نتایج پست ها برای عبارت :

هامه ناوزندان حکمم اعدامه

سلام 
سلام میکنم به اندازه تمام سال های دوری
با اینکه دوتا بچه دارم اما ته خوابهای خوشبختیم خواب بچه گی هامه
 
خواب وقتی که بچه بودیم،وقتی همه چیز چرخ میخورد تا به زمین برسه
فقط تو خداب بچه گی هامه که ضربان قلبم گلوم گلوم حس میکنم
همیشه قبل اینکه فحش بدیم اگه به چندتا چیز فکر کنیم میبینیم اون فحش داریم به خودمون میدیم ینی چی؟ ینی اینکه من اگه به عشقم فحش بدم دارم به خودم فحش میدم یه مثال کوچولو میزنم (ببخشید) مثلا وقتی من بهش بگم "آشغال" خودم زیر سوال میرم چطور؟ من دارم با همین "آشغال " زندگی میکنم باهاش خوشی و بدی میگذرونم همسرمه . همین آشعال پدر بچه هامه خلاصه که هرچی توهین کنیم به خودمون کردیم.
یه مشاور میگف حتی با همسرتون جلو بقیه یا تو پارک بگو مگو نکنین بزارین تو خلو
ته دلم خالیه. احساس میکنم جا موندم از رویاهام. نه تنها حس می کنم از بقیه هم سن و سالام عقب افتادم هر چند ممکنه تو ظاهر این جوری به نظر نرسه ولی خوب حسه دیگه، چه میشه کرد؛ احساس می کنم از خود قبلم هم عقب افتادم. حس پسرفت می کنم.
یه ناراحتی ته ته دلم هست، نمی دونم چیه اصلا.
بعضی وقتا همه چی رو میندازم گردن شرایط زندگی ام، ولی بعد به خودم میام؛ میگم نه واقعا تقصیر خودمم هست. ولی خوب که چی؟ احساس الانم تقصیر خودم بوده؟ خوب چیکار کنم؟ الان رو چیکار کنم
حقیقتش حالا که اینستا و تلگرام و توییترم بلاکه:( دلم میخواد اینجا بیشتر حرف بزنم. حرف خاصی ندارم. ولی همش اینجا رو باز میکنم و از کامنتای شما ذوق میکنم:)
مرسی که همچنان هستید و میخونید. 
امروز از صبح کسلم! ساعت ۱۱ به زور بیدارم کردن! و تنها کاری که انجام دادم، خوندن مثلث فمورال و اجزاش مثل شاخه های شریان و عصب فمورال بوده:/ این هفته باید آناتومی اندام رو تموم میکردم ولی حتی اندام فوقانی رو شروع نکردم:/ و اندام تحتانی رو هم حتی نصف نکردم:| . فیزیولو
سلام 

فردا صبح ساعت 6:30 قراره بریم کنکور بدیم :) خیلی آماده ام خخ البته میدونید تا امروز یادم نمیاد برای یک امتحانی من استرس داشته باشم کلا بی خیال بودم برای همین اینم اینطوری 
از درس ها هم با اینکه یه کلاسی هم رفتم ولی فقط زبان تخصصی رو آماده ام بقیه اش هم زیر 50 درصد 
این اینجوری از اونور هفته بعدش نمایشگاه کتاب هست که دانشگاه هم خودش میبره ولی با اونا نخواهم رفت 
خودم حالا اگه یکی هست اون بیاد با اون اگه نه که خودم میرم 
:)) اونی هم که قراره بیا
ایستاده و نشسته و لمیده و یا در کافه های سده بیستم میلادی،"خرد در تاریخ بشر نقشی بسیار مشکوک بازی کرده1".
همچون تخته سنگی رها شده از دستان سیزیف میغلطی و میغلطی و میغلطی و مهر تأییدی بر این دور باطل خواهی زد.کدام شکاکِ عصیانگری بر این حقیقتِ ناحقیقتِ ارسطویی چون خدایان لرزه بر پیکره این هستی خواهد انداخت؟
تو چون ققنوس از نو متولد خواهی شد.
***
امشب بعد مدتها رفتم بیرون که البته دوستم از کرج اومده بود (حدود سه هفته ای بود که از خونه بیرون نرفته ب
حقیقتش یه سری تغییر و تحولات عجیب داره در من رخ میده
که دلیلش رو خودم هم درک نمیکنم.
شاید به خاطر تغییر محیطه.
اتفاق و تغییر خاصی توی زندگی من داده نشده به جز کوچ کردنم به این شهر.
یکی از اشناهام توی تورنتو زندگی میکنه
بهم گفت خوب کردم کوچ کردم.
گفت یه جا موندن ادم رو روانی و راکد و ساکن میکنه.
شاید از اثرات کوچ کردنه.
من قبلا ور و بریام برام بعضیاشون مهم بودن.
رفتاراشون رو انالیز میکردم که خودم چیز یاد بگیرم.
الان کمتر کسی برام مهمه.
کلا انگار گذش
شنیدم تو فصل جفت‎گیری، ملکه‎ی زنبورها از
کندو می‌آد بیرون و شروع می‌کنه به پرواز کردن، چندین زنبورِ نر، که خواستگارش
باشن، هم دنبالشن. ملکه ـ خب می‌دونین دیگه، بزرگ‌تر و قوی‌تره ـ اون قدر پروازش
رو ادامه می‌ده تا این زنبورها یکی یکی می‌افتن و فقط یکی، که از همه قوی‌تره، می‌مونه.
اون وقته که با هم به کندو برمی‌گردن و نسلِ بعدی زنبورها شکل می‌گیره. من هم باید
بین سیامک و امیرعلی یکی رو انتخاب می‌کردم. تصمیم گرفتم بهشون بگم که آخر هفته
سلام:)
کم کم دارم به دوری از مخاطب عادت میکنم، البته کلا من ادم خیلی وابسته ای نیستم، یعنی توی ابراز احساسات همیشه گند میزنم و کند عمل میکنم. تی ارتباط فیزکی لنگ میزنم مثل بغل کردن وبوسیدن و. دست دادن رو ترجیح میدم. اونم خودشو با کار کردن خفه کرده رسما، چون به اون کارش به چشم فرصت نگاه میکنه و خوب داره جلو میره. جوری که مدیر شرکت میسپاره بهش و میره مسافرت یا برای انجام ماموریت شهرستان. کلا ادم قابل اعتمادی و هرجا میره خوب میتونه اعتماد بقیه رو
من همه چیز رو به آقای بازپرس هم گفتم. چیزی دیگه ای ندارم. یعنی اصلاً دیگه چیزی نمونده بگم. اما حالا که این همه آدم اینجا جمع شدن و اینقدر مشتاق شنیدنن میگم. (مکث طولانی) انگار مجبورم که بگم. ما، یعنی من و همسرم، از دو هفته قبلش واسه ی یه سفر چند روزه برنامه ریزی کرده بودیم. می خواستیم با قطار بریم شمال. اوه راستی … سلام آقا! من بازم متأسفم که همسرتون و فرزند توی شکمش فوت کردن. واقعاً متاسفم. توی این شونزده ماه و بیست و پنج روز هر بار دیدمتون همین ر
پیش‌حرفی: چهارشنبۀ پیش آخرین روز کاری من توی مؤسسه بود، کلید رو تحویل دادم، وسایلم رو کامل جمع کردم و خدانگهدار؛ البته به خدانگهدار رسیدن انقدر ساده هم نبود، نه از طرف من، نه مؤسسه. این پست هم قراره یه‌کم دربارۀ همین حرف بزنه.
حرف اصلی: مدتیه برای انتخاب‌های مهمم به این توجه می‌کنم که هزینه و درآمدم و درنتیجه سود و زیانم به چه شکله. دربارۀ این اتمام همکاری با مؤسسه هم همین دو دو تا چهار تا رو کردم. هزینه و درآمد‌هام دو بخش بودن؛ مالی و غیرما
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب