نتایج پست ها برای عبارت :

همسایه های لج باز

معادن طلای ایران موجب خلق نقدینگی فراوانی میشدند.این به معنی یک ضامن برای یک ملت بود.
افرادکمی دنبال پول حاصل ازمعدن طلانبودند.بیشترازطلای ذخیره دردل کوهستان پرازطلابرای کاخ سفیدنشینان این اهمیت داشت که روس هاسمت ذخیره کردن طلای موجوددرکشورهمسايه خودنروند.
گویی طلادرخاورمیانه هم حکم قاتلی راداشت که درزیرخروارهاخاک خوابیده.داعش هم متصل به درآمدتصاحب وی بودکه ایالات متحده درانتهامقصداین درآمدنامشروع بود.
همه فکرمینمودندکه سوئیس م
ساعت حدود دوازده ظهر است،آفتاب سوزان مرداد مستقیم می‌تابد و هر جانداری را بی‌جان می‌کند ،از خیابان وارد کوچه می‌شوم. جلوتر چشمم به اوستا نماکاری می‌افتد که دیوار بیرونی منزل همسايه‌ را سرامیک می‌زند ، چفیه‌ای را دور موهايش بسته و لباس‌هاي نازکش غرق در عرق خیسِ خیس است.
موتور پسر همسايه از کنارم می‌گذرد و در سمت دیگر کوچه، جلوی منزل‌شان می‌ایستد؛ صدای مکالمه‌یشان از دور به گوشم می‌رسد.
[پسر همسايه از دور فریاد می‌زند]_کار کردن تو ا
از تنهاموندن تو خونه، بیزارم ولی خب این راهیه که خودم انتخاب کردم.
شب ها و روزهاي اول خیلی سخت می گذشت اما دلم گرم بود به همسايه ای که گفته بود حواسش به خونه ی ما هست و هر وقت احتیاج داشتم کافیه یه زنگ بزنم، دلم گرم بود برای دوستی که گفته بود با یه زنگ خودش رو میرسونه.
امروز باز هم نوبت تنهايیمه، اما دلم گرم نیستهمسايه و دوست هر دو رفتن به خانواده هاشون سر بزنن و این یعنی تنها خونه ی دیوار به دیوارمون خالیه:(
امشب با دلگرمی شما و کتاب هام باید ص
همسايه طبقه پایینمون تمرین آواز داشت، بجز اونجاهايی که تمرن حنجره میکرد و هاهاها، هاهااهاهااهاهااه میخوند، و اونجایی که خواجه امیری میخوند و نمیشد داد زد دوباره دوباره! باهاش کنار اومده بودم :) هرچند دوسال آخر دبیرستانم بود و من کارشناسیم تموم کردم ولی بنده خدا خواننده نشد!
بعد یروز هفت صبح مامانش اومد دم خونمون که من بیماری اعصاب دارم و ال و بل و یه صداهاي وحشتناکی از تو خونتون میاد جیر جیر هاي بلند و دارم دیونه میشم و این حرفا! که فهمیدیم
امروز صبح وقتی خواهرم با بچه‌هاش از خونه رفته بیرون، به منزلشون حمله کرده!! چون در قفل بوده، فقط نردبون رو برداشته و برده. همسايه‌ها می‌بینن و با ماشین دنبالش می‌کنن و در نهايت تو کوچه بغلی می‌گیرنش. نردبون رو پس می‌گیرن ولی هرچی اصرار می‌کنن ه باهاشون نمیاد :))) یعنی آقا ه خیلی التماس می‌کنه و ولش می‌کنن! این قسمتشو فاکتور بگیریم، همین که افتادن دنبال و مال رو ازش پس گرفتن و واسه صاحبش آوردن، تا همینجاش زیبا نیست؟ :)
چند روزی هست که خبر گم شدن دوربین‌ِ فیلم‌برداری‌شان پیچیده ، همسايه‌‌ی تقریبا جدیدمان را می‌گویم ، گویا دوربین در خانه و جایی جلوی دید قرار داشته است و کسی آمده و برده است! البته همه‌ی این‌ها را خودش می‌گوید؛ می‌گوید که دوربین کنار تلویزیون بوده است و حالا نیست ، تمام سوراخ سُمبه‌هاي خانه را زیر و رو کرده است ولی دریغ ، پول نقد هم در خانه داشته است اما حتما محترم وقت پیدا کردن آن‌ها را نداشته و فقط دوربین را برداشته و متواری شده اس
کشاورزی جایزۀ مرغوب ترین ذرت را گرفتمتوجه شدند که او از بذرهاي مرغوب ذرت،به همسايه هايش هم داده بود علت را از کشاورز پرسیدندگفت:باد،بذرهاي ذرت را به مزرعه هاي دیگر منتقل میکنداگر همسايه هاي من ذرتهاي خوبی نداشته باشندباد آن بذر هاي نامرغوب را به زمین من می آورد اگر بخواهیم زندگی شاد،سرخوش و آرامی داشته باشیمباید به دیگران کمک کنیم تا آنها هم خوب زندگی کنند.
خدا رحمت کند ، فریدون فرخ زاد .هنرمندی از تبار هنرمندان صاحب اندیشه و فهم و درک و درد .حالا اینکه بدست جانیان جمهوری اسلامی بطرز فجیع و وحشتناک و وحشیانه بقتل رسید . بماند .امروز برنامه ای می‌دیدم .فریدون ، بمناسبتی لطیفه ای گفت .مدتها بود اینگونه پیش خودم نخندیده بودم .البته ایشان بمناسبتی لطیفه را با لهجه ی شمالی تعریف کرد .دو نفر مشغول صحبت بودند و یکی با ناراحتی گفت ، منزل ما موش افتاده ، چکار کنم .دونی گفت : میز ناهار خوری دارید .
به ساختمان مان زده بود. همسايه ی طبقه ی اول مان رفته بود مسافرت. ها زیر نظر داشتند خانه اش را. نیمه شب از نبودنش سوءاستفاده کرده بودند و زده بودند به خانه اش. من خواب بودم. ساعت 3:15 بود که بیدار شدم. ساعت را نگاه کردم دیدم زودتر از روزهاي دیگر بیدار شده ام. بعد فهمیدم که از سروصدا بیدار شده ام. فکر کردم باز همسايه طبقه پایینی نصفه شبی از بندر برایش بار آمده دارد خالی می کند. دوباره دراز کشیدم بخوابم که دیدم باز صدای کوبیدن می آید. 
رفتم از پن
به نام او.
چشماش مثل آسمونِ شب بود که برعکسش کرده باشن، یه سیاهی وسطِ یه آسمونِ سفید، انگار که آسمون شب تو چشماش وارونه شده باشه، همیشه هم ماهِ سیاهِ وسط آسمونِ سفیدش مثل بلورای دخترِ تازه عروسِ همسايه برق می‌زد، از این بلور فرانسه‌ها که هر چی به دختر همسايه گفتم کالای ایرانی بخر شاید برقش کمتر باشه اما عزت و شکوه برای کارگر ایرانیه، گوشاش بدهکار نشد.
چشماش خیلی قشنگ بود و براق
منو غرق کرد تو آسمونش، همش فک می‌کردم بهترین هدیه از طرف خداس
یکی از همسايههايمان موجودیست به شدت جذاب و دوست داشتنی که میتوان با کمی اغراق لقب یکی از نوادر تاریخ را به او اعطا کرد! اصلا بگذارید کمی از همسايه‌ جانمان برایتان بگویم.
از ابتدای ۹۷ که به جمع همسایگان ما پیوسته‌اند و ما توفیق بودن در کنار ایشان را داریم‌ هر زمان که صدای جنبنده‌ای در کوچه باشد[خصوصا اگر خدایی ناکرده ماشین باشد] ایشان درِ حیاط را باز کرده و با همان شلوارک گل‌گلی مخصوص حیاط یا شلوار کُردی مخصوص کوچه نقش مفتش را به خوبی اجر
زنی وفات کرده و تک دخترش را با برادرانش تنها گذاشته است.من روزهاست که به عمق تنهايی ان دختر فکر میکنم.وضع او و خودم را مقایسه می کنم.در حقیقت سالهاست که به این موضوع فكر میکنم.اگر من زودتر از مادرم نمیرم بعد از او تنهاي تنها میشوم.مردها و پسرها نمی توانند جای خالی مادر،خواهر و دختر را پر کنند.این خلا بخواهم یا نخواهم باعث سقوطم میشود.گاه با خود می گویم کاش من هم پسر بودم یا اصلا به دنیا نمی امدم که چنین زجر بکشم.چند سال پیش به پرسه پیرزن همسايه
‏-  چرا ا نمیرن کمک ‎سیل زده ها؟
- چرا ا با عمامه کمک میکنن؟
- چرا عراق و سوریه و لبنان و افغانستان و پاکستان که ما سر سیل و جنگ رفتیم کمک، نمیان کمک کنن؟
- چرا کشورای همسايه دارن کمک میکنن؟ مگه ما غیرت نداریم؟
- چرا چرا.؟
[یک شبانه روز از زندگی مغزهاي کوچک زنگ زده!]
از بیکاری دارم سعی میکنم فارسی تایپ کنمهمسايه بالایی و پایینی هردتاشون یا هم پارتی گرفتنبا یکیشون دوستم و دعوتم کرد گفتم نمیرم خیلی وقته دیگه حس این چیزا نیس ولی الان که 3 صبح تقریبا و از صدا خوابم نمیبره گفتم کاش میرفتم حداقل  نشینم یک گوشه به دیوار زل بزنم .
بسمه تعالی
سلام
 
سوال:
آیا اصول همسايه­‌داری را می‌­دانید؟
آپارتمان­‌نشینی علاوه بر مزایا، معایبی نیز به همراه دارد. شاید برای بعضی از ما که در آپارتمان ست داریم پیش آمده باشد که با همسايه­‌ای مواجه‌ شویم که به عنوان مثال حق شارژ خود را پرداخت نمی‌کند، یا با ایجاد سر و صدای غیرمتعارف موجب سلب آرامش همسایگان مجاور می‌­شود، یا علی‌رغم تذکرات عدیده هیئت مدیره ساختمان مبنی بر نگذاشتن‌ جاکفشی در راهرو باز هم اقدام به این عمل می‌­کند
ساعت ۶/۳۰ غروب رسیدیم ویلا . بعد از یه چرته نیم ساعته کباب درست کردنمو با سوزوندن انگشت اشاره دست راستم تموم کردم .
ساعت ۱۱ شب بابام گفت: مریم برو داخل ماشین عینکمو بیار.
از پله هاي حیاط بالا رفتم  نزدیک پارکینگ دیدم سگ همسايه جلوی نرده هاي در ایستاده ، میدونستم  اگه برم جلو میاد سمت نرده سرشو میاره تو یه جای منو بگیره.  دمپاییمو درآوردم  به صورت نمایشی به سمتش گرفتم ،رفت
خم شدم دمپایی رو انداختم و پوشیدم تا سرمو آوردم بالا با صدای پارس سگ
تازه5 صبح خوابیدم .غرق خواب بودم که دوباره صدا آهنگ میومد اونم چی آهنگ شاد ایرانیساعت 8 صبح اول نفهمیده بودم چی شده و پوکر بودم که همسايه ها اوکراینین :| چجوری دارن فارسی گوش میدنکه ریست شدم فهمیدم بعله هم خونه جان آهمگ گذاشتهاز اون موقع هم مثل ی خرس وحشی نشستم منتظرم پاچه بگیرم
خدا رحمت کند ، فریدون فرخ زاد .     http://jooya147.blogfa.com/
هنرمندی از تبار هنرمندان صاحب اندیشه و فهم و درک و درد .
حالا اینکه بدست جانیان جمهوری اسلامی بطرز فجیع و وحشتناک و وحشیانه بقتل رسید . بماند .
امروز برنامه ای می‌دیدم .
فریدون ، بمناسبتی لطیفه ای گفت .
مدتها بود اینگونه پیش خودم نخندیده بودم .
البته ایشان بمناسبتی لطیفه را با لهجه ی شمالی تعریف کرد .
دو نفر مشغول صحبت بودند و یکی با ناراحتی گفت ، منزل ما موش افتاده ، چکار کنم .
دونی گفت
به ویلای ما دستبرد زدن یعنی ی شده یعنی غارت کردن یعنی بردن و شایدم خوردن و یه آبم روش!لطفا سارقین رو شناسایی کنید و خیلی محترمانه بهشون بفرمایید آخرین بارشون باشه!دیروز رفتم  ساحل،آب رودخونه چند روزی است منحرف شده راه رو به طرف کناره دریا بسته چون نخواستم از تو آب عبور کنم منصرف شدم یهو یادم اومد قرار بود برم کارخونه چه بهتر از الآن؟ نزدیک کار خونه که رسیدم  نگهبانو دیدم دم در روی صندلی نشسته بود منو که دید به طرفم اومد طبق معمول گزارش دا
تو خونه تاپ و شلوارک نپوشین!اگه میپوشین، نرین دم در کفشارو مرتب کنین.!
یهویی باد میزنه در بسته میشه، پشت در میمونین! باید برین از همسايه چادر و پیچ گوشتی بگیرین اونوقت (اگه شانس بیارین کسی تو راه پله نباشه و خانمش درو باز کنه) و خودتون به زحمت درو وا کنین.!
وسواس مرتب کردن نداشته باشین.! 
استان اردبیل با وجود پتانسیل‌هاي
بالا در بخش‌هاي مختلف سهم در خور توجهی در ارتباط با کشورهاي همسايه
ندارد؛ از این رو برنامه‌هاي کلان و خرد در محصولات تولیدی صادرات‌محور
برای افزایش مبادلات تجاری نیازمند بازنگری جدی است.

ادامه مطلب
امروز میگفت آخر هفته وقتی من داشتم با دختر عمه م ضحبت میکردم توی تقریبا 25 دقیقه حدود 42 بار بهش گفتم: "دختر عمه"!
بهش میگم خب چرا میشمری؟ 
میگه هیچی دانستنی جالبی بود.
چرا برای شما تهرانیای لوزر عجیبه که ما هی اسم طرف رو صدا میزنیم؟
یا میگه هر وقت کسی زنگ میزنه تو حال و احوال همه حتی همسايه ها هم محلی ها و همشهری ها رو میپرسی.
دوست دارم میپرسم.
چون رسم ما هست.
مسخره ها.
واقعا با یه مشت آدم بی عاطفه مزخرف طرفم. 
دلم برای دخترکوچولوی همسايه یه ذره شده! چند روزه یا مهمون داریم و یا من کار دارم:/ درنتیجه نمیتونم برم بیارمش. صداش همش تو گوشمه. بچم نمیتونه جمله بسازه هنوز*__*  کلمه به کلمه منظورشو میرسونه و خیلیی باحال و شیرین کلمه ها رو ادا میکنه. هر دفعه که میارمش خونه، یه چند کلمه به دایره لغاتش اضافه شده. 
فعلا با دیدن فیلماش سر میکنم و از دیدنشون انرژی میگیرم.
این نی نی ها چه ها نمیکنن با دل آدم:) . هر حرکتشون یه دلبری محسوب میشه. 
قبلا راجب پسر همسايه گفتم براتون،که کل بچگیمون باهم بود،بعد کلا کودکی عاشقانه ای داشتم من
وقتی اهنگ کی بهتر از تو از عارف خیلییی رو بورس بود،ما هم در دوران جاهلیت به سر می بردیم-_-بعد با این اهنگ دوچرخه میروندیم دو تایی، یه روز قرار شد من و خانواده ی گرامی یه هفته بریم مشهد.منو علی رو غصه گرفته بووود که یه هفتهههه بازی نمیکنیییم،بعد اومدیم برا هم نامه بنویسیماین اهنگو باز کردیم شروع کردیم نوشتن،حالا متن نامه:
علی جانم،علی جانم،در این سفر د
شب، اوقات عجیبی‌ه برای خونه. وقت خواب، که خونه به خواب می‌ره، همه اهالی خونه به خواب می‌رن و تو بیداری! سیاهی شب، میدوعه تو خونه، فرششو پهن می‌کنه رو اثاث‌ها، و صداشو زمزمه می‌کنه تو گوشت و از رازهاش می‌گه. به خودت می‌آیی می‌بینی وسط اون تاریکی‌ها داری یه چیزایی می‌بینی، گاهی خوب، بیشتر ترسناک!
انگاری تو این حال، خونه میره رو مود ماورایی‌ش، میتونه جزیی از کل دنیای ناشناخته‌ی دیگه باشه و تو، توی این دنیا تنهايی.
اما وقتی یکی بیدار باش
سلام
من جوانی ۲۵ ساله هستم، از ۲۰ سالگی کار کردم، الان هم سرمایه ای دارم، درآمد ماهانه ای هم دارم، به خاطر بی پولی کلی فرصت از دست دادم، هم دختر مورد علاقه ام، هم جوونی خودم رو، هم فکر هايی که داشتم، یعنی اگه شرایط کشور خوب بود وضعیت من و البته شما هم بهتر بود، تا که الان بالاخره کمی به ثبات رسیدم.
با توجه به بی ارزش بودن پول ملی، شرایط سخت کاری در ایران مثل بی ثباتی، و رقابت هاي ناعادلانه، نظر شما در مورد تاسیس شغل در کشور هاي همسايه به خصوص
برای هدیه بزرگترها مثل پدربزرگ و مادربزرگ: گران است، گران است / هدیه بزرگتران استهدیه پدر و مادر عروس و داماد: تو این وضع گرونی / پدر شرمندتونیم . . . . یا . . . . پدر (عروس یا داماد) گل کاشتی / سنگ تموم گذاشتیهدیه برادرها: داداشی آی داداشی، الهی زنده باشی / هر جا بابا بشینه، تاج سرش تو باشی . . . . یا . . . . آقا داداشه / وظیفشههدیه خواهرها (برای شوخی، چون دخترا بیشتر میرن خونه مامانها، البته برای کمک): یه هفته بود میخوردی، چندتا بچه هم آوردی، چندتا قاب
خانه بسازید و خیابان‌ها را زیبا کنید! در مزرعهٔ خود گندم و ‌ذرت بکارید و مرغ و گاو پرورش دهید. یک شهر رؤیایی برای خود بسازید. با توسعهٔ جاده‌ها و راه‌ها شهر خود را گسترش دهید و آن را به شهری بزرگ تبدیل نمایید. برای شهروندان شهر زمین بازی بسازید و آن‌ها را خوشحال کنید. محصولات خود را برای فروش با قطار به شهرهاي همسايه بفرستید. ویژگی‌ها: - گرافیک جذاب - چالش‌هاي متنوع - موسیقی گیرا - و.
اپک مینی
چند وقت پیشا نزدیک در حیاط نشسته بودم یهو دیدم از اسمون صدا اومد قووووداااااا و یه چیزی فرود اومد وسط حیاط، برگشتم رو به مامانم گفتم مامان یه چیزی افتاد:رفتم بیرون دیدم یه مرغ نوجوون تو باغچه است
مامانم اومد گفت چیه؟گفتم به حق چیزای ندیده از اسمون مرغ میباره:|
کمی بعد یه پسر بچه در زد گفت جوجه من افتاده تو حیاطتون؟گفتم بله:|
یه ساعت دنبالش کردیم تو حیاط این میگفت قود قود قود قداااااا و جاخالی میداد
سر آخر گرفتیم دادیمش
امروز داشتم از کلاس ب
خب سریع امروز رو خلاصه کنم بخابم که بسی دیر است صبح زود باید برم دنبال بیمه و ایناوقایع صبح تا ظهر رو نوشتمبعد خابیدم پاشدم قرار بود ک برم باشگاه ک داداشم گفت بریم باغ رفتیم و کلی کیف نمودم باد خنک میومد و غروب و سکوتیه مرغم همسايه مون داده بود به ما تو حیاط بود کلی ذوق کردم و باهاش عکس گرفتمبعدم یه جوجه تیغی پیدا کردیم خیلی بزرگ و باحال بود شبیه بوته خار بودتمرین فتوشاپ امروز اصلا نکردمجواب مسابقه آقای دوست افتاد فردافقط خوشحالم ک نامه م اوم
در جامعه ای که منفعت شخصی و تصاحب همه چیز برای خود و به هر قیمتی ارزش میشود ،پایه هاي آن جامعه در حال ریزش است.و جامعه ای که ارزش آن در موثر بودن فرد برای جامعه و خدمت رسانی بیشتر به انسانهاست ،منفعت شخص در منفعت جامعه است و ارامش فرد در ارام بودن جامعه و خوشبختی نفر در خوسشبخت بودن همسايه اش .چنین جامعه ای رو به خداسترضا5/12
"وقتی به همه چیز و همه کس اهمیت می‌دهید، احساس می‌کنید که حق دارید همیشه در آرامش و شادی باشید و همه چیز باید دقیقا همان طوری باشد که شما دوست دارید. اما این یک بیماری است، و شما را زنده زنده خواهد بلعید. شما در این حالت، هر اتفاق ناخوشایندی را بی عدالتی می‌بینید؛ هر چالشی را یک شکست می‌دانید؛ هر ناراحتی را یک ناسزای شخصی تلقی می‌کنید؛ و هر مخالفتی را یک خیانت تصور می‌کنید. در جهنم کوچک خود که به اندازه‌ی فکرتان است، گیر می‌افتید؛ در حس حق
می دانید گاهی می خواهم بنویسم اما نمی دانم از چه! و چطور!
شاید مثلا می توانستم از همسايه ای که عروسی داشتند و درست همان روزها همسايه روبرویشان عزادار شد، بنویسم!
از رفتارهاي ناشایست این چند به ظاهر فامیلی که داریم و معلوم نیست چشان شده؟!
از مرد و زن مهربانی که امروز از پیرمرد دست فروش یک بسته دستمال کاغذی گرفتند و پیرمرد چند باری که پشت سرشان صدایشان کرد و گفت پول زیاد داده اند ،گفتند می دانیم. و پیرمردی که در نهايت خستگی پر از لبخند شد.
یا ا
امروز رفتیم مدرسه ،جلسه گذاشته بودن خانم مدیر.
مدیر تو جمع گفت خبر دارم جواب گزینشت اومد.منم گفتم:مگه من رفته بودم!!!!!!یعنی واقعا یه لحظه حس کردم رفتم!آخه تمام همکارا رفته بودن اراک ولی من نه!نرفته گزینشم قبول شد چون تحقیقات به عمل اومده از همسايه ها همش خوب بود:)دمِ خدا گرم،وبعدشش دمِ همسايه ها گرم،جالبِ که شماره یکی رو داده بودم که مدیر مدرسه ست،کلا رک و راست هرچی درموردم میدونستو گفته بود وبهمم زنگ زده بود که من همه چیزو در مورد شما گفتم ،با
 یک مرد افغان هست که هر یکشنبه می آید و آپارتمانمان را نظافت می کند. بیش از یک ماه بود که خبری ازش نبود تا هفته ی پیش که آمد.
 در مدتی که نبود از همسايه ی طبقه ی اول احوالش را گرفتم که گفت بچه اش بیمارستان است و او باید مراقبش باشد. به گمانم منظورش همان دخترکی ست که باهاش می آید، با موهاي بلند و چشمانی قشنگ و نگاهی معصوم.
  موتورش را دم در پارک می کند. دخترک معمولا دم در کنار موتور می نشیند. این اواخر خانمش را هم همراه خودش می آورد و با هم نظافت می ک
رهبر انقلاب: برگزاری مراسم عقد در هتل‌ها کار بسیار بدی است/  مراسم عقد را در خانه بگیرید و مردم را دعوت کنید
بعضیها می‌گویند که ما عقدمان را در فلان سالن گرفتیم. البته حالا که متأسفانه مرسوم شده است در هتلها می‌گیرند؛ که کار بسیار بدی است. حتّی گاهی شنیده یا دیده می‌شود، بعضی افرادی هم که از آنها توقع نیست، برای تفاخر به همدیگر، مراسم عقد خود را در هتلها و سالنها می‌گیرند! نه، مراسم عقد را در اتاق خانه و حیاط منزل خودتان و یا همسايه‌تان ب
خاطره آقای غریب
خاطره : آقای غریب
 
خاطره آقای غریب
هنوز دستم را از روی زنگ در برنداشته بودم که در باز شد. تعجب کردم.با خودم گفتم حتما منتظر کسی بودند.تا آمدم دوباره زنگ بزنم پسر بچه ای در را باز کرد و گفت: کتابها را بده.هم خنده ام گرفته بود هم تعجب کردم.سلام کردم و مثل خودش گفتم: نع، نمی شه. اول بسته قبلی رو بیار تا بسته بعدی کتابها رو بهت بدم.چشم ریز کرد و گفت: الان میارم!به خیالم رفت که یک ربع دیگر برگردد که دیدم یک دقیقه نشد با پلاستیک کتاب ها بر
قلب؛ پدر خانه است.
خانه ای را عاشقانه نان می دهد، ستون خانه شکستنش در و دیوار و سقف خانه را می شکند، 
ستون خانه شکستنش صدا دارد.
اما فکر کنم برادر بزرگ، در گلوی آدم است. همان که با شکستن پدر میخواهد صدای شکستن خانه در نیاید. 
بغضی که دارد خفه ات می کند، غیرت خانه توست. محکم دست به سینه ات گذاشته و میگوید نشکنی! صدای شکستن خانه را همسايه نفهمد!
برادری بزرگ دست به سینه ام گذاشته و برای حفظ آبرویش دارد خفه ام می کند
1) از وقتى امتحان هاى اکثر بچه ها تموم شده خوابگاه و به خصوص راهرو ما خالى شده و این سکوت که کل ساختمون رو گرفته طور عجیبى دلگیرهبه حدى که باعث شده دلم براى اون همسايه ام که با دوستش ساعت سه نصفه شب تصمیم میگرفتند اخبار BBC رو با صداى بلند نگاه کنند تنگ بشه یا براى همسايه دیگه ام، دویین مخصوصا وقت هايى که با دوست پسرش سر اینکه چرا جلوى دوستهاش گفته امروز خیلى بستنى خوردى با اینکه هیچوقت نه دویین رو دیدم و نه دوست پسرش رو ولى مطمئنم اونقدرها که
تو شیرین ترین گناه زندگیم هستی 
شیرین تر از گاز زدن سیب ِ سرخِ درخت همسايه که پا را از مرز دیوارها فراتر گذاشته و حلق آویز منتظر است دستی بچیندش
شیرین تر از بوییدن یواشکی مریمی که آقای گل فروش اول صبحی جلوی در گذاشته
 تو شیرین تری از اولین دانه برفی زمستانی که غروب هنگام، بر گونه ام می نشیند
تو شیرین تری از رنگ زردی که جنگل را در پاییز در می نوردد و میخواهد زیباترین نقش زمین را بنگارد
تو شیرین تری از صدای باران که سقف شیروانی را به نواختن وا می
سکانس اول: روی بنر بزرگی نوشته شده کباب سیخی 4000 تومان!
سکانس دوم: مغازه پلمپ شده! یخچال ها که از پشت شیشه مغازه دیده می شن، خالی هستند و فقط برگه پلمپ روی در مغازه است. مردمی که از جلو مغازه رد میشن شروع می کنن فحش دادن که خدا لعنتت کنه گوشت خر میدادی به خورد ملت.
سکانس سوم: روز قبل از سکانس دوم، آشپز که پسر جوون 25 ساله ایه، بعد از اینکه حلیم اول صبح رو می فروشه، میره نونوایی و سفارش سنگک ناهار رو میده. برمی گرده مغازه و برنج رو خیس می کنه، کباب ها
برای هدیه بزرگترها مثل پدربزرگ و مادربزرگ: گران است، گران است / هدیه بزرگتران استهدیه پدر و مادر عروس و داماد: تو این وضع گرونی / پدر شرمندتونیم . . . . یا . . . . پدر (عروس یا داماد) گل کاشتی / سنگ تموم گذاشتیهدیه برادرها: داداشی آی داداشی، الهی زنده باشی / هر جا بابا بشینه، تاج سرش تو باشی . . . . یا . . . . آقا داداشه / وظیفشههدیه خواهرها (برای شوخی، چون دخترا بیشتر میرن خونه مامانها، البته برای کمک): یه هفته بود میخوردی، چندتا بچه هم آوردی، چندتا قاب
انگار نوزادی هستم که ملاجش از کم آبی گودتر شده و تغییر شکل پیدا کرده . انگار کسی ملاجم را بی رحمانه فشار داده یا چیزی محکم خورده به آن . ضعف دارم ، همه ی روز ضعف دارم مثل همان نوزادی که بدنش افتاده به کم آبی، رشد نمی کند و هستی اش در معرض مخاطره است . به پدیده هاي اطرافم بی تفاوت شده ام دیگر صدای عمله بناهاي ساختمان در حال ساخت همسايه رنجم نمی دهد ، از گریه هاي شکم درد بچه ی همسايه تا دم صبح کلافه نمی شوم . رنج در وجودم به غایت رسیده به حالت اشباع در
انسان موجود عجیبیه
اگه یه روز ببینه 
یکی بنزِ همسايه رو گرفته و باهاش سلفی گرفته و توی اینستاش گذاشته
همه میرن کامنت میذارن که 
جیب خالی و پُز عالی
اما اگه یه خانوم بره آتلیه 
یا اگه یه پسر بره بدنسازی و بازوشو باد بیاره 
و بعد عکس هاشو بذاره توی اینستا
یه عده با حسرت
 یه عده با تعجب 
یه عده هم مبهووووت 
کامنت میذارن که:
چقد زیبایی
زیبایی طبیعی و از این جور حرفا!
چرا کسی نیست همون:"جیب خالی و پُز عالی" رو بگه؟!
مگه این فرد توی این چهره دخیل بوده؟
 
نصیریان اضافه کرد: کیفیت غذای تولیدکنندگان داخلی در سطح کشورهاي همسايه است و می تواند با غذاهاي مشابه رقابت کند و این بدان معناست که اگر از تولیدکنندگان داخلی حمایت شود می توانیم علاوه بر پاسخگویی به نیازهاي داخلی به صادرات نیز امیدوار باشیم.
 
 
نوید نصیریان دامپزشک و تولید کننده غذای حیوانات با بیان این مطلب گفت: وقتی صحبت از غذای حیوانات می شود بسیاری حیوانات تزئینی خانگی را به یاد می آورند درحالی که سگ هاي بمب یاب، مواد یاب، گارد، سگ
عکس پروفایلش رو که باز کردم یاد خیلی چیزها افتادم، عبچه‌اش رو گذاشته که تو تراس برفی خونه ایستاده بود. تراس طبقۀ بالای خونۀ مامان‌جون.دو روز پیش سالگرد مامان‌جون بود. یازده سال گذشته و تو این مدت فقط خواب اون خونه رو دیدم و یه بار هم از کوچۀ جلوی تراس رد شدم. بعد از فوت مامان‌جون و فروختن خونه دیگه هیچ‌کدوم نتونستیم برگردیم اون خونه و محله که همسايه‌شون رو ببینیم. کی دل این کار رو داره؟ یازده سال گذشته و تو این مدت فقط خواب اون خونه
یعنی این چند روز بعد اون ماجرای رمز دار تازه فهمیدم ، روابط چقدر زیاده و من چقدر ساااده ام :/ 
فکر میکردم طرف متاهله چون حلقه دستش بود ! الان فهمیدم دوست پسرشه ! بعد اینها به درک ! نشسته راحت از روابطشون میگه ! 
به اون یکی که دوست پسرش همکلاسیمونه ، میگم اون فلش من رو از دوست پسرت بگیر فردا بیار برام لطفا !برگشته میگه امشب نوبت خونه ی منه ، بیاد میگم بیاره میگیرم ازش :/ 
من :/ نوبت خونه ی اون :/ 
اون یکی ۱ ساله با دوست پسرش به هم زده ، نشسته از مشکلاتش
این را از مادرم بپرس. او بهتر می داند. حتما به خاطر دارد وقتی هر شب  رخت ها را توی حیاط پهن می کرد، من صدای گریه اش را می شنیدم و سخت در آغوشش می گرفتم. آن وقت اشک هايش شدت می گرفت و کودکی ام خیس می شد. بعد درش می آوردم و میچلاندمش و آرام بین لباس ها روی بند رخت پهنش می کردم و آرزو میکردم زودتر خشک شود.
آغوش؟ 
این را از باد بپرس. او خوب یادش است که یک صبح، دور باغ هاي شهر را از زمین تا خدا حصار کشیدند. 
آخر، شب قبل بی محابا وزیده بود و دل چند شکوفه را لر
امام محمد باقر فرمودند:
هر کس دنیا را به جهت یکی از این سه حالت طلب کند:
بی‌نیازی از مردم
آسایش و رفاه خانواده
کمک و رسدگی به همسايه 
روز قیامت در حالتی محشور می‌گردد و به ملاقات خداوند منان نائل می‌شود،
که صورتش هم‌چون ماه شب چهارده نورانی است.
صدای زن همسايه است
جیغ می کشد
باکسی دعوایش شده؟!
نه
پدرش.
پدرش ناگهان #مرده است
از بعدازظهر تا الان، فکر می کنم
این #سومین هشدار جدی است
چقدر معیار #ارزش_گذاری هايت در این زمان ها تغییر می کنند.
انگار تازه می فهمی برای چه‌چیزهايی باید وقت می گذاشتی، باید چه می کردی، چه نمی کردی.

هِی به خودت بیا.لطفا
قبل از اینکه #دیر شود
بإسمک الأعظم






فاطیما
از بیمارستان مرکزی هامبورگ بیرون آمد. گرفته و غمگین بود. خودش را به ساحل
دریاچه رساند، ایستاد و به آب هاي آرام آن چشم دوخت. چند قایق بادبانی
کوچک روی دریاچه در حال حرکت بودند. کمی آن سوتر، مسجد زیبای مسلمانان
هامبورگ توجهش را جلب کرد. مسجد علیه السلام را ایرانی ها ساخته بودند. یک
بار همراه مهندس ایرانی همکارش به آن جا رفته بود. مهندس، همسايه ی او هم
بود. پیرش زندگی می کرد.
ادامه مطلب
امروز بعد از کلاس آناتومی خوابیده بودم و بیدار نمیشدم! انقدر خسته بودم که دلم میخواست یه روز کامل بخوابم.
تنها چیزی که میتونست منو از خواب بیدار کنه، شنیدن صدای دختر کوچولوی همسايه بود. اومد، کلی بازی کردم باهاش، فیلمشو گرفتم، لاک زدم به دست و پاهاش، آهنگ باز کردم رقصید و . . تا حد امکان سعی میکردم بخورمش^__^ ولی فشار که میومد به بدنش، فرار میکرد:( . هنوزم مزه ش زیر دندونامه:)) . سر تا پاشو بوسیدم و خوردم:) (زیاد اجازه نمیداد متاسفانه).
شبم رفتیم خ
خببب امروز روز عجیبی بودبه خوبی دیروز نبود ولی باز خداروشکرصبح که شیر تو شیر بود تو بخش. طول میکشه تا رابطه بین کارمندا و اخلاقشونو یاد بگیرم.بعدم ک برگشتم داداشم رفته بود کلیدارم برده بود قرار بود بده مغازه بغل خونه که نداده بود منم از همسايه نردبون گرفتم رفتم تو حیاط تا شش عصر تو یکی از اتاقای حیاط با ارایش و لباس بیرون خابیدم تا برادر گرامی برگشتبعدم ورزش کردم و شام یعنی تنها وعده ای که امروز خوردم رو درست کردمو خوردم. بعدم رفتم حموم و رف
تو به من خندیدی و نمی دانستیمن به چه دلهره از باغچه ی همسايهسیب را یدمباغبان در پی من تند دویدسیب را دست تو دیدغضب آلوده به من کرد نگاهسیب دندان زده از دست تو افتاد به خاکو تو رفتی و هنوزسال هاست که در گوش من آرام، آرامخش خش گام تو تکرار کنانمی دهد آزارمو من اندیشه کنانغرق این پندارمکه چراخانه ی کوچک ما سیب نداشت.
روغن آرگان چیست ؟
این روغن برای نخستین بار در کشور مراکش استفاده می شده و هم چنان هم کاربردها و خواص آن مورد استفاده افراد زیادی اسـت، بومیان کشور مراکش همسايه جنوبی ایتالیا، از روغن آرگان بعنوان یک مکمل غذایی، التیام زخم و تسکین راش پوستی و تغذیه‌ی پوست و مو، استفاده میکردند.
این درختان کـه بـه آرامی رشد میکنند بـه قدری مورد تکریم هستند کـه درسال ۱۹۹۸ جنگل آرگان توسط یونسکو بعنوان یکی از ذخایر بیوسفر زیست‌کره» بـه رسمیت شناخته شد. روغن
یا حق
گاهی انسان برای نداشتن چیزهاي بزرگ حسرت می خورد
و گاهی کوچکها انسان را رها نمی کنند
صبح وقتی من سمپاشم هرچه بخواهی اذیت کرد تا بعد از یک روز معطل آن شدن بالاخره سمپاشی نصفه و نیمه کردم در برگشتن دیدم که همسايه مان خیابان را از مانده گوگرد هاي باقی مانده در سمپاش مسیر طولانی را آلوده کرده
برای یک کوچک بزرگ حسرتی خوردم که نگو!
. اصلاً می دانید چه میگویم
مثل این می ماند که شما محتاج نان شب باشید و همسایتان سطل زباله بیرون درب خانه گذاشته
سال دوم راهنمایی را در یکی از شهرهاي جنوبی ایران گذراندم. دو سالی بود به دلیل ماموریت کاری پدرم ساکن آن شهر شده بودیم. همسايه ای داشتیم که خاله ناهید صدایش میکردیم. میان سال بود.  پسری داشت به نام پاشا و همسن خواهر وسطی ام. پاشا برای رفع اشکالات درسی اش پیش من میامد. اهل درس نبود ولی به شدت علاقمند شطرنج بود. شطرنج را او یادمان داد و ساعتها نوبتی با او مسابقه می دادیم و هر بار می باختیم!
ماموریت پدر که تمام شد و به تهران آمدیم دیگر نه از خاله خبر
دارم تایپ می کنم صدای بچه ها داره از تو کوچه میاد؛ هنوز مشغول بازیند و نرفتن خونه هاشون! ساعت 9 و 28 دقیقه به وقت محله ی ما!
امروز یکی از همسايه ها نمی دونم چطوری یه گربه رو با ماشین زیر گرفته بود و جسدش رو زمین مونده بود. دو تا آقای همسايه، یه گوشه از فضای باز محوطه روبرویی رو کندن و دفنش کردن و اون قسمتی که جسد گربه بینوا بود رو شستن! ناراحت شدیم برای حیوون بیچاره! ننه می گه جون هر موجودی برای خودش عزیزه. جون، جونه! و حیوونا هم درد رو حس می کنن! 
صدا
 
موثرترین راه برای جلوگیری از واکنش هاي آلرژیک، جلوگیری از تماس با آلرژن ها است. اگر شما آلرژن هايی که کودک شما را تحت تاثیر قرار می دهند، می شناسید، با پزشک در مورد روش هاي پرهیز آنها م کنید. به عنوان مثال، اگر فرزند شما نسبت به علف ها آلرژی داشته باشد، ممکن است در خارج شدن از خانه به او توصیه شود که لباس هاي بلند و جوراب بپوشد.
 
ممکن است که دختر یا پسر بچه ی شما پس از بازی کردن در پارک، لکه هاي قرمزی بر روی پوستش ایجاد شود و یا پس از دست زد
ابوالفضل مهجوری»، ۳۰ ساله است و ساکن محله‌ای در جنوب شرقی پایتخت. او با گلدان‌هاي زیبایی که در نمای خانه‌شان نصب‌کرده برای اهل محله تبدیل به چهره‌ای معروف و دوست‌داشتنی شده است. هنرش، باغبانی و ساخت آکواریوم روی دیوار کوچه با خاک، بذر، بطری، آب و ماهی است.
 این هنر اما، ابزاری جالب هم دارد: بطری‌هاي خالی نوشابه. بطری‌هايی که طبق روال، حالا باید یا در چرخه بازیافت باشد یا زخمی به جان محیط زیست بزند. اما جوان خوش‌سلیقه تهرانی، با هنر دس
در حالی که کشورهاي همسايه ما با رونق دادن گردشگری شان در حال رقابت بر سر بازار توریسم جهانی اند، هنوز در خواب ناز به سر میبریم و انتظار داریم که همه دنیا برای دیدن ایران ما به صف شوند!
با پتانسیل جغرافیایی و فرهنگ و تاریخی که ایران دارد، با یک طرح بلند مدت می توان بازار گردشگری کشورهايی مثل ترکیه  و دبی را تصاحب کرد.
ایران از نظر جغرافیایی و طبیعتگردی چیزی از ترکیه کم ندارد، اما آنچه که باعث شده ترکیه صد سالی از ما جلو بزند، نداشتن برنامه و زی
به گزارش گروه وبگردی باشگاه خبرنگاران جوان، خبر این قتل عام خانوادگی که شامگاه پنجشنبه ۳ مرداد در شهرستان آران و بیدگل رخ داد از سوی همسايه‌ها به پلیس گزارش شد. آن شب صدای فریاد‌هاي مرد مستأجر که دیوانه وار نعره می‌کشید و شنیدن التماس‌هاي زن جوان و دخترانش، ساکنان خیابان امام» را به کوچه کشاند. صاحبخانه که در طبقه دوم زندگی می‌کرد با شنیدن صدای درگیری زوج جوان سراسیمه پایین آمد و به در خانه آن‌ها می‌کوبید: حسن آقا، کبری خانم. در را ب
بعد از جر و دعوای سهمگین با کادر آموزش، دم کرده تو مانتوی مشکی خسته خسته کلید رو انداختم تو در و اومدم خونه. وایسادم یه نگاهی به باغچه کردم. تمشک ها رو دیدم. یاد قصه ی اون دختر افتادم که جایی زندگی میکردن که تصوری از تمشک نداشت به جز عکسهاي هوس انگیزی که پدرش از سفر شمال بهش نشون داده بود و دلخوش به روزی بود که مسافرت برن شمال و از فضا فصل تمشک هم باشه . ولی هیچ وقت این اتفاق نمی افتاد چون فصل تمشک تو گرماس و شمال تو گرمای تابستون برای مسافرت انت
استان چهارمحال و بختیاری ، یکی از استان هاي مرتفع کشور است. این استان ، به لحاظ داشتن منابع طبیعی در منطقه زاگرس میانی یکی از استان هاي خاص در ایران محسوب می شود.به علت وجود منابع سرشار آب، کوه هاي مرتفع و برف گرفته ، طبیعت زیبا ، جنگل هاي طبیعی بلوط ، مراتع و خاک حاصلخیز، لقب هايی چوه همسايه آفتاب، سرزمین طلای جاری ، سرزمین گنج هاي پنهان ، سرزمین آب و آیینه و آفتاب ، هند کوچک و سوییس ایران را به خود اختصاص داده است.از جمله مزایای ثبت شرکت در چه
پرهیز: بادمجان گوجه عدس سیب زمینی گوشت گوساله تندی شوری ترشی تلخی قارچ فلفل دلمه ای 
 
 
قبل حجامت: دوازده ساعت قبلش لبنیات و کرفس خورده نشه(تا دوازده ساعت بعد) تخم مرغ هم اکیدا از ۲۴ ساعت قبل خورده نشه تا دوازده ساعت بعد 
شام بادمجون گوجه است 
ماست موسیر خریدم دارم می خورم 
مامان یه سیب کوچیک آورد گذاشت برام (دستش درد نکنه میگه طب اسلامی گفته برای وسواس خوبه) 
فردا صبحم 
گفتم غروب برم حجامت 
آخه یکشنبه شب که دکتر بودم گفت الان برو حجامت از او
امروز یه اتفاق بد افتاد.خونه همسایمون اتیش گرفته بود. خدارو شکر ماموران اتش نشانی زود اومدن و
اتیش رو خاموش کردند. اگه نمی اومدن یا دیر می اومدن، خونه همسايه مون در اتیش سوخته یود.
بچه ها، پدرها و مادر ها، خدا خیلی کار اتش نشان ها رو دوست داره و به خاطر این کار خوبشون همه

گناهاشون رو می بخشه. البته این پاداش فقط مخصوص اتش نشان ها نیست. هرکسی که اتشی رو
خاموش کنه یا خطری رو از مردم دور کنه، خدا همه خطاهاشو می بخشه
هم در این رابطه فرمودند:
بچه بودم. شاید حدود 11 سالم بود. هر روز تابستونا برنامه این بود سر ساعت 5 همه بچه هاي محل تو کوچه همو ببینیم. هوای رشت به شکل وحشتناکی شرجیه و آدم کافیه یه جا وایسته تا بدون هیچ حرکتی شر شر عرق بریزه. یادمه تو اون اوج هوای گرم فوتبال بازی می کردیم. به قدری حال میداد و لذت بخش بود که حتی نمیتونید تصورش رو کنید.
هرکی مارو میدید میگفت این دیوانه ها دیگه کین تو این ساعت دارن دنبال یه توپ پلاستیکی میدوند. هیچ کس مارو درک نمیکرد. بازی ما تا پاسی از شب ادام
❓اصلا
مگه میشه چهارشنبه باشه و تهران باشیمو حول و حوشِ 11 شب باشه و ما حرم سید
الکریم نباشیم؟! انگار چهارشنبه شب‌ها حضرت عبدالعظیم هم منتظرن از سمتِ
ضلعِ شرقیِ حرم، مشرّف بشیم و بعدش خادما حرمو می‌بندن. 
چهارشنبه‌ی این هفته
یکی از همسايه‌ها خبر دادن بدنه و شیشه‌ی ماشینِمونو با آشغال کثیف کردن!
رفتیم دیدیم علاوه بر اون، چهار چرخشم پنچره!! تعمیرکار که اومد گفت
پنچر نیس، چهار چرخو با چاقو چاک زدن و باید همه‌شو عوض کنیم! جناب سروان
صِدام
وقتی که مرد، حتی یک نفر هم توی محل ما ناراحت نشد. بچه‌هاي محل اسمش رو گذاشته بودند مرفه بی‌درد و بی‌کس. و این لقب هم چقدر به او می‌آمد نه زن داشت نه بچه و نه کس‌وکار درستی.شنیده بودیم که چند تایی برادرزاده و خواهرزاده دارد که آنها هم وقتی دیده بودند آبی از اجاق عموجان و دایی جان برایشان گرم نمی‌شود، تنهايش گذاشته بودند.وقتی که مُرد، من و سه چهار تا از بچه‌هاي محل که می‌دانستیم ثروت عظیم و بی‌کرانش بی‌صاحب می‌ماند، بدون اینکه بگذاریم کسی
۱) سارا داشت تو حیاط گریه می‌کرد که چرا باباش با دوستاش رفته چادر و اونو با خودش نبرده، هر چی توضیح دادم که نمی‌شد تو باهاش بری قانع نشد، خواستم حواسش رو پرت کنم گفتم "میخوای بیای موهاي منو اتو کنی؟" (لعنت به زبونی که بی‌موقع بچرخه)، قبول کرد و بالاخره اومد توی اتاق؛ شاید باورتون نشه ولی اتو و موهاي نازنینم رو دادم دستش و گفتم "مراقب باشیا!" مثل همیشه گفت:《نگران نباش،نگران نباش》! ؛ بین‌ خودمون باشه ولی چند دقیقه بعد وقتی پشت گردن و گوش و بازو
کیسه برنج حتی از چکمه هم می تواند جذاب تر باشد با سکانس هايی واقعا به یاد ماندنی. دارم جلوی خودم را می گیرم که عکس جالب توجهی به این پست سنجاق نکنم که حکم اسپویل را داشته باشد ؛)  انقدر که این فسقلی هاي بامزه به جای نقش بازی کردن، توی فیلم زندگی می کنند، آدم لذت می برد.
داستان فیلم هم از این قرار است که پیرزنی به نام معصومه خانم در حالی که نای چندانی هم برای راه رفتن ندارد، تصمیم می گیرد خودش برای تهیه برنج کوپنی راهی شود و در راه دخترکوچولوی همس
وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم ، هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم.
بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند. اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد. ساعت درست را می دانست و شما
پنجره که باز
می شود بعد از اینکه نور آفتاب چشم هايم را اذیت می کنداولین چیزی که می بینم یک
خانه با آجرنمای سنگ سفید است.اولین صدایی که میشنوم صدای کولر بقالی ای است که
همسايه ی دیوار به دیوار اتاق من است و از صبح روشنش می کند.اولین احساسی که میکنم
یک تشویش ذهنی حاصل از سر وصدا و دود ماشین و موتور هايی است که از خیابان عبور
میکنند.کمال تشکر را از ساختمان بقالی میکنم که مانع می شود چشمم به این شلوغی هاي
آزار دهنده بیفتد.هیچ چیزی به ذهنم نمی رسد.هی
داداش بزرگم رو برای آپاندیسیت بردن اتاق عمل نیم ساعتی میشه 
یک خانم هم با سوختگی شدییییییییییییید هر دو پا آورده بودن 
چهار لیتر شستشو و اونم هی می گفت سوختم! تا آخرش از حال رفت 
با اینکه ترسیده بودم اما همینکه پلک میزد خیالم جمع شد و به همراهیاش گفتم بیدارش نکنین اذیت میشه :/ شانس که همراهیاش خانواده ش نبودن و همسايه هاش بودن (بار عاطفی نداشتن که بترسن) و همون اول هم یه رگ درشت ازش گرفتم 
یعنی فکر کن ژل نریختم رو خانمه اول شستم بعد هم رفتم سرا
از علائم این سندروم می‌توان به موارد ذیل اشاره کرد:
هر سحر، با فرزندان متاهل ذکور و اناث خود تماس می‌گیرند تا از خواب نماندن آن‌ها اطمینان حاصل نمایند.
پنجره‌ی تمام واحدها را چک می‌کنند تا همسايه‌ها نیز خواب نمانده باشند.
در صورت عدم پاسخگویی به تلفن، تا خود اذان به زنگ زدن ادامه داده و همزمان با الفاظ محبت‌آمیز و به صورت غیرحضوری آن‌ها را مورد نوازش قرار می‌دهند.
در صورت خواب ماندن و روزه گرفتن بدون سحری، فرزندان (که خود نیز دارای فرزن
وقتی حوصله دنیا سر می رود و تو نگاه خسته ات را به آن میدوزی.
وقتی توان خنده ات را از سایه خوشی ها و لبخندها میگیری.
به وزیدنی ناهمگون به هم خواهی ریخت.
و فرو می پاشی بر سر دنیا.
بگذار کمی آشناتر با تو باشم همسايه دیوار به دیوارم.
و تنها از تو مرتزق باشم.
بخندم و خوش باشم بی سایه دیگران.
و سهمم از حوصله سر رفته دنیا را بردارم و به تو برسم.
آنجا که وام دار نخواهم بود.
و بی هیچ واسطه ای خواهم خندید.
تو این را نمی خواهی دنیا؟.
"یادداشت هاي نات
شاید دو ماه بیشتر فاصله نشد که من یک سفر به شهر آن آقای پزشک رفتم. در آنجا بیمار شدم. آن دوست پزشک با خبر شد و فوراً بالای سر من آمد. تب داشتم. برای من نسخه ای نوشت. به او گفتم دکتر، برای من آنتی بیوتیک ننویس. ببین اگر تب من حاد و عفونی نیست اصلاً نسخه نمی خواهم؛ چند روزی که بگذرد خوب می شوم. 
دکتر گفت: من معمولاً برای بیماران آنتی بیوتیک می نویسم، ولی برای تو نمی نویسم.   گفتم چرا؟ مگر تو نمی گویی استعمال نابجای آنتی بیوتیک مضر است و کمترین ضررش ای
سلام دوستان
بیست روز مونده تا عید غذیر
بیاید یه قرار بذاریم
روزی ده هزارتومن بذاریم کنار تا بیست روز دیگه میشه 200هزارتومن.
باهاش میشه یه ایستگاه صلواتی کوچیک زد
جشن بگیریم  
هرکس اندازه توانش برای حضرت علی خرج کنه 
یادمون نره این خاندان بدهکار هیچکس نمیمونن. 
ده برابرش برمیگرده. 
اگر توانایی مالی داشتید با شکوه تر برگذار کنید. 
برنامه ریزی کنید برای غدیر برای اطعام غدیر
ثواب افطاری یک میلیون پیامبر! 
 
امیرالمومنین علی(ع) میفرماید:
ه
یادتان هست؟ یکی از بازی هاي بچگی ما همین بازی از سر نو غزل خانوم بود. الآن که غرق در عوالم مدرنیته و تکنولوژی و عصر جدید شده ایم یادم نیست روال کار دقیقا چگونه بود و مراحل بازی چطور انجام می شدند. ولی یادم هست که هر بازی ما قواعد و اصول خودش را داشت. آخ! عاشق بازی خر-پلیس بودم! بعضی وقتها چنین با غیظ روی هم می پریدیم که آخر شب که به خانه برمیگشتیم و از توی کوچه ها جمع می شدیم کت و کول برامان نمی ماند، ولی مثل کسانی که دنیا را فتح کرده اند خوشحال بود
دردیوارهاي شهرگویی روح قاتلین آرمیده این حرف دخترعمه بازرس استیون بودخانوادگی علاقه خاصی به کشف آثارجرم وجنایت ازروی دیوارشهرداشتند.حتی بزاق گربه هم مصون ازافکارجنایتکارهانبود.ازطریق بزاق گربه درشهربیشتربیماری پخش میشد.گربه نجس هست این صاحب خانه استیون بودکه میگفت جای گربه وحیواناتی که تن خودرابه هرچیزی میمالندحتی فاضلاب جایشان درخانه نیست.
چون همسايه اوتوسط یک نوع سم که آلوده به بدن گربه شده بودوبعدازدوساعت نگهداری به دیارباقی شت
از گورخری پرسیدم تو سفیدی، راه‌راه‌هاي سیاه داری یا سیاهی، راه‌راه‌هاي سفید داری؟ گورخر به‌جای جواب دادن پرسید : تو خوبی فقط عادت‌هاي بد داری یا بدی و چند تا عادت خوب داری؟ ساکتی بعضی وقت‌ها شلوغ می‌کنی یا شیطونی بعضی وقت‌ها ساکت میشی؟ ذاتا خوشحالی بعضی روزها ناراحتی یا ذاتا افسرده‌ای بعضی روزها خوشحالی؟ و من دیگه از گورخرها درباره‌ی راه‌راه هاشون چیزی نپرسیدم.شل سیلور استاین»سال نو آغاز می‌شود. بهار فرصتی دوباره به طبیعت می‌ده
اینم از این دیشب کم کم داشت خوابم میبرد که با صدای جر و بحث و بشکن بشکن همسايه خواب از سرم پرید(خدا لعنتتون کنه) شب کلا سه ساعت خوابیدم. بر خلاف کابوس هام خیلی زود رسیدیم،حوزه خوب بود و خداروشکر که تو راهرو نیوفتاده بودم. با دو تا از بچه هاي گزینه دو و همچنین با دوتا از همکلاسی هاي خودم تو یه کلاس بودم. اما کنکورم! هنوز هیچ حسی نسبت بهش ندارم نه میتونم بگم خوب بود و نه میتونم بگم بد.باید منتظر نتیجه موند.
سر جلسه کیک و ساندیس هم ندادن که ما یه عم
حضرت نبی یک فرمایشی دارند که می گه دو لقمه مونده به اینکه سیر بشید دست بکشید.حالا همه از باب بهداشت و سلامت اینو تفسیر کرده اند، من از یک دریچه نوین می خوام نگاهش کنم،و بلکه از دو تا!اول اینکه ولو اصلا دو لقمه دیگه ته ظرف مونده باشه، اونو بعدا که گشنه تون شد، یک ساندویچ کنید بزنید بر بدن خییییییییلی بیشتر حال می ده که الان در حالت سیری زورتپونش کنید به خودتون!اما دوم و مهمتر، اصل حفظّ جذّابیت لذتهاست!خوردن، لذت داره! حالا اگه شما همیشه خدا گشن
بسم الله النور 
بیست و دوم بهمن نود و هفت بود که رفتم قم خودِ حضرت معصومه میدانند که من چقدر وقتی پیششان میرفتم ابراز همدردی و درد و دل میکردم تا اینکه واقعا یار فرستادند برایم یک یار واقعی. از آنهايی که عجیب بوی شهادت میدهند .
تمام سکنات و رفتارهايشان عطر عشق میدهد جانت برایشان میرود بس که صبورند
آنروز برای حضرت معصومه سلام الله علیها جانم دعوتنامه بردم یک برگه که خیلی چیزها نوشته بودم برایشان. 
انداختم داخل ضریح و دعا کردم و خواهش کردم که ا
بررسی محیط اطراف برای نصب حفاظ
هنگامی که شما یک حصار جدید دریافت می کنید، نمی توانید فقط در مورد خودتان فکر کنید – باید همسایگان اطراف خود را در نظر بگیرید. اگر نوع حصار مورد نظر شما در محله شما مجاز باشد، ممکن است احساس کنید که چراغ سبزی باشد برای نصب حفاظ. با این حال، حصار شما ممکن است در حیاط شما باشد، اما همسایگان شما هنوز هر روز از خانه ها یا پنجره ها خانه شما را دید بزنند. در ادامه این مقاله به بررسی موقعیت مکانی برای نصب حفاظ در خانه ش
#یک_پیشنهادتقریباً همه بچه‌هاي همسايه دوچرخه داشتند. قیمت دوچرخه‌ها برای بچه چهارپنج‌ساله هم بالای ۱.۲ میلیون بود؛ تازه تقریباً همه‌شون هم خارجی.
بالاخره تونستم یکجایی رو پیدا کنم که #دوچرخه #ایرانی رو به قیمت ۸۷۵ می‌فروشه و رایگان می‌فرسته در خونه:http://yon.ir/2chrkh
توجه:بعضی‌ها دوچرخه دست‌دوم می‌خرند. اما کار چندان قابل قبولی نیست. یک وجه خداناکرده‌اش این است که اگر دوچرخه ی باشد، شما به عنوان سارق شناخته می‌شوید! www.PavaraQi.ir | @PavaraQiتازه
صبح با صدای تند پَرپَر و کشیده شدن ناخن هاي دو تا بچه قمری روی قرنیز پشت پنجره بیدار شدم، لابد سر دان هايی که قبلا ریخته بودم دعوای شان شده بود.  صدای خراشناک کارگذاشتن چند تیر آهن توسط کارگرها در ساختمان نیمه سازی که یکهو سر بر آورده می آمد آن یکی شان که با کلاه زرد آن بالا در طبقه ی چهارم ، پنجم ایستاده بود اگر نور کمتر می شد  می توانست من را ولو شده روی تختخوابم ببیند .با اینهمه ملحفه را کشیدم روی سرم و لنگ و پاچه ی م را پوشاندم . حس بدی ست ک
به این وویگولنزج "قوت لایموت"!

قرار بود سیزدهم شب برسم خونه. دیروز گفتن که شبانه راه میفتیم تا صبح سیزده خونه باشیم، ولی احتمال اینکه جاده بسته باشه و تو راه بمونیم هم هست. منم به خاطر همین به خانواده اطلاع ندادم که راه افتادیم. خالا امروز اهالی محترم منزل رفتن یه چیزی رو به در کنن! منم که تو اون سفر اصلا تو فاز این به در کردنا نبودم، این واقعه‌ی مهم تاریخی رو فراموش کردم! و امروز پشت در موندم :| با یه کوله‌ی سنگین :| زنگ همسايه رو زدم رفتم داخل،
مهره هاي فرقه ضاله بهائیت از ظرفیت فضای مجازی برای اقدامات جاسوسی بهره می گیرند و در حقیقت تشکیلات بهائیان با استفاده از رسانه ها ماموریت هاي جاسوسی را به اعضا ابلاغ می کنند.
رهپویان هدایت: تولید کلیپ هايی با مضامین اجتماعی و حتی ادبی
که در رسانه هاي وابسته به این فرقه منتشر می گردد همگی جهت خط دهی به اعضای
تشکیلات می باشند، بنابراین باید این پیام ها را رمزگشایی نمود. در یکی از پیام ها
به بهائیان دستور داده شده تا همسایگان خود را تحت نظر بگیر
امروز که داشتم عکس هاي مراسم صابئین رو میدیدم به خیلی چیزا فکر کردم. فکری که هر وقت به محله ی قدیمیمون سر میزنم بهش فکر میکنم.
وقتی به این بچه نگاه کردم به خودم میگفتم ممکن بود من فقط به فاصله ی چندمتر توی خونه ای با دین متفاوت به دنیا میومدم. اون وقت خیلی چیزا فرق میکرد. اون وقت دعاهام، دینم ، اعتقاداتم، لباس پوشیدنم و خیلی چیزای دیگه م متفاوت بود. ممکن بود من جای مروارید یا اون یکی همبازی بچگی هام باشم. اون وقت حتی گوشتی که الان حلال میدونم رو
نشستم توی ورکشاپ، خنکترین جایی که در این مجموعه وجود داره
و حس نمیکنی که داری دم میکشی، با یه لیوان چای تازه دم و لیست کارهايی که باید
انجام بشن و کمردردی که خوب دارم باهاش انس میگیرم.
امروز مادرم مهمون داره، لیلا خانوم که خانوم خوش برخورد و
خنده رو همسايه اس میان که با هم پنبه هاي داخل بالش ها رو جدا کنند یا یه همچین
کاری.
دوست داشتم کنارشون بودم، امروز صبح که روسری طوسی تیره رو
رو مانتو طوسی روشن پوشیدم، ساعت و حلقه ام رو دستم کردمو عطر معمول
صبح
ساعت 5قدیم: به آهستگی از خواب بیدار می‌شود. نماز میخواند و سپس به لانه
مرغها میرود تاتخم مرغها را جمع کندجدید: مثل خرچنگ به رختخواب سبیده و خر و
پف میکند.صبح ساعت 6 قدیم: شیر گاو را دوشیده است ، چای را دم کرده است ،
سفره صبحانه را باعشق و علاقه انداخته و با مهربانی مشغول بوسیدن صورت آقای
شوهر است  تا از خواب بیدار شود.جدید: بازهم خوابیده است
صبح ساعت 7 قدیم: مشغول مشایعت آقای شوهر است که
از در خانه بیرون می رود و هزار تا دعا و صلوات برای سلا
چیزی در من فرو ریخته است . حسی شاید . معنای زندگی شاید . هدفی شاید . نمی دانم . افسرده نیستم . فعالیتهاي روزانه سر جایشان هستند . 
بعدازظهر گرم تابستان . باغچه و درختهاي سر سبز همسايه . نسیم خنکی می وزد و برگهاي درخت مو آرام تکان می خورند . 
رقص برگها در باغ خاطره . 
آدم همیشه دلش شوخی و دلقک بازی نمی خواهد ، آدم همیشه دلش حرفهاي الکی نمی خواهد . آدم گاهی دلش سکوت می خواهد و تفکر . گاهی عمیق شدن در معنای زندگی . 
دیروز فیلم رشته خیال رو د
در این مطلب کتاب صوتی ژاکلین را برای شما آماده کرده ایم. این کتاب توسط بیل آدلر نوشته شده است.
 
هلن در خانه مادربزرگش ژاکلین ست داشت. در آن خانه شش کودک بی سرپرست نیز زندگی میکردند. صبح یکی از روزها همه آنها دیدند که سربازان آمریکایی در اطراف خانه شان پراکنده شده اند. بعد هم اخبار اعلام کرد که انگلیس با آمریکا متحد شده است.
 
چند روز بعد در زد و خورد مردم معترض با نیروهاي آمریکایی، پای برایان، یکی از بچه هاي بی سرپرست خانه ژاکلین، شکست. از
من آن‌جا بودم. می‌توانستم از دیوارها رد شوم. میتوانستم از ساب آقای اوه هم تند تر حرکت کنم. می‌توانستم کله بکشم وسط داستان به گربه‌ی مظلوم کنار گاراژ خانه ی پیرمرد لبخند بزنم و به سگ بی ادب چکمه‌ی زمستانی، زبان درازی کنم. من آنجا بودم. درست میان صفحات کتابی که اسمش مردی به نام اوه بود و فردریک بکمن آن را نوشته بود. کتابی که در شناسنامه اش آمده از ادبیات سوئدی است و در مقدمه اش آورده شده که فردریک بکمن همسری ایرانی، به نام ندا ازدواج کرده است و
سلام.
عادت به سلام کردن ندارم کلن ولی به نظرم بعد این سی و چند روز غیبت صغری لازمه دیگه :) چقدر دلم واسه این صفحه تنگ شده بود. چقدر الان عوض شده م. بهتره جو گیر نشم، در واقع این حسیه که هرروز صبح درمورد خودم دارم. چقدر همه چی تغییر کرده :/
از این یکماه بگم که حیف نتونستم با جزییات تعریف کنم. خلاصه که ما کوچ کرده بودیم خونه خواهرم، صبح به جای صدای خروس یا آلارم گوشی با گریه بچه بیدار می شدیم و شب هم همون گریه بچه واسمون لالایی بود، چقدر این مامان
شهری بود که همة اهالی آن بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانة یک همسايه. حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانة خودش که آنرا هم زده بود. به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری میید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی میید. داد و ستدهاي تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صور
بسم الله
از وقتی که دانشجو شدم یکی یکی ایرادهايم می‌زند بیرون. تجربه‌ی همخانه شدن با چندنفر در یک اتاق چندمتری، همسايه شدن با چندنفر در یک محیطِ چندمتری، دانشگاه و دانشجوها و استادهايش، قلب قلبی شدن تمام وجودم و کشف کردن یک نفر دیگر، دور بودن از خانواده، مسافر بودن و حکم یک مهمانِ عزیز را پیدا کردن در خانه و بین فامیل، همه‌ی این‌ها از من چیزی ساخته که هر روز و هر دقیقه، در حال بررسی خودم هستم. در تکِ تکِ رفتارهايم و بازخوردهايی که به سمتم م
یادمه تو كتاب لذات فلسفه از قول ناپلئون بناپارت نوشته‌بود كه زنها دوست دارن تا ابد معشوقه باشن.
حتی دور این جمله خط كشیده بودم.
ما حتی دوست داریم آدمایی كه تو رابطه‌هاي قبلیمون بودن هم تا ابد دوسمون داشته باشن.
ما حتی رابطه هاي یك طرفه هم یه جورایی حفظ میكنیم كه به خودمون ثابت بشه هواخواه زیاد داریم منتها این ماییم كه طرفو نمیخوایم.
مثلا بعد از چند سال یاد فلان خاطر خواهمون میفتیم و یه مسیج بهش میدیم كه مطمئن بشیم هنوز فراموش نشدیم.
این مكال
به نام خدا 
سلام
من یک دخترم، مجرد و درون گرا هستم و لیسانس دارم. همیشه حسرت یک زندگی شاد و آروم رو داشتم. از زمانی که بچه بودم پدر و مادرم اختلاف داشتند. همیشه تنها بودم و بدون هم بازی. زیاد با کسی رفت و آمد نداشتیم. به خاطر ساکتی و کم حرف بودن همیشه با هم سن و سالان خودم مقایسه می شدم که چرا مثل اون ها حرف نمی زنم.
هیچ لحظه ی شادی تو زندگی نداشتم. تنها خاطرات خوبی که به یادم مونده از همسايه هاي خوب و دوستان و همکلاسی هاي دوران مدرسه و دانشگاست. اکث
ایمپلنت دندان پشتیبان دندان ها و مانع تحلیل استخوان، بر خلاف پل ها، ایمپلنت ها برای حمایت از دندان هاي همسايه تکیه نمی کنند، می توانند دندان هاي باقی مانده را از آسیب محافظت کند. و بر خلاف پروتزهاي دندانی، مانع از دست رفتن استخوان در فک و لثه می شوند، زیرا ایمپلنت هاي دندانی جایگزین ریشه دندان می شوند.
کاشت ایمپلنت دندان خدمات دندانپزشکی
تغییر راهبردی کمیته امداد در مدیریت جدید، موضوعی غیرقابل
انکار است. یکی از موضوعات محوری در این زمینه، تغییرات کلیدی در حوزه ترویج و
تبلیغ امور خیریه توسط کمیته امداد است که نقطه شروع آن با تیزرهاي تبلیغات
اجتماعی در رسانه ملی همراه بوده است. این تیزرها با محوریت ترویج نیکی و خوبی در
جامعه ساخته شدند، و آخر تمامی تیزرها آرم و اسم کمیته امداد بود که نمایش داده می شد.
این تیزرها موضوعات مختلفی را در بر می گرفت: تکریم والدین کهنسال، کمک به همسا
چاره چیست بجز اینکه خودت را مجبور کنی که بعضی از کارها را
انجام بدهی، مثل همین نوشتن.
تعطیلات تابستانی مثل یک بمب ساعتی شروع شده. سی‌ روز کارگاه
تعطیل است و آخرین امتحانم را دوشنبه داده‌ام. سه‌شنبه رفتم خانه‌ی برادرم، ناهار
آنجا دعوت بودیم. بعد از ناهار صادق کتابهايی که تازه خریده بود را آورد نشانم
بدهد. ایلیاد و ادیسه هومر با ترجمه جلال‌الدین کزازی. "ایلیاد و ادیسه؟
اینها رو برا چی خریدی؟" گفت که این دو تا را نخریده و از انباری خانه‌ی
دوس
دیشب رفتیم Once Upon a Time in Hollywood رو دیدیم توی سینما.
 
حقیقتش، فیلم کایند آو تاریخی، بامزه، طنز، و گاهی هم خشن و ترسناک بود.
درباره زندگی یه هنرپیشه هالیووده که خیلی ضعیف و ترسو هست، الکاهالیک هست،
در عوض یه دستیار مانند داره (برد پیت)، که خیلی قوی، آروم، ، دوست داشتنی، و پسر بسازی هست.
شخصیت این پسر دستیاره، همین کلیف بوث، مثل شخصیت الکس یولیش خواننده المانیه.
همون که صدای کلفت داره.
مرموز، باشخصیت، آروم، ناز، ،
بودن پسرها به تیپ و ق
 از تشریفات زندگی گرفته تا
خورد و خوراک .و.
 حتی دعوای زن و شوهرها .
فردا احتمالا رای دادگاه آقای ن صادر می شود .
شخصا آرزوی مرگ هیچ ابوالبشری را در این دنیا ندارم .لکن بعد از این اتفاق 
مدام یک فکر در سرم می چرخد :
"قدیم ها که زن و شوهر ها دعوایشان می شد .نهايت یک کفشی .بشقاب یا گلدانی 
به طرف هم پرتاب  و بعد از ساعتی یا آشتی می کردند یا زن یک کیسه 
یا ساک می آورد و چند تا رخت و لباس را مچاله داخلش می انداخت . قهرو احیانا 
به خانه پدری می رفت . 
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب