نتایج پست ها برای عبارت :

می گفت خوشکله طرف گفتم خوشکله انه

سلام دوستان عزیزم 
محبت رو از هم دریغ نکنید 
برای اولین تمرین: پاشید 
پاشو آقا که نوشته منو مي‌خونی، پاشو عزیزم 
پاشو خانم خوشکله، پاشو خواهرم
 
و
خواهرها هم دیگر رو
و
برادرها هم دیگر رو 
در آغوش بگیرید.
 
+توی خیابون برید و هر فرد هم جنستون رو 
در آغوش بگیرید. 
هر فرد ۷ نفر رو.
 
بیایید داداشا تو بغلم.
داشتم بهشون اسم کشورها و ملیت هاشون رو درس ميدادم.
گفتم : وات ایز آلمان این انگلیش؟
گفتن ميشه Germany.
گفتم وات آر جرمنی پیپل کالد؟ 
نگام کردن. به فارسی گفتم به مردم آلمان چی ميگن؟ همچنان نگام مي کردن.
گفتم German.
یکی برگشت گفت : تیچر، پس یعنی به زن های آلمانی ميگن جرزن (Gerzan)؟
من در اون لحظه = :|
داشتم بهشون اسم کشورها و ملیت هاشون رو درس ميدادم.
گفتم : وات ایز آلمان این انگلیش؟
گفتن ميشه Germany.
گفتم وات آر جرمنی پیپل کالد؟ 
نگام کردن. به فارسی گفتم به مردم آلمان چی ميگن؟ همچنان نگام مي کردن.
گفتم German.
یکی برگشت گفت : تیچر، پس یعنی به زن های آلمانی ميگن جرزن (Gerzan)؟
من در اون لحظه = :|
ساعت ١١:٣٠ زنگ زد بهم و یه ربع صحبت کردیم. بهش گفتم بیدارى این موقع؟ گفت آآآره گفتم آخه معمولا زود ميخوابیدى صداى ماشین ميومد، گفتم پشت فرمونى؟
گفت آره، آبادان بودم و دارم ميرم خونه، تولد مامان بزرگ بود.
کلى صحبت کردیم، حتى از وقتى که اومده بودن تهران بیشتر!
آخرش پرسیدم چقد دیگه ميرسى خونه؟ گفت رسیدم
زنگ زده بود که پشت فرمون خوابش نبره
#بابا
مهمونی دعوت بودیم و در محفل گرم خانواده همسر، گرمِ صحبت.
صحبت از کربلا شد، خواهر شوهرم گفت انقد من اربعین دلم ميخواد، ولی همسرم ميگه اربعین جای خانم ها نیست.
(چقدر من از این جمله حرصم مي‌گیره. ولی خویشتن داری کردم اونجا) 
شروع کردم نگرانی هاش رو یکی یکی رد کردن، از تجربه هام گفتم، از فضا گفتم از وظیفه گفتم از ارجح بودن حضورمون نسبت به زیارت و
تهش هم گفتم که تردید نکنه و حتما با همسرش حرف بزنه که ان شاالله روزیش بشه امسال.
بنده خدا دو هفته هم ن
داشتم با پشمک حرف ميزدم،بهم گفت تو که خیلی مهربونی تو که خیلی قشنگی گوگولی ای،هنوز داشت ميگفت بهش گفتم پشمک ميخوای گولم بزنی چی ميخوای بگی،گفت تو دست منو هميشه رو ميکنی گفتم هاهاها گفت ببین داری این مدت خودتو خر ميکنی گفتم پشمک درست حرف بزن باتوام قهر ميکنما گفت خب قهر کنی تنهاتر ميشی که گفتم فاک پشمک توام دیگه یاد گرفتی گفت خب من که خودتم خب خودت که ميدونی تنهای گفتم پشمک بس کن گفت ببین این همه کینه مينه ای نباش تقی به توقی ميخوره قهرجون ميک
سکه ی پونصد تومنی رو از پسرک چهارساله گرفتم و گفتم ميخوام  براش یه شعبده بازی انجام بدم. گذاشتمش بین دو تا دستم و درحالیکه بهم چشم دوخته بود دستام رو ت دادم. بعد ازش خواستم دستامو باز کنه. باز کرد. سکه همونجا بود. نگام کرد. گفتم بلدی اینکارو کنی؟ گفت نه!
ميخواستم گواهینامه بگیرم .ميگفتن اگه بیسواد خودتو ثبت نام کنی خیلی راحت تر قبول ميشی!رفتم آموزشگاه به مسئول ثبت نام گفتم بیسوادميکم چپ چپ نگام کرد و گفت شوخی ميکنین دیگه؟گفتم نه اصلا چطور مگه ؟گفت آخه با گواهی اشتغال به تحصیل اومدین برا ثبت نام :)))))
از بیکاری دارم سعی ميکنم فارسی تایپ کنمهمسایه بالایی و پایینی هردتاشون یا هم پارتی گرفتنبا یکیشون دوستم و دعوتم کرد گفتم نميرم خیلی وقته دیگه حس این چیزا نیس ولی الان که 3 صبح تقریبا و از صدا خوابم نميبره گفتم کاش ميرفتم حداقل  نشینم یک گوشه به دیوار زل بزنم .
توی آزمایشگاه ایستاده بودیم تا نوبتمون بشه واسه دیدن نمونه ی زیر ميکروسکوپ. صدایی پشت سرم گفت: انقدر بدم مياد از این آدمااا. برگشتم و دیدم داره به من نگاه ميکنه. بهش گفتم از کدوم آدما؟ گفت شما قدبلندا که حق ما رو خوردین. بار اول نبود که این حرف رو ميشنیدم. بهش گفتم از آدمایی که سرماخوردن و بیحالن چی؟ خندید گفت نه از اونا خوشم مياد. اون یکی گفت وقتی مریض ميشی چقد مظلوم ميشی. زود برو خونه حالت بده.
نمونه رو دیدم. ازش عکس گرفتم. کوله م رو گذاشتم ر
از سختی رسیدن به بهشت مي گفتم و انواع حقوقی که فردای قیامت گریبان هر کدوم از ما رو ممکنه بگیره
گفتم از این روستا فقط یه شخص خاصو ميتونم نام ببرم که یقین دارم از اهالی بهشته!!
با این حرف اونایی هم که چرت ميزدند گوشاشون تیز شد
بزرگان و ریش سفیدان خودشونو جمع و جور کردند
کربلایی ها و حاجیها
هیاتی ها و ومسجدی ها
حکمت داشت که این حرفو زدم
یه دیوونه ای بود تو محل که خیلی سربسرش ميذاشتن و بهش ميخندیدن
گفتم: فلانی!!!
آب خنکی انگار روشون ریخته باشی
گفتم ب
یه روزی یه زمانی یه نفری گفت اگر اقاامام زمان بیاد چه کار مي کنی ؟
منم گفتم: خوشحالی 
گفت: نه اگر صدای انا بقیه الله رو از مکه بشنوی چکار ميکنی؟
گفتم:خب ميرم 
گفت :اگرپدرت نذاشت چی؟
گفتم :خب احترام به پدر واجبه اما اون اقا امام زمانه
گفت:خب اخرش
گفتم :نه نميرم خب پدرمه 
گفت:اقاامام زمان پس چی؟
گفتم:خب ميرم 
گفت :نه نميشه دیگه تکلیف خودتو مشخص کن
اون موقع اینقدر عاشق نبودم فقط در حد حرف همين بس 
تا اینکه فهميدم برای جهاد اجازه لازم نیست 
یادمه یکی
امروز حالم خیلی بد بود در جریانید که وقتی از اتاق اومدم یکیشون پیله کرد که چته ولی چیزی نگفتم آماده شدم رفتیم بیرون ی جفت گوشواره و کیف خریدم دیگه بیخیالش شدم هر چی ميخواد بشه بشه ولی چرا اینو صد دفعه گفتم با هر کیم حرف زدم گفتم چرا ی اتفاق باید تکرار بشه وقتی داشتم به شفق ميگفتم داشتم با صدای لرزون حرف ميزدم صددفعه گفتم بهش گفتم خودت دیدی حالمو دیدی ی سال زندگی نکردم دیدی ی سال مردم خودت دیدی دیدی چیشد دوباره گریه ميکردم هی تکرار شد این دیالو
صحنه ای در خیابان که از نمای بالا به پایین دیده ميشد آدمها و سایه هاشون ، آدمهایی که بی تفاوت از کنار هم عبور ميکردند و سایه هر کدام از آنها بدنبالشون چسبیده به پاهای آنها
گفتم عکس جالبیه. گفت آره بی تفاوتی!
بخود گفتم فقط سایه است که آدم را دنبال ميکند.!
.آنقدر خوب که شور وشعفی در تمام وجودت
ریشه ميگیرد گوی جان تازه ای در تو پدیدار است و خود بیخبری.اما پیش مي
رود.عادی ميشود.صميمي مي شود وتکراری.مانند گذشته نیست و تن تو سنگینی
وجودی را حس ميکند که با او بیگانه گشته است. و اینجا مختصاتی است که ادامه
دادن بسته به همان پی و ریشه ی فرو رفته در عمق جان و تن ات است.بی آن
ممکن نیست.نمي شود.و اینجاست که حسرت مي آید به همان اوایل که دور بودی و
مشتاق.اکنون گفتن هر حرف ساده برایت سرگیجه ای است که سیاه ميکند
یه جوری دلم سنگینه که انگار تقصیر منه . 
مادربزرگم خونه ش رو تغییر داده کابینت و کمد و رنگ دیوار رو . مامان گفت ،خاله گفت ، مامانی گفت :وفا چه مدلی باشه ؟ من گفتم، طرح نشون دادم ،دایی م منتظر موند زن دایی م و خواهر زاده زن دایی م طرح دادن و همون و اجرا کرد!! و تهش گفتن تو مگه نظر دادی؟؟؟ مامانی گفت امير بد شده مامان گفت امير واقعا بی معنیه خاله گفت چه بی کاربرد !  دایی ترش کرد ! اخم کرد تند گفت . من چرا دلم پره؟ چون گفتم هرچی ميگیم کار خودت رو ميکنی
رئیس گفت فلانی گزارش نه ماهه ات با شش ماهه ات نمي خونه که
گفتم آره نمي خونه خودمم فهميدم اما کاریش نمي تونم بکنم هیچ توضیحی هم ندارم
رئیس: آخه باید معلوم شه اشتباه از کجاست
گفتم نمي دونم خیلی گذشته و توضیحی ندارم. توی زیر زمين اداره شلاقم هم بزنین کاریش نمي تونم بکنم .اشتباه شده دیگه
رئیس: زیر لب گفت چه راحت حرف مي زنی! و لبش رو جوید!
و من با خودم گفتم: تا شما باشین منو استخدام محکم نکنین! یک دهم این پرروئی و یک شیشم این اشتباه رو توی شرکت خصوصی ا
گفتم رو کی کراش داری؟
سکوت کرده بود
تو صدام شیطنت ریختم و هی گفتم هان؟ هان؟ هان؟ :))
گفت کراش چیه من به کسی کراش ندارم این مسخره بازیا مال اوناس که با هم دوستن. 
گفتم خب به کی علاقه داری؟
گفت یکی!
یکیو تو دانشکده‌شون دوس داشت. ولی ميگفت دوس ندارم به حسم پروبال بدم. حرف زدن از اون آدم بنظرش پروبال دادن بود.
یعنی یه روز اونم همينجوری ترک ميکنه؟ گاهی فک ميکنم واقعا چقدر خودخواه بودم که نذاشتم با پرهام ازدواج کنه :/  هرچند اشتباه بود بنظر من. ولی هیچ
روزی که بالغ شدم فکر کردم اینجا آخر دنیاست
روزی که سر کنکور غش کردم گفتم اینجا آخر دنیاست
روزی که مامان رفت گفتم اینجا آخر دنیاست
روزی که خواهرم دیابت گرفت گفتم اینجا آخر دنیاست
وقتی دو ترم متوالی مشروط شدم
وقتی فهميدم توی سرم یه تومور شش ميلیمتری هست
اما هیچکدوم آخر دنیا نبود.
داروهای خواهرم کمياب شده.ميترسم این بار آخر دنیا باشه.
ميدونم این بار هم آخر دنیا نیست.
به شدت خسته ام و به شدت افسرده شدم از طرفی قضیه اظهار نامه مالیاتی موسسه که ب
گفتم : کبوترِ بوسه
گفتی : پَر
گفتم ‍: گنجشکِ آن همه آسودگی
گفتی : پَر
گفتم : پروانه پرسه های بی پایان
گفتی : پَر
گفتم : التماسِ علاقه،
بیتابیِ ترانه،
بیداریِ بی حساب
نگاهم کردی
نه انگشتت از زمينِ زندگی ام بلند شد،
نه واژه پر» از بامِ لبانِ تو پر کشید
سکوت کردی که چشمه ی شبنم،
از شنزارِ انتظار من بجوشد
عاشقم کردی ! همبازیِ ناماندگارِ این همه گریه
و آخرین نگاه تو،
هنوز در درگاهِ گریه های من ایستاده است
حالا بدونِ تو
رو به روی آینه مي ایستم
م
چیزی ک نگرانش بودم اتفاق افتاد
اونوقتی که به همسرم بله گفتم، نميدونستم ک همچین چیزهایی هم ممکنه پیش بیاد
اون هم انقدر زود
طول مدت محرميت مون دو و نیم ماه بود که حدود 20 روز و در سه مرتبه، طعم فراق رو چشیدیم.
بعد از عقد هم، خیلی.! 
تلخ ترین تجربه ی زندگی من همين فراق 24 روزه ی بعد از عقدمون بود.
و هنوز به آرامش نرسیده دوشنبه شب همسرم گفت همون که نگرانش بودیم شد زهرا.
گفتم چی؟
گفت حوزه ترم تابستونه ارائه نميده.
و این، برای همسر شهرستانی من یعنی بی ج
چند روز پیش براتون از پرنده‌ی شهدخوار بودن گفتم. گفتم که منم یه پرنده‌ی شهدخوارم و تو زندگی‌م بارها و بارها کارهای مختلف رو تجربه کردم، گفتم که علایق زیادی دارم که هميشه از انتخاب کردن بین شون و کنار گذاشتن بقیه فراری بودم (و هستم!) این رو اضافه کنید به فکری که هانیه انداخت تو سرم یا بهتر بگم، فکری که هانیه بیدارش کرد؛ شروع یه کسب و کار خونگی.
ادامه مطلب
از کجا شروع کنم؟ 
از همينجا؟ 
که دوستم برادر حسین رو دید و چشماش برق زد و گفت حسین اینه؟ و گفتم نه داداششه خوشگله نه؟ گفت نه گفتم آره چشات داره برق مي زنه 
گفتم این ۴۰ سالشه 
گفت عه! چه خوب مونده گفتم بله دو تا هم بچه داره 
چشم در چشم شده بودیم 
باباش نشسته بود 
مادرش کنارش وایستاده بود 
سلام کردم و انگار هر دوشون یا شایدم مادرش جواب داد 
اومدم نشستم که مادرش اومد جلو و احوالپرسی کرد! بعد دید به خودم نميارم گفت کاری ندارین؟ 
که یهو گفتم بیام بب
گفتم: نمي دانم چه کنم، تو بگو؟پرسید: از چه؟گفتم: از همه تقلاهایم، از همه خواسته هایم، از همه رویاها، از همه از دست دادن ها، از همه. او فقط ميخندید.گفت: گاهی از دست مي دهی که بدست آوری و گاهی بدست مي آوری که از دست بدهی.خنده ام چیزی شبیه به کنایه بود، گفتم: ولی از دست دادن هميشه بدست آوردن نیست، گاهی باختن است که با هیچ بردی نمي توان جبران کرد.انتظار نداشت این حرف را بزنم، بلند شد، آفتاب را با چشم هایش بدرقه کرد، گفت: آنچه به تو داده مي شود مصلحت د
رفته بودیم مهمونی
همه بودن آشنایان و دوستان
دارم بین خواب بیداری مينویسم اونم فقط چون خیلی سرش خندیدم
با یک دوستی حرف ميزدم بعد از کلی حرف اقتصادی و ی و حال و احوال پرسی
ميگه: خب کادو تولدت جا گذاشتم کتاب بود دفعه دیگه دیدمت ميارمش
ميگم: اردیبهشت تولدم بود الان تیره کادو نميخوام دست شما درد نکن من اصلا اون سبکی نميخونم
از اون اصرار که کتاب خوبیه از من انکار که نثر سنگین نمي خونم خوشم نمي اد
دید حریفم نميشه گفت: خب پس کادو چی بگیرم؟
منم رگ
با پسرخاله کل انداخته بودم سر بازی! ميگفت من و پسردایی همه رو ميبریم. گفتم اگه من و پسردایی باهم تیم بشیم از تو و پسردایی قوی تر ميشیم. گفت ما حتی از تو و داداشت هم ميبریم! گفتم من بهت رحم کردم که اسم داداشمو نیاوردم! حالا که خودت خواستی پس مسابقه ميدیم ببینیم کیا قوی ترن!
فکر ميکنید چی شد؟
آخرش من و پسرخاله باهم گروه شدیم و از داداش و پسردایی بردیم! =))
مدت زیادی یعنی خیلی زیادی بود که یکیو دوست داشتم 
به قصد خریداری یعنی
خبرشو داشتم که مجرده 
آره مجرد بود
مطمئن بودم 
از پیشمون رفت 
خیلی متین و باوقار بود کاری و دوست داشتنی 
رفت یه بخش دیگه 
و من داشتم فکر مي کردم دکتر حبشی گفته بود این امکان وجود داره که یه دختر از یه پسر خوشش بیاد و راهکارشم اینه که یه آدم معتمد رو بفرسته یا خودش 
خودم؟ خودم که عمرا 
روم نميشد 
از طرفی اون متنی که دکتر حبشی گفته بود عین همين رو بهش بگید یا بنویسید رو نداشتم
1. دیشب ساعت دو و نیم نصف شب از خواب یهو پا شدم رفتم چراغ اتاقو روشن کردمرفتم سر کیفم زارتی زیپشو وا کردم بابام بیدار بود همه خواب بودن دندوناش ریخت گفت چی شده؟؟بعد من با این قیافه 0.o بودم. گفتم سلام. برو بیرون قیافه بابام :|بعد گفتم ميخوام برم مدرسه. برو بیرونقیافه بابام :|بعدش گفت ساعت دو و نیمه.گفتم اره. ميخوام درس بخونم. برو بیرون بعد بابام فهميد رد دادم، رفتمنم باز ساعتو نگاه کردم. زیپ کیفمو بستم چراغو خاموش کردم خوابیدم :))
واقعا باور نميک
دیروز به بچه ها گفتم پاشین بریم نمایشگاه کتاب، گفتن نه. گفتم پاشین بریم بیرون از الان که کاری نداریم، بمونیم خوابگاه مي پوسیم؛ بازم گفتن نه :| 
منم دست خودمو گرفتم، گفتم عزیزم بیا، خودم ميبرمت بیرون؛ ولشون کن این بی ذوقا رو. خودم ميبرمت نمایشگاه. رفتم. اولش دلم نخواست برم؛ با خودم بد اخلاق تر شدم. گفتم پااااشو، پاشو بریم. هميشه اینجور وقتا اولش مقاومت مي کنم ولی واقعا خوش ميگذره. حس بعدش رو دوس دارم:)
خلاصه راضی شدم رفتم، بنم رو گرفتم و راهی نما
خاطره : تور کردن یک کتابخوان
 
تور کردن یک کتابخواناز بیرون مي آمدم، دنبال کلید تو کیفم مي گشتم .به کلید که دستم خورد تا در بیارم نگاهم به پیاده رو افتاد، دختری با یک پلاستیک سیب زمينی داشت از جلوی خانه مان رد مي شد .شال رنگی روی سرش انداخته بود، اما شلوارش تنگ بود،جورابی هم نپوشیده بود؛تا حالا توی محل ندیده بودمش .گفتم باید تورش کنم!!!
دو سه قدم مانده بود تا بهم برسه، که با لبخند سلام کردم. خوبی ؟نگاهم کرد و جواب داد: سلام، بله.گفتم: دوست داری کت
تو دوره لیسانس کلاسمون 25 نفره بود و راحت ميشد تغلبی کرد ولی تو دوره ارشد که 4 نفر بیشتر نبودیم یه کم سخت شد. به همين دلیل از دوست که 7 سالی از من بزرگتر بود گفت از دسشویی دانشگاه استفاده کنید. دیگه منم به دوستام گفتم که این کار رو کنیم . از ما 4 نفر فقط من و یه رفیق شیرازی اهل تقلبی نبودیم. اخه من خیلی تغییر کردم از دبیرستان به بعد. ميخواستم درس بخونم و جواب زن وبچه بدم در اینده. به دوستم گفتم یه جزوه در دسشویی بالای دیوار بزارید و موقع دسشویی ازش اس
خیلی وقت پیش داشتم براش حرف مي زدم، گفتم که مي خوام فلان چیزو بخرم، پول ندارم. برگشت گفت: "عزیزم. مي خوای من بدم؟" انــقــــدر عصباااانــی شدمممممممگفتم: "با خودت چی فکر کردی؟ یه کاری مي کنی دیگه هیچی از زندگیم برات نگم" کلی هم عذرخواهی کرد ولی دیگه از حسرتام براش نگفتم. من دختری نیستم که ترفند به کار ببرم از بچه مردم پول بکشم. چیزی که هميشه ازش مي خواستم هدیه ایه که با ميل خودش باشه. نه اینکه من بگم!هیچوقت یادم نمي ره. راستش از خودم بیشتر ناراح
نمي‌دانم چه اصرار بیهوده‌ایست که ننویسم؛ آن‌هم حالا که بیشتر از هر وقتی انبوهِ کلمات شُره مي‌کنند به حجمِ سرم و سرریز مي‌شوند تا نرمه‌ی انگشت‌ها! احساس مي‌کنم آنقدر در نادیده‌انگاری افراط کرده‌ام که بوی ماندگی گرفته‌اند. امروز اما انگشت‌ها را یله داده بودم سمت کاغذ و گوش به زنگ نشسته بودم که سوت‌ْکشان بیایند و رد بشوند از انگشت‌ها و قطارِ خسته‌ام دمي بیاساید. وقت نوشتن اما جمله‌ها چندپاره شد. چندتاشان گم شدند. یکی دوتاشان به کندی
وقتی آن شب از سرکار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده مي‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم: باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به‌آرامي مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی در چشمانش را خوب مي‌دیدم.
یک‌دفعه نفهميدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او ميگفتم که در ذهنم چه مي‌گذرد. من طلاق مي‌خواستم. به آرامي موضوع را مطرح کردم. به نظر نمي‌رسید که از حرف‌هایم ناراحت شده باشد، فقط به‌نرمي پرسید: چرا؟
ادامه مطلب
کلی دل‌دل کردم که زنگ بزنم بهش یا نه؛ آخر گفتم امروز رو به خانم بگلی تبریک نگم به کی بگم؟ اول ساعت چهار و خرده‌ای شماره‌اش رو آوردم، بعد با خودم گفتم شاید بدموقع باشه. بعد دوباره ساعت شش و خرده‌ای رفتم که بهش زنگ بزنم، و زدم، و چهارتا بوق خورد و مثل تمام تماسای تلفنیم گفتم پنجمي اگه برنداره قطع مي‌کنم، و دقیقا وسط پنجمي برداشت، و چه لحظات خوشی با صداش به خاطرم اومد. معلم ادبیات سال دوم و سوم دبیرستانم. همه مي‌دونستن چقدر معلمه و چقدر بهش عل
اومدن خونتون. از روز قبلش توی فکرم بود که چه کار‌هایی با هم مي‌کنیم. ولی نکردیم. همه چیز خیلی پاک و زیبا بود. صبح یه صبحانه ساده، کلی حرف زدن و بازی با دارت. بعد از ظهرش پیتزا و بازم بازی با دارت. همه این پنهان‌کاری ها زیبا‌یی‌های خودش رو داره.
بهت گفتم که دلم مي‌خواست که چیکار کنم باهات. بهم گفتی قلبت نامنظم مي‌زنه. دوستت دارم چیزی بود که گفتم و ميميرم برات جیزی که تو گفتی.
I have you now. But still.I will never really have you.
تو رفتی پیش یه مشاور و بهت گفته
دیروز خانمي زنگ زد دفتر و گفت با رییس کار داره ، رییس مثل هميشه نبود 
بهش گفتم ایشون تشریف ندارن و خانمه گفت بهشون بگین کریمي زنگ زد و گفت با این شرایط من نمي تونم کار کنم براتون 
گفتم برا چه کاری صحبت کرده بودید؟ 
شغل من !!
خیلی ناراحتم، به پولش احتیاج داشتم و دارم .کاش من یه سال دیگه هم اینجا کار کنم 
کارش خوبه، ساعت کاریش خوبه، جاش خوبه، حقوقش خوبه . چرا آخه؟!!!!!!!!!!!!
بیشتر کار کنم؟ یه کم کندم این رو قبول دارم ولی این که بره پی نیروی جدید رو قبو
سلام دوستان 
این اواخر که به خودم ميرسم ادمای بیشتری بهم علاقمند ميشن خخخخ 
سر قضیه همون باغ ، پسر مالک از بنده حقیر خوشش اومد و به مادرش گفته بود و مادرشم م در ميان گذاشته بود.خب درسته وضعیت مالی شون به علت مالک بودنشون در گذشته عالیه،  ولی پسره از اینایی بود که دماغش عملی نصف سرش کچل کرده بود و موهای اون نصف دیگه رو اینور ریخته بدد و ابروهاشم پهن و کوتاه برداشته بود مخلص کلام از من دخترتر بود و خواهرم زنگ زد و قضیه خواستگاری رو تعری
از ۱۸ سالگی که رد مي‌شی، دیگه مي‌افتی تو سرازیری. انگار نه انگار که تا دیروز دبیرستانی بودی. انگار نه انگار که نیاز داشتی یکی مراقبت باشه. بعد یهو چشم باز مي‌کنی مي‌بینی نه تنها ۲۰ رو هم رد کردی، بلکه ۲۱ سالگیت هم تموم شده و وارد ۲۲ شدی. لحظه‌ی بدیه وقتی به این فکر مي‌کنی که دیگه کم‌کم باید مسئولیت زندگیت رو قبول کنی و رو پای خودت بایستی، چون با هر دین و ملیتی حساب کنی دیگه بزرگسال به حساب ميای!
اینا دیگه کلیشه شده از بس که گفتم. از بس گفتم ک
امروز داشتم برای ناهار برنج و مرغ درست ميکردم منتظر بودم برنجم نرم بشه یکم تا دمش بندازم مرغمم اماده بود و داشتم ادویه ميزدم بهش نمک و دارچین . دارچین داشتم با وقت ميریختم که رنگ خورشتم تیره نشه یهو زرتی درش باز شد ریخت تو غذام و کنار گاز ://// وای جیغ زدم فقد ینی ما هیچ وقت قوطی ادویه دارچینمون پر نبود ولی امروز پر پر بود کلی دارچین ریخت :/ دیگه یه لحطه گفتم مریم الان وقت جیغ زدن نیس زود نجاتش بده! زیر مرعا رو خاموش کردم که با قل زدن تو اب خورشت حل
اصلا فکرش را هم نميکردم نمره ی کافی را بیاورم. ولی وقتی صدایم کردند و گفتند برو اتاق 101. با ترس و اشتیاق رفتم. اتاق خالی بود و خانمي روی یک صندلی روبروی یک مونیتور نشسته بود. در را باز کردم و لبخند زدم، نميدانستم باید بگویم سلام یا های! در بستن را لفتش دادم که گفت های! نفس راحتی کشیدم و گفتم های!. نشستم، سوال اولش سخت نبود پرسید از خانواده ی بزرگی مي آیم یا کوچک. گفتم کوچک، من فقط یک داداش دارم. خانم گویا که موضوع خوبی پیدا کرده بود گفت راجع برادرت
امروز با
مدیر کل جلسه داشتم. گفتم من نمي‌تونم حرف بزنم و این باعث شده تحت فشار باشم. گفتم
من بنده‌ی حرفم، یکی بهم بگه خوبی تا چند هفته حالم خوبه، گفتم اینجا قدر کار من
رو ندونستن، گفتم رفتار مدیریت باعث بی‌اعتمادیم شده، گفتم به من گفتن حقوقت رو 25
درصد افزایش دادیم، من تقاضای افزایش حقوق ندادم ولی اگر مي‌دادم این نبود. گفتم
به من گفتن شاید در انتهای پروژه یک پاداشی دادیم ولی ببخشید من حتی روی قول صد در
صدی شما هم حسابی باز نمي‌کنم انتظار دار
فکر کنم آقاتميزی رو بشناسید دیگه . قرار بود وقتی مياد ساختمان رو تميز کنه ما براش ۲ تا لیوان چای بزاریم . ما براش یه فلاسک یک لیتری خریدیم . من اونو براش پر چای ميکنم و با یه لیوان و قندون و گاهی چند تا بیسکویت ميزارم .به لکه گریز بودن منم احتمالا واقفید. قضیه اینجاست که من مثلا هر دوماه لیوان های خودمونو با وایتکس ميشورم . نميدونم چجوری تميزی از لیوانش استفاده ميکنه که هر سری انگار یکماهه رنگ ریکا به خودش ندیده و من هر هفته مجبورم با وایتکس بشور
آبجی دو روز بینی‌شو عمل کرده ،صبح پیشش بودم از اونجا اومدم شرکت و بعد از تایم کاری رفتم پیشش و شب هم پیشش موندم فردا صبحش اومدم شرکت و و بعد هم رفتم خونه خودمون 
شب با هم دعوامون شد ،ميگه یه ذره بهت رو بدم پررو ميشی ؛گفتم نبودی محبت کنم بهت .جنبه نداری!!!
حالا بگو محبتش چی بوده،عصر رو کاناپه خوابیده بود گفتم بیا پیش ما بخواب (محبت رو داشته باش خدا وکیلی!) 
ملت کادو ميخرن ،گل ميخرن ،این جای خوابشو عوض ميکنه من جنبه ندارم :))
استوری گذاشتم "فقط تماشای تو" با عکس یخ در بهشتی که توش دوتا نی بود و پشت زمينه کوله اش با درختای ولیعصر.نیلو پرسید واقعا منظورت اونه؟ گفتم اوهوم.
یکم ساکت موند. گفت فکرشو نميکردم.
.
.
گف دیشب که داشتم باهات چت ميکردم فلانی دید و گف که تو آدم خاصی هستی، منم تایید کردم.
هیچی نگفتم
پرسید الان چه حسی داری؟
گفتم از فلانی بدم مياد.
.
.
داشت پشت تلفن با یکی راجبه تاثیر نميدونم چی رو فلسفه ی نميدونم چی حرف ميزد
داشتم فکر ميکردم چه جوریه که انقدر انقدر انقد
دیشب فهميدم ششم سالگرد عروسیمون بوده ،بهش گفتم دیروز ک بچه ها خونمون بودن ميشد سالگرد عروسیمون رو  برگزار کنیم و جشنی باشه ،گفتش ول کن بابا حوصله داری 
جواب دادم آره اون عروسی رو آدم یادش نیاد بهتره، گفت همه مشکل دارن تو زندگیشون گفتم اینطوری ؟ مثل من؟ 
گفتش تا حالا بی انصافی کردم باهات؟ ماجرای عیادت از مادر سکته ایش رو یادآور شدم بهش،ماجرای جشن زایمان نگرفتن و اینکه سر سوالی ک آبجی بزرگه‌ش ازم پرسیده بود و جواب دو جمله ای چ دعوایی باهام ک
برای دومين بار از مترو استفاده کردم قطار شهری مشهد بر خلاف تهران خلوت بود و از ازدحام خبری نبود.
رفتم بیمارستان امام رضا(ع) وارد نبودم ازکجا باید برم و به کدوم قسمت باید مراجعه کنم!
به خانمي که اونجا بود گفتم دستم ضربه دیده باید به کدوم دکتر نشون یدم؟گفت ارتوپد.
گفتم استخون دستم طوریش نیست.
گفت باید ارتوپد تشخیص بده ولی دکتر نداشتن گفت فردا ساعت 7 اونجا باشم.
فکر نکنم برم گرچه شایدم رفتم.
پرسید دستت چی شده؟
گفتم یه ماشین لطف کرد بهم زد بعدش دس
روایت شده که رسول خدا صل الله علیه وآله وسلم مي فرماید:
جبرئیل نزدم آمد و عرض کرد:یا رسول الله خداوند هدیه ای برایت فرستاده است.
گفتم:چیست؟گفت:صبر وبهتر از آن.
گفتم؟آن چیست؟عرض کرد:راضی بودن به قضا و قدر الهی وبهتر از آن 
گفتم:آن چیست؟گفت:زهد و بهتر از آن.
گفتم:آن چیست؟گفت:اخلاص و بهتر از آن.
 گفتم: آن دیگر چیست؟ گفت: یقین و بهتر از آن.
گفتم:آن دیگری چیست ای جبرئیل؟ گفت:نردبان آن توکل بر خداست.
گفتم:توکل بر خدا به چه معناست؟ گفت:دانستن اینکه مخلوق
یک روز که به یک دیوانه رسیده بودم به او گفتم :
ما (من و تو)یک شباهت داریم و یک تفاوت !!!
دیوانه دهنش رو طوری باز گذاشته بود که انگار با گلویش حرفهای مرا مي شنوید.
گفتم:اینکه هر دوی ما رنج مي بریم این شباهت بین ماست و اینکه من خودم با اراده خودم رنج رو انتخاب کردم ولی تو انتخاب شدی و سهمي در انتخاب نداشتی و گناهی نداری این تفاوت ماست .
دیوانه گفت :بگذار چیزی را به تو بگویم .گفتم :مي شنوم .گفت :بهتر است که بفهمي !!
و بلافاصله گفت :اینهایی که تو گفتی تفاوت
ازخونه پدربزرگ ک اومدیم همه خوابیدن و منو مامان بیدار بودیم یکم ک صحبت کردیم یهو ب مامان گفتم ی چیزی بگم بهت گفت بگو پشیمون شدم و سکوت کردم یهو بغضم گرفت همش ميگفت بگو دید دارم اروم گریه ميکنم گفت چرا همش گریه ميکنی حرف دلتو ب من بگو مامانتم گفتم نمبدونم چرا گریم ميگیره قشنگ گریه کردم توبغلش و مامان هم گریه کرو کلی حرف زدیم و اونم همه چیزو ميدونست و ازرفتارای من مشخص بود براشميدونستم باباهم بیداره و داره حرفای مارو گوش ميده خیلی اروم ترشدم
یک بار
تابستان برادرم حامد خونه نبود، من که رسیدم خونه مادرم گفت حامد رفته تو یه باغ
نگهبانی بده، گفته شب هم نمياد. عصبانی شدم و خون به مغزم نرسید. گفتم چرا اجازه
دادین همچین کاری بکنه؟ گفت به حرف من گوش نکرد، تو اگر بهش زنگ بزنی مياد. عصبانی
بودم، حامد رو از دست داده بودم. تصور اینکه شب اونجا بمونه، یکی سیگاری چیزی دستش
بده و حامدی که چند روز بعد برمي‌گرده همون حامد نباشه، برادر کوچک باهوش و
بااستعداد من. کوچکترین اميدی نداشتم با زنگ زدن من ب
اومده بم ميگه پول بدع ميگم نميدم 
خرس گنده جایی که برع کار کنه اومده از من پول ميگیره ولی خیلی حال کردم قشنگ قهوه ای شد 
منم بعد پشیمون شدمـ گفتم بیا برو با رفیقاتـ خوش بگذرون گف نمي خوام 
منم گفتم نخواه خودم ميرم بیرون خوش مي گذرونم 
یع پسر اینجوری کوچک مي شود :/
زن ها کادو دوست دارن . حالا مهم نیست حتما یه چیز گنده یا گرون براشون / برامون بخرید ، همين که یه چیزی بخرید که نشون دهنده این باشه که به یاد مون بودید برامون کافیه یبارم دامادک برام کادو خریده بود و گفته بود باید حدس بزنی چیه ۳ تا حدس داری ! اولی و دوم رو یادم نمياد چی گفتم ، اومد راهنمایی کنه گفته به ییلاق مربوطه ! از اونجایی که منو دامادک هزار بار برای ییلاق لامپ خریده بودیم با نا اميدی خاصی گفتم لامپه ؟؟؟؟؟؟ بعد باز کردم دیدم ماگ ه
شهروز انزلچی بود

بخاطر همين حس خوبی بهش نداشتم
سر کلاس ها دیر ميومد

هميشه هم ته کلاس مينشست ،ازکنارمم که رد ميشد بوی سیگارش سرمو ميبرد.
و.
تو امتحان آخر ترم ،تو یک سالن بزرگ که 300 نفر جا ميشدن ،از شانس بد، جاش بغل دستم افتاد:|
اعصابم خورد شد تو دلم گفتم :حتما تقلبم ميخواد:((
اصلا نگاش نکردم رومم به سمت چپم کردم که چشم تو چشم نشیم.
آخرای امتحان یک باری صدام کرد اما جواب ندادم.
برای بار دوم که صدام کرد ،تو دلم گفتم حالا فوقش یک سوال نشونش ميدم
تا ن
 رسیدم خانه و مام‌بزرگ با یک عالمه نان نشسته بود روی مبل و با قیچی تکه‌تکه مي‌کردشان برای بسته‌بندی. کنارش روی زمين نشستم و یک‌ تکه‌ی خشکش را کندم و دندان گرفتم. دایی خانه‌ی ما بود. قرار بود شبانه راهی جاده شود برای سفری. توی آشپزخانه بود، پرسید شام مي‌خورید؟ مام‌بزرگ گفت فعلا نه، تو بخور که زود راه بیفتی بیچاره نکنی من رو. دایی پرسید من شب تا صبح رانندگی مي‌کنم، تو بیچاره مي‌شی؟ گفتم مام‌بزرگ تا برسی نمي‌خوابه. گفت من چهل ساله دارم را
ساعت هشت رفتم اورژانس که یک ویزیت کوچیک انجام بدم و برگردم،ساعت 1:30تونستم لش گشنه و شرحه شرحه ی خودم رو برسونم پاویون برای شام.
آآما.مورنینگ رو لغو کردم!!!
خداییش بُرش تا کجا?انقدر برا کارای مریض سگ دو زده بودم که اتند قند عسل با وجود تمام سخت گیری هاش گفت باشه باشه باشه دکتر،لغو!!!تو فقط انقدر جیغ جیغ نکن و من زدم زیر خنده و گفتم ما چاکر شماییم خانم دکتر.یعنی کاری کردم که دکتر از شدت خنده دل درد گرفت و رفت خونه(ناگفته نماند که این خانم دکتر سخ
چرخ گوشتمون رو گذاشته بودم تو دیواریه بنده خدایی که بیمارستان کار ميکرد اومد چرخ گوشت رو ببینه،در رو که باز کردم دیدم از یه ماشین مدل بالا پیاده شد پیش خودم گفتم طرف وضعش خوبه حتماخلاصه چرخ گوشت رو فروختیم بهشوقتی رفت از رو رفتارش پیش خودم گفتم بهش نميخوره این ماشین واسه خودش باشه،یعنی با این رفتار عمرا به این ماشین رسیده باشهبعدا متوجه شدم گوشت کوبش رو فراموش کردم بهش بدميه جا دیگه قرار گذاشتیم و گوش کوب رو براش بردم این سری با پراید اومد.
قبل اینکه از شرکت چار بزنم بیرون برنامه نویس آقای شین به برنامه نویس آقای محتبی ف گفت جام بده صاف جلوی کولر هستم گفت اشکالی نداره جاتو با آقای رضا ف عوض کن !!! بعد برگشت سمت من گفت آقای رضا ف جاتو فردا با برنامه نویس آقای شین عوض کن گفتم جامو خیلی دوست دارم !!! قشنگ هر کی ميرسه بهم یه چیزی بهم ميگه و روی اعصابم راه ميره !!!! بعدش برنامه نویس آقای احسان ه بهم گفت چرا قبول کردی ؟ گفتم قبول نکرده ام !!! خب فردا اعصاب خوردی دارم !!! یعنی از الان اعصابم خورد
این مقدار از رک بودن بعید و دور از انتظاره!پری روز و دیروز از بدترین روزهای این ماه بودن!
خب زندگی گاهی خیلی به ادم تنگ ميگیره شایدم ادم خودش به خودش تنگ ميگیره‌.
خیلی واسه خودم خوشحالم که خودم رو بخشیدم و به خودم اجازه دادم فکر کنم و فکر کنم و فکر کنم.
100 صفحه از "مردی به نام اُوِه"باقی مونده فقط صبر کنید تا تمومش کنم.
اونقدر اشک از چشمام اومد که گردنم خیس شد،خیس به معنای واقعی.
نميدونم الان خوب شدم یا نه اما آدم شدم.
یادتونه چند وقت پیش گفتم رابط
سلااام سلام
صدای ما را از مشهد ميشنوید!
ما دیروز غروب رسیدیم. این اولین باریه که با ماشین سواری ميام مشهد. با اینکه خیلی قطار رو دوست و باهاش کلی خاطره دارم، اما ماشین هم کیف خودشو داره و خیلی از این بابت خوشحالم ^_^
اینکه شهر به شهر ميری و هر جا خواستی توقف ميکنی و مردم شهرای مختلف و مسافرا رو ميبینی خیلی خوبه.
دیروز 25 ذی القعده، دحوالارض و روز زیارتی امام رضا علیه السلام بود که الحمدلله توفیق زیارت نصیبمون شد.
امروز تو حرم نشسته بودم. یه خانم ع
این هفته که گذشت اینقدر استرس داشتم که خوابم نمي برد. بالاخره به سارا پیام دادم چند روز پیش و گفتم که ميخوام باهت صحبت کنم. بعد از صحبت فهميدم که چقدر در حق خودش و خودم ظلم کردم و الان ميدونم خودش و خانواده اش از من و خانواده ی من متنفرن و حس انزجار دارن، همه چیزو از دست رفته ميبینم. هم شرایط ازدواج دیگه مثل قبل راحت نیست و هم سارا ميدونم دیگه منو دوست نداره و بیشتر با بودنم داغ به دلش ميذارم تا بخوام خوشحالش کنم. با این حال وقتی به سارا گفتم خانو
خب دیروز وقتی به مامانم گفتم خواستگارو قراره ببینم خیلی استقبال کرد که برای من عجیب بود داداشم که ميکفت بیشتر وقت بده.اصلا ادم من نیس ولی نميدونم چرا حرف زدن باهاش برام جذابه.فکر ميکنم فقط بخاطر تنهایی باشه.طولانی تنها بودن من.روی همه چی اخلاف داریم .با من طوری حرف ميزنه که انگار باشه حالا دور توه بعد ادمت ميکنم.ميدونم منم خیلی همه چیو اول با دید بدميبینم و گارد ميگیرم.بهش همه چیو گفتم. هرچیزی که توش منفی بود برام ولی اینکه هیچکدوم ب
پرهیز: بادمجان گوجه عدس سیب زمينی گوشت گوساله تندی شوری ترشی تلخی قارچ فلفل دلمه ای 
 
 
قبل حجامت: دوازده ساعت قبلش لبنیات و کرفس خورده نشه(تا دوازده ساعت بعد) تخم مرغ هم اکیدا از ۲۴ ساعت قبل خورده نشه تا دوازده ساعت بعد 
شام بادمجون گوجه است 
ماست موسیر خریدم دارم مي خورم 
مامان یه سیب کوچیک آورد گذاشت برام (دستش درد نکنه ميگه طب اسلامي گفته برای وسواس خوبه) 
فردا صبحم 
گفتم غروب برم حجامت 
آخه یکشنبه شب که دکتر بودم گفت الان برو حجامت از او
دیروز تولدم بود.از هر وقتی معمولی تر بود؛از روزهای عادی عادی تر بود.اول به خودن گفتم آدم باید کسی داشته باشه که تولدش با عشق بهش تبریک بگه.بعد گفتم آدم باید کسی داشته باشه که لحظه های خاص براش بسازه،کسی که تو حس مهم بودن بده،خاص بودن بده.برای من‌اما همه چی عادی بود؛تبریکهای اون چند نفر هم که تبریک گفتن ته دلم جا نگرفت. 
پ.ن.من هم باید برای دیگران لحظه های خاص درست کنم و بهشون این حس رو بدم‌که خیلی مهم اند؛همون طوری که واقعا هستن.نباید این مهم
چند وقت پیشا نزدیک در حیاط نشسته بودم یهو دیدم از اسمون صدا اومد قووووداااااا و یه چیزی فرود اومد وسط حیاط، برگشتم رو به مامانم گفتم مامان یه چیزی افتاد:رفتم بیرون دیدم یه مرغ نوجوون تو باغچه است
مامانم اومد گفت چیه؟گفتم به حق چیزای ندیده از اسمون مرغ ميباره:|
کمي بعد یه پسر بچه در زد گفت جوجه من افتاده تو حیاطتون؟گفتم بله:|
یه ساعت دنبالش کردیم تو حیاط این ميگفت قود قود قود قداااااا و جاخالی ميداد
سر آخر گرفتیم دادیمش
امروز داشتم از کلاس ب
گفت خوابم مياد،حرف ميزنی بخوابم؟شروع کردم از هر دری سخنی،ریاضیش خوب بود،زدم تو کار زاویه ها،گفتم ببین زاویه مکمل یه خط بازه،۱۸۰درجس،من نميخوام مکملت باشمکه بینمون اون همه فاصله بیفته،گفت پس چی؟گفتم ببین،اون یکی چی بهش ميگفتن؟۹۰بود مجموع جفتش؟گفت متمم؟!گفتم اره همين،ميدونی چرا؟چون گوشه داره،من واسه بوسیدنت گوشه ميخوام،اینکه بخوابی گوشه ميخوام،حرف بزنم باهات گوشه ميخوام،فرق نميکنه چه گوشه ای،دیوار،بغل،خونه،فقط یه جا باشه که فرار نک
نزدیک خونمون که بودم یه ماشین از پشت سرم
خیلییییییییی بوق ميزد:\منم گفتم وللش هیچ واکنشی نشون ندم وهمينجور ساده
داشتم راهمو ميرفتم یهو ماشین داشت نزدیکتر ميشد باخودم گفتم واایییی این
ه وميخاد منو به الانم براش وقته خوبیه چون هیچکسی توی خیابون نیست
وسر ظهر وهمه هم خوابیدن://
هیچی دیگه اون لحظه توی فکرم هیچ چیزی جز فرار کردن نبود:\\\
منم یه پامو گذاشتم جلو یه پامو گذاشتم عقب مثل این آدما که توی مسابقه های دو هستن هیمونجوری یعنی:\\\\\
فرا
امروز یارو رو زدمشا تو مترو. خدایی از خودم راضی ام گرچه واقعن بعدش دست و پام مي لرزید ولی برای گرفتن حقم هرکاری مي کنم. ملت گه این مملکتو بدن دست من دو روزه آدمشون مي کنم مخصوصن این عوضی هایی که دست به بدن خانوما مي زنن. از کنارم رد شد از رو ۳ لایه لباس دست مالید به من. من یه اخلتق چرتی هم که دارم تا دو سه ساعت حس گه تهوع برانگیز دست اون فرد یا بدنش که بهم مي خوره رو روی بدنم حس مي کنم. تو جمعیت یهو از مامز و دخترخاله هام جدا شدم رفتم دنبالش کول
امروز صبح یکی از روزهای قشنگ زندگیم بود.
البته نميشه گفت صبح، ولی.
اول از همه برامون آش امام حسینی نطلبیده آوردن؛ وقتی از آش خوردم گفتم خدایا همه را به مراد دلشون برسون!
بعد خودم از حرف خودم خنده م گرفت، با خودم گفتم ببین دختر خوب! حالا ببین! اینقدر تو زندگیت بی دغدغه و مشکل هستی، که به یک آش ساده مي گویی مراد دل! 
خنده داره نه؟؟!!! به نظر من همه ی ماها همينیم، کلی گله و شکایت از زندگیمون مي کنیم و از دغدغه ها و مشکلات نداشته ی زندگیمون مي نالیم ک
 یکی از روزهای اسفند پارسال که تازه وارد کلاس شدم،همزمان که رفتم پالتوم رو آویزان کنم "س" اومد کنارمیواش حرف مي زد گفت ميخوام یه چیز بگم به کسی نگو!گفتم چی؟ گفت راستش نمي دونستم این رو به کی بگم؟
گفتم الان استاد مياد بیا بریم بشینیم. "س" روی صندلی رو به دیوار نشست و مثلا من را صدا زد که نگاه نقاشی اش کنم و جوری که تلاش مي کرد لب هایش تکان نخورد حرف ميزد و من با بدبختی مي شنیدم گفت جلسه قبل که کلاس آمدم تنها بودم و استاد قصد داشته لپم را بکشد و اذی
سلام
یادمه تو دوران راهنمایی انشا داشتیم و من همش 17 اینا ميگرفتم. پسر همسایمون که پنج سال ازم بزرگتر بود برام یه بار نوشت تا نمره بهتری بگیرم اینبار 13 گرفتم. اصلا شاخ دراوردم چون واقعا زیبا بود. چند ماه پیش گفتم بهش که اون انشایی که برام نوشتی 13 شدم گفت دبیرش کی بود گفتم فلانی. گفت اون به انشاهای خوب نمره خوب نميده. یه روز که باهاش کلاس داشتیم من تو موقع درس داددنش یه کم حرف زدم منو کشید بیرون و من فهميدم که الان تو گوشی بهم ميزنه سرمو انداختم زی
بهش گفتم : فکر کن اگه بچه دار نشیم چی؟
خیلی روال گفت: یه عالمه بچه تو دنیا هستن که دلشکن بخواد ما مامان باباشون بشیم.
گفتم: آخه اون جوری حس مادری به طور کامل اجابت نميشه
گفت: خب آدم اینجوری بتونه مادر خوبی باشه هنره :) بعدشم انقدر مادر هست که واقعا مادر نیست! صرفا بچه رو به دنیا آورده
پ.ن: خدا کنه مامان بابای خوبی باشیم. به هر نحوی که خدا ميخواد :) واقعا اون همه آن شرلی که تو پرورشگاه ها استعدادهاشون ندید گرفته ميشه و بی مهر و محبت بزرگ مي‌شن چه گن
کتاب دختران خرمشهر : پنج روایت کوتاه از دخترانی بزرگ شده در جنگ
 
کتاب دختران خرمشهر : اختر دهقانی، نشر مجنون
بریده کتاب(۱):
با ناله گفت خدایا شکر، این همه دنبالت گشتم حالا باید پیدایت کنم.با صدای شرم آلود گفتم چه کارم داشتی؟ بعد تا برسیم اون ور کارون دیگه تحویلم نگرفت، وقتی پیاده شدیم گفت: آهای همگی برگردید.وقتی رفتیم پیش قایق رو به من کرد و گفت: اسمت چیه؟گفتم: سعیده.گفت: زن من ميشی؟گفتم: آره.نادر: گفت همه تون دیدید که سعیده خانم با من نامزد کرد.
چند روزه کلی مشغول دیدن سریالای پیشتازان فضای جدیدم!!
خیلی جذابه!!خیلی!!

کلیییییی امتحان ریخته رو سرم!!شنبه امتحان دیفرانسیل دارم!!
سه شنبه امتحان فیزیک دارم!!چهارشنبه هم فیزیولوژی
 ميپرسه!!!

بچه های اتاق دیگ هر وقت یه رخداد نجومي و هر چیزی
 که کلا به آسمان مربوطه ميبینن زود ميان به من ميگن بیا
 از این چیزا که دوست داری ببین!!
دیشب داشتم پیاز خورد ميکردم تو آشپزخونه یهویی یکی
 از بچه ها اومد 
گفت بدووو بدووو ببین این چیه؟؟؟!!!
من گفتم یه سوسکی چ
از آدم دودوزه و دروغ گو و موذی انقدررر بدم ميااااد -___- یه دوستی دارم از دبیرستان باهم بودیم بعد اونسال که کنکور دادیم من رفتم دانشگاه اون موند پشت کنکور گفت من ميخوام پزشکی قبول شم هی همينجور موند پشت کنکور  هی بهش ميگفتم مهی بیا بریم بیرون یه هوایی به مخت بخوره ميگفت مامانم نميزاره :/ مامانم ميگفت از دانشگاه زیاد براش نگو حسودی ميکنه حسرت ميکشه خدایی هم سال اول دوم مامانش نميزاشت بیاد با ما بیرون بعد یه مدت گفت مامانم گوشیمو گرفت گفتم عجب آ
دیروز شنبه ۱۷ فروردین بود . مثل اون قدیما که بعد از عید تشنه دیدارت بودم بهت زنگ زدم . گفتی دندون عقلت رو کشیدی با بیهوشی کامل . هی ناز کردی، هی نازت رو کشیدم . هی سر به سرت گذاشتم . خیلی خندیدیم. اونقدر که گونه هام درد گرفت. گفتی استرس نداشتی. بالاخره دکتر دندون پزشک کار خودشو بلده . نگرانی نداره که . مثل اینه که قورمه سبزی نگران باشه من خوب مي پزمش یا نه. کلی خندیدم به حرفهات. گفتی لپت ورم کرده و قلمبه شده . قربون صدقه ی لپ قلمبه ات هم ر
در ادمه قسمت قبلی.چند هفته قبل اخرین روزای امتحان.همش فکرم درگیر بود و نميتونستم رو درسام تمرکز کنم.فکرم هزار جا ميرفت.چند روز پیشش فهميدم که واسه خواهرم یه مشکلی پیش اومده و خب منم که از همه جا بیخبر بودم.با دوستم داشتیم درس ميخوندیم.صبحا شیش صبح بیدار ميشدیم تا 12 شب بکوب فقط ميخوندیم.خب اینم بگم که طی ترم کلاسامون سنگینه و نميشه طی ترم خوند.بله موقع امتحانا دهنمون سرویسه :|دو تا امتحان سه واحدی داشتیم پشت سر هم و یه هفته تقریبا واسشون وقت
مگه وکیل وصی مردمي. دلم مي خوادداشتم از یکی از خیابون های مرکز شهرمون رد ميشدم دیدم دختر خانومي یه ساپورت پوشیده با یه مانتوی نخی خیلی خیلی راحتی که همه وجناتش پیدا بود، من که یه خانوم بودم خجالت ميکشیدم بهش نگاه کنم.آخه خیلی جلب توجه ميکردرفتم جلو و با احترام بهش سلام دادم و روز بخیر گفتم. منو دید گفت. ها!!. چیه لابد اومدی بگی که این چه وضعشه؟ مگه وکیل وصی مردمي؟ولی من بهش گفتم که نه باهات کاری ندارم خواستم بپرسم که ساپو
هو سميع
.
#قسمت_پنجم
.
هنوز اونجا بودم که بابا تماس گرفت
از ماجرا چیزی نگفتم فقط گفتم یه روز دیگه لازمه که بمونن و وقتی نگرانیش رو برای جای اقامتم دیدم گفتم مهمون دوستام ميشم توی خوابگاه
اما جدا مي خواستم چی کار کنم
باید کجا مي رفتم
ادامه مطلب
 
مجموعه امام زمان و من: دلایلی ساده و کودکانه برای غیبت آقا به همراه راهکارهایی برای پایان غیبت
 
معرفی:
بعضی حرف ها از سر خشم است، بعضی از دلخوری، بعضی از سر ترس و نگرانیبعضی حرف ها هم از سر محبت استیک محبت بی چشم داشت، یک محبت اصیل و ناب :محبت امام
خلاصه:
مجموعه امام زمان و من حرف هایی به حجه ابن الحسن است از جنس محبتبرای غیبتش دلایل کودکانه مي آورد و برای آوردنش راهکار هایی ساده به کودکانبه غیر از دومين جلد که کمي ایراد محتوایی دارد، بقیه جل
بهم گفت ميشه منو یادت نره و فراموشم نکنی،؟گفت از اینکه فراموش بشم و از یاد آدم ها برم و منو یادشون نیاد ميترسم.گفتم آره چرا نميشه.گفت دروغ ميگی،!!خندیدم و نتونستم جواب تو دل و ذهنمو بهش بگم با همون حالت خنده گفتم حافظه ی قوی ای دارم و تموم شد.ولی ماجرا این بود که ترس اون رو من ثانیه وار با حرکت عقربه ها و گردش خورشید تجربه کرده بودم.اما اون نمي‌دونست که من رنگ رژ لب هميشگی شو با اون قوس ابروهاشو حتی آشفتگی و موج ریز موهاشو توی تک تک سلول های خاک
چند شب پیش تا خود صبح کابوس دیدم حالم بد بود صبحش . ساعت 12 ظهر بابام زنگ زد گفتم سلام خوبی ؟؟؟ 
گفت نه .
گفتم چی شده ؟؟؟ و همه چیزو برام گفت و دیگه نتونست حرف بزنه گریش گرفت قطع کرد .
زنگ زدم مادرم کامل برام گفت . خودم و مادرم پشت گوشی زار زار گریه کردیم . بعد از قطع کردن من 1 روز تمام اشک ریختم برای داداشم .
نميتونم بگم چی شده ولی دوستای عزیزم ازتون ميخوام برای برادر 2 دعا کنید و انرژی مثبت بفرستید .
من آدمي نیستم که اعتقادات مذهبی داشته باشم ولی به
دو سال پیش خورشیدی یافته ام که روی زمين زندگی مي کند. دو روز از اسفند گذشته بود که او را دیدم. مهر نشانی خانه اش را به آرامي در گوشم زمزمه کرد. او در سرزمين چشمه ها زندگی مي کند. گفت وقتی به دیار من آمدی به خیابان آشوب دل بیا، سپس به فرعی طبیب بپیچ، خانه ی من بین پنچمين و ششمين کوچه ی آراستگی ست. 
هر بار که مي دیدمش او بخشی از یخ های دل مرا آب مي کرد. یک سال گذشت، من به شهر او رفتم. او در این مدت تمام یخ ها را آب کرده بود اما یخ های آب شده، رود شدند و بر
پریشب، مرحوم پدر همسرم به خوابم آمده بود. جلو رفتم و محکم بغلش کردم. چند بار بوسیدمش و بعد گفتم: "دیگه نزدیکای آذر مي آم پیشتون." از بوسه هایم خوشحال شده بود و مي خندید. دختر عمه ی مرحومم هم چند قدم دورتر، چادر به سر، کناری ایستاده بود.
سالهاست تعبیری برای خوابهایم ندارم. شک ندارم همه شان از ذهن مشوش و کنجکاوم نشات مي گیرند. از این رو همه شان را زود فراموش ميکنم. اما حالا این یکی، به گمانم ميخواهد تا آذر ماه دست از سرم برندارد. نه! دروغ گفتم. راستش
نميدونم دعای خیر کی بود که اتفاقی نیوفتاد .
هیچ وقت سوار ماشین شخصی ، آژانس  نشدم ،،، البته خیلی ها بهم گفتن آرام سوار ماشین شخصی نشیاا !
دیرم بود و مجبور شدم سوار ماشین آژانس بشم
از لحظه که من سوار شدم راننده آهنگ گذاشت ،، با خودم گفتم همه اهنگ ميذارن عیبی نداره ، یه کمي گذشت  دوبار صدای آهنگ بلند کرد ،،با خودم گفتم ایرادی نداره حتما این آهنگ رو دوست داره
منم همين جوری بیرون داشتم نگاه ميکردم به ماشیناو پیاده رو و آدم ها
نکته :دقت کردین
استادی داشتم 
که دیگر رغبت نوشتن نداشت ولی دوست داشت مباحثت کند. 
شاگردان سوال مي کردند و جواب نمي داد یا دعوای آن داشت که این سوالات ساده چیست؟ مطلبی بگو و سوالی! 
آرام آرام ، دیگر کسی از او نپرسید و همه‌ی سوال کنندگان به طرفی دیگر مي رفتند. و هیچکس از استاد سوالی نمي پرسید.
استاد را تنها دیدم ، گفت : بپرس. 
گفتم : هنوز به مطلب جدیدی نرسیدم تا بپرسم. 
گفت : بگو ، گفتم : والا ؟ چیزی ندارم. هم اکنون چیزی ندارم. 
گفت : اشکان فهميدم! 
و از فردا قدر سوال
یه نقطه اشتراک بین من و تمام دوستام هست. اونم اینه که یه تغییر بزرگ ميخایم! همه مون احساس یکنواختی ميکنیم. حتی من فکر ميکردم اگه ازدواج کنم اون تغییر حاصل ميشه. ولی اون دوستام که ازدواج کردن هم همين حسو دارن!
مي بینم که همه مون داریم ميدویم؛ ولی به جایی نميرسیم. اون تغییری که ميخایم کجاست؟! یاد یه جمله افتادم که ميگفت افردا ناموفق بی اهميت ترین کارو به بهترین نحو انجام ميدن!
ميدویم ولی بی هدف! 
یکی از دوستام که از بیکاری نشسته بود و رفته بود تو گ
امروز بر خلاف هر روز صبح صبحونه نخوردم با خودم گفتم حالا یه چیزی مي خورم دیگه
ساعت 10 این اینا بود که یکم انگور خوردم .
ساعت 11 دیدم یه کم حال ندارم گفتم شاید به خاطر گرسنگی باشه مي خواستم از این شکلات ژله ایا بخورم بعد گفتم ولش کن الکی قند مصنوعی به خورد خودت نده چیزی نمونده تا ناهار
سرکار بودم و شلوووغ
یه خانمه وسط صحبت جدی من یهو گفت صداتم قشنگه من :||||||  
اگه منو تو اون لحظه مي دید هییچ وقت همچین حرفی نمي زدا تازه از ترس سکته هم مي کرد :)
ال
1
دوشنبه شب عروسی دختر عمم بود رفتم پیش مادر بزرگم
گفتم سلام مادربزرگ خوبی؟ گفت سلام عزیزم خوبی
نینیتون چطوره؟گفتم جانممم؟گفت نینی تو راهی؟
خودمو معرفی کردم و بعد تو افق محو شدم،
فکر کردم با عمم منو اشتباه گرفته که باردار شده
نگو امروز فهميدم با دختر عمم اشتباه گرفته که 14سالشه:|
2
دیروز مراسم سوم  موقع خداحافظی عمم گفت دیگه بی خبر شیرینی ميخوری؟
گفتم جان؟اون یکی عمم گفت اا نامزد کردی؟
گفتم نه بابا
دختر عمم پرسید چه خبره؟
عمم:سميرا نامزد کرده
با تندی گفت"این هم سفارش پستی ات.دیروز رسیده و عمو تحویل گرفته?"با مهربانی گفتم"حالا چرا داد مي زنی?"ارام گفت"داد نزدم و شمرده دوباره حرفهایش را تکرار کرد."نگاهی به پاکت دستش انداختم.ان را باز کرده بودند.در دل گفتم"بلکه من سر بریده سفارش داده ام.چرا تو و عمو بازش کرده اید?"ادامه سخن فایده ای نداشت.سر بریده هم نبود که نگران باز شدن و باز نشدن پاکت باشم اما سالهاست که شاهد پرخاش ادمها روی خودم هستم.از مدرسه و دانش اموز و اداره جاتی ها بگیر تا خانه و
بسم الله النور
تماس گرفتم با مولودی خوانِ خانم برای مراسم عروسی نرخ که انصافا بالا بود اما چون بسیار مراسم نیمه شعبان برایم با اهميت بود پذیرفتم
اول قرار بود بگویم یا دف زن بیایند خانمي که یکی از دوستانمان معرفی کرده بود 
خانم مذهبی بود گفت ما از دفتر آقا سوال کردیم گفتند اگر دف برای مراسم لهو و لعب نباشد اشکالی ندارد و من خودم هم بعد از آن با احکام آستان قدس تماس گرفتمو مسئله ای شبیه همين را گفتند (به زنجیر داشتن و نداشتن دف اشاره ای نکردند)
- چند وقته که ننوشتم ؟ خودم حسابش از دستم در رفته ! این روزا درگیر یه چیزی ام که به من مربوط هم نیست ولی خب از فکرم بیرون نميره و همه دارم پیش خودم حساب و کتاب ميکنم که این دفعه اگه دیدمش اینو بهش ميگم ، فلان حرف رو ميزنم فلان مساله رو ميگم و هربار که ميبینمش به خودم ميگم " سرت به کار خودت باشه و توی حریم شخصی دیگران فضولی نکن " . درسته که این دیگران موجود خیلی مهميه برای من ولی اگه پیش ما هم معذب باشه دیگه کسی براش نمي مونه که بخواد پیششون راحت باشه
سلام 
امروز بعداز مدتها که کلهم به فارسی تکلم مي کنم ، فردی را دیدم که مي گفت
ترکی هم رد نميشه! تا ازش بپرسیم » 
گفتم : من هیچوقت به ترکی تکلم نکردم و گوشهایم نیز عادت ندارد ولی بپرس ، تمام و کمال تا آنجایی که بدانم شرح مي کنم. 
پرسید : اعداد را یادم رفته کمک مي کنی؟ 
گفتم : در اینترنت همه نوشته شده.
گفت : به طرزی مي نویسند که نمي توانم بخوانم ! 
گفتم : درسته ، حالا چه چیزی را مي خواهی ؟ 
گفت : بشماریم ، و شمردیم و شمردیم. عجیب روحم تازه شد و یادم اف
سلام 
امروز بعداز مدتها که کلهم به فارسی تکلم مي کنم ، فردی را دیدم که مي گفت
ترکی هم رد نميشه! تا ازش بپرسیم » 
گفتم : من هیچوقت به ترکی تکلم نکردم و گوشهایم نیز عادت ندارد ولی بپرس ، تمام و کمال تا آنجایی که بدانم شرح مي کنم. 
پرسید : اعداد را یادم رفته کمک مي کنی؟ 
گفتم : در اینترنت همه نوشته شده.
گفت : به طرزی مي نویسند که نمي توانم بخوانم ! 
گفتم : درسته ، حالا چه چیزی را مي خواهی ؟ 
گفت : بشماریم ، و شمردیم و شمردیم. عجیب روحم تازه شد و یادم اف
جلد اولقسمت دوازدهمملکه دریا هاگفتم : راستی اسمتو ميگی تا آشنا شیم؟گفت : من لوک سانتر هستم  گلادیاتوری از گروه صاعقه._منم جک رایان هستم از آشناییت خرسندم.به راه افتادیم تو راه ساکت و تو فکر بودم ، فکر این که ماجرای این جنگل کی تموم ميشه.همانطور
که تو فکر دغدغه ها و گرفتاری هایی که سرم ریخته بود بودم ، لوک ایستاد و
بهم گفت پیاده شم ، پیاده شدم همان منظره زیبا روبه روم بود ، اینبار
زیباییش چندین برابر شده بود ، درختان زیباتر شده بودند ، چه ات
 
مقداری از پول مانده بود، به بقالی رفتم و چای و قند خریدم. به هم عروسم گفتم: سماور و قوری ات را به من قرض مي دهی؟»
سماور و قوری را از او گرفتم و توی کوچه گذاشتم. چای دم کردم. لیوان های چای را پر مي کردم و به رهگذران تعارف مي کردم. آن روز مردم توی کوچه نشستند. چای خوردند و در شادی [هفتمين روز تولد فرزندم]، مهمان من شدند . پس از آن دعایم فقط این بود: یا امام رضا، این پسر غلام توست. کاری کن به پابوست بیایم».
 
رفتم پیش فاميل و گفتم بیایید برویم زیارت. م
از جنگل ک اومدیم اونقدخسته بودیم ک تا ظهر خوابیدیم و مامان ناهار بادمجان خورش درست کرد رفتم تواینستا دیدم خاله استوری گذاشته ک تولد پدربزرگمه ب مامان گفتم و تعجب کرد یادش رفته بود بعد ب دایی زنگ زد و برنامه ریختیم ک شب بریم خونه پدربزرگ وایزش کنیم کیک و ميوه واجیل وخرت و پرت خریدیم ک بریم منم رفتم ی دوش گرفتم و حاظر شدیم ک دایی بیاد و بریم ابجی قبل اینک دایی شون بیان با .بابا رفت تا توی شهر دیدم دوتا پلاک و زنجیر خریده اسم انگلیسی خودم و
مامانم برام وام گرفته!!حالا فکر نکنین خدا تومن هااپول ده تا چیپس و پفکانقدر لباس و هیچ چی  ندارم که دیگه تصميم گرفتن برام وام بگیرنپول تو جیبی و اینام جواب نميده :)))
بعد کلی کتاب درسی و کتاب غیر درسی نخریده دارم
مداد و مداد رنگی و رنگ روغن هم که ندارم
پول یه کلاس هم که باید برم رو ندارم.
پول کلاس نقاشیمم دو ترمه ندادم
مامانم ميگه: دیگه خودت ميدونی. یکیشونو انتخاب کن بخر حالا.
منم گفتم:نه مامان جان دستت درد نکنه، نميخوام.(آخه یک کدوم از ای
رعد و برق که زد به دنبالش شرشر باران راه افتاد.برخلاف زمستان که تا باران شروع به باریدن ميکرد ترس و دلهره سراغم مي امد از ترس خبری نبود.از خانه بیرون زدیم تا به بهانه باران باران را تماشا کنیم.ادمها و بیشتر مردها و پسرهای جوان سوار بر ماشین و موتور به تماشای سیلاب و رودهای فصلی امده بودند.من چادر سیاه گلدار سرم بود و لباس نخی بلوچی تنم کرده بودم.یادم رفته بود سبب و نسب در نقطه کوری مرا با ملاها گره زده است.از تماشای رودخانه که خسته شدیم.کناری ن
این روزا خیلی آشفته م آشفته و پریشون،از چهرم ميباره غم رخنه کرده تو سلول سلولم تو وجودم تصور کنین کلی از وقتی که زیر چشمام چاله ایجاد شده بود ميگذره و خوب شده بودم بازم برگشت. من دوسِت دارم درسته که این مِهر به این سادگیا ولم نميکنه و بیشتر از این حرفا دمار از روزگارم در مياره اما مطمئنم این غما اگر نکُشَتَم آدمم ميکنه ارزش آدما اندازه تایميه که بهشون فکر ميکنی خیلی با ارزشی‌،با ارزش بودن جذابه نه؟تو چی ميفهمي از اینا =)چند بار بهتون گفتم به
بسم الله الرحمن الرحیم

قلم احسن


 

پرسیدم: علم چیه؟

گفت:حیات

گفتم: ميشه بیشتر توضیح بدین؟

گفت:علم اون چیزیه که تو رو زنده مي کنه.

گفتم: چجوری؟

گفت: خب همون جوری که آب، زاینده رود رو زنده مي کنه. البته
به شرط اینکه خودتو از علم مستغنی ندونیا.

گفتم: یعنی نميشه بدون علم زنده بود؟

گفت: همون جوری که جسمت بدون آب و غذا مي ميره، روحت هم
بدون آب و غذا مي ميره.

گفتم: پس رزق روح علمه.

گفت: احسنت.

گفتم: پس چرا بعضیا به خوب بودن یا بد بودن کاری علم دارن ولی
گوشی رو از مامان گرفتم تا گفتم "بله؟" شنیدم با حالت گریه ميگه "به فنا رفتیم تو نه ها من به فنا رفتم و دوستم یادم رفته بازجذب نمک از کدوم قسمت شاخه هنله فعال بود خاک تو سرم یعنی شیش ماه دور خودم چرخیدم هی گفتم از فردا ریاضی ميخونم از فردا تست فیزیک پایه ميزنم نزدم که لامصب برنامم هم انقد وقت هاش دقیق از آب درمبومد که حالیم نبود یه چیزیش کمه ببین این سه ماه منم و چشمهای خواب آلود و سردرد و قلب درد عید که ریده شد توش نشد بخونم که حالا ع
. گفتم که تلویزیون زیر نویس ميکرد دحو الارضه. بابا خسته تر از اونی بود که مفصل جواب مو بده ولی گفت همون روزیه که زمين این شکلی شد :) منم اندک سرچی کردم و دیدم بله نوشته روزی عه که زمين گسترده شد و اینا . به بابا ميگم من که روزه ی قضا دارم تو روز مستحب روزه بگیرم به درد عمم ميخوره روزه گرفتنم؟ ميگه دقیق ترش اینه که به درد شوهر عمت ميخوره . گفتم از م و اینکه کسی نیست . خیلی سر بسته به لبخند گفتم !داشتم ميمردم از خفقان . گفت نه :) همين که
چند هفته ی پیش بود که یکی از دوستان یک شعر قشنگ برام خوند بهش گفتم این شعر مال کی بوده؟
طوری برگشت که انگار جفت کلیه هاش رو طلب کردم 
گفت این تیتراژ "سریال وفا" بود نگو که ندیدی
منم که خیلی اهل سریال دیدن نیستم گفتم نه والا ندیدم
گفت سریال خیلی خوبی بود
بگذریم
این هفته بود که تقریبا در 3 روز 11 قسمت سریال رو دیدم
سریال قشنگی بود البته نقد های بزرگی هم بهش بود ولی برای من که یه خورده "لبنان زدگی!" حاد دارم و یه خورده هم تم عاشقانه، در کل خوب بود؛راض
14تیر 98
چند ساعتی مي شد که از جلسه ی کنکور اومده بودم، اینستاگرامم رو اکتیو کرده بودم و با دوستام چت مي کردم. مامان اومد تو اتاقم. معلوم بود یه چیزی مي خواد بگه.گفتم مامان جان ولش کن اصلا بحثشم نکن. برو طبقه پایین لطفا، در این باره هم حرفی نزن تو رو خدا.
گف:تو از کجا خبر داری؟ بهار بهت گفت؟
گفتم چیو ميگفت؟ مگه نميخوای در مورد کنکور صحبت کنی؟
گفت آها. نه یه چیز دیگه است. قضیه ی خواستگارته :)) خیلی وقته یه خواستگار داری که منتظر کنکورتن. سه ماهه منتظرن
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب