نتایج پست ها برای عبارت :

نکن این کارو بادل من

نام زیبای خراسان تابه دلهامیرسد/عطرنابی ازولایت سوی دنیامیرسد/گشته میلاد رضا وزمزم بربندگی/لطف حق برشیعیانش تابه هرجا میرسد/اشک رازمزم بگردان معرفت حاصل کند/بهریاری ولایت تابه زهرا میرسد/ضامن آهونشان مهربانی و امان/بادل وجان یک سلامی سوی مولامیرسد/مشهداوپایتخت قدرت کل جهان/زائرینش رافراوان لطف آقامیرسد/درحریم باصفایش حج وعمره بارهاست/چون دعای زائرش تاعرش یکتامیرسد/عالم آل محمد شافع روز جزاست/زمزم دلدادگیها تابه فردامیرسد/گوهرناب کر
بسمه تعالی
هستیم برآن عهدی که بادل بستیم       ازعشق حسین بن علی سرمستیم 
ابناء خمینی همگی یک دستیم            چون رود به دریایی ولی پیوستیم 
ماملت گریه ی هستیم               اين روضه دگر روضه درباری نیست 
ما ملت گریه ی هستیم               
باخون شده محکم علمش اين کشور       قربانی سازش نشود اين لشگر 
دوران بزن در رو گذشته است دیگر        اولاد علی را چه حراص از خیبر 
کافیست که لب تر کند اينجا رهبر            تاقدس که پیچ و خم دشواری نیست 
اخ
آدمایی
که از جنگ بر می‌گردن بعضی وقتا شدت ضربات روحی‌شون به حدی هست که دیگه درمان نمی‌شن
و باید تا آخر عمرشون همونطوری زندگی کنن. من نمی‌دونم چیکار باید بکنم که مثل
اونا نشم، بهش می‌گن سندرم بازگشت از جنگ، معمولا هم می‌گیرن مردم رو می‌کشن، حالا
البته اين موضوعی نیست که بخوام باهاش شوخی بکنم ولی از اونجا که من از جنگ برگشتم
و زده به سرم، باهاش شوخی می‌کنم.

حواسم
نبود کامنت‌ها بسته‌ست، می‌تونم کمی عقده‌گشایی کنم. اين حکایت رو شنیدین ک
از مشکلات خیلی بزرگ فرهنگی ایرانی ها- که بسته بودن هم تشدیدش می کنه: طلبکار بودن از هم دیگه/ گرم و سرد شدن انی و عشق-تنفر  در صورت براورده نشدن نیازهاشون/ و سریع نظر دادن در مورد انتخاب ها و علاقه های دیگران بدون اينکه نظری ازشون خواسته بشه مثلا اگر جواب کسی رو ندی اگر تا نیم ساعت قبل عاشق و دلباخته بودن ناگهان خسیسانه ترین حرف ها رو می زنن و یک نامه خداحافظی هم می نویسن و یه سری حرفای شعاری هم می زنن و می رن هاهاها. اگر بگی من اين کارو می کنم شر
یه زمانی آرزوم اين بود وضع زندگیم بشه اينی که الان هست
ولی الان اون حس لذتی که اگه اون موقع میداشتمش رو بهم نمیده
یه جورایی حالت قدر ندونستنه:)
دلم میخواد امتحانا تموم شهو بشینم به کارو زندگیم برسم یکم سرو سامون بدم وضع زندگیمو
ولی هنوز 5 تا امتحان دادم از 16 تا:))
+برای سلامتی همه مریضا دعا کنیم خصوصا سرطانیا:)
++دارم میذارم موهام بلند شه از یه بند انگشت الان رسیده به یک وجب^-^
گاهی اوقات یه توصیه هایی میشنویم
سر بزنگاه ها
 اما با عقل کل بودن و پرستیژ همه دانی گارد میگیریم
یه شرایطی میشه که الا و لابد باید اون کارو انجام بدی تا ته خط بری
شکست بخوری
بعد اسلو موشن بری و به اون توصیه یکبار گوش کنی و ببینی وووو چه دقیق بود!
دعا میکنم هیچ وقت از اين توصیه ها به آسونی رد نشید و اون لحظه ها خدا بادِ پرستیژتونو یه جوری خالی کنه که ناگزیر شش دانگ گوش بدید!
#افسرمولا
#پیچ
#ساده_رد_نشو
همه ماها خاطره هایی داریم خاطرات خوب یا بد ولی برای من فقط یک خاطره خوب بود که مثل معجزه وقتی توی بدترین و سخت ترین موقعیت تمام عمرم اومد دنیامو رویایی کرد
واز وقتی که رفته یادم نمیاد هیچ چیزی از زندگیمو انگار همش یک خواب بوده
لطفا ناراحت نشو، دارم کاری میکنم که روح و ذهنم بفهمه که تنهاشدم و باور کنه
اين کارو میکنم که بلند بشمچ
امدم خونه . شروع کردم به بازنویسی مقاله با ل. نفهمیدم کی و چطور هوا تاریک شد . نفهمیدم چند ساعته تو تاریکی مطلق تو اتاق دارم با کامی می نویسم. فقط عشق می تونه اين کارو با ادم بکنه . اينکه اين مقاله به اين مرحله تقریبا قبولی رسیده خیلی روحم رو اروم تر کرده. چقدر دلم در اسمونهاست جلوی مغزم رو نمی تونم فعلا بگیرم. و راستش دوست دارم ازادش بذارم تا چه شود. 
خونواده ی ایده آل من در آینده اونیه که توش همه با هم دووستیم. 
بچه هام با هم دوستن و با هم حرف میزنن و دعوا میکنن. همدیگرو بغل میکنن. حتا اگه بدونن زمین تا اسمون با هم فرق دارن. 
تو خونواده ی ایده ال من همسرم تحت هر شرایطی کنارمه تحت هر شرایطی کنارشم و اگه جایی برای هم فداکاری کردیم با رضایت همدیگه اين کارو میکنیم. تو خونواده ایده آل من عشق هست و اولویت. 
آدما می تونن بین استقلال و وابستگیاشون مدیریت کنن. 
و من هنوز ندیدم همچین آدمایی رو .
امروز با کله حرف زدم. مقاله ش رو شروع کردم و خودم که راضی ام. عصرش با جن حرف زدم و بعد ل و بعد کری. امروز روز شلوغی بود. هر روز هست و ماه بعد هم که دیگه کم کم خیلی چیزا شروع می شه خیلی چیزا. خوشحالم از سر ل وقتی با برایان حرف می زدیم. بهرحال من باید ببینم اول احساسم چی می گه. منظور از احساس یعنی حرمت نفس درونی م و خوشحالم که دقیقا همین کارو کردم. الان خوابم می یاد. ۳ شبه که هر شب ۲-۳ ساعت کمتر خوابیدم. واقعا مایه خجالته.
پروژه جدید (لومیر Loomir.com) هم تقریبا تموم شده فقط میمونه یه سری کارای جزئی که اونم به زودی انجام میدم . البته هنوز قالبو آپلود نکردم ولی بزودی اين کارو انجام میدم . تجربه خیلی جالب و مهیجی بود . کلاً اينجور چالشا رو دوس دارم .
کم کم دارم یه رزومه خوبی رو آماده میکنم . باید وبسایت شخصیمو هم بزودی راه اندازی کنم :)
رزومه کاریه که باید زود تر انجامش بدم و کاملش کنم
گزارش کاراموزی رو هم بردم تو چند اسلاید نشون دادم به کنار دستیش استاد گفت ( اتاق اساتید ) نه واقعا یه چیزی یاد گرفته !
:) په نه فکر کردی الکی میرم یه جایی فقط ساعت پر کنم
بعضی جاهاهم سوال های که چندین مدت تو ذهنش از برق قدرت بود رو پرسید براش حل شد
اما خوبی کارشناسی یه چیزی بود که بیشتر منو با فرصت ها حتی ثانیه ها اشنا کرد
که اگه تو بعضی جاها اگه اون کارو و اون حرف رو نمیزدم خیلی برام دردسر و دوبار
سلامسلام اسم خداستبا نام خودش شروع می‌کنم و عاقبتش رو هم میسپارم به خود خودششروع همیشه خیلی سخته. برای من سخت تریه سری قائده همیشگی میتونه کارو راحت تر کنه"آنچه از دل برآید، لاجرم بر دل نشیند" :pاينجا چرا اسمایلی نداره؟؟ ://وَقُل رَّبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَل لِّی مِن لَّدُنکَ سُلْطَانًا نَّصِیرًا
اسمورودینکا
اين دختره به خیال ناشناس بودن برای نامه‌ی قبلی نوشته که عبارت بالش من از گریه خیس می‌شود» خیلی فیک و غیرواقعیه. نوشته بعد از عبارت تو لبخند می‌زنی و .» باید بنویسیم دنیا به ته می‌رسه یا آسمون به زمین میاد یا طوفان و زله و قیامت می‌شه. ظاهراً خیس شدن بالش از گریه» فیک‌تر از به پایان‌ رسیدن دنیاست. اسمورودینکا اينا فکر نمی‌کنند تو واقعی باشی. فکر نمی‌کنند حرف‌های من واقعی باشه. شاید غیرواقعی بودنت به اين دلیله که هیچوقت
سر ی چیزی ک خعلی مهم نیست بین قلب و عقلم گیر کردم. از ی طرفی میدونم با تمام وجودم دلم اونو میخاد و هر چیز دیگ ای بجز اونو بگیرم بازم راضی نخواهم بود، از یه طرف دیگ ای هم عقلم خعلی سفت میگه باید حواسم ب وضعیت بابا باشه. میدونم ک اگ یکم تلاش کنم ب راحتی گول میخوره و اون کارو انجام میده با وجود اينکه مامان و محمد کاملن مخالفن ولی خب. تهش هم بعد از اون خوشحالی عظیم ناراحت شرایطی ک ب وجود اوردم میشم.
هنوزم یادمه اون روزی ک سر سفره نشسته بودیم و فهمیدم
برای همون دختره:
نه عزیزم همه شون گرگ نیستن.
اتفاقا هیچ کدوم گرگ نیستن.
همه شون آدمن.
ما چون نمیشناسیمشون فکر میکنیم عوضی هستن.
بچه ها مقاله خنگولیم یه سایتیشن جدید داره!
شد شش تا!
حالا اون استاد دانشگاه اکسفورد مقاله رو ننوشته و هنوز ازم تقدیر و تشکر نکرده و سایت هم نکرده!
ولی اين مقاله دو روز قبل چاپ شده.
شش تا.
خدایا شکرت.
بچه ها معمولا توی سه سال تهش 15 تا سایتیشن دارن.
همه هم از سال دوم به بعد.
خیلی از سایتیشن ها هم از پایان نامه میاد و یا خود طر
یسری ادم هستن تو زندگیامون همش دروغ میگن بعد خیال
میکنن ما نمیفهمیم اخه نفهم چلمنگ بیشعور اسکول فکر میکنی فللان کارو بکنی من نمیفهمم 
مثل خودت نفهمم بدبخت من خیلی وقته هبر دارم 
بعد از هرچی ادما بدت بیاد عینهو دم وصلن بهت که بفهمنن 
چ غلطی میکنی 
بابا کسافط برو سرت تو زندگی خودت باشه اه 
بدم ازت میاد متظاهر نمای دروغگو و سواستفاده گر.
#دورشوازم #دروغگو
یه نقطه اشتراک بین من و تمام دوستام هست. اونم اينه که یه تغییر بزرگ میخایم! همه مون احساس یکنواختی میکنیم. حتی من فکر میکردم اگه ازدواج کنم اون تغییر حاصل میشه. ولی اون دوستام که ازدواج کردن هم همین حسو دارن!
می بینم که همه مون داریم میدویم؛ ولی به جایی نمیرسیم. اون تغییری که میخایم کجاست؟! یاد یه جمله افتادم که میگفت افردا ناموفق بی اهمیت ترین کارو به بهترین نحو انجام میدن!
میدویم ولی بی هدف! 
یکی از دوستام که از بیکاری نشسته بود و رفته بود تو گ
شب که رسیدم خونه بعد از تقریبا ۸ کیلومتر راه رفتن  اين قصه هرروزه اما امشب خیلی خسته شدم وقتی رسیدم شاید چون از شب قبلش چیزی نخورده بودم   ای خدا وقتی لوکاس هست چه خوبه چه قدر حس سبکی دارم . انقدر دوست دارم سبک باشم همیشه مثل پرنده. فقط مشکل اينه که من چیزی به جون ندارم و کلا بی انرژی می شم هیچی نخورم اما من عاشق اينم روزههای ۳ روزه بگیرم  و۳ روز هیچی نخورم. فقط آب .ببینم  ایا می شه از الان که هست شب ۵ شنبه شروع کنم و یه شنبه روزه م رو ب
واسه‌شون قصه تعریف کردم. من همیشه قصه تعریف می‌کنم. تفت می‌دم. حتی گاهی برای خودم هم قصه تعریف می‌کنم. گفتم که یه بار ما می‌خواستیم خودکشی کنیم. انگار که یه بار مثلا یکی بخواد بره نون بگیره، یا یکی بخواد بره زیارت، یا هر چیزی. منظورم اينه که خودکشی کردن ما هم یه چیزی توی همین مایه‌ها بود. یعنی مسئله‌ی خاص و مهمی نبود. خیلی معمولی، تو یه روز عادی. خب؟
بعد یه رفیقی هم داشتیم، نشستیم مغزهامون رو ریختیم رو هم و گفتیم به چه رو‌ش‌هایی می‌شه خود
بسم الله الرحمن الرحیمسلام
به حاجی گفتم:
+ حاج کاظم من اين یه کارو ازت می‌خوام. من کسی رو غیر عاصف درون ذهنم ندارم، حقیقتش هم اينه اصلا به غیر اون به کسی فکر نکردم. من با عاصف هماهنگم. ضمنا جدای اين مسائل ، ما سال ها در پرونده‌های مختلف داخلی و بین‌المللی با هم دیگه کار کردیم. روحیات‌مون به هم نزدیکه. فکرامون و هوش‌مون با هم نزدیکه. داشتم امروز پروندش رو می‌دیدم، نوشته بود از هفت سال گذشته تاکنون حدود سی‌صد و شصت و چهار تا عملیات و ماموریت‌
میگم جدا از اين تراس پر از گل سرخم ، باید یه فکری هم به حال باغ زردآلوم بکنم.باغ زردآلو کجاس؟ باغ زردآلو قراره یه گوشه دنجی از اين جهان باشه ، که من بتونم زیر سایه سار درختاش ، میون عطر زردآلوهای رسیده اش ، برای خودم کنجی بسازم و شب تا صبح خلوت کنم با خودم و زمین و زمان . و شاید اين باغ زردآلو ، همون حیاط آغشته به رفاقتی باشه که می خوام در هر نیمه شب ، اونجا آروم بگیرم؟
اون امتحان سختی رو که ازش می ترسیدم (و بخاطر قبول شدن در اون نذر کرده بودم) قبو
هوالرئوف الرحیم.
28م میشد 100 روزگی فسقلک. یادم رفت تا 31 م. 
صبح پاشدم کیک پختم. بعد خاله تولدیا اومدن و تولد بازی و کیک و پیتزا خوری. تمام شد رفتن.
بعد که رضا اومد جشن گرفتیم.
صبح زنگ زده بودم به رضا گفته بودم که یادمون رفته و اون گفته بود عیب نداره امروز میگیریم.
بعد کیک و چای آوردم و عکس گرفتیم و یهو رضا کادو بهش یه دستبند مدل مال یاس هدیه داد.
انقدر به چشمم قشنگ اومد کارش که نگو. چون بدون هماهنگی و از ذوق خودش رفته بود اين کارو انجام داده بود.

صبح ع
امورز اتفاق جالبی افتاد و من تونستنم قرار داد کاریم رو بنویسم و خودمو در راستای رشتم هموار کنم و برم تو دلش و عنوان دستیارکارگردان قبول شم قرار دادشم نوشتم و تموم.از 20 /5 /98 باید استارت کارو بزنیم و میخوام تا اون موقع یه سری تجربیات جمع کنم خوشحال میشم باهام در میون بذارید10/5/98 نیمو شریف
خب بالاخره یکی از لیسانسامو گرفتم (علوم کامپیوتر) و انشاالله از ترم آینده دانشجوی ارشد میشم که از فردا شروع میشه:) البته 19 واحد از رشته دومم(ریاضی) مونده که اين ترم، ترم آخرم هست.
از آنجایی که منابع خوب و کاملی برای الگوریتم FFT وجود نداشت تصمیم گرفتم که پروژه کارشناسی مو منتشر کنم تا اگر کسی دنبال یاد گرفتن الگوریتم FFT بود مثل من زیاد به زحمت نیفته :))
خیلی کوتاه بگم که الگوریتم FFT دوتا چندجمله ای با درجه n رو میگیره و حاصل ضربشون رو تحویلتون میده
تا به حال با خودتون مصاحبه کردین؟ من سال‌هاست که دارم اين کارو می‌کنم، و صادقانه بگم همیشه برام جذاب و لذت‌بخش بوده. گاهی جوابی به سوالات می‌دم که برای خودمم تازگی دارن، گاهی فقط با بلند گفتن اون جمله توی ذهنت هست که به درک و وضوح بیش‌تر از موضوع می‌رسی. 
از وقتی که به یاد دارم، رابطه‌ی دوستانه و رفاقت برام یه‌جور ایده‌آل و اسطوره بوده، خیلی پیش‌تر از اين‌که فیلم‌های کیمیایی رو کشف کنم و جذب نثر شاعرانه‌اش از رفاقت و بودن برای دیگری ب
خیلی از شما منو با موهام میشناسید. موهای خرمایی! آووکادو منو با موهام یا با چال زیر گونه هام به شما معرفی کرده. اما من امروز رفتم  آرایشگاه، اين مدل رو گذاشتم جلوی خانم آرایشگر و کوتاهشون کردم. بعد همونجا تو ارایشگاه عکس گرفتم و برای آووکادو فرستادم. اولین واکنشی که نشون اين بود که دیگه نمیشه بافتشون. اونم با افسوس زیاد! حالا انگار بافتن اينا از هرچیزی که تو ذهن من میچرخه مهم تره. الانم باهام قهر کرده و جوابمو نمیده چون بی خبر اين کارو کردم. چ
نمی‌دونم تازگی‌ها من دارم زیاد ناراحت می‌شم یا ناراحتی‌هام به جاست!مسئله‌ اين‌جاست که با شخصی که باعث‌ش شده هم حرف نمی‌زنم،اصلا نمی‌دونم اين مشکله یا درسته؟به‌هرحال الان از یه سری اشخاص به دلایلی ناراحتم،باهاشون حرف نمی‌زنم باهام حرف نمی‌زنن چون قطعا متوجه ناراحتی‌م نیستن.
اين‌ها همه به‌کنار،چه‌قدر بدم می‌آد از شوعاف و چه‌قدر بدم میاددد که یکی بیاد به‌جای من اينکارو بکنه [اصلا نمی‌دونم ساختار جمله‌م درسته یا نه ولی خب.]
از نظر من بازاریابی شیرین ترین شغل دنیاست ، و شیرین ترین مبحثش استان شناسی ایرانه. 
یعنی مهم ترین بخشش هم همینه که مخاطبتو از قبل بشناسی. شناختت مساوی میشه با فروش ١٠٠ درصد. 
ممکنه یه کالا توی شیراز بگیره توی بوشهر نه، درستش اينه که شما رفتار با هر شهری رو بدونی.
می بخشید که ترک زبان ها جزو سه اولویت اول هستن 
اصفهان : 
اصفهانی رو به هیچ عنوان خسیس نبینید مقتصد ببینید،موقعی که دارین بازاریابی میکنید خیلی چونه میزنن براشون کاملا وقت بذارین اگ
خب باید بگم که ورود خودمو به جمع کنکوریای 99 خوش آمد میگم :/
بعععله دوستان بازم پشت کنکوری و بازم درس ولی دیگه سال آخری که اينکار میکنم چون بعدش نه دیگه واسه نظام قدیما کنکور برگزار میشه نه من دیگه توان اينو دارم که یک سال دیگه بشینم .
فقط و فقط همین 1 سال رو وقت دارم بجنگم بعدش دیگه تماااااام .
نمیخوام به نشدن فکر کنم فقط میخوام به شدن و رسیدن فکر کنم .
زندگی من گره خورده به اين کار .
همه حرف و حدیثا رو به جون میخرم ولی بازم تلاش میکنم .
یه روز بالاخر
یه نکته ای که بعد از ازدواج متوجهش شدم اينه که وقتی با یه عروس یا دوماد مواجه میشیم چقدر باید مراقب حرف زدن هامون و اظهار نظرهامون باشیم چون می‌تونه براشون حس های اذیت کننده ای رو تولید کنه که اگه اون حرف ها نبود اصلا ایجاد نمیشد.
مثلا وقتی داره برامون از مراسمش، رسوماتشون، هدیه هاش یا هر چیزی میگه ، ما حق نداریم کامنت بدیم که : عه! ینی فلان کارو برات نکردن؟ ینی فلان برنامه رو اينطوری اجرا کردن؟ ینی در مورد خرید فلان چیز از تو نظر نخواستن؟ ینی
فضای مجازی پر شده از اين تیتر: فرزند رامبد جوان و نگار جواهریان به دنیا آمد
بعدشم ریز زیرش نوشت که اسمش گذاشتن نوردخت
از هر ده تا کامنتم یکی گفته چه اسم قشنگی نه تای دیگه به الفاظ مختلف گاهی محترمانه و اغلب با توهین هر چی فحش و نارواست حواله رامبد و نگار کردند
واقعا چرا انقدر بی شعوریم؟ نه واقعا چرا انقدر بی شعوریم؟
مامان بابای نگار کانادا هستند، موقعیت به دنیا آوردن بچه اش توی کشوری بهتر از ایران رو داشتند. بعدا که بچه بزرگ بشه همین( کانادا ب
شماهایی که میگم
شماها انسان نیستین
شما یه مشت نفهم آشغالید! 
یه مشت عوضی که توهم انسانیت دارید.
شماهایی که منو باگذشته ی من مقایسه میکنید.
شماهایی که یه رفتار اشتباهمو که خیلی وقته ترک کردم و دیگه تکرارنکردم ,صد هزاربار توی صورتم زدین شماها عوضی اید نه انسان.
همونطور که زمین خیلی گرده نمی تونم ببخشمتون.
بخشیدما! خیلی بخشیدم
ولی می بینم که اصللللن دیگه لیاقت بخشش ندارید.
برید بمیرید.
من یه نفر توی گذشته یادم میاد چه کرده عمرا به ذهنم اجازه بدم
یه معده درد عجیب از ظهر گرفتم که سایز معده مو از رو لباس به قاعده شکم 3 ماه تغییر داده! لذا همینجور که به پشت روی تخت دراز کشیدم و صدای تبلیغ خاویار بادمجون چین چینو گوش میدم به اين فکر میکنم که آدما معمولا از کساییکه انتظار ندارن، بیشتر میخورن. حالا ااما خوردنم میتونه نباشه چون بهرحال اون فردم از دید خودش حق به جانبه ولی دونستن اين مطلبم حتی از درد اون خوردنه کم نمیکنه!
اگه سال 1384 بود قطعا میومدم سیر تا پیاز ماجرارو اينجا شرح میدادم، نه که ن
دارم خودمو تیکه تیکه میکنم.
هزارتا برنامه چیدم نه برای زندگی ایده‌آل برای مهدیه‌ی ایده‌آل. اينایی رو دیدین که برای خوشگل شدن توی جراحی زیبایی افراط میکنن؟ من دارم با روحم اين کارو میکنم. دشمن شدم با خودم. همه رو میتونم راضی کنم خودمو نمیتونم. اينارو مهدیه‌ای مینویسه که زندانی شده توی خودش. شاید بگین دختر خوب تو غم نداری، غم‌سازی میکنی واسه خودت از سر دل خوشت. منم غم دارم. غم‌های کوچیکی که بزرگ میبینمشون و غم‌های بزرگی که باورم نمیاد بزرگ
من بنده ی آن دمم که ساقی گوید 
یک جام دگر بگیر و من نتوانم
 
تا حالا شده از شدت درست بودن یک چیز اون کارو انجام ندین ؟ یعنی انقدر میدونید درسته و هیچ حرفی تو کارش نیست که به نتیجه اش اعتماد نکنین ؟ 
تو یه راهی افتادم که نه راه پس دارم نه راه پیش ، 
یا باید تا اخرشو برم که از اخرش میترسم ، یا همینطوری که هستم متوقف شم . 
که مطمئنم اگر متوقف شم به نابودی میرسم . 
اما بازم جرئت اينو که تا اخرشو برم و ندارم .
از یه جا بقیه بهم میگن اره درسته ، انجامش بده
دبیر شیمی دبیرستانم بود، تقریبا همسن مادرم ولی مجرد و ریزجثه بود.
علااقه ای که به هم داشتیم زبانزد همه بود. دبیری که که هیچکس دوستش نداشت چون سخت گیر بود ولی من به خاطرش عاشق شیمی شدم.
جوری من رو دوست داشت که کافی بود بگم تاریخ امتحان رو عوض کن، اونوقت دبیری که به هیچ وجه برنامش رو عوض نمی کرد به خاطر من اين کارو میکرد.
شنیدید میگن(حواسم به صدات بود، متوجه حرفات نشدم)؟ سال پیش دانشگاهی دقیقا همین حالم بود، سر زنگ شیمی محو صداش می شدم، می خواستم
میدونم زمان شهادت امام صادق علیه السلام اما محبت امام که در دلها با گذر زمان کم نمیشه!
حقیقتش داشتم با خودم بحث میکردم
خیلی اين کارو میکنم و متاسفانه اکثرا هیچکدوممون قانع نمیشیم:دی
یکی از طرفین بحث !! به شعری جالب از امام صادق اشاره کرد که خواستم اينجا بنویسیم
اين شعر رو اول بار در کتاب جاذبه و دافعه علی از شهید مطهری خوندم اگر درست یادم باشه
می فرماید:
تعصی الاله و تظهر حبه
هذا لعمری فی الفعال بدیع
لو کان حبک صادقا لاطعته
ان المحب لمن یحب مطی
 

بسم الله الرحمن الرحیم
(ع) می‌فرمايند:
گذشت ایام، آفاتی در پی دارد و موجب از هم‌گسیختگی تصمیم‌ها و کارها می‌شود
خلاصه بهتون بگم.در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست.ببین.یعنی در انجام کارهای خوب و سخت قبلش اصلا روش فکر نکن.تا تصمیم گرفتی عمل کن.
 
مثلا به تصویر بالا دقت کن.میگه تا اراده کردی از 5 تا 1 بشمر و بعد یک تی به خودت بدهنذار فرصت از دست بره.چون ذهنت جلوی تو رو میگیره
خودمو مثال میزنم.امروز ظهر خواستم مطلب بنویسم.تا
حس نوشتنم نمیاد.اما ننویسم هم حرفام یادم میره.الان توی قطار از فلورانس به شهر هم گروهیمون هستیم.
بقیه رفتن  ظهر و فقط من موندم و دوست اندونزیایی.
قطاری که مثل کارتونای بچگی از تو باغ و کوه رد میشهنه مثل قطار تهران کرمان که بیابون و بیابون.
ایستگاهای قطار دقیقا مثل همون که متیو رفت دنبال انه شرلی که ببردش خونه.
تاریکه و دیگه هیچ جا معلوم نیست
از وقایع خاص انسان شناسی اين روزا اين بود که تو گروهی که استاد نیست بچه ها راحت ترنتو موزه
میخوام حرف بزنم،راجب آدمایی که اومدن تو زندگیم،بعضیاشون موندن،بعضیاشون رفتن،بعضیاشون با دروغ منو شکستن،به هرحال.حالا میخوام حرف بزنم
میخوام بگم که چقدر از تعداد آدمایی که برام مهم بودم کاسته شده،آدمی که عاشقش بودم و اولین عشق واقعی زندگیمو باهاش تجربه کردم،و حالا اثری ازش تو زندگیم نیست.شاید حتی خودم خواستم که نباشه.اينجوری بهتره،انتظار آدما رو پیر میکنه.میخوام بگم یاد گرفتم دیگه بهش فکر نکنم.یاد گرفتم هروقت لازم باشه فراموش کنم
امروز از ساعت هفت شروع شد اما من از ساعت نه شروع کردم به کار کردن یه ساعت فقط طول کشید برای چهار ده تا کلمه جمله بسازم. امروز خیلی کار دارم برای زبان به خاطرش واقها استرس دارم. ولی چیکار میشه کرد باید اروم باشمو کارامو انجام بدم. کتابم رسیدم به کانت. اينجوری نیست که بزارمش کنار فقط زبان بخونم اينم جلو میبرمش. امیدوارم کلی جلو بره چون زمان کمه. امروز تمام تمرکزم روی کتابو زبان هست بقیه کارارو از فردا به بعد انجام میدم دوباره. دوشنبه ها روز پرکار
دیروز برای کار که توی یکی از کانالای استخدامی دیده بودم تماس گرفتم. دفترشون تهران بود. کاریم که من باید میکردم تولید محتوا سایت بود و کلاً تو خونه بودم. و اين یه مزیت بود.
بعد بهم گفت فکراتو بکن فردا زنگ میزنم. امروز زنگ زد میگم من مشکلی ندارم فقط ساعت کاری مشخص داره؟ گفت بله از 8 صبح تا 4 بعد از ظهر 
؛ یعنی فکر کرده من بیکارم !!!؟؟!(البته همون دیروز بهم گفت شما که دانشجو ارشدی نمیرسی اين کارو انجام بدی) بهش میگم یعنی من همش باید پشت سیستم باشم! میگه
سلام؛تا به حال شده که یک چیزی رو از یاد ببرید؟ چه سوالیه واقعاً قطعا تا حالا شده سوال بهتر اينه: تا به حال تلاشی کردی که چیزی رو به یاد بسپارید با به خاطر بیارید که نتیجه نداده؟ اگر اينطوره ممکنه اين حرفهای من کمی کمک کننده باشه. همونطور که می دونید حافظه و کلا همه چی از ابعاد مختلف، تقسیم بندی های مختلف داره می تونه به دو دسته حافظه آشکار و حافظه معنایی و یا به سه دسته حسی، کوتاه مدت، و بلند مدت تقسیم بشه که خب دومین دست بندی به کارمون میاد
سلام دوستای عزیز کنکوری!!
اولا که امیدوارم هر جای کشور عزیزم هستید حالتون خوب باشه و سرشار از انرژی مثبت باشید.
امروز میخوام دوکلام!! راجع برنامه مطالعاتی باهاتون حرف بزنم.
اولا که کم کم لطفا شروع کنید!! . شما داخل یه ماراتن بزرگ قراره وارد بشید . هرچی انرژی و انگیزه بالاتری داشته باشید موفق ترید.تو اين رقابت شما باید در نظر داشته باشید که همین الان یه عده هستن که ممکنه از شما جلوتر باشن و یه عده هم هستن که ممکنه از شما عقب تر باشن. اين شمایید که
دیشب سر شام بودیم که صدای در زدن شنیدیم، حدس زدیم مثل همیشه پیشی دلش تنگ شده و در میزنه که بریم پیشش.
بعد شام درو باز کردیم تا بهش غذا بدیم و چیزی دیدیم که اينجوریشدیم.
یه موش شکار کرده بود و در میزد که به ما نشونش بده تا ازش تشکر کنیم. میخواست نشون بده چجوری شکارش کرده، موش رو میذاشت یه گوشه بعد میرفت عقب کمین میکرد و میپرید روش.
ده دقیقه اين کارو کرد بعد موش رو گذاشت دم در و خودش رفت عقب، یکم نازش کردیم و ازش تشکر کردیم، اومد موش رو برداشت و خورد
من اگه رو مود خوبم باشم؛
 صبح ها 8.5 صبحانه می خورم، ناهار 1.5 الی 2، و شام ساعت 6 الی 7 شب.
اين ساعت از غذا خوردن رو دوست دارم
منتها مشکلی که وجود داره اينه که، نمی دونم به خاطر آب و هوامونه، یا به خاطر تنبلی من، بعد از ناهار واقعا دیگه مغزم برای هیچ فعالیتی کار نمیکنه!
حتی موقعی که سر کار می رفتیم و من 12 ناهار میخوردم!! بعدش تا نیم ساعت واقعا هنگ بودم.
حالا الان هم تو خونه، تایم بعد از ناهارم، به طر قابل توجهی آدم کم بازده و خوابالویی هستم. و چون ناهار
پس از انجام یک پارک دوبل ناموفق در خدمتتون هستم:)بابابزرگمو آوردیم پیش دکترش، بابام جا پارک پیدا نکرد و دوبل پارک کرده بود! گفت پشت فرمون بشین اگه کسی خواست حرکت کنه ماشین رو اين ور اون ور بکش که مزاحم نباشیم.
منم نشستم پشت فرمون داشتم با یکی از دانش آموزام حرف میزدم که یهو دیدم یه جای پارک خالی شد و رفتم که یه پارک دوبل برم:)))
آخرین باری که دوبل رفته بودم، مربوط میشه به امتحان رانندگی دو سه سال پیش:)
تو ذهنم داشتم دنبال فرمول دوبل پارک می گشتم ک
از همان روزی که دستهای حضرت قابیل
گشت الوده به خون حضرت هابیل
ادمیت مرده بود گرچه ادم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختنند
ازهمان روزی که باشلاق و خون دیوار چین را ساختند
ادمیت مرده بود گرچه ادم زنده بود
بعد هی دنیا پر از ادم شد و اين اسباب گشت و گشت
سالها از مرگ ادم هم گذشت
ای دریغا ادمیت برنگشت
قرن ما قرن مرگ انسانیت است
سینه دنیا از خوبیها تهی است لاویها - بهترین سایت عاشقانه | لاوی ها | رمان | چت روم | داستان | اس ام اس
توجه: هرانچه در متن بیان شده احساس من نسبت به عروسی های متداول هست نه قضاوتم در مورد اشخاصی که اين کارو میکنن. و نهایت احترام رو برای عقیده و سلیقه هرکسی برای شروع زندگیش قائلم.  
 
 
پارسال همین ساعتا بود که من مثل همه اتفاقاتِ قبل از عروسی، توی روز عروسیم هم شبیه عروسای دیگه نبودم. و اين البته تصمیم خودمون بود. نمیخواستم توی عروسیمون گناه باشه و هیچ علاقه ای هم نداشتم که مثل عروسی های متداول برم ارایشگاه و بعد یه چادر بندازم روی سرم کورمال ک
صبح دو تا مرغ پر کندم، یک تا تکه کردم قصاب اعظم!
داشتم بادمجون می‌پختم. مامان گفته بودن که توش سیر بریزم و چون داداشم سیر دوست نداره قرار بود قایمکی اين کارو بکنم! اما خب من سیر رو فراموش کردم و مامان از تو خونه حواسشون بود. برای متوجه کردن من گفتن "آب ریختی؟" من بدون برگشتن به سمت خونه گفتم آره ریختم. دیدن من اصلا اشاره رو نگرفتم! باز گفتن "رب رو چرا نذاشتی تو یخچال؟" سوال پرتی بود و من متعجبانه برگشتم سمت مامان که دیدم دارن با ایما و اشاره میگن "
اين دیگه گفتن نداره که "همه‌ی زندگی‌ها مشکل داره و هیچ‌کس تو دنیا نیست که بی مشکل باشه". اين چند وقت اخیر، سخت‌ترین روزهای خانواده‌ی ما بوده و همچنان مشکلات دارن اوج می‌گیرن. در یک اقدام تدافعی، در موردش اصلا صحبت نمی‌کردم. سعی می‌کردم حتی فکر هم نکنم. امروز متوجه شدم که دارم اين کارو می‌کنم. و بعد ناگهان شیر فلکه‌ی چشمم باز شد. صبح خیلی گریه کردم. عصر همه رفتن شیرینی‌خوری و باز من خیلی گریه کردم. بعد که اومدن با مامان و آقای اومدم بهشت رض
امروز قرار بود با اکیپمون بریم پل طبیعت ولی کنسل شد. من که نمیتونستم برم. ولی خب ناراحت شدم کنسل شد. قرار شد به جاش همین پنجشنبه بریم پارک بانوان. جای بهتر نبود؟! مهم نیست فقط ايندفه نمیدونم چجوری راضیشون کنم برم. من هنوز لاله رو ندیدم :( هنوز دلم براش یک خورده است. من قراره برای هر قرار همین جوری حرص بخورم؟! فکر کنم دیگه اعلام نکنم مثل دفعات قبل مثل پارسال بچه ها برن و من :  
تازه هنوزم لادن رو ندیدم! اون همه بحث کردیم قرار بود بریم مامان قشنگم ق
*
ماریا یه دکتر بود،تخصص اون در زمینه طب روحی بود گاهی اوقات تجویز هم میکرد،یعنی هم یه روانشناس و یه روانپزشک محسوب میشد.
اون روز صبح ماریا وقتی از خونه بیرون اومد حال جالبی نداشت،اما اهمیتی نداد و توی مطب حاضر شد
حدودا روزی 23 تا گاهی 27 تا از مراجعه کننده هاش رو ویزیت میکرد.
روی صندلی کارش نشست و به اين فکر میکرد که چطور امروز براش خواهد گذشت؟!و چه بهتره که زودتر بگذره!
منشی تلفن زد
+بله؟
_"هلی کارمن"اومدن،برای ساعت 8:30 وقت داشتن!زودتر از موعد!
+اج
کار ما تبلیغات هستش
شرکت میم برند یک شرکت تبلیغاتی هستش که برای شرکت و فروشگاهها ومغازها وووو تبلیغ میکنه
بابت تبلیغاتی که ما انجام میدیم شرکت به ما پورسانتشو میده
کسایی که سود میکنن از اين شرکت اول خود شرکت دوم کسی که معرفی کردین از تخفیفات استفاده کنه سوم خود شمایی ک تبلیغ انجام میدین و یک کسب درامد فوق العاده برای خودتون راه اندازی میکنید
حالا کار ما هم همینه اما ما چیکار میکنیم با سرمایه سی تمن سایت وخدمات شرکتو تبلیغ میکنیم هر نفری معر
هنوز سر
قرارم هستم و با کسی حرف نمی‌زنم. مدتها بود همچین آرزویی داشتم ولی همیشه یه
مانعی وجود داشت، بعضی وقتا سعی می‌کردم حرف‌هایی که تو یه روز زدم رو روی یک کاغذ
بنویسم تا حواسم به تعداد کلماتی که از دهنم بیرون میاد باشه ولی معمولا از کنترلم
خارج می‌شد، اين روزا خیلی آسون می‌تونم اين کارو بکنم. راستش تو محل کارمون یه
پسره‌ست که ساده‌ست یا حداقل اينطوری به نظر میاد. به هر حال پسر خوبیه و چند سالی
هم از ما جوون‌تره، خوبم می‌خنده، یعنی جوک
۱- در اينستاگرام پست داشته باشین.
ممکنه به تازگی اکانت خودتونو ایجاد کرده باشین. اگه پست و استوری شیر نکنید، اينستاگرام شمارو ربات درنظر میگیره و بلاک میکنه. حدامکان دو یا سه تا پست شیر کنید.
۲- به اکانت و پروفایلتون اطلاعات بدین.
اگه پروفایلتون عکس شخص و چهره واقعی خودتون نداشته باشه و بیوگرافی کوتاهی نداشته باشین، اينستاگرام اطلاعات شمارو ناقص تشخیص میده و ربات میشناسه و بلاک میکنه.
۳-  پست بی رویه ممنوع. 
 اينستاگرام اکانت هایی که بیش از
سلام.
شما
هم با پدر و مادرتون دعوا می کنید؟ اگر می کنید بدونید تنها نیستید. چون
خیلی ها اين کارو می کنند. گر تو اين متن احساس کردید دارم از اين کار
حمایت می کنم، باید بگم : لطفا جلوی فوران احساساتتون رو بگیرید.
به
عنوان یک روانشناس (البته توی پرانتز من تازه میخوام بشم (دخترا فکر بد
نکنن) و هنوز در راستای بهبود وضعیت خویش قدم بر می دارم) عرض کنم که والا
من هم گاهی دعوا که نه ولی بحثم می شه و چیز عجیبی نیست اکثرا بحثشون
میشه لپ کلام اينه که نکنی
با مامان و بابا و آبجی اومدیم شمال،
به خاطر ترسی که زینب از حموم داره، تصمیم گرفتم هر شب به عنوان روتین قبل از خواب ببرمش تو حموم و فقط تنشو لیف بکشم بیایم بیرون لباسشو تنش کنم و بعد بخوابونمش.
روز اول و دوم تهران بودیم و بعد اومدیم شمال.
مثل هر تصمیم دیگه ای مامانم مخالفت کرد!
اين بار اينجوری که نه مامان شبا حموم رفتن خوب نیست و انگار ابدا توضیح منو که مامان ما حموم نمی ریم فقط تنشو می شورم اصلا فایده ای نداره.
دوباره میگه روتینو بذار برا روز و
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد
با اين حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش اين فایل را برای تان فراهم آورد.

















#زندگی_به_سبک_مهدی (۳۵)
بعضی ها همیشه طلب کار انقلابند و انواع سوءاستفاده ها و منفعت هایی که از انقلاب نصیب خودشان و خان
حتماً براتون پیش اومده که مجبور بودید یه متن طولانی رو در مدت زمان کم حفظ کنید. مثلاً برای یه امتحان که زمان کمی هم برای مطالعه اون داشتید و …
 هر موقع که با اين چالش رو به رو شدید یا موفق شدید و تونستید یه متن بلند رو حفظ کنید یا کلافه شدید و اونقدر استرس گرفتید که نتونستید متن رو حفظ کنید و شکست خوردید!
اما نگران نباشید اگه میخواید بدونید که چطور یه متن طولانی رو حفظ کنید اين مطلب رو از دست ندید!
 
با صدای بلند بخونید.
1- بخش هایی از مطلب که
انگار هوا به شدت گرم شده من زیر کولر ابی پر سرو صدا  دارم همش فیلمای بورس و میبینم و سهام هارو تحلیل میکنم نمیدونم چم شده ولی خیلی دوس دارم اين کارو ولی خب لذت بخش ترش اينه که رو اراده خودم وایستادم ودارم کار میکنم اصلا چرا باز من همش دارم راجب کار حرف میزنم میخواستم تعریف کنم اين روزامو بگم که لابه لای هر کندل صعودی یا نزولی تو روند های سهم های گوگل و کوکا و ایران خودرو ووووو دارم خوشبختیامو با حضرت عشق میبینم انگار اين فکر دست از سرم برنمی
سلام دوستان
خوب سردرگمی من قبلا اين بود که نمیتونستم وارد بورس بشم، الان که سه تا پیشنهادکار دارم که هرسه در نوع خودشون برای منی که هیچ سابقه کاری در بورس ندارم خیلی اوکی هست و وسوسه انگیز، تصمیم گیری و انتخاب بینشون خیلی میتونه سخت باشه، حالاست که میفهمم قسمت همون چیزی که تو تصمیمشو میگیری و اين بار مسولیت خیلی سنگین یجورایی بعدا فقط خودتو میتونی شماتت کنی، که من مدتی دارم سعی میکنم با خودم درست صحبت کنم اگر اشتباهی میکنم طبیعی چون ادمم،
سلام
یکی از معضلات ما تو دوره ارشد اين بود که ما سابقه کار صنعتی داشتیم و بالتبع نوع نگاه و سوالامون هم صنعتی بود،‌ ولی تعداد استادایی که کار صنعتی کرده بودن و از صنعت چیزی سرشون میشد بسیار کم.

یه بار با یکی از اساتید تو یکی از کلاس ارشد بحثمون شد!
هرچی سوال ازش میکردیم بلد نبود! کلی هم مدعی بود واس خودش. بعد نیم ساعت بحث علمی و جواب ندادن بی دلیل  شروع کرد به نق زدن و غر زدن که شرایط فلانه و براتون کار نیس و باید ازین مملکت رفت و جوونا با چه امید
آخرش رنگها نجاتم دادن. وقتی فقط سه رنگ اصلی و سیاه و سفید رو داشتم و میخواستم باهاشون فیروزه ای و سوسنی و طیف گسترده ای از سبز بسازم، به خودم غر زدم که چرا بسته ی 12 تایی رنگ رو نخریدم. اما وقتی برای ساختن فیروزه ای دست به کار شدم و تو مسیر رسیدن بهش، سبز کله غازی هم تولید کردم، کم کم به وجد اومدم. خودم رو تو دنیای رنگها غرق کردم و لذت بردم. وقتی میخواستم نارنجی بسازم با هر قطره زرد یا قرمزی که اضافه میکردم، روحم تازه میشد. وقتی کارمو رنگ زدم، با ذو
سلام
امروز رفته بودم لپ‌تاپ بخرم (قبلی دیگه داشت دار فانی رو وداع می‌گفت :( )، تو اون مدتی که منتظر بودم ویندوزشو بریزه مشتری‌هایی رو دیدم که شاید بشه برا هر کدوم یه داستان نوشت.
یه آقای میانسال اومد پرسید ساعت پشت ویترین هم asus‍ـه؟ صاحب مغازه گفت آره ولی فروشی نیست. نمی‌دونم چرا دلم سوخت برا آقاهه :(
دو مورد پدر و مادر و پسر احتمالا دبستانی‌شون بودن که می‌خواستن برا بچه‌شون لپ‌تاپ خفن بگیرن. دومی که عالی بود. داشتن دنبال لپ تاپ گیم می‌گشتن
سلام دوستان
خوب تلاشها و لینک ها و صحبت هام، توی اين دوهفته، یکم داره خروجی میده، خروجیش اين بود مدیرکارگزاری که استخدامی اقا ممنوع هست در اون، خودش شد لینک قوی برای من که رزومه منو دست به دست کنه تلاش کنه من بتونم جایی بند بشم، هرچند هنوز کسی از جانب ایشون هنوز به من زنگ نزده ولی بنده خدا تلاششو کرده و اسکرین شاتها همه حرفاشو مرتب میفرسته که من در جریان باشم. اما خوب به واسطه استادی که کارای انالیز آماریشو انجام میدادم، به دوستش توی یک شهر د
آموزش جنسی به کودکان
1_ بهترین سن شروع آموزش به کودکان وقتی است که بچه ها را از پوشک میگیرید.
هرگر جلوی جمع شلوارشان را پایین نکشید.
بهشان یاد دهید که زیر پوشک حریم خصوصی بچه هاست.
هرگز بچه ها را مجبور نکنید کسی را ببوسند.
"مادر برو یه بوس به عمو بده"
یا
"برو بغل دایی جان"
و حرفهایی از اين دست.
2_ بگذارید یاد بگیرند که برای بوسیدن و در آغوش کشیده شدن اجازه بچه ها شرط است.
3_ هرگز بچه ها را در سن پایین با هیچ مردی تنها نگذارید
فکر نکنید پسربچه ها در خطر
الان داشتم به مامانم میگفتم آره اين نظرو دادم، اين کارو کردم، اين فکرو کردم، اين حرفو زدم. و یهو بعد کلی مسخره بازی و اينا لبخند زد بهم گفت پریسا چقدر زود بزرگ میشی :) (نمیدونم چرا نمیخوام بنویسم میلوا، و ترجیح میدم اسم خودمو بنویسم. اينطوری اسمی ک برا خودم گذاشتمم جا نمیوفته و بده ولی خب چیکار کنم. آدمی به دلش زنده است!) گفت هر بار که باهام حرف میزنی به اين نتیجه میرسم که چقدر زود زود داری بزرگ میشی! 
میدونین چیه؟ من اينو بد نمیدونم. حس میکنم به
دیروز یه شماره‌ی ثابت ناشناس بهم زنگ زد. برداشتم گفت "من خانم دکتر فلانی هستم" شناختمش. منظورش اين بود که همسر دکتر فلانیه. دکتر فلانی، صاحب همون درمانگاهیه که اولین بار من اونجا مشغول به کار شدم. خیلی سخت‌کوش بود بنده خدا. با چنگ و دندون خودشو به اونجا رسونده بود. اول پرستاری خونده بود و یه مدت هم کار کرده بود، بعد رفته بود پزشکی رو ادامه داده بود. خانمش هم ماما بود و یه جورایی مدیر داخلی درمانگاه به حساب می‌اومد. راستش من به اين دو نفر خیلی م
بیشتر ما تو ارتباطاتمون، شاید تو همه مدل ارتباطی که با آدما داریم، از مترو و تاکسی و خیابون تا خانواده، خودمحور و خودشیفته‌ایم.
به ما در تمام سال‌های تحصیل و حتی در خانواده، یاد ندادن وقتی یه بشقاب غذا هست قاشقا رو دو تا کنیم، بلکه بهمون یاد دادن سریع‌تر باشیم، زرنگ‌تر باشیم تا اونی که گرسنه می‌مونه نباشیم. 
اگه بتونیم آدما رو درک کنیم، دعواها و عقده‌ها و نفرت‌ها کمتره. یکی از راه‌های درک کردن هم اينه که ببینیم اگه به‌جای طرف مقابل بود
پسرخالمو بردن برای از اين تستای هوش و اينا همه سوالا رو درست جواب داد :| فقط یکی رو نتونست :|
اونم اينکه نتونست گره بزنه گفت بلد نیستم :|
برای همینم 7 امتیاز ازش کم شد شد 43 از 50 :|
که اون خانومه میگفت نرمال بچه ها 28 ، 29 میارن خیلی گل بکارن یکی بوده 34 اينا اورده :|
من تازه معنی و دلیل اين میزان گودزیلا بازیاشو فهمیدم :|
من دارم تو محدوده فضایی یه بچه فوق باهوش زندگی میکنم :|
با اون جلف بازیاش :/
***
من همیشه با کله میرفتم تو یه کاری :) یعنی از شروع نمیترسم اون
حتماً براتون پیش اومده که مجبور بودید یه متن طولانی رو در مدت زمان کم حفظ کنید. مثلاً برای یه امتحان که زمان کمی هم برای مطالعه اون داشتید و …
 هر موقع که با اين چالش رو به رو شدید یا موفق شدید و تونستید یه متن بلند رو حفظ کنید یا کلافه شدید و اونقدر استرس گرفتید که نتونستید متن رو حفظ کنید و شکست خوردید!
اما نگران نباشید اگه میخواید بدونید که چطور یه متن طولانی رو حفظ کنید اين مطلب رو از دست ندید!
 
با صدای بلند بخون
حتماً براتون پیش اومده که مجبور بودید یه متن طولانی رو در مدت زمان کم حفظ کنید. مثلاً برای یه امتحان که زمان کمی هم برای مطالعه اون داشتید و …
 هر موقع که با اين چالش رو به رو شدید یا موفق شدید و تونستید یه متن بلند رو حفظ کنید یا کلافه شدید و اونقدر استرس گرفتید که نتونستید متن رو حفظ کنید و شکست خوردید!
اما نگران نباشید اگه میخواید بدونید که چطور یه متن طولانی رو حفظ کنید اين مطلب رو از دست ندید!
 
با صدای بلند بخون
دو ساعت پیش میخواستم حمله کنم اينجا و کلی غر بزنم و از اين بگم‌که چقد از دست ادمای به ظاهر دوست عصبانیم!
ولی به جاش فرندز دیدم :)))
بعد سنتور زدم بعد از دو ماه!و بعد دوباره فرندز دیدم!
خوشحالم که خودم بالاخره میتونم واسه همین چیزای کوچولو حال خودمو خوب کنم و نشینم غر بزنم!
خیلی وقته تلگرام نیستم!میدونی حس‌خوب میده بهم!یه حس تونستنی طور :)
امروز داشتم اينستا رو یه نیگا مینداختم یهو یه جوریم شد!انگار اينجوری شده که به جا اينکه رمان بخونیم و داستان
به مامان بزرگ مامانم میگیم : مادرمن انقدر دوسش دارم ک حد نداره،ازون مامان بزرگ ریزه میزه هاست و موهاش کامل سفیده،دست و پاشو حنا میبنده و دوست داره بری خونه اش و بهت خوش بگذره:) 84 سالشه قربونش برم و وقتی ازش بخوای برات خاطره تعریف میکنی حتی از بچگش هاش و انقدر قشنگ میگه ک براش ضعف میکنی، الان دندون نداره و لثه هاش طوریه ک نمیتونه دندون مصنوعی بذاره و سر سفره معمولا هوس ته دیگ میکنه!یه موبایل کوچیک داره ک شماره هارو براش سیو کردن و گفتن هر شماره
سلام
تقریبا از یه ماه و نیم پیش که درگیر بیمارستان و کارهای حسین آقا بودیم و صابخونه زنگ زد که باید خونه رو خالی کنین سر موعد قرارداد و میخوام خودم بیام بشینم، تا همین امروز تقریبا هر روز رفتم دنبال خونه! از همه بدتر هم تو ماه رمضون و زبون روزه بود.
چند تا نکته جالب داشت اين دنبال خونه گشتن های بی نتیجه من امسال :)
خب من شهرهای مختلفی تو کشور زندگی کردم و با سیستم هاشون و فرهنگشون و نوع نگرششون آشنا شدم.
بروجن ویژگی های خاص خودش رو داشت
اول اينه
بعضی وقتها بعضی کارها شاید خیلی ساده و ابتدایی به نظر بیاد. اما کار راه اندازه. حالا همین کاره خیلی مفید نیست. اگر نشه کسی جونش یا مال و موقعیتش به خطر نمیافته! اما اگر انجام بشه، ممکنه یه نفر رو خوشحال کنه"خوشحال شدن آدمها" برام مهم شده. و انجام دادنش سخت شده برام.نمیدونم چون مهم شده سخت شده یا چون سخت شده اهمیت پیدا کرده؟قبلا اگر میتونستم باعث خوشحالی کسی بشم دریغ نمیکردم. برام راحت بود اين کار یه دختر شلوغ پلوغ که حواسش به همه بود.اما از وقت
 
به دختران خود یاد دهیدقبل از ازدواج به آرزوهایشان برسند،‍‍مردان غول چراغ جادویی علاءالدین نیستند برتراند راسل

**
آقا به خانمش میگه: من خیلی بهت لطف کردم که بدون اينکه چهرتو ببینم باهات ازدواج کردم! خانمه میگه: ببین من چقدر بهت لطف کردم که چهرتو دیدمو باهات ازدواج کردم!! خب برادر من نکن اين کارو !!! با زبون اين خانما نمیشه درافتاد
 ** مرده زنگ میزنه خونه، میگه عزیزم من بعداز ظهر با دوستم میام خونه… زنش میگه خونه ریختو پاشه مرده:میدونم ز
دیشب حال نداشتم بیام پای سیستم البته امشب هم ندارم و خیلی خوابم میاد ولی مجبورم تا نیم ساعت 40 دیقه دیگه که سیب زمینی های غذا هم بپزن به اجبار صبر کنم بنابراين گفتم بیام اينجا تَ تَ تَق تایپ حداقل زمان زودتر بگذره.اين پیرهن رنگین کمونیه رو که خریدم نمی دونستم با چی بپوشم از یه طرفی هم دلم نمی خواست یه چیز جدید بخرم بنابراين گفتم از چیزای قدیمی که دارم باید یه چیزی برای روش درست کنم. 4 پنج سال پیش یه مانتو چین گلدوزی شده خریده بودم که الان دیگه عم
چند وقت پیش دیدم که بچه ها دارن از یه مستند حرف میزنن که برای مهراد هیدنه!
من هیچ وقت از همچین مصاحبه هایی خوشم نمیومد اما اين.!جالب بود!
نمیدونم چند بار از اون روز دیدمش!
وقتی شروع میکنه به حرف زدن میگه که چقد دویدن براش سخت بوده!و شاید سخت ترین کار واسش دویدن بوده!
بعد اخر مستند میره ماراتن!نمیگم مقام میاره و اينا که اصلا اين چیزا مهم نیست!
اين مهمه که میدوعه!کاری که براش سخت ترین بوده!نه دوی عادی!42 کیلومتر میدوعه!
یه سری حرفا میزنه که دوست دار
حتما براتون اتفاق افتاده که سیم سه تارتون پاره بشه . اگر که تعویض سیم رو یاد گرفته باشید . به راحتی خودتون عوضش میکنید . معمولا نوازندگانی که تازه شروع به نواختن سه تار کرده اند با اين موضوع مشکل دارند . و براشون عذاب آوره چون واقعا از درس هاشون عقب می افتند و حالا باید ساز رو ببرن پیش استادشون یا کسی که اين کارو کرده و براشون انجام بده . اما من به شما یاد میدم چطور خودتون به راحتی سیم سازتون رو عوض کنید .
چرا سیم ساز پاره میشود ؟
دوستان در ابتدا ب
اين چندروز چندتا روزنوشت نوشتم اما هر بار به دلیلی منتشرشدن نکردم.الان هم روز نوشت نیست و کمی پراکندگیه : ) احتمالا بعداً برای بعضی مورد ها پست جدا بزنم و توضیح بیشتر بدم.
۱_بعد از قرنها فیلم ندیدن ، جدیداً سریال بچه مهندس رو که پاییز فکر کنم میدادش اما من نگاه نمیکردم دنبال میکنم.امشبش خیلی بد بود :'( بی اختیار و بیصدا برای مادر جواد و جواد اشکام میریخت.جناب برادر دیدم و گفت "بابا فیلمهاين الان بلند میشه (یعنی مادر جواد که مثلا کشته شده ب
انتخاب رشته نکردم و دیگ استعداد درخشان رو کلاً فراموش کردم . یه جورایی ناامید شده بودم.
با اينکه یکی از آشنایان از همین طریق ارشد خونده بود و ایشون گفتن برو، بزن شهرای دیگه و کلی توضیح دادن که از دست نده اين فرصتو. از طرفی یکی دیگه از دوستای خودمم که اون هم مجاز شده بود برای انتخاب رشته خیلی میگفت که بیا دو تایی با هم ارشد بخونیم .اما من همچنان دو دل بودم و باز هم انتخاب رشته نکردم :)) تا مهلتش تموم شد. دوستم انتخاب کرد اما من نه :/ فرداش بهم زنگ زد
میای مینویسی زیر عکس د ورلد ایز تو فاکینگ اسمال فر هر؟نمیفهمم.خیلی سعی کردم اين جمله رو بفهمم اما نمیتونم.دنیا از وقتی که من متوجه‌ش شدم برام خیلی بزرگ بوده و به نسبت حماقتی هم که هر دوره‌ی زمانی با خودم حمل میکردم بزرگ‌تر یا کوچیک‌تر شده.هیچ وقت نتونستم توی``دنیای خودم``زندگی کنم جوری که حواسم به دنیا نباشه.دنیا برای من زیادی بزرگه.زیادی ترسناکه.هرچقدرم که اين جمله‌ی قشنگو زیر عکس نوید محمدزاده بنویسن و هرچقدرم که دلم بخواد اينو تو بیوم
  
  
اپیزود اول :
رفته بود یکی از نمايندگی ها و بعد از کلی راهنمایی که اين چیه و اون چیه (که قبلا خودش همه اونا رو دیده بود) و راهنمایی که باید اين کارا رو کنی فلان قطعات رو از روی یه ماشین دیگه باز کن بیار بذار روی اين یکی ماشین برگشته میگه : " الآن باید سوییچ اون یکی ماشینم بیارم اينو روشن کنم ؟ " :| 
بهش میگم تو با کلید خونتون میتونی درِ یه خونه دیگه رو باز کنی ؟ :|
  
اپیزود دوم :
بهش میگم همه وسیله ها و کابلها رو جمع کن بریم نمايندگی ، برگشته داره
:)

پ.ن : کتابی مگه "." از تاریخ ایالات متحده هم هست ؟ :/
چقدر بد نوشته شده !
چقد پشیمونم که براش وقت گذاشتم !

پ.ن2 : تاهمین چند وقت پیش داشتم با هیجان میگفتم :
وای اين به نظرم خوشگلترین ادم تو کل دنیاست :)
مگه از اين خوشگلترم داریم اصلا ؟ :)
بعد همین پریروز اين قانون شکست :)
خدایاااااا تو کی بودی دقیقا؟ :)
نمیشه گفت خوشگلترین :/
واقعا نمیشه گفت :/
باید گفت جزو خوشگل ها ؟ :/
یه همچین چیزی ؟ :)

پ.ن3 : ما از مشهد میایم و مهموناااااا میان :(
اتاقم کثیفه :(
باید تمیزش
اين روزا، برام روزای عجیبیه. عجیب و منحصربفرد. پر از سرخوشی و تعلیق. پر از امید و ناامیدی. قبل از کنکور میدونستم که تا مدتها ازم میپرسن: خب. چیکار کردی؟ ولی اينقد مطمئن بودم که اگر خوب نباشم بد هم نیستم، که به جواب اين سوال خیلی فکر نمی‌کردم.همیشه توی هر آزمونی که تو عمرم دادم، مهمترین هدفم اين بوده که نارو نخورم. اين که اگه یه درسی رو خوندم و رفتم سر جلسه، هر چقدر که بلد بودم، (حتی خیلی کم) بتونم خوب بیارمش روی صحنه. یعنی از همونی که بلدم بهتری
دانلود در ادامه مطلب .
آخرین تغییرات موجود در نگارشرفع موارد گزارش شده
اضافه شدن دروس پایه پودمانی در شاخه کارو دانش در جداول سیستم
دریافت انتخاب واحد جدید از سامانه سناد که شامل دروس فوق می باشد و عملیات انتخاب واحد و چاپ لیست کلاس و ورود نمرات و چاپ کارنامه سالیانه برای اين دروس فعال شده است.


راهنمای دریافت نگارش:

ابتدا فایل را دانلود کرده , سپس وارد برنامه Helper  راهنمایی  شده و در بخش بروز رسانی سیستم گزینه سوم را انتخاب و مسیر ذخیره سا
واقعا از اين همه زندگی کردن خستم. نمیدونم چه مرگمه. یعنی میدونم ولی نمیدونم چرا کوپن صبرم اينقد زود تموم میشه . چرا تو اين زندگی نکبتی همه هروز هروز هروز هرساعت مثل سگ و گربه و شغال باید ب جون هم بپرن و باز مثل همیشه ی اين روزها آرزوی مرگ آنی کنم.نمیدونم اين زندگی چی بود خدا نصیب من کرد. کمتر نت میام. کمتر اينستا میرم. حالم خوب نیست. اصلا. ابدا. به هیچ وجه. امروز تو حموم باز رفتم زیر دوش ولی نشد که باز عقلم مثل اون روز ب فکرای خوبی برسه و نتیجه مع
سلام
مقدمه اول:
همیشه به خانومم گفتم ازدواج یعنی شروع اختلافا. شما دو تا لیوانو هم که کنار هم بذارید یه جیرینگ صدا میدن اولش. حالا در نظر بگیرین دو تا انسان کاملا متفاوت، با دو تا شخصیت کاملا متفاوت، با دو تا فرهنگ و محیط کاملا متفاوت، دو تا جنس کاملا متفاوت و هزارتا دیگه ازین کاملا متفاوت ها،‌قراره بیان زیر یه سقف و با هم زندگی کنن اونم بصورت مشترک! همینجا عمق فاجعه پیداس که چه مسائلی ممکنه پیش بیاد.
مقدمه دوم:
ازدواج پیوند دو نفر نیست. ازدوا
عمه یاسمن، عمه یکی از دوستای نزدیکمه و خیلی گردن من حق داره؛ خیلی کم‌سن‌وسال‌تر از چیزی که هست نشون می‌ده، خیلی شادوشنگوله و همیشه بوی شکلات می‌ده؛ همیشه مانتوی بلند و مشکیِ گشاد می‌پوشه با کتونی‌های رنگ‌ووارنگ و یه کیف زنونه بزرگ؛ به نظرم حتمن یه نفر باید بهش بگه که چقدر ترکیب اون نوع کتونی و مانتو مسخره به نظر می‌رسه؛ هر سالی که می‌بینمش از سال قبلش چاق‌تر و گنده‌تر شده و البته پخته‌تر و سنگین‌تر؛ خیلی خوش‌اخلاقه و خیلی به من محب
وَأَنْفِقُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَلَا تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَى التَّهْلُکَةِ وَأَحْسِنُوا إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ ۱۹۵بقره
و در راه خدا انفاق کنید و خود را با دست ‏خود به هلاکت میفکنید و نیکى کنید که خدا نیکوکاران را دوست مى دارد.

فراموش نکن
تمام سرمایه زندگیت دعای خیر والدین است.
کمترین قدردانیت اين است
که دوستت دارم هایت را از آنها دریغ نکنی.
ما انسان ها گاهی اونقدر خودخواه میشیم که حتی اين خودخواهی به خودمون هم رحم
خب اين یه چالش جالبه بنظرم که به دعوت جناب هاتف منم دوس داشتم شرکت کنم:)
البته بنظرم اين عادات و رفتارا بیشتر از عجیب بودن منحصر به فردن.
1) من تا به حال توی کل عمرم به خیارشور و ترشی و زیتون و مشتقاتشون لب نزدم و به شدت متنفرم ازشون:/
2) عادت دارم یه وسیله ای که جدید میخرم اول دل و رودشو بریزم بیرون ببینم داخلش چه خبره، بعد سرِهمش کنم و ازش استفاده کنم.
3) اگه یه لباسو واسه چند لحظه ام تنم کنم و در بیارم حس میکنم کثیف شده و باید شسته بشه.
4) خیلی روی ب
نصفه شب ها،همه چیز فرق می کند.انگار اصلا در دنیای دیگری هستم که به دنیایی که قرار است بعد از طلوع خورشید ببینم چندان ارتباطی ندارد،شاید بهتر است بگویم هیچ ارتباطی ندارد.نصفه شب ها دیگر آن دغدغه های بیهوده ی روزانه خبری از آدم نمی گیرند.نصفه شب ها همدمت به جای صدای بلند تلویزیون،صدای جیرجیرکی است که بی وقفه می خواند.
نصفه شب ها اانسان بیشتر به  گذشته فکر می کند.یاد همه ی رفقایی می افتد که خیلی وقت است از آنها خبری ندارد.حتما خوشحالند که خبری ن
امروز سرگرم اتاق تمیز کردن بودم به گلام آب دادم غذا درس کردم ،مامانم مثل همیشه سرم غر میزد جوابشو ندادم با سیم هندزفری منو زد ولی بخاطر پرتاب بدش خورد به تخم چشمام که بسته بود ، درد نداشت ولی خودمو زدم به موش مردگی اون بیچاره هم فکر میکرد چشمام چیزیش شده ولی وقتی دید دارم میخندم با خنده اتاقم بیرون رفت
 امروز  یک سال شد . ۲۰ سالگی ازدواج کردم ،۲۲ سالگی طلاق گرفتم شاید عنوان مطلب برای خیلی از افرادی که اين پستو میخونن عادی باشه ولی برای د
موکل
  موکل چیست ؟
هرگاه انسان از موجودات ماورایی برای انجام کارهای خاص کمک میگیره و از اونها استفاده میکنه میگیم موکل داره .
انواع موکلین:
1- موکلهایی که از دسته فرشتگان یا ملائکه و ون هستند:
موکلهایی که از جنس ملایکه هستند بدست آوردنشون بسیار سخته و میشود گفت غیر ممکن میباشد. و شخصی که بخواهد اين کارو انجام بده باید آدم بسیار مومن و معتقدی باشه و همه حسنات اخلاقی رو داشته باشه .
2- موکل هایی که از دسته جن هستند:
موکل هایی از جنس
پسر من دوباره تیپ شخصیتی دارم ازمون میدم بعد هی ویژگیاشو میخونم هی عاشق خودم میشم :| با اينکه میدونم اصلا معلوم نیست راسته یا نه و همش چهارتا شخصیتی که داشتم باهام مشابه بودن، ولی در آن واحد وقتی یکیشون در میاد با همون بیشتر حال میکنم! بعد اون راسته یا نه رو برا آدمای معروف تیپش میگم. خب بهتون تبریک میگم، شما یه ادمی رو دارین میخونین که دو درصد جمعیت رو تشکیل میده جان اف کندی هستم، ژان پل سارتر هستم! (میگم چرا نظریات اين بشر اينقدر به من حال مید
حق مالکیت در علوم اقتصادی به ساختارها و نهاد های رسمی و غیر رسمی گفته میشود که بصورت اجتماعی اجرا گشته و طبق آن تعیین میگردد که یک کالا یا عامل تولید چگونه استفاده شده و مالکیت بر آن به چه شکلی خواهد بود. مالکیت بر منابع می تواند خصوصی، گروهی (انجمنی) و یا دولتی باشد. حق مالکیت بعنوان یکی از جنبه ها و صفات کالای اقتصادی می تواند در نظر گرفته شود. اين صفت خود شامل چهار جزء میگردد:
1- حق استفاده از یک کالا ( تا جایی که با حق مالکیت دیگران تداخلی نداش
بسم الله الرحمن الرحیم
ما آدم ها دوست داریم موفق شیم؛ فرد مفیدی باشیم و خلاصه وقتی کار میکنیم یک احساس غرور و لذتی به ما دست میده که در اون تنبلی کردن نیست. برای رسیدن به عادت خوب یکسری کارها باید انجام بدیم که در ادامه توضیح خواهم داد.
 
اول از همه به یک شبهه و ابهام پاسخ بدم.بعضی ها میگن:
ما نباید به هیچ چیز عادت کنیم. عادت خوب نیست. نماز از روی عادت به درد نمیخوره و .
اين حرف اگه ازش بد برداشت بشه خطرناکه. زندگی انسان رو عادت ها تشکیل میده و کسی
چرا اينطوریه از یه طرف خوشحالم شوقی دارم میدونم تازست
اينکه امیدی هست
سمت ها کار خدا رو میبینم

از یه طرف هم اونقدر ناراحتم قلبم می سوزه میگیره که .
بگذریم حرفهام رو به وقتش یه جای دیگه میزنم
هر چی خدا بخواد .
اما مگه دارن کجا زندگی میکنن حتی اون مذهبی هاشو میگم
چقدر سخته فهمیدن محیط , بروز موندن, شرایط
فهمیدن اينکه باید چطور مسئولی بود انقدر کتاب هست حداقل باید از یه جایی رفرنس داشته باشی یا از تعقلت یا از کتابی چیزی
چه مانعی هست چه سدیه ک
دیشب رفتیم سینمامن و مامان و خاله کوچیکه و دخترخاله و پسرخاله و پسرداییم
عصری با مامان رفتم و بالاخره فریم عینک خریدم و سفارش شیشه ی جدید دادم.دیگه داشت اذیتم میکرد عینکم.مخصوصا وقت رانندگی شب
تا رسیدیم مغازه گفتم فلان مدل فریم میخوامرنج قیمتی خواست که گفتم و بعد چند تا صفحه چید روی میزچند تا هم روی پیشخان.یکی دو تاش فقط مورد پسندم بود همه فریم های درشت بودن و من فریم بزرگ دوس ندارم دیگه رفت و از توی یه کشو چهار تا عینک آورد
یک:
تمرین بردباری تو . از حد مرگ من .گذشت!
بس است!شروع کن مسابقه ی وفاداری!.
دو:
هنوز بوسیدن روی تو . تلاش من است .
حتی اگر چهار پایه ی زیر پای من .خالی شود .بمیرم!
سه:
دوختی قلبم را به سینه ات ده سال پیش!
با پیرهن فرم!درکارخانه ی عشق . رئیسی!
چهار:
اندام روح تو .روی دریاچه وحشتم بود!
سپید نورانی .رقصنده .مثل ماه!
پنج:
پیچ کن!دستهایم را به دیوار مثل قاب عکس .
تا نگهدارم .خودم را میان دیوارهای تو.
شش:
مزار شش گوشه ات .به گرمی مکه!.
خدای را می شو
سلام :)
شده تا حالا وقتی یه اتفاق بد براتون میوفته برای بار چندم، به خودتون بگید از شانس منه؟ من بدشانسم من دستم نمک نداره؟
من دارم سعی میکنم اين جمله رو از زندگیم حذف کنم چون فکر میکنم با گفتنش فقط دارم از زیر بار مسئولیت اون اتفاق که باعث وبانیش بی دقتی و سهل انگاری من بوده شونه خالی میکنم.
مثلا من سه بار در زندگی تجربه زندگی در خوابگاه رو داشتم، یکبار در دوره کارشناسی به مدت یک ماه، یکبار در دوره کارشناسی ارشد که فقط آخر هفته ها میموندم و به
گاهی پیش میاد که زمان یه امتحان مهم رو فراموش میکنید، یا آنقدر درس خوندن رو عقب میندازید که دیگه زمانی براتون نمیمونه، خیلیا هم که به اصلاح شب امتحانی هستن و آسمونم زمین بیاد فقط شب امتحان درس میخونن، اما چطور شب امتحانی درس بخونیم؟ 
بخش اول : ایجاد یک محیط مطالعه مناسب
 

1- یک مکان برای مطالعه پیدا کنید. 
دنبال یه محیط مناسب برای مطالعه باشید، طوری که حواس پرتی نداشته باشید و فقط روی درس تمرکز کنید.
 
2- تمام وسایل ضروری را کنار خودتان
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب