بانو پس از تو، هر روز نمی‌شود. بیا برگرد، و مسبب شدن‌ها باش!
به نام خدا
با عرض سلام و احترام خدمت شما همکاران و دوستان گرامی 
یادآوری : ممکن است سوال شود که آیا می شود هنگام طراحی سوالات  ،  لایه های باز خورد را به صورت دستی سفارشی سازی نمود ؟ ( از مسیر فید بک مستر نرویم )
البته طراحی آزمون را در مکان خودش به طور کامل توضیح خواهیم داد . ولی به دلیل اینکه جلسه قبل تنظیمات فیدبک مستر را توضیح داده ایم  در اینجا لازم است  تنظیمات دستی لایه های باز خورد نیز توضیح داده شود.
تنظیمات باز خورد صحیح ، غلط و دوباره س
سپاس گزاریم از صدا و سیما که خیلی ریز و مویرگی جهت منافع و خواسته های جناب پرزیدنت و دوستان و دوست دارانش اقدام و عمل می کند. یک نمونه اش کلاس های کنکور! از دیروز که نتایج کنکور اعلام شده تا همین لحظه ده ها مصاحبه با نفرات اول شده، مبنی بر این که از کتاب های کنکور استفاده کرده ایم از کلاس های کنکور نه. خوب! این به چه دردی می خورد؟! این دقیقا به همان دردی می خورد که جناب پرزیدنت می خواهد!
مولای من!
از ِ تو جهان چِکید و بزرگ شد:
ستونِ سنگی همواری
به درکاتِ ناهمواری!
و تخمِ مرغِ بزرگ شکست
و ذاتِ اقدسِ زرد
بيرون ریخت:
ج! گویی خمیره‌ی هر چیز.
*
اینک تو را سرشتم!
سرشتِ تو سنگ است
و سنگ خواهی خورد
و سنگ تو را می‌خورَد»
 
من از تمامِ تو شکستم
من از ذکورِ تو باریدم به خوابگاهِ علف.
و دنده‌های من از خونِ تازه می‌آید.
وقتی برادران برای بردن یوسف نزد یعقوب آمدند یعقوب گفت:می‌ترسم گرگ او را بدرد. مفسرین می گویند که اینها از کلام یعقوب یاد گرفتند که چه عذری پیدا کنند. آمدند و گفتند گرگ او را درید! برای متنبه کردن کودک، خیلی نباید راه های زیادی را جلوی پایش قرار دهید. مثلا به بچه می‌گویید: این توپ را نینداز، به لامپ می‌خورد. بچه در ذهنش تا به حال این نبود که توپ به لامپ می‌خورد. حال در ذهنش می‌گوید که اگر به لامپ بزنم چه می‌شود.؟حضرت رسول(صلوات الله علیه):هما
"سکوت را بر هم مزن.
نتیجه فریادها، 
پژواکی ست که نهایتا به خودت برمیگردد.
در سکوت اما،
قادر به شنیدن اسرار خواهی بود."
امروز توی باغ یه بچه گربه خیلی کوچولو پیدا کرده بودیم که فکر نکنم بیشتر از چند روز سن داشت چون گوشت نمی خورد ولی وقتی یه پاکت کوچیک شیر رو دم دهنش گذاشتم خیلی خوشحال شد و همه ش رو خورد. کلی به سرو گوشش دست کشیدم و وقتی کار می کردم همش بین پاهام با هر چیزی که اطرافش بود بازی می کرد. دوست داشتم با خودم بیارمش خونه ولی خب هم اجازه آور
احتمالا هر آدمی در قسمتی از زندگی‌اش به مسائلی بر می‌خورد که می‌توان آن‌ها را "مشکلات واقعی" نامید. مشکل واقعی، مشکلی‌ست که تمام دغدغه‌های چند ساعت، چند روز و چند ماه قبلت را به شکل مسائلی پیش پا افتاده و حتی مسخره پیش چشمت می‌آورد. مشکل واقعی، دغدغه‌های دیگران را هم پیش چشم تو مضحکه‌آمیز جلوه می‌دهد و شکافی عمیق بین تو و انسان‌های آسوده دیگر می‌کشد.
مشکل واقعی، یک مشکل ذهنی نیست که با نصیحت یا حرف زدن یا تغییر نگرش یا هر راه‌حل‌های
یه سوپه خوشمزه درست کردم تو خوابگاه که نگو و نپرس!!
خیلی راحت درست میشه!!
سوپ جو و قارچ الیت رو درست کردم تو یه قابلمه بعدش
 تو یه قابلمه ی دیگه نودالیت سبزیجات درست کردم.
بعدش این نودالیت که آماده شد
 ریختمش تو سوپ!!!بعدش جعفری تازه رو خورد کردم ریختم
 توشو یه مزه ی عاااالی داد بهش!!لیموی تازه هم ریختم آخرش. 
برای کنار غذا یه خورده جعفری رو خورد کردم و با
 پیاز خلالی و آبلیمو مخلوط کردم!!
امتحان کنین!!
تحریم ظریف منو یاد یه انیمیشن قدیمی انداختیادتونه یه خمیر کرم رنگ بود تو برنامه کودک؟ (خمیره شکل آدم بود همه کاری هم میکرد، یه بارم جورابشو میخواست بدوزه، دوخت به دستش، بعد جورابه رو کشید تو لامپ، دوخت به لامپه) قسمت جورابه رو پیدا کردم. ازینجا دانلود کنید.یه بار خواست گندشو جبران کنه، رفت جارو برقی آورد، اول خودش داشت جارو میکشید، بعد جاروئه قاطی کرد از دستش در رفت هرچی تو صحنه بود اعم از قاب عکس و میز و صندلی رو خورد، آخر سرم خود خمیره رو خو
بسم الله
یکی از مشکلاتی که دارم اینه که همسرم اهل تفریح و روابط با انسانها نیست
توی این مدت که ازدواج کردیم بيرون رفتن هامون به قصد تفریح به اندازه ای هست که با انگشت های دست قابل شمارشه.
برعکس من به شدت اهل تفریحم و بيرون رفتن و .
اما بعد از زیر یک سقف اومدن اکثر اوقاتم رو تو خونه بودم
گاهی کار هنری کردم که خورد تو ذوقم و ول کردم
چند وقت پیش با کلی التماس و خواهش گفتم نگاه چقدر هوا خوبه
خونمون نزدیک چندین باغ هست حیف نیست تو خونه بشینیم بیا هم
یه معلم دینی داشتیم که ادم خیلی خوبی بود. دوستم مجتبی یه روز که از اقای دینی کتک خورده بود خواست جبران کنه. یه روز مجتبی رفت یه قورباغه گرفت و گذاشت تو کشوی میز معلم. وقتی معلم کشو رو باز کرد قور باغه اب دهانش رو ریخت رو معلم و پرید بيرون. معلم هم خیلی عصبانی نشد و همه ما رو برد دفتر. مدیر گفت همه باید ولی هاشونو بیارن یا بگید کی بوده. هیچ کس چیزی نگفت مدیر به همه ما یه شیلنگ زد. یکی از بچه ها که خیلی ترسیده بود مجتبی را لو داد. و مجتبی سیری کتک خورد.
احمد کسروی می‌نویسد: جنبش مشروطه را تهران آغازید و تبریز آن راپاسداری کرد و به انجام رسانید. هر چند آدمهای کج اندیشی هنوز هممعتقدند که مجاهدان آذربـایجان یک مشت اوباش بودند و ستارخان، آنانسان نیـک نفس و مبـارز، راهزنـی بیش نبـود و تنهـا به خاطـر غارت و چپاول می‌جنگید.                                                *******************   در این جا خاطره ای از ستارخان سردار غیور ایرانی را می خوانیم:    من هیچ وقت گریه نکردم، چون اگر گریه می کردم آذربایجان
پیش از صدور فرمان، بحث سر این بود که  فرصت یک ماهه تعیین کنیم. اما نیروهای انتظامی به من گفتند که در آن صورت همه به آمریکا هجوم می‌آورند. 
باور کنید که داریم دیوار را طراحی می‌کنیم. بعضی‌ها فکر می‌کردند که من شوخی می‌کنم، اما من شوخی نمی‌کنم. دستکم در مورد این موارد شوخی نمی‌کنم 
دیوار را خواهیم ساخت. دیوار فوق‌العاده‌ای خواهد شد و بسیار مفید خواهد بود. کافی است از اسرائیل بپرسید که آیا دیوار به درد می‌خورد یا نه؟ بله، به درد می‌خورد و
قبل اینکه از شرکت چار بزنم بيرون برنامه نویس آقای شین به برنامه نویس آقای محتبی ف گفت جام بده صاف جلوی کولر هستم گفت اشکالی نداره جاتو با آقای رضا ف عوض کن !!! بعد برگشت سمت من گفت آقای رضا ف جاتو فردا با برنامه نویس آقای شین عوض کن گفتم جامو خیلی دوست دارم !!! قشنگ هر کی میرسه بهم یه چیزی بهم میگه و روی اعصابم راه میره !!!! بعدش برنامه نویس آقای احسان ه بهم گفت چرا قبول کردی ؟ گفتم قبول نکرده ام !!! خب فردا اعصاب خوردی دارم !!! یعنی از الان اعصابم خورد
یک سال قبل همین روزها بود، از شرکت بيرون اومدم و سر کوچه رفتم سراغ خودپرداز. وقتی کارم تموم شد پیرمردی با لباس شهرداری ازم خواست موجودی حسابش رو چک کنم، موجودی در حد ۴-۵ تومن بود. ابروهاش چروک خورد از شدت غصه، می‌گفت شهرداری قرار بود امروز پولمون رو واریز کنه.
دوست دارم سفر کنم به اون لحظه، یه پس‌گردنی محکم به خودم بزنم و بگم: مثل سیب‌زمینی تماشا نکن، ازش خواهش کن یه مقدار از عیدی شرکت رو ازت قبول کنه.» فکر می‌کنم بنده‌ی خدا به شیوه‌ای که ع
- چرا منو دید می‌زنی؟- چون دوستت دارم.- چی می‌خوای؟- نمی‌دونم.- می‌خوای منو ببوسی؟- نه- می‌خوای با من بخوابی و عشق‌بازی کنی؟- نه- می‌خوای با من سفر کنی؟- نه- پس چی می‌خوای؟- هیچی- هیچی؟- هیچی.این‌ها دیالوگ‌های فیلمی بود از کیشلوفسکی به نام "فیلمی کوتاه درباره عشق". این‌ها توصیف چند سال زندگی من است. زندگی در دوست داشتن کسی برای هیچ. من دوست داشتن برای هیچ را خوب می‌فهمم. من نمی‌دانم» گفتن در جواب سوال: از من چی می‌خوای؟» را خوب می‌دانم. من
آن پاییز که تمام زندگی ام رفت زیر آب، نمیدانم کجا بودی. من هی خیره میشدم به زرد و نارنجی برگهایی که مقاومتشان در  برابر باد کم بود. بادی که هم قوی بود و هم زوزه کش ولی نه آنقدر که یاد تو را هم بکند و ببرد.
باد که شکست خورد، گذاشتم باران هم زور خودش را بزند.
تو ذهن من و شاید تو ذهن خیلیای دیگه، اسم آقاجون با چایی روضه گره خورده. انگار این دو تا اسم یه معیت و همراهی خاصی با هم دارن. 
از وقتی یادم میاد - فرقی نمی‌کرد کجای تهران و چه ساعتی از روز و شب - بساط چایی روضه با آقاجون بود. از روضه عارف‌نظر و علامه‌ی مداح تو خیابون ایران و خونه‌ی غنی‌پور تو بهارستان، تا قلهک و نیاوران و کلی جای دیگه، همیشه بساط چای روضه رو آقاجون اداره می‌کرد. 
صبح زود از خونه می‌زد بيرون تا وقتی گریه کنای حضرت میان برای جلس
دیشب همه شب مست ِ لبت ی شهر تنمدر جنگل پر پیچ و خم زلفدستان من و عطر خوش این بدنماز وسوسه ی آبتنی در چشمتپای دل من لیز خورد پرت شومدر عمق جنون بغلتمن مست ِ توام یا که کسی میکوبدبر طبل دل پر هوست؟گویا که دلت در قفس و من شده ام هم قسمتمستی زسرم زود پرید آه ای عکس عزیزعشق بازی باتو من را ببرد در قفستدست برداردانم که دگر من نشوم هم نفستخ سعادتی_پامچال  
به بهانه دهمین همایش اختصاصی رشته‌مان بر آن شدم تا تجربیاتم از همایش‌هایی که حضور داشتم را بنویسم و البته روایتی از آغاز تا فرجام آنچه که در پیش داریم را بازگو کنم؛
در میان سرک کشیدن‌هایم در انتخاب مسیر به وبلاگ قصه یک همایش» برخوردم (که الحق سنت پسندیده‌ای بود) و با خواندن هر پستش با واقعیت برگزاری یک همایش بیشتر آشنا شدم، گذشت و اولین حضورم در همایش در اردیبهشت ۹۵ رقم خورد، همایشی که حضور آدم‌هایش برایم ارزشمندتر بود تا موضوع آن، دوست
بعد از چند دقیقه ای که سوار شد از راننده پرسید هوا سرده یا من سردم شده؟ 
عقب نشست کنار من و یک آقای دیگه، یک مرد تقریبا 35 ساله عینکی با کلاه و شال گردن ضخیم 
راننده گفت نه هوا سرد نیست شما سردت شده و در جواب گفت اره مثل اینکه 
چند لحظه  بعد  راننده ادامه داد و گفت دیروز خیلی سرد بود 
همون آقا جواب داد پس همونه سردیه دیروزه  به من خورده. 
گفتگو همینطور ادامه داشت و من و یک آقای دیگه هم عقب در کنار ایشون نشسته بودیم و در طول مسیر  بيرون رو نگاه م
امروز که مامان رو بغل نکردم. با دوستهام سرد بودم و با دو نفر بحثم شد. امروز که دو بار بشقاب از دستم لیز خورد و هر بار فقط خیره شدم به تیکه هاش. مامان گفت اگه پیدا کنه کسی که من رو به این روز انداخته بیچاره اش میکنه.من که نمیذارم نازک تر از گل بهت بگه ولی تو هم حواست رو جمع کن مامان از تووی چشمهای من پیدات نکنه.
کنج خونه اخمو و جدی و پریشون مثل داغ دیده ها کز کرده بودم و حوصله ی چرخوندن سر و حرف زدن نداشتم که یهو زنگ زد و گف بپوش بیا باور کردنی نبود عجب ایزی خودش بود دیدمش ، خوب نگاش کردم، غصه خوردم ،غصه خورد ، خندیدیم  .الان حوصله ی استاد فلسفه که داره در مورد علل پیشرفت علم شهودی در جوامع غربی حرف میزنه هم دارمخدایا شکرت   
درک صداقت میاره. تو وقتی  حرف دلتو راست و پوست کنده به طرف مقابلت می‌گی که مطمئن باشی اون شخص برای حرف تو ذره‌ای هر چند اندک تره خورد می‌کنه و دائم برای فرو کردن عقاید خودش تو ذهن تو تلاش نمی‌کنه. وگرنه که شروع می‌کنی به پیچوندن و ایگنور کردن. اما مرگ به اون لحظه‌ای که قفل دهنت باز بشه و حرف دلت به اون آدمی که نباید گفته بشه. اون موقع است که تازه می‌شی مثل من!
یه شب مزخرف دیگه. چندتا حرف که باهاش میگه یه دختر نابود کرد بگید میخوام ببینم چیز دیگه مونده؟ من دیگه تموم شدم نمیتونم با کلمات بگم حالمو نمیتونم توصیف کنم چه حسی دارم نه مرگه نه آسایش نه خورد شدن یه حس گه که از آدمایی که با محبت باهاشون سر کردی بهت رسیده.امشب هیچ وقت یادم نمیره هیچ وقت.
سلام ،‌توی پست قبلی درباره غرور صحبت کردم و خوشبختانه مورد عنایت دوستان قرار گرفت و این بار هم می خوام درباره یکی از فضیلت های اخلاقی به نام راستگویی حرف بزنمراستگویی و صدق السان از جمله مواردی هست که همه انسان ها این رو ارزش می دانند  راستگویی قفل اتاقی است که در آن همه بدی هاست و اگر راستگویی با کلید دروغ گویی باز شود آدم در منجلاب بدی ها غرق خواهد شد و این بدترین سرنوشت یک نفر می تواند باشدمی گویند روزی فردی مبتلا به گناهان به نزد یکی از ح
یا حق
گاهی انسان برای نداشتن چیزهای بزرگ حسرت می خورد
و گاهی کوچکها انسان را رها نمی کنند
صبح وقتی من سمپاشم هرچه بخواهی اذیت کرد تا بعد از یک روز معطل آن شدن بالاخره سمپاشی نصفه و نیمه کردم در برگشتن دیدم که همسایه مان خیابان را از مانده گوگرد های باقی مانده در سمپاش مسیر طولانی را آلوده کرده
برای یک کوچک بزرگ حسرتی خوردم که نگو!
. اصلاً می دانید چه میگویم
مثل این می ماند که شما محتاج نان شب باشید و همسایتان سطل زباله بيرون درب خانه گذاشته
بانوی مهربان‌م
یا فاطمة المعصومه.
نمی‌دانم این چه سری است که بیشتر کارهای‌مهم من، بیشتر تصمیم های مهم من، بیشتر .
یک جوری رقم می‌خورد که با مناسباتی از ولادت یا شهادت وجود مبارکتان مصادف می‌شود و من تنها از خودتان کمک خواستن آرامم می‌کند، و با شما حرف زدن فقط دل‌م را آرام می‌کند.
و چقدر عجیب  که شما انقدر  شبیه مادر سادات هستید.
کمک‌م کنید بانوی مهربان‌م.
سیب زمینی بیشتر در کجای کشور کشت می شود؟
در داخل کشور
خرگوشی از جنوب جنگل به سمت شمال در حال حرکت است.یک شکارچی در سمت جنوب غربی جنگل قرار دارد.اگر از سرعت باد صرف نظر کنیم بهترین راه حل برای شکار خرگوش کدام است؟
شلیک کردن به ان
زرافه ها کجا زندگی می کنند؟
در باغ وحش
برای دیدن یک جسم چه چیزی به جز نور لازم است؟
یک جسم
محمدخان قاجار که بود و چه کرد؟
پادشاه بود و حکومت کرد
درهنگام پرواز بال های خود را تکان نمی دهد؟
خلبان
چگونه می توان نیم ساز یک زا
با کلی بگیر وببند وسختی بالاخره کلاس نقاشی استارت خورد.استاد دختری رو با انواع مدلها محک زد .دختری یه مدل دختر که درحال کتاب خوندن تو طبیعت بودانتخاب کرد.خیلی با دقت وحساسیت از رنگ وقلم مو ها استفاده میکرد که استاد گفت:این یعنی مهارت و شروع موفقیت. خلاصه که خوب پیش رفت.جالب وهیجان انگیز بود.مهربان باشیم. 
سلام و شب همگی بخیر
الان که دارم شروع میکنم به نوشتن ساعت۱۱:۱۷دقیقه است
امروز با یگانه رفتیم نان کافه،موزیکاش خیلی بد و سردرد آور بود ولی غذاش عالی
یه دسر هم خوردیم به اسم آفوگاتو نوتلا،چیز جالبی بود
نیم ساعت آخر دخترخاله ی یگانه،پرنیان هم اومد پیش ما و با ما دسر خورد
بعد اومدم خونه رفتم کلاس زومبا ولی چون نمی تونستم خودمو به سرعت با بقیه هماهنگ کنم،خیلی بهم نچسبید ولی فکر کنم که با گذر زمان خوشم بیاد
بعدش رفتیم با بابا و سینا فیلم قصر شیرین
برا دومین بار سیگار کشیدم یادمه اولین بار ترم قبل بود ، ۱۳ کدوم ماه رو یادم نیست ولی تو گوشی دیگم تاریخشو ثبت کردم تا یادم بمونه ، اون شب کلی اعصابم خورد بود در حد مرگ ناراحت بودم و داشتم از ناراحتی و غصه می پوکیدم ، پاشدم زدم بيرون کلی تنها تو خیابون نشستم اخرش کلی با خودم کلنجار رفتم ، اخرش سه نخ وینستون خریدم .
شاید هیچ دلیل خاصی نداشتم فقط همون کرمی که تو وجودم بود برا امتحانش .
سیگار اونقدر مسخرس که حتی فکرشم نمیکنی .
ای کلش ادم هیچ وقت یه چ
این تنها گمانِ من بود که زندگی ما، نه زندگی من و تو از جایی به هم گره خورده یا گره می خورد و یا اصلا دوراهی نیست و ما، نه من و تو مسافران یک جاده ایم ولی حقیقتِ مانند همیشه تلخ غیر از این بود و این جاده که شاید روزی به هم متصل بود؛ حال دیگر به دوراهی مبدل شده که روز به روز بیشتر از هم فاصله میگیرد.
داستان زندگی ما، نه داستانِ زندگی من و تو برای مدت طولانی آنقدر شبیه هم بود که گمان کردم این داستان، داستانی مشترک است اما.
مردی که به دنبال بلیط قطارش بود تا آن را از چنگال باد در آورد محکم به دختر جوان خورد و گلدان شیشه ای که هدیه مادربزرگ تازه فوت شده اش بود از دستش افتاد روی زمین و هزار تکه شد. دختر جوان که بر اثر برخورد تعادلش را از دست داده بود و نقش زمین شده بود به تکه های گلدان نگاه کرد و بی توجه به افرادی که دور و برش بودند مثل بچه ها شروع کرد به زار زدن.
مرد جوان شرمنده و ناراحت از بی توجهی اش کنار وی نشست و بلیطش که حالا باد آن را روی ریل ها گذاشته بود را فرامو
گوشه‌ی کافه‌ی شلوغی در خیابان انقلاب، همنشین یک دوست قدیمی هستم. تلفنم زنگ می‌خورد. جواب می‌دهم و سعی می‌کنم بین آن همه صدای مختلف، مام‌بزرگ را پیدا کنم. از آن طرف بلندبلند حال و احوال می‌کند و قبل از آن‌که جواب بدهم می‌گوید روزت مبارک. با داد و فریادی که بشنود می‌گویم روز خودت مبارک. می‌خندد و خجالتی جواب می‌دهد من که پیرزنم. هزاربار، هزاربار، هزاربار قربان‌صدقه‌اش می‌روم.
بی مزد 12 دوازدهمین قسمت مجموعه بی مزد هست که این بار داستان بازی در دریایی نزدیک کشور اسپانیا رقم می خورد این قسمت برای حمایت از زندانی های بی گناه ساخته شده.آریا 11 ساله برای آزادی پدر خودش از زندان سفری را آغاز کردهایلیا پدرش 40 سال سن دارد و بدون جرم و گناه بر او حبس ابد خورده است و 10 سال در زندان می باشد.
اپک مینی
امیر المؤمنین فرمودند روزی من و فاطمه خدمت رسول خدا مشرف شدیم و پیامبر را در حالی دیدم که به شدت گریه می کرد.
❓گفتم: ای رسول خدا که جانم به فدای تو باد! سبب گریه ی شما چیست؟ آقا رسول الله فرمودند: ای علی! شبی که مرا به آسمان بردند، نی از امتم را در عذاب شدیدی مشاهده کردم. جایگاه آنها برایم ناخوش آمد دلیل گریه ی من به خاطر دیدن شدت عذاب آنها بود.
1. زنی را دیدم که از موهایش آویزان بود در حالی که مغز سرش می جوشید. 2. و زنی را دیدم که به زبانش آویزان
فقط می تونم بگم سخته.نبود عزیزان ات خیلی سخته. سخته درو باز کنی و کسی نباشه بهش سلام کنی . 
سخته فقط برای خودت غذا درست کنی . 
سخته کسی راجع به خریدت از تره بار نظر نده . 
=)) 
:((  سخته کسی نباشه بری رو اعصاب اش . اعصابشو خورد کنی بعد بخندونیش :)) 
در این حد سخته که رابط ام با گلدون های خونه تو این مدت عوض شد . 
هزاری هم صدا و تصویر رو داشته باشی، بازم سخته چون "حضور" نمیشه .
.
.
.
.
البته که به این "نبود" عادت می کنیم احتمالا . اما خب اذیت خواهیم شد تا
آدم عاشق تر از عاشق
درست نمیدانم ولى میگویند :
حوا بود که سیب را تعارف کرد
و چرا آدم خورد ؟؟
ساده نبود ، عاشق بود 
نمیدانم اما حوا برایش با ارزش بود
با ارزش تر از بهشتى که ﻣﻮﻨﺪ :
مفت از دست داد
سیب هنوز شیرین است
هنوز هم ادم بهشت را
به لبخند حوا میفروشد
فقط اگر
حوایش ، هوایش را داشته باشد .
کاشکی وقتی دارم چراغ خاموش، مخفیانه، بدون ترس و واهمه، بدون اندیشیدن به عواقبش، و حتی بدون ذره ای انگیزه مرزهای غم و اندوهگین بودن رو رد میکنم یکی باشه مث پدافند مرزهای یه کشور منو هم سرنگون کنه.خوب میشد. نه؟!کاش مرزهای غم حصاربندی، دیواری، یا حتی خطی داشتن که بگن نیا، وارد نشو، که اگه اینکارو کنی نابود میشی.چرا داخل جزیره ی غم اخطار معنایی نداره چرا خودشون ما رو میکشونن اون تو و آخرش حبس ابد بهمون میخوره.کاشکی حبس ابد می‌خورد نه حرص ابد.کا
اون عجیبه ، حرفاش باهم تناقض داره ، سه چهار بار بیشتر ندیدمش و روهم رفته یک هفته س که می‌شناسمش فکر میکنم تظاهر می‌کنه به خجالتی بودن ، بهش گفتم من کمی خجالتیَ م بخاطر همین بيرون نمیام اصرار کرد که بریم بيرون و قسم خورد که منم خجالتی هستم ( آخه قسم خوردن نداره دیگه ) اسمِش مَهدیه ََ س ، دختری که تو کلاس عکاسی باهاش دوست شدم تازگیا عجیبه بشدت . ازش بخاطر رفتاراش ترسیدم و سعی کردم خودم رو عقب بکشم . راحت تو چشمام زل میزنم و دروغ میگه میخندم و و
در سفر بی پایان گاهی به صخره هایی بر خورد می کنیم که قایق ما را غرق می کند.در این موقع تنها چیزی که به  ما کمک می کند جلیقه ی نجات است .
هر وقت در زندگی دچار همیچین اتفاقی شدیم باید از آن جلیقه استفاده کنید ولی یادمان باشد که همیشه این جلیقه به ما کمک نمی کند . یعنی در روز قیامت.
تعبیر خواب آبابن سیرین گوید اگر بیند که بر فراز آب راه رفت چون آب دریا و رودخانه دلیل کند بر قوت ایمان و اعتقاد پاک وی اگر بیند که از آب صاف خوشگواری بسیار بخورد دلیل کند که عمرش دراز بود و معیشت وی خوش بود اگر بیند که آب شور می خورد تاویل به خلاف این بود که اگر بیند که از آب دریا می خورد دلیل کند که به قدر آن از پادشاه مال و نعمت یابد اگر بیند که جمله آب دریا را بخورد دلیل کند که پادشاهی همه جهان را بگیرد و بعضی گویند که به قدر آن که از آب دریا خور
مریض شدم. تا همین حالا که از دوازده شب گذشته مهمون داشتیم، سرسام گرفتم. یه خروار تست و درد و مرض و کوفت و زهرمارم مونده، هر غلطی میکنم ساعت مطالعه م بیشتر از 5 ساعت نمیشه و حس کند ذهن بودن بهم دست داده، رشته ریاضی "فیزیکه" و فیزیکم از همه چیم داغونتره همچنان، کتابی که قد کلیه م پولشو دادم جر خورد، الان فهمیدم امتحان شیمی داریم، صبح ساعت 5 باید پاشم، بعد از ظهر دندون پزشکی.
شب بخیر. یه کم برام دعا می کنید؟
سر کلاس سالیدورک بودم. هوای کلاس گرم و خفه بود. چراغ‌ها خاموش بودند و صدای فن لپ‌تاپ بچه‌ها، صدای مدرس را در خود گم کرده بود. بغل دستم نگار سرش را روی میز گذاشته و خوابیده بود. به پرده‌ی سفید رنگ و نشانگر موس روی آن نگاه می‌کردم. حواسم اما جای دیگری بود. شهر دیگری. ۴۵۰ کیلومتر بالاتر. در یک خانه‌ی کوچک با پنج نفر جمعیت. حواسم پیش صدا و دست‌هایش و دینامیک بدن‌هایمان بود. گوشی زنگ خورد. خودش بود.
 
پ.ن گفت نمایشنامه‌ی محبوبم را پیدا کرده و خرید
سلام و شب همگی بخیر
امروز اتفاق خاصی نیافتاد به جز
طناز و کیانا دوستان مدرسه ی قبلیم بهم تبریک گفتن:طناز امروز ظهر و کیانا همین امروز،ساعت دوازده و ربع،یعنی هر دوشون یک روز بعدش تبریک گفتن ولی خب خیلی خوشحال شدم
کلاس یوگامو رفتم و خیلی آرامش گرفتم
خواستیم برای آخر هفته بلیط بگیریم برای کیش و هتل رزرو کنیم که دیدیم هتل ترنج و بقیه ی هتل های خوب ، جا ندارن،خلاصه خیلی خورد توی ذوقمون!
من و سینا هنوز کادو نگرفتیم ولی تصمیممون گرفتن پوله
کیانا من
از بيرون اومدم ماسك موهامو گذاشتم منتظرم تایمش تموم شه برم دوش بگیرم.تازه رسیدم خونه.اومدم تو اتاقم در بستم كه صدای هیچكس نشنوم.خیلی ناراحت شدم امشب.خیلی زیاد.دلم به حال خودم سوخت كه باید همچین وضعیتی رو تحمل كنم.خیلی خسته ام از این وضعیت.ولی میدونم میگذره تموم میشه راحت میشم از همه این سختی ها.دختر خالم سالها قبل یه حرفی زد كه هنوز تو ذهنمه.اونشبی كه این حرف زد با خودم فكر كردم مگه میشه ادم همچین حسی داشته باشه؟ اصن امكان ندارهول
همان طور که می دانید پس از به خواب رفتن انسان، فعالیت های زیادی در بدن او هم چنان ادامه خواهند یافت ولی این فعالیت ها در سطح بسیار پایین تری به نسبت بیداری است. برای آن که این فعالیت ها بتوانند به خوبی انجام شده و فشار بیشتری به آن ها وارد نشود، بهتر است برخی از خوراکی ها تا ساعاتی قبل از خواب نباید استفاده نشوند.
ادامه مطلب
شانه هایم لرزید. پاهایم سست شد. چیزی در دلم وُول می خورد و هی چنگ مینداخت به گلویم. صدای دختر بچه ای که قسم های نوجوانیمان را نجوا می کرد و تکه موهایی که لای یک دفتر آبی رنگ خشک شده بودند. آنجا دشت خدایان بود، همان منجلابی که سال ها پیش جسم من دفن شد در عمیقش. زیر آفتابی که رنگ خاطره می پاشید به چشم هایمان. طفره رفتن چه سودی داشت وقتی روح پر شده بود از ترک لب های داغمان که کابوس بوسه های غریبه می بینند؟ زیر نور ماهِ تب داری که زنجره را فراموش کرده ب
نام فیلم: پسر کاراته باز – The Karate Kid ژانر: اکشن، درام، خانوادگی کارگردان: Harald Zwart ستارگان: Jackie Chan, Jaden Smith, Taraji P. Henson محصول کشور: آمریکا، چین سال انتشار: 2010 امتیاز: 6.2 از 10 مدت زمان: 2:20:01 خلاصه داستان: داستان در مورد کودک سیاه پوستی است که به همراه مادرش از آمریکا به چین مهاجرت نموده است و در آنجا که مهد هنر های رزمی جهان است به مشکل بر می خورد و به صورت خودمونی تر با دیگران درگیر می شود و چون از هنر های رزمی هیچی بلند نبوده است مدام از دیگر بچه ها کتک
 
 #خاطرات_شهدا
 
خودم گلوله بارانش کردم
یکی از رفقا و هم دانشگاهی هایش تعریف می‌کرد که با محمد پینت بال می‌رفتیم. به شوخی به شهید دهقان گفتم: آقا همه تیرها عین این بازی‌های کامپیوتری به سر و کله من خورد. او گفت: اشکال نداره داداش! چه چیزی بهتر از اینکه بی سر شهید شوی. خودم گلوله بارانش کرده بودم، به شوخی گفتم چیزی نصیب تو نمی‌شود محمد! همه تیرهایی که نثارت کردم به سینه و پهلو‌هایت خورد. وقتی که پیکرش را آوردند و نحوه شهادتش را فهمیدم نابود شد
آقای گرجی پور بعد از خوردن ناهار تشکر بسیار
گرمی از همسرش کردوبه اتاقش رفت برای رسیدگی به کاراش برعکس دردونه اصلا لب به
غذاش نزده بود

میترسید مادرش از پودرا به خوردش بده وقتی شادی
خانم متوجه شد بشقاب رو جلو دردونه برداشت وچندتا قاشق ازاون خورد وگفت خیالت راحت
بخور من

چیزی نریختم دردونه که خیالش راحت شد سمت مادرش
رفت وگونه هاشو بوسید وبعد تند تند شروع به خوردن کرد مثل قحطی زده ها .

شادی خانم چشم غره ای بهش رفت و گفت وا دختر از
قحطی اومدی؟

هن
امروز داشتم برای ناهار برنج و مرغ درست میکردم منتظر بودم برنجم نرم بشه یکم تا دمش بندازم مرغمم اماده بود و داشتم ادویه میزدم بهش نمک و دارچین . دارچین داشتم با وقت میریختم که رنگ خورشتم تیره نشه یهو زرتی درش باز شد ریخت تو غذام و کنار گاز ://// وای جیغ زدم فقد ینی ما هیچ وقت قوطی ادویه دارچینمون پر نبود ولی امروز پر پر بود کلی دارچین ریخت :/ دیگه یه لحطه گفتم مریم الان وقت جیغ زدن نیس زود نجاتش بده! زیر مرعا رو خاموش کردم که با قل زدن تو اب خورشت حل
یا لطیف
سلام دوستان
اولین علاقه من به عکاسی در دانشگاه هنر جرقه خورد محرم بود و اقای پناهیان برنامه ای داشت منتظر بودم تا ایشون بیاد و رفتم بيرون قدمی بزنم و نمایشگاه اون مراسم رو ببنیم رفتم بخش داستان خوانی خیلی قشنگ بود همه عکاس ها جمع شده بودن و از مراسم داستان خوانی عاشورا عکاسی میکرند دانشجو های رشته  عکاسی بودند  صدای شاتر برای من جذاب بود  همونجا بود که به عکاسی علاقه پیدا کردم .
حالا بعضیا یه جوری دارن خودشون رو میکشن که به همه بقولونن که صابر ابر و امیرعلی ق و عادل دانتیسم نویسنده نیستن که انگار کتاب امیرعلی ق کلی فروخته چه بلایی سر ادبیات اومده ! بابا جان این اتفاق قبلا با شعرهای مریم حیدرزاده سر ادبیات اومده بود حالا شهرام شپره آهنگ میده بيرون دنیای موسیقی نابود شده؟ یا وقتی هزارپا خداتونن فروخت سینما منفجر شد؟ هرچیزی که پر فروش میشه ااما خوب و ماندگار نیست اینا دو روز بعد فراموش میشن . این همه آهنگ بعد گلشن آش
بسم الله
امام صادق (ع) میفرمایند :قلب انسان بین سینۀ انسان و حنجرۀ او بال بال میزند، (یعنی دل در این سینه قرار ندارد )تا وقتی که به ایمان معتقد شود ، وقتی با ایمان گره خورد ، قرار پیدا میکند ، و این سخن پروردگار است که میفرمایند : هر کس ایمان پیدا کند ، قلبش هدایت میشود ، این یعنی قرار یافتنِ قلب .
( محاسن ، جلد 1، ص294)
ادامه مطلب
‌شب‌ها به پشت می‌خوابید روی خنکی سرامیک‌های کف اتاق، دست‌هایش را زیر سرش قلاب می‌کرد و زل می‌زد به نورهای متحرکی که از پنجره می‌افتاد روی سقف. به سایه‌هایی که بلند می‌شدند و کوتاه می‌شدند و از بین می‌رفتند. چند ساعت تمام کارش همین بود که زل بزند به سقف و گوش بدهد و صدایی نیاید. شب‌ها نمی‌توانست بخوابد. به چیزی فکر نمی‌کرد. سرش تهی بود. بلایی داشت سرش می‌آمد یا آمده بود، اما نمی‌دانست چه بلایی. کسی را نداشت برایش حرف بزند. کسی برای
خرید و فروش فیاب
نشانه عقاب یا شاهین در گنج یابی بیان کننده چیست نشانه عقاب یا شاهین، درنده می باشد، قابلیت دیدش پیشرفت کرده است . صیدش را گرفته، لای پایش گذاشته و می خورد . به احتمال زیاد دفینه راهن و یا جنگ می باشد . دفینه اش عموما در مکانهای بسته می باشد . جهت نگاهش مهم می باشد . همانطور که نشانه شاهین و نشانه عقاب صیدش را می خورد ، ما هم باید به همین شکل دنبال دفینه بگردیم . یعنی به زیر پاهایش نگاه خواهیم کرد . اگر نتیجه ای نداد، باید در ج
نرخ گذاری اصلاح تجربه EMR
تجهیز كارگاه
محصور سازی حریم كارگاه
بیشترین خطرات در محیط های عمرانی براساس حوادث رخ داده تاكنون
مخاطرات داربست
ایمنی جرثقیل و ماشین آلات عمرانی
طول سیم بكسل بيرون آمده از سوكت
محاسبه ظرفیت درام
تست كیفیت یا TEST PROOF
بهداشت حرفه ای
الآن چشمم خورد به ماه، دیدم نصفه است. درصورتی که سر شب کاملا گرد بود! طوری که دخترخالم داشت براش میخوند: "یه ماه داریم قل قلیه"
یهو گفتم: عه ماه گرفته!
جایی هم اعلام شده یا من اولین کسی هستم که متوجه شده؟! :دی
ب.ن: وای الآن یکی از همکلاسیامو که ده ساله گمش کردم و دنبالش میگردم، تو یه گروه تلگرامی پیدا کردم! خیلی اتفاقی پیامشو دیدم و از پروفایلش شناساییش کردم. اسمش رو یه چیز دیگه نوشته بود، چهره اش هم عوض شده، از رو ع و پدرش شناختمش! چقدر هیجا
نمیدونی چقدر دلم گرفته و دلتنگم که الان دارم با این وضعیت که یکم پایین تَر شرحش میدم،تند و تند تاىپ میکنم.
عرضم به حضورتون که صبح دو تا (اشاره و وسطی) از انگشتای دست راستم برگشت و کلی چسب پیچیش کردن تو سالن .بعدش یه سرویس درست خورد توی صورتم و عینکم رو خورد خاکشیر کرد ودماقم رو به فنا داد.بعدشم براده آهن رفت زیر ناخنم:)
این که با این وضع دارم مینویسم صرفا دلتنگیه و وای ازین دلتنگی ای که دارم با این دنیای غیر واقعی دور و برم.
یه بار راجع روابط دوست
داشتم فکر می کردم: چه کسی می داند آدم چندبار زمین می خورد، چندبار بلند می شود؟ چندبار امیدش را از دست می دهد و بعد امیدوارتر از قبل ادامه می دهد؟ چه کسی می داند آدم چقدر باید برای آرزوهایش بجنگد و برای ساختنش تلاش کند؟ چه کسی می داند آدم تا کجا پای آرزوهایش می رود و به خاطر آرزوهایش می خندد یا اشک می ریزد؟ واقعاً چه کسی جز کسی که آرزویی در دل دارد جواب را می داند؟شاید اگر انتخابت باشد پای آرزوهایت زندگی کنی، جواب سؤالات مهم نباشد. پس باز بچسبی
حدود ۲ سال و نیم هست که با همسرم زیر یه سقف زندگی میکنم، تواین مدت تجربه های تلخ و شیرین زیادی داشتم.
یک سال و نیمِ اولِ زندگیم، تلخیِ زننده ای داشت که بعضی از دوستام در جریانن.
تلخی ای که اگه تجربه ی الانم رو داشتم، حتما خیلی خیلی شیرین تر می گذشت.
بخاطر همین میخوام یه سری از تجربیاتم رو بنویسم،تا هم خودم استفاده کنم هم شاید به درد کسی خورد.
*پست طولانیه و حالت مشاوره ای داره،اگه نخواستید میتونید نخونید.
ادامه مطلب
هیچ وقت مثل من خربازی درنیارین و آدرس صفحات تون رو به هرکس و ناکسی ندید!درسته که هرچی دوست دارم مینویسم اما آرامش اعصاب ندارم!برای کتاب خوندن الان بدترین شرایطه ولی من میخوام برعکس عمل کنم.خوب حس میکنم چه قدر ف.ح تحت فشاره و خودمم همینطور،امروز در حین خندیدن اشکم ریخت،آره من اکثر اوقات از شدت خنده اشکم در میاد اما این دفعه خیلی فرق داشت.آدمم بلاخره دلم میشکنه نیاین جلوی من از روابط تون بگین.حسودیم نمیشه فقط اعصابم از خودم خورد میشه که نصفِ ش
مردی مسن با پیراهن سفید و ریش‌های زده شده و موهایی که اکثراً سفید بودند، کنارم نشست. رومه‌ای را در دست چپش که انگشتر عقیقی هم داشت گرفته بود. تلفنش زنگ خورد و با معذرت خواهی از من گوشی را جواب داد! نفهمیدم که معذرت خواهی‌اش برایِ چی بود چون ما وسط هیچ بحثی نبودیم. و حتی یه کلمه‌هم باهم حرف نزده بودیم! با این حال گفتم: خواهش می‌کنم. کسی که پشت تلفن بود داشت یک ریز حرف می‌زد. اینو از سکوت‌هایِ طولانیِ این ور خط فهمیدم. مرد مسن داشت توضیح می‌
نحوه اجرای دیوار سبزدیوار سبز از جمله فناوری هایی است که در سال های اخیر در ایران رواج پیدا کرده است. دیوار سبز اهمیت فراوانی هم از نظر زیست محیطی و هم از لحاظ زببایی بصری دارد. مهم ترین عاملی که در دیوار سبز به چشم می خورد نحوه اجرا و نگهداری از آن است که فاکتورهای فراوانی را در برمیگیرد. در ادامه به فاکتورهای نحوه اجرای دیوار سبز و نگهداری از آن و مراحل ساخت دیوار سبز می پردازیم.
السَّلَامُ عَلَى الْقَاسِمِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِی علیه السلام::وقتی که روی چهره‌اش ابرو کشیده شدچشم تمام شهر به آن سو کشیده شدآیینه‌ی حسن شده یا ثانی ِ علی؟قدرش به سنگ ِ این دو ترازو کشیده شدچشمش به نامه‌ی پدرش خورد، کربلاوقتی که دست‌های دعاگو کشیده شدوقت نبردش از طرف خیمه ها چقدرذکر علی و بانگ ِ هوالهو کشیده شد!پایش نمی رسید به روی رکاب، صبحعصرش بلند قامت و زانو کشیده شداحلی من العسل» شد و با سم اسب‌هابر سینه‌اش شمایل ِ کندو کشید
شعر شهادت امام جواد(ع) حسن لطفیهم آسمان قصیده‌ای از بی کرانی‌اشهم بی کرانه‌ها غزلِ آسمانی‌اشای کال‌ها کمال سرِ کوچه‌باغ اوستباید رسید تا به خدا با نشانی‌اشاو در مدینه جای پدر را چه پُر نموددر غیبت پدر ، پسر و میزبانی‌اشباغِ معارف است حدیثش ، پیمبرانحَظ می‌برند موقعِ شیرین زبانی‌اشاز جبرئیل تا ملک الموت هرکه هستنوشیده است از لبِ جام دهانی‌اشبابُ الجواد حاجت ما را چه زود دادمشهد پُر است از نفسِ مهربانی‌اششش‌گوشه شد ضریحَش اگر بی د
چند وقت پیشا نزدیک در حیاط نشسته بودم یهو دیدم از اسمون صدا اومد قووووداااااا و یه چیزی فرود اومد وسط حیاط، برگشتم رو به مامانم گفتم مامان یه چیزی افتاد:رفتم بيرون دیدم یه مرغ نوجوون تو باغچه است
مامانم اومد گفت چیه؟گفتم به حق چیزای ندیده از اسمون مرغ میباره:|
کمی بعد یه پسر بچه در زد گفت جوجه من افتاده تو حیاطتون؟گفتم بله:|
یه ساعت دنبالش کردیم تو حیاط این میگفت قود قود قود قداااااا و جاخالی میداد
سر آخر گرفتیم دادیمش
امروز داشتم از کلاس ب
 بدون دست گرفتن به چیزی این کار رو
از هفته پیش شروع کرده و هر روز به تعدا قدم هاش اضافه میشه ولی خب دوباره
یک سرماخوردگی مسخره افتاده به جونش . 
از یک دونه پله که خونه عموش
هست به سرعت بالا میره و به زحمت پایین میاد امشب اینقدر بالا و پایین رفت
و در برگشت خورد زمین تا کمی مهارت بدست آورد .تازگیها منتطره که
دستت رو بهش بدی تا خیییییلی محکم گاز بگیره وقتی دید نمی تونه محکم دستمو
گاز بزنه شروع کرد لبه میز رو گاز گرفتن . الان هم دماغشو می خارونه و
نماز چیز بدی نیست ولی او که می خونه مثل حرکاتیه که عوامل تو خوابام میان اذیتم کنن چکار می کنن؟ همون.دوست دارم هرچی جوراب دارم بیارم بکنم تو حلقش.چندش آور ترین موجودِ زندگیم هرکاری کنه، یه کار قشنگ مثل چی؟ روی اصول برقصه هم چندش آورهکاش بمیره
سلام
-بله درسته میارزید این گردن درد رو تحمل کنی ولی بجاش از صبح تا ظهر همش تو آب باشی و سرسره های مختلف و جذاب رو امتحان کنی. اُ پارک رو میگم. پنجشنبه با دوستان عزیزم رفتیم اونجا و از هشت صبح تا سه و نیم بعد از ظهر اونجا بودیم. اولین بارم بود و باید بگم بسیار بهم خوش گذشت، بسیار تمیز و لذت بخش بود برام فقط موقع بازی قیف ( اون قرمزه ) گردنم ضربه خورد و الان از تمام زوایا درد میکنه ، درد به حدی زیاده که کوفتگی های دستم اصلا برام معنی و مفهومی نداره. خ
گاهی وقت‌ها بر اساس تجربه، به پیش‌بینیِ خوش‌بینانه، مبتلا می‌شوی. ابتلا به اتفاقی که ممکن است توی ذوقت بزند، اما آن اولین تجربه‌ی خوب، آنقدر قوی هست که دلسردت نکند. پیرو علاقه‌ی ناگهانی و عمیقم به دیار شرق دور و مخصوصا کره‌ی جنوبی، دلم خواست سرم را از پنجره‎ی ادبیاتشان بيرون کنم و نفسی بکشم، ببینم فصل، فصلِ چه شکوفه‌ای ست! این شد که اولین نفسم از آن پنجره، سالمونی که جسارت ورزید و بالاتر پرید شد. بی‌نظیر بود. بی اندازه فراموش نشدنی.
مش
خسته‌ام، از چی؟! از تموم
بلندگوهای که خود حق‌بینی صاحبشون رو فریاد می‌زنن. دلم نخواسته زیر لوای
کسی سینه بزنم، اما اشتباه کردم که یه گوشه ایستادم و افرادی رو دیدم که با
تمام توان به سر و سینه می‌کوفتن و حالا خسته‌ام از این خود حق‌بینی کرور
کرور آدم که نظر و رای‌شون رو تو حلق بقیه می‌کنن، توهین به طرف مقابل رو
حق خودشون می‌دونن و از باقی می‌خوان که بهشون ملحق بشن و آدم‌هایی که بنا
به وزش باد سینه زدنشون از زیر یه پرچم به پرچم بعدی منتق
شهروز انزلچی بود

بخاطر همین حس خوبی بهش نداشتم
سر کلاس ها دیر میومد

همیشه هم ته کلاس مینشست ،ازکنارمم که رد میشد بوی سیگارش سرمو میبرد.
و.
تو امتحان آخر ترم ،تو یک سالن بزرگ که 300 نفر جا میشدن ،از شانس بد، جاش بغل دستم افتاد:|
اعصابم خورد شد تو دلم گفتم :حتما تقلبم میخواد:((
اصلا نگاش نکردم رومم به سمت چپم کردم که چشم تو چشم نشیم.
آخرای امتحان یک باری صدام کرد اما جواب ندادم.
برای بار دوم که صدام کرد ،تو دلم گفتم حالا فوقش یک سوال نشونش میدم
تا ن
اگر کسی بیند تتماج به گوشت بره یا بر گوشت گوسفند و ماست شیرین میخورد دلیل که به قدر آن از مردم سپاهی منفعت و خیر رسد واگر بیند با گوشت گاو یا با گوشت خرگوش و کشک و ماست ترش می خورد دلیل که منفعت اندک از مردم  سفله دون بدو رسد .
جابر مغربی گوید:تتماج با گوشت خرگوش یا چیزی ترش دلیل بر غم و اندوه استتعبیر تیوب | بزرگترین سایت تعبیر خواب
وسط یه جنگ بزرگ بودم .
یه شوالیه بودم.
از همه کوچیک تر به نظر میرسیدم و با دیدن هیکلاشون شمشیر توی دستام میلرزید اما وقتی شانسی بهشون میزدم میدیدم میتونستم
دفاع کنم :|
از این جنگ های 1000 سال پیش بود ! با کلاهخود و زره و شمشیر ! گفتم ! من شوالیه بودم :)
یه جنگ قدیمی تو یه خیابون امروزی ! خیابون محل زندگی قبلیم !!!!!
چند صد هزار نفر ادم توی هم بودن و صدای مزخرف برخورد شمشیرام میومد. تند رفتم سمت راست نه کوچه ای بود نه چیزی یهو رفتم
تو یه اتاق از خیابون.
ات
پسربچه‌ی توی بی‌آرتی، از این که اتوبوس کناری راننده‌ی زن داره شگفت زده شده بود و با هیجان به پسر بچه‌ی بغل دستیش قسم می‌خورد که با جفت چشماش دیده راننده‌ی اتوبوس زن بوده.
اولش ناراحت شدم که چرا دنیامون این همه زنونه مردونه شدست! اما بعد خوشحال شدم که حالا در جهتی حرکت می‌کنیم که آدم‌ها از کودکی با این الگو شکنی‌ها آشنا میشن. 
+به خدا قسم که همه‌ی زن‌ها عاشق رنگ صورتی و کارهای ظریف نیستند. به خدا قسم که همه‌ی مردها عاشق رنگ‌های تیره و کا
تکلیف آن‌ست که چنان از دستگاه‌های شیطانی بد بگوییم و آنقدر بدی‌ها و نجاست اینستاگرام، تلگرام و توییتر را تکرار کنیم تا به گوش همه برسد و هرکس که ناچار به حضور در محوطه تحت اشراف دشمن است بداند که اگر در مسیر امن نرود،گلوله می‌خورد.
این‌جا خانه ما نیست که بدون آموزش به میدان برویم
.
.
.
.
.
.
#جنگ #فرهنگ #ایران #شیعه #توییتر #تلگرام #موبوگرام #هاتگرام #سواد_رسانه #سواد_رسانه_ای
امروز به طور اتفاقی همراه یک گروه پژوهشگر جوان بودم که در کارگاه پژوهشی مشغول مطالعه و گردآوری نمونه های تاریخی از دفاع ن و مردان مسلمان در نهضت های حق طلبانه ایران زمین بودند.
طبق معمول، فیش برداری بچه های گروه نهضت 15 خرداد، گروه انقلاب اسلامی و گروه دفاع مقدس بسی پر رونق تر بود و نکته های ناب در این مقطع از تاریخ بسی فراوان تر! ولی یک نکتۀ قشنگ از یک زن آذری زبان در نهضت مشروطه نیز برای من جالب توجه بود که وقتی بررسی کردم دیدم برخی سایت ها
حالا نه که مهم باشه تا الان خوابم نبرده و صبح احتمالا بابا بیاد دم در اتاق یه سری ت بده و بگه "خوشمون باشه با این دخترای سحرخیزمون" و من انقدر خوابم بیاد که نتونم حتی بگم "به خدا ساعت چار خوابیدم".حالا نه که خیلی اذیتم کنه ولی نمیگفتی باید موهامو کوتاه کنم بهتر بود. چون عادت کردم به خودم. راحتم اینجوری.حالا خیلی هم واجب نیس گفتنش ولی اگه بین "واقعا انقدر ماندگاری عطره زیاده؟" یه سری بچرخونی و یه نیم نگاهی سمت من بندازی هم بد نیست. ثواب داره ی
تو را زیر بالشم پنهان می‌کنم
شبیه کتابى ممنوعه
چراغ‌ها خاموش می‌شوند
و صداها می‌خوابند
سپس تو را بيرون می‌آورم
و حریصانه می‌بلعم
پیش از این عاشقانه‌های نابی از مرام‌المصری» خونده بودم تا اینکه چشمم به آزادی عریان می‌آید» خورد. چون گناهی آویخته در تو» پیشتر با برگردان سید محمد مرکبیان چاپ شده بود.
آزادی عریان می‌آید» برگردانی از شعرهای مرام‌المصری»ه که اگه به من بود اسمشو می‌ذاشتم مرثیه‌ای برای سوریه». انقدر توی این مجموعه
همین دیگه.جدیدن میای تو ذهنم باز ولی دیگه اون چیزای قشنگ خوبت یادم نمیاد
چیزای اعصاب خورد کنت یادم میاد.
همه جوابایی که باید بهت میدادم و ندادم؟
همه بارهایی که بیخیال همه چی شدم چون میترسیدم ازینکه دوسم نداشته باشی؟ازینکه بری؟!
خب رفتی الان!منم تا جایی که میتونستی دور کردی از همه جا.فاک یو.
فاااک یو.
دانلود دوبله فارسی انیمیشن Ploey You Never Fly Alone 2018
ژانر : انیمیشن | ماجراجویی | خانوادگی
محصول : ۲۰۱۸ ایسلند
امتیاز : ۱۰/۵٫۴
زبان: دوبله فارسی/ انگلیسی
کیفیت: BluRay
 
خلاصه داستان : یک جوجه سلیم هنگامی که خانواده‎اش در پاییز مهاجرت می‌‎کنند ، برای یادگیری پرواز به مشکل می‌خورد و نمی‌تواند یاد بگیرد. او باید از زمستان سرد و دشمنان خبیث جان سالم به در ببرد تا…twin rozblog
حتی اگر نقاش هم باشی؛ برخی از حس ها را نه می توانی بکشی و نه می توانی بنویسی.
گاهی باید بغض را خورد.و  اشک را ریخت.
و فریاد را با سکوت پایان داد.
گاهی تمام احساست میمیرد . . .
بغض نوشت:
همیشه اونی که برام عزیز بوده فقط منتظر بهانه ایست تا برود
حالم بهم میخوره از احوال این روزها .بسی ناجوانمردانه است هوای روزگارم.
من رها خواهم شد . به همین زودی . . 
با اعلام بانک مرکزینرخ رسمی ۲۶ ارز کاهش یافت
بانک مرکزی نرخ ۴۷ ارز را برای امروز اعلام کرد که بر اساس آن نرخ ۸ ارز افزایش و قیمت ۲۶ واحد پولی دیگر از جمله یورو و پوند کاهش یافت. قیمت ۱۳ ارز هم ثابت ماند.
به گزارش خبرگزاری مهر، بر اساس اعلام بانک مرکزی هر دلار آمریکا برای امروز بدون تغییر نسبت به روز گذشته ۴۲ هزار ریال قیمت خورد. همچنین امروز هر پوند انگلیس با ۳ ریال کاهش نسبت به روز گذشته ۵۱ هزار و ۷۵ ریال و هر یورو نیز با ۱۰ ریال کاهش نسبت به روز
دور تا دور جنگل را می چرخم. جنگل به این بزرگی، دریغ از یک روشنایی. روشنایی جز نور ماه و ستارگان نیست. پیدا نمیکنم. همه جا تاریک است، خیلی تاریک. دلم میگیرید. اما چاره ای نیست. باید دنبال روشنایی بگردم. 
از بین شاخ و برگ درختان می گذرم، به امید یک روشنایی. چون همه جا تاریک است چیزی را واضح نمی بینم و به درختان و برگ هایشان برخورد می کنم و بال های ظریفم درد می گیرد. لحظه ای صبر میکنم و دوباره به راه میافتم. به یاد دیشب که این موقع کنار مادرم بودم میاف
چند وقت پیش خواب دیدم بعنوان یه نیروی اطلاعاتی رفته بودم توی یه پاساژ
صدای درگیری هایی بيرون پاساژ می اومد و من هم به سرعت بيرون رو نگاه انداختم ، کلت کمری ام رو آماده کردم و از مردم خواستم بيرون نرن و در بالاترین طبقه و دور از پنجره ها باشن.
ادامه مطلب
هو الرئوف الرحیم
رفتیم.
رسیدیم خدمت آقا. به همره مامان اینها و ریحانه که کمکی تو ماشین ما نشست.
گرما بیداد می کرد. رضوان روز اول تو اون گرما تو تب م سوخت. بچم خیلی مریض بود. ولی فسقلک خانم و آروم کنار ریحانه می نشست و بازی می کرد و شیر می خورد و می خوابید.
روز اول سه ماهگیش راه افتادیم. 
تا رسیدیم مشهد تصادف کردیم. اعصاب رضا برای دو روز تامین شد. و گرفتار بابت کارهای بیمه و . که حالا که اومده تهران پشیمونه. که کاش تهران دنبالش کرده بودم.
در خانه‌ی مادربزرگم، یک خانه‌ی قدیمی در یکی از محله‌های قدیمی یک شهر کوچک قدیمی، زمستان است. شب است. نیمه‌شب است. بيرون باران می‌بارد. از همان باران‌ها که گلی توی در دنیای تو ساعت چند است بهشان می‌گفت بارش. نور زرد رنگ یک آباژور قدیمی، دیوارهای کهنه‌ی ترک برداشته، قالیچه‌ی دستباف قدیمی، بخاری گازی که شعله‌هایش نارنجی می‌سوزد، کتری چدنی ته سوز و قهوه جوش مسی روی بخاری، یک تلوزیون ناسیونال قدیمی خاموش و خاک گرفته گوشه‌ی اتاق، یک چمدان
چند روز قبل، در یک جلسه درس‌گفتار شرکت کردم. مدرس، پر از اطلاعات بود و هر کدام از شنوندگان که کوچکترین سوالی می‌پرسید، مثل این‌بود که قاشقی را در یک ظرف پر بزند، همین‌طور اطلاعات نالازم و زیادی بود که کف سالن می‌ریخت و حیف می‌شد! مثل آن‌روز که افطار مهمان بودیم و میزبان، کاسه‌ای را تا خرتلاقش پر از آش کرده بود، آن‌قدر که مسیر آوردن به سر سفره را با آش، خط‌کشی کرد، حتی سر سفره‌ هم، به محض این‌که ملاقه را در آن زدیم، کف سفره پر از آش شد! فک
از صدای نفس نفس زدنتهمسر تو چقدر شاکی بودشده پیراهن تنت تازهمثل آن چادری که خاکی بود**تا صدایِ غریبی ات نرسدبا کنیزانِ خانه کف میزدناله ای از مدینه فاطمه وناله ای حیدر از نجف میزد**و کنیزی که آب آورد وتو به یادِ هلال افتادیهمسرت کاسه را شکست و سپستشنه مثل حسین جان دادی**در میانِ تمام معصومیندر مقاتل مُوَرخان دیدنددر عزای حسین و تو تنهادشمنان کف زدند و رقصیدند**پیکر تو ز پشت بام افتادولی آقا به خون نشسته نشدبه لبِ پلّه خورد لبهایتولی دندان تو
گوشیمو تو خیابون ازم نیدن؛ نصف شب اومدن از بالای در تو حیاط و از بالای سرم از شارژ کندنش و بعد برداشتن و بردن.
هیچوقت فراموش نمیکنم وقتی از مدرسه برگشتم و دیدم دوچرخه م تو حیاط نیست چقدر خورد تو ذوقم. هیچوقت دوچرخه م رو نبخشیدم؛ و البته نخواهم بخشید.
الان هم سر گوشیم همینجوری ام. همونقدر احساس بدبختی میکنم. اینها رو هم نخواهم بخشید.
حالا باید حداقل دو سه ماه کار کنم و هیچی خرج نکنم تا بتونم یه گوشی بخرم. خدایا خودت دست یارو رو قطع کن که اگ
چرا به ختم امتحان این همه درنگ خوردو و به شقیقۀ من دوباره پاره سنگ خوردو یه باره دستمون به در خودکار خوردو دوباره عقل مردو و تمام خاطراتم گره به نوزده و بیست و پنج خوردو. من نمی‌دونم چرا نمی‌تونم بفهمم اینو چرا اینجوری سوال داده بودو من چه بدونم که بفهمم اینو چرا سرعت MN از PQ بیشتره و بخش B نشان دهندۀ کدوم ماه شمسیه و. من نمی‎دونم چرا نمی‌تونم اینم بفهمم که چرا هرموقع من از شعور یه معلمی تعریف کردم دیری نپایید تا خلافش بهم ثابت شدو من بازم نمی
سالگرد ازدواج دو نور عالم رخداد عظیمی است که به تعبیر امام خمینی (ره) اشاعه نور این خانواده عالم را روشن کرده است.


آخرین ماه از یک سال قمری با بهترین روز خلقت و پیوندی آسمانی آغاز می
شود، یکم ذی الحجه یادآور روزی در تاریخ اسلام است که بانوی دو عالم در سن 9
سالگی ولایت علی ابن ابیطالب را بر خود قبول کرده است. سالگرد ازدواج این
دو نور عالم رخداد عظیمی است که به تعبیر امام خمینی (ره) اشاعه نور این
خانواده عالم را روشن کرده است. از این روی
در ادمه قسمت قبلی.چند هفته قبل اخرین روزای امتحان.همش فکرم درگیر بود و نمیتونستم رو درسام تمرکز کنم.فکرم هزار جا میرفت.چند روز پیشش فهمیدم که واسه خواهرم یه مشکلی پیش اومده و خب منم که از همه جا بیخبر بودم.با دوستم داشتیم درس میخوندیم.صبحا شیش صبح بیدار میشدیم تا 12 شب بکوب فقط میخوندیم.خب اینم بگم که طی ترم کلاسامون سنگینه و نمیشه طی ترم خوند.بله موقع امتحانا دهنمون سرویسه :|دو تا امتحان سه واحدی داشتیم پشت سر هم و یه هفته تقریبا واسشون وقت
2489 - منوچهر محمدی» ضدانقلاب فراری
و از عوامل فتنه 18تیر 78 ، درباره احمد باطبی» ضدانقلاب فراری و حامی
تحریم ایران، افشا کرد: باطبی که آن زمان خود را نماد جنبش دانشجویی ایران
معرفی کرد، یک شیاد به تمام معنی بود . وقتی در زندان بودیم به دروغ
می‌گفت در اعتصاب غذا است و زیر بیانیه‌های اعتصاب ما امضا می‌کرد، اما
بعدا می‌دیدیم که یواشکی غذا می‌خورد .”لینک کوتاه منبع: yon.ir/mzdr120
دانلود فایل اصلی
۱  اگنس مرده است. داستانی او را کشت. از اگنس، جز این داستان چیزی برایم نمانده. شروع داستان برمی‌گردد به روزی در نه ماه پیش، که برای اولین‌بار در کتابخانه عمومی شیکاگو هم‌دیگر را دیدیم. وقتی با هم آشنا شدیم، هوا سرد بود. سرد مثل همیشه در این شهر، اما الان هوا سردتر است و برف می‌بارد. روی دریاچه میشیگان برف می‌بارد و باد تندی می‌وزد که زوزه‌اش حتی از شیشه‌های دو جداره پنجره‌های بزرگ هم رد می‌شود. برف می‌بارد، اما نمی‌نشیند، با باد می‌رود
بخون دلت بدجور میشکنه
تعریف میــکرد :
همسرم توی حیــاط از روی ویلچر با صورت خورد زمیــن.

بعد که من دویــدم و از روی زمیــن بلنــدش کردم.

دیــدم داره مثل ابـر بهار گریــه میکنه.
با تعجب بهش گفتم .
حاجی شما توی ایـن سالهای مجروحیتت.
یــه بار آخ نگفتی چی شده؟!
گفتش نمیدونستم.
زمیــن خوردن با صــورت اینـقدر درد داره .
نمی دانی با دست بریده وتیری درون چشم
.زپشت اسب افتادن چه سخت است؟

 منبع انواع عکس نوشته برای فضای مجازی :
http://aksestan.blog.i
یک کاغذِ پشت و رو و این همه حرف! در پس هر واژه‌ای، انبوهی از اندوه و شادی نهفته است، که هر دو حاصل عشقند. کاغذ را که روی میز رها می‌کنم خودش تا می‌خورد و به همان حالت ناگشوده برمی‌گردد. چقدر کهنه‌اند این تاخوردگی‌ها! درست مثل زخمهایی که من از آن عشق نافرجام خوردم. گرچه سعی می‌کرد کاغذ روشن برای نوشتن انتخاب کند اما این کاغذ به مرور سالیان سیاه و کدر شده است. اما هنوز زیباست. ترکیب این سیاهی با آبی جوهر هنوز زیباست. 
پاکت را توی کیفم می‌گذارم
عین دوش حمام داره بارون میاد، تقریبا با زاویه سی درجه نسبه به خط قائم، تند و بی وقفه می باره و آسمون را هاشور سفید می زنه. صدا از دل هیچ سگی حتی بيرون نمیاد.تنها صدای بارون است و در دوردست ها، صدای تردد ماشینها. پنجره هال بیست سانت باز است. احساس سرما بر روان من مستولی است وگرنه تا انتها باید باز می بود، دما که تفاوت نداشت.در این میان یک مرغ دریایی کسخل، بالهایش را تا منتهی باز کرده و ویراژ می رود! سرما و خیسی را نمی فهمد این حیوان!مقاله مشترک د
رفتم خونشون راستش اصلا نشد که نرم آخرین روزی بود که عموم تهرانه
حالم خیلی خوب نبود نمیدونم چرا!
رفتم تو اتاق داشتم با دلسا خونه سازی بازی میکردم مهدی اومد تو اتاق سطل خونه سازی رو برداشت باهاش اهنگ میزد به دلسا گفت :(دلسا بزن سارا برات برقصه!)
من قیافم شبیه علامت تعجب شد !○_
بعد شروع کرد شونه هاشو ت بده گفت اینجوری دیگه دوباره من:o_0 بعد پاشد رفت بيرون
دم رفتن عموم و زنموم و زهرا شروع کردن به خدافظی من زدن زیر گریه دست خودم نبود منم فقط گریه
گوشی زنگ خورد ، تازه حرف زده بودیم ، عجیب بود نمایش اونم برای یک موضوع خیلی خیلی پیش پا افتاده ،یهو گفت: مبهم نامه رو خوندن!
گاهی هوا برای نفس کشیدن کم میشه ، خدا خیلی دوستم داشت که رفیق جان و الف رو رسوند و گرنه دیشب از شدت اضطراب می مردم.
اینکه چی میشه نمیدونم.
اینکه چه اتفاقی خواهد افتاد نمیدونم.
فقط الان دیگه اطمینان دارم که کارم درست بود .
 تحلیل بهار 98 در مازندران - بهار 98 در مازندران گرم و پربارش رقم خورد .
 
بارندگی فصل بهار 1398 ایستگاه های مازندران :رامسر 249.6 م مسیاه بیشه 168.7 م منوشهر 167 م مبلده 154 م مآلاشت 146.8 م مقراخیل قائمشهر 136.7 م مکیاسر 131.6 م مساری 130.3 م مگلوگاه 125 م مپل سفید 124.3 م مبابلسر 115.4 م مبندر امیرآباد 108.3 م مدشت ناز 106.6 م مآمل 98.3 م مکجور 69.9 م ممیانگین دما فصل بهار 1398 ایستگاه های مازندران ( بر حسب درجه سانتیگراد ) :ساری 20.6آمل 20.1بابلسر 20دشت ناز 19.9قراخیل قائمشهر 19.8گلو
 تحلیل خرداد 98 در مازندران - خرداد 98 در مازندران گرم و کم بارش رقم خورد .
 
بارندگی ماه خرداد 1398 ایستگاه های مازندران :آلاشت 30.3 م مکیاسر 18.8 م مبلده 11.5 م مپل سفید 10.8 م مسیاه بیشه 9.4 م مکجور 5.1 م مبابلسر 5 م مرامسر 5 م مقراخیل قائمشهر 3.9 م مگلوگاه 1.4 م مآمل 1.3 م مساری 1 م مدشت ناز 0.6 م منوشهر 0.4 م مبندر امیرآباد 0.01 م ممیانگین دما ماه خرداد 1398 ایستگاه های مازندران ( بر حسب درجه سانتیگراد ) :ساری 26.5دشت ناز 25.9بابلسر 25.8بندر امیرآباد 25.8گلوگاه 25.8آمل 25.6قر
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب