نتایج پست ها برای عبارت :

هر کی میپرسه میگم مرده برام این طرفا نیست میدونی تو دل واموندم ولی این خبرا نیست

چرک مرده شدن یه اصطلاحیه که برای لباس ها یا به طور کلی پارچه ها به کار میره وقتی که از یه لکه ای که روی یه پارچه ست مدت زیادی بگذره و اون لکه به بافت پارچه بشینه پاک کردنش سخت تر میشه .
حالا شما قلب و روح بشر رودر نظر بگیر روزانه چقدر اين اتفاق براش میافته؟  هرکدوم ما چقدر زخم های قدیمی روحمون چرک مرده شدن؟ 
خلاصه که روحتون چرک مرده نشه عزیزانم لباس فدای سرتون .
 از تو می‌پرسم، ای اهورامی‌توان در جهان جاودان زیست؟(می‌رسد پاسخ از آسمان‌ها)‌:- هر كه را نام نیكو بماند،                            جاودانی است از تو می‌پرسم، ای اهوراتا به دست آورم نام نیكوبهترین كار در اين جهان چیست؟(می‌رسد پاسخ از آسمان‌ها)‌:- دل به فرمان یزدان سپردنمشعل پر فروغ خرد راسوی جان‌های تاریك بردن از تو می‌پرسم، ای اهوراچیست سرمایه رستگاری؟(می‌رسد پاسخ از آسمان‌ها)‌:- دل به مهر پدر آشنا كندین خود را به مادر ادا كن ای پدر، ا
چند مرده حلاجی؟
ریشه اين ضرب المثل برمی‌گردد به ماجرای  حسین بن منصور حلاج که بخاطر عقایدش دو دستان او ،سپس چشمان  و بعد زبان و سرش را بریدند و در آخر هم به آتش کشیدند. 
امروزه وقتی از پایداری و استقامت کسی سخن می گویند گفته می شود، چند مرده حلاجی؟یعنی ببینیم تاب و توان تو چقدر است؟
راستش اصلا نمیتونم دیگه به هیچ پسری اعتماد کنم اصلا وقتی میگه دوست دارم خندم میگره 
ببخشید ولي بران غیر قابل باور شدن
مهر پارسال یادتونه مریض شدم ۲۰ روز من همش بیمارستان بودم
امسال هم همینجوری شدم
اصلا من هر موقع میخوام درس بخونم اينشکلی میشم
چ خبرا دوستان؟؟
از یجایی به بعد 
ترک کردن یا حذف کردن چیزایی دوسش دارم و داشتم 
برام مهم نيست 
قبلا برام مهم بود ٬ نگهشون میداشتم ٬ چندین و چند سال 
مثل نامه ها ٬ مثل وسایلی که دوست داشتم ٬ مثل خیلی چیزای دیگه 
نمی‌دونم چیشد . 
اون بخش از احساساتم رو از دست دادم بابت نگهداریشون 
اون وبلاگ بیانم که توش شعر می‌نوشتم رو حذف کردم 
نامه ها رو سوزوندم 
با آدمایی که آشنا میشدم و دوسم داشتن ٬ خیلی راحت ترکشون کردم .
هیچی برام مهم نيست
لاک فیروزه ایم یه مدتیه سفت شده و نمیشه ازش استفاده کرد :( دلم گرفته ، یعنی دیشب ن حالمو گرفت ، اين هفته خوب شروع شده بود ولي مثل اينکه من نمیتونم چند روز پشت سر هم خوشحال زندگی کنم ، دلم  یه لاک آبی کمرنگ که حالت صدفی داشته باشه میخواد :(
+: ميدونيد ؟ مهم نيست که یه دختر 23 ساله در مقابل یه پسر 15 ساله تو اين جامعه حرفش خیلی بی ارزش تره ، برام مهم نيست کسی جنس مونث رو آدم حساب نمیکنه ، برام مهم نيست دنیا چقدر حق دختر ها و زن ها رو خورده ، برام مهم نيست
&
بعضی وقتا انقد حجم داده های ذهنم زیاد میشه و موضوعاتی که برام قابل فکره و پرونده شون تو ذهنم بازه زیاده که دلم میخواد از اينهمه کثرت بمیرم احساس میکنم الانه که دیوونه بشم
بعد اين وسط بی خیالی رو خدا اصلا واسه من آفریده.ميدوني که چی ميگم
داشتم فکر میکردم یکي از بزرگترین بدبختی های اجتماعی ما بازیگران زنمون هستن نوعا بی مغز بی حیا و نخود هر آش
بعد فکر کردم چرا صدا و سیما چهارتا بازیگر خوب انقلابی تربیت نمیکنه که محتاج اين افریته ها نباشه،بعد دیدم کمتر زن با حیا و درست حسابی ای حاضره بازیگر بشه!والاع
البته بازیگر زن خوب هم داریم ،کلی عرض کردم
*مرده شور اشاره به داستان مرده شوری که اينهمه مرده می‌شست و دریغ از تذکر و باد مرگ،بازیگرا هم از اين جهت که اينهمه دیالوگ اخلاقی میگن و
تعبیر خواب نان گرفتن از مرده
در اين مطلب از سایت جسارت می خواهیم در مورد تعبیر خواب نان دادن و نان گرفتن از مرده صحبت کنیم.شاید شما هم عزیزانی را داشته باشید که در قید حیات نيستند و اين خواب را دیده باشید.
تعبیر خواب نان گرفتن از مرده چیست
آن گونه که از تعبیر بزرگان تعبیر خواب بر می آید دادن هر چیزی به مرده بد است و گرفتن هر چیزی نیز خوب است.یعنی اگر ما در خواب به مرده نان بدهیم خوب نيست و گرفتن نان از مرده بسیار خوب است.
حضرت دانیال معتقد است ک
گرفته مه همه ی جاده را ـ مشخص نيستکه صاف می شود آیا هوا ؟ـ مشخص نيستچطور باید از اين راه مه گرفته گذشتاز اين مسیر که یک ردّ پا مشخص نيستو من چقدر در اين مه به گریه محتاجمنمی شود که ببارم. چرا؟ مشخص نيستچه حسّ خوبِ غریبی ؛ به جستجوی خودتشبانه راه بیفتی . کجا؟ مشخص نيستو تا همیشه از اين شهر مرده کوچ کنیو دورِ دور شوی . دور. تا . مشخص نيستدرست می روی آیا ؟ و یا . نمی دانیصحیح می رسی آیا ؟ و یا . مشخص نيست. کسی شبیه نسیم از کنار من رد شدغریبه بود
درد حجران دلم میکشد و زنده نگه میدارد
خدا مرده تنی را ز مرده دلی به میدارد
حضرت عشق بگفتا گر دیوانه شوی
تورا از همه عالم نگه میدارد
صد حیف اگر قلب مرا مرده فکندند ولي
عاشقان را به ابد زنده نگه میدارد
ای عشق بسوزان که نیرزد دیگر
او دم بی عشق را گنه میدارد
ظلام،گر همه عمر بماند بی عشق
میخانه عشق را خانه نگه میدارد
حس میکنم دلیل سرد شدن اعلا باهام بخاطر اين نيست که بهش گفتم برای یه مدت صلاح نيست باهم در ارتباط باشیم 
دلیلش رل زدنشه ! مثلا خب بلخره جی افش خوشش نمیاد ایشون با اکس گرل فرندش صمیمی باشه ! هوم ؟ 
هی ميگم از خودش بپرسما ، یادم میره ! زمانی یادم میفته که برام مهم نیس چیه دلیلش :| 
عای شود اسک هیم اور نات ؟ 
می‌خواهم برایت بنویسم اما واژه‌ها از قلمم می‌گریزند، جمله‌ها نیمه‌کاره می‌مانند و حرف‌ها ناگفته. دیگر نمی‌توانم از چشمانت بنویسم. اعتراف تلخی است اما انگار تو در من مرده‌ای. قلبم تاریک‌خانه‌ای شده بی‌فانوس؛ می‌تپد اما گرم نيست. خیال آمدنت از سر اين همواره مست بیدل، پریده. دیگر به اين فکر نمی‌کنم که کجایی، دیگر به اين فکر نمی‌کنم که می‌شود از خط لبخندهایت شعر نوشت، دیگر به اين فکر نمی‌کنم که من چقدر کنار تو زیباترم. رهایت کرده‌ام
با آقای الف برای تدریس صجبت میکنم و ميگم هرچی زنگ زدم برای مدرک TTS کسی جواب نداد،میگه منظورت TTC بود؟گنگ نگاش میکنم و ميگم مگه نگفتم TTC؟
زنگ زدم آژانس بیادبرم باشگاه میخوام برم پشت اداره پستميپرسه کجا میرید؟ميگم پشت هتل پارس!میگه هتل پارس؟ميگم اهان نه ببخشید منظورم اداره پسته پیش خودم ميگم هتل پارس از کجا اومد تو دهن من؟
زنگ زدم بعد کل چرب زبونی راضیش کردم توی گروه مشاورشون عضوم کنه،میگه خانم ق کد بورسیتو بفرست برام ميگم چشم چشم الان کد پست
در اين روزگاری که زمان بی برکت شده و عمر به چشم برهم زدنی می گذرد، اگر در شهرهای بزرگ زندگی می کنید و هر روز بخشی از عمر گرانمایه را در ترافیک هستید، با گوش دادن به  پادکست»، لحظه های مرده ی خودتان را زنده کنید، شکر خدا اين قدر پادکست ها موضوعات متنوعی دارند که یقینا موضوعی باب طبع شما پیدا خواهد شد.
شما چه پیشنهادی برای مدیریت بهینه زمان دارید؟ 
آهنگای لینکين پارک رو که گوش میکنم یاد گذشته و مخصوصا اون یه سال کوفتی میفتم که زندگی رو کوفت خودم و عزیزترین آدمای اطرافم کردم.
فکر میکردم که سر اين انقد برام غمگینه که منو یاد اونموقع میندازه، ولي نه داره حرفایی رو میزنه که یه عمره دارم تو ذهنم فریادشون میزنم. سرکوبشون میکنم و کنارشون میزنم. ولي فقط ذره نمک لازمه که زخمش اونقد بسوزه که همه چی از جلو چشام بگذره. 
راستش ميدوني از همه بیشتر چی ازارم میده؟ انتظار زیادم از خودم. 
اين که میدونم ا
یک خطاهایی در زمینه شماره زدن اسامی پستها رخ داده که به اين دلیل شماره ها به هم ریخت که من حال ندارم درستشون کنم

پریشب یه خواب باحالی دیدم که گفتم بنویسمش اينجا
خواب دیدم یه خواستگار برام اومده، در واقع پدر پسره و خانوادش
بعد از آپشنهای پسره اين بود که مقاله آی .اس. آ.ی داشتش
و اينکه از یه دانشگاه ام./ریک.ایی پذیرش داشت یا در حال تحصیل اونجا بود
که خب من با شنیدن اين آپشنها با خودم گفتم خب بله رو ميگم دیگه 
حالا حتی قیافه یارو رو هم ندیده بودم
یع
× و بالاخره روز موعود رسید. اسباب کشی. اگر خدا بخواد امشب وسایلم رو میبرم جای جدید. البته که هنوز توش پر از کارگره و جا هنوز مرتب نيست و ممکنه چند روزی رو توی یک آشفته بازار به سر ببرم، تنها دغدغه ی من اتاقیه که باید دو تخته باشه و هنوز آماده نيست و کلی آدم براش دندون تیز کردن. کله ی صبح رفتیم اسمامونو چسبوندیم به درش ":)))) ولي خب دیگه خوابگاهه و قانون جنگلش.
×× روم نمیشه بگم ولي ميگم، برام دعا کنید به انرژی مثبتش احتیاج دارم.
دیروز به دلم افتاده بود به دوستم پیام بدم خب به حرف دلم گوش کردم و پیام دادم و حرف زدیم که چه خبرا چیکارا میکنی و اولين سوالش اين بود لیلا کار پیدا کردی؟ و جواب من نه کو کار هرجا رفتم چون سابقه هیچ کاری ندارم همش میگن زنگ میزنیم و بعدشم هیچ خبری نمیشه؛ یهو گفت افسردگی گرفتم لیلا، گفت مامانش گفته برو بیرون و تا کار پیدا نکردی نیا خونه!!! 
بعد بهش گفتم اينستا نصب کردم و آی دی پیج طراحی و شخصیشو برام فرستاد رفتم فالوش کردم و داشتم کاراشو میدیدم و لذ
آقا یه هفته مونده
من قلبم داره منفجر میشه!
از استرس
آره دیگه
همین



برام دعا کنین خوب بدم!
خاسدین برا حال روان پریشمم دعاکنین ولي من همینجوری بیشتر میپسندم ک خب صد البته نظر شما ام برام مهمه!
چی دارم ميگم
نمیدونم آقا ولم کنین فلن تا آخر همین هفته
ایشالا خوب میشم.
بعدم اينک
چرا انقد اين پستای اخیرم رو عصاب بوده!
رو عصاب شماهاعم بوده؟!
ببخشید خلاصه!
خب دیگ من برم استرس دارم✋
اينقده از پستای اخیرم زدم که نمیدونم ایا میشه جبرانشون کرد یا نه از قرارام و حرفام با ا.م و اتفاقایی که افتاده و بیدار شدن از خواب غفلت،از ف.ح خیلی دلخورم خیلی خیلی خیلی،وقتی به کاراش فکر کردم غمم گرفت دلم شکست،من اشتباه های زیادی توی انتخاب دوست کردم.یه چندتا کتاب خریدم بعدا براتون ميگم.
نمیخوام بگم چیشده و چرا دارم اين حرفارو میزنم،دیدین امسال هم نتونستم برم نمایشگاه کتاب تهران؟،دنبال کارم،نمیخوام بشینم تو خونه و الکي الکي وقتم تلف شه،ف
از همین تریبون یه سلامی میکنم به اون آقایونی که تا وقتی میبینن یه خانومی در حال تعلیم رانندگیه از عمد یکاری میکنن اونو بترسونن بعد میان تو صورتش نگا میکنن
هی اقا صدامو داری؟؟ چند وقت بعد منتظرم باش چنان راهتو سد کنم که پشت فرمون اونقد بوق بزنی جونت دراد،اها شبم منتظرم باش نور بالا رو بزنم صاف بیوفته تو چشات کور شی به حول و قوه ی الهی که برا یه نابلد زورتو به رخ میکشی مریض بازی درمیاری. با یک انسان فوق کينه ای طرفی!
منتظرم باش داداچ ☺
امروز م
بِ من كششِ اينهمه بی مهریُ نداره، عینِ برجِ زهرما میمونه، یه جو منطق تو وجودش نيست، همه یِ حرف هاشُ براساسِ نظریه هایِ شخصی با تحكم میخواد به كرسی بنشونه، دِ هركس یه اعتقادی داره پدرِ من، ولم كن، كاری نكن عینِ بعضی ها ارزویِ مرگتُ كنم، تو باید ازون دخترهایی میداشتی كه پدرشونُ میشورن میذارن كنار، نه منِ بدخت كه هرچی تا الان گفتی گفتم چشم، چشممُ رو همه یِ علایقم بستم، بازیگری نمونه یِ بارزشِ، كه به خاطرِ افكارِ پوسیده یِ تو كه هر كی بازیگر بش
بسم اللهمی‌خواهم به شمال مملکت بروم، سفیر #انگلیس اعتراض می‌کند؛ می‌خواهم به جنوب بروم، سفیر روس اعتراض می‌کند. ای مرده‌شور اين سلطنت را ببرد که #شاه حق ندارد به شمال و جنوب مملکتش مسافرت نماید!ناصرالدین شاه قاجار(تاریخ ی معاصر ایران، سید جلال‌الدین مدنی، ص۷۱ - به نقل از حدیث پیمانه، حمید پارسانیا)
پ.ن. هیچ. دم بچه‌های  عزیز» سپاه گرم. العزة لله و لرسوله و للمؤمنین.
بِ من كششِ اينهمه بی مهریُ نداره، عینِ برجِ زهرمار میمونه، یه جو منطق تو وجودش نيست، همه یِ حرف هاشُ براساسِ نظریه هایِ شخصی با تحكم میخواد به كرسی بنشونه، دِ هركس یه اعتقادی داره پدرِ من، ولم كن، كاری نكن عینِ بعضی ها ارزویِ مرگتُ كنم، تو باید ازون دخترهایی میداشتی كه پدرشونُ میشورن میذارن كنار، نه منِ بدخت كه هرچی تا الان گفتی گفتم چشم، چشممُ رو همه یِ علایقم بستم، بازیگری نمونه یِ بارزشِ، كه به خاطرِ افكارِ پوسیده یِ تو كه هر كی بازیگر ب
من همون بیچاره ایم که با 86 درصد زیست و با73 درصد شیمی قراره پشت کنکور بمونم
خدایا خیلی درد داره خیلی 
خیلی درد داره 
هیشکيو ندارم کنارم باشه 
همش باید درد بکشم و درد بکشم 
انقد درس خوندم نیمه نابینا شدم 
خداا چرا انقد نفس کشیدن درد داره؟ 
چرا انقد زندگی کردن درد داره؟ 
دو سال  بدترین دردارو به جون خریدم دو سال تا مغز استخون درد کشیدم 
هنوزم ادامه داره 
همش به خودم ميگم محکم باش دختر محکم باشه دیگه چیزی نمونده 
ولي حقیقتش اينه که اين دردا هیچ
داشتم وب فاطمه رو می خوندم؛ پستش راجع به کم رویی و اينا بود. بعد یاد یه خاطره ای افتادم. من علاوه بر کم رویی یه مشکل دیگه هم دارم؛ نمی دونم می شه اسمش رو گذاشت مشکل یا نه ولي عموما کم برام سوال پیش میاد و  تو دوران دانشگاه اگر هم پیش میومد، بیشتر سعی می کردم خودم برم دنبالش و دیگه اگه خیلی برام مهم می شد مجبور می شدم که از اساتید بپرسم :/ یه بار برای اينکه به خودم  ثابت کنم نه اينجوریام نيست که دلیل نپرسیدن سوالام (البته اگه سوالی موجود می شد :دی) ف
نوشتن برام مثل بیل دست گرفتنه . در حقیقت خودکار اين نقشو برام ایفا میکنه.
وقتی سراغ نوشتن میرم انگار یه بیل دستم میگیرم  و همه ی اون چیزایی که سعی داشتم دفنشون کنم میریزه بیرون .
هرچیزی  که میخواستم محو بشه،جلوی چشمم میاره
گاهی فکر میکنم دچار نوعی خودآزاریم که سراغش میرم
محل خاک برداری اينجا نيست  
یکي از محل های خاک برداری نزدیک به یه ساله که اينجاست دوتای دیگه در دسترس نيست هر کدوم در دسترس باشن با بیل  گرامی سراغشون میریم .
عاشقان را خوشدلی تقدیر نيست با چنین تقدیر بد تدبیر نيستمست ومخمور وخراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم کم شدم آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را عاشقی را دیر فهمیدی چه سود عشق دیرین گسسته تار وپود گرچه آب رفته باز آید به رودماهی بیچاره اما مرده بود  
دیگه نه محبت آدم ها برام مهمه و نه دشمنیشون.
باهرکس حد و حدود رو رعایت میکنم و هرگونه حس بدی رو رها میکنم و همون لحظه که میخوام حرص بخورم ميگم که خدا اين جنگ کار من نيست سپردمش به خودت و سکوت میکنم.
کتاب اسکاول شین اوایلش جذبم کرد وسطاش افت انرژی رو سبب شد و حالا در انتها داره تازه با جملات و فرهنگ و ادبیات ما همخوانی پیدا میکنه و میشه حرفاشو باور کرد.
دیر گاهی است در اين تنهاییرنگ خاموشی در طرح لب است.بانگی از دور مرا میخواندلیک پاهایم در قیر شب استرخنه ای نيست در اين تاریکيدر و دیوار بهم پیوستهسایه ای لغزد اگر روی زمیننقش وهمی است زبندی رستهنفس آدم هاسر بسر افسرده است .روزگاری است در اين گوشه پژمرده هواهر نشاطی مرده استدست جادویی شبدر به روی من و غم میبندد.میکنم هرچه تلاشاو به من میخنددنقش هایی که کشیدم در روزشب زراه آمد و با دود اندودطرح هایی که فکندم در شبروز پیدا شد و با پنبه زدوددیرگ
سرم رو برمی‌گردونم و اون گوشه می‌بینمش. خیلی دوره، خیلی‌خیلی دور و حالا حالاها مونده تا به اين نزدیکي‌ها برسه؛البته هرقدر نزدیک شه بازم اندازۀ یه دنیا ازش دورم. مثل اونایی که تا چند لحظه پیش می‌دیدم تو چشم نيست. دیگه به بقیه توجهی ندارم، سر تا پا چشم می‌شم و نگاه و حسرت. از اينجا نمی‌شه درست تشخیص داد داره گریه می‌کنه یا می‌خنده؛ اما معلومه داره می‌سوزه تا ستاره بمونه. خب خودزنی مدل‌های مختلف داره دیگه؛ ولي همه‌اش از عمق وجودمون نشئت
یه روز یکي میگف ساعت و دقیقه که یکي میشه یعنی یکي به یادته.
مسخره ترین حرف عالم بود حرفش میدونم.
ولي ما باورمون شد همین جوری الکي.
ميدوني که دنیا همونیه که باور داشته باشی نه؟
میخوام بگم حالا که ساعت گوشیم خود به خود رفته رو طاعت دمشق و هر بار که نگاهش میکنم ساعت و دقیقه ش یکيه ته دلم قرص میشه واقعنی.
ميدوني که دنیا همونیه که ته دلت بگه مگه نه؟
ته دل من اين روزا آشوبه که تو کي هستی که از دمشق به یاد منی.
ميدوني حاجتم چیه.
ميدوني خدا گفته بخوانید ت
میدونم واقعی نيست. میدونم شدنی نيست. میدونم وقتی با خدا شوخی میکنم اون صدای خنده فقط توو ذهن خودمه. میدونم گرفتن دستت توو خواب نشونی بر دوست داشتن من نيست. میدونم وقتی به گربه ی شل و یه چشم خرابه بغل مارکتی که همیشه وقتی میگی سایز کوچیک دستکش ظرفشویی میخوام، سایز بزرگشو میده، ميگم "به خدا نمیخوام اذیتت کنم" نمیفهمه چی ميگم.میدونم وقتی به گنجشکهای گرسنه تووی تراس گفتم فردا بیان قول میدم براشون برنج بذارم، نباید انتظار داشته باشم بیان.مید
همیشه وقتی خیلی ناراحت میشم
به هر دری میزنی تا یکم فقط یکم من آروم شم
کارایی که من دوست دارم انجام میدی
مراقبمی
ازم حمایت میکنی
تنهام نمیذاری
همیشه بهم فکر میکنی
دنبال اينی که چطور میشه پیشرفت کنم؟
حال و هوام خیلی برات مهمه
به نیازهام توجه میکنی و بهش پاسخ میدی
درکم میکنی
برام وقت میذاری
باهام مهربونی
دوستم داری
به فکر خوشحال کردن منی
همیشه همراهمی
فقط خداست که بیشتر از تو برام مایه میذاره
وقتای ناراحتی برام کادو میگیری
وقتایی که هیچکس حوا
  
   
-شرکت قبلی که بودم، یه همکار خانم داشتیم که یکم گیج میزد. برای کارهای بیمه ام دو سری منو الکي فرستاد بیمه و فرمی که بهم داده بود رو مهر نزده بود. همکارای قبلی هم همچین بلایی سرشون اومده بود.
یه سری رفته بود یه فلش از توو ماشینش آوورده بود داده بود یکي دیگه از همکارا براش فایل بریزه، برگشته بود گفته بود : " اينو از ماشین آووردم به کامپیوتر میخوره ؟ " :| اعجوبه ای بود برای خودش  :)))
  
   
- محل کار فعلیم یه همکار خانم داریم که از لحاظ فنی قویه!
او
وقتی یه مدت مستقل زندگی کنی(چه متاهل بشی،چه خوابگاهی بشی،چه خونه ی جدا بگیری)دیگه زندگی کردن تو خونه ی پدر و مادرت برات سخت میشه،حس میکنی استقلالت زیر سوال میره.
من دقیقا همین حس رو دارم،الان حدود دو ماه و خورده ای هست که خونه ی بابام هستم. یه زمان اينجا بهترین جای دنیا برام بودم،حاضر نبودم آرامشِ اتاقم رو با جایی عوض کنم ولي الانلحظه شماری می کنم برای رفتن.
نه اينکه بهم بد بگذره نه،ولي دیگه مثل قبل راحت نيستم.
خونه ی خودم و همسرم،خیلی راحت
"تو مثل رودخانه‌ای ترکم کردی
برای همین است
گاهی ماهی‌های مرده در خود پیدا می‌کنم
بازگشتن‌ات، 
جوانی اَست
بازنمی‌گردد
تو از انتهای اين خیابان بیرون رفتی
و آن انتها هنوز
بر سینه‌ی جهان سوراخ است
چرا نمی‌تواند برف؟
چرا نمی‌تواند برف
بر گذشته ببارد؟
چرا نمی‌تواند برف
اين خیابان را ورق بزند؟
چرا 
چطور 
چگونه سفر کنم
تو مرده‌ای
و فاصله‌ات از تمام شهرها یکي‌ست
ماهی‌ها به سطح آب آمده‌اند
عید به سطح آب آمده است
عمق به سطح آب آمده است
و تنها
چندتا کوچه پایین تر از کوچه ما یه آقایی خواب میبینه پسرش تو تصادف مرده. از خواب بیدار میشه احساس بدی داره اما چیز دقیقی از اون خوابه یادش نمیاد هر چی فکر میکنه اين خوابه چی بوده انقدر پریشونش کرده یادش به نتیجه نمیرسه. میره اداره میبینه رفیقاش درباره تصادف حرف میزنن متوجه میشه خوابه درباره پسرش بوده و باقی جریانات به زنش تو خونه زنگ میزنه و میگه اگه میلاد (پسرشون که 20 سال داشت) خواست بیرون بره اجازه نده. زنه میگه چرا؟ مرده هم میگه خواب بد دیدم
از یه جهت راضیم داره میگذره ،،، بذار بگذره مهم نيست ،، از یه جهتم ميگم حیف اين روزا که داره الکي میگذره !
اما با اين وجود ترجیح اينکه بگذره کلا اين 5 سال اخیر جز زندگیم نيست،،،
#
1-وای  زنگ زده به مامانش میگه مامان من لاغر شدم ،،،،سه برابر منه !
اگه مامانت منو ببینه چی میگه  
از بس لاغر شده بودم فکر کرده بودن سرطان دارم
2-جالبه برام که چرا همه فکر میکنن من فقط باید تو خونه باشم و وقتی منو بیرون میبینن تعجب میکنند :|شایدم فکر کردن با مهرداد سوم  اوم
امروز صبح فهمیدم همکلاسی قدیمیم بارداره، من هنوزم تو بهتم
هی به خودم ميگم واقعا؟ کي انقدر بزرگ شدیم ما؟ وااای داره مامان میشه!!! چه ترسناک!
هی با ناباوری عکس سونوگرافیش رو نگاه میکنم و ميگم مامان بنظرت راسته؟
مامانمم میخنده میگه آخه چرا باید دروغ باشه؟!
گرچه یه همکلاسیم بچه ی چند ساله داره اما من هنوز تو شوکم:|
چند روز پیش هم عکس بچه ی ۴ماهه ی دوستم رو دیدم، به اون یکي دوستم ميگم: چه دل و جراتی داره، مامان شده:||
چقدر اين اتفاق برام ترسناک و عجیب
خسته ام . خیلی خسته . از زندگی و همه ی آدمها خسته ام . دیگه نمی خوام برای زندگی تلاشی بکنم . حتی آینده ی بچه هام هم دیگه برام مهم نيست . دیگه اينهمه زحمت و تلاش و بدو بدو بسه . وقتی آدم اينهمه زحمت می کشه و همش بی نتیجه می مونه . وقتی حتی نزدیک ترین آدمهای اطرافمون هم قدر نمی دونند و نمی فهمند . یعنی فاتحه همه چی خونده شده . 
از قدیم و ندیم گفتند برای کسی بمیر که برات تب کنه . و من توی اين دنیا هیچ کسی رو ندارم که برام تب کنه ! هیشکي رو ندارم .
ارتفاعات گیلان
"من.بعد از هزار سال تمام حتی/ باز روزی مرده‌ام به خانه باز خواهد گشت/ تو از اين تنبوره‌ن توی کوچه نترس / نمی‌گذارم شب‌های ساکت پاییزی / از هول‌وولای لرزان باد بترسی.! / هر کجا که باشم / باز کفن بر شانه از اشتباه مرگ می‌گذرم / می‌آیم مشق‌های عقب‌مانده تو را می‌نویسم / پتوی چهار خانه خودم را تا زیر چانه‌ات بالا می‌کشم / وبعد.یک طوری پرده را کنار می‌زنم / که باد از شمارش مردگان بی گورش / نفهمد که یکي را کم دارد!" سیدعلی صالح
مامانم برام وام گرفته!!حالا فکر نکنین خدا تومن هااپول ده تا چیپس و پفکانقدر لباس و هیچ چی  ندارم که دیگه تصمیم گرفتن برام وام بگیرنپول تو جیبی و اينام جواب نمیده :)))
بعد کلی کتاب درسی و کتاب غیر درسی نخریده دارم
مداد و مداد رنگی و رنگ روغن هم که ندارم
پول یه کلاس هم که باید برم رو ندارم.
پول کلاس نقاشیمم دو ترمه ندادم
مامانم میگه: دیگه خودت ميدوني. یکيشونو انتخاب کن بخر حالا.
منم گفتم:نه مامان جان دستت درد نکنه، نمیخوام.(آخه یک کدوم از ای
شنبه عصر با مامان رفتیم خرید،کلییی راه رفتیم و خسته شدیم علاوه اينکه فهمیدم مامان خیلی هم دلش پیر نيست،برام کتاب خرید برای خودشم خرید،پیشنهاد کرد میخوام مثنوی معنوی رو برام بخره؟[ازماهیانه م کم کنه]،رد کردم.کلاسم یکشنبه تشکيل نشد،دوشنبه هم به خیر گذشت و امروز هم کلاس تشکيل نشد.
یکم بد عادت شدم.
"ناطور دشت"و"عطیه برتر"و"غرور و تعصب" کتابایی بودن که مامان برام گرفت‌.
جمعه عصر چند صفحه از "آیین دوست یابی"رو خوندم،یادتون هست اخرین باری که دست گر
     چند روزی هست به استانبول سفر کردیم. فکر میکنم یکبار دیگه هم ۱۲ سال پیش به اينجا اومده بودم. یادمه اونسال چقدر همه چیز برام جذاب و بینظیر بود! جقدر بطافت هواش برام نو بود؛ سرسبزی خیابونهاش، آرامش گردش با کشتیش، زیبایی جزیره هاش، باحالی سنگفرشش، عشقولانه بودن دختر و پسرهاش . وای چه سفر رویایی بود برام!
یادمه اون سال آرزو کردم با آقای با شخصیتم بیام اينجا.
حالا اومدم با آقا و پسر با شخصیتم؛ اول از همه که برخورد تند و غیر مؤدبانه مردمش باعث ش
 
به دختران خود یاد دهیدقبل از ازدواج به آرزوهایشان برسند،‍‍مردان غول چراغ جادویی علاءالدین نيستند برتراند راسل

**
آقا به خانمش میگه: من خیلی بهت لطف کردم که بدون اينکه چهرتو ببینم باهات ازدواج کردم! خانمه میگه: ببین من چقدر بهت لطف کردم که چهرتو دیدمو باهات ازدواج کردم!! خب برادر من نکن اين کارو !!! با زبون اين خانما نمیشه درافتاد
 ** مرده زنگ میزنه خونه، میگه عزیزم من بعداز ظهر با دوستم میام خونه… زنش میگه خونه ریختو پاشه مرده:میدونم ز
《.فکر می‌کردم تا چند ماه دیگه کارا و حرفاش برام تکراری بشه ولي نشد اون هر بار چیز تازه‌ای برای ارائه داره.》حرف قشنگی نيست؟ یا حتی اين روحیه روحیه‌ی جالبی نيست ؟ اين بزرگ‌ترین ترس من از هر نوع رابطه‌ایه، ترس از معمولي شدن و تکراری شدن و وقتی اين ترسم بزرگ‌تر می‌شه که از اول چیزی برام معمولي به‌نظر میاد وقتی چیزی برای من معمولي شروع بشه دیگه هیچ‌وقت نمی‌تونم شوری رو توش به وجود بیارم.
اين چند روز زیاد به پارسال فکر می‌کنم به همه‌ی تصو
امروز روز دوستیه؟!از میم فاکتور میگیرم و ميگم :
دلم یه دوست فهمیده و قابل اعتماد میخواد
بتونم حرف بزنم باهاش بدون اينکه قضاوتم کنه.از هر چی اذیتم میکنه بگم و خیالم راحت باشه که یا منو میفهمه یا راهکار خوبی برام داره
نمیدونم
همه ی آپشنهایی که یه دوست خوب داره
من دلم یه دوست خوب میخواد
خوب واقعی. نه خوب نصفه نیمه
به اندازه موهای سرم آدم دور و برمه اما یک دوست دلخواه ؟ نيست
و به اندازه یک عمر شاید ، میتونستم باهاش حرف بزنم اما حالا؟ تنهام و ساکت
ف هف هش ده تا استوری گذاشت واسه تبریک تولدم از گندکاریا و خیره بازیام :/
ولي خب درکل با نمک بود خوشم اومد
 
استاد استوری گذاشت و ل و گلگلی هم پست گذاشتن اونا آبرومندانه بود باز
 
قلی دو صفحه متن تبریک برام نوشته
قشنگ نود و نه درصدش رو رید بهم :/
گفتم شب تولدم کظم غیظ میکنم نادیده میگیرم ولي بعدا حالتو می گیرم
فقط کم مونده بود تهش یه آرزوی مرگ کنه برام :/
 
یکي دیگه از بچه هام استوری گذاشته بود اونم باز با نمک بازی قشششنگ رید بهم و ابرو بری کرد
 
و ا
✍️✍️✍️مسعود مویدی
✅  یکي از خبرهایی که در هفته گذشته تیتر یک رسانه ها شد، خبر فوت سرکار خانم مریم میرزاخانی بود!از زمانی که خبر فوت مریم میرزاخانی را شنیدم، فکر می کنم که چرا چنین موج‌ عظیمی از ایرانیان برای در گذشت مریم میرزاخانی به اين اندازه  منقلب و متاثر شده اند؟بی شک هر انسان اخلاق مداری در مواجه با اين خبر، بدون در نظر گرفتن جایگاه علمی وی متاثر خواهد شد!
✅ اما مگر مریم میرزاخانی کيست؟مریم میرزاخانی مادریست نمونه برای فرزندش که
+ و آنگاه که فکر بافنده تن به سمت مرگ می‌رود ಥ_ಥ روزایی که چیله کنکوری می‌نوشتم خو اونقدرا هم کنکور ۹۸ برام مهم نبود و اشکایی که با فکر کردن ریختم بیشتر فکر به مرگ بود. همینه که ميگم فکر کردن راز شکست منه(اول تلاش، بعد فکر). خیلی بنده ی مثلا مطیعیم که حرف از تلاش می‌زنم -_-
خدایا یه کم درد و دل کنیم خدایا از مهر79با من سر نساختن گذاشتییادته یادته چه بلاهایی سرم اوردی؟لازم نيست بگم خودت ميدوني بهتراز منم ميدوني بعد چندوقتتتتتتت داشتم ادم سابق میشدم که باز زندگیم از اين رو به اون رو شدش اونم نميگم چون خودت ميدوني جه بدبختی هایی سرم اوردی کفتم اشکال نداره دوستمه ولي نذاشتی اين حس مزخرفو به وجود اوردی واقعا نمیخام دیگه بسمه خدایا سنمو ببین یه نگاه به منو هم سنام بنداز اين همه درد برام زیاد نيستش اين همه بدبختی ا
لباسای رسمیم رو پوشیدم و حتی یه رژ شیک هم زدم :))رفتم دفتر دیدم همه رسیدن جز من! اما هنوز شروع نشده بود
همینطوری که با همه احوالپرسی میکردم استادم اومد و اون خانوم مصاحبه گر! هم پشت سرش
گفت یک نفر داوطلب شه بقیه بیرون منتظر بمونن.و بله دیدم همه ی سرها به سمت من چرخید و منم سادگی!! کردم گفتم باشه :))
آقو! شروووووع کرد به سوال پرسیدن.انگار که مثلا بخواد هزارتا سوال رو توی یک ساعت بپرسه و عجله داشته باشه
تند تند و بدون مکث میپرسید و اجازه نفس کشیدن هم ب
آدم باید چقدر قوی باشه که جا نزنه ؟ اينو از خودم پرسیدم وقتی تو راه برگشت به خونه بودم. آدم باید چقدر قوی باشه و چقدر کلمه داشته باشه که برای خودش از امید بگه ؟ بگه که زندگی سیاه نيست درحالی که وسط تاریکي وایستاده! یجوریم که انگار رو لبه‌ی دره موندم و ت که بخورم مقصدم مرگه . ولي نمیتونم از کنار پرتگاه بیام کنار. اونجا موندم و به خودم ميگم که زندگی سیاه نيست ، آدما سیاه نيستن، قلبت سیاه نيست . بعد میخوام که اين حرف‌ها رو باور کنم . باورم میکنم .
حمید_و_فاطمه…ﺷﺎﻳﺪ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ لحظه هایی ﻛﻪ با ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺘﻴﻢ…
نمازای دو نفره مون بود…
ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﻧﻤﺎﺯاﻣﻮ ﺑﻬﺶ ﺍﻗﺘﺪﺍ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ…❤
ﺍﻪ ﺩﻭﺗﺎیی…
کنار ﻫﻢ ﺑﻮﺩﻳﻢ…
ﺍﻣﻜﺎﻥ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﻧﻤﺎﺯﺍﻣﻮنو ﺟﺪﺍ ﺑﺨﻮﻧﻴﻢ…
چقد ﺣﺲ ﺧﻮﺑﻴﻪ…
ﻛﻪ ﺩو نفر…
ﺍﻳﻨﻘﺪه همو ﻗﺒﻮﻝ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻦ…
منطقه که میرفت…
تحمل خونه بدون حمید…
واسم سخت بود…
.
وقتی_تو_نباشی_چه_امیدی_به_بقایم…؟
اين_خانه_ی_بی_نام_و_نشان_سهم_کلنگ_است…
.
میرﻓﺘﻢ ﺧﻮﺍﺑﺎﻩ ﻴﺶ
 حال من دست خودم نيست، دیگه آروم نمی‌گیرمدلم از كسی گرفته كه می‌خوام براش بمیرمباز سرنوشت و انتهای آشناییباز لحظه‌های غم‌انگیز جداییباز لحظه‌های ناگزیر دل بریدنبازم آخر راه و حس تلخ نرسیدنپای دنیای تو موندم مثل عاشقای عالمتا منو ببخشی آخر، تا دلت بسوزه كم كممثل آینه روبرومه، حس با تو بودن مندارم از دست تو می‌رم، عاشق كن منو نشكن
دیگه اينجا هم راحت نيستم،اينگار وسط خیابون چهارزانو زده باشم!هرلحظه ممکنه یه خودرو بزنه بهم و بمیرم.ولي مردن قشنگ تره تا خورد شدن غرور.مهرت داره از دلم میره و خودم خوووب میفهمم،نمیتونم بگم چه آسون مهرت رفت،چون آسون نبود،برای من آسون نبود اما برای تو فکر کنم از هرکاری توی دنیا آسون تر و بی اهمیت تر بود،مثل در اوردن جوراب از پات و پرت کردنش یه جایی که مهم نيست کجاس.همون روزی که میوت نوتیفیکيشن ت کردم فهمیدم تموم شدی برام،کي باورش میشه من همون
دانلود اهنگ اومدی تو زندگیم تا تو بیای غمم بره (ایوان باند) با لینک مستقیم با متن
دانلود آهنگ جدید ایوان بند بمونی برام♫ دانلود اهنگ جذاب و شنیدنی آی دیوونه بمونی برام از خیالت نمیشه درام . اومدی توو زندگیم؛ تا تو بیای، غمم بره…
آهنگ جدید ایوان بند به نام بمونی برام بمونی برام موزیک جدید ایوان بند با . اومدی توو زندگیم تا تو بیای غمم بره بی اراده هر دفه میبینمت دلم بره.
دانلود آهنگ جدید ایوان بند به نام بمونی برام عکس جدید ایوان بند عکس
با اينکه تجربه اول نيست و سالهاست که بی خبر می اید و می رود اما هر بار که می شوم بر خود میلرزم و در خود مچاله می شوم.در اين جور مواقع ادم احتیاج به یک دوست صمیمی دارد که هیچ چیز نگوید و فقط بغلش کند.محکم هم بغلش کند.همان دوست صمیمی و مهربان سالهاست که مرده و وجود خارجی ندارد.ان رفیق شفیق را نمی یابم و بیشتر در خود فرو می روم.نیاز به یک غار تنهایی دارم.یاد خانه پدری می افتم.ان را سامان دادم که صومعه من باشد.تفرجگاه ادمهایی شده که روزی به خاطر
از تو پنهان می کنم رنگ صدایم را هنوزپیش چشمت می کنم گم دست و پایم را هنوز غربتم را با تو قسمت می کنم از راه دورمی پذیری دست های بینوایم را هنوز ؟ بشنو آواز مرا از سایه ها و سنگ هامردم اما نيست پایان ، ماجرایم را هنوز چیست آیا جرم انسان جز به دنیا آمدن؟آنکه می آرد نمی بخشد خطایم را هنوز؟ در زمین جایی ندارم آرزویم مردن استآسمان نشنیده می گیرد دعایم راهنور 
با دو تا دیگه از دوستام و مامانم رفتیم مراسمش.جالبه که دوستای نزدیک اون زمانش هیچکدوم نیومده بودن.برای خودمم عجیبه واقعا.اين دوستم همکلاسی دبیرستانم بود و همون موقع هم باهاش چندان ارتباطی نداشتم.اين چند سال هم کلا ازش بیخبر بودم.نمیدونم چرا واقعا شایدم به خاطر فشارهایی که گاهی رومه کنترل نداشتم روی خودم.رفتیم اونجا و کلی توی بغل خالش گریه کردم.کلی همونجا گریه کردم و چشمم که به عکسش میوفتاد گریم بیشتر میشد.هیچوقت گریه هام دست خودم نبوده.هیچ
خدا با خودتم 
با خود خود خودت 
۳۶ ساله امروز افتاده مرده 
درسته؟ 
منم دارم ۳۴ ساله میشم 
اون حاجی بوده 
حتتتتمی که زن و بچه هم داشته 
من حاجی نيستم هیچی نيستم زن و بچه هم ندارم 
من بمیرم فقط یه جا خالی میشه یه بیکار بیاد سر کار 
یعنی نفع هم داره مردنم 
من زنده بمونم جز مایه خنده و شوخی پسرها چی ام؟ جز اينکه پسره امروز میگه میخوام ازدواج کنم و من ته دلم ميگم خوشششششششششش به حالت که می تونی تصمیم بگیری 
نه مثل من که امشب رفتم دم طلافروشی ها انگشت
همه چیز عادی بود تا شب
تا شب که چند تا اسکرین شات از یک مکالمه به یاد موندنی به دستم رسید. خوندنشون ده دقیقه طول میکشه و از اون موقع هر ده دقیقه یک بار میرم و میخونمش
میخونم که یادم بمونه.خوندنش برام عذاب محضه ، شکنجه ی روحیه اما باز هم میخونم
فردا که از خواب بیدار شم دوباره میخونم
ميدوني رفتم امتحان کردم و دیدم حتی میم هم نمیتونه توی اين قضیه اثری داشته باشه که حتی عصبانی تر و خشمگین ترم میکنه
نميدوني ، هیچی نميدوني.باید جای من باشی که نيستی و
بعنوان یک پرونده قتل بهش نگاه کن استیون.اين حرف های مارتین درحال کشیدن پیپ بود.استیون دستی به ریش خودکشیدوگفت چجوری بعنوان یک پرونده قتل بهش نگاه کنم؟!
مارتین گفت ساده هست فرض کن به یک پسرنوجوان میزان زیادی داروی اعتیادآورتزریق شده واوراواردخیابان های شهر کرده اند.درنظربگیرکه پسرفریادرسی نداشته جزپدرش که پدرش هم به اواهمیت نمی داده.
پسر دست های خودرادردست هرفردی گذاشته تابه خانه خودبرگردد.باحال گیج ومنگ برتخت میافتد.صبح پدرازاوپذیرایی
بازدید امروز 96چرا؟؟!
 
 نمی دونم والا.تو رو به امام حسین زنگ نزن .من نمی دونم چرا می خوای اذیت شم.بخدا دیگه نمیکشم.تحملم تموم شده با هر بار زنگ زدنت یه هفته ارامشم از بین میره.الانم که عزاداریم اعصاب همه خورده.از عزا در نیومده افتادیم توو عزا.نمیدونم ميدوني یا نه ولي پدربزرگ پدریم فوت کرده دو هفته دیگه هم کنکور دارم یه ذره هم آرامش نمونده برام حداقل انتظارم از تو اينه ملاحظه حالم و بکنی لطفا.می دونم دلتنگی می دونم بخدا منم دلتنگم ولي با
داشتم تو کتاب خونم رو نگاه میکردم یه دفتری رو دیدم ماله دورانه کلاس هفتم برام خیلی جالب بود روش با ماژیک نوشته بودم غلط بنوسیسم با فاز ک*خل نامه و بعد اين رو من شروع کردم به نوشتن که یه روز اومدم خونه دیدم مامانم اينو کرفته بود دستش و روی اون فوشش رو خط زده بود و بهم گفت که از اين حرفای بد نزنو و اينا خلاصه که سر اين دفتر کلی آب شدم 
بعد حالا اينا اصن مهم نيست اون چیزایی که توش نوشتم خیلی جالب تره ولي زیاده حسش که طبیعتن نيست همشو بنویسم ولي کلیت
رویا. کابوس. کابوس. رویاکاش چیزی اين وسط تغییر میکرد
کاش هیچ وقت بیدار نمیشدم
وقتی هم که بیدار میشدم مرده بودم کامل
کاش از سکوتم میخواندی
چه حرف ها که سالها نهفته داشتم
و عاقبت خواهم مرد.
حتما دور از تو
حتما تنهای تنهای تنها
باور کن حرف مسخره ای نيست.
بعد از مدت ها سلام دوستان ! |・ω・)
چه خبرا !؟ ˙˚ʚ(◡`)ɞ˚˙
خب امروز میخوام در مورد انیمه هایی که تو فصل بهار دنبال می کنم بنویسم 
که خیلی هم نيست
لیست انیمه های اين فصلم ازین قراره :
Dororo (که ادامه ی فصل قبل هست)
Shingeki no Kyojin (قصد دارم بعد تموم شدنش ببینم)
Kimetsu no Yaiba

اما انیمه ای که اين فصل خیلی برام چشمگیر بود Kimetsu no Yaiba بود !
من اين انیمه رو هفته ای پیش شروع کردم به دیدنش و تا قسمت دهم دیدم و حسابی خوشم اومد !(^ω^)
داستان انیمه حرف بخصوصی نداره و میش
دوستش دارم 
و دارم تمرینهام رو انجام میدم 
کم کم 
کم کم 
تابستون نمیرم 
گرمه 
اگه بشه میخوام کلاس نقاشیمو کنسل کنم 
اصلا انگیزه ندارم 
حالمم که اون شب بد شد که هیچی دیگه 
فقط روم نمیشه بهشون زنگ بزنم بگم پولمو بدید :| 
میخوام به داداشم بگم زنگ بزنه :/ 
باز ميگم زشت نيست آخه؟ خودم یه زن خرس گنده باز داداشم زنگ بزنه :/ 
هزینه اون دو جلسه رو بردارن 
دارم آهنگهای دشتی رو میزنم 
غمگین و زیبا
غمگین ها 
یعنی اگه دل آدم غصه داشته باشه اشکتو درمیاره 
مث
هیچوقت نتونستم خودمو دقیق بشناسم ، گاهی اوقات احساس رنگین کمونو دارم و بعضی اوقات سیاه و سفیدم و اينو با تمام وجود حس میکنم.شاید جالب باشه ولي رنگ فونتی که انتخاب میکنم به حال و احساسم بستگی داره مثلا اين رنگ آبی نشون میده که دوباره خودمو گم کردم و دارم غرق میشم و مجبورم برای نجات خودم یادداشت کنم. واقعا ذهن انسان خیلی پیچیده ست.حالا که موضوع راجب رنگه میخوام بیشتر راجبش صحبت کنممن برای آهنگای پلی لیست گوشیمم رنگای خاصی دارم یعنی مثلا وقتی آ
اين چه حس و حال عجیبیه که من دارم؟ خدایا تحملش برام سخته! یه چیزی تو دلم داره داد میزنه. ولي بی صدا. نمیشنومش. دلم برای یه چیزی تنگ شده که به گمونم هیچ وقت نداشتمش. به گمونم اونقدر از دو ساعت پیش تا حالا فکرای متنوع اومدن و رفتن که ذهنم خسته شده. انگار که واقعا با تک تک آدمایی که بهشون فکر کردم حرف زدم و تو تک تک جاهایی که بهش فکر کردم راه رفتم و همه اتفاقایی که بهش فکر کردم برام افتاده. تو همین دو ساعت. واقعا فکر کردن آدمو خسته میکنه. چرا فکر میکنم
داشتم می اندیشیدم اگر ما را زنده زنده زیر خاک بگذارند می میریم.حتی اگر نفس هم داشته باشیم بند می آید دیگر نفسی نيست برای فریاد.امان اين خاکي که از آن ساخته شدیم . و پس از عمری به آن باز می گردیم . چقدر سرد و بی روح است تا بر سر بریزند انگار جان از تو می رود و مهرت از دلها.خوب که بنگری می بینی ذرات و دانه های بی جان گیاهان به خاک که می روند جان می گیرند. اما ما در خاک جان می دهیم.نمی دانم تعبیر درستی است یا نه.اما می گویند در خاک که بگذارند مرد
حس میکنم زمان داره ازم انتقام میگیره. میدونه میخوام چه کارایی انجام بدم و نمیذاره. میخواد خسته م کنه. زود میگذره. منو تنهاتر میکنه و کاری میکنه من بی عرضه به نظر بیام. روزا از پی هم میگذرن بدون اينکه کاری انجام داده باشم. و بسیار خسته ام. دارم میدوام. با همه ی توان. اما اين مسیر ته نداره. یه مسیر دایره ایه واسه تماشا کردن دیگرون. حتی دور هامم کسی نمیشمره و شمارش معی در کار نيست که امید داشته باشم تموم شه. قرار نيست به جایی برسم، ولي وظیفه مه که
بچه که بودم حسرت یه برادر بزرگتر رو داشتم. به نظرم یه برادر برای اينکه حامی باشه، باید بچه ی اول باشه یا حداقل چند سالی بزرگتر.
اما کم کم بهم ثابت شد برادر برای حامی بودن، نیازی به بچه ی اول یا بزرگتر بودن نداره . برادر تو هر سنی و هر شرایطی، میتونه یه حامی و دوست خوب باشه.
نمیدونم کي اين موضوع رو فهمیدمشاید وقتی تو اولين اردوی دانش آموزیش برام کتاب خرید یا شایدم روزی که گوشواره های گل رو خرید یا روزی که باهم گل گفتیم و گل شنفتیم
عید ام
آموزش ایمیل مارکتینگ
ایمیل مارکتینگ یکي از بهترین و ارزان ترین ابزارهای
بازاریابی اينترنتی است. با وجود اينکه خیلی ها ایمیلی ندارند یا اينکه
ایمیلشان را چک نمی کنند باز هم افرادی هستند که ایمیلی داشته باشند که هر
روز آن را چک کنند. همین افراد کمی که ایمیل خودشان را چک می کنند برای ما
کافی هستند.
مهم نيست که چند نفر ایمیلشان را در ایران باز می کنند! مهم اين است که
ایمیل های ارسالی شما به دست علاقه مندان به کسب و کار شما می رسد حتی اگر
تعداد ب
در حال خوندنش هستم . چقدر روال زندگی اون زن برام قابل درکه . چند خط و بند که می خونم کتاب رو می بندم ! طاقباز کف اتاق دراز میکشم و به سقف خیره میشم . به خودم که میام می بینم دقایق طولانی به هیچ چیزی فکر نکردم . 
هنوز تمومش نکردم . برای خوندن کتاب باید سرم دنج باشه . فعلا انواع صداها توی سرم موج مکزیکي میزنه . تمرکز خوندن کتاب رو ندارم ولي دلم میخواد تمومش کنم . اطلاع از عاقبت سرنوشت اون زن برام جالبه . 
- ميدوني کي آمادگی ساختن آینده ات رو داری؟
+ از کجا بدونم؟ لابد هروقت ماهی رو از آب بگیری تازه است. از همین الان؟!
- نههه لحظه ای که با گذشته ات احساس رفاقت کنی و محکم بغلش کنی. مهم نيست اگه پر از اشتباه بودی مهم نيست اگه سردرگم بودی مهم نيست هر چی بودی به خدا مهم نيست چون گذشته در گذشته. با گذشته ات رفیق باش و با ساختن آینده رفیق های بهتری برای خودت دست و پا کن 
نه سری هست و نه صدایی ! 
انگار در اينجا  خاک مرده پاشیدند . نه کسی می آید و نه کسی می رود . نکند سال ها از مراسم ترحیم من گذشته و من بی خبرم.  شاید اصلا زندگی نکرده ام . ریه هایم رنگ هوا را له خود دیده اند ؟ چشم هایم غیر از چهار دیواری تنهایی چیز دیگری دیده است؟ 
شاید من در اعماق زمینم در اوج آسمان به دنبال خود می گردم ؟ 

پ.ن: 
برم دکتر حالم خیلی بد شده . اين وقت روز که زمان هذیان گفتن نيست
تب دارم.  چشمام سیاهی میره . نکنه باید دخیل ببندم ؟ اصلا به ک
نمایش عکس در سایز بزرگ


رها سازی لاشه گوسفند مرده در طبیعت روستای فرخزاد!در پی انتقادات شدید اهالی از بوی ناشی اين لاشه در محیط روستا، گزارشی از سطح رستا به دستما رسید است که مربوط به رها سازی لاشه گوسفند مرده در محیط ورودی روستا که باعث ناراحتی اهالی و طبیعت دوستان شده بود. هم روستایی عزیز نمیدونم حالا کي هستی ولي اين کار جنابعالی تنها نادانی تو و بی عرضگی دهیاری و شورای روستا را اثبات میکند! دهیاری و شورا اگه عرضه نشان بدن توی هم روستایی&nbs
"You know, you don't need to grow old to die. I was dying at the age of 20 as a result of no direction and no purpose.
ببین ؛ قرار نيست -ااما- پیر بشى تا بمیرى. من خودم توى بیست سالگى به خاطر بى هدفى داشتم مى مردم"
Grant Cardone
تک تک سلولای بدنم درد می کنه. اسباب کشی رو هیچ جوره نمی شه بهش با دید خوب نگاه کرد :/ از خونه تی هم بدتره لامصب.
زندگیم تو دنیای رویاها خیلی پررنگ تر شده، مثل سی کارد تو کتاب در رویای بابل :| شاید آخرشم مثل اون سرم بی کلاه بمونه. هیوای تصوراتم با خودم خیلی فاصله داره، یکي بای
اين چیزی که میخوام بنویسم برای خودم اتفاق نیفتاده و دوستم برام تعریف کرده.
اين دوستم یه عمو داشت که تو بچگی از بلندی افتاده بود پایین و از نظر ذهنی یکمی مشکل داشت اما به شدت آدم بامزه‌ای بود و کارهای عجیبی می‌کرد.اسمش مثلا عمو حسن بود. باری عموی بزرگترش و زن عموش ( که یجورایی سرپرست عمو حسن بودن) میرن مشهد و اون رو هم با خودشون میبرن. توی حرم عموهه میره زیارت و حسن رو میسپاره به زنش. زن عموهه هم مشغول نماز و زیارت خوندن میشه. حسن هم همون اطراف می
به نام او.
بعضی وقتا دلم به حال خودم خیلی می‌سوزه.
وقتایی که به عکس صفحه گوشیم نگاه می‌کنم و خودمو میبینم که چه آروم و بی صدا لبخند زدم، انگار که هیچ دردی ندارم.
اگه کسی پیدا بشه و توی چهره ام دقیق خیره بشه غم چشمامو میبینه،اما طبق معمول من کسی رو ندارم که به غم های توی چشمام زل بزنه و بگه آروم باش من کنارتم.
اينکه همه‌ی آدما در واقعیت موجودات تنهایی هستن برام اثبات شده اما من همیشه دنبال اين بودم که عکس اين موضوع رو برای خودم ثابت کنم که هی
امروز تولدمه. یه روز تکراری و عادی مث همه‌ی روزا، شاید یه‌کم غمگین‌تر، یه‌کم دلشوره‌دارتر، اما معمولي!
که زندگی دوسه‌نخ کام است و عمر سرفه‌ی کوتاهی. 
اين باری که روی سینه‌هام سنگینی می‌کنه هیچ‌جوره قابل حمل نيست. امیدوارم پس‌فردا که روز بهتریه برام، حالم خوب باشه. اما نه. امکانش نيست. نمی‌شه.  کاش یکي از ما می‌تونست جلوی خودش کوتاه بیاد. تا اينجوری غم‌هامون سیگنال نفرستن. 
به من بچسب همین الان.
 
خیلی چیزا باور کردنی نيست
اما حقیقت داره
خیلی چیزا
مثل باور کردن اينکه بیشتر آدمای تو کوچه خیابون که ازکنارمون میگذرن خیلی وقته مردن و از اين دنیا رفتن یاهمین
  رفتن
 آره رفتن
اينکه همه بالاخره یه روز میرن حتی اگه عشقی به پهنای یه عمر زندگی مشترک کنارت داشته باشن
هرچند دست خودشون نيست از یه جایی به بعد دیگه متعلق به اينجا نيستن
خیلی چیزای دیگه هست که تو کَت آدم نمیره باورش سخته  
مثلا من خودم باورم نمیشد آدما شبیه تفنگ باشن
ه
ساعت دوازده شب،خسته و کلافه همراه پدر از سرکار برگشتم خونه.مامان تو اشپزخونه بود.بهش سلام کردم و پشت بندش هم مشغول ارائه گزارش کار و غرغر شدم!مامان گفت خب حالا برو یدقه از رو تختِ علی کيفمو برام بیار.
رفتم تو اتاق علی و جییییغغغغ !
علی رو تختش دراز کشیده بود ^--^
پریدم رو تختش.صورتشو با دستام قاب گرفتم و گفتم تو کي اومدییی عشقِ خواهر هااان تو کي اومدیییی؟؟؟


هنوز بعد از نزدیک به یک سال سربازی،مرخصی اومدناش برام شیرینه و دیدن روی ماهش از ته دل شا
در ما خونی ریخته شده که بویش دست بر گلوگاه تهوع انداخته و می فشارد و می فشارد و ما بغض می کنیم. چیزی عجیب که نمی دانم تا به حال چیزی نامیده اندش یا نه. چیزی وحشی و رام نشدنی که می بایست شکسته شود. ما چیزی را جایی گذاشته ایم و هیچ گاه به خاطر نیاورده ایم چه را و کجا!
گویی فرزندی که هیچگاه زاده نشده را در جایی که هیچگاه نرفته ای گم کرده باشی و بخواهی پی اش بگردی. همینقدر تنها و غریب.
گویی کوچه به کوچه ی آسمان را پی چیزی بگردی که خدا می نامندش و کوه ها ر
[19تیر96؛ رمز برداشته شد]
طرف مرده.به نظرت do i even give a fuck ؟نهپس بهم نگوهیچکس دیگه‌ای رو هم ندارم که بهش بگم
نباید بهت میگفتم.چیو؟هیچی. چرا هیچوقت برات مهم نيستم؟چرا اين تصورات مزخرفتو واسه خودت نگه نمیداری؟یعنی مهمم؟خودت چی فکر میکنی؟you حتی don't give a fuckپس هر جور دوست داری فکر کن
خیلی زودتر باید بهم میگفتی که اينقدر نزدیک نشمنشدینشدم؟ببین علی داری دوباره همه چیو به هم میریزیهمه چی به هم ریخته. خیلی قبل‌ـتر از ايناپس پافشاری نکن که درستش کنیاگ
هر روز که می‌گذره حس می‌کنم یک تیکه دیگه از خودم رو گم می‌کنم. مدام سعی می‌کنم همه چیز رو آروم نگه دارم. به دور از هر حاشیه‌ای. دلم نمی‌خواد دیده بشم. اگه حس کنم کسی راجع بهم حرف میزنه حالم بد میشه. وقتی فکر می‌کنم که چند هفته دیگه باید برگردم دانشگاه و دوباره سرک کشیدن آدم‌ها توی زندگی هم‌دیگه بهم استرس بده حالم بد میشه. من متاسفانه آدمی نيستم که بگم برام مهم نيست. شاید برای همین همیشه سعی کردم توی سایه باشم. دلم نمی‌خواد مرکز توجه بشم. یا
تا به حال با خودتون مصاحبه کردین؟ من سال‌هاست که دارم اين کارو می‌کنم، و صادقانه بگم همیشه برام جذاب و لذت‌بخش بوده. گاهی جوابی به سوالات می‌دم که برای خودمم تازگی دارن، گاهی فقط با بلند گفتن اون جمله توی ذهنت هست که به درک و وضوح بیش‌تر از موضوع می‌رسی. 
از وقتی که به یاد دارم، رابطه‌ی دوستانه و رفاقت برام یه‌جور ایده‌آل و اسطوره بوده، خیلی پیش‌تر از اين‌که فیلم‌های کيمیایی رو کشف کنم و جذب نثر شاعرانه‌اش از رفاقت و بودن برای دیگری ب
سلام
-بله درسته میارزید اين گردن درد رو تحمل کنی ولي بجاش از صبح تا ظهر همش تو آب باشی و سرسره های مختلف و جذاب رو امتحان کنی. اُ پارک رو ميگم. پنجشنبه با دوستان عزیزم رفتیم اونجا و از هشت صبح تا سه و نیم بعد از ظهر اونجا بودیم. اولين بارم بود و باید بگم بسیار بهم خوش گذشت، بسیار تمیز و لذت بخش بود برام فقط موقع بازی قیف ( اون قرمزه ) گردنم ضربه خورد و الان از تمام زوایا درد میکنه ، درد به حدی زیاده که کوفتگی های دستم اصلا برام معنی و مفهومی نداره. خ
امشب چشمامو رو همه چی بستم و فقط نشستم به روزای ازدست رفته ای که میشد به بهترین شکل با مشکات بگذرونم و نشد فکر کنم. فقط به اين فکر کردم که من هنوزم چقد مشکاتو دوست دارم. فقط به فکر اين بودم که ما بخاطر یه موضوع کوچولوی کوچولو که از همون اول میتونستیم حلش کنیم چقد دور و دورتر شدیم ازهم.آتیش گرفتم وقتی یچیزایی رو شنیدم. اصلا نمیدونم چرا اين اتفاقا افتاد. همش از همونروز لعنتی شروع شد. البته حالاکه تموم شده ست.عادتمه، اينموقع هرسال نابود با
صبح‌هاپشت پرده، بندری‌ستکه آواز مرغ‌های دریایی‌اش راباددر گوشِ کشتی‌ها به زمزمه می‌وزدظهرها دشتی‌،که بوی شیهۀ مادیانهاشبا علفِ تازه می‌آمیزدعصرها جنگی،که دست در دست باران‌هاش، بارها قدم زده‌ام شب‌ها وليپشتِ پنجره‌ام کوچۀ دلتنگی‌ستکه ته‌مانده‌های روز رامیانِ صدای گربه‌ها قسمت می‌کند وفکر می‌کند فردابا صدای مرغ‌های دریایی بیدار می‌شومیا سوت کشتی‌ها. "لیلا کردبچه"ازمجموعه صدایم را از پرنده های مرده پس بگیر
آه از درد.
امروز
هیچى
من درد سختى دارم که گاهى میگیره و تمام جسمم رو درگیر میکنه. یه چند سالیه سراغم اومده ، درد خیلى سختیه. آخرش هم فکر نکنم ولم کنه. دردش براى من شبیه باد براى اين درخته.
اوایل خیلى اذیت میشدم چون از یه طرف درد داشتم، از یه طرف دیگه تمام تلاشم رو براى مبارزه باهاش مى کردم و نتیجه هم نمیداد.
بعدتر یاد گرفتم بپذیرمش. خیلى بهتر شد وضعیتم. الان فقط درد شدیده. مبارزه اى نمى کنم باهاش.
میاد
یه گوشه خونه میشینم
داغونم مى کنه
آروم گریه
هاپ هاپ
من امروووووووووز
خیییییییییییلیییی
خوووووووووووش
حااااااااااااااااالللممم
من امروز صاحب دار شدم
یعنی دیگه ولگرد نيستم
تازشمممم صاحب نگو چ صااحبی
همممم جوووورههه عااالییه
از هرررررررر انگشتشون یه هنر میریزه
الان نميگم بعدا جداگانه ميگم خخخ
خلاصه الان من باکلاس ترین سگ شهرم
تاززززززززه اسمم برام انتخاب کردنننن
از اين به بعد من سگ بانوی بزرگ، ٫سوبارو٫ هستممم احترام بگذارررید
خخخ
من الاااان خییییلییی ذووووق مرررگمممم
⁦️⁩
سلامدوسه روز امتحانی پستای وبم سکرت شدن. فقط یه عده خاص خوندن. تا حدودی خوب بود. ولي میخواستم مثلا حرف نخورم، که هزاربرابرش بدتر خوردم.ولي من دیگه برام مهم نيست هرچیم که بگن. من ادمای واقعی زندگیم خیلی راحت بهم حمله میکنن و هرچی که دلشون میخواد بهم میگن، اينا که ادمای مجازین دیگه. برام اهمیتی نداره. بذار هرجوری دلشون میخواد حرف بزنن. دلی که شکسته، دیگه شکسته. براش چه فرقی میکنه کي چی بگه. از فرداهم پستارو آزاد میکنم. هرکي مشکل دا
یعنی اين چند روز بعد اون ماجرای رمز دار تازه فهمیدم ، روابط چقدر زیاده و من چقدر ساااده ام :/ 
فکر میکردم طرف متاهله چون حلقه دستش بود ! الان فهمیدم دوست پسرشه ! بعد اينها به درک ! نشسته راحت از روابطشون میگه ! 
به اون یکي که دوست پسرش همکلاسیمونه ، ميگم اون فلش من رو از دوست پسرت بگیر فردا بیار برام لطفا !برگشته میگه امشب نوبت خونه ی منه ، بیاد ميگم بیاره میگیرم ازش :/ 
من :/ نوبت خونه ی اون :/ 
اون یکي ۱ ساله با دوست پسرش به هم زده ، نشسته از مشکلاتش
خیلی برام جالبه که من وبلاگ‌ها رو به سه شیوه دنبال می‌کنم و اگر وبلاگ‌های موجود در هر دسته وارد دستهٔ دیگه‌ای بشن جذابیتشون برام از دست می‌ره و حتی شاید دیگه نتونم بخونمشون.
دستهٔ اول تو همین فضای بیان (که خودش ممکنه به صورت مخفی یا عمومی باشه)
دستهٔ دوم با خبرخوان
و دستهٔ سوم رو خودم دستی می‌رم چک می‌کنم
شما چطوری وبلاگ می‌خونید؟
- خب دیگه چه خبرا چطوری؟ کجاها رفتی؟
+ هیچی دیگه شما چه خبر؟ یه کمم شما بگید؟ به کاکتوسام سر میزنید؟ خشک نشدن که؟
- نه حواسم هست حالشون خوبه. راستی داشت یادم می رفت فردا دارم میام، ساعت ۴صبح بلیط دارم.
+بابا؟!!! :/
- بله؟
+ راستی داشت یادتون میرفت؟! یعنی چی؟ شوخی می کنید ؟
- چیو‌شوخی می کنم ؟:)
+یعنی واقعا بلیط گرفتید؟ واسه اينجا؟
- آره، پس واسه کجا ؟
+ بعد داشت یادتون میرفت بگید؟‌ 
- اصطلاحه دیگه، یادم که نمی رفت گفتم دیگه بهت
+راستشو بگید بابا کي گرف
برای دخترش خواستگار آمده بود، گویا خودش هم راضی بود اما دختر و پدرش نه!
رو کرد سمت "ص" و گفت "تو باهاش حرف بزن بلکه راضی بشه" !
"ص" هم بلند شد و رفت! 
وقتی برگشت پرسیدن چه خبر؟ چکار کردی؟ ، گفت :
《 پسره ۳۰ و خرده‌ای سالشه، یه‌ بار قبلا ازدواج کرده و یکي، دوتا بچه داره ولي پولداره، خونه داره، ماشین داره، کار داره، همه چی داره، بهش گفتم واسه چی میگی نه؟ نکبت گرفتَتِت مگه؟ یه مرد باید خونه و پول داشته باشه که داره، چی میخوای دیگه؟!" همه‌ی اين‌ها را وق
هر کي رو میبینی بلاخره یه جایی از یه کسی که عاشقش بوده جدا شده. به جز الیزابت و آقای دارسی، انگار اين یه اتفاقیه که سر هر کس میاد. خیلی ها بعد از اينکه اين اتفاق براشون افتاد، دوباره عاشق میشن ولي بلااستثنا هیچکدوم اون آدم قبلی نمیشن. ینی یه فرايند غیرقابل بازگشته. و شخصیت آدم رو در یک سری حیطه ها برای همیشه تغییر میده. البته اينی که ميگم ااماً چیز بدی نيست.من همیشه از قضاوت کردن آدم ها میترسم. چون به چشم دیدم هر آنچه که در مورد دیگران قضاوت م
فرض کن من فراموشکارم تو بیا یادم بیارکه اولين بار که دیدمت تو بدترین روزای عمرم بود ک چشمم از هرچی مرده بیزار بود تو اون روزایی ک بدترین بحران زندگی ما بود و شروع شد. ت  قدیمی ترین یادگاری اون روزایی تو شاهدترینی.وقتی ک برای اولين بار با چشمای خیس دیدمت هیچوقت فکرنمیکردم آخرین بارهم همین چشما دوباره تکرار بشن. من اما تصور دیگه ای داشتم.حالا من هروز باخودم مرور میکنم روزهامون رو بدون اينکه یادم باشه.بیاباهم مرورکنیم و بخندیم. بیا باهم تکرار ک
سفر اولم به شمال اونم رامسر شاید بیست سالگی یا بیست و دوسالگیم بود اون وقتا گوشی اندرویددو یا سه بود و من یه نه چندان عالیشو داشتم سفر کاروانی بود و چندتا ازدوستام همراهم
 دوست داشتم عکسای قشنگ داشته باشیم و طبیعت سبز و بارونیش با عکسا یادگاربمونه برام.
کيفیت گوشی بچه ها بهتر بود و خواستم گیرنده عکسا باشن ساحل سنگی و بارون و لباسای خیس شدن خاطره من از اولين شمال زندگیم 
برگشتیم و عکسا رو گرفتم بخاطر نبود سیستم و خراب شدن رَم گوشی عکسا از بین
حالا من هی به خونواده ميگم منتظر چی یید؟ میگن نتیجه -_- اين هیچ. میگن بشین درس بخون امسال خوب بدی. ميگم ضعف من مدیریت آزمون بود نه درس. میگن اگه بخونی آزمون خوب میدی. چی بگم اگه بگم تو کنکور تمرین کتاب درسی رو دیدم و رد کردم باز میگن تو درس نخوندی.نيست خب به درس نيست فقط. یه نفر اندازه رتبه یک میخوند و میفهمید ولي ترازش 4000 میشد. بعضی روزا پاسخبرگشو میدیدم فاجعه بود؛ من پاسخبرگمو داده بودم ولي هنوز نشسته بود دینی میزد و پاسخبرگش مثل قلب مومن. من ای
اين پست شاید اصلا جذاب نباشه،گرچه بقیه ی پست ها هم جذاب نيستن!"سووشون"رو خانواده برام از تهران خریدن،تعریفش رو از چندین نفر که با سلایق شون خوب آشنا نبودم شنیدم،من از نویسنده های ایرانی کتابای خیلی کمی خوندم،علاقه حکم میکنه دست به خریدِ چه سبکي بشیم و من مطمئنم الان تایم مناسبی برای خوندن سووشون نيست!.
23 صفحه با فونت خیلی ریز و عذاب دهنده از سووشون رو عصر جمعه خوندم،سیمین خیلی یه طوری مینویسه!حسش عجیب غریبه کلا سبک خاصی بود شاید چون خیلی کتا
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب