نتایج پست ها برای عبارت :

مو عه هرجا بروم، سر وا وگردانم

هو
از نظر روحی نیاز دارم چند روزی موبایلم را خاموش کنم، و بی خبر بروم جایی که هیچکس فکرش را هم نکند. بروم با خودم سنگ وا کنم، بروم برای آدم های زندگی ام دلتنگ شوم، که قدرشان را بیشتر بدانم. بروم از هیاهوی درس و بحث و کار جدا شوم، بروم خلوت کنم، یک نفری با خودم، با کتاب هایم، با روز های دور مجردی ام. نیاز دارم از این چیزی که هستم فاصله بگیرم. می خواهم لپ تاپ را بزنم زیر بغلم، و هر روز بروم یک گوشه در کتابخانه ی خلوتی بنشینم و ساعت ها بنویسم. نیاز دا
همه ارزویم، چه کنم که بسته پایم؟!
دچار استیصال می شوم . کاش می توانستم پی دل تو بروم . کاش می توانستم پی  دل خودم بروم .
چند قدم مانده تا رهایی؟! چند قدم مانده تا درک حضور تو؟! چند قدم مانده تا اغوشت؟!
تو فقط اذن بده به دیدارت، تو فقط بگو بیا . 
دل می کنم از هرچه هست. 
بیدار شدم. ساعتو نگاه کردم، 06:06 بود. اول خندیدم ولی حدود 10 ثانیه بعد یادم اومد هرجا توی زندگی ذهنت درگیر بود، از طریق ساعت راهنمایی می شی. هنوز تعبیرشو نخوندم ولی دلم روشنه.بعداً نوشت:هرجا سرچ کردم معنیش همون بود که دنبال آرامش نرو. خودش میاد. کوتاه ترین تعبیرش این بود: (تمام نگرانی ها و ترس هایت در مورد مادیات و دنیای فیزیکی را به خدا و فرشتگان واگذار!)راستش این روزا خیلی پریشونم. درست فهمید
 متن آهنگ هوروش باند تو مرا دیوانه کردی
رفتم از قلب تو انگار فکرتم هرشبو هرجا میره این دل واست هر بار تو مرا دیوانه کردیکاشکی نداشتم تورو از اولشم نبودی تو کاشکی که پیدات نمیشد بد دلمو شدی تو نموندی تورفتم از قلب تو انگار فکرتم هرشبو هرجا میره این دل واست هر بار تو مرا دیوانه کردیماهی برکه برقص کام دنیام شده تلخ بیخیال هرچی غصه اس دل به دریا بون همه خاطره رو میبرم غرق کنم به چه درد میخوره دریا با کی خلوت کنم.کاشکی نداشتم تورو از اولشم ن
مامان بابا  عکسا هایشان را  می‌فرستند توی گروه.
مامان
بابا
کنار خانه ی خدا.
دلم برایشان پر می‌زند.برای دست های مامان.برای مریم گلی های  بابا گفتن.
اما
تهِ تهِ دلم.
دلم می‌خواست آن جا باشم. کنار امن ترین نقطه ی دنیا.کنار  با آرامش‌ترین نقطه ی دنیا.بعدش چند صباحی از این روزمرگی هایم دل بکّنم بروم کنار خودِخودش، یکم برایش خودم را لوس کنمتا بلکم آن قسمت از تنهایی وجودم که از او تهی ‌ست پر شود
سید مهدی میگوید : مریم بیا به جای عروسی
عروس را که آوردند صدای شادی مردم به هوا رفت. روی سر عروس تور قرمز بود. چند تا از زن ها، عروس را در میان مردم گرداندند. برادرم و خودم مرتب آسمان را نگاه می کردیم و دعا می کردیم [تا بمباران نشود]. همه چیز با خیر و خوشی تمام شد.
 
چند روز از عروسی گذشته بود. برادرم را دیدم که ساک می بندد. با تعجب پرسیدم: به خیر، کجا می روی؟»
خندید و گفت: همان جا که باید بروم».
مادرم کنارمان آمد و گفت: ابراهیم، برایت زن گرفتیم که کمتر از ما دور شوی».
ابراهیم سرش را بلند
+بعضی آدمها حتی اگر بخواهند هم نمی توانند حرف بزنند.یک عمر نگاه کرده اند.
یک عمر هرجا که باید حرف میزدند نگاه کردند.
هرجا که تکه ای از وجودشان می مرد نگاه کردند.
+چرا میگه نمیترسه؟
از چی مطمئنه که نمیترسه؟
چرا انقدر راحت میتونه ذهن منو بخونه؟
چرا انقدر غیر واقعی بنظر میرسه؟
+ نمیشه ازش دور شد. به هر طرف بری به اون میرسی.
انگار میخواد مطمئن باشه که ازش فرار نمی کنی.
که اگه دنیا خالی شد تو هستی.
که دوباره قرار نیست تنها بشه.
+نگاه می کنی.
نگاه م
خودخواهی آنقدرها هم سخت نیست؛کافی است حرف کسی را نشنوی، حال کسی را نفهمی، حس کسی را درک نکنی، ذهنت فقط و فقط به خودت فکر کند و جز راحتی خودت را نخواهد.وقتی در همه چیز و همه حال و همه جا و همه کار، فقط خودت را دیدی - چه خودآگاه و چه ناخودآگاه- خودخواهی.وقتی از خودت نگذشتی برای کسی، وقتی همیشه و در هرجا و در هرحال خودت را در اولویت خواستی و هوای خودت را داشتی و غیر خودت را ندیدی و نفهمیدی، خود خواهی.به همین راحتی!
هرجا قلبت باشد ؛گنجت هم همانجاستقلب تو زنده است .همچنان به آنچه برای گفتن داردگوش بسپار .هرگز نمی توانی قلبت را خاموش کنیو حتی اگر وانمود کنیبه او گوش نمی دهی .باز همیشه در درون سینه اتبه تکرار نظرش درباره زندگیو جهان ادامه می دهد.هیچ کس نمی تواند از قلبش بگریزد.برای همین بهتر است آنچه راکه می گوید ؛ بشنوی.در این صورت هرگز ضربه ای رادریافت نمی کنی کهانتظارش را نداشته باشی .
آکورد آهنگ هرجا که باشی از امو بند
علی یوسفی عزیز زحمت کشیدن و از این ترانه زیبا برامون ویدیو ارسال کردن که از این دوست خوبمون تشکر میکنیم بخاطر ارسال این ویدیو
 
برای دانلود آکورد اینجا یا روی آکورد کلیک کنید
 
 
گیتارستان
 
 
در سپیده دمی که بی ظهور تو، سیاهی می زاید،
دلم مجالِ خیالی محال می خواهد.
 
 
یادم نیست، آن روز در چه حال و هوایی بودم که این جمله را نوشتم.
اما می دانم هرجا از نسیم و سپیده و سحر، حرفی به میان می آید، بی اختیار ذوق نداشته ام گل می کند و شعر وسواسم را با گلواژه هایی از جنس هور و نور و رهایی و ظهور، رنگِ پاکی و طهارت می بخشم. 
و هرجا از سردی و سکوت و هجران، حرفی روایت شود، قلم احساسم را با غم واژه هایی از جنس حسرت و اندوه و آه، چالاکی و حرارت می
پسر به دختر گفت: متن زیبایی است، تا من بروم آبی به صورتم بزنم تو آن را بخوان. 
در آن متن نوشته شده بود: خانم زرنگ! از این به بعد با هیچ پسری دوست نشو، اگر هم شدی، پیشنهاد رفتن به رستوران را قبول نکن! 
حالا این دفعه پول ناهار را حساب کن تا دفعه دیگر هوس دوستی با پسران و غذای مجانی نکنی! با این حال غذای خوشمزه ای بود. مرسی!
دانلود آهنگ جدید فاتح نورایی و سید جلال بنام میرم تو فکر تو با بالاترین کیفیت










Download New MusicFateh Nooraee Ft. Seyed Jalal – Miram Too Fekre To
ترانه: محمد بیرانوند , موزیک و تنظیم: فاتح نورایی
برای دانلود آهنگ به ادامه مطلب مراجعه کنید …

 










 
متن آهنگ جدید فاتح نورایی و سید جلال بنام میرم تو فکر تو :
بعضی از این روزا وقتی که دلتنگم چشمامو میبندم میرم تو فکر تو وقتی که تو بارون با حال غمگینم تنهایی راه میرم میرم تو فکر تو وقتی که چشمامم تسلیم اشکا
چهار سال پیش که خوابگاه آمدم پر از احساس‌های متناقض بودم، احساس هیجان و ترس و گنگی هیجان‌زده از سبک جدید زندگی و استقلالترس از آدم‌های جدید و تعامل، ترس از مشکلات و ناسازگاری‌ها
 من آنقدر خوش‌شانس بودم که چهارسال خوبی با آدم‌های فوق‌العاده‌ای داشتم. پر از تجربه‌های خوب بود، آنقدر که ناراحتی‌ها و تنهایی‌ها کمرنگ شود
خوابگاه تنهایی داشت اما پر بود از کشف و تجربه‌های جدیدی که لازم بود بگذرانم، خوابگاه یادم داد صبور باشم و با آدم‌ها
"کیمیاگر" فوق العاده بود!
برام کتابی بود جذاب و همین طور یکم سنگین!
سنگین بودنش دلچسب بود.
واقعا چرا پائولو اینقده خوب مینویسه؟!D:
خوب درکش کردم،توی سکوت،شلوغی و درهم برهمی و هرجا!خوووب درکش کردم،خیلی ژرف.
وقتی از صمیم قلبت چیزی رو بخوای تموم دنیا تموم و کائنات دست به دست هم میدن تا بتونی به خواسته ت برسی،نباید ناامید شد و دست کشید!
دنبال افسانه ی شخصیمون بریم،بهش میرسیم.
*اگر من پست تکراری می نویسم، چون با تکرار زیادی دارم به جایی می رسم.
**اگر با خوندن پست تکراری به من فحش می دید، می توانید آرام تر و قشنگ تر فحش دهید.
***هرجا که هستید و هر کسی که هستید، خودتان خواسته اید
اگر از جایتان بدتان می آید، آن را یا خودتان را تغییر دهید
شما در خت نیستید.
جیم ران
دریا دریا تباین است میان مکانی که ایستاده‌ام و قله‌ای که گمان می‌کردم خواهم ایستاد. دبیرستانی بودم، آن روزها که حقیقت بر دیوار آرزو‌ها تکیه داده‌بود اما رفته‌رفته خود را تاراند تا هر چه بیشتر از خواسته‌ها فاصله بگیرد و من دانش‌گاهی شدم. انگار که بهار دبیرستان، تابستان و پاییز را نادیده‌گرفت و صاف به زمستان رسید. من را با وعدهٔ آینده‌ به دانش‌گاه آوردند، نگذاشتن رشته‌ای که دوست داشتم را بروم و حالا بعد از چهار سال حس می‌کنم که هیچ آی
بیمار می شویم، دوا لطف می کنند
دلمرده می شویم، دعا لطف می کنند
هر قدر هم که پشت، بر این خاندان کنیم
بر ما همیشه آل عبا لطف می کنند
ما غافلیم و زود فراموش می کنیم
این قوم، بی صدا به گدا لطف می کنند
آن قدر با وقار و بزرگند، وقت جود.
از پشت درب و زیر عبا لطف می کنند
هرجا حسین گفته شود صحن کربلاست
هرجا که هست کرب و بلا لطف می کنند
با این همه گناه شدم زائر حسین
خیلی به من امام رضا لطف می کنند
برگ برات خویش گرفتم به روی دست
امضای شاه طوس روی برگه ی من است
پیشنهاد میکنم یکی از شبهای هفته به جز پنج شنبه جمعه که جوجه بازها هجوم میارن، برای تفریح به دریاچه چیتگر برید و از تفریحات مهیجش استفاده کنید و توصیه میکنم اصلا سمت خرید یا غذاخوری های گرون و بی کیفیتش نرید. قایق تندرو را فراموش نکنید اونم توی تاریکی و خنکای شب عالیه. هرجا هم خسته شدید میتونید منتظر اتوبوس برقی بشین تا ادامه مسیر را سواره طی کنید. 
استاد قائدی یک پستی گذاشته بود با عنوان "شهروند عاقل". دلم گرفته بود. زیر نوشته اش در بخش نظرات نوشتم: "بعضی وقتها دلم میخواهد عاقل نباشم. نه شهروند عاقل، نه همسر عاقل، نه مادر عاقل. نه فرزند عاقل و نه هیچ چیز عاقل دیگری. دلم می خواهد بی خیالِ همه ی مسئولیتهایم بروم دیوانه وار دیوانگی کنم". 
پاسخم داده است: این خودش عین عقل است .
دلم می‌خواهد یک پیراهن حلقه‌ای گلدار تنم کنم، کلاه حصیری‌ام را بگذارم روی سرم، صندل تابستانی‌ام را بپوشم، لپ‌تاپم را بردارم و بروم پارک. روی چمن‌ها بنشینم، به درخت تکیه کنم و مشغول شوم به نوشتن متنی که قرار است برای یک گروه راک ایرانی بنویسم. آه! نداشته‌هایمان که کم نیست. شکنجه‌ها بی‌شمارند. دلم رهایی می‌خواهد. من از این پارچه‌ها، از این پوشیدن‌های اجباری و از این نقش بازی کردن‌ها متنفرم.
پ.ن: اگر که پست قبلی را ندیده‌اید؛ جرقه‌ها
مادر بزرگوار شهید سید سجاد خلیلی :
پنهان شدن را همیشه دوست داشتی
قایم باشک بازی میکردی
توی کمد!
پشتِ لباس ها!
تو حیاط خانه!
بین گل ها و درخت های خانه پدربزرگ
یادت می آید حتی
برای همان چند لحظه که خودت را نشان بدهی چه بی تاب می شدم ؟!. 
سجاد جان! 
برگرد مادر
بی قرار آمدنت هستم.
این بار اسپند آماده می کنم و دورت می گردم ، که پسرم مدافع حرم عمه جانش بوده
بوی خوش برگشتنت را حس میکنم مادر
بیا دوباره علَم به دست بگیر و صدای ابوالفضل گفتنت مازندران ر
احساس مریضی می‌کنم. مثل وقتایی که غم بزرگی درگیرم کرده باشد. دلم میخواهد بخوابم. سنگینم. گرمم. انگار که مریض باشم. احساس خامی می‌کنم. نمی‌دانم دفعه‌ی قبلی که این اتفاق برایم افتاد کی بوده. نمیدانم آخرش چطور شد. اما این شرایط برایم سخت است. آستانه‌ی تحملم در برابر اتفاقاتی که خارج از برنامه میافتند و برنامه‌ام را خراب می‌کنند قریب به صفر است. زندگی دارد یادم میدهد آدم باشم. بفهمم که همه چیز همیشه طبق برنامه پیش نمی‌رود. دارد یادم میدهد همی
مایک پامپئو»، وزیر خارجه آمریکا در مصاحبه‌ای با شبکه خبری بلومبرگ گفته دوست دارد به ایران سفر کند. پامپئو که با تلویزیون بلومبرگ صحبت می‌کرد، گفت: مطمئناً، اگر ضرورت داشته باشد، با کمال میل به آنجا می‌روم. دوست دارم فرصتی باشد و [به ایران] بروم. نه برای اینکه صحبت‌های تبلیغاتی بکنم، بلکه حقایق را به مردم ایران درباره اینکه رهبرانشان چه کار کرده‌اند و چطور این موضوع به ایران لطمه زده، بگویم.»پامپئو قبل از حضور در این سمت، زمانی که نمای
سفر کنم به جایی که هیچ کس را نشناسم
به جایی که هیچ کس مرا نشناسد
دور باشم و رها
سبک باشم و آزاد
آدمهایی را ببینم که هیچ تصور بدی از آنها ندارم
مسیرهایی را بروم که تا به حال نرفته ام
عطرهایی را بزنم که تا به حال نزده ام
و لباسهایی را بپوشم که تا به حال نپوشیده ام
در مکان هایی بنشینم که هیچ خاطره ای را برایم زنده نمیکنند
موسیقی هایی گوش کنم که مرا یاد کسی نمی اندازد
و نوشیدنی هایی بنوشم که مرا بی خیال تر از همیشه کنند
نه به کسی فکر کنم
نه نگران چیزی
برای همه ی شما که در این فضا مینویسید و برای شما که هم رگ و ریشه اید:میخواهم بگویم چقدر خوشحال و خوشوقتم که شمارا میشناسم ،روزمرگی هایتان میخوانم و میتوانم چیزهای زیادی ازشما یادبگیرم 
شما به معمولی ترین شکل ممکن فوق العاده اید و به فوق العاده ترین شکل ممکن معمولی هستید شما خودتانید و بر خلاف خیلیها سعی نمیکنید یه کپی تهوع آور باشید 
دوستتان دارم و برایتان بهترین ها را میخواهم 
دوستدار شما : ستوده 
+شبیه پست خداحافظی به نظر میرسد؟ ولی قرار
ﺧﺪﺍﻱ ﻗﺸﻨﻢ ﺧﺪﺍﻱ ﻣﻦ . ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ . ﻣﻲ ﻮﻳﻨﺪ ﺑﺰﺭﺘﺮﻳﻦ ﺷﺴﺖ، ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺍﻳﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ . ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﺎﺷﺪ ﻪ ﻣﻦ ﺷﺴﺖ ﻧﺨﻮﺭﻡ . ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﻗﺎﺿﻲ ﺍﻟﺤﺎﺟﺎﺕ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻧﻢ، ﺣﺘﻲ ﺍﺮ ﻫﻤﻪ ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ ﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﻧﺎﺩﻳﺪﻩ ﺑﻴﺮﻱ . ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺍﺭﺣﻢ ﺍﻟﺮﺣﻤﻴﻦ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﻢ، ﺣﺘﻲ ﺍﺮ ﺳﺨﺖ ﺑﻴﺮﻱ . ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ . ﺗﻮ ﻫﻤﺎﻥ ﺧﺪﺍﻳﻲ . ﺍﻣﺎ ﻣﻦ . ﻣﺬﺍﺭ ﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺑ
سام علیـــــــــــــــــک !
من آمدم. میخوام یکم بنویسم و سریع بروم بخوابم چون فردا صبح باید به دانشگاه بروم.
من شنا بلد نیستم و به همین دلیل کلاس شنای مقدماتی ثبت نام کردم. همان استخر دانشگاه هستیم و حدود 12 جلسه هم بیشتر نیست. لازم بود یاد بگیرم. الان هم خوب پیشرفت کرده ام و تا پایان حتما شناگر میشوم.
دنبال کارهای خوابگاه هستم. نمیدانم چرا امسال اینقدر گیر میدهند. از بس دولت کم پول شده خوابگاه هم به زور گیر می آید.
استادم گفت: تابستان با همین bo
بیست و دو سال از فوت پدر گذشته است.من بیست و دو سال غم و شادی را بدون او گذرانده ام.امروز در لابلای کارهای خانه شرشر اشک می ریختم.غم انگیز بود که گذشت سالها دردم را تسکین نداده و هر وقت به بن بست زندگی میرسم به یادش اشک می ریزم."اگر پدر زنده بود"ها برایم ردیف می شود و زندگی زهرم میشود.اندرزگوی درون پند می دهد که حالا که زنده نیست در حال و با داشته ها زندگی کن.سخنش را نمی فهمم و باز باران اشک است که می بارد و تمامی ندارد.با خود می گویم"این اخرین بار ا
بعد مدت ها اومدم وبلاگ.چقد زندگی آدمو درگیر میکنه روز به روز مشغله هام زیادتر میشه فکرم زیادتر کلی کار واسه انجام دادن داریم و اصلا حوصله یاری نمی کنه.هوووووووووف.تا آخر ترم هم نمیشه برم خونه.از دست فیزیک.از دست این زندگی.انشالله این ترم هم به خیر و خوشی بگذره و بازم شاگرد اول بشمخیلی برام مهمه دست خودم نیس والا.دو سه روزیه حالم خوب نیس فقط حرف زدن با تو آرومم میکنه تو هم که پیشم نیستیهی روزگار.اینم سرنوشت ماست.امیدوارم عشقم حالت
یک ماه پیش که داشتم با مهیار برنامه این سفر را می چیدم هیچوقت فکر نمیکردم یه چنین حالی داشته باشم موقع سفر. آخر چند وقت روز پیش دیدم که انگار عاشق شده است حالم واقعا بد شد وقتی این موضوع رو فهمیدم شروع کردم به بحث کردن باهاش و او مدام تکرار میکرد که الان دیگر کاری از دست من بر نمیاید و برو پیش روانشناس و حل کن این وابستگیت به من را. این مقصود تمام جملاتش بود راست میگفت ما قرار بود کم کم از هم جدا شویم و الان این کم کم ها حدود یک سال شده است. آخر چط
ساعت چهار و نیم صبح. مادر و پدر رفیقی مدتی است که به مکه رفته اند و رفیقمان نیز از ما دعوت به عمل آورده که هر از چند گاهی به منزلشان بروم و چند روزی بمانم.او را هم به دنیای زیبای شب بیداری دعوت کردم و هم اکنون او در حال ویوولون تمرین کردن است و من نیزداستان دو شهر» چار دیکنز را باز کرده ام و میخوانم.یک ساعت دیگر هم که کله پزی ها باز می کنند می رویم که یک کله پاچه بزنیم و حسابی سرمست شویم!
خلاصه که زندگی فعلا بر وفق مراد است.
روزی که دوباره وبلاگم را راه انداختم برای انتخاب اسم مردد بودم. بین اسم قبلی وبلاگم و اسم‌هایی که همیشه برای وبلاگ دوست داشتم و از میان همه آبلوموف انتخاب شد که هیچوقت به آن فکر نکرده‌بودم.آن روزها رمان آبلوموف را می‌خواندم و در هر بخشش خودم را حس می‌کردم، پر بودم از حس همدردی با آبلوموف، حس نفرت از خودم، حس نیاز به تغییر، حس گم شدن. در نهایت به جای تغییر، رمان را کنار گذاشتم و با اسم آبلوموف نوشتم و نفرتم از آبلوموف درونم بیشتر شد. همین!هرب
به نام آفریننده زیبا آفرین

تروریسم حقیقی، تروریسم متحد آمریکا باید از تاریخ بلند ننگ آورش، خجالت بکشد که به همه تروریسم می گوید! نوام چامسکی ( نابغه بزرگ زبان انگلیسی که نظریه یوجی را داد و البته فیلسوف بزرگ که در ام ای تی ماساچوست آمریکا درس می دهد)
نوام چاسمکی اگر نبود، زبان انگلیسی هم نبود، می توانید تحقیق کنید، اما بدانید که او کلا گرامر زبان انگلیسی رو تغییر داد! به ۵۴ زبان دنیا مسلط است و درضمن فعال ی هست! قبل از او زبان یک سیستم گرا
آخ که چقدر این شعر راست می گوید 
بهار بی نقص و کامل و زیبا و رویایی، خود عشق است. من که عاشقانه دوستش دارم همه چیزش را از رنگ آسمان گرفته تا باران های بی گاه تا شکوفه زدن ها و سبزی سبزها 
پاییز اما انگار انسانی تر است تلخ و شیرین را کنار هم دارد. برگ های زیبایش، زرد شده اند که رنگی اند هوایش گرفته است که می بارد خنکی بادهایش بیشتر از اشتیاق، سردرگمی می آورد شاید برای همین است که دلم می خواهد پنجره را باز کنم و سردم بشود و بعد بروم زیر پتو
در خطاطی، خط معلی را جور دیگری دوست دارم. عجب که چه اسمی روی این خط گذاشته‌اند. هم از جهت معنای باطنی فوق العاده ای که در پست قبل توضیح دادم، هم به جهت ترجمه تحت‌اللفظی. همان‌طور بلند، رفیع و برافراشته. کاملا مطابق با واقعه کربلا. چند سال پیش به عشقِ خط معلی رفتم حوزه هنری. از رفتنِ مستقیم به سمت معلّی کمی هراس داشتم. به چشمم سخت می‌آمد. دوست داشتم منِ هنرنخوانده، پایه‌ی هنری، کشیدنی و نوشتنی‌ام را قوی‌ کنم بعد بروم سراغ معلی. ولی نه با سبک
دلم میخواست پسر بودم الان میرفتم بیرون یکم دعوا میکردم داد میزدم سیگار میکشیدم چهارتارو میزدم کتک میخوردم یکم ازراین فشاری که الان رومه کم میشد.
ولی حالا دختر شدم نه تنها نمیتونم هیچ حرفی بزنم بلکه ساکت باید بشینم و با ملایمت کارایی که چپ و راست بهم میگن با مهربونی انجام بدم چون اگه یکم تن صدام بالا ببرم یا لحن جدی حرفی بزنم چون نمیدونن چمه بازخواست و مجازات میشم.
دختر بودن سخته لااقل برای من عصبانیتم با ریختن طرفها تو طرف شویی خالی کنم یا ب
دوست خوبم، هاتف، به مناسبت روز وبلاگ نویسی فارسی با من یه مصاحبه انجام داده که امیدوارم بشنوید و لذت ببرید:)
این مصاحبه به من که خیلی چسبید و کلی کیف کردم، خوشحال میشم بشنوید و نظر بدید.
+ من سعی کردم برای همه آدرس جدید رو بفرستم، اگه کسی رو فراموش کردم، بگه تا براش بفرستم، چون احتمالا جمعه این وبلاگ رو کامل میبندم.
++تیتر از سید علی صالحی
+نیلوفر جان نمیتونم ایمیل بفرستم،اگه میشه یه راه دیگه بذار تا آدرس رو برات بفرستم.
رفتین خارجکوچه کثیفه چند درصدمون جارو برمیداریم و جارو میزنیمکشور خودمون باشه چنددرصدشهر خودمون باشه چیکوچه خودموندر نهایت خونه خودمون اگه باشه؟!مسلما هرجا احساس مسئولیت بیشتری وجود داشته باشه حرکت بیشتری هم وجود دارهمینالی از تنبلی و بی عاری جوونت؟!ناراحتی از خونه نشستن و ولگردیش؟غصه علافی جوونای مملکتو میخوری؟دوست داری به خودشون حرکتی بدن و زندگیشونو سامان ببخشن، باید حس مسئولیت پذیری رو در وجودشون زنده کنیو《ازدواج》این کاره است.
 
[پدرم] حالش بد بود، مرتب این طرف و آن طرف می رفت. توی انباری رفت و برگشت. چفیه ای روی سرش انداخته بود. رو به مادرم کرد و گفت: زن، ساک مرا ببند، می خواهم بروم»
مادرم با تعجب گفت: کجا؟»
پدرم شروع کرد به پوشیدن لباس و گفت: می روم پیش امام. می خواهم شکایت کنم».
با خنده گفتم: باوگه، تو ناراحتی. بگذار خودم می روم شهر.»
حرفم را قطع کرد و گفت: نه. نمی خواهم بروی. بس است. بس است فرنگیس. اصلا دلم گرفته و می خواهم بروم امام را ببینم».
مادر خندید و گفت: پیرم
خیلی بد است که برنامه ات را بنویسی اما نتوانی به آن عمل کنی. اعصابم خورد است از اینکه هر روز مینویسم اما نمیشود یک روز تمام و کمال آنچه راکه نوشتم انجام دهم . اینکه آدم برنامه ی روزش را بنویسد و یکسره با تنبلی هیچ کدام از آنها را انجام ندهد خیلی بد است . بد بد بد 
اما خب به غیراز کار های  انجام نشده  ای که خیلی  به خاطرشان به خودم غر میزنم و بیشتر به چشم می آید خییلی کار ها راا انجام دادم که فکرش را هم نمیکردم  همین وبلاگ نویسی را در خودم نمی دیدم
خسته ام . خیلی خسته . از زندگی و همه ی آدمها خسته ام . دیگه نمی خوام برای زندگی تلاشی بکنم . حتی آینده ی بچه هام هم دیگه برام مهم نیست . دیگه اینهمه زحمت و تلاش و بدو بدو بسه . وقتی آدم اینهمه زحمت می کشه و همش بی نتیجه می مونه . وقتی حتی نزدیک ترین آدمهای اطرافمون هم قدر نمی دونند و نمی فهمند . یعنی فاتحه همه چی خونده شده . 
از قدیم و ندیم گفتند برای کسی بمیر که برات تب کنه . و من توی این دنیا هیچ کسی رو ندارم که برام تب کنه ! هیشکی رو ندارم .
شاﺮﺩﻱ ﺍﺯ ﺍﺳﺘﺎﺩﺵ ﺮﺳﻴﺪ :
ﻫﻮﺱ چیست؟اﺳﺘﺎﺩ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﻔﺖ: ﺑﻪ ﻨﺪﻡ ﺯﺍﺭ ﺑﺮﻭ ﻭ ﺮ ﺧﻮﺷﻪﺗﺮﻳﻦ ﺷﺎﺧﻪﺭﺍ ﺑﻴﺎﻭﺭ، ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﻫﻨﺎﻡ ﻋﺒﻮﺭ ﺍﺯ ﻨﺪمزﺍﺭ، ﺑﻪ ﻳﺎﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵﻛﻪ ﻧﻤﻲﺗﻮﺍﻧﻲ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﺑﺮﺮﺩﻱ ﺗﺎ ﺧﻮﺷﻪ ﺍﻱ ﺑﻴﻨﻲ. ﺷﺎﺮﺩ ﺑﻪ ﻨﺪﻡ ﺯﺍﺭ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﻲ ﻃﻮﻻﻧﻲ ﺑﺮﺸﺖ. 
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺮﺳﻴﺪ: ﻪ ﺁﻭﺭﺩﻱ؟ ﺑﺎ ﺣﺴﺮﺕ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ﻫﻴ، ﻫﺮ ﻪ ﺟﻠﻮ ﻣﻴﺮﻓﺘﻢ، ﺧﻮﺷﻪ ﻫﺎﻱ ﺮ ﺸﺖ ﺗﺮ ﻣﻴﺪﻳﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻣﻴﺪ ﻴﺪﺍﻛﺮ
عبد الحسین خان سپهر در ذکر وقایع سال 1317 قمری درباره قحطی کُردستان (در زمان مظفرالدین شاه قاجار) می نویسد: قحطى در کُردستان به حدى بود که چندین روز مردم نان پیدا نمى کردند و برگ درخت مى خوردند چنان که زنى که به حسن و کثرت مو معروف کردستان بود و چند طفل داشت و از براى آنها نان پیدا ننمود، ناچار گیس خود را مقراض(قیچی) کرد و به خانه اى برده به سه هزار و ده شاهى فروخت و آن همه پول را به بازار برد و نان نیافت.
 (عاقبت) در روز 9 صفر 1317، مردم کُردستان شوریدن
2488 - اسدا عَلَم» وزیر دربار و معتمد شاه در
خاطراتش می‌نویسد: پیامی از کیسینجر و همچنین خبرهایی از چند دختر خانم
از اروپا رسید، ناچار شدم چند دقیقه سر شام بروم و عرایضم را بگویم(1) .
فرمودند بعدازظهر گردش می‌رویم»، من هم بعدازظهر را با دوستم گذراندم(2)
. فرمودند بعدازظهر گردش می‌رویم»، عرض کردم گاردن پارتی دیپلماتها را
داریم»، فرمودند قبل از آن!»، عرض کردم خسته می‌شوید»، فرمودند نه!»(3)
. دختری را ملاقات کردم که باید به حضور بر
عید = باز گشت
فطر = طبیعت؛ خلقت اولیه
عید فطر = بازگشت به طبیعت اولیه = بازگشت به تنظیمات کارخانه
علیه السلام:
انّ ادنی ما للصائمین و الصائمات ان ینادیهم ملک فی آخر یوم من شهر رمضان ابشروا عباداللَّه فقد غفرلکم ما سلف من ذنوبکم فانظروا کیف تون فی ما تستأنفون»
براستی کمترین پاداش مردان و ن روزه‌دار این است که فرشته‌ای در آخرین روز ماه رمضان آنها را ندا دهد: بشارت باد بر شما ای بندگان خدا! که گناهان سابق شما به تحقیق آمرزیده شد،
در راه برگشت از بهشت زهرا به همراه مادر؛ مادر گفت که بجای برگشتن با مترو که دوباره باید سوار ماشین هم شد، از همین جا سوار ماشین بشیم، صبر کردیم تا یک مردی بلاخره نگه داشت و مقصد رو گفتیم و شروع کرد به حرکت. داشتیم به مقصد می‌رسیدیم که هی راننده خیلی با احترام می‌گفت هرجا شما بگین من نگه میدارم! و بلاخره ما گفتیم و ایشون نگه داشت.موقع حساب کردن کرایه ماشین یکدفعه گفت:+ کرایه نمی گیرم!- نمی‌گیرید!!؟+نه مسافر کش نیستم همینجوری سوار کردم!-آخه نمیشه
هرجا صحبت از مهاجرت افراد به خارج از کشور هست رد پای آشکار مسیحیت
تبشیری هم هست. این فرقه تبشیری با سوء استفاده از وضعیت بحرانی و شرایط آشفته ست
مهاجران، به فعالیت های تبلیغی تبشیری دست می زند و بسیاری از آنها از روی اجبار و
رفع مشکلات به مسیحیت تبشیری گرایش ظاهری نشان می دهد.
ادامه مطلب
تلگرام، اینستاگرام، کلش و. . هزاران برنامه که ساعت ها وقتمون رو با اون ها هدر می کنیم. در حالی که هزاران مشکل و ایده در ذهنمون موج میزنه. برم استخر، مطالعه بکنم، ورزش بکنم، به کارهام برسم و. . 
گوشی های امروزی یا همون گوشی های هوشمند، در این زمونه در حد یک کامپیوتر هستند واسه خودشون. تو اینترنت بگرد، بازی بکن، با دوستانت چت بکن، فیلم ببین، موسیقی گوش بده، تحقیق بکن و هزار تا کار دیگه که الان به ذهنم نمی رسه. خود منم ساعت ها میشینم با گوشی مشعو
گاهی چیزهایی را جدی میگیریم و خودمان را میکشیم که به آن برسیم،  اما وصالش که دست میدهد شوق و اشتیاقش هم میرود!  این یعنی آنچه میجستی و خودت را در هوایش میکشتی آنی نبود که تصورش میکردی و میخواستی. 
آدم ها، مکان ها، شأن ها، کارها و. این گونه اند. گاهی همان را که داری باید بچسبی و بخواهی و توسعه و تعمیقش بدهی که موفقیت و رشد و فرج تو در آن است.  اما خستگی ها، تلقین ها، جو گیری ها و تحولات دیگران تو را به هیجان و ریسک میکشاند و رها میکنی آن چه را که د
سلام 
تمام شد . البته میخواهم که تمام شود، باید قدرت نداشته ام را جمع کنم، لاشه ی ضعیفی را که هرروز با خودم به دوش میکشم را جمع کنم، افکار و آرزوها و عقایدم را سامان دهم، به جای مهمل بافتن در مجاز و سیاه کردن کاغذ کمی جامه ی عمل بپوشم و در نهایت خدا را خدا را خدا را ‌.
خدا را برگردانم . 
به دنبالت نمی آیم، چون میخواهم به دنبال او بروم .
میخواهم از تو هجرت کنم، خودت میگفتی انسان برای پیشرفت هجرت میخواهد، پیامبر (ص) هم هجرت کرد تا رسالتش را تکمیل ک
شب های قدر همیشه یاد آور لحظه های ناب تقرب به خداست .
همونطور که میدونین چن تا از دوستان خوبمون تو بیان شدیدا نیازمند دعای خیر شما هستن .
تو این شبا هرکس یه جوری احیا میگیره
بعضیا تو اماکن متبرکه ، مساجد و هیئات و بعضیاهم تو خونه و در خلوت خودشون با خدا ارتباط برقرار میکنن .
هرجا که بودین یاد همدیگه باشیم و برای همدیگه دعا کنیم .
خدایا به حقیقت شب قدر ، یعنی حضرت زهرا سلام الله علیها نظر لطفت رو از دوستان بیانی ما دریغ مفرما .
مسجد کوفه ز داغ رف
دوست داشتم اگر همه صبح به صبح یکبار زنگ میزدند و حالم را می‌پرسیدند، تو روزی سه بار زنگ میزدی تا جویای حالم بشوی!دوست
داشتم وقتی مریض میشوم اگر همه با یک پیام بهم توصیه میکردند که زودتر
دکتر بروم، تو سریع خودت را می‌رسوندی جلوی در خونه و زنگ میزدی میگفتی
"بیا پایین، با خودم میریم دکتر"
راستش دلم میخواست وقتی همه هفته‌ای یک بار از سر دلتنگی به من سر میزدند، تو هفته‌ای هفت بار دلتنگم میشدی و به دیدنم می‌آمدی!
دلم میخواست وقتی تولدم میشدبه ج
بهار دارد تمام می شود. ماه این روزها عجیب زیبا شده است. ساری گلین گوش می دهم و از هزاران حرف ناگفته در گلو رنج می برم. کاش می توانستم سازی بنوازم، نقشی بکشم، آوازی بخوانم. روزها را با سر اومد زمستون زمزمه کردن می گذرانم و شب ها را با گوش دادن به بندر تهران صبح می کنم. بهار سختی بود و گذشت. خوب که گذشت. سال ها بعد از این بهار یاد می کنم. بهاری که ماهش ماه شده بود، که بی نهایت پروانه داشت، بابونه هایش با طروات بود، با مریم و محسن گوجه پلو خوردیم و من ز
دنیایم بزرگ شده و بسیار محدود انتظارم انقدر پایین آمده که حدی ندارد مثل سال گذشته پرشور نیستم مقل سال گذشته دلم پر امید نیست امیدم شده همان دانشگاه همان درسها همان هایی که فقط برایم مانده دوستانم دوستانی که هنوز رفیق رده هستند کسانی که از بودنشان حرف زدنشان آرامش میگیرم و کتابهایم وقتی بی قرارم و راهی بدای ارامش نیست پناهم میشوند و خدایی که کنار تگ تک لحظه هایم هست وقتی بی صبرم و فریاد میزنم چرا کسی میگوید ارام باش ارام یگیر چه بیقرار باشی
من با آغوشی پر از رویا و آرزو ، دنیای نابود شده ام را میسازم باز.
تمام آوار های رویاهایم که بر سرم فرو ریختند را کنار میزنم و باز از نو میسازمشان؛ حتی بهتر از قبل، زیبا و خواستنی تر از گذشته.
نبودنت سخت است خیلی سخت، ولی یادت آرامش است.
و این بار از ته قلبم آرزو میکنم اگر بدون من شاد و خوشبختی دیگر به دنیای بازسازی شده ام بازنگردی و در دنیای خوشبختیت همراه خانواده ات روزهایت را رویایی سپری کنی.
و در این میان، باز منی می ماند که با یادت رویا می
رفتم خانه‌ی مکعب اینها! خیلی اتفاقی و خیلی زورکی طور البته، ولی خب اینکه خودم هم می‌خواستم، یعنی دوست داشتم که بروم آنجا را نمی‌شود انکار کرد! نه برای خودش، نه برای گربه‌هایش، نه برای پر رو بودن خودم. فقط برای مَدی! حس می‌کنم دوستی‌ای که با مَدی می‌توانم داشته باشم خیلی قشنگ تر از دوستی با مکعب باشد! اصلن من رفاقت با پسر ها را بهتر بلدم. شاید تیکه هایی هم بهم انداخته باشد، اما من فقط دوست داشتم خوش باشم، بالآخره بعد از این همه سال یاد گرف
"شمس تبریزی گوید: اگر سخنی را شنیدید و به دلتان نشست، بدانید که آن سخن حق است و به دنبال آن بروید، پس بر این باور باشیم که: متبرکند انسان های اندک شماری که پیوسته در روح دیگران جاری هستند و آدمی را از روزمرگی به روز سبزی می برند. - شمس تبریزی
تو دو تن هستی، یکی بیدار در ظلمت و دیگری، خفته در نور!  یادمان نرود، در دفتر دیکته فردایمان بنویسیم: باید انسان بودن، پاک بودن ،مسئول بودن و در اندیشه سرنوشت دیگران بودن وظیفه نباشد، بلکه صفت آدمی باشد!"
برگ
 بهار که می گویند دلم سبک می شود و اما دلتنگی آمدنش همیشه آزارم می داده.از کودکی دوستش نداشتم بوی عید را می گویم.دلتنگی عجیبی سالهاست هر اسفند من را به بهار بی باران می خواند .و بغض کال آخر اسفند که روز های آخر سال می رسد به اشک.و تو فقط دوست داری تنهایی و فرو شکستن بغضت را .بی بهانه دنبال جایی هستی تا برایت بشود بهانه اشک.و این روز ها بهانه ها کم نیستند.نروی دنبال قطره های چشم زلالی اش تو را به بزمی دعوت می کند تا بر گونه هایت سرازیر شود و
مامانم خیلى زن خوبیه ! 
از اون خوبا که بابام دوستْ داره و هى قربونش میره و هى دورش میگرده !
چند سال پیش یه روز داداش بزرگم اومد و گفت عاشق شده !
میگفت طرف دختره خیلى خوبیه !
از اونا که تو دانشگاه جزء نمره اول هاست !
از اونا که ته منطقن و میشه یه عمر زندگیو باهاشون ساخت !
از اونا که حرف نمیزنن هرجا،هر چیزیو نمیگن !
خلاصه اینکه خیلى دختر خوبیه !
وقتى اینا رو تعریف میکرد داداش کوچیکم اخماش تو هم بود!
وقتى ازش پرسیدم چته، با حرص گفت خب آخه چه جورى میشه عا
 
شبیه درد رفتی و شدی در استخوان پنهان نمی یابم تو را ای در جهان مانند جان پنهان    فرشته مست دنبال صدایش راه می افتد کسی که میبرد نام تو را زیر زبان پنهان    رمان آفرینش با علی جذاب شد اما تو قدرت در تمام جمله های داستان پنهان    زمان جاهلیت هیچ فکرش را نمیکردند کمال مردها باشد میان دختران پنهان    در اطراف رسول الله آگاهانه میدیدی چه شیطانی است پشت چهره های مهربان پنهان    همه دیدند حق تنهاست ، پهلوی تو زد فریاد صدایش ماند اما در سکوتی بی
سفر کنم به جایی که هیچ کسی را نشناسم ،به جایی که هیچ کسی مرا نشناسد.دور باشم و رها و سبک باشم و آزاد.
آدم هایی را ببینم که هیچ تصور بدی از آنها ندارم
مسیرهایی را بروم که تا حالا نرفته ام
عطرهایی را بزنم که تاحالا نزده ام ولباس هایی را بپوشم که تا حالا نپوشیده ام
درمکان هایی بنشینم ،که هیچ خاطره ای را برایم زنده نکند
موسیقی  هایی گوش کنم که مرا یاد کسی نمی اندازد.
و نوشیدنی هایی بنوشم که مرا بیخیال تراز همیشه کنند.
نه به کسی فکر کنم .نه ن
 
واسه روزای بی دردی که دارممیون خون تو اوج درد بودیخدا میدونه که بی تو چی میشدتو تنهایی یه لشگر مرد بودیچقدر قدم زدی میدون مین وکه من هرجا قدم میذارم امنهچجوری خاکتو دیوار بستیکه حتی خونه بی دیوارم امنه
 
برای دانلود به ادامه مطلب مراجعه کنیدکافه رگا
+ هی
- جونم؟
+هستی؟
-هستم
+اهههه
-:)
+چرا نمیری از دستت راحت شم؟؟؟
-کجا برم؟
+نمیدونم، برو یجایی که دیگه نباشی، دیگه حست نکنم!
-جایی رو ندارم برم عزیزم، تازه کجا بهتر از پیش تو بودن :)
+اههه، برو گمشو ببینم حوصلتو ندارم
-تو بگو کجا برم، چشم من میرم
+نمیدونم، برو همون جایی که ازش اومدی
-:/
+چه مرگته، راستی اصن از کجا اومدی یهویی تو زندگی کوفتی من، ها؟؟؟
-نمیدونم:/
+تو چی میدونی پس؟
-تو از کجا اومدی؟
+ها؟
معلومه
-:)
+چته؟
-هیچی؛ خوش به حالت میدونی از کجا اومدی
نوشته بودم: . ولی تو خوب باش. خوب که نباشی خیالم جمع نیست.بعد فکر کردم مهم نیست با من باشی یا نباشی، مهم نیست این‌جا باشی یا نباشی، مهم نیست دیگری را به من ترجیح بدهی یا ندهی، مهم نیست من خوشبخت و خوشحال باشم یا نباشم. هیچ کدام این‌ها مهم نیست. همین که تو خوب باشی کفایت می‌کند.بعد فکر کردم دوست داشتنِ زیاد، آدم را تا کجاها که نمی‌تواند بکشاند. فکر کردم که تو یک انسان مستقلی و می‌توانی گاهی خوب نباشی. می‌توانی ناراحت باشی، عصبانی باشی، مستاص
بسم‌الله.
سلام!
+
امروز که این نوشته را می‌نویسم، اواخر تیر ماه است و یک ماه از تابستان رفته. این روزهای من پر از اتفاقاتِ جدید است. از کارِ جدی‌تر از قبل در مدرسه و چشم‌انداز جدی‌تر کاری گرفته تا خریدهای عجیب و غریبی که همیشه ازشان فراری بوده‌ام! مثلاٌ گمان کنید چهار ساعت و نیم بین پاساژها و مغازه‌های میدان شوش دنبالِ سرویس چینی‌ای بگردید که ایرانی باشد و آن قدرها هم سنگین نباشد و گل‌های صورتی‌ش هم به اندازه باشد!
این تابستان بچه‌های
روزی دو فرشته از آسمان به زمین می آمدند که یکدیگر را ملاقات کردند. یکی به دیگری گفت: 
برای چه کاری فرو می ایی.» پاسخ داد: خداوند، مرا م‍أمور کرده است که به دریای نیل بروم و یک ماهی نادر را برای حاکمی ستمگر که به آن میل پیدا کرده است، بالا بیاورم، تا او در کفر ش به نهایت آرزوی دنیایی برسد. تو برای چه کاری می روی؟» فرشتة دیگر پاسخ داد: من مامورم کاری شگفت انگیزتر از کار تو انجام دهم. به سوی بنده مؤمنی می روم که روزه دار و نمازگزار بوده و دعا و صدا
دیروز وقتی مطمئن شدم مامان اومد خونه زود خوابیدم و بعد بیدار شدم و ناهار خوردم و .حدود ساعت چهار حالا نوبت مانیاستبرای اولین بار دندانش درد می کند
من قرار است کلاس برومآهنگ، غمی که نداره چاره،نگفتنش بهتره  را می خواند و من تند تند نقاشی می کشمقبل از اینکه حاضر شوم برای "س" پیام می فرستم.[من: امروز میای کلاس دیگه؟  و "س"جواب می دهد:فااااطمهههه کلاس صبح بود!!!!!]
جلسه قبل به استادل گفتم شاید من پنج شنبه نیایم چون قرار بود برویم سفر و اگر نشد رو
عکس شبنم قلی خانی و مادرش
عکس شبنم قلی خانی و مادرش
شبنم قلی خانی بازیگر خوب و بی حاشیه سینما و تلویزیون ضمن تبریک تولد مادرش ، عکسی دونفره از خود و مادرش منتشر کرد ، برای مشاهده این تصویر در ادامه با سایت سرگرمی پارسی سرا همراه باشید.
شبنم قلی خانی در کنار مادرش
شبنم قلی خانی با انتشار تصویر بالا نوشت : مامان خوبم! مهم نیست کجا بروم، چه کاری انجام دهم و چقدر با تو فاصله داشته باشم بخش بزرگی از قلب من همیشه جایی هست که تو هستی و آن جا بی شک بهشت
به راه حضرت خورشید پا نهاده ام و


به راه حضرت خورشید پا نهاده ام و
تمام اختیار خودم را به دوست داده ام و
همیشه وقت سرودن نشسته بودم لیک
به عشق حضرت زینب من ایستاده ام و
به احترام شما ایستاده بنویسم
به اقتدار شما بر زمین فتاده ام و
نوشته ام که کنیز شماست مادر من
به این دلیل غلام کنیز زده ام و
به کار ی در غم تو مشغولم
به کارهای دگر نیز دل نداده ام و
و علاوه بر این مثل تو شکستم سر
مقلد تو در این کار فوق العاده ام و
خلاصه اینکه قرار است یک شبی بر
۱. یکی از دلایل این که دوست ندارم دیگران را در غصه هایم شریک کنم این است که زجر کسی که صاحب غصه نیست، معمولا بیشتر از من می شود! مثلا فرض کن من به غصه ای که برای مشکلم می خورم از 10 نمره 7 بدهم. فردی که می بیند من با گریه یا بغض یا غم فراوان، در مورد چیزی حرف می زنم، معمولا از 10 حداقل به آن 9 می دهد. چون مرا به طور کامل غرق آن غم می بیند یا توانایی ام در تحمل و حل مساله را کمتر از چیزی که هست برآورد می کند و همه اینها به یک دلیل خیلی ساده است: مرا دوست دار
مانتو پانچ، شلوار گت دار، روسری ساتن مشکی و صندل های زندایی که یک سایز برایم بزرگ تر بود و این ترکیب فاجعه که انگار به تنم زار میزد را به خودم پوشاندم و صورتم را شسته  نشسته جواب اسنپی ِ پراید سفید با پلاک ط ۲۱ » را دادم و به سرعت برق و باد خودم را جلوی ماشین رساندم و سلامی با زور به راننده تحویل دادم . 
نگاه متعجبش را اما تحویل نگرفتم و وسایلشان را توی ماشین جا دادم و بوس فرستادم و خدافظی کردم . اما ترجیح دادم جای نگاه کردن به ماشین تا محو شدنش
بسم‌الله.
سلام!
+
من به واسطه‌ی رفت‌وآمدم توی مدرسه و گاهی مشق معلمی کردن و هیئت عقیله‌ی عشق دوستانِ دانش‌آموز زیاد دارم. تعداد خوبی‌شان دهه‌ی هشتادی اند.
اولین برخوردم باهاشان برمی‌گردد به سفر مشهد هیئت عقیله‌ی عشق. به خاطر این که یک سال مسئول برگزاری بازارچه‌شان بودم، بچه‌های هیئت به این نتیجه رسیدند که من مسئول یک گروه‌شان باشم.
تجربه‌ی سخت ولی عزیزی بود.
حالا بعد از کمی بیش‌تر از یک سال وقتی جنسِ دغدغه‌هاشان، نوع نگاه‌شان به م
مسئله ورزش از همان کودکی در احمد شکل گرفت‌ من هم به فوتبال ، دو  و شنا  علاقه داشتم. از همان کودکی هروقت میخواستم با دوستان فوتبال بروم احمد را هم می بردم.
از همان جا عشق  فوتبال در احمد شکل گرفت‌ آرام آرام فوتبالش خوب شد تا جایی که برای تیم منتخب استان قم دعوت شد. 
آمد پیش من و گفت: بابا چه کار کنم؟
گفتن: تصمیم با خودته. اگه خواستی برو فوتبال، اگرم خواستی برو موسسه برای حفظ قرآن.
چون مسئله حفظ قرآن پیش آمد فوتبال را تعطیل کرد.
راوی: پدر
شهید مدا
قبلا هم گفته بودم هیچ کسی را بابت عملی مسخره یا تحقیر یا سرزنش نکرده ام مگر آنکه پیش از آنکه از دنیا بروم خود نیز مرتکب آن شده ام. امروز عصر داشتم خواهرم را می گفتم ماشین دست این بچه( خواهرزاده ام) نده، می زند، می کوبد، می مالد جایی دردسر می شود. خواهرم گفت البته رانندگی‌ اش خوب است. به استهزاء گفتم باشد. دو دقیقه بعد وقتی داشتم همان ماشین را عقب عقب می آوردم بیرون آینه و سپرش را مالاندم به در. چهار دقیقه بعدش هم وقتی داشتم ماشین بردارم را می آور
تصمیم گرفتم بیوگرافیمو بنویسم،البته خلاصه و بیشتر حالات روحیمو بگم:)
این قسمت خاطرات قبل از دبستان:
با اینکه دختر بودم اما بیشترِدوستام پسر بودن و بازی های پسرونه رو به خاله بازی و عروسکام ترجیح میدادم، رییس محله بودم و همه ی پسرای محله چند بار ازم کتک خورده بودن و حسابی ازم حرف شنوی داشتن.
با پسرای محل،مسابقه میذاشتیم که کی میتونه مسافت بیشتری رو با دوچرخه تک چرخ بره و من همیشه برنده بودم،این وسط خیلی میفتادم ولی انقد مغرور بودم که بلند می
أَوَعَجِبْتُمْ أَن جَاءکُمْ ذِکْرٌ مِّن رَّبِّکُمْ عَلَی رَجُلٍ مِّنکُمْ لِیُنذِرَکُمْ وَاذکُرُواْ إِذْ جَعَلَکُمْ خُلَفَاء مِن بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ وَزَادَکُمْ فِی الْخَلْقِ 《بَسْطَةً》فَاذْکُرُواْ آلاء اللّهِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ (69) اعراف. نرم افزار تفسیر نور
أَوَ عَجِبْتُمْ أَنْ جائَکُمْ ذِکْرٌ مِنْ رَبِّکُمْ عَلى رَجُل مِنْکُمْ لِیُنْذِرَکُمْ وَ اذْکُرُوا إِذْ جَعَلَکُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوح وَ زادَکُمْ فِ
این‌روزها اغلب دلمان می‌خواهد بگیریم و برویم…آیلتس و تافل را می‌گویم.تا کمی اقتصاد ناجور و شرایط بحرانی می‌شود؛ یادمان می‌افتد که می‌بایست سا‌لها پیش آیلتس خود را با نمره‌ای عالی می‌گرفتیم. حمله به سوی آیلتس، تافل و مهاجرت!
زبان آموز: استاد می‌خواهم آیلتس بگیرم.معلّم: باید تعیین‌سطح بشوید. راستی سطح زبانی شما چطور است؟ قبلاً آموزش دیده‌ای؟ برنامه‌ات چیست؟ روزی چند ساعت می‌خواهی وقت بگذاری؟ چه نمره‌ای مد نظر شماست؟ می‌خواهی امت
حالا که فقط یک نفر هست که با طیب خاطر و روی گشاده پیگیر غرغر کردن من است چرا از او دریغ کنم؟

در پستوی ذهن همه ما این جمله که آسمان همه جا یک رنگ است جایگاه خاصی دارد ولی خود من تا دو سه روز پیش درک عمیقی از این جمله نداشتم. من فکر میکردم اگر در خانه دانشجویی نقلی‌مان هوا خنک هست، دوست هست و غذا نیست وقتی به خانه برگردم میشود هوا خنک است و دوست نیست اما غذا هست. وخب گور بابای دوست. غذا رتبه پایین‌تری در هرم مازلو دارد. اما اینجا همه چیز هست، دوست ه
دنیا می توانست همین قدر غم انگیز باشد. من برای خریدن کیک تولد مامان به شیرینی فروشی بروم و بعد اعلامیه ی ترحیم او را ببینم. آن هم اعلامیه ی سالگردش را، باورت می شود؟راننده ی سرویس مدرسه ام فوت کرده بود، یکسال می شد. راننده ای که هشت سال با مینی بوس سبز و سفیدس رأس ساعت دنبالم می آمد با زبانی که لکنت داشت سلام می کرد، نه به من که به همه ی دخترهای قد و نیم قدی که سوار مینی بوسش می شدند. بعدتر که دیگر مدرسه نمی رفتم، گاهی که می دیدم بوق می زد و با دست
در سال ۱۳۰۸ که من در مدرسه‌ متوسطه نمره دو رشت بودم رئیس مدرسه با یکی از همکلاسی‌های ما در افتاد. ما ناچار شدیم به عنوان کمک به این همکلاسی که رئیس مدرسه می‌خواست اون رو اخراج کنه دست به یک اعتصاب بزنیم. بر اثر اون اتفاق مدرسه‌ ما منحل شد. از تهران مدبر‌الدوله که آن وقت معاون وزارت معارف بود به اتفاق آقای محسن قریب که رئیس اداره کل تفتیش بود به گیلان آمدند. نتیجه این شد که ده نفر ما را برای همیشه از ادامه تحصیل در گیلان محروم کردند. و مدرسه را
دلم نمی خواهد دروغ بگویم. کاش تو را مست داشتم. می نشاندمت جلو رویم و همه چیز را برایت تعریف می کردم. از اینکه چقدر دارم زور میزنم که خوب باشم از اینکه عشق به تو مثل نسترن دور استخوان به استخوان بدن من پیچیده فکرم را تا ریشه سرباز تو ساخته و انگار کسی در من زاده شود، یک عاصی یک طغیانگر، مرا در هم شکسته. راستش خیلی هم بد نیست اینطور. در ذهنم دنیای قشنگی با تو ساخته ام. دنیایی که در آن روح من قدم به قدم با توست.جسم هایمان حفره های توخالی اند و ببین من
از پشتِ بی‌قراریِ چشمانِ تو
ـ تنها نه آن نگاهِ درخشانِ تو ـ
معلوم می‌شود همه‌ی جانِ تو
هر قدر هم بپوشی و پنهان کنی
غمگینِ با وجود و عدم آشنا!
از ناکجای فلسفه بیرون بیا!
وقتش رسیده است که آیینه را
در خانه‌ی مغازله مهمان کنی
می‌خواستم نگاه کنم پشتِ هم
اما به رسمِ شعر و شعورم قسم
در مکتبِ وقوعِ دلِ وحشی‌ام
عقلی نداشتم که مسلمان کنی
دیگر گل و درخت ندارد بهار
خشک است و خالی است تنِ روزگار
با شیوه‌ی دو چشمِ دقیقت ببار
تا خاک را دوباره چراغان کنی
هر لحظه که میگذرد،هرروز که میگذرد، احساس میکنم که دیگر این من نیستم که داخل این اتاق‌ها راه میروم این من نیستم که میرود بازار و خرید میکند این من نیستم که درس میخواند احساس میکنم که اگر لای لپتاپم را باز کنی گرد و خاک‌های چیزی که قبلا من بوده میزند بیرون رو دکمه‌های کیبرد را که نگاه کنی اثر انگشتم را میتوانی تشخیص بدهیو میدانم که اگر بمیرم تنها چیزی که میتواند ثابت کند من قبلا این جا بوده‌ام همین اثر انگشت‌هاست که تا چندوقت بعد از م
دوستعلی علیخانی / اردیبهشت نود و هشت 
تقدیم به دامداران و کسانی که به نوعی به کوه وابستگی داشتند اما به دلیل کهولت سن قادر نیستند به کوه عزیمت کنند و از دور با معشوقشان نجوا می‌کنند. 
شش پیچِ میانا ره بوهِرم لو
کَله هِنیشِم، هارشِم چَم‌چَمِ رو 
شه خاطرات ره پِشو زَمبه اوپرت
افسوس نَتومبه لماسیه بورِم خو 
ترجمه فارسی 
جاده شش پیچ روبروی روستای میانا را طی می‌کنم 
تا به منطقه کله برسم و از آنجا گذرگاه گوگلی را نظاره کنم 
خاطرات مرتع اوپرت ر
گفتم من تا آخر هفته آماده نمی‌شم. گفت دوشنبه خوبه؟ گفتم بحث یک روز دو روز نیست. گفت خب توضیح بده. موضوع چیه؟ من خواستم حرف بزنم. راه گلویم بسته بود. به چپ نگاه کردم. بعد به راست. دوباره به او نگاه کردم. نمیشد. گفتم باشه بعدا حرف بزنیم. گفت چرا؟ گفتم فرصت مناسبی نیست. گفت ناراحتی؟ به سقف نگاه کردم. حالم بدتر شده بود. اینکه فهمیده بود حالم بد است ناراحت‌ترم کرده بود. گفتم خیلی. میخواستم بگویم اینطور که به نظر میرسد خیلی بیشتر از چیزی که خودم فکر می‌
1.سال ۸۷ بود که دیپلم گرفتم (حالا نشینین حساب کنین که من چند سالمه ها) و تو خونمون رسم بود که هرکی دیپلم گرفت براش گوشی بخرن! همون سال واسه تولدم این گوشی رو خریدن:
تقریبا چهار سالو خورده ای، بیشتر از اینکه ازش استفاده کنم ازش مراقبت کردم که مبادا خراب شه، آخه هم اولین گوشیم بود هم کادوی تولدم! اما خب بالاخره خراب شد و هرجا بردیمش برا تعمیر گفتن درست بشو نیست و بندازین دور! منم گفتم حتی اگه هیچوقت هم روشن نشه همینجوری خودشو یادگاری نگه میدارم. ت
ایتن کانادییه و دکترا میخونه. قدیمی ترین دانشجوی استادمونه و خفن ترینمون. و تنها کسی که همیشه تو دفتره.
ایتن مصداق بارز اون دانشجو خارجیاست که درموردشون میشنویم. با استاد راحتن، جلسه ها رو با تی شرت میان، غیررسمی و صمیمانه با مدیر و استاد و رئیس دپارتمان حرف میزنن و تو مهمونی دمپایی پاشونه. ایتن همچنین از معدود کانادایی هاییه که من میشناسم و هیچی از ایران نمی دونن.
روز عید نوروز من ظهر رفتم دانشگاه و باقلوا بردم دفتر. کسی هنوز نیومده بود و فق
سلام:)
کم کم دارم به دوری از مخاطب عادت میکنم، البته کلا من ادم خیلی وابسته ای نیستم، یعنی توی ابراز احساسات همیشه گند میزنم و کند عمل میکنم. تی ارتباط فیزکی لنگ میزنم مثل بغل کردن وبوسیدن و. دست دادن رو ترجیح میدم. اونم خودشو با کار کردن خفه کرده رسما، چون به اون کارش به چشم فرصت نگاه میکنه و خوب داره جلو میره. جوری که مدیر شرکت میسپاره بهش و میره مسافرت یا برای انجام ماموریت شهرستان. کلا ادم قابل اعتمادی و هرجا میره خوب میتونه اعتماد بقیه رو
روزی حدودا 40 کیلومتر رکاب می زنم. در این دو هفته دوچرخه سواری در خیابان های تهران به یک نتیجه رسیده ام: راننده های زن هر چه قدر با عابران پیاده مهربان اند با دوچرخه سوارها نامهربان اند. همواره به عنوان یک عابرپیاده در خیابان های مختلف تهران متشکر راننده های زن بوده ام. نه همه شان. بلکه اکثریت شان یک جور احتیاط نسبت به عابرپیاده ها دارند. به قصد کشتن ماشین را گاز نمی دهند. اما. 
توی این دو هفته دوچرخه سواری اکثر راننده هایی که اذیتم کرده اند خان
سلام 
از بلوغ تا اکنون نمازم را خوانده‌ام ولی اینک بسمت ترک می روم. الان مدتیست با بی رمقی و بی میلی دفتر نمازم را پهن میکنم و نمازم می خوانم.
عجیب دلمرده هستم ، من اصلا دوستی ندارم ! هیچی ندارم 
چندین وقت پیش همه‌ی تلاشم کردم تا کاری داشته باشم ، درآمدی شخصیتی حرمتی عزتی خانواده ای زن و زندگی ای ، ولی هیچکدام نشد. خوب! آدم بی سرمایه همینه! اگر جایی بهش کار ندهند بیکار میماند. کار هم باید متناسب روحیه و نوع و سبک زندگی شخص باشه وگرنه تماما عذابه
سلام 
از بلوغ تا اکنون نمازم را خوانده‌ام ولی اینک بسمت ترک می روم. الان مدتیست با بی رمقی و بی میلی دفتر نمازم را پهن میکنم و نمازم می خوانم.
عجیب دلمرده هستم ، من اصلا دوستی ندارم ! هیچی ندارم 
چندین وقت پیش همه‌ی تلاشم کردم تا کاری داشته باشم ، درآمدی شخصیتی حرمتی عزتی خانواده ای زن و زندگی ای ، ولی هیچکدام نشد. خوب! آدم بی سرمایه همینه! اگر جایی بهش کار ندهند بیکار میماند. کار هم باید متناسب روحیه و نوع و سبک زندگی شخص باشه وگرنه تماما عذابه
سلام خدمت همه دوستان و همراهان
پسری بالای سی سال هستم. چند هفته پیش با معرفی یک واسطه به همراه پدر و مادرم برای آشنایی با خانواده ای به منزل شون رفتیم. بعد از جلسه اول و برگشتن از منزل شون مادرم از من درباره دخترشون پرسید و من گفتم از این خانم خوشم نمیاد. 
مادرم اصرار کردند که خانواده خوب و محترمی هستند و دختر خوبیه، گفت مادرش به من گفته باید چند جلسه با من صحبت کنن، یک هفته بعد تماس گرفتن و قرار گذاشتن. قبل از رفتن به مادرم گفتم اگر میشه کنسلش ک
جلد اول …قسمت چهاردهمنقشه
اِلف ها رو میتوانستم ببینم که در حال ساخت قصر خودشون بودند.قصر درحال ساخت خیلی عظیم بود و احتمالاً تعداد اِلف ها هم زیاد بود چون قصر بزرگی به آن اندازه تعداد زیادی افراد میخواست.به دروازه تازه ساخته شده نگاه کردم واقعا اِلف ها باهوش و قدرتمند بودند که این بنای زیبا رو ساخته بودند ، با نشستن دستی روی شونم از فکر بیرون رفتم و سریع به پشت سرم برگشتم ، لوک بود به من اشاره کرد که ساکت باشم بعد به پایین نگاه کنم، ما در بال
جلد اول …قسمت چهاردهمنقشه
اِلف ها رو میتوانستم ببینم که در حال ساخت قصر خودشون بودند.قصر درحال ساخت خیلی عظیم بود و احتمالاً تعداد اِلف ها هم زیاد بود چون قصر بزرگی به آن اندازه تعداد زیادی افراد میخواست.به دروازه تازه ساخته شده نگاه کردم واقعا اِلف ها باهوش و قدرتمند بودند که این بنای زیبا رو ساخته بودند ، با نشستن دستی روی شونم از فکر بیرون رفتم و سریع به پشت سرم برگشتم ، لوک بود به من اشاره کرد که ساکت باشم بعد به پایین نگاه کنم، ما در بال
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.

















#زندگی_به_سبک_مهدی (۴۷)
سالهای اول دههٔ ۹۰ بود که دیگه کم کم داشت سر شهید محمد مهدی شلوغ میشد و هرچی تلاش می‌کرد نمی‌توا
من هیچوقت اهل
ورزش نبودم. بچه ساکت و خجالتی بودم که خیلی جنب و جوش نداشت. بیشتر وقت ها یک جا
پنهان می شدم و کتاب می خواندم. ورزش برایم مثل یک وظیفه یا مسئولیت جدی بود که
علاقه ای به آن نداشتم به خصوص که هیچوقت نمی توانستم بارفیکس بروم و همین برایم
مثل یک شکست و سرخوردگی بود. ورزش جدی گرفته نمی شد و هیچکس درباره اش طوری حرف
نمی زد که برای سلامت ما ضروری است. یک درس بود که خیلی هم برایش تره خورد نمی
کردند و قرار نبود جزیی از زندگی ما باشد یا مثل ریاض
الان بیش از یک ماهه آریان سرما خورده. یعنی دو هفته سرما خورده بود دو سه روزی خوب شد و باز دوباره سرما خورد. دفعه دوم که بردم دکتر گفت ویروسه و آنتی بیوتیک نمیخواد و فقط سیتریزن داد اما گفت اگر تب داشت بیارش. آخرهای هفته اول از دفعه دوم کمی تب کرد اما با استامینوفن کنترل شد ولی سرفه داشت و من براش شربت بنفشه باریج گرفتم که سرفه هاش بیشتر و اخلاطی شد. آخر هفته دوم از دفعه دوم D: اینقدر بد سرفه میکرد و سینه اش خر خر میکرد که بردم یه دکتر دیگه و گفت بای
در جمهوری اسلامی کمونیست‌ها نیز در بیان عقاید خود آزادند. | تمام اقلیت‌های مذهبی در حکومت‌اسلامی می‌توانند به کلیه فرائض مذهبی خود آزادانه عمل نمایند و حکومت‌اسلامی موظف است از حقوق آنها به بهترین وجه دفاع کند. | اقلیت‌های مذهبی به بهترین وجه از تمام حقوق خود برخوردار خواهند بود. (آبان 57) | من و سایر ون در حکومت پستی را اشغال نمی‌کنیم، وظیفه ون ارشاد دولت‌ها است. (دی 57) | ون نباید رئیس جمهور شوند.»
ما دیگر نمی‌توانیم
۱- هر وقت هیولا را می بینم از خودم می پرسم چرا دنیاخواری هیولا وار هوسم نیست ؟ کم و کسری زندگی ظاهرا شرافتمندانه من چیست و چرا نیازی به این همه هیولاگری ندارم چرا نیاز ندارم بازاریابی گول زننده مکاشف را انجام بدهم. چرا نیاز ندارم جنگل بخورم.اختلاص بکنم بروم حارچ و مردم را بگذارم پشت در حرمان و حسرت.
جوابی که متاسفانه امروز کشف کرده ام این است که خوش گذشته است  و احتمالا معنی اش این است که من شرافتمند نبوده ام چون روزگاری نیست که شرافتمندانه
این روزها بیش از هر موقع حرف دارم و از همیشه ساکت‌ترم. هیچ‌کس را ندارم برایش حرف بزنم. فقط این‌جا را دارم برای نوشتن، با خوانندگانی که از دست کلافگی‌نویسی‌های من خسته شده‌اند و دم نمی‌زنند.
نمی‌دانم کجای راه را اشتباه رفته‌ام که هیچ‌کس برایم نمانده. قبول دارم خودم کمتر کسی را به خلوتم راه می‌دهم، اما با چیزهایی که ازشان دیدم حق دارم بهشان اعتماد نداشته‌باشم. اما این حق هیچ‌کس نیست که گوشه‌ای غریب‌افتاده بماند و برای کسی اهمیت نداشت
 
دانلود پاورپوینت هم خوانی" مادرم زهرا"
 
دانلود پی دی اف هم خوانی " مادرم زهرا"
 
 
 
مادرم زهرا مادرم زهرا (2)
مادرم زهرا مادرم
دخترت هستم و مهربان مادری
دست من، دست تو، تو بهشت منی،جانم
مادرم زهرا مادرم زهرا (2)
مادرم زهرا مادرم
هستی­ام حسینو دل دهم دست تو
تا ظهور مهدی، مأنم هستی تو، جانم
مادرم زهرا مادرم زهرا (2)
مادرم زهرا مادرم
منصوره، معصومه، زکیه، حکیمه
دخترت هستم و مادری فاطمه، جانم
مادرم زهرا مادرم زهرا (2)
مادرم زهرا مادرم
ــــــــــــ
پـــــــــــــســـــــــت اقای سه نقطه.کمپین کوله پشتی.خدا خیرتان بدهد حتمن سر بزنید!(فوری)
این را باید بنویسم تا در ذهنم نقش ببندد و هیچگاه فراموش نکنم احساسش را.
اوایل مهر بود. بابا _ممد_ اومد دنبالم. رفتیم دختر عمویم _فاطمه_ را از مدرسه اش برداشتیم رفتیم سمت ایستگاه شیش. روبروی کوچه شان، بهار 42 جفت مدرسه پسرانه غزالی یه پایگاه پلیس+10 بود. بابا گفت شناسنامه هارو بگیرین برین داخل فلان اتاق تو صف وایسین تا خانومه براتون کاراتونو راه بندازه. م
همه فوتبال‌دوستان و حتی کسانی هم که اندک رابطه‌ای با فوتبال ندارند به برکت رسانه‌ها محمد صلاح» را میشناسند. ستاره مصری تیم لیورپول که تیمش را تهدید کرده بود در صورت ورود بازیکنی از رژیم صهیونیستی این تیم را ترک می‌کند. فوتبالیستی که ثابت کرده است تبلیغ یک مکتب و اندیشه فقط از راه‌های پیچیده دولتی و بودجه‌های هنگفت حکومتی نیست، بلکه هر کسی می‌تواند با تخصص در حرفه خود به گونه‌ای عمل کند که موثرترین فرد در گسترش تفکر دینی باشد که این به
شهید سید جعفر حجازی نمونه کامل از اخلاص بود.


او می گفت : روزی از پله های دبیرستان ابن سینا در همدان که بالا می رفتم ،لحظه ای تردید مرا گرفت ؛ نمی دانم به خاطر چه بود .گفتم :خدایا اگر می گویند قادری و بدون اذن تو هیچ کاری انجام نمی شود ، همین الآن نگذار از این پله ها بالا بروم.در همان موقع بود که پاهایم در زمین میخکوب شد و توان کوچک ترین حرکتی را در خود ندیدم .


پس از شهادت او، بچه ها دفتر خاطراتش را از کوله پشتی اش بیرون آوردند در آن نوشته ب
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب