نتایج پست ها برای عبارت :

نادیده میگیری منو گاهی حال دلم آشفته

متن آهنگ ای وای بر ما از حامد نیک پی تقدیم به شما عزیزان .زلف آشفته ات ، گشته آرام ِجاندل که رفت از بَرم ، تو کنارم بمانعقل راهی‌ نبرد ، مست و دیوانه شدعاشقی کن چُنان ، همچو افسانه شوای وای وای بر ما ، عشق داد بر بادهستیِ ما راای وای وای بر ما ، عشق داد بر بادهستیِ ما راوای اگر لحظه‌ ای ، بی‌ غمت بگذردآه عشقت ببین ، تا کجا میبَردیک نگَه کردی ، و بی‌ دل و جان شدمتا بسازی مرا ، سخت ویران شدمزلف آشفته‌ ات ، گشته آرامِ جاندل که رفت از بَرم ، تو کنار
گاهي با خودت خلوت کن؛


نه فقط زمانی که خسته می شوی و درمانده، که نفس در سینه ات حبس می شود، که غمگین می شوی و دل تنگ.

گاهي با خویش خلوت کن؛ بی دلیل، بی بهانه.
حتی آن زمان که دلت از شوق لحظه ای آرام نمی گیرد، بنشین و خانه ی دل را به تماشا بنشین.
می بینی چقدر شلوغ است و آشفته؟! هیچ جای تعجب نیست وقتی که زود به زود خانه تکانی نمی کنی!!
آشیانه ی دلت پر شده از اشیای مزاحمی که روح بی کرانت را به اسارت می کشند.
دلت را به چیزهایی خوش کرده ای که بودنشان یک ج
این روزا خیلی آشفته م آشفته و پریشون،از چهرم میباره غم رخنه کرده تو سلول سلولم تو وجودم تصور کنین کلی از وقتی که زیر چشمام چاله ایجاد شده بود میگذره و خوب شده بودم بازم برگشت. من دوسِت دارم درسته که این مِهر به این سادگیا ولم نمیکنه و بیشتر از این حرفا دمار از روزگارم در میاره اما مطمئنم این غما اگر نکُشَتَم آدمم میکنه ارزش آدما اندازه تایمیه که بهشون فکر میکنی خیلی با ارزشی‌،با ارزش بودن جذابه نه؟تو چی میفهمی از اینا =)چند بار بهتون گفتم به
ماهنوش #قیامت در دلم بر پا کن و برخیز #خمارِ لحظه های با تو بودن رادر #مستیِ آغوشت به هم آمیزمرا #آشفته کرد رو یت .#شو ریده کرد مهرتدلم بسیار می خواهد بگویم .( تو را من دوست می دارم ) تو را #ماهنوش_منشی زاده❤️
بشر،به عنوان برترین موجودات،در طول زمان همواره به دنبال یافتن نقاط قوت و ضعف خود بر سایر موجودات بود.و حتی بر سایر انسان ها.این البته عامل بسیار مهمی برای پیشرفت بشریت بوده است.اما گاهي انسان در عوض برای پوشاندن ضعف خود یا گاهي پاك كردن صورت مسئله،دست به كارهایی می زند كه.همه چیر
گاهي اینقدرها دلت دنبال یک نشانه است.
گاهي هزار بار نگاه میکنی، تصمیم ميگيري و منصرف میشوی.
گاهي منتظر یک اتفاقی تا آن را ربط دهی.
بگذریم.
بهانه میخواهد احوالت را پرسیدن.
شاید هم جرات.
راستی خواب دیدم رهسپار دیار ما شده ای.
× و بالاخره روز موعود رسید. اسباب کشی. اگر خدا بخواد امشب وسایلم رو میبرم جای جدید. البته که هنوز توش پر از کارگره و جا هنوز مرتب نیست و ممکنه چند روزی رو توی یک آشفته بازار به سر ببرم، تنها دغدغه ی من اتاقیه که باید دو تخته باشه و هنوز آماده نیست و کلی آدم براش دندون تیز کردن. کله ی صبح رفتیم اسمامونو چسبوندیم به درش ":)))) ولی خب دیگه خوابگاهه و قانون جنگلش.
×× روم نمیشه بگم ولی میگم، برام دعا کنید به انرژی مثبتش احتیاج دارم.
قبل‌ترها هرگز کسی رو بیشعور فرض نمیکردم و تمام ناکامی‌های روابط اجتماعی رو به‌پای هرچیزی میذاشتم جز معیوب بودن فرد مقابل.این باعث میشد بیشتر بار روابط رو روی دوش خودم بذارم. توی این حالت اگه ناکامی‌ای پیش میومد نقد رو به توانایی‌های خودم وارد میکردم.امروز اما به یک‌باره خیلی چیزها تغییر کرد. بیشعوری رو به نحوی آشکار دیدم که جای هیچ انکاری براش نمونده. سخت میدونین چیه؟ اینکه بیشعورها خیلی به ما نزدیکند، همین بغل گوشمون‌.باورم نمیشه من،
صدایش را میشنوم.در روزهای نیمه سردِ زمستان،گاهي من چشم‌هایم را جا میگذارم میان پَرهای نرمِ ابرها و صدایت در عوض لای بوته‌های عشق پنهان میشود و دست‌های نقره‌ای‌اش را موازی با زلف‌های لَختِ درختان بید مجنون،روی شانه‌هایم میکشد.گاهي دست‌هایم،پاهایم و حتی صدایم خش برمیدارد.از بس که زمین مرا به خود می‌کوباند و بجای نوازش،سنگ‌ریزه‌هایش را در بافتِ نرمِ بدنم فرو میبرد.من هیچ نمیکنم جز یک لبخند.معنایی عظیم میتواند پشتِ هر منحنیِ باز و ب
صدای گریه‌ی مامانم رو شنیدم و از خواب پریدم. انقدر نزدیک و واقعی که تا برسم به اتاق دوبار خوردم زمین. بعد می‌بینم خونه آرومِ و مامان حالش خوبِ و مشغول به مرتب کردن. خداروشکر.
+خواب‌های لعنتی!
+سالگرد عمه نزدیکِ و باز من آشفته شدم
پر از خشم، دلهره و نگرانی ام.
از ثبات مزخرفی ک این اقتصاد کوفتی مملکت نداره عصبانی ام. از اینکه هی دارم میبینم چیزایی ک بهش دل بسته بودم داره دود میشه میره هوا ناراحت و خشمگینم. لعنت به همه شون!
از اینکه هس میکنم دست کم گرفته میشم و اون قدری ک اهمیت میدم بهم اهمیت داده نمیشه بدم میاد و ناراحت و غمگینم.
برای رفیقی ک حالش بد بوده و هی خبرای مختلف تایید نشده ای ازش بهم میرسه نگرانم.
و اینکه فردا اعلام نتایجه. لعنت بهشون. قلبم داره میاد تو دهنم.
آشفته
در یکی از روزهای تلخ زندگانی ام وقتی  برای خفه کردن صدای هق هق هایم سر آستینم را گاز میگرفتم، فکری به سرم زد که شاید به ظاهر احمقانه بیاید‌. 
از خودم عکس گرفتم و در گوشه ای پنهانش کردم تا احدی جز خودم به آن دسترسی نداشته باشد . امروز اتفاقی به آن عکس رسیدم . 
هزاران بار بوسیدمش، موبایل را در آغوشم گرفتم، سپس دوباره عکس را بوسیدم. چشمهایش را، اشک هایش را، چین های پیشانی اش را، دهانش را که از هق هق نیمه باز بود، موهای پسرانه ی آشفته اش را . همه اش ر
به معنای واقعی همه چیز شلم شوربا شده بود،امتحانام و کلاسای اموزشیم ساعت هاشون یکی شده بود و اونقدر آشفته شده بودم که میخواستم بلاخره قید یکیشون رو بزنم!ولی خب،خوشبختانه یا بدبختانه تحمل کردم و تموم شد [تقریبا]
ژینو اصرار داره که غُر نزم و مهربونیامو نشون همه بدم و بذارم همه روی خوب و خوشم رو ببینن،و من سخت مهربون شدم و غُر نمیزنم.^^
یه نمایشگاه تابلو فرش این اطراف تشکیل شده بود بعضی از تابلو ها واقعا خوش نقش بودن و دل میبردن
به ژینو گفتم چه قد
حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

آشفته بازار کتاب واقعا به شکل ناعادلانه ای دارد مولف ایرانی را از گود خارج می کند.
معلوم نیست چرا وزارت ارشاد ناشران سوداگری مثل میلکان را که فقط کتابهای خارجی بنجل ولی پرفروش منتشر می کنند وادار به گرفتن کپی رایت نمیکند؟ 
البته این هم پایان ماجرا نیست. نشر هوپا همین کتابهای بنجل را با کپی رایت منتشر می کند.
بگذریم.
در این وانفسا بنده و چند دوست دیگر برای ترویج مطالعه آثار فارسی یک حلقه راه انداخته ایم با نام
به تاریخ 5 روز مانده به قلب تابستان،با کلی مشقت و سختی خودمو راضی کردم وسایلمو جمع کنم،ساکمو بستم ولی با حوصله و آروم، خیلی آروم، اونقدی که انگار دلم نمیخواست بستن این ساک تموم شه و اونو بردارم و از در بزنم بیرون.نمیدونم.نمیدونم چرا منی که برای رفتن از این شهر غریبو تنها پر پر میزد حالا دلم میخواست بمونم به هر قیمتی شده.اما لعنت به هر چی جبر زمان و مکانِ.که آخرش تو رو محدود به جغرافیای اجبار میکنه.یه حس تناقض وحشتناکی از خوشحالی و غم درونمو پ
آفـــــــرین بر بانوان با حجاب
پیرو قرآن و هم  قرآن خطاب
گوهران ارض و در اوج سماء
پاســـــــــداران  حریم از کتاب
آفرین بر همت و عزم و شرف
آبرومندان خــــــــــــــوب آفتاب
ای ظفرمندان در شـــور جهاد
پاکبازان زلال مثـــــــــــــــل آب
دامن پر نورتان جای شهیــــــد
صـــــولت و کار شما راه صواب
افتخار کشـــــــور اسلام و دین
خــــــوب تر های عزیز جمع ناب
ای همه آرامش خوبان دهــــر
از شما آشفته دشمن در سراب
نامتان همواره در اوج است و او
خیلی بهم ریختم امشب.خیلی.ولی خوبم الان.حالم بهتره.+گاهي وقتا یه حرفایی هرچقدر هم كه ساده باشه بدجور دل ادم میشكنه.خیلی دلم شكست امشب.اشك تو چشام جمع شد.ولی با وجود همه اینا یه خوبی كه وجود داشت این وسط این بودش كه دیگه مُرد واسه من.+امشب ارزو كردم واسه همیشه دور شم از این شهر.اونقدر دور شم كه دست هیچكس بهم نرسه. 
خانم باربارا بیتز ۱۲۲۷ صفحه‌ کتاب نوشته با عنوان " معاینات بالینی و روش گرفتن شرح‌حال" که وقتی بخوانی اش _ تازه اگر کامل بخوانی _ یاد ميگيري که چه طور از روی ظاهر مریض به مشکل درونی‌اش پی ببری. البته صرفا "یاد ميگيري" و اینکه "بتوانی" هم خودش یک پروسه‌ی طولانی چند ساله‌ی سر و کله زدن با بیمارها را می‌خواهد. آن وقت ما ، انتظار داریم همه‌ی آدم‌های اطرافمان_بدون اینکه کتابی در مورد چگونگی شناخت ما خوانده باشند!_ از روی چهره‌مان بفهمند که دردما
هرجا صحبت از مهاجرت افراد به خارج از کشور هست رد پای آشکار مسیحیت
تبشیری هم هست. این فرقه تبشیری با سوء استفاده از وضعیت بحرانی و شرایط آشفته ست
مهاجران، به فعالیت های تبلیغی تبشیری دست می زند و بسیاری از آنها از روی اجبار و
رفع مشکلات به مسیحیت تبشیری گرایش ظاهری نشان می دهد.
ادامه مطلب
آدمایی که با کامپیوتر سر و کار دارن سه گروهن، یه گروه ناشی و تازه‌کارن که همه‌ی فایل‌ها و عکس‌ها و فیلم‌ها و موزیک‌ها رو روی دسکتاپ می‌ریزن،  یه سریا پیشرفته‌ن که فایل‌هاشون رو داخل درایوها مرتب می‌کنن و دسکتاپ خلوت و تمیزی دارن، با یه عکس پس‌زمینه خوشگل و با کلاس، یه سریا هم فوق‌پیشرفته‌ن که نظمشون در بی‌نظمی هست. به نظر دسکتاپ آشفته‌ای دارن، غافل از اینکه یک نظم پنهانی در کارهاشون هست و در واقع به مقام مافوق نظم دست پیدا کردن، ای
به صحنه های آخر فیلم آخرین مسئله دقت کردید؟همون صحنه هایی که خانواده ی هلمز بعد از مدت ها دور هم جمع می شن.مادر،پدر،مایکرافت،شرلوک و یوروس.همون صحنه ای که مادر دست پسرش(مایکرافت)رو می گیره و بهش لبخند می زنه.همون صحنه ای که همه خوشحال اند.یوروس می خنده.حتی دوستی شرلوک و جان هم عمیق تر شده.رزی کوچولو بزرگ تر شده.شرلوک رزی رو به آغوش پدرش می سپره.لستراد آشفته(ولی اگه دقت کنید خوشحال. :) )از اتاق بیرون می ره.مالی با خوشحالی وارد اتاق می شه.
و مری
بغض های بی هوا
گریه های بی امان
قبضِ روح های بی دلیل
این همه را نمی فهمم.
کاش معنای تک تکِ
این گرفتگی ها را می دانستم!!!
دلم این روز و شب ها
بی هیچ بهانه ای زار می زند
و نمی فهمد چرا؟!
نفهمیدنِ حالِ دل
عینِ گم کردن چیزی درونِ آدمی ست!.
آشفته ای
بی هیچ دردی شاید!!!
دردهای خاموش ;آدم را خاموش می کند
جایی خاموش از دلمردگی
دل را بس است شاید
معراج می خواهد دلم
اما دلیلش را نمیدانم
اسفند ;
یادآور روزهای خوب وشیرین 
باشهداست
یادآور انبوهی از عهده
وقتی که یک مفسد به قلاب می افتد
نویسنده: علیرضا اسلامی
همه چیز حکایت از یک کار اطلاعاتی قوی دارد. یک نماینده مجلس به دیدار یک مقام بلند مرتبه اقتصادی می رود، ولی بر خلاف رویه معمول هیچ فرش قرمزی برای او پهن نمی شود که بماند حتی اجازه ورود خودرو اش به پارکینگ را هم نمی دهند. او آشفته  از این  بی احترامی تلاش می کند با آن مقام بلند پایه  تماس بگیرد، تلاشی که عدم توفیق در آن او را عصبانی تر می کند. کارمندی خونسرد با علم به این که او کیست  از حداقل ه
هو
 
دوست داشتن اگرچه ذره ذره می‌آید اما مثل یک تابع سینوسی پرافت و خیز است. گاهي در اوج و گاهي در قعر. گاهي سرمست از دل‌دادگی و گاهي فقط از روی عادت.چه خوب که عمر این قعرها کوتاه است، و عمر آن قله‌ها بلند. جایی که در آن همه چیز شیرین‌تر است. شیرین‌تر. شیرین‌تر.
گاهي گمان نمی کنی ولی خوب می شود
گاهي نمی شود که نمی شود که نمی شود
گاهي بساط عیش خودش جور می شود
گاهي دگر، تهیه بدستور می شود
گه جور می شود خود آن بی مقدمه
گه با دو صد مقدمه ناجور می شود
گاهي هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهي نگفته قرعه به نام تو می شود
گاهي گدای گدایی و بخت با تو یار نیست
گاهي تمام شهر گدای تو می شود
گاهي برای خنده دلم تنگ می شود
گاهي دلم تراشه ای از سنگ می شود
گاهي تمام آبی این آسمان ما
حرف‌های منفی دیگران را ناديده بگیرید .
 
اگر به دیگران اجازه دهید بیشتر از اینکه بازده‌ای به زندگیتان بدهند، 
از آن کسر کنند، تعادل زندگیتان بر هم خورده و بدون اینکه بفهمید 
اسیر منفی‌بافی خواهید شد. 
نظرات بی‌فایده و آزاردهنده دیگران را ناديده بگیرید. 
هیچکس حق قضاوت کردن درمورد شما را ندارد. 
ممکن است داستان زندگیتان را شنیده باشند
 اما مطمئناً نمی‌توانند
 حس و حالتان را درک کنند. 
شما هیچ کنترلی روی حرف‌های دیگران ندارید؛ اما کنترل
گاهي دلم پر است ، گاهي بانشاطم و گاهي خسته ، گاهي شادم و گاهي هم غمگین ، گاهي راضی هستم از روزگاری که می گذرد ، گاهي باز هم راضی هستم اما .
گاهي حتی می نویسم؛آنچه را که در دل دارم می نویسم و هنوز جوهر قلم بر کاغذ خشک نشده پاره می کنم هرآنچه را که لحظاتی پیش با آه و ناله بر کاغذ آورده بودم!!! جالب است ؛ اینکه خودم هم نمی دانم دردم چیست و از چه چیز و چه کس گله مندم
شاید من بلد نیستم ؛ راه و رسم زندگی را ، شاید هم خوب است گاهي از خودم گلایه ای داشته باشم
آیا می‌دانید دلایلی که باعث می‌شود یک مرد، شما را ناديده بگیرد، چیست؟
نمی‌دونم رابطه بین انسان‌ها در گذشته هم، همین‌قدر پیچیده و عجیب بود یا با پیشرفت علم و تکنولوژی این روابط دستخوش تغییر و تحول شده. در عصر حاضر هزاران دلیل برای رفتارهای عجیب و غریب افراد در روابط دوستی، عاشقانه و یا حتی کار وجود دارد. یکی از همین رفتارها، ناديده‌گرفته‌شدن فرد در یک رابطه عاشقانه است.
اتفاقی آزاردهنده و غیرقابل تحمل.
اما واقعا چرا این اتفاق در یک راب
عجب آشفته بازاری شده ست اما مثل پری که در مقابل باد است ایستاده ام نه آن گونه که تو تصور میکنی محکم ایستاده ام پر قدرت ایستاده ام و برنامه ها دارم خدامن همیشه هست همیشه کنارمه و حتی زمانی که من بچگانه قهرمیکنم اوعاشقانه به من می نگرد و چقدر زیباست در اوج دلخوری با صدای اذان بیدار شی و از شرمندگی نتونی بخوابی نتونی بی اعتنا باشی دشمن آدمم براش دعوت نامه نمیفرسته که وقتی با خدا قهرم برام میفرسته روزگارم ارومه امروز بعد از مدتها از آذوقه ی که بر
یک بار در پرینستون از طریق پست جعبه‌ای مداد دریافت کردم. آنها همه سبز پررنگ بودند و روی هریک با حروف طلایی این جمله نوشته شده بود ریچارد عزیزم، دوستت دارم! پوتسی.» این جعبه مداد از آرلین بود. (من او را پوتسی صدا می‌زدم.)
چه جمله‌ی قشنگی و من هم او را دوست دارم اما می‌دانید که انسان چطور بدون اینکه خواسته باشد مدادش را اینجا و آنجا رها می‌کند. برای مثال گاهي که می‌رفتم پیش پروفسور ویگنر تا فرمولی یا چیزی را به او نشان بدهم مدادم را روی میز ا
قبل از رفتن برای بار نمیدانم چندم میگوید: بلند شو دیرت میشه، و من که بیدارم و از خود دیشب یک حسی بهم میگوید: امروز نمیشه
پیام میدهم که مطمئن شوم امروز نمیشود و جواب نمیدهد و میفهمم که خواب است.
گوشه‌ی صبح را میگیرم و مینشینم تو همان کنج، به کتاب ها نگاه میکنم.دلم هیچ کدامشان را نمیخواهد.
و بعد باز صدایی میپرسد تو چرا مینویسی؟ و من حکما دلم میخواهد بگویم به تو مربوط نیست اما به جاش خودم هم شک‌ میکنم که چرا حالا دارم مینویسم؟ بعد میخواهم همین
دلم تنگ شده دلم میخواد بازهم نوشته هاى کوتاه بنویسم همونجورى که قبلا مینوشتم هرچند کاملا واقفم که در این زمینه استعداد خاصى ندارم و یه صدایى ته ذهنم میگه دختر تو توى حرف زدن عادیتم مشکل دارى پس لطف کن و بیخیال شو اما خب چه میشه کرد؟ علاقست دیگه حتى اگر چیز درستى نباشه از یه طرفم دلم میخواد ننویسم و پیش خودم میگم افکار و نوشته هاى بى محتوا و بى سر و ته توى ذهنم ارزش به قلم آوردن و بکار گرفتن وقت و مغز دیگران رو ندارهبراى همین هم هست که اکثر و
امروز صبح خواب می‌دیدم جلسه‌ی دفاعم هست،اونم کجا؟ خونه‌ی بابا اینا!  ورژن قدیمی خونه‌شونم بود  قبل از بازسازی. با هال کوچیکش و بخاری گوشه‌ی هال. داورهامم دکتر ت دو نقطه و دکترمیم بودن. بعدش پایان‌نامه‌ای که من داده بودم دستشون که بخونن چه شکلی بود؟ یه چرک نویس تمام عیار:)با دست نوشته شده و به شدت شه و خط خطی و یه جاهاییش هم خالی گذاشته بودم که بعدن بنویسمشون!( همون جاهایی که تو واقعیت هم ناقصه). مهرداد هم با کت وشلوار و خیلی مودب یه گوشه
مدام بنشین حساب و کتاب کن،
سراغی از خودت نگیر، تا شاید یادت برود این روزها در خودت هم گم شدی.مگر گم شدن هم خبر می کند؟ رنگ و صدا هم که ندارد.تو از کجا میدانی گم نشده ای؟
سکوت نگار؛ که می شوی معلوم است اوضاع چندان خوب نیست. ب
از انگار، دست و دلت قدم می زند در کوچه های دلتنگی .
پیام می دهد صادقانه این است که، تنها آنچه می توان بگویمت به راستی ،به یادت هستم.
جوابی ندارم برایش؛ جز این که پیام بدهم برایش به این مضمون که: سپاس از این که بیاد کسی ه
وقتی اعصابت خورده و خودتو گم میکنی بجا جنگو دعوا دق و دلی سر بقیه خالی کردن ناهارت و بخوری سرت رو بکنی زیر پتو و تا سر پتو رو بکشی به خودت و به هیچ احدوناسی فکر نکنی و به خودت بگی اروم باش پرستش درس میشه تازه تو اولشی چته چرا این همه به خودت سخت ميگيري آخه .
امروز میرم پیش خانم دکتر جهت مشاوره حتما باید بش بگم این اتفاقا مزخرف ریشه در کجا داره که منم سخت تر از اونم :|
امروز بازدیدهای زی زی به 10000 رسید.تو این 1077 روزی که از عمر زی زی میگذره نه من مخاطبینم رو می شناسم و نه مخاطبینم منو. مخاطبینی گاه ثابت که هر روز به اینجا سر میزنن و آروم و بی سر و صدا و بی نشون، زی زی رو میخونند و رد میشن. اینجا می نویسم که فراموش کنم و همیشه از خودم می پرسم برای چی خونده میشم؟ گاهي شاد گاهي خسته گاهي امیدوار گاهي پر از عشق گاهي دلتنگ. هرچه که هست اینکه اینجا اونقدرها هم تنها نیستم، شوق نوشتن رو در من بیشتر میکنه. اینجا هنوز نتون
گاهي اوقات چیزی به اسم استراحت نیاز استیک استراحت طولانی. یک فکر آزاد.یک زندگی بدون دغدغهگاهي نیاز است از هر چه هست دل بکنـیو خودت را به دست باد بسـپاریگاهي اوقات یک نفس عمیق لازم استجایی دور جایی که فقط دوست داشتنی هایت باشنـدجایی که اگر کسی هم خواست باشد دوست داشتنی هایت باشدگاهي یک خواب بدون استـرس لازم استگاهيزندگی لازم است . بهاره حصاری
 دستانی که ردشان روی گلوی خیال مانده و صدای تپش چیزی شبیه به قلب در کف پاها که جا باز کنند برای عقل . این چیزی بود که از من خواسته بودنند. جایی که تنها حیات غیرمادی در زندگیم رویا بود؛ اما رویاهای آشفته ی گرگ و میش صبح چیزی را بازگو می کرد که تا مدتها آن را جایی دور تر از گوش هایم دفن کردم که مبدا خیالاتی شوند. 
"اما عشق راهش را پیدا میکند" . این چیزی که بود که چشم هایم خواندند و من نمیدانم چرا قلبم تندتر زد و چشم هایم پر از اشک شد.  انگار صدای تپش ها
گاهي وقتها دلت می خواهد با یکی مهربان باشیدوستش بداری و برایش چای بریزیگاهي وقتها دلت می خواهد یکی را صدا کنی بگویی سلام می آیی باهم قدم بزنیم؟گاهي وقتها دلت می خواهد یکی را ببینی،شب بروی خانه بنشینی،فکر کنیوکمی برایش بنویسی گاهي وقتها انسانچه چیزهای ساده ای را ندارد!!!!!
وقتی سالها تنها میشی
وقتی با تنهایی خو ميگيري
وقتی به همه دردات عادت میکنی
وقتی هیچ چیزی دیگه بیشتر ازین غمگینت نمیکنه
غمگین ترین لحظت
میشه لحظه دیدن پیک آخرت توی لیوان مشروبت
آخ که چه دردیه دیگه این آخری
انگار فرو ریختن آخرین دیوار قلعه ت میون یه جنگ نا برابر
همین یک جمله در قالب آن دست خط اساطیری کافی‌ست تا ضمیر آشفته من فاصله‌ی ده سال را در لحظه کوتاهی پیموده و برگردد به همان سالها! 
- چطور ممکن است؟ این نامه اینجا چه می‌کند؟
- از لای نمایشنامه راحیل پیدایش کردم؛ البته مدتها بعد از آن که شما از اینجا رفته بودید. و از آنجایی که فقط شما تمام نمایشنامه‌های این کتاب‌خانه را به امانت برده و خوانده بودید فهمیدم که نامه متعلق به شماست. 
نامه را که باز می‌کنم هنوز هم بوی گل محمدی می‌دهد. تکه‌های خشک ش
نبودن در لحظه‌ی حال؛ یعنی درست جایی که می‌فهمی "ذهن" دوباره پایش را از گلیمش درازتر کرده و باز هم به عیاشی رو آورده و از کنترل به کلی خارج شده است.

دوباره شب‌ها دیر می‌رسد و نمی‌دانی باید بروی و از کدام خراب‌شده جمعش کنی. تا صبح بیدار نگه‌ات می‌دارد؛ از دلشوره نمی‌توانی پلک روی هم بگذاری، دلت هزار راه بیخود و باخودِ رفته و نرفته را با هم یک‌جا طی می‌کند آن‌وقت دم صبح وقتی خرامان خرامان از راه می‌رسد و قیافه‌ی آشفته‌ی تو را می‌بیند، ا
هربار که اثرهای موراکامی رو میخونم لذت میبرم و اینگار که هرچند بار چیز تکراری بخونی بازم داری چیزی یاد ميگيري،یا بی دقتم یا نوشته های اون جذابه! که خوب مسلما نوشته های اون جذابه!و من تبرئه میشم!با اینکه چندین ماه پیش هم چندین صفحه از کتاب"از دو که حرف میزنم از چه حرف میزنم"رو مطالعه کردم باز هم دارم همون صفحه هارو میخونم و اصلا کسل کننده نیست.
فعال تر شدم،خیلی فعال تر کلی میدوم و راه میرم و ورزش میکنم شاید تاثیر کتاب شمرده بشه اما بیشتر فکر کنم
بسم‌الله.
سلام!
+
امروز که این نوشته را می‌نویسم، اواخر تیر ماه است و یک ماه از تابستان رفته. این روزهای من پر از اتفاقاتِ جدید است. از کارِ جدی‌تر از قبل در مدرسه و چشم‌انداز جدی‌تر کاری گرفته تا خریدهای عجیب و غریبی که همیشه ازشان فراری بوده‌ام! مثلاٌ گمان کنید چهار ساعت و نیم بین پاساژها و مغازه‌های میدان شوش دنبالِ سرویس چینی‌ای بگردید که ایرانی باشد و آن قدرها هم سنگین نباشد و گل‌های صورتی‌ش هم به اندازه باشد!
این تابستان بچه‌های
امروز بعد از امتحان روانشناسی نرفتم با بچه‌ها بچرخم و هی حرف بزنیم و بخندیم.رفتم اما حالم خوب نبود.خداحافظی کردم و گفتم این بار دیگه باید محکم باشم.باید انجامش بدم.همان طور محکم‌طور راه میرفتم و شهر را میدیدم که در غبار وحشتناک،حال داستان های سورئال را پیدا کرده بود.
مرکز مشاوره بسته بود.لعنتی!شماره‌اش را برداشتم که بعد زنگ بزنم.خودم را روی زمین می کشیدم و جلو میرفتم.آدم ها ماسک زده بودند.همه از دم.دستم را دراز کرده بودم و با انگشت هایم دیو
دیوارهای سبز یا گرین وال غالباً از قطعات پیمانه‌ای که نگهدارنده ماده رشد هستند ساخته شده‌اند و آن‌ها را می‌توان بنا بر نوع پوشش رشد بکار رفته طبقه‌بندی کرد:
دیوار سبز با پوشش نرم
دیوارهای دارای پوشش نرم سیستم‌های نوع خاک درون تاقچه» یا خاک درون کیف» دارند. سیستم‌های دارای پوشش نرم بسته‌های خاک خود را در کیف یا مکانی مانند طاقچه دارند و سپس بر روی دیوار نصب می‌شوند.
لازم است که پوشش این سیستم‌ها حداقل یکبار در سال در مکان‌های خارجی
به نام خدا

بعد از یک سال و نیم سر زدم به وبلاگ.
اینقدر که یادم رفته بود چجوری مطلب بذارم!

و چقدر حسرت خوردم من ازین نبودنم!

دلایل برگشتم دوتا بود: یکی نت! یکی هم تجویز
مشاور مبنی بر نوشتن!

آخرین زمانی که می نوشتم هنوز در دوران عقد
بودیم و من خسته و آشفته و شاید هم ناامید از هم خونه شدنمون!

اما ازونجایی که لطف خدا پایانی ندارد بلکه
همیشگی است ما بعد از سه و سال هفت ماه عروسی کردیم! اینقدر یهویی که باورمون نشد!

بالا و پایینی های دنیا که تمومی ندا
گاهي دلمون واس ی نفر انقددددددر تنگ میشه که حاضری نصف عمرتو بدی اما فقط 5 دقیقه دیگه بتونی ببینیش.
گاهي دلت میخواد بدونی کجاست بری کی و از دور نگاش کنی.
گاهي
میشینی فکر میکنی یعنی اونم مثلِ منه ؟ اونم داٰئما بهم فکر میکنه؟ اونم شبا خوابمو میبینه ؟


ادامه مطلب
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.





فایل کامل صوتی












متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرها
امشب رفتیم پردیس مگامال برای دیدن سرخپوست. یادداشت در رثای فوق‌العاده‌بودنش باشه برای بعد. بذارید الان یه چیزی رو تعریف کنم: به‌محض شروع فیلم خانم میان‌سالی که دو صندلی با من فاصله داشت، علاوه‌بر روسری‌ش -که قبل‌تر درآورده بود- مانتوی نخی و آزادش رو هم درآورد و با یه تاپ نشست به تماشا. اولش فکر کردم شاید قراره شلوغ‌کاری کنه؛ ولی هیچ اتفاقی نیفتاد و متین و آروم از فیلم لذت برد؛ تموم شد؛ قبل از روشن‌شدن چراغ‌ها، مانتوش رو پوشید و رفت. 
نم
مشکل از من بود. من نتونستم رنگی به زندگیت بدم. آره شروع همه ی ماجرا دست من بود. اولین نفس رو من کشیدم. من بودم که جون گرفتم از تو. اما دیگه ریش و قیچی دست توعه. دیگه این توئی که میبری و میدوزی. پایانش با توعه. تویی که جون ميگيري، جون منو. میدونم حال خودت خوب نیست، میدونم دنیات سوخت و خاکستری شد، میدونم آرزوهاتو پر دادی رفت، فقط یه چیزی: امید رو از من نگیر. یک جایی از زمان منتظرت میمونم. شاید عاشق موندن اینجاها معنی پیدا میکنه. منو ببخش پس.
گاهي دلمون واس ی نفر انقددددددر تنگ میشه که حاضری نصف عمرتو بدی اما فقط 5 دقیقه دیگه بتونی ببینیش.
 
گاهي دلت میخواد بدونی کجاست بری کی و از دور نگاش کنی.
 
گاهي
 
میشینی فکر میکنی یعنی اونم مثلِ منه ؟ اونم داٰئما بهم فکر میکنه؟ اونم شبا خوابمو میبینه ؟کاظم سعیدزاده
جریان انتشار تصاویر نیمه گردشگران در سد لفور را که خاطرتان هست؟
یک عده زن و مرد مسافر که همه با هم حتی با قایقران محلی، محرم! بودند در آب های سد لفور که لابد فضای اختصاصی به حساب می آید با وضعی زننده در حال تفریح بودند که انتشار تصاویرشان موجی از اعتراض مردمی را به همراه داشت و خواب راحت بعضی مسئولان نظارتی را آشفته ساخت.
البته مشابه این تصاویر در خصوص تفرجگاه های دیگر کشور هم منتشر شد اما ظاهرا گردشگران نجیب! سد لفور جزو طایفه از ما بهت
این روزها ذهنم به شکل ظالمانه‌ای آشفته است!
 استرس و ترس سلول به سلول تنم را تسخیر کرده‌اند، از طرفی امید در دلم زنده است(چون هنوز پاسخنامه نیامده!)و سعی می‌کنم تقویتش کنم و از طرف دیگر هم ترس نرسیدن کلافه‌ام کرده‌،که هر چه تلاش می‌کنم‌ متاسفانه تضعیف نمی‌شود؛ مدام از خودم می‌پرسم اگر نشد چه؟ اگر باز هم نشد چه؟یکسال دیگر.؟
 راستش را بخواهید فکر می‌کنم خیلی کنکور را خوب ندادم، بعضی دروس از حد انتظارم پایین‌تر و بعضی بالاتر بود؛ آخ از
به روزرسانی را که فقط برای انواع بازی ها، نرم افزارها و برنامه های کامپیوتری نگذاشته اند گاهي هم آدم ، باید افکارش را به روز کند!طرز فکرش را ارتقا بدهدحال و هوایش را تازه کند مثلا دور بریزد تمام خاطراتی را که تکرارشان چیزی به جز غم و اندوه  نداردرها کند بعضی وابستگی ها را که حال و روزش را به هم میریزند افسوس ها را غصه ها را نگرانی ها را و تمام تلخی هایی که بوی کهنگی گرفته اندگاهي باید یک گوشه ی دنج نشستزندگی را نو کرد و یک "من" تازه ساختبا با
گاهي چنان از تو نا امیدم که مدام حضورت را انکار می کنم، اما گاهي چنان شگفت زده ام می  کنی که سرم را بالا  میگرم و بی درنگ  رو به آسمان لبخندی سراسر عشق می زنم ، می دانم که گاهي چه اندازه از من و کار هایم ناامید  ،خسته و دلتنگ می  شوی .
این من هستم که همیشه تنهاپناهگاه زندگی ام تو هستی ، گاهي از خودم می پرسم من چ کار میکنم چه کار میتوانم انجام بدهم ؟ برای او که آن بالا است و عاشق من است و هر کاری انجام می دهد تا من لبخند بزنم خودش گفته آن هم نه یک بار
دیشب با هفت نفر از دوستان یک دورهمی خودمانی داشتیم. اگر خستگی ناشی از به تنهایی تمیز کردن یک خانه و سرخ کردن 35 کوکو زیر برق افتاب ساعت سه بعد از ظهر را ناديده بگیریم، بله به من هم بسیار خوش گذشت. اگر گلی مدام حرف‌های آزاردهنده نمی‌زد بهتر بود ولی خب. ما همیشه در بهترین وضعیت ممکن قرار نداریم.
آهنگ‌های شیش و هشت سعد المجرد تو گوشم رو دور تکراره و دارم لاکی رو که یه ساعت پیش زدم، می‌کَنَم که می‌بینم دیگه نمی‌تونم مقاومت کنم و حرفام رو اینجا ننویسم.
اتفاق‌های ناگهانی عمر کوتاهی دارن؛ منظورم همونایی هستن که آدم ادعا می‌کنه کارد رو به استخون رسوندن؛ اما ناامیدی‌هایی که خشت‌خشت روی هم قرار می‌گیرن، آروم‌آروم دورت عمارتی رو می‌سازن که هرقدر هم معماری‌اش قوی باشه، از هر طرف بری به خودت می‌رسی؛ البته اگه اصلاً به خودت زحمت بلند
پدربزرگ بودی. رفتی. آرام و نجیب و باعزت. همان‌طوری که همیشه دوست داشتی. خداحافظی‌ات را همان روز اول فروردین کردی که وصیت‌نامه را درآورده بودی برای اصلاح. می‌رفتم و می‌آمدم و مشغولت می‌کردم که دست از نوشتنش بکشی. برایت یک لیوان شیر گرم آوردم؛ ولی حتا متوجه حضورم نشدی. چهره‌ات آشفته بود. بعد از خواندن وصیت‌نامه، چرایی آشفتگی‌ات را فهمیدم. روز آخر گفتی:رقیق‌القلب شدم» آن‌قدری که قلبت نا نداشت بتپد؛ و یک‌هو، دم ظهر یکشنبه ایستاد.
شب اول
تمام هفته منتظر بودم بالاخره زمانش رسید. یه همچین ساعتی بهم گفت یه همچین فردایی همو می‌بینیم.
شاید برای اون گفتنش آسون بوده، اما برای من شنیدنش تمام حس های پارادوکس دنیا رو یهو بهم تحمیل کرد.
غرقه در شادی همراه با دلشوره، ذوق همراه با غم، نشاط توام با افسردگی و شجاعت هم قطار با ترس.
باید منتظر می موندم فقط تا فردا برسه، همین.
اما همین یک کلمه سخت بود و سخت تر شد.
دیر و زود گذشتنش قاطی شده بود. گاهي هر چه زور میزدم فردایی برسه، نمی شد. عقربه های س
توی تاکسی نشسته بودم. ماشین شخصی ای بود که بین تاکسی های خط بود و مطمئن نبودم که جزو تاکسی ها هست یا نه. به مفهوم حفاظت از جان در برابر پول فکر کردم. آخرین نفر سوار شدم چون تنها ماشینی بود که مقصدش دانشگاه بود و دیر رسیدنم حتمی بود اگر سوار نمیشدم و استادی که نباید سر کلاسش دیر میرسیدم. یه پراید خسته با یه راننده ی خسته تر با لباس های شه و کثیف و وضعیت آشفته که هیچ پولی نداشت تا حتی بتونه پول خرد کنه و انگار با آخرین پولش سیگاری که توی دستش بو
این دل که می گویند چیست؟که گاهي تنگ می شود،گاهي سنگ و گاهي هم مرده و بی رنگ!
دل که تنگ می شود ؛ قلب میگیرد،می میرد و در آخر آتشی سخت به خود می بیند!
سنگ که شود ؛ سخت می گیرد،درد می گیرد اما، از رو نمی رد!
نفس می گیرد ؛ دل می میرد،رنگ سیه به خود می گیرد!
و اما عجب جنگی سر می گیرد!
بزودی منتظر دکلمه این متن باشید :)
همیشه وقتی میدونم تکلیفم چیه، حتی اگه اون تکلیف ناامیدکننده باشه، حالم بهتره. یعنی وقتایی که بین دو تا چیز گیر میکنم آشفته ترین میشم. مثل مثلاً بین دعوا و آشتی. بین موندن و رفتن. چون توی این شرایط درسته که آدم نصفش هنوز باور داره به اینکه درست میشه ولی نصفشم درگیر ترس و نگرانی ناشی از خرابی احتمالیه. برای همین به نظرم گیر کردن تو تاریکی مطلق، هر چند به اندازه یافتن روشنایی دل انگیز نیست، اما بهتر از اینه که نصف نصف از هر کدوم داشته باشی. چون
ان موقع که هجده سالم بود ،حدود شش سال پیش که انتخاب کردم پزشک باشم از فکر کردن به اینکه در آینده میتوانم کشیک بدهم و شب ها بیدار بمانم بر سر ذوق می امدم .ولی این روزها ،که این اتفاق افتاد و شب ها در بیمارستان میگذرانم ،که گاها با لذت ِ دکتر بودن و رصایتش روبرو میشوم ؛درونم آشفته است و کسل ام .خسته ام .جسمی و بیشتر روانی .توانایی خواندن ِ درسی ندارم ،صبح ها که برمیخزیم یک "لعنتی"ته دلم می گویم و شب های قبل کشیک آرام آرام میگریم و یا درون ام غم لبری
صبح که بیدار شدند لباس های نو و زیبایشان را
پوشیدند و به اتاق صبحانه خوری  رفتند .
رزا مادرش را آشفته و نگران  ، در حال صحبت با یکی از خدمه دید و سوزان به
کنار مادر رفته و گفت : "مادر ، اتفاقی 
افتاده؟"
مادرگفت
:"هیچی جان  دلم ! برو در جای خودت
کنار پدر بنشین ."
سوزان
پذیرفت و بعد رفت . حالا رزا تنها بود . 
ولی چیزی نمی شنید .
وقتی داشت به
اتاق صبحانه خوری می رفت ، اتاق بسیار زیبا و نورانی مادر دید . رفت داخل و کاغذی
را روی میز دید . آن
 را برداشت و خواند
گاهي مسیر جاده به بن‌بست می‌رودگاهي تمام حادثه از دست می‌رودگاهي همان کسی که دم از عقل می‌زنددر راه هوشیاری خود، مست می‌رودگاهي غریبه‌ای که به سختی به دل نشستوقتی که قلب خون شده بشکست می‌روداول اگر چه با سخن از عشق آمدهآخر خلاف آنچه که گفته است می‌رودوای از غرور تازه به دوران رسیده‌ایوقتی میان طایفه‌ای پست می‌رودهر چند مضحک است و پر از خنده‌های تلخبر ما هر آنچه لایقمان هست می‌رودگاهي کسی نشسته که غوغا به پا کندوقتی غبار معرکه بنشس
دلم واسه صدات تنگهخیلیم تنگه !برا تو که فرقی نمیکنهفقط محض قرار دل بی قرار من زنگ بزن و تا برداشتم بگو:عه ! اشتباه شده ! اشتباه گرفتم شماره رو!بعد اشتباهی یه شب تا صبح حرفای اشتباه تر بزن که من فقط گوش کنم صداتو.که مرهم‌ بذارم رو زخم دلتنگیام،که آروم کنم دل بی تابمو.باور کن چیزیم نیسمن حالم خوبهخوبه خوبکنار اومدم با همیشه نبودناتفقط.دلم واسه صدات تنگهخیلی تنگ!دلم برای صدات ان زمان که میم مالکیت در انتهای آن می گذاری تنگ شده دلم برای صدای ن
به یک جای اززندگی که رسیدی می فهمی،رنج را نباید امتداد داد.!به یک جای از زندگی که رسیدی می فهمی،آدمها در زندگی زود پشیمان می شوند!گاهي از گفته هایشان …!گاهي از نگفته هایشان …! گاهي از گفتن، نگفتنی هایشان …!وگاهي هم از نگفتن ، گفتنی هایشان …!!!به یک جای از زندگی که رسیدی می فهمی ،بهترین درسها را در زمان سختی آموختی.!ودانستی صبوربودن، ایمان است،و خویشتن داری عبادت،و حتی خندیدن نیایش!!!به یک جای از زندگی که رسیدی می فهمی،برای رفتن وقت هست ،بای
ب نظرم احساسی ک از ی عاهنگ ميگيري "خیلی" مهمتر از زبان و شعرشه .عاهنگسازی و تنظیم مهمترهاصلا عاهنگی خوبه ک ب شعرش توجه نکنی :\\عاهنگایی ک دوست دارمو ازین ب بعد نم نم میذارم تو این پسترو اسم عاهنگ ک بزنین میتونین گوشش بدین
Reza yazdani - Eshqt
دریافتحجم: 9.24 مگابایت
با مامان رو مبل نشسته بودیم.گفت امروز چه روز بدی بود خیلی کسل بودم دلم به کار نمیرفت.
آروم گفتم خیلی هم بد نبود.
حرف زد از اینکه چرا هیچکدوم مون از زندگی لذت نمیبریم،بهش گفتم مامان تو خسته نشدی؟گفت:به نظر میاد تو از منم خسته تری،تو خیلی دپرس و آشفته به نظر میای من نمیدونم چه کاری میشه برات کرد.
آروم گفتم اره من از زندگی لذت نمیبرم.
گفت چرا؟دوستداری چطوری باشه؟چی میخوای؟
دیگه نتونستم هیچی بگم،چیزی که سریع توی چشمای من برابر میاد همش اشکِ و اشک،
 
هنر موسیقی چیزی نیست که بتوان به تازگی از کنار آن عبور کرد. ارتباط و حسی که در تک‌تک نت‌های موسیقی منتقل می‌شود را نمی‌توان در هیچ چیز دیگری پیدا کرد، به همین دلیل روز به روز و با پیشرفت تکنولوژی افراد علاقه به یادگیری موسیقی پیدا می‌کنند. اولین سوالی که برای این افراد پیش می‌آید این است که چگونه موسیقی بسازیم؟
خب در وحله اول حتما ذهن شما به سمت برپا کردن یک استودیو پیش خواهد رفت که تجهیزات و آلات موسیقی مختلفی قرار دارد. نو
رییس اداره مشاوره تربیتی و تحصیلی اداره کل آموزش و پرورش از برگزاری دوره ی آموزشی و علمی تخصصی اختلالات و رفتارهای خود آسیب رسان در تاریخ 3و4بهمن در محل هتل آسمان ویژه مشاوران با مدرسی دکتر پورشریفی، دکترای سلامت و دانشیاردانشگاه علوم توانبخشی تهران خبرداد.
سیدمنصورمرتضوی با بیان اینکه در این کارگاه نشانه ها و علایم افراد آشفته و تحت استرس عنوان گردید، گفت: افرادی که درباره خودکشی صحبت می کنند، در درد و رنج هستند و به کمک نیاز دارند و گفتن
طالع بینی چینی متولدین سال موش می‌گوید افرادی که متولد این سال هستند روحیه پرخاشگرانه و تهاجمی دارند و گاهي پرحرف و گزافه‌گو می‌شوند. اصلا خود موش با ویژگی‌های جذابیت و خشونت به دنیا آمده است و در نگاه اول، شوخ‌طبع و متعادل به نظر می‌رسد. اما نباید فریب او را بخورید، چون خشونت و نا آرامی در پس این چهره خونسرد پنهان شده است. اگر مدتی با او همنشین یا همسفر شوید، به عصبانیت و تند‌خویی او پی خواهید برد. از دیدگاه طالع بینی چینی متولدین سال م
به‌نظرم یکی از عجایب زندگی اینه که ویژگی‌های مثبت و منفی دیگران رو ساده می‌پذیریم ولی به خودمون که می‌رسه می‌شیم سخت‌گیرترین فرد عالم. از اشتباهات دیگران ساده می‌گذریم اما گاهي سال‌ها طول می‌کشه که یه اشتباه خودمون رو ببخشیم.
حالا یکی از مشکلات من اینه که نسبت به دیگران خوش‌بین‌تر از خودم هستم. تو طول زندگی کوهی از اشتباهات کوچیک رو به دوش می‌کشم و هر روز چندتاش که بی‌هوا افتاده زمین رو برمی‌دارم و می‌گیرم تو دستم تا بیشتر جلوی چشم
 


دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت


آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد


اشک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار

طالع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد


برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر

وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد


ساقیا جام می‌ام ده که نگارنده غیب

نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد


آن که پرنقش زد این دایره مینایی

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد


فکر عشق آتش غم در دل ح
قضیه تلفنه!
چند جا خوندم که کسانی هستند (شبیه من) که از صحبت تلفنی فراری‌ان. میگن اسمش فوبیای زنگ تلفنه. من فوبیای سوسک دارم و میدونم که فوبیا یعنی وحشت، تنگی نفس، خشکی دهن، تپش قلب، افت قند خون و احتمالا خواب آشفته، پس بعید میدونم که همهٔ آدمایی که پیام نوشتاری یا پیغام صوتی رو به صحبت لایو تلفنی ترجیح میدن، فوبیا داشته باشن! 
خیلیا بیشتر ری‌اکشن‌شون به حرف‌هایی که میشنون تو میمیک صورت و زبان بدنشونه و تلفن مجبورشون میکنه به جمله ساختن‌ه
دختر که باشی این‌گونه‌ای.
گاهي میان بلبشوهای هجده‌ سالگی‌ات دلت می‌خواهد مادر باشی.
کنکوری که باشی این‌گونه‌ای.
گاهي وقتا دلت می‌خواد سرتو بکوبی توی دیوار.
 
پ‌.ن: نتایج اعلام شد. کی قدرت اینو داره که از زیر زبونم حرف بکشه؟! :دی
بسم الله مهربون :)
دلم میخواد استاد پاتولوژی کنارم باشه، بگیرم بکشمش رو آسفالت بلکه کمی دلم خنک شه. آخه بی انصاف مگه زبان اصلی درس میدی که زبان اصلی امتحان ميگيري؟ خب من زبانم خیلی قوی نیست، بلدم ولی نمیتونم جواب بدم ~_~
یه کیسی داده بود گفته بود یه خانوم جوونه که سابقه درمان با کورتون داره، حالا مفصلش ورم کرده، قرمز شده، درد داره، در همه ی جهات حرکتش محدوده، نمیتونه تش بده، تب هم داره! تشخیص و اقدامتون چیه؟
اولش فکر کردم نقرس داره، بعد فکر
لای کاغذ پاره ها و خرت و پرت ها داشتم دنبال چیزی میگشتم.نمیدونستم کجا گذاشتمشتازه از حموم اومده بودم بیرون.دستمال معطری بود که عطرشو دوستداشتم .زنگ آیفون خورد لباس نپوشیده
بودم.همینطور که تندی یه بلوز برداشتم و تندی یه شلوار پام کردم با موهای خیس پریدم پایین که برم ببینم آیفون کیه.
دیدم دوست همیشگی که گاهي سوالای درسی و حتی کاری خودمو ازش میپرسیدم اومده و برام یه نامه ای که قرار بود ویرایش و اداری بودنش رو بهم یاد بده،اورده بود با هم کار
میدونی چرا‌خونه های قدیمی شیشه رنگی دارن؟
واسه اینکه هر نامحرمی به راحتی از حیاط نتونه داخل اتاق رو ببینه،
 اما وقتی تو زاویه درست قرار ميگيري، وقتی محرم باشی و داخل اتاق باشی هم از احوال خبر داری هم از حیاط
شیشه رنگیارو دوست دارم عین هستن
مثلا هر زنی که دوست نداره بشنوه دوستت دارم»،
به بعضیاشون باید بگی خندت بود که گرفتارم کرد» تا مستیشو ببینی
از هر شیشه ای شفاف ترن، تُو توْ زاویه ی درست قرار گرفتی؟
سئو چیست اولین پرسش هر فردی است که تمایل دارد در یک کلمه کلیدی خاص در رتبه اول گوگل خودش را مشاهده کند. در پی پاسخ به سئو چیست, فرد به فهم سئو یا همان بازاریابی سئو چیست می‌رسد و در پی آن, برای عمیق شدن در سئو چیست و چه کاربردی دارد و سئو چیست و چه اهمیتی دارد, به تحقیق می‌پردازد.
سئو چیست ویکی پدیا یکی از این منابع است؛ اما نباید این را فراموش کنیم که سئو چیست ویکی پدیا با سئو چیست هیچ تفاوتی ندارد. سئو یا سئو سایت برای آن است که ما خودمان را به ز
سئو چیست اولین پرسش هر فردی است که تمایل دارد در یک کلمه کلیدی خاص در رتبه اول گوگل خودش را مشاهده کند. در پی پاسخ به سئو چیست, فرد به فهم سئو یا همان بازاریابی سئو چیست می‌رسد و در پی آن, برای عمیق شدن در سئو چیست و چه کاربردی دارد و سئو چیست و چه اهمیتی دارد, به تحقیق می‌پردازد.
سئو چیست ویکی پدیا یکی از این منابع است؛ اما نباید این را فراموش کنیم که سئو چیست ویکی پدیا با سئو چیست هیچ تفاوتی ندارد. سئو یا سئو سایت برای آن است که ما خودمان را به ز
سئو چیست اولین پرسش هر فردی است که تمایل دارد در یک کلمه کلیدی خاص در رتبه اول گوگل خودش را مشاهده کند. در پی پاسخ به سئو چیست, فرد به فهم سئو یا همان بازاریابی سئو چیست می‌رسد و در پی آن, برای عمیق شدن در سئو چیست و چه کاربردی دارد و سئو چیست و چه اهمیتی دارد, به تحقیق می‌پردازد.
سئو چیست ویکی پدیا یکی از این منابع است؛ اما نباید این را فراموش کنیم که سئو چیست ویکی پدیا با سئو چیست هیچ تفاوتی ندارد. سئو یا سئو سایت برای آن است که ما خودمان را به ز
سئو چیست اولین پرسش هر فردی است که تمایل دارد در یک کلمه کلیدی خاص در رتبه اول گوگل خودش را مشاهده کند. در پی پاسخ به سئو چیست, فرد به فهم سئو یا همان بازاریابی سئو چیست می‌رسد و در پی آن, برای عمیق شدن در سئو چیست و چه کاربردی دارد و سئو چیست و چه اهمیتی دارد, به تحقیق می‌پردازد.
سئو چیست ویکی پدیا یکی از این منابع است؛ اما نباید این را فراموش کنیم که سئو چیست ویکی پدیا با سئو چیست هیچ تفاوتی ندارد. سئو یا سئو سایت برای آن است که ما خودمان را به ز
شاید باید اینهمه سال رو تجربه میکردم تا یه جایی تو مسیر زندگی بهت برخورد میکردم.
تو.؟
تو برای من آغاز همه راه های نرفته بودی و پایان روزهایی که آرزو های من نبود.
دارم به تو فکر میکنم. به نگاهي که گاهي مرحم زخم های دلم بود و انگیزه ایی بود برای ادامه دادن
از نگاهي که گاهي سرزنش گرانه بود و ته دلمو خالی میکرد و منو از همیشه تنها تر.
تو منو دیدی. بهم نگاه کردی و دستامو گرفتی و منو به زندگی با خودت دعوت کردی. 
تو خواستی منو وارد چهارچوب قوانین خاص خو
به خودم قول دادم تنها بمونم ولی شکستن غرور و له شدن و انتظار بیخودی رو متحمل نشم  
گاهي اشک میریزم گاهي دلم بغل میخواد یه بغل از جنس دوس داشتن ولی خودمو نگه میدارم و تحمل میکنم  :(
دیگه نمیخوام اشتباه کنم و دیگه اشتباه نمیکنم
خدایا دستمو بگیر سفت تر دستمو بگیر خدا جونم :*
هدف از مشاوره قبل از ازدواج چیست؟
مشاوره قبل از ازدواج دارای 3 هدف اساسی است:
1- بررسی آمادگی  نامزدها برای ازدواج
2-ارزیابی هم کف بودن و یا هماهنگی و همسانی نامزدها
3- ارزیابی مهارت های زندگی مشترک نامزدها
وقتی دو نفر تصمیم به ازدواج با یکدیگر می گیرند مقدمات ازدواج خود را فراهم می کنند،
اما اگر به بررسی دقیق تر بپردازیم متوجه می شویم آنها مقدمات عروسی خود را فراهم می کنند
و در واقع برای عروسی آماده می شوند تا برای ازدواج.
خرید و یا اج
نمی‌دانم چه اصرار بیهوده‌ایست که ننویسم؛ آن‌هم حالا که بیشتر از هر وقتی انبوهِ کلمات شُره می‌کنند به حجمِ سرم و سرریز می‌شوند تا نرمه‌ی انگشت‌ها! احساس می‌کنم آنقدر در ناديده‌انگاری افراط کرده‌ام که بوی ماندگی گرفته‌اند. امروز اما انگشت‌ها را یله داده بودم سمت کاغذ و گوش به زنگ نشسته بودم که سوت‌ْکشان بیایند و رد بشوند از انگشت‌ها و قطارِ خسته‌ام دمی بیاساید. وقت نوشتن اما جمله‌ها چندپاره شد. چندتاشان گم شدند. یکی دوتاشان به کندی
همیشه وقتی خیلی ناراحت میشم
به هر دری میزنی تا یکم فقط یکم من آروم شم
کارایی که من دوست دارم انجام میدی
مراقبمی
ازم حمایت میکنی
تنهام نمیذاری
همیشه بهم فکر میکنی
دنبال اینی که چطور میشه پیشرفت کنم؟
حال و هوام خیلی برات مهمه
به نیازهام توجه میکنی و بهش پاسخ میدی
درکم میکنی
برام وقت میذاری
باهام مهربونی
دوستم داری
به فکر خوشحال کردن منی
همیشه همراهمی
فقط خداست که بیشتر از تو برام مایه میذاره
وقتای ناراحتی برام کادو ميگيري
وقتایی که هیچکس حوا
از بدو تولد شروع می کنیم تکه های پازل شخصیتمان را بچینیم!برخی تکه ها به اجبار از ابتدای تولد بوده اند.هم میتوان برشان داشت و تکه های دیگری  جایگزین کرد و هم میتوان متناسب با آنها تکه های جدید را چید.گاهي اشتباه می چینیم و زود متوجه می شویم و اصلاحش می کنیم!گاهي تکه ای  را گم می کنیم و شاید در ادامه پیدایش کنیم و شاید هم تا زمان مرگ نه! گاهي به دیگران اعتماد می کنیم و مطابق نظر آنها چند تکه ای رامیچنیم.یا از این اعتماد نتیجه می گیریم و یا اینکه
سلام 
نظرات در مورد چهره من به دو دسته تقسیم می شود :
دسته اول کسانی هستند که می‌گویند تو زشت است. عموما خودشان یا خیلی چهره زیبایی دارند یا متوسط به هر حال خودشان را از من بهتر و زیبا تر می بیند.ممکن است این را به شوخی بگویند و گاهي هم بحث جدی و گاهي هم مانند یک فحش گاهي واژه های بی ادبانه به کار می برند گاهي هم خیلی محترمانه می‌گویند تو چهره خوبی نداری.مثلا صورت لاغری داری چشمانت خوشرنگ نیست ؛دماغ بزرگی داری و موهایت فرفری نیست ،رنگ پوستت
میخواستم بنویسم در همین آخرین ساعت های سال 97. دلم خواست اینجا بنویسم. همین
جای خلوت. دور از دروغ، تزویر و ریا. مثل قدیمها که از دنیای اینترنت تنها همین
صفحات و وبلاگ و فیس بوک بود. همان روزهای آرام و بی دغدغه ای که خیلی ها سرشان به
زندگی خودشان بود و کسی در زندگی دیگری کنجکاوی و تجسس نمی کرد.
مدتهاست صفحه ی اینستاگرامم را غیرفعال کرده ام. دلم خواست از این فضای آشفته
با همان اوصاف بالا فاصله بگیرم و برای خودم زندگی کنم. دلم خواست بیشتر حواسم را
ج
قبل‌تر توی قسمت عمیق استخر، وقت کرال رفتن، اونجا که هی کله‌تو میچرخونی و نفس ميگيري و می‌چرخونی و یه منحنی میزنی توی آب و خودتو توی آب جلو می‌کشی، یاد نشدن‌ها می‌افتادم. اینکه ردخور نداره، همونطور که تا الان نشده و منو تبدیل به یه آدم خشمگین و ضعیف کرده، از این به بعدم.
اما آخرین بار، جای اینکه سرمو کنم زیر آب و گریه کنم، بدنمو با زور توی آب جلو میکشیدم، و هر بار میگفتم، من به رویام میرسم. می‌رسم. می‌رسم. می‌رسم. می‌رسم. و آبو پس میزدم. حا
با شوهر یا همسرعصبی چگونه رفتار کنیم؟زندگی کردن با فردی که زود عصبانی می شود، پرخاشگر است، به شما توهین می کند و به راحتی از کوره در می رود می تواند بسیار چالش برانگیز باشد.
این چالش در مواقعی که همسرعصبی، طوفان خشم خود را به راه می اندازد و اشیا و وسایل را می شکند، فحاشی می کند و یا خود و دیگران ا در معرض آسیب قرار می دهد می تواند بسیار بیشتر شود.
اما بر اساس دیدگاه شناختی، افراد عصبی تنها کسانی نیستند که دست به پرخاشگری می زنند بلکه درصد زیاد
دانلود آهنگ جدید افشین آذری بنام به یارم بگید با بالاترین کیفیت










Download New Music Afshin Azari – Be Yaram Begid
موزیک: افشین آذری , ترانه: مصطفی ربیعی , تنظیم: مجید الماسی
برای دانلود آهنگ به ادامه مطلب مراجعه کنید …

 










 
متن آهنگ جدید افشین آذری بنام به یارم بگید :
آشفته در خانه خانه ی ویرانه با دل دیوانه چشم انتظاری این قلب بیچاره تشنه ی دیداره حتما خبر داره ما در چه حالیم به یارم بگید خوب من محبوب من آخه با تو من چه کردم به یارم بگید بی کس
نمونه شماره 1. بهداشت عمومی
 
The assessment of quality-of-life initiatives at any level can involve individual-level measurement. Combining such measurement with intervention at the individual level, however, can create problems. Societal factors may be neglected, or attention may focus solely on individual adjustment. Robertson suggests that an individual-level approach towards the lives of elderly people, for example, may lead to seeing aging as individual pathology to be treated by health professionals, thereby ignoring societal determinants such as poverty, isolation and the loss of role and status. Obviously, interventions at the community level should focus on measurement at this level, supplemented by individual-level measurement. Societal-level initiatives co
چند سا ل پیش دوستم یه دفتر کاهی خوشگل بهم هدیه داد که صفحاتش خط کشی نبود و روی جلدش هم طرح ساده و زیبایی داشت
تصمیم گرفتم چیزایی توی اون بنویسم که هرگز از نوشتن اونا و بعدا اگر احیانا موند بعد از مرگم از افشا شدنش، شرمنده و یا پشیمان نشم.
این شد که دفتر دوسال خالی موند
دیدم اوراق زیبا دارن به بطالت می گذرونن
اومدم و نوشتم
گاهي خوشگل
گاهي خرچنگ قورباغه
گاهي قطرات اشک روش چکید
گاهي چیزایی نوشتم که پشیمان شدم
این دفتر عمرم که الآن اییییینهمه از ا
در میان ما، افرادی هستند که تنها هستند و ترجیح می دهند خانواده ای را در اسرع وقت ایجاد کنند، اما در میان آنها کسانی هستند که ترجیح می دهند که در تنهایی باقی بمانند یا ازدواج نکنند.
لازم به ذکر است که در اکثر افرادی که خانواده را تشکیل می دهند احساس تمایل به ازدواج، زمانی که متولد می شوند، یک خانواده را تشکیل می دهند.
 
شاید شما می پرسید چطور باید این نیاز را در خودمان بدانیم.
 
بیایید ازدواج کنیم.
 
آیا نیاز به ازدواج دارید؟
آیا در ای
دریا دریا تباین است میان مکانی که ایستاده‌ام و قله‌ای که گمان می‌کردم خواهم ایستاد. دبیرستانی بودم، آن روزها که حقیقت بر دیوار آرزو‌ها تکیه داده‌بود اما رفته‌رفته خود را تاراند تا هر چه بیشتر از خواسته‌ها فاصله بگیرد و من دانش‌گاهي شدم. انگار که بهار دبیرستان، تابستان و پاییز را ناديده‌گرفت و صاف به زمستان رسید. من را با وعدهٔ آینده‌ به دانش‌گاه آوردند، نگذاشتن رشته‌ای که دوست داشتم را بروم و حالا بعد از چهار سال حس می‌کنم که هیچ آی
خیلی وقت است که مستقیم حرف نزده‌ام و طفره رفتم و حرف‌هایم را پیچاندم دور خودم؛ طوری که گاهي خودم هم یادم می‌رود منظورم از گفته‌ها و نوشته‌هایم چه بوده؛ گاهي این حرف‌های پیچ‌دار گردنم را می‌گیرند و آن‌قدر فشار می‌دهند که دیگر نه می‌توانم حرف بزنم و نه گوش دهم. حرف‌هایم دیگر مهم نیستند.
نوشته ی خاصی نیس. دوس نداشتید نخونید.
چند سالِ بعد عصر یک روزِ ابری دلت برای مادربزرگ و پدربزرگت تنگ میشود و بی هوا تصمیم ميگيري به دیدنشان بیایی. بنیامین که بیشتر از هرکس وابسته به توست دنبالت راه می افتد و تو دلت نمی آید دلِ کوچکش را بشکنی و او را هم با خودت همراه میکنی. مسیر هشتاد کیلومتری بینمان را طی میکنی. مستقیم راه منزل مادربزرگ را در پیش ميگيري. زنگ میزنی ولی خودت را معرفی نمیکنی. درِ حیاط که باز میشود مادربزرگت سرک میکشد تا ببیند کیس
جای عروسک در بغل من تیله دارمدر مشت خود یک کاغذ پر حیله دارم دنیای ِ زندانِ پر از رنجِ دیانتمن ازجنون رقاصیِ بامیله دارم باآن زنی که مرد شد گاهي غریبهگاهي هوای آن زن بی شیله دارم من آرزوی مشک اب و نان ساجیسرکش دوان در کوه ها با سیله دارم چون دخترانِ عاشق کوه _ایلیاتیحتما که من همخونیِ بابیله دارم روزی دوباره تن کنم گلدار یاسیشاید بفهمی که زنم من پیله دارم خ سعادتی_پامچال
بشدت حس میکنم اختلال دوقطبی گرفتم.
گاهي انقد غمگین و تنهام ک هیچی نمیتونه حالمو خوب کنه.
و گاهي انقد سرخوش ک بقیه رو هم میخندونم با خل بازی طورها م.
انقدر زودرنج و حساس و شکستنی ک اشکم دم مشکم منتظره .
و هیچکس نمیدونه.
و همه میگن چرا انقد خسته ای.
انقد میخوابی؟
انقد سردرد.
چرا من از یه سوراخ دو و حتی سه بار گزیده شدم؟
چرا اجازه دادم؟


+حال آوا:
#حاصل عمر #همایون شجریان
#کجا باید برم #روزبه بمانی
جرئت نداشت به پتی سانسر برگردد، شاید چون خیلی هوسش را داشت. به نحوه‌ی فکر کردن خودش به نلی بدگمان و متوجه خطر بود.
پیش او به کنترل رفتار خود نیاز نداشت، راحت بود. پیچیدگی‌های میدانچه‌ی سباستین‌ـ‌دواز ناپدید می‌شد و اهمیت خود را از دست می‌داد، یا به نظر عجیب می‌رسید. 
اگر جلو خودش را نمی‌گرفت بالاخره به ماندن در آنجا عادت می‌کرد و هر بار میلش می‌کشید مشروب می‌خورد و عشقبازی با نلی را می‌چشید.1 
متن بالا داره دربارۀ شخصیت مرد داستان، ا
میگن خدا خیلی وقتها ما رو تو یه سری شرایط قرار میده صرفا برای اینکه واکنش ما رو ببینه. ببینه که بعد از قرار گرفتن تو اون شرایط حالمون چطور میشه. حالمون خراب میشه یا بی تفاوت از کنارش میگذریم. چقدر باید جون سخت بود که تو اوج جوونی نسب به بعضی چیزها که مهم ترین چیزهاست ریلکس باشی. چقدر باید توکلت زیاد باشه تا به خودت توی آینه بگی من به خدا اعتماد کردم پس اکی هست. و بعد لبخند بزنی دوباره بلند شی و سعی کنی با نشاط ادامه بدی. 
گاهي اوقات زندگی خیلی سخ
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب